تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۱ - صفحه 20


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

409 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مریم ری را گفته:
    مدت عضویت: 1359 روز

    بنام خدایی که هدایت گره

    و لواردت هوانی لم تهدنی

    و اگر تو مرا گمراه میخاستی هدایتم نمی کردی

    و لو اردت فضیحتی لم تعافنی….

    و اگررسوایی مرا میخاستی این همه اسباب و نشانه از بین برنده رسوایی برایم نمی فرستادی

    خدایا مرا بابت تمام نشانه های که فرستادی

    من نادیده گرفتم ببخش

    خدایا بر من نشانه ها و هدایت های واضح و مشخص ببخش

    خدایا

    من رگ گردن نمی فهمم بغلم کن

    و من به هررر خیری که از تو به من برسه فقیرررم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    گلاره گفته:
    مدت عضویت: 1287 روز

    تمرین این قسمت:

    آیا هم‌اکنون در زندگی‌تان “نشانه‌ای” وجود دارد که به شما می‌گوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره می‌روید؟

    بله دو نشونه یکی برای تقویت عضلات بدنم یکی ارتباط خوب و مفید با بویژه دختر بزرگترم

    آن نشانه چیست؟ احساس کمر درد و خستگی در حال استادن و درد ساق پا + گاهی واکنش های نسبتا تند بین من و دخترم . البته الان 8 سالشه ولی بایستی رابطه مون رو اصلاح و بهبود بدم تا وقتی به سن بیشتری میرسیم هردومون

    چه چیزی شما را از عمل کردن باز می‌دارد؟ برای ورزش ( مسیر باشگاه ، هزینه ش ، سردی هوا ، رفت و آمد ) . برای دخترم اینکه باید براش وقت بزارم و وقتم از کار کردن روی مهارت زبان و کار کردن باور هام کم میشه ( همین حالا که تایپ کردم واقعا به این رسیدم که میشه در کنارش و همراهیش همه چی رو با هم بهبود بدمااا )

    و اگر قرار بود امروز، همین حالا، یک قدم کوچک به سمت آن تغییر بردارید، آن قدم چه می‌توانست باشد؟

    خب برای ورزش قدم رو برداشتم و با مربی و همسرم و اینا مطرحش کردم و مهم خودمم که لیاقت و انجامشو و خودم ببینم

    برای دخترم هم سازگاری و تعادلی رو دارم میارم که با ایده ای که همین زمان انجام تمرین بهم الهام شد باید عملیش کنم.

    با به اشتراک گذاشتن تجربه‌تان، نه تنها به خودشناسی بیشتری می‌رسید، بلکه ممکن است داستان شما الهام‌بخش تحولی بزرگ در زندگی فرد دیگری شود که در همین لحظه، در همان موقعیت شماست!

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    اعظم پورهدایتی گفته:
    مدت عضویت: 1774 روز

    سلام

    آمدم ثروتمند بشم

    خودمو شناختم

    از خودشناسی رسیدم

    به خدای درونم

    خداعجب کلمه نابی هست خودخودم خدای خودم

    خودمو خدا

    همه چیز تو همین یه جمله تموم میشه

    خدا همه چیز برام شد

    درتنهاییهام منو تنها نذاشت

    دررگی که به مو رسید ولی پاره نشد

    درسکوتی که قبل از باران بودوبعد به باریدن گرفت

    در اتفاقات به ظاهر بد ولی درس تجربه برام داشت

    دررزق روزی فراوانی این همه نعمت برکت که همه از فضل پروردگارم هست که به من رسیده

    در لحظه زندگی کردن

    در شکرگزاری دائمولشکر

    خدایاشکرت که تو این مسیرم

    خدایاشکرت هدایتم کردی

    خدایاشکرت هواست بهم هست

    خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    Sara Ardavan گفته:
    مدت عضویت: 2403 روز

