تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹ - صفحه 11


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

410 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    نازنین بهرامی گفته:
    مدت عضویت: 3574 روز

    1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی. خارج شدن از گروه واتس آپی دوستان صمیمی که بسیار افراد فوق العاده و عالی و باهاشون بسیار خوش میگذشت

    2. آیا به آن عمل کردی؟بله

    اگر نه، چرا؟

    اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟ یک احساس رهایی و وارد مرحله ای جدیدتر از زندگیم شدم

    3. در قسمت نظرات بنویس:

    چه تجربه‌ای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟ وقتی به این الهام عمل کردم و اقعا کار غیر منطقی و احمقانه ای بود ولی یک اتفاقی افتاد که دیگه تصمیم و صد در صد کرد

    وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

    میگم یک احساس آزادی دارم ،احساس نزدیگتر شدن به خواست های جدیدم

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟

    تنها چیزی که اومد به قلبم کلمه ازدواج کردن بود

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    سـعـیـد گفته:
    مدت عضویت: 909 روز

    به نام خدایی که با من است، هرجا که باشم.

    سلام به دو استاد عزیز و همه‌ی دوستان.

    سپاسگزارم از شما استاد دوست‌داشتنی

    و خانم شایسته‌ی عزیز،

    که این دوره را لانچ کردین

    من از طرف خودم سپاسگذارم

    و در اغوش میگیرمتون 🌹

    خدایاشکرت

    واقعاً چه سیستم شگفت‌انگیزی خداوند خلق کرده،

    که هرآنچه در زندگی داریم بازتاب خود ماست.

    افکار ما باعث تغییر در واکنش شیمیایی بدن .

    تغییر هورمون ها. تغییر در مسیرهای عصبی میشه

    و ارسال پیوسته انرژی میشه

    و جهان ما اینه ماست

    همه‌چیز در جهان در حال حرکته.

    کوه حرکت می‌کنه.

    دریاها و اقیانوس‌ها حرکت می‌کنن.

    آب و هوا حرکت می‌کنه.

    هیچ چیزی ثابت نیست.

    هرآنچه ثابت بمونه، محکوم به نابودیه،

    حتی انسان.

    تمرین این قسمت:

    1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    2. آیا به آن عمل کردی؟

    اگر نه، چرا؟

    اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

    3. در قسمت نظرات بنویس:

    چند وقت پیش،

    من یه درخواستی از خدا داشتم

    که برام یه حقوقی قرار بده،

    در حالی که عملاً درآمدی نداشتم.

    بعد، یادمه چند روز بعد

    یه حسی گفت:

    «برو شهرستان، یه سری به خانوادت بزن.»

    منم رفتم شهرستان.

    همون روز اول صحبت از تخت شد.

    پدر و مادرم تخت جدید خریده بودن

    و گفتن اون قبلی‌ها رو گذاشتیم توی خونه‌ی بالا،

    (خونه‌ی خیابون بالایی که چهار سال مثل انبار مونده بود).

    پدرم گفت:

    «سعید، بیا اون خونه رو یه سری بزنیم.»

    منم گفتم باشه.

    رفتم خونه دیدم آب نداره،

    کنتورش هم قطع شده.

    زنگ زدم و پیگیری کردم.

    بعد از چند اکیپ تو چند روز اومدن،

    بعد مشخص شد لوله‌ی اصلی کوچه رو عوض کردن،

    و این رفع شد.

    بعد فهمیدم گاز و برقش هم قطعه.

    خلاصه اونام درست شد.

    تو همون یه هفته،

    سه چهار نفر نمی‌دونم چطور فهمیدن،

    اومدن جلو برای اجاره‌ی خونه.

    حتی دو نفر خودشون منو تو کوچه دیدن

    و گفتن:

    «خونه رو اجاره می‌دی؟»

    یا بنگاه‌دار روبه‌روی خونه‌ی مادرم گفت:

    «برای خونه تون مشتری دارم ، اجاره بده.»

    من با خودم گفتم:

    «خدایا، چقدر مشتری فرستادی!»

    در نهایت هیچ‌کدوم نشد،

    گفتم خیره.

    بعد یه مشتری خوب اومد،

    خونه رو گرفت،

    کلی به سر و وضع خونه رسید.

    جالب اینجا بود که خودش دنبال خونه‌ای بود

    تا بچه‌ش رو بفرسته مدرسه‌ی انتهای همون کوچه.

    اونم به خواسته‌اش رسید.

    اینم از وعده‌ی خدایی

    که اون حقوق رو برام درست کرد.

    قبل این داستانا کوچه قرار بود آسفالت بشه

    و نشده بود

    پس با بیل مکانیکی و بدون مجوز شهرداری

    کنده‌کاری شد،

    در ادامه باعث شد با پولش یه سرمایه‌ی کاری برام درست بشه.

    و خیلی اتفاقات هدایتی که اون روزها افتاد

    یا مثلاً همین چند روز قبل می‌خواستم مودم بخرم.

    مدلش رو هم دیده بودم

    و خیلی اشتیاق داشتم.

    هر روز هم قیمتش میرفت بالاتر

    هدایت خواستم:

    گفت

    «صبر کن، به اندازه‌ی توانت قدم بردار.»

    اولش ناراحت شدم که تو ذوقم خورد،

    ولی بیخیالش شدم.

    دو سه روز بعد،

    برای چند ماه اینترنت هدیه گرفتم

    و بی‌نیاز از مودم شدم.

    و فهمیدم

    که اون مودم اصلاً مناسب نیاز من برای الان نبود

    و خدا باعث شد پولم ذخیره بشه.

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست.

    که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟

    در قسمت‌های گذشته گفتم

    که خداوند در زمینه‌ی کاری بهم الهامی داد

    و مسیر رو نشون داد،

    و دارم همون رو ادامه می‌دم.

    دیروز هم گفت:

    «برو پارک ملت، آگاهی بازرگانی رو اجرا کن.»

    رفتم و بازخورد خیلی خوبی گرفتم.

    با دو خانم نویسنده و کارگردان آشنا شدم،

    با هم صحبت کردیم،

    ایده‌هایی دادن،

    تست دادم جلوشون،

    خیلی تشویق کردن

    و حتی بهم هدیه دادن.

    با یه آقا هم کلی صحبت کردم،

    از توانمندی‌هام گفتم،

    اونم کتابی که کنارش بود رو معرفی کرد،

    از شغلش گفت،

    و کلی آدم دیگه اشنا شدم که تشویقم کردن.

    خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  3. -
    حسین نظری گفته:
    مدت عضویت: 3370 روز

    به نام خداوند بخشنده و مهربان

    سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربانم و دوستان گلم

    الهه هستم

    یک روز رفته بودم بیرون بعد که از ماشین پیاده شدم فلش هم تو دستم بود و بعد اومدم خونه نگاه کردم دیدم فلش نیست همه جا رو گشتم اما پیداش نکردم بعد حسم می‌گفت برو تو کوچه افتاده از من انکار که نه من اوردمش خونه تو خونه است تا اینکه صبح شد گفتم حالا برم ببینم تو کوچه است یانه که دیدم بله همون جاست اما ماشین از روش رفته بود و نابود شده بود اگه گوش کرده بودم به ندای درونیم و همون شب میرفتم بیرون میاوردمش سالم بود

    یک بار دیگه هم رفتیم پارک عرفان گم شد همه جا رو دنبالش گشتم و حسم بهم میگفت همون جاست نگران نباش و گوشی هم پیشم نبود حسین جان هم رفته بود قدم بزنه و چیزی بخره بخوریم بعد حسم بهم گفت از این آقا گوشیش رو بگیر زنگ بزن به حسین بهش بگو چطور شده و برگرده و همون موقع که من سریع گوش کردم و از اون آقا درخواست کردم و بنده خدا گوشیش رو داد و من زنگ زدم و همسرم همون موقع از یک ورودی دیگه پارک اومد داخل پارک و عرفان همون جایی بود که گم شده بود و پیدا شد و منکه باز هیچ راه ارتباطی با حسین جان نداشتم حسم بهم گفت برگرد همون جایی که بچه رو گم کردی و اونجا هردوتاشون رو باهم دیدم و جالبه عرفان بهم میگفت مامان کجا رفته بودی گم شدی خخخخ

    چند شب پیش خوابی دیدم که فقط آخرش یک نفر بهم تسبیح داد زدم تعبیر خواب زده بود ذکر خداوند رو زیاد بگو

    و ذکر خداوند رو ازاون روز دارم به یاد خودم میارم و اینکه دارم صبر رو عملی انجام میدم دارم خودم رو تربیت میکنم تا صبور و شکور باشم

    عاسقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  4. -
    عباس نوربخش گفته:
    مدت عضویت: 927 روز

    بنام انرژی بی پایان جهان هستی بخش

    سلام وادب واحترام

    خدایا بی نهایت سپاسگزارم که امروزبهم زندگی دوباره دادی تامن این فایل الهامی وهدایتی خودت روبتونم بشنوم وباشم وداستان هدایتی والهامات دیشبت “به من رواینجامطرح کنم خدایاسپاسگزارم/خدایاشکرت/

    اینقدراحساس فوق العاده ای دارم که باعشق این داستان الهامات دیشب خداوند روبراتون مینویسم(خدایا خودت کمکم کن):

    دیشب من به همراه عزیزدلم وخواهرخانمم ودخترم رفتیم خانه باغی که گفتم داستانش رو “واونجا بود عزیزدلم گفت بریم یک سر منزل عمه شون وما”رفتیم تا اونجایی که دخترعمه شون شروع به حرفهای منفی کردهمه چی اوکی بود”اما اون لحظه ای که منفی داشت صحبت میکرد من متوجه احساسم نشدم /میدونیدچرا؟چون شیطان مثل:مورچه سیاه دردل تاریکی شب برروی سنگ سیاه درقلب واحساسم داشت کارش روپیش میبردومن متوجه نشدم و”وقتی که برگشتیم که بریم ویلا باغ الهامی بهم رسیدکه دیگه برید شهروفرداصبح بیایدباغ “اما بنده بااینکه میدونستم الهام خداوندهست امابه عزیزدلم گفتم “دلم میگه بریم شهر”وایشون گفتندنه بریم بخاری هیزمی رو”روشن کنیم چون جوجه هامون خانه باغ هستندسردشون میشه “حقیقتا منم کرم ذهنیم یاهمان(خرییتهای ذهنیم)گل کرد وگفت حرف عزیزدلت روگوش کن وبروباغ “وبااینکه میدونستم اشتباه هست گفتم “باشه ورفتیم باغ وبخاری هیزمی رو”روشن کردیم “اما هرکاری کردم خوابم نیومدکه نیومدوهمش یک چیزی بهم میگفت پاشوجوجه هارونگاه کن ودرست بعدازاین الهام سریع ازجام بلندشدم ودرب”باکس جوجه هاروبازکردم “چشمتون روزبدنبینه “دیدم تمام جوجه هادارن جون میدن وسریع عزیزدلم روبیدارکردم ودخترم وخواهرخانمم هم بیدارشدن وخلاصه جوجه هاروبردیم بیرون وفقط تونستیم از40تا جوجه گلین لری یکماه ونیمی که عزیزدلم اینقدر”رونگهداریشون زحمت کشیدن “روفقط9تاشون”اونم به دستان خداوندنجات بدیم وبقیه “جلوی چشمانمون پرپرشدند”وحقیقتا ازاونجایی که خداازقلبها آگاه هست اومدم به عزیزدلم غورزدم که چراحرف منوگوش نکردید ونرفتیم خانه توشهر”دوباره الهام بهم رسیدپاشو ازجات وبروتوباغ دوربزن “بچه ها باورتون شاید نشه “تصویر مثله روز”روشن آوردجلوی چشمهام وگفت اگرما عزیزدلت وخانواده روازت میگرفتیم بهتربودیا این جوجه ها؟گفتم خدایا غلط کردم “جوجه هامال خودت بوده دادی وچندروزی مهمان مابودندودوباره اومدن پیش خودت “منوببخش ناشکری کردم/خلاصه به تته وپته افتادم وشروع کردم به شکرگزاری وبرای اینکه ازاون فرکانس دربیام اومدم فایل لایواستادعباس منش روبااستادعرشیانفرکه درمورد دنیا2قطب داره روگوش دادم وبااحساس خوب خوابیدم وازصبح دارم به این فکرمیکنم وشکرمیکنم که خدام چه درس بزرگی دیشب بهم داد:خدایابهم گفتی باهرچیزی شوخی میکنی باالهامات من شوخی نکن ومن قصم خوردم دیگه ازاین به بعدباالهامات خداوندشوخی نکنم “چون نمیدونیم بعدش چی میشه ///امشب هم که تا سایت استادروبازکردم واومدم ببینم فایل جدیدنیومده “که بافایل تغییردرآغوش بگیر قست9 “بچه ها میگم قسمت 9 /یادچیزی نیوفتادید 9بله عدد9؟؟؟بله 9تاجوجه”وای ی ی خدای من عدد9وقسمت 9/ بخداقصم همه اینها نشانه است من نمیدونم چرادیشب این اتفاقات برام پیش اومد امااینومیدونم قرارهست این داستان هدایتی دیشب من خیلی خیلی زندگیهاروازلحظه ای که این نوشته هارومیخونندرغم بخوره خداروقصم میخورم قصدونییت خداهمین بوده وخیلی خیلی خوشحالم که هستم ومیتونم این داستان هدایتیش رواینجا بنویسم //واقعاخداروسپاسگزارم که زنده هستم ومیتونم براتون این داستان هدایتی دیشبمون رو داغ “داغ بنویسم براتون///واینم درآخربگم داستانهای هدایتی(الهامی)خداوندبهم رو”اینقدر توزندگیم دارم که نگوو”نپرس اما این الهامات دیشب واین عدد9خیلی خیلی درس توش هست /هم برای خودم وخانواده ام وهم برای تمام عزیزانی که درسراسرجهان هستندومیتونندبه صورت هدایتی این فایل رو”واین داستان هدایتی روبخوانندودرسهاشوبگیرندورهرو”راه زندگیشون قراربدند”واینو فقط خدامیدونه” بچه ها “پس توروخدابه الهاماتتون بیشترتوجه کنیدوفقط سعی کنیدآرامشتون روحفظ کنید واون کاری که خدا ازقلبواحساستون بهتون میگه رو”گوش وجان بسپریدوعمل کنید “وفقط اینومیتونم بگم هرموقع به الهاماتم گوش دادم بخداییش قصم جوری برام چیده که اگرتمام اساتیددنیادراون مورد میامدندمیخواستنداون کاررواوکی کنندفکرنکنم اولا یک درصدمثل خدام میچیدندودوما شایدصدسال بیشترطول میکشیدکه بچینندواین هست الهامات خداوندوخواستم بعدازاین فایل زیباوداستان هدایت استاددرخدمت سربازیشون ومهاجرت به آمریکاشون دراین فایل باارزش وبیادماندنی” این الهامات دیشبم رومطرح کنم ودرخواست کنم ازهمه شماعزیزان دلم ودوستان گله درسایت استاد”که توروخدا”خواهشاااا به الهاماتتون گوش کنید وحتما حتما حتما عمل کنید /وببینیدچجوری خدابراتون باعشق میچینه ///

    عاشقتونم وازخدام بهترین الهامات روبراتون خواستارم/شب خوش وبه امید دیدار/یاحق//

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    سمیه زحمتکش گفته:
    مدت عضویت: 1909 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    خداوندا ،هدایتم کن ،که تو بهترین هدایت‌گری .

    تمرین:

    1. به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    قبلاً الهام خدا ،که همیشه وهر لحظه بامن بوده ،را نمی شنیدم ،واگر هم می شنیدم خیلی صداش برام ضعیف بود ،چون بیشتر نجواهای ذهنم صداش بلند بود برام .

    تا با دوره هم جهت با جریان خدا ،استاد قشنگ توضیح داد اومدم به اصطلاح عضله هدایت خدا را برای خودم تمرین کردم.

    از چیزهای کوچک شروع کردم واز خدا هدایت خواستم ،که صداش را برام واضح کنه و نشانه برام بفرسته .

    آخرین باری که یه الهام درونی قوی داشتم ،خرید سکه بود ،که واضح بود برام ورفتم انجام دادم .

    حتی پولش را هم به موقع خدا خودش رسوند برام .

    یه الهام درونی ،سه سال پیش ،داشتم ،که از اون به بعد تا حالا ،همش به خودم یادآوری می کنم ،که خدا چقدر قشنگ هدایت کرد ،وخودش هم کمکت کردو راه ها را باز کرد وقتی تو اولین قدم را برداشتی دوست داشتم مهاجرت کنم و زمان تحویل خونه مون که اجاره بود رسیده بود .

    هیچ ایده ای هم نداشتم ،فقط دوست داشتم بیام تهران .

    هیچ کسی هم نداشتم در تهران ،وهیچ فرش قرمزی هم هم برام پهن نبود .

    ولی یه ایمانی ته قلبم داشتم که مطمئنم می کرد راهم درسته .

    با یه پیکان وانت من و دخترم و همسرم راه افتادیم ولی بین راه ماشین خراب شد وبرگشتیم .

    ولی همون ایمان قلبی ،همون الهام ،می گفت درست میشه ,باید بری .

    ماشین یه هفته نشد ،درست شد ،وباز راه افتادیم .

    وپنج روز دنبال خونه ،وشب ها پست ماشین می خوابیدیم .

    نمی دونم چه ایمانی خدا به قلبم داده بود ،ولی آروم بودم.

    روز پنجم ،دیگه واقعا خسته بودم و دلم می خواست خونه بگیریم .

    الهام خدا ،ما رو برد به یه بنگاهی ،که یه خونه ای داشت ،وگفت این خونه رو یه نفر می خواست واگر یه هفته پیش اومده بودید ،خونه را اجاره داده بودیم به اون، ولی تو این هفته فسخ کرد و نیامد.

    قشنگ فهمیدم پلن خدارو ،که به موقع وهم زمانی وهم مکانی ها را جور می‌کنه .

    خراب شدن ماشین خیر بود،که به موقع برسیم ،نه زودتر ،نه دیرتر ،بلکه به موقع .

    2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    جاهایی که عمل کردم،نتیجه گرفتم ،

    جاهایی که عمل نکردم ،ترسیدم وشرک ورزیدم،

    هیچ‌تغییری ایجاد نشد و نتیجه ها هم از بین رفت

    پولی که یه جا گذاشتم ،وبارها نشانه والهام خدا آمد،که برم پولم را بگیرم ،ولی انجام ندادم واون شرکت ورشکست کرد .

    اگر گوش می کردم به الهام درونی ام ،پولم را می گرفتم خودم به بیزینس می زدم وشرک نمی ورزیدم.

    که بقیه بیان با پول من یه کاری بکنند ومن خوشبخت بشم .

    شرک واضح ،ومن خواب بودم .

    جاهایی که الهام واضح خدا اومد ودر خواب بهم گفت که بیام تو سایت استاد عباسمنش ،چقدر خوب شد که عمل کردم ،چون تا الان نتایج عالی گرفتم وراضیم از بودن در این سایت .

    3. در قسمت نظرات بنویس:

    چه تجربه‌ای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟

    تجربه آمدن به تهران که خدا را همیشه شاکرم بابت الهاماتش

    الهام خدا واضح و نرم میاد ،واین من هستم که آیا گوش میدم به این الهام یا نه .

    خدا که برای من بهترین ها را می خواد ،پس چرا گوش نکنم .

    حتی اگر به ظاهر با عقل و منطق ذهن ،جور در نمیاد ،ولی یه نیروی محکم درونیه،که قلبم را محکم می‌کنه .

    انگار درگیری بین ذهن وقلبم که قلب میگه ولی با آرامش

    ولی ذهن با ترس می خواد ،تو تصمیم بگیری ،واز نگرانی میاد ،از کمبود میاد ،از چیزهایی که از گذشته دیدی ،و می خواد همون را برات دوباره تکرار کنه .

    این را فهمیدم قشنگ ،که هر جا نجوای ذهن بوده ،وترس از کمبود ،وبدوبدوکردن من انجام دادم اشتباه بوده .

    ولی هر جا آرامش داشتم ،وارام بودم واز خدا هدایت خواستم نشانه واضح فرستاده برام .

    مثلاً چند روز پیش ،به پیشنهاد مغازه برای اجاره ،برای شغلم داشتم و همون روز به نشونه دیدم روی زمین از همون ابزار کارم وگفتم یعنی راهم درسته .

    واین را نشونه گرفتم که درسته .

    یه مورد دیگه خرید ماشین بود ،که همش خدا به قلبم انداخته بود که به موقع فروش می‌ره .

    با اینکه هر چی دست و پا می زدم برای فروشش ،فروش نمی رفت .

    تا اینکه خدا الهام کرد که وکالت ماشینم را بگیرم که انجام دادم ووقتی که وکالت اومد ،به موقع همون روز فروش رفت ویه ماشین بهتر خریدیم .

    وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

    وقتی به همه الهاماتم،عمل کردم ،انگار به خدا نزدیک تر شدم وسندی شد برام ،برای زمان های دیگه ،که نترسم ،وعمل کنم .

    ایمانم قوی تر شد.

    و فهمیدم باید روی خدا حساب کنم

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟

    الهامی که همش در قلبم میاد ،این است که یه شغلی داشته باشیم که خودم پول بسازم وروی خدا حساب کنم فقط .

    ولی انگار خدا قلبم را محکم می کنه که درست میشه به آسانی .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    زهرا ل گفته:
    مدت عضویت: 952 روز

    سلام بر استاد عزیزم و مریم خانم عزیز

    من در شبی که خیلی مستأصل بودم و دوست داشتم یه کاری برای احساس لیاقت ام انجام بدم وپول خرید دوره رو نداشتم.دیدم استاد یه پروژه ای راروی سایت گذاشتن به نام تغییر را در آغوش بگیر که تاکید کردند با دوره احساس لیاقت خیلی جادویی میشه

    گفتم اینم نشان دهنده اینه که من درست فهمیدم مشکل اساسی که من بعد از این همه کار که با دروه قانون آفرینش رو خودم انجام دادم درسته و دوره بعدی که باید خریداری بشه کدومه

    شروع به انجام تمرینات پروژه شدم و برای خودم تارگت رانندگی در شهر رو گذاشتم

    روی باورهام دارم کار میکنم

    کلی فیلم آموزشی دیدم

    کتاب خوندم

    ثبت نام کلاس آموزش رانندگی کردم

    هزینه شو جور کردم

    زمان براش خالی کردم

    وتوجه و تمرکز ام رو گذاشتم روی نکات مثبت و اتفاقات عالی که ت. این مسیر قراره برام بیفته

    کدوم آموزشگاه هم برم

    با نشانه ها رفتم

    کدوم مربی بازم با نشانه

    به قول استاد سر راست ترین مسیر در دسترس ترین مسیر و کوتاه ترین راه است.

    امیدوارم خداوند بیشتر و بیشتر هدایتم کنه و

    هزاران بار شکر برای این مسیر زیبا که برامون قرار دادید.

    خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    علی احمدی گفته:
    مدت عضویت: 1890 روز

    به نام خدایی که مرا انسان آفرید ،سلام بر استاد عباسمنش عزیز،با خود نجنگید، نرم باشید

    سعی نکنید بنایی از اخلاقیات و شخصیت در اطراف خود بسازید

    خود را زیاد در معرض نظم و انضباط های تحمیلی قرار ندهید وگرنه هر انضباطی حجابی بر روی شماست

    به دور خود حصار نکشید

    نرم بمانید، جاری باشید.

    با روپوش شخصیت و رفتارهای از قبل تعیین شده، زندگی نکنید. نرم وملایم باشید، مثل آب نه سفت و خشک مثل یخ

    هرجا که طبیعت میبرد، بروید. مقاومت نکنید

    به خودتان و هستی تان، چیزی را تحمیل نکنید اما جامعه به شما تحمیل را آموزش می دهد و می گوید خوب و خوش اخلاق باشید.

    این طور و آن طور باشید.

    اما بدانید اگر زیاد هم متمدن باشید، آن چه را که طبیعی است، از دست می دهید و مبدل به ماشین می شوید.

    بدون سیلان، بدون جریان،

    به دور خود حصار نکشید.

    لحظه به لحظه زندگی کنید.با هوشیاری،

    زیرا با نبودن شخصیتی به دور خود، نیاز به آگاهی دارید. تصمیم باید هر لحظه گرفته شود نه از قبل

    باید در لحظه به موقعیت ها جواب دهید

    چیزی آن جاست و شما برای آن مهیا و آماده نیستید. باید تماما بیدار باشید.

    پس نرم باشید و این کلمه را عمیقا به خاطر بسپارید. بگذارید در شما نفوذ کند تا در هر شرایطی بتوانید جاری باشید، مثل آب

    برای زندگی تان الگو و چهارچوب درست نکنید گرچه تمام جامعه سعی در ساختن این الگو برای شما دارند.

    اما حقیقت این است که تعداد اندکی از روشن بینان، شهامت این گونه زیستن را دارند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    حبیب گفته:
    مدت عضویت: 418 روز

    به نام خداوند بخشاینده مهربان

    باسلام خدمت استاد عباسمنش و همه دوستان و اعضاءسایت

    قسمت9 پروژه تغییر را درآغوش بگیر

    به نظر من برای درک بهتر موضوع عمل به الهامات قلبی باید داستان مهاجرت استاد به آمریکا را درقسمت فایلهای دانلودی در همین قسمت که فایلهای« پروژه تغییر را درآغوش بگیر»توسط خانم شایسته دسته بندی شده اند رو گوش بدهیم دوتا فایل به عنوان ایمانی که استمرار می آورد قسمت 1 و2 در صفحه 4داستان مهاجرت استاد به آمریکا واتفاقات معجزه آسا وشگفت انگیز را میشنویم که اصلاً برای افراد عادی غیر قابل باور هست و داستان کسی هست که به الهاماتش عمل میکند و ایمان دارد که جهان پاسخ می دهد و جهان چنان اتفاقات را جادویی کنار هم ردیف میکند تا شخص را به خواسته اش برساند و امکان ندارد کسی این فایل را گوش کند و متاثر و مبهوت از این اتفاقات نشود و من وقتی این دو تا فایل رو گوش دادم ایمانم خیلی قوی تر شد و این باور برای من بیشتر قابل درک شدکه وقتی ما درمسیر درست باشیم و حرکت کنیم و ایمان داشته باشیم جهان هستی و خداوند بیشتر از ما دوست دارد که ما رو به خواسته هایمان برساند..

    و در این داستان که استاد از لحظه ای که در ایران هست و تازمانی که وارد آمریکا می شود اتفاقات را بازگو میکنند و مخاطب را به حیرت وا می دارد که جهان چگونه اتفاقات را کنار هم می چیند تا آرزوی انسان را به حقیقت برساند!!!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    سمیه اسفندیاری گفته:
    مدت عضویت: 2161 روز

    سلام گرم و پراز عشق و سپاسگزاری به استاد عزیزم و دوستان ارزشمندم…

    خانم شایسته عزیز کجایی؟!دلتنگت هستیم که… به امید روزی که چشممون به جمالت روشن بشه…آمین

    گوش دادن به الهام و ندای قلبی من همین یک هفته پیش بود…با یه تضاد…وقتی داشتم مینوشتم و دلیل اینکه چرا احساسم بده و چیکار بیاد بکنم،الهام واضح و قابل درکی بهم گفت ببین تو در مسیر باش،من همه چی بهت میدم، توروی من حساب کن،منو منبع رزق و روزی ببین همه چی بهت میدم،روی آدمها حساب نکن و منو ببین و از من بخواه…بهم گفت کارت رو با احساس خوب انجام بده…کارت نباشه…و من گفتم خدایا تسلیم هستم،تو بگو،آماده ام…

    و من رها کردم و سعی کردم وابستگی رو رها کنم و روی خداوند حساب کنم و آدمها و خودم رو ببخشم…

    دو روز بعدش از زبان دوستی هدایت شدم به برداشتن قدم اول و من چون آماده بودم خیلی زود متوجه هدایت شدم و گفتم خودشه…با اولین مراجعه اگهی و اولین حضورم در محل کار جدید،دقیقا همونجایی بود که میخواستم،همسرم راحت قبول کرد…من شروع به آموزش کردم…جالبه مسؤل اونجا هم یه خانم جوان بود کاری که همه میگن مردانه است و سخته…کارمنداش مرد هستن…من شنیده بودم کار تولیدی سخته و یه خانم از پسش بر نمیاد…ولی مسؤل این تولیدی خانم جوانی هست که برند کار خودش رو داره،از صفر تا صد کار مال خودشه،تازه کارها رو میفرسته تهران،اونم مال های بالای شهر تهران به فروش میرسن…می‌بینی چه الگویی برام جور شده؟!هدف من…با الگوهای مناسب و برخلاف عقیده قالب جمع…همین ترس و نمیشه چقدر باعث درجا زدن من شدن…

    همه کارها توی شهرستان طراحی،دوخته و ارسال میشه!خدای من

    من اولین قدم رو برداشتم وقدم بعدی گفته میشه و این هدایت چقدر منو آروم کرده و همش بهم میگه عجله نکن،مقایسه نکن،کارت رو ارزشمند بدون،با حس خوب کار کن،روی من حساب کن،اعتماد کن،درست می‌شه و من باور میکنم اعتماد میکنم…

    وقتی 5سال پیش میخواستم چرخ راسته دوز بخرم،چند شب قبلش خواب دیدم خاله ام که توی تولیدی بزرگی سر کارگره بهم گفت سمیه خواستی چرخ بخری،راسته دوز جکA4بخر…چندبار هم تکرارش کرد…ولی موقع خریدن گوش ندادم و هفته اول پشیمون شدم که چرا تمام اتومات نخریدم…الان که رفتم توی تولیدی چرخهاشون همه تمام اتوماته و چقدر توی سرعت کار مؤثره، اصلا باید تمام اتومات باشه…و من گوش ندادم و حالا باید چرخم رو عوض کنم …

    زمانی که به چالش روابط برخوردم و من باید از وابستگی ها رها میشدم و توی این چالش من بودم که باید تصمیم میگرفتم…اینکه همسرم رو ببخشم و از وابستگی خواهر و برادرم رها بشم…فقط الهام خانم بود که قلبم رو باز کرد و توی گوشم میگفت آروم باش،نگران نباش،درست میشه،فقط بگذر و رها کن،اینم بخشی از هدایته…نترس…همین گوش دادن به هدایت و عبور از چالش بزرگ برای من،درهای رحمت و عشق و آرامش رو بروم باز کرد…بعد از اون هدایت بود که من بیزینس خودم رو راه انداختم،چون تایمم باز شده بود و همسرم 180درجه تغییر کرده بود و خبری از کنترل و سختگیری نبود…دوستی سر راهم قرار گرفت که جای خالی هارو پر کرد…

    فقط من اجازه داده بودم هدایت بشم،اصراری نداشتم..‌اینو آرامش قلبی من میگفت

    کلا هر وقت تونستم گوش کنم،نتایج شگفت انگیزه، حالا در هر اسکیلی اتفاق میافته،کوچیک و بزرگ نداره،برای من بارها اتفاق افتاده،گوش دادم گفتم دیدی هدایت بود و هر وقت گوش ندادم گفتم ببین سخت پیش میره،روی عقل خودت حساب کردی،بخور که حقته…و من هر بار سعی میکنم گوش کنم و با هر بار گوش ندادن هم متوجه میشم باید کجاها گوش کنم،ینی همه جا باید گوش کنم،تا آسان بشم برای آسانی ها…

    خدایا شکرت…

    سپاسگزار استاد و دوستان ارزشمندم هستم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    سمیه زحمتکش گفته:
    مدت عضویت: 1909 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربان

    به نام تو ای یزدان پاک ،بهترین نامی که جانم را آرام می کند.

    گفتگو با دوست عزیز

    کلاًتو خونواده ای که بزرگ شدم متوسط بود، متوسط رو به پایین.

    بابام بهم می‌گفت حالا بقیه که ندارن چی،

    من همیشه به بابام می‌گفتم،چرا اون‌هایی که ندارند را ما ببینیم،اون‌هایی که دارند پس چی.

    همیشه این سوال تو ذهنم بود که حتماً آدم‌هایی که یه خورده شرایطشون بهتر از ما هست،یه کارهایی می‌کنند حتماً،یه چیزایی هست که ما نمی‌دونیم.

    از سن 13 سالگی می رفتم سر کار

    یه جای کارآموزی می‌کردم،اونجا بود که خداوند هدایت کرد،اونجا بود که من با شما آشنا شدم.

    الان تو حوزه صنایع دستی فعالیت دارم،دو سال هم هست که با شما هستم.

    من درآمدم صفر بوده تقریباً،الان هر روز به نظرم داره بهتر میشه.

    الان توی سنی هستند که فقط یه ترمزی دارن اون هم،خودم فکر می‌کنم که باید ایمانم رو نشون بدم،

    تا این مشکل حل بشه.

    نمی‌دونم چه جوری باید ایمانم را به خدا نشون بدم.

    حس خیلی چیزا رو نمی‌خورم، مشکلاتم خیلی زودتر از قبل حل میشه.

    پاسخ استاد:

    من همیشه مثل علی گفتم سربازی نمیرم،چون از سن 15 سالگی مغازه داشتم و روی پای خودم بودم،نمی‌خواستم برم دو سال برای کسی دیگه‌ای کار کنم.

    می‌خوام بگم که باورهای ما به حقیقت می‌پیونده.

    وقتی آدم یه خواسته‌هایی رو داره،جهان اینجوری پاسخ داد.

    ما یک سری خواسته‌ها رو داریم ولی می‌گیم نه چه فایده،با این خواسته‌ای که من دارم قانون کشور اجازه نمیده که به این خواستم برسم.

    ولی قانون می‌تونه عوض بشه

    یا شما می‌تونی کشورت رو عوض کنی.

    یعنی این نیست که سالید باشه جهان،فکر نکن که جهان سالیده و شما نمی‌تونی جهان رو تغییر بدید

    جهان تغییر می‌کنه باشمابه شکل‌های مختلف .

    در مورد سربازی یه قانونی اومدکه شما می‌تونید سربازی رو بخری و یه پولی باید می‌دادی.

    یه حسی به من گفت که برو این کارو انجام بده.

    وقتی که تصمیم گرفتم این کار انجام بدم،روز 28 اسفند بود.

    و من کلاً خیلی جدی نمی‌گرفتم این کارها رو.

    اون روز انگار یه حسی داشت به من می‌گفت که امروز برو انجامش بده.

    رفتم اون پروسه رو انجام دادم.

    همون حس که گفت برو امروز انجامش بده،تصمیم گرفتم که هرجور شده انجامش بدم.

    ولی اون الهامه اون حسه به من گفت نه،تو همین الان باید این کارو انجام بدی.

    حالا من اصلاً یه همچین ویژگی نداشتم که بچسم یه کاری رو انجام بدم،همیشه می‌انداختم پشت گوش.

    ولی اون روز برای اولین بار در زندگیم،تصمیم گرفته بودم که این کار انجام بشه.

    و اونجا اون خرید خدمت ما،خرید خدمت انجام شد.

    من همیشه به خودم می‌گفتم،ببین اینکه قلب آدم،اینکه بحث هدایت اینکه یک چیزی باهات صحبت می‌کنه،یه قلب من به من گفت.

    منی که هیچ وقت در زندگیم،این نبود که پیگیر یه کاری بشم همیشه،می‌انداختم پشت گوش و همه کارام،پشت گوش می‌انداختم.

    اون روز به صورت استثنایی روز 28 اسفند،بلند شدم رفتم کار خرید خدمتم رو انجام دادم.

    ولی به خودم می‌گفتم ببین،یک پیغام بود.

    منی که اصلاً خبر نداشتم سال بعد می خواد ایناتفاق بیغته، ولی قلب من داشت به من می‌گفت که امروز باید بری این کارو انجام بدی.

    چی بشه که من اون روز این پول رو خرج کنم.

    و من داشتم گوش می‌کردم به ندای قلبم.

    و اون روز باعث شد که اون اتفاق بیفته،اون خواسته که من می‌خواستم خدمت نرم،اتفاق افتاد.

    و اینکه فهمیدم ،وقتی که آدم یه همچین اتفاقی می‌افته،و به قلبش گوش می‌کنه انگار بعداً زبون قلب را بهتر می‌فهمه، زبان خداوند رابهتر،می‌فهمدکه خدا کجا داره هدایتت می‌کنه.

    و هی بهتر و بهتر میشه آدم

    وقتی آدم عمل می‌کنه به چیزی که بهش گفته می‌شه ،هرچند که غیر منطقیه،این به من گفت اگر می‌خواهی به خواسته هات برسی،مسیرش عمل کردن الهاماتت است.

    وخواسته مهاجرت به امریکابه سادگی اتفاق افتاد و من اومدم به امریکا.

    اصلاً همش غیر قابل باور است.

    در مورد من با خواسته‌های من خدا اینجوری هدایت کرد که این راه برای من،خوب بوده ممکنه برای کسی دیگری اون مسیر خوب باشه.

    به همین دلیل تسلیم بودن اصل داستان است.

    ولی من تسلیم شدم و همون موقع که گفت،برو و هرجور شده این کارو انجام بده من گفتم چشم تنبلی نکردم.

    گفتم ببین این پلن انگار خدا از قبل این برنامه ها رو چیده بود برای یک سری اتفاقات.

    خدارا هزاران بار شکر،برای هدایت به این پروژه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای: