تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۹ - صفحه 12


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

410 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فرزاد امان اله زاده گفته:
    مدت عضویت: 1883 روز

    بنام خدای مهربان

    سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان گرامی

    من از همون بچگی میگفتم من نمیرم خدمت سربازی و به قدری مقاومت داشتم که همیشه تو خونه بحث و دعوا بود و بالاخره با اصرار خانواده من رفتم سربازی ولی نتونستم بمونم و فرار کردم.چندین سال گذشت و همین طور بلاتکلیف و فشار ذهنی و بعد کلی فشار خانواده و بیرون که نمیتونستم کاری انجام بدم تصمیم به خدمت سربازی گرفتم ولی اون موقع چنان شوق و ذوقی داشتم که برم سربازی تموم کنم و به هدفی که داشتم برسم و یه ندایی درونی خیلی قوی بهم میگفت همه کارها ردیف میشه ولی ترس ها هم بود اضافه خدمت ،مادرم تنها بود،از کجا خرج خونه رو بدم ،چون فراری بودم احتمال زندان رفتنم بود و کلی نجواها دیگه ولی من به ندای درونی خودم گوش دادم و رفتم خودمو معرفی کردم در عین ناباوری (قوانین انسانی قابل تغییر هستند اگر من تغییر کنم) پرونده من که همونجا خدمت کرده بودم تو لیست فراری ها نبود تو لیست مشمولین غایب بود

    بخاطر غیبت هم اضافه خدمت داشتم که اونم عف رهبری خورد

    و معجزه اصلی موقعی رقم خورد که به من گفتند یک ماه دیگه بیا برای خدمت سربازی و تو اون یک ماه، قانونی تصویب شد که شامل حال من میشد که معاف بشم و من بقدری خوشحال بودم که برای کل فامیل شیرینی خریدم

    اون موقع این قانون نمیدونستم که وقتی به ندای درونت گوش بدی همه چی به نفع تو میشه حتی اگه ظاهری بدی داشته باشه ولی الان به خوبی میفهمم که جنس این صدا خیلی واضح هستش و برای همه جواب میده و فقط کافیه تسلیم و آرامش داشته باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  2. -
    ربابه قاسمی گفته:
    مدت عضویت: 2546 روز

    سلااااام خدمت استاد عزیزم مریم جان قشنگم و همه دوستان گرامی

    استاااد چقدر شما همیشه روی موج درست سوار هستید

    چقدر حس خوبی به ما دست میده از اینکه اینقدر اتفاقات برای شما روان و ساده اتفاق می افته

    یک روز صبح زود پسر3ساله ام رو سپردم ب پدرش که خونه بود و گفتم مراقب آروین باش من برم جایی

    ساعت 6.5 صبح بود و از خونه زدم بیرون وقتی رفتم بیرون حدود نیم ساعت بعدش مدام یک چیزی توی قلبم می‌گفت الان برگرد خونه هی با خودم میگفتم من ب همسرم گفتم مراقب پسرمون باشه پس حتما حواسش هست اما اون حس خیلی قوی بود خلاصه من گفتم بذار برگردم خونه حتما خیری هست بعدا کارها رو انجام میدم

    همینکه برگشتم و رسیدم به اول کوچه دیدم به به آقا آروین تک و تنها از خواب بلند شده و از خونه زده بیرون و داره همینجوری برای خودش تنهایی می‌ره

    اون لحظه خیلییییییی خداروشکر کردم

    درسته همیشه تلاش میکنم مثبت فکر کنم اما با خودم میگفتم اگر ب حسم اعتماد نمی‌کردم معلوم نبود پسرم کجا می‌رفت و چه اتفاقی می افتاد

    خدارو هزاران مرتبه شکر که اون حس با من بود و بهش اعتماد کردم

    از این قبیل اتفاقات زیاد دارم و جالبه هروقت بهش گوش کردم و عمل کرده واقعا اتفاقات به نفع من رخ داده

    چقدر خوبه که در مسیر درست باشیم و به راحتی بتونیم ب صدای درونی قلبمون گوش کنیم و لذت ببریم از اعتمادی که کردیم و جواب بهتری که گرفتیم

    خداروشکر میکنم ممنونم بابت این فایل ارزشمند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  3. -
    نسیم زمانی گفته:
    مدت عضویت: 1901 روز

    سلام به خدای دلبر هدایتگر، خدای زیبایی ها

    سلام به استاد عزیزم و مریم جان نازنین و دوستان هم مسیر

    خدایا شکرت برای یه فایل دیگه، یه رزق با برکت،

    آکاهیِ روز 32 از دوره ی چهل روزه ی من

    تمرین این فایل:

    »»»»»» آخرین باری که الهام یا ندای درونی گرفتم، یکی همین چله گرفتن بود، یکی نوشتن زیبایی ها و نکات مثبت رابطه

    »»»»»» بله به جفتش عمل کردم

    هیچکدوم هنوز تموم نشده، به سرانجام نرسیده که بگم چی شد، ولی هردوتا، فعلا داره نتایج خیلی ملموس و قشنگی میده

    حال و احساس خوب، همزمانی ها، نتایج کوچیک قشنگ…

    مثل کمپینگ دو روزه ای که رفتیم، که با نگاه کردن سریال زندگی در بهشت (بخشی از چله ای که گرفتم) این سفر عالی و زیبا و بی نظیر رو جذب کردم

    که نه تنها کلی خوش گذشت و کلی زیبایی دیدیم

    یکی از آرزوهای من برآورده شد، دیدن شفق قطبی:)

