تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲
موضوع این قسمت: چطور گذشتهی تلخ، بزرگترین انگیزه شما برای رسیدن به اوج است؟
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- 12 قدم، مسیر تکاملی خلق زندگی دلخواه از دل همان شرایطی است که الان داری؛
- جهان طبق قانون، امکانات دنیای اطراف شما را بر اساس باورها و اهداف جدیدتان از نو بروزرسانی میکند؛
- همه ما به یک اندازه به خداوند به عنوان منبع خوشبختی، دسترسی داریم؛
- بهود در کدام قسمت از زندگیات را همین حالا میتوانی شروع کنی؟
این فایل صوتی، یک نقشه راه عملی برای کسانی است که معتقدند گذشته سخت یا شرایط خانوادگی نابسامان، مانع موفقیت آنهاست. استاد و دانشجویانشان نشان میدهند که تغییر، تنها راه نجات از نابودی و رسیدن به نتایج مالی و روحی حیرتانگیز است.
۱. پایان دادن به توهم: گذشته شما بهانهای برای عدم پیشرفت نیست!
بهانهجویی را متوقف کنید: بسیاری از افراد، مشکلات خانوادگی (مانند دعواها، وضعیت مالی، کتکها، یا روابط بد والدین) را دلیل عدم موفقیت و بدبختی امروزشان میدانند. استاد تأکید میکنند که تقریباً هیچکس در یک خانواده بینقص بزرگ نشده است.
• مسئولیت تغییر با شماست: اگرچه والدین سعی میکنند بهترین زندگی را فراهم کنند، اما موفقیت یا عدم موفقیت آنها دلیل نمیشود که ما شرایط بدمان را گردن آنها بیندازیم و تغییر نکنیم. ما به یک اندازه دسترسی به خداوند داریم و توانایی تغییر داریم.
• تضاد، سوخت موتور شماست: در واقع، کسانی که در شرایط سختتری (مانند فقر) بزرگ شدهاند، انگیزه بیشتری برای ثروتمند شدن و پیشرفت دارند. به جای استفاده از تضادها برای بهانه، باید از آنها برای پیشرفت کمک گرفت.
۲. قانونمندی جهان: یا پیشرفت کن، یا نابود شو!
جهان هستی، جایی برای سکون نیست. “یا باید پیشرفت کنی یا اینکه بیای پایین؛ نمیتوانی یک جا ثابت بمانی”. اگر در مسیر اشتباه مقاومت کنید، دنیا شما را مجبور به تغییر خواهد کرد.
این مفهوم، هسته اصلی درسی است که استاد میخواهند القا کنند:
• باتلاق فرکانسی: وقتی فرکانس زندگی پایین میآید، زندگی تبدیل به یک باتلاق میشود که هرچه دست و پا بزنید، بیشتر فرو میروید. تنها راه نجات، تغییر است.
• نجات از زیر چرخهای جهان: استاد با قاطعیت هشدار میدهند که اگر ما به دنبال پیشرفت همیشگی و بهبود مستمر نباشیم، “نابود میشویم زیر چرخهای جهان”.
• تغییر اجباری (تنبیهی) یا تغییر آگاهانه (پاداش): دلیل اصلی پیشرفتهایی که استاد و دانشجویانشان تجربه کردهاند، این بوده که قبل از اینکه اوضاع سختتر شود و فشارها زیاد گردد، به دنبال بهتر کردن اوضاع بودند.
این یعنی:همین الان، قسمتی از زندگیتان را که میدانید باید بهبود یابد، تغییر دهید. مثلاً یک مهارت سختافزاری یا نرمافزاری را یاد بگیرید، حتی اگر سخت باشد. اگر این مهارت را الآن با انتخاب خودتان کسب نکنید، جهان شما را مجبور خواهد کرد تا در شرایط بحرانی (و با تحمل مسئولیت و سختی بیشتر) آن را یاد بگیرید.
این فایل بر دوگانهی «تغییر آگاهانه» یا «نابود شدن زیر چرخهای جهان» تمرکز دارد. این سوال، کاربران را به سمت خودشناسی و عمل فوری سوق میدهد:«استاد در این گفتگو بر یک چالش حیاتی تأکید کردند: “قبل از اینکه جهان ما را مجبور کند، خودمان تغییر کنیم.”در کار یا زندگی شخصی شما، آن “مهارت سختی”، “تغییر رفتاری دشواری” یا “اقدام مالی چالشبرانگیزی” که به وضوح میدانید اگر آن را انجام دهید، جهشی بزرگ در زندگیتان رخ میدهد، اما به دلیل سختی آن را عقب میاندازید، کدام است؟
۱. آن مهارت یا تغییر ضروری که از آن میترسید یا تعلل میکنید، چیست؟
۲. اگر امروز آن را انجام ندهید، پیشبینی میکنید جهان در آینده چطور شما را “مجبور” به یادگیری آن خواهد کرد (مثلاً چه بحرانی پیش میآید)؟
۳. برای شروع یادگیری یا انجام آن تغییر حیاتی، چه “تصمیم جدی” را همین الآن میگیرید؟»
با به اشتراک گذاشتن تجربهتان، نه تنها به خودشناسی بیشتری میرسید، بلکه ممکن است داستان شما الهامبخش تحولی بزرگ در زندگی فرد دیگری شود که در همین لحظه، در همان موقعیت شماست!
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۲25MB27 دقیقه














بسم الله الرحمن الرحیم!
سپاس خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت ماست بسوی خوشبختی و سعادت دنیوی و اخروی….
دلیل اینهمه ذوق و شوق به زندگی..و دور از افکارهای محدود کننده….که بهمون القا شده….
از گذشته تا به الان….من به واضح توی صحبتهای دوستانم با تمام وجودم درکش کردم…
چیزیکه همیشه توی وجودم بود ولی من با افکارم اون خوشیها رو از خودم گرفته بودم..
اینروزا بی بهانه بدون کوچکترین مشکلی که قبلنا برای خودم بهانه میدونستمشون….پا روی ترسام میزارم و انگار بالی ساختم که با خداوند پر میکشم”و میرم به جاهای ناشناخته…!!!!!
الان استادم درک میکنم…که من قبلنا بخاطر اون وجود باورهای گذشتگانم خیلی از تجربه های زندگی رو از خودم دور کرده بودم..
امروز نرگس…توی تمام جنبه های زندگیش خیلی خیلی خیلی توی این مدت روی خودش کار کرد و از” غاری” که خودش برای خودش ساخته بود..و اون ساخته ها بخاطر ترسی که همیشه درونش داشت..و اون ترسها بخاطر باورهای اشتباه گذشتگانش بود..همه همه همه شکسته شد….
خیلی خیلی توی این مدت واقعا عاشقانه دارم زندگی میکنم…با خودم….با نرگسی که هر روز ورژنش تعقییر میکنه!!!
دقیقا صحبت دوستان عزیزم..بولدترین زندگی منم بوده..من اینقدر کاستیای داشتم…
و استادم! به لطف خداوند..من یه مشکل شخصیتی داشتم ..هر بار بهترش میکردم بازم بر میگذشت..و باز اون عادت زشت رو انجام میدادم..
با شروع این پروژه به لطف خدا…ازش هدایت خاستم یه چند روزیه خیلی بهتر شدم…و انجامش ندادم..
این مشکل خیلی خیلی جزو پاشنهامه..ولی بخودم قول دادم که تعقییرش بدم و انجامش ندم…..
دقیقا سوال شکیبا و عادله همه ماها توی همین شرایط بودییم..و لطف خدا الان این خوشبختیها هم شامل حالم شده…و من هر روز دارم “شیرینی این لحظه ها رو می چشم…
دقیقا این تمرین ها شده جزو اساس زندگیم ..نه فقط بیزنسی بلکه شخصیتی…از اول پروژه چقدر توی تمام جنبه های زندگیم تاثیر گذار بوده..