    به نام‌خدای پرقدرت و‌ثروتمندمون

    باید پارو‌نزد

    1.خداوند به بی‌نهایت طریق در حال هدایت ماست

    2.وقتی به الهامات خود عمل می‌کنیدرها باز می‌شود

    3.تنها جریان حاکم بر هستی، جریان خیر و خوبی است؛ اما باورهای محدودکننده ما، مانعِ جاری ماندن این جریان در زندگی‌مان می‌شوند

    4.رشد در هر حوزه‌ای را از منبعِ آن پیگیر باش و به دنبال واسطه نباش

    5.تمرکز خارپشتی روی هدف

    6.وقتی نشانه‌ای دریافت کردی، برای عمل به آن، هرگز به دلت شک راه نده، با ایمان حرکت کن

    1.هدایت الهی،

    2. مقاومت‌های ذهنی:خودتو در جریان بذار

    3.قدرت تغییر

    1.اهرم رنج و لذت، تغییر و‌معجزات،رهایی، قطب نمای درون

    2.خدا جریانِ:

    هر خیری به شما می‌رسد از طرف خداست

    جریان خدا فقط خیر مطلق، سلامتی و ثروت است.

    باور درست، افکار مثبت و رهایی مث قایقی که خودشو در جریان میذاره در رهاییِ در نتیجه تجربه دروازه ای ازمعجزات نعمت ها وثروت های فراوان مون

    3.هنر تغییر و بهبودی

    هر روز در جریان تغییر باشیم

    وقتی در مسیر درست و هماهنگ با قوانین باشید، شرایط بیرونی حامی شماست و‌در جهت بهبود و‌پیشرفت بیشتر شماس

    4.تکنیک عملی ابرای انتخاب: چگونه «چشمک» الهی را ببینیم؟

    تکنیک عملی و فوق‌العاده برای تصمیم‌گیری در تمام جنبه‌های زندگی است:

    1.تسلیم کامل: در مقابل گزینه‌هایتان (چه انتخاب دوره باشد، چه مشتری، چه مسیر شغلی یا حتی شهری برای سفر) بگویید: «خدایا من نمی‌دانم و تو می‌دانی. مرا هدایت کن

    2.دریافت نشانه: استاد می‌گوید: «من این کار را که می‌کنم، انگار یکی از گزینه‌ها برایم “چشمک” می‌زند یا “Bold” می‌شود. یک چیزی توجهم را به آن جلب می‌کند.»

    3.عمل بدون شک:

    «وقتی آن نشانه را دریافت کردی، دیگر نباید شک کنی. نباید بگویی نکند اشتباه فهمیدم؟ نکند آن یکی بهتر بود؟»

    4.تعهد به هدایت: «من همان را که چشمک زد انتخاب می‌کنم و با تمام وجود ادامه می‌دهم. حتی اگر ظاهرش اول جالب نبود، می‌گویم حتماً خیری در آن هست.» استاد دلیل «آسان» به دست آوردن خواسته‌ها در زندگی‌اش را، همین «اجازه دادن به هدایت» و «شک نکردن به آن» می‌داند.

    5.اصل تمرکز: اصل خارپشتی

    عدم حضور در فصای مجازی تمرکز روی خودم و‌سایت مون

    تمرین

    آیا هم‌اکنون در زندگی‌تان “نشانه‌ای” وجود دارد که به شما می‌گوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره می‌روید؟

    لیستی از برنامه تغییر و تکامل، توجه و عمل به نشانه ها در جریان برنامه روزانه و ماهانه م هست و با عشق دارم انجام میدم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    زهرا حسینی گفته:
    مدت عضویت: 1773 روز

    به نام خدایی که هرچه دارم از آن اوست

    سلام و درود و عشق بی پایان

    به استادان عزیزم

    و خانواده ی صمیمی و توحیدی عباسمنش

    خداروشاکرم که باز هم توفیق دریافت اگاهی جدید رو به من داد

    و اجازه داد در این مسیر نور همسفرانی چون شما هم مسیرم باشند.

    شنیدن داستان نگین عزیز من رو برد به خیلی سال ها قبل

    تقریبا نزدیک 14_15سالگی بود حدود 20 سال پیش

    که من وارد شناخت دنیای جدید خودم شدم.