    اونم کاملا با هدایت خدا و بودن در زمان مناسب در مکان مناسب

    ما قرار بود جمعه حدودا 12 و نیم ظهر راه بیفتیم، ولی کارامون طول کشید، ینی هی یه چیزایی پیش اومد و کارامون رو عقب انداخت و 2 بعد از ظهر راه افتادیم

    4 ساعت راه داشتیم تا اون نشنال پارکی که قرار بود بریم، و من خیلی تمایل داشتم که زودتر بریم که قبل از تاریکی هوا برسیم اونجا و زیبایی هاش رو ببینیم

    ولی خب خدا پلن دیگه ای چیده بود، دیرتر راه افتادیم و بعد از غروب آفتاب رسیدیم تازه به اون شهر، بعدم قرار شد بریم والمارت یه کم خرید کنیم و خلاصه ما حدود ساعت 7 و نیم رسیدیم به ورودی پارک، وقتی پیاده شدم نرده ی ورودی رو باز کنم، دیدم اون سمتِ آسمون یه رنگ عجیبی بین قرمز و صورتیه، یه چیزِ به غایت زیبا و عجیب

    اصن به مخیله م خطور نمیکرد که به این واضحی و زیبایی شفق قطبی ببینم، خیلی مطمئن هم نبودم خودش باشه، ولی خب یک ساعت و ربع از غروب آفتاب گذشته بود و هوا کاملا تاریک بود … و اون قرمزی اصلا چیزی شبیه قرمزی غروب نبود

    خلاصه از احتمال اینکه شفق قطبی باشه کلی ذوق کردم و دوتا عکس خیلی قشنگ گرفتم

    بعدا هم سرچ کردم و مطمئن شدم شفق قطبی بوده:)

    و بعد وقتی یادم افتاد چجوری همه چیز طوری پیش رفت که ما دیرتر راه بیفتیم تا اونموقع اون زمان در اون مکان و موقعیت باشیم… خدای من چقدر ذوق میکنم

    و چقدر ازت سپاسگزارم

    و چقدر ایمانم بیشتر شد که هرچی پیش میاد، حتی به ظاهر ناخواسته،

    الخیر فی ما وقع هست

    حتی به ظاهر، چیزی که داره باعث میشه مثلا من دیرم بشه (چیزی که دست خودم نیست، نه تنبلی کردن با بی اهمیت بودن و اینا)

    و دومی، «نوشتن زیبایی های رابطه» هم تا حالا چندین بار چنان همزمانی ها و اتفاقات کوچیک ولی خیلی قشنگی برام رقم زده که از این «کار کردنِ قانون» کلی دوق کردم و خدا رو شکر میکنم

    انشالا به امید خدا نتایج بزرگ و اصلی هم به زودی میان

    خدایا هزار بار شکرت برای بزرگ‌تر شدن ظرفم

    هزار بار شکرت برای روزهای زیبایی که دارم میگذرونم، زیبایی هایی که میبینم، همرمانی هایی که تجربه میکنم، ورودی های مالی که دریافت میکنم

    شکرت برای توفیق نوشتن کامنت روز 32 از چله

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 34 رای:
  4. -
    Nafis گفته:
    مدت عضویت: 1352 روز

    بسم الله الرحمان الرحیم

    هستی من خدای من شکرت برای همین لحظه، پرفکترین لحظه زندگیم که با تو ام

    به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی.

    آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    قبلا فکر می کردم خدا چجوری با بچه های سایت حرف می‌زند. چجوری صداش را می شنوند

    الهام دریافت می کنن یعنی چی

    خیلی برام دست نیافتنی بود

    اول تصمیم گرفتم هر کاری خواستم بکنم ازش بپرسم

    مثلا خواستم غذا بپزم بگم نمک را اول بریزم یا زرد چوبه .

    خیلی وقت ها مثل همیشه عمل می کردم، خیلی وقت ها یادم میرفت بپرسم

    اما هر اتفاق خوبی می افتاد مثلا یادم می اومد زیر غذا را کم نکردم یهو یادم می اومد می گفتم تو بودی خدا تو یادم انداختی

    یواش یواش بهتر شدم

    هر ایده ی خوبی به ذهنم می‌رسید میدونستم کار خودشه

    یک روز تصمیم گرفتم از اول سایت از فایل اول ببینم و یک کامنت بگذارم تصمیم داشتم با ذهنم راه بیام چون ذهن ترتیبی و منظمی دارم باید حس کند کارش مبدا و مقصد دارد .

    همین تصمیم یک ایده بود یا همون الهام به ذهن که عملی کردم

    تا قسمت 100 سفر دور آمریکا که میشه فایل 249 به ترتیب به ایده عمل کردم

    درکم از قانون بهتر شد .

    اولش حتی نمیدونستم چی بنویسم برای کامنت ،خلاصه همون فایل را می نوشتم ,نکات مهم را در می آوردم در طول روز ذهنم مشغول فایل بود و هر چی می فهمیدم سعی می کردم اجرا کنم ، آرام تر بودم نگرانیم کمتر شده بود یک جور بیخیالی نسبت به اتفاقات بد ، که خب حالا چکار کنم شده دیگه!

    الانم بعد این مدت حسم بهم میگه بسه.

