این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-12.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-15 06:48:282025-11-16 18:06:33تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
وقتی این فایل رو دانلود کردم همین که اومدم گوش بدم یهو دیدم اسم عادله عزیز و سید علی خوشدل اومد و خیلی خوشحال شدم اونجایی که کامنتهای این عزیزان رو قبلاً خوندم و از بچههای فوق العاده و بینظیر این سایت هستند و چقدر عالی تونستند قدم بردارن حرکت کنند با شجاعت پیش برن مهاجرت کنند و زندگی خودشون را خلق کنند و تمام داستان زندگیشون رو تو کامنتهاشون قبلاً خوندم و خیلی خوشحال شدم که صداشون رو برای اولین بار شنیدم
چه فایل فوق العادهای واقعاً لذت بردم
به نظر من ، از اون روزی که این پروژه بینظیر تغییر رو در آغوش بگیر اومده روی سایت منم شروع کردم به دیدن شنیدن و نوشتن در موردشون و اعتراف میکنم دو تا از قسمتها خیلی تاثیرگذار بود علاوه بر اینکه اشکم رو درآورد خیلی ذهنم رو درگیر کرد که بیشتر تفکر کنم بیشتر تعمق کنم
یکیش همون فایلی بود که روزای عزیز داستان زندگی خودش رو تعریف کرد که تو لندن اتفاق افتاده بود و چقدر الهام بخش بود صحبتهای ایشون خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم تا منو به فکر فرو برد که آدم توحید و شناختن خدای خودش ، اعتماد به خداوند و شناخت تواناییهای خودش میتونه چقدر تغییر کند و چقدر زندگیش رو زیبا خلق کنه همونجوری که خودش دوست داره و میخواد مثل روزای عزیز که تو اون شرایط تک و تنها توی کشور غریب هرچی که خواست رو خلق کرد و واقعاً ایشون رو تحسین میکنم
و دومین قسمتی که خیلی تاثیرگذار بود همین قسمته که داستان سید علی عزیز ، عادله عزیز و شکیبا جان چقدر زیبا توضیح دادند
اول از سید علی عزیز شروع میکنم که چقدر الهام بخش بود برای من ، اونجا که گفتن سال 97 با فایل چگونه درآمد خود را 3 برابر کنیم آشنا شدند و تعهد دادند و امضا کردند
و بعد از دو سال و نیم به طور جدی رو خودشون کار کردند و دیدن الگوها و بدیهی کردن تونسته بودند درآمدشون را از 500 هزار تومان برسونن به 100 میلیون تومان و این یعنی 200 برابر رشد اونم از کاری که عاشقشی و لذت میبری ازش البته تو کامنت ایشون هم خوندن که ایشون قبلاً پدرشون قاری قرآن بوده و خودشونم قاری بودند ولی معانی قرآن را نمیفهمیدند و بعد که آشنا شدند مسیر زندگیشون کلاً تغییر پیدا کرد آفرین به سید علی عزیز تحسینشون میکنم خیلی عالی توضیح دادن ، بسیار زیبا صحبت میکنند صدای خیلی گرمی دارند و البته تاثیرگذار ن اولین بار بود صدای ایشون رو میشنیدم و واقعاً لذت بردم که یک جوان 28 ساله تونسته مهاجرت کنم بره دنیا رو بگرده عشقش رو پیدا کنه و همه اینا رو از وقتی که قانون رو شناخته تونسته خلق کنه ، تبریک میگم بهشون
اما خانم عادلی عزیز ، صحبتهاشون تو اول فایل حسابی منو تحت تاثیر قرار داد و اشکم در اومد ، من حدود سه سالی که توی سایت هستم کامنتهای ایشون رو بارها مطالعه کردم لذت بردم و تحسینتون کردم
ایشونم خیلی انسان تاثیرگذاری هستند مخصوصاً اول این فایل که با احساس خیلی خوب داشتن سپاسگزاری میکردن هم از استاد عزیز و هم از خداوند خیلی لذت بردم که با اون شرایط خیلی سختی که تعریف کردن تونسته بودن نتایج خیلی خوبی رو رقم بزنن عادله عزیز رو تحسین میکنم و تبریک میگم بهشون بابت نتایج خوب و شجاعتی که داشتند و تونستند قدم بردارند مهاجرت کنند و زندگی خودشون رو اونطور که دوست دارند خلق کنند آفرین به ایشون
آفرین به ایشون بابت اشعار مولانا زیبایی که توی زیبای مولانا رو که تو سایت میزارن اتفاقاً کامنت ایشون رو هم خوندم خیلی لذت بردم ، توی صحبتاشونم گفتن که با اون شرایط روحی که داشتن تونستن ، با شجاعت قدم بردارند مهاجرت کنند و زندگی خودشون رو خلق کنند آفرین به شکیبا عزیز تحسینشون میکنم و تبریک میگم بهشون
اون قسمتی که سید علی عزیز در مورد چند برابر شدن درآمدش تو دو سال و نیم و نحوه تفکرش و باورهاش نسبت به اینکه از محدودیتها باید ثروت ساخت رو چند بار طی یک ساعت گذشته گوش دادم و دوباره زدم اول دوباره گوش دادم دوباره زدم عقب دوباره گوش دادم فهمیدم که این مسیر مسیریه که اگر واقعاً عمل کنی ناامید نشی و استمرار داشته باشی و فارغ از اینکه نتایج قراره بیاد ادامه بدی قطعاً تو این مسیر درست به هرچی که آدم بخواد میتونه برسه مثالشم امیر سید علی عزیز خودمون که با این نوع تفکر و با ادامه دادن تونسته تو دو سال و نیم تونسته به اون نتایج برسه البته که الان 4 سال از این مصاحبه گذشته و قطعاً شرایط مالی ، روابط عاطفی و بقیه حوزهها چندین برابر بهتر شده و رشد کرده که از این بابت به ایشون تبریک میگم تحسینشون میکنم که الگوی فوقالعادهای هستند
هر چقدر که نتایج این دوستان رو میبینم ، این الگوها رو یواش یواش اون سیمان های ذهنم میریزه و آرام آرام باورپذیرتر میشه که میشه زندگی رو همونطور که آدم دوست داره خلق کنم چون افرادی هستند که تونستن پس شدنیه و چی از این بهتر ، خدا را سپاسگزارم بابت این الگوها و این دوستان عزیزی که تو سایت از نتایجشون مینویسن
و بازم سپاسگزارم از خانم شایسته نازنین بابت تهیه این پروژه فوق العاده و گذاشتنش رو سایت
خدایا خودت هدایتمون کن به مسیر درست که پر از شادی خوشبختی سلامتی ثروت نعمت و حال خوب باشه
سلام استادعزیزم قبل از هرچیز به خاطر قراردادن بخش نشانه های امروز من از شما و مریم خانوم عزیز بی نهایت ممنونم .استاد من با آموزش های شما درمسیری قرارگرفتم که درخواستش کرده بودم و چقدر شگفت زده می شم از این بخش نشانه های روز .
استاد من خیلی حرف برای گفتن دارم از تمام چیزهایی که از شما یاد گرفتم و انجام دادم و یه روزی تمام اونهارو برای شما و دوستان عزیز سایت تعریف خواهم کرد .استاد جان امروز دلم نیومد این کامنت رو نذارم و از تجربه شگفت انگیزم ننویسم .استاد من مدت ها بود هرچی نشانه های روزم رو می زدم انواع فایل های تمرکز بر زیبایی می اومد.و من فهمیدم که تمام تمرکزم رو روی این مورد بذارم.و انجامش دادم در حد درک و توانم از خونمون از محله از پارک از پرنده ها از درخت ها حتی لبخند دو نفر که توی خیابون می دیدم و خدارو شکر می کردم که آدمهایی رو در مسیر من قرار داده که به هم محبت می کنندو به هم عشق می ورزن و از حس خوب اون ها به همدیگه من هم شاد می شدم .استاد در این مسیر من دنبال شغلی هستم که به راحتی انجامش بدم و آزادی مکان و زمان به من بده و داشتم روانشناسی ثروت رو پیگیری می کردم .استاد جان یه روز صبح که بیدار شدم یه چیزی توی قلبم گفت قدم 5 اون روز تصمیم گرفتم به جای روانشناسی ثروت قدم 5 رو گوش بدم وقتی حیرت کردم که نشانه روزم رو که زدم قدم 5 اومد. استاد نمی دونید چه نکته هایی از این قدم شنیدم باورم نمی شد من چندین بار 12قدم رو گوش داده بودم و قدم 5 رو سریع گوش می دادم و رد می کردم و می گفتم خب اینارو که می دونم.استاد من درگیر مسائلی شده بودم که تک تک جلسات قدم 5برای من نقشه راه می کشید. تصمیم گرفتم 12قدم رو ادامه بدم و یه بازسازی مجدد روی خودم انجام بدم و چقدر این دوباره گوش دادن ها قشنگ مسیر منو هموار می کنه .من ویژگی هایی برای کسب درآمد در نظر داشتم که روانشناسی ثروت 2و3 تکلیفم رو روشن کرد و وسط این دوره بهم گفت وایسا حالا نوبت 12قدمه.و چقدر حیرت می کنم که امروز هم در نشانه امروز من اسم 12قدم اومد و در این گفتگویی که شاید بیش از 10بار شنیده بودم و هربار ازش درس گرفتم برای کارجدیدی که شروع کردم و وقتی آنوزش هاشو شروع کردم دیدم چقدر برام جذابه اما چندین بار موقع چالش هاس اونقدر خسته و سردرگم شدم که پیش خودم گفتم چه کاریه من که حقوق کارمندیمو دارم .چرا خودمو توی این فشار گذاشتم ؟!و امروز در این فایل جمله های زیادی شنیدم که انگار به من اختصاص داشت .مخصوصا اون جمله علی آقا کهدر مورد دانلود 99درصد و خسته شدن و جازدن گفت چقدر بهم انرژی داد باید دوباره بشینم و این فایل رو گوش بدم و تک تک جمله هایی که برای منه رو بنویسم و هرروز بهش نگاه کنم .و حواسم باشه که این مسیری که شروع کردم همونی هست که از خدای مهربون خواستم و او برام اجابتش کرده.پس به قول استاد من وظیفه خودم رو درست انجام می دم و خدایی که امروز ازش خواستم قلب من رو باز کنه چشمم رو بینا کنه و گوشم رو شنواکنه تا ببینم بشنوم و درک کنم آنچه که باید؛ و او منو به این فایل هدایت کردو این پیام هارو از زبان استاد عزیز و عادله جان شکیباجان و علی آقا به من گفت.من کارخود رو انجام می دم و اوهم برای من خدایی می کنه.برای همه دوستان عزیزم و استاد و خانم شایسته عزیز از خدا سلامتی شادی و ثروت روزافزون می خوام. ️️️️ارادتمندشما زهرا
سلام به بانوی فرهیخته و الهامبخش، سرکار خانم شایسته
و سلام به همهی همراهان آگاه و دوستداشتنی
خانوادهی سایت عباسمنش
تمرین این قسمت :
این فایل بر دوگانهی «تغییر آگاهانه» یا «نابود شدن زیر چرخهای جهان» تمرکز دارد. این سوال، کاربران را به سمت خودشناسی و عمل فوری سوق میدهد:«استاد در این گفتگو بر یک چالش حیاتی تأکید کردند: “قبل از اینکه جهان ما را مجبور کند، خودمان تغییر کنیم.”در کار یا زندگی شخصی شما، آن “مهارت سختی”، “تغییر رفتاری دشواری” یا “اقدام مالی چالشبرانگیزی” که به وضوح میدانید اگر آن را انجام دهید، جهشی بزرگ در زندگیتان رخ میدهد، اما به دلیل سختی آن را عقب میاندازید، کدام است؟
پاسخ : دقیقامن ناآگاهانه مجبور به تغیرشدم جایی که جهان داشت منوزیرچرخ دنده هاش له میکرد
اما روزی ازروزهای خوب تابستان سال98
خداوند دستموگرفت وراه درست رانشان داد ……
چگونه آموزههای استاد عباسمنش مسیر زندگی مرا از رنج به آگاهی تبدیل کرد؟
سالهایی که نمیدانستم چرا زندگی سخت است؛
استاد عزیزم دوستان بهشتی ام
من این نوشته را از روی یک شوق درونی مینویسم برای ادای دینی کوچک به نیرویی که زندگی مرا نجات داد:
“آگاهی”
تا قبل از سال 1398زندگی برای من فقط یک «تحمل کردن» بود.
سالها بود که با افسردگی مزمن، سردردهای میگرنی بیوقفه، اختلال خواب، نگرانی دائمی، ترسهای بیمنطق و روابط عاطفی نابسامان دستوپنجه نرم میکردم
آگاهی های که استاد به ما دادن حاصل اون ایمان عملی ایشون بوده و ما هر چقدر در سایت ایشون دور میزنیم متوجه تازه بودن و روح داشتن آگاهی ها و صحبتهای استاد میشیم.
واقعا از خداوند باید شاکر باشیم که چنین فرشته ای داریم .
امیدوارم متوجه اون اصلی که استاد روش تاکید داره بشیم و ادامه بدیم تا جایی که عمرمون صرف اینکار بشه.
وجود شما تو این سایت و کار کردن مداوم روی خودتون شکرگزاری داره .
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه شگفت انگیز پر برکت که هر گام اون ما رو یک گام به سمت خودشناسی بیشتر و توحید و ایمان و توکل و خوشبختی هدایت میکنه .
تمرین این گام
1.آن مهارت یا تغییر ضروری که از آن میترسید یا تعلل میکنید، چیست؟
اجرای توحید در عمل
2. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیشبینی میکنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش میآید)؟
جهان به خاطر تعلل در یادگیری اجرای توحید در عمل در مقطعی منو مجبور کرد که همه چی رو رها کنم و مثل یک کلاس اولی بیام و از اول الف بای توحید رو یاد بگیرم…
بحرانی که برای من پیش اومد این بود که من از دوسال پیش تصمیم گرفتم بیزنس خودم رو راه اندازی کنم و به لطف آموزش های بینظیر دوره ارزشمند دوازده قدم و روانشناسی ثروت یک و سه بیزنس خودم رو راه اندازی هم کردم و خیلی رشد خوبی داشتم از درآمد صفر به 100 میلیون رسیدن به راحتی گرفته تا پرداخت کامل بدهی ها از سلامتی عالی و بدن خوش فرم اونم فقط با یک کش 200 هزار تومانی و بدون دمبل و … گرفته تا روابط عالی و اعتبار و آزادی مالی در خرید تا آزادی زمانی و مکانی…
تا اینکه از یه جایی به بعد چندتا اتفاق همزمان با هم افتاد مثلاً بیزنسم قفل شد درآمدم دیگه رشد نکرد و گاهی ثابت و گاهی افت میکرد روابطم یه مقداری رو به سردی گذاشت
سلامتی ام تحت تأثیر قرار گرفت
و یه چندتا چک و لگد هم خوردم که حالا بماند چی بود ولی خیلی خیلی خیلی بیدارم کرد…
وقتی همه ی این اتفاقات رو گذاشتم کنارهم چیزی هایی که به ذهن ناقص من رسید این بود که برو دنبال بازاریابی و اینستاگرام رو یاد بگیر و …که بتونی اول درآمدت رو درست کنی وقتی درآمدت درست بشه خود به خود رابطه ات هم درست میشه و بقیه چیزها هم حل میشه…
خلاصه یکی دو ماه هم اینجوری خودم رو سرکار گذاشتم!!!!!!
و رفتم خیلی حرفه ای اینستاگرام رو یاد گرفتم و تولید محتوا کردم و اتفاقا عجب ادیت های خفنی هم میزدم ولی نه تنها هیچی درست نشد بلکه خراب تر هم شد…
یه شب که خیلی مستأصل بودم یاد جلسه دوم روانشناسی ثروت سه افتادم که استاد گفت آقا همه چی توحیده اول این رو توی مغزت درست کن بعد کارای دیگه ای رو انجام بده اما بازم خیلی جدی نگرفتم و نفهمیدم یعنی چی…
اونشب خوابیدم و یه خواب جالب دیدم که توی خواب خیلی واضح به من گفته شد که برگرد آقا برگرد و توی خواب زار زار گریه کردم و گفتم میخوام برگردم…
صبح که از خواب بیدار شدم ذهنم خیلی درگیر این خواب شد که یعنی چی برگرد ؟؟کجا برگردم؟به چی برگردم ؟ به کی برگردم ؟؟
یادم افتاد به سایت استاد و دکمه من را به سوی نشانه ام هدایت کن چون هزاران بار از این قسمت نتیجه گرفتم بی درنگ اومدم توی سایت و از خدا خواستم که هدایتم کنه و دقیق بهم بگه که چی میخواد بهم بگه…
زدم روی دکمه…
فایل توحید عملی قسمت 6
همونجا فهمیدم چی شد…
فایل رو گوش دادم و استاد شروع کرد به صحبت کردن یا بهتره بگم خدا شروع کرد به صحبت کردن از زبان استاد…
چه کسی مالک توست ؟
آیا توی قرآن دیدی حتی یک آیه بگه که پیامبرها چجوری درآمد داشتن؟
خونه و مسکن و خورد و خوراک شون چی بود و از کجا تامین میشد…
اما هزاران آیه داریم درباره ایمان پیامبرها درباره توکل شون…
چون همه چی توحیده تو وقتی توحید و شرک رو توی ذهنت درست کنی بقیه چیزها خود به خود درست میشه…
استاد میگه من خیلی فکر کردم به این قضیه که دلیل اصلی نتایج من چیه و به چیزی جز توحید نرسیدم…
خلاصه همه ی اون اتفاقات و اون خواب و این نشانه رو که گذاشتم کنار هم فهمیدم که من توی توحید خیلی خیلی مشکل دارم و خداروشکر میکنم که خدا الان بهم گفت که ایراد کار اینجاست شاید یکم دیرتر میگفت همه چی خراب میشد …
3. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن میگیرید؟»
برای شروع یادگیری اجرای توحید در عمل من سه تصمیم اساسی گرفتم:
تصمیم اول: هرروز اجرای توحید در عمل رو تمرین کنم در تصمیم گیری های روزانه هر تصمیمی میخوام بگیرم از خودم میپرسم این تصمیم رو از روی ترس میگیری یا ایمان ؟
مثلاً میخوام یه لباسی که دوست دارم رو بخرم یه حسی میگه بخر یه حسی میگه نخر
اگه نخرم میگم چرا نخریدی ؟
اگه جوابم این باشه که پولم کم میشه یعنی این تصمیم از روی شرک گرفته شده نه ایمان و توحید چون ایمان ندارم که اگه این لباس رو برای خودم بخرم و این پول رو خرج کنم خداوند چندبرابرش رو بهم برمیگردونه چون اون فقط رزاقه نه مشتری نه شرایط من در واقع اینطور قدرت رو از دیگران میگیرم و به خدا میدم یعنی همون توحید.
تصمیم دوم :
کل یازده فایل توحید عملی رو دانلود کردم و برای خودم یه دوره میسازم به نام دوره توحید عملی و هرروز گوش میدم و مینویسم .
تصمیم سوم:
میخوام تمام آیاتی که درباره حضرت ابراهیم هست رو پیدا کنم و بنویسم و ببینم این الگوی عالی توحیدی چطور توحید رو در زندگیش عملی میکرده ؟
بگو: خدا راست گفت بنابراین از راه و روش ابراهیم که یکتاپرست بود و از مشرکان نبود، پیروی کنید.
در واقع با این کار یکتاپرستی رو میخوام یاد بگیرم یکی از آیه هایی که درباره حضرت ابراهیم هست و خیلی جالبه آیه 260 سوره بقره اس که ابراهیم به خدا میگه میخوام بهم نشون بدی مرده ها رو چطور زنده میکنی بعد خدا بهش میگه مگه تو به من ایمان نداری؟
میگه برمنکرش لعنت چرا ایمان دارم ولی میخوام قلبم آرامش پیدا کنه…
این آیه هزارتا تکنیک و تمرین داخلش هست کل علم روانشناسی توی این آیه اومده
این آیه میتونه احساس گناه آدم رو بشوره ببره
این آیه میتونه نحوه درخواست کردن از خدا رو یاد بده
این آیه میتونه موجب شکستن یکسری تابوها توی ذهن آدم درباره خدا بشه…
خیلی شخصیت جالبی داره حضرت ابراهیم…
خداروشکر انشالله همه ی بچه های این سایت به هر آرزویی که دارن برسن.
سلام خدمت دوست عزیز همفرکانسی ممنونم از کامنت خوبتون که اشک رو روی صورتم جاری کرد.
من امروز مردد بودم بین شروع یه فایلی از دوره ای با فایل های توحید عملی که دانلود کردم و توی یه پوشه در گوشیم قرار دادم و نمیدونستم از کدوم شروع کنم، کامنت الان شما رو نشانه دیدم و میخوام با فایل های توحید عملی شروع کنم و این ایده رو هم بهم دادید که تمامشون رو تبدیل به یک فایل خلاصه و به شکل یه دوره در بیارم و بارها گوشش بدم، چقدر نکته ای که در مورد ابراهیم ع گفتید برام آگاهی بخش بود من از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم، حضرت ابراهیم علاوه بر اینکه یه الگوی توحیدی هست واقعا میشه ازش احساس لیاقت رو یاد گرفت من بارها شده قلبم گفته از خدا نشانه بخواه ازش بخواه ایمانت رو قوی کنه بهت آرامش و اطمینان قلبی بده اما احساس عدم لیاقت و برچسب هایی مثل اینکه مگه ایمان نداری به خداوند مگه شک داری که نشانه میخوای مگه فلان و بهمان… و اینقدر کمالگرایی باعث شده به خودم سخت بگیرم که اصلا حواسم نبوده که درسته ساید من داشتن ایمانه اما همونم باید خدا کمک کنه وگرنه ما به تنهایی قادر نیستیم یه آیه هست توی قرآن خیلی دوسش دارم نحل 127: میگه صبر کن و صبر تو جز (به توفیق) الله نیست…
بازم ممنونم از کامنت زیباتون، در پناه الله یکتا موفق باشید.
خیلی ممنونم بابت پیام پر مهر تون که از دل اومد و بر جان نشست…
تردید شما برای گوش دادن فایل ها و هدایت تون به کامنت من من رو یاد این آیه انداخت
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
پس شر و خیر اش را به او الهام کرد
و ایمانم قوی تر شد که خدا حتی برای گوش دادن به فایل هم بهت کمک میکنه پس چرا همیشه و همه جا و درباره همه چیز ازش کمک نگیرم به قول استاد خداوند عاشقانه میخواد بهت کمک کنه این تو هستی که باید بهش اجازه بدی که بهت کمک کنه …
انتهای کامنت نوشتید برای داشتن ایمان هم همونم خدا باید کمک کنه وگرنه ما به تنهایی قادر نیستیم…
این نوشته شما با خوابی که دیدم و هدایتی که بعد از بیداری درباره اون خواب شدم منو هدایت کرد به یکی از ترمزهای اساسی زندگیم…
این روزها زندگی من در خط سیر عجیبی طی میشه یعنی توی خواب خیلی بهم الهام میشه و اتفاقات روزهای بعد زندگیم طوری میفته که به اون خواب ربط داره و در نهایت همه ی اینا با هم باعث میشه من یه هدایتی رو بفهمم یا یه ترمزی رو پیدا کنم …
به نظرم روش جذابیه خداروشکر…
یکی از کجا فهمی های من از قانون درباره برداشتن قدم اول هست
که خداوند از طریق خواب دیشب و هدایت امروز صبح و در جمله آخر کامنت شما منو متوجه این کج فهمی کرد
من همیشه اینطور فکر میکردم که خدا خودش رو کشیده کنار و میگه خوب تو قدم اول رو بردار از قدم دوم به بعد با من
بعد من از اونجایی که دچار کج فهمی شده بودم و نمیدونستم قدم اول چیه همیشه این برداشتن قدم اول رو به تعویق مینداختم و در نتیجه اون چیزی که میخواستم اتفاق نمیافتاد…
تا اینکه از طریق خواب و هدایت و کامنت شما متوجه شدم بابا همون قدم اول هم خودش باید بگه که چیکار کنی یعنی ایده اش با خداست تو فقط باید انجامش بدی …
توی دوره دوازده قدم هم استاد میگه خواسته من مهاجرت بود اما اتفاق نمیافتاد تا اینکه یه شب که استاد در دبی بود و داشت پیاده روی میکرد و از خدا سوال میپرسید که خدایا بهم بگو قدم اول چیه برای مهاجرت من باید چکار کنم ؟
و خدا بهش میگه دفترهای تهران و کرج و اصفهان رو جمع کن و استاد این قدم اول رو برمیداره قدم اولی که خود خدا ایده اش رو داد…
همه چی با خودشه حتی قدم اول اون میگه و تو باید عمل کنی…
به جا آورد که امروز می توانم به زیبایی ، هدیه هر لحظه با تو بودن
را تجربه کنم و آنقدر پی به
ارزشمند یِ خود ببرم تا
برای همیشه داشتنت ،
از تمام قید و بندها خود رارها کنم و در آغوش امن تو به زندگیم با عشق ادامه دهم …
سلام به استاد گرانقدرم ومریم بانوی عزیزم
و همه دوستانم در اینمسیر زیبا و سراسر عشق و آرامش
چقدر آگاه بودن و آگاه زیستن فوقالعاده است اینکه در این مسیر برای رشد و تعالی خود از تمام نسبت ها، رها شوی و تنها و تنها به
معبودت تکیه کنی و برگردی به اصل خویش به منحصر بودنِ خودت
به ارزشمندیت نزد پروردگاری که از روح خودش در تو دمید تا زیبا زندگی کنی و آگاهانه مسیر خداشناسی را پیدا کرده و فقط در همین مسیر با هدایت هایش گام برداری .
عجب گذشته ای پشت سرگذاشتم که
شد راهنمای بیداریِ لحظه لحظه امروزم در این مسیر جادویی .
روزی فکرش را می کردم که
فرسنگ هادور شوم از خانواده خودم ،از فامیل ،دوست و آشنا و همه فقط خاطره بشوند ،
آن هم به خاطر اینکه دیگر در آرامش زندگی کنم و معنای واقعی بودنم را در این جهانِ زیبا ، آگاهانه درک کنم ،
شجاعت،جسارت و شهامتی که این مکان مقدس و استاد توحیدی اش به من داد ،چنان نور امیدی در قلبم روشن کرد که آرام آرام تمام
تاریکی های گذشته را نابود کرد و کم کم توانستم در کنار فایل های
بی نظیرو
با دوره ارزشمند دوازده قدم که هر قدم نور بود و نور بود و عشق و آگاهی و من تمام لحظاتم شده بود گوش جان سپردن به کلام های
تاثیر گذار استاد تغییراتِ خودم را ببینم و معلوم بود که نتیجه هم این شود که خداوند برایت معجزه بیافریند و روز به روز وجودت را لبریز از آرامش و احساس خوب کند و قشنگ یک دنیای جدید را پیشِ رویت ببینی ،دنیایی که دیگر خودت هستی و خدای مهربانی که همه جوره حمایتت می کند چون
بهانه نمی آوری که پدرم فلان و مادرم فلان کرد در حقّم و خواهرها و برادرها و…..
من دنیای جدید و زیبای خودم را داشتم که
می توانستم هر طور دلم می خواست آگاهانه آن را با چیزهای خداپسندانه ،زینت ببخشم
با رعایت قوانین الهی ،با ایمان و اعتماد و عمل به آگاهی هایی که همه نور شدند در زندگیم ،
من خدا را داشتم و او برایم کافیه کافی بود .
مادرم چشم از جهان فروبست ،خیلی ها متولد شدند و خیلی ها رفتند اما
من عهدم با خدایم محکمتر از این صحبت ها بود چون به اندازه کافی
سالها با آنها زندگی کرده بودم و با تمام تاروپودم زخم های روحی که از تمام رفتارها و برخوردهایشان دیده بودم ، ،بر وجودم احساس می کردم.
زمان ،زمانِ مهاجرت بود هر کسی به طریقی مهاجرت می کند و من هم از
تمام گذشته ام ،مهاجرت کردم باید
برای خودم ارزشمند می شدم ،عاشق خودم
می شدم تا بتوانم رهایی و آزادی را با تمام وجودم احساس کنم
تا بتوانم خود خالقِ هر لحظه زیبای زندگیم باشم و خداوند تمام آنچه را که می خواستم در این مسیر برایم مهیا کرده بود تنها مسیری که فقط به جلو آمدم با عشق باشعف و شورو شوق
چون زمانی ، تمام زندگیم از صفر شروع کردن بود و بی حاصل اما
اینجا هر قدمش برلیم دروازه ای رو به بهشت بود .
باید عاشق تغییر می شدم تادر هر زمینه ای بتوانم رشدوپیشرفتم را ببینم و مولانا چه زیبا می سراید:
ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش
در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش
هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند
خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش
حس فانی میدهند و عشق فانی میخرند
زین دو جوی خشک بگذر
جویبار خویش باش
میکشندت دست
دست این دوستان تا نیستی
دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش
این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند
پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش
با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش
از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش
رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور
غره آن روی بین و هوشیار خویش باش
باید بگذریم از خیلی چیزهایی که یک عمر باعث شدند طعم شیرین با خدا بودن را درک نکنیم ،همه از خدا
می گفتند اما در عمل مشرکِ به تمام معنا و
امروز اگر می خواهم واقعا با راه و رسم خداوند زندگی کنم ، باید دست از توجیح و بهانه بردارم که آخ بابامه
آخ مادرمه،خواهر و برادرمه و خیلی مواردی که جز شرک چیزی نیست و نخواهد بود ….
من باید در مسیری قدم بردارم ، زندگی کنم و با کسانی باشم که فقط رشدوپیشرفت خود را در رفتار،گفتار،عملکردهایم ببینم و در کل یک زندگی بر پایه ایمان به خداوند را هرلحظه تجربه کنم ،
ایمانی که هیچ رفتار و کلام ومقام و برخوردی
نمی تواند آن را متزلزل کند
تو هستی و خداوند و عجب
ترکیب جادویی …..
در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و در نور هدایت های الهی بدرخشید.
بعد از خوابی عالی به لطف خداوند بیدار شدم و گفتم خدای قشنگ و دلبرم ،آمده ام تا بریم سایت نورانی و با کلماتِ قشنگت که بر ذهن و قلبم جاری می کنی برای این خانم زیبا روی و زیبا سیرت بنویسیم
و حالش رو ببریم .
از صمیم قلبم که لبریز از حالِ عالی هستم ،برایت با عشق
می نویسم حالِ دلم تقدیمت
عزیزجان تا مجدد خود را لبریز کنم ،مگر
می شود با این اساتید و دوستانِ گلم و این همه انرژی مثبت و حالِ خوب و
موفقیت های خوشگل
خوشگلشون ،زندگیه من غرق شادی ،لذّت و شکرگزاری نباشد،
بخدا که اینجا خودِ خودِ بهشت است و هرکسی متعهد تر و عملگرا تر ،زندگیش بهشتی تر
اذان هم شد و می بینی عزیزم
خدا به وقت قشنگ و شیک میاد میشنه تو قلبت واااای چقدر حالم خوبه
اون عکس من رو دیدیدعزیز، الان کم سن و سال ترررررم خخخخخخ
چقدر خوشحالم برای کانال های دوستانِ قشنگم و
زیبایی هایی که از خود جاری می کنند و من هم کلی ذوق و شوقشون رو دارم و منتظرم که
افتتاحیه کانال خوشگل شما رو هم ببینما جانِ دل .
خلاصه که خیلی مخلصیم خانم جذّاب دوست داشتنی
دوچرخه سوار ،شناگر ،خانه دار منظم با کلی خصلت های عالی و خدایی و وجود دخترانِ یکی از یکی بی نظیرتر که مفتخرم
کامنت های زیبای آنها رو با عشق بخوانم و کلی
خوشحال تر باشم ،کلا دیدن
موفقیت ها و رسیدن به خواسته های دوستانم مایه مباهات است و خداوندی که حسابی هوایمان را همه جوره دارد .
عزیزجانم امیدوارم در کنار آقای زمانیِ بزرگوار هر لحظه شاد،سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و در نور هدایت الهی بدرخشید، عشق بهتون
از نقطه ای زیبا بر روی اینکره
لبریز از فراوانی و زیبایی برایت عشق و بوس می فرستم به آن نقطه زیبای دیگر که شما حضور دارید ،عاشقتم ممنون بابت کامنتی که لطف کردید و برایم با انگشتان دستان مهربونتون نوشتید و من
به نظر من اساسی ترین عامل برای تغییر گذشته از اینکه باید آمادگی تغییر از درون به وجود بیاد،محیط هست،
اگر محیط محیطی باشد پر از تنش و پر از ارتعاش منفی و پر از استرس تغییری به وجود نمیاد؛
پس در اولین قدم اگر محیط محیطی نباشد که بتوان در آن شروع به خودسازی کنیم باید محیط رو تغییر بدهیم!
فرقی هم ندارد دختر باشی و مجرد در خانه پدری مثل شکیبا و عادله!
یا پسر باشی و مجرد مثل استاد عباسمنش و در خانه پدری باشی!
یا مثل پیامبر و اصحابش که مهاجرت کردند؛
باید بتوانی یک محیط ایمن و آرام جهت خودسازی برای خودت پیدا کنی چون ما نمیتوانیم شرایط بیرونی رو عوض کنیم
درست است که ما باید اول خودمان را تغییر بدهیم تا اطرافیانمان تغییر کنند اما شما شرایط عادله و شکیبا را در نظر بگیرید آنوقت میفهمی که باید شجاعت داشته باشی و نگران حرف ها و حدیث ها نباشی و مکانت را تغییر میدهی،
البته باید آمادگی تغییر هم باشه خیلی ها هم بودند شرایط بد محیطی داشتند ولی بعد از اینکه محیط را ترک کردند و به یک مکان دیگر رفتند شرایط بد و بدتر را تجربه کردند و حتی دست به اعتیاد زدند یعنی باید با تمام وجود بخواهی که تغییر بکنی نه اینکه فقط محیط را ترک کنی؛
آیه 97 سوره مبارکه نساء:
«قطعاًکسانی که بر خویش ستم کردندفرشتگان آنها را قبض روح میکنند،به آنها میگویند:آیا زمین خدا وسیع و پهناور نبود تا درآن مهاجرت کنید؟!پس جایگاهشان دوزخ است و بد جایگاهی است.»