    مقوله ی حجاب و قرآن و مذهب و

    در انتها شناخت خداوند

    تمام آموزش ها و باورهای جامعه من رو محدود میکرد هم جسمم رو هم روحم رو

    در واقع خدایی که به من نشون میدادن

    با اون نوری که من در وجودم حسش میکردم

    (دقیقا از کلمه حس استفاده میکنم چون من یک نیرویی رو درونم با تمام وجودم احساس میکردم)

    زمین تا آسمون فرق داشت

    و هر چقدر جلوتر میرفتم و سوال هام بیشتر می‌شد این بهم ریختگی بیشتر می‌شد

    و هر چقدر که من بیشتر میپرسیدم انگار که یک گناه بزرگ مرتکب شدم و احساس بدی به من دست می‌داد

    خدای درون من یک خدای مهربان بود

    مثل باران که وقتی می‌بارد بر سر همه می‌بارد

    مثل خورشید وقتی طلوع می‌کند

    به همه جا می‌تابد

    فارغ از تفاوت ها

    خدای من مثل یک جریان آرام بود که همیشه حضور داشت

    در خواب و بیداری

    در بین بازیو تفریح با دوستانم در کوچه

    در درس و مدرسه

    اما از اون طرف آموزش های خانواده و جامعه خلافش رو به من نشون میدادن

    خدایی که اگه نماز نخونی میندازتت تو جهنم

    خدایی که اگه یه تار موهات دیده بشه

    تو رو از همون یه تار آویزون میکنه و عذابت میکنه

    حتی با همه ی این باورهای عموم، خدا در نظرم سراسر مهربانی بود

    خدایی که من رو همینجوری که هستم دوست داره

    هر چقدر که من بزرگتر میشدم و رفتار و منش آدم ها رو میدیدم اون باورهای اشتباه مثل سیمان سخت و محکم تر میشد

    اما بازهم اون نور توی وجودم بود

    با خودم گفتم تنها راه شناخت خداوند کتابش هست رفتم سراغ قرآن

    اون موقع ها میگفتن قرآن هفت بطن داره که هر بدنش دوباره هفتاد بطن داره

    که کار هر کسی نیست خوندن و فهمیدن و تفسیر کردنش

    تو میخای بیای کلام خدا رو درک کنی

    تو در حد این حرف ها نیستی

    خلاصه انقدر بت بزرگی در ذهن ما ساختن

    که شکستنش کار حصرت ابراهیم بود

    اما باز هم اون الهام قوی بود

    من قرآن رو میخوندم

    اما هر روز گیج تر و سردر گم تر میشدم

    به چه دلیل

    چون من با یک سری پیش زمینه و باورهای قبلی اشتباه که انقدر نامحسوس بودن میخاستم قرآن درک کنم و خدارو بشناسم

    و طبق قانون نتیجه برعکس می‌شد..

    یکی از اون دلایلی که خیلی طول کشید من متوجه بشم این بود که در اثر سالها القای باور های مذهبیون،

    من یک انسان برتر بودم

    من دینم کامل بود

    من نسبت به دیگر انسان ها یک برتری عظیم داشتم

    و اون منیت و خودبرتربینی در وجودم بود

    من با این نگاه سراغ قرآن رفتم و وقتی به ایه های یشا و یرید رسیدم

    چقدر احساسم بد شد

    و خودم رو بی هدف و بدون اختیار و مثل برگی در باد میدیدم

    خیلی خوب یادمه

    با تمام این سردرگمی ها اون نور همیشه روشن بود و بهم میگفت نا امید نشم

    سر نمازهام همیشه دعا میکردم

    که خدایا خودت رو به من بشناسون

    بهم نشون بده اون چیزی که حقیقت هست

    خود واقعی تو

    در قلب من همیشه یک ندایی بود در تمام اون سالها….