    دیگه ترتیبی لازم نیست ببینی

    بیا بیشتر به صدای قلبت گوش کن آماده شو که رندومی یا همون هدایتی فایل ها را ببینی و من می خواهم اجراش کنم

    از اجرای قبلی نتایج خوبی گرفتم

    قشنگ تغییر مدارم را بهتر شدن فرکانس هام را توانایی کنترل ذهنم را حس کرد

    برای همین الان اینجا نوشتم

    حسم گفت بزن رو آخرین فایلی که اومده اونو بشنو و براش بنویس

    و عنوان فایل برام جالب بود

    چقدر مچ بود

    پیروی از الهامات قلبی

    حالا می خواهم به ایده جدید و هدایت جدید عمل کنم می خواهم بیشتر به هدایت ها گوش بسپرم

    گوشم را تیز تر کنم

    قلبم را باز تر

    خداجونم

    مالک نفس نفس زندگی من

    همراه همیشگیم

    کمکم کن تا همیشه گوش به فرمانت باشم

    اول بتونم خوب بشنوم

    بعد که شنیدم بتونم خوب عمل کنم

    به امید تو

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  5. -
    علی شهناز گفته:
    مدت عضویت: 1443 روز

    بنام خدا

    من چند هفته ای میشه که الهاماتی که دریافت میکنم مینویسم جدیدترین الهامی که دریافت کردم این بود که این جمله رو تکرار کن و تو یاداوری گوشیت بزار روزی سه بار بگه جمله اینه(همه چی هر روز بهتر میشه) نتیجش در حال حاضر خیلی حسمو‌خوب میکنه ایمان دارم برام خوبه چون همیشه الهامات نقاط ضعف منو پوشش میده خیلی وقتهام شده عمل نکردم ولی جدیدا تصمیم گرفتم سعی کنم به همشون عمل کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    ابراهیم گفته:
    مدت عضویت: 1682 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    سلام

    به آخرین باری فکر کن که یک الهام یا ندای درونی داشتی

    2. آیا به آن عمل کردی؟ اگر نه، چرا؟ اگر بله، چه نتیجه‌ای گرفتید؟

    بله عمل کردم،سال گذشته تو دوره حل مسئله این ایده اومد و من عمل کردم و مرحله به مرحله جلو رفتم و الان فعلا شغلم عوض شده .

    هنوز درآمد خاصی ندارم ولی دارم پیش میرم و سعی میکنم بهتر بشم.

    چه تجربه‌ای از گوش دادن یا گوش نکردن به هدایت درون داری؟

    وقتی به آن عمل کردی، چه نتیجه‌ای گرفتی؟

    تجربه ام از گوش کردنه،جالب بود همه مراحل خدا بود،با کمترین هزینه ها بهترین نتایج رو گرفتم.

    من یک حامی بزرگ داشتم و همه جا با من بود و منو بر همه چیز تسلط داد.

    الان چه الهامی در ذهن یا قلبت هست که شاید وقتش رسیده به آن گوش بدهی؟

    با شروع این دوره و شروع دوره لیاقت،یه سری مسائل پشت پرده عیان تر شد.

    واضح تر متوجه پشت پرده مسائل خودم شدم

    الان هم الهام من اینه بر اون ترسها فائق بشم

    حرف مردم همون شرکی که دارم و مونده ،کم شده ولی تموم نشده.

    داستان مولانا و شمس یادم اومد و اون کوزه شراب و مردمی که مولانا رو امام جماعت میدونستن و شمس مولانا رو مجبور میکنه براش شراب بیاره و….

    بر اون شخصیت ذهنی خودم باید فائق بشم.

    باید از اون سد حرف مردم بگذرم

    باید از ترس از شکست و اشتباه خلاص بشم.

    باید احساس ارزشمندیم رو به هیچ چیز گره نزنم

    فقط و فقط با خدا باشم.

    استاد عزیزم تشکر میکنم.استاد شایسته عزیز تشکر میکنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  7. -
    همایون مقراضی بوکانی گفته:
    مدت عضویت: 625 روز

    به نامت خداوند بخشنده مهربان

    تورا ستایش می‌کنم خدایا که خالق و هدایت کنندی جهانیان هستی

    خداونده بخشند‌ و مهربان

    خداوندی که مالک و حاکم آخرت است

    خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میخواهم

    خدای من مرا به راه راست هدایت کن

    راه کسان و دستانی که به آنها نعمت و فراوانی دادای

    خدایا به من قدرت شاکر بودن و خاشع بودن بیشتر بده در هر لحظه

    سلام خدمت استاد عزیز، خانم شایسته نازنین و همه دوستان

    خیلی دوست دارم که در مورد «هدایت» حرف بزنم و از اون جنسی که میتونی خیلی راحت برای مغز برهان بیاری که خداوند این کار رو انجام داده و هیچ منطق به ظاهر منطقی پشتش نیست و یک هوش برتری یک قدرتی که جهان رو رهبری میکنه کارهارو انجام میدهد، فقط کافیه که گوشترو شنوا و شاخک هاترو براش تیز کنی