واقعاًهمه ما باید قدر این شرایط و این سایت را بدانیم که افرادی با سنین خیلی کم میان و نتایج خیلی فوق العاده میگرند و این نشون میده که این سایت چقدر پتانسیل بالایی برای رشد و پیشرفت در همه زمینه ها داره و فقط صرفاً موفقیت در مسایل مالی نیست در همه زمینه ها امکان رشد هست؛
خدایا شکرت به خاطر بودن در این سایت و درمیان اینهمه انسان موفق و با اراده؛
اینکه شما میگید اگر محیط محیطی باشد پر از تنش و پر از ارتعاش منفی و پر از استرس تغییری به وجود نمیاد با توجه به فایلهای استاد که گوش کردم و زندگی خودم برخلاف این جمله هست چون استاد خودشون گفتن که زمانی ما از درون تغییر کنیم شرایط بیرونی ما هم تغییر میکنه و اطرافیان ما هم عوض میشن و دقیقا توی زندگی خودم هم این اتفاق افتاد. من زمانی که توی خونه پدرم بودم شروع کردم به تغییر از درون و اصلا کاری به محیط خانوادم و باورهاشون نداشتم و تمرکزم فقط روی خودم بود. حتی گاهی که میدیدم که داره باورهاشون روم اثر میذاره سعی می کردم به هر طریقی شده کانون توجهم رو کنترل کنم و نزارم باورهاشون وارد ذهنم بشه. که در نهایت قانون هم جواب داد و خود جهان شرایطی رو فراهم کرد که به راحتی و بدون اینکه من حتی بخوام و تلاشی کنم جهان محل زندگی منو عوض کرد و برای مدتی منو به یک شهر دیگه برد و بعدش هم که به شهر خودمون برگشتم شرایطی فراهم شد که برای خودم خونه و زندگی داشتم و دیگه به خونه پدرم باز نگشتم و همهی این اتفاقات عالی به این علت افتاد که من از درون تغییر کردم و هیچ وقت باور نکردم که شرایط بیرونی روی من اثر میذاره و خودم رو خالق زندگی خودم دونستم و قدرت بدست خداوند دادم. در پناه خدای فراوانیها شاد و پیروز باشید.
اگر دقت کرده باشید من هم گفتم باید خودمان دست به تغییر بزنیم .منظور من این بود که ما از تغییر دیگران ناتوان هستیم.اگر شما زندگی استاد را توجه کرده باشید و از زبان خود استاد که به خاطر تضادهایی که در محیط خانه که باهاش برخورد کرده بود تصمیم می گیره که از خانه بزنه بیرون و بعدش هم کسب و کار خودش رو راه اندازی کنه و بعدش هم به بندر عباس مهاجرت کنه،منظور من بیشتر مهاجرت بود نه فرار از خانه؛
به قول استاد ما از تغییر دیگران ناتوانیم ؛ما میتوانیم روی خودمون کار کنیم و جهان شرایط را جوری برای ما آسان می کنه که ما رو از محیط قبلی به یک محیط بهتر هدایت می کنه؛
در مورد شکیبا و عادله هم همین طور بود آنها وقتی تصمیم جدی برای تغییر گرفتند جهان هم شرایط را برای آنها آسانتر کرد؛
این که ما در محیطی که پر از تنش باشه بتونیم تحمل کنیم باید مثل استاد عباسمنش خیلی قوی باشیم و خوب روی خودمون کار کرده باشیم تا بتوانیم با کار کردن روی خودمون اطرافیانمان تغییر کنند!!
اما اگر کسی مدت کمی روی خودش کار کرده باشد ونتواند به خوبی کنترل ذهن کند آنوقت تحمل کردن کار سختی هست؛
باسلام .لذت بردم از ابن دیدگاه شما .ودرک شما از قوانین .و توضیحات بسیار قشنگ و بجای شما ..منم ایمان دارم اگر کسی واقعا بخواد تغیر کنه این سابت بسیار غنی هست بسیار انرژی سایت بالاس و حضور استاد
دلگرم کننده .و ما میتوانیم همیشه لحظات خوب ومغید رو تو سایت بگذرونیم .و روی باورهای ما تاثیر سازنده داره بودن تو این سابت …بخدا اگر ما درگیر این سایت و آموزه های استاد باشیم داربم در روند تکاملی
از پاسخ و دیدگاه خانم هروی عزیز بسیار سپاسگذارم؛ از اینکه وقت می گذارید و دیدگاه های دوستان را میخوانید و تفکر میکنید و هم باعث رشد خودتون و و هم دیگران میشوید؛
این باعث افتخار هست که افردی که داخل این سایت هستند بهترین ها هستند و این همش کار خدا هست که افرادی که به این سایت می آیند از کیفیت بالایی از لحاظ درک قوانین برخوردارند!
و این از کیفیت و محتوای کامنت هایی که می نویسند کاملاًمعلوم هست!
برای شما دوست بهشتی آرزوی موفقیت وثروت دارم؛
امیدوارم همیشه قدردان این سایت و آگاهی های ارزشمندش باشیم و همیشه ثابت قدم باشیم…
🟣 « فهمیدم اگه امروز آلمانی یاد نگیرم، فردا مجبورم… داستان یه تعلل خطرناک»
به نام خدایِ مهربـــــونِ مهربون .
والا همیشه تو زندگی یه نقطه ای هست که آدم میدونه باید تغییر کنه، اما همونقدرکه میدونه، همونقدر هم خودش رو میزنه به اون راه. منم تو همین مرحله گیر کردم. ماه ها بود یه موضوعی یه گوشه ذهنم جا خوش کرده بود: اینکه یه روزی تو سوییس زندگی میکنم. نه برا کار. اصلا برای کار نه. ثروت سازی رو در هر حالتی بلدم. برای آرامش مضاعف، برای هوایی که با هر نفسش حس میکنی قدم زدنات تومسیر درسته، برای اینکه زندگیت یه کم «نظم نوین» بگیره و قلبت یه کم «آرامش کوهستانی» ، برای شروعِ مجدد تجربه های جدید .
اما یه سد جلو این تصمیم وایستاده : زبان آلمانی.
زبون اکثریت مردم سوییس. زبون تابلوهای خیابون. زبون آدمهایی که قرار بود همسایه هام باشن. زبونی که خیلی ها میگن مثل یه کوه پر از صخره های گلوگیر وعجیب غریبه: نه به سختی فرانسوی، ولی قطعا سخت تر از زبان ایتالیایی و اسپانیایی. مخصوصاً برای ما فارسی زبونها که نه به اون لهجه های تو حلقی عادت داریم، نه اون جمله های کشدار که انگار تا آخر کوچه ادامه دارن.
من همه اینارو میدونستم. امادانستن باعمل کردن زمین تا آسمون فرق داره.
□ داستان از کجا شروع شد؟
داشتم پیاده روی همیشگیم رو میرفتم. همون مسیرهایی که همیشه تبدیل میشن به گفتگوی من وخـــــدا. هنوز چند قدم نرفته بودم که یه فکر مثل یه سیلی آروم ولی آب نکشیده، نشست رو صورتم:
«محسن… داری از چـــــی فـــــرار میکنی؟»
واقعا؟ از آلمانی!
نه اینکه واقعا نتونم یادش بگیرم. نه. من آدمی نیستم که از یادگیری بترسه. از تغییر هم نمیترسم. من از اجبـــــار بدم میاد. اینکه کفتر جَلد هیچ چیزی نمیشم و فقط باید بال بگیرم و آزادی م رو داشته باشم ، گاهی مثل اینجا برام درسر میشه. از اینکه یه روزمجبوربشم کاری رو یاد بگیرم چون چاره ای دیگه ندارم؛ نه از روی عشق، نه از روی انتخاب.
این همون جمله ای بود که مدام تو سرم میچرخید:
“تغییر اجباری یا تغییر آگـــــاهـــــانه؟”
اگه خودم الان انتخاب نکنم، دنیا بعدهامجبورم میکنه. و تجربه نشون داده دنیا هیچوقت با مهربونی مجبور نمیکنه.
□ چرا آلمانی برام سخت بود؟
یه کم رو راست باشیم ؟؟ آلمانی برای ما فارسی زبونها ساده نیست. چند سال پیش دانشگاه زوریخ یه تحقیقی منتشر کرد که توش نشون داده بود فارسی زبونها تو بین ده ملیتی که آلمانی یادمیگیرن، جزو سه گروهی هستن که بیشترین چالش رو با “تلفظ” و ” جمله های طولانی” دارن. این تحقیق میگفت مغز ما عادت نداره تا آخر جمله صبر کنه تا فعل بیاد. همین باعث میشه آلمانی برا ما مثل یه معمای بلند و پیچیده جلوه کنه ==>> متاسفانه من این چیزارو میدونستم و همینم باعث میشدناخودآگاه از شروعش فرار کنم؛ نه مستقیم. با بهونه های قشنگ ‼️:
— «وقت نیست.»
— «فعلا یه چیزای دیگه اولویت داره.»
— «سوییس که فرار نمیکنه!» (اون استیکر Oops )
— «بعدا با تمرکز میخونم…»
و البته بهونه ابدی:
— «امروز حسش نیست.»
اما تهش یه حقیقت آروم آروم ازپشت کوههای ذهنم بیرون اومد:
من داشتم تعلل میکردم چون یادگیری آلمانی یعنی شروع یه مرحله جدید از زندگیم. ==>>> آدم همیشه ازشروع میترسه، نه از سختی.
□ یه اتفاق همه چیز رو تکون داد
یه شب با یکی از دوستام که چند ساله سوییس زندگی میکنه صحبت میکردم. وسط حرفاش زدزیرخنده و گفت:
«محسن، اینجا اگه زبان ندونی، نه میتونی مث آدم خونه بگیری، نه میتونی ارتباط بسازی، نه حتی میتونی با یه آدم مُسن تو صف فروشگاههای میگروس حرف بزنی. میدونی مردم سوییس چقدر به زبان و فرهنگ حساسن؟»
بعد خنده ش خوابید، جدی شد:
○ «تو قراره زندگی کنی… نه توریست باشی.»
این جمله مثل یه چکـــــش خـــــورد تو سرم.
همونجا فهمیدم من هنوز با واقعیت روبه رو نشدم ؛ فقط داشتم نسخه کارت پستالی زندگی در سوییس رو میدیدم، نه مسئولیتهای واقعیش رو.
□ اگه امروز یاد نگیری… فردا دنیا مجبورت میکنه
من همیشه به این اصل اعتقاد داشتم:
دنیا قبل ازاینکه مجبور کنه، نشونه میده. اگه نگیری و گیج بزنی، ضربه میزنه. ==>> آلمانی نشونه بود. نه ضربه.
اما اگه امروز شروع نمیکردم، آینده چطورمجبورم میکرد؟
کاملا واضح بگم:
1. ممکن بود برم سوییس اما نتونم باهمسایه م ساده حرف بزنم و اونجوری که میخوام به دلم نشینه و طرد بشم یا طرد کنم.
2. فرمهای بانکی، اقامتی، بیمه ای رو با راندمان بالا نفهمم.
3. برای هرکار کوچیکی آویزون اَپ های ترجمه باشم.
4. نتونم دوست واقعی پیدا کنم.
5. نتونم منظورمو درست منتقل کنم واحترام لازم فرهنگی رو بگیرم.
بدتر از همه: ممکن بود حس کنم مثل یه جزیره تک افتاده م
برای آدمی که عاشق ارتباط باطبیعت، مردم و جهان بیرونه، این بدترین شکنجه است ===>>> یعنی اگه الان با عشق یادش نگیرم، فردا باید با استرس، فشار، نیاز و اجبار یاد بگیرم.
و من خوب میدونم:
چیزی که با فشار یاد میگیری، مثل چیزی که باعشق شروعش کردی نیست.
چند روزبعد دوباره همون مسیر پیاده روی رو میرفتم. خورشید داشت غروب میکرد. همونجا، وسط مسیر، وایستادم.
نه از خستگی => از آگاهی.
فهمیدم دارم با زندگیم اشتبـــــاه معاملـــــه میکنم.
دارم امروز روخرج فردایی میکنم که شاید با تنش بیاد.
زیرلب گفتم: «محسن… اگه سوییس بخشی از مسیرته، زبانشم بخشـــــی از رشدتــــــــــه. ازش فرار نـــــکن.»
همونجا تصمیم گرفتم تعلل روتبدیل کنم به یه “شروع آروم ولی جدی” .
● نه شروع انفجاری.
● نه پنج ساعت مطالعه روزانه.
● نه برنامه های عجیب.
فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِیلاً / پس صبر کن، صبری زیبا.
فقط یه تصمیم ساده: هر روز 30 دقیقه آلمانی. بدون بهونه. نه بیشتر. نه کمتر. میدونستم که یادگیری کوتاه اما پیوسته، سه برابر اثرگذارتر ازیادگیری فشرده و مقطعیه ==>> منم همینو گذاشتم اصل کارم.
□ چطور ترسم شد انگیزه؟
عجیبه ولی واقعیت ِ :
تا وقتی شروع نکردی، سخت ترین چیز دنیاست. اماوقتی قدم اول رو برداری، میبینی اصلا اونطوری نبود.
بعد دو هفته دیدم جمله های بلند آلمانی اونقدرام ترسناک نیستن. بعد یه ماه گوشم تاحدی کم کم عادت کرد. بعد دو ماه دیدم آلمانی کوه نیست؛ مسیر کوهستانیه. سخـــــت هست، اما شدنی ==> و عجیب اینجاست که همون سختیش کم کم شده لذتش.
□ دنیا چطور رفتار با آدمی که خودش شروع کرده روعوض میکنه؟
وقتی تو خودت تصمیم میگیری تغییر کنی، انگار دنیا هم باهات راه میاد. یه دفعه پادکستهای خوب زبان پیدا میکنی. دوستایی که آلمانی بلدن سر و کله شون پیدا میشه. ازاشتباه کردن نمیترسی. کنجکاوتر میشی.
و اول بار میفهمی زبان یه فشار نیست، یه ابزار برای رشدته.
□ سه سوال و جوابهای من
1. مهارت ضروری که ازش میترسیدم چی بود؟
یادگیری زبان آلمانی. زبانی که میدونستم برای آینده م ضروریه ولی سختیش باعث میشد تعلل کنم.
2. اگه امروز انجامش ندم دنیا چطور مجبورم میکنه؟
با انزوا، سردرگمی، عدم ارتباط، محدودیت اجتماعی وفشارهای زندگی روزمره. یعنی اگه امروز با اختیار یاد نگیرم، فردا مجبور میشم با اجباریاد بگیرم.
3. تصمیم جدی الان چیه؟
تعهد به یادگیری روزانه:
30 دقیقه آلمانی هرروز. بدون توقف. بدون بهونه.
□ حرف آخر
گاهی زندگی همونجایی بهم سیلی میزنه که فکرمیکردم امن ترین نقطه ست…
اما فهمیدم اگه قبل از اون سیلی خودم بیدار بشم، دنیا باهام مهربون تر رفتارمیکنه.
آلمانی برای من فقط یک زبان نیست => یک قدم آگاهانه ست برای ساختن آینده ای که میخوام با انتخاب خودم بعد از انگلیسی ،واردش بشم، نه با اجبار.
~~~~`
محسن ؛؛؛ با قدمهایی که آگاهانه درمسیر زندگی برمیدارم،
با قلبی که از ترس عبور کرده وچشمهایی که به نور دوخته شده،
میروم…
همراه با دنیا و در همجهتی باخویشی که تکه ای از اوست.
بالاخره اون برادر بزرگی که لایقش بودم رو خدا بهم داد و الان دارمش
خیلی دوست دارم داداش محسن و با اینکه فعالیتم کمرنگ شده ولی همیشه در قلب و یاد من هستی مثل دیشب :
خدمت حاجی عزیزمون عارضم که بنده دیشب در یک حرکت بسیار الهامی و هدایتی و معجزه گونه در محضر تنی چند از دوستان بهشتی ام بودم : فاطمه جانم هلیسا جانم محمد حسن جانم مامانِ فاطمه جانم حتی پدرشون رودیدم ، خانم سلیمی ( مامان فاطمه ، مامان توحیدی ام ) و سعیده جانم ( رضایی) و ترانه جانم و جیگر جمع نواااااااااااا ( که از اونجا که آجی فاطمه غذای مورد علاقه منو درست کرده بودن ماهی کباب شده این شد که نوا جان در دنیای فیزیکی الان به سر میبرن و گرنه احتمال خوردن طفل توسط اینجانب به شدت بالا بود ).
سلام
سلام
سلام
سلام
یعنی نمیتونم بهت بگم این جمع بهشتی و این ساعات بهشتی چقدر دلچسب و لذت بخش بود .
نمی تونم بگم
من از صبحش بیرون بودم در حال خرید و عشق بازی و کار و خدمت به مامانم و عزیز دلم هم توی قلبم و ذهنم ( این عضو جدیده دیگه داداش محسن ، از این به بعد در کامنتهای من حضور دارن قوربونش برم :)))))))
بعد حول و حوش عصر تلفن از بهشت داشتم که دعوتی پاشو بیا …. بیا دختر پاشو بیا
در اوج شلوغی و خریدهای زیاد و کارهای روی غلتک انجام شده یعنی دقیقا روی دوش خدا دیگه ، این تلفن رو دریافت کردم.
جمع دوستان تهرانی و کرجی …. خونه گرم و باصفای داداش رسول که متاسفانه خودشون تشریف نداشتن ، دو تا مامان توحیدی که بهم می گفتن هوای مامان خودت رو داشته باش، خواهرای قشنگتر از برگ گل فاطمه و سعیده ؛ و جوجه هاشون ……
مگه اینجا بهشت نیست ؟ آقا شما بگو! تازه غذای مورد علاقه ام هم بود که صبح در ستاره قطبی درخواست کرده بودم
من یه شب بهشتی رو پشت سر گذاشتم و ذکر خیر شما و بقیه دوستان هم بود.
اونقدر حرف داشتیم اونقدر حرف داشتیم که حد نداشت .
( محسن داخل پرانتز اونقدر هم من خوردم که آبروی خودم رو بردم هههههههه )
نکته مهم ماجرا این بود :
دفعه اول بود که من این گروه رو می دیدم ولی به خدا قسم که انگار مرتبه هزارم بود از بس که دیدارهای فرکانسی و متافیزیکی داشتیم.
معجزات خدا و حضور خدا در زندگی من در روز 28 آبان 1404 تمام نشدنی بودن . تمام نشدنی . البته کلا سال 1404 برای من به این شکل گذشت و داره میگذره .اگه بهت بگم همین چند روزه چقدر من عشق رو به شکل گل و پول دریافت کردم از بنده های خدا باورت شاید نشه .
داشتیم با رفقا صحبت می کردیم که عامل اصلی اینهمه نتیجه تو دستت چیه لیلی ؟ و هر عزیزی نظری دادن و من گفتم : هدایت خداست
عشق خداست حضور خداست مهربانی خداست .
وااااای داداش محسن چقدرم لباس زیبا که نیاز داشتم ، هنر دست بافنده یکی از مامان های توحیدی جمع تهیه کردم. یعنی دیروز و دیشب دقیقا برای من هلو بپر تو گلو بود .هههههه
اینجاست که میگن خدایا از شکرگذاری تو عاجزم.
دیگه چی بنویسم آخه . تمومی نداره که .
دلم برای بغل تک تکشون تنگ شده.
و هلیسا و خدای هلیسا سر منشا این اتصال عاشقانه و بهشتی ست . چون من سال گذشته بواسطه حضور هلیسا در برنامه کاری ام با فاطمه جانم وصل شدم و دیگه همینطور به بقیه .
و اما شما محسن توحیدی که حضورت کامنتهات برای من موتور سوخت پروازم بودن و هستن به مدارهای بالاتر و الانم که یکی دیگه از مباحث مورد علاقه منو گفتی : یادگیری زبان های خارجی
داداش محسن من فعلا یه امتحان آیلتس بدم و در انگلیسی مهارت بیشتری کسب کنم تا بلکه خدا هدایتم کرد در سفرهای خارجه پیش روم ، شما رو زیارت کردم . والا …. برای اون مگه کاری داره ؟ اونکه داره دونه دونه درخواستهای منو اجابت می کنه ………
عزیزدلم احساس و نظرت رو که در کامنت جلسه 24 هم جهت با عشق گفتی راجع به یادگیری زبان خیلییییییییییییییی دوست داشتم چون دقیقا احساس و نظر خودم هم هست.یکی از وقتهایی که مومنتوم مثبت من خیلی برقراره زمانی ست که در حال مطالعه و یادگیری زبان هستم
همونطور که دیشب دلم نمی اومد پام رو از خونه داداش رسول بیرون بذارم و دلم می خواست ساعتهای بیشتری اونجا بمونم ، الانم دلم نمیخواد از صفحه چت کامنت داداشم خارج بشم .
اما کارهای دیگه ام منتظرن و من امروز از خدا خواستم به وقتم برکتی بده تا کامنتی بنویسم و بخونم هم که شکرش محقق شد .
خدایا عاشقتم همیشه تا ابدددددددددددددددد
میدونم تو منو بیشتر دوست داری تا من تو رو و گرنه این فرشته هات رو سر راه من نمی ذاشتی .
بوس به کله ات و به تک تک انگشتات که می نویسی خوش قلب خوش فکر من
دوست دارم.
به امیددیدار روی ماهت در زمان و مکان الهی ( درخواست چایی آتیشی میدم برای این ملاقات . دوست داری عزیزم ؟)
استاد عباس منش
استاد شایسته
می بینید که چقدر تغییر در ماها بوجود آوردید می بینید ؟
درخواست دادیم همه دیدارمون با شما هم اتفاق بیفته در پارادایس
سلام خواهر پر انرژی و باوفای من . از همون نزدیکی خودت بهت سلام میکنم . دلمو میگما ، نه جسمم… نزدیکای باغ سیب مهرشهر .
اما خب بالاخره این جسم و جان ها هم بالاخره یه روز چشم تو چشم هم میشن . یا از مترو ورداورد تازه شروع میشه… یا از جایی که هواپیما فرودگاه امام رو ترک میکنه. دارم مینویسم از کنار درخت باران؛ درختی شبیه چتر و تاجی به اندازه بالهای هواپیما که موقع بارش باران میخوابد و سالی 44 میلیارد تومان درآمد دارد. گرفتی یا نه خواهر باهوشم؟
سلام میکنم به فاطمه خانم مادر معنوی همه مون ، اصلا به هر دو مادر مهربون. سلام میکنم به فاطمه جان مادر هلیسا و خود هلیسا و درود به محمدحسن . و درود به سعیده جان رضایی . عرض ارادت خاص به رسول جان . و سلام منو به ترانه خانم برسون چون نمیدونم توی سایت بهشتی هستن یا نه .
میگما نوا خوشمزه تره یا ماهی کبابی ؟ :)
لیلی جان دل خـــــدا چی بود این انرژی؟ چی بود این روایت بهشتی؟ اصلا ازهمون خط اول که گفتی «به نام خدایی که در خدایی اش همه چیز یافت میشه» تا آخرش که گفتی «بوس به کله ت» افتادم وسط یه عالمه عشق و نور وخنده و خـــــدایی با حضور واقعی.
ببین… کامنت ننوشتی که… یه منشور عشق و هدایت و فرکانس بالای ناب بود ، بسی کیف کردم.
یه جوری توصیف کردی که منم اون گوشه نشستم ، کتری رو گذاشتن رو گاز، ماهی داره جیز جیز میکنه، تو هم داری ظرف چندم غذاتو میخوری و زیرلب میگی: “آبرو نذاشتم… ” . آخه لامصب توی کباب چه تفاهمی داریم !
لیلی جان این حالت، این فراوانی، این دیدارهای الهی، این اتفاقهای پشت سر هم… ==>> اینها همش نشونه باز بودن دریچه قلبته.
وقتی آدم اینقدرتوی اعتماد و رهایی وحالت دریافت جا میفته، جهان هم اینجوری براش زنجیروار اتفاق میسازه…
خودتم که گفتی: “حضور خداست… هدایت خداست… عشق خداست.”
لیلــــــــــی ، خواهش میکنم کم نخواه از خدا . هرچقدر و در هرمقیاسی بخوای بهت میده.
و راستش رو بخوای…
آدم پاک دل، وقتی این حجم از شور وذوق و سپاس و اتصال رو از یه انسان میشنوه، واقعا میگه: خدایـــــا شکـــــرت که هنوز آدمهایی هستن که اینطور زندگی میکنن… اینطورمیبینن… اینطور دوست دارن… .
هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَد / هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد (حافظ شیرازی)
درباره زبان… مثل خودت ==>> منم هر وقت توحال خوبم، یادگیری زبان برام مدیتیشن میشه.
انگار روح آدم وقت مرور یه زبان جدید میره تو یه سرزمین تازه.
● فقط یه چیز این وسط پنهانه درباره این ماجرای زبان، که ننوشتمش… که هروقت جانان اذن دادن بعنوان یه پست جدا توی سایت درج میکنم… چون خدا از زبان گرشا رضائی با ایما و اشاره وعاشقانه گفت :
یجوری میخوامت تموم زندگیم شی / من زندگیمو واسه چشمای تو میخوام
اینکه گفتی آیلتس… سفر… دیدار…
بابااااا اون روز بیاد، من خودم ازحال خوب نمیدونم اول چایی آتیشی بیارم یا غش’غش خنده! غمت نباشه… یه چیزی میشه بالاخره…. فقط قبلش شیراز چندتا کار دارم .
ولی یه چیز رو مطمئنم:
وقتش که برسه، خدا خودش مارو تو بهترین مکان وبهترین زمان میشونه روبروی هم. رهـــــا کن و به جانان اعتماد کن.
لیلی… تو توی این چند خط نشون دادی که سال 1404 برای تو سال شکوفه بوده، نه سال تقویم… و تازه اولشه.
ماچ به اون قلب قشنگت… به روح پرنور دختر خـــــدا… به فرکانس خندونت… به قلمت که باعشق مستقیم وصل شده
و منم:
دوست دارم خواهری جان خـــــدا
تا دیدار الهیِ الهی با چایی آتیشی…
~~~~~~~~~~
| 🩵🩷️ |
خداونـــــدا…
سپاس تو را که دری از بهشت بر زمین گشودی و ما را در سایه این سایت بهشتی نور نشاندی.
سپاس آن بزرگانی را که بر جانمان روشنی افشاندند؛ استاد عباسمنش حقگو و مریم بانوی عزیز که پیام تو را در دلها زنده کردند.
ای جانـــــان…
خاضعانه سجده میکنم بر آستانت به خاطر حضور تک’تک دوستانی که عطای رحمت تو هستند؛
به نام خدایی که همه چیز می شود همه کس را به شرط ایمان و پاکی دل
سلام داداش محسن خوش تیپ خودم
چطوری عزیز دلم ؟
دیر جوابت رو میدم که مزه عشق و علاقه پیامها و کامنتهامون رو کاملا سر بکشم گرچه مثل یه دریای بی پایان هست این خواهر و برادری ….
آقا ببین من کامنتهای اخیرم رو در سایت به پارتنرم نشون میدم تا بخونه . ایشون از شاگردای قدیمی استاد عباس منش هستن ولی دیگه مثل قبل فعالیت ندارن . اما این کامنت رو نمیدم بخونه . چون در این چند خط واضح و مبرهن هست که لیلی داداش محسنش رو از عشقش بیشتر دوست داره . دو علاقه کاملا متفاوت و اندازه هم الان متفاوت .
بهتره کمی درایت به خرج نشون بدم و این کامنت رو نبینه حاج آقای عزیزم …..
و اما
اما
اما
سلام
سلام
سلام به روی ماهت
دلم رفت از مترو ورد آورد و باغ سیب مهرشهر گفتی
ماجرای درخت باران رو نگرفتم( ببین خان داداش یه سری آقایی اینجوری میکرد خطاب به خدا و اشاره به من : خدایا اینهمه زیبایی و جذابیت بهش دادی خب عقل هم می دادی .ههههههه)
جدا متوجه نشدم محسن جانم
سلام گرمت به همه دوستان رسید و راستش انتخاب اصلا آسونی نیست بین نوا و ماهی :)))))
شما خودت به منبع این دریای عشق و نور و خنده وصلی که عزیز دلم و جدا در جمع بهشتی ما حضور داشتی .
پس همدیگرو ملاقات کردیم ماهی کبابی بر بدن می زنیم .
فقط داداش باید برای آجی کوچیکش درست کنه .
من دراز کشیدم زیر سایه یه در خت ورقص برگها رو زیر نور آفتاب و باد تماشا میکنم اون لحظه و صدای رودخونه هم داره آهنگ پخش میکنه برامون.
بقیه دوستان هم هستن و فقط داریم می خندیم .
کمتر حرف می زنیم و فقط می خندیم.
دریچه قلبم باز شده چه جورم باز شده .فقط آسونی و فراوونی و عشق هست که دریافت میکنم عزیز دلم
داداش محسن دارم هر روز در ستاره قطبی ام می نویسم : خدایا شکرت از تمام نتایج سال 1404 رها هستم .
میدونی بالاخره فهمیدم اصل ماجرا چیه . درک کردم :
همه برن و نباشن ولی خدا باشه همه چیز درسته . همه چیز درست میشه .
محسن خدا لعنتت نکنه . من خیلی دوست دارم . نمیشه نبینمت . دلم میخواد این دنیا ببینمت.برام نوشتی که خواهش میکنم کم نخواه از خدا . هر چقدر ودر هر مقیاسی بخوای بهت میده .
این سفارشت رو میذارم روی چشمم و میگم : چشمممممم خان داداش
با شما من خیلییییی جلو رفتم و ازت یاد گرفتم عزیزم.
ممنونم برای همه چیز
همیشه در قلب من جا داری
( واااای داداش بگو چی شد الان ؟ کامنت من تمام نشده رفت روی دکمه ارسال . خدایااااا شکرت برای گزینه اصلاح و ویرایش . قلبم ایستاد هااا . داشتم برای داداشم عشق می ریختم . )
و اما بعد :
پس خیالم راحته . هستی همه کارها رو انجام میدی در دیدارمون قبل از شیراز …
ببین محسن جان من هیچی نشده یه هوو دارم : آقایی به شدت خواهرش رو دوست داره …
الان خداروشکر شما هستی این جای خالی عشق خواهر و برادری رو برای من پر میکنی . خدایا شکرتتتتتتت
ایمان دارم به زمان بندی خدا داداش محسن و میدونم حتما این دنیا ما رو بهم می رسونه و سال شکوفه های من پربار میکنه از میوه های بهشتی
تا دیدار الهی مون که من پرواز میکنم به سمت آغوشت
من استاد عباس منش رو هم ببینم در آغوش میگیرم ایشون رو . همیشه گفتم
سلام لیلی خواهر گلم، خودت که میدونی چقدر از صداقت و انرژی پاک وبچه گونه ای که توی نوشته هات هست حال خوب میگیرم. همیشه از ته دل میگم: خدا روشکر برای این برادرخواهری نورانی که بین ما جریان داره.
خوندم . هم خنده م گرفت، هم ذوق کردم، هم خدا رو هزار بار شکر کردم که تو این مسیرقشنگ توحیدی، آدمهایی مثل تورو سر راهم گذاشته.
اینکه کامنت رو به پارتنرت نشون نمیدی، نشونه شعور و درایتت هست. خدا خیرت بده خواهر. آدم وقتی برادری رو از جنس نور و ایمان دوست داره، این محبت با محبتهای زمینی فرق داره و نباید باعث سوءتفاهم کسی بشه. کارت کاملا درسته و منم قدردان این دقیق بودنت هستم.
اما اون ماجرای “درخت باران”…
لیلی جان، تو همونی هستی که از شدت عشق و خنده و انرژی، یه عالمه حرف رو رد میکنی و نمیگیری خخخ
من فقط داشتم از اون حال و هوای قشنگ طبیعت و اتفاقات ظریف حرف میزدم. قضیه پیچیده ای نبود. مثل همیشه یه جور استعاره بود از هماهنگی. همین فعلا… ;-)
امـــــا قسمت قشنگ حرفات… اون تصویر دیدار جمع بهشتی همه مون ، زیر سایه درخت، با صدای رودخونه و خنده هایی که اصلا تموم نمیشه… به بـــــه…. به بـــــه… این از همه هیجان انگیزتره .
اینو با جون و دل میپذیرم. این حس مشترک ماست.
منم مطمئنم اونروز میرسه. چون همه چیزش بوی خـــــدا میده.
از وقتی مینویسی: خدایا شکرت از تمام نتایج سال 1404 رها هستم واقعا کیف کردم.
واضحه وارد مدار اصلی شدی. یعنی همزمان هم خواستن، هم رها کردن.
یعنی بلوغ. یعنی ایمان. یعنی لیلی توحیدی 🩵
همه برن و نباشن ولی خدا باشه همه چیز درسته ==>> لیلی… این جمله ت اندازه صـــــدتا کلاس درس میارزه.
تو رسیدی به اصـــــل.
اما یه چیزی رو جدی بگم:
این محبت خواهر و برادری که میگی => هرچی داریم از خداست. وقتی دل سپردیم… هرچی هم که میگیم از خداست.
پس هرچقدر دلت خواست بریز، وقتی نیت پاکه ومدار خداییه، خودش سالم نگهش میداره. فکر کنم کسی غیر تو اینو نفهمه ؛ درست میگم؟
لیلی جان،
چقدر خوبه که به زمان بندی خدا ایمان داشته باشی.
منم مثل تو یقین دارم هر چی قرار باشه، بهترین لحظه و بهترین نقطه اتفاق میفته… ما فقط آماده می مونیم.
راستـــــی ؛
خوندن اون اتفاق “کامنت رفت رو ارسال” منو خندوند.
خدا گاهی همینجوری شیطنت میکنه تاببینیم چقدر از ته دل می نویسیم. اینجور اتفاقا اکثر روزا برامنی که بیشتر مینویسم زیادتر میفته… فقط باهاش بخند…
لیلی عزیزم سلام . ممنونم برا این حجم از احساس، صداقت و کلماتی که پیداست از اعماق یک دل بیدار بیرون اومده. شعرای نادر ابراهیمی [ که نمیدونم این همون نادری هست که کتاب “یک عاشقانه آرام” رو نوشته یا نه! که دوسش دارم اینکتابو] و صالحی هرکدوم نشونه روح لطیف و درمسیرِ روشنه توئه . این انتخابها بهم میگه تو فقط حرف نمیزنی؛ میفهمی، حس میکنی و زندگی میکنی. آخه کی خواهر به این خوبی داشته تا حالا؟
و اما حرفهای خودت…
شب رو در آغوش خدا خوابیدی… ==> الحمدلله رب العالمین ، به یک درجه ای رسیدی که خیلیها فقط درباره ش حرف میزنن، اما گمونم زندگی نمیکنن.