    که یک رازی در این جهان هستی ،هست

    مطمئنم که هست و من باید پیداش کنم

    دانشجو بودم و خیلی دوست داشتم که بتونم از انجمن های دانشجویی کمک بگیرم

    یک بار در فیس بوک من به گروهی دعوت شدم و اصلا هم نمیدونم به چه طریقی

    وقتی پست ها رو میخوندم ادمهای متفاوت از هر قشری با هم صحبت می‌کردند و حتی بحث

    اون جا من با آدمهایی اشنا شدم که خدا ناباور بودن

    و خیلی تفاوت در دیدگاه و عقیده داشتیم

    من از یک دنیای کوچیک که همه شون مثل خودم بودن

    ولی من به خاطر اون حسی که در قلبم داشتم رفته بودم دنبال جوابم

    و حالا وارد دنیایی شده بودم که اصلا نمیتونستم تصور کنم .

    اوایل خیلی بحث و گفتگو داشتم با بعصی ها دوست و با خیلی ها دشمن شده بودم

    اما شروع تغییرات من از همونجا بود

    من توی اون گروه طی دوسال تونستم بپذیرم

    که به عقاید آدم ها احترام بگذارم و بپذیرم

    که کسی می‌تونه مخالف من عقیده داشته باشه

    اما در کمال احترام بتونیم باهم گفتگو داشته باشیم .

    چون من این الگو رو دیده بودم و کم کم پذیرفتم که من فقط به خاطر شیعه بودنم برتری نسبت به هیچ کس ندارم .

    اما باز هم سوالهام بود

    تا با دوستی از همون گروه صمیمی تر شدم سوال هام میپرسیدم

    ایشون خیلی به من کمک کرد

    باور های توحیدی بسیار خوبی داشت

    و منطق بسیار قوی برای اثباتش و باهمه هم خوب و مهربون بود

    حالا من در مقابل یک انسان به شدت واکنش گرا

    خلاصه که ایشون به من گفت زهرا مشکل تو اینه که تو بی طرفانه نمیخای به دنبال شناخت بری

    تو در پستوهای ذهنت هنوز اون باورهای پدران مون رو در خودت داری

    اما بدون که با این روش نمیشه

    چون تو یا به دنبال تایید هستی یا میخای ایراد و اشکال در بیاری

    تغییرات بسیار آرام آرام شکل گرفت

    در همین بین ما با چالش های خیلی بزرگی در زندگی شخصیم برخورد کردیم

    هم مالی هم عاطفی هم اخلاقی

    در همه ی جنبه های زندگی

    اونقدر درگیر حل این چالش ها بودم که بلکل همه چیز فراموش کردم

    و رسیده بودم به مرحله ی نا امیدی و خستگی و تقریبا افسردگی

    با اون حال بد هر چقدر که من در خواست میکردم جهان اطراف من هم همون احساس بد رو به من بازتاب می‌داد

    تا بهار 1400 که به طور جدی با استاد شروع کردم

    به واسطه ی اموزه های قبلیم میتونستم حرف های استاد رو بفهمم

    اما شنیدن کجا و عمل کردن کجا

    من تونسته بودم خیلی کم خدارو بشناسم

    اما انقدر درگیر مشکلات زندگی شده بودم

    که احساس می‌کردم وسط،گردباد گم شدم

    تا ضربه های جهان اون قدر قوی شد که من از خواب بیدار بشم

    مهرماه 1401بود که با تمام وجودم خواستم اون زهرا قبلی بمیره و یک زهرای جدید متولد بشه

    و خداوند اجابت کرد

    نمیگم سخت نبود چرا خیلی هم زیاد سخت بود

    به این دلیل که من اعتماد کردن و توکل کردن بلد نبودم

    من نمیتونستم رها کنم جهان اطرافم رو

    این رها کردن برای من به اندازه مردن سخت بود

    من فقط داشتم تقلا میکردم و خودم رو به جریان رود نسپردم انقدر پارو زدم که پارو شکست

    و در واقع در مرحله ی آخر تنها کاری میتونستم کنم رها کردن و تسلیم شدن بود

    و اون جریان من رو هم جهت کرد با خداوند

    همه ی این تجربه ها رو نوشتم برای اینکه با صحبت های نگین عزیز یاد مسیر خودم افتادم

    یه زمانی در 15 سالگی من خواستم که خدای واقعی رو پیدا کنم

    و الان در سن 35 سالگی میتونم خوشحال باشم که این مسیر شناخت و رشد رو پیدا کردم .

    در برخورد با تضادهای بزرگ زندگیم یک زمانی همش از خودم میپرسیدم خدایا

    چرا من

    چرا من

    اما الان به این درک رسیدم که اون اتفاقات پیش نیاز پیدا کردن این مسیر شناخت بوده

    حتما بوده

    اون چالش ها میتونست خیلی راحت‌تر بشن اگر من اعتماد میکردم

    به هر حال لازمه ی رشد من بود

    یک زمانی گفتن این حرف ها حتی برای خودمم سخت بود

    هیچ کس نمیدونه که من چقدر در خودم شکستم و سرپا شدم

    هیچ کس نمیدونه چند بار نا امید شدم اما بازم دستمو به سمتش دراز کردم

    هیچ کسی نمیدونه چه ظلم هایی در حق خودم کردم

    اما الان بهش رسیدم

    الان میتونم با شجاعت با کمی ترس و با خجالت و با شعف به خودم بگم که

    همه ی اون تضادها

    و سختی ها می ارزید به پیدا کردن صراط

    المستقیم

    می ارزه به آرامشی که الان دارم

    و الان جواب خیلی از چراها رو پیدا کردم و

    این مسیر همچنان ادامه دارد

    یک زمانی من از خداوند درخواست کردم که من رو وارد مسیر شناخت خودش کنه

    و الان میتونم بفهمم تماااااااام چالش های زندگیم در رسیدن به پاسخ سوال خودم بوده

    چقدر اون درخواست من قوی بود و الان چقدر خوشحالم

    خوشا دلی که پسِ رنج‌ها رسید به خدا

    سبک شد و آرام شد… پر از عشق و دعا

    خدای مهربانم سپاسگزارم برای تک تک لحظات 35 سال ،چون که همیشه همراه من بودی

    عاشقتم عشق جانم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    ارزو طلائی گفته:
    مدت عضویت: 1730 روز

    سلام استاد عزیزم

    سلام خانم شایسته نازنین

    من با دستان متفاوت خداوند به این مسیر هدایت شدم یکی از این دستان دوست عزیزی بود، زمانی که من گوشی نو خریده بودم،به ایشون دادم که برنامه برام نصب کنه و ایشون هم علاوه بر آن کار ،کلی از فایلهای صوتی و تصویری رایگان استاد را برای من روی گوشی ریختند و با این دست خداوند من صدای استاد را شنیدم

    —_————————————-

    امروز یک موضوعی برام پیش آمده بود که کنترل ذهن را برام سخت کرده بود. از خداوند هدایت خواستم که هدایتم شدم به فایل دوم معرفی دوره احساس لیاقت ،ان را که گوش دادم حس کردم برای آن لحظه من بوده و به شدت ارامم کرد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  7. -
    ملیحه محمدیان گفته:
    مدت عضویت: 1153 روز

    استاد عزیزم سلام خیلی ارادت دارم به ‌شما

    خداروشکر میکنم صد هزار بار که در مسیر و هدایت آموزه های شما 3 ساله که هستم هم من و هم همسرم صبح ها در مسیر کارمون و شب ها در خونمون و حتی مسافرت هامون

    خیلی دوستدارم با شما صحبت کنم و بگم چه کردید ما هر روز برای شما دعا کنیم خدا به شما سلامتی و برکت بده.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  8. -
    شبنم مهرادنیا گفته:
    مدت عضویت: 326 روز

    حدودا 10 روزی میشه که از خداوند هدایت خواستم که چه جوری تو مبحث مالی پیشرفت کنم .اون ترمز من چیه که نمیزاره پیشرفت داشته باشم 3 یا 4روز پیش بود اومدم تو سایت برای گرفتن نشونه از خداوند که برام نتایج دوره هم جهت با جریان خداوند باز شد داشتم کامنتها و نتایج دوستان رو میخوندم که دیدم اکثرا چالش من رو داشتن تلاش میکردن بدون ورودی مالی یا بدون نتایج بزرگ که خداروشکر چالش هاشون حل شده بود و نتیجه گرفته بودن با این دوره .خب من هزینه ی شرکت تو این دوره رو هنوز نداشتم و هنوز به طور کامل ندارم و با خودم گفتم حتما این برای الان من نیست و وقتی موقعش بشه حتما هزینه ی این دوره برام جور میشه و فراموشش کردم کلا .الان که این فایل استاد رو گوش میدادم که استاد میگفتن نگذرین از نشونه بگین خب حالا حتما اتفاقی بوده نه اتفاقی نیست هدایت خداونده . همزمان با صحبت های استاد دوباره این سوال رو از خداوند پرسیدم که چیکار کنم خدا بهم بگو هدایتم کن میخوام ثروت بسازم چرا هرچی تلاش میکنم نمیشه کجا دارم اشتباه میکنم چیو باید یاد بگیرم بهترش کنم همینا داشت تو ذهنم میگذشت یه دفعه همون موقع تو تلگرام دوستم بهم پیام داد میای دوره هم جهت رو با هم بخریم؟ ماتم برده بود به گوشی باورم نمیشد اخه انقدر دقیق ، خدا انقدر قشنگ باهامون صحبت میکنی حرف میزنی چی میشه که ما یادمون میره تورو ،ناشکری میکنیم ،ترس داریم نگرانیم .نمیبینیم فراموش میکنیم من به شخصه اگه دو روز حواسم به خودم نباشه نیام تو سایت یادم میره همه چیو یا خیلی کمرنگ میشه.یادم میره لطفای خدارو انقدر همه چیزو قشنگ کرده واسم . چه جاهایی که ازش گله کردم غر زدم ولی بعدش دیدم چقدر به نفعم بوده که اون کارو نکردم با هر سختی که براش کشیدم. واقعیتش خیلی از خودم خجالت کشیدم. ولی بازم شکرت که با وجود این همه ناشکری که شرکی که میکنم میدونم بازم دوسم داره میبخشتم .هدایتم میکنه حواسش بهم هست.

    الهی شکرت که تویی خالق من

    نخندینا ولی فکر میکنم حس زلیخارو دارم به خدا وقتی که جوون شد.آره دیگه

    مرسی ازتون استاد با یادآوریهایی که بهمون میکنین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  9. -
    کیوان گفته:
    مدت عضویت: 1213 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان

    سلام استاد خوبم (حدیثم)

    استاد عزیزم من یه مدته که نشانه زیاد می بینم پاشنه آشیلمو پیدا کردم و واضح بهم الهام شد که شرک نورز و فقط به من توکل کن و چند تا مثال هم از زمان هایی که واقعا از خدا خواستم و برام راحت جورش کرد از جلو چشام رد شد ولی پیدا کردن پاشنه آشیل یه طرف و کارکردن و مسیر قبل رو نرفتن هم یه طرف دیگه…خیلی سخته که مثل قبل فکر نکرد این ذهنی که سالهاست عادت کرده یه جور دیگه فکر کنه و عادت داره به اون روال، به این راحتیا نمیشه تغییرش داد..واقعا جهاد اکبر میخواد…

    برام چندبار نشانه آمد که دوری کنم از یه سری اطرافیان نزدیکم که اصلا قانون رو قبول ندارن اندکی درگیر حسادت و بشدت خرافاتی هستن. ولی من بخاطر اینکه جز خانواده بودن و شاید بابت اینکه همیشه تاییدم کنن نشانه ها رو جدی نگرفتم تا اینکه خیلی قشنگ با پتک زد تو سرم و اونجا بود که خودم فهمیدم که چی شد و چرا اینطور شد…من که همیشه فقط براشون خوبی میخواستم حالا تبدیل شدم به یه آدمی که خوابای خوب می بینه برا اونا ولی خواباش برعکس میشه و اونا هی ضرر میکنن بس که خرافاتین و معتقدن که خواب زن چیه و برعکس میشه…..واااای آخه چطور باید خدا با آدم حرف بزنه .‌چرا من انقد به تغییر مقاومم اخه..چرا باید کاری به سرم بیاد که خودم بیخیال مسیر قبلی بشم…

