این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/04/8.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-03 05:33:192025-11-04 18:40:16تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۸
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام و درود به استاد عزیزم جناب عباسمنش عزیز،خانم شایسته نازنین و همهی همراهان دوست داشتنی در مسیر زیبای رشد و آگاهی
شش سال پیش زمانی که برای اولینبار با آموزههای استاد عباسمنش آشنا شدم در درونم جرقهای روشن شدجرقهای از ایمان، امید و باور به اینکه من میتوانم خالق زندگی دلخواهم باشم از همان زمان قدم در مسیری گذاشتم که هر لحظهاش مرا به خود واقعیام نزدیکتر میکند
شش سال همراهی با این مسیر برای من فقط یادگیری نبود؛ تحول بود تحولی در باورها، در نگاهی نووتازه به زندگی در شیوهی خلق ارامش ، احساس خوب ، شادی وثروت
بیش از شش سال است که با آموزشهای ناب استاد همراه هستم و هر روز با درک عمیقتری از قوانین الهی و نظم شگفتانگیز جهان زندگیام رنگ تازهای گرفته است در این سالها آموختهام که خداوندهمیشه در کنار مااست و وقتی با ایمان، عشق و یقین حرکت کنیم مسیرها یکییکی گشوده میشوند.
با افتخار شش سال است که از آموزشهای استاد عباسمنش بهرهمند میشوم
در این مسیر آموختم که رشد واقعی یعنی تصمیم به تغیرپیش از آنکه زندگی وجهان ما را مجبور به تغییر کند
پیش ازآنکه چک لگدهای جهان رابخوریم تصمیم به تغیربگیریم
شکرخدااززمانی که بااستادعباسمنش همراه شدم به تضادسختی برنخوردم که مستلزم تغیربنیادی باشد
به فضل خداونداکنون با الهام از این آموزههااگاهانه مسیر دگرگونی زندگی ام وخلق زندگی دلخواهم را ادامه میدهم.
دراینجا باالهام ازصحبتهای دلنشین امیرومحسن عزیزوعاطفه نازنین وتوضیحات ارزشمند استادگرانقدراز تجربه ورویایی که درسر می پرورانم براتون مینویسم :
من عاشق کار ساختوساز مسکن هستم این کار برای من فقط یک حرفه نیست بلکه نوعی عشق، خدمت و خلق ارزش است زمانی که ساختمانی ساخته میشود در حقیقت خانهای برای آرامش انسانها بنا میشود و من باور دارم این یعنی خدمت به جهان و گسترش عشق خداوند برزمین.
خداوند مهربان تا امروز لطف بزرگی در حقم داشته است وبافروش خانه قدیمی سازم امازیبا که اولین اجرش رابادستان خودم گذاشتم وبنانهادم وطی چندسال تکمیلش کردم وازسال 68 به مدت 35 سال باعزیزدلم درانجازندگی کردیم ولذت بردیم خانه ای که دراین 35 سال سرشارازخاطر ههای زیبا وبیادماندنی بود فرزندان عزیزمون دختر خوشکلم پسرای عزیزم درهمین خانه به دنیاامدند و بزرگ شدند وپس از35 سال زندگی دوسال قبل باقیمت عالی فروش رفت وباپولش اپارتمان زیبایی درکرمان خریدیم و4ماه پیش آن رابازمینی مناسب وعالی درکرمان معاوضه کردم که ازرویاهام بود ودرحال حاضرهم دراپارتمان نوسازمون درمنطقه ومحله جدیدتری درشهرمون ساکن هستیم همچنین خداوندزمین ارزشمنددیگری در بهترین نقطه شهرمون به من بخشیده که آن را برای فروش گذاشتهام تا سرمایه اولیهی ساخت اولین ساختمان طبقاتیام رادرکرمان فراهم کنم ایمان دارم این پروژه نقطهی عطفی درمسیر زندگیام خواهد بود مسیری برای رشد، خلق ثروت بیشتر، خدمت به جهان و گسترش جهان
در این مسیربا توکل بر خدا و استفاده از آموزههای استاد عباسمنش یاد گرفتهام که «صبر، ایمان، طی کردن تکامل و استمرار» کلید های طلایی تحقق رؤیاهایم هستندکه به فضل خداوند من هر روز در حال رشد کردن، یادگیری و خلق ارزش بیشتر هستم چون باور دارم هر انسان مأمور است جهان را زیباتر از آنچه تحویل گرفته ترک کند.
سپاس از خداوند که در تمام لحظات راه را نشانم میدهد و مرا به سوی بهترین نسخهی خودم هدایت میکند
ازصمیم قلب سپاسگزارم از استاد عباسمنش که چراغ راه من در این مسیر آگاهی و ثروت بودهاند
من ایمان دارم که به زودی با عشق و باوربه توانایی هایم پروژه ام را که ساخت ساختمان طبقاتی زیباوباکیفیت در کرمان میباشد شروع خواهم کرد ومیسازم که نهتنها برای من بلکه برای خانوادهام و جامعه منبع خیر، برکت و الهام خواهد بود
جهان من هر روز زیباتر میشود و من با شکرگزاری و ایمان قدمبهقدم در مسیر تحقق رؤیاهایم پیش میروم.
از دیروز دارم دنبال کلاس خوب نقاشی که تایم بهتری داشته باشه میگردم به چند جا زنگ زدم امروزم شیرین کلاس ویولن داره میخوام از مدیر موسسشون بپرسم کجا بهتره
تو رو به خدا دیگه حرف از علاقه ونقاشی نزنید
کاش میشد استیکر بفرستم والا همه چیو نمیشه نوشت
از اون قدم که منصوره جان داستانشون رو گفتن درباره ی گالری نقاشی اصفهان بعد ایتالیا
فهمیدم باید اقدام کنم
ولی اولین کاری که کردم حذف کردن بود
شما تو یکی از قدما درباره مهاجرتتون به امریکا گفتید خداوند بهتون الهام کرده که دفترها رو توایران جم کن
وبعد گفتید موفقیت یعنی انجام کارهای درست وانجام ندادن کارهای اشتباه
خداوند به منم الهام کرد گروه داوران حرفه ای مازندران رو که توش عضو هستی و حذف کن ازش بیا بیرون
با اینکه هیچ فعالیت بالفعلی نداری تو گروه ولی مدام داری کامنتهای بقیه رو میخونی و از روند کار کانون در هر روز مطلع میشی
مگه نمیخوای بچسبی به کار مورد علاقت باید تمرکزت پخش وپلا نباشه
و من با اینکه سختم بود گروه رو دیلیت کردم و تمام
بعد که همسرم فهمید یکم جا خورد که چرا اینکارو کردم ؟
منکه نمیخوام تو اون شغل باشم میخوام برم دنبال علاقم ودیگم تمایل ندارم بدونم اونا چه میکنن
استاد جونم امروز که این فایلو گوش دادم خوشحال شدم که من دیگه در این زمینه جزو مشرکین نیستم وقبل اینکه دنیا بخواد لگد بارونم کنه
خودم رفتم تو دل ترسهام و اقدام کردم برا شروع اینکار
وقتی میگم رفتم تو دل ترسهام چون از خیلیا ممکنه حرف بشنوم البته که حرف مردم برام اهمیتش خیلی کمرنگ شده
ولی یکی از افرادی که برام عزیزه و معلوم نیست چه عکس العملی به این کار من نشون بده پدرمه
اونم نه یه بار دوبار تا اخرعمرم ممکنه ازش حرف بشنوم
اون مردیه خیلی با دیسیپلین و قانونمند و عاشق موقعیت وجایگاه اجتماعی
وقتی من پروانه داوری رو گرفتم به جرات میتونم بگم پدرم از من بیشتر خوشحال شد
هربار که باهم تماس داریم میگه پرونده داری؟ چه خبر از کارت؟
اصلا خبرنداره که من یه سری شرایطشون رو باهدایت خداوند نپذیرفتم و حتی عضو کانونم نشدم و الانم که کلا گروه رو دیلیت کردم و میخوام برم دنبال علاقم
واقعا نمیدونم اگه بفهمه چی بهم میگه ؟ ولی مطمئنم خیلی ازم عصبانی میشه وحتی ممکنه بگه دختر عقلتو از دست دادی ؟ دوسال ونیم برا اینکار دویدی اینهمه رفتی ساری و بر گشتی اینهمه سختی کشیدی که اخرش با دست خودت بزنی وهمه چیو خراب کنی؟
خب نقاشی دوست داری باشه برو کلاس ولی ول کردن اینکار که همه دنبالشن حماقت محضه
درکنار کارت نقاشیم یاد میگرفتی اینا که باهم منافات ندارن
وای استاد الان که دارم اینا رو مینویسم قیافه پدرم جلو چشمم میاد که انگشت اشاره اش به سمتمه و میگه دختره ی بی عقل نادون و ازشدت خشم سرخ شده
استاد جونم منم با دست خالی دارم میرم جلو کارای هنری از اون مقوله هاست که پول خوره هرچی میخری تمومی نداره
به خداوند گفتم خداجونم میدونی که نمیخوام از همسرم پول بگیرم اون مرد خیلی خوبیه وتا به امروز پول کارشناسی وارشد و داوری رو برام داده
واقعا ممنون دارشم هستم
ولی اونم وقتی این خرج ها رو برام میکرد فک میکرد من میشم یه وکیل یا سردفتر یا الان که داور شدم ادامه میدم وجایگاهمو تثبیت میکنم
نمیخوام اندفه ازش پول بگیرم چون بزرگ شدم چون فهمیدم وظیفه ی اون نیست هیچگونه مخارجی برام کنه حتی پول پوشاک وخوراک
چیزی که همیشه فکر میکردم مرد خونه وظیفشه ولی الان فهمیدم اون از لطف و مهربونیش اینکارو میکرده
البته که خودشم تو ذهنش اینو وظیفه میدونسته بخاطر فرهنگی که داریم
ولی از وقتی فهمیدم من مسئول تموم زندگیمم دیگه همه ی کاراشو بچشم لطف و بزرگیش میبینم وهمیشه ازش سپاسگزارم چه زبونی وچه قلبی
بخاطر همینم دلم میخواد بر این ترسمم غلبه کنم و به حمایت همسرم تکیه نکنم کاری که همیشه میکردم وخودم با توکل بخدا برم برا یه کلاس ثبت نام کنم
الان پول چهار جلسه کلاس و یه سری وسایل اولیه رو دارم خداروشکر
بقیشم خودش جور میکنه برام مطمئنم
چه جوریشو نمیدونم وظیفه ی منم نیست که بدونم از هزار ویه راه برام میرسونه توکل به ذات بلندمرتبه ومقدسش که اون برام کافیه تا اون هست نباید بترسم و دو دوتا چهارتا کنم
نمیدونم شاید از یه جایی خداوند یامنو یا همسرم رو هدایت کنه واسه راحت ترشدن کارام که اون بشه دستی از طرف خودش
چون میدونم این طرز فکرم که من میخوام از صفر شروع کنم واز هیچ کس کمک نگیرم اشتباهه
ولی شروعش میخوام با پول خودم باشه و با توکل به خودش برم جلو
استاد وقتی از اول کامنتمو خوندم که بفرستم روسایت یه حس شوق وذوق همراه باترس در وجودم احساس کردم
سعیده بالاخره میخوای وارد اون کاری بشی که با وجودش خوشبختی بیشتری رو حس کنی؟
ولی واقعا تو پشت پازدی به همه موقعیتهایی که داشتی ؟
بدون اینکه اصلا بش فکر کنی فقط یهو بخودت میای میبینی وسط داستان جسارتت ایستادی و کلی پل داغون رو پشت سرت خراب کردی و امیدت به خداوند وقوانین ثابتشه ومیدونی چیدمان اون نقص نداره
خداوند به شجاعان پاسخ میده همونطور که به استاد وتک تک این بچه ها داد
همونطور که بارها پاداش جسارتهای خودتم دیدی و خودتم برا خودت الگوی خوبی هستی
استادعزیزم خداروهزاران بارشکر برای وجود شما و همنشینهایی که از طریق شما وسایتتون باهاشون اشناشدم که انرژی ایمان هرکدومشون داره به سرعت نور کل سایتو هر لحظه رفرش میکنه .