    میخواهم از اونجای بگم که شروع کردم به گوش دادن و «عمل» کردن و معجزه رخ دادن

    داشتم کار می کردم ولی میخواستم برم دنبال علاقم و با آموزهای استاد عزیز دلو جرعتشو پیدا کرده بودم که استعفا بدم و قرار بود آخر ماه این کارو انجام بدم ولی جالبه نشانه‌های اومد همون روز استعفا دادم و همون روز اومدم بیرون وقتی تو تصمیم میگیری جهان حمایت میکنه ولی قبل این که برم سراغ شغل رویایم یک ماموریته دیگه هم داشتم و اون یادگیری زبان انگلیسی بود که بسیار برای من چالش برنگیز بود ولی اینقدر اون آتش درون من شعله‌ور بود که نمیزاشت بایستم و اون زمان باوری که ساختم این بود که برای یادگیری خیلی خوبه هر چیزی باید بتونی اون موضوع رو برای یک فرد دیگه تدریس کنی و من رفتم دنبال تدریس زبان در ترکیه، زمانی که حتی من ترکی هم تقریبا بلد نبودم یعنی میخواستم زبانی رو که بلد نیستمو به افرادی که زبان اونهارو هم بلد نیستم درس بدم و مقداری هم زبان یاد گرفتم ولی برای تدریس کردن کافی نبود اما از طرفی نیاز به ورودی مالی داشتم و با همون زبان های دستو پا شکستم شروع کردم که آموزشگاهایه‌ زبان انگلیسی رفتن در سن 22 سالگی و واقعا اوایلش صدای استخون میشنیدم وقتی به داخل آموزشگاها میرفتم، ولی معجزه اونجایی بود که، امیدوارم باور کنید، من شاید ده درصد ترکی بلد بودم و شاید به زور هم سی درصد انگلیسی ولی هم به ترکی و هم به انگلیسی حرف میزدم و متوجه می‌شدم البته نه تویه آموزشگایه اول که برای مصاحبه رفتم ولی اروم اروم تویه مسیر ساخته شدم ولی هیچ وقت ندونستم چجوری و از کجا اومد غیر از این که خداوند داشت این کارو انجام میداد، و بعد از شاید رفتن به چهل آموزشگایه زبان انگلیسی یعنی تقریبا کل آموزشگاهای قسمت اسیایه استانبول و چهل جواب منفی گرفتن در روز آخر که گفتم امروز آخرین روزه که میرم دنبال آموزشگاه چون دیگه به مو رسیده و اون لحظه اون جنس از احساس که من همیشه دنبالشم برای انجام هر کاری : رهایه فارغ از نتیجه تویه ظاهر خیلی شبیه نا امیدیه ولی از درون که نگاش‌ میکنی نور میبینی، بود، و در اوج نا باوری دور یک میدانی سه تا آموزشگاه بود و هر سه آنها جواب مثبت در اوج احترام به من دادند و یکی از مدیر برنامه های من، که من همیشه میگم اون از جنس بهشته آشنا شدم و اینو هم هر بار به خودش گفتم، ایشون چقدر همه چی براش راحت و خوب پیش میره واقعا یکی از نشونه هاشم اینکه که با فردی مثل من کار میکنه (:

    و اون روز اون اتفاق که هر سه اون آموزشگاها به من جواب مثبت دادند و من سطح خیلی بالایه زبان انگلیسی مثل ایلتس رو تدریس کردم بدونه این که هیچ مدرکی داشته باشم و هیچ تجربه‌ای و نه دانش خواصی ولی با یک ایمانی همه اون مسیر رو رفتم و من چندین و چند ساعت قبل کلاس‌ها منابع مختلف پیدا میکردم و یک سری نکاتی که اون لحظه بهم گفته می‌شد رو به دانشجوها می‌گفتم و بعدها که خیلی از اساتید حرفی زبان فایل هاشون رو دیدم دقیقا همون نکات رو می‌گفتن و به دلیل این که من تویه فضایه آموزهای استاد عباس‌منش بودم همیشه در مورد این موضوعات حرف میزدم و خیلی هاشون بخاطر حال خوب کلاس میومدند یا اگه میپرسیدن تو چجوری اینقدر روان و بدونه لهجه حرف میزنی چقدر تمرین کردی؟ من واقعا چیزی برای گفتن نداشتم و فقط می‌گفتم اونه که داره کارو انجام میده و دانشجوهام مدرک گرفتند کلی پیشرفت کردند و حتی خیلی وقت‌ها کلاس هارو جابه‌جا‌ میکردند چون میخواستن معلمشون من باشم

    داشتم کار‌ میکردم ندای اومد گفت باید بری، با این که کلی کار کرده بودم درامد عالی انقدر درامدم عالی بود که وقتی حقوق معلم‌هارو میدادند ماله من می‌افتاد آخرین معلم چون باید حقوقمون رو میشمردیم و ماله من هم از نظر تعداد کلاس و هم از نظر دستمزد بالاترین حالت ممکن بود و کلی زمان میبرد، ولی گفت باید بری دنباله اون چیزی که براش حاضر شدی در سطحی که براش قرار بود زبان یاد بگیری ولی الان داری تدریس می‌کنی قرار بود برای شغل رویاییت یکم کنترول ذهن داشته باشی در سطحی رفتی دنبال کنترول ذهن که شاید نزیدک صد کتاب در مورد موفقیت و بی نهایت پادکستو مطالعه کردم که اماده بشم برای آشنایی با سایت الاهی استاد عباس‌منش که کل موضوع تدریس زبان رو با جنس آموزهای استاد انجام دادم و به طور معجزه‌آسا در طول یک ماه همه کلاس‌هامو تموم کردم و عازم سفر شدم به کجا؟ در چه شرایطی؟ به ایران، ایرانی که چند سال پیش با کلی زحمت ازش اومدم بیرون که اون باورو داشتم که یک جایه دیگری هست که میشه موفق شد، در شرایطی که کلی زمان اقامت داشتم در ترکیه و خیلی هم راحت اقامتمرو تمدید کرده بودم در شرایطی که خیلی هم سخت گیر شده بودند در شرایطی که استاد زبان شده بودم جایگاه خوبی داشتم و درامد، ولی با بی نهایت نشانه گفت که باید بری چندتا از نشانه هاشم این بود که من هر هفته کلی گوشت میخریدم و یک شب که برگشتم مادرم همه گوشت های که اون روز خریده بودم رو دمه در گذاشته بود که دورشون بندازه، و وقتی که پرسیدم چرا گفت همشون فاسد شدند (البته من همه اونهارو بعدا پس دادم) ولی نشوه اومد که بمونی فاسد میشی