    قدم کوچکم اول اینه که دیگه سعی کنم دنبال تایید اطرافیانم نباشم وقتی خدا میخواد ورودی های ذهنم کنترل بشه چرا من اصرار دارم که نشه…پس دیگه بیخیالشون میشم و اگرم خوابی دیدم در نطفه خفه میکنم و صدام دیگه در نمیشه و اظهار نظر هم اصلا و ابدا…خدایا اینو کمکم کن خیلی سخته..میدونم درست نیست از قانون با بقیه حرف بزنم مخصوصا کسانی که قبولش ندارن ولی خیلی این اشتباه رو کردم..ولی این جریان باعث شد دیگه زیپ دهنم رو بکشم…

    چقدر بحث خودشناسی گسترده هست یه مدته که خیلی دوس دارم خودشناسی بیشتر بشه و از خدا میخوام کمکم کنه و مرتب داره چراغ هایی تو ذهنم روشن میشه که دارم یه جورایی خودمو میشناسم…از نیاز به تایید نزدیکانم از بحث مقایسه که یه مدت درگیرش شدم و البته زود فهمیدم که اشتباهه مقایسه کردن..از شرک به خدا و توکل نکردن…پناه برخدا امیدوارم که بتونم تغییر کنم و آدم قبل نباشم…

    ممنون استاد خوبم..خدایا شکرت که دارمت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    رسول بنادری گفته:
    مدت عضویت: 1709 روز

    سلام استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته‌ی شایسته و دوستانی که گام به گام پا به پای هم این مسیر زیبا رو ادامه میدیم

    آیا هم‌اکنون در زندگی‌تان “نشانه‌ای” وجود دارد که به شما می‌گوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره می‌روید؟‌آن نشانه چیست؟

    بله ، خیلی وقته بهم گفته میشه روی احساس لیاقت و عزت نفس کار کنم ،حتی در سری فایل های 3 برابری درآمد قسمت سوم دوباره بهم گفته شد

    نشانه ها : دارم نشونه هاش رو میبینم که برای مصاحبه کاری میرم محکم حرف نمیزنم ، به شدت استرس میگیرم و مصاحبه خوبی انجام نمیشه ، ارتباط با افراد برام خیلی سخته مخصوصا با جنس مخالف ، از ارتباط با آدم ها فراریم (من آدم درونگرایی هستم ولی گاهی اوقات نیازه با یه سری افراد ارتباط بگیرم که همینم برام سخته) ، از ورود به موقعیت های جدید ارتباطات جدید شغل های جدید به شدت ترس دارم ، تحمل وضعیت بد مالی ، ناتوانی ایجاد رابطه سالم ، ضعیف بودم باورم نسبت به خودم و توانایی هام ،‌ باید در عزت نفسم به مدار بالاتری بروم ولی ترس ها این اجازه رو بهم نمیده

    دفعه اول که احساس لیاقت رو کار میکردم ، چقدر احساس خوبی داشتم ، احساس ارزشمندی ، احساس مفید بودن

    الان که فاصله گرفتم ، قشنگ نبود اون احساس لیاقته اون احساس ارزشمندی رو حس میکنم ، چون قبلا تجربش کردم

    به دنبال چیز جدید بودن اینجوری خودش رو نشون میده که من دفعه اول که دوره لیاقت و عزت نفس رو کار میکردم خیلی جدی گوش میدادم ولی برای دفعات بعدی که میدونستم موضوع جلسات چیه ، جدیش نمیگرفتم