الهی شکر که با پروژه تغییر داریم مسیر رشد و پیشرفت رو به یاد میاریم
من تا یادم میاد دم گوشم خونده بودن که به زن باید کدبانو باشه باید به خونه و زندگی و بچه هاش برسه و چون دیده بودم مامانم اینجوریه منم راهش رو ادامه دادم و البته با این تفاوت نسبت به بقیه که من احساس لیاقت داشتم یعنی خودم رو لایق به شوهر خوب میدونستم و اگه کسی خواستگاری میومد به ارزش ها توجه میکردم و خداروشکر این نعمت نصیبم شد و همسر فوق العاده ای توی زندگیم اومد ولی همچنان این باور بود که زن باید خونه داری کنه تا اینکه سال 94 با معرفی نتورک و شرکت های بازار یابی شبکه ای این تیک توی ذهنم خورد که زن و مرد نداره همه به بک اندازه توانایی دارن و میتونن تاثیر بزارن و شروع داستان اینجا بود یعنی 10 سال پیش منتها باورها که یه شبه به وجود نیامده که درست بشه یکی یکی پاشنه های آشیل شناسایی شد و تضاد به وجود اومد من آموزش دهنده فوق العاده ای شدم منتها تایید دیگران برام مهم بود و این باعث شد از ریل خارج بشم و یه سری بلاها سرم بیاد تا سال 98 توی در و دیوار بودم تا اینکه کتاب سیلی واقعیت رو خوندم و دوباره بلند شدم البته اینو بگم من از لحاظ مالی خیلی مورد حمایت همسرم بودم و ساپورت میشدم یعنی چک و لگد نخورده بودم ولی از نظر شخصیتی و احساسی و ارتباط تا دلت بخواد به در و دیوار خوردم
سال 98 پسرم وارد کلاس بازیگری شد به پیشنهاد استادش من هم استارت زدم و تجربه کردم کلاس آواز هم رفتم همزمان مطالعه هم داشتم کتاب هم نوشتم و سه چهار سال بعد چاپش کردم و فروختم یه برهه آجیل بریان و فروختم خلاصه اینکه زمانی که فهمیدم منم میتونم موثر باشم قدم برداشتم و پاشنه های آشیل رو یکی پس از دیگری حل میکردم سال 99 با شما آشنا شدم و رشد تصاعدی من توی همه زمینه ها شروع شد
قانون رو بهتر درک کردم و آگاهانه عمل کردم
من یادم نمیاد این 5 سال یک روز از آموزه های شما جدا شده باشم کلا با فضای مجازی و رسانه و افراد نامناسب خدافظی کردم و فقط رو خودم و زندگیم تمرکز کردم و ادامه دادم
توی روابط و سلامتی و ورود نعمت و ایمان و آرامش و ثروت همزمان کار کردم و توی همش رشد داشتم من با شما به سلامتی رسیدم با شما به روابط عالی و صلح رسیدم با شما به درآمد رسیدم به آرامش و خدا و این همچنان ادامه داره
من هم مثل سبحان عزیز وقتی فهمیدم باید ارزش خلق کنم تا ثروتمند بشم غرور رو گذاشتم کنار و گفتم هر کاری باشه میکنم خیلی هدایتی همسرم واسه کسب و کارش چرخ خیاطی خرید و من گفتم انجام میدم مهم نیست خدا هدایت میکنه فقط یه دوره کوتاه 23 سال پیش آموزش دیده بودم
ولی پا گذاشتم روی ترس هام گفتم خدا هدایت میکنه حمایتم میکنه با تعمیرات شروع شد بعدش هدایت شدم به دوخت بالشتک مسافرتی یعنی هر ایده ای میاد انجامش میدم چون استادم گفته چون خدا گفته قدم بردار من میگم بعدی رو خیالم راحته امروز خودم زیپ شلوارمو عوض کردم دیشب آبجیم کوسن مبل خواست گفتم میدوزم
خلاصه میدونم باید ادامه بدم و سپاسگزار نتایج کوچیک باشم من چک و لگد نخوردم ولی یاد گرفتم باید ارزش خلق کنم امروز همسرم اومد گفت مدیر بانک کشاورزی از کار چهل تیکه ای که درست کردم خوشش اومده و سفارش داده و من میدونستم پلن خداست
امروز به همسرم گفتم من دارم به معجزات خدا عادت میکنم این طبیعیه این درسته
خدایاااااا شکررررت
من یاد گرفتم با لذت و عشق و علاقه پیش برم بقیش با خداست درها رو باز میکنه
خدایا ازت میخوام کمکم کنی با قدرت سه چهار روز قبلم برگردم
خدایا شکرت بابت تک تک صحبت های استادم بابت تک تک صحبت های دوستانم. خدایا من چه کار درستی انجام دادم که انقدر محبت میکنی بهم، انقدر بهم خوبی میکنی انقدر منو دوست داری که منو با این سایت آشنا کردی! خدایا به چه بلوغی رسیدم در روابطم!
تا دیروز که وارد رابطه خاصی نشده بودم همه چیز هم امن و امان داشت پیش میرفت و برنامه ها دقیق سر جای خودش بود و فقط کار بود و کار و کار احساس میکردم از نظر روابط اجتماعی خیللی عالیم، از نظر ارتباطات حرف ندارم و میتونم ذهنم رو خوب کنترل کنم، میتونم ارامش داشته باشم هرموقع میخوام، میتونم منن تصمیم بگیرم به چی فکر کنم نه ذهن من
تا اینکه خداوند یک شخصیو فرستاد تو زندگیم و کامممل همه چیز برعکس شد، نه برعکس برعکس که من داغون شم! خیلللی تونستم بالغانه رفتار کنم اما دیگه اون شدت از سختت کار کردنه نیست، اون شدتی که صبح میرفتم تمرین، میومدم روزی هشت تا دوازده ساعت کار میکردم، سه چهار ساعت هم واسه قوانین و فایل ها وقت میذاشتم
شد روزی مثلا شیش ساعت ساعت کار و یک دو ساعت هم قوانین و با تمرین صبحگاهی
با همین اتفاق خداوند نشون داد بهم که من بایددد هم روابطمو خوب و با تعادل پیش ببرم هم کارم رو و هم باور هام رو
خدارو شکر دیروز دو سه ساعت نشستم و امروز هم از ساعت ده تا دو نشستم پای تمرین جلسات دوازده قدمم و انگار یادم رفته بود! کامللل یادم رفته بود بعضی چیزهارو با اینکه فقط کمتر از یک هفته بود ول کرده بودما، اما انقدر درگیری ها و تنش ها و… در این روابط تاثیر گذاشته بود که من سریع فراموش کرده بودم اصل چیه
خداوند رو واقعا سپاسگذارم
پریروز وقتی جلسه هفتم پروژه بهشتیمون رو گوش میکردم در راه بودم برای کارهای مدرک مربیگری یوگا، بدجور خداوند به دلم انداخته که این راه منه، بدجور این راه روشنه واسم، یک هدایت روشن! و خب بعد من این هدایت رو از طریق یک خانمی در پارک دریافت کردم که مربی بود و اومد کنارم و گفت تو واسه مربی شدن عالی هستی، و واقعا سخت یوگا تمرین میکنم ولی تاحالا به این موضوع فکر نکرده بودم
و خب من فقط حرکات سختی که در اینستاگرام میدیدم و یک روزی حسرت میکشیدم رو داشتم تمرین میکردم، جوری با برنامه یوگا رو تمرین میکردم هرروز که این خانم فکر کرده بود من مربی هستم
با پسری هم که آشنا شدم ایشون هم فکر میکرد من مربی هستم و یک اتفاق خیلللی جالب افتاد که این هممم هدایت بود
من دسته شنا بدحور میخواستم چون باعث تقویت بازوها میشه، و این شخص وقتی آشنا شد واسم اولین کاری که کرد واسم دسته شنا آورد و میدونی چی گفتتت؟؟؟ گفت من پتانسیل اینو میبینم در تو که خیلی رشد کنی در راه یوگا، و واسه همین این دسته هارو واست اوردم! در صورتی که من یک کلام هم از خواسته ام حرف نزده بودم
اون لحظه با خودم گفتم این کلام خداونده!
و بعد از دو هفته دو دلی که باید کار خودم رو ادامه بدم یا برم سمت یوگا، تصمیم گرفتم کار خودم رو کمی کمرنگ تر و این کار رو به شدت دنبال کنم
خداوند رو سپاسگذارم تونستم با این شخص روزی پنج کیلومتر بدوام در عرض یک ربع و خب به خودم افتخار میکنم که این راه رو واسه خودم جدی تر کردم
و جالبه داشتم امروز رو مبل پذیرایی قوانین رو کار میکردم و یک لحظه چشمم خورد به جایی که یک سال پیش داشتم کنار پنجره ورزش میکردم و به این فکر میکردم که چطوری باید پول این کلاس آنلاین ورزشی رو دربیارم منی که پولی ندارم اما بدجور دلم میخواد ورزش کنم، نمیدونستم یوگا چیه اما بدجور دلم میخواست ورزش کنم
و هدایت شدم به جایی که میتونم یوگا قدرتی بزنم و دنبال مربی شدنم
همونجا رو مبل به خودم یک سال پیشم گفتم ادامه بده اما یک سال بعد قراره بری واسه مدرک مربیگری! احتمالا همونجا جیغ میزدم از خوشحالی و یا نه، یک ساعت اول رو تو شوک بودم
چون من خیلییی اضافه وزن داشتم
حالا عضلات زیادی دارم، خدایا شکرت!
و در مورد ارتباطاتم واقعا سپاسگذارتم رب من که یک تضاد دادی تا خودم رو رشد بدم، اون شخص واقعا مرد سالم و خوبیه و من باید رو تمرکز خودم بر کارم و احساس لیاقتم کار کنم
اصلا این اتفاق بهانه به شدتتتت عالی ای بود تا برم فایل های هدیه و معرفی احساس لیاقت رو گوش بدم و خیلللی کمکم کرد، صدام رو ضبط کردم و درمورد حرف هایی که استاد زده بودند در مورد اخساس لیاقت در روابط و چقدددر ارامش من بیشتر شد، چقدر تمرکز من بیشتر شد چقدر اعتماد بنفس من رفت بالاتر و رابطه متعادل تری و سالم تری با این پسر شروع کردم
بدون هیجانات و بدون عجله ها و بدون استرس ها و بدون هیچچ احساس بدی
خدایا شکرت! همه چیز رو دقیق سرجای خودش میچینی
افرادی که وارد زندگیم میشن دستی از هزاران هزاراااان هزار دستان تو هستند در زندگیم. باعث رشد من هستند افراد و من هم باعث رشد افراد هستم! من هم با رفتارم با نتایجم باعث تغییر افراد میشم و بارها و بارها دیدم که یک رفتاری در من بوده و دوستانم از من کپی کردند
و واقعا خوشحالم که میتونم دنیای اطرافم رو بهتر کنم
اماده تغییرات خیلی بزرگ و بهترم و از خداوند میخوام در این زندگی پرررر از چالش های زیبا و لذتبخش من رو کمک کنه تا سربلند و پیروز بیرون بیام
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
علاقه من شروع کار توی یک لاین آرایشی به صورت تخصصی هست که دلم میخواد وارد بازار کار بشم و استقلال مالی به دست بیارم و توی این رشته حرفه ای بشم و تصمیمات بزرگی برای آینده دارم .
ترسم از شروع کار برای اینه که میترسم خراب کنم و چون کارم روی صورت مشتری برای چندین سال ماندگاره عذاب وجدان میگیرم . که البته اولین کارم با شکست مواجه شد و از همونجا ترسیدم البته 10 سال بعد دوباره اقدام کردم اما نه اونجوری که دلم میخواست محکم بهش بچسبم هر بار ترسیدم و بهانه های مختلف گرفتم با اینکه خود مشتریها راضی بودن من از خودم راضی نبودم و حالا با خرید دوره شیوه حل مسائل زندگی متوجه شدم من مشکل کمالگرایی دارم .
و حدود چند هفته ست که با کمک این دوره دارم این مساله رو حل میکنم و مجدد قدم برمیدارم به لطف الله مهربانم اینبار موفق میشم چون تصمیم به تغییر دارم و در این رابطه قدم برداشتم .
با تشکر از دو استاد بزرگوار که ما رو در این تصمیم یاری میدن با پروژه فوق العاده تغییر را در آغوش بگیر .
با سلام و احترام خدمت استاد گرانقدرم، بانو شایستهی نازنین، و همراهان نوری و الهیام در این مسیر بیداری
موضوع این تمرین برای من یکی از واقعیترین و عمیقترین بخشهای مسیر رشد درونیست، چون دقیقاً ترسی را لمس کردم که سالها مانع حرکت من بود؛ ترس از رها کردن امنیت ظاهری و قدم گذاشتن به سمت رسالت قلبیام.
من همیشه در قلبم میدانستم که باید به سمتی بروم که با نوشتن، عشق، آگاهی و الهام دادن به دیگران همراه است. این میل و عشق از درونم زبانه میکشید، اما ذهنم همیشه نجوا میکرد:
«اگر کارت را رها کنی، از کجا درآمد میآوری؟»
«اگر موفق نشوی، دیگران چه فکری میکنند؟»
و این ترسها سالها مرا در محیطی نگه داشت که هرچند امن و آرام بود، اما دیگر با روحم همجهت نبود.
تا اینکه به مرحلهای رسیدم که حس کردم دیگر نمیتوانم در آن امنیت ظاهری نفس بکشم. احساس کردم اگر نروم، اگر حرکت نکنم، از درون خاموش میشوم. همانجا بود که تصمیم گرفتم جسارت را انتخاب کنم. محل کاری را که همه چیز در آن خوب بود اما برای روحم کوچک شده بود، با ایمان کامل به خداوند ترک کردم.
در ظاهر شاید رها کردنش «خطرناک» بود، اما در حقیقت این قدم، آغاز شکوفایی دوبارهی من شد. خداوند چنان راههایی را پیش پایم باز کرد که خودم هم حیرتزده شدم.
الان در مرحلهای هستم که با آرامش و ایمان، دارم از مسیر علاقهم کار میکنم، الهام میگیرم و آرامآرام به سمت رؤیای قلبیام حرکت میکنم — بیهیچ عجلهای، اما با باور کامل به اینکه خداوند پلهبهپله هدایت میکند.
اولین قدم کوچکی که متعهد میشوم از امروز ادامه دهم، این است که هر روز حداقل یک ساعت برای نوشتن و خلق محتواهای الهامبخش زمان بگذارم، تا این مسیر عاشقانه را بهصورت واقعی و روزمره زندگی کنم.
خدای مهربانم، سپاسگزارم که مرا از ترس به عشق هدایت کردی.
سپاسگزارم که نشانم دادی امنیت واقعی در دل ایمان است، نه در محیط بیرونی.
و سپاسگزارم که هر بار که من قدمی برمیدارم، تو با هزار قدم به سویم میآیی
ابتدا از تمرینی که استاد فرمودن شروع میکنم .چند وقت پیش توی خانواده صحبت مرگ بود و من گفتم خدا رو شکر آدمی هستم که همه چیزهای خوب رو توی زندگیم تجربه کردم و حسرتی به دل ندارم . گفتم اگه همین الان عزراییل بیاد دنبالم بگه بریم با کمال میل میگم بریم من حاضرم ، همونجا شوهر خواهرم گفت واااای چه حرف قشنگی یعنی واقعا شما آرزویی ندارین که به حسرتش مونده باشین ؟ گفتم نه و واقعا هم همینطوره هر لحظه برای رفتن آماده ام چون از خودم و از زندگی راضیم . تا جایی که تونستم تلاشم رو کردم و به لطف الله مهربان هر روزم بهتر از دیروزم بوده هیچ حسرتی یا تاسفی بخاطر تصمیمات و نوع زندگی که داشتم در دلم نیست . از روزی که یادم میاد دنبال آموزش بودم و اگر اشتباهی ازم سر زده اونو جزو تجربه حساب کردم و واسش حسرت نخوردم پای تمام تصمیماتی که گرفتم مردانه ایستادم و اونو جزئی از زندگیم میدونم که باید تجربه ش میکردم که درس میگرفتم .
10 سال پیش زمانی با استاد آشنا شدم که همه چیزم رو از دست داده بودم و با خاک یکسان شده بودم اما با کمک فایلها و آموزشهای استاد تونستم اون مراحل رو با شادی و ایمان و توکل بگزرونم و دوباره سرپا بشم . مدت 5 سال توی یه رابطه عاطفی رفتم و ازدواج مجدد کردم فکر کردم دیگه قوانین رو یاد گرفتم و خودم بدون شنیدن فایلها میتونم بازی رو اجرا کنم . همسرم هم خیلی سخت مخالف استاد بود و نصبت به صدای استاد آلرژی داشت اونجا نمیفهمیدم که حتما مدارش خیلی از استاد دوره که اینطور واکنش نشون میده .منم کم کم از آموزشها دور شدم حتی کارم رو کنار گذاشتم و مشرک شدم ،اینقدر اون فرد رو دوست داشتم که بخاطرش همه چیزو رها کردم ،چون آدم مذهبی بود بنا به باورهای غلطم فکر کردم خدا رو بهتر دریافتم و راهم خدایی و حتما عاقبتم بهشت خواهد بود . اما بعد 5 سال متوجه اشتباهم شدم ، ضربه سختی خوردم که واسم تجربه شد کسی رو بت نکنم و همه باورهامو بخاطر یک آدم زیر سوال نبرم .دوباره برگشتم به آموزشهای استاد و دوره 12 قدم بعد دوره عزت نفس .دوباره خدای خودم رو پیدا کردم اون منو با آغوش باز پزیرفت به راحتی آب خوردن از همسرم جدا شدم .
چند هفته پیش به این نتیجه رسیدم من نیاز به تغییر دارم و یه ترسی باعث میشه کارم رو شروع نکنم با اینکه چند ساله میخوام حرکت کنم انگار یه چوبی لای چرخم هست …
هدایت شدم که باید دوره شیوه حل مسائل زندگی رو بخرم و برای تغییرم بدون چون و چرا سریع خریدمش .
دقیقا توی جلسه دوم یا سومش بودم که پروژه تغییر را در آغوش بگیر روی سایت اومد و پشت سر هم نشانه ها و هدایت ها از راه رسید که یک دوره ترکیبی از دوره هایی که دارم رو باهمدیگه کار کنم و الان حدود یک ماه هست که به هدایتم عمل کردم و به لطف الله هر روزم بهتر میشه و هر روز هدایتها از راه میرسه .
پروردگارم رو شکر میکنم بابت این آگاهیهای ناب . بابت این سایت نورانی . بابت بخششم و بابت حمایتها و هدایتهای بی دریغش .
برای استاد ،خانم شایسته ،همه دوستان و عزیزان همراهم خیر و خوشبختی و ثروت و سلامت آرزومندم در پناه حق باشید .
سلام به استاد جانم و استاد شایسته مهربانم و دوستان ارزشمندم
الهه هستم
میدونید من خیلی علاقه ها دارم که همشون ازهنر های مختلفی هستن که واقعا حالم باهاشون خوبه موقع انجام دادنشون مخصوصا حتی کشیدن خط خطی وسط یک برگه و تمام کتاب های مدرسه ای من توش طرح و خط خطی هست اما سردرگم بودم که واقعا رسالتم چیه تا اینکه نشانه واضحی اومد که طراحی لباس رو ادامه بدم اما چون یک مدت خودمو مقایسه کردم با کسانی که به راحتی طراحی رو انجام میدن انگار حالم گرفته شد و دست نگه داشته بودم تا اینکه با شروع پروژه باز شروع کردم اما ترس از بی پولی اومد سراغم که کووووتا من به درآمد برسم برم یک کار فیزیکی که از دور قشنگ به نظر میرسید و من انجامش دادم اما دیدم نه توانش رو دارم از نظر جسمی نه روحی چون من اصلا عاشق اون کار نبودم فقط به خاطر پولش رفتم و خیلی بهم سخت گذشت و یک عملی درراستای این طراحی لباس هم باید انجام بدم که دلسرد شدم فکرمیکنم نمیتونم که انجامش بدم چون باید همسرم راضی کنم و همون ترس هام نمیزارن حرکت کنم من تا حالا توی زندگیم تا این حد دیگه مسائلم پیچیده نشده بود که این چالش اومده تا منو بزرگ کنه و میدونم که مشکل منم و تا من عوض نشم بیرونم رو نمیتونم با زور و تقلا کردن عوض کنم و عاشق کلا کارهایی هستم که برام جدید هستن اما اینکه زودجا میزنم مشکل منه و وقتی جلسه 8احساس لیاقت رو هم گوش کردم بیشتر به خودم پی بردم که من خودمو باور ندارم که میتونم موفق بشم و اینکه صبر هم ندارم و اینو از قسمت هفت پروژه متوجه شدم که زود میخوام به نتایج بزرگ برسم و مقایسه باعث میشه کاری بکنم و یا دست بکشم ازکاری که بهش علاقه دارم و به ناباوری برسم از اینکه منم میتونم به اون حد از پیشرفت برسم اگر ادامه بدم و این توی ذهن من قفله
استاد و استاد شایسته جان هرروزی که میگذره تازه متوجه میشم چرا باید این پروژه با دوره احساس لیاقت همراه میشد چون هرچی هست از همین احساس لیاقتیه که من دارم اونو تعریف میکنم نه دیگران
تو خودتو چطور میبینی دیگران هم تورو همون جور میبینن
بانام خداوند مهربان
سلام و درود به استاد عزیزم جناب عباسمنش عزیز،خانم شایسته نازنین و همهی همراهان دوست داشتنی در مسیر زیبای رشد و آگاهی
شش سال پیش زمانی که برای اولینبار با آموزههای استاد عباسمنش آشنا شدم در درونم جرقهای روشن شدجرقهای از ایمان، امید و باور به اینکه من میتوانم خالق زندگی دلخواهم باشم از همان زمان قدم در مسیری گذاشتم که هر لحظهاش مرا به خود واقعیام نزدیکتر میکند
شش سال همراهی با این مسیر برای من فقط یادگیری نبود؛ تحول بود تحولی در باورها، در نگاهی نووتازه به زندگی در شیوهی خلق ارامش ، احساس خوب ، شادی وثروت
بیش از شش سال است که با آموزشهای ناب استاد همراه هستم و هر روز با درک عمیقتری از قوانین الهی و نظم شگفتانگیز جهان زندگیام رنگ تازهای گرفته است در این سالها آموختهام که خداوندهمیشه در کنار مااست و وقتی با ایمان، عشق و یقین حرکت کنیم مسیرها یکییکی گشوده میشوند.
با افتخار شش سال است که از آموزشهای استاد عباسمنش بهرهمند میشوم
در این مسیر آموختم که رشد واقعی یعنی تصمیم به تغیرپیش از آنکه زندگی وجهان ما را مجبور به تغییر کند
پیش ازآنکه چک لگدهای جهان رابخوریم تصمیم به تغیربگیریم
شکرخدااززمانی که بااستادعباسمنش همراه شدم به تضادسختی برنخوردم که مستلزم تغیربنیادی باشد
به فضل خداونداکنون با الهام از این آموزههااگاهانه مسیر دگرگونی زندگی ام وخلق زندگی دلخواهم را ادامه میدهم.
دراینجا باالهام ازصحبتهای دلنشین امیرومحسن عزیزوعاطفه نازنین وتوضیحات ارزشمند استادگرانقدراز تجربه ورویایی که درسر می پرورانم براتون مینویسم :
من عاشق کار ساختوساز مسکن هستم این کار برای من فقط یک حرفه نیست بلکه نوعی عشق، خدمت و خلق ارزش است زمانی که ساختمانی ساخته میشود در حقیقت خانهای برای آرامش انسانها بنا میشود و من باور دارم این یعنی خدمت به جهان و گسترش عشق خداوند برزمین.
خداوند مهربان تا امروز لطف بزرگی در حقم داشته است وبافروش خانه قدیمی سازم امازیبا که اولین اجرش رابادستان خودم گذاشتم وبنانهادم وطی چندسال تکمیلش کردم وازسال 68 به مدت 35 سال باعزیزدلم درانجازندگی کردیم ولذت بردیم خانه ای که دراین 35 سال سرشارازخاطر ههای زیبا وبیادماندنی بود فرزندان عزیزمون دختر خوشکلم پسرای عزیزم درهمین خانه به دنیاامدند و بزرگ شدند وپس از35 سال زندگی دوسال قبل باقیمت عالی فروش رفت وباپولش اپارتمان زیبایی درکرمان خریدیم و4ماه پیش آن رابازمینی مناسب وعالی درکرمان معاوضه کردم که ازرویاهام بود ودرحال حاضرهم دراپارتمان نوسازمون درمنطقه ومحله جدیدتری درشهرمون ساکن هستیم همچنین خداوندزمین ارزشمنددیگری در بهترین نقطه شهرمون به من بخشیده که آن را برای فروش گذاشتهام تا سرمایه اولیهی ساخت اولین ساختمان طبقاتیام رادرکرمان فراهم کنم ایمان دارم این پروژه نقطهی عطفی درمسیر زندگیام خواهد بود مسیری برای رشد، خلق ثروت بیشتر، خدمت به جهان و گسترش جهان
در این مسیربا توکل بر خدا و استفاده از آموزههای استاد عباسمنش یاد گرفتهام که «صبر، ایمان، طی کردن تکامل و استمرار» کلید های طلایی تحقق رؤیاهایم هستندکه به فضل خداوند من هر روز در حال رشد کردن، یادگیری و خلق ارزش بیشتر هستم چون باور دارم هر انسان مأمور است جهان را زیباتر از آنچه تحویل گرفته ترک کند.
سپاس از خداوند که در تمام لحظات راه را نشانم میدهد و مرا به سوی بهترین نسخهی خودم هدایت میکند
ازصمیم قلب سپاسگزارم از استاد عباسمنش که چراغ راه من در این مسیر آگاهی و ثروت بودهاند
من ایمان دارم که به زودی با عشق و باوربه توانایی هایم پروژه ام را که ساخت ساختمان طبقاتی زیباوباکیفیت در کرمان میباشد شروع خواهم کرد ومیسازم که نهتنها برای من بلکه برای خانوادهام و جامعه منبع خیر، برکت و الهام خواهد بود
جهان من هر روز زیباتر میشود و من با شکرگزاری و ایمان قدمبهقدم در مسیر تحقق رؤیاهایم پیش میروم.
عاشقتونم
تادرودی دیگربدرود
اصغرابراهیمی چهاردهم آبان 1404
به نام خداوند بخشندهی مهربان.
درود بر استاد جان و خانم شایستهی عزیز،
درود بر همهی عزیزان.
موضوعی که دوست دارم قبل از پاسخ به سؤالات برای یاداوری خودم بنویسم، اینه که:
1. جامعه، مذهب، دین، مدرسهها، دانشگاهها و سربازی و …،
انسان رو طوری تربیت میکنن که تبدیل بشه به یه شخصیت مطیع،
یه بلهقربانگو،
اما وقتی این انسان مسیرش رو میره،
یه جایی میفهمه که این مدل زندگی با روحش در تضاده.
پس برای اینکه از این لوپ بیرون بیاد،
باید تغییر کنه،
باید بر ترسها و موانع ذهنی خودش غلبه کنه.
ولی لذتی که از این تغییر میبره، واقعاً ارزشمنده.
2. سعید جان،
برای خودت اولویت و هدف تعیین کن.
بعد اون هدف رو تکهتکه کن تا رسیدن بهش دلپذیر بشه.
و قدم به قدم برو جلو.
تا وقتی در حرکتی، زندهای .
همیشه اون هدف رو تصویرسازی کن.
با خودت در مورد رسیدن و لذتهای بعدش حرف بزن تا انگیزه بگیری.
هیچوقت وقتی در حرکتی، قطعش نکن.
چون:
اولاً، این تضاد یا هرچی که هست، بالاخره باید حلش کنی و توی مومنتوم، بهتر حل میشه.
دوماً، صدبرابر باید انرژی بذاری تا دوباره شروعش کنی و اون مانع ذهنی واقعاً آزاردهندس.
سوماً، اون کاری که باید انجام بدی و رهاش کردی،
صد پله جلوت میندازه نسبت به کارهای دیگه.
3. یه عقاب در اوج آسمونه.
تو اوج آسمون عشق بازی میکنه.
تو بالاترین نقطهی کوه، آشیونه میسازه.
وابستگی نداره و فقط روی هدفش متمرکزه.
یه عقاب با جوجهها و مرغها نمیپره.
یه عقاب تو سطح دیگهای زندگی میکنه.
متفاوت فکر میکنه و متفاوت عمل میکنه.
ناامیدی یعنی بازنده بودن.
اگه فکر میکنی باید یه معجزه اتفاق بیفته تا آدم جدیدی بشی،
اشتباه میکنی.
زندگی جدید از افکار جدید شروع میشه.
نمیتونی نگاهت به گذشته باشه و همزمان قدم به جلو برداری.
سعیدجان، نباید از خودت شرمسار باشی.
همهی ما در حال دگرگونی هستیم،
برای بهتر شدن و تولد دوباره.
ما در زندگی، حسرت کارهایی رو نمیخوریم که انجام دادیم،
بلکه حسرت کارهایی رو میخوریم که انجام ندادیم.
در زندگی فقط دو تا انتخاب داری:
یا تسلیم بشی،
یا قدمی برداری و خودت رو از تاریکی نجات بدی.
—
تمرین این قسمت:
آن «علاقهی آتشین» یا «کار رؤیایی» در زندگی تو چیست؟
همانی که در دلت میدانی باید به سمتش حرکت کنی،
اما ترس جلویت را گرفته.
ترس از بیپولی،
ترس از قضاوت دیگران،
ترس از شکست یا آیندهی مبهم.
و باعث شده آن را عقب بیندازی؟
قبل از اینکه این دورهی تغییر در آغوش گرفته بشه و روی سایت قرار بگیره،
تمام قطرات روی مغزم،
منو به نقطهای رسوند که گفتم:
«بسه! باید تغییر کنم.»
نقطهی شروعش هم یه تاول چرکی بود که دیدمش
و از اون لحظه حالم از اون مدل زندگی کردن به هم خورد.
گفتم: «نمیخوام اینجوری باشم.»
و سعی کردم ذهنم رو درست کنم.
یه روز یه سؤال از خدا پرسیدم: مسیرم چیه؟
و جالبه، قبلاً هم نشونم داده بود،
ولی من به خاطر باور محدودکنندهام گفته بودم:
«بدرد نمیخوره. پولی توش نیست.»
اما خداوند یه الگو وارد زندگیم کرد
که سد ذهنی منو شکست.
اونجا گفتم: «همینه! اینو میخوام.»
چون قبلا تصویر سختی تو ذهنم ازش داشتم
و با دیدن اون الگو انگیزه گرفتم وشروع کردم به انجام دادنش.
و جالبه، همون شب اون دوره لانچ شد!
چقدر کار خداوند دقیق و زیباست…
من قبلاً خیلی میترسیدم.
از بیپولی، از شکست.
الانم هنوز کمی میترسم،
اما حس میکنم بار ترسم سبکتر شده.
پسر من بدشو دیدم،
دیگه از چی باید بترسم؟
من میخوام تغییر کنم.
منجی منم
و این علاقه به تغییر داره تو درونم جوانه میزنه.
پس ترسی نیست.
ترس و سختی واقعی، اینه که حرکت نکنی.
—
اولین قدم عملی و کوچکی که متعهد میشی (همین امروز) برای غلبه بر این ترس و حرکت به سمت اون علاقه برداری، چیه؟
همین قبل از نوشتن این متن، صبح یه تصمیم گرفتم
و بلافاصله بعدازظهر انجامش دادم.
تصمیمی که قبلاً در برابرش مقاومت داشتم.
اما رفتم و انجامش دادم.
نمیدونستم امتحانه
ولی حسی که داشتم این بود:
«همین که رفتی تو دلش، همین که عمل کردی، ایمانت رو نشون دادی.»
و واقعاً خوشحال شدم.
چون این پایان راه نیست.
الان چندتا ایده دارم که میخوام برم تو دلشون،
تا اعتمادبهنفسم رو تقویت کنم
و این سیمان مغزی رو شلتر کنم.
شاد باشید
بنام خدای عشق وحال خوب
چشم استاد چشم باور کنید که اقدام کردم انقدر نگید برو دنبال علاقت
بخدا رفتم
از دیروز دارم دنبال کلاس خوب نقاشی که تایم بهتری داشته باشه میگردم به چند جا زنگ زدم امروزم شیرین کلاس ویولن داره میخوام از مدیر موسسشون بپرسم کجا بهتره
تو رو به خدا دیگه حرف از علاقه ونقاشی نزنید
کاش میشد استیکر بفرستم والا همه چیو نمیشه نوشت
از اون قدم که منصوره جان داستانشون رو گفتن درباره ی گالری نقاشی اصفهان بعد ایتالیا
فهمیدم باید اقدام کنم
ولی اولین کاری که کردم حذف کردن بود
شما تو یکی از قدما درباره مهاجرتتون به امریکا گفتید خداوند بهتون الهام کرده که دفترها رو توایران جم کن
وبعد گفتید موفقیت یعنی انجام کارهای درست وانجام ندادن کارهای اشتباه
خداوند به منم الهام کرد گروه داوران حرفه ای مازندران رو که توش عضو هستی و حذف کن ازش بیا بیرون
با اینکه هیچ فعالیت بالفعلی نداری تو گروه ولی مدام داری کامنتهای بقیه رو میخونی و از روند کار کانون در هر روز مطلع میشی
مگه نمیخوای بچسبی به کار مورد علاقت باید تمرکزت پخش وپلا نباشه
و من با اینکه سختم بود گروه رو دیلیت کردم و تمام
بعد که همسرم فهمید یکم جا خورد که چرا اینکارو کردم ؟
میگفت کاری بت نداشت
حداقل میفهمیدی چی تصویب میشه چی لغو میشه روند کارشون چه جوریه،
گفتم نه باید اینکارو میکردم
منکه نمیخوام تو اون شغل باشم میخوام برم دنبال علاقم ودیگم تمایل ندارم بدونم اونا چه میکنن
استاد جونم امروز که این فایلو گوش دادم خوشحال شدم که من دیگه در این زمینه جزو مشرکین نیستم وقبل اینکه دنیا بخواد لگد بارونم کنه
خودم رفتم تو دل ترسهام و اقدام کردم برا شروع اینکار
وقتی میگم رفتم تو دل ترسهام چون از خیلیا ممکنه حرف بشنوم البته که حرف مردم برام اهمیتش خیلی کمرنگ شده
ولی یکی از افرادی که برام عزیزه و معلوم نیست چه عکس العملی به این کار من نشون بده پدرمه
اونم نه یه بار دوبار تا اخرعمرم ممکنه ازش حرف بشنوم
اون مردیه خیلی با دیسیپلین و قانونمند و عاشق موقعیت وجایگاه اجتماعی
وقتی من پروانه داوری رو گرفتم به جرات میتونم بگم پدرم از من بیشتر خوشحال شد
هربار که باهم تماس داریم میگه پرونده داری؟ چه خبر از کارت؟
اصلا خبرنداره که من یه سری شرایطشون رو باهدایت خداوند نپذیرفتم و حتی عضو کانونم نشدم و الانم که کلا گروه رو دیلیت کردم و میخوام برم دنبال علاقم
واقعا نمیدونم اگه بفهمه چی بهم میگه ؟ ولی مطمئنم خیلی ازم عصبانی میشه وحتی ممکنه بگه دختر عقلتو از دست دادی ؟ دوسال ونیم برا اینکار دویدی اینهمه رفتی ساری و بر گشتی اینهمه سختی کشیدی که اخرش با دست خودت بزنی وهمه چیو خراب کنی؟
خب نقاشی دوست داری باشه برو کلاس ولی ول کردن اینکار که همه دنبالشن حماقت محضه
درکنار کارت نقاشیم یاد میگرفتی اینا که باهم منافات ندارن
وای استاد الان که دارم اینا رو مینویسم قیافه پدرم جلو چشمم میاد که انگشت اشاره اش به سمتمه و میگه دختره ی بی عقل نادون و ازشدت خشم سرخ شده
استاد جونم منم با دست خالی دارم میرم جلو کارای هنری از اون مقوله هاست که پول خوره هرچی میخری تمومی نداره
به خداوند گفتم خداجونم میدونی که نمیخوام از همسرم پول بگیرم اون مرد خیلی خوبیه وتا به امروز پول کارشناسی وارشد و داوری رو برام داده
واقعا ممنون دارشم هستم
ولی اونم وقتی این خرج ها رو برام میکرد فک میکرد من میشم یه وکیل یا سردفتر یا الان که داور شدم ادامه میدم وجایگاهمو تثبیت میکنم
نمیخوام اندفه ازش پول بگیرم چون بزرگ شدم چون فهمیدم وظیفه ی اون نیست هیچگونه مخارجی برام کنه حتی پول پوشاک وخوراک
چیزی که همیشه فکر میکردم مرد خونه وظیفشه ولی الان فهمیدم اون از لطف و مهربونیش اینکارو میکرده
البته که خودشم تو ذهنش اینو وظیفه میدونسته بخاطر فرهنگی که داریم
ولی از وقتی فهمیدم من مسئول تموم زندگیمم دیگه همه ی کاراشو بچشم لطف و بزرگیش میبینم وهمیشه ازش سپاسگزارم چه زبونی وچه قلبی
بخاطر همینم دلم میخواد بر این ترسمم غلبه کنم و به حمایت همسرم تکیه نکنم کاری که همیشه میکردم وخودم با توکل بخدا برم برا یه کلاس ثبت نام کنم
الان پول چهار جلسه کلاس و یه سری وسایل اولیه رو دارم خداروشکر
بقیشم خودش جور میکنه برام مطمئنم
چه جوریشو نمیدونم وظیفه ی منم نیست که بدونم از هزار ویه راه برام میرسونه توکل به ذات بلندمرتبه ومقدسش که اون برام کافیه تا اون هست نباید بترسم و دو دوتا چهارتا کنم
نمیدونم شاید از یه جایی خداوند یامنو یا همسرم رو هدایت کنه واسه راحت ترشدن کارام که اون بشه دستی از طرف خودش
چون میدونم این طرز فکرم که من میخوام از صفر شروع کنم واز هیچ کس کمک نگیرم اشتباهه
ولی شروعش میخوام با پول خودم باشه و با توکل به خودش برم جلو
استاد وقتی از اول کامنتمو خوندم که بفرستم روسایت یه حس شوق وذوق همراه باترس در وجودم احساس کردم
سعیده بالاخره میخوای وارد اون کاری بشی که با وجودش خوشبختی بیشتری رو حس کنی؟
ولی واقعا تو پشت پازدی به همه موقعیتهایی که داشتی ؟
عطای اون جایگاه اجتماعی رو به لقاش بخشیدی؟
سعیده فروردین ماه تو50 ساله میشی تازه میخوای بری دنبال عشق وعلاقت؟
تو اینهمه جسارتو از کجا آوردی؟
دیدم تنها دلیلش بودن تو این سایته
من با شما خدارو شناختم و توکل وایمانم به خداوند قوی تر شد
داستان شجاعتها رو من تو این سایت خوندم وشنیدم
هرکامنتی رو که میخوندم دهانم باز میموند اخه چه شجاعتی داشت که اینکارارو کرد
افرین بهش
هرفایلی رو که گوش میدادم با یه شجاعت استاد روبرو میشدم وهربار میگفتم
چه ایمانی داره این مرد
بابا این دیگه آخرت توحیده
چقدر میتونه یه ادم موحد باشه که استاد هست
آفرین به استاد
واینا هی برام فکت میشد وبرا ذهنم منطق میساخت که میشه که جواب میده
توهم باید شجاع باشی باید اقدام کنی
میدونین استاد داستان داستان همنشینه
پسرنوح با بدان بنشست
خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب کهف روزی چند
پی نیکان گرفت و ادم شد
وقتی همنشین همیشگیت بشه خداوند و سایت وفایلای استاد وکامنتهای بینظیر بچه ها
تو هم میشی بمب انرژی تو هم میری تو دل ترسهات
بدون اینکه اصلا بش فکر کنی فقط یهو بخودت میای میبینی وسط داستان جسارتت ایستادی و کلی پل داغون رو پشت سرت خراب کردی و امیدت به خداوند وقوانین ثابتشه ومیدونی چیدمان اون نقص نداره
خداوند به شجاعان پاسخ میده همونطور که به استاد وتک تک این بچه ها داد
همونطور که بارها پاداش جسارتهای خودتم دیدی و خودتم برا خودت الگوی خوبی هستی
استادعزیزم خداروهزاران بارشکر برای وجود شما و همنشینهایی که از طریق شما وسایتتون باهاشون اشناشدم که انرژی ایمان هرکدومشون داره به سرعت نور کل سایتو هر لحظه رفرش میکنه .
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
به نام خدایی که هر چه دارم از آن اوست
سلام به دوست عزیزم
سعیده جانم بنده ی توحیدی
چقدر با خوندن کامنت شما
حالم خوب شد از ابن همه شجاعت
شما الان در زمره ی کسانی هستید که استاد میگه
خداوند به شجاعان پاسخ میدهد
من درک میکنم اونجایی رو که در نورد پدر تون نوشتین به خاطر اخلاقیات که دارن
و میدونم چقدر میتونه برای آدم سخت باشه خلاف نظرات شون رفتار کردن
من انجامش دادم
اما بهتون این بشارت رو میدم
درسته اولش سخته اما
انقدر حال دلتون خوب و عالی میشه که فقط خدا میدونه
آفرین به این شجاعت
که در سن 50 سالگی رفتین سراغ علاقه تون
به خدا این قدم برداشتن خودش یک تغییر بزرگه
خودش نشونه ی شجاعت
منم مثل خودتون دارم میگم
مگه یه آدم چقدر میتونه توحیدی رفتار کنه
چقدر میتونه شجاعت داشته باشه که در این سن و شغلی که سال ها براش آموزش دیده
دل بکنه
وبگه میخام برم سراغ
علاقم که نقاشیه
با تمام وجودم تحسین تون میکنم
و از خدای مهربان میخام که این مسیر براتون به آسانی و پر از نور هدایت باشه
اون قدر راحت که بعدش به خودتون
بگید
خدایا من اگه فکر میکردم این قدر شیرینه و لذت بخشه
سال ها قبل این تغییر رو به جان میخریدم و میومدم دنبال علاقم
خودتون رو بسپارید به جریان هدایت
تا خداوند براتون برنامه ریزی کنه
در پناه حق
بنان خداوند مهربان
سلام به زهرای نازنینم
چقدر خوشحالم کردی که برام نوشتی هرخطت برام نور ورحمت خداوند بود
دیماه که بیادمیشه 3 سال که خودمو بستم به اموزسهای استاد و رو خودم کار میکنم
هرموقع استاد از عشق وعلاقه میگفتن
یه غمی میومد تو ذهنم
سعیده کارمورد علاقت چیه؟
وجوابی براش نداشتم
یه بار همه فامیل رو صف کردم البته منظورم اونایی که تو بچگی خیلی بامن بودن
بگید من تو بجگی به چی علاقه نشون میدادم ؟
ولی جواب درستی از هیچ کدومشون دریافت نکردم
حتی پدر ومادرمم که اصلا تواین باغا نبودن
ومن همیشه یه حسرت بعد هرفایل استاد که دراین زمینه بود دردلم نقش میبست
میدونی الان که فکر میکنم موقش نبوده
من باید با رفتن به داوری و تجربه ی اون و گذشتن ازش ظرفم بزرگ تر میشد
اون موقع اگه میفهمیدم شاید جسارت الانو نداشتم برا تغییر کردن
حدودا چند ماه پیش بود که تونشانه روزانم و باخوندن کامنت یکی ازبچه ها واضح خداوند گفت نقاشی نقاشی نقاشی
یهو یادم افتاد آره چرا تاحالا نفهمیده بودم ؟
بابا تو همیشه وقتی یه مدادو کاغذ دستت میومد فقط گل و چشم وابرو میکشیدی
تو پالت رنگتو از هنرستان که کار طراحی پارچه میکردی هنوز داری
تو کتابای دانشگات محاله عکس نیم رخ یه زن نباشه
خب اینا نشون میداد که توعاشق نقاشی هستی
ولی چون تو مدارش نبودی
نمیدیدی نفهمیدی
خداروشکر زهرا جان برا این سایت واستادو شما بچه های فوق العاده
که داشتن چنین همنشینهایی باعث میشه ایمانت قویتر بشه وحرکت کنی
الگو الگو الگو
حرفی که همیشه استاد میگن
ممنونم عزیزم که هستی و انقدر خوبی
ممنون از دعاهای قشنگت
درپناه حق همیشه در ارامش و حال خوب باشی
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
باز هم سلام و درود به سعیده ی شجاع
من هم سپاس گزارم از شما
چقدر منو شما در این مورد شبیه هم بودیم
من هم در تمام این 4 سال هر بار استاد میگفت کار مورد علاقه ت رو دنبال کن
سردر گم میموندم و هیچ جوابی نداشتم براش
ووقتی کامت های دوستان میخوندم حسرتی داشتم از ندانستن
توی این مورد من تقلای زیادی داشتم که توی کامنت خودم نوشتم در موردش
مسیرهایی رو هم امتحان کردم و به نتیجه نرسیدم
چون احساس من احساس خوبی نبود
یه جور از روی تقلا بود
و همیشه زور میزدم تا بفهمم علاقم چیه
عجله داشتم
اما به قول شما انگار هدایت خداونده
انگار زمانش نیومده بود
مدتیه تصمیم گرفتم رها کنم
و بسپارم به خودش تا برام برنامه ریزی کنه
و تسلیم باشم
و نخوام همه چیز را با عقل و حساب و منطق خودم پیدا کنم
بله ما الگوهای فوق العاده بی نظیر و شجاع و موحد توی این سایت داریم
که میتونیم جا پای قدم های اونها بزاریم
از خود استاد گرفته
تا تمام بچه های سایت
وقتی که تجربه هاشون رو میخونم
همیشه با خودم میگم
اگر برای این آدم شده
پس برای من هم میشه
فقط باید ایمان داشته باشم و باور کنم
و مثل اونا قدم بردارم در این مسیر
ان شاالله که مسیر شما هم سبز و پر از نور هدایت باشه
تا به راحتی مسیر طی کنید
و نتیجه های قشنگ تون رو باز هم بخونیم و لذت ببریم
در پناه حق
سلام و درود به بانو سعیده عزیز
امید وارم که حالتون عالی باشه
چقدر زیبا نوشتید
“” یک هو میبینی وسط جسارتت وایسادی و میگی این همه جسارت رو از کجا آوردی “”
آره
دقیقا حق با شماست
همنشینی با استاد
با دوستان عزیز و مصممی چون شما مطمعنن باعث ایجاد جسارت و در نهایت حرکت میشه
خیلی ممنونم از کامنت پر باری که نوشتید
به نام خداوند هدایتگر و حمایتگرم به سمت فراوانی
سلااااام به استادانم
الهی شکر که با پروژه تغییر داریم مسیر رشد و پیشرفت رو به یاد میاریم
من تا یادم میاد دم گوشم خونده بودن که به زن باید کدبانو باشه باید به خونه و زندگی و بچه هاش برسه و چون دیده بودم مامانم اینجوریه منم راهش رو ادامه دادم و البته با این تفاوت نسبت به بقیه که من احساس لیاقت داشتم یعنی خودم رو لایق به شوهر خوب میدونستم و اگه کسی خواستگاری میومد به ارزش ها توجه میکردم و خداروشکر این نعمت نصیبم شد و همسر فوق العاده ای توی زندگیم اومد ولی همچنان این باور بود که زن باید خونه داری کنه تا اینکه سال 94 با معرفی نتورک و شرکت های بازار یابی شبکه ای این تیک توی ذهنم خورد که زن و مرد نداره همه به بک اندازه توانایی دارن و میتونن تاثیر بزارن و شروع داستان اینجا بود یعنی 10 سال پیش منتها باورها که یه شبه به وجود نیامده که درست بشه یکی یکی پاشنه های آشیل شناسایی شد و تضاد به وجود اومد من آموزش دهنده فوق العاده ای شدم منتها تایید دیگران برام مهم بود و این باعث شد از ریل خارج بشم و یه سری بلاها سرم بیاد تا سال 98 توی در و دیوار بودم تا اینکه کتاب سیلی واقعیت رو خوندم و دوباره بلند شدم البته اینو بگم من از لحاظ مالی خیلی مورد حمایت همسرم بودم و ساپورت میشدم یعنی چک و لگد نخورده بودم ولی از نظر شخصیتی و احساسی و ارتباط تا دلت بخواد به در و دیوار خوردم
سال 98 پسرم وارد کلاس بازیگری شد به پیشنهاد استادش من هم استارت زدم و تجربه کردم کلاس آواز هم رفتم همزمان مطالعه هم داشتم کتاب هم نوشتم و سه چهار سال بعد چاپش کردم و فروختم یه برهه آجیل بریان و فروختم خلاصه اینکه زمانی که فهمیدم منم میتونم موثر باشم قدم برداشتم و پاشنه های آشیل رو یکی پس از دیگری حل میکردم سال 99 با شما آشنا شدم و رشد تصاعدی من توی همه زمینه ها شروع شد
قانون رو بهتر درک کردم و آگاهانه عمل کردم
من یادم نمیاد این 5 سال یک روز از آموزه های شما جدا شده باشم کلا با فضای مجازی و رسانه و افراد نامناسب خدافظی کردم و فقط رو خودم و زندگیم تمرکز کردم و ادامه دادم
توی روابط و سلامتی و ورود نعمت و ایمان و آرامش و ثروت همزمان کار کردم و توی همش رشد داشتم من با شما به سلامتی رسیدم با شما به روابط عالی و صلح رسیدم با شما به درآمد رسیدم به آرامش و خدا و این همچنان ادامه داره
من هم مثل سبحان عزیز وقتی فهمیدم باید ارزش خلق کنم تا ثروتمند بشم غرور رو گذاشتم کنار و گفتم هر کاری باشه میکنم خیلی هدایتی همسرم واسه کسب و کارش چرخ خیاطی خرید و من گفتم انجام میدم مهم نیست خدا هدایت میکنه فقط یه دوره کوتاه 23 سال پیش آموزش دیده بودم
ولی پا گذاشتم روی ترس هام گفتم خدا هدایت میکنه حمایتم میکنه با تعمیرات شروع شد بعدش هدایت شدم به دوخت بالشتک مسافرتی یعنی هر ایده ای میاد انجامش میدم چون استادم گفته چون خدا گفته قدم بردار من میگم بعدی رو خیالم راحته امروز خودم زیپ شلوارمو عوض کردم دیشب آبجیم کوسن مبل خواست گفتم میدوزم
خلاصه میدونم باید ادامه بدم و سپاسگزار نتایج کوچیک باشم من چک و لگد نخوردم ولی یاد گرفتم باید ارزش خلق کنم امروز همسرم اومد گفت مدیر بانک کشاورزی از کار چهل تیکه ای که درست کردم خوشش اومده و سفارش داده و من میدونستم پلن خداست
امروز به همسرم گفتم من دارم به معجزات خدا عادت میکنم این طبیعیه این درسته
خدایاااااا شکررررت
من یاد گرفتم با لذت و عشق و علاقه پیش برم بقیش با خداست درها رو باز میکنه
الهیییی شکرررت که یاری کردی بنویسم
بسم الله رحمن رحیم
خدایا ازت میخوام کمکم کنی با قدرت سه چهار روز قبلم برگردم
خدایا شکرت بابت تک تک صحبت های استادم بابت تک تک صحبت های دوستانم. خدایا من چه کار درستی انجام دادم که انقدر محبت میکنی بهم، انقدر بهم خوبی میکنی انقدر منو دوست داری که منو با این سایت آشنا کردی! خدایا به چه بلوغی رسیدم در روابطم!
تا دیروز که وارد رابطه خاصی نشده بودم همه چیز هم امن و امان داشت پیش میرفت و برنامه ها دقیق سر جای خودش بود و فقط کار بود و کار و کار احساس میکردم از نظر روابط اجتماعی خیللی عالیم، از نظر ارتباطات حرف ندارم و میتونم ذهنم رو خوب کنترل کنم، میتونم ارامش داشته باشم هرموقع میخوام، میتونم منن تصمیم بگیرم به چی فکر کنم نه ذهن من
تا اینکه خداوند یک شخصیو فرستاد تو زندگیم و کامممل همه چیز برعکس شد، نه برعکس برعکس که من داغون شم! خیلللی تونستم بالغانه رفتار کنم اما دیگه اون شدت از سختت کار کردنه نیست، اون شدتی که صبح میرفتم تمرین، میومدم روزی هشت تا دوازده ساعت کار میکردم، سه چهار ساعت هم واسه قوانین و فایل ها وقت میذاشتم
شد روزی مثلا شیش ساعت ساعت کار و یک دو ساعت هم قوانین و با تمرین صبحگاهی
با همین اتفاق خداوند نشون داد بهم که من بایددد هم روابطمو خوب و با تعادل پیش ببرم هم کارم رو و هم باور هام رو
خدارو شکر دیروز دو سه ساعت نشستم و امروز هم از ساعت ده تا دو نشستم پای تمرین جلسات دوازده قدمم و انگار یادم رفته بود! کامللل یادم رفته بود بعضی چیزهارو با اینکه فقط کمتر از یک هفته بود ول کرده بودما، اما انقدر درگیری ها و تنش ها و… در این روابط تاثیر گذاشته بود که من سریع فراموش کرده بودم اصل چیه
خداوند رو واقعا سپاسگذارم
پریروز وقتی جلسه هفتم پروژه بهشتیمون رو گوش میکردم در راه بودم برای کارهای مدرک مربیگری یوگا، بدجور خداوند به دلم انداخته که این راه منه، بدجور این راه روشنه واسم، یک هدایت روشن! و خب بعد من این هدایت رو از طریق یک خانمی در پارک دریافت کردم که مربی بود و اومد کنارم و گفت تو واسه مربی شدن عالی هستی، و واقعا سخت یوگا تمرین میکنم ولی تاحالا به این موضوع فکر نکرده بودم
و خب من فقط حرکات سختی که در اینستاگرام میدیدم و یک روزی حسرت میکشیدم رو داشتم تمرین میکردم، جوری با برنامه یوگا رو تمرین میکردم هرروز که این خانم فکر کرده بود من مربی هستم
با پسری هم که آشنا شدم ایشون هم فکر میکرد من مربی هستم و یک اتفاق خیلللی جالب افتاد که این هممم هدایت بود
من دسته شنا بدحور میخواستم چون باعث تقویت بازوها میشه، و این شخص وقتی آشنا شد واسم اولین کاری که کرد واسم دسته شنا آورد و میدونی چی گفتتت؟؟؟ گفت من پتانسیل اینو میبینم در تو که خیلی رشد کنی در راه یوگا، و واسه همین این دسته هارو واست اوردم! در صورتی که من یک کلام هم از خواسته ام حرف نزده بودم
اون لحظه با خودم گفتم این کلام خداونده!
و بعد از دو هفته دو دلی که باید کار خودم رو ادامه بدم یا برم سمت یوگا، تصمیم گرفتم کار خودم رو کمی کمرنگ تر و این کار رو به شدت دنبال کنم
خداوند رو سپاسگذارم تونستم با این شخص روزی پنج کیلومتر بدوام در عرض یک ربع و خب به خودم افتخار میکنم که این راه رو واسه خودم جدی تر کردم
و جالبه داشتم امروز رو مبل پذیرایی قوانین رو کار میکردم و یک لحظه چشمم خورد به جایی که یک سال پیش داشتم کنار پنجره ورزش میکردم و به این فکر میکردم که چطوری باید پول این کلاس آنلاین ورزشی رو دربیارم منی که پولی ندارم اما بدجور دلم میخواد ورزش کنم، نمیدونستم یوگا چیه اما بدجور دلم میخواست ورزش کنم
و هدایت شدم به جایی که میتونم یوگا قدرتی بزنم و دنبال مربی شدنم
همونجا رو مبل به خودم یک سال پیشم گفتم ادامه بده اما یک سال بعد قراره بری واسه مدرک مربیگری! احتمالا همونجا جیغ میزدم از خوشحالی و یا نه، یک ساعت اول رو تو شوک بودم
چون من خیلییی اضافه وزن داشتم
حالا عضلات زیادی دارم، خدایا شکرت!
و در مورد ارتباطاتم واقعا سپاسگذارتم رب من که یک تضاد دادی تا خودم رو رشد بدم، اون شخص واقعا مرد سالم و خوبیه و من باید رو تمرکز خودم بر کارم و احساس لیاقتم کار کنم
اصلا این اتفاق بهانه به شدتتتت عالی ای بود تا برم فایل های هدیه و معرفی احساس لیاقت رو گوش بدم و خیلللی کمکم کرد، صدام رو ضبط کردم و درمورد حرف هایی که استاد زده بودند در مورد اخساس لیاقت در روابط و چقدددر ارامش من بیشتر شد، چقدر تمرکز من بیشتر شد چقدر اعتماد بنفس من رفت بالاتر و رابطه متعادل تری و سالم تری با این پسر شروع کردم
بدون هیجانات و بدون عجله ها و بدون استرس ها و بدون هیچچ احساس بدی
خدایا شکرت! همه چیز رو دقیق سرجای خودش میچینی
افرادی که وارد زندگیم میشن دستی از هزاران هزاراااان هزار دستان تو هستند در زندگیم. باعث رشد من هستند افراد و من هم باعث رشد افراد هستم! من هم با رفتارم با نتایجم باعث تغییر افراد میشم و بارها و بارها دیدم که یک رفتاری در من بوده و دوستانم از من کپی کردند
و واقعا خوشحالم که میتونم دنیای اطرافم رو بهتر کنم
اماده تغییرات خیلی بزرگ و بهترم و از خداوند میخوام در این زندگی پرررر از چالش های زیبا و لذتبخش من رو کمک کنه تا سربلند و پیروز بیرون بیام
یا حق
سلام به روی ماهتون دوستان عزیزم
چقدر این دوره ای که گذاشتین فوق العاده است وهرروز دارم میبینم تغییرات کوچولو کوچولوم رو
از ارامش درونم
از اینکه باتعهد هرروز فایل گوش میدم
از اینکه چقدر راحت سفارش مشتریام رو اوکی میکنم
از اینکه فراوانی مشتری رو دارم تجربه میکنم
از اینکه چقدر بهتر فایلارو درک میکنم
من کسی بودم استاد که از ته چاه مسیرم تغییرکرد واومد به این مسیر زیبا
دختری با باورهای بسیار سمی وعزت نفس پایین خیلی پایین تر از صفر
که شکر خدا به اندازه ای که روی خودم کار میکنم وادامه میدم بیشتر میفهمم وبیشتر دریافت میکنم
خوشحالم بابت اینکه یه روزی از خدا میخواستم من فقط بتونم خواب راحتی تو شبانه روز داشته باشم
واین بزرگترین ارزو بود برای منی که بخاطر استرس وافکار منفی وپوچ 4 شبانه روز کامل بیدار بودم
حالا تبدیل شدم به دختری باشخصیت کمی شکرگزار وشاد
که برای خودم کار دارم وبعبارتی کارافرین شدم
ودر زمینه ی علاقه امدارم قدم هامو برمیدارم
ودر ارتباطاتم خداروشکر بهتر شدم ولی خیلی جا دارم بهتر بشم
وهزاران نعمت دیگه
که بخاطر بودنم در این سایت بهشتی بوده وکمکخدایی که عاشق من واجابت منه
کامنت دوم و بخش تمرینی .
آن «علاقه آتشین» یا آن «کار رؤیایی» در زندگی شما چیست که قلباً میدانید باید به سمتش حرکت کنید، اما «ترس» (ترس از بیپولی، ترس از قضاوت دیگران، ترس از شکست یا ترس از آیندهی مبهم) جلوی شما را گرفته و باعث شده آن را به تعویق بیندازید؟
علاقه من شروع کار توی یک لاین آرایشی به صورت تخصصی هست که دلم میخواد وارد بازار کار بشم و استقلال مالی به دست بیارم و توی این رشته حرفه ای بشم و تصمیمات بزرگی برای آینده دارم .
ترسم از شروع کار برای اینه که میترسم خراب کنم و چون کارم روی صورت مشتری برای چندین سال ماندگاره عذاب وجدان میگیرم . که البته اولین کارم با شکست مواجه شد و از همونجا ترسیدم البته 10 سال بعد دوباره اقدام کردم اما نه اونجوری که دلم میخواست محکم بهش بچسبم هر بار ترسیدم و بهانه های مختلف گرفتم با اینکه خود مشتریها راضی بودن من از خودم راضی نبودم و حالا با خرید دوره شیوه حل مسائل زندگی متوجه شدم من مشکل کمالگرایی دارم .
و حدود چند هفته ست که با کمک این دوره دارم این مساله رو حل میکنم و مجدد قدم برمیدارم به لطف الله مهربانم اینبار موفق میشم چون تصمیم به تغییر دارم و در این رابطه قدم برداشتم .
با تشکر از دو استاد بزرگوار که ما رو در این تصمیم یاری میدن با پروژه فوق العاده تغییر را در آغوش بگیر .
بسمالله الرحمن الرحیم
با سلام و احترام خدمت استاد گرانقدرم، بانو شایستهی نازنین، و همراهان نوری و الهیام در این مسیر بیداری
موضوع این تمرین برای من یکی از واقعیترین و عمیقترین بخشهای مسیر رشد درونیست، چون دقیقاً ترسی را لمس کردم که سالها مانع حرکت من بود؛ ترس از رها کردن امنیت ظاهری و قدم گذاشتن به سمت رسالت قلبیام.
من همیشه در قلبم میدانستم که باید به سمتی بروم که با نوشتن، عشق، آگاهی و الهام دادن به دیگران همراه است. این میل و عشق از درونم زبانه میکشید، اما ذهنم همیشه نجوا میکرد:
«اگر کارت را رها کنی، از کجا درآمد میآوری؟»
«اگر موفق نشوی، دیگران چه فکری میکنند؟»
و این ترسها سالها مرا در محیطی نگه داشت که هرچند امن و آرام بود، اما دیگر با روحم همجهت نبود.
تا اینکه به مرحلهای رسیدم که حس کردم دیگر نمیتوانم در آن امنیت ظاهری نفس بکشم. احساس کردم اگر نروم، اگر حرکت نکنم، از درون خاموش میشوم. همانجا بود که تصمیم گرفتم جسارت را انتخاب کنم. محل کاری را که همه چیز در آن خوب بود اما برای روحم کوچک شده بود، با ایمان کامل به خداوند ترک کردم.
در ظاهر شاید رها کردنش «خطرناک» بود، اما در حقیقت این قدم، آغاز شکوفایی دوبارهی من شد. خداوند چنان راههایی را پیش پایم باز کرد که خودم هم حیرتزده شدم.
الان در مرحلهای هستم که با آرامش و ایمان، دارم از مسیر علاقهم کار میکنم، الهام میگیرم و آرامآرام به سمت رؤیای قلبیام حرکت میکنم — بیهیچ عجلهای، اما با باور کامل به اینکه خداوند پلهبهپله هدایت میکند.
اولین قدم کوچکی که متعهد میشوم از امروز ادامه دهم، این است که هر روز حداقل یک ساعت برای نوشتن و خلق محتواهای الهامبخش زمان بگذارم، تا این مسیر عاشقانه را بهصورت واقعی و روزمره زندگی کنم.
خدای مهربانم، سپاسگزارم که مرا از ترس به عشق هدایت کردی.
سپاسگزارم که نشانم دادی امنیت واقعی در دل ایمان است، نه در محیط بیرونی.
و سپاسگزارم که هر بار که من قدمی برمیدارم، تو با هزار قدم به سویم میآیی
با عشق و احترام
راضیه کریمی
دختری از نورِ خدا
1404/8/14
سلام به استاد عزیزم و مریم جون زیبا و توانا
سلام به همه عزیزان هم فرکانسی.
ابتدا از تمرینی که استاد فرمودن شروع میکنم .چند وقت پیش توی خانواده صحبت مرگ بود و من گفتم خدا رو شکر آدمی هستم که همه چیزهای خوب رو توی زندگیم تجربه کردم و حسرتی به دل ندارم . گفتم اگه همین الان عزراییل بیاد دنبالم بگه بریم با کمال میل میگم بریم من حاضرم ، همونجا شوهر خواهرم گفت واااای چه حرف قشنگی یعنی واقعا شما آرزویی ندارین که به حسرتش مونده باشین ؟ گفتم نه و واقعا هم همینطوره هر لحظه برای رفتن آماده ام چون از خودم و از زندگی راضیم . تا جایی که تونستم تلاشم رو کردم و به لطف الله مهربان هر روزم بهتر از دیروزم بوده هیچ حسرتی یا تاسفی بخاطر تصمیمات و نوع زندگی که داشتم در دلم نیست . از روزی که یادم میاد دنبال آموزش بودم و اگر اشتباهی ازم سر زده اونو جزو تجربه حساب کردم و واسش حسرت نخوردم پای تمام تصمیماتی که گرفتم مردانه ایستادم و اونو جزئی از زندگیم میدونم که باید تجربه ش میکردم که درس میگرفتم .
10 سال پیش زمانی با استاد آشنا شدم که همه چیزم رو از دست داده بودم و با خاک یکسان شده بودم اما با کمک فایلها و آموزشهای استاد تونستم اون مراحل رو با شادی و ایمان و توکل بگزرونم و دوباره سرپا بشم . مدت 5 سال توی یه رابطه عاطفی رفتم و ازدواج مجدد کردم فکر کردم دیگه قوانین رو یاد گرفتم و خودم بدون شنیدن فایلها میتونم بازی رو اجرا کنم . همسرم هم خیلی سخت مخالف استاد بود و نصبت به صدای استاد آلرژی داشت اونجا نمیفهمیدم که حتما مدارش خیلی از استاد دوره که اینطور واکنش نشون میده .منم کم کم از آموزشها دور شدم حتی کارم رو کنار گذاشتم و مشرک شدم ،اینقدر اون فرد رو دوست داشتم که بخاطرش همه چیزو رها کردم ،چون آدم مذهبی بود بنا به باورهای غلطم فکر کردم خدا رو بهتر دریافتم و راهم خدایی و حتما عاقبتم بهشت خواهد بود . اما بعد 5 سال متوجه اشتباهم شدم ، ضربه سختی خوردم که واسم تجربه شد کسی رو بت نکنم و همه باورهامو بخاطر یک آدم زیر سوال نبرم .دوباره برگشتم به آموزشهای استاد و دوره 12 قدم بعد دوره عزت نفس .دوباره خدای خودم رو پیدا کردم اون منو با آغوش باز پزیرفت به راحتی آب خوردن از همسرم جدا شدم .
چند هفته پیش به این نتیجه رسیدم من نیاز به تغییر دارم و یه ترسی باعث میشه کارم رو شروع نکنم با اینکه چند ساله میخوام حرکت کنم انگار یه چوبی لای چرخم هست …
هدایت شدم که باید دوره شیوه حل مسائل زندگی رو بخرم و برای تغییرم بدون چون و چرا سریع خریدمش .
دقیقا توی جلسه دوم یا سومش بودم که پروژه تغییر را در آغوش بگیر روی سایت اومد و پشت سر هم نشانه ها و هدایت ها از راه رسید که یک دوره ترکیبی از دوره هایی که دارم رو باهمدیگه کار کنم و الان حدود یک ماه هست که به هدایتم عمل کردم و به لطف الله هر روزم بهتر میشه و هر روز هدایتها از راه میرسه .
پروردگارم رو شکر میکنم بابت این آگاهیهای ناب . بابت این سایت نورانی . بابت بخششم و بابت حمایتها و هدایتهای بی دریغش .
برای استاد ،خانم شایسته ،همه دوستان و عزیزان همراهم خیر و خوشبختی و ثروت و سلامت آرزومندم در پناه حق باشید .
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام به استاد جانم و استاد شایسته مهربانم و دوستان ارزشمندم
الهه هستم
میدونید من خیلی علاقه ها دارم که همشون ازهنر های مختلفی هستن که واقعا حالم باهاشون خوبه موقع انجام دادنشون مخصوصا حتی کشیدن خط خطی وسط یک برگه و تمام کتاب های مدرسه ای من توش طرح و خط خطی هست اما سردرگم بودم که واقعا رسالتم چیه تا اینکه نشانه واضحی اومد که طراحی لباس رو ادامه بدم اما چون یک مدت خودمو مقایسه کردم با کسانی که به راحتی طراحی رو انجام میدن انگار حالم گرفته شد و دست نگه داشته بودم تا اینکه با شروع پروژه باز شروع کردم اما ترس از بی پولی اومد سراغم که کووووتا من به درآمد برسم برم یک کار فیزیکی که از دور قشنگ به نظر میرسید و من انجامش دادم اما دیدم نه توانش رو دارم از نظر جسمی نه روحی چون من اصلا عاشق اون کار نبودم فقط به خاطر پولش رفتم و خیلی بهم سخت گذشت و یک عملی درراستای این طراحی لباس هم باید انجام بدم که دلسرد شدم فکرمیکنم نمیتونم که انجامش بدم چون باید همسرم راضی کنم و همون ترس هام نمیزارن حرکت کنم من تا حالا توی زندگیم تا این حد دیگه مسائلم پیچیده نشده بود که این چالش اومده تا منو بزرگ کنه و میدونم که مشکل منم و تا من عوض نشم بیرونم رو نمیتونم با زور و تقلا کردن عوض کنم و عاشق کلا کارهایی هستم که برام جدید هستن اما اینکه زودجا میزنم مشکل منه و وقتی جلسه 8احساس لیاقت رو هم گوش کردم بیشتر به خودم پی بردم که من خودمو باور ندارم که میتونم موفق بشم و اینکه صبر هم ندارم و اینو از قسمت هفت پروژه متوجه شدم که زود میخوام به نتایج بزرگ برسم و مقایسه باعث میشه کاری بکنم و یا دست بکشم ازکاری که بهش علاقه دارم و به ناباوری برسم از اینکه منم میتونم به اون حد از پیشرفت برسم اگر ادامه بدم و این توی ذهن من قفله
استاد و استاد شایسته جان هرروزی که میگذره تازه متوجه میشم چرا باید این پروژه با دوره احساس لیاقت همراه میشد چون هرچی هست از همین احساس لیاقتیه که من دارم اونو تعریف میکنم نه دیگران
تو خودتو چطور میبینی دیگران هم تورو همون جور میبینن
عاشقتونم