میدونم اگه تعقییر نکنم چک و لگد حهان خیلی زیاده ..تا جایی که دردشو در گذشته” روی گونهام حس میکنم…
این تمرین!!و دیگر تمرینها..به من اموخت..باید جزو رفتارها و جزو عملکردهام بشه…و توی وجودم باشه….اگه بازگردم…خداوند و جهان هم باز میگردد..
…..
تمرین!!!
قبل از اینکه جهان ما را مجبور کند، خودمان تغییر کنیم.”در کار یا زندگی شخصی شما، آن “مهارت سختی”، “تغییر رفتاری دشواری” یا “اقدام مالی چالشبرانگیزی” که به وضوح میدانید اگر آن را انجام دهید، جهشی بزرگ در زندگیتان رخ میدهد، اما به دلیل سختی آن را عقب میاندازید، کدام است؟
من اینروزا توی بیزنسم به لطف خداوند یسری الهامات اومد….
و اقدامات انجام شد..دستکش زنانه من…بازم بسمت ورژنهای جدیدی کشونده شد..و باوراش خیلی خیلی قوی تر شد…
و لوگوی کارم ساخته شد….
طبق الهاماتی که با این تمرینها و دیگر تمرینات دوره های دیگه بکار بستم…
از خداوند هدایت خاستم که بتونم اون تدوینی که برای و تصویربرداری و تدوین کارام بود…انجام بشه…
و دیدم کارهای قبلیم پاسخگوی نیازم برای بهترینها نیست….
و اومدم با الهام خداوند یه جوراب مارک خارجی از یه شخص دوستان نزدیکم خریدم..
بهم الهام شد…دقیقا حرف علی خوشدل عزیز…
که گفت نشانه های خداوند ..از راه رفتن یه مورچه یا از فلان صحبت….
میشه برداشت کرد و اونو بکار برد..
اینروزا تمام شاخکهامو تیز کردم بسمت هدایت ” خداوند و حتی گوشهایم و چشمانم..
هدایتم کرد به اون لوگوی روی جوراب…و بهم گفت اینجور لوگوتو بساز خیلی راحت…
و من با یه ابزار ساده که بازم از الهامات قبلم بود بی بهانه شروع کردم به ساختن…
و اون از طرف خداوند تیک خورد…
و قدم بعدی اومد..داستان سرایی برای دستکشم…
و هدایت شدن به شخصی که ایشون سردبیر روزنامه نساجی ایران هست.ولی محل زندگی ایشون استانبول ترکیه هست..
و همه این الهامات باعث شده ورژن ساخت دستکشهای نازنینم هر بار قوی و قوی تر بشه..
استادم یه صحبت زیبا توی حین تدوینم از انشتین از دانشمندان خارجی دیگه برام نوشته میشد…الهامات خداوند بود تا من قدرت بگیرم و هر جا نیاز به بهترینها باشه “رو انجام بدم..
و میبینم سایت شما مدام استاد شایسته عزیز با دقت این نوشتها رو بصورت خیلی ساده ولی بسیار عالی و تمییز مینویسند و شاخهای اضافی زده میشه..دقیقا هر بار کارهای منم بهتر و بهتر میشه..
فقط نمیدونم میخاد در اینده چی بشه..ولی میدونم هر بار که کارام زیباتر و تمییز تر میشه..هر بار یه ورژن جدیدی دستکشهام میگیره…
خیلی خوشحالم تو مسیر درستم و خیلی خیلی مهارتم عالی شده…
.استادم طبق الهامی که اوایل بهم رسید..من عاشق کار کردن با نرم افزار در حیطه فریلنسری هستم..
یه روز که واسه دستکشهام داشتم کارای تدوینشو انجام میدادم..بهم الهام رسید..که آینده همین دستکشها رو بصورت سیستمی ..طرحشو توی دنیا گسترش بدم…
چیزیکه بازم میام انشالله.خداوند عمر با عزتم بده..بیام به اشتراک میزارم.که اونم چه الهاماتی از خداوند دریافت کردم…
میخام بگم!!!استادم..دستکش من ساختش خیلی پیچیدگی داشت..
الگوش ساعتها زمان برد…دو نوع دستکش هست..
پوشش کامل و نیمه انگشتی….
و اونم توی رنگها و پارچه های مختلف با الگوهای جدید و طبق سایز بندی دستها…
و یچیز جالبی که داره .من بهش میگم پَک..یا همون جعبه!!!! که بصورت پارچه ایی هست طبق تکامل این جعبه با ورود دست باز و بسته میشه و در گوشه آن یه بندینک داره…
خیلی ساده .و خیلی هوشمندانه طراحی و دوخت شد…
و من قدم به قدم هیچی نمیدونستم با بازخورد از موارد گذشته و هدایت شدن توسط خداوند بجاهای زیبا با بهترین آبشنها،” ساخته شد!
و من الان تو کار تصویر برداری هستم…فعلا طبق هدایت پیش میرم…با یه ایده اتکیت ساده روی یه جوراب همین چند روز پیش طی تکاملم …به لطف خودش بجاهای خیلی خوبی کشونده شد.
و من بخودم تا به الان قول دادم…که تو این مسیر سعی کنم تداوم داشته باشم…
میدونم و درک کردم تا زمانیکه من دست به اقدام و رفتن تو دل ترسهام اونم با هدایت الهی انجام ندم..
در اینده نمیتونم به مسیرهای بهتری کشونده بشم..
چون راز زندگی خوب و موفق شدن!!!..از انجام دادن و عملی کردن هدایتهام هست..
و راز موفق نشدن..ماندن و حرص خوردن و عجله و کار ناجالب انجام دادن در این مسیر می باشد.
و من سعی کردم هر اعمالی که باشه چه بیزنسی چه شخصیتی من انجامش بدم..فورا”اونم با قطعیت کامل….
…..
این تمرینات…دقیقا گویای همین روزهای من است…
و مدام به خودم یاداوری میکنم..من نرگس باید همیشه تعقییرات در تمامی جنبه ها داشته باشم که زیر دنده های جهان له نشم…
و قبل از اینکه جهان با چک بهم نشون بده من اگاهانه از خداوند هدایت بخام و اگاهانه بهترینهای خودمو توی تمامی موارد انجام بدم…
.[همین الان اقدام جدید برای کار دستکشهام بهم الهام شد…] خدایا شکرت…
در ادامه…
من خیلی خوشحالم.که اینروزا همجوره کارهای دستکشم داره وارد ورژنهای جدید و عالی میشه..
.و مدام از خداوند هدایت میخام…
و مدام هدایت میشم..
و مدام کارهام به نسبت همین چند دقیقه پیش بهتر و بهتر و بهتر میشه
برای قدمهای بعدی…
و هی پله ها داره گویای احوالاتی مثل خودش میشه..
انشالله تا اخر پروژه میام از نتایجم در اینروزا و اقداماتی که پیش میرم رو با شما دوستانم به اشتراک میزارم..
که بقول سید علی خوشدل که این پسر بسیار کولاک کرده..که اونم بقول خودش. در این فایل میگه!!!!
کسیکه هدایت الله رو داره….نشانه ها رو دریافت کنه..و انجامشون بده..کارهاش به سادگی انجام میشه و زود به نقطه ثروتساز میرسه..
انشالله …
منم نرگس…این مسیر را با جون و دل پذیرا هستم و میدونم من تحت هدایت خداوندم می باشم..
نرگسی که چیزی رو خلق کرد که هیچ چیزی ازش نمیدونست ولی اون هدایت شد..و امروز با نتیجه صحبت میکنه و میدونه باید تو مسیر استقامت داشته باشه..و مومنتومی مثبتشو هر بار بهتر و بهتر و بهتر کنه..
ما در مسیر عشقیم …….هرگز کم نخواهیم،” آورددددددد
ما برای گسترش خودمون اومدیم توی این جهان….هرگز ارام نمیگیرییم…
موجیم مانند دریا…..هر روز بفکر آوردن مروارید ها به ساحلیم..
و اینراه رو تا زنده اییم تا دنیا پا برجاست ادامه خواهیم داد…
مانند موج دریا……ادامه خواهیم داد…
مانند موج دریا……ادامه خواهیم داد…
مانند موج دریا …ادانه خواهیم داد…
روز گذشته صبحش..با دیدن آبشاری توی فایل سفر به دور امریکا….
یادم از صحبت خداوند توی قرآن افتاد…
که ابشارها بخاطر ترس از خداوند خودشون از اون پرتگاه های بلند ..انداختند پایین…
دقیق نمیدونم کدوم ایه از قرآن هست…قبلنا این ایه رو خوندم!
به این درک رسیدم..گفتم نرگس….اگه میخای نعمتهای خداوند ..رو بیشتر دریافت کنی..باید بیشتر تسلیم “خداوند باشی…
باید بیشتر ازش هدایت بخای…
مثل آبشارهای دنیا که پر از آب و نعمت و فراوانیها هستند…..و توی صخره های بزرگ خودشونو میندازن پایین…..بخاطر ترس از خداوند..که در قرآن همین کلمه نوشته شده…
تو”نرگس!!!!! هم فقط از خداوند بترس و تسلیم در برابر هدایتهاش؟شو…
و اونجا میبینی که چقدر پیشرفت کرده ایی…
انشالله که بتونیم تو این مسیر هر لحظه بهترین خودمون..باشیم…و همیشه مانند ابشارها توی صخره های بلند…..تسلیم خداوند باشیم…
و بگیم خدایا خودت بزرگی…
ما خودمونو بخودت سپردیم..و بخاطر تو…هر کاری که در راستای تو باشه انجام میدییم…
و در بیشتر مواقع..میبینی آبشارهایی که از دل کوه توی صخره ها پایین میان..طرفدارهای خیلی بزرگی داره…
بیشتر افراد پولهای؟” گزافی میدن که این ابشارها رو از نزدیک ببینن….اینا درس و عبرتیه برای ماها!!!!
تا یادمون باشه و انشالله یادمون بمونه!!!!
که هر چقدر تسلیم خداوند باشیم به همون اندازه…بهترینها شامل حالمون میشه و مورد محبت اطرافیانمون و جهانمون قرار میگیرییم..
مثل این سه عزیز..که آرزوی سلامتی براشون میکنم..اونا خودشونو شناختن و قدم برداشتن و ادامه دادن..
و امروز بهترینها شامل حالشون شده….
و حتی شما استاد عزیزم ..و استاد شایسته عزیز!!!!شما بسیار بینظیر هستین.!!!!.و از اینجا به قلب تسلیمتون بوسه ایی میکنم…از اینکه این مسیر رو بازم برامون بهبود دادین تا بهترین خودمون بشیم..
منم هر روز برای کارای دستکشهام سعی کردم همین مدل رفتار رو توی تمام لحظاتم بیارم…
تا بتونم اول…بخودم خدمت کنم و خوب زندگی کنم…..
و هم برای گسترش؟جهانم….
در ادامه….
در پناه خداوند باشید..به امید قدمهای جدید شرایط جدید برای بال پرواز دیگه!!!!
بسمت……بهترینها…..
الحمدالله رب العالمین…
بنام خداوند بخشنده مهربان..
بنام خداوندی که همه چیز خودشه….
خداوندی که هر روز میگذره بیشتر دارم به درک بزرگ شدنش در قلبم و درونم پی میبرم.
سلام و درود به هدایت الله..
هدایت اللهی که شده جزو ثانیهای زندگیمون.
این فایل الان من چند روزه یه شوق و ذوقی نصیبم شده که بیام رندوم بدون هیچ نوشته ایی جلو برم..
چقدر این فایل زیبا بود..چقدر صحبت این دوستان زیبا و دلنشین بود..
چیزی که همیشه تو ته ته اعماق درونم از بچگی برای خودم تصویر سازیش میکردم..
خوابهای بچگیم و کارهایی کا انجام میدادم الان تو این فایلها داره برام تیک میخوره..
واقعا بعضی وقتا میگم خدایا اگه تو هدایتم نمیکردی من باید چکار میکردم تو این شرایط زندگیم…
ما هممون تو زندگیمون مخصوصا ما دهه شصتیها…خیلی چکمونو خوردیم.محکم!
وقتی اهرم رنج برای خودم میسازم..انگار آلیسم که وارد سرزمین عجائب شدم..
و این سرزمین عجائب نیست..این سرزمین سرزمین که ما به زندگی اصلیمون برگشتیم..سرزمینی که همیشه بوده..و این گذر زمان بوده تا ما بیشتر اشرف مخلوقات بودنمو درک کنیم..
سرزمینی که خداوند همیشه از اون ته تها بهم میگفت برگرد..تو برای اینجایی که هستی..نیستی حرکت کن..
و من نتیجه حرکتم این شد که بیام امروز شاهد چنین صحبتها و حرفهایی بشم..
که با نوشتها تو دفتر آسمانیم.که مارک اسمان هست…گل بوته های زیبا را با خودکار ابی رنگ و قرمز رنگ به تصویر در جلوی کلام الله بکشم..
ای کاش میشد صحنه گلهای زیباییم را جلوی کلمات استاد گرانقدرم به تصویر بنویسم..
استادم صحبتهای ما بچه ها رو کنار همدیگه بزاری…احساس کردم همه ما تضادهای زندگیمون به یه نحو هست…و فقط یکم و زیاده…
برای منم به روشی دیگر بود…
چیزی که از جامعه خانواده..حز ناله سر به هوا دادن.و تمسخر کردن..و کوچک کردن دیگران..و تنشهای رابطه ایی وووووو..ووهایی که هر روز هر روز مثل باتلاق.به زیر کشونده شده بودیم..
و این تضادها باعث شد تا بیشتر به انسان بودن خودمون برسیم..انسانیتی که جز روح الهی نیست..روحی که فقط شادی ها و خوشیها را طالب هست..
و هر چیزی که دایره خوشیها و لذتها دور باشد حز سرافکندگی و نگرانی و آشوبها چیزی نیست..
و لطف پروردگار..چراغ روشنایی خوشبختی و سعتدتمندی دنیا و آخرت در دستم گذاشت تا امروز بدونم من قدرت همه چیز رو دارم..
من به لطف خدادند هدایت شدم به رشته ایی که میدونستم آینده خیلی میتونم بجاهای خوب برسم..
و ادامه دادم..یادمه معلمم بهم گفت..اگه تو این کلاس 30خورده ایی نفر..خانم علی پور شما بجایی نمیرسید..من خیلی شیطون بودم اصلا علاقه ایی حقیقتا نداشتم..
گفتم باشه من بهتون نشون میدم.من سال اول دانشگاه دولتی همین رشته قبول شدم..جالب اینکه یکی از افرادی که اونم معلم بود با هم در یه حیطه تدریس میکردن..با من لیسانس هم کلاسی شد…من جاهایی بود با هم کار میکردیم مدام بهم میگفت و میخندیدیم..
من هر جور که دوستداشتم..هر دانشگاهی که دوستداشتم به لطف خداوند و الهامت کمکم کرد به چیز مورد علاقه ام برسم..
که یه روز بهم الهام کرد..گفت شور شوقی که داشتی چکاری براش میکردی گفتم اینکار گفت خوب .. با همین روند ادانه بده منم گفتم چشم.
و این داشتان ادامه داشت..چند تا از دوستان تو کار عملی که مربوط به رشته ام بودن خیلی قوی عمل میکردن..ولی من همیشه هیچ وقت این درسو پیش نمیرفتم..بخاطر چند صدومم مشروط شدم ولی یکی از استادا بهم کمک کرد..
و ابن داستانها گذشت که خیلی طولانی میشه!
و بازم یه خواسته در درونم ایجاد شد..
گفتم یه زمان میرسه بدون اینکه من این اموزشی که دوستدارم به روش تدریس مجازی پیش میاد..و این پندمیک دقیقا اوج طلایی زندگیم بود…
و من تو یه حیطه دیگه کار کردم و دیدم منم دارم تو اینکار فرسایش میرم..
اینکار رو موقتی و وقت تلف کن میدیدم ولی حرفه خیلی قوی اییی پیدا کرده بودم..
و دیدم مشتریام اصلا بدرد نمیخورن…
و یه خواسته قوی تری داشتم..همیشه میگفتم برام پیش میاد..تا اینکه یه تضاد بزرگی تو روابط برام پیش اوند واقعا اینقدر شدید بود استخونام به لرزه میفتاد..
گفتم این داد میزنه من باید یکار انجام بدم..بازم لطف الهیی فردی رو وارد زندگیم کرد..تا درسهایی بهم بده تا من خودم و خداوند رو پیدا کنم…
و امروز شاهد چنین صحنهایی شدم..
روابطم با خودم و اطرافم و خداوند زمین تا اسمون تغییر کرد..
همون خاسته ایی که تو زشته خودم بود و من مشروط شدم الان به کمال اعتماد بنفس بالا انجامش میدم و شروع کردم تمرکزی خداوند شب بهم الهام کرد بجنب برو جلو..یه خانم قد بلند که همیشه میاد باهام صحبت میکنه..
بهم گفت همین مطالبو برو حلو…
و من هنوز دارم همون کلاسی که دوستداشتم تو حوزه کاریم ادامه میدم..
الان برمیگردم به قبل خودم میگم خدایا من بخاطر این درس مشروط شدم من چه فکری میکردم..
بهش فکر میکنم ..فقط بخاطر ترسها…و کمبود اعتناد بنفس و عزت نفس بود…که زندگیمو نزدیک به 15سال آبش کرد..
ولی بخودم برمیگردم میگم همون دورانم نیاز بود که الان بیشتر قدر این انوزه ها و راها رو بدونم و ازش به نحو احسن انجام بدم..
و من الان بسیار توانمتد تو نحوه ارتباطم با افراد.کلا تو زمینه روابط.
تو زمینه شغلیم پیشرفت کردم و فورا هدایت شدم به مسیر بالاتر.چون خیلیم توانمندم تو این غالب…و اللن دارم انوزش میبینم و ناگفته نمونه چه درهایی بزام باز شد..که بازم طولانی میشه…اللله اکبر..
الان بسیار توانمتد و دارم قانون کارم را برای خودم اصولسازی میکنم..
و صحبتهای استاد شده مثل یه ضبطی که شب و روز برام تکرار میکنه.هدایت پروردگار مثل بارش باران رو سرم میریزه..
انشالله به لطف خودش به زودی وارد عملی شدن برسم..و من باور دارم خداوند بهم کمک میکنه و من خیلی بدیهی و اسان زندگیم زیرو رو میشه..
عتدله عزیز و شکیبا جان و علی عزیز..تمام ما راهمون مثل هم بوده و حتی استاد عزیز..این تضادها باعث شد که امروز جمع بزرگ الهی رو داسته باشیم…و از نعمتهای بیکران الهی استفاده خوب رو ببریم..
علی عزیز ..منم چند روزیه مثل بچه کوچیکی که راه میره و هیچی نمیدونه.قدم بر میداره منم دارم پیش میرم اصلا نمیدونم که میخاد چی بشه…
ولی دیروز از خداوند گفتم خدایا! من ازت فلان چی رو میخام باهام حرف بزن..نمیدونم چجوریه میخام برام واض بشه..
هدایت شدم به اشپزخانه میخاستم یچیزی رو بردترم..خودم با خودم اصلا هیچ برنامه ایی نداشتم..
با خودم گفتم خدایا میدونم اینکار میشود..زبانم با این حرف چرخید..گفتم خدایا خیلی راحت بهم گفتیا!خیلی حاها بود که زود الهامت پروردگار رو واضح درک کردم..
و در نهایت من سپاسگزار این خداوندم و مخصوصا صحبت علی زیرو روم کرد..تا بیشتر و قوی تر باشم..و قبل از اینکه جهان برام تضاد درست کنه.خودم برای خودم تضاد بسازم..و ادامه بدم انشاالله لطف الهی همیشه پا برجاست.
به امید نتایجهای بهتر و سپاسگزارانه تر…و لطف الهی بدرقه زندگیمون!
سلام محسن عزیز!!
انشالله همیشه توحیدی باشی و توحیدی بمونی…
انشالله که بتونی از پس این چالش زندگیت بر بیای و بهترین خودت باشی..
واقعا اگه حرکت نکنیم و هر روز بفکر بهبودهای دائمی نباشیم…
هیچ وقت…موفق نخواهیم شد..
یه زندگی خوب و لذت بخش اینه هر روز بهترینهای خودت باشی..
مخصوصا عمل به هدایتهایت در مسیر تکاملی خاستهات…
اتفاقا امروز صبح مادرم صدام زد…
دقیقا مثل”صبحث شما با اون اون دوستتون که در سوئیس بود ..که باعث شد قدمهایی برای زبان آلمانی برداریید…
مادرم منو صدا زد..گفت دیشب دم دمای صبح یه خواب برات دیدم..
.
چقدر درست و واضح….خداوند این نشانه رو به مادرم داده بود تا بهم بگه!
که باید تکامل این خاسته ات کامل بشه…
تو این مسیر برات انجام شده…و تو به این خاسته میرسی…ولی باید عجله نکنی…
این عین واقعیت..مادرم گفت خواب عجیب غریبی بود…
خودمم تعجب کردم….
…
محسن جان.میخام بگم!!!!
استاد!.بهمین خاطر.مدام میگه باید “همیشه استمرار داشته باشید..و بهبود دائمی رو ادامه تا زندهدایید .ادامه بدیید ..برای همینه!..
منم امروز بعد از این الهام واضح…گفتم خدایا من سوار قایق نور هدایت ،”تو هستم.
پاروهامو انداختم تو آب” و اونو آب بُرد..
و میزارم تو منو هدایت و حمایت کنی…
من تسلیم توام….خداوند امروز منو بیاد آبشارهای بزرگ انداخت..که خودشونو از یه پرتگاه بزرگ به پایین سرازیر میکنن..
که این خوف ” خداوند،؛ توسط آبشارها …رو برام” یاداور کرد…که وقتی تسلیم شد..خودشو سرازیر کرد..
منم سعی کردم طبق گفتهای استاد….خاسته هامو تا 100 درصد برسونم و این مسیر رو تا تکاملش تموم نشده ناتمام نزاریم ..و بعداش همیشه در مسیر بهبودها باشم..
در ادامه….
برای شما هم ارزوی موفقعیت میکنم..
انشالله به خاسته هات در زمان مناسبش،” باهاش هماهنگ بشی….این خیلی مهمه!!!!
دلیل ناسپاس شدن ما انسانها..
بخاطر همین ورژنه..
که افراد خیلی کم میتونن تابع این مسیر باشند..
بهمین خاطر بیشترا تو در دیوارن….
سلام و خوش آمدگویی میکنم خانم علوی….به مسیر تکاملی و هدایت خداوند!!!!…
داستانتون پر از چالش و پر از گفتهای زجر آور بود..
میدونی منو به چه نتیجه ایی رسوند!؟…
که هیچ وقت از این مسیر شونه”خالی نکنم..
چون عذابش مثل دوزخه برام..
دقیقا یه لحظه داستانتونو که خوندم…این آلارام رو بهم داد..
مهم نیست !!!
تو چه شرایطی هستی…مهم اینه که از لحظات زندگی و داشتهات “سپاسگزار خداوند باشی…
و ظرفت بزرگ بشه برای قدمهای جدید…
خیلی خیلی گفتهاتون منو برانگیخته کرد..
که چقدر قانون جهان درست عمل میکنه…
بهمین خاطر..زندگی بیشتر مردم..شبیه یو یو هست…
مهم نیست شکل زندگیت چجور باشه!
مهم اینه!!!تو چجور میتونی اون شرایط؟رو هر بار بهبود بدی..
دوست عزیزم..من توی” شرایط شما نبودم…ولی میدونم وقتی به یه جایگاه ارزشمندی میرسی.وقتی اون شریط خراب بشه..تصورش مثل جهنم میمونه…
که نه راه پیش داری..نه راه پس…
دوست عزیزم..همه ماها طعم این موقعیتها رو چشیدم…
حالا هر کسی به یه طریقی..
ولی چون “اول مسیر هستی…
باید خیلی مواظب” نفست باشی..
و باید تکاملتو بگذرونی…
دقیقا راز موفقعیت.توی هر جنبه ایی!..که منم تو مسیرشم!!!!…باید با خشتهای درست ساخته بشه…
اگه بخای بیفتی تو دام نفست…بازم همون نتایج رو میگیری..
منم خودم طبق هدایت خداوند دوره های استاد رو خریدم..
توی سایت که هستین!بریید نگاه کنید!میبینید” بیش از 500 خورده ایی فایلهای دانلودی….و هزاران ها کامنت وجود داره..
پس از همین فایلهای دانلودی شروع کنید.
و گوش بفرمای نشانه های خداوند باشید…
همه ماها ..همین مسیر رو رفتیم..و باید برای نتایج خوب در زندگیت……باید از درون تعقییر کنی…
تا درونت تعقییر نکنه..
نتایجی توی زندگی واقعیت نمیاد..
نتایجت مثل همین نتایجی که نوشته اید میشه….
پس عجله نکن…از فایلهای دانلودی شروع کن.متاهد باش…که وارد مسیرها و بهبودهای دائمی بهتر بشی.
سلام و درودی دوباره به دوست عزیزم…
سپاسگزار خداوندم که دستی از دستان خداوند شدیین..برای گسترش خودتون و شهرتون…
این لطف بیکران خداوند هست که شامل افرادی میشه…که تو این مسیر دارن قدم برمیدارن…
اصغر جان..کامنتتون پر از توحید و ایمان و احساس خوبه
واقعا شجاعتتون و کلامتون…رو تحسین میکنم…
منم اینروزا الان نزدیک به یکسال 8 ماه هست..فقط دارم تمرکزی در مسیر بیزنسم پیش میرم..
برای من ساخت طراحی و دوخت دستکش زنانه هست.
دستکشی که من نمونشو نه توی سایتای ایرانی دیدم و نه سایتهای خارجی…
بسیار پوشش دهی خوب و عالی داره…
و بسیار برای مجالس زیبا هستند..
چون بصورت کاربردیه همجا میشه پوشید..
یه جعبه پارچه ایی داره…
بعد روی جعبه این دستکش لوگوی اسم نرگس با سایزش با دست گلدوزی شده..
یچیز خیلی ساده و آسان…ولی از یه ذهنیت هوشمند…
که من میگم…همون هدابت خداوند…
روز گذشته با هوش مصنوعی ..که قدمهای خداوند بود..تونستم دستکشامو توی ورژنهای بزرگتری ارائه بدم…
و تمامی این قدمها ..از ساخت دستکش گرفته..
تا کارای عکسبرداری و تدوین تصویربرداریهام..
همه لطف خداوندی بود که توی این یکسال هشت ماه ..دارم قدمهای تکاملیشو پیش میبرم…
خیلی خوشحالم…همه ماها…دارییم تو این مسیر لذت میبرییم..
بجز لذت اون آرامش و اون آزادی زمانی …که فقط لذت هست..
من قبلنا فقط به اجبار داشتم کار میکردم..اصلا چالش تو کارم نبود…
اصلا حالم خوب نبود فقط داشتم با مشتریا “وَر میفتتادم…همیشه درگیر پول دادن و یا ندادن بودم..
همیشه ارائه کارام با مشتریا نمیخوند…
مشتریای بد تو تورم میخوردم…
و خیلی مشکلات دیگه…
ولی امروز که دارم بعد از دیگه 15 سال .من از سال 95 شروع کردم..سالهای قبلشم داشتم توی این حیطه درس میخوندم..
اون سالها کجا….و این یکسال خورده ایی کجا!!زمین تا آسمون متفاوته..
و همه رو لطف خدا میبینم..
خداوند دویتداره دستکشهای من وارد پروژه های عالی و عروش عالی بشه…
فقط اون میگه من عمل میکنم.
اصغر جان!!!
نمیدونم!ولی میدونم..تو هم تو این مسیری این صحبت من خیلی برات آشنا و درست هست…
که ما هیچی از مسیر بعدی نمیدونم..فقط روی جریان خداوندیم..اون مسیرها رو میدونه و ما تحت هدایت کاملش هستیم…
من یوقتایی فکر میکنم ..این مسیر دیگه مسیر درستشه..بعداش میبینم.خدا میگه!برو قدم بعدی…
اتفاقا !!یه روز خواهرم بهم گفت!نرگس..چرا یچیزی بهت میگم..احساس میکنم میترسی!،؟
چرا فلان کار رو برای دستکشات انجام نمیدی!؟
چرا فلان کار نمیکنی!؟
نمیدونه من راهنماییم خداست..هر چی اون بگه من انجام میدم…
میگه احساس میکنم از یچیزی مقاومت و ترس داری….
واقعا …
دقیقا من از مسیری که بهم الهام نمیشه…ترس دارم..چون من بسیار ناتوانم..
که یه روز بهش گفتم..عزیزم تو مسیر خودتو برو منم مسیر خودم..
اگه شما اون مسیر برات جواب داد برای منم جواب میده..
دقیقا میبینم خودشم تو اون مسیر هنوز لنگه…
و میخاد راه های دیگه بره…
و دقیقا زوراشو میبینم.
ولی سعی کردم کاری بهیچکسی نداشته باشم…
چون من تمام وجودم از خداست!تنها یارو حمایتگرم خداست..
من فقط خاستمو بهش میگم…..نشانهها میاد پیش میرم..تجربه میگیرم…و میرم جلو..
اصلا بسنده نمیکنم..به چیزیکه جامعه قبولش دارن…
من فقط امیدم هدایت الهی هست…
اصغر جان..خداوند یه ایده چند روز پیش در آینده بهم داد..که همین دستکشها رو در آینده میتونم…بصورت فریلنسری کنم..
همون بصورت سیستمی طراحی لباس و اینجور چیزا.. انجام میدن…
یچیزی بگم!!!من یه شب خوابشم بهم الهام شد…
و در جواب فرشتگان که منتظر حضور من توی اون قسمتی که من توی خواب دیدم. بودن..
بهم گفت میخای چکاره شی…
گفتم میخام طراحی پارچه هنون فریلنسر بشم..
من ایده ایی از این رشته مورد علاقه ام ددرم..میتونم از طبیعت توی نقش طراحیام..که اونم میتونه دستکش باشه استفاده کنم..
من دارم وارد این مراحل بشم..
ولی چون مسیر تکاملیش هستم.فعلا پیش میرم…
اصغر جان..این مسیرم به شما تبریک میگم…
فعلا!خدا نگهدارتون.
سلام و درود به سعیده عزیز…
دختر گل کاشتی با راز و نیاز کردنت با خداوند…
سعیده جان یه آیه ایی هست…
که من توی قرآن خودمش..بحث تسلیم بودن و خوف داشتن…که آبها خودشون از بلندی اون صخره ها به پایین میندازن…
توی نوشتهام اینروزا قیدش؟میکنم..
میگم نرگس…دیدی چقدر دیدن آبشارهای بزرگ طرفدارها رو داره…
دلیلش همینه..هر چقدر میخای بزرگتر بشی …باید تسلیمتر بشی..
سعیده جان منم میخام امروزمو با تسلیم بودن آغاز کنم…
و بازم بهتر و با سرسپردگی بیشتر…
سعیده جان..دیروز مادرم…که ما جنوبیا میگیم.(دِی).مو میگووم دِییی)هر چقدر محکمتر باشه..ییی” آخر بیشتر میشه..
یکم بخندییم…
گفت نرگس دیشب برات یه خواب عجیب غریب دیدم…
خواب دیدم راجع به الهاممم راجع به مسئله ازدواجم …
الان هشت ساله… طبق یسری شرایط یه شخص وارد زندگیم شد..
و اونروز بخاطر وجود خودم این شخص تو زندگیم رفت..
و از اونجایی که خداوند میخاست اینکار انجام بشه…
منو وارد این مسیر ..کرد…
و دقیقا ورودم به این سایت…
و خوابهایی که از طرف اشخاص دیگه بهم گفته میشد..
از درون یکی بهم میگفت تو با این شخص ازدواج میکنی…
و دقیقا سعیده..تصویری از ایشون.که خودشم روحش خبر نداره…
خداوند در زمانش از یه طریق خیلی ساده وارد گالری گوشیم کرد..
و دقیقا اون عکس!!!که من در بچگی خوابشو دیده بودم…
وارد گوشیم شد….
و بعد از ورودم به این سایت…خداوند الهاماتشو برام رسوند..که نرگس!این همسر توئه..از طرف من اینکار انجام شده..
و اون فرشته تو خواب بهم تبریک گفت…
و بهم گفت هنوز تو مدار همدیگه نیستید..
الله اکبر…
و تا اینکه الان این چهارسالی که توی این وادی خداوند هستم..
مدام نشانهاش روی سرم سرازیر میشه..
اتفاقا خیلی شبیه هم هستیم..
یه روز صبح..
خداوند یه تکه ایی از زندگیمو در آینده”اونم با رضایت عمیق خودم با ایشون رو بهم نشون داد..
الله اکبر…
و بازم نشانها همینجور مثل بمب ریخته میشه..
تا خواب مادرم در شب گذشته…مادرم گفت چه خوابی!خودشم تعجب کرده بود…
ولی برای من تعجب نیست..چون من در مسیر درستم!
خواب دیده بود من گفتم بیا همراه من برییم خونه نامزدم..برییم نامزدمو ببنیم..
گفت به محض ورود ما …
همه افراد جمع بودن…
ولی اینفرد که خداوند بهم الهام کرده..اصلا با ما گفتگو نکرد..یجوری ما رو تحویل نگرفتن…و حتی خانواده.شون..
و همینجور بهت میگفتم نرگس…چرا اینا …با ما حرفی نزدن..چرا میخای با این شخص ازدواج کنی…
و همینجور این تحویل نگرفتنشونو به ما ابراز میکردن…همینجور داشتم میگفتم بیا برییم…
..
مادرم میگفت..ساختمانی که رفته بودیمم نیمه کاره بود..
من از این خواب….دقیقا برداشتی که کردم این بود..
که هنوز ما هماهنگی کامل ازدواج رو با همدیگه ندارییم..
و من باید بزارم طبق زمان خودش انجام بشه…
و من باید بزارم هدایت بشم..
که یه روز خداوند بهم گفت..از طرف من اینکار انجام شده..
و دلیل اون شلوغی خانواده ..منتظر بودن من توی جمعشون هست..
ولی ما هنوز هماهنگی کامل رو ندارییم…
و سعیده جان…میخام بگم…این نوشته شما…دقیقا جواب خواب من بود..
🟣هرجا به خدا و قدرت خدا فکر کردم،به راحتی و به طرز معجزه آسا و فراتر از رویاهام در بهترین زمان به خواسته هام رسیدم.
🟣هرجا درگیر چگونگی رسیدن به خواسته هام شدم و روی توانایی های خودم حساب کردم،با مخ خوردم زمین و مونتوم مثبت رو از دست دادم.
یه روز بهم گفت..از طرف من این ازدواج انجام شده…
ولی باید تو زمان خودش اتفاق بیفته پس عجله نکن…
منم سپردمش بخودش…
چون مهم…زمان دقیق الهی هست.
نه زمانی که خودم بخام کارا رو انجام بدم..اونم با عجله و زود رسیدن..
چون عواقبشو میتونم توی زندگی اطرافیانم ببینم..که فقط دارن تحمل میکنن..
منم سعیده جان.و دوستانم ..نه فقط تو این موضوع بلکه توی هر موضوعی سعی کنیم تسلیمش باشیم..
و اون قایقی که با لطف خداوند ساخته اییم نیاز به پارو نداره…
پارو اون قایق خداست…
دارم سعی میکنم و هر روز از خودش هدایت میخام که بهترینش باشم..
سعیده جان انشالله به وقتش بهت پیام میدم…خوابی که از بچگی بهم الهام شد…یه گوشه هایش انجام شده..و من دارم بسمتش هدایت میشم…و بگم!!نمیدونم کی چه زمانی…
یه شب بهم الهام کرد..که یه روز با همدیگه به فلان طریق با فلان موضوعات صحبت میکنید…
دقیق داره منو آماده اونروز میکنه..
سعیده جان…به هر کسی بگم..حتما تعجب میکنه..ولی برای من اینجور نیست…
که یه روز اتفاقی خواهرم بهم گفت…بعد از این شخص…دیگه کسی رو تو زندگیت نداشتی..
دیدی خوب دغدغه خانواده ها ازدواج هست!
و الان چهار ساله که من اینجا هستم…شده افرادی گفتن…ولی یه روز خدا بهم گفت…نرگس اونا برای تو خوب نیستن…
اینچیزی که من میگم…تو مسیرشی خوبه..پس ادامه بده..تا زمانش برسه….
و اون شخص بدون اینکه من بخام خانواده مو قانع کنم..خودش رفته بود..
با وجود اینکه میخاستن بیان منو ببینن…
کار خدا رو ببین.من چهار ساله هیچ موردی نداشتم..
چقدر خدا هوامو داره..
چون به محض اینکه یه شخص میاد…بهم میگن زود تصمیم بگیر و عجله ها شروع میشه…
و خداوند شرایط؟منو میبینه..و لطف خودش داره تمام کارها رو انجام میده تا من بتونم تمرکز خوبی روی خاستهام داشته باشم..
دَمش گرم…که همه چیز خودشه…
من هیچ وقت سعیده جان اینو توی این محیط؟بازگو نکرده بودم..اینم سرانجام زندگی من توی این 37 سال از زندگیم…
….در نهایت..
دوستتدارم بابت دل نوشتهای توحیدیات..بخداوند بزرگ میسپارمت…
راسی دستکشهامم بسمت هوش مصنوعی رفته جلو ….نمیدونم میخاد چی بشه..اینم وارد مسیرهای عالی شده….خداوند را سپاسگزارم.
سلام آقای ابراهیمی عزیز..
دارییم میرییم برای یکماه زیبای دیگه….اونم بازم با نور الهی که خودمون دارییم با باورهامون توی درونمون گسترشش میدییم…
ممنونم بابت لطف بیکرانت که اینقدر زیبا نوشته ایی
واقعا !از صمیم قلبم از شما سپاسگزاری میکنم..
آقای ابراهیمی عزیز…راجع به صابونهای نوه خوشکلت گفتی !یادم از صابونی اوگد که مادرم توی دوران کودکیم در سال 60 خرید….
هنوز”بوش توی مشاممه..
چقدر اون لحظه کودکیمو حس کردم..
منم دوستدارم یکی از اون صابونای خوشکل نوه.تونو داشته باشم…
خدایا شکرت بابت دوستان بهشتیم..
آقای ابراهیمی عزیز….نمیدونم چجور جواب اینهمه محبتتو بدم..ساعت 505 صبح تا 6…خوابم نمیبرد..اول هفته هم هست…حسم بهم گفت..سایت رو باز کن…
نور روی اسمتون روشن شد…
واقعا از صمیم قلبم از شما سپاسگزارم..
همین الان یه پرنده بلبل صداش روی درخت کنار بغل اتاقم داره تایید میکنه..
یادمه اون اوایلی که تازه وارد سایت شده بودم..
هر روز بلا استثنا این پرنده منو از رختخوابم بلند میکرد..
ناگفته نمونه..بغل دست خونمون کوه هست…
کوه زاگرس ولی از رشته کوهاش هست..
بهار که میشه…منطقه جنوبم که خودت میدونی…..یه حال هوای دیگه ایی داره..
من چه هدایتهایی توی بلندی این کوه شدم…
چه درهایی بروم باز شد…من به واقعیت بهشت رو دیدم…نمیتونم اینهمه حس خوب رو چجور برات بنویسم..
چه شبها چه روزهایی که در پی یافتن حقیقت زندگی با درکم از صحبتهای استاد عزیز….
چه الهاماتی دریافت کردم..من از کودکی همین شخصیتو داشتم..
ولی توی سن 33 سالگی پیدا کردم…
هم اکنونم خیلی خوشحالم..این 4 سال..به اندازه صدسال “در همه جنبه های زندگی رشد کردم…
توی رابطه…که شبانه روز شیطان امانم را بریده بود..و نه راه پس داشتم…و نه راه پیش….چقدر تونستم بر ترسهام غلبه کنم..
اینقدر تحول تو زندگیم پیش اومده که میتونم ساعتها برات حرف بزنم..
آقای ابراهیمی عزیز…صداقتتون از لب کلامتون مشخصه…واقعا از صمیم قلبم ازت ممنونم….
خیلی ممنونم….
یه شب…خواب دیدم…اون اوایل….
بهشت برام نمایان شد…دقیقا روی صفحه قرآنم..شکل یه پرنده زیبا روی شاخه های بهشت داره آواز میخونه…
دقیقا همون تصویر قرآنیمو توی بهشت دیدم…کل پرنده و درختان سرسبز بودن..
اصلا سرسبزیش با دنیای امروز زمین تا آسمون متفاوت بود…
یع سبز روشن و براق و زیبا…
و یه شب دیگه تو همین حوالیها…
دو شخص که دقیقا همرنگ این جامعه هستند..رو بهم نشون داد..
خودمم توی همون جهنم بودم…همون دوزخ….
فقط یجایی”تاریک و پر از گودال بود…
و من سرگردان فقط داشتم آدمهای اطرافمو میدیدم..
دیدم اون شخص مذهبی…به من گفت!
چون اتفاقا چند شب قبلش هدایت شدم به یه مکان اون شخص منو شناخت ..با من سلام کرد..دقیقا همون شکل با همون شرایط…
به من گفت…سبزی میخام..
(این شخص چادری و بسیار محجبه)
و یه شخص دیگه از اطرافیانم..دقیقا برخلاف این تیپ و شخصیت…
و از اونطرف بوم افتاده..اونا رفتن توی قهقرای اون مکان..
دیگه خودم تنها شدم..
ولی اونا توی سرگردانی خودشون پخش شدن..
من خودم تنهای تنها شدم…
و هدایت شدم روی چاهی عمیق…
انگار چشمانم روش دوربین فوکس بود…نگاهی به چاه انداختم…
دیدم…..اینقدر عمیقه که با چشم دیده نمیشه..
سر تا سر اون برهوت پر از چالها بود…
یه لحظه خداوند بهم گفت..نرگس…
تو راه میانه رو برو..نه این مسیر مذهبی….که چیزی بنام شادی و سرسبزی ندارن..
با نشانه ها بهم گفت.
نه اونراه که برخلاف این عقیده هستند..و دارن خودشونو نابود میکنن.
که امروزه دسته هاش هر روز داره بزرگ میشه…
بهم گفت راه خودتو برو…
و اون لحظه خداوند منو وارد بهشت کرد…
من بهشت رو بصورت صحنه واضح نمیدیدم..
چون برام قابلیت نداشت..
فقط حسش میکردم که دارم روی بهشت پرواز میکنم..
وای !!!
چقدر حسش لطافت داشت..
من خواب نبودم بیدار بودم.
صدای آبشار میومد..
صدای اب میومد..
صدای بوی سرسبزی گیاهان و باد خنک میومد..
صدای پرندگان اینقدر آمیخته این زیباییها شده بود..
که وجودم شده بود از لرز و نور الهی…
واقعا هر چقدر از زیباییهاش بگم…آقای ابراهیمی کوتاهی کردم…
من از بچگی..تمام هدایتهایی که شدم امروز تو زندگیم برام نمایان شده…
من از بچگی..خداوند همسرمو بهم نشون داد…
سال 97 وارد زندگیم شد…
دقیقا یسری اتفاقات افتاد…
و این ازدواج بجایی ختم نشد..
من همیشه در پی کارآفرین شدن بودم..
اصلا تو خط ازدواج نبودم..
دوستداشتم ازدواج کنم.ولی میگفتم من باید آمادگی کامل رو داشته باشم..
خداوند اون خواب کودکیم.تو سن 6 ساله..اگه اشتباه نکنم..سال 97 بهم داد..
پسر خیلی خوبیه..توی کارش بسیار موفقه…
و همین ورود این شخص..و یسری اتفاقات..
باعث شد من بیام توی این سرزمین وادی…
الان نزدیک به هشت ساله این موضوع میگذره..
خداوند هر روز نشده..که الهامی نرسونده باشه..راجع به این موضوع..
اوایل خوابی دیدم..که اون خواب…تایید این ازدواج رو بر قلبم زد..
یچیزایی غیبی بدون اینکه..کسی متوجه بشه..حتی خودش…به من رسیده…
اصلا توی دنیای اطرافیانم.اگه بهش بگم!!!
میگن!!!مگه میشه…
ولی برای من شده…
خداوند یه روز بهم گفت…یه غلبه بر ترس…
در قبرستان داشتم…
یادمه خیلی میترسیدم..
بهم گفت!
مگه نمیخای توی تمام زندگیت موفق بشی..
گفتم آره…
بهم گفت اگه حرکت نکنی همین الان..خبری از موفقعیتتت نیست..
مدام بهم میگفت…
میدونم..آقای ابراهیمی…بحث تمام جنبه های زندگی هست…حتی همین همسر…
اگه بهترینها هم از نظر خودش؟باشه
یا هر شغل دلخواه من..
یا هر چیزی دیگه…
میدونم.اگه روی خودم و قوانین الهی کار نکنم….
اون خاسته ها برای من جهنم میشه…
جهنم…..
چون من دارم برخلاف قانون عمل میکنم.و دارم زندگیمو در همه مراحل ….با فرکانسام خلق میکنم..
یه شب همون شخص با فرکانس ناجورم خدا بهم نشون داد..
که اون شخصی که همسر منه…
داشت بهم زور میگفت..
واقعا یه تکه از جهنم بود..
اونجا هدایت رو درک کردم..که هیچ وقت بها به چیزی ندم.
ممنونم..ببخشید پیامم زیاد شد…
میخام بهت بگم!!!آخه نوشتهات بسیار زیبا هستند..
و انشالله این هفته…یه هفته پر برکت برای تمامی بچه های سایت باشه..
من خیلی خوشحالم در مسیر رشد و تلاش بی وقفه هستم..
دقیقا با اوندن این فایل این انگیزه اومد یه دفتر خوشکل با بهترین مارک..که من همیشه دفتر آسمان میخرم..با بهترین خودکارها…
شروع کردم به نوشتن….
واقعا چقدر انرژیش توی زندگیم قوی شده…
چقدر درها بروم باز شده…
که همه رو لطف خدای مهربون میبینم…
فعلا آقای ابراهیمی ببخش؟نوشتهام زیاد شد..
ولی میخام بهت بگم! اینقدر این مسیر لذتبخشه..
بهمون خدای بزرگمون…
یوقتایی دوستدارم برم یجایی…
وقتی بهش فکر میکنم..
خوب من برم اونجا چکار کنم..
میگم هیجا مثل خانواده توحیدییم نمیشه..
اینقدر لذت اینجا برام گواه و روشنه..مخصوصا انرژی اینروزا..
میگم ترگس..هیج جا مثل اینجا دنج نیست..
حوریکه دیگه شارژ گوشیم کم بشه..بزارم کنار..
پیاده روی هر روز عصرم..فقط به بهانه گفتگو و الهامات خداونده…
بدجور دیوانه و سرگشته شدم…
.انشالله شما هم مثل من باشی..
دوستتدارم..دوست هم بهشتیم…
دوستیکه…وحودمون از یه خداست..و فرقی نمیکنه جنس مخالف باشی…غریبه باشی یا از خود…
به امید دیدار….
نرگس………
سلام و درودی دوباره به صبح روشنی بخش ”
زیبای طبیعت “بکر کوه تل قلعه…
میخام بازم برات بنویسم..دوستداری !؟پس گوش کن!
ناگفته نمونه…نوشتتت پر از درک حضورت کنارم بود…خیلی خیلی خیلی خیلی متشکرم..
اینروزا منو خدا خیلی بهم نزدیک شدییم..
وقتی داشتم کامتتتو میخوندم..بدنم به لرزه افتاده بود.
پلک چشمانم داشت تاایید میکرد..
نمیدونم چجور سپاسگزار خداوند باشم…
که هدایتم کرد تا حضورشو توی تمام ثانیهای زندگیم حسش کنم….
اصغر جان!!!!من همیشه با خودم میگفتم قبل از این اگاهیها همیشه توی درونم بود…
میگفتم ما هیچ تفاوتی با جنس مخالف ندارییم حتی غریبها..
همه ماها یکی هستیم..
اون نگاه های مذهبی خیلی آدمها رو از خودشون دور کرده بود..
خوب بگذرییم ولی خوشحالم که با همدیگه دارییم صحبت میکنیم..
اتفاقا”همین روز گذشته داشتم حیاط خونمونو که یکی از کنترل ذهنهای منه برای احساس خوب..آبپاشی و جارو زدنه…
خیلی خیلی دوستدارمش!دیدم یه پروانه زیبا روی زمین افتاده”جون میکنه..
حسم گفت بردارش بزارش روی تنه درختی که داخلش گل کاشتیم..اونم گل جعفری خوشبو..
اونجا بهم گفت..برو دوربینتو بردار فیلم بگیر بزار توی یوتیوب…
ازت پیشنهاد میکنم از طرف من دعوتی…برو ببینش..همون علی پور با انگلیسی بزن…بنام دستکش نرگس…
یه کلیپ خودمونی گرفتم راجع به دستکش نرگس و همراه با طبیعت…
دعوتتت کردما…به خاستت رسیدی..انشالله خوشحال میشم تشریف بیاری توی جنوب و این زیباییها رو ببینی…
ابراهیم عزیز…بخدا!!!در عرض ربع ساعت بود..این نشانه خداست..
بعد از گرفتن اون فیلم…
و هدایت شدن به یوتیوب..
لطف خدا شامل حالم شد..تا ببینم تا درکش کنم..
یه شخص اومد خونمون دقیقا مثل اون پروانه..
حالش بد بود..
گفت بیماری قلبی دارم از استرس بالا دست چپم خشک شده…
خونرسانی به بدنم نمیشه…
اونجا فهمیدم…چقدر ما باید سپاسگزار خداوند باشیم…
پیام بازرگانی…یه پرنده ایی از روزی که وارد سایت شدم هر صبح بلا استثنا میاد بالای اتاقم صدا میده..
الانم داره برام تایید میکنه..
به شما هدیه میکنم این زیباییها رو…
اصغر جان..میگفتم…اون روی “شخصی که دیروز باهاش ملاقات کردم..خیلی خیلی درونمو برانگیخته کرد..که یادم باشه..تاهدمو هیچ وقت از بیین نبرم…
و انشالله همیشه در خوشی و سعتدتمندی دنیا باشیم..
و اینم از یه تاهد قوی میگذره…که حالمونو خوب نگهدارییم..
یچیز دیگه! اصغر جان.!
من ساعتها توی خلوت خودم میرم کوه..هر موقع بهم گفته بشه..
خاصیت کوه..تنهاییه..
سکوته…
حال خوب و ارامشه..
باید بطلبه…
و هر موقع میرم..
اینقدر لذت میبرم..
که یه لحظه هم دوستندارم بیام پایین کوه..
یادمه خیلی گذشته….خیلی برام جالب بود…
خوابهایی که میدیم…توی دقیقا قسمتی که میرم با خدای خودم خلوت میکنم..
میدیدم همونجا یه آبشار بزرگ میاد پایین و پر از سرسبزی…
و دقیقا همین خواب رو مادرم..خانم های همسایمون..همیشه نیومدن بهمون میگفتن..
ما خواب دیدم اینجا یه تکه از بهشته..
الله اکبر…
و دقیقا سال گذشته خواهرم خواب دید…یه خانمی روی کوه داره صحبت میکنه..میگفت مادر من نمیدیدمش..فقط داشت صحبت میکرد..خیلی افراد دورش جمع بودن…
نمیدونستم چی میگفت..
اصغر جان..ایشون نمیدونست که اون خواب الهامی براش از طرف من..
من نمیگم!!!
که خیلی از قانون پیروی میکنم ولی خیلی دارم سعی میکنم..
و دقیقا اینفرد مسیر منو میبینه..
یه شب من قبل از اینکه این گفتها رو به ایشون بگم…
توی خواب بهم الهام شد..
دقیقا همون صحنه..
ولی ولی…ایشون خیلی خیلی مقاومت داشت..
میگفتم مسخرم میکرد..اونجا بهم الهام شد..که نرگس تو مسیر خودت برو جلو..
نیازی نیست…
تو به کسی چیزی بگی…
میخام بگم…بازم.یه صبح زود بهمون ماهی..که فضای جنوب خیلی سرسبزه…
خیلی خیلی زیباست..
یه صبح زود بعد از چند روز باران..
و سرسبز شدن کوه..
و اونهمه زیبایی گلهای رنگی الله اکبر.
دقیقا یه تکه از بهشت..
بهم گفت..
فقط حرکت کن برو بالای کوه…
اصغر جان..نمیدونم چحور برات توصیف کنم..
اینقدر که زیبا و پر از گل بود واقعا زبانم قاصره از اینهمه زیبایی
و من عاشق این ندای رفتن در زمان مناسبم..
یچیز دیگه ایی بگم!من دانشجوی رشته طراحی دوخت بودم…
یه درسی داشتم بنام طراحی پارچه..
یه روز که بیین فرجه ها بود اومدم شهرمون..
بازم دیوانه وار در دل طبیعت کوه..
یه حسی “که اون خدا بود..
بهم گفت..
هر چی گل هست توی کوه توی برگه ایی که تو دستته بکش!!
و منیکه نقاشیم خوب نبود..
همه رو کشیدم الله اکبر..
اونجا بود این حس درونی..گفتم خدایا من تو این رشته خیلی موفق نیستم.خوشم از دوخت کردن لباس نمیاد عاشق طراحیم…
.
و استادم تعجب کرده بود از اینهمه طرح..بهم گفت..تنها دانشجویی
که طرحهاش برای خودشه..
فقط خانم علی پور هست..
بهم گفت بشین روبرو برام بکش..
اصغر جان!براش کشیدم..و راپورت بندی کردم..
اصطلاح طراحی و پارچه هست..
و گذشت من پایان پروژه همون دفاع کارمو..
که بسیار زیبا شد…
کار طراحی دوخت سرویس خواب از صدفهای حوزه خلیج فارس…کار کردم با معدل 19.75 اونو به لطف خدا و الهامات کسب کردم..
حساب کنید این طبیعت به کجا کشونده شد..
و من جوری طراحی میکردم..
که خودممم “تعجب میکردم از این دقت و هماهنگی
و این گذشت تا اینکه من توی این مسیر خلق “دستکشهای نرگس رسیدم..
همین چند روز پیش خداوند بهم گفت ..میتونی در اینده..فریلنسر ساخت و طراحی دستکش اونم با طراحی پارچهات از طبیعت بشی…
و من اون اوایل ورودم به سایت..دقیقا همین مورد” بصورت خواب بهم یه فرشته بهم الهام کرد..
دستکشهام بسیار زیبا و پر کاربرد و بسیار ظریف هستند..
من همه رو لطف خداوند میبینم..
اصغر جان ببخش صحبتم طولانی شد..
من نرگس کوه رو فراموش کرده بودم ولی لطف خدا باعث شد.کوهمون زیبا بشه.محل زندگیمون زیبا باشه..
من خیلی دریافتها رو داشتم..من خیلی لطف خدا شامل حالم شده..ولی …یچیزی بگم!!!باید بیاد بیارییم تا همیشه در قلبمون یاداوری بشه…
فعلا!!!میبینمت…کوهمون داره صدات میکنه دوستتدارم…