    قبل از اینکه پروژه تغییر و در آغوش بگیر شروع بشه با اینکه من دوره عزت نفس و دوره احساس لیاقت رو داشتم می‌دونستمم که باید دوباره روی اینا کار بکنم ذهنم دنبال چیز جدیدی بود دنبال دوره جدیدی بود می‌گفت که دوره 12 قدم رو بگیر یا دوره عشق و مودت رو بگیر من به خودم گفتم اگه به عمل نکردن باشه تمام دوره‌های استاد رو داشته باشم اتفاق خاصی نمی‌افته مگر اینکه عمل بکنم ولی اگر به یک آگاهی عمل بکنم مثل دوست عزیزمون که نرفتن دنبال علاقه‌اش رو نوعی شرک دونسته و اینجوری خودش رو هول داد که به سمت علاقه‌اش بره و نتیجه گرفت ؛ با همین آگاهی که درک کرد حرکت کرد و نتیجه گرفت؛ من هم باید به آگاهی‌ها عمل بکنم نه اینکه دنبال مطالب جدید باشم

    چه چیزی شما را از عمل کردن باز می‌دارد؟

    به این وضعیت عادت کردم ، نقطه امنی برام ایجاد شده ولی اشتباه فکر میکنم (این آغاز فرسایه ؛ فرسایشی که اینقدر آرومه که حواسم نیست دارم نابود میشم)

    میترسم ، وقتی دوره عزت نفس کار میکردم بر ترس بر تاریکی تا حدودی غلبه کردم و فهمیدم که از چه چیزهایی می‌ترسم ولی برای غلبه بر اون ترس‌ها کاری انجام ندادم ، فهمیدم که نظر دیگران خیلی برام مهمه ولی به صورت جدی برای کمرنگ شدنش کاری نکردم، فهمیدم که برای من رفتن توی تاریکی آسون تر از اینه که توی جمعی ارائه بدم ( با این وجود که جفتشون برام ترسناکه) حالا چرا ارائه دادن در جمع سخت تره ؟ چون نظر دیگران برام مهمه

    الان که بهتر می‌دونم ضعف هام کجان کاری نمی‌کنم

    ناامیدی ، از اینکه می‌تونم زندگی خودم رو تغییر بدم ، درگیر روز مُردگی شدن

    و اگر قرار بود امروز، همین حالا، یک قدم کوچک به سمت آن تغییر بردارید، آن قدم چه می‌توانست باشد؟

    میرم از فایل هایی که در مورد نظر دیگرانه شروع میکنم به کار کردن

    ……………………………………………………………….

    در قسمت بعدی میریم سراغ شغل

    آیا هم‌اکنون در زندگی‌تان “نشانه‌ای” وجود دارد که به شما می‌گوید زمان تغییر فرا رسیده، اما شما به دلایلی (ترس، عادت، نگرانی از نظر دیگران، یا…) از انجام آن طفره می‌روید؟آن نشانه چیست؟

    اره بی پولی ، کم شدن آرامشم ، کم شدن عزت نفس و احساس ارزشمندیم ، اضطراب ، نگرانی ،

    چه چیزی شما را از عمل کردن باز می‌دارد؟

    از یه نظر میترسم که وارد علاقه ام بشم و از یه نظر دیگه آیا من واقعا به خوانندگی و نوازندگی علاقه دارم یا فقط چون صدام خوبه و دیگران هم اینو بهم گفتن (صدات خوبه) من دوست دارم خواننده بشم یا حداقل وارد حوزه موسیقی بشم

    و اگر قرار بود امروز، همین حالا، یک قدم کوچک به سمت آن تغییر بردارید، آن قدم چه می‌توانست باشد؟

    از اونجایی که نمیدونم آیا واقعا به حوزه موسیقی علاقه دارم یا نه ، درمورد شغل هایی ماننده تنظیم کننده آهنگ ، آهنگ ساز ، خوانندگی و نوازندگی تحقیق میکنم

    و حتی مشاغل دیگه ای مثل : نویسندگی ، داستان نویسی ، فیلم کوتاه ، فیلم نامه نویس هم تحقیق میکنم

    در پناه حق

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: