تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴
موضوع این قسمت: مسئولیت مسائل زندگیات را بپذیر
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- شما فقط توان تغییر آنچه را داری که میپذیری خودت به وجود آوردهای. پس اولین قدم برای تغییر شرایط این است: “مسئولیت شرایط کنونی زندگیات را بپذیر”؛
- وقتی می پیذری که با باورهایت این شرایط را خلق کردهای، خود به خود تعهد و اراده لازم برای تغییر آن باورها در وجود شما شکل میگیرد؛
- چگونه نتایج را بزرگتر کنم؟
- آگاهی از گفتگوهایی است که در ذهن ما میگذرد؛
- سازندهترین بخش موفق شدن، ایمان و عزت نفسی است که به شما ثابت میکند که: “امکان پذیر است”
این فایل یکی از گفتگوهای بسیار الهامبخش میان استاد عباسمنش و دو نفر از دانشجویان ایشان است که هر کدام با بیان تجربهی شخصی خود، مسیر عبور از تضاد، رنج و محدودیتهای ذهنی به سوی قدرت، عشق و معجزه را روایت میکنند.
در این گفتوگو، استاد عباسمنش مفهومی بنیادین از آموزههای خود را با قدرت توضیح میدهد: مسئولیتپذیری کامل نسبت به نتایج زندگی، آغاز رهایی و معجزه است.
در ابتدای گفتگو، الهام عزیز با احساسات عمیق خود تعریف میکند که چگونه در اوج تضادهای خانوادگی و درونی، توانست با پذیرش مسئولیت کامل زندگیاش، دیوارهای ذهنی خود را فرو بریزد.
او لحظهای را توصیف میکند که تصمیم گرفت بهجای سرزنش والدین، شرایط، یا حتی خداوند، بپذیرد که “من خودم این واقعیت را ساختهام و خودم هم میتوانم آن را تغییر دهم.”
از همان لحظه، مسیر زندگیاش معجزهآسا دگرگون میشود: مهاجرتش، تحصیل در رشتهی مورد علاقهاش، بهبود روابط خانوادگی و پر شدن قلبش از عشق و آرامش.
استاد عباسمنش در پاسخ، بر همین نقطهی طلایی تأکید میکند:
وقتی انسان میپذیرد که خودش خالق موقعیتهای زندگیاش است، قدرت تغییر را بهدست میآورد. اما وقتی تقصیر را به گردن پدر، مادر، حکومت یا حتی خدا میاندازد، عملاً از قدرت خلق و تغییر محروم میشود.
او میگوید:
«ما در جهانی فرکانسی زندگی میکنیم؛ هر نتیجهای بازتاب فرکانسهای ماست. وقتی بپذیریم که جهان پاسخِ ارتعاشات ماست، همانجا کلید تغییر را در دست گرفتهایم.»
در ادامه، آرام عزیز از تحول عظیمی که با عملکردن به آموزههای استاد تجربه کرده میگوید:
از استادی دانشگاه با درآمد محدود، به مدیر ارشد یک شرکت بینالمللی تبدیل شده است. او با ایمان و تعهد، از ساعت ۴ تا ۸ صبح هر روز روی فایلها و آموزشهای استاد کار میکند، مینویسد، میاندیشد، و بهصورت مستمر باورهایش را تغییر میدهد.
در نتیجه زندگیاش از تنگناهای مالی و محدودیت ذهنی به وفور، آرامش و موفقیت جهانی رسیده است.
استاد عباسمنش در این بخش از گفتگو، راز تفاوت افراد موفق با دیگران را در یک کلمه خلاصه میکند:
تعهد.
تعهد به مسیر رشد، به تغییر باورها، و به استمرار در کار روی ذهن و احساس. او میگوید:
«نتیجه همیشه به اندازهی تعهد ماست. هرقدر عمیقتر، صادقتر و مداومتر روی خودت کار کنی، نتایجت بزرگتر و معجزهآساتر میشود.»
استاد با یادآوری سالهای ابتدایی زندگیاش در بندرعباس، شرایط سخت مالی و گرمای طاقتفرسای آن شهر را مثال میزند.
اما همانجا، در تاکسیِ بدون کولر و در میان چالشها، با ایمان و اشتیاق فایلها را گوش میداد، کتابها را مینوشت و عمل میکرد. و درست از همان شرایط، معجزهها شروع شدند اولین زمین، اولین پیشرفت مالی، اولین نشانهها از تغییر ارتعاش و هماهنگی با جریان خداوند.
پیام کلیدی: نتایج بزرگ به دلیل اتفاقات بزرگ رخ نمیدهند؛ آنها نتیجه تعهد مستمر به بهبود دائمی و کنترل ورودیها هستند.
پیام اصلی این جلسه
این گفتگو، یادآور حقیقتی عمیق است:
زندگی هیچکس از بیرون تغییر نمیکند. وقتی درونت را تغییر دهی، جهان بیرونت با تو همراستا میشود.
خداوند همیشه آمادهی یاری است، اما زمانی حرکت میکند که تو اولین قدم را برداری — قدمِ مسئولیت، قدمِ ایمان، قدمِ تعهد.
و آنگاه، همانطور که الهام گفت:
«وقتی من یک قدم برداشتم، خدا هزاران قدم به سویم آمد.»
تمرین این قسمت:
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
تجربهتان را با جزئیات بنویسید تا همه از داستان موفقیتتان الهام بگیریم و زنجیره معجزات را ادامه دهیم.
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴15MB17 دقیقه














سلااااام
بزرگترین دیوار ذهنی که ساختم
مقاومت در برابر همه چیز یعنی من برای هرچیزی مقاومت میکردم هرچیزی هااا
از کوچیکترین و پیش پا افتاده ترین ها گرفته تا بزرگترین ها طبعا
عین بچه های دو ساله ای که لج میکنن و اون چیزی که تو ذهنشون هست نمیشه قهر میکردم و در مقیاس بزرگترش عصبانی میشدم الان که دارم مینویسم خندم گرفته واقعا :)) اینقدر خدااا رو شکر ازون آدم و اون شخصیت فاصله گرفتم که واقعا وقتی داشتم به جواب تمرین فکر میکردم و خوب دیوارهای بزرگتری که بودن و بهشون فکر میکردم نمیدونم چرا این موضوع بلد شد برام و حتی یه حسی من و کشوند دربارش کامنت هم بزارم خدا میدونه
مثال میزنم براش مثلا اگه برنامه ریزی من اونجوری که میخواستم با خط کشی هاش :))) جور در نمیاد تو هرکاری چه برنامه ریزی برای رفتن به مکان یا سفر مشخصی چه برنامه ریزی درباره مهمونی یا برنامه ای و چه برنامه ریزی و پلن از پیش تعیین شده برای حتی گفتار و رفتار ادم های اطرافم مثلا یادم میاد فوتبال تیم ملی با یه کشور خیلی مهمی بود و همه برنامه ریخته بودیم دوستامون دور هم خونه یکی از دوستامون جمع بشیم و ببینیم این موضوع برای سه سال پیش هست تقریبا خیلی یعنی میخوام بگم من تو سایت بودم و داشتم روی خودم کار میکردم حتی
بعد خونه اون دوستمون که میخواستیم بریم دوست صمیمی و همکار دوست پسرم بود و خونه شون با ما چنتا خیابون بیشتر فاصله نداشت و حتی از خونه دوست پسرمم نزدیکتر بود بهم و من کارامو داشتم انجام میدادم اها الان یادم افتاد تازه هم نقل مکان کرده بودیم و یکی دو روزی بود درگیر چیدمان و اسباب کشی و اینا بودیم فوری کارهام و راست و ریس کردم و کمک خانواده برنامه هم جوری چیده بودم حتی به مامانم گفتم شب میرم با دوستامون فوتبال ببینم اگه کاری داری الان بگو که انجام بدیم باهم تقریبا کارها هم انجام شده بود فقط کارهای برقی مونده بود و هنوز تی وی هم نصب نکرده بودیم برای همین مامانم خیلی غر نزد :)))
آقا ما کارها رو انجام دادیم و منتظر که بهم بگه یا بیام دنبالت یا حالا ماشین بگیرم برم تماس پیام بهش دادم گفتم چه خبر الان در چه حالی و اینا بنده خدا تو پیام گفت هیچی کارهاا رو انجام دادیم و اینا گفتم فلانی و فلانی و هم هستن؟ من بیام یا همتون پسرید؟ گفت اینجا خیلی شلوغ پلوغه نه بیا یا اره بیا اینجا خیلی شلوغ پلوغه دقیق متنش یادم نیست اما برداشت من :)))) وای خندم میگیره ها نااارحت شده بودم جوابش و ندادم و نجواااا که نگم براتون اره نمیخواد من بیام اونجا گفته شلوغ پلوغه یعنی نیا تورو کجای دلم بزارم میخوام فوتبال ببینم حالا تو مگه پسری فوتبال ببینی حتی قبلش هم قرار بود بیاد تی وی ما رو نصب کنه تا قبل فوتبال اونم شد پرونده نجواهام ک آره میخواست بیاد تو نری اونجا اصلا چطور فلانی و فلانی رفتن من چرا نباید اونجا باشم حالا اون کسی که مد نظرم بود اصلا خونه دوست پسرش بود اونجا و تقریبا دختر سینگل مجردی هم نبود نمیدونم این نجوای بیخود من از کجا اومده بود خلاصه لذت و به خودم محروم کردم و گفتم حالا که اینطوریه نمیرم تا التماسم کنه والا دیدم اصلا پیگیری نکرد حرص میخوردماااااا نیمه اول تموم شد زنگ زد گفت نیومدی چرا بیام دنبالت؟ منم گفتم مامانم اینجاست نمیتونم صحبت کنم اینقدر که لج داشتم ازش نمیخواستم صداش و بشنوم دارم میخندم و تایپ میکنم
بعد پیام دادم نه من نیام بهتره انگاری اونجا شلوغ پلوغم هست به خیالم اومدم تیکه بندازم اون بنده خدا هم نگرفت اصلا گفت باشه عزیزم هرطور راحت تری آره صدا ب صدا هم نمیرسه نیای بهتره اگه فوتبال برات مهم نیست من تموم شد میام تی وی تون و نصب میکنم تایم نداشتم من لجم فعال تر شد نگم براتون دیگه خیلی بچه گانه بود افکارم :)))
و این شروع همانا و تا فرداش به قولی پیرهن عثمان کردم بقول مامانم :))) مگه ول کن بودم بنده خدا اصلا هاج و واج مونده بود که چرا چگونه و چیشد اصلا دعواای شدید در حد کات اون بنده خدا مثل همیشه اروم و منطقی و حتی معذرت خواهی هم میکرد اگه باعث شده بود برداشت غلطی کنم من که همون شب اروم شده بودم و گفتم خودت به این نجواها و افکار پوچ نمیخندی ؟ ولی همون مقاومته نمیزاشت همه چی به همین راحتی تموم بشه و همش نرفتن و بلد میکردم تو ذهنم ناخواسته و یا خواسته
این مقاومت حتی در رابطه با ادمها بود بی دلیل یهو با یکی چند سال بد بودم اصلا نمیخوام خیلی بگم و انگار یه دوره ای هم بزرگ شده بود تو ذهنم ولی فهمیدم باگه فهمیدم غلطه روش کلی کار کردم همش میگفتم تو دوره های استاد و گوش دادی بالا پایین کردی عشق و مودت و به قول خودت قورت دادی اینا از کجا دراومد و خیلی زود برطرفش کردم و اصلا تغییراتم اینقدر ملموس و واضح هست که حتی برای ساعتی ثانیه ای لحظه ای هم برنگشتم به این مورد و اون اخلاقیات رهایی رو برای خودم خیلی تمرین کردم ساده گرفتن در مدار درست قرار گرفتن و اینکه من از ساعتها لحظه هام فقط لذت ببرم و چچیزی رو به راحتی و برای دلایل خیلی پوچ از خودم محروم نکنم و حتی این زاویه دید و تمرین کردم که هر اتفاقی میفته به نفع منه خیلیییی روی این باور کار کردم انصافا و دوره هم جهت دیگه گل و زد برام اون قسمتی که استاد عزیزم گفتن تو برنامه ریزی خداوند دخالت نکنید نخواهید که همه چیز مطابق میل شما پیش بره حتی الهامی بهتون شد خودتون و به اون راه نزنید که نه خدا حالا درسته شما گفتی این مسیر ولی مطمئنی این مسیر درست نیست؟
بقول رز عزیز من نمیدونم تو میدونی من اگه میدونستم اون وضع و حال زندگیم نبود و خیلی ساله که همیشه و هربار به خودم میگم ببین مثل استاد که هر ثانیه به خودش یاداوری میکنه توام بگو
خداایا هرآنچه دارم از آن توست *
تازه استااااد که استاد ماست و اینهمه سال دارن روی خودشون کار میکنن و دارن بهمون این و با عمل و آموزش تدریس میکنن همیشه میگن من باید هربار به خودم این و یادآوری کنم
این مثالی که زدم فقط یه گوشه و در یه حوزه خاص از مقاومت ذهنی یا همون دیوار بود که برای خودم کشیده بودم کلی دیوارهای دیگه از هر جهت و هر حوزه کشیده بودم که میشد باهاشون برج ساخت
هر لحظه هر ثانیه باید روی خودم کار کنم تا هیچ وقت برای لحظه ای برنگردم به ادم قبلی که بودم اون تجربیات و اون تضادها باعث شدن به جایی برسم که الان خدا رو هر لحظه و هر ثانیه سپاسگزار باشم
ممنونم ازتون استاد جانم دوستتون دارم هم شما و هم خانم شایسته عزیز مرسی از همه
سلام بر عزیزان
خدای من چقدر همه صحبتهای بچه ها خصوصااا مهیار عزیز عالی بووود
الهام عزیزم که محکم تکرار کرددد خودمم مسئولم فقط خودم (چون پس ذهن ماها شایدم کم باشه اما این هست که عوامل بیرونی تاثیر داره رو زندگی ماها چون جامعه مون اینجوری ب ما یاد داده و ماها تو این جامعه رشد کردیم و خود من خیلی خیلی رو این موضوع کار کردم و هنوزم جا داره کار کنم که برنگرده ) و صحبتهای الهام عزیزم خیلی تاثیرگذار بود و خدا رو شکر که استاد بهش اشاره کرد و باعث شد من چند بار صحبتهای الهام جون و گوش بدم
یه مورد دیگه من بهش رسیدم نمیدونم درسته یا نه اما دیدم تو کامنتها یکی از دوستان هم بهش اشاره کرد اونم اینه که ما از صحبتها و نتایج دوستان کلی درس میگیریم کلی به خودمون میایم کلی تکون میخوریم اما نمیتونیم راه اونا رو بریم من خودم به شخصه فقط مسیر استاد و دنبال میکنم درسته که بچه ها هم همین مسیر و دنبال کردن و این نتایج و گرفتن اما استاد همیشه میگه قوانین اینه الفباش اینه دیگه از هر روشی که به این قوانین اجرا کنید با خودتون ببینید چجوری راحت ترین مثلا یادمه سپیده جان گفتن من صدتا دفتر پر کردم یا آرام جان گفتن تا چهار صبح وویس گوش میکردم یا چند مورد مشابه این اما اصولا این روش ها شاید برای همه جواب نباشه مثلا من صوتی گوش کردن فایل ها رو ترجیح میدم اما یوقتا تصویری دیدن و نگاه کردن تو چشمای استاد و زبان بدنشون خیلی روی من تاثیر میزاره اما خواهرم فقط تصویریه فایل اگه صوتی باشه روش کوچکترین تاثیری نداره چون اصلا نمیتونه تمرکز کنه و… اما تمام بچه ها به این نکته اشاره کردن که همشون عمل کردن و نتیجه گرفتن این و من باید اصل انتخاب کنم اینکه از چه روشی رفتن روش و سبک شخصی اوناست و الهام و شهود اونا
و اما صحبتهای عالی مهیار عزییز 🌹
تحسینت میکنم عزیزم با سن کم اینقدر خوشگل حرف میزنی و جسارت از صحبتهات هم مشخص بود آفرین
به دو تا نکته مهمی اشاره کردی خیلی برام تلنگر داشت اینکه فکر میکنیم داریم رو خودمون کار میکنیم و هیچ کار خاصی انجام نمیدیم و درگیر روزمرگی شدیم این خیلی پنهان خودش و نشون میده و ذهن یجوری برات درستش میکنه که فکر میکنی نه بابا من دارم کار میکنم رو خودم دیگه کار عملی هم انجام میدم و یجورایی گولت میزنه که جسارت عمل تو انجام کارهای بزرگتر که میدونی باعث تغییرت میشه و رو ازت میگیره کاری که داره با من انجام میده تو همین انجام کارهای کوچولو من و گیر انداخته نمیزاره بزرگش کنم و میگه نه داری کار میکنی رو خودت دیگه یواش یواش باید تکاملت و طی کنی یعنی داره با قوانین و جابجا کردنشون بازیم میده
و این نکته عالی که گفتی تضادها اینقدر برات زیاد شده تو نمیتونی بفهمی چجوری باید ازش بیرون بیای 🤦🏻♀️
خیلی خدا رو شکر میکنم که حداقل میفهمیم کجای کارهامون اشتباهه
منم همه دوره ها رو ندارم اما همونایی هم که دارم هنوز تموم نشده و هنوز روشون خیلی کار نکردم اما هدایت و در پیش گرفتم یهو میگه بیا برو فایل های گفتگو رو گوش کن یبار میگه زندگی در بهشت و ببین یبار میگه خب بیا برو ادامه فلان محصول و گوش کن و همیشه هم گوش کردن به حرفش برام عالی بوده اما صدای این الهام و همه جاها شاید نشنوم و میدونم که باید کار کنم روش
دقیقا استاد شما تو قدم هم راجع به همین صحبتهایی که اخر فایل گفتین حرف زدید ❤️
و اشاره به اینکه رو خر محصولی کار میکنیم هر بخشیش کامنت بزاریم بگیم که چه کارهایی براش انجام داده بودیم هم رد پا بشه هم خودمون بفهمیم چند چندیم با خودمون
عالی بود این قسمت ممنونم از استادهای عزیزم و دوستان هم سایتی عزیز 😍😻😘
سلام خانم زمانی عزیز
چقدر شفاف و ساده نوشتین بیشتر اوقات کامنتهاتون و بهش برخورد میکنم و میخونم خیلی به دلم میشینه جنس صحبتهاتون و کامنتتون چقدر جالب بود که من تجربه برعکس این موضوع رو داشتم
روی حجاب مقاومت داشتم خیلی برعکس شما، اگه قبل اینکه کامنت شما رو بخونم کامنت نمیزاشتم میرفتم راجع بهش میگفتم
اینقدر مقاومت داشتم که نه تو خانوادم خیلی موضوع ساده ای بود نداشتن حجاب و نه حتی دوره من و جایی که زندگی میکردم این موضوع رو میپذیرفت البته که چون کانون توجه خودمم بوده جذبش میکردم
و یادمه تا جایی که یادم میاد سر همین موضوع فقط با خانواده دعوا داشتیم خانواده مون اونقدر مذهبی وحشتناک نبودن ولی میگم امان از چسبیدن به موضوعی و رها نکردن و کانون توجه
یعنی من اگه شبا میموندم خونه دوستام میفهمیدن با پسر صحبت میکنم اونقدر تابو نشکسته بودم که کافی بود حجاب نداشتم اونم نه بی حجاااب بدون چادر همین چون من همیشه شال و روسری هم داشتم
و جالبترش این که اصلا خانواده ما دختراشون چادری شدید نبودن اون محدود چادری ها هم چادر قرتی بازی سرشون بود
ولی جنگ من با این مووضع اون و شدیدتر میکرد و این موضوع ادامه داشت تا وقتی که برای اولین بار با فایل حجاب در قرآن آشنا شدم و گوشش دادم
و حتی اون لایو استاد که با هرچیزی بجنگی اون و بیشترش میکنی و اصلا به خودم اومدم دیدم برام خیلی سخت نیست حجاب داشتن چون تا
4/5 سال پیش که حتی اینقدر تو کشور عادی نشده بود این موضوع من حجاب نداشتم و خیلی وقتا مویی حتی گشت ارشاد ها رو رد کردم ولی الان که یکم عادی تر شده من برعکس شدم :)) طوری که معمولا دوستام مسخرمم میکنن حتی پروفایلمم با شال هست :)))
البته دیگه الان برام خیلی فرق نمیکنه ولی برام جالب بود دیدگاهاا و تفکراتمون و حتی یادآوری ش باعث شد من یاد این موضوع هم بیفتم
سپاس از کامنت صمیمانه شما موفق باشید