این آرامش، این بلوغ درونی، این حس بزرگ شدن قلب… همه ش نشونه اینه که داری درست پیش میری.
گذاری که از ترس به توکل، از وابستگی بِ اتصال، از تنهایی به همراهی واقعی میرسونه…
این مسیر، مسیر آدمهای معمولی نیسااا . مسیر انسانهای صالحه.
دلت برای چند نفر دعا کرده و حتی برای “لیلی جدید” سلامی فرستادی…==>> تو از مرحله نیاز، وارد مرحله بخشندگی شدی. و این خیلی ارزش داره.
و آره… خدا واقعا کنارته.
وقتی میشنوی: «آفرین، سر قولت موندی، پس منم هستم»==>> یه الهام قلبی خالی نیس. این میثاقه.
پاش وایمیسی ؟
این یه نشونه واضحه از اینکه ارتباطت باخـــــدا داره ازسطح کلمات میره به سطح رفاقت.
لیلی جان…
یه نکته رو هم با همون آرامش و شایستگی و با قلبم میگم:
دیدار، رفاقت، قدم زدن، حرف زدن… همه ش وقتی قشنگ و دلنشینه که باآرامش، تعادل و وقار همراه باشه. وقتی دلها در سکوت احترام با هم هماهنگ باشن، هر لحظه خودش شاعرانه میشه. من از محبتت انرژی میگیرم، از صداقتت قدردانی میکنم، فقط مسئولیتی که خدا بر دوش هر انسان صالح گذاشته هم همیشه یادم می مونه. آدمای صالحی که این شایستگی رو از باور فراوانیِ احساس لیاقت بدست آوردن => رها هستن ، اما روی شانه های صاحب آسمانها نشستن.
پس اون لحظه ای که چشمای مشکی و زیبات توی چشمای عسلیم گره خورد، من اگر قدمی بردارم، با وقارِ دل برمیدارم؛
همونقدری که حقِ راهه، همونقدری که خدا عاشقتر میشه.
این سیره اهل دلهاست؛ حضور، در آفاق نور… نه بیش، نه کم.
گفتی لباس اسپرت بپوشم… باشه، ذوق و شوقت داره به جام ملت های اروپا کشیده میشه
اما این جمله ت رو که خوندم یهو یاد این فایل استاد افتادم!!! نمیدونم چرا!
ولی جمله بعدیت!!! میدونی اگه استاد بیاد بخوندش تنبیه مون میکنه ؟!!؟ لیلی خواهر گلم “مراقبت” واقعی، اونجاست که رابطه ها در روشنایی هستن؛ در صراحت؛ در پاکی؛ نه در خیالهای متکی به احساس صرف. میگما وقتی خدا هست… اتّکا به غیرِ جانان…!؟ الان استاد میان گوشمونو میپیچونن میگن مگه هزاربار نگفتم شرک نورزین !
«خبر آمد خبری در راه است…» ==>> آره… آره…
خبر در راهه. برای دلی که بیداره ، آگاهه و رو به نور ِ .
لیلی… راهت روشنه.
دلت بیداره. و خدا واقعا نزدیکه… شاید اندازه حد فاصله کاخ سلیمانیه تا بام کرج .
~~~~~
● باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش /وین سوخته را مَحرَمِ اسرارِ نهان باش
● در خرقه چو آتش زدی ای عارفِ سالِک /جهدی کن و سرحلقهٔ رندانِ جهان باش
● خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روان بخش /ای دُرجِ محبت به همان مُهر و نشان باش
سلام به خانم لیلی اسفندیاری خوشذوق خوش کلام خوشنویس
سلام به استاد عباسمنش عزیزو خانم شایسته شایسته
عالی مینویسی با حرارت با عشق باکوهی از انگیزه حال عالی واقعا خوندن دلنوشته هایت به من انگیزه مضاعف میده برای حرکت به جلو همیشه استاد میگه که موفقیت تنها رسیدن به پول یا رابطه یا هرخواسته دیگه نیست انسان موفق کسیه که تو مسیر حالش خوبه شاد آرامش داره دلش زنده است واز همه مهمتر اینکه ایمان داره که مسیر درسته وبه خدا توکل میکنه وبه قول خودت همیچی رو بگیرن ولی خدا باشه از این بهتر نمیشه دیگه .شما خدارو شکر به مرحله ای از شناخت رسیدین که دارین به این جمله بسیار زیبا واساسی تون عمل میکنین ومن هم اگر در مدار شما باشم بتونم بیاموزم باور کنم وعمل کنم .برساختن باور میشود.
البته فکر میکنم این انرژی زیاد شما به خوردن چایی هل دارد مهمانی خانم فاطمه محرمی بی ربط نباشه خخخخ
خواستم بنویسم از شما بابت دلنوشته های پر از آتیش که مسیر سرد من روگرم میکنه وچراغ راه میشوید تشکر ویژه داشته باشم
آقای کاظمی قدیم ترها همیشه از جمعه ها بیزار بودم ولی در حال حاضر که شاگرد استاد عباس منش هستم بهترین بهترین روزهای هفته جمعه ست .
من از شما ممنونم که در این روز عالی این پیام عالی رو از طرف خدای مهربان همیشه حاضر و ناظرم برام فرستادید.
بی نهایت ممنونم.
والا عرضم به خدمت شما منزل داداش رسول من و بقیه اونقدر خوردیم که حسابشون از دستمون در رفت .
نون بابرکت و حلال همینه دیگه . میخوری و میخندی و ما فقط خوردیم و خندیدیم .
والا به خدا . هههههه
من یه اهرم رنج و لذت دارم برای خلق خواسته رابطه عاطفی مدنظرم که شکر خدا به تحققش یقین دارم .
یقین نه ها یقینننننن دوست من
یکی از بندهاش اینه :
با بهترین دوستای توحیدی ام و بقیه دوستام روابط خانوادگی داریم و حتی با هم کلی سفر و مهمونی میریم .
و طرف منفی این جمله :
هنوز هیچ دوست توحیدی رو از نزدیک و حضوری ملاقات نکردم و به نظرم در سایت و یادگیری هام ضعیف عمل میکنم .
( ماجرای اهرم رنج و لذت رو که میدونید چیه رفیق جان دل؟)
روزی که فاطمه جان بهم زنگ زدن این خواسته محقق شد و شما که الان این پیام رو برام نوشتید و دلگرمی ها و توصیه های همیشگی داداش محسنم ، فهمیدم که نه لیلی ضعیف عمل نمیکنی درست عمل میکنی .
انشالله زندگی زیباتون هر روز و لحظه پر از خدا و نشانه های حضورش باشه .
همین و تمام
به امید دیدار شما و همه رفقای نازنین در پارادایس و خوردن چایی آتیشی در فایر پیت اونجا
البته دیگه اونجا بهتره من کمتر بخورم و حفظ،آبرو بکنم . هههه
خدایااااااا شکرتتتتتت
تو این روزها همش داری سورپرایزم میکنی .
این روزها فقط روی دوشت نشستم و رها از تمام نتایج خودمو سپردم به حضور پر قدرت و امنت و بی نهایت عاشقتم .
لیلی جون چقدر قشنگ گفتی از جمع دوستان هم فرکانسی تهران و کرج اینقدر قشنگ توضیح دادی خودمو اونجا دیدم
حقیقتش بهتون حسادتم شد و از خدا خواستم من رو هم به جنع تون اضافه کنه البته با اجازه چون منم تهران زندگی می کنم و تنها هستم و خانواده ام شهرستان هستند و در تهران فقط یک دوست دارم که واقعا دوست هست برام و مثل یک خواهر اما وقتش پر هست و من همیشه در خانه در حال یاد گیری انگلیسی مثل شما هستم و اموزشهای استاد اما دلم میخاد در جنع دوستانی مثل شما باسم و گاهی نیاز به اگاهی دارم ارتباط بیشتری بگیرم وچقدر خوب که هلیسا جان باعث این اتصال فرکانسی شدن
امیدوارم در مسیر توحیدو پیشرفت در بهترین مومنتوم ها باشی
محسن جان جا داره به خاطر کامنت های پر از حال خوب پراز آگاهی وتوحیدت ازت تشکر وقدر دانی کنم
در این مسیر با شروع دوره ی هم جهت با جریان خداوند من هر جا از مومنتوم مثبت میخواستم خارج بشم به کامنت های شما وچند تا دیگه از دوستان رو میاوردم وباز انگار خدارو یه جور دیگه حسش میکردم
این آدم چطور این خدارو باور کرده که هر لحظه انگار در یادش در حالش در زندگیش خدا هست و
خدارو مثل اینکه یه کم باور کردم
دیشب به دوست عزیزم بهار که اونم شاگرد استاد هستش میگفتم ببین بهار من هیچ وقت نمیتونم اون تشکری که باید بکنم رو از استاد بکنم
استادی که خدارو نشونم داد
گفت اعتماد کن
گفت این خدا حواتو داره
گفت این خدا هدایت میکنه
کم کم پذیرفتمش
و
دارم بازم سعی میکنم بپذیرمش
ودرکش کنم
وباورش کنم ازش هدایت بخوام واون بگه ومن با اعتماد انجامش بدم
ممنونم استاد عزیزم
استاد جانم من از خدا خواستم این هدایت منو برای شما خداوند جبران کنه چون من ناتوانم در برابر جبران این همه خوبی شما
وممنونم ازت محسن جان تو فقط بنویستوفقط بنویس که خوب مینویسی
خوب
من میخوام یه حال خوبو باهاتون به اشتراک بزارم
من دبیرستان نقاشی خوندم وکلی استعداد داشتم تو این زمینه ولی کنکور که قبول نشدم دیگه ادامه ندادم وکلی باور غلطودر بو داغونم البته داشتم
خروارها شرک داشتم
همه خدا بودن برام جز اونی که باید باشه
ما فقیریم پول نمیدن برم دانشگاه ووووووو
من نامادری دارم نمیزاره پیشرفت کنم
تو هنر پول نیست
شهر ما به هنر اهمیتی نمیدن
پراز شرک های عجیب وغریب بودم
در حالی که همه ی معلم های هنر من منو خیلی بالاتر از اون چیزی که یه بچه دبیرستانی بود میدیدن حتی میگفتن از استادم بهتری تو نقاشی این گذشت ومن
با باورهای غلطم تو یه تولیدی مشغول کار شدم
تولیدی کفش
فقط میخواستم پول دربیارم با اینکه جاهای خوبی هم مدرسه معرفیم
کرده بودن دعوت به همکاری داشتم چون دبیرستانی بودم اعتمادی نداشتن میگفتن تا یه مدت پول نمیدیم تا وقتی که ببینیم میتونی بعد ومن حتی پول بلیط اتوبوس که برم به اون جا رو نداشتم ومیدونستم که پدرم هم به من پول نمیده برای همین رفتم تولیدی 2سالو نیم کار کردم وبعد ازدواج کردم
ازدواجی از روی فرار از خونه ایی که برام یه قفس تنگ بود
اما از اونجایی که اگه فرار کنی زندان بان باهات میاد خلاصه شرایط من تعقییری نکرد
حتی یه مقدار بدتر هم شد رفتم با مادرشوهر خواهر شوهر ودوتا برادر شوهر تو یه خونه زندگی کردم
چقدر اوضاع بد بود منو همسرم یه اتاق داشتیم وبقیه توپذیرایی
کلی دعوا
دعواهایی که قبلا مال همسایه هامون بود تو محله ی قبلی الان تو خونه ی خودمون بود
نه به خاطر من باشه خودشون با خودشون وباهمسایه غریبه و….
دعوا میکردن همش درگیری و….
با بد بختی زمین خریدیم وتو مدت دوسال ساختیم
جدا شدیم اونجاهم رابطه منو همسرم داغون بود به خاطر شرک های خودم بعد کتاب معجزه شکر گذاری رو که همسر مادرم بهم داده بود رو خوندم از همون جا تعقییر آغاز شد وما از اون شهر مهاجرت کردیم به کرج
شهر پراز آگاهی وزیبایی
من عاشق این شهرم مکان تعقییر کرد ولی فقر باهامون اثاث کشی کرده بود تو خونه ی ما بثات پهن کرده بود دوره ی آقای شریفی که شاگرد استاد عباسمنش بوده رو 5نفری باهم خریدیم البته ازش اجازه گرفتیم وایشون قبول کردن
خدا بینهایت خیر در این دنیا ودر آخرت به ایشون بده یواش یواش جذب های قشنگی داشتم بعد هم با استاد آشنا شدم بی پولی ادامه داشت بزرگترین چالش من پوله تو این مورد خیلی ضعف دارم ومیخواستم دوره گچ بری مدرن رو بخرم ونمیتونستم پولش 2میلیون بود 2سال پیش وما سرایدار یه دبیرستان بودیم وخرج زندگی مون هم زورکی بود به سختی بود هیچ چیزی به جز خوردنی هامونو نمیتونستیم تهیه کنیم نهایت عید به عید لباس میگرفتیم ومن تصمیم گرفتم تو مدرسه نیروی خدمات بشم یکی از نیروها که بازنشست شد من جاش رفتم سرکار وبا پول اون قبل عید من دوره ی هم جهت رو خریدم بعد دوره ی گچ بری مدرن رو خریدم کم کم یه کار زدم تو خونه که بااینکه نیمه کاره س ولی خیلی خوب در اومده یه روز که تومدرسه بودم
ومیگفتم خدایا هدایتم کن چیکار کنم تو زمینه ایی که دوست دارم پیشرفت کنم حس کردم خدا گفت برو تو برنامه ی دیوار به چند نفر از این کسایی که کار گچ بری انجام میدن پیام بده ومن به دونفر که خانم بودن وکارهاشونو دوست داشتم پیام دادم نمونه کار خواستن فرستادم وگفتن حتما به شما زنگ میزنیم کار بگیریم
وبعد چند روز پیام دادن کار چهره تونو بفرستین ومن گفتم کار چهره انجام ندادم با این حال گفتم اگه یه مقدار خودتونم بلد باشین باهم درستش میکنیم من آموزشش رو دیدم بعد چند روز زنگ زدن ومن رفتم سرکار روز جمعه ی هفته ی قبل خداروشکر کار خوب پیش رفت بعد گفتن اگه میتونی شنبه رو مرخصی بگیر بیا ومن به مدیرمون زنگ زدم همش میخواستم دروغ بگم
میخوام برم ختم
مریض شدم
وووووووو
باخودم گفتم من دروغ نمیگم هرچی باداباد
گفتم من مرخصی میخوام مدیرگفت چرا چیزی شده
ومن گفتم میخوام سریه کاری برم که بهش علاقه دارم ویه مقدار از کار رو انجام دادیم یه مقدارش مونده اگه اجازه بدین من شنبه رو نیام برم اونجا
وایشون مرخصی دادن
وقتی که به همسرم گفتم کلی غر زد که چرا اینو گفتی الان میگن حقوق مارو میگیره جای دیگه میره ومن چون ایمانمو به خدانشون داده بودم اصلا نگران نبودم
واین باعث شد روز یکشنبه که سرکار رفتم مدیر صدام زد وگفت چه کاری انجام میدی ومن کارامو بهش نشون دادم ایشونم خیلی استقبال کرد وگفت میشه اینجا به بچه های مدرسه خودمون هم یاد بدی من گفتم خیلی خاک اینا میریزه ولی گفتن در حد یه کار کوچیکم شده بهشون یاد بده خداروشکر قراره تو مدرسه آموزش بدم یه خانم دیگه روز بعد گفتن منم میام والان آخر هفته س دوباره دارم میرم گچ بری انجام میدم
خداروشکر میکنم
که وقتی من با خواری زیر پای معلم ودانش آموزارو جارو میزدم الان قراره همون جا آموزش بدم
خدایی که عزت داد و
منی که همش خودمو ذلیل میدیدم به خاطر شغلم با اینکه خیلی آدم با استعدادی هستم
خدا دستمو گرفت
خدا به دلم نور امید بخشید
خدا به حساب بانکی های من زندگی بخشیده تو دوره ی هم جهت من کلی نتیجه ی مالی گرفتم خداروشکر
درامدی که شاید فقط برای من انقدر زیاد شد وقتی که بدهکار بودم ناباورانه دوبرابر ونیم حقوقم بیشتر واریز شد دوباره سه برابر
واینا از فضل پروردگار منه خونه ی زیبایی که گرفتیم اینم نتیجه ی ایمان من بود در حالی که با فشار داشتن مارو از مدرسه ایی که سرایدار بودیم بیرون میکردن چون میخواستن اونجارو تخریب کنن واین خیر زورکی خداوند بود ومن نمیفهمیدم
شکر خدایی که از ذلت عزت داد مرا
شکر خدایی که هادی بود وقتی که من یه ذره باورش کردم
شکرخدایی که دانای نهان وآشکاره شکر خدایی که به من دوستان توحیدی مثل شما بخشید و
یه دوست خوب شاگرد استاد خیلی توحیدی کنارم قرار داد که وقتی همو میبینیم یا زنگ میزنیم باهم صحبت که میکنیم همش از قانون میگیم
خدایا من نمیتونم شکرتو برای هر ثانیه از هدایتت به جا بیارم ممنونتم
سلام معصومه عزیز خدا… خوندم… و داشتم داستان زنی رو مرور میکردم که خدا اولش گذاشت روی زمین ، بعد آروم آروم بلندش کرد و آوردش لب عرش وگفت: “ببین بنده من… این عزت، از منه! تو فقـــــط قدم بردار. ” وَلَا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ ۘ إِنَّ الْعِزَّهَ لِلَّهِ جَمِیعًا / همه عزت ها و توانمندی ها در دستان خداست
معصومه جان… تو فقط قدم برداشتی، همین! بقیشو خدا خودش انجام داد. تو مثال عینی اون 99٪ انجام دادنای خدا هستی.
از دل اون خونه شلوغ و سخت… از اون تولیدی… از اون سالهایی که فکر میکردی هیچکسی پشتت نیست… تا همین امروز که داری در همون مدرسه ای که زمینشو جارو میزدی آموزش میدی… => این فقط و فقط نشونه یه چیزه:
وقتی ازش آبرو و امنیت بخوای و خدا بخواد عزت بده، مسیرش به عقل ما هیچوقت نمیرسه.
تو خودت دیدی؛ وقتی ذهنتو از شرکها و بهونه ها خالی کردی، وقتی حتی یه ذره اعتماد کردی… خدا درست همونجا دستتو گرفت و گفت: “ببین… من همیشه بودم! فقط تو نبودی…”
خیلی حرف بزرگیه. ولی حقیقت اینه: با افتخار ، خدای من و تو یکیه. فقط هرکسی یه زمانی، یجوری پیداش میکنه. تو پیدا کردی… و چه پیداکردنی قشنگی بود. الحمدلله رب العالمین .
تو الان تو مومنتومی هستی که هرکی داستانتو بخونه ایمانش بیشتر میشه. نه بخاطر نتیجه هات… بخاطر اون صداقت، اون پاکی، اون پذیرش، اون لحظه ای که گفتی: من تصمیم گرفتم دروغ نگم، هرچی باداباد.
همون لحظه بود که خدا گفت: “من باداباد ش رو میسازم.” => این رفتار سیستمی خداست
معصومه جان… تو هم یه مسیر مالی رو اصلاح نکردی… هم یه روحو از خاک کندی آوردی بالا.
امروز داری کار مورد علاقه ت رو انجام میدی، دعوت میشی، آموزش میدی، درآمدت چند برابر شده…>> نتیجه همون لحظه هایی بود که با چشم گریون گفتی: “خدایا هدایتم کن… من انجام میدم.” و انجام دادی.
من ازت خیلی چیزها یاد گرفتم.
● تو ثابت کردی کسی که حتی یه ذره از خدا رو باور کنه، خدا ده هزارقدم به سمتش میاد.
● تو ثابت کردی فقر فقـــــط یه فکره، نه یه واقعیت.
● تو ثابت کردی وقتی شرک ها رومیذاری زمین، خـــــدا عزت رو میذاره تو دستت.
● و از همه مهمتر ==>> تو ثابت کردی هرکس بخواد، میتونه تبدیل بشه به اون نسخه ی بهتری ازخودش که خـــــدا ازش راضی ِ .
معصومه عزیز…
دعا میکنم خدا تو رو برای خودش حفظ کنه.
دعا میکنم نور هنر و رزقت لحظه به لحظه بیشتر بشه.
و دعا میکنم هرجا میری، اثر توحیدت، اثر ایمانت، اثر پاکی دلت، رو زندگی آدمها بمونه.
فقط ادامه بده. تو فقط بنویس، بساز، رشد کن، بال بگیر و برو بالا (سیرتکامل رو زندگی کن)؛ راه تو روشنه. خدا هم داره باعشق نگاهت میکنه.
ازت ممنونم… برای این همه صداقت، این همه ایمان، و این همه الهام.
سلام . اعظم عزیز، همفرکانسی نازنینم مرسی که همه بدبینی ها رو کنارگذاشتی ، مرسی که “تمرین انتظارات مثبت ” رو شروع کردی.
این حرفهات درباره تغییر، درباره زبان، درباره جرأت اولین قدم… روح آدمو گرم میکنه. چقدر قشنگ دریافت کردی که سخن از زبان آلمانی فقط ابزار بود، اما پیام اصلی، شروع حرکت بود =>> این همون گفت وگوی عاشقانه ست که خدا با هرکسی به زبان خودش انجام میده.
دمت گرم که شنیدی… دمت گرم که گرفتی… و دمت گرم که حرکت کردی.
آره عزیز دل، جهان منتظرحرکت ما نمیمونه؛ اما وقتی یه ذره جسارت نشون میدیم،
وقتی حتی یه قدم کوچیک برمیداریم…
یه عالمه در، یواش یواش شروع میکنن به باز شدن.
این حس مهاجرت ظهرامروزت… این کشش یادگیری زبان الان… این دوباره برگشتنِ خواستن… آره ، همـــــش نشونه ست.
ذهن نجواگر همیشه میخواد ما رو نگه داره توی جای امن،
ولی روح… =>> روح دنبال پروازه
الحمدلله رب العالمین تو هم که الان داری صدای روحت رومیشنوی.
اعظم جان، خیلی خوشحالم که اینجا، کنار همفرکانسیهامون هستی.
این جمع، این فضا، این عشق… الحق یه نعمت بزرگه.
هممون داریم کنار هم رشد میکنیم، ساخته میشیم، و یک قدم یک قدم نزدیکتر میشیم به اون نسخه ای که خدا برامون نوشته.
ادامه بده… و اصلا درگیر چگونگی و نتیجه نشو…
همونطور که خودت عالی گفتی، کارها یکی یکی میان جلو،
هدایتها یکی یکی ظاهر میشن ==>> و جهان وقتی حرکتت رو ببینه… جواب میده. همیشه هم جواب میده. بهتر ازچیزی که بخوای هم جواب میده .
یادت نره همه کائنات خداوند اول از همه پشتیبان صابرین هستن =>> صبر = لذت بردن ازمسیر
پس هر وقت (از کارى) فراغت یافتى (براى کار جدید) خود را به تعب انداز.
و با رغبت و اشتیاق به سوى پروردگارت روى آور.
سلام محسن جان رفیق بهشتی
امیدوارم حال دلت عالیِ عالی باشه ،این آیاتی بود که قبل از نوشتن ،در ذهنم مرور شد ومنم تصمیم گرفتم برات بنویسم
میدونی وقتی دلنوشته ات رو خواندم آگاهیهای فایل چه کسانی برای مهاجرت مناسب نیستند در ذهنم مرور شد که چند روز قبل نشانه روزانه ام بود متوجه شدم با اینکه عاشق شناخت جاهای جدید وآشنایی با فرهنگهای جدیدم هنوز ذهنم مقاومتهایی داره که من نمیخوام باهاش روبرو بشم
چه زیبا نوشتی آدم همیشه از شروع میترسه نه از سختی دیدم دقیقا همینه ،وقتی اولین قدم رو برداری اون بت تو ذهنت شکسته میشه وقتی نوشتی فهمیدم دارم با زندگیم اشتبـــــاه معاملـــــه میکنم.
دارم امروز روخرج فردایی میکنم که شاید با تنش بیاد.
به خودم گفتم چه تجربه ها وچه لحظه هایی رو فدای فردایی کردی که شاید اصلا نیاد
محسن جان این دلنوشته ات دری از آگاهی های جدید به رویم باز کرد هرچند دارم سعی میکنم مقاومتهای ذهنم رو کم کنم رهاتر باشم ولی میدونم این مسیری است که ادامه داره ومستلزم بهبودهای همیشگی هست
سپاسگزارم ازت رفیق بهشتی ،مرسی که هستی ومینویسی
به دستان پرمهر خداوند میسپارمت
«امیدوارم زندگیت سرشار از لحظات ناب باشد،و عشق و آرامش، مهمان دائمی قلب مهربانت گردد.»
فهیمه جان سلام رفیق نورانی من . دل لطیفت همیشه پیامش رو از جای خیلی پاکی میگیره… . اینکه قبل از نوشتن، سوره انشراح تو دلت مرور شد ==>> «اذن گشایش» درونت فعال شده.
وقتی از آگاهی فایل «چه کسانی برای مهاجرت مناسب نیستند» گفتی، ناخودآگاه یادآیات هجرت افتادم؛ اونجایی که خدا میگه:
وَمَن یُهَاجِرْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُرَاغَمًا کَثِیرًا وَسَعَهً /هرکس برای خدا حرکت کنه، تو زمین راههای زیاد و وسعت فراوون پیدا میکنه ==> یعنی اصل هجرت سختی راه نیست؛ «اکراه دل» هست. ==>>> هرکس بجای ترس، به ندا پاسخ بده، زمین زیرپاش باز میشه.
قرآن تو آیه دیگه ای هم میگه:
وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیَا حَسَنَهً / اونها که برای خدا هجرت کردن… ما تو دنیا جایگاه نیکویی براشون آماده میکنیم =>> یعنی هر قدمی که از «ترس» به «توکل» تبدیل بشه == از کوچ به گشودگی تبدیل میشه 🩵
مجدد نوشتی: «دارم امروز رو خرج فردایی میکنم که شاید با تنش بیاد» ==>> “همون بیداری” ای که خدا برای مهاجران درونی گفته:
که اول باید از «گذرگاه ذهن» عبور کرد،
بعد جهان بیرون خــــــــــودش رو برات مرتب میکنه.
چقــــــــــدر لذتبخش مرور این دوتا جمله.
تو داری از همون هجرت واقعی حرف میزنی؛
هجرت از نگرانی به وفور، ازحسابگری به تسلیم، از تاخیر به حضور.
چقدر زیبا گفتی: «چه تجربه ها و لحظه هایی رو فدای فردایی کردم که شاید اصلا نیاد.» یهو توی ذهنم این جمله ت رو تطبیق دادم با این آیه : «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ»
خدا عاشق کساییه که تو لحظه بهش تکیه میکنن، نه به تصویر مبهم فردا.
فهیمه عزیز… این روشن بینی ت یعنی تو همین الان تو مسیر هجرتی؛ نه هجرت جغرافیایی… ==>> هجرتی که قرآن اسمش رو گذاشته: «هَاجَرُوا فِی اللَّهِ»
حرکت بسمت خدا.
🟣 حرکتی که از درون شروع میشه و بیرون فقط آینه هست.
مرسی که نوشتی و دلت رو بی ریا بازکردی.
خدا دلت رو مثل همین سوره انشراح همیشه وسیع نگه داره.
به دستهای بینهایتش میسپارمت عزیزم.
در پناه اونی که «یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ».
خواستم ازتون تشکر کنم، کامنتهاتون همیشه بسیار الهام بخش و ارزشمندن، این کامنتتون رو که خوندن حس کردم دقیقا همون نشونه ای بود که لازم داشتم تا زبان خوندن رو شروع کنم چون من بدونه مهارت زبانی مهاجرت کردم خیلی سپاسگزارم از نوشته های دلی وتوحیدیتون
زهرا خانم سلام … . از صمیم قلب خوشحال شدم وقتی حرفاتو خوندم. همین چندخطت چه انرژی قشنگی به من داد… اینکه یه جمله کوچیک از دل من تونسته توی مسیر توچراغ روشن کنه، خودش برای من یه نشونه ازهمون هدایت قشنگیه که همیشه بی صدا کارشو میکنه.
گفتی “دقیقا همون نشونه ای بود که لازم داشتم”… ==>> این حرفتو با تمام وجود درک میکنم، چون آدم وقتی زمانش برسه، خـــــدا از هرمسیری که بخواد اشاره ش رو میفرسته… گاهی یه جمله تو یه کامنت، گاهی یه کلمه، گاهی حتی یه حس ساده تو دل.
🟣 تو همین که نیت کردی زبان خوندن روشروع کنی، یعنی راهت باز شده. از اینجا به بعدش دیگه هر قدم کوچیکی که برداری خودش میچسبه به قدم بعدی. نترس، سخت نگیر، روزی حتی ده دقیقه هم که بخونی، خودش میشه یک دنیا.
مطمئن باش… تو که تونستی بدون مهارت زبانی مهاجرت کنی و این همه مسیر رو بیای، قطعا میتونی زبان رو هم یاد بگیری. اون قدرتی که تا اینجا همراهت بوده، تا آخرش هم هست. دلت قرص باشه .
خیلی خوشحالم که نوشتی زهرا… و افتخارمیکنم که کلماتم تونستن یه گوشه کوچولو از مسیرت رو روشن کنن.
سلام کارآفرین برتر روزهای آتی . الهی که همیشه این اتصال زنده و جاری بین تو وخـــــدا، بین تو و هدایت، تو وجودت بدرخشه…
توحیدی بودنت، توحیدی موندنت، این لحن حرف زدنت که از جنس نور و تسلیم و عشقِ… بنظرم وطبق آموزشهایی که از استاد دیدیم ، اینها خودش نشونه مسیر درست توئه .
وقتی از خوابی که مادرت دیده گفتی… اون “صدای خدا ازگلوی مادر” ؛ عمیقا فهمیدمش ==>> خدا بعضی وقتها مستقیم حرف نمیزنه… یه وقتهایی صدای خودش رو میذاره تو خواب مادر، تو دلتنگیای ما، تو یه جمله کوچیک، تو هدایتهای ظریف.
تا آروم بگه:
عجله نکن… همه چی داره برات آماده میشه.
“پاروهامو انداختم تو آب… و سپردمش به خدا…” ==>> این یعنی اوج عشق. یعنی همون نقطه ای که انسان میفهمه: قدرت، ازتلاشهای عضلانی نمیاد… از رها شدن تو دستهای خدا میاد.
نرگس جان…
تو شک داری که تو مسیری هستی که باید باشی؟!
بنظرم نه عقب تری، نه جلوتر از اندازه. تو همون جایی هستی که نور میخوادت.
“خواستههامو تا 100 درصد میبرم جلو… ناتمام نمیذارم…” ==>>
یعنی بلوغِ روحت.
یعنی فهمیدی تکاملِ خواسته، رها کردنِ خواسته نیست… اقدام عملیِ الهامات خـــــداست ، همراه باخـــــدا ، تا انتهای مسیرِ خدایی . [اصلا گفتنش هم آدمو به وجد میاره ، آخه کدوم رابطه عاشقانه ای روی این کره زمین میشه پیدا کرد که عاشق اینقــــــــــدر همه جوره پای معشوقش وایسه و همراهیش کنه… اونم نه یک عاشق معمولی ، بلکه به عاشق ِ همه چی تموم ، همــــــــــّـــــه چی تموم… ، به اسم ربّ العالمین]
عزیزم برای من دعا کردی، از ته قلبم لمسش کردم.
حس کردم دستهای قشنگت یه لحظه رو به آسمون بلند شد
و گفتی: “خدایا محسن رو به خواسته هاش برسون…
اما در زمان و جهت تو.”
این دعا وزن داره…میرسه… حتما میرسه.
نرگس جان…تو مثل همون آبشاری که گفتی، از بالا نمیفتی؛ تو رها میشی، میرقصی، فرو میریزی، و تبدیل میشی به رودخانه ای بزرگتر، قویتر، زلال تر.
خدایا…
نگاهت رو از این دخترمهربون برندار. دلش رو گرم نگه دار. قدمهاشو پر از نشونه کن. و نذار حتـــــی یه لحظه حس کنه تنهاست.
و (اهل کتاب) گفتند: یهودی یا نصرانی باشید تا هدایت یابید. بگو: بلکه از آیین ابراهیم یکتاپرست و حق گرا [پیروی می کنیم نه از آیین تحریف شده شما که عین گمراهی است] و او هرگز از مشرکان نبود.
«136» قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِیَ مُوسى وَ عِیسى وَ ما أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ(136) سوره بقره
بگویید: «ما به خدا ایمان آوردهایم؛ و به آنچه بر ما نازل شده؛ و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و پیامبران از فرزندان او نازل گردید، و (همچنین) آنچه به موسی و عیسی و پیامبران (دیگر) از طرف پروردگار داده شده است، و در میان هیچ یک از آنها جدایی قائل نمیشویم، و در برابر فرمان خدا تسلیم هستیم؛ (و تعصبات نژادی و اغراض شخصی، سبب نمیشود که بعضی را بپذیریم و بعضی را رها کنیم.)»
سلام مجدد به استاد عزیزم و استاد شایسته جانم و دوستای نازنینم
آین آیاتی که بالای کامنتم گذاشتم هدایت قرآنی من بود!
در عجبم از این همزمانیها و هماهنگیهایی که خدا جانم ترتیب میده
اینکه امروز من تو گوشی ام ویدیوی آقا حمید جان حنیفم رو نگاه میکردم که برای تبریک تولد امسالم برام فرستاده بود
و اینکه در دو سه روز پیش که با فاطمه جان و سعیده جان شهریاری صحبت کردیم و همینطور امروز در گفتگوم با دوتا از دوستان عزیزم تو واتسپ درباره همین آقا حمید جان و نحوه ارتباطم با ایشون صحبت کردم و گفتم که اون اوائل که من تو سایت اومدم این دوستانی که الان باهاشون ارتباط دارم رو اون موقع نمی شناختم و طبیعتاً ارتباط هم نداشتم
و کلی ماجراها و اتفاقات جالب از زندگیمو
براشون تعریف می کردم چه اونهایی که قبل از آشنایی با استاد جانم داشتم و چه اونهایی که بعد از آشناییم بوده و چه ماجراهایی که امروز موقع تمرین دوچرخه سواری داشتم و همینطور ماجراهای دیروز که رفته بودم استخر…
هیچی دیگه استاد جانم زندگیم همه اش لذته و تفریحه، همراه با چالشهایی که دیگه اذیتم نمی کنه، و کنترل ذهنهایی که دارم و.و.و…
الانم آقا سام به گروه فمیلیمون زنگ زده و همسر جانم جوین شده و لیلی قند عسلم هم که مثل همیشه محور مجلسه وبا کلی دلبری و حرکات با مزه حرفای شیرین
من عادت کردم وقتی از کامنت شخصی خوشم بیاد میرم و تا جایی که وقت داشته باشمکامنتتون را میخونم
چندکامنت اخرتون را خوندم واقعا چه دخترهای خوشبختی که همچین مادری دارند اگاه و اشنا به قوانین
من خیلی از مادرها را دیدم که به چالش از دست دادن که میخورند دیگه بقیه را فراموش میکنند و تمرکزشونومیزارند روی نعمتهایی که داشتند و حالا ندارند ولی شما چه قدر متفاوت بودی واقعا بینظیرید
من نزدیک هستم به طالقان ولی تا حالا نیومدم دوست دارم یه بار بیام پاییز را اونجا ببینم
با این کامنتی که تعریف کردید که بهشته احتمالا این جمعه بیایم شااااید
ولی نمیدونم جاهای دیدنیش کجاست اگه کامنت منو خوندید یه راهنمایی کنید ما هم بیایم از این بهشت لذت ببرم الان گوگل کرپم دیدم یک ساعت فاصله داریم
من بعد از خرید دوره دوازده قدم هدایت شدم به شغلی که انلاین هست و با همکارانم خیلی حالم خوبه از قضا یه بار توی کامنتها نوشتم و یه خانمی هم داشت رو خودش کار میکرد پیگیر شدند و مشغول به کار شدند با توجه به شناختی که با خوندن کامنتها ازتون دارم خیلی مناسب هستید برای این حرفه
خیلی ممنونم برای کامنت محبت که از قلب پاک و روشنت نوشتی و به جانم نشست
عزیز دلم در مورد جاهای دیدنی طالقان خیلی راحت میتونی تو اینترنت سرچ کنی کلی جاهای توریستی رو برات میاره از جمله چند تا آبشار و امام زاده و خونه آیت الله طالقانی که من هم رفتم..
کلاً خود جاده طالقان هم دیدنیه مناظر طبیعی زیبایی داره…
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی وزیبایی و عزتمندانه
سلام به استاد عزیزم و مریم عزیزم و دوستان هم فرکانسی ام عاشقتونم 😍😍😍❤❤❤
عادله و شکیبا کیانی فر و سید علی خوشدل من عاشقتونم که انقدر زیبا وبا آگاهی حرف زدید واقعا لذت بردم واموختم .خدایا سپاسگزارم که این گفتگو رو شنیدم این گفتگو پر از عشق و عزت نفس و اعتماد به نفس و نتایج عالی تو مسائل مالی و روابط عاطفی بود خیلی لذت بردم چقدر شکیبای عزیزم پر از عشق و شور وشوق با استاد حرف زدی و چقدر با عشق از استاد عزیز سپاسگزاری کردی چقدر نتایج عالی رو گرفتی. درآمد تو سن ۲۰ سالگی ساختی ۲ تا کتاب ترجمه کردی و کتاب سوم رو هم در حال ترجمه کردنی وزنت رو ۳۰ کیلوپایین آوردی و چقدر عزت نفس و اعتماد به نفس بالایی روساختی، مهاجرت کردی و همچنان در مسیر بهبود دائمی و مستمر هستی و الان هم در زمان مناسب در بهترین زمان هدایت شدی که با استاد صحبت کنی با اینکه تو مهمونی بودید اومدید تو خونه رویایی خودتون و در زمان مناسب با استاد هم صحبت شدید تحسین برانگیزی شکیبا جانم خیلی الگو شدی برای من که از تضادها نترسم و میوه تضاد رو بچینم قوی باشم خودم رو باور کنم وبا توکل به خدا حرکت کنم و نتایج هم صددرصد تو این مسیر خیلی عالی و زیبا میاد هدایت میشی و این روند هر روز میتونه ادامه داشته باشه تا ابد نتایج پایدار به دست میاد اون فرکانس عشق و شادی و سپاسگزاری از استاد وبودن تو این مسیر رو کامل دریافت کردم واقعا بهت افتخار میکنم 👏👏👏👏👏😘😘😘😘
استاد جانم عاشقتونم که خیلی زیبا بچه ها رو از رو کامنتهاشون شناختی و گفتی از اشعار مولانا و آیه های قرآن تو کامنتهاشون استفاده میکنند استاد جانم من چند روزی هست که تجسم میکردم که با شما تو کلاب هاوس و یا تماس تصویری صحبت میکنم و از نتایج عالی که تو این مسیر گرفتم صحبت میکنم و شما منو از رو کامنتهام میشناسی و تو تجسمم احساس شادی ولذت وصف ناپذیری میکردم و واقعا خوشحال بودم که امروز که شما این دوستان رو از کامنتهاشون شناختید خیلی لذت بردم و اینو نشونه دیدم که حتما این تجسمم به واقعیت تبدیل میشه و اون روز زیبا به زودی زود میاد به امید خدا الهی امین یا رب العالمین
شکیبا جانم گفتی با این که پدر وضع اقتصادی خوبی داشتند شما هیچ وقت نمیتونستید استفاده کنید وبه همین دلیل تصمیم گرفتی که مستقل باشی و از همین سن درامد دارید و الان هم دانشجوی ادبیات انگلیسی هستی و تدریس زبان انگلیسی هم انجام میدی و همون جور که استاد گفتند هم زیبایی چهره داری هم زیبایی باطن 😍😍😍💪💪💪💪👏👏👏
سید علی خوشدل که کامنتهای عالی می نویسی و همیشه می نویسید که ایمانی که به عمل نیانجامد حرف مفت هست میگید که حرکت کنیم نتایج میاد ادامه بدیم و کلی انگیزه میدید و الانم که صحبتهای خیلی زیبایی داشتید با اینکه در اوج باورهای مذهبی و تفکر مذهبی بودید و باورها و اعتقادات عجیب و غریب و محدود کننده ای داشتید هدایت شدید و نتایج عالی گرفتید و از درامد ماهی ۵۰۰ هزار تومان با رعایت قانون تکامل و باورهای درست در کمتر از دو سال ونیم درامدتون بالای ۱۵۰ برابر شده و با فایل چگونه درامد خود را در یکسال ۳ برابر کنیم و تعهدی که دادی این روند رو شروع کردی و نتایج عالی گرفتی و ماهی بالای ۱۰۰ میلیون درامد دارید که همچنان رو به افزایش هست حتی تو یکی از کامنتهاتون نوشته بودید که انقدر این جریان ثروت در زندگیتون جاری هست که نمیشه دیگه جلوش رو گرفت و گفتید که چند سال کار کردید و ادامه دادید تا نتایج خیلی تکاملی و بعد تصاعدی رشد کرد و همیشه تو کامنتهاتون میگید که بچه ها فقط ادامه بدید با ایمان و باورهای خوب ادامه بدید نتایج حتما میاد و میشه با یک ایده ساده و از مسائلی که کسی فکر نمیکنه بشه ثروت ساخت میشه با باورهای درست تو مسیر درست ثروت ساخت👏👏👏👏👏💪💪💪💪💪💪
نکته مهمی گفتیدکه از محدودیتها میشه ثروت ساخت با همون امکانات همون لحظه خداوند به تو ایده ای رو میگه که با توانایی و فرکانس این لحظه تو هماهنگ هست فقط باید انجامش بدی و نتایج میاد
نکته مهم دیگه اینه که فرصتها تو دل فرصتها به وجود میاد هر روز فرصتها و موقعیتها برای کسب ثروت بیشتر و بیشتر میشه مثل همین اپلیکیشن کلاب هاوس که یک ایرانی داره با یه سیستم و برنامه جدیدی که اضافه میکنه امکان نصبش روی گوشی اندروید هم میده و فرصتها نا محدود هست چیزی که استاد شما تو ثروت یک کامل توضیح دادید وتو همین شرایط پندمیک عده ای تونستند با کسب وکار آنلاین خیلی راحت وساده تر ثروت بسازند فقط کافیه هدایت خداوند رو بپذیریم و انجام بدیم خداوند هر لحظه داره هدایتمون میکنه به قول شما با حرف یه بچه ۳ ساله با مورچه ووووو ( الینا للهدی) بر ماست هدایت بندگان فقط کافیه ادامه بدیم مقاومتهامون رو برداریم و تسلیم باشیم نتایج میاد
و چقدر زیبا تو مراسم خواستگاریتون با اعتماد به نفس صحبت کردید و گفتید درامدتون را از ماهی ۵ میلیون تومان تا تابستان سال دیگه به ۵۰ میلیون تومان در ماه میرسونید چقدر با ایمان و قدرتمند این حرف رو زدید چقدر خودتون وتوانایتون رو باور داشتید که با این که دیگران مخالف گفتن این حرف بودند شما با ایمان و اعتماد به خداوند گفتید و الان هم خودتون برای خودتون تضاد ایجاد میکنید وبا هزینه هایی که ایجاد میکنید هر ماه از خداوند میخواید که که شما رو به درامد بیشتر هدایت کنه و گفتید که از تضادها و تمسخر دیگران انگیزه می گیرید برای رشد بیشتر این خیلی عالیهههههه تحسین میکنم این روحیه و نتایج بزرگی رو که کسب کردید و این رابطه عاطفی رو که با عادله جان دارید که در این مسیر الهی با یک همراه هم فرکانسی هم ازدواج کردید وبا الگویی که از استاد و مریم جانم می گیرید می تونید هرروز روابط عالیتری رو داشته باشید این قانون خداوند که تو رو خودت کار کن و خداوند فرد هم فرکانس تو رو به راحتی و زیبایی و عزتمندانه به سمت تو هدایت میکنه اینم یه الگوی دیگه خدایا شکرت شکرت شکرت براتون آرزوی خوشبختی و سعادت و ثروت و سلامتی بیشتر هم تو این دنیا هم در آخرت میکنم
میخوام این نکته رو هم بگم که شکیبای عزیزم گفتی که با خواهرت ارتباط زیادی نداشتی ولی از وقتی که اومدی تو این مسیر با هم همفرکانس شدید و الانم رابطتون عالیه عالیه چون خود من هم با خواهرم تو این مسیر الهی هستیم و واقعا لذت میبریم با هم در مورد قوانین صحبت میکنیم و باورهای خوب ودرست هم رو میگیم و ترمزهامون رو می شناسیم و خیلی به هم تو این مسیر کمک میکنیم و البته از ابتدا ما رابطه خوبی با هم داشتیم و الان رابطمون عالیتر شده و واقعا از خداوند برای وجود ارزشمند خواهرم سپاسگزارم که تو این مسیر خیلی به هم کمک میکنیم و این یکی از سپاسگزاری های هرروزه من از خداوند واز خواهرم هست خدایا شکرت شکرت شکرت
عادله عزیزم عاشقتم که اینقدر زیبا حرف زدی واحساسات رو کنترل کردی با اعتماد به نفس صحبت کردی و دو دوره از دوازده قدم رو تهیه کرده بودید تو خونه پدری ورو خودتون کار کرده بودید و در مسیر درست بودید و وقتی نشونه ها رو دیدید که باید تو اون تضاد نمونید با ایمان با ایمان با توکل به خدا با ۵۰ هزار تومان پول از خونه پدری اومدید بیرون و گفتید که تو یه اتاق ۹ متری دو سه ماه موندیم و خداوند هدایتتون کرد و تونستید با تدریس زبان پول بسازید و مهاجرت کردید به شهر بزرگتر و محیط و همسایه های جدید رو تجربه کردید و ادامه دادید ودر مدت کوتاهی با اینکه پیشنهاد های کاری خوبی داشتید شما مهاجرت کردید مشهد و نشونه هایی هم از درست بودن مسیرتون دریافت میکردید مثل بلیط با ۵۰درصد تخفیف ویا پیدا کردن خوابگاه خیلی راحت و پیدا کردن شغل خیلی زود رو دریافت کردید و شکیبا جان هم رشت مهاجرت کردندوشما تو مشهد طراحی سایت و برنامه نویسی کار کردید همه چی خیلی راحت و طبیعی پیش رفت و الان هم شکیبا جان مهاجرت کرد و اومده پیش شما خداوند راهها رو براتون هموار کرد واسان کرد شما رو برای آسانی ها این پاداش ایمان و حرکت کردنتون بود خدایااااا شکرت شکرت شکرت
عادله جان گفتید که تو این مسیر افرادی که با شما هم فرکانس نبودند خیلی راحت و طبیعی حذف شدند و شما با دوستان هم فرکانس و عباس منشی آشنا شدید و چه مسافرتهای خوبی به تبریز و اصفهان و تهران داشتید و کلی لذت بردید و با سید علی عزیز هم همکار شدید که با هم فرکانسی که بین شما بود وبررسی دقیق از هم دیگه هدایت شدید به ازدواج و این رابطه عاطفی زیبا این قوانین بدون تغییر خداوند هست که فقط باید باورش کنی و در عمل نه در کلام اجراش کنی و این نتایج عالی رو به زیبایی به وجود میاره، خدایا برای این قوانین بدون تغییرت فقط میگم شکرت شکرت شکرت
الانم که عادله جانم در مسیر مورد علاقتون یعنی ورزش دارید ادامه مسیر میدید واقعا تحسین برانگیز و بی نظیریدو الگوی برای من هستید 👏👏👏👏👏💪💪💪💪
استاد جان عاشقتم که انقدر از نتایج بچه ها خوشحال شدید و گفتید که مشکلات اقتصادی و روابط عاطفی و شخصیتی خودمون رو گردن وضعیت خانوادگی مشکلات پدر و مادر و وضعیت فقر مالیشون و … نندازیم و اونها رو دست آویزی برای حرکت نکردن و تغییر ندادن وضعیت اقتصادی و شخصیتی خودمون قرار ندیدم اگر ما با این تضادها برخورد کردیم بیایم انگیزه بگیریم برای رشد بیشتر خودمون در زمینه های مختلف مالی یا روابط یا شخصیت درست خودمون چقدر افرادی که تونستند تو شرایط بد خانوادگی تو تضادها خودشون رو رشد بدند مثل همین الگوهایی که امروز داشتیم و خانواده رو بهونه ای برای حرکت نکردن و نتایج بدمون قرار ندیدیم چه بسا که میشه این تضادها خواسته های ما رو واضح کنه و ما با توکل به خدا حرکت کنیم و نتایج بزرگی هم بگیریم
استاد شما می خواستید که موضع دیدار حضوری دوستان تو پارادایس رو کامل باز کنید که با خوردن زنگ گوشیتون وسط این صحبت گفتید که شاید نشونه باشه که الان نباید این موضوع رو بیشتر توضیح بدم اینم یه درس عملی از شما توجه کردن به نشونه ها خدایا شکرت شکرت شکرت
و پیشنهاد شما استاد که بشینیم با خودمون فکر کنیم که الان چه تغییراتی رو باید تو مسائل مالی و روابط عاطفی و سلامتی و … ایجاد کنیم نزاریم که جهان ما رو تو فشار بزاره چک و لگد بخوریم بعد مجبور به حرکت بشیم الان تو این شرایطی که اوضاع سخت تر نشده چه کاری باید بکنیم تغییرات رو ایجاد کنیم اگر قرار مثلا تو کار مهارتی رو یاد بگیریم تحقیقاتی رو انجام بدیم زبان خاصی رو یاد بگیریم همین الان انجام بدیم تا درامدمون بالاتر بره کار با کیفیت تری رو ارائه بدیم نزاریم تو شرایطی قرار بگیریم که جهان ما رو مجبور به تغییر کنه انجامش بدیم هر کاری که لازمه و نگیم سخته بزار باشه بعدا الان انجام بدیم و تغییر ایجاد کنیم
استاد جانم چقدر این گفتگو عالی بود چقدر الگو به ذهن ما دادید چقدر باورهای خوبی بچه ها داشتند و چقدر مقاومتها و ترسها رو از ذهن من پاک کردندو ایمان و توکل و حرکت کردن رو با توحید داشتن در عمل نه در کلام رو یاد گرفتم خدایا برای این همه آگاهی و الگوهای بی نظیر فقط میگم شکرت و با تمام وجودم از شما استاد عزیزم و مریم جانم سپاسگزارم و میگم عاشقتونممممم❤❤❤❤
چه قدر زیبا تک تک کلمات و صحبت هارو برداشت کرده بودی و یادداشت کرده بودی
چه قدر از نگاه زییا و دقیقت لذت بردم
خیلی بابت انرژی مثبت و بی نظیرت سپاس گزارم انشالله به تمام نتایج بی نظیری که می خوای برسی و با تعهد و عمل بهترین ها برات اتفاق بیفته دوست خوبم و لذت شیرین تغییر رو بچشی و ثروتمند باشی
به نام الله مهربان
سلام به استاد نازنین ، خانم شایسته عزیز
و همه دوستان بینظیرم
وقتی این فایل رو دانلود کردم همین که اومدم گوش بدم یهو دیدم اسم عادله عزیز و سید علی خوشدل اومد و خیلی خوشحال شدم اونجایی که کامنتهای این عزیزان رو قبلاً خوندم و از بچههای فوق العاده و بینظیر این سایت هستند و چقدر عالی تونستند قدم بردارن حرکت کنند با شجاعت پیش برن مهاجرت کنند و زندگی خودشون را خلق کنند و تمام داستان زندگیشون رو تو کامنتهاشون قبلاً خوندم و خیلی خوشحال شدم که صداشون رو برای اولین بار شنیدم
چه فایل فوق العادهای واقعاً لذت بردم
به نظر من ، از اون روزی که این پروژه بینظیر تغییر رو در آغوش بگیر اومده روی سایت منم شروع کردم به دیدن شنیدن و نوشتن در موردشون و اعتراف میکنم دو تا از قسمتها خیلی تاثیرگذار بود علاوه بر اینکه اشکم رو درآورد خیلی ذهنم رو درگیر کرد که بیشتر تفکر کنم بیشتر تعمق کنم
یکیش همون فایلی بود که روزای عزیز داستان زندگی خودش رو تعریف کرد که تو لندن اتفاق افتاده بود و چقدر الهام بخش بود صحبتهای ایشون خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم تا منو به فکر فرو برد که آدم توحید و شناختن خدای خودش ، اعتماد به خداوند و شناخت تواناییهای خودش میتونه چقدر تغییر کند و چقدر زندگیش رو زیبا خلق کنه همونجوری که خودش دوست داره و میخواد مثل روزای عزیز که تو اون شرایط تک و تنها توی کشور غریب هرچی که خواست رو خلق کرد و واقعاً ایشون رو تحسین میکنم
و دومین قسمتی که خیلی تاثیرگذار بود همین قسمته که داستان سید علی عزیز ، عادله عزیز و شکیبا جان چقدر زیبا توضیح دادند
اول از سید علی عزیز شروع میکنم که چقدر الهام بخش بود برای من ، اونجا که گفتن سال 97 با فایل چگونه درآمد خود را 3 برابر کنیم آشنا شدند و تعهد دادند و امضا کردند
و بعد از دو سال و نیم به طور جدی رو خودشون کار کردند و دیدن الگوها و بدیهی کردن تونسته بودند درآمدشون را از 500 هزار تومان برسونن به 100 میلیون تومان و این یعنی 200 برابر رشد اونم از کاری که عاشقشی و لذت میبری ازش البته تو کامنت ایشون هم خوندن که ایشون قبلاً پدرشون قاری قرآن بوده و خودشونم قاری بودند ولی معانی قرآن را نمیفهمیدند و بعد که آشنا شدند مسیر زندگیشون کلاً تغییر پیدا کرد آفرین به سید علی عزیز تحسینشون میکنم خیلی عالی توضیح دادن ، بسیار زیبا صحبت میکنند صدای خیلی گرمی دارند و البته تاثیرگذار ن اولین بار بود صدای ایشون رو میشنیدم و واقعاً لذت بردم که یک جوان 28 ساله تونسته مهاجرت کنم بره دنیا رو بگرده عشقش رو پیدا کنه و همه اینا رو از وقتی که قانون رو شناخته تونسته خلق کنه ، تبریک میگم بهشون
اما خانم عادلی عزیز ، صحبتهاشون تو اول فایل حسابی منو تحت تاثیر قرار داد و اشکم در اومد ، من حدود سه سالی که توی سایت هستم کامنتهای ایشون رو بارها مطالعه کردم لذت بردم و تحسینتون کردم
ایشونم خیلی انسان تاثیرگذاری هستند مخصوصاً اول این فایل که با احساس خیلی خوب داشتن سپاسگزاری میکردن هم از استاد عزیز و هم از خداوند خیلی لذت بردم که با اون شرایط خیلی سختی که تعریف کردن تونسته بودن نتایج خیلی خوبی رو رقم بزنن عادله عزیز رو تحسین میکنم و تبریک میگم بهشون بابت نتایج خوب و شجاعتی که داشتند و تونستند قدم بردارند مهاجرت کنند و زندگی خودشون رو اونطور که دوست دارند خلق کنند آفرین به ایشون
آفرین به ایشون بابت اشعار مولانا زیبایی که توی زیبای مولانا رو که تو سایت میزارن اتفاقاً کامنت ایشون رو هم خوندم خیلی لذت بردم ، توی صحبتاشونم گفتن که با اون شرایط روحی که داشتن تونستن ، با شجاعت قدم بردارند مهاجرت کنند و زندگی خودشون رو خلق کنند آفرین به شکیبا عزیز تحسینشون میکنم و تبریک میگم بهشون
اون قسمتی که سید علی عزیز در مورد چند برابر شدن درآمدش تو دو سال و نیم و نحوه تفکرش و باورهاش نسبت به اینکه از محدودیتها باید ثروت ساخت رو چند بار طی یک ساعت گذشته گوش دادم و دوباره زدم اول دوباره گوش دادم دوباره زدم عقب دوباره گوش دادم فهمیدم که این مسیر مسیریه که اگر واقعاً عمل کنی ناامید نشی و استمرار داشته باشی و فارغ از اینکه نتایج قراره بیاد ادامه بدی قطعاً تو این مسیر درست به هرچی که آدم بخواد میتونه برسه مثالشم امیر سید علی عزیز خودمون که با این نوع تفکر و با ادامه دادن تونسته تو دو سال و نیم تونسته به اون نتایج برسه البته که الان 4 سال از این مصاحبه گذشته و قطعاً شرایط مالی ، روابط عاطفی و بقیه حوزهها چندین برابر بهتر شده و رشد کرده که از این بابت به ایشون تبریک میگم تحسینشون میکنم که الگوی فوقالعادهای هستند
هر چقدر که نتایج این دوستان رو میبینم ، این الگوها رو یواش یواش اون سیمان های ذهنم میریزه و آرام آرام باورپذیرتر میشه که میشه زندگی رو همونطور که آدم دوست داره خلق کنم چون افرادی هستند که تونستن پس شدنیه و چی از این بهتر ، خدا را سپاسگزارم بابت این الگوها و این دوستان عزیزی که تو سایت از نتایجشون مینویسن
و بازم سپاسگزارم از خانم شایسته نازنین بابت تهیه این پروژه فوق العاده و گذاشتنش رو سایت
خدایا خودت هدایتمون کن به مسیر درست که پر از شادی خوشبختی سلامتی ثروت نعمت و حال خوب باشه
سلام استادعزیزم قبل از هرچیز به خاطر قراردادن بخش نشانه های امروز من از شما و مریم خانوم عزیز بی نهایت ممنونم .استاد من با آموزش های شما درمسیری قرارگرفتم که درخواستش کرده بودم و چقدر شگفت زده می شم از این بخش نشانه های روز .
استاد من خیلی حرف برای گفتن دارم از تمام چیزهایی که از شما یاد گرفتم و انجام دادم و یه روزی تمام اونهارو برای شما و دوستان عزیز سایت تعریف خواهم کرد .استاد جان امروز دلم نیومد این کامنت رو نذارم و از تجربه شگفت انگیزم ننویسم .استاد من مدت ها بود هرچی نشانه های روزم رو می زدم انواع فایل های تمرکز بر زیبایی می اومد.و من فهمیدم که تمام تمرکزم رو روی این مورد بذارم.و انجامش دادم در حد درک و توانم از خونمون از محله از پارک از پرنده ها از درخت ها حتی لبخند دو نفر که توی خیابون می دیدم و خدارو شکر می کردم که آدمهایی رو در مسیر من قرار داده که به هم محبت می کنندو به هم عشق می ورزن و از حس خوب اون ها به همدیگه من هم شاد می شدم .استاد در این مسیر من دنبال شغلی هستم که به راحتی انجامش بدم و آزادی مکان و زمان به من بده و داشتم روانشناسی ثروت رو پیگیری می کردم .استاد جان یه روز صبح که بیدار شدم یه چیزی توی قلبم گفت قدم 5 اون روز تصمیم گرفتم به جای روانشناسی ثروت قدم 5 رو گوش بدم وقتی حیرت کردم که نشانه روزم رو که زدم قدم 5 اومد. استاد نمی دونید چه نکته هایی از این قدم شنیدم باورم نمی شد من چندین بار 12قدم رو گوش داده بودم و قدم 5 رو سریع گوش می دادم و رد می کردم و می گفتم خب اینارو که می دونم.استاد من درگیر مسائلی شده بودم که تک تک جلسات قدم 5برای من نقشه راه می کشید. تصمیم گرفتم 12قدم رو ادامه بدم و یه بازسازی مجدد روی خودم انجام بدم و چقدر این دوباره گوش دادن ها قشنگ مسیر منو هموار می کنه .من ویژگی هایی برای کسب درآمد در نظر داشتم که روانشناسی ثروت 2و3 تکلیفم رو روشن کرد و وسط این دوره بهم گفت وایسا حالا نوبت 12قدمه.و چقدر حیرت می کنم که امروز هم در نشانه امروز من اسم 12قدم اومد و در این گفتگویی که شاید بیش از 10بار شنیده بودم و هربار ازش درس گرفتم برای کارجدیدی که شروع کردم و وقتی آنوزش هاشو شروع کردم دیدم چقدر برام جذابه اما چندین بار موقع چالش هاس اونقدر خسته و سردرگم شدم که پیش خودم گفتم چه کاریه من که حقوق کارمندیمو دارم .چرا خودمو توی این فشار گذاشتم ؟!و امروز در این فایل جمله های زیادی شنیدم که انگار به من اختصاص داشت .مخصوصا اون جمله علی آقا کهدر مورد دانلود 99درصد و خسته شدن و جازدن گفت چقدر بهم انرژی داد باید دوباره بشینم و این فایل رو گوش بدم و تک تک جمله هایی که برای منه رو بنویسم و هرروز بهش نگاه کنم .و حواسم باشه که این مسیری که شروع کردم همونی هست که از خدای مهربون خواستم و او برام اجابتش کرده.پس به قول استاد من وظیفه خودم رو درست انجام می دم و خدایی که امروز ازش خواستم قلب من رو باز کنه چشمم رو بینا کنه و گوشم رو شنواکنه تا ببینم بشنوم و درک کنم آنچه که باید؛ و او منو به این فایل هدایت کردو این پیام هارو از زبان استاد عزیز و عادله جان شکیباجان و علی آقا به من گفت.من کارخود رو انجام می دم و اوهم برای من خدایی می کنه.برای همه دوستان عزیزم و استاد و خانم شایسته عزیز از خدا سلامتی شادی و ثروت روزافزون می خوام. ️️️️ارادتمندشما زهرا
بانام خداوند هدایتگر
سلام و درود به استاد عزیز، جناب عباسمنش بزرگوار،
سلام به بانوی فرهیخته و الهامبخش، سرکار خانم شایسته
و سلام به همهی همراهان آگاه و دوستداشتنی
خانوادهی سایت عباسمنش
تمرین این قسمت :
این فایل بر دوگانهی «تغییر آگاهانه» یا «نابود شدن زیر چرخهای جهان» تمرکز دارد. این سوال، کاربران را به سمت خودشناسی و عمل فوری سوق میدهد:«استاد در این گفتگو بر یک چالش حیاتی تأکید کردند: “قبل از اینکه جهان ما را مجبور کند، خودمان تغییر کنیم.”در کار یا زندگی شخصی شما، آن “مهارت سختی”، “تغییر رفتاری دشواری” یا “اقدام مالی چالشبرانگیزی” که به وضوح میدانید اگر آن را انجام دهید، جهشی بزرگ در زندگیتان رخ میدهد، اما به دلیل سختی آن را عقب میاندازید، کدام است؟
پاسخ : دقیقامن ناآگاهانه مجبور به تغیرشدم جایی که جهان داشت منوزیرچرخ دنده هاش له میکرد
اما روزی ازروزهای خوب تابستان سال98
خداوند دستموگرفت وراه درست رانشان داد ……
چگونه آموزههای استاد عباسمنش مسیر زندگی مرا از رنج به آگاهی تبدیل کرد؟
سالهایی که نمیدانستم چرا زندگی سخت است؛
استاد عزیزم دوستان بهشتی ام
من این نوشته را از روی یک شوق درونی مینویسم برای ادای دینی کوچک به نیرویی که زندگی مرا نجات داد:
“آگاهی”
تا قبل از سال 1398زندگی برای من فقط یک «تحمل کردن» بود.
سالها بود که با افسردگی مزمن، سردردهای میگرنی بیوقفه، اختلال خواب، نگرانی دائمی، ترسهای بیمنطق و روابط عاطفی نابسامان دستوپنجه نرم میکردم
هیچچیز برایم آسان نبودحتی سادهترین کارهای روزمره.
نه آرامشی داشتم، نه امیدی و نه حتی تصور اینکه میشود روزی جور دیگری زندگی کرد.
آن زمانها فکر میکردم زندگی فقط همین است وبس
یک چرخهٔ بیپایان از رنج، تلاش، ناکامی و دوباره رنج.
نمیدانستم من منشأ تمام تجربهای هستم که در زندگیام خلق میکنم.
کسی نبود که این را بگوید کسی نبود که راهی نشانم دهد.
تا وقتی که خدا دوستم داشت وخواست و استادعباسمنش راسرراهم قراردادومن با آموزههای استاد عباسمنش آشنا شدم.
این آشنایی «تصادف» نبود یک هدایت بودازطرف نیروی برتر
و آغازتولد دوبارهٔ من.
نقطهٔ عطف؛ آشنایی با حقیقتی که همیشه در درونم بود
سال 1398 برای من سالی بود که گویی جهان مرا تکان داد.
گویی زندگی گفت: «دیگر کافیست وقت بیداری است»
با فایل توحیدعملی ، “قانون جذب درقرآن” استاد عباسمنش دربارهٔ «قدرت ذهن وقدرت خلق زندگی ام » آشنا شدم.
ازهمان ابتدا حس کردم یک نفر دارد حقیقت وجودم را به من یادآوری میکند
نه حرفهایش انگیزشی بود نه شعاربلکه
یک «دانش واگاهی» بود
دانشی که سالها دنبالش بودم اما نمیدانستم اسمش چیست.
جملهای که ازهمان روزهای اول ازاستادشنیدم زندگیام را شکافت این بود:
«جهان آینهٔ باورهای توست»
این جمله مثل یک صاعقه به جانم خورد
به گذشته نگاه کردم و فهمیدم ریشهٔ تمام رنجهایم، منفعتطلبی دنیا یا بیعدالتی زندگی نبود
ریشه فقط یک چیز بود: باورها و فرکانسهای خودم
برای اولین بار در زندگیام حس کردم راهی وجود دارد
و آن راه از درون من شروع میشود.
آغاز تغییر؛ قدمهایی کوچک، نتایجی بزرگ
از همان روز تصمیم گرفتم «واقعاً» آموزهها را جدی بگیرم.
«تمرینهای ذهنی»
«قانون توجه وتمرکز»
«قانون هماهنگی با خواسته» وکلیداموزشهای استاد
” احساس خوب = اتفاقات خوب”
” احساس بد= اتفاقات بد”
هرچه یاد میگرفتم، با ایمان عمل میکردم
نه فوری و نه با عجله
بلکه با اعتمادوایمان
و کمکم اتفاقهایی افتاد که اگر خودم تجربه نکرده بودم هرگز باور نمیکردم
1. افسردگیام شروع به عقبنشینی کرد
ازاموزههای استاداموخته بودم که «افکار ما شیمی بدن ما را میسازد»
وقتی این را درک کردم شروع کردم به تغییر نگاهم؛
به جای اینکه بپرسم «چرا من؟»شروع کردم به پرسیدن:
«این حس الان چه پیامی برای من دارد؟»
آرامآرام وضعیتی که دهها سال با من بود شروع به فروپاشی کرد
2. سردردهای میگرنی بیستسالهام محو شد
سالها دارو خوردم، امّا هیچچیز مانند آرامش ذهنیای که از تمرینها گرفتم
مؤثر نبود.
باتمرین شگفت انگیز اهرم رنج ولذت سردردوافسردگی 20ساله ام درمدت کوتاهی درمان شد
فهمیدم که بدنم سالها زبان نداشت و فقط با درد حرف میزد.
وقتی «ذهنم» آرام شد بدنم هم آرام گرفت.
3. اضطراب و نگرانی به آرامش و اعتماد تبدیل شد؛
یاد گرفتم توجه خرابم را جمع کنم.
استاد میگوید:
“ذهن تو مثل بچهای است که باید تربیتش کنی”
” ذهن تومثل باغچه ای است که نیازبه مراقبت دارد تادرخت وگیاهش درست وسالم رشدکند”
من هم شروع کردم به تربیت ذهنم.
اول سخت بود، ولی نتیجهاش… وصفناپذیر.
4. خوابم عمیق و راحت شد؛
خوابم سالها خراب بود.
با کوچکترین فکری بیدار میشدم.
اما وقتی ذهنم آرام گرفت وقتی فرکانسم تنظیم شد خوابم هم متعادل شد
برای اولین بار بعد از سالها حس کردم «بدنم دارد به من اعتماد میکند»
5. روابط عاطفیام ترمیم شد
وقتی من تغیر کردم، روابطم نیز تغیر کردوبهبودودیافت
قبلاً نیازمند، وابسته، نگران و همیشه در حال کنترلگری بودم.
اما آموختم:
«کسی را میتوانی دوست بداری که اول خودت را دوست داشته باشی.»
و این شد نقطهٔ تغیر
تلاش نکردم هماهنگ شدم؛
یکی از بزرگترین درسهایی که گرفتم این بود:
«زندگی از تو تلاش نمیخواهدهماهنگی میخواهد»
وقتی افکارم تغیرکردوقتی باورهایم ترمیم شد وقتی فرکانسم عوض شد اتفاقهایی افتاد که نمیتوانستم باور کنم
• پاگذاشتن روی ترسهایم قویتر شد.
• تصمیمگیریهایم آسانتر شد.
• شهودم بیدار شد.
• فرصتها یکییکی به سمت من آمدند.
• چیزهایی که قبلاً برایم محال بود تبدیل به عادت روزانهٔ من شد.
درک کردم که دنیا با من دشمن نبود؛
این فرکانسهایم بود که مرا زیر چرخ زندگی داشت له میکرد.
از روزی که «تسلیم بودن»، «اعتماد به منبع آفرینش» و «هماهنگی با خواستهها» را یاد گرفتم
دنیا دیگر دشمن نبود؛
دنیا شد دوست من
جهان جدیدی که برای خودم خلق کردم؛
وقتی ذهنم آرام شد، تازه فهمیدم زندگی زیباییهایی دارد که سالها ندیده بودم
سلامتی کامل
بدن من به من برگشت.
دیگر نه سردردهای همیشگی را دارم، نه بیخوابی، نه اضطرابهای فلجکننده.
بدنم مثل شاگردی بود که سالها تشنهٔ آرامش بود و تا آن را چشیدشکوفا شد.
آرامش ذهنی پایدار
دیگر برای موجهای زندگی نمیترسم.
وقتی موجها میآیندیا به تضادی برمیخورم یادم میافتد
«این موجها این تضادهاپیامی هستندبرای بهترشدن برای رشدکردن بیشتر برای بهبوددادن وضع موجود نه تهدید»
روابط عاطفی سالم و عاشقانه
وقتی خودم را دوست داشتم دیگر نیازی نبود کسی جای خالی درونم را پر کند
از اینجا بود که رابطهام متولد شد
رابطهای بدون ترس، بدون کنترل، بدون اضطراب.
خواب عمیق و شیرین
برای من خواب دیگر یک مبارزه نیست
یک نعمت است
قدرت تصمیمگیری و حرکت بدون ترس
قبلاً هر تصمیمی حتی کوچک برایم عذاب اور بود
اما امروزه به لطف خدای رحمان وبه برکت اموزههای استادعباسمنش هر انتخاب وتصمیمی را با صلح میگیرم
چون از منبعی که پشت من است مطمئنم
احساس ارزشمندی
بزرگترین هدیه ای که ازاین مسیرنورانی نصیبم شد این بود که فهمیدم:
من ارزشمندم، فقط چون هستم.
و این درسی بود که تمام زندگیام را از نو ساخت.
سپاسگزاری؛ هدیهای که مسیرم را روشن کرد
اگر امروز باافتخاراین متن را مینویسم فقط برای ادای احترام به نیروو مسیری است که مرا نجات داد
به خداوندی که مرا هدایت کرد
به آگاهیای که همیشه درونم بود
و به استاد عزیزی که باعث شد این آگاهی را به یاد بیاورم
آموزههای استاد عباسمنش برای من فقط یک سری آموزش نبودند
یک چراغ راه بودند
چراغی که تاریکی ذهنم را روشن کرد و صورتم را به سمت نور چرخاند.
جمعبندی: من تغییر نکردم من خودم را پیدا کردم؛
اگر بخواهم در یک جمله بگویم:
من از سال 1398 تا امروز، نه تبدیل به آدم جدیدی شدم؛
بلکه به خودحقیقیام برگشتم.
این مسیر هنوز ادامه دارد…
ولی امروز دیگر میدانم جهان من به دست خود من ساخته میشود.
هر فکر، هر احساس، هر رابطه، هر انتخاب،
همه از درون من سرچشمه میگیرند.
و باور دارم هرکسی که این مسیر را انتخاب کند
میتواند نسخهٔ زیباتر، آرامتر و موفقتری از خودش را تجربه کند.
تادرودی دیگربدرود
ارادتمند اصغرابراهیمی 26ابان 1404
سلام
تحسینت میکنم حاج اصغر آقا
این همه نتیجه ماشاالله
دعا میکنم همیشه سلامت و سعادتمند باشید
آگاهی های که استاد به ما دادن حاصل اون ایمان عملی ایشون بوده و ما هر چقدر در سایت ایشون دور میزنیم متوجه تازه بودن و روح داشتن آگاهی ها و صحبتهای استاد میشیم.
واقعا از خداوند باید شاکر باشیم که چنین فرشته ای داریم .
امیدوارم متوجه اون اصلی که استاد روش تاکید داره بشیم و ادامه بدیم تا جایی که عمرمون صرف اینکار بشه.
وجود شما تو این سایت و کار کردن مداوم روی خودتون شکرگزاری داره .
سپاسگزارم از شما دوست عزیزم
بانام خداوند رحمان ورحیم
باسلام وعرض ارادت
ابراهیم عزیز،
از لطف و محبت ارزشمندت صمیمانه سپاسگزارم همراهی و دلگرمی شما دوست عزیز وهمراه در مسیر «تغیر» برای من بسیار الهامبخش بود
باور دارم که تغییر واقعی زمانی معنا مییابد که در کنار آن انسانهایی باشند که با انرژی مثبت نگاه آگاهانه و کلامی صادقانه مسیر را روشنتر کنند.
پیامت برایم یادآور این حقیقت شد که هیچ قدمی حتی اگر کوچک باشددر این مسیر بیاثر نیست و همراهی دلهای آگاه میتواند آن را عمیقتر و ماندگارتر سازد
از توجه و مهر شمانازنین ممنونم و خداوند را شاکرم که در این مسیر رشد و آگاهی با انسانهای ارزشمندی چون شما هممسیر شدهام.
برای شماعزیزدل در ادامهی راه تغیر، آگاهی و خلق زندگی دلخواهت بهترینها را آرزو میکنم
ارادتمندابراهیمی
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه شگفت انگیز پر برکت که هر گام اون ما رو یک گام به سمت خودشناسی بیشتر و توحید و ایمان و توکل و خوشبختی هدایت میکنه .
تمرین این گام
1.آن مهارت یا تغییر ضروری که از آن میترسید یا تعلل میکنید، چیست؟
اجرای توحید در عمل
2. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیشبینی میکنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش میآید)؟
جهان به خاطر تعلل در یادگیری اجرای توحید در عمل در مقطعی منو مجبور کرد که همه چی رو رها کنم و مثل یک کلاس اولی بیام و از اول الف بای توحید رو یاد بگیرم…
بحرانی که برای من پیش اومد این بود که من از دوسال پیش تصمیم گرفتم بیزنس خودم رو راه اندازی کنم و به لطف آموزش های بینظیر دوره ارزشمند دوازده قدم و روانشناسی ثروت یک و سه بیزنس خودم رو راه اندازی هم کردم و خیلی رشد خوبی داشتم از درآمد صفر به 100 میلیون رسیدن به راحتی گرفته تا پرداخت کامل بدهی ها از سلامتی عالی و بدن خوش فرم اونم فقط با یک کش 200 هزار تومانی و بدون دمبل و … گرفته تا روابط عالی و اعتبار و آزادی مالی در خرید تا آزادی زمانی و مکانی…
تا اینکه از یه جایی به بعد چندتا اتفاق همزمان با هم افتاد مثلاً بیزنسم قفل شد درآمدم دیگه رشد نکرد و گاهی ثابت و گاهی افت میکرد روابطم یه مقداری رو به سردی گذاشت
سلامتی ام تحت تأثیر قرار گرفت
و یه چندتا چک و لگد هم خوردم که حالا بماند چی بود ولی خیلی خیلی خیلی بیدارم کرد…
وقتی همه ی این اتفاقات رو گذاشتم کنارهم چیزی هایی که به ذهن ناقص من رسید این بود که برو دنبال بازاریابی و اینستاگرام رو یاد بگیر و …که بتونی اول درآمدت رو درست کنی وقتی درآمدت درست بشه خود به خود رابطه ات هم درست میشه و بقیه چیزها هم حل میشه…
خلاصه یکی دو ماه هم اینجوری خودم رو سرکار گذاشتم!!!!!!
و رفتم خیلی حرفه ای اینستاگرام رو یاد گرفتم و تولید محتوا کردم و اتفاقا عجب ادیت های خفنی هم میزدم ولی نه تنها هیچی درست نشد بلکه خراب تر هم شد…
یه شب که خیلی مستأصل بودم یاد جلسه دوم روانشناسی ثروت سه افتادم که استاد گفت آقا همه چی توحیده اول این رو توی مغزت درست کن بعد کارای دیگه ای رو انجام بده اما بازم خیلی جدی نگرفتم و نفهمیدم یعنی چی…
اونشب خوابیدم و یه خواب جالب دیدم که توی خواب خیلی واضح به من گفته شد که برگرد آقا برگرد و توی خواب زار زار گریه کردم و گفتم میخوام برگردم…
صبح که از خواب بیدار شدم ذهنم خیلی درگیر این خواب شد که یعنی چی برگرد ؟؟کجا برگردم؟به چی برگردم ؟ به کی برگردم ؟؟
یادم افتاد به سایت استاد و دکمه من را به سوی نشانه ام هدایت کن چون هزاران بار از این قسمت نتیجه گرفتم بی درنگ اومدم توی سایت و از خدا خواستم که هدایتم کنه و دقیق بهم بگه که چی میخواد بهم بگه…
زدم روی دکمه…
فایل توحید عملی قسمت 6
همونجا فهمیدم چی شد…
فایل رو گوش دادم و استاد شروع کرد به صحبت کردن یا بهتره بگم خدا شروع کرد به صحبت کردن از زبان استاد…
چه کسی مالک توست ؟
آیا توی قرآن دیدی حتی یک آیه بگه که پیامبرها چجوری درآمد داشتن؟
خونه و مسکن و خورد و خوراک شون چی بود و از کجا تامین میشد…
اما هزاران آیه داریم درباره ایمان پیامبرها درباره توکل شون…
چون همه چی توحیده تو وقتی توحید و شرک رو توی ذهنت درست کنی بقیه چیزها خود به خود درست میشه…
استاد میگه من خیلی فکر کردم به این قضیه که دلیل اصلی نتایج من چیه و به چیزی جز توحید نرسیدم…
خلاصه همه ی اون اتفاقات و اون خواب و این نشانه رو که گذاشتم کنار هم فهمیدم که من توی توحید خیلی خیلی مشکل دارم و خداروشکر میکنم که خدا الان بهم گفت که ایراد کار اینجاست شاید یکم دیرتر میگفت همه چی خراب میشد …
3. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن میگیرید؟»
برای شروع یادگیری اجرای توحید در عمل من سه تصمیم اساسی گرفتم:
تصمیم اول: هرروز اجرای توحید در عمل رو تمرین کنم در تصمیم گیری های روزانه هر تصمیمی میخوام بگیرم از خودم میپرسم این تصمیم رو از روی ترس میگیری یا ایمان ؟
مثلاً میخوام یه لباسی که دوست دارم رو بخرم یه حسی میگه بخر یه حسی میگه نخر
اگه نخرم میگم چرا نخریدی ؟
اگه جوابم این باشه که پولم کم میشه یعنی این تصمیم از روی شرک گرفته شده نه ایمان و توحید چون ایمان ندارم که اگه این لباس رو برای خودم بخرم و این پول رو خرج کنم خداوند چندبرابرش رو بهم برمیگردونه چون اون فقط رزاقه نه مشتری نه شرایط من در واقع اینطور قدرت رو از دیگران میگیرم و به خدا میدم یعنی همون توحید.
تصمیم دوم :
کل یازده فایل توحید عملی رو دانلود کردم و برای خودم یه دوره میسازم به نام دوره توحید عملی و هرروز گوش میدم و مینویسم .
تصمیم سوم:
میخوام تمام آیاتی که درباره حضرت ابراهیم هست رو پیدا کنم و بنویسم و ببینم این الگوی عالی توحیدی چطور توحید رو در زندگیش عملی میکرده ؟
در واقع اینم دستور و راه حل و تکنیک خود خداست:
قُلْ صَدَقَ اللَّهُ ۗ فَاتَّبِعُوا مِلَّهَ إِبْرَاهِیمَ حَنِیفًا وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ
بگو: خدا راست گفت بنابراین از راه و روش ابراهیم که یکتاپرست بود و از مشرکان نبود، پیروی کنید.
در واقع با این کار یکتاپرستی رو میخوام یاد بگیرم یکی از آیه هایی که درباره حضرت ابراهیم هست و خیلی جالبه آیه 260 سوره بقره اس که ابراهیم به خدا میگه میخوام بهم نشون بدی مرده ها رو چطور زنده میکنی بعد خدا بهش میگه مگه تو به من ایمان نداری؟
میگه برمنکرش لعنت چرا ایمان دارم ولی میخوام قلبم آرامش پیدا کنه…
این آیه هزارتا تکنیک و تمرین داخلش هست کل علم روانشناسی توی این آیه اومده
این آیه میتونه احساس گناه آدم رو بشوره ببره
این آیه میتونه نحوه درخواست کردن از خدا رو یاد بده
این آیه میتونه موجب شکستن یکسری تابوها توی ذهن آدم درباره خدا بشه…
خیلی شخصیت جالبی داره حضرت ابراهیم…
خداروشکر انشالله همه ی بچه های این سایت به هر آرزویی که دارن برسن.
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی
سلام خدمت دوست عزیز همفرکانسی ممنونم از کامنت خوبتون که اشک رو روی صورتم جاری کرد.
من امروز مردد بودم بین شروع یه فایلی از دوره ای با فایل های توحید عملی که دانلود کردم و توی یه پوشه در گوشیم قرار دادم و نمیدونستم از کدوم شروع کنم، کامنت الان شما رو نشانه دیدم و میخوام با فایل های توحید عملی شروع کنم و این ایده رو هم بهم دادید که تمامشون رو تبدیل به یک فایل خلاصه و به شکل یه دوره در بیارم و بارها گوشش بدم، چقدر نکته ای که در مورد ابراهیم ع گفتید برام آگاهی بخش بود من از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم، حضرت ابراهیم علاوه بر اینکه یه الگوی توحیدی هست واقعا میشه ازش احساس لیاقت رو یاد گرفت من بارها شده قلبم گفته از خدا نشانه بخواه ازش بخواه ایمانت رو قوی کنه بهت آرامش و اطمینان قلبی بده اما احساس عدم لیاقت و برچسب هایی مثل اینکه مگه ایمان نداری به خداوند مگه شک داری که نشانه میخوای مگه فلان و بهمان… و اینقدر کمالگرایی باعث شده به خودم سخت بگیرم که اصلا حواسم نبوده که درسته ساید من داشتن ایمانه اما همونم باید خدا کمک کنه وگرنه ما به تنهایی قادر نیستیم یه آیه هست توی قرآن خیلی دوسش دارم نحل 127: میگه صبر کن و صبر تو جز (به توفیق) الله نیست…
بازم ممنونم از کامنت زیباتون، در پناه الله یکتا موفق باشید.
به نام خدای مهربان
سلام خدمت شما دوست عزیز و هم فرکانسی
خیلی ممنونم بابت پیام پر مهر تون که از دل اومد و بر جان نشست…
تردید شما برای گوش دادن فایل ها و هدایت تون به کامنت من من رو یاد این آیه انداخت
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا
پس شر و خیر اش را به او الهام کرد
و ایمانم قوی تر شد که خدا حتی برای گوش دادن به فایل هم بهت کمک میکنه پس چرا همیشه و همه جا و درباره همه چیز ازش کمک نگیرم به قول استاد خداوند عاشقانه میخواد بهت کمک کنه این تو هستی که باید بهش اجازه بدی که بهت کمک کنه …
انتهای کامنت نوشتید برای داشتن ایمان هم همونم خدا باید کمک کنه وگرنه ما به تنهایی قادر نیستیم…
این نوشته شما با خوابی که دیدم و هدایتی که بعد از بیداری درباره اون خواب شدم منو هدایت کرد به یکی از ترمزهای اساسی زندگیم…
این روزها زندگی من در خط سیر عجیبی طی میشه یعنی توی خواب خیلی بهم الهام میشه و اتفاقات روزهای بعد زندگیم طوری میفته که به اون خواب ربط داره و در نهایت همه ی اینا با هم باعث میشه من یه هدایتی رو بفهمم یا یه ترمزی رو پیدا کنم …
به نظرم روش جذابیه خداروشکر…
یکی از کجا فهمی های من از قانون درباره برداشتن قدم اول هست
که خداوند از طریق خواب دیشب و هدایت امروز صبح و در جمله آخر کامنت شما منو متوجه این کج فهمی کرد
من همیشه اینطور فکر میکردم که خدا خودش رو کشیده کنار و میگه خوب تو قدم اول رو بردار از قدم دوم به بعد با من
بعد من از اونجایی که دچار کج فهمی شده بودم و نمیدونستم قدم اول چیه همیشه این برداشتن قدم اول رو به تعویق مینداختم و در نتیجه اون چیزی که میخواستم اتفاق نمیافتاد…
تا اینکه از طریق خواب و هدایت و کامنت شما متوجه شدم بابا همون قدم اول هم خودش باید بگه که چیکار کنی یعنی ایده اش با خداست تو فقط باید انجامش بدی …
توی دوره دوازده قدم هم استاد میگه خواسته من مهاجرت بود اما اتفاق نمیافتاد تا اینکه یه شب که استاد در دبی بود و داشت پیاده روی میکرد و از خدا سوال میپرسید که خدایا بهم بگو قدم اول چیه برای مهاجرت من باید چکار کنم ؟
و خدا بهش میگه دفترهای تهران و کرج و اصفهان رو جمع کن و استاد این قدم اول رو برمیداره قدم اولی که خود خدا ایده اش رو داد…
همه چی با خودشه حتی قدم اول اون میگه و تو باید عمل کنی…
خداروشکر
ممنونم از شما دوست عزیزم
به نام خداوند بخشنده مهربانم
خدایا چه میزان می شود شُکر تو را
به جا آورد که امروز می توانم به زیبایی ، هدیه هر لحظه با تو بودن
را تجربه کنم و آنقدر پی به
ارزشمند یِ خود ببرم تا
برای همیشه داشتنت ،
از تمام قید و بندها خود رارها کنم و در آغوش امن تو به زندگیم با عشق ادامه دهم …
سلام به استاد گرانقدرم ومریم بانوی عزیزم
و همه دوستانم در اینمسیر زیبا و سراسر عشق و آرامش
چقدر آگاه بودن و آگاه زیستن فوقالعاده است اینکه در این مسیر برای رشد و تعالی خود از تمام نسبت ها، رها شوی و تنها و تنها به
معبودت تکیه کنی و برگردی به اصل خویش به منحصر بودنِ خودت
به ارزشمندیت نزد پروردگاری که از روح خودش در تو دمید تا زیبا زندگی کنی و آگاهانه مسیر خداشناسی را پیدا کرده و فقط در همین مسیر با هدایت هایش گام برداری .
عجب گذشته ای پشت سرگذاشتم که
شد راهنمای بیداریِ لحظه لحظه امروزم در این مسیر جادویی .
روزی فکرش را می کردم که
فرسنگ هادور شوم از خانواده خودم ،از فامیل ،دوست و آشنا و همه فقط خاطره بشوند ،
آن هم به خاطر اینکه دیگر در آرامش زندگی کنم و معنای واقعی بودنم را در این جهانِ زیبا ، آگاهانه درک کنم ،
شجاعت،جسارت و شهامتی که این مکان مقدس و استاد توحیدی اش به من داد ،چنان نور امیدی در قلبم روشن کرد که آرام آرام تمام
تاریکی های گذشته را نابود کرد و کم کم توانستم در کنار فایل های
بی نظیرو
با دوره ارزشمند دوازده قدم که هر قدم نور بود و نور بود و عشق و آگاهی و من تمام لحظاتم شده بود گوش جان سپردن به کلام های
تاثیر گذار استاد تغییراتِ خودم را ببینم و معلوم بود که نتیجه هم این شود که خداوند برایت معجزه بیافریند و روز به روز وجودت را لبریز از آرامش و احساس خوب کند و قشنگ یک دنیای جدید را پیشِ رویت ببینی ،دنیایی که دیگر خودت هستی و خدای مهربانی که همه جوره حمایتت می کند چون
بهانه نمی آوری که پدرم فلان و مادرم فلان کرد در حقّم و خواهرها و برادرها و…..
من دنیای جدید و زیبای خودم را داشتم که
می توانستم هر طور دلم می خواست آگاهانه آن را با چیزهای خداپسندانه ،زینت ببخشم
با رعایت قوانین الهی ،با ایمان و اعتماد و عمل به آگاهی هایی که همه نور شدند در زندگیم ،
من خدا را داشتم و او برایم کافیه کافی بود .
مادرم چشم از جهان فروبست ،خیلی ها متولد شدند و خیلی ها رفتند اما
من عهدم با خدایم محکمتر از این صحبت ها بود چون به اندازه کافی
سالها با آنها زندگی کرده بودم و با تمام تاروپودم زخم های روحی که از تمام رفتارها و برخوردهایشان دیده بودم ، ،بر وجودم احساس می کردم.
زمان ،زمانِ مهاجرت بود هر کسی به طریقی مهاجرت می کند و من هم از
تمام گذشته ام ،مهاجرت کردم باید
برای خودم ارزشمند می شدم ،عاشق خودم
می شدم تا بتوانم رهایی و آزادی را با تمام وجودم احساس کنم
تا بتوانم خود خالقِ هر لحظه زیبای زندگیم باشم و خداوند تمام آنچه را که می خواستم در این مسیر برایم مهیا کرده بود تنها مسیری که فقط به جلو آمدم با عشق باشعف و شورو شوق
چون زمانی ، تمام زندگیم از صفر شروع کردن بود و بی حاصل اما
اینجا هر قدمش برلیم دروازه ای رو به بهشت بود .
باید عاشق تغییر می شدم تادر هر زمینه ای بتوانم رشدوپیشرفتم را ببینم و مولانا چه زیبا می سراید:
ای سنایی گر نیابی یار یار خویش باش
در جهان هر مرد و کاری مرد کار خویش باش
هر یکی زین کاروان مر رخت خود را رهزنند
خویشتن را پس نشان و پیش بار خویش باش
حس فانی میدهند و عشق فانی میخرند
زین دو جوی خشک بگذر
جویبار خویش باش
میکشندت دست
دست این دوستان تا نیستی
دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش
این نگاران نقش پرده آن نگاران دلند
پرده را بردار و دررو با نگار خویش باش
با نگار خویش باش و خوب خوب اندیش باش
از دو عالم بیش باش و در دیار خویش باش
رو مکن مستی از آن خمری کز او زاید غرور
غره آن روی بین و هوشیار خویش باش
باید بگذریم از خیلی چیزهایی که یک عمر باعث شدند طعم شیرین با خدا بودن را درک نکنیم ،همه از خدا
می گفتند اما در عمل مشرکِ به تمام معنا و
امروز اگر می خواهم واقعا با راه و رسم خداوند زندگی کنم ، باید دست از توجیح و بهانه بردارم که آخ بابامه
آخ مادرمه،خواهر و برادرمه و خیلی مواردی که جز شرک چیزی نیست و نخواهد بود ….
من باید در مسیری قدم بردارم ، زندگی کنم و با کسانی باشم که فقط رشدوپیشرفت خود را در رفتار،گفتار،عملکردهایم ببینم و در کل یک زندگی بر پایه ایمان به خداوند را هرلحظه تجربه کنم ،
ایمانی که هیچ رفتار و کلام ومقام و برخوردی
نمی تواند آن را متزلزل کند
تو هستی و خداوند و عجب
ترکیب جادویی …..
در پناه خداوندمهربانم هرنفس شاد، سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و در نور هدایت های الهی بدرخشید.
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم
مریم جانم سلااام
ای جانم ای جان به مریم عزیزم، مثل همیشه فقط از بهبودهات و ماجراهای قشنگت تو این سایت بهشتیمون می نویسی!!
ازت بینهایت ممنونم و تحسینت می کنم
و خدا رو شکر میکنم که با شما و بقیه بچه ها تو یه خانواده صمیمی شاد خوشحال و راضی با هم هستیم
به همدیگه یاد میدیم و از هم یاد میگیریم!!
و مگه خدا جانمون غیر از این چیزی برای ما میخواد؟؟!!
راستی مریم جان من تازه متوجه شدم مریم مهدوی که تو کانال یوتیوب برای فاطمه جان محرمی کامنت میزاره، شمایی:))…
اونجا عکست خیلی کم سن و سالتر نشون میده!!!
خدا رو صدهزار مرتبه شکر که آخرین فعالیت امشبم قبل از خواب کامنت نوشتن برای تحسین شما بود…
عاشقتم و روی لطیفتر از ماهتو می بوسم
به امید دیدارت در بهترین زمان و مکان
بوسه بده خویش را ای صنم سیمتن
ای به خطا تو مجوی خویشتن اندرخُتن
گر به بر اندرکشی سیمبری چون تو کو ؟
بوسه جان بایدت بر دهن خویش زن
بهر جمال تو است جندره حوریان
عکس رخ خوب توست خوبی هر مرد و زن
پرده خوبی تو شقه زلف تو است
ور نه برون تافتی نور تو ای خوش ذقن
سلاااااام عزیزجااااانم ،عااااشقتم
بعد از خوابی عالی به لطف خداوند بیدار شدم و گفتم خدای قشنگ و دلبرم ،آمده ام تا بریم سایت نورانی و با کلماتِ قشنگت که بر ذهن و قلبم جاری می کنی برای این خانم زیبا روی و زیبا سیرت بنویسیم
و حالش رو ببریم .
از صمیم قلبم که لبریز از حالِ عالی هستم ،برایت با عشق
می نویسم حالِ دلم تقدیمت
عزیزجان تا مجدد خود را لبریز کنم ،مگر
می شود با این اساتید و دوستانِ گلم و این همه انرژی مثبت و حالِ خوب و
موفقیت های خوشگل
خوشگلشون ،زندگیه من غرق شادی ،لذّت و شکرگزاری نباشد،
بخدا که اینجا خودِ خودِ بهشت است و هرکسی متعهد تر و عملگرا تر ،زندگیش بهشتی تر
اذان هم شد و می بینی عزیزم
خدا به وقت قشنگ و شیک میاد میشنه تو قلبت واااای چقدر حالم خوبه
اون عکس من رو دیدیدعزیز، الان کم سن و سال ترررررم خخخخخخ
چقدر خوشحالم برای کانال های دوستانِ قشنگم و
زیبایی هایی که از خود جاری می کنند و من هم کلی ذوق و شوقشون رو دارم و منتظرم که
افتتاحیه کانال خوشگل شما رو هم ببینما جانِ دل .
خلاصه که خیلی مخلصیم خانم جذّاب دوست داشتنی
دوچرخه سوار ،شناگر ،خانه دار منظم با کلی خصلت های عالی و خدایی و وجود دخترانِ یکی از یکی بی نظیرتر که مفتخرم
کامنت های زیبای آنها رو با عشق بخوانم و کلی
خوشحال تر باشم ،کلا دیدن
موفقیت ها و رسیدن به خواسته های دوستانم مایه مباهات است و خداوندی که حسابی هوایمان را همه جوره دارد .
عزیزجانم امیدوارم در کنار آقای زمانیِ بزرگوار هر لحظه شاد،سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و در نور هدایت الهی بدرخشید، عشق بهتون
از نقطه ای زیبا بر روی اینکره
لبریز از فراوانی و زیبایی برایت عشق و بوس می فرستم به آن نقطه زیبای دیگر که شما حضور دارید ،عاشقتم ممنون بابت کامنتی که لطف کردید و برایم با انگشتان دستان مهربونتون نوشتید و من
می بوسم اون دستانِ سخاوتمندتون رو جاااانه دل
به امید دیدارتان با هدایت های زیبای خداوند
عشقی، عششششق بخدا
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام میکنم به استاد عباسمنش و همه دوستان
قسمت 12پروژه تغییر را در آغوش بگیر
به نظر من اساسی ترین عامل برای تغییر گذشته از اینکه باید آمادگی تغییر از درون به وجود بیاد،محیط هست،
اگر محیط محیطی باشد پر از تنش و پر از ارتعاش منفی و پر از استرس تغییری به وجود نمیاد؛
پس در اولین قدم اگر محیط محیطی نباشد که بتوان در آن شروع به خودسازی کنیم باید محیط رو تغییر بدهیم!
فرقی هم ندارد دختر باشی و مجرد در خانه پدری مثل شکیبا و عادله!
یا پسر باشی و مجرد مثل استاد عباسمنش و در خانه پدری باشی!
یا مثل پیامبر و اصحابش که مهاجرت کردند؛
باید بتوانی یک محیط ایمن و آرام جهت خودسازی برای خودت پیدا کنی چون ما نمیتوانیم شرایط بیرونی رو عوض کنیم
درست است که ما باید اول خودمان را تغییر بدهیم تا اطرافیانمان تغییر کنند اما شما شرایط عادله و شکیبا را در نظر بگیرید آنوقت میفهمی که باید شجاعت داشته باشی و نگران حرف ها و حدیث ها نباشی و مکانت را تغییر میدهی،
البته باید آمادگی تغییر هم باشه خیلی ها هم بودند شرایط بد محیطی داشتند ولی بعد از اینکه محیط را ترک کردند و به یک مکان دیگر رفتند شرایط بد و بدتر را تجربه کردند و حتی دست به اعتیاد زدند یعنی باید با تمام وجود بخواهی که تغییر بکنی نه اینکه فقط محیط را ترک کنی؛
آیه 97 سوره مبارکه نساء:
«قطعاًکسانی که بر خویش ستم کردندفرشتگان آنها را قبض روح میکنند،به آنها میگویند:آیا زمین خدا وسیع و پهناور نبود تا درآن مهاجرت کنید؟!پس جایگاهشان دوزخ است و بد جایگاهی است.»
واقعاًهمه ما باید قدر این شرایط و این سایت را بدانیم که افرادی با سنین خیلی کم میان و نتایج خیلی فوق العاده میگرند و این نشون میده که این سایت چقدر پتانسیل بالایی برای رشد و پیشرفت در همه زمینه ها داره و فقط صرفاً موفقیت در مسایل مالی نیست در همه زمینه ها امکان رشد هست؛
خدایا شکرت به خاطر بودن در این سایت و درمیان اینهمه انسان موفق و با اراده؛
سلام به شما دوست عزیز
اینکه شما میگید اگر محیط محیطی باشد پر از تنش و پر از ارتعاش منفی و پر از استرس تغییری به وجود نمیاد با توجه به فایلهای استاد که گوش کردم و زندگی خودم برخلاف این جمله هست چون استاد خودشون گفتن که زمانی ما از درون تغییر کنیم شرایط بیرونی ما هم تغییر میکنه و اطرافیان ما هم عوض میشن و دقیقا توی زندگی خودم هم این اتفاق افتاد. من زمانی که توی خونه پدرم بودم شروع کردم به تغییر از درون و اصلا کاری به محیط خانوادم و باورهاشون نداشتم و تمرکزم فقط روی خودم بود. حتی گاهی که میدیدم که داره باورهاشون روم اثر میذاره سعی می کردم به هر طریقی شده کانون توجهم رو کنترل کنم و نزارم باورهاشون وارد ذهنم بشه. که در نهایت قانون هم جواب داد و خود جهان شرایطی رو فراهم کرد که به راحتی و بدون اینکه من حتی بخوام و تلاشی کنم جهان محل زندگی منو عوض کرد و برای مدتی منو به یک شهر دیگه برد و بعدش هم که به شهر خودمون برگشتم شرایطی فراهم شد که برای خودم خونه و زندگی داشتم و دیگه به خونه پدرم باز نگشتم و همهی این اتفاقات عالی به این علت افتاد که من از درون تغییر کردم و هیچ وقت باور نکردم که شرایط بیرونی روی من اثر میذاره و خودم رو خالق زندگی خودم دونستم و قدرت بدست خداوند دادم. در پناه خدای فراوانیها شاد و پیروز باشید.
به نام خداوند بخشنده مهربان
باسلام خدمت استاد عباسمنش و همه دوستان
از پاسخ و دیدگاه شما ساره عزیز بسیار سپاسگذارم
اگر دقت کرده باشید من هم گفتم باید خودمان دست به تغییر بزنیم .منظور من این بود که ما از تغییر دیگران ناتوان هستیم.اگر شما زندگی استاد را توجه کرده باشید و از زبان خود استاد که به خاطر تضادهایی که در محیط خانه که باهاش برخورد کرده بود تصمیم می گیره که از خانه بزنه بیرون و بعدش هم کسب و کار خودش رو راه اندازی کنه و بعدش هم به بندر عباس مهاجرت کنه،منظور من بیشتر مهاجرت بود نه فرار از خانه؛
به قول استاد ما از تغییر دیگران ناتوانیم ؛ما میتوانیم روی خودمون کار کنیم و جهان شرایط را جوری برای ما آسان می کنه که ما رو از محیط قبلی به یک محیط بهتر هدایت می کنه؛
در مورد شکیبا و عادله هم همین طور بود آنها وقتی تصمیم جدی برای تغییر گرفتند جهان هم شرایط را برای آنها آسانتر کرد؛
این که ما در محیطی که پر از تنش باشه بتونیم تحمل کنیم باید مثل استاد عباسمنش خیلی قوی باشیم و خوب روی خودمون کار کرده باشیم تا بتوانیم با کار کردن روی خودمون اطرافیانمان تغییر کنند!!
اما اگر کسی مدت کمی روی خودش کار کرده باشد ونتواند به خوبی کنترل ذهن کند آنوقت تحمل کردن کار سختی هست؛
و ما نباید تحمل را باصبر اشتباه بگیریم؛
از اینکه دیدگاهتون را بیان کردید خیلی سپاسگذارم؛
باسلام .لذت بردم از ابن دیدگاه شما .ودرک شما از قوانین .و توضیحات بسیار قشنگ و بجای شما ..منم ایمان دارم اگر کسی واقعا بخواد تغیر کنه این سابت بسیار غنی هست بسیار انرژی سایت بالاس و حضور استاد
دلگرم کننده .و ما میتوانیم همیشه لحظات خوب ومغید رو تو سایت بگذرونیم .و روی باورهای ما تاثیر سازنده داره بودن تو این سابت …بخدا اگر ما درگیر این سایت و آموزه های استاد باشیم داربم در روند تکاملی
تغیر باورها حرکت میکنبم ..
برایت آرزوی بهتربن هارو دارم
به نام خداوند بخشنده و مهربان
سلام میکنم خدمت استاد عباسمنش و همه دوستان
از پاسخ و دیدگاه خانم هروی عزیز بسیار سپاسگذارم؛ از اینکه وقت می گذارید و دیدگاه های دوستان را میخوانید و تفکر میکنید و هم باعث رشد خودتون و و هم دیگران میشوید؛
این باعث افتخار هست که افردی که داخل این سایت هستند بهترین ها هستند و این همش کار خدا هست که افرادی که به این سایت می آیند از کیفیت بالایی از لحاظ درک قوانین برخوردارند!
و این از کیفیت و محتوای کامنت هایی که می نویسند کاملاًمعلوم هست!
برای شما دوست بهشتی آرزوی موفقیت وثروت دارم؛
امیدوارم همیشه قدردان این سایت و آگاهی های ارزشمندش باشیم و همیشه ثابت قدم باشیم…
🟣 « فهمیدم اگه امروز آلمانی یاد نگیرم، فردا مجبورم… داستان یه تعلل خطرناک»
به نام خدایِ مهربـــــونِ مهربون .
والا همیشه تو زندگی یه نقطه ای هست که آدم میدونه باید تغییر کنه، اما همونقدرکه میدونه، همونقدر هم خودش رو میزنه به اون راه. منم تو همین مرحله گیر کردم. ماه ها بود یه موضوعی یه گوشه ذهنم جا خوش کرده بود: اینکه یه روزی تو سوییس زندگی میکنم. نه برا کار. اصلا برای کار نه. ثروت سازی رو در هر حالتی بلدم. برای آرامش مضاعف، برای هوایی که با هر نفسش حس میکنی قدم زدنات تومسیر درسته، برای اینکه زندگیت یه کم «نظم نوین» بگیره و قلبت یه کم «آرامش کوهستانی» ، برای شروعِ مجدد تجربه های جدید .
اما یه سد جلو این تصمیم وایستاده : زبان آلمانی.
زبون اکثریت مردم سوییس. زبون تابلوهای خیابون. زبون آدمهایی که قرار بود همسایه هام باشن. زبونی که خیلی ها میگن مثل یه کوه پر از صخره های گلوگیر وعجیب غریبه: نه به سختی فرانسوی، ولی قطعا سخت تر از زبان ایتالیایی و اسپانیایی. مخصوصاً برای ما فارسی زبونها که نه به اون لهجه های تو حلقی عادت داریم، نه اون جمله های کشدار که انگار تا آخر کوچه ادامه دارن.
من همه اینارو میدونستم. امادانستن باعمل کردن زمین تا آسمون فرق داره.
□ داستان از کجا شروع شد؟
داشتم پیاده روی همیشگیم رو میرفتم. همون مسیرهایی که همیشه تبدیل میشن به گفتگوی من وخـــــدا. هنوز چند قدم نرفته بودم که یه فکر مثل یه سیلی آروم ولی آب نکشیده، نشست رو صورتم:
«محسن… داری از چـــــی فـــــرار میکنی؟»
واقعا؟ از آلمانی!
نه اینکه واقعا نتونم یادش بگیرم. نه. من آدمی نیستم که از یادگیری بترسه. از تغییر هم نمیترسم. من از اجبـــــار بدم میاد. اینکه کفتر جَلد هیچ چیزی نمیشم و فقط باید بال بگیرم و آزادی م رو داشته باشم ، گاهی مثل اینجا برام درسر میشه. از اینکه یه روزمجبوربشم کاری رو یاد بگیرم چون چاره ای دیگه ندارم؛ نه از روی عشق، نه از روی انتخاب.
این همون جمله ای بود که مدام تو سرم میچرخید:
“تغییر اجباری یا تغییر آگـــــاهـــــانه؟”
اگه خودم الان انتخاب نکنم، دنیا بعدهامجبورم میکنه. و تجربه نشون داده دنیا هیچوقت با مهربونی مجبور نمیکنه.
□ چرا آلمانی برام سخت بود؟
یه کم رو راست باشیم ؟؟ آلمانی برای ما فارسی زبونها ساده نیست. چند سال پیش دانشگاه زوریخ یه تحقیقی منتشر کرد که توش نشون داده بود فارسی زبونها تو بین ده ملیتی که آلمانی یادمیگیرن، جزو سه گروهی هستن که بیشترین چالش رو با “تلفظ” و ” جمله های طولانی” دارن. این تحقیق میگفت مغز ما عادت نداره تا آخر جمله صبر کنه تا فعل بیاد. همین باعث میشه آلمانی برا ما مثل یه معمای بلند و پیچیده جلوه کنه ==>> متاسفانه من این چیزارو میدونستم و همینم باعث میشدناخودآگاه از شروعش فرار کنم؛ نه مستقیم. با بهونه های قشنگ ‼️:
— «وقت نیست.»
— «فعلا یه چیزای دیگه اولویت داره.»
— «سوییس که فرار نمیکنه!» (اون استیکر Oops )
— «بعدا با تمرکز میخونم…»
و البته بهونه ابدی:
— «امروز حسش نیست.»
اما تهش یه حقیقت آروم آروم ازپشت کوههای ذهنم بیرون اومد:
من داشتم تعلل میکردم چون یادگیری آلمانی یعنی شروع یه مرحله جدید از زندگیم. ==>>> آدم همیشه ازشروع میترسه، نه از سختی.
□ یه اتفاق همه چیز رو تکون داد
یه شب با یکی از دوستام که چند ساله سوییس زندگی میکنه صحبت میکردم. وسط حرفاش زدزیرخنده و گفت:
«محسن، اینجا اگه زبان ندونی، نه میتونی مث آدم خونه بگیری، نه میتونی ارتباط بسازی، نه حتی میتونی با یه آدم مُسن تو صف فروشگاههای میگروس حرف بزنی. میدونی مردم سوییس چقدر به زبان و فرهنگ حساسن؟»
بعد خنده ش خوابید، جدی شد:
○ «تو قراره زندگی کنی… نه توریست باشی.»
این جمله مثل یه چکـــــش خـــــورد تو سرم.
همونجا فهمیدم من هنوز با واقعیت روبه رو نشدم ؛ فقط داشتم نسخه کارت پستالی زندگی در سوییس رو میدیدم، نه مسئولیتهای واقعیش رو.
□ اگه امروز یاد نگیری… فردا دنیا مجبورت میکنه
من همیشه به این اصل اعتقاد داشتم:
دنیا قبل ازاینکه مجبور کنه، نشونه میده. اگه نگیری و گیج بزنی، ضربه میزنه. ==>> آلمانی نشونه بود. نه ضربه.
اما اگه امروز شروع نمیکردم، آینده چطورمجبورم میکرد؟
کاملا واضح بگم:
1. ممکن بود برم سوییس اما نتونم باهمسایه م ساده حرف بزنم و اونجوری که میخوام به دلم نشینه و طرد بشم یا طرد کنم.
2. فرمهای بانکی، اقامتی، بیمه ای رو با راندمان بالا نفهمم.
3. برای هرکار کوچیکی آویزون اَپ های ترجمه باشم.
4. نتونم دوست واقعی پیدا کنم.
5. نتونم منظورمو درست منتقل کنم واحترام لازم فرهنگی رو بگیرم.
بدتر از همه: ممکن بود حس کنم مثل یه جزیره تک افتاده م
برای آدمی که عاشق ارتباط باطبیعت، مردم و جهان بیرونه، این بدترین شکنجه است ===>>> یعنی اگه الان با عشق یادش نگیرم، فردا باید با استرس، فشار، نیاز و اجبار یاد بگیرم.
و من خوب میدونم:
چیزی که با فشار یاد میگیری، مثل چیزی که باعشق شروعش کردی نیست.
وَأَنِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ | محسن حواست هست زیر ذره’بین هستی ‼️
□ لحظه تصمیم
🟣 إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ
چند روزبعد دوباره همون مسیر پیاده روی رو میرفتم. خورشید داشت غروب میکرد. همونجا، وسط مسیر، وایستادم.
نه از خستگی => از آگاهی.
فهمیدم دارم با زندگیم اشتبـــــاه معاملـــــه میکنم.
دارم امروز روخرج فردایی میکنم که شاید با تنش بیاد.
زیرلب گفتم: «محسن… اگه سوییس بخشی از مسیرته، زبانشم بخشـــــی از رشدتــــــــــه. ازش فرار نـــــکن.»
همونجا تصمیم گرفتم تعلل روتبدیل کنم به یه “شروع آروم ولی جدی” .
● نه شروع انفجاری.
● نه پنج ساعت مطالعه روزانه.
● نه برنامه های عجیب.
فَاصْبِرْ صَبْراً جَمِیلاً / پس صبر کن، صبری زیبا.
فقط یه تصمیم ساده: هر روز 30 دقیقه آلمانی. بدون بهونه. نه بیشتر. نه کمتر. میدونستم که یادگیری کوتاه اما پیوسته، سه برابر اثرگذارتر ازیادگیری فشرده و مقطعیه ==>> منم همینو گذاشتم اصل کارم.
□ چطور ترسم شد انگیزه؟
عجیبه ولی واقعیت ِ :
تا وقتی شروع نکردی، سخت ترین چیز دنیاست. اماوقتی قدم اول رو برداری، میبینی اصلا اونطوری نبود.
بعد دو هفته دیدم جمله های بلند آلمانی اونقدرام ترسناک نیستن. بعد یه ماه گوشم تاحدی کم کم عادت کرد. بعد دو ماه دیدم آلمانی کوه نیست؛ مسیر کوهستانیه. سخـــــت هست، اما شدنی ==> و عجیب اینجاست که همون سختیش کم کم شده لذتش.
□ دنیا چطور رفتار با آدمی که خودش شروع کرده روعوض میکنه؟
وقتی تو خودت تصمیم میگیری تغییر کنی، انگار دنیا هم باهات راه میاد. یه دفعه پادکستهای خوب زبان پیدا میکنی. دوستایی که آلمانی بلدن سر و کله شون پیدا میشه. ازاشتباه کردن نمیترسی. کنجکاوتر میشی.
و اول بار میفهمی زبان یه فشار نیست، یه ابزار برای رشدته.
□ سه سوال و جوابهای من
1. مهارت ضروری که ازش میترسیدم چی بود؟
یادگیری زبان آلمانی. زبانی که میدونستم برای آینده م ضروریه ولی سختیش باعث میشد تعلل کنم.
2. اگه امروز انجامش ندم دنیا چطور مجبورم میکنه؟
با انزوا، سردرگمی، عدم ارتباط، محدودیت اجتماعی وفشارهای زندگی روزمره. یعنی اگه امروز با اختیار یاد نگیرم، فردا مجبور میشم با اجباریاد بگیرم.
3. تصمیم جدی الان چیه؟
تعهد به یادگیری روزانه:
30 دقیقه آلمانی هرروز. بدون توقف. بدون بهونه.
□ حرف آخر
گاهی زندگی همونجایی بهم سیلی میزنه که فکرمیکردم امن ترین نقطه ست…
اما فهمیدم اگه قبل از اون سیلی خودم بیدار بشم، دنیا باهام مهربون تر رفتارمیکنه.
آلمانی برای من فقط یک زبان نیست => یک قدم آگاهانه ست برای ساختن آینده ای که میخوام با انتخاب خودم بعد از انگلیسی ،واردش بشم، نه با اجبار.
~~~~`
محسن ؛؛؛ با قدمهایی که آگاهانه درمسیر زندگی برمیدارم،
با قلبی که از ترس عبور کرده وچشمهایی که به نور دوخته شده،
میروم…
همراه با دنیا و در همجهتی باخویشی که تکه ای از اوست.
~~~~~
مرتبط با :
https://abasmanesh.com/fa/aligned-with-flow-of-god-course-24/comment-page-24/#comment-1816873
به نام خدایی که در خدایی اش همه چیز یافت می شود.
سلام عزیز دل خواهر
سلام عشق جان
چطوریییییییییییییییییییییییی ؟
چقدر خوبه که هستی و من دارمت .
بالاخره اون برادر بزرگی که لایقش بودم رو خدا بهم داد و الان دارمش
خیلی دوست دارم داداش محسن و با اینکه فعالیتم کمرنگ شده ولی همیشه در قلب و یاد من هستی مثل دیشب :
خدمت حاجی عزیزمون عارضم که بنده دیشب در یک حرکت بسیار الهامی و هدایتی و معجزه گونه در محضر تنی چند از دوستان بهشتی ام بودم : فاطمه جانم هلیسا جانم محمد حسن جانم مامانِ فاطمه جانم حتی پدرشون رودیدم ، خانم سلیمی ( مامان فاطمه ، مامان توحیدی ام ) و سعیده جانم ( رضایی) و ترانه جانم و جیگر جمع نواااااااااااا ( که از اونجا که آجی فاطمه غذای مورد علاقه منو درست کرده بودن ماهی کباب شده این شد که نوا جان در دنیای فیزیکی الان به سر میبرن و گرنه احتمال خوردن طفل توسط اینجانب به شدت بالا بود ).
سلام
سلام
سلام
سلام
یعنی نمیتونم بهت بگم این جمع بهشتی و این ساعات بهشتی چقدر دلچسب و لذت بخش بود .
نمی تونم بگم
من از صبحش بیرون بودم در حال خرید و عشق بازی و کار و خدمت به مامانم و عزیز دلم هم توی قلبم و ذهنم ( این عضو جدیده دیگه داداش محسن ، از این به بعد در کامنتهای من حضور دارن قوربونش برم :)))))))
بعد حول و حوش عصر تلفن از بهشت داشتم که دعوتی پاشو بیا …. بیا دختر پاشو بیا
در اوج شلوغی و خریدهای زیاد و کارهای روی غلتک انجام شده یعنی دقیقا روی دوش خدا دیگه ، این تلفن رو دریافت کردم.
جمع دوستان تهرانی و کرجی …. خونه گرم و باصفای داداش رسول که متاسفانه خودشون تشریف نداشتن ، دو تا مامان توحیدی که بهم می گفتن هوای مامان خودت رو داشته باش، خواهرای قشنگتر از برگ گل فاطمه و سعیده ؛ و جوجه هاشون ……
مگه اینجا بهشت نیست ؟ آقا شما بگو! تازه غذای مورد علاقه ام هم بود که صبح در ستاره قطبی درخواست کرده بودم
من یه شب بهشتی رو پشت سر گذاشتم و ذکر خیر شما و بقیه دوستان هم بود.
اونقدر حرف داشتیم اونقدر حرف داشتیم که حد نداشت .
( محسن داخل پرانتز اونقدر هم من خوردم که آبروی خودم رو بردم هههههههه )
نکته مهم ماجرا این بود :
دفعه اول بود که من این گروه رو می دیدم ولی به خدا قسم که انگار مرتبه هزارم بود از بس که دیدارهای فرکانسی و متافیزیکی داشتیم.
معجزات خدا و حضور خدا در زندگی من در روز 28 آبان 1404 تمام نشدنی بودن . تمام نشدنی . البته کلا سال 1404 برای من به این شکل گذشت و داره میگذره .اگه بهت بگم همین چند روزه چقدر من عشق رو به شکل گل و پول دریافت کردم از بنده های خدا باورت شاید نشه .
داشتیم با رفقا صحبت می کردیم که عامل اصلی اینهمه نتیجه تو دستت چیه لیلی ؟ و هر عزیزی نظری دادن و من گفتم : هدایت خداست
عشق خداست حضور خداست مهربانی خداست .
وااااای داداش محسن چقدرم لباس زیبا که نیاز داشتم ، هنر دست بافنده یکی از مامان های توحیدی جمع تهیه کردم. یعنی دیروز و دیشب دقیقا برای من هلو بپر تو گلو بود .هههههه
اینجاست که میگن خدایا از شکرگذاری تو عاجزم.
دیگه چی بنویسم آخه . تمومی نداره که .
دلم برای بغل تک تکشون تنگ شده.
و هلیسا و خدای هلیسا سر منشا این اتصال عاشقانه و بهشتی ست . چون من سال گذشته بواسطه حضور هلیسا در برنامه کاری ام با فاطمه جانم وصل شدم و دیگه همینطور به بقیه .
و اما شما محسن توحیدی که حضورت کامنتهات برای من موتور سوخت پروازم بودن و هستن به مدارهای بالاتر و الانم که یکی دیگه از مباحث مورد علاقه منو گفتی : یادگیری زبان های خارجی
داداش محسن من فعلا یه امتحان آیلتس بدم و در انگلیسی مهارت بیشتری کسب کنم تا بلکه خدا هدایتم کرد در سفرهای خارجه پیش روم ، شما رو زیارت کردم . والا …. برای اون مگه کاری داره ؟ اونکه داره دونه دونه درخواستهای منو اجابت می کنه ………
عزیزدلم احساس و نظرت رو که در کامنت جلسه 24 هم جهت با عشق گفتی راجع به یادگیری زبان خیلییییییییییییییی دوست داشتم چون دقیقا احساس و نظر خودم هم هست.یکی از وقتهایی که مومنتوم مثبت من خیلی برقراره زمانی ست که در حال مطالعه و یادگیری زبان هستم
همونطور که دیشب دلم نمی اومد پام رو از خونه داداش رسول بیرون بذارم و دلم می خواست ساعتهای بیشتری اونجا بمونم ، الانم دلم نمیخواد از صفحه چت کامنت داداشم خارج بشم .
اما کارهای دیگه ام منتظرن و من امروز از خدا خواستم به وقتم برکتی بده تا کامنتی بنویسم و بخونم هم که شکرش محقق شد .
خدایا عاشقتم همیشه تا ابدددددددددددددددد
میدونم تو منو بیشتر دوست داری تا من تو رو و گرنه این فرشته هات رو سر راه من نمی ذاشتی .
بوس به کله ات و به تک تک انگشتات که می نویسی خوش قلب خوش فکر من
دوست دارم.
به امیددیدار روی ماهت در زمان و مکان الهی ( درخواست چایی آتیشی میدم برای این ملاقات . دوست داری عزیزم ؟)
استاد عباس منش
استاد شایسته
می بینید که چقدر تغییر در ماها بوجود آوردید می بینید ؟
درخواست دادیم همه دیدارمون با شما هم اتفاق بیفته در پارادایس
سلام خواهر پر انرژی و باوفای من . از همون نزدیکی خودت بهت سلام میکنم . دلمو میگما ، نه جسمم… نزدیکای باغ سیب مهرشهر .
اما خب بالاخره این جسم و جان ها هم بالاخره یه روز چشم تو چشم هم میشن . یا از مترو ورداورد تازه شروع میشه… یا از جایی که هواپیما فرودگاه امام رو ترک میکنه. دارم مینویسم از کنار درخت باران؛ درختی شبیه چتر و تاجی به اندازه بالهای هواپیما که موقع بارش باران میخوابد و سالی 44 میلیارد تومان درآمد دارد. گرفتی یا نه خواهر باهوشم؟
سلام میکنم به فاطمه خانم مادر معنوی همه مون ، اصلا به هر دو مادر مهربون. سلام میکنم به فاطمه جان مادر هلیسا و خود هلیسا و درود به محمدحسن . و درود به سعیده جان رضایی . عرض ارادت خاص به رسول جان . و سلام منو به ترانه خانم برسون چون نمیدونم توی سایت بهشتی هستن یا نه .
میگما نوا خوشمزه تره یا ماهی کبابی ؟ :)
لیلی جان دل خـــــدا چی بود این انرژی؟ چی بود این روایت بهشتی؟ اصلا ازهمون خط اول که گفتی «به نام خدایی که در خدایی اش همه چیز یافت میشه» تا آخرش که گفتی «بوس به کله ت» افتادم وسط یه عالمه عشق و نور وخنده و خـــــدایی با حضور واقعی.
ببین… کامنت ننوشتی که… یه منشور عشق و هدایت و فرکانس بالای ناب بود ، بسی کیف کردم.
کاملا حس کردم اون جمع، اون حال و هوا، اون خونه گرم داداش رسول، اون دوتا مامان توحیدی، اون بچه ها، اون غذا، اون خنده ها…
یه جوری توصیف کردی که منم اون گوشه نشستم ، کتری رو گذاشتن رو گاز، ماهی داره جیز جیز میکنه، تو هم داری ظرف چندم غذاتو میخوری و زیرلب میگی: “آبرو نذاشتم… ” . آخه لامصب توی کباب چه تفاهمی داریم !
لیلی جان این حالت، این فراوانی، این دیدارهای الهی، این اتفاقهای پشت سر هم… ==>> اینها همش نشونه باز بودن دریچه قلبته.
وقتی آدم اینقدرتوی اعتماد و رهایی وحالت دریافت جا میفته، جهان هم اینجوری براش زنجیروار اتفاق میسازه…
خودتم که گفتی: “حضور خداست… هدایت خداست… عشق خداست.”
لیلــــــــــی ، خواهش میکنم کم نخواه از خدا . هرچقدر و در هرمقیاسی بخوای بهت میده.
و راستش رو بخوای…
آدم پاک دل، وقتی این حجم از شور وذوق و سپاس و اتصال رو از یه انسان میشنوه، واقعا میگه: خدایـــــا شکـــــرت که هنوز آدمهایی هستن که اینطور زندگی میکنن… اینطورمیبینن… اینطور دوست دارن… .
هرگزم نقشِ تو از لوحِ دل و جان نَرَوَد / هرگز از یادِ من آن سروِ خرامان نَرَوَد (حافظ شیرازی)
از اونجایی هم که گفتی من برادر بزرگت م…
قلبم داغ شد از محبتت
قربون اون لحن، قربون اون انرژی، قربون اون صفای روحت.
درباره زبان… مثل خودت ==>> منم هر وقت توحال خوبم، یادگیری زبان برام مدیتیشن میشه.
انگار روح آدم وقت مرور یه زبان جدید میره تو یه سرزمین تازه.
● فقط یه چیز این وسط پنهانه درباره این ماجرای زبان، که ننوشتمش… که هروقت جانان اذن دادن بعنوان یه پست جدا توی سایت درج میکنم… چون خدا از زبان گرشا رضائی با ایما و اشاره وعاشقانه گفت :
یجوری میخوامت تموم زندگیم شی / من زندگیمو واسه چشمای تو میخوام
اینکه گفتی آیلتس… سفر… دیدار…
بابااااا اون روز بیاد، من خودم ازحال خوب نمیدونم اول چایی آتیشی بیارم یا غش’غش خنده! غمت نباشه… یه چیزی میشه بالاخره…. فقط قبلش شیراز چندتا کار دارم .
ولی یه چیز رو مطمئنم:
وقتش که برسه، خدا خودش مارو تو بهترین مکان وبهترین زمان میشونه روبروی هم. رهـــــا کن و به جانان اعتماد کن.
لیلی… تو توی این چند خط نشون دادی که سال 1404 برای تو سال شکوفه بوده، نه سال تقویم… و تازه اولشه.
ماچ به اون قلب قشنگت… به روح پرنور دختر خـــــدا… به فرکانس خندونت… به قلمت که باعشق مستقیم وصل شده
و منم:
دوست دارم خواهری جان خـــــدا
تا دیدار الهیِ الهی با چایی آتیشی…
~~~~~~~~~~
| 🩵🩷️ |
خداونـــــدا…
سپاس تو را که دری از بهشت بر زمین گشودی و ما را در سایه این سایت بهشتی نور نشاندی.
سپاس آن بزرگانی را که بر جانمان روشنی افشاندند؛ استاد عباسمنش حقگو و مریم بانوی عزیز که پیام تو را در دلها زنده کردند.
ای جانـــــان…
خاضعانه سجده میکنم بر آستانت به خاطر حضور تک’تک دوستانی که عطای رحمت تو هستند؛
تک تک رفیقانی که مهرشان را در دل من نهادی
و مرا به چشم برادر دیدند.
پروردگـــــارا…
چگونه شکر تو گویم و از کدام نعمت آغاز کنم؟
زبان در برابر بزرگی ات قاصر است…
دل، غرق شرمندگی ومحبت است.
ای محبوب من… جانم فدایت
خودت یاری ام کن
تا شکر تو را نه فقط با زبان،
که با عمل، با نیت پاک،
با قدمهای روشن،
و با زندگیِ آمیخته به عشق وحضور تو
به جای آورم.
جانان…
آن کن که تو زیبنده میدانی.
~~~~~~
محسن؛
نه پَرِ کاهی در آستان کبریایی، 🪶
که نفَسِ سبکِ پذیرفته ای در دامن عشق الهی؛
فروتن در برابر حق،
و درخورِ مهر خـــــداوندِ آسمان ها.
به نام خدایی که همه چیز می شود همه کس را به شرط ایمان و پاکی دل
سلام داداش محسن خوش تیپ خودم
چطوری عزیز دلم ؟
دیر جوابت رو میدم که مزه عشق و علاقه پیامها و کامنتهامون رو کاملا سر بکشم گرچه مثل یه دریای بی پایان هست این خواهر و برادری ….
آقا ببین من کامنتهای اخیرم رو در سایت به پارتنرم نشون میدم تا بخونه . ایشون از شاگردای قدیمی استاد عباس منش هستن ولی دیگه مثل قبل فعالیت ندارن . اما این کامنت رو نمیدم بخونه . چون در این چند خط واضح و مبرهن هست که لیلی داداش محسنش رو از عشقش بیشتر دوست داره . دو علاقه کاملا متفاوت و اندازه هم الان متفاوت .
بهتره کمی درایت به خرج نشون بدم و این کامنت رو نبینه حاج آقای عزیزم …..
و اما
اما
اما
سلام
سلام
سلام به روی ماهت
دلم رفت از مترو ورد آورد و باغ سیب مهرشهر گفتی
ماجرای درخت باران رو نگرفتم( ببین خان داداش یه سری آقایی اینجوری میکرد خطاب به خدا و اشاره به من : خدایا اینهمه زیبایی و جذابیت بهش دادی خب عقل هم می دادی .ههههههه)
جدا متوجه نشدم محسن جانم
سلام گرمت به همه دوستان رسید و راستش انتخاب اصلا آسونی نیست بین نوا و ماهی :)))))
شما خودت به منبع این دریای عشق و نور و خنده وصلی که عزیز دلم و جدا در جمع بهشتی ما حضور داشتی .
پس همدیگرو ملاقات کردیم ماهی کبابی بر بدن می زنیم .
فقط داداش باید برای آجی کوچیکش درست کنه .
من دراز کشیدم زیر سایه یه در خت ورقص برگها رو زیر نور آفتاب و باد تماشا میکنم اون لحظه و صدای رودخونه هم داره آهنگ پخش میکنه برامون.
بقیه دوستان هم هستن و فقط داریم می خندیم .
کمتر حرف می زنیم و فقط می خندیم.
دریچه قلبم باز شده چه جورم باز شده .فقط آسونی و فراوونی و عشق هست که دریافت میکنم عزیز دلم
داداش محسن دارم هر روز در ستاره قطبی ام می نویسم : خدایا شکرت از تمام نتایج سال 1404 رها هستم .
میدونی بالاخره فهمیدم اصل ماجرا چیه . درک کردم :
همه برن و نباشن ولی خدا باشه همه چیز درسته . همه چیز درست میشه .
محسن خدا لعنتت نکنه . من خیلی دوست دارم . نمیشه نبینمت . دلم میخواد این دنیا ببینمت.برام نوشتی که خواهش میکنم کم نخواه از خدا . هر چقدر ودر هر مقیاسی بخوای بهت میده .
این سفارشت رو میذارم روی چشمم و میگم : چشمممممم خان داداش
با شما من خیلییییی جلو رفتم و ازت یاد گرفتم عزیزم.
ممنونم برای همه چیز
همیشه در قلب من جا داری
( واااای داداش بگو چی شد الان ؟ کامنت من تمام نشده رفت روی دکمه ارسال . خدایااااا شکرت برای گزینه اصلاح و ویرایش . قلبم ایستاد هااا . داشتم برای داداشم عشق می ریختم . )
و اما بعد :
پس خیالم راحته . هستی همه کارها رو انجام میدی در دیدارمون قبل از شیراز …
ببین محسن جان من هیچی نشده یه هوو دارم : آقایی به شدت خواهرش رو دوست داره …
الان خداروشکر شما هستی این جای خالی عشق خواهر و برادری رو برای من پر میکنی . خدایا شکرتتتتتتت
ایمان دارم به زمان بندی خدا داداش محسن و میدونم حتما این دنیا ما رو بهم می رسونه و سال شکوفه های من پربار میکنه از میوه های بهشتی
تا دیدار الهی مون که من پرواز میکنم به سمت آغوشت
من استاد عباس منش رو هم ببینم در آغوش میگیرم ایشون رو . همیشه گفتم
سلام لیلی خواهر گلم، خودت که میدونی چقدر از صداقت و انرژی پاک وبچه گونه ای که توی نوشته هات هست حال خوب میگیرم. همیشه از ته دل میگم: خدا روشکر برای این برادرخواهری نورانی که بین ما جریان داره.
خوندم . هم خنده م گرفت، هم ذوق کردم، هم خدا رو هزار بار شکر کردم که تو این مسیرقشنگ توحیدی، آدمهایی مثل تورو سر راهم گذاشته.
اینکه کامنت رو به پارتنرت نشون نمیدی، نشونه شعور و درایتت هست. خدا خیرت بده خواهر. آدم وقتی برادری رو از جنس نور و ایمان دوست داره، این محبت با محبتهای زمینی فرق داره و نباید باعث سوءتفاهم کسی بشه. کارت کاملا درسته و منم قدردان این دقیق بودنت هستم.
اما اون ماجرای “درخت باران”…
لیلی جان، تو همونی هستی که از شدت عشق و خنده و انرژی، یه عالمه حرف رو رد میکنی و نمیگیری خخخ
من فقط داشتم از اون حال و هوای قشنگ طبیعت و اتفاقات ظریف حرف میزدم. قضیه پیچیده ای نبود. مثل همیشه یه جور استعاره بود از هماهنگی. همین فعلا… ;-)
امـــــا قسمت قشنگ حرفات… اون تصویر دیدار جمع بهشتی همه مون ، زیر سایه درخت، با صدای رودخونه و خنده هایی که اصلا تموم نمیشه… به بـــــه…. به بـــــه… این از همه هیجان انگیزتره .
اینو با جون و دل میپذیرم. این حس مشترک ماست.
منم مطمئنم اونروز میرسه. چون همه چیزش بوی خـــــدا میده.
از وقتی مینویسی: خدایا شکرت از تمام نتایج سال 1404 رها هستم واقعا کیف کردم.
واضحه وارد مدار اصلی شدی. یعنی همزمان هم خواستن، هم رها کردن.
یعنی بلوغ. یعنی ایمان. یعنی لیلی توحیدی 🩵
همه برن و نباشن ولی خدا باشه همه چیز درسته ==>> لیلی… این جمله ت اندازه صـــــدتا کلاس درس میارزه.
تو رسیدی به اصـــــل.
اما یه چیزی رو جدی بگم:
این محبت خواهر و برادری که میگی => هرچی داریم از خداست. وقتی دل سپردیم… هرچی هم که میگیم از خداست.
پس هرچقدر دلت خواست بریز، وقتی نیت پاکه ومدار خداییه، خودش سالم نگهش میداره. فکر کنم کسی غیر تو اینو نفهمه ؛ درست میگم؟
لیلی جان،
چقدر خوبه که به زمان بندی خدا ایمان داشته باشی.
منم مثل تو یقین دارم هر چی قرار باشه، بهترین لحظه و بهترین نقطه اتفاق میفته… ما فقط آماده می مونیم.
راستـــــی ؛
خوندن اون اتفاق “کامنت رفت رو ارسال” منو خندوند.
خدا گاهی همینجوری شیطنت میکنه تاببینیم چقدر از ته دل می نویسیم. اینجور اتفاقا اکثر روزا برامنی که بیشتر مینویسم زیادتر میفته… فقط باهاش بخند…
الهی همیشه همون لیلی رها، لیلی نور، لیلی خندان بمونی.
و بدون…
دلتنگی ها، محبتها، دعاها و مهربونی هات پیش خدا ثبت میشه، نه پیش آدمها.
🪶 میوه ش بهشتیه… حتـــــی اگه توی این دنیا بهت داده بشه…
میدونی خدای توی قرآن گفته “رزق بغیر حساب” رو فقططط به کی میده ؟
سلام .
میخوام برات یه شعر بنویسم تا محبت و علاقه ام رو نشون بدم :
نمیشود که تو باشی
من عاشق تو نباشم
نمیشود که تو باشی
درست همینطور که هستی
و من ، هزار بار خوبتر از این باشم
و باز ، هزار بار ، عاشق تو نباشم.
نمیشود ، میدانم
نمیشود که بهار از تو سبزتر باشد.
#نادر_ابراهیمی
و یک ناب دیگر :
کارِ شاقّی نکردهام! فقط به زانو درنیامدهام، فقط تاریکی را از تکلّمِ بیهودگی باز داشتهام! دشوار نیست؛ شما هم بگویید نور، بگویید امید، بگویید عشق…
#سیدعلیصالحی
میخوام امشب شب جمعه بشینم از نوع جمله تاکیدی هایی که نوشتم و می نویسم برای خلق آقایی، بنویسم برای،دیدار داداش نازنین خودم.:
محسن دیشب من در رهاترین حالت ممکن رفتم خوابیدم . هیچ آدمی کنارم نبود حتی مامان ازم دور بود .
ولی رفتم در آغوش خدام خوابیدم و فقط تو میدونی و می فهمی چه آرامشی داشتم .
انگار سن شناسنامه ایم هم زیاد شد . بزرگ شدم. قلبم رو کاملا حس کردم که بزرگ شد . برای خودم و چند نفر دعا کردم و به لیلی جدید یه سلام کردم .
دیشب رو یادم نمیره هرگز . خدای من اینجاست . داره نگاهم میکنه و میگه :
آفرین سر قولت موندی پس منم هستم .
حالم یه جوریه بیشتر نمیتونم بنویسم عزیزم
دوستت دارم
دیدارمون نزدیکه
لباس اسپرت بپوش تو ملاقاتمون . منم تیپ جدید زدم و یه کلاه زیبای پاییزی خریدم .
وقتی میریم بیرون باید خودت مراقبم باشی داداش.
فعلا عزیز دلم
اینو یادته :
خبر آمد خبری در راه است
سرخوش آن دل که از آن آگاه است
لیلی عزیزم سلام . ممنونم برا این حجم از احساس، صداقت و کلماتی که پیداست از اعماق یک دل بیدار بیرون اومده. شعرای نادر ابراهیمی [ که نمیدونم این همون نادری هست که کتاب “یک عاشقانه آرام” رو نوشته یا نه! که دوسش دارم اینکتابو] و صالحی هرکدوم نشونه روح لطیف و درمسیرِ روشنه توئه . این انتخابها بهم میگه تو فقط حرف نمیزنی؛ میفهمی، حس میکنی و زندگی میکنی. آخه کی خواهر به این خوبی داشته تا حالا؟
و اما حرفهای خودت…
شب رو در آغوش خدا خوابیدی… ==> الحمدلله رب العالمین ، به یک درجه ای رسیدی که خیلیها فقط درباره ش حرف میزنن، اما گمونم زندگی نمیکنن.
این آرامش، این بلوغ درونی، این حس بزرگ شدن قلب… همه ش نشونه اینه که داری درست پیش میری.
گذاری که از ترس به توکل، از وابستگی بِ اتصال، از تنهایی به همراهی واقعی میرسونه…
این مسیر، مسیر آدمهای معمولی نیسااا . مسیر انسانهای صالحه.
دلت برای چند نفر دعا کرده و حتی برای “لیلی جدید” سلامی فرستادی…==>> تو از مرحله نیاز، وارد مرحله بخشندگی شدی. و این خیلی ارزش داره.
و آره… خدا واقعا کنارته.
وقتی میشنوی: «آفرین، سر قولت موندی، پس منم هستم»==>> یه الهام قلبی خالی نیس. این میثاقه.
پاش وایمیسی ؟
این یه نشونه واضحه از اینکه ارتباطت باخـــــدا داره ازسطح کلمات میره به سطح رفاقت.
لیلی جان…
یه نکته رو هم با همون آرامش و شایستگی و با قلبم میگم:
دیدار، رفاقت، قدم زدن، حرف زدن… همه ش وقتی قشنگ و دلنشینه که باآرامش، تعادل و وقار همراه باشه. وقتی دلها در سکوت احترام با هم هماهنگ باشن، هر لحظه خودش شاعرانه میشه. من از محبتت انرژی میگیرم، از صداقتت قدردانی میکنم، فقط مسئولیتی که خدا بر دوش هر انسان صالح گذاشته هم همیشه یادم می مونه. آدمای صالحی که این شایستگی رو از باور فراوانیِ احساس لیاقت بدست آوردن => رها هستن ، اما روی شانه های صاحب آسمانها نشستن.
پس اون لحظه ای که چشمای مشکی و زیبات توی چشمای عسلیم گره خورد، من اگر قدمی بردارم، با وقارِ دل برمیدارم؛
همونقدری که حقِ راهه، همونقدری که خدا عاشقتر میشه.
این سیره اهل دلهاست؛ حضور، در آفاق نور… نه بیش، نه کم.
گفتی لباس اسپرت بپوشم… باشه، ذوق و شوقت داره به جام ملت های اروپا کشیده میشه
https://abasmanesh.com/fa/true-love-in-master-abasmanesh-viewpoint/#arg-downloads-wrapper
اما این جمله ت رو که خوندم یهو یاد این فایل استاد افتادم!!! نمیدونم چرا!
ولی جمله بعدیت!!! میدونی اگه استاد بیاد بخوندش تنبیه مون میکنه ؟!!؟ لیلی خواهر گلم “مراقبت” واقعی، اونجاست که رابطه ها در روشنایی هستن؛ در صراحت؛ در پاکی؛ نه در خیالهای متکی به احساس صرف. میگما وقتی خدا هست… اتّکا به غیرِ جانان…!؟ الان استاد میان گوشمونو میپیچونن میگن مگه هزاربار نگفتم شرک نورزین !
«خبر آمد خبری در راه است…» ==>> آره… آره…
خبر در راهه. برای دلی که بیداره ، آگاهه و رو به نور ِ .
لیلی… راهت روشنه.
دلت بیداره. و خدا واقعا نزدیکه… شاید اندازه حد فاصله کاخ سلیمانیه تا بام کرج .
~~~~~
● باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش /وین سوخته را مَحرَمِ اسرارِ نهان باش
● در خرقه چو آتش زدی ای عارفِ سالِک /جهدی کن و سرحلقهٔ رندانِ جهان باش
● خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روان بخش /ای دُرجِ محبت به همان مُهر و نشان باش
~~~~~
آرامش همیشه همدم لحظه هات.
سلام به خانم لیلی اسفندیاری خوشذوق خوش کلام خوشنویس
سلام به استاد عباسمنش عزیزو خانم شایسته شایسته
عالی مینویسی با حرارت با عشق باکوهی از انگیزه حال عالی واقعا خوندن دلنوشته هایت به من انگیزه مضاعف میده برای حرکت به جلو همیشه استاد میگه که موفقیت تنها رسیدن به پول یا رابطه یا هرخواسته دیگه نیست انسان موفق کسیه که تو مسیر حالش خوبه شاد آرامش داره دلش زنده است واز همه مهمتر اینکه ایمان داره که مسیر درسته وبه خدا توکل میکنه وبه قول خودت همیچی رو بگیرن ولی خدا باشه از این بهتر نمیشه دیگه .شما خدارو شکر به مرحله ای از شناخت رسیدین که دارین به این جمله بسیار زیبا واساسی تون عمل میکنین ومن هم اگر در مدار شما باشم بتونم بیاموزم باور کنم وعمل کنم .برساختن باور میشود.
البته فکر میکنم این انرژی زیاد شما به خوردن چایی هل دارد مهمانی خانم فاطمه محرمی بی ربط نباشه خخخخ
خواستم بنویسم از شما بابت دلنوشته های پر از آتیش که مسیر سرد من روگرم میکنه وچراغ راه میشوید تشکر ویژه داشته باشم
شاد وسلامت وموفق باشی در پناه خداوند منان
سلام دوست عزیزم
عصر زیباتون بخیر
آقای کاظمی قدیم ترها همیشه از جمعه ها بیزار بودم ولی در حال حاضر که شاگرد استاد عباس منش هستم بهترین بهترین روزهای هفته جمعه ست .
من از شما ممنونم که در این روز عالی این پیام عالی رو از طرف خدای مهربان همیشه حاضر و ناظرم برام فرستادید.
بی نهایت ممنونم.
والا عرضم به خدمت شما منزل داداش رسول من و بقیه اونقدر خوردیم که حسابشون از دستمون در رفت .
نون بابرکت و حلال همینه دیگه . میخوری و میخندی و ما فقط خوردیم و خندیدیم .
والا به خدا . هههههه
من یه اهرم رنج و لذت دارم برای خلق خواسته رابطه عاطفی مدنظرم که شکر خدا به تحققش یقین دارم .
یقین نه ها یقینننننن دوست من
یکی از بندهاش اینه :
با بهترین دوستای توحیدی ام و بقیه دوستام روابط خانوادگی داریم و حتی با هم کلی سفر و مهمونی میریم .
و طرف منفی این جمله :
هنوز هیچ دوست توحیدی رو از نزدیک و حضوری ملاقات نکردم و به نظرم در سایت و یادگیری هام ضعیف عمل میکنم .
( ماجرای اهرم رنج و لذت رو که میدونید چیه رفیق جان دل؟)
روزی که فاطمه جان بهم زنگ زدن این خواسته محقق شد و شما که الان این پیام رو برام نوشتید و دلگرمی ها و توصیه های همیشگی داداش محسنم ، فهمیدم که نه لیلی ضعیف عمل نمیکنی درست عمل میکنی .
انشالله زندگی زیباتون هر روز و لحظه پر از خدا و نشانه های حضورش باشه .
همین و تمام
به امید دیدار شما و همه رفقای نازنین در پارادایس و خوردن چایی آتیشی در فایر پیت اونجا
البته دیگه اونجا بهتره من کمتر بخورم و حفظ،آبرو بکنم . هههه
خدایااااااا شکرتتتتتت
تو این روزها همش داری سورپرایزم میکنی .
این روزها فقط روی دوشت نشستم و رها از تمام نتایج خودمو سپردم به حضور پر قدرت و امنت و بی نهایت عاشقتم .
فکر میکنم این نقطه خوشبختی باشه .
خودشه همینه .
وقتی فقط به تو قفل شدم نه بنده هات .
ماچ به کله ات خدا جونم
سلام
لیلی جون چقدر قشنگ گفتی از جمع دوستان هم فرکانسی تهران و کرج اینقدر قشنگ توضیح دادی خودمو اونجا دیدم
حقیقتش بهتون حسادتم شد و از خدا خواستم من رو هم به جنع تون اضافه کنه البته با اجازه چون منم تهران زندگی می کنم و تنها هستم و خانواده ام شهرستان هستند و در تهران فقط یک دوست دارم که واقعا دوست هست برام و مثل یک خواهر اما وقتش پر هست و من همیشه در خانه در حال یاد گیری انگلیسی مثل شما هستم و اموزشهای استاد اما دلم میخاد در جنع دوستانی مثل شما باسم و گاهی نیاز به اگاهی دارم ارتباط بیشتری بگیرم وچقدر خوب که هلیسا جان باعث این اتصال فرکانسی شدن
به امید وارد شدن من در جمع شماها🫡🫡🫡🫡
سلام به خدای جانم
وسلام به استاد مهربانم
و سلام به دوست توحیدی ام محسن
امیدوارم در مسیر توحیدو پیشرفت در بهترین مومنتوم ها باشی
محسن جان جا داره به خاطر کامنت های پر از حال خوب پراز آگاهی وتوحیدت ازت تشکر وقدر دانی کنم
در این مسیر با شروع دوره ی هم جهت با جریان خداوند من هر جا از مومنتوم مثبت میخواستم خارج بشم به کامنت های شما وچند تا دیگه از دوستان رو میاوردم وباز انگار خدارو یه جور دیگه حسش میکردم
کم کم باهاش رفیق شدم
باخودم میگفتم خدای محسن خیلی قشنگه خیلی دوست داشتنیه
خیلی پرستیدنیه
این آدم چطور این خدارو باور کرده که هر لحظه انگار در یادش در حالش در زندگیش خدا هست و
خدارو مثل اینکه یه کم باور کردم
دیشب به دوست عزیزم بهار که اونم شاگرد استاد هستش میگفتم ببین بهار من هیچ وقت نمیتونم اون تشکری که باید بکنم رو از استاد بکنم
استادی که خدارو نشونم داد
گفت اعتماد کن
گفت این خدا حواتو داره
گفت این خدا هدایت میکنه
کم کم پذیرفتمش
و
دارم بازم سعی میکنم بپذیرمش
ودرکش کنم
وباورش کنم ازش هدایت بخوام واون بگه ومن با اعتماد انجامش بدم
ممنونم استاد عزیزم
استاد جانم من از خدا خواستم این هدایت منو برای شما خداوند جبران کنه چون من ناتوانم در برابر جبران این همه خوبی شما
وممنونم ازت محسن جان تو فقط بنویستوفقط بنویس که خوب مینویسی
خوب
من میخوام یه حال خوبو باهاتون به اشتراک بزارم
من دبیرستان نقاشی خوندم وکلی استعداد داشتم تو این زمینه ولی کنکور که قبول نشدم دیگه ادامه ندادم وکلی باور غلطودر بو داغونم البته داشتم
خروارها شرک داشتم
همه خدا بودن برام جز اونی که باید باشه
ما فقیریم پول نمیدن برم دانشگاه ووووووو
من نامادری دارم نمیزاره پیشرفت کنم
تو هنر پول نیست
شهر ما به هنر اهمیتی نمیدن
پراز شرک های عجیب وغریب بودم
در حالی که همه ی معلم های هنر من منو خیلی بالاتر از اون چیزی که یه بچه دبیرستانی بود میدیدن حتی میگفتن از استادم بهتری تو نقاشی این گذشت ومن
با باورهای غلطم تو یه تولیدی مشغول کار شدم
تولیدی کفش
فقط میخواستم پول دربیارم با اینکه جاهای خوبی هم مدرسه معرفیم
کرده بودن دعوت به همکاری داشتم چون دبیرستانی بودم اعتمادی نداشتن میگفتن تا یه مدت پول نمیدیم تا وقتی که ببینیم میتونی بعد ومن حتی پول بلیط اتوبوس که برم به اون جا رو نداشتم ومیدونستم که پدرم هم به من پول نمیده برای همین رفتم تولیدی 2سالو نیم کار کردم وبعد ازدواج کردم
ازدواجی از روی فرار از خونه ایی که برام یه قفس تنگ بود
اما از اونجایی که اگه فرار کنی زندان بان باهات میاد خلاصه شرایط من تعقییری نکرد
حتی یه مقدار بدتر هم شد رفتم با مادرشوهر خواهر شوهر ودوتا برادر شوهر تو یه خونه زندگی کردم
چقدر اوضاع بد بود منو همسرم یه اتاق داشتیم وبقیه توپذیرایی
کلی دعوا
دعواهایی که قبلا مال همسایه هامون بود تو محله ی قبلی الان تو خونه ی خودمون بود
نه به خاطر من باشه خودشون با خودشون وباهمسایه غریبه و….
دعوا میکردن همش درگیری و….
با بد بختی زمین خریدیم وتو مدت دوسال ساختیم
جدا شدیم اونجاهم رابطه منو همسرم داغون بود به خاطر شرک های خودم بعد کتاب معجزه شکر گذاری رو که همسر مادرم بهم داده بود رو خوندم از همون جا تعقییر آغاز شد وما از اون شهر مهاجرت کردیم به کرج
شهر پراز آگاهی وزیبایی
من عاشق این شهرم مکان تعقییر کرد ولی فقر باهامون اثاث کشی کرده بود تو خونه ی ما بثات پهن کرده بود دوره ی آقای شریفی که شاگرد استاد عباسمنش بوده رو 5نفری باهم خریدیم البته ازش اجازه گرفتیم وایشون قبول کردن
خدا بینهایت خیر در این دنیا ودر آخرت به ایشون بده یواش یواش جذب های قشنگی داشتم بعد هم با استاد آشنا شدم بی پولی ادامه داشت بزرگترین چالش من پوله تو این مورد خیلی ضعف دارم ومیخواستم دوره گچ بری مدرن رو بخرم ونمیتونستم پولش 2میلیون بود 2سال پیش وما سرایدار یه دبیرستان بودیم وخرج زندگی مون هم زورکی بود به سختی بود هیچ چیزی به جز خوردنی هامونو نمیتونستیم تهیه کنیم نهایت عید به عید لباس میگرفتیم ومن تصمیم گرفتم تو مدرسه نیروی خدمات بشم یکی از نیروها که بازنشست شد من جاش رفتم سرکار وبا پول اون قبل عید من دوره ی هم جهت رو خریدم بعد دوره ی گچ بری مدرن رو خریدم کم کم یه کار زدم تو خونه که بااینکه نیمه کاره س ولی خیلی خوب در اومده یه روز که تومدرسه بودم
ومیگفتم خدایا هدایتم کن چیکار کنم تو زمینه ایی که دوست دارم پیشرفت کنم حس کردم خدا گفت برو تو برنامه ی دیوار به چند نفر از این کسایی که کار گچ بری انجام میدن پیام بده ومن به دونفر که خانم بودن وکارهاشونو دوست داشتم پیام دادم نمونه کار خواستن فرستادم وگفتن حتما به شما زنگ میزنیم کار بگیریم
وبعد چند روز پیام دادن کار چهره تونو بفرستین ومن گفتم کار چهره انجام ندادم با این حال گفتم اگه یه مقدار خودتونم بلد باشین باهم درستش میکنیم من آموزشش رو دیدم بعد چند روز زنگ زدن ومن رفتم سرکار روز جمعه ی هفته ی قبل خداروشکر کار خوب پیش رفت بعد گفتن اگه میتونی شنبه رو مرخصی بگیر بیا ومن به مدیرمون زنگ زدم همش میخواستم دروغ بگم
میخوام برم ختم
مریض شدم
وووووووو
باخودم گفتم من دروغ نمیگم هرچی باداباد
گفتم من مرخصی میخوام مدیرگفت چرا چیزی شده
ومن گفتم میخوام سریه کاری برم که بهش علاقه دارم ویه مقدار از کار رو انجام دادیم یه مقدارش مونده اگه اجازه بدین من شنبه رو نیام برم اونجا
وایشون مرخصی دادن
وقتی که به همسرم گفتم کلی غر زد که چرا اینو گفتی الان میگن حقوق مارو میگیره جای دیگه میره ومن چون ایمانمو به خدانشون داده بودم اصلا نگران نبودم
واین باعث شد روز یکشنبه که سرکار رفتم مدیر صدام زد وگفت چه کاری انجام میدی ومن کارامو بهش نشون دادم ایشونم خیلی استقبال کرد وگفت میشه اینجا به بچه های مدرسه خودمون هم یاد بدی من گفتم خیلی خاک اینا میریزه ولی گفتن در حد یه کار کوچیکم شده بهشون یاد بده خداروشکر قراره تو مدرسه آموزش بدم یه خانم دیگه روز بعد گفتن منم میام والان آخر هفته س دوباره دارم میرم گچ بری انجام میدم
خداروشکر میکنم
که وقتی من با خواری زیر پای معلم ودانش آموزارو جارو میزدم الان قراره همون جا آموزش بدم
خدایی که عزت داد و
منی که همش خودمو ذلیل میدیدم به خاطر شغلم با اینکه خیلی آدم با استعدادی هستم
خدا دستمو گرفت
خدا به دلم نور امید بخشید
خدا به حساب بانکی های من زندگی بخشیده تو دوره ی هم جهت من کلی نتیجه ی مالی گرفتم خداروشکر
درامدی که شاید فقط برای من انقدر زیاد شد وقتی که بدهکار بودم ناباورانه دوبرابر ونیم حقوقم بیشتر واریز شد دوباره سه برابر
واینا از فضل پروردگار منه خونه ی زیبایی که گرفتیم اینم نتیجه ی ایمان من بود در حالی که با فشار داشتن مارو از مدرسه ایی که سرایدار بودیم بیرون میکردن چون میخواستن اونجارو تخریب کنن واین خیر زورکی خداوند بود ومن نمیفهمیدم
شکر خدایی که از ذلت عزت داد مرا
شکر خدایی که هادی بود وقتی که من یه ذره باورش کردم
شکرخدایی که دانای نهان وآشکاره شکر خدایی که به من دوستان توحیدی مثل شما بخشید و
یه دوست خوب شاگرد استاد خیلی توحیدی کنارم قرار داد که وقتی همو میبینیم یا زنگ میزنیم باهم صحبت که میکنیم همش از قانون میگیم
خدایا من نمیتونم شکرتو برای هر ثانیه از هدایتت به جا بیارم ممنونتم
سلام معصومه عزیز خدا… خوندم… و داشتم داستان زنی رو مرور میکردم که خدا اولش گذاشت روی زمین ، بعد آروم آروم بلندش کرد و آوردش لب عرش وگفت: “ببین بنده من… این عزت، از منه! تو فقـــــط قدم بردار. ” وَلَا یَحْزُنْکَ قَوْلُهُمْ ۘ إِنَّ الْعِزَّهَ لِلَّهِ جَمِیعًا / همه عزت ها و توانمندی ها در دستان خداست
معصومه جان… تو فقط قدم برداشتی، همین! بقیشو خدا خودش انجام داد. تو مثال عینی اون 99٪ انجام دادنای خدا هستی.
از دل اون خونه شلوغ و سخت… از اون تولیدی… از اون سالهایی که فکر میکردی هیچکسی پشتت نیست… تا همین امروز که داری در همون مدرسه ای که زمینشو جارو میزدی آموزش میدی… => این فقط و فقط نشونه یه چیزه:
وقتی ازش آبرو و امنیت بخوای و خدا بخواد عزت بده، مسیرش به عقل ما هیچوقت نمیرسه.
تو خودت دیدی؛ وقتی ذهنتو از شرکها و بهونه ها خالی کردی، وقتی حتی یه ذره اعتماد کردی… خدا درست همونجا دستتو گرفت و گفت: “ببین… من همیشه بودم! فقط تو نبودی…”
خواهر عزیزم… گفتی: “خدای محسن قشنگه… دوست داشتنیه… پرستیدنیه…”
خیلی حرف بزرگیه. ولی حقیقت اینه: با افتخار ، خدای من و تو یکیه. فقط هرکسی یه زمانی، یجوری پیداش میکنه. تو پیدا کردی… و چه پیداکردنی قشنگی بود. الحمدلله رب العالمین .
تو الان تو مومنتومی هستی که هرکی داستانتو بخونه ایمانش بیشتر میشه. نه بخاطر نتیجه هات… بخاطر اون صداقت، اون پاکی، اون پذیرش، اون لحظه ای که گفتی: من تصمیم گرفتم دروغ نگم، هرچی باداباد.
همون لحظه بود که خدا گفت: “من باداباد ش رو میسازم.” => این رفتار سیستمی خداست
معصومه جان… تو هم یه مسیر مالی رو اصلاح نکردی… هم یه روحو از خاک کندی آوردی بالا.
امروز داری کار مورد علاقه ت رو انجام میدی، دعوت میشی، آموزش میدی، درآمدت چند برابر شده…>> نتیجه همون لحظه هایی بود که با چشم گریون گفتی: “خدایا هدایتم کن… من انجام میدم.” و انجام دادی.
من ازت خیلی چیزها یاد گرفتم.
● تو ثابت کردی کسی که حتی یه ذره از خدا رو باور کنه، خدا ده هزارقدم به سمتش میاد.
● تو ثابت کردی فقر فقـــــط یه فکره، نه یه واقعیت.
● تو ثابت کردی وقتی شرک ها رومیذاری زمین، خـــــدا عزت رو میذاره تو دستت.
● و از همه مهمتر ==>> تو ثابت کردی هرکس بخواد، میتونه تبدیل بشه به اون نسخه ی بهتری ازخودش که خـــــدا ازش راضی ِ .
معصومه عزیز…
دعا میکنم خدا تو رو برای خودش حفظ کنه.
دعا میکنم نور هنر و رزقت لحظه به لحظه بیشتر بشه.
و دعا میکنم هرجا میری، اثر توحیدت، اثر ایمانت، اثر پاکی دلت، رو زندگی آدمها بمونه.
فقط ادامه بده. تو فقط بنویس، بساز، رشد کن، بال بگیر و برو بالا (سیرتکامل رو زندگی کن)؛ راه تو روشنه. خدا هم داره باعشق نگاهت میکنه.
ازت ممنونم… برای این همه صداقت، این همه ایمان، و این همه الهام.
خدا همراهت، خواهر توحیدی من.
سلام
خداجونم سپاسگزارم از زبان محسن بامن خوب حرف زدی
حرف از تغییر
حرف از زبان
خداجونم شکرت
محسن جان ای ول بابا تو بینظیری به خدا
من چند ماهی هست بهم گفته میشه زبان انگلیسی برم
وای خداجونم اینم نشونه
سخن از زبان آلمانی بود
ولی برای من هدایت بود
گرفتم چی شد
دمت گرم بابا ای ول
قربونت برم خدا
با این هدایتی که شدم
همش سخن از تغییره
آره دارم میبینم
درسته محسن جان
تا جهان مجبورم نکرده واجبارنشدم
خودم قدم اول بردارم
مهاجرت
زبان انگلیسی استارت بزنم به ببینم چی بهم گفته میشه
اینم نشانه امروز من
ظهری حس مهاجرت
الان حس یادگیری زبان
حتی یه ماه پیش برای ثبت نامش رفتم ولی دوباره ذهن نجواگرم نزاشت
واقعا جهان وقتی جسارت وحرکتمو ببینه جواب میده
خداجونم شکرت شکرت که هرلحضه داری هدایتی میکنی
محسن عزیز
خیلی لذت میبرم از دلنوشته ای این سایت جمع دوستان وهم فرکانسیهام
خدا بینهایت شکر بابت این جمع بینظیر سایت دلنشینش
هنوز خیلی کارا ی ناتمام دارم
که یکی پس از دیگری بهم گفته میشه وباید انجامشون بدم
مرسی عزیز دل خدا محسن جان
سلام . اعظم عزیز، همفرکانسی نازنینم مرسی که همه بدبینی ها رو کنارگذاشتی ، مرسی که “تمرین انتظارات مثبت ” رو شروع کردی.
این حرفهات درباره تغییر، درباره زبان، درباره جرأت اولین قدم… روح آدمو گرم میکنه. چقدر قشنگ دریافت کردی که سخن از زبان آلمانی فقط ابزار بود، اما پیام اصلی، شروع حرکت بود =>> این همون گفت وگوی عاشقانه ست که خدا با هرکسی به زبان خودش انجام میده.
دمت گرم که شنیدی… دمت گرم که گرفتی… و دمت گرم که حرکت کردی.
آره عزیز دل، جهان منتظرحرکت ما نمیمونه؛ اما وقتی یه ذره جسارت نشون میدیم،
وقتی حتی یه قدم کوچیک برمیداریم…
یه عالمه در، یواش یواش شروع میکنن به باز شدن.
این حس مهاجرت ظهرامروزت… این کشش یادگیری زبان الان… این دوباره برگشتنِ خواستن… آره ، همـــــش نشونه ست.
ذهن نجواگر همیشه میخواد ما رو نگه داره توی جای امن،
ولی روح… =>> روح دنبال پروازه
الحمدلله رب العالمین تو هم که الان داری صدای روحت رومیشنوی.
اعظم جان، خیلی خوشحالم که اینجا، کنار همفرکانسیهامون هستی.
این جمع، این فضا، این عشق… الحق یه نعمت بزرگه.
هممون داریم کنار هم رشد میکنیم، ساخته میشیم، و یک قدم یک قدم نزدیکتر میشیم به اون نسخه ای که خدا برامون نوشته.
ادامه بده… و اصلا درگیر چگونگی و نتیجه نشو…
همونطور که خودت عالی گفتی، کارها یکی یکی میان جلو،
هدایتها یکی یکی ظاهر میشن ==>> و جهان وقتی حرکتت رو ببینه… جواب میده. همیشه هم جواب میده. بهتر ازچیزی که بخوای هم جواب میده .
یادت نره همه کائنات خداوند اول از همه پشتیبان صابرین هستن =>> صبر = لذت بردن ازمسیر
خدا رو هزار بار شکر برای وجود تو،
برای قلب روشن و آماده ت،
و برای این مسیر زیبایی که شروع کردی
بنام خالق بی همتا
أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ
وَوَضَعْنَا عَنکَ وِزْرَکَ
الَّذِی أَنقَضَ ظَهْرَکَ
وَرَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً
فَإِذَا فَرَغْتَ فَانصَبْ
وَإِلَی رَبِّکَ فَارْغَبْ
(اى پیامبر!) آیا به تو شرح صدر عطا نکردیم؟
و بار سنگین ات را از (دوش) تو برنداشتیم؟
آن (بار گرانى) که براى تو کمرشکن بود.
و نام تو را بلند (آوازه) گردانیدیم.
پس (بدان که) با هر سختى آسانى است.
آرى، با هر دشوارى آسانى است.
پس هر وقت (از کارى) فراغت یافتى (براى کار جدید) خود را به تعب انداز.
و با رغبت و اشتیاق به سوى پروردگارت روى آور.
سلام محسن جان رفیق بهشتی
امیدوارم حال دلت عالیِ عالی باشه ،این آیاتی بود که قبل از نوشتن ،در ذهنم مرور شد ومنم تصمیم گرفتم برات بنویسم
میدونی وقتی دلنوشته ات رو خواندم آگاهیهای فایل چه کسانی برای مهاجرت مناسب نیستند در ذهنم مرور شد که چند روز قبل نشانه روزانه ام بود متوجه شدم با اینکه عاشق شناخت جاهای جدید وآشنایی با فرهنگهای جدیدم هنوز ذهنم مقاومتهایی داره که من نمیخوام باهاش روبرو بشم
چه زیبا نوشتی آدم همیشه از شروع میترسه نه از سختی دیدم دقیقا همینه ،وقتی اولین قدم رو برداری اون بت تو ذهنت شکسته میشه وقتی نوشتی فهمیدم دارم با زندگیم اشتبـــــاه معاملـــــه میکنم.
دارم امروز روخرج فردایی میکنم که شاید با تنش بیاد.
به خودم گفتم چه تجربه ها وچه لحظه هایی رو فدای فردایی کردی که شاید اصلا نیاد
محسن جان این دلنوشته ات دری از آگاهی های جدید به رویم باز کرد هرچند دارم سعی میکنم مقاومتهای ذهنم رو کم کنم رهاتر باشم ولی میدونم این مسیری است که ادامه داره ومستلزم بهبودهای همیشگی هست
سپاسگزارم ازت رفیق بهشتی ،مرسی که هستی ومینویسی
به دستان پرمهر خداوند میسپارمت
«امیدوارم زندگیت سرشار از لحظات ناب باشد،و عشق و آرامش، مهمان دائمی قلب مهربانت گردد.»
یا حق
فهیمه جان سلام رفیق نورانی من . دل لطیفت همیشه پیامش رو از جای خیلی پاکی میگیره… . اینکه قبل از نوشتن، سوره انشراح تو دلت مرور شد ==>> «اذن گشایش» درونت فعال شده.
وقتی از آگاهی فایل «چه کسانی برای مهاجرت مناسب نیستند» گفتی، ناخودآگاه یادآیات هجرت افتادم؛ اونجایی که خدا میگه:
وَمَن یُهَاجِرْ فِی سَبِیلِ اللَّهِ یَجِدْ فِی الْأَرْضِ مُرَاغَمًا کَثِیرًا وَسَعَهً /هرکس برای خدا حرکت کنه، تو زمین راههای زیاد و وسعت فراوون پیدا میکنه ==> یعنی اصل هجرت سختی راه نیست؛ «اکراه دل» هست. ==>>> هرکس بجای ترس، به ندا پاسخ بده، زمین زیرپاش باز میشه.
قرآن تو آیه دیگه ای هم میگه:
وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی اللَّهِ مِن بَعْدِ مَا ظُلِمُوا لَنُبَوِّئَنَّهُمْ فِی الدُّنْیَا حَسَنَهً / اونها که برای خدا هجرت کردن… ما تو دنیا جایگاه نیکویی براشون آماده میکنیم =>> یعنی هر قدمی که از «ترس» به «توکل» تبدیل بشه == از کوچ به گشودگی تبدیل میشه 🩵
مجدد نوشتی: «دارم امروز رو خرج فردایی میکنم که شاید با تنش بیاد» ==>> “همون بیداری” ای که خدا برای مهاجران درونی گفته:
که اول باید از «گذرگاه ذهن» عبور کرد،
بعد جهان بیرون خــــــــــودش رو برات مرتب میکنه.
چقــــــــــدر لذتبخش مرور این دوتا جمله.
تو داری از همون هجرت واقعی حرف میزنی؛
هجرت از نگرانی به وفور، ازحسابگری به تسلیم، از تاخیر به حضور.
چقدر زیبا گفتی: «چه تجربه ها و لحظه هایی رو فدای فردایی کردم که شاید اصلا نیاد.» یهو توی ذهنم این جمله ت رو تطبیق دادم با این آیه : «إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَوَکِّلِینَ»
خدا عاشق کساییه که تو لحظه بهش تکیه میکنن، نه به تصویر مبهم فردا.
فهیمه عزیز… این روشن بینی ت یعنی تو همین الان تو مسیر هجرتی؛ نه هجرت جغرافیایی… ==>> هجرتی که قرآن اسمش رو گذاشته: «هَاجَرُوا فِی اللَّهِ»
حرکت بسمت خدا.
🟣 حرکتی که از درون شروع میشه و بیرون فقط آینه هست.
مرسی که نوشتی و دلت رو بی ریا بازکردی.
خدا دلت رو مثل همین سوره انشراح همیشه وسیع نگه داره.
به دستهای بینهایتش میسپارمت عزیزم.
در پناه اونی که «یُرِیدُ اللَّهُ بِکُمُ الْیُسْرَ».
سلام آقا محسن
خواستم ازتون تشکر کنم، کامنتهاتون همیشه بسیار الهام بخش و ارزشمندن، این کامنتتون رو که خوندن حس کردم دقیقا همون نشونه ای بود که لازم داشتم تا زبان خوندن رو شروع کنم چون من بدونه مهارت زبانی مهاجرت کردم خیلی سپاسگزارم از نوشته های دلی وتوحیدیتون
زهرا خانم سلام … . از صمیم قلب خوشحال شدم وقتی حرفاتو خوندم. همین چندخطت چه انرژی قشنگی به من داد… اینکه یه جمله کوچیک از دل من تونسته توی مسیر توچراغ روشن کنه، خودش برای من یه نشونه ازهمون هدایت قشنگیه که همیشه بی صدا کارشو میکنه.
گفتی “دقیقا همون نشونه ای بود که لازم داشتم”… ==>> این حرفتو با تمام وجود درک میکنم، چون آدم وقتی زمانش برسه، خـــــدا از هرمسیری که بخواد اشاره ش رو میفرسته… گاهی یه جمله تو یه کامنت، گاهی یه کلمه، گاهی حتی یه حس ساده تو دل.
🟣 تو همین که نیت کردی زبان خوندن روشروع کنی، یعنی راهت باز شده. از اینجا به بعدش دیگه هر قدم کوچیکی که برداری خودش میچسبه به قدم بعدی. نترس، سخت نگیر، روزی حتی ده دقیقه هم که بخونی، خودش میشه یک دنیا.
مطمئن باش… تو که تونستی بدون مهارت زبانی مهاجرت کنی و این همه مسیر رو بیای، قطعا میتونی زبان رو هم یاد بگیری. اون قدرتی که تا اینجا همراهت بوده، تا آخرش هم هست. دلت قرص باشه .
خیلی خوشحالم که نوشتی زهرا… و افتخارمیکنم که کلماتم تونستن یه گوشه کوچولو از مسیرت رو روشن کنن.
راهت پرنور، قدم هات محکم ، دلت آروم…
سلام محسن عزیز!!
انشالله همیشه توحیدی باشی و توحیدی بمونی…
انشالله که بتونی از پس این چالش زندگیت بر بیای و بهترین خودت باشی..
واقعا اگه حرکت نکنیم و هر روز بفکر بهبودهای دائمی نباشیم…
هیچ وقت…موفق نخواهیم شد..
یه زندگی خوب و لذت بخش اینه هر روز بهترینهای خودت باشی..
مخصوصا عمل به هدایتهایت در مسیر تکاملی خاستهات…
اتفاقا امروز صبح مادرم صدام زد…
دقیقا مثل”صبحث شما با اون اون دوستتون که در سوئیس بود ..که باعث شد قدمهایی برای زبان آلمانی برداریید…
مادرم منو صدا زد..گفت دیشب دم دمای صبح یه خواب برات دیدم..
.
چقدر درست و واضح….خداوند این نشانه رو به مادرم داده بود تا بهم بگه!
که باید تکامل این خاسته ات کامل بشه…
تو این مسیر برات انجام شده…و تو به این خاسته میرسی…ولی باید عجله نکنی…
این عین واقعیت..مادرم گفت خواب عجیب غریبی بود…
خودمم تعجب کردم….
…
محسن جان.میخام بگم!!!!
استاد!.بهمین خاطر.مدام میگه باید “همیشه استمرار داشته باشید..و بهبود دائمی رو ادامه تا زندهدایید .ادامه بدیید ..برای همینه!..
منم امروز بعد از این الهام واضح…گفتم خدایا من سوار قایق نور هدایت ،”تو هستم.
پاروهامو انداختم تو آب” و اونو آب بُرد..
و میزارم تو منو هدایت و حمایت کنی…
من تسلیم توام….خداوند امروز منو بیاد آبشارهای بزرگ انداخت..که خودشونو از یه پرتگاه بزرگ به پایین سرازیر میکنن..
که این خوف ” خداوند،؛ توسط آبشارها …رو برام” یاداور کرد…که وقتی تسلیم شد..خودشو سرازیر کرد..
منم سعی کردم طبق گفتهای استاد….خاسته هامو تا 100 درصد برسونم و این مسیر رو تا تکاملش تموم نشده ناتمام نزاریم ..و بعداش همیشه در مسیر بهبودها باشم..
در ادامه….
برای شما هم ارزوی موفقعیت میکنم..
انشالله به خاسته هات در زمان مناسبش،” باهاش هماهنگ بشی….این خیلی مهمه!!!!
دلیل ناسپاس شدن ما انسانها..
بخاطر همین ورژنه..
که افراد خیلی کم میتونن تابع این مسیر باشند..
بهمین خاطر بیشترا تو در دیوارن….
سلام کارآفرین برتر روزهای آتی . الهی که همیشه این اتصال زنده و جاری بین تو وخـــــدا، بین تو و هدایت، تو وجودت بدرخشه…
توحیدی بودنت، توحیدی موندنت، این لحن حرف زدنت که از جنس نور و تسلیم و عشقِ… بنظرم وطبق آموزشهایی که از استاد دیدیم ، اینها خودش نشونه مسیر درست توئه .
وقتی از خوابی که مادرت دیده گفتی… اون “صدای خدا ازگلوی مادر” ؛ عمیقا فهمیدمش ==>> خدا بعضی وقتها مستقیم حرف نمیزنه… یه وقتهایی صدای خودش رو میذاره تو خواب مادر، تو دلتنگیای ما، تو یه جمله کوچیک، تو هدایتهای ظریف.
تا آروم بگه:
عجله نکن… همه چی داره برات آماده میشه.
“پاروهامو انداختم تو آب… و سپردمش به خدا…” ==>> این یعنی اوج عشق. یعنی همون نقطه ای که انسان میفهمه: قدرت، ازتلاشهای عضلانی نمیاد… از رها شدن تو دستهای خدا میاد.
نرگس جان…
تو شک داری که تو مسیری هستی که باید باشی؟!
بنظرم نه عقب تری، نه جلوتر از اندازه. تو همون جایی هستی که نور میخوادت.
“خواستههامو تا 100 درصد میبرم جلو… ناتمام نمیذارم…” ==>>
یعنی بلوغِ روحت.
یعنی فهمیدی تکاملِ خواسته، رها کردنِ خواسته نیست… اقدام عملیِ الهامات خـــــداست ، همراه باخـــــدا ، تا انتهای مسیرِ خدایی . [اصلا گفتنش هم آدمو به وجد میاره ، آخه کدوم رابطه عاشقانه ای روی این کره زمین میشه پیدا کرد که عاشق اینقــــــــــدر همه جوره پای معشوقش وایسه و همراهیش کنه… اونم نه یک عاشق معمولی ، بلکه به عاشق ِ همه چی تموم ، همــــــــــّـــــه چی تموم… ، به اسم ربّ العالمین]
عزیزم برای من دعا کردی، از ته قلبم لمسش کردم.
حس کردم دستهای قشنگت یه لحظه رو به آسمون بلند شد
و گفتی: “خدایا محسن رو به خواسته هاش برسون…
اما در زمان و جهت تو.”
این دعا وزن داره…میرسه… حتما میرسه.
نرگس جان…تو مثل همون آبشاری که گفتی، از بالا نمیفتی؛ تو رها میشی، میرقصی، فرو میریزی، و تبدیل میشی به رودخانه ای بزرگتر، قویتر، زلال تر.
خدایا…
نگاهت رو از این دخترمهربون برندار. دلش رو گرم نگه دار. قدمهاشو پر از نشونه کن. و نذار حتـــــی یه لحظه حس کنه تنهاست.
نرگس مهربون…
ازت ممنونم برا اینهمه عشق. اینهمه نور. اینهمه صداقت.
خودت باورکنی یا نه… همین نوشته ت یه هدایت دیگه بود ، برای من… و برای خیلیها.
در پناه عشق خـــــدا… همیشه نورانی، همیشه جاری، وهمیشه زنِ آگاهِ عاشقِ الهی بمونی.
بنام خدای مهربونی که وقتی ببینه واقعاً میخوای عوض شی، راهها رو برات باز میکنه…
سلام به شما استادعزیزوگرانقدرم
سلام به هرکسی که خسته شده از گذشتهاش،
از واکنشهای تکراری،
از زندگیای که میدونه میتونه بهتر از این باشه.
من امروز اومدم دربارهی یه چیز صادقانه بگم…
دربارهی تغییر کردنم.
نه یه تغییر کوچیک،
یه تغییر اساسی… از ریشه… از اونایی که آدم رو عوض میکنه،
نفسش، نگاهش، آرامشش، حتی عشقش رو.
من تو خانوادهای بزرگ شدم که همهچیزش زیادی بود…
زیادی احساساتی،
زیادی وابسته به نظر مردم،
زیادی دلسوزبرای آدمایی که اصلاً به درد هیچکس نمیخوردن،
زیادی اهل گریه، کنایه، دعوا، آشوب…
یعنی اگه یه غریبه ته شهر میمُرد،
طوری رفتار میکردن که انگار عزیزترین آدمشون از دنیا رفته!
همهچیز سریع بزرگ میشد…
یه حرف کوچیک = دعوای بزرگ
یه اتفاق ساده = واکنش وحشتناک
هیچکس بلد نبود اول خودش رو آرام کنه.
هیچکس بلد نبود برای خودش ارزش قائل باشه.
و خب…
منم از همون فضا اومدم.
طبیعتاً همون شکلی شدم.
همون مدل حرف زدن، ناراحت شدن، کنایه زدن، حساس شدن…
همون آدمی که با کوچکترین حرف میریخت بههم.
تا وقتی که ازدواج کردم…
ازدواج برام شد یه آینهی خیلی راستگو…
کوچکترین رفتار همسرم منو از کوره درمیبرد.
یک نگاه سرد، یک سکوت کوتاه…
کافـی بود تا من بشم یه توپ آتیش.
خونهمون پر از بحثهای الکی میشد.
واقعاً بههم ریخته بودم.
خودم هم خسته شده بودم از این همه لرزش، این همه حساسیت، این همه واکنش.
یه روز وسط دعوا
نشستم رو تخت
و فقط… گریه کردم.
نه از دست همسرم—
از دست خودم.
از اینکه هیچ کنترلی روی خودم نداشتم.
از اینکه یه برگ خشک شده بودم که با هر بادی میلرزه.
اونجا بود که فهمیدم دیگه نمیخوام این آدم باشم.
و خدا… قشنگترین هدایتش رو شروع کرد
از همون روزا، یه روشنایی آروم وارد زندگیم شد.
یهو مسیرم خورد سمت قانونهای جهان هستی،
سمت حرفهای استادتوحیدیم،سمت حرفایی مثل عادلهی عزیز،
سمت فهمیدن اینکه:
«اگه خودت تغییر نکنی، جهان مجبورت میکنه.»
و من از اون روز تصمیم گرفتم:
قبل از اینکه زندگی منو بزنه زمین،خودم بلند شم.
و شروع کردم به ساختنِ خودم… آرومآروم، اما واقعی…
و حالا…؟
من اون آدم قبلی نیستم.
اصلاً نیستم!
• دیگه واسه هرکی،،،هررررکی باشه دل نمیسوزونم.
• دیگه رفتاری نمیکنم که کسی برام دل بسوزونه.
• دیگه روزم رو گره نمیزنم به حال و هوای کسی.
• از آدمی که هر روز گلایه میکرد، رسیدم به آدمی که شاید ماهی یکیدو بار ناراحت شه،
اونم همون لحظه ازش میگذرم.
• مرگِ این و اون دیگه منو نمیلرزونه؛
نه از بیاحساسی، از فهمیدنِ اینکه خدا مراقب همهست.
• آرامشم یه چیزی شده که فقط کافیه چشمهامو ببندم… میریزه روم.
• خونهمون بوی عشق گرفته…
حتی وقتی دستشویی رو میشورم با عشق میشورم
این یکی رو از مریم جان یاد گرفتم.
و قشنگتر از همه…
چند ماهه رابطهمون یه جور دیگه شده:
آرومتر، عمیقتر،
شبیهِ عشق واقعی…
نه عشقِ وابستگی.
و مهمتر از همه…
هر روز خودمو مجبور میکنم یک ذره بهتر بشم.
یک تغییر کوچیک.
یک قدم.
چون فهمیدم توقف = سقوطه
و رشد = نجاته
من انتخاب کردم رشد کنم.
انتخاب کردم آرام باشم.
انتخاب کردم زنی بشم که سالها تو وجودم پنهان شده بود.
و بالاخره…
نجاتش دادم
الان میدونم که همیشه قبل از طلوع، تاریکی هست.
همیشه قبل از آرامش، یک لرزش هست.
و همیشه قبل از تغییر… یه «بسه دیگه!» از اعماق دل آدم بلند میشه.
من اون «بسه دیگه» رو شنیدم.
بلند شدم.
عوض شدم.
بهتر شدم.
و هر روز دارم یک قدم نزدیکتر میشم به زنی که همیشه میخواستم باشم.
و تو…
اگه این متن رو میخونی…
بدون:
تو هم میتونی.
تو هم توانش رو داری.
خدا برای تو هم یه مسیر قشنگ آماده کرده…
فقط کافیه بخوای.
اینمسیر ادامه دارد…
به نام خداوند بخشنده ومهربان
سلام دوست خوبم
چقدر کامنتت به دلم نشست
آفرین، تحسینت میکنم برای جهاد اکبری که انجام دادی
توانستی از دل تضادها و شرایط سخت ، یک زن قوی بسازی .
شروع به رشد کردی و قدم اول را برداشتی و حالا هر روز آغاز جدیدی برای توست .
هر صبح که بیدار می شوی هدف جدیدی داری که واسش قدم برداری .
هر روز داری نزدیک تر می شوی به زنی که همیشه می خواستی باشی .
چقدر واست خوشحالم که توانستی عشق و محبت را به کانون خانواده بیاوری و هر روز این عشق بیشتر و بیشتر میشه .
قسمت انتهای نوشته ات مرا تکان داد احساس کردم واسه من نوشتی .
تو هم میتونی
تو هم توانش را داری
خدا برای تو هم یه مسیر جدید آماده کرده
فقط کافیه بخوای .
خدارا شکر برای هدایت امروزم .
دوست خوبم امیدوارم هر روز در مسیرت موفق تر باشی
حال خوبت را آرزومندم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ
بنام خدا که رحمتش بی اندازه است
و مهربانی اش همیشگی
«135» وَ قالُوا کُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّهَ إِبْراهِیمَ حَنِیفاً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ(135)
و (اهل کتاب) گفتند: یهودی یا نصرانی باشید تا هدایت یابید. بگو: بلکه از آیین ابراهیم یکتاپرست و حق گرا [پیروی می کنیم نه از آیین تحریف شده شما که عین گمراهی است] و او هرگز از مشرکان نبود.
«136» قُولُوا آمَنَّا بِاللَّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ ما أُوتِیَ مُوسى وَ عِیسى وَ ما أُوتِیَ النَّبِیُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ(136) سوره بقره
بگویید: «ما به خدا ایمان آوردهایم؛ و به آنچه بر ما نازل شده؛ و آنچه بر ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و پیامبران از فرزندان او نازل گردید، و (همچنین) آنچه به موسی و عیسی و پیامبران (دیگر) از طرف پروردگار داده شده است، و در میان هیچ یک از آنها جدایی قائل نمیشویم، و در برابر فرمان خدا تسلیم هستیم؛ (و تعصبات نژادی و اغراض شخصی، سبب نمیشود که بعضی را بپذیریم و بعضی را رها کنیم.)»
سلام مجدد به استاد عزیزم و استاد شایسته جانم و دوستای نازنینم
آین آیاتی که بالای کامنتم گذاشتم هدایت قرآنی من بود!
در عجبم از این همزمانیها و هماهنگیهایی که خدا جانم ترتیب میده
اینکه امروز من تو گوشی ام ویدیوی آقا حمید جان حنیفم رو نگاه میکردم که برای تبریک تولد امسالم برام فرستاده بود
و اینکه در دو سه روز پیش که با فاطمه جان و سعیده جان شهریاری صحبت کردیم و همینطور امروز در گفتگوم با دوتا از دوستان عزیزم تو واتسپ درباره همین آقا حمید جان و نحوه ارتباطم با ایشون صحبت کردم و گفتم که اون اوائل که من تو سایت اومدم این دوستانی که الان باهاشون ارتباط دارم رو اون موقع نمی شناختم و طبیعتاً ارتباط هم نداشتم
و کلی ماجراها و اتفاقات جالب از زندگیمو
براشون تعریف می کردم چه اونهایی که قبل از آشنایی با استاد جانم داشتم و چه اونهایی که بعد از آشناییم بوده و چه ماجراهایی که امروز موقع تمرین دوچرخه سواری داشتم و همینطور ماجراهای دیروز که رفته بودم استخر…
هیچی دیگه استاد جانم زندگیم همه اش لذته و تفریحه، همراه با چالشهایی که دیگه اذیتم نمی کنه، و کنترل ذهنهایی که دارم و.و.و…
الانم آقا سام به گروه فمیلیمون زنگ زده و همسر جانم جوین شده و لیلی قند عسلم هم که مثل همیشه محور مجلسه وبا کلی دلبری و حرکات با مزه حرفای شیرین
برم منم جوین شم
عشق به همه تون
درپناه خدا میسپارمتون
ماشالله بهتون، ماشاالله
خانم سلیمی نازنینم نمیدونید چقدر دوستتون دارم،انرژی عالی و پر از عشق و شورتون. و هر سری که کامنتی ازتون میخونم و عشق میکنم
چقدر تحسینتون میکنم که ماشالله هزارماشالله انقدر به دنبال رشد خودتون هستید
اتفاقا چندروزه دارم میرم کتابخونه که تمرکزی زبان بخونم یه خانومی میاد کتابخونه هم سن و سالای شما
با خود فکر میکردم چقدر باید عشق داشته باشی و حرکت کنی
اصلا برات مهم نباشه تو چه سن و سالی باشی
اصلا مگه عشق به تغییر، عشق به پیشرفت سن و سال میشناسه؟؟
البته اصلا جسارت نباشه خانم سلیمی نازنینم بنظر من شما جوون ترین مادربزرگی هستید که دیدم، انقدر پرانرژی، خندان، پر از عشق و محبت
عاشقتونم
همیشه در پناه الله باشید
من هر بار پروفایلتان و میبینم حالم چقدر خوب میشه
عزیز دلید
سلام بهاره جان عزیزم
قربون محبتت که لطف کردی و برام نقطه آبی هدیه دادی
منم عاشقتم نازنینم چقدر شما مهربونی آخه!
خدا رو شکر که کامنتهام تأثیر مثبتی روی بچه ها میزاره و بهشون انگیزه میده
علاوه بر اینکه انگیزه خودم هم بیشتر میشه برای ادامه دادن
خدا رو شکر که تو این سایت بهشتی همه بدنبال رشد و پیشرفت خودمون و تحسین بقیه هستیم، و قطعاً اثرش چندین برابر به خودمون بر میگرده
بهاره جان عکس پروفایلت هم خیلی زیبا و لطیفه با اون لبخند قشنگت
الهی که در تمام مراحل زندگیت موفقترین و بهترین باشی
الهی همواره تو آغوش گرم خدا باشی
در پناه خدای مهربون سرشار از احساس خوب و عطر و لبخند خدا باشی
سلام خانم سلیمی عزیز
من عادت کردم وقتی از کامنت شخصی خوشم بیاد میرم و تا جایی که وقت داشته باشمکامنتتون را میخونم
چندکامنت اخرتون را خوندم واقعا چه دخترهای خوشبختی که همچین مادری دارند اگاه و اشنا به قوانین
من خیلی از مادرها را دیدم که به چالش از دست دادن که میخورند دیگه بقیه را فراموش میکنند و تمرکزشونومیزارند روی نعمتهایی که داشتند و حالا ندارند ولی شما چه قدر متفاوت بودی واقعا بینظیرید
من نزدیک هستم به طالقان ولی تا حالا نیومدم دوست دارم یه بار بیام پاییز را اونجا ببینم
با این کامنتی که تعریف کردید که بهشته احتمالا این جمعه بیایم شااااید
ولی نمیدونم جاهای دیدنیش کجاست اگه کامنت منو خوندید یه راهنمایی کنید ما هم بیایم از این بهشت لذت ببرم الان گوگل کرپم دیدم یک ساعت فاصله داریم
من بعد از خرید دوره دوازده قدم هدایت شدم به شغلی که انلاین هست و با همکارانم خیلی حالم خوبه از قضا یه بار توی کامنتها نوشتم و یه خانمی هم داشت رو خودش کار میکرد پیگیر شدند و مشغول به کار شدند با توجه به شناختی که با خوندن کامنتها ازتون دارم خیلی مناسب هستید برای این حرفه
دوستدار شما سمیه
سلام سمیه جانم
خیلی ممنونم برای کامنت محبت که از قلب پاک و روشنت نوشتی و به جانم نشست
عزیز دلم در مورد جاهای دیدنی طالقان خیلی راحت میتونی تو اینترنت سرچ کنی کلی جاهای توریستی رو برات میاره از جمله چند تا آبشار و امام زاده و خونه آیت الله طالقانی که من هم رفتم..
کلاً خود جاده طالقان هم دیدنیه مناظر طبیعی زیبایی داره…
سمیه جانم باز هم از شما تشکر می کنم
الهی زندگیت پر از عطر و لبخند خدا باشه
به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به سادگی وزیبایی و عزتمندانه
سلام به استاد عزیزم و مریم عزیزم و دوستان هم فرکانسی ام عاشقتونم 😍😍😍❤❤❤
عادله و شکیبا کیانی فر و سید علی خوشدل من عاشقتونم که انقدر زیبا وبا آگاهی حرف زدید واقعا لذت بردم واموختم .خدایا سپاسگزارم که این گفتگو رو شنیدم این گفتگو پر از عشق و عزت نفس و اعتماد به نفس و نتایج عالی تو مسائل مالی و روابط عاطفی بود خیلی لذت بردم چقدر شکیبای عزیزم پر از عشق و شور وشوق با استاد حرف زدی و چقدر با عشق از استاد عزیز سپاسگزاری کردی چقدر نتایج عالی رو گرفتی. درآمد تو سن ۲۰ سالگی ساختی ۲ تا کتاب ترجمه کردی و کتاب سوم رو هم در حال ترجمه کردنی وزنت رو ۳۰ کیلوپایین آوردی و چقدر عزت نفس و اعتماد به نفس بالایی روساختی، مهاجرت کردی و همچنان در مسیر بهبود دائمی و مستمر هستی و الان هم در زمان مناسب در بهترین زمان هدایت شدی که با استاد صحبت کنی با اینکه تو مهمونی بودید اومدید تو خونه رویایی خودتون و در زمان مناسب با استاد هم صحبت شدید تحسین برانگیزی شکیبا جانم خیلی الگو شدی برای من که از تضادها نترسم و میوه تضاد رو بچینم قوی باشم خودم رو باور کنم وبا توکل به خدا حرکت کنم و نتایج هم صددرصد تو این مسیر خیلی عالی و زیبا میاد هدایت میشی و این روند هر روز میتونه ادامه داشته باشه تا ابد نتایج پایدار به دست میاد اون فرکانس عشق و شادی و سپاسگزاری از استاد وبودن تو این مسیر رو کامل دریافت کردم واقعا بهت افتخار میکنم 👏👏👏👏👏😘😘😘😘
استاد جانم عاشقتونم که خیلی زیبا بچه ها رو از رو کامنتهاشون شناختی و گفتی از اشعار مولانا و آیه های قرآن تو کامنتهاشون استفاده میکنند استاد جانم من چند روزی هست که تجسم میکردم که با شما تو کلاب هاوس و یا تماس تصویری صحبت میکنم و از نتایج عالی که تو این مسیر گرفتم صحبت میکنم و شما منو از رو کامنتهام میشناسی و تو تجسمم احساس شادی ولذت وصف ناپذیری میکردم و واقعا خوشحال بودم که امروز که شما این دوستان رو از کامنتهاشون شناختید خیلی لذت بردم و اینو نشونه دیدم که حتما این تجسمم به واقعیت تبدیل میشه و اون روز زیبا به زودی زود میاد به امید خدا الهی امین یا رب العالمین
شکیبا جانم گفتی با این که پدر وضع اقتصادی خوبی داشتند شما هیچ وقت نمیتونستید استفاده کنید وبه همین دلیل تصمیم گرفتی که مستقل باشی و از همین سن درامد دارید و الان هم دانشجوی ادبیات انگلیسی هستی و تدریس زبان انگلیسی هم انجام میدی و همون جور که استاد گفتند هم زیبایی چهره داری هم زیبایی باطن 😍😍😍💪💪💪💪👏👏👏
سید علی خوشدل که کامنتهای عالی می نویسی و همیشه می نویسید که ایمانی که به عمل نیانجامد حرف مفت هست میگید که حرکت کنیم نتایج میاد ادامه بدیم و کلی انگیزه میدید و الانم که صحبتهای خیلی زیبایی داشتید با اینکه در اوج باورهای مذهبی و تفکر مذهبی بودید و باورها و اعتقادات عجیب و غریب و محدود کننده ای داشتید هدایت شدید و نتایج عالی گرفتید و از درامد ماهی ۵۰۰ هزار تومان با رعایت قانون تکامل و باورهای درست در کمتر از دو سال ونیم درامدتون بالای ۱۵۰ برابر شده و با فایل چگونه درامد خود را در یکسال ۳ برابر کنیم و تعهدی که دادی این روند رو شروع کردی و نتایج عالی گرفتی و ماهی بالای ۱۰۰ میلیون درامد دارید که همچنان رو به افزایش هست حتی تو یکی از کامنتهاتون نوشته بودید که انقدر این جریان ثروت در زندگیتون جاری هست که نمیشه دیگه جلوش رو گرفت و گفتید که چند سال کار کردید و ادامه دادید تا نتایج خیلی تکاملی و بعد تصاعدی رشد کرد و همیشه تو کامنتهاتون میگید که بچه ها فقط ادامه بدید با ایمان و باورهای خوب ادامه بدید نتایج حتما میاد و میشه با یک ایده ساده و از مسائلی که کسی فکر نمیکنه بشه ثروت ساخت میشه با باورهای درست تو مسیر درست ثروت ساخت👏👏👏👏👏💪💪💪💪💪💪
نکته مهمی گفتیدکه از محدودیتها میشه ثروت ساخت با همون امکانات همون لحظه خداوند به تو ایده ای رو میگه که با توانایی و فرکانس این لحظه تو هماهنگ هست فقط باید انجامش بدی و نتایج میاد
نکته مهم دیگه اینه که فرصتها تو دل فرصتها به وجود میاد هر روز فرصتها و موقعیتها برای کسب ثروت بیشتر و بیشتر میشه مثل همین اپلیکیشن کلاب هاوس که یک ایرانی داره با یه سیستم و برنامه جدیدی که اضافه میکنه امکان نصبش روی گوشی اندروید هم میده و فرصتها نا محدود هست چیزی که استاد شما تو ثروت یک کامل توضیح دادید وتو همین شرایط پندمیک عده ای تونستند با کسب وکار آنلاین خیلی راحت وساده تر ثروت بسازند فقط کافیه هدایت خداوند رو بپذیریم و انجام بدیم خداوند هر لحظه داره هدایتمون میکنه به قول شما با حرف یه بچه ۳ ساله با مورچه ووووو ( الینا للهدی) بر ماست هدایت بندگان فقط کافیه ادامه بدیم مقاومتهامون رو برداریم و تسلیم باشیم نتایج میاد
و چقدر زیبا تو مراسم خواستگاریتون با اعتماد به نفس صحبت کردید و گفتید درامدتون را از ماهی ۵ میلیون تومان تا تابستان سال دیگه به ۵۰ میلیون تومان در ماه میرسونید چقدر با ایمان و قدرتمند این حرف رو زدید چقدر خودتون وتوانایتون رو باور داشتید که با این که دیگران مخالف گفتن این حرف بودند شما با ایمان و اعتماد به خداوند گفتید و الان هم خودتون برای خودتون تضاد ایجاد میکنید وبا هزینه هایی که ایجاد میکنید هر ماه از خداوند میخواید که که شما رو به درامد بیشتر هدایت کنه و گفتید که از تضادها و تمسخر دیگران انگیزه می گیرید برای رشد بیشتر این خیلی عالیهههههه تحسین میکنم این روحیه و نتایج بزرگی رو که کسب کردید و این رابطه عاطفی رو که با عادله جان دارید که در این مسیر الهی با یک همراه هم فرکانسی هم ازدواج کردید وبا الگویی که از استاد و مریم جانم می گیرید می تونید هرروز روابط عالیتری رو داشته باشید این قانون خداوند که تو رو خودت کار کن و خداوند فرد هم فرکانس تو رو به راحتی و زیبایی و عزتمندانه به سمت تو هدایت میکنه اینم یه الگوی دیگه خدایا شکرت شکرت شکرت براتون آرزوی خوشبختی و سعادت و ثروت و سلامتی بیشتر هم تو این دنیا هم در آخرت میکنم
میخوام این نکته رو هم بگم که شکیبای عزیزم گفتی که با خواهرت ارتباط زیادی نداشتی ولی از وقتی که اومدی تو این مسیر با هم همفرکانس شدید و الانم رابطتون عالیه عالیه چون خود من هم با خواهرم تو این مسیر الهی هستیم و واقعا لذت میبریم با هم در مورد قوانین صحبت میکنیم و باورهای خوب ودرست هم رو میگیم و ترمزهامون رو می شناسیم و خیلی به هم تو این مسیر کمک میکنیم و البته از ابتدا ما رابطه خوبی با هم داشتیم و الان رابطمون عالیتر شده و واقعا از خداوند برای وجود ارزشمند خواهرم سپاسگزارم که تو این مسیر خیلی به هم کمک میکنیم و این یکی از سپاسگزاری های هرروزه من از خداوند واز خواهرم هست خدایا شکرت شکرت شکرت
عادله عزیزم عاشقتم که اینقدر زیبا حرف زدی واحساسات رو کنترل کردی با اعتماد به نفس صحبت کردی و دو دوره از دوازده قدم رو تهیه کرده بودید تو خونه پدری ورو خودتون کار کرده بودید و در مسیر درست بودید و وقتی نشونه ها رو دیدید که باید تو اون تضاد نمونید با ایمان با ایمان با توکل به خدا با ۵۰ هزار تومان پول از خونه پدری اومدید بیرون و گفتید که تو یه اتاق ۹ متری دو سه ماه موندیم و خداوند هدایتتون کرد و تونستید با تدریس زبان پول بسازید و مهاجرت کردید به شهر بزرگتر و محیط و همسایه های جدید رو تجربه کردید و ادامه دادید ودر مدت کوتاهی با اینکه پیشنهاد های کاری خوبی داشتید شما مهاجرت کردید مشهد و نشونه هایی هم از درست بودن مسیرتون دریافت میکردید مثل بلیط با ۵۰درصد تخفیف ویا پیدا کردن خوابگاه خیلی راحت و پیدا کردن شغل خیلی زود رو دریافت کردید و شکیبا جان هم رشت مهاجرت کردندوشما تو مشهد طراحی سایت و برنامه نویسی کار کردید همه چی خیلی راحت و طبیعی پیش رفت و الان هم شکیبا جان مهاجرت کرد و اومده پیش شما خداوند راهها رو براتون هموار کرد واسان کرد شما رو برای آسانی ها این پاداش ایمان و حرکت کردنتون بود خدایااااا شکرت شکرت شکرت
عادله جان گفتید که تو این مسیر افرادی که با شما هم فرکانس نبودند خیلی راحت و طبیعی حذف شدند و شما با دوستان هم فرکانس و عباس منشی آشنا شدید و چه مسافرتهای خوبی به تبریز و اصفهان و تهران داشتید و کلی لذت بردید و با سید علی عزیز هم همکار شدید که با هم فرکانسی که بین شما بود وبررسی دقیق از هم دیگه هدایت شدید به ازدواج و این رابطه عاطفی زیبا این قوانین بدون تغییر خداوند هست که فقط باید باورش کنی و در عمل نه در کلام اجراش کنی و این نتایج عالی رو به زیبایی به وجود میاره، خدایا برای این قوانین بدون تغییرت فقط میگم شکرت شکرت شکرت
الانم که عادله جانم در مسیر مورد علاقتون یعنی ورزش دارید ادامه مسیر میدید واقعا تحسین برانگیز و بی نظیریدو الگوی برای من هستید 👏👏👏👏👏💪💪💪💪
استاد جان عاشقتم که انقدر از نتایج بچه ها خوشحال شدید و گفتید که مشکلات اقتصادی و روابط عاطفی و شخصیتی خودمون رو گردن وضعیت خانوادگی مشکلات پدر و مادر و وضعیت فقر مالیشون و … نندازیم و اونها رو دست آویزی برای حرکت نکردن و تغییر ندادن وضعیت اقتصادی و شخصیتی خودمون قرار ندیدم اگر ما با این تضادها برخورد کردیم بیایم انگیزه بگیریم برای رشد بیشتر خودمون در زمینه های مختلف مالی یا روابط یا شخصیت درست خودمون چقدر افرادی که تونستند تو شرایط بد خانوادگی تو تضادها خودشون رو رشد بدند مثل همین الگوهایی که امروز داشتیم و خانواده رو بهونه ای برای حرکت نکردن و نتایج بدمون قرار ندیدیم چه بسا که میشه این تضادها خواسته های ما رو واضح کنه و ما با توکل به خدا حرکت کنیم و نتایج بزرگی هم بگیریم
استاد شما می خواستید که موضع دیدار حضوری دوستان تو پارادایس رو کامل باز کنید که با خوردن زنگ گوشیتون وسط این صحبت گفتید که شاید نشونه باشه که الان نباید این موضوع رو بیشتر توضیح بدم اینم یه درس عملی از شما توجه کردن به نشونه ها خدایا شکرت شکرت شکرت
و پیشنهاد شما استاد که بشینیم با خودمون فکر کنیم که الان چه تغییراتی رو باید تو مسائل مالی و روابط عاطفی و سلامتی و … ایجاد کنیم نزاریم که جهان ما رو تو فشار بزاره چک و لگد بخوریم بعد مجبور به حرکت بشیم الان تو این شرایطی که اوضاع سخت تر نشده چه کاری باید بکنیم تغییرات رو ایجاد کنیم اگر قرار مثلا تو کار مهارتی رو یاد بگیریم تحقیقاتی رو انجام بدیم زبان خاصی رو یاد بگیریم همین الان انجام بدیم تا درامدمون بالاتر بره کار با کیفیت تری رو ارائه بدیم نزاریم تو شرایطی قرار بگیریم که جهان ما رو مجبور به تغییر کنه انجامش بدیم هر کاری که لازمه و نگیم سخته بزار باشه بعدا الان انجام بدیم و تغییر ایجاد کنیم
استاد جانم چقدر این گفتگو عالی بود چقدر الگو به ذهن ما دادید چقدر باورهای خوبی بچه ها داشتند و چقدر مقاومتها و ترسها رو از ذهن من پاک کردندو ایمان و توکل و حرکت کردن رو با توحید داشتن در عمل نه در کلام رو یاد گرفتم خدایا برای این همه آگاهی و الگوهای بی نظیر فقط میگم شکرت و با تمام وجودم از شما استاد عزیزم و مریم جانم سپاسگزارم و میگم عاشقتونممممم❤❤❤❤
خدایا عاشقتم که عاشقمی ❤❤❤❤سِودا❤❤
سلام سودا عزیز و مهربان
چه قدر زیبا تک تک کلمات و صحبت هارو برداشت کرده بودی و یادداشت کرده بودی
چه قدر از نگاه زییا و دقیقت لذت بردم
خیلی بابت انرژی مثبت و بی نظیرت سپاس گزارم انشالله به تمام نتایج بی نظیری که می خوای برسی و با تعهد و عمل بهترین ها برات اتفاق بیفته دوست خوبم و لذت شیرین تغییر رو بچشی و ثروتمند باشی