تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۱


موضوع این قسمت: باید پارو نزد…

مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • مفاهیمی که در این گفت‌وگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • خداوند به بی‌نهایت طریق در حال هدایت ماست
  • وقتی به الهامات خود عمل می‌کنی، درها باز می‌شود
  • تنها جریان حاکم بر هستی، جریان خیر و خوبی است؛ اما باورهای محدودکننده ما، مانعِ جاری ماندن این جریان در زندگی‌مان می‌شوند
  • رشد در هر حوزه‌ای را از منبعِ آن پیگیر باش و به دنبال واسطه نباش
  • تمرکز خارپشتی روی هدف
  • وقتی نشانه‌ای دریافت کردی، برای عمل به آن، هرگز به دلت شک راه نده

در این گفتگوی شنیدنی و صمیمی، ما همراه با دو نفر از اعضای خانواده عباس منش، «نگین» و «فرهاد»، و همچنین توضیحات تکمیلی استاد، سفری عمیق به مفهوم هدایت الهی، مقاومت‌های ذهنی و قدرت تغییر را تجربه می‌کنیم.

این فایل مجموعه‌ای از داستان‌های واقعی و درس‌های عملی است که به شما نشان می‌دهد چگونه قوانین بدون تغییر خداوند در زندگی روزمره افراد، از تحصیل و روابط گرفته تا کسب و کار، معجزه می‌آفریند.

۱. داستان «نگین»: چگونه از تلخی شکست به شیرینی هدایت برسیم؟

سفر تحول «نگین» عزیز، داستان بسیاری از ماست. او گفتگوی خود را با این سوال مهم آغاز می‌کند که چگونه گاهی یک «خواسته کوچک» در اعماق قلبمان، ما را قدم به قدم به سمت افراد و شرایطی هدایت می‌کند که مسیر زندگی‌مان را تغییر می‌دهد.

موضوعات کلیدی در این بخش:

  • عبور از گذشته تلخ: نگین از تجربه بسیار تلخ و سخت دوران اول دانشگاه خود می‌گوید و «حسرتی» که سال‌ها با دیدن دانشجویان شاد دیگر احساس می‌کرد.
  • شکستن «مقاومت»: او توضیح می‌دهد که چگونه با وجود ترس و «مقاومت وحشتناک» ذهنی، تصمیم گرفت دوباره از صفر شروع کند (با یک فوق دیپلم) و این بار آگاهانه «خواست» که از تحصیل لذت ببرد و دقیقاً همان اتفاق هم افتاد.
  • قطب‌نمای درون: کشف اینکه آن «دلشوره‌ها» و حال بدی که در مسیر اشتباه داشت، در واقع همان قطب‌نمای درونی‌اش بوده که سعی داشته او را متوقف کند.
  • آشنایی معجزه‌آسا: می‌شنویم که چگونه در شب امتحان کارشناسی ارشد، به خاطر عدم یادگیری تندخوانی، او را از طریق یک همکلاسی به فایل‌های استاد عباس منش هدایت می‌شود.
  • حل مشکلات ریشه‌ای: او توضیح می‌دهد که چگونه آموزه‌های استاد به او کمک کرد تا بر مشکلات عمیقی مثل «عدم توانایی در نه گفتن» غلبه کند و چگونه هدایت شد تا قرآن را به شیوه‌ای درک کند که برایش قابل فهم باشد.
  • چالش فعلی (اهرم رنج و لذت): نگین صادقانه چالش فعلی خود را مطرح می‌کند: او می‌داند که باید تغییراتی (مثل جابجایی محل زندگی) ایجاد کند، اما احساس می‌کند هنوز «رنج» ماندن در شرایط فعلی آنقدر بزرگ نشده که او را به حرکت وادارد و انگار منتظر است تا «خدا او را هُل بدهد».

۲. پاسخ کلیدی استاد: خدا «هُل نمی‌دهد»، خدا «جریان» است

در پاسخ به نکته پایانی «نگین»، استاد عباس منش یکی از اساسی‌ترین مفاهیم توحیدی را به شکلی شفاف توضیح می‌دهد:

«هر خیری به شما می‌رسد از طرف خداست و هر شری به شما می‌رسد از طرف خودتان است.»

استاد توضیح می‌دهد که خداوند یا جریان هستی، فقط خیر مطلق، سلامتی و ثروت است. این «ما» هستیم که با باورهای نادرست، افکار منفی و «مقاومت‌»هایمان، جلوی این جریان نعمت را می‌گیریم.

استعاره قایق در رودخانه: درک این مفهوم با یک مثال ساده روشن می‌شود: «اگر قایق را در رودخانه‌ای بیندازید که به دریا می‌رود، لازم نیست پارو بزنید. فقط کافیست اجازه دهید جریان شما را ببرد.» مشکل ما «پارو زدن» در جهت مخالف جریان (مقاومت) است.


۳. داستان «فرهاد»: هنر «تغییر» قبل از اجبار

داستان «فرهاد» نمونه‌ای درخشان از عمل به قانون «تغییر» است. او مثالی کامل از کسی است که منتظر «هُل دادن» دنیا نمی‌ماند.

موضوعات کلیدی در این بخش:

  • موفقیت در مسیر قبلی: فرهاد در شغل قبلی خود (چاپ و تبلیغات) بسیار موفق بوده و حتی توانسته دو آپارتمان در تهران بخرد.
  • تشخیص نشانه‌ها (جابجا شدن پنیر): او با وجود موفقیت، سیگنال‌ها را دریافت می‌کند که این بازار در حال «اشباع» شدن است.
  • شیفت آگاهانه: «قبل از اینکه دنیا به او بزند»، او آگاهانه و آرام آرام، تمرکزش را به سمت علاقه واقعی خود (طراحی سایت) منتقل می‌کند.
  • نتیجه شگفت‌انگیز: او می‌گوید که سال ۹۹ (در اوج دوران پندمی که برای همه سخت بود) بهترین سال زندگی او بوده است. این ثابت می‌کند که وقتی در مسیر درست و هماهنگ با قوانین باشید، شرایط بیرونی نمی‌تواند مانع شما شود.

۴. تکنیک عملی استاد برای انتخاب: چگونه «چشمک» الهی را ببینیم؟

«فرهاد» سوالی می‌پرسد که سوال بسیاری از ماست: «من دوره ۱۲ قدم را تمام کرده‌ام، حالا دوباره آن را تکرار کنم یا دوره‌های روانشناسی ثروت را شروع کنم؟»

پاسخ استاد یک تکنیک عملی و فوق‌العاده برای تصمیم‌گیری در تمام جنبه‌های زندگی است:

  1. تسلیم کامل: در مقابل گزینه‌هایتان (چه انتخاب دوره باشد، چه مشتری، چه مسیر شغلی یا حتی شهری برای سفر) بگویید: «خدایا من نمی‌دانم و تو می‌دانی. مرا هدایت کن.»
  2. دریافت نشانه: استاد می‌گوید: «من این کار را که می‌کنم، انگار یکی از گزینه‌ها برایم “چشمک” می‌زند یا “Bold” می‌شود. یک چیزی توجهم را به آن جلب می‌کند.»
  3. مهم‌ترین بخش (عمل بدون شک): استاد تأکید می‌کند که سخت‌ترین قسمت کار اینجاست: «وقتی آن نشانه را دریافت کردی، دیگر نباید شک کنی. نباید بگویی نکند اشتباه فهمیدم؟ نکند آن یکی بهتر بود؟»
  4. تعهد به هدایت: «من همان را که چشمک زد انتخاب می‌کنم و با تمام وجود ادامه می‌دهم. حتی اگر ظاهرش اول جالب نبود، می‌گویم حتماً خیری در آن هست.» استاد دلیل «آسان» به دست آوردن خواسته‌ها در زندگی‌اش را، همین «اجازه دادن به هدایت» و «شک نکردن به آن» می‌داند.

۵. درس تمرکز: چرا استاد در شبکه‌های اجتماعی نیست؟

در پاسخ به درخواست «رها» برای فعالیت بیشتر در اینستاگرام، استاد یک درس حیاتی در مورد «تمرکز» (اصل خارپشتی) می‌دهد:

  • او توضیح می‌دهد که از همان ابتدا با «الهام» تصمیم گرفته تمام تمرکز خود را به جای شبکه‌های اجتماعی، روی وب‌سایت بگذارد.
  • او شبکه‌های اجتماعی را باعث «اتلاف وقت» و «حواس‌پرتی» برای اکثر کاربران می‌داند، در حالی که سایت (با بخش‌هایی مثل «عقل کل»، فایل‌های هدیه، دوره‌های آموزشی کامنت‌های ارزشمند، و قابلیت‌های فنی) یک فضای آموزشی متمرکز و طبقه‌بندی شده است.
  • نکته مهم: استاد می‌گوید حتی حضورش در کلاب‌هاوس (محل ضبط همین گفتگو) نیز فقط در راستای هدف اصلی، یعنی «تولید محتوای جدید برای سایت» است. این یک درس بزرگ برای هر کسب و کار یا هر فردی است که می‌خواهد به اهدافش برسد.

تمرین این قسمت: 

  • آیا هم‌اکنون در زندگی‌تان “نشانه‌ای” وجود دارد که به شما می‌گوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره می‌روید؟
  • آن نشانه چیست؟
  • چه چیزی شما را از عمل کردن باز می‌دارد؟
  • و اگر قرار بود امروز، همین حالا، یک قدم کوچک به سمت آن تغییر بردارید، آن قدم چه می‌توانست باشد؟

با به اشتراک گذاشتن تجربه‌تان، نه تنها به خودشناسی بیشتری می‌رسید، بلکه ممکن است داستان شما الهام‌بخش تحولی بزرگ در زندگی فرد دیگری شود که در همین لحظه، در همان موقعیت شماست!

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.

 


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

409 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه(نرگس) علی پور» در این صفحه: 5
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1616 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    بنام خداییکه در همه لحظات زندگیم “در حال هدایت و حمایت من است..

    …..

    آیا هم‌اکنون در زندگی‌تان “نشانه‌ای” وجود دارد که به شما می‌گوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره می‌روید؟

    آن نشانه چیست؟

    ……………………

    استاد عزیزم….من خیلی سعی کردم و دارم سعی میکنم هر روز در این مسیر بفکر بهبود شخصیتم.و مهارتیم توی تمامی جنبه ها باشم!

    نشانها هر بار با توجه به درخواستهایم…تعقییر میکند..

    چون !!!اینو خوب درک کردم..و هنوزم باید بیشتر درک کنم….

    من باید هر روز بهتر از دیروز عمل به قوانین الهی داشته باشم!!!!

    چون عمل نکردن به قوانین…یعنی از بیین رفتن…

    …..

    ترسها هست….نمیگم نیست !!

    نگرانی هست…نمیگم نیست!!

    ولی میدونم اگه در برابرنشانه های الهی شک و تردید کنم.احتمالا افتادن توی زندگی روزمره..مخصوصا باورهای امروزی جامعه زیاد هست…

    چون قانون هیچ وقت احساس دلسوزی نداره…

    هیچ وقت مو لای درزش نمیره..

    چون طبق قانون با هر منطقی…احساس خوب ..اتفاق خوب…

    احساس بد …..اتفاق بد…

    و میدونم باید همیشه بهش توجه کنم و اونو توی هر موردی از جنبه های زندگیم بهش توجه کنم..

    تنها راه خوشبختی من!!!مدام از خداوند میخام…خدایا هدایتم کن…

    کمکم کن…خدایا من نمیدونم چه مسیری رو برم ..چه راهی رو برم…

    کجا برم….

    خدایا خودت هدایتم کن یاریم کن که در مسیر تو باشم…

    من از طریق هدایت خداوند و نشانها بود تونستم بهترین ورژنها رو توی کارم بدست بیاورم..

    من نزدیک به 10 تا 15 سال هنوزم بیشتر توی بیزنس خودم بودم..

    چرا اون موقعها نتونستم به همچنین ورژنی برسم!؟

    چون ناآگاه عمل میکردم..

    چرا خیلیا توی هر موقعیتی هستند هنوزم احساس خوشبختی توی جنبه های زندگیشون ندارن..و یه باگ تکراری رو همیشه باهاش برخورد میکنن!؟

    بخاطر عمل نکردن به قوانین..

    و روی عقل خودشون استفاده کردن..

    من همیشه بخودم میگم!!!نرگس از شب عید 403 ..این الهام بیزنس بصورت تمرکزی وارد زندگیت شد..یجاهایی یه نشانه یا ایده میومد..سعی میکردم با شک و تردیش انجامش بدم..

    یکم ظاهرش ناجالب بود..

    ولی چقدر همون مسیر توی قدمهای بعدی بهم کمک کرد..

    چقدر من همجوره رشد کردم…

    واقعا خوشحالم..

    بقول قرآن یه روز نورشو محکم زد بر قلبم…

    که نرگس ..

    اگر بازگردی!!!!!ما نیز بازمیگردییم…

    نشانه های تعقییر هر روز توی زندگیم هست…و سعی کردم خیلی زیاد با توکل بخودش نشانه ها رو دریافت و عملی کنم..

    اینروزا یه الهام بهم رسید..یفردی رو خداوند از شخص نزدیکم برام فرستاده..

    بهم گفته کمکت میکنم..

    دیروز زیر دوش حمام خداوند مثال دوره عزت نفس .قسمت نهم..آخر این دوره از زبان شما استاد عزیزم.بهم گفت..بزار این شخص بهت کمک کنه..یکم مقاومت داشتم..ولی بازم این ایده اومد..

    یسری کارای جدید انجام دادم…و همین دریافت نشانه باعث سد تعقییرات جدیدی توی فروش دستکشهای الهامیم انجام بدم..

    امروز عصر انشالله قدمها رو میبرم برای “یه کتگوری جدید..الحمدالله رب العالمین..

    ……….

    تمرین بعدی….

    چه چیزی شما را از عمل کردن باز می‌دارد؟

    و اگر قرار بود امروز، همین حالا، یک قدم کوچک به سمت آن تغییر بردارید، آن قدم چه می‌توانست باشد؟

    ….

    بله میگفتم…..من طی چند ساعت فهمیدم…این مسیر که داره از طُرقهای مختلف بهم گفته میشه..

    نشانه خداوند هست…

    اولش یکم مقاومت داشتم نسبت به اینکار…

    چون خودم فکر میکردم فروشم از اون روش باشه بهتره..

    اتفاقا ایتاد عزیزم دیروز هدایت شدم.طی روزهایی که دارم سریال زندگی در بهشت رو ادامه میدم الان قسمت 238.239 هستم..

    روز گذشته توی قسمت 238..شما صحبت زیبایی راجع به ناودون همین هیولای پردایسمون کردیم..

    که گفتین من راجع بهش مقاومت داشتم.

    دوستنداشتم به این شکل انجام بشه..

    دیگه تمام ایده هامونو انجام دادییم.

    ولی از اونجایی که باران پردایس بسیار شدیده..دیگه به این سمتی که مقاومت داشتم هدایت شدم…و الان داره کارش انجام میشه..

    استاد این صحبتتون باعث دلگرمیم شد..من حقیقتا یه ایده اونم بصورت شدید دریافت کردم.که یه کانال جدید به اسم فروش دستکشهام بزارم..

    و همینجور میگفتم خدایا میخام به فلان روش بشه..

    ولی ایده میومد !!بهم میگفت نه..

    باید کاناتو راه بندازی…

    و از طریق دستانش..یه شخص نزدیکم بهم گفت میام به کمکت..و این شخص گفت کنارتم و کاری میکنم بهترین بشی..

    یادم از صحبتتون توی جلسه آخر عزت نفس افتاد.

    استاد دستمو بالا گرفتم….گفتم خدایا من تسلیم توام..

    ببخش دارم مقاومت میکنم..

    هر چی گفتی!!!درست بود مقاومت وجود داست..

    ولی بازم تسلیمتم….

    منو ببخش…

    منم با عزت نفس بالا به ایشون پیام دادم!گفتم!!

    عزیزم بیا بهم کمک کن تا این پیچ رو شروع کنیم..

    بازم نمیدونم …

    پلن خدا چیه!!!ولی میدونم پلنش درست و دقیقه..

    استادم من بدون تک تومن هزینه کنم..بصورت رایگان..

    نحوه عکسبرداری و تدوین ..همجوره مهارت پیدا کردم..

    همون دوخت دستکش و سایزبندیاش..اونم توی 6 ورژن..انشالله از نمونه کارم براتون میفرستم..

    اصلا مانندش حقیقتا جایی ندیدم….خیلی شکل ظاهریش ساده هست…ولی پر از سود..و بسیار پوشنندگی راحت و آسان داره…

    اره میگفتم..در ادامه صحبتهام..سعی کردم تسلیمش باشم..

    و نخام خودم از مسیری که نمیدونم ” مساوره بدم..

    بقول شما..باید پارو نزد وا داد باید دل رو به دریا داد..

    خودش میبردت هر جا دلش خاست…

    هر جا دلش خاست…

    هر جا دلش؟خاست…

    به هر جا برد بدون ساحل همونجاست…

    قُلْ إِنَّمَا یُوحَىٰ إِلَیَّ أَنَّمَا إِلَٰهُکُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ ۖ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ

    بگو: به من فقط وحی می شود که معبود شما خدای یکتاست؛ پس آیا تسلیم [فرمان ها و احکام او] می شوید؟

    بله!!!

    فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُکُمْ عَلَىٰ سَوَاءٍ ۖ وَإِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ أَمْ بَعِیدٌ مَا تُوعَدُونَ

    پس اگر روی برگرداندند بگو: من به شما به طور یکسان آگاهی و هشدار دادم، و نمی دانم آنچه شما را [از عذاب] به آن وعده داده اند، آیا نزدیک است یا دور؟

    إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَیَعْلَمُ مَا تَکْتُمُونَ

    بی تردید او سخن آشکار را و آنچه را پنهان می دارید، می داند.

    وَإِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَهٌ لَکُمْ وَمَتَاعٌ إِلَىٰ حِینٍ

    و من نمی دانم شاید این [تأخیر عذاب] آزمایشی برای شما و بهره مندی اندکی [از نعمت ها] تا مدتی معین است.

    قَالَ رَبِّ احْکُمْ بِالْحَقِّ ۗ وَرَبُّنَا الرَّحْمَٰنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَىٰ مَا تَصِفُونَ

    [پیامبر] گفت: پروردگارا! به حق داوری کن و پروردگار ما مهربان است و [مؤمنان] بر خلاف واقعیتی که وصف می کنید، از او یاری می خواهند.

    ……

    اینم هدایت من به این ایه!!!

    منم سعی میکنم..تو مسیر درست و نشانه های خداوند باشم…

    چون میدونم هیچی بدتر از شک و تردید نیست…

    چون شک و تردید نمیزاره من از اون اتفاق حالا ظاهرش؟هر چیزی هست..استفاده کنم..و برم برای قدمهای بعدی..

    دستکش نرگس….فقط با همین ورژن ساخته شد..جز این دیگه هیچ راهی ندارم..جز اینکه عمل کنم و ادامه بدم…

    و بتونم شک و تردیدها رو کنار بزارم و بهترینهای خودم بشم!!

    خداوند را سپاسگزارم که هدایتم نمود بهترینهای خودم بشم…

    و زندگی رو از ته وجودم” با وجود الهی گونه خودم به بهترین مسیرها بکشونم…

    خیلی خوشحالم…واقعا واقعا‌.

    استادم !!!میدونم تنها تنها تنها مسیری که من میتونم توی تمام جنبه های زندگیم موفق باشم.و بهترینها شامل حالم بشه…فقط فقط همین مسیر هست…

    و من هر لحظه که میخام از نشانهای خداوند دوری کنم…اولین صحنه ایی که میبینم….همون دوزخه…

    دوزخی که بهم الهام شد…

    که بهم گفت نرگس.اگه از مسیر من دوری شدی..بهمچنین ورژنی میرسی….

    و من به لطف خدا..دیشب اولین قدمش برداشته شد..امروزم قدم بعدایش از طریق دستانش..و ما بقیشم بخودش سپردم…

    من که بجز خودش هیچکسی را ندارم…

    من یه امید دارم یه چرا غ راه دارم فقط خداونده..

    میدونم دوری ازش..یعنی ناتوان و بیچاره شدن خودم..

    و میدونم تنها حقی که برگردن خودم دارم…اینه!!!که گوش بفرمایش باشم….

    همین و بس!!

    استاد عزیزم از همینجا….با تمام وجودم بوسه های فراوان رو براتون میفرستم..

    اینقدر گوش بفرمای شما هستم..

    که یه لحظه میفتم تو دام افکارهای گذشتگانم.که اونم شاخه ایی از این مسیر هیت..که بقول خودتون بازم توی دوره عزت نفس گفتین..که افراد موفق..دلیل موفقعیتشون بخاطر همین نجواها بوده…

    دقیقا نقطعه عطف منم دیدم دوزخ در زندگیم هست..و به محض اینکه بسمتم حرکت میکنه فورا اونو با لبه شمشیرم ..از بیین میبرم…

    من خیلی خیلی ساعتها از خداوند هدایت میخام..چون میدونم تنها نیروی کمکیم چه در دنیا و چه در اخرت…فقط خودشه..

    من این ورژن الهی رو توی پیاده رویهای شبنه روزم درک کردم..

    و همیشه بدون هیچ کتگوری خاصی با یه لباس راحتی..بدون گکشی و کیف و فلان..دل میزنم به دریا ساعتها پیاده روی هر جا که دلم خاست میرم..

    میگم خدایا…

    این زمان قیامت هست…

    خدایا من ناتوانم !!!من فقیر توام!!!…خدایا هدایتم کن کمکم کن یاریم کن…

    هر جا هر چیزیکه خودت میدونی…که من باشم منو هدایت کن…خدایا من تنها اومدم.تنها میرم…

    خدایا تا نفس میکشم کنارم باش..

    من تو این بیزنس هیچ مقصدی ندارم..تو خودت بهم کمک کن…

    و همیشه لطفش شامل حالم میشه…و دیشب خیلی راحت به یه مسیر جدید و شادی هدایت شدم..الله اکبر ..که برم برای قدم بعدی..

    الهی امیدی به امید خودت..

    فعلا این قدم نشانه رو برم بازخورد بگیرم میام تجربیات بعدامو به اشتراک میزارم

    الحمدالله رب العالمین..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  2. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1616 روز

    سلام امیرحسین عزیز…

    بهتون تبریک میگم.که وارد این بهشت شدیین…

    انشالله اینقدر تو این مسیر بهت خوشبگذره..که یه روزم برای خودممم همینجور بود…

    که حتی یه صدوم درصدم فکر نکنین برگردیین…..

    چون بقول قرآن اگر بازگردید ما نیز بازمیگردییم ..

    بهت از صمیم قلبم ایریک میگم انشالله خداوند بهت کمک کنه..تا نورشو درک کنی و توی تمام جنبه های زندگیت بخوبی ازش استفاده کنی‌..

    .چون هیچ لذتی بالتر از هدایت الله برای تمامی خاستهات نیست…

    .

    ما اوندییم تو این دنیا لذت ببرییم ..و هم بهشت رو تو این دنیا کسب کنیم و هم در آخرت. اونم با بهترین ورژنش..

    پس با قدرت ایمان بده…دوست بهشتیم….

    نه با حرف بلکه عمل مستمر ..چیزیکه خودم با گذر زمان احساس میکنم هنوز خرده شیشه هایی دارم..

    که اونم پذیرفتمش ..برای قدمهای بعداییم اونم با قدرت هر چه تمامتر…

    .بخداوند یزدان میسپارمت….

    خداوند یارو نگهبان و حمایتگرت باشد….

    پس اول خودشناسی بعد خداشناسی..چیزیکه خودممم تو مسیر تکاملیشم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1616 روز

    سلام فاطمه جان عزیز…

    هر روز که میگذره چه اتفاقاتی وارد زندگیمون میشه…

    هر روز که میگذره روان شدن زندگیمون “داره ،داد بیداد سر میده..که تو میتونی!!!!!

    هر روز که میگذره کلی اتفاقات خوب و هدایتها انجام میشه.

    اره دقیقا اینروزا هم برای من و دستکشام چه مسیرهایی رو پیش میره……

    خداوند داره دورشو تند میکنه…تند تند تند..

    فاطمه خوشحالی!؟

    خوش؟میگذره…

    به من که خیلی خوش میگذره.

    خداوتد رو سپاسگزارم که این هفته ایی که گذشت چقدر من ورژنهای جدید به دستکشام اضافه شد..

    انگار توی یه دنیای دیگم….

    وای خدای؟من !!!چقدر میشه زندگی روان و ساده باشه‌..

    چقدر زندگی میتونه بهترینها رو داشته باشه…

    فقط یچیزی هست باید از دستش ندی..باید بیشتر باهاش باشی…

    خدایا خودت همه چیزی!!

    ما بدون تو هیچی نیستیم..

    ممنونم فاطمه جان بابت اینهمه ذوق و شوقت…

    خداوندم باید اینهمه خیرو برکت رو “از همه طرف بسمتتت هدایت کنه.

    به همه دوستانم در این سرزمین وادی تبریک میگم..

    فاطمه جان بهت تبریک میگم.دوست بهشتیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1616 روز

    سلام و درود به دوست هم بهشتیم…

    چقدر نوشتهاتون “تو کله صبح بهم آرامش داد…

    اره دقیقا…روح ما موفقعیت و تجربه های جدید میخاد..

    ولی از اونطرف ذهن کارش ترسه..

    و ترس هست ولی چقدر خوبه با همون ترس برییم تو دل تجربیات جدید…

    یه روز بهم گفت باید هر صبح بری پیاده روی درون شهری..

    اینقدر این نشانه واضح بود..

    که یه روز صبح بی درنگ با وجود اینکه خانواده ام مخالف بودن..تحسینم میکردن..

    که تو عمرم این صحبتها رو توی عمر 30 خورده ایی از زندگیم ندیده بودم..

    همون پیاده روی که توی دو نوبت 6 روزه انجام شد..

    اونجاها چقدر خداوند بگهای اشتباه یه عمر از زندگیمو بهم نشون داد..

    ولی من با توکل بخداوند با استقامت پیاده روی کردم..

    بدون اینکه کم بیارم..

    یوقتایی ترسم بود…اینم بگم..

    چون یه پیاده روی الهام بخش از خداوند بود انجامش دادم…

    .

    همون پیاده رویها چه درهایی برویم باز نمود…

    الان جاهایی میرم که هر کسی میگه ..خودتنهایی!؟

    تعجب میکنه…

    من میدونم سرچشمه این جسارت از کجا اومده…

    و میدونم دلیل ترس اطرافیانم چی هست…

    و من چقدر خوشبختیهای و سعتدتمندی خداوند رو توی همین پیاده رویهای درون شهری پیدا کردم….

    اصغر جان..بهتون تبریک میگم…

    که داریید تو مسیر خاستهاتون حرکت میکنید…

    منم به لطف خودش حرکت کردم.

    چه درهایی برویم باز شد..

    چه نعمتهایی

    چه خلاقیتی توی ساخت دستکشهایی که اینروزا دارم براش طبق الهامات خداوند قدم برمیدارم..

    نوشتهاتون پر از درس؟قانون الهی رو داشت..

    واقعا ازت ممنونم که اینقدر هم جهت شدین با خداوند…

    .

    واقعا ترس….میتونه از یه جهاتی انسان رو از تمام خوشبختیهای دنیایی و آخرتی دور کنه….به نوعه همون دوزخ هست….

    ولی وقتی آگاهانه میری تو دلش..ترس میشه ملیه شادمانی…

    من از بچگی از قبرستان میترسیدم..که من بخاطرش هفته ها بیمار میشدم..

    یه روز بعد از همون پیاده رویها بهم گفت همین امروز باید بری قبرستان..

    وسط هفته اونم توی اوایل تابستون…

    .این صحبتمو مدام” توی نوشتهام میارم..

    اینقدر صدای خداوند واضح بود..

    که پاهام از شدت ترس میلرزید و ثدام کاملا گرفته بود..

    لنگ لنگان بسمت قبرستان میرفتم..

    تا اینکه بهم گفت نرگس!نگاه به این ادمهای توی خیابون نکن…

    شاید از نظر اینا یکار غیر معقول و اشتباه باشه…

    ولی من تو رو هدایت کردم.من کنارتم ..ترس نداشته باش..

    حرکت کن من بهت کمک میکنم..

    و

    صحبتی کرد..بهم گفت ؟مگه نمیخای به موفقعیت برسی..

    کارافرین بشی…

    گفتم اره!!!

    بهم گفت اگه الان بر این ترس غلبه نکنی خبری از موفقعیتتت نیست….

    خبر از رسیدن به خاستهات نیست..

    این پلن جزو خاستهات هست..

    و من قدرتم قوی شد..

    گفتم خدایا من نمیخام توی کتگوری خودم بمونم..

    دوستدارم بعدهای قوی تری رو از خودم بسازم..

    میخام چیزهای جدیدی رو تجربه کنم.

    مهاجرت کنم به یه شهر دیگه.

    یه فرد قوی تو راهم بیاد..

    اصغر جان!!

    منم خاستهام میگفتم قدرتم قوی تر میشد و آرامشم قوی تر…

    و ادامه دادم…..و رفتم تو دل قبرهای شلوغ….

    هر قدمی که گفت من بر داشتم..

    ناگفته نمونه

    چند تا اشخاص رو بسمتن فرستاد..تا من یکم آرامتر باشم.تا دم دمای غروب..همون اذان مغرب تو قبرستان بودم..

    اون خوابی که یه شخص اومد تو خوابم تا ببخشمش رو مزارش رفتم..گفتم من اشتباه کردم…

    و بخشیدمش..

    بعد یه شب دیگه اومد خوشحال بود..

    و ناگفته نمونه روی قبر شخص نزدیکم نشستم لز خوشحالی و غلبه بر همون ترس گریه میکردم..

    بخدا یه شخص با دو تا بچه هاش..تا من اونجا بودم ایشون اونطرف من …از من محافظت میکردم تا من بتونم این تمرین رو انجام بدم..

    الله اکبر…..

    و نور خدا اونجا چشمانم محو شد..و دور سرم چرخید….

    .

    واقعا اونروز بیاد ماندنی شد برام…

    و دقیقا یه شخصیم فوت کرده بود…

    و به عکس یادگاری گرفتم…

    خودش بهم گفت…

    تمام قدمهامو عکسبرداری کردم…

    واقعا چه جسارتهایی..که همه رو لطف خودش میبینم…

    اصغر جان..یچیزی رو خوب دارم درک میکنم!

    اونم اینه!!!اگه ترس از آینده داسته باشم..ترس از تعقییر داشته باشم..

    توی دوزخ خودم میمونم و هیچ پیشرفتی نمیکنم…

    .

    بهمین خاطر سعی کردم الان خیلی بهتر شدم..مقاومتام کمتر شده….

    چه درهایی اینروزا داره بسمتم جاری میشه..

    انشالله شما هم این قدم رو پیش ببریین..

    حتما نتیجشو میبینین..بعد میدونین چقدر خوشبخت هستین..

    ممنونم دوست خوبم در پناه خداوند باشید..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  5. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1616 روز

    سلام دوست عزیز من…

    سلامی دوباره به روح بزرگتون که اینقدر زیبا نوشته ایید..

    چقدر لفظتون معنای خداوند سر میده..

    خوشحالم که دوستانی دارم…

    که جنسی از بلور نور الهی اند..

    من وقتایی میشه چشمامو میزارم روی هم..نور خدا رو می بینم که فقط؟تحسینش میکنم…اینم شده بازی کنترل ذهن من..

    که بخودم یادآوری کنم..

    خداوند از رگ گردن بهم نزدیکه…

    الان که دارم مینویسم با باران چشمانم دارم برات مینویسم..

    خیلی خیلی خوشحالم …

    همین امروز از کله صبح چقدر توی کارم پیشرفت کردم چه دریافتهایی از خداوند داشتم..

    اونم از طریق دستانش …الله اکبر…

    تو دنیا چه کسی میتونه بهمچنین دقتی این همزمانیها رو ایجاد کنه..

    دوست عزیزم هر چقدر اطرافمو میبینم..

    بیشتر درک میکنم “چقدر خوشبختیم که با خداوند دوست و رفیق همیشگی شدییم..

    چقدر خوشبختیم که با ذهنمون تصمیم نمیگیرییم..

    دارییم با هدایت الله پیش؟میرییم..

    وای خدای من…امروز از طریق دیتانش بهم گفت پاشو بلند شو برو فلانجا..

    چه همزمانی چه صحبتهایی چه درهایی الله اکبر..

    بدون یه زره هزینه و نیازمند دیگران بودن..با چند تا کار ساده

    خیلی خیلی احساس خوشبختی میکنم..

    امشب بازم جاهای تاریک دیگر توی یکساعت خورده ایی رفتم پیاده روی…تو راه چقدر با خداوند صحبت کردم..

    چقدر من خوشبختم!!!!

    چقدر خوشبختم!!!

    چقدر خوشبختم!!!

    چقدر اون ساعتها برای من زمان نیست…

    اون ساعتها فقط؟عشق و حال و احساس خوبه…

    چه هدایتهایی چه مسیری برای پاسخ به سوامم.

    دوست عزیزم هر کسی از من اینروزا سوال میکنه…و میبینه که من خودم تنهایی این مسیرها رو میرم!بهم میگه نمیترسی!؟

    نمیدوننننن.

    من خدایی دارم که هر لحظه دارم با هدایتهاش قدم برمیدارم برای قدمهای بزرگتری از زندگیم….

    من اینروزا دیوانه شدم…دیوانه ایی مثل نوشتن شما !!!

    دوستتدارم!!! روحی از خودم…ما دو تا هیچ چیزی بینمون نیست..حتی مسافتمون….

    در پناه خداوند همیشه توحیدی باشی و توحیدی بمانی…

    نشانه امروزم همین نکته بود

    فعلا!!!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: