این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/6.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-29 08:02:222025-10-30 07:14:00تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۶
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
ااین کامنت رو قرار بود توی جلسه6 عزت نفس بزارم به عنوان تمرین ولی اشتباهی اومدم توی این صفحه نوشتم چون از قبل باز بود و اومدم پاک کنم ولی حسم بهم گفت همین جا بزار باشه :) امیدوارم که مفید و کمک کننده باشه
موضوع این کامنت در مورد اینه که کجا ها نظر بقیه برای من مهم بوده و ضربه خوردم و کجا ها مهم نبوده و پاداش گرفتم
یه مثالی که من از خودم میتونم بزنم که توحیدی عمل کردم و نظر مردم برام مهم نبود و به شیوه ای عمل کردم که فکر میکردم درسته زمانی بود که مادرم فوت کرد
خب اون دوران توی اوج کنکور من بود و من کلی زمان گذاشته بودم و تلاش کرده بودم شبانه روزی انصافن و توی عید 4 ماه مونده به کنکور مادرم فوت کرد ، من تصمیم گرفتم برای اینکه بتونم ذهنم رو کنترل کنم و به مسیرم ادامه بدم هیچ کدوم از مراسم حتی خاکسپاری رو هم شرکت نکنم ، چون متاهد شده بودم که ذهنم رو کنترل کنم و به مسیرم ادامه بدم و میدونستم بودن من توی اون فضا نتنها کمکی نمیکنه بلکه آسیب های بزرگی به من میزنه ، خب با این تصمیمی که گرفتن توی اون شرایط خیلییی حرف شنیدم ، خیلی ها سعی میکردن مستقیم و غیر مستقیم برچسب هایی بزنن و بخوان عذاب وجدان بدن ، اما من تصمیمم رو گرفته بودم ، من هیچ یک از مراسم رو شرکت نکردم و روز خاکسپاری هم داشتم درسم رو میخوندم
الان از اون موقع نزدیک 3 سال گذشته ، هیچ یک از اون آدمایی که بهم برچسب زدن الان اصن وجود ندارن توی زندگی من ، البته اینم بگم من انقدری سرم توکار خودم بود که نمیدونمم کیا چی گفتن ، از دورا دور متوجه میشم یه سریا حرف میزنن ولی واقعا اهمیت نمیدادم و الان من دو ساله اومدم دانشگاه و توی یه ویلای لاکچری زندگی میکنم و ماشین خودمو دارم و خونه خودمو دارم و دانشگاه میرم و از زندگیم لذت میبرم و تک تک اون آدمایی که پشت من حرف میزدن هنوز توی ب بسم الله گیر کردن و واقعا اهمتی نداشت نظر هیچکدومشون و الان همشون به اصطلاح طرفدار شدن :)
اما توی روابط عاطفی چون تمام الگو هایی که من در کل زندگیم دیده بودم این بود که تو باید یه کاری کنی که به اصطلاح معشوق راضی بشه من هم همواره در تلاش بودم که با کادو دادن و با سوپرایز کردن و رستوران خفن رفتن و از این حرفا فرد مقابل رو راضی کنم که نتیجه این شد که نارضایتی هر روز بیشتر میشد و هر روز از هم دور تر میشدیم و در نهایت رابطه هم تموم شد و منم موفق نشدم رضایتش رو جلب کنم و این درس رو گرفتم و توی رابطه بعدیم خیلییی بهتر عمل کردم و خیلییییی بیشتر به سبک شخصی خودم عمل کردم و البته که این روند ادامه داره خیلی میتونه بهتر از این بشه
اینکه ما هی به اطرافیانمون بتوپیم که به هم نمیخوریم – رو خودمون کار کنیم – خودمون رو قوی کنیم که اصلا کسی نتونه بهمون آسیب بزنه
به جای اینکه کات کنیم حالا با هر شخصی – سعی کنیم تغییرات رو در خودمون ایجاد کنیم تا جهان افراد مناسب رو برامون الک کنه – این روند بهسنه تری – حرکت در جهت جریانه
و چقدر این کار کردن مداوم یا به نوعی ادامه دادنه مهم هست.
موفقیت در رها نکردن است – موفقیت در ادامه دادن هست.
به جای اینکه توجه مون رو هدف و نتیجه باشیم – تمرکزمون رو بگزاریم برای اینکه قدم هامون رو برداریم – هر روز و هر روز پیش ببریم کارمون رو – موفقیت مون رو بگزاریم رو تکرار و تداوم کارهامون…
استفاده از دوره ها و فایلهای دانلودی باید همیشگی و دائمی باشه تا تاثیر آن را در رفتار و باورهای خود ببینیم، کافی هست فقط چند روز از سایت دور باشیم ، دوباره تمام آگاهی ها لز بین میره ، مثل نهالی که الان تازه کاشتیم و نیاز به مراقبت و رسیدگی داره و این روند باید همیشگی باشه تا نتایج بیاد
سلام به بهترین استاد دنیا و مریم جان شایسته و دوستان عزیزم
این نکته که ما فقط باید روی خودمان تمرکز کنیم و خودمان را بهبود دهیم بزرگترین نکته در شروع روند موفقیت است ، ما نمیتونیم یک نفر دیگه رو تغییر بدیم ولی میتونیم با بهبود دادن خودمون اوضاع رو به نفع خودمون تغییر بدیم ، حالا این تغییر اوضاع میتونه به این شکل باشه که شخص از زندگی ما بره یا رفتارهاش رو به نفع ما تغییر بده و بمونه ، ولی تنها چیزی که ما روی اون کنترل داریم خودمون و جهان خودمون هست پس باید روی خودمون تمرکز کنیم
استاد ابتدای امسال بسیار زیبا مسیر رو بزای ما توضیح دادند و گفتند هدف اصلی امسال رو بهبود شخصیتی خودمون قرار بدیم و من هر روز صبح توی تمرین فانوس دریایی می نویسم که امروز فقط کمی بهتر از روز قبل خواهم بود و به لطف خدا از ابتدای سال تا الان به لطف همین تغییرات بسیار کوچک خیلی زیاد تغییر داشتم ولی در بعضی موارد تغییرات نداشتم و این رو به خودم تکرار میکنم که اونجایی که نتیجه نمی گیرم ینی هنوز تغییر نکردم چون اگه تغییر می کردم لاجرم نتیجه به همراه اون میومد
استاد نمونه واقعی بهبود دائمی سایت شماست ، شما همواره درحال تولید محتوای جدید یا بهبود محتواهای قبلی هستید و این پویایی بسیار واضح هست و وقتی شما تصمیم گرفتید قیمت محصولات رو عوض کنید من خیلی سریع به خودم گفتم که چون محصولات بهبود داشتند پس باید قیمتشون هم افزایش پیدا کنه و این رو خیلی عالی پذیرفتم
سلام به یکی دیگر از برادران خوبم در سایت عباسمنش …
امیدوارم حالت عالی باشه …
ممنونم از کامنت زیبایت …
چقدر این جملاتت شبیه به جملات خداوند بود …
وقتی گفتی
باید روی خودمان تمرکز کنیم و خودمان را بهبود دهیم بزرگترین نکته در شروع روند موفقیت است ،
….
عالی بود …
میدونی …از خدا …درحالی که سرگردان بودم درون خود و تشنه ی انجام کاری تا پول آنی بدست بیارم …
پرسیدم خدایا باید حرف بزنیم چیکار کنم …
و اونم همینو گفت …
گفت میشه بقیه رو ول کنی …
میشه بچسبی به خودت …
تمام تلاش های بی ثمری که میکنی به خاطر مقایسه هاست که با خودت میکنی …حالا چه قبلا چه الان …
برای چی خودتو مقایسه میکنی با دوستت که درآمد داره ؟
برای چی با کسایی که پیج دارند مقایسه میکنی…
برای چی ؟
بابا ول کن همه رو …
ول کن …
بچسب به خودت به اهدافت به رشد خودت …
پولم می خوای من بهت میدم …
لیاقتت رو بیشتر کن …
تمرکز کن …
ممنونم ازتون …
تیکه های زیبای دیگه ی کامنتتون …که کپی کردم این ها بودند …
نمیتونیم یک نفر دیگه رو تغییر بدیم ولی میتونیم با بهبود دادن خودمون اوضاع رو به نفع خودمون تغییر بدیم ، حالا این تغییر اوضاع میتونه به این شکل باشه که شخص از زندگی ما بره یا رفتارهاش رو به نفع ما تغییر بده و بمونه ، ولی تنها چیزی که ما روی اون کنترل داریم خودمون و جهان خودمون هست پس باید روی خودمون تمرکز کنیم
سلام بر ملیکای عزیز امیدوارم که حالت عالی عالی باشه
الان اومدم کامنتت رو خوندم ولی تازه میفهمم که این کامنتت مال گفت گو با دوستان هست!
چقدر لذت میبرم از اون طرز فکری که در موردش نوشتی
اینکه اصلا نباید خودمون رو مقایسه کنیم و فقط باید بچسبیم به خودمون!
امروز چند نفر رو دیدم که داشتن میگفتن که بچه فلانی فلان و بچه بهمانی بهمان ولی بچه ی ما مثل اونها نیس!
و همون جا به خودم گفتم ببین که چقدر مقایسه قاتل زندگی هست و چقدر ما رو در فرکانس منفی نگه میداره!
اسمت برام آشناست و یادمه که در قدم اول کامنت گذاشته بودی که چطور رویایی به این دوره هدایت شده بودی!
و اغلب هم کامنت های دوست عزیزم سید حسن رو جواب داده بودی! ی حسم گفت به کامنتت پاسخ بدم و بگم که ببین چقدر این نکته ای که در مورد مقایسه گفتی برام کمک کننده بوده و چقدر این مسیر رو برام هی جذاب و جذاب تر میکنه!
شکر الله بابت این سایت و آگاهی هاش و کامنت های بی نظیرش!
راستش را بخواهی از همان روزی که این کامنت را برایم گذاشتی ذوق زده تو را به یاد می آورم تا برایت پاسخی بنویسم …
راستش را بخواهی باورم نمیشود که اینقدر سال زود میگذرد…و چیز زیادی به انتها نمانده …
زندگی ام
روی پستی ها و بلندی های بیشماری افتاده و بسیاری از آنها به خاطر ایستادن و بهتر است بگویم تغییر نکردن من است …
بگذار رو راست باشم …حس خستگی و دیدن روز های متوالی که طی میشود…مرا میکشد…
دلم میخواد 10 روز در سکوت طبیعت به دور از هر کس و هر چیز و دغدغه ای با چند دفتر و خودکار به حال خود رها شوم …این روز ها در بین روزمرگی ها و دقیقه ها و ساعت های تکراری ،به صورت ناگهانی شاید برای چند ثانیه به خودم میایم…به اطرافم نگاه میکنم ..همه چیز را از دریچه بازی میبینم که درونش هستم و از خودم میپرسم …
چه شد که آمدم؟ برای چه آمده ام …چرا …من چقدر اینجا هستم …به کجا قراره برم …چه کار باید انجام دهم …
و همان لحظه فکر اینکه مطمئنم وجود داشتم و از قبل بوده ام و به همان جا باز میگردم ولی نمیدانم کجاست …مرا غرق میکند برای یک لحظه اهمیت داشتن همه چیز برایم کم میشود ..شهرت ، ثروت ، پدرومادر ، برادر ،محبوبیت ، عشق زمینی ، دانشگاه ، درس ، مدرک ….و تمامش را مانند مسیر هایی جلویم میبینم که انگار الگوییست که انسان ها کشیده اند و از ان پیروی میکنند ….
به دستانم نگاه میکنم و ان ها را تکان میدهم …مثل بازیکنی در یک بازی ویدیویی گویا تازه متوجه شده که در بازی قرار دارد و این بدن وسیله ی او برای حرکت در بازیست….
طولی نمیکشد که با صدایی از روزمرگی از مادر یا برادر یا صدای محیط دوباره به زندگی ام بازمیگردد و ان را ادامه میدهم…
میدانم تجربه ی عجیبی است …
مثل این است که یک دفعه از جهان مادی جدا شوی و از جایی دیگر نگاه کنی که نمیدانی کجاست …و بخواهی چیز دیگری را ببینی که نمیدانی چیست …
شاید هم چون به تولدم نزدیک تر میشوم این حس را دارم …
از طرفی بعد از ان تنها کاری که میکنم انگار برای همان چیز هایی است که ان لحظه اهمیت ندارند…ولی انگار این دنیا به این ثروت ها و محبوبیت ها خیلی بها میدهد…
نمیدانم …شاید هم حس نادرستی ست ..
شاید هم به خاطر این است که به زودی 21 ساله میشوم و پا در 22 سالگی میگذارم…
سرعت زمان را بیشتر از هر لحظه دیگر حس میکنم …
چه زود یک سال گذشت …
چه زود دو سال از دانشگاهم رفت …چه زود به ترم 5 رسیدم …چه زود دیر میشود….
راستش دلیل حرف هایم را نمیدانم…حتی نمیدانم گفتنش درست است یا نه …اما کامنتت انگار دوباره مرا به ان حس پرتاب کرد ….
….
.
.
چه میخواهم …برای چه …
و….
.
.
همین کامنت را هم هدایتی و درخواستی بود …
شاید باورت نشود …
وویسش را ضبط کردم تا برایت بگویم ….
بگذار برایت ان وویس را بیاورم …..
.
..
…
….
بیا برگردیم به روزی که تو این کامنت را برایم نوشتی …..
ان روز
وقتی داشتم به سمت سلف دانشگاه میرفتم …
دوباره ان حس به من دست داد …
سوالات کلافه ام کرد و وقتی برگشتم انگار نجوایی به من گفت …چرا ستاره قطبی را جدی نمیگیری کافیست بگویی تا خلق شود …
پس
همینجور که داشتم راه می رفتم یه سری خواسته هام رو گفتم و به صورت گذری از توی ذهنم این رد شد که یعنی میشه یه نفر برای من کامنت بنویسه؟
همون لحظه ذهن منطقی من گفت نه بابا تو که اصلا چندین وقته که هنوز هیچ کامنتی رو ننوشتی برای چی یه نفر بیاد برای تو کامنت بذاره؟
تو که هیچ فعالیتی نداشتی و فلان و بیسار بهمان
بعد به خودم گفتم شایدم بشه ولی حالا اگرم نشد اشکالی نداره
شاید باورت نشه من همون چیزهایی که اون موقع توی ذهنم آروم مرور میکردم و با حس خوبش توی دانشگاه راه می رفتم خلق کردم …فقط همون لحظه ها ….
همون اتفاقات خوب برای من افتاد
توی همون روز من هدایت شدم به کتابفروشی خیلی زیبا وخوب و قبلش وقتی که داشتم می رفتم به سمت اون کتابخونه
یه بنز مرسدس بنز دیدم …از اون بنزایی که استاد توی فایلش میگه خیلی دوست داشته و وقتی رفته آمریکا اولین ماشینی که خرید اون بوده ……
با ذوق ازش عکس گرفتم البته که اون موقع میدونستم این بنزه ولی نمیدونستم همون مرسدس بنز slk معروفه که استاد خریده بودش
….
بعد از اینکه عکس گرفتم …چند قدمی دور نشده بودم که یه خانومی از اون طرف خیابون گفت دختر خانم وایساااا .گفتم چی ؟
…
اومد اینطرف ….
.
.
وقتی یه خانم ذوق منو دید که دارم فیلم می گیرم از اون طرف خیابون منو صدا زد و بعد به سمتم اومد و گفت میخوای بشینی توش باهاش عکس بگیری
من کلی ذوق کردم و گفتم مگه این ماشین مال شماست؟
و ما رفتیم به طرف ماشین
متوجه شدم که انگار مال شوهرشه و من توی اونجا توی اون ماشین زیبا نشستم و ازم عکس گرفت سه تا عکس خیلی خوشگل و خیلی خوشحال بودم و بعدها فهمیدم که وای این سقفشم باز می شده و ای کاش من بهشون می گفتم….
یعنی اگر اون ماشین دو نفره نبود احتمالا اینقدر ذوق منو دوست داشتن که بهم میگفتن بیا با هم بریم ……
(ایموجی خندهههههه)
جالب بود
خانمی که بهم گفته بود ظاهرا مثل من نبود…
من ظاهری ساده داشتم بدون هیچ آرایشی با چند تا جوش روی گونه هام و بدون هیچ آرایش و جراحی صورت
یه دختر خیلی ساده با یه مانتوی سورمه ای یه شلوار مشکی و یه مقنعه مشکی با یه کیف دانشگاهی که معلوم بود که از دانشگاه اومدم
اما
اون ،یه خانمی بود پر از آرایش با گونه های خیلی توپر با لب های درشت و مژه هایی که اصلا نمیذاشت چشمهاشو ببینم و بعدها وقتی که موبایلمو گرفت تا عکس بگیره ناخناش انقدر بلند بود که من تعجب کردم که چطور اصلا موبایل منو تونسته دستش بگیره و هر لحظه ممکن بود اون ناخنها از سنگینی موبایل بشکنه…
اما
یه چیز مشترک داشتیم؛ ذوقمون..
ذوق و روحی که باعث می شد حس زنده بودن بکنه اون وقتی که بهم نگاه کرد…
یه لحظه که به هم نگاه کردیم حس کردم انگار ما شبیه همیم انگار وقتی جلوی هم ایستادیم و به چشمهای همدیگه نگاه کردیم اون ذوق و شور و اشتیاقی که درونمون بود انگار آینه همدیگه بودیم…
.
همین باعث شد که یک لحظه دوتامون مکث بکنیم انگار اون خودشو توی من می دید
انگار انگار با خودش فکر می کرد…
انگار می تونستم فکرشو بخونم…
انگار داشت با خودش فکر می کرد که منم یه بچه ساده شبیه همین دختر بچه بودم دختری خیلی ساده و بیشیله پیله ولی الان با این همه چیز و اویزون کردن آرایش به روی خودم …..
من چه اتفاقی برام افتاده ……
.
من کلا در ارتباط گرفتن با جنس موافقم خیلی راحتم خیلی راحت میتونم ابراز احساسات بکنم و همون موقع که اینو گفت خیلی با ذوق زیادی این کار رو انجام دادم ولی وقتی که فهمیدم همسرشم باهاشه خیلی محترم تر شدم و خیلی سر و سنگین تر شدم و خیلی زودترم ازشون جدا شدم یعنی شاید اگر اون آقاهه نبود من اصلا خودم رو نمی گرفتم و خیلی راحت تر صحبت می کردم ….گرچهههه همین الانشم وقتی فکر می کنم به رفتارم می بینم که وای خیلی راحت تونستم ابراز احساسات کنم ….
راسش …
برعکس اون خانم
آقاهه خیلی بیشیله پیله بود شبیه استاد بود موهاشو کامل زده بود و کچل بود و ریش و سبیل و اینام هیچی نداشت
با تیشرت و شلوار ساده ای بود … و با تعجب به من و همسرش نگاه می کرد و دوست داشت که یه کمکی بکنه ..جالب بود که اونم براش جالب بود که همسرش اینقدر با ذوق دوست داره که من این کار رو انجام بدم و وقتی به من نگاه می کرد خیلی با حس خوبی نگاه می کرد انگار که با تعجب به اون حس ذوقی که من برای این ماشینی که برای اون عادی شده بود فکر میکرد ….یه جورایی …تعجب کرده بود.
.
.
.
.
اون روز خیلی فوق العاده بود چون اصلا فکر نمی کردم که همچین اتفاقی برام بیفته و همچین عکسهایی با همچین ماشینی بگیرم راستش اون ماشین خیلی راحت بود خیلی زیبا بود وقتی توش نشستم انگار واقعا روی آب نشسته بودم اینقدر راحت بود
با این که من همیشه ماشین های بزرگ و شاسی بلند رو دوست دارم ولی این اولین بار بود که توی یه ماشین شاستی کوتاه می نشستم و اینقدر حس خوبی داشتم…
همون روز به اون کتابفروشی رفتم و اون تمرینی که باید انجام می دادم برای نویسندگی انجام دادم راستی گفتم تمرین چند روزی هم هست که اون تمرینو انجام ندادم انگار بعد از یه مدت انگیزه ها میخوابه و خب سر کشی های ذهنم بیشتر میشه بعد از اون شب که شد و خوابیدم و این چیزها رو مرور می کردم شاید باورت نشه ولی من تا شب شارژ بودم و حتی تا فرداش که این یه معجزه بود و وقتی که من الان میتونم با همچین ماشینی عکس بگیرم پس قطعا میتونم همچین ماشینی بخرم و همینطور می زدمش توی اینترنت و عکسمو به داداشم نشون می دادم که من با یه مرسدس بنز عکس گرفتم …..
خلاصه فردای اون روز متوجه شدم که یه کامنت از طرف شما دیروز برای من ارسال شد که اینم همون خواسته من بود و من با تعجب به خدا نگاه می کردم و می گفتم ببین ببین پس تو هر کاری که من بگم انجام میدی پس تو تو واقعا واقعا منو خالق زندگی خودم کردی….
.
.
و اون کامنت شما بود …
ممنونم از کامنت خوبتون که اینقدر محبت آمیز و خوب با من صحبت کردین راسیاتش خیلی خوشحال شدم از اینکه شما من رو به یاد آوردین منم شما رو فراموش نکردم اصلا ….
مخصوصا اون روزی کامنت شما رو با دل و جون میخوندم و اومدم و یه سری به پروفایل شما هم زدم ومطالعه کردم
مخصوصا اونجایی که توی کامنتهاتون می گفتین اگر دوازده قدم رو بخریم و جام های دوازده قدم رو بگیریم که دیگه عالیه
راستش من اون روز که این کامنتتون رو خوندم قبطه می خوردم چون من هنوز قدم اول رو هم نداشتم و آرزو داشتم قدم اول رو بخرم ولی شاید باورت نشه الان قدم سومم با کلی نتیجه ی بی نظیر که ولی الان کم می شمارمش و به خودم میگم خب که چی ؟من بیشتر از این رو می خواستم….
غافل از اینکه من همین چند ماه پیش همین چهار پنج ماه پیش حتی فکرشهم نمی کردم که همچین نتایجی بگیرم و تمام این نتایج برای من یه آرزو بود آرزوی خیلی دور و دست نیافتنی…
کامنت شما بهم یادآور شد که ملیکا ببین که از چه مسیری اومدی …یادت نره هااااا
الان یکمی اوضاع بهم ریخته ولی بازم خیلی از مسیر دور نشدم ولی الان متوجه میشم که قبلانا چقدر فعالیت داشتم….
چقدر این قوانین رو سعی می کردم درک بکنم و الان واقعا خیلی دارم بهش بی توجهی می کنم
و این خیلی بده…
اما کامنت شما بهم نشون داد که واقعا ما خالق زندگی خودمون هستیم و با اینکه شما اصلا نیاز نبود برای من کامنت بذارین اما خدا بهتون گفت که این کار رو انجام بدین چون من خالق زندگی خودم هستم و به خدا گفته بودم که این کار رو برام انجام بده.
سعی می کنم بیشتر بیام چون بیشتر با خودم صحبت می کنم و کمتر می نویسم و این خوب نیست و الانم که دارم برای شما می نویسم در واقع دارم صحبت می کنم و این وویس رو میدم به یه نرم افزاری تا برام متنش بکنه و برای شما بفرستم چون ویرایش کردنش برام خیلی راحت تر از اینه که بشینم بنویسم
چون خیلی مشغول شدم البته الان خیلی کارا ریخته به هم و خیلی اتفاقات افتاده که واقعا حس می کنم در کنترل من نیست بعضی وقتا واقعا توی روزمرگیم غرق میشم و بعد به خودم میگم برای چی داری این کارو با خودت می کنی چرا به خودت نمیای اصلا از کجا اومدی به کجا میخوای بری هدفت چیه چرا اینها رو مشخص نمی کنی چرا روزتو سریع شب می کنی یادم میاد که پنجشنبه هفته پیش که الان یه هفته گذشته به خودم می گفتم خب من از شنبه شروع می کنم و دقیقا این کارا رو انجام میدم و الان باور نمی کردم که یک هفته گذشت و چقدر زود میگذره این زمان و چقدر من به خودم و رشدم و تکاملم بی اهمیت شدم…..
راستش از اون روزی که متوجه شدم شما برای من پیام گذاشتین نمی خواستم بازش کنم البته که بازش کردم یعنی از طریق ایمیلم باز کردم ولی از طریق سایت باز نکردم که اون نقطه همیشه اون بالا باشه که من حتما باید برای این برادر عزیزم کامنت بنویسم
قبلا خیلی متعهدتر بودم نسبت به نوشتن کامنت و خیلی هم خوب می شد و الانم مطمئنم که خیلی خوب میشه ولی نمیدونم چرا دیگه نمیتونم زیاد بیام توی سایت یا نمیتونم دیگه زیاد بنویسم یا نمیدونم نمیخوام یا یه چیزی از درونم بهم میگه که ولش کن یا بذار برای فرصتی بهتر برای موقعی که کاملا تسلط داری و با حس خیلی خوبی میتونی بنویسی البته که اون کامنتهای بی نظیری که همیشه می نویسم هیچ وقت این اتفاق نیفتاده که تمام شرایط خوب باشه ولی کامنتها بی نظیر شده حتی بعضی وقتا مطمئنم که نمیدونستم چی میخوام بنویسم ولی فقط می نوشتم.…..
یا مثلا بعضی وقتا به خودم میگم خب این حرفهایی که میخوای بنویسی رو بذار برای خودت یعنی بنویس و بذار توی سایت خودت و بعد حالا توی اون سایت دیگه هم بارگذاریش بکن نمیدونم از کی این فکرها اومد توی سر من که باعث بشه منو از نوشتن کامنت دور کنه
برات جالبه که برات بگم من داره بیست و یک سالم میشه و واقعا هنوز به اون چیزی که میخوام نرسیدم هنوز خیلی توی سردرگمی های مختلفی گیر می کنم هنوزم خیلی کارها میخوام همزمان انجام بدم و به هیچ کدومشونم نمیرسه….
ولی این ایده خوب بود که من وویس بگیرم و بعد متن ها رو به همدیگه بچسبونم اینم ایده خوبیه
ولی نوشتن یه چیز دیگست… گرچه من دفترچه های زیادی الان خریدم و دارم می نویسم و این باعث میشه که متوجه بشم که باید چیکار بکنم
راستش نمیدونم تا کی قراره ادامه پیدا بکنه ولی دوست دارم بیشتر بیام توی سایت یه چیزی بگم من یه شغلی پیدا کردم به نام کامنتوری که با کپی کردن پیس کردن میتونستم درآمد کسب کنم البته که خیلی وقتمو می گرفت خیلی تمرکزم می گرفت و هر دفعه هم با حرفهای خیلی بدی مخصوصا این آخریا ازشون جدا شدمممم
و دیگه کار نمیکنه…الان دو هفته که دیگه باهاشون کار نمیکنم و اعصابم خورده چون حس میکنم هر روز پول نمیسازد و این اصلا حس خوبی نیست …
از اینکه پول نمیسازد…خیلی بدم میاد …و اعصابم خورده ..
اما با اون تجربه انگار
یه جورایی یه حسی بهم میگه تو با نوشتن میتونی پول در بیاری برای چی باید رایگان این کار رو انجام بدی … غافل از اینکه من با همین نوشتن حالم خوب می شد با همین نوشتن خودم رو بهتر می شناختم و نمیدونم واقعا از کی این فکر اومد توی ذهنم….
ولی دوست دارم از شرایط الانم بگم مثلا اینکه الان برای خودم هدف مالی میذارم و سعی می کنم به اون هدف مالی برسم هرچند الان دو هفته گذشته و من واقعا نتونستم به اون هدفی که بگم حتی نصفشو برسم…
ولی مطمئنا که این اتفاق میفته و مطمئنم که وقتی که من همچین هدفی رو میذارم وقتی جهان تعهد من رو ببینه وقتی جهان ببینه که من پول پس انداز می کنم بدون اینکه نگران باشم قطعا کمکم میکنه وقتی جهان ببینه که من واقعا میخوام تغییر بکنم و وویسا رو گوش میدم و کامنت می نویسم قطعا کمکم میکنه و مثل همین چندین ماه پیش راه هایی رو جلوی پام میذاره که هیچ وقت نبوده و اصلا نمی دیدمش
چند روز پیش چند روز پیش که چه عرض کنم همین دوشنبه رفته بودیم استخر و اونجا یه دونه سونا بخار بود وقتی که وارد سونا بخار می شدی فقط میتونستی شاید یک متری خودت رو ببینی و بقیه جاها رو بخار گرفته بود حتی بعضی وقتا من وارد می شدم و فکر می کردم هیچ کس نیست… ولی یکم که جلوتر می رفتم اون طرف حوض می دیدم که نه نگاه کن سه نفر اونجا نشستن همین باعث شد که خدا انگار درونم بهم بگه؛
ببین زندگی تو هم همینه.
تو فقط خواسته هات رو بگو من برات اون طرف این بخارها می چینم و حرکت کن…
تو هیچ وقت نمیتونی اون طرف بخارها رو ببینی مگر اینکه حرکت بکنی و بیای جلو و امید داشته باشی به اینکه من یه چیزی یه کسی یه کاری رو اون جلو گذاشته باشم ….شاید همین موضوعه که منو درگیر خودش کرده و نمیذاره حرکت کنم چون واقعا همه ی جلومو نمی بینم
یادم افتاد به اون قسمتی از سریال زندگی در بهشت که همچین مهی پردایس را در بر گرفته بود….
که حتی خونه پرادایس هم پیدا نبود و هرچی خانم شآیسته جلوتر می رفت فقط یه نمای خیلی مبهمی ازش بود …
توی همون قسمت وقتی که تموم اون مه ها برطرف شد فضای زیبای پردایس و اون دریاچه زیبا و اون درختان رو می دیدید
این باعث شد که برم کامنت بچه ها رو بخونم و یکی از کامنت های دوست عزیزمون نوشته بود چقدر زیباست که پشت تمام این مه ها یه همچین نعمت بزرگی وجود داره و تنها وقتی که مه ها رفتن ما تونستیم کل این زیبایی ها رو ببینیم
و زندگیهم همینه، زندگی همین بهشتیه که ما باید درونش حرکت بکنیم حتی اگر نعمت هاش رو نبینیم و بدونیم و مطمئن باشیم که در مسیر نعمت های خداوند هستیم
این جملش و این تجربه ی من باعث شد باور کنم که آقا همه چیز اون چیزی که می بینم نیست ….
هیچ چیز اون چیزی که می بینم نیست….
……………
..……
….
..
.
راستشو بخوای
هم می ترسم هم میخوام هم خوشحال میشم که برم اون چکاب فرکانسیم رو باز کنم و ببینم توی اون چی نوشتم
البته یه جورایی میدونم مثلا میدونم که وضعیت مالی اصلا خوبی نداشتم الانم وضعیت مالی خیلی خوبی ندارم ولی حداقل قبل حداقل تا همین ده روز پونزده روز پیش یه درآمدی داشتم …
درسته الان زیاد درآمد ندارم و حتی شاید بگم چند روزیه که درآمد ندارم اما به هر حال اون حسی که کار می کنم و درآمد کسب می کنم رو دیگه ندارم یه حس اطمینانی که خب حداقل امروز صد هزار تومن کار کردم واقعا دوست دارم این حس رو بیارم
یکی از کامنتهای دوستان بود که می گفت من الان قدم پنج هستم و باورم نمیشه که هزینه ی دوره فقط حقوق یک روز منه
من قبلا که حقوقو نداشتم به خودم می گفتم یعنی میشه من درآمدم و اندازه پول دوره ها باشه و الان شاید باورت نشه درآمدم سه برابر پول دوره بود که من قدم سوم رو خریدم و برنامم این بود که قدم بعدی رو هم خودم بخرم اما وقتی که پروژه ی تغییر شروع شد به خودم گفتم بذار فرصت بدم و بتونم از این فرصت استفاده بکنم تا کامنتهای خوبی بنویسم و جام دستاوردها رو بگیرم و مطمئن بشم که قدم های قبلی رو به خوبی جلو بردم
راستش بایدم همین کارو بکنم خیلی از تمارین هست که انجامشون ندادم ولی خوشبختانه الان با اون یه دونه تمرینی که استاد توی جمله هاشون گفتن که خودشون انجام میدادن باعث شد من الان یه میلیون و ششصد تومن پس انداز داشته باشم
و حتی باعث شد درآمد این ماه قبلیم فقط چهار میلیون تومان باشه منی که برام درآمد یک میلیون و پونصد تومنی برای خرید دوره هاا که چه عرض کنم شاید عجیب باشه ولی حساب می کردم و می گفتم پولی که دولت بهمون میده ماهیانه سیصد تومنه …خب همه رو پنج ماه جمع می کنم تا بتونم دوره ی استاد رو بخرم و الان حتی بیشتر از اون پول من تا ماه پیش درآمد داشتم ….و حتی چی بگم همین ماه توی همین چند روز پیش من چهارصد هزار تومن درآمد دوباره داشتم و اینا واقعا نشونه های خدا……
…..
….
…
الانم دارم میرم به سمت یکی از کلاسامون یکی از استادایی که همه میگن وای چقد بد درس میده ولی شاید اگر که یکمی بهتر گوش بدن متوجه درس استاد میشن شایدم اگر اینا یکمی بخوان بفهمن بفهمن…..
استاد خوبیه ولی متاسفانه خیلی از بچه ها دوست دارن یه استاد بیاد و لقمه آماده رو بذاره دهنشون تا اینکه خودشون اون لقمه رو برای خودشون بگیرن….
ممنونم از کامنتی که گذاشتی و اینکه امیدوارم روز به روز موفقیت های تو هم بیشتر بشه دوستدار تو ملیکا….
.
.
.
.
یکی دو روزی از ابن وویس میگذره اما ترجیح دادم همشو حالا با یکی دو جمله وسطش بزارم …
میدونم کامنتم طولانی شد …و امیدوارم خسته نشده باشی …
من در گذشته در یک فایلی از ی استاد که اصلا در مورد جذب نمی گفت و در مورد موفقیت مالی صحبت می کرد! شنیدم که باید با خدا معامله کنم!
اون زمان اینقدر این راهکار برام جالب و جذاب بود که خیلی زیاد تکرارش کردم و گفتم چقدر جذابه!
مثالش از خودش جذاب تر بود! من قبلا خیلی کتاب موفقیت میخوندم در 18 سالگی تا 20 سالگی!
داشتان این بود که استاد انتونی رابینز یعنی جیم رون میگفت که ده درصد درآمدتون برا بخشش هست!
و من واقعا جیم رو تحسین میکردم بابت این حرفش!
و می گفت وقتی که 10 درصد از بیزینست رو سهم خدا میکنی خدا خودش بزینست رو میچرخونه! و جیم رون تصمیم گرفته بود که هر سال این درصد رو بالا ببره! و در آخر جیم رون تونسته بود 90 درصد درآمدش رو ببخشه و اون ده درصد درآمدش اون قدر زیاد بوده که هر چی خرج میکرده تموم نمیشده!
یادمه من ی بار خیلی علاقه داشتم که ساعت هوشمند سامسونگ رو بخرم! چون گوشیم سامسونگ بود خیلی علاقه داشتم که گلکسی واچ اکتیو دو رو تهیه کنم اون وقت ها اصلا اپل واچ هم نمی شد باهاش تماس برقرار کرد و مکالمه کرد!
ولی ساعت چند سال قبل های سامسونگ به این قابلیت مجهز بود!
من علاقه داشتم به ساعت گلکسی واچ اکتیو دو ولی تا من میومدم پولش رو جمع کنم قیمت اون ساعت هی بالا و بالا تر میرفت!
من مجبور شدم برا اینکه فعلا ی ساعت بخرم و خودم رو خوشحال کنم برم سراغ ی مچ بند هوشمند که در قیاس با اون ساعت هوشمند سامسونگ حرفی برای گفتن نداشت!
من ی مپ بند هوشمند می بند دو خریدم و دو روز بود که داشتمش تا اینکه هی والپیپر های ساعت رو عوض میکردم!
بعد دیدم که ی والپیپر ساعت عقربه ای خیلی مشخص داره! به خودم گفتم که بگزار این پشت زمینه ی ساعت عقربه ای رو براش دانلود کنم! شاید خواستم برا پدر ست کنم ببینم که پدر خوشش میاد یا نه! میتونه بخونه یا نه چون پدرم از ساعت دیجیتالی سر در نمیاره!
شکر الله من تنها دو روز بود که اون ساعت رو خریده بودم رفتم گرمسیر پیش پدرم! مسئلی که پدر با ساعتش داد این بود که هی ز.د ز.د بند ساعت خراب می شد و مجبور میشیدیم که هی عوضش کنیم! و بعضی وقت ها هم ساعت ها اب میرفت توش یا شیشه تون تار می شد!
من گفتم خدایا هنوز این شور و شوق ساعت برام نخوابیده ولی اگر پدر بتونه این بگراند عقربه ای بخونه من میدم بهش!
من چند باری به پدر ساعت رو نشون دادم و دیدم که پدر میتونه اون رو بخونه و بفهمه ساعت چنده!
رو کردم به خدا و گفتم خدایا ببین من این ساعت رو میدم به پدرم و میدونم که تو میتونی برام بهترش رو تدارک ببینی!
با اینکه ذوق و شوق اون ساعت هنوز تموم نشده بود من خالصانه اون رو به پدرم بخشیدم!
پدرم از من پرسید که قیمتش چند هست من گفتم حدود یک میلیون!
پدرم گفت نه این ساعت گرونه برا خودت – مامانم میگفت پدرت هی ساعت خراب میکنه ببر برا خودت!
پول اون ساعت رو هم خودم درآورده بودم!
تا اینکه من بخشیدم به پدرم در هر صورتی و پدرم این ساعت رو خیلی دوست داشت!
خیلی خواسش بود که اون رو کجا میگزاره و وقتی میدید که ماهی ی بار باید شارژش کرد اون هم با یو اس بی خیلی لذت میبرو و همواره هواسش به اون ساعت بود!
به برادرم هم گفته بودم که هر طور شده این ساعت رو برا پدر شارژ کن!
تا اینکه تو ماشین زده بودن به شارژ که گم شده بود! من چند روزی نشد که ی هنر بند 6 خرید باز هم هفته ای نشد دست من و تقدیمش کردم به پدر با صفحه ی بزرگ تر و اینکه این دیگه مچ بند هوشمند نبود و ساعت هوشمند بود! فقط اینکه دو هفته ی بار باید شارژ می شد!
یادمه با این حال ساعت اکتیو دو سامسونگ که مد نظر من بود قیمتش خیلی بالا رفت و دیگه در سایت ها موجود نبود و خواهرم هم ی بار گفت اگر مدل جدید داره بیشتر پول بگزار رو هم اون رو بخر!
بالاخره من تصمیم گرفتم صبر کنم که مدل جدیدش رو بخرم البته که موقعی که قیمتش معقول شد!
تا اینکه گذشت مدت ها و گوشی قبلی من گلکسی a5 2017 مشکل دار شد و عالی کار نمیکرد که من تارگت گذاشتم که گوشی a52s تهیه کنم باز هم گوشی گرون شد و نتونستم بخرم که بعد گفتم a53 بگیرم که خدا هدایت کرد من رو که گوشی فلک شیپ سامسونگ رو بخرم برم گوشی س23FE رو بخرم که هم از سری گوشی پرچمدار سامسونگ هست و هم اینکه علاوه بر گوشی سری s ساعت هوشمند سامسونگ Galaxy watch 6 44mm رو خریدم با فیمت ده تومن و گوشی هم قیمتش بالای 26 بود!
یادمه که بهترین و جدید ترین گوشی سامسونگ بود و تازه اومده بود!
خواستم بگم که هدف ها هرگز نمی میرن و قطعا در موقع مناسبش میان و سوپرایز می کنند!
منی که سال ها طول می کشید که ی ساعت بخرم یا ی گوشی!
الان بهترین ساعت سامسونگ رو دارم که الان قیمتش 18 میلیون هست
گوشی سری اس دارم که الان قیمتش 50 میلیون هست
هنزفری سامسونگ رو دارم galaxy buds 2 pro که قیمتش 9 تومن هست
و همچنین تبلت قوی سامسونگ رو دارم galaxy tab s10 fe plus هست که قیمتش 60 تومنه
لب تاپ قوی ویندوزی دارم که الان به اندازه 100 تومن میرزه! i7 12700 ,16g ram ddr5 ,rtx 3050 ti ,512 ssd
شکر الله خداوند به موقع اش اینطوری روزی می دهد اگر این مسیر عالی رو ادامه بدیم!
الان عمه ام زنگ زد که اگر امکان داره تختت رو بده به مادر بزرگ که روش استراحت کنه الان کهولت سن داره اذیتش میکنه!
منم سریع اومدم خونه و دادم به مادر برزگ
الان اومدم تو سایت دیدم که نقطه ی ابی دارم خوشحال شدم!
دیدم که ی دفعه ده تومن بهم واریز شد منم سریع رفتم تو سایت دوره عشق مودت در روابط و همچنین دوره ی دستیابی به رویاها رو تهیه کردم!
تا امروز ظهر میگفتم که خدایا چطور میتونم پول جور کنم دوره عشق مودت رو بخرم الان شکر خدا هر دو دوره ای که نیاز داشتم رو خریدم!
ملکیا ی عزیز فقط میخوام بگم که موفقیت در ادامه دادن است – موفقیت در رها نکردن هست!
من ازت میخوام که مرتب رو دوره ها کار کنی و از فرایند رشدت لذت ببری و خودت رو با هیچکس مقایسه نکنی و پر قدرت ادامه بدی!
به موقع اش جوری نتایج میاد که مثل دیوونه ها فریاد میکشی!
سپاس وقدردانی از سایت عالی تان که واقعا هر بخشی که باز میکنی مثل تالارهای هزارتو دارد می شود ،البته که تمام بخشهایش روز به روز سهل الوصول و آسان تر
●محصولاتی که به روز رسانی میکنید با عشق و وقتی که میگذارید بسیار ارزشمند است.
●سپاسگزار خداوندی که دست خانم شایسته نازنین را با مهر گرفته و هدایتش کرده در این مسیر پور نور تا مقاله های فوقالعاده، متن های فوقالعاده،فیلم گرفتن های فوقالعاده، توضیحات فوقالعاده با صدایی و بیانی شیرین بدهد و بنویسد که راهنمایی
چراغ به دست کنار من و دوستان عزیز باشد.
نشانه امروزم این فایل بود.
مطالب پر رنگی که آموختم و تکرار شدند برایم.
■
●رفتارهایمان نشان دهنده تغییرات هستند نه فقط حرف
○آیا در این مدتی که وقت گذاشته ایم و کار کرده ایم تغییرات بنیادین داشته ایم ؟
اگر در موقع عصبانی،نا امیدی وبروز مسئله ای هنگامی که تحت فشار قرار داری همان رفتارهای قبلت را داری پس تغییرت فقط ظاهری است .همانند پرتقال با ظاهر خوب که بعد از فشردنش خرابی اش نمایان می شود. پس باید تلاش و استمرار داشته باشی تا تغییرات بنیادین شود تا نتایج عالی بگیری.
● چه موقع از روابط نتیجه می گیریم؟وقتی شخصیت فرد به صورت بنیادین تغییر کند جهان شرایط را تغییر می دهد. تمرکز را از اطرافیان برداریم ،توضیح دادن،قانع کردن طرف مقابلمان را کنار بگذاریم. فقط وفقط تمرکز بر روی خودمان باشد اگر افکار وباور ها و فرکانسهایمان تغییر کرد. جهان افراد هم فرکانس با تو را کنارت می چیند یا تغییر می کنند یا عوض می شوند.
مثل: دوست عزیزی که با کار کردن روی خودش همسرش چند روز کار در شهرستان را دارد. و زندگیشان عالی شد.
با اون صدای قشنگت که هدایتی بود و باعث شد این فایل بی نظیر ضبط بشه …
سلام
سلام
سلام و درود بی کران …
چقدر خداوند آگاهی
چقدر بیکرانه …
این نشانه ی امروز من بود و چقدر به جا …
در روابط آدمی در زندگی ام بود که فوق العاده بود …واقعا بی نظیر بود …ولی به درد من نمیخورد…
یعنی برای اینکه ازش چیز یاد بگیرم خوب بود ولی برای اینکه یک رابطه ی پایداری باهاش داشته باشم نبود …
من از همون اول که متوجه شدم که انگار اوضاع داره جوری پیش میره که رابطه ی عاطفی پایدار داره ایجاد میشه .. خودمو پرت کردم توی بغل خدا و فقط چسبیدم به این سایت و روی خودن کار کردم ….
دقیقا همین بود …
استاد …این اواخر من رفتارام فرق کرده بود …
تغییر رو توی عمل نشون دادم …
و بعد از یه هفته اصلا اون آدم کلا از ایران رفت ….
وای خدای من …
میبینی جهان چطور کار ها رو میکنه
درسته که بعدش خیلی ناراحت شدم و اینا که حداقل به من میگفتو اینا …
حالا کاری ندارم که واقعا مشکلی براش پیش اومد و اینا …البته این مشکل چند ماهی بود که بود ولی به کسی نگفته بود ….
در هر صورت من بعد رفتنش خیلی ناراحت شدم که چرا و اینا و فهمیدم یه وابستگی خاصی به این ادم داشتم …
که تصمیم بر اون شد که دیگه همه چیزو رها کنم و دیگه هیچ چیز به هیچ کس نگمو …کلا نشونه های بودن اون فرد توی زندگیم رو حذف کنم …مثلا کار کردن در جایی که اون کار میکرد…
…..
امروز یکسری نشونه دیدم که اون برمیگرده …
و قطعا پیگیر من خواهد شد …
همین نیم ساعت پیش یه غمی وجود منو فرا گرفت …
نمیدونم چی بود …
انگار که اون به من نیاز داره …یه همچین حسی …
دوباره نجوا های ذهنی منو غمگین تر کرد …که تو رو حتی لایق یه پیام ندونسته…یا تو اصلا براش ارزش نداری و اینا ….
….
فهمیدم یه جورایی توی این چند ماه حس لیاقتی رو و احساس ارزشمندی رو ناخود آگاه داده بودن به اون …
به تعریف های اون
به تحسین های اون
به کار اون …
که باید خیلی روی خودم کار کنم …
همینجور که به فایلتون گوش میدادم
حرفای خدا برام تکرار میشد
که میگفت آر اولشم قرار نبود این ادم دائمی توی زندگیت باشه …
مدار اون با تو فرق داره
تا یه جایی از مسیر با هم بودید ….
ببین …
ببین …این نشونه ی خوبیه …که اون ول کرده رفته …
بالاخره تو هم قصد همچین کاری رو داشتی …
بیا من به بهترین نحو انجام دادم برات …دیگه ناراحت چی ؟
من بدون اینکه تو چیزی بگی این کارو کردم که هیچ کدومتون آدم بده نشین و بخواین حس گناه داشته باشین ….حداقل راجب تو ….
…….
و قولی که بهت دادم رو فراموش نمیکنم …
من از نیاز ها و خواسته های تو آگاهم
..قرار بود یکسری چیز یاد بگیری …همین …
اون فرد مناسب که قرار هم پا و هم فرکانس و هم فکر تو باشه رو هم برات میارم …
اگر می خواهیم موفق و در هر حوزه بهترین عملکرد را داشته باشیم باید همواره به دنبال بهبود دائمی خود باشیم
جهان هیچ گاه ثابت نیست:
یا تغییر می کنیم و هر لحظه خود را بهبود می دهیم یا زیر چرخ دنده های جهان له می شویم
وقتی ما به اندازه ی کافی تغییر کنیم:
جهان تمام شرایط را به نفع ما تغییر می دهد
اگر شرایط ما مانند گذشته بوده یا تغییری نکرده است:
باید به خود نهیب بزنیم و بدانیم: حتما ما به اندازه ی کافی تغییر نکرده ایم برخی اوقات :
ما فکر می کنیم تغییر کرده ایم در صورتی که رفتار و اعمال ما مانند گذشته است
اگر می خواهیم ببینیم تا چه اندازه تغییر کرده ایم بررسی کنیم:
در اوج عصبانیت ناراحتی نا امیدی یا زمانی که احساسات ما غلیان کرده است :
چه رفتاری انجام می دهیم؟
اگر رفتارهای ما مانند قبل است: همان شخصیت گذشته را داریم.
زمانی که تحت فشار قرار می گیریم: رفتارهای ما به شدت تغییر می کند
در زمینه ی روابط :
اگر واقعا به صورت اساسی و بنیادین تغییر کرده باشیم:
به طرف مقابل باج نداده زیر بار ظلم نخواهیم رفت در قرآن هم بیان شده: افراد به خود ظلم می کنند
با وجود مظلوم: ظالم به وجود می آید ظالم و مظلوم: مکمل یکدیگر هستند اگر شخصی به ما ظلم می کند: به دلیل باورها و فرکانس های خودمان است زمانی که باورهای ما تغییر می کند:
رفتار طرف مقابل با ما تغییر کرده یا به راحتی از زندگی ما حذف خواهد شد
ما تنها باید بر روی باورهای خود کار کنیم: جهان تمام کارها را برای ما انجام خواهد داد
امیدوارم حال خودتو و پسرت و همسرت عالی باشه …و هر کجا که هستید سالم و تندرست باشید …
راسش ابتدای کامنت را که می خواندم …با خودم گفتم …داستان مریض شدن پسرش چه ربطی به این فایل داره …
این فایل درباره ی روابط هست …
تا اینکه به این جمله ات برخوردم …
شما گفتید وقتی خیلی ناراحت یا عصبانی میشی باید ببینی عملکردتان چجوری؟ اگه مثل قبل پس تو هنوز باورهای بنیادینت ناسالم و فقط ادای آدم های ریلکس در میاری….
این جملاتت مثل یک پتک خورد توی سرم …
اره …
دقیقا …
اینا رو استاد گفتن …
بعد که ادامه ی کامنتت رو خوندم …
نمیدونی چقدر تحسین کردم به خاطر استفاده ی آگاهانه ی این آگاهی در لحظه
..
و چقدر زیبا گفتی …
چقدر قشنگ خودتو کنترل کردی
و چه هوشمندانه با استفاده از شکرگزاری مدارت رو به مدار خداوند نزدیک تر کردی …
من چون نمیتونستم دربارش با کسی صحبت کنم و فقط خدارو داشتم …
و اون بهم میگفت که تو روی خودت کار کن …
خداروشکر این مسئله به چند ماه کشیده شد …و به شکل بی نظیری که توی کامنت قبلی دربارش نوشتم اون از زندگیم رفت …
و البته که خودم هم خواستم …
امروز یه جوری توی آینه وقتی برای بار دوم یکی از فایل های استاد رو گوش میدادم که درباره ی تصمیم گیری بود یادم به اوایل این رابطه ام افتاد که تصمیم گرفتم برم بگم و همه چیزو تموم کنم …
اما
نادیده گرفتم …و نتونستم بگم ….
امروز جلو ی آینده به خودم گفتم دیگه این دفعه میرم همه چیزو تموم میکنم …
الان که این فایلک گوش دادم …
انگار خدا بهم گفت …
عزیز دلم کجای کاری …
مک به وعده ام عمل گردم…
تو روی خودت کار کردی …و تغییر در رفتارت نمایان شد و اون از زندگیت رفت …
حالا اینکا تو بخوای باز برگرده یه مسئله دیگس …ولی اصلا لازم نیست تو بری بگی و اینا …اون فهمیده …
نگران نباش …نگران بعدشم نباش …
تو الان درون خودت این تصمیم رو گرفتی عالیه …پس کارو خراب نکن که بخوای بری پیشش
و اینا ….
من کارو رو به بهترین نحو انجام دادم ….
همونجوری که خواستی …
پس باز روی خودت تمرکز کن …
فقط روی خودت کار کن …کاری به بعدو آینده و اینا نداشته باش …
الان …اینجایی
..
دستت توی دستامه ….
حرکت کن
روی خودت کار کن
و جلو برو …
همین …
.
.
.
عاشقتم خ ای قشنگم با این حرفای زیبات …
عاشقتم ….
مرسی فاطمه ی عزیزم که باعث شدی این کلمات خداوند نوشته بشه …
سلام به استاد عزیزم و دوستان عزیز
ااین کامنت رو قرار بود توی جلسه6 عزت نفس بزارم به عنوان تمرین ولی اشتباهی اومدم توی این صفحه نوشتم چون از قبل باز بود و اومدم پاک کنم ولی حسم بهم گفت همین جا بزار باشه :) امیدوارم که مفید و کمک کننده باشه
موضوع این کامنت در مورد اینه که کجا ها نظر بقیه برای من مهم بوده و ضربه خوردم و کجا ها مهم نبوده و پاداش گرفتم
یه مثالی که من از خودم میتونم بزنم که توحیدی عمل کردم و نظر مردم برام مهم نبود و به شیوه ای عمل کردم که فکر میکردم درسته زمانی بود که مادرم فوت کرد
خب اون دوران توی اوج کنکور من بود و من کلی زمان گذاشته بودم و تلاش کرده بودم شبانه روزی انصافن و توی عید 4 ماه مونده به کنکور مادرم فوت کرد ، من تصمیم گرفتم برای اینکه بتونم ذهنم رو کنترل کنم و به مسیرم ادامه بدم هیچ کدوم از مراسم حتی خاکسپاری رو هم شرکت نکنم ، چون متاهد شده بودم که ذهنم رو کنترل کنم و به مسیرم ادامه بدم و میدونستم بودن من توی اون فضا نتنها کمکی نمیکنه بلکه آسیب های بزرگی به من میزنه ، خب با این تصمیمی که گرفتن توی اون شرایط خیلییی حرف شنیدم ، خیلی ها سعی میکردن مستقیم و غیر مستقیم برچسب هایی بزنن و بخوان عذاب وجدان بدن ، اما من تصمیمم رو گرفته بودم ، من هیچ یک از مراسم رو شرکت نکردم و روز خاکسپاری هم داشتم درسم رو میخوندم
الان از اون موقع نزدیک 3 سال گذشته ، هیچ یک از اون آدمایی که بهم برچسب زدن الان اصن وجود ندارن توی زندگی من ، البته اینم بگم من انقدری سرم توکار خودم بود که نمیدونمم کیا چی گفتن ، از دورا دور متوجه میشم یه سریا حرف میزنن ولی واقعا اهمیت نمیدادم و الان من دو ساله اومدم دانشگاه و توی یه ویلای لاکچری زندگی میکنم و ماشین خودمو دارم و خونه خودمو دارم و دانشگاه میرم و از زندگیم لذت میبرم و تک تک اون آدمایی که پشت من حرف میزدن هنوز توی ب بسم الله گیر کردن و واقعا اهمتی نداشت نظر هیچکدومشون و الان همشون به اصطلاح طرفدار شدن :)
اما توی روابط عاطفی چون تمام الگو هایی که من در کل زندگیم دیده بودم این بود که تو باید یه کاری کنی که به اصطلاح معشوق راضی بشه من هم همواره در تلاش بودم که با کادو دادن و با سوپرایز کردن و رستوران خفن رفتن و از این حرفا فرد مقابل رو راضی کنم که نتیجه این شد که نارضایتی هر روز بیشتر میشد و هر روز از هم دور تر میشدیم و در نهایت رابطه هم تموم شد و منم موفق نشدم رضایتش رو جلب کنم و این درس رو گرفتم و توی رابطه بعدیم خیلییی بهتر عمل کردم و خیلییییی بیشتر به سبک شخصی خودم عمل کردم و البته که این روند ادامه داره خیلی میتونه بهتر از این بشه
سلام و خدایا شکرت
من به این فایل به صورت هدایت به نشانه هام اومدم
چقدر حال خوب توی صدای این خانوم هست چون به هدفش صحبت کردن با استاد رسیده
تحسینش میکنم و خودمو رو در روی شما تجسم میکنم وقتی شما و مریم جان و من و مرجان جان چهارنفره نشستیم و از نتایج هامون میگیم……
البته که هر روز فایل ها رو گوش میکنم و هر روز در مسیر آگاهی و عمل به آگاهی هستم و خیلی با مینای سالهای قبل متفاوت شدم.
نکته مهم:اگر شرایطتت تغییر نکرده تو تغییر نکردی
استاد شرایطم در حال تغییره و من یکم نگرانم در صورتی که میدونم همه چیز به نفعم هست ولی واقعا از نقطه امن بیرون اومدن یکم سخته…
ولی در کل خدایا شکرت دمت گرم قانون هات ثابت و عالی
بسم الله الرحمن الرحیم
شکر خدا بابت این صحبت های استاد
چقدر این مسیر سیف تره برای رابطه
اینکه ما هی به اطرافیانمون بتوپیم که به هم نمیخوریم – رو خودمون کار کنیم – خودمون رو قوی کنیم که اصلا کسی نتونه بهمون آسیب بزنه
به جای اینکه کات کنیم حالا با هر شخصی – سعی کنیم تغییرات رو در خودمون ایجاد کنیم تا جهان افراد مناسب رو برامون الک کنه – این روند بهسنه تری – حرکت در جهت جریانه
و چقدر این کار کردن مداوم یا به نوعی ادامه دادنه مهم هست.
موفقیت در رها نکردن است – موفقیت در ادامه دادن هست.
به جای اینکه توجه مون رو هدف و نتیجه باشیم – تمرکزمون رو بگزاریم برای اینکه قدم هامون رو برداریم – هر روز و هر روز پیش ببریم کارمون رو – موفقیت مون رو بگزاریم رو تکرار و تداوم کارهامون…
به نام خداوند مهربان وهدایتگر
سلام
استفاده از دوره ها و فایلهای دانلودی باید همیشگی و دائمی باشه تا تاثیر آن را در رفتار و باورهای خود ببینیم، کافی هست فقط چند روز از سایت دور باشیم ، دوباره تمام آگاهی ها لز بین میره ، مثل نهالی که الان تازه کاشتیم و نیاز به مراقبت و رسیدگی داره و این روند باید همیشگی باشه تا نتایج بیاد
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به بهترین استاد دنیا و مریم جان شایسته و دوستان عزیزم
این نکته که ما فقط باید روی خودمان تمرکز کنیم و خودمان را بهبود دهیم بزرگترین نکته در شروع روند موفقیت است ، ما نمیتونیم یک نفر دیگه رو تغییر بدیم ولی میتونیم با بهبود دادن خودمون اوضاع رو به نفع خودمون تغییر بدیم ، حالا این تغییر اوضاع میتونه به این شکل باشه که شخص از زندگی ما بره یا رفتارهاش رو به نفع ما تغییر بده و بمونه ، ولی تنها چیزی که ما روی اون کنترل داریم خودمون و جهان خودمون هست پس باید روی خودمون تمرکز کنیم
استاد ابتدای امسال بسیار زیبا مسیر رو بزای ما توضیح دادند و گفتند هدف اصلی امسال رو بهبود شخصیتی خودمون قرار بدیم و من هر روز صبح توی تمرین فانوس دریایی می نویسم که امروز فقط کمی بهتر از روز قبل خواهم بود و به لطف خدا از ابتدای سال تا الان به لطف همین تغییرات بسیار کوچک خیلی زیاد تغییر داشتم ولی در بعضی موارد تغییرات نداشتم و این رو به خودم تکرار میکنم که اونجایی که نتیجه نمی گیرم ینی هنوز تغییر نکردم چون اگه تغییر می کردم لاجرم نتیجه به همراه اون میومد
استاد نمونه واقعی بهبود دائمی سایت شماست ، شما همواره درحال تولید محتوای جدید یا بهبود محتواهای قبلی هستید و این پویایی بسیار واضح هست و وقتی شما تصمیم گرفتید قیمت محصولات رو عوض کنید من خیلی سریع به خودم گفتم که چون محصولات بهبود داشتند پس باید قیمتشون هم افزایش پیدا کنه و این رو خیلی عالی پذیرفتم
از شما سپاسگزارم برای تهیه این فایل رویایی
در پناه الله یکتا شاد و تندرست و ثروتمند باشید
به نام خدایی که هرچه چه دارم از اوست
سلام به یکی دیگر از برادران خوبم در سایت عباسمنش …
امیدوارم حالت عالی باشه …
ممنونم از کامنت زیبایت …
چقدر این جملاتت شبیه به جملات خداوند بود …
وقتی گفتی
باید روی خودمان تمرکز کنیم و خودمان را بهبود دهیم بزرگترین نکته در شروع روند موفقیت است ،
….
عالی بود …
میدونی …از خدا …درحالی که سرگردان بودم درون خود و تشنه ی انجام کاری تا پول آنی بدست بیارم …
پرسیدم خدایا باید حرف بزنیم چیکار کنم …
و اونم همینو گفت …
گفت میشه بقیه رو ول کنی …
میشه بچسبی به خودت …
تمام تلاش های بی ثمری که میکنی به خاطر مقایسه هاست که با خودت میکنی …حالا چه قبلا چه الان …
برای چی خودتو مقایسه میکنی با دوستت که درآمد داره ؟
برای چی با کسایی که پیج دارند مقایسه میکنی…
برای چی ؟
بابا ول کن همه رو …
ول کن …
بچسب به خودت به اهدافت به رشد خودت …
پولم می خوای من بهت میدم …
لیاقتت رو بیشتر کن …
تمرکز کن …
ممنونم ازتون …
تیکه های زیبای دیگه ی کامنتتون …که کپی کردم این ها بودند …
نمیتونیم یک نفر دیگه رو تغییر بدیم ولی میتونیم با بهبود دادن خودمون اوضاع رو به نفع خودمون تغییر بدیم ، حالا این تغییر اوضاع میتونه به این شکل باشه که شخص از زندگی ما بره یا رفتارهاش رو به نفع ما تغییر بده و بمونه ، ولی تنها چیزی که ما روی اون کنترل داریم خودمون و جهان خودمون هست پس باید روی خودمون تمرکز کنیم
امروز فقط کمی بهتر از روز قبل خواهم بود…..
ممنونم ازتون …
منتظر نتایج بی نظیرترین هستم …
در پناه الله یکتا باشید
سلام بر ملیکای عزیز امیدوارم که حالت عالی عالی باشه
الان اومدم کامنتت رو خوندم ولی تازه میفهمم که این کامنتت مال گفت گو با دوستان هست!
چقدر لذت میبرم از اون طرز فکری که در موردش نوشتی
اینکه اصلا نباید خودمون رو مقایسه کنیم و فقط باید بچسبیم به خودمون!
امروز چند نفر رو دیدم که داشتن میگفتن که بچه فلانی فلان و بچه بهمانی بهمان ولی بچه ی ما مثل اونها نیس!
و همون جا به خودم گفتم ببین که چقدر مقایسه قاتل زندگی هست و چقدر ما رو در فرکانس منفی نگه میداره!
اسمت برام آشناست و یادمه که در قدم اول کامنت گذاشته بودی که چطور رویایی به این دوره هدایت شده بودی!
و اغلب هم کامنت های دوست عزیزم سید حسن رو جواب داده بودی! ی حسم گفت به کامنتت پاسخ بدم و بگم که ببین چقدر این نکته ای که در مورد مقایسه گفتی برام کمک کننده بوده و چقدر این مسیر رو برام هی جذاب و جذاب تر میکنه!
شکر الله بابت این سایت و آگاهی هاش و کامنت های بی نظیرش!
به نام خدایی که هرچه دارم
سلام برادر عزیزم
راستش را بخواهی از همان روزی که این کامنت را برایم گذاشتی ذوق زده تو را به یاد می آورم تا برایت پاسخی بنویسم …
راستش را بخواهی باورم نمیشود که اینقدر سال زود میگذرد…و چیز زیادی به انتها نمانده …
زندگی ام
روی پستی ها و بلندی های بیشماری افتاده و بسیاری از آنها به خاطر ایستادن و بهتر است بگویم تغییر نکردن من است …
بگذار رو راست باشم …حس خستگی و دیدن روز های متوالی که طی میشود…مرا میکشد…
دلم میخواد 10 روز در سکوت طبیعت به دور از هر کس و هر چیز و دغدغه ای با چند دفتر و خودکار به حال خود رها شوم …این روز ها در بین روزمرگی ها و دقیقه ها و ساعت های تکراری ،به صورت ناگهانی شاید برای چند ثانیه به خودم میایم…به اطرافم نگاه میکنم ..همه چیز را از دریچه بازی میبینم که درونش هستم و از خودم میپرسم …
چه شد که آمدم؟ برای چه آمده ام …چرا …من چقدر اینجا هستم …به کجا قراره برم …چه کار باید انجام دهم …
و همان لحظه فکر اینکه مطمئنم وجود داشتم و از قبل بوده ام و به همان جا باز میگردم ولی نمیدانم کجاست …مرا غرق میکند برای یک لحظه اهمیت داشتن همه چیز برایم کم میشود ..شهرت ، ثروت ، پدرومادر ، برادر ،محبوبیت ، عشق زمینی ، دانشگاه ، درس ، مدرک ….و تمامش را مانند مسیر هایی جلویم میبینم که انگار الگوییست که انسان ها کشیده اند و از ان پیروی میکنند ….
به دستانم نگاه میکنم و ان ها را تکان میدهم …مثل بازیکنی در یک بازی ویدیویی گویا تازه متوجه شده که در بازی قرار دارد و این بدن وسیله ی او برای حرکت در بازیست….
طولی نمیکشد که با صدایی از روزمرگی از مادر یا برادر یا صدای محیط دوباره به زندگی ام بازمیگردد و ان را ادامه میدهم…
میدانم تجربه ی عجیبی است …
مثل این است که یک دفعه از جهان مادی جدا شوی و از جایی دیگر نگاه کنی که نمیدانی کجاست …و بخواهی چیز دیگری را ببینی که نمیدانی چیست …
شاید هم چون به تولدم نزدیک تر میشوم این حس را دارم …
از طرفی بعد از ان تنها کاری که میکنم انگار برای همان چیز هایی است که ان لحظه اهمیت ندارند…ولی انگار این دنیا به این ثروت ها و محبوبیت ها خیلی بها میدهد…
نمیدانم …شاید هم حس نادرستی ست ..
شاید هم به خاطر این است که به زودی 21 ساله میشوم و پا در 22 سالگی میگذارم…
سرعت زمان را بیشتر از هر لحظه دیگر حس میکنم …
چه زود یک سال گذشت …
چه زود دو سال از دانشگاهم رفت …چه زود به ترم 5 رسیدم …چه زود دیر میشود….
راستش دلیل حرف هایم را نمیدانم…حتی نمیدانم گفتنش درست است یا نه …اما کامنتت انگار دوباره مرا به ان حس پرتاب کرد ….
….
.
.
چه میخواهم …برای چه …
و….
.
.
همین کامنت را هم هدایتی و درخواستی بود …
شاید باورت نشود …
وویسش را ضبط کردم تا برایت بگویم ….
بگذار برایت ان وویس را بیاورم …..
.
..
…
….
بیا برگردیم به روزی که تو این کامنت را برایم نوشتی …..
ان روز
وقتی داشتم به سمت سلف دانشگاه میرفتم …
دوباره ان حس به من دست داد …
سوالات کلافه ام کرد و وقتی برگشتم انگار نجوایی به من گفت …چرا ستاره قطبی را جدی نمیگیری کافیست بگویی تا خلق شود …
پس
همینجور که داشتم راه می رفتم یه سری خواسته هام رو گفتم و به صورت گذری از توی ذهنم این رد شد که یعنی میشه یه نفر برای من کامنت بنویسه؟
همون لحظه ذهن منطقی من گفت نه بابا تو که اصلا چندین وقته که هنوز هیچ کامنتی رو ننوشتی برای چی یه نفر بیاد برای تو کامنت بذاره؟
تو که هیچ فعالیتی نداشتی و فلان و بیسار بهمان
بعد به خودم گفتم شایدم بشه ولی حالا اگرم نشد اشکالی نداره
شاید باورت نشه من همون چیزهایی که اون موقع توی ذهنم آروم مرور میکردم و با حس خوبش توی دانشگاه راه می رفتم خلق کردم …فقط همون لحظه ها ….
همون اتفاقات خوب برای من افتاد
توی همون روز من هدایت شدم به کتابفروشی خیلی زیبا وخوب و قبلش وقتی که داشتم می رفتم به سمت اون کتابخونه
یه بنز مرسدس بنز دیدم …از اون بنزایی که استاد توی فایلش میگه خیلی دوست داشته و وقتی رفته آمریکا اولین ماشینی که خرید اون بوده ……
با ذوق ازش عکس گرفتم البته که اون موقع میدونستم این بنزه ولی نمیدونستم همون مرسدس بنز slk معروفه که استاد خریده بودش
….
بعد از اینکه عکس گرفتم …چند قدمی دور نشده بودم که یه خانومی از اون طرف خیابون گفت دختر خانم وایساااا .گفتم چی ؟
…
اومد اینطرف ….
.
.
وقتی یه خانم ذوق منو دید که دارم فیلم می گیرم از اون طرف خیابون منو صدا زد و بعد به سمتم اومد و گفت میخوای بشینی توش باهاش عکس بگیری
من کلی ذوق کردم و گفتم مگه این ماشین مال شماست؟
و ما رفتیم به طرف ماشین
متوجه شدم که انگار مال شوهرشه و من توی اونجا توی اون ماشین زیبا نشستم و ازم عکس گرفت سه تا عکس خیلی خوشگل و خیلی خوشحال بودم و بعدها فهمیدم که وای این سقفشم باز می شده و ای کاش من بهشون می گفتم….
یعنی اگر اون ماشین دو نفره نبود احتمالا اینقدر ذوق منو دوست داشتن که بهم میگفتن بیا با هم بریم ……
(ایموجی خندهههههه)
جالب بود
خانمی که بهم گفته بود ظاهرا مثل من نبود…
من ظاهری ساده داشتم بدون هیچ آرایشی با چند تا جوش روی گونه هام و بدون هیچ آرایش و جراحی صورت
یه دختر خیلی ساده با یه مانتوی سورمه ای یه شلوار مشکی و یه مقنعه مشکی با یه کیف دانشگاهی که معلوم بود که از دانشگاه اومدم
اما
اون ،یه خانمی بود پر از آرایش با گونه های خیلی توپر با لب های درشت و مژه هایی که اصلا نمیذاشت چشمهاشو ببینم و بعدها وقتی که موبایلمو گرفت تا عکس بگیره ناخناش انقدر بلند بود که من تعجب کردم که چطور اصلا موبایل منو تونسته دستش بگیره و هر لحظه ممکن بود اون ناخنها از سنگینی موبایل بشکنه…
اما
یه چیز مشترک داشتیم؛ ذوقمون..
ذوق و روحی که باعث می شد حس زنده بودن بکنه اون وقتی که بهم نگاه کرد…
یه لحظه که به هم نگاه کردیم حس کردم انگار ما شبیه همیم انگار وقتی جلوی هم ایستادیم و به چشمهای همدیگه نگاه کردیم اون ذوق و شور و اشتیاقی که درونمون بود انگار آینه همدیگه بودیم…
.
همین باعث شد که یک لحظه دوتامون مکث بکنیم انگار اون خودشو توی من می دید
انگار انگار با خودش فکر می کرد…
انگار می تونستم فکرشو بخونم…
انگار داشت با خودش فکر می کرد که منم یه بچه ساده شبیه همین دختر بچه بودم دختری خیلی ساده و بیشیله پیله ولی الان با این همه چیز و اویزون کردن آرایش به روی خودم …..
من چه اتفاقی برام افتاده ……
.
من کلا در ارتباط گرفتن با جنس موافقم خیلی راحتم خیلی راحت میتونم ابراز احساسات بکنم و همون موقع که اینو گفت خیلی با ذوق زیادی این کار رو انجام دادم ولی وقتی که فهمیدم همسرشم باهاشه خیلی محترم تر شدم و خیلی سر و سنگین تر شدم و خیلی زودترم ازشون جدا شدم یعنی شاید اگر اون آقاهه نبود من اصلا خودم رو نمی گرفتم و خیلی راحت تر صحبت می کردم ….گرچهههه همین الانشم وقتی فکر می کنم به رفتارم می بینم که وای خیلی راحت تونستم ابراز احساسات کنم ….
راسش …
برعکس اون خانم
آقاهه خیلی بیشیله پیله بود شبیه استاد بود موهاشو کامل زده بود و کچل بود و ریش و سبیل و اینام هیچی نداشت
با تیشرت و شلوار ساده ای بود … و با تعجب به من و همسرش نگاه می کرد و دوست داشت که یه کمکی بکنه ..جالب بود که اونم براش جالب بود که همسرش اینقدر با ذوق دوست داره که من این کار رو انجام بدم و وقتی به من نگاه می کرد خیلی با حس خوبی نگاه می کرد انگار که با تعجب به اون حس ذوقی که من برای این ماشینی که برای اون عادی شده بود فکر میکرد ….یه جورایی …تعجب کرده بود.
.
.
.
.
اون روز خیلی فوق العاده بود چون اصلا فکر نمی کردم که همچین اتفاقی برام بیفته و همچین عکسهایی با همچین ماشینی بگیرم راستش اون ماشین خیلی راحت بود خیلی زیبا بود وقتی توش نشستم انگار واقعا روی آب نشسته بودم اینقدر راحت بود
با این که من همیشه ماشین های بزرگ و شاسی بلند رو دوست دارم ولی این اولین بار بود که توی یه ماشین شاستی کوتاه می نشستم و اینقدر حس خوبی داشتم…
همون روز به اون کتابفروشی رفتم و اون تمرینی که باید انجام می دادم برای نویسندگی انجام دادم راستی گفتم تمرین چند روزی هم هست که اون تمرینو انجام ندادم انگار بعد از یه مدت انگیزه ها میخوابه و خب سر کشی های ذهنم بیشتر میشه بعد از اون شب که شد و خوابیدم و این چیزها رو مرور می کردم شاید باورت نشه ولی من تا شب شارژ بودم و حتی تا فرداش که این یه معجزه بود و وقتی که من الان میتونم با همچین ماشینی عکس بگیرم پس قطعا میتونم همچین ماشینی بخرم و همینطور می زدمش توی اینترنت و عکسمو به داداشم نشون می دادم که من با یه مرسدس بنز عکس گرفتم …..
خلاصه فردای اون روز متوجه شدم که یه کامنت از طرف شما دیروز برای من ارسال شد که اینم همون خواسته من بود و من با تعجب به خدا نگاه می کردم و می گفتم ببین ببین پس تو هر کاری که من بگم انجام میدی پس تو تو واقعا واقعا منو خالق زندگی خودم کردی….
.
.
و اون کامنت شما بود …
ممنونم از کامنت خوبتون که اینقدر محبت آمیز و خوب با من صحبت کردین راسیاتش خیلی خوشحال شدم از اینکه شما من رو به یاد آوردین منم شما رو فراموش نکردم اصلا ….
مخصوصا اون روزی کامنت شما رو با دل و جون میخوندم و اومدم و یه سری به پروفایل شما هم زدم ومطالعه کردم
مخصوصا اونجایی که توی کامنتهاتون می گفتین اگر دوازده قدم رو بخریم و جام های دوازده قدم رو بگیریم که دیگه عالیه
راستش من اون روز که این کامنتتون رو خوندم قبطه می خوردم چون من هنوز قدم اول رو هم نداشتم و آرزو داشتم قدم اول رو بخرم ولی شاید باورت نشه الان قدم سومم با کلی نتیجه ی بی نظیر که ولی الان کم می شمارمش و به خودم میگم خب که چی ؟من بیشتر از این رو می خواستم….
غافل از اینکه من همین چند ماه پیش همین چهار پنج ماه پیش حتی فکرشهم نمی کردم که همچین نتایجی بگیرم و تمام این نتایج برای من یه آرزو بود آرزوی خیلی دور و دست نیافتنی…
کامنت شما بهم یادآور شد که ملیکا ببین که از چه مسیری اومدی …یادت نره هااااا
الان یکمی اوضاع بهم ریخته ولی بازم خیلی از مسیر دور نشدم ولی الان متوجه میشم که قبلانا چقدر فعالیت داشتم….
چقدر این قوانین رو سعی می کردم درک بکنم و الان واقعا خیلی دارم بهش بی توجهی می کنم
و این خیلی بده…
اما کامنت شما بهم نشون داد که واقعا ما خالق زندگی خودمون هستیم و با اینکه شما اصلا نیاز نبود برای من کامنت بذارین اما خدا بهتون گفت که این کار رو انجام بدین چون من خالق زندگی خودم هستم و به خدا گفته بودم که این کار رو برام انجام بده.
سعی می کنم بیشتر بیام چون بیشتر با خودم صحبت می کنم و کمتر می نویسم و این خوب نیست و الانم که دارم برای شما می نویسم در واقع دارم صحبت می کنم و این وویس رو میدم به یه نرم افزاری تا برام متنش بکنه و برای شما بفرستم چون ویرایش کردنش برام خیلی راحت تر از اینه که بشینم بنویسم
چون خیلی مشغول شدم البته الان خیلی کارا ریخته به هم و خیلی اتفاقات افتاده که واقعا حس می کنم در کنترل من نیست بعضی وقتا واقعا توی روزمرگیم غرق میشم و بعد به خودم میگم برای چی داری این کارو با خودت می کنی چرا به خودت نمیای اصلا از کجا اومدی به کجا میخوای بری هدفت چیه چرا اینها رو مشخص نمی کنی چرا روزتو سریع شب می کنی یادم میاد که پنجشنبه هفته پیش که الان یه هفته گذشته به خودم می گفتم خب من از شنبه شروع می کنم و دقیقا این کارا رو انجام میدم و الان باور نمی کردم که یک هفته گذشت و چقدر زود میگذره این زمان و چقدر من به خودم و رشدم و تکاملم بی اهمیت شدم…..
راستش از اون روزی که متوجه شدم شما برای من پیام گذاشتین نمی خواستم بازش کنم البته که بازش کردم یعنی از طریق ایمیلم باز کردم ولی از طریق سایت باز نکردم که اون نقطه همیشه اون بالا باشه که من حتما باید برای این برادر عزیزم کامنت بنویسم
قبلا خیلی متعهدتر بودم نسبت به نوشتن کامنت و خیلی هم خوب می شد و الانم مطمئنم که خیلی خوب میشه ولی نمیدونم چرا دیگه نمیتونم زیاد بیام توی سایت یا نمیتونم دیگه زیاد بنویسم یا نمیدونم نمیخوام یا یه چیزی از درونم بهم میگه که ولش کن یا بذار برای فرصتی بهتر برای موقعی که کاملا تسلط داری و با حس خیلی خوبی میتونی بنویسی البته که اون کامنتهای بی نظیری که همیشه می نویسم هیچ وقت این اتفاق نیفتاده که تمام شرایط خوب باشه ولی کامنتها بی نظیر شده حتی بعضی وقتا مطمئنم که نمیدونستم چی میخوام بنویسم ولی فقط می نوشتم.…..
یا مثلا بعضی وقتا به خودم میگم خب این حرفهایی که میخوای بنویسی رو بذار برای خودت یعنی بنویس و بذار توی سایت خودت و بعد حالا توی اون سایت دیگه هم بارگذاریش بکن نمیدونم از کی این فکرها اومد توی سر من که باعث بشه منو از نوشتن کامنت دور کنه
برات جالبه که برات بگم من داره بیست و یک سالم میشه و واقعا هنوز به اون چیزی که میخوام نرسیدم هنوز خیلی توی سردرگمی های مختلفی گیر می کنم هنوزم خیلی کارها میخوام همزمان انجام بدم و به هیچ کدومشونم نمیرسه….
ولی این ایده خوب بود که من وویس بگیرم و بعد متن ها رو به همدیگه بچسبونم اینم ایده خوبیه
ولی نوشتن یه چیز دیگست… گرچه من دفترچه های زیادی الان خریدم و دارم می نویسم و این باعث میشه که متوجه بشم که باید چیکار بکنم
راستش نمیدونم تا کی قراره ادامه پیدا بکنه ولی دوست دارم بیشتر بیام توی سایت یه چیزی بگم من یه شغلی پیدا کردم به نام کامنتوری که با کپی کردن پیس کردن میتونستم درآمد کسب کنم البته که خیلی وقتمو می گرفت خیلی تمرکزم می گرفت و هر دفعه هم با حرفهای خیلی بدی مخصوصا این آخریا ازشون جدا شدمممم
و دیگه کار نمیکنه…الان دو هفته که دیگه باهاشون کار نمیکنم و اعصابم خورده چون حس میکنم هر روز پول نمیسازد و این اصلا حس خوبی نیست …
از اینکه پول نمیسازد…خیلی بدم میاد …و اعصابم خورده ..
اما با اون تجربه انگار
یه جورایی یه حسی بهم میگه تو با نوشتن میتونی پول در بیاری برای چی باید رایگان این کار رو انجام بدی … غافل از اینکه من با همین نوشتن حالم خوب می شد با همین نوشتن خودم رو بهتر می شناختم و نمیدونم واقعا از کی این فکر اومد توی ذهنم….
حس شرمندگی دارم الان …دلم نمیخواد اینو بنویسم …ولی انگار باید مینوشتم
….
ولی دوست دارم از شرایط الانم بگم مثلا اینکه الان برای خودم هدف مالی میذارم و سعی می کنم به اون هدف مالی برسم هرچند الان دو هفته گذشته و من واقعا نتونستم به اون هدفی که بگم حتی نصفشو برسم…
ولی مطمئنا که این اتفاق میفته و مطمئنم که وقتی که من همچین هدفی رو میذارم وقتی جهان تعهد من رو ببینه وقتی جهان ببینه که من پول پس انداز می کنم بدون اینکه نگران باشم قطعا کمکم میکنه وقتی جهان ببینه که من واقعا میخوام تغییر بکنم و وویسا رو گوش میدم و کامنت می نویسم قطعا کمکم میکنه و مثل همین چندین ماه پیش راه هایی رو جلوی پام میذاره که هیچ وقت نبوده و اصلا نمی دیدمش
چند روز پیش چند روز پیش که چه عرض کنم همین دوشنبه رفته بودیم استخر و اونجا یه دونه سونا بخار بود وقتی که وارد سونا بخار می شدی فقط میتونستی شاید یک متری خودت رو ببینی و بقیه جاها رو بخار گرفته بود حتی بعضی وقتا من وارد می شدم و فکر می کردم هیچ کس نیست… ولی یکم که جلوتر می رفتم اون طرف حوض می دیدم که نه نگاه کن سه نفر اونجا نشستن همین باعث شد که خدا انگار درونم بهم بگه؛
ببین زندگی تو هم همینه.
تو فقط خواسته هات رو بگو من برات اون طرف این بخارها می چینم و حرکت کن…
تو هیچ وقت نمیتونی اون طرف بخارها رو ببینی مگر اینکه حرکت بکنی و بیای جلو و امید داشته باشی به اینکه من یه چیزی یه کسی یه کاری رو اون جلو گذاشته باشم ….شاید همین موضوعه که منو درگیر خودش کرده و نمیذاره حرکت کنم چون واقعا همه ی جلومو نمی بینم
یادم افتاد به اون قسمتی از سریال زندگی در بهشت که همچین مهی پردایس را در بر گرفته بود….
که حتی خونه پرادایس هم پیدا نبود و هرچی خانم شآیسته جلوتر می رفت فقط یه نمای خیلی مبهمی ازش بود …
توی همون قسمت وقتی که تموم اون مه ها برطرف شد فضای زیبای پردایس و اون دریاچه زیبا و اون درختان رو می دیدید
این باعث شد که برم کامنت بچه ها رو بخونم و یکی از کامنت های دوست عزیزمون نوشته بود چقدر زیباست که پشت تمام این مه ها یه همچین نعمت بزرگی وجود داره و تنها وقتی که مه ها رفتن ما تونستیم کل این زیبایی ها رو ببینیم
و زندگیهم همینه، زندگی همین بهشتیه که ما باید درونش حرکت بکنیم حتی اگر نعمت هاش رو نبینیم و بدونیم و مطمئن باشیم که در مسیر نعمت های خداوند هستیم
این جملش و این تجربه ی من باعث شد باور کنم که آقا همه چیز اون چیزی که می بینم نیست ….
هیچ چیز اون چیزی که می بینم نیست….
……………
..……
….
..
.
راستشو بخوای
هم می ترسم هم میخوام هم خوشحال میشم که برم اون چکاب فرکانسیم رو باز کنم و ببینم توی اون چی نوشتم
البته یه جورایی میدونم مثلا میدونم که وضعیت مالی اصلا خوبی نداشتم الانم وضعیت مالی خیلی خوبی ندارم ولی حداقل قبل حداقل تا همین ده روز پونزده روز پیش یه درآمدی داشتم …
درسته الان زیاد درآمد ندارم و حتی شاید بگم چند روزیه که درآمد ندارم اما به هر حال اون حسی که کار می کنم و درآمد کسب می کنم رو دیگه ندارم یه حس اطمینانی که خب حداقل امروز صد هزار تومن کار کردم واقعا دوست دارم این حس رو بیارم
یکی از کامنتهای دوستان بود که می گفت من الان قدم پنج هستم و باورم نمیشه که هزینه ی دوره فقط حقوق یک روز منه
من قبلا که حقوقو نداشتم به خودم می گفتم یعنی میشه من درآمدم و اندازه پول دوره ها باشه و الان شاید باورت نشه درآمدم سه برابر پول دوره بود که من قدم سوم رو خریدم و برنامم این بود که قدم بعدی رو هم خودم بخرم اما وقتی که پروژه ی تغییر شروع شد به خودم گفتم بذار فرصت بدم و بتونم از این فرصت استفاده بکنم تا کامنتهای خوبی بنویسم و جام دستاوردها رو بگیرم و مطمئن بشم که قدم های قبلی رو به خوبی جلو بردم
راستش بایدم همین کارو بکنم خیلی از تمارین هست که انجامشون ندادم ولی خوشبختانه الان با اون یه دونه تمرینی که استاد توی جمله هاشون گفتن که خودشون انجام میدادن باعث شد من الان یه میلیون و ششصد تومن پس انداز داشته باشم
و حتی باعث شد درآمد این ماه قبلیم فقط چهار میلیون تومان باشه منی که برام درآمد یک میلیون و پونصد تومنی برای خرید دوره هاا که چه عرض کنم شاید عجیب باشه ولی حساب می کردم و می گفتم پولی که دولت بهمون میده ماهیانه سیصد تومنه …خب همه رو پنج ماه جمع می کنم تا بتونم دوره ی استاد رو بخرم و الان حتی بیشتر از اون پول من تا ماه پیش درآمد داشتم ….و حتی چی بگم همین ماه توی همین چند روز پیش من چهارصد هزار تومن درآمد دوباره داشتم و اینا واقعا نشونه های خدا……
…..
….
…
الانم دارم میرم به سمت یکی از کلاسامون یکی از استادایی که همه میگن وای چقد بد درس میده ولی شاید اگر که یکمی بهتر گوش بدن متوجه درس استاد میشن شایدم اگر اینا یکمی بخوان بفهمن بفهمن…..
استاد خوبیه ولی متاسفانه خیلی از بچه ها دوست دارن یه استاد بیاد و لقمه آماده رو بذاره دهنشون تا اینکه خودشون اون لقمه رو برای خودشون بگیرن….
ممنونم از کامنتی که گذاشتی و اینکه امیدوارم روز به روز موفقیت های تو هم بیشتر بشه دوستدار تو ملیکا….
.
.
.
.
یکی دو روزی از ابن وویس میگذره اما ترجیح دادم همشو حالا با یکی دو جمله وسطش بزارم …
میدونم کامنتم طولانی شد …و امیدوارم خسته نشده باشی …
تنها چیزی که دوست دارم بدونی اینکه …
ممنونم ازت که کامنت گذاشتی و تا آخرش خوندی …
در پناه الله یکتا باشی برادر فرکانسی عزیزم
سلام بر ملیکای عزیز
امروز اتفاق خیلی عجیبی برا من افتاد!
کلا من شوک هستم!
من در گذشته در یک فایلی از ی استاد که اصلا در مورد جذب نمی گفت و در مورد موفقیت مالی صحبت می کرد! شنیدم که باید با خدا معامله کنم!
اون زمان اینقدر این راهکار برام جالب و جذاب بود که خیلی زیاد تکرارش کردم و گفتم چقدر جذابه!
مثالش از خودش جذاب تر بود! من قبلا خیلی کتاب موفقیت میخوندم در 18 سالگی تا 20 سالگی!
داشتان این بود که استاد انتونی رابینز یعنی جیم رون میگفت که ده درصد درآمدتون برا بخشش هست!
و من واقعا جیم رو تحسین میکردم بابت این حرفش!
و می گفت وقتی که 10 درصد از بیزینست رو سهم خدا میکنی خدا خودش بزینست رو میچرخونه! و جیم رون تصمیم گرفته بود که هر سال این درصد رو بالا ببره! و در آخر جیم رون تونسته بود 90 درصد درآمدش رو ببخشه و اون ده درصد درآمدش اون قدر زیاد بوده که هر چی خرج میکرده تموم نمیشده!
یادمه من ی بار خیلی علاقه داشتم که ساعت هوشمند سامسونگ رو بخرم! چون گوشیم سامسونگ بود خیلی علاقه داشتم که گلکسی واچ اکتیو دو رو تهیه کنم اون وقت ها اصلا اپل واچ هم نمی شد باهاش تماس برقرار کرد و مکالمه کرد!
ولی ساعت چند سال قبل های سامسونگ به این قابلیت مجهز بود!
من علاقه داشتم به ساعت گلکسی واچ اکتیو دو ولی تا من میومدم پولش رو جمع کنم قیمت اون ساعت هی بالا و بالا تر میرفت!
من مجبور شدم برا اینکه فعلا ی ساعت بخرم و خودم رو خوشحال کنم برم سراغ ی مچ بند هوشمند که در قیاس با اون ساعت هوشمند سامسونگ حرفی برای گفتن نداشت!
من ی مپ بند هوشمند می بند دو خریدم و دو روز بود که داشتمش تا اینکه هی والپیپر های ساعت رو عوض میکردم!
بعد دیدم که ی والپیپر ساعت عقربه ای خیلی مشخص داره! به خودم گفتم که بگزار این پشت زمینه ی ساعت عقربه ای رو براش دانلود کنم! شاید خواستم برا پدر ست کنم ببینم که پدر خوشش میاد یا نه! میتونه بخونه یا نه چون پدرم از ساعت دیجیتالی سر در نمیاره!
شکر الله من تنها دو روز بود که اون ساعت رو خریده بودم رفتم گرمسیر پیش پدرم! مسئلی که پدر با ساعتش داد این بود که هی ز.د ز.د بند ساعت خراب می شد و مجبور میشیدیم که هی عوضش کنیم! و بعضی وقت ها هم ساعت ها اب میرفت توش یا شیشه تون تار می شد!
من گفتم خدایا هنوز این شور و شوق ساعت برام نخوابیده ولی اگر پدر بتونه این بگراند عقربه ای بخونه من میدم بهش!
من چند باری به پدر ساعت رو نشون دادم و دیدم که پدر میتونه اون رو بخونه و بفهمه ساعت چنده!
رو کردم به خدا و گفتم خدایا ببین من این ساعت رو میدم به پدرم و میدونم که تو میتونی برام بهترش رو تدارک ببینی!
با اینکه ذوق و شوق اون ساعت هنوز تموم نشده بود من خالصانه اون رو به پدرم بخشیدم!
پدرم از من پرسید که قیمتش چند هست من گفتم حدود یک میلیون!
پدرم گفت نه این ساعت گرونه برا خودت – مامانم میگفت پدرت هی ساعت خراب میکنه ببر برا خودت!
پول اون ساعت رو هم خودم درآورده بودم!
تا اینکه من بخشیدم به پدرم در هر صورتی و پدرم این ساعت رو خیلی دوست داشت!
خیلی خواسش بود که اون رو کجا میگزاره و وقتی میدید که ماهی ی بار باید شارژش کرد اون هم با یو اس بی خیلی لذت میبرو و همواره هواسش به اون ساعت بود!
به برادرم هم گفته بودم که هر طور شده این ساعت رو برا پدر شارژ کن!
تا اینکه تو ماشین زده بودن به شارژ که گم شده بود! من چند روزی نشد که ی هنر بند 6 خرید باز هم هفته ای نشد دست من و تقدیمش کردم به پدر با صفحه ی بزرگ تر و اینکه این دیگه مچ بند هوشمند نبود و ساعت هوشمند بود! فقط اینکه دو هفته ی بار باید شارژ می شد!
یادمه با این حال ساعت اکتیو دو سامسونگ که مد نظر من بود قیمتش خیلی بالا رفت و دیگه در سایت ها موجود نبود و خواهرم هم ی بار گفت اگر مدل جدید داره بیشتر پول بگزار رو هم اون رو بخر!
بالاخره من تصمیم گرفتم صبر کنم که مدل جدیدش رو بخرم البته که موقعی که قیمتش معقول شد!
تا اینکه گذشت مدت ها و گوشی قبلی من گلکسی a5 2017 مشکل دار شد و عالی کار نمیکرد که من تارگت گذاشتم که گوشی a52s تهیه کنم باز هم گوشی گرون شد و نتونستم بخرم که بعد گفتم a53 بگیرم که خدا هدایت کرد من رو که گوشی فلک شیپ سامسونگ رو بخرم برم گوشی س23FE رو بخرم که هم از سری گوشی پرچمدار سامسونگ هست و هم اینکه علاوه بر گوشی سری s ساعت هوشمند سامسونگ Galaxy watch 6 44mm رو خریدم با فیمت ده تومن و گوشی هم قیمتش بالای 26 بود!
یادمه که بهترین و جدید ترین گوشی سامسونگ بود و تازه اومده بود!
خواستم بگم که هدف ها هرگز نمی میرن و قطعا در موقع مناسبش میان و سوپرایز می کنند!
منی که سال ها طول می کشید که ی ساعت بخرم یا ی گوشی!
الان بهترین ساعت سامسونگ رو دارم که الان قیمتش 18 میلیون هست
گوشی سری اس دارم که الان قیمتش 50 میلیون هست
هنزفری سامسونگ رو دارم galaxy buds 2 pro که قیمتش 9 تومن هست
و همچنین تبلت قوی سامسونگ رو دارم galaxy tab s10 fe plus هست که قیمتش 60 تومنه
لب تاپ قوی ویندوزی دارم که الان به اندازه 100 تومن میرزه! i7 12700 ,16g ram ddr5 ,rtx 3050 ti ,512 ssd
شکر الله خداوند به موقع اش اینطوری روزی می دهد اگر این مسیر عالی رو ادامه بدیم!
الان عمه ام زنگ زد که اگر امکان داره تختت رو بده به مادر بزرگ که روش استراحت کنه الان کهولت سن داره اذیتش میکنه!
منم سریع اومدم خونه و دادم به مادر برزگ
الان اومدم تو سایت دیدم که نقطه ی ابی دارم خوشحال شدم!
دیدم که ی دفعه ده تومن بهم واریز شد منم سریع رفتم تو سایت دوره عشق مودت در روابط و همچنین دوره ی دستیابی به رویاها رو تهیه کردم!
تا امروز ظهر میگفتم که خدایا چطور میتونم پول جور کنم دوره عشق مودت رو بخرم الان شکر خدا هر دو دوره ای که نیاز داشتم رو خریدم!
ملکیا ی عزیز فقط میخوام بگم که موفقیت در ادامه دادن است – موفقیت در رها نکردن هست!
من ازت میخوام که مرتب رو دوره ها کار کنی و از فرایند رشدت لذت ببری و خودت رو با هیچکس مقایسه نکنی و پر قدرت ادامه بدی!
به موقع اش جوری نتایج میاد که مثل دیوونه ها فریاد میکشی!
به نام خدای وهاب ،رزاق
سلام استاد عباسمنش عزیز واستاد شایسته عزیز
سپاس وقدردانی از سایت عالی تان که واقعا هر بخشی که باز میکنی مثل تالارهای هزارتو دارد می شود ،البته که تمام بخشهایش روز به روز سهل الوصول و آسان تر
●محصولاتی که به روز رسانی میکنید با عشق و وقتی که میگذارید بسیار ارزشمند است.
●سپاسگزار خداوندی که دست خانم شایسته نازنین را با مهر گرفته و هدایتش کرده در این مسیر پور نور تا مقاله های فوقالعاده، متن های فوقالعاده،فیلم گرفتن های فوقالعاده، توضیحات فوقالعاده با صدایی و بیانی شیرین بدهد و بنویسد که راهنمایی
چراغ به دست کنار من و دوستان عزیز باشد.
نشانه امروزم این فایل بود.
مطالب پر رنگی که آموختم و تکرار شدند برایم.
■
●رفتارهایمان نشان دهنده تغییرات هستند نه فقط حرف
○آیا در این مدتی که وقت گذاشته ایم و کار کرده ایم تغییرات بنیادین داشته ایم ؟
اگر در موقع عصبانی،نا امیدی وبروز مسئله ای هنگامی که تحت فشار قرار داری همان رفتارهای قبلت را داری پس تغییرت فقط ظاهری است .همانند پرتقال با ظاهر خوب که بعد از فشردنش خرابی اش نمایان می شود. پس باید تلاش و استمرار داشته باشی تا تغییرات بنیادین شود تا نتایج عالی بگیری.
● چه موقع از روابط نتیجه می گیریم؟وقتی شخصیت فرد به صورت بنیادین تغییر کند جهان شرایط را تغییر می دهد. تمرکز را از اطرافیان برداریم ،توضیح دادن،قانع کردن طرف مقابلمان را کنار بگذاریم. فقط وفقط تمرکز بر روی خودمان باشد اگر افکار وباور ها و فرکانسهایمان تغییر کرد. جهان افراد هم فرکانس با تو را کنارت می چیند یا تغییر می کنند یا عوض می شوند.
مثل: دوست عزیزی که با کار کردن روی خودش همسرش چند روز کار در شهرستان را دارد. و زندگیشان عالی شد.
به نام خدایی که هرچه دارم از اوست …
سلام استاد عزیزم
سلام استاد بی نظیرم …
سلام پریم جانم …
با اون صدای قشنگت که هدایتی بود و باعث شد این فایل بی نظیر ضبط بشه …
سلام
سلام
سلام و درود بی کران …
چقدر خداوند آگاهی
چقدر بیکرانه …
این نشانه ی امروز من بود و چقدر به جا …
در روابط آدمی در زندگی ام بود که فوق العاده بود …واقعا بی نظیر بود …ولی به درد من نمیخورد…
یعنی برای اینکه ازش چیز یاد بگیرم خوب بود ولی برای اینکه یک رابطه ی پایداری باهاش داشته باشم نبود …
من از همون اول که متوجه شدم که انگار اوضاع داره جوری پیش میره که رابطه ی عاطفی پایدار داره ایجاد میشه .. خودمو پرت کردم توی بغل خدا و فقط چسبیدم به این سایت و روی خودن کار کردم ….
دقیقا همین بود …
استاد …این اواخر من رفتارام فرق کرده بود …
تغییر رو توی عمل نشون دادم …
و بعد از یه هفته اصلا اون آدم کلا از ایران رفت ….
وای خدای من …
میبینی جهان چطور کار ها رو میکنه
درسته که بعدش خیلی ناراحت شدم و اینا که حداقل به من میگفتو اینا …
حالا کاری ندارم که واقعا مشکلی براش پیش اومد و اینا …البته این مشکل چند ماهی بود که بود ولی به کسی نگفته بود ….
در هر صورت من بعد رفتنش خیلی ناراحت شدم که چرا و اینا و فهمیدم یه وابستگی خاصی به این ادم داشتم …
که تصمیم بر اون شد که دیگه همه چیزو رها کنم و دیگه هیچ چیز به هیچ کس نگمو …کلا نشونه های بودن اون فرد توی زندگیم رو حذف کنم …مثلا کار کردن در جایی که اون کار میکرد…
…..
امروز یکسری نشونه دیدم که اون برمیگرده …
و قطعا پیگیر من خواهد شد …
همین نیم ساعت پیش یه غمی وجود منو فرا گرفت …
نمیدونم چی بود …
انگار که اون به من نیاز داره …یه همچین حسی …
دوباره نجوا های ذهنی منو غمگین تر کرد …که تو رو حتی لایق یه پیام ندونسته…یا تو اصلا براش ارزش نداری و اینا ….
….
فهمیدم یه جورایی توی این چند ماه حس لیاقتی رو و احساس ارزشمندی رو ناخود آگاه داده بودن به اون …
به تعریف های اون
به تحسین های اون
به کار اون …
که باید خیلی روی خودم کار کنم …
همینجور که به فایلتون گوش میدادم
حرفای خدا برام تکرار میشد
که میگفت آر اولشم قرار نبود این ادم دائمی توی زندگیت باشه …
مدار اون با تو فرق داره
تا یه جایی از مسیر با هم بودید ….
ببین …
ببین …این نشونه ی خوبیه …که اون ول کرده رفته …
بالاخره تو هم قصد همچین کاری رو داشتی …
بیا من به بهترین نحو انجام دادم برات …دیگه ناراحت چی ؟
من بدون اینکه تو چیزی بگی این کارو کردم که هیچ کدومتون آدم بده نشین و بخواین حس گناه داشته باشین ….حداقل راجب تو ….
…….
و قولی که بهت دادم رو فراموش نمیکنم …
من از نیاز ها و خواسته های تو آگاهم
..قرار بود یکسری چیز یاد بگیری …همین …
اون فرد مناسب که قرار هم پا و هم فرکانس و هم فکر تو باشه رو هم برات میارم …
نگران نباش …
تو روی خودت کار کن
بقیه کارو رو من میکنم …صفر تا صدش رو …
….
….
…
عاشقتونم مرسی که هستین …
خیلی دوستتون دارم …
منتظر نتایج بی نظیرم باشید ….
در پناه لله یکتا
شاد
سالم
ثروتمند و سعادتمند
در دنیا و آخرت باشید …
به نام خدای مهربانی که همه ی قدرت از آن اوست
سلام خدمت شما استاد عزیز و مریم جون عزیزم
استاد چقدر این نشانه برای امروز من بود
بعد از یک شرایط سختی که داشتم و یک مسئله ای که برام به وجود اومد
من مریم همون رفتار هایی رو انجام دادم که قبلا انجام میدادم در صورتی که من میگم خیلی روی خودم کار کردم و خیلی قوی شدم و …..
بعد امروز رفتاری که از خودم نشون دادم و اومدم خونه به خودم گفتم که بزار یک هدایت از سایت بگیرم
دقیقا همین نشانه برای من اومد و یک تلنگر بود برام
به خودم گفتم مریم این اتفاق امروز یک نشانه بود برای اینکه بهت نشون بده که تو هنوز خیلی تغییر نکردی
پس خیلی دیگه باید روی خودت کار کنی
وقتی هنوز همون رفتار رو نشون دادی پس انتظار اینو نداشته باش که جهان با تو رفتار بهتری داشته باشه پس به خودت بیا
این نشانه امروز قشنگگگگگ برای من بود
جهان در حال جلو رفتن هست و اگه ما ثابت بمونیم به خودمون ظلم کردیم
از خدا ممنونم که انقدر قشنگ من رو به سمت نشانه ی مربوط به امروزم هدایت کرد
در پناه الله یکتا شاد و پیروز باشید
به نام خداوند مهربان
سلام استاد و خانم شایسته عزیز
اگر می خواهیم موفق و در هر حوزه بهترین عملکرد را داشته باشیم باید همواره به دنبال بهبود دائمی خود باشیم
جهان هیچ گاه ثابت نیست:
یا تغییر می کنیم و هر لحظه خود را بهبود می دهیم یا زیر چرخ دنده های جهان له می شویم
وقتی ما به اندازه ی کافی تغییر کنیم:
جهان تمام شرایط را به نفع ما تغییر می دهد
اگر شرایط ما مانند گذشته بوده یا تغییری نکرده است:
باید به خود نهیب بزنیم و بدانیم: حتما ما به اندازه ی کافی تغییر نکرده ایم برخی اوقات :
ما فکر می کنیم تغییر کرده ایم در صورتی که رفتار و اعمال ما مانند گذشته است
اگر می خواهیم ببینیم تا چه اندازه تغییر کرده ایم بررسی کنیم:
در اوج عصبانیت ناراحتی نا امیدی یا زمانی که احساسات ما غلیان کرده است :
چه رفتاری انجام می دهیم؟
اگر رفتارهای ما مانند قبل است: همان شخصیت گذشته را داریم.
زمانی که تحت فشار قرار می گیریم: رفتارهای ما به شدت تغییر می کند
در زمینه ی روابط :
اگر واقعا به صورت اساسی و بنیادین تغییر کرده باشیم:
به طرف مقابل باج نداده زیر بار ظلم نخواهیم رفت در قرآن هم بیان شده: افراد به خود ظلم می کنند
با وجود مظلوم: ظالم به وجود می آید ظالم و مظلوم: مکمل یکدیگر هستند اگر شخصی به ما ظلم می کند: به دلیل باورها و فرکانس های خودمان است زمانی که باورهای ما تغییر می کند:
رفتار طرف مقابل با ما تغییر کرده یا به راحتی از زندگی ما حذف خواهد شد
ما تنها باید بر روی باورهای خود کار کنیم: جهان تمام کارها را برای ما انجام خواهد داد
خدایا شکرت
عاشقتونیم
سلام استاد جانم
از دیشب پسرم حالش یجوری شد که منو همسرم نگران شدیم نکنه بازم حالش بد بشه و نیاز به بیمارستان و اینا باشه
کلا من تو خواب هم نگران بودم
امروز اصلا میل به غذا نداشتم
تا الان که یکم بهترم بخاطر اینکه امدم سایت نشانه امو باز کردم ک این فایل آمد
شما گفتید وقتی خیلی ناراحت یا عصبانی میشی بائو ببینی عملکردتان چجوری؟ اگه مثل قبل پس تو هنوز باورهای بنیادینت ناسالم و فقط ادای آدم های ریلکس در میاری
من حتی همسرمم نگران کردم
من با مطالعه کامنت بچه ها بهتر متوجه صحبت شما شدم
و تصمیم گرفتم رفتارم و احساسم رو آروم و شاد بکنم مثل دیروز و پری روزم باشم
نگران نباشم
آره من انتخاب کردم شاد باشم حتی این لحظه که اگه به عقل خودم باشه باید از نگرانی دق کنم
در حالی شرایطم واقعا هم آنقدر که من بزرگ کردم نیست
ما باید شاد باشیم
ما باید از زندگی لذت ببریم
طبیعی زندگی کنیم
طبیعی یعنی سلامتی شادی حال خوب آرامش
پیشرفت و برکت
من نمیخوام به خودم و خانوادم با حس نگرانی ظلم کنم
من میخوام مؤمن و مسلم باشم
یعنی ایمان داشته باشم و تسلیم باشم
ایمانی که عمل می آورد
شادی می آورد خیال راحتی میآورد
خداروشکر بخاطر این سایت
خداروشکر بخاطر وجود استاد و مریم جان
خداروشکر بخاطر وجود من و پسرم و همسرم
خداروشکر که ما سالم هستیم
خداروشکر که ما ثروتمند هستیم
خداروشکر که میتونیم لذت ببریم
به نام خدایی که هرچه دارم از اوست …
سلام آجی زهرای عزیزم …
سلام خواهر عباسمنشی من ..
امیدوارم حال خودتو و پسرت و همسرت عالی باشه …و هر کجا که هستید سالم و تندرست باشید …
راسش ابتدای کامنت را که می خواندم …با خودم گفتم …داستان مریض شدن پسرش چه ربطی به این فایل داره …
این فایل درباره ی روابط هست …
تا اینکه به این جمله ات برخوردم …
شما گفتید وقتی خیلی ناراحت یا عصبانی میشی باید ببینی عملکردتان چجوری؟ اگه مثل قبل پس تو هنوز باورهای بنیادینت ناسالم و فقط ادای آدم های ریلکس در میاری….
این جملاتت مثل یک پتک خورد توی سرم …
اره …
دقیقا …
اینا رو استاد گفتن …
بعد که ادامه ی کامنتت رو خوندم …
نمیدونی چقدر تحسین کردم به خاطر استفاده ی آگاهانه ی این آگاهی در لحظه
..
و چقدر زیبا گفتی …
چقدر قشنگ خودتو کنترل کردی
و چه هوشمندانه با استفاده از شکرگزاری مدارت رو به مدار خداوند نزدیک تر کردی …
عاشقتم دختر …
ممنونم به خاطر کامنت زیبایت …
و یاد آوری این جملات زیبا …
عاشقتم
منتظر نتایج بی نظیرترین هستم …
در پناه لله یکتا باشید
به نام خدایی که هرچه دارم از اوست …
سلام زهرای عزیزم …
سلام خواهر عزیزم در این خانواده ی دوست داشتنی ..
یک کامنت برایت نوشتم اما الان هرچی میگردم نیست …
پس تصمیم گرفتم باز دوباره وقت بزارم و بنویسمش …
امیدوارم خودت و پسر عزیزن و همسرت حالتون عالی باشه و در صحت و سلامتی به سر ببرید …
خیلی ممنونم به خاطر کامنت زیبایت …
اول که داشتم کامنتت رو می خوندم به خودم گفتم …وا چه ربطی داره
..
داستان مریضی پسرش به این فایل چه ربطی داره …این فایل مال روابطه ….
که توی کامنتت گفتی ؛
شما گفتید وقتی خیلی ناراحت یا عصبانی میشی بائو ببینی عملکردتان چجوری؟ اگه مثل قبل پس تو هنوز باورهای بنیادینت ناسالم و فقط ادای آدم های ریلکس در میاری
….
این جملاتت مثل یه پتک خورد توی سر من …
اره اره
اینا رو استاد گفت …
و بعد که ادامه ی کامنتت رو خوندم …
نمیدونی چقدر تحسین کردم به خاطر اجرای این حرفا در عمل ….
چقدر زیبا خودتو کنترول کردی …
و چقدر هوشمندانه از شکرگزاری برای رفتن در مدار بالا تر و نزدیک تر شدن به مدار خداوند استفاده کردی …
عاشقتم دختر …
فوق اعاده هستی …
منتظر نتایج بی نظیرت هستم …
در پناه الله یکتا باشید …
به نام خدای مهربان
که هر چه دارم از آن اوست
ممنون بابت فایل های استاد توضیحات که چقدر قشنگ توضیح میدن ،سوال سحر جان
یکی اینکه چقدر خوبه استاد محصولات آبدیت میکنه و ممنون از مریم جان که زحمت میکشن
خدا قوت
وچقدر خوب توضیح داد استاد در مورد سوال دوم سحر جان در مورد عشق و مودت
که من خودم این مشکل داشتم .
وبرای خودم جای سوال بود
که چه کار کنم جدا بشم یا نه
که استاد جان وقتی توضیح داد که ما فقط باید روی خودمون کار کنیم و بقیه رو بسپاریم به جهان .
واقعا همین جوره
من چند سال ادا در می آوردم والان تازه میفهم استاد چی میگه .
خدا راشکر بابت این آگاهی ها
ممنون استاد خوبم ومریم جان عزیزم
به نام خدایی که هرچه دارم از اوست …
سلام آجی فاطمه ی عزیزم …
سلام خواه. دوست داشتنی من …
دقیقااااا
منم همین مشکلو داشتم اما …
من چون نمیتونستم دربارش با کسی صحبت کنم و فقط خدارو داشتم …
و اون بهم میگفت که تو روی خودت کار کن …
خداروشکر این مسئله به چند ماه کشیده شد …و به شکل بی نظیری که توی کامنت قبلی دربارش نوشتم اون از زندگیم رفت …
و البته که خودم هم خواستم …
امروز یه جوری توی آینه وقتی برای بار دوم یکی از فایل های استاد رو گوش میدادم که درباره ی تصمیم گیری بود یادم به اوایل این رابطه ام افتاد که تصمیم گرفتم برم بگم و همه چیزو تموم کنم …
اما
نادیده گرفتم …و نتونستم بگم ….
امروز جلو ی آینده به خودم گفتم دیگه این دفعه میرم همه چیزو تموم میکنم …
الان که این فایلک گوش دادم …
انگار خدا بهم گفت …
عزیز دلم کجای کاری …
مک به وعده ام عمل گردم…
تو روی خودت کار کردی …و تغییر در رفتارت نمایان شد و اون از زندگیت رفت …
حالا اینکا تو بخوای باز برگرده یه مسئله دیگس …ولی اصلا لازم نیست تو بری بگی و اینا …اون فهمیده …
نگران نباش …نگران بعدشم نباش …
تو الان درون خودت این تصمیم رو گرفتی عالیه …پس کارو خراب نکن که بخوای بری پیشش
و اینا ….
من کارو رو به بهترین نحو انجام دادم ….
همونجوری که خواستی …
پس باز روی خودت تمرکز کن …
فقط روی خودت کار کن …کاری به بعدو آینده و اینا نداشته باش …
الان …اینجایی
..
دستت توی دستامه ….
حرکت کن
روی خودت کار کن
و جلو برو …
همین …
.
.
.
عاشقتم خ ای قشنگم با این حرفای زیبات …
عاشقتم ….
مرسی فاطمه ی عزیزم که باعث شدی این کلمات خداوند نوشته بشه …
عاشقتم دختر …
فوق العاده ای ….
ممنونم ازت …
منتظر نتایج بی نظیرترین هستم …
در پناه الله یکتا باشی