    یک بار هم نصفه شب در خواب یک کلمه‌ای رو فردی چندین بار تکرار کرد، و همون لحظه منو از خواب بیدار کرد و گفت باید اون کلمه‌رو بنویسی، وقتی که فردا صبحش خواستم معنیشو پیدا کنم فهمیدم به زبان روسی است و این معنی رو برای من میده (تو برگزیده شدی پرواز کنی تا به خواسته هایت برسی) و من بعد از چندین سال قرار بود که ایران برم با تقریبا جیب خاله ولی نه به شهر خودمون به یک جایه دورتر که زندگیمو خودم بسازم چجوری؟ نمیدونم! اون میدونه، سربازی، احتمال داره تویه فرودگاه یک سری مسائلی پیش بیاد چیکار میکنی؟ شیوه ما عدلو بنده پروریست، ما به دریا حکم طوفان میدهیم پسر خوب،

    و دستان پر مهر خداوند از دقیقا اونجایی که فکرشو نمی‌کردم اومدند و راه هموار شد مثل پادشاهی که رویه شونه‌های خداوند نشسته و داره میره تویه دلش، ولی نه تویه دل طوفان با پوتین‌ها و لباس سربازی، با یک جفت کتونی نایک راحت و یک تیشرت خنک سوت‌زنان‌و با صفا

    پنج صبح فرودگاه امام لحظه موعود، افسر پاسپورتو نگاهی میندازه مانیتوره نگاه میکنه یه نگاه به پسره که رویه شونه خدا نشسته، میخنده و پاسپورتو بهش تحویل میده، و من رفتم تو دلش تویه دل پوستانی بزرگ، (و بعدا متوجه شدم اگه هشت سال غیبت داشته باشی متونی نری سربازی و من الان شش ساله غیبت دارم) قرار بود بریم رشت، چرا رشت؟ من که بچه کردستانم، نمیدونم گفته دیگه، و هیچ کس هم خبر نداره ایرانیم، فقط کی خبر داره؟ همون دوستی که باعثوبانی این شد که من شغل رویاهامو پیدا کنم و این مسیرو بیام، چون میخواستم جایی باشم که بتونم ثبات داشته باشم و تمرکز صدویک درصدی،‌ و بعد از چندین روز در خانه دوست و کلی هم خاطره بینظیر ساختن راهی سفر شدم دوباره، به کجا به رشت، چرا چند روز دیگه نموندی؟ نمیدونم گفت برو، چرا وقتی ساعت هفت بلیت داری ساعت چهار صبح راه میفتی؟ نمیدونم گفته برو فقط برو،

    رسیدیم رشت، در یکی از بینظیرترین جاهای ایران و در یکی از بینظیرترین مناطق رشت از یکی از بینظیرترین آدم‌های که دیدم خونه گرفتیم، و به محزه این که نشستیم خونه، ایرانو زدندن، همه خشک شدند اینترنت ها قطع شد، اما پسر داشت از شکرگذاری اشک میریخت، و میگفت در زمان مناسب در مکان مناسب در موقعیت مناسب، چجوری؟ نمیدونم، اون میدونه، چرا من یک روز بیشتر در ترکیه نبودم چرا یک روز بیشتر در تهران نبودم، چجوری همون روز من در امن ترین جایه ممکن بودم؟

    حالا من با فراغ باز وقت داشتم در سکوت مطلق بدونه اینترنت و حاشیه رویه کارم تمرکز کنم و چقدر تویه اون مدت پیشرفت کردم، و حتی یخچال هم نداشتیم من هر روز به مقدار همون روز می‌رفتم مواد غذای بگیرم البته اگه یخچال هم بود من برای همون روز میگرفتم و امکان نداشت که هیچ چیزیو انبار کنم

    و من کلی کلاس آنلاین داشتم که هیچ خبری ازشون نداشتم، فقط خبر اینو داشتم من میتونم هرچه پیش آید خوش ایدو رقم بزنم، و زدم همون شبی‌ که موشک ها بر فراز آسمان بود من از همون لحظه لذت میبردم و ایمانی از بیکران داشتم که بار من یکی رویه زمین نمیمونه، و فردای همون روز اینترنت ها وصل شد و فقط با یک پیام مواجه شدم همه گفته بودند، حالت خوبه؟ و هیچ چیزه دیگه‌ای

    و من با لیر درامد داشتم و باز هم به نفع من بود

    و الان دارم خیلی نرم در مسیر رویاهام حرکت می‌کنم همون مسیری که اگه فرشته مرگ بیاد بگه وقته رفتنه دست در دستش سوت‌زنان میگم بریم،

    شجاع بودن: امروز داشتم در پارک بهشتی گیلانی پیاده روی می‌کردم و فایل استاد عزیز رو گوش‌ میدادم (ثروتمند شدن معنوی ترین کار‌ جهانه) یک گله سک به من حمله ور شدند و من میدونستم اگه بترسم بوشو می‌فهمند البته من لحظه اول اصن متوجه نشدم چند ثانیه طول‌ کشید تا متوجه بشم اونها منوه مورده هدفشونه و دوباره اون جنس ایمان اومد که راهتو کاملا عادی ادامه بده و اونی بیشترین پارس‌رو داشت می‌کرد خیلی به من نزدیک بود ولی من هیچ واکنشی نداشتم و یک لحظه متوجه شدم که پامو با دندون گرفت و همون لحظه الهامی اومد که الان مهمه که خونسرد باشی (مهم نیست چقدر آب تویه اقیانوسه، موقعی گشتی غرق میشه که آب نغوذ کنه) و کاملا معجزه اسا فقط با دندون خواست پامو بگیره ولی فشار نداد و من باز هم آروم به مسیرم ادامه دادم و رفتم

    البته خیلی وقت ها هم از مسیر خارج شدم و با بی نهایت نشانه به من گفته بعضی وقتا کله‌شقی به خرج دادم و به ضررم تموم شده و بعضی وقت‌ها هم سریع برگشتم که البته زیاد در این سریع برگشتن کارم خوب نیست ولی سعی میکنم بهتر بشم

    آرزوی سلامتی و شادی برای همه دارم

    خدارو شکر میکنم برای اکنون برای استاد عباس‌منش بی‌نظیر و همه نعمت‌های بیکران خداوند یکتا

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  8. -
    مرضیه گفته:
    مدت عضویت: 2693 روز

    به نام خداوند وهاب، رزاق و هدایتگر

    سلام به استاد جانم، خانم شایسته عزیزم و همه دوستان خوبم در این پروژه بینظیر.

    خدار و ملیون بار شکر بابت اینکه این روزامو پر کرده از نشونه های کوچیک و بزرگ، هر لحظش برام یه معجزه و یه درس و یه یادآوری بوده. استاد جان دوست دارم از آخرین تجربم که خیلی هم داغه و همین دو روز پیش اتفاق افتاده بگم و این رد پا رو برای حفظ ایمان خودم و ادامه دادن مسیرم بذارم اینجا.

    چهارشنبه صبحم رو با مراقبه جلسه 15 هم جهت با جریان خدا شروع کرده بودم، که خود هدایت شدنم به این جلسه هم الهام مستقیم خود خدا بود. در حالی که قلبم آرومه آروم بود و ذهنم در هماهنگ ترین حالت با روحم، هدایت شدم به کامنت سمیه زمانی عزیزم که در مورد موضوع career coach صحبت کرده بود. استاد جان من به این کلمه توی کامنت که رسیدم، همه آنچه از نشانه ها و هدایت های خداوند که توی دوره بینظیر هم جهت با جریان خدا، برای هدفم دریافت کرده بودم، مثل یه فیلم از جلوی چشم رد شد.

    زمان استاپ شد، چیزایی رو بیادم آورد خدا که کاملا حس میکردم این من نیستم که با اراده خودم دارم اینا رو برای خودم یادآوری کنم. یه جریانی از قدرت رو حس میکردم که اینا رو بهم یادآوری میکرد. خیلی حس خوب ولیییی سنگینی بود. از شدت بالای احساسات اول یه نفس عمیق کشیدمو بعد همون انرژی منو برد سمت گوشیمو گفت الان باید برای سمیه ویس بذاری. ویس ها بود که پشت سر هم ضبط شد و ارسال شد. و الان که فکرش و میکنم، این خود من نبودم که اینکارو میکردم. و سمیه جان که با صبوری همه حرفامو گوش داد و وقتی که جواب داد، باز هم معجزات خدا رو دیدم پشت این اتفاق. خدایی که به دل سمیه جان انداخته بود که توی این کامنتش در مورد کریر کوچ صحبت کنه، همون خدا درست از چن روز قبل از نوشتن این کامنت، دست منو گرفته بود و قدم به قدم با کامنت ها، با جلسات مختلف دوره ها، حتی با تضادهایی که توی همین یه ماه پیش منو باهاش روبرو کرده بود، منو آماده کرده بود برای دیدن همین کلمه توی کامنت سمیه جان.

    خدا اینجوری کارار رو انجام میده. اینو باید روزی هزار بار بخودم بگم که زور نزن از چگونگی سر دربیاری، چون خیلیییی ذهنت محدودتر از این حرفاس که بتونه تا این حد از کارای خدا سر دربیاره.

    درست دو یا سه دقیقه بعد از پیام هایی که بینمون رد و بدل شد، یه ایمیلی گرفتم از دانشگاه میشیگان. من برای یه پوزیشنی 3 سپتامبر دقیقا دو ماه و چن روز پیش به هیومن ریسورس و استاد مربوط به اون پست ایمیل زده بودم و اپلای کرده بودم .در جواب ایمیلی که من دو ماه پیش فرستاده بودم و به کل فراموشش کرده بودم، هیومن ریسورس ازم خواسته بود که از طریق ‌لینکی که برام فرستاده بودن اپلای کنم مجدد.

    من دیگه از این حجم از نشونه ها افتاده بودم یه گوشه و نمیتونستم تکون بخورم، بخدا گفتم، چاکرتم بسه برای امروزم، فکر قلب منم بکن. آخه چطور ممکنه درست چن دقیقه بعد از پیام هام با سمیه جان که تو نیم ساعتی دانشگاه میشیگان زندگی میکنه من این نشونه رو بگیرم. با هیچ تدبیر و کنکاشی نمیتونم درکش کنم.

    اولین نتیجه ای که از عمل به این الهام واضح گرفتم هنین دیشب رخ داد. من و سمیه جان 2 ساعت با هم تصویری صحبت کردیم، دو ساعت تمام از قدرت خدا گفتیم، از اینکه چقدر وهابه، چقدر زمان بندیش دقیقه، دو ساعت از خاطرات گذشتمون گفتیم که همشون رد پای قدرتمند خدا رو برامون مرور میکردن. و چقدر حسی که خوب بود با این مکالمه عالییی شد، من دیگه بعد از این مکالمه روی ابرا بودم.

    نمیدونم پلن خدا چیه و چجوری میخواد خواسته هامو وارد زندگیم کنه، ولی این داستان و داستان های چن روز قبلش هر روز بهم میگن که بدون وابستگی به نتیجه فقط کاری رو که بهم میگه رو انجام بدم. چرا؟ چون:

    چگونگی کار خداس، زمان بندی کار خداس، هماهنگی و ترتیب چیدن وقایع کار خداس. و من فقط باید آرام و آماده باشم.

    استاد جان دوستون دارم، به امید دیدارتون با یه بغل دستاورد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 43 رای:
  9. -
    مژده یوسف پور گفته:
    مدت عضویت: 1201 روز

    الهی شکر الهی شکر الهی شکر چگونه شکربگویم که زبان قدرت نداردوتمام قدهم که تعظیم کنم ادای شکررا اجرانمیکند .

    استاد’جانم با عشق سلام به شما ومریم دوست داشتنی وتوانا که دلم برای دیدنش پی زندگی دربهشتهای جدید میگردد.

    وهم مسیرانی که خداراشکر فعالترازبنده شکر این آگاهیها واین محل نورافشانی ومحفل بزم وطرب الهی را بجا می آورند.چندزمانیست که متمرکز البته تقریبا روی سایتم کارمیکنم ولی باشما وشماها ‘اگرچه سپاسگزاری را هم به جان .هم به زبان وهم در دفتری یا کاغذی جهت تنگ شکرم نوشتم ولی اینجا کم رنگ بودم ‘الان با شنیدن این نوای شادی بخش که از الهام ونشانه وهدایت میگفت وهمزمان شد با جریان هدایت خودم ودرخواستی که کردم واجابتی که درلحظه شد مراواداشت بعدشنیدن صور اسرافیل امشبم بنویسم که الان ایمانم اگر 100 نباشد 99 است که هرچه میگویم میشود ولی درکم نیز بیشترشده که آماده است تو بیا بالاتر .تو رشد بیشتری کن .تو درمسیر ادامه بده همه چیز به وقتش ‘همه چیز در بهترین زمان ومکانش اتفاق میوفتد ‘فقط بمان بامن ‘با نجوای گول زننده نرو رویت را از انچه ممنوعت شده برگردان وقلبت را همین جا درگرمای حضورت حفظ کن ”’باید بگم والا بلا از چنان انرژی وآرامش وامنیتی برخوردارم که در این سن فیزیکی البته نه سن خداییم میتونم بدون وقفه 3الی 4 ساعت پینگ پونگ نیمه حرفه ای بازی کنم ومیبینم ومیشنوم که میپرسند این همه انرژی از کجاست .من باتری انرژی هستم من کانال جریان او هستم امید که از من مژده فقط نور وشادی وبشارت ساطع شود که اگرهم میشود یا بشود همه اوست .راستی خیلی توحیدی ترشده ام ..اینها همه از یمن نگاه زیبا بین او ومن شروع شد .خلاصه به نظر دست به قلمم هم شیواترشده ”امروز درحالیکه روی صفحه اول سایتم کارمیکردم دیدم خیلی عکس که دلم میخواد در اسلایدها وبخشها بذارم هنوز موجود نیست واز اینکه اینهمه وقت از دستم رفته واز کسانیکه بعنوان مدل دلم میخواست عکس بذارم هم خبری نشده بود .یکهو سرمو کردم بالا وگفتم خدایا خودت عکسامو ردیف کن وشروع کردم به اصلاحات تکمیلی

    شاید 2ساعت نگذشته بود .دوست عزیزی تماس گرفت وگفت میشه شما منو بعنوان عکاس بیزینستون استخدام کنید؟خندیدم گفتم چطور؟گفت من الان خونه دخترشمام وکلی با محصولاتتون عکاسی کردم واگه ببینید عاشقشون میشی .منو میگید اومدم بلند از خدا تشکرکنم یاد حرف استادم افتادم تو جلسه 24 و قلبم راحت بود که درلحظه حاضربودم واورایعنی الله یکتارادیدم اما از دست مبارکش سپاسگزاری کردم واینکه گفتم شکر حضورت عزیزم واین همزمانی واین نزدیکی چنان مرا مغلوب کرد که وصف ناپذیره وهمان موقع شنیدم که همه چیز همینطور انجام میشه تو میخواهی ومیشود پس باخیال راحت نشانه هارا ببین .قدمهاتو بردار ودلت قرص باشه بزودی آنقدرعطایت میکنم که راضی باشی والضحی را دیدم .الانم که در این کرنای یادآورنده شنیدم ان الحق را .گفتم مینویسم .شاکر وصابر میشوم هرلحظه وتنها بنده او میشوم هر نفس وخیلی هم زندگی به کامه الهی شکر نتایج قطعا بهتروبیشترمیشوند وتازه خواسته هایم هم بیشتر شده اند .این رانوشتم دلتان قرصترشود .قلبتان بازترشود .من کلی دستاورد عالی دارم که الان دلم نمیخواد ته این نوشته ام بگم دلم میخواد بزودی با نتایج برجسته تر بیام واز اولش فقط اینارو بنویسم ولی یک دستاورد عالیم اینه که بلطف پروردگارم ودست قدرتمند وسازنده اش استاد نازنینم وتجربه هایی که قبل از تجربه کردنشون آموختم این بود که خودم دوره تولیدمحتوا وهوش مصنوعی وآموزشهای راه اندازی سایت البته وردپرس را آموختم واین توانایی مرا قویتر کرده .راسخترشدم که هرکاری ازم برمیاد وتازه میفهمم این نیز توحید عملیست بگذریم که راه اندازی سایت هم الهامی بود .ازهمینجا روی ماه همتونو میبوسم .از قلبم براتون عشق میفرستم واز خداوند رحمانم طلب کردم بهترینهارا برای همتون .امشب مومن ترم خدایا شکرت ؛راستی هرچه از نعمتهامون بگیم ایمانمون قویتر میشه .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    فاطمه محرمی خانقاه گفته:
    مدت عضویت: 1369 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است

    و مهربانی‌اش همیشگی.

    و اعتماد به خدا ،محکم ترین امید است..

    خدایا شکرت بی نهایت شکرت

    برای این رزق پراز برکت و آگاهی و زیبایی

    سلام به استاد عزیزم و استاد شایسته مهربونم

    و همه ی دوستای بهشتیم

    گام نهم :

    وااااااییی خدایا شکرررررت

    عمل به الهامات قلبی ودریافت هدایتها

    همه چی در این فایل بهشتی هست

    هم باور توحیدی مرجع

    که خدا همه ی انسان هارو هدایت میکنه

    هم تسلیم بودن رو میگه

    که دربرابر دریافت الهامات مقاومت نشون ندیم

    و تسلیم قدرت خدا باشیم وبپذیریم

    هم باور لیاقت که خودمون رو لایق گفتگو با خدا ودریافت هدایت ها بدونیم

    هم باور فراوانی که نشونه ها والهامات قلبی رو

    فضل خداوند بدونیم وعمل کنیم

    عمل به الهامات قلبی از آگاهی های روح نشات میگیره و به میزانی که ما درهماهنگی با روح خودمون قرارمیگیریم ،عمل کردن برامون راحت ترمیشه و

    دیگه دنبال چرتکه انداختن و حساب کتاب کردن

    منطق ذهن نمیریم …

    جدیدترین عمل به الهامات قلبی برای من

    دیروز اتفاق افتاد :

    دیروز خونه ی مامانم ینا که رسیدم ، دیدم

    مامانم کارت بانکی ش گم کرده و دنبالش میگرده

    تو این گشتن ها ، بلافاصله زنگ‌ خونه رو زدن و همسایه مون هم اومد یه سر به مامانم بزنه ..

    منم طبق عادتم احوال پرسی کردم و رفتم اتاق

    که با خودم خلوت کنم ..

    دیدم هلیسا جان اومد که مامان برام جوراب

    می بافی؟!

    حالا هی ذهنم میگفت کارتونیست

    نمیتونی نکن اینکارو ….

    ولی گفتم اینم نشونه است از زبون هلیساجان

    بذا شروع کنم وامتحان کنم

    اومدم از روی دفتر ونوشته هاش شروع کردم به بافتن و یه چندباری شکافتم هههه

    بعد نفس عمیقی کشیدم و آروم تر شدم

    اومدم رفیق گونه تر باخودم حرف زدم که

    بببین فاطمه جان این هدایته که بشینی اینجا

    به قیافه ی قشنگ دخترت نگاه کنی

    که تونسته درخواستش رو بیان کنه و

    تحسینش کنی و بعد قدم برداری اونم تکاملی

    چند رج چند رج ببافی و ایرادتو بفهمی

    یادبگیری که هرجا مشکل داری بپرسی

    الانم که مامان جانت خونه هست

    نهایت یکی دوبار ازش میپرسی

    ولی حداقل یه جوراب یاد میگیری

    بجای شرکت در این گفتگوها ،

    میتونی یه چیزی خلق کنی …

    این شد که هماهنگ تر رفتار کردم

    و ذره ذره با نوشته های دفتر پیش رفتم

    و جوراب رو با ماشین بافتنی در عرض

    یکساعت و نیم بافتم ..

    حالا چندباری هم مامانم کشوندم کمکم کنه

    ولی مهم این بود که موفق شدم ببافم

    بعد رفتم قلاب پیدا کنم برای دورجوراب که

    دیدم کارت بانکی مامانم تو کشو سردوز

    خیاطی افتاده ….

    یعنی قیافه ی من دیدنی بود اون لحظه ..

    خدایا شکرت که همیشه شاهکار میکنی ..

    بعلهههههه به همین خوشمزگی

    هم کارت پیدا شد

    هم جوراب بافته شد

    در نهایت رهایی و آرامش…

    و اینگونه کارها به لطف ومهربانی خدا

    وهدایت ها ونشونه هاش پیش رفت .

    بی نهایت سپاسگزارم از شما استاد عزیزم

    و استاد شایسته مهربونم بابت

    پروژه ی مقدس وپربرکت در آغوش تغییر

    خیلی دوستتون دارم وعاشقتونم

    خدا حفظ تون کنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 102 رای: