این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/14.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-22 09:07:202025-11-23 13:14:37تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
آخ از تغییر! چقدر این کلمه پنج حرفی رو الان بهتر میفهمم. اصلا چند روزه رابطه قشنگتری دارم باهاش :)
یه سفر یک ماهه اومدم ایران که یازده روزش گذشته و نگم از درسهایی که تا الان برام داشته. کمالگرایی پاشنه آشیل منه، ذهن کمالگرام مدام میگه بابا تو که نتیجهای نگرفتی برو نتایج بچهها رو تو سایت بخون مال تو که چیزی نیست! و من مدام باید یادآوری کنم به خودم که چی بودم و چی شدم :))))
حالا این سفر به ایران قشنگگگگ بهم نشون داد که از کجا به کجا رسیدم. طبق معمولِ هر سال که میام ایران، رفتم سراغ کمدم و به وسیله هام یه نگاهی انداختم. چندتا از دفترهای سپاسگذاری و هدف گذاریم رو پیدا کردم، خدای من…. شوک شده بودم از چیزایی که نوشته بودم، به خدا قسم چیزایی که الان توی دفتر سپاسگذاریم مینویسم و بابتشون شکرگذارم اصلا با چیزایی که چندسال پیش مینوشتم قابل مقایسه نیست! به خدا قسم همون چند سال پیش موقع نوشتن همون سپاسگذاری ها یکی میومد بهم میگفت تو چند سال دیگه مهاجرت کردی، خونه رویاهاتو داری، درآمد یورویی داری و …. باور که نمیکردم هیچ مسخرهاشم میکردم :)))) ولی این کار قانونه! همون سپاسگذاری ها منو رسوند اینجا خدای من…. زبونم بند میاد…. مو به تنم سیخ میشه اصلا….
دفتر هدف گذاری و ژورنالمو میخوندم که چه دغدغههایی داشتم ولی خداوند دستمو گرفت، منو گذاشت روی شونههاش و برد تو مسیر درست….
همش این حرف استاد تو ذهنمه که همون خدایی که تو رو به اینجا رسوند بقیهاشم درست میکنه تو فقط ایمان داشته باش…. خدا شاهده 90 درصد مشخصات خونه رویاهام که چندسال پیش نوشته بودمو الان خونه ام داره!
پارسال هم همین موقع اومدم ایران، ولی امسال میفهمم که فرکانسم رفته بالا، آدم پارسال نیستم. از کجا فهمیدم؟ از آدمای دورم! از ثروتی که امسال با خود آوردم!
آدمای نامناسب و غیرهم فرکانس قبلی خود به خود محو شدن، امسال اونقدر از لحاظ مالی نسبت به پارسال رشد کردم که با بهترین پرواز اومدم، بهترین ها رو برای خودم خریدم…
فهمیدم بخاطر کار کردن روی احساس لیاقت ( که هنوزم خیلی جای کار دارم و پاشنه آشیلمه) اونقدر استانداردهام رفته بالا که اصلا نمیتونم از بازارای ایران خرید کنم! اصلا به چشمم نمیاد! همه بهم میگن خلی دیوونهای؟ اونجا میری به یورو خرید میکنی خب همونو از ایران بخر ببر یک دهم قیمت! میگم بابا شما نمیفهمید چون ندیدید و خواستهاش تو وجودتون شکل نگرفته! منی که هر روز از کنار مغازه دیور و لویی ویتون و رولکس رد میشم چجوری ساعت بازاری اینجا رو بخرم :)))) خواسته من بزرگه من روی خودم و احساس لیاقتم کار کردم. من روی باورهای توحیدیم کار میکنم من از خدا میخوام! قیمت مهم نیست من با خریدن بهترین کیفیت به خودم احترام میذارم!
اما درباره قبول مسئولیت! اخ که از وقتی ازدواج کردم فهمیدم چقدر جای کار دارم اینم شد پاشنه آشیل بعدیم:))))) همش همه چیزو ناخودآگاه میخوام بندازم گردن همسرم! پول ندارم چون همسرم بهم پول نمیده! خسته ام چون همسرم کارای خونه رو انجام نمیده! حالم بده چون همسرم فلان حرف رو بهم زده! خیلی دارم روی این موضوع کار میکنم ولی باز نجواها میاد! مخصوصا تو مسائل مالی که همش از همسرم انتظار دارم کمکم کنه! ولی میدونم از پس اینم برمیام، به قول استاد تو فقط مسئولیتشو بپذیر بقیه اش درست میشه.
کلام آخر میخوام اولین جمله سپاسگذاری روزانه ام رو بنویسم
خدای بزرگ من ازت بینهایت بار سپاسگذارم که این جهان زیبا رو با قوانین ثابتی آفریدی تا من بتونم خودم خالق صد در صد زندگی خودم باشم، خدای من ازت سپاسگذارم که استاد عباسمنش رو در مسیرم گذاشتی تا قانون رو یاد بگیرم و هر روز بهت نزدیک و نزدیک تر شم……
سلام به استاد عزیز استاد شایسته عزیزوتمام دوستان من در اوایل نو جوانیم خانوادم (پدرم) را خیلی بت کرده بودم می ترسیدم ازش نمی توانستم حرف دلم در جمع خانواده دوستان یا هر جا او می بود بزنم زهنم طوری شرطی شد در تمام موارد باید بزرگ تر ها تصمیم بیگیرد این روند تا حالا هم ادامه دارد یعنی در خانواده مااین دیوار زهنی ساخته شده است تمام موضوعات باید بزرگترها تعین کند من که تازه با اموزش های استاد اشنا شده بودم دو سال پیش اولین تصمیم که گرفتم پوهنتون را ترک کردم وخودم با همان باور های محدودم شروع کردم کار گری در مغازه پرده فروشی در کابل وخانوادم خیلی نا راحت شد ازین کارم ونگران شد از آینده ام یعنی من با خواندن کتاب های موفقیت و گوش دادن به فایل استاد فهمیدم اگر من این مسیر را برم نتجه اش فقط یک کارمند دولت با حقوق بخور نمیر میشم حالا اولین قدم که برداشتم این است که باید خودم کاری کنم و مسولیت بپذیرم که منم همه کاره زندگیم. پدرم معلم است نزدیک باز نشسته گی است برادرم هم کارمند معارف است که خیلی به مشکل زندهگی شو می چرخاند من که به اینا نگاه کردم گفتم من باید تصمیم های بهتری در این مدت که با آموزه استاد عزیز آشنا خیلی ایده ها را اجرا کردم ولی نتیجه که منتظر بودم را نگرفتم چون می خواستم یک شبه ره صد ساله را برم صبر نداشتم ولی در شجاعت وایمان به خداوند خیلی بهتر شدم اجرای توکل در عمل را بهتر یاد گرفتم.
انشالله که بتوانم اجرای توکل در عمل صبر پایداری و طی کردن تکاملم در مسیر اهدافم حرکت کنم درپناه حق باشید
مهمترین درسی که من از آموزشهای استاد درک کردم “قانون توجه” هست، اینکه ما در هرلحظه با کانون توجهمون داریم زندگیمون رو خلق میکنیم.
مطمئناً وقتی صحبت از “تغییر” میشه همه ما بهدنبال نتایج بزرگ هستیم اما وقتی فکر کردم به اینکه من در این مدت چه چیزی از استاد یاد گرفتم این بود که من در کنترل کردن کانون توجهم حرفهایتر شدم و این دستاورد بسیار مهم من در زندگیمه.
چی میشه که انسان پیشرفت میکنه و احساس خوشخبتی داره؟
آیا ما تا به حال در قرآن شنیدیم که مثلاً کسبوکار پیامبران چی بوده یا چطور با دیگران تعامل میکردند؟ اما میشنویم که چطور تونستند ذهنشون رو کنترل کنند و چه نتایجی رو بدست بیارن.
وقتی آدم به این فکر میکنه که کانون توجه من داره اتفاقات رو خلق میکنه دیگه خیلی حساس میشه به اینکه من دارم در هر لحظه به چه چیزی توجه میکنم؟
آیا توجه من به کمبودهای زندگیمه یا دارم به فراوانی و فرصتهایی که الان حتی تصورشون رو هم نمیکنم اما میتونند زندگی من رو متحول کنند توجه میکنم؟
الان مدتهاست من به خودم یادآور میشم که تو الان فقط باید حواست به این لحظه زندگیت باشه، اگر آینده بهتر میخوای راهش اینکه توجهت رو در این لحظه کنترل کنی.
ما قدرت یه سری از کارهارو نداریم اما این قدرت رو داریم که بتونیم توجهمون رو کنترل کنیم و این مهمترین ابزاریه که در اختیار ماست.
نقش باورها در کنترل کانون توجهمون بسیار تاثیرگذاره. ممکنه گاهی فکر کنیم این همه داریم روی باورهامون کار میکنیم پس کو نتیجه؟ کو خونه؟ کو ماشین؟ کو رابطه؟ کو پول؟ کو پیشرفت؟
در صورتی که تمام این ها پاداشهای کنترل کردن کانون توجهمونه.
اگر همچنان احساس میکنیم که هنوز موفق نیستیم مگر اینکه این چیزهارو داشته باشیم نشان میده که هنوز به اندازه کافی نتونستیم توجهمون رو کنترل کنیم.
نتایج شانسی نیستند. هیچ کس شانسی ثروتمند نمیشه، شانسی بیمار یا سالم نمیشه. همه چیز یک قانونی داره و میتونه به نفع من رقم بخوره، اگر من بتونم توجهم رو کنترل کنم.
در مورد موضوع این فایل این روحیه از بچگی درونم بود که من هیچوقت هیچکس رو مقصر نتایجم در زندگی نمیدونستم و اصلاً نیازی نبود که بخوام زور بزنم که اینجوری باشم. به همین خاطر شکل زندگی من کلاً از اعضای خانوادم متفاوت بود.
شده زمانهایی که احساس ضعف، ناتوانی و کمبود داشته باشم اما هربار به خودم گفتم ببین این زندگی توعه، تو باید خودت رو درست کنی، تو باید اصلاح کنی خودت رو.
یکی از جاهایی که میبینم ممکنه خودم و خیلی از دوستان ناامید بشن اینجاست که فکر میکنند فایدهای نداره ما برای ساکت کردن ذهنمون نتایج بزرگتر میخوایم اما این دقیقاً همون جایی که داره فاصله فرکانسی ما با خواسته ها و وضعیت دلخواه زندگیمون رو نشان میده.
چرا سپاسگزاری مهمه؟
چرا بین این همه علت برای رشد تنها از “سپاسگزاری” بهعنوان راه افزایش ظرف وجودی انسان یاد میشه؟
به خاطر اینکه خداوند میدونه که چقدر کنترل کردن کانون توجه مهمه، میدونه که ما خیلی راحت یادمون میره که چه قدرتی در خلق شرایط دلخواهمون داریم، میدونه که احساس ما نسبت به خودمون و زندگیمون چقدر مهمه و تنها زمانی که سپاسگزار هستیم میتونیم این قدرت رو احیا کنیم.
من مدتهاست وقتی یه فرد موفقی رو میبینم به این فکر نمیکنم که دقیقاً چه کارهایی کرده که موفق شده به این فکر میکنم که این فرد احتمالاً به نسبت بقیه بیشتر ذهنش رو کنترل کرده.
ما نباید قدرت کانون توجهمون رو دست کم بگیریم، ما نباید بیخیال لحظههای زندگیمون بشیم به امید روزهای بهتر آینده، روزهای بهتر آینده با کنترل کانون توجهمون در این لحظه زندگیمون داره رقم میخوره. اگر داریم در کنترل کانون توجهمون حرفهایتر میشیم باید به خودم تبریک بگیم و احساس پیشرفت داشته باشیم نه اینکه دائماً دنبال نتایج بزرگی باشیم که هنوز نیمده.
امکان نداره شرایط ما تغییر کنه تا زمانی که کانون توجه ما تغییر نکنه.
خدا ما رو خلق نکرده که سختی بکشیم، خدا این ابزاره مهم (توانایی کنترل کانون توجه) رو به ما داده که ما ازش به نفع خودمون استفاده کنیم. اگه به سپاسگزاری هم دقت کنیم به خوبی درک میکنیم که در حالت سپاسگزاری میتونیم ایمانمون رو نسبت به خداوند قویتر کنیم و پذیرشمون رو در برابر قدرتش بیشتر تا به آسانی خوشخبتی رو وارد زندگیمون کنه.
اما ما اکثراً داریم از این ابزار به ضرر خودمون استفاده میکنیم. اینکه ما ناامید میشیم، خسته میشیم، احساس کمبود میکنیم به این معنا نیست که داریم درست فکر یا احساس میکنیم، به این معناست که ما توجهمون رو به اون سمتی که میخوایم کنترل نکردیم و این مهمترین کاریه که باید در زندگی انجام بدیم.
از خداوند سپاسگزارم که من رو به این مسیر زیبا هدایت کرد. برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات رو آرزومندم.
خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی .
خدای ثروتمندم من هرآنچه که هستم و هرآنچه که دارم از آن توست و تو از عشق بی نهایتت به من میبخشی .
عشق دلم سپاسگزارتم که هدایتم میکنی تا کمالگرایی و ترس از قضاوت شدن در کامنت نوشتن رو کنار بزارم .
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
خداقوتتون بده
بابت تک تک این فایلا ازتون سپاسگزارم با تمام قلبم
قبلا یکی از دیوارای ذهنی بزرگی که در گذشته م ساخته بودم ترس از پدرشوهرسابقم بود که من به شدت از ایشون میترسیدم و خیلی زیاد تو ذهنم غول ساخته بودم ازش و ترس از قضاوت شدن و حرفایی که پشت سرم زده خواهدشد بعد از جدایی اما من به این ترسا غلبه کردم و رفتم تو دلشون و همیشه میگفتم که من کار درست رو بخاطر خودم انجام دادم و هرکی هرچی حرف بزنه در نهایت به زندگی خودش برمیگرده البته که یه مدتی تو درودیوار بودم و قطعا اون موقع نه با شما آشنا شده بودم و نه از هیچ کدوم ازقوانین خداوند آگاه بودم و بسیار دچار عذاب وجدان بخاطر دخترم شدم که الان بهترم اما هنوز جای کار دارم ولی من اون موقع اون دیوارارو خراب کردم و واقعا یکی از بزرگترین معجزاتش آشنا شدن با شما و سایت بود و واقعا بی نهایت سپاسگزار خداوندم .
دیوارای ذهنی ای که در حال حاضر برای خودم ساختم دوباره :
1. خانوادم 2. پارتنرم 3. عدم ارزشمندی و احساس لیاقت درونی
و 3تای اینا واقعا منو متوقف کردن چون من بهشون قدرت دادم
خیلی باحاله که من فایل نتایج دوستان رو گوش میدادم و استاد شما گفتید که 99درصد مردم دوست دارن که مسئولیت شرایطشون رو بندازن گردن بقیه گردن خانواده و دولت و شرایط مملکت و … و دیدم که منم همین الان که مثلا دارم روی خودم کار میکنم بازم دارم دوباره همین کارو میکنم
واقعا که دیوارای ذهنی هستن
واقعا که ساخته و پرداخته ذهن هستن
چون بارها شده که وقتی من مسئولیت رو پذیرفتم و به خودم برگشتم واقعا از بین رفتن اون مانع ها اون دیوارا الانم مثل همون موقع هست
من میفهمم که اینا بهونه های ذهنم هستن
من میفهمم که اینا رو ذهنم داره برام الکی بزرگ میکنه
من میدونم که بازم میتونم بشکنمشون
فقط باید واقعااااا متعهدتر باشم به تغییر
این تعهد به تغییر و ادامه دادن و عمل کردن واقعا پاشنه آشیل منه بقیه همش به قول شما حرف مفته
خیلی دوستت دارم استاد که آگاهم میکنی
مریم جون خیلی دوستت دارم که اینجوری مینویسی و سوالات رو مطرح میکنی که از یه زاویه ی دیگه نگاه کنم به زندگیم
واقعا سپاسگزار حضورتون تو زندگیم و وجودتون تو این دنیا هستم
من هم از آگاهی های که استاد به من دادن نتایج زیادی گرفتم وقتی که قبول کردم که خودم هستم که با افکارم زندگیم را می سازم وقتی که قبول کردم که زندگی مادی در این جهان شکلی ندارم ومن خودم هستم که دارم بهش شکل و رنگ می دم ومی سازمش و شروع کردم به کنترل ذهنم وجهت دادن به افکارم همه چیز برایم تغییر کرد روابطم با دیگران خیلی خوب شد باورتون نمی شه آدم های که من فکر می کردم خیلی بدهستند وبا من قهر بودن خودشون آمدن واز من عذر خواهی کردن وبا من آشتی کردن آن ها با تغییر من از من جدا نشدن بله با من خوب شدن خیلی خجالت اوره من خودم بودم که باعث رفتار بد آنها بودم خدا من را ببخشه
دل بندهاش از من راضی کنه استاد واقعا ممنون که ما را هدایت کردی واقعا ممنون که هر چیزی را که خودت فهمیدی به ما هم یاد دادی شما باعث شدیدی که ما به آرامش برسیم وخدا را بهتر بشناسیم خیلی خیلی ممنونم
وخدا را شکر می کنم که ما را با شما آشنا و همراه کرد به امید روزی که بتونیم مثل شما متعهد باشیم مثل شما تسلیم خداوند متعال باشیم
سلام میکنم ب اساتید عزیز.، اقای عباسمنش و خانم شایسته نازنین.. و دوستان عزیزم
راجع ب دیوار ذهنی در زندگی؛ بزرگترین و ترسناکترین برای من ترس از همسر و واکنشهای اون در مقابل کارهایی ک انجام میدادم یا حتی دیگران انجام میدادن..
انگار مهم نبود ک من باشم یا پدرومادرم. در هرصورت من تو بیخ میشدم.. ترس از سرزنش های مداوم. محرومیتها، حرف ها و توهین هایی ک هنوزم هست.. کم شده ولی از بین نرفته..
من کلا آدم اسان گیری بودم ولی ایشون سخت گیر.. احساس میکردم حس زندگی و احساس شادی در من مرده. اجازهرنمیداد من با دوستام باشم. با اینکه من کارمندم و 15ساال از ازدواج ما میگذره هزینه زندگی 99درصد با من بوده. ولی باز هم ترس دارم از اینکه بگه نرو. انجام نده و..
دوسه اتفاق در گذشته افتاده. با اینکه من مقصر نبودم ولی با توجه ب نوع دیدگاه و فرهنگ خانواده ها، خیلی بینمون تنش ایجاد شد، تا الان ادامه داره و هروقت باهم بحث میکنیم مطرح میکنه، نمیدونم به عنوان صلاح ازش استفاده میکنه یا هنوز توجیه نشده..
هنوزم ترس توی وجودم هست.. بنظرم دلیل خیلی از این مسایل مباحثی هست ک به عنوان وظایف واجب زن در مقابل شوهر ب ما یاد دادن.. اینکه باید فرمانبر بی چون و چرای شوهر باشی. بدون اجازه ش آب نخوری،، در هر صورت باید تمکین کنی و هزار چرت و پرت دیگه وگرنه اون دنیا با خدا طرفی، ک احساس قربانی بودن، وسیله بودن، ضعف و پست بودن در مقابل مرد رو به آدم القا میکنه.
خودت رو فراموش میکنی و همه فکر و ذکرت میشه راضی نگه داشتن شوهر و نادیده گرفتن خودت… نتیجه این احساسات بد میشه اتفاقات بد.
وقتی برای خودت. خانوادت. علایق و خواسته هات ارزش قایل نشی به هر دلیلی، دیگران هم همین رفتار رو با تو خواهند داشت. کوچک میشمارنت.
من هنوز مقاومت دارم نسبت به بعضی حرفای استاد. اینکه من هرچی توی زندگیم هست خودم خلقش کردم… خیلی وقتتا قبول دارم گاهی هم دچار تضاد میشم و میگم من که توی حال و هوای دیگه ای بودم چطور این اتفاقات برام میفته.بازم احساس قربانی بودن و ترحم گرفتن از خودم…
من اصلا عادت ندارم مشکلاتم رو برای خانواده بیان کنم ولی میدونم ک بهش فکر میکنم! خودم رو با دیگران مقایسه میکنم ک چرا من با اون ویژگی های خوب باید همچین زندگی داشته باشم
احساس سردرگمی. پوچی. خواستن تغییرات درون. و…
واقعا گاهی گیجم. اینکه بعضی اتفاقات ب ظاهر بد داره من رو به سمت آزادی میبره خیر میشه، یا
نتیجه فرکانسهای منه..
امروز روز تولد منه.. انشاالله سراغاز تحول جدی باشه در درون من تا بتونم جهانی زیبا داشته باشم.
مقاومت در برابر همه چیز یعنی من برای هرچیزی مقاومت میکردم هرچیزی هااا
از کوچیکترین و پیش پا افتاده ترین ها گرفته تا بزرگترین ها طبعا
عین بچه های دو ساله ای که لج میکنن و اون چیزی که تو ذهنشون هست نمیشه قهر میکردم و در مقیاس بزرگترش عصبانی میشدم الان که دارم مینویسم خندم گرفته واقعا :)) اینقدر خدااا رو شکر ازون آدم و اون شخصیت فاصله گرفتم که واقعا وقتی داشتم به جواب تمرین فکر میکردم و خوب دیوارهای بزرگتری که بودن و بهشون فکر میکردم نمیدونم چرا این موضوع بلد شد برام و حتی یه حسی من و کشوند دربارش کامنت هم بزارم خدا میدونه
مثال میزنم براش مثلا اگه برنامه ریزی من اونجوری که میخواستم با خط کشی هاش :))) جور در نمیاد تو هرکاری چه برنامه ریزی برای رفتن به مکان یا سفر مشخصی چه برنامه ریزی درباره مهمونی یا برنامه ای و چه برنامه ریزی و پلن از پیش تعیین شده برای حتی گفتار و رفتار ادم های اطرافم مثلا یادم میاد فوتبال تیم ملی با یه کشور خیلی مهمی بود و همه برنامه ریخته بودیم دوستامون دور هم خونه یکی از دوستامون جمع بشیم و ببینیم این موضوع برای سه سال پیش هست تقریبا خیلی یعنی میخوام بگم من تو سایت بودم و داشتم روی خودم کار میکردم حتی
بعد خونه اون دوستمون که میخواستیم بریم دوست صمیمی و همکار دوست پسرم بود و خونه شون با ما چنتا خیابون بیشتر فاصله نداشت و حتی از خونه دوست پسرمم نزدیکتر بود بهم و من کارامو داشتم انجام میدادم اها الان یادم افتاد تازه هم نقل مکان کرده بودیم و یکی دو روزی بود درگیر چیدمان و اسباب کشی و اینا بودیم فوری کارهام و راست و ریس کردم و کمک خانواده برنامه هم جوری چیده بودم حتی به مامانم گفتم شب میرم با دوستامون فوتبال ببینم اگه کاری داری الان بگو که انجام بدیم باهم تقریبا کارها هم انجام شده بود فقط کارهای برقی مونده بود و هنوز تی وی هم نصب نکرده بودیم برای همین مامانم خیلی غر نزد :)))
آقا ما کارها رو انجام دادیم و منتظر که بهم بگه یا بیام دنبالت یا حالا ماشین بگیرم برم تماس پیام بهش دادم گفتم چه خبر الان در چه حالی و اینا بنده خدا تو پیام گفت هیچی کارهاا رو انجام دادیم و اینا گفتم فلانی و فلانی و هم هستن؟ من بیام یا همتون پسرید؟ گفت اینجا خیلی شلوغ پلوغه نه بیا یا اره بیا اینجا خیلی شلوغ پلوغه دقیق متنش یادم نیست اما برداشت من :)))) وای خندم میگیره ها نااارحت شده بودم جوابش و ندادم و نجواااا که نگم براتون اره نمیخواد من بیام اونجا گفته شلوغ پلوغه یعنی نیا تورو کجای دلم بزارم میخوام فوتبال ببینم حالا تو مگه پسری فوتبال ببینی حتی قبلش هم قرار بود بیاد تی وی ما رو نصب کنه تا قبل فوتبال اونم شد پرونده نجواهام ک آره میخواست بیاد تو نری اونجا اصلا چطور فلانی و فلانی رفتن من چرا نباید اونجا باشم حالا اون کسی که مد نظرم بود اصلا خونه دوست پسرش بود اونجا و تقریبا دختر سینگل مجردی هم نبود نمیدونم این نجوای بیخود من از کجا اومده بود خلاصه لذت و به خودم محروم کردم و گفتم حالا که اینطوریه نمیرم تا التماسم کنه والا دیدم اصلا پیگیری نکرد حرص میخوردماااااا نیمه اول تموم شد زنگ زد گفت نیومدی چرا بیام دنبالت؟ منم گفتم مامانم اینجاست نمیتونم صحبت کنم اینقدر که لج داشتم ازش نمیخواستم صداش و بشنوم دارم میخندم و تایپ میکنم
بعد پیام دادم نه من نیام بهتره انگاری اونجا شلوغ پلوغم هست به خیالم اومدم تیکه بندازم اون بنده خدا هم نگرفت اصلا گفت باشه عزیزم هرطور راحت تری آره صدا ب صدا هم نمیرسه نیای بهتره اگه فوتبال برات مهم نیست من تموم شد میام تی وی تون و نصب میکنم تایم نداشتم من لجم فعال تر شد نگم براتون دیگه خیلی بچه گانه بود افکارم :)))
و این شروع همانا و تا فرداش به قولی پیرهن عثمان کردم بقول مامانم :))) مگه ول کن بودم بنده خدا اصلا هاج و واج مونده بود که چرا چگونه و چیشد اصلا دعواای شدید در حد کات اون بنده خدا مثل همیشه اروم و منطقی و حتی معذرت خواهی هم میکرد اگه باعث شده بود برداشت غلطی کنم من که همون شب اروم شده بودم و گفتم خودت به این نجواها و افکار پوچ نمیخندی ؟ ولی همون مقاومته نمیزاشت همه چی به همین راحتی تموم بشه و همش نرفتن و بلد میکردم تو ذهنم ناخواسته و یا خواسته
این مقاومت حتی در رابطه با ادمها بود بی دلیل یهو با یکی چند سال بد بودم اصلا نمیخوام خیلی بگم و انگار یه دوره ای هم بزرگ شده بود تو ذهنم ولی فهمیدم باگه فهمیدم غلطه روش کلی کار کردم همش میگفتم تو دوره های استاد و گوش دادی بالا پایین کردی عشق و مودت و به قول خودت قورت دادی اینا از کجا دراومد و خیلی زود برطرفش کردم و اصلا تغییراتم اینقدر ملموس و واضح هست که حتی برای ساعتی ثانیه ای لحظه ای هم برنگشتم به این مورد و اون اخلاقیات رهایی رو برای خودم خیلی تمرین کردم ساده گرفتن در مدار درست قرار گرفتن و اینکه من از ساعتها لحظه هام فقط لذت ببرم و چچیزی رو به راحتی و برای دلایل خیلی پوچ از خودم محروم نکنم و حتی این زاویه دید و تمرین کردم که هر اتفاقی میفته به نفع منه خیلیییی روی این باور کار کردم انصافا و دوره هم جهت دیگه گل و زد برام اون قسمتی که استاد عزیزم گفتن تو برنامه ریزی خداوند دخالت نکنید نخواهید که همه چیز مطابق میل شما پیش بره حتی الهامی بهتون شد خودتون و به اون راه نزنید که نه خدا حالا درسته شما گفتی این مسیر ولی مطمئنی این مسیر درست نیست؟
بقول رز عزیز من نمیدونم تو میدونی من اگه میدونستم اون وضع و حال زندگیم نبود و خیلی ساله که همیشه و هربار به خودم میگم ببین مثل استاد که هر ثانیه به خودش یاداوری میکنه توام بگو
خداایا هرآنچه دارم از آن توست *
تازه استااااد که استاد ماست و اینهمه سال دارن روی خودشون کار میکنن و دارن بهمون این و با عمل و آموزش تدریس میکنن همیشه میگن من باید هربار به خودم این و یادآوری کنم
این مثالی که زدم فقط یه گوشه و در یه حوزه خاص از مقاومت ذهنی یا همون دیوار بود که برای خودم کشیده بودم کلی دیوارهای دیگه از هر جهت و هر حوزه کشیده بودم که میشد باهاشون برج ساخت
هر لحظه هر ثانیه باید روی خودم کار کنم تا هیچ وقت برای لحظه ای برنگردم به ادم قبلی که بودم اون تجربیات و اون تضادها باعث شدن به جایی برسم که الان خدا رو هر لحظه و هر ثانیه سپاسگزار باشم
ممنونم ازتون استاد جانم دوستتون دارم هم شما و هم خانم شایسته عزیز مرسی از همه
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟ بزرگترین دیوار ذهنی و ترس من در زندگیم مسائل مالی بود. همیشه میترسیدم که اگه قرار باشه یه روز به تنهایی خرج زندگیم رو بدم اصلا از پسش برنمیام. دقیقا وقتی همچین ترس عمیقی داشتم جهان همین ترسم رو وارد زندگیم کرد. شرایطی پیش اومد که مجبور شدم به تنهایی خرج زندگیم رو بدم یادمه ماههای اول اینقدر میترسیدم که اگه پول نداشته باشم کرایه خونمو بدم باید توی کوچه بخوابم و بدبخت میشم. یادمه حتی بعضی شبا از شدت ترس گریه میکردم. بخاطر همین ترسهام اوایل مجبور بودم به سختی کار کنم و خیلی اذیت میشدم اما از یکجایی به بعد شروع کردم به کار کردن روی باورهام و خدا رو شکر با طی کردن تکاملم شغل راحتتری با شرایطی که دوست داشتم پیدا کردم. الان یکسال نیم هست که به تنهایی خرج زندگیم رو میدم و از کسی کمک نگرفتم. همیشه خدا هوامو داشته و هیچ وقت نگذاشته تنها بمونم. الان که به اون روزا فکر میکنم با خودم میگم اون موقع چقدر باورهای اشتباه داشتم که اینقدر میترسیدم و چقدر آروم مسیر تکاملم رو طی کردم و الان خدا رو شکر یه زندگی با آرامش دارم که روزبهروز هم شرایط زندگیم بهتر میشه. خدایا صد هزار مرتبه شکرت
سلام و سلامتی و نور و عشق به توحیدی ترین استاد دنیا، به دوست داشتنی ترین و شایسته ترین یار استاد، و به همه ی رفقای مشتاق تغییر
خدایا شکرت که بلاخره حاضری زدم تو این جلسه…
الان دیدم جلسه ی 15 هم اومده ولی می خوام اول تمرینم رو اینجا انجام بدم. خدای مهربونم شکرت برای تمام اتفاقات خوب این روزها… برای تمام نعمتهای زندگیم که بی شمارن. شکرت که حواسم بیشتر جمعه و چشمام بازتر از قبله…
چند روز پیش وقتی سحرجان عزیز برام پاسخ نوشته بود تو جلسه ی قبل، و در مورد کامنتم و اشاره م به برداشتن حجابم اشاره کرده بود یادم افتاد اون داستان یکی از دیوارهای ذهنی بود که قبل از آشنایی با استاد برا خودم ساخته بودم و چه سختی هایی که برای خودم ایجاد نکردم.
وقتی دیروز نشانه ی روزانه م بررسی حجاب در قران اومد بازم این نکته برام یاداوری شد… خب قبل از آشنایی با قوانین باورهای اشتباهی در مورد دین و مذهب داشتم. خیلی از چیزای حاشیه رو حواسم زیادی بشون بود… و از چراهای زیادی غافل بودم. در مورد حجاب هم اینجوری بود که خب ما اول ورودمون به امریکا به لس آنجلس بود و از قبل شنیده بودم که ایرانیای لس آنجلس بخصوص قدیمی ترهاشون خیلی با آدمای مذهبی حال نمی کنن. و البته که تو ذهنم مذهب چیز خوبی بود و می گفتم پس اونا آدمای مشکل داری هستن. الان ارتباط با خدا تو ذهنم ارزشمنده، اون عشقی که به خدا دارم، نه چیز دیگه. و قشنگ یادمه که وقتی پیاده روی می رفتم با تینای سه ماهه تو ذهنم این بود که چون من روسری دارم اینا دارن چپ چپ نگاه می کنن، یا این الان اخم کرد حتما منظورش به من بود… اون موقع هم که داستان فرکانس و عدالت آینه و اینا رو که نمی دونستم. حتی یادمه یه بار با تینا تو اتوبوس بودیم یه خانوم مسن که همش پشت چشم نازک می کرد منو نگاه می کرد آخرش تحمل نکرد و برگشت گفت شوهرت نمی ذاره روسریتو برداری؟؟؟ من اصلا موندم و خنده م گرفت…
خلاصه کلللی باور مریض و مخرب… بعد با همون باورای داغون وقتی تینا نزدیک یک سالش بود می خواستم جاب پیدا کنم. قشنگ یادمه که وقتی ایمیل می زدم به استادا برای پست داک یه ترمزی تو ذهنم داشتم که من که حجاب دارم لابد کلی از موقعیتها رو از دست می دم!! درحالی که همین الانشم هستن خانومای باحجابی که تازه خیلی هم موفقن… چرا چون باورشون این بوده که حجاب مانع راهشون نیست… و اصلا دلیلی که باعث شد من برم به سمت اپلای برای استادای ایرانی این بود که اونا بلاخره با شرایط ما آشناترن و شاید این مقاومت به حجاب توشون کمتر باشه… که همینم شرک بود دیگه… خلاصه که بعدها قشنگ تیکه های پازل رو می دیدم که کنار هم هستن ولی خب تو اون شرایط متوجه نمی شدم و خب چوبش رو هم خوردم… بعد از سه سال و بعد از اینکه با استاد و قوانین آشنا شده بودم و تو دانشگاه کرنل یکی دو سالی مشغول بودم، دیگه می فهمیدم که قلبا به این حجاب اعتقادی ندارم و درواقع بخاطر پدر و مادرم هست که رو سرم دارمش… خدا رو شکر مامان هم کللللی افکار و باورهاشون تغییر کرد ولی اون اوایل می دونستم که هردوشون خیلی براشون مهمه ما دخترا حجابمون رو حفظ کنیم… یه ترمز دیگه این بود که خب من ریسرچرم و مثلا عکس سایت دانشگاه و لینکداین و گوگل اسکالر و غیره رو اگر بدون حجاب بذارم نکنه مامان و بابا اتفاقی ببینن… بعدم در درجه ی پایینتر اینکه الان دوست و آشنایی که اینجا میبینه منو چی میگن… چه فکری در مورد من می کنن. البته یه ترمز دیگه هم پوش همسرم بود که چون خیلی وقتا می گفت بهم که بردار حجابتو خودتو راحت کن چه کار بیخودیه آخه و اینا انگار من ناخودآگاه گارد می گرفتم… الان با خودم می گم ببین من چند سال این گاری رو این بار ذهنی رو با خودم می کشیدم واقعا… ولی خدا رو شکر با آموزشها به مرور جرأت پیدا کردم. درسته خیلی لاک پشتی بود ولی انگار رها شدم. اولاش خیلی سختم بود. عادتی بود که سالهای سال تو زندگیم بود و یهو خیلی چیزا رو عوض می کرد، اون کشمکش ذهنی و دوگانگی که حس می کردم… ولی بلاخره تغییرش دادم. خدا رو شکر که من رو در مسیر تغییر و بهبود قرار داد… خدا رو شکر برای وجود این دانشگاه بهشتی و این استاد ابراهیمی و این همه آموزشی که نعمته واقعا و در دسترسمون هست…
استاد عزیزم و استاد شایسته جان سپاسگزار وجودتون و تمام آموزشها و زحماتتون هستم… از صمیم قلبم دوستون دارم🩵
چقدر شفاف و ساده نوشتین بیشتر اوقات کامنتهاتون و بهش برخورد میکنم و میخونم خیلی به دلم میشینه جنس صحبتهاتون و کامنتتون چقدر جالب بود که من تجربه برعکس این موضوع رو داشتم
روی حجاب مقاومت داشتم خیلی برعکس شما، اگه قبل اینکه کامنت شما رو بخونم کامنت نمیزاشتم میرفتم راجع بهش میگفتم
اینقدر مقاومت داشتم که نه تو خانوادم خیلی موضوع ساده ای بود نداشتن حجاب و نه حتی دوره من و جایی که زندگی میکردم این موضوع رو میپذیرفت البته که چون کانون توجه خودمم بوده جذبش میکردم
و یادمه تا جایی که یادم میاد سر همین موضوع فقط با خانواده دعوا داشتیم خانواده مون اونقدر مذهبی وحشتناک نبودن ولی میگم امان از چسبیدن به موضوعی و رها نکردن و کانون توجه
یعنی من اگه شبا میموندم خونه دوستام میفهمیدن با پسر صحبت میکنم اونقدر تابو نشکسته بودم که کافی بود حجاب نداشتم اونم نه بی حجاااب بدون چادر همین چون من همیشه شال و روسری هم داشتم
و جالبترش این که اصلا خانواده ما دختراشون چادری شدید نبودن اون محدود چادری ها هم چادر قرتی بازی سرشون بود
ولی جنگ من با این مووضع اون و شدیدتر میکرد و این موضوع ادامه داشت تا وقتی که برای اولین بار با فایل حجاب در قرآن آشنا شدم و گوشش دادم
و حتی اون لایو استاد که با هرچیزی بجنگی اون و بیشترش میکنی و اصلا به خودم اومدم دیدم برام خیلی سخت نیست حجاب داشتن چون تا
4/5 سال پیش که حتی اینقدر تو کشور عادی نشده بود این موضوع من حجاب نداشتم و خیلی وقتا مویی حتی گشت ارشاد ها رو رد کردم ولی الان که یکم عادی تر شده من برعکس شدم :)) طوری که معمولا دوستام مسخرمم میکنن حتی پروفایلمم با شال هست :)))
البته دیگه الان برام خیلی فرق نمیکنه ولی برام جالب بود دیدگاهاا و تفکراتمون و حتی یادآوری ش باعث شد من یاد این موضوع هم بیفتم
بازم مثل همیشه یه فایل عالی، پر از آگاهی، بهترین زمان و بهترین مکان…
با فایل های گفت و گو با استاد داره تمام مسیر بیادم میاد. خیلی وقت بود که سالهای اول شروع مسیرم رو فقط سطحی مرور کرده بودم، طبق عادت نه با توجه بیشتر…
من حدود 4، 5سال هست که با استاد آشنا شدم و مسیر رویایی رشد و پیشرفت و بهبود و بهتر و بهتر شدن…
الان هروزم شده پر از لذت و حیرت و پیش رفت و آگاهی ها و ایده های جدید… و این زندگی مدتهاست برام بدیهی شده!
و ذهنم داشت این همه روزهای روئیایی رو نادیده میگرفت!
یادمه روزهای اولی که جسلات اول دوره قانون آفرینش رو داشتم و گوش میکردم، تو کارتم 500 تا تک تومنی بود اما خیلی خیلی حالم عالی بود و حتی کلی به این موضوع میخندیدم! با ایمانی که نمیدونم اون موقع ها چطور بهش رسیده بودم، باور داشتم این موضوع 500 تا تک تونی ته کارتم میشه یک داستان بسیار ارزشمند از شروع مسیرم که هزاران بار تکرار میشه و ایمان میسازه برای خودم و دیگران….
الان؟ اون لیلای پر از وابستگی و شرک و کفر و کینه، اون لیلای بدون ذره ای اعتماد و عزت به نفس! اون لیلا زنجیر شده به باور های محدود توی تاریکی!!!!!
بیشتر از یکساله مهاجرت کردم، یک بیزنس موفق و رو به رشد رو تنهایی اداره میکنم که تمام مخاطبانم عاشقم هستن و من رو یک فرد پر از نور و آگاهی، امید و انرژی میدونید، همینطور موفق و قوی و مستقل!!! اولین جوابی که به سوال تمرین دادم همین بود!
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
-برای من بزرگ ترین دیوار این بود که فکر میکردم نمیتونم، از عهدش برنمیام، کافی نیستم، لایقش نیستم…
تمام این 4سال آنچه که اصلی ترین و اثرگذارترین تمرین و باور سازی برای من بوده، باور کردن خودم بوده!
چهار سال صبح تا شب دفتر به دفتر پر کردم و میکنم که من میتونم، من از عهدش برمیام، من هدایت میشم، دستان خدا به کمک من میان، و هی مثال آوردم برای خودم و هی با عمل کردن و حرکت کردن و به دل ترس هام رفتن مثال های بیشتر ساختم! و دباره تکرار تکرار تکرار…
همیشه یکی از اصلی ترین خواسته های من استقلال و آزادی بوده، به عنوان لیلایی که مسیرم رو از جایی شروع کردم که به زمین و زمان، به شی و انسان وابسته بودم… الان یکساله به راحتی، تاکید میکنم به راحتی و لذت، نرم و روان، دارم تنها در یک کشور زندگی میکنم… بسیار موفق در آزادی و عزت و احترام…
یادمه با تکرار من میتونم من میتونم ها قدم های اولم این بود که تنها برم سوپر مارکت یا بانک! بعد شد تنها کافه رفتن، بعد رستوران، بعد اولین سفر تنهایی، بعد شب تنها موندن توی کوه، بعد یه مدت کوتاه خارج از کشور بودن تنها و حالا یکسال بیشتر هست که خودم هستم و خدای من که همهی جهانیان شده برام…
اون لیلای 4سال پیش به همه وصل میشد برای احساس امنیت اما هیچ وقت پیداش نمیکرد، از وقتی از همه رها شدم و وصل شدم به خدا…. اصلا این احساس امنیت و توانمندی که هیچ مانعی جلوش نیست….
آخ… حسبی الله و نعم الوکیل…
چه سعادتمندم که خدا امروز بیادم آورد این همه فضل و رحمتی که من داده… چطور راحتم کرد برای راحتی ها و برکات روز افزون و چه بدیهی شده بود برام این زندگی روییایی!
همه به من میگن Leila in wonderland ینی لیلا در سرزمین عجایب، اینقدر که همهی زندگیم روییایی و عجیبه!
اینقدر که همه آدم ها به طرز عجیبی کنارم میان و اتفاقات عجیبی تجربه میکنن و یه جورایی مسیر زندگیشون تغییر میکنه…
خدایا شکرت… هر آنچه دارم از سوی تو و آن توست…
و این مانترا تا ابد راهگشای من هست…
من میتونم
من از پسش برمیام
من هدایت میشم
من حمایت میشم
من حفاظت میشم
ایده ها میان، افراد میان، دستان خدا از بی نهایت طریق میان!
من میتونم، به راحتی هم میتونم!
من میتونم، من هدایت میشم به راه حل، و راه حل بسیار ساده و قابل اجراست…
خدا فکر میشه در سر من و دیگران، خدا تصمیم میشه ایمان میشه اراده میشه… در من و در همه!
لا حول و لا قوه الا بالله
پس من دست خدا میدم و حرکت میکنم و آسوده و آرام هستم که هیچ مانعی برای خدا نیست…
خواندن کامنتت بهم شور و شوق داد،احساس خوب داد،حس آزادی و استقلال داد و لذت بردم حض کردم.
سپاسگزارم از بودنت و نوشتنت
حس آزادی نعمتیه که خدا از ابتدا به ما داده و خودمون از خودمون میگیریم .در واقع توحید که نور و آزادی مطلق است رو میدیم و شرک رو میگیریم .
داستان شما داستان من و ما هست زمانی که با آگاهی هایی که استاد میدن و تمرینات ما دوباره اون توحید رو وارد زندگیمون میکنیم و تاریکی میره.در واقع تاریکی وجود نداشته فقط دلیلش ندیدن منبع بوده.خدا رو شکر میکنم که آنقدر رشد کردید که به آزادی رسیدید و امیدوارم به آزادی های بیشتری برسید.
سلام به استاد عزیزم، مریم جانم و همه دوستان خوبم
بریم سراغ قسمت 14 پروژه تغییر را در آغوش بگیر
آخ از تغییر! چقدر این کلمه پنج حرفی رو الان بهتر میفهمم. اصلا چند روزه رابطه قشنگتری دارم باهاش :)
یه سفر یک ماهه اومدم ایران که یازده روزش گذشته و نگم از درسهایی که تا الان برام داشته. کمالگرایی پاشنه آشیل منه، ذهن کمالگرام مدام میگه بابا تو که نتیجهای نگرفتی برو نتایج بچهها رو تو سایت بخون مال تو که چیزی نیست! و من مدام باید یادآوری کنم به خودم که چی بودم و چی شدم :))))
حالا این سفر به ایران قشنگگگگ بهم نشون داد که از کجا به کجا رسیدم. طبق معمولِ هر سال که میام ایران، رفتم سراغ کمدم و به وسیله هام یه نگاهی انداختم. چندتا از دفترهای سپاسگذاری و هدف گذاریم رو پیدا کردم، خدای من…. شوک شده بودم از چیزایی که نوشته بودم، به خدا قسم چیزایی که الان توی دفتر سپاسگذاریم مینویسم و بابتشون شکرگذارم اصلا با چیزایی که چندسال پیش مینوشتم قابل مقایسه نیست! به خدا قسم همون چند سال پیش موقع نوشتن همون سپاسگذاری ها یکی میومد بهم میگفت تو چند سال دیگه مهاجرت کردی، خونه رویاهاتو داری، درآمد یورویی داری و …. باور که نمیکردم هیچ مسخرهاشم میکردم :)))) ولی این کار قانونه! همون سپاسگذاری ها منو رسوند اینجا خدای من…. زبونم بند میاد…. مو به تنم سیخ میشه اصلا….
دفتر هدف گذاری و ژورنالمو میخوندم که چه دغدغههایی داشتم ولی خداوند دستمو گرفت، منو گذاشت روی شونههاش و برد تو مسیر درست….
همش این حرف استاد تو ذهنمه که همون خدایی که تو رو به اینجا رسوند بقیهاشم درست میکنه تو فقط ایمان داشته باش…. خدا شاهده 90 درصد مشخصات خونه رویاهام که چندسال پیش نوشته بودمو الان خونه ام داره!
پارسال هم همین موقع اومدم ایران، ولی امسال میفهمم که فرکانسم رفته بالا، آدم پارسال نیستم. از کجا فهمیدم؟ از آدمای دورم! از ثروتی که امسال با خود آوردم!
آدمای نامناسب و غیرهم فرکانس قبلی خود به خود محو شدن، امسال اونقدر از لحاظ مالی نسبت به پارسال رشد کردم که با بهترین پرواز اومدم، بهترین ها رو برای خودم خریدم…
فهمیدم بخاطر کار کردن روی احساس لیاقت ( که هنوزم خیلی جای کار دارم و پاشنه آشیلمه) اونقدر استانداردهام رفته بالا که اصلا نمیتونم از بازارای ایران خرید کنم! اصلا به چشمم نمیاد! همه بهم میگن خلی دیوونهای؟ اونجا میری به یورو خرید میکنی خب همونو از ایران بخر ببر یک دهم قیمت! میگم بابا شما نمیفهمید چون ندیدید و خواستهاش تو وجودتون شکل نگرفته! منی که هر روز از کنار مغازه دیور و لویی ویتون و رولکس رد میشم چجوری ساعت بازاری اینجا رو بخرم :)))) خواسته من بزرگه من روی خودم و احساس لیاقتم کار کردم. من روی باورهای توحیدیم کار میکنم من از خدا میخوام! قیمت مهم نیست من با خریدن بهترین کیفیت به خودم احترام میذارم!
اما درباره قبول مسئولیت! اخ که از وقتی ازدواج کردم فهمیدم چقدر جای کار دارم اینم شد پاشنه آشیل بعدیم:))))) همش همه چیزو ناخودآگاه میخوام بندازم گردن همسرم! پول ندارم چون همسرم بهم پول نمیده! خسته ام چون همسرم کارای خونه رو انجام نمیده! حالم بده چون همسرم فلان حرف رو بهم زده! خیلی دارم روی این موضوع کار میکنم ولی باز نجواها میاد! مخصوصا تو مسائل مالی که همش از همسرم انتظار دارم کمکم کنه! ولی میدونم از پس اینم برمیام، به قول استاد تو فقط مسئولیتشو بپذیر بقیه اش درست میشه.
کلام آخر میخوام اولین جمله سپاسگذاری روزانه ام رو بنویسم
خدای بزرگ من ازت بینهایت بار سپاسگذارم که این جهان زیبا رو با قوانین ثابتی آفریدی تا من بتونم خودم خالق صد در صد زندگی خودم باشم، خدای من ازت سپاسگذارم که استاد عباسمنش رو در مسیرم گذاشتی تا قانون رو یاد بگیرم و هر روز بهت نزدیک و نزدیک تر شم……
سلام به استاد عزیز استاد شایسته عزیزوتمام دوستان من در اوایل نو جوانیم خانوادم (پدرم) را خیلی بت کرده بودم می ترسیدم ازش نمی توانستم حرف دلم در جمع خانواده دوستان یا هر جا او می بود بزنم زهنم طوری شرطی شد در تمام موارد باید بزرگ تر ها تصمیم بیگیرد این روند تا حالا هم ادامه دارد یعنی در خانواده مااین دیوار زهنی ساخته شده است تمام موضوعات باید بزرگترها تعین کند من که تازه با اموزش های استاد اشنا شده بودم دو سال پیش اولین تصمیم که گرفتم پوهنتون را ترک کردم وخودم با همان باور های محدودم شروع کردم کار گری در مغازه پرده فروشی در کابل وخانوادم خیلی نا راحت شد ازین کارم ونگران شد از آینده ام یعنی من با خواندن کتاب های موفقیت و گوش دادن به فایل استاد فهمیدم اگر من این مسیر را برم نتجه اش فقط یک کارمند دولت با حقوق بخور نمیر میشم حالا اولین قدم که برداشتم این است که باید خودم کاری کنم و مسولیت بپذیرم که منم همه کاره زندگیم. پدرم معلم است نزدیک باز نشسته گی است برادرم هم کارمند معارف است که خیلی به مشکل زندهگی شو می چرخاند من که به اینا نگاه کردم گفتم من باید تصمیم های بهتری در این مدت که با آموزه استاد عزیز آشنا خیلی ایده ها را اجرا کردم ولی نتیجه که منتظر بودم را نگرفتم چون می خواستم یک شبه ره صد ساله را برم صبر نداشتم ولی در شجاعت وایمان به خداوند خیلی بهتر شدم اجرای توکل در عمل را بهتر یاد گرفتم.
انشالله که بتوانم اجرای توکل در عمل صبر پایداری و طی کردن تکاملم در مسیر اهدافم حرکت کنم درپناه حق باشید
به نام خالق عشق و شادی و زیبایی
درود و خداقوت به استاد عزیز و همه دوستان خوب سایت
مهمترین درسی که من از آموزشهای استاد درک کردم “قانون توجه” هست، اینکه ما در هرلحظه با کانون توجهمون داریم زندگیمون رو خلق میکنیم.
مطمئناً وقتی صحبت از “تغییر” میشه همه ما بهدنبال نتایج بزرگ هستیم اما وقتی فکر کردم به اینکه من در این مدت چه چیزی از استاد یاد گرفتم این بود که من در کنترل کردن کانون توجهم حرفهایتر شدم و این دستاورد بسیار مهم من در زندگیمه.
چی میشه که انسان پیشرفت میکنه و احساس خوشخبتی داره؟
آیا ما تا به حال در قرآن شنیدیم که مثلاً کسبوکار پیامبران چی بوده یا چطور با دیگران تعامل میکردند؟ اما میشنویم که چطور تونستند ذهنشون رو کنترل کنند و چه نتایجی رو بدست بیارن.
وقتی آدم به این فکر میکنه که کانون توجه من داره اتفاقات رو خلق میکنه دیگه خیلی حساس میشه به اینکه من دارم در هر لحظه به چه چیزی توجه میکنم؟
آیا توجه من به کمبودهای زندگیمه یا دارم به فراوانی و فرصتهایی که الان حتی تصورشون رو هم نمیکنم اما میتونند زندگی من رو متحول کنند توجه میکنم؟
الان مدتهاست من به خودم یادآور میشم که تو الان فقط باید حواست به این لحظه زندگیت باشه، اگر آینده بهتر میخوای راهش اینکه توجهت رو در این لحظه کنترل کنی.
ما قدرت یه سری از کارهارو نداریم اما این قدرت رو داریم که بتونیم توجهمون رو کنترل کنیم و این مهمترین ابزاریه که در اختیار ماست.
نقش باورها در کنترل کانون توجهمون بسیار تاثیرگذاره. ممکنه گاهی فکر کنیم این همه داریم روی باورهامون کار میکنیم پس کو نتیجه؟ کو خونه؟ کو ماشین؟ کو رابطه؟ کو پول؟ کو پیشرفت؟
در صورتی که تمام این ها پاداشهای کنترل کردن کانون توجهمونه.
اگر همچنان احساس میکنیم که هنوز موفق نیستیم مگر اینکه این چیزهارو داشته باشیم نشان میده که هنوز به اندازه کافی نتونستیم توجهمون رو کنترل کنیم.
نتایج شانسی نیستند. هیچ کس شانسی ثروتمند نمیشه، شانسی بیمار یا سالم نمیشه. همه چیز یک قانونی داره و میتونه به نفع من رقم بخوره، اگر من بتونم توجهم رو کنترل کنم.
در مورد موضوع این فایل این روحیه از بچگی درونم بود که من هیچوقت هیچکس رو مقصر نتایجم در زندگی نمیدونستم و اصلاً نیازی نبود که بخوام زور بزنم که اینجوری باشم. به همین خاطر شکل زندگی من کلاً از اعضای خانوادم متفاوت بود.
شده زمانهایی که احساس ضعف، ناتوانی و کمبود داشته باشم اما هربار به خودم گفتم ببین این زندگی توعه، تو باید خودت رو درست کنی، تو باید اصلاح کنی خودت رو.
یکی از جاهایی که میبینم ممکنه خودم و خیلی از دوستان ناامید بشن اینجاست که فکر میکنند فایدهای نداره ما برای ساکت کردن ذهنمون نتایج بزرگتر میخوایم اما این دقیقاً همون جایی که داره فاصله فرکانسی ما با خواسته ها و وضعیت دلخواه زندگیمون رو نشان میده.
چرا سپاسگزاری مهمه؟
چرا بین این همه علت برای رشد تنها از “سپاسگزاری” بهعنوان راه افزایش ظرف وجودی انسان یاد میشه؟
به خاطر اینکه خداوند میدونه که چقدر کنترل کردن کانون توجه مهمه، میدونه که ما خیلی راحت یادمون میره که چه قدرتی در خلق شرایط دلخواهمون داریم، میدونه که احساس ما نسبت به خودمون و زندگیمون چقدر مهمه و تنها زمانی که سپاسگزار هستیم میتونیم این قدرت رو احیا کنیم.
من مدتهاست وقتی یه فرد موفقی رو میبینم به این فکر نمیکنم که دقیقاً چه کارهایی کرده که موفق شده به این فکر میکنم که این فرد احتمالاً به نسبت بقیه بیشتر ذهنش رو کنترل کرده.
ما نباید قدرت کانون توجهمون رو دست کم بگیریم، ما نباید بیخیال لحظههای زندگیمون بشیم به امید روزهای بهتر آینده، روزهای بهتر آینده با کنترل کانون توجهمون در این لحظه زندگیمون داره رقم میخوره. اگر داریم در کنترل کانون توجهمون حرفهایتر میشیم باید به خودم تبریک بگیم و احساس پیشرفت داشته باشیم نه اینکه دائماً دنبال نتایج بزرگی باشیم که هنوز نیمده.
امکان نداره شرایط ما تغییر کنه تا زمانی که کانون توجه ما تغییر نکنه.
إِنَّ اللَّهَ لَا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ
خدا ما رو خلق نکرده که سختی بکشیم، خدا این ابزاره مهم (توانایی کنترل کانون توجه) رو به ما داده که ما ازش به نفع خودمون استفاده کنیم. اگه به سپاسگزاری هم دقت کنیم به خوبی درک میکنیم که در حالت سپاسگزاری میتونیم ایمانمون رو نسبت به خداوند قویتر کنیم و پذیرشمون رو در برابر قدرتش بیشتر تا به آسانی خوشخبتی رو وارد زندگیمون کنه.
اما ما اکثراً داریم از این ابزار به ضرر خودمون استفاده میکنیم. اینکه ما ناامید میشیم، خسته میشیم، احساس کمبود میکنیم به این معنا نیست که داریم درست فکر یا احساس میکنیم، به این معناست که ما توجهمون رو به اون سمتی که میخوایم کنترل نکردیم و این مهمترین کاریه که باید در زندگی انجام بدیم.
از خداوند سپاسگزارم که من رو به این مسیر زیبا هدایت کرد. برای خودم و همه دوستان عزیزم بهترین لحظات و نابترین تجربیات رو آرزومندم.
به نام خداوند بخشنده ی مهربانم
اِلهی وَ رَبّی مَن لی غَیرُک
خدای قدرتمندم من تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست هدایت کن راه کسانی که به آنها رزق غیرالحساب میبخشی .
خدای ثروتمندم من هرآنچه که هستم و هرآنچه که دارم از آن توست و تو از عشق بی نهایتت به من میبخشی .
عشق دلم سپاسگزارتم که هدایتم میکنی تا کمالگرایی و ترس از قضاوت شدن در کامنت نوشتن رو کنار بزارم .
سلام به استاد عزیزم و مریم جانم
خداقوتتون بده
بابت تک تک این فایلا ازتون سپاسگزارم با تمام قلبم
قبلا یکی از دیوارای ذهنی بزرگی که در گذشته م ساخته بودم ترس از پدرشوهرسابقم بود که من به شدت از ایشون میترسیدم و خیلی زیاد تو ذهنم غول ساخته بودم ازش و ترس از قضاوت شدن و حرفایی که پشت سرم زده خواهدشد بعد از جدایی اما من به این ترسا غلبه کردم و رفتم تو دلشون و همیشه میگفتم که من کار درست رو بخاطر خودم انجام دادم و هرکی هرچی حرف بزنه در نهایت به زندگی خودش برمیگرده البته که یه مدتی تو درودیوار بودم و قطعا اون موقع نه با شما آشنا شده بودم و نه از هیچ کدوم ازقوانین خداوند آگاه بودم و بسیار دچار عذاب وجدان بخاطر دخترم شدم که الان بهترم اما هنوز جای کار دارم ولی من اون موقع اون دیوارارو خراب کردم و واقعا یکی از بزرگترین معجزاتش آشنا شدن با شما و سایت بود و واقعا بی نهایت سپاسگزار خداوندم .
دیوارای ذهنی ای که در حال حاضر برای خودم ساختم دوباره :
1. خانوادم 2. پارتنرم 3. عدم ارزشمندی و احساس لیاقت درونی
و 3تای اینا واقعا منو متوقف کردن چون من بهشون قدرت دادم
خیلی باحاله که من فایل نتایج دوستان رو گوش میدادم و استاد شما گفتید که 99درصد مردم دوست دارن که مسئولیت شرایطشون رو بندازن گردن بقیه گردن خانواده و دولت و شرایط مملکت و … و دیدم که منم همین الان که مثلا دارم روی خودم کار میکنم بازم دارم دوباره همین کارو میکنم
واقعا که دیوارای ذهنی هستن
واقعا که ساخته و پرداخته ذهن هستن
چون بارها شده که وقتی من مسئولیت رو پذیرفتم و به خودم برگشتم واقعا از بین رفتن اون مانع ها اون دیوارا الانم مثل همون موقع هست
من میفهمم که اینا بهونه های ذهنم هستن
من میفهمم که اینا رو ذهنم داره برام الکی بزرگ میکنه
من میدونم که بازم میتونم بشکنمشون
فقط باید واقعااااا متعهدتر باشم به تغییر
این تعهد به تغییر و ادامه دادن و عمل کردن واقعا پاشنه آشیل منه بقیه همش به قول شما حرف مفته
خیلی دوستت دارم استاد که آگاهم میکنی
مریم جون خیلی دوستت دارم که اینجوری مینویسی و سوالات رو مطرح میکنی که از یه زاویه ی دیگه نگاه کنم به زندگیم
واقعا سپاسگزار حضورتون تو زندگیم و وجودتون تو این دنیا هستم
عشق سمیرا
نفس سمیرا
من عاشقتم همین و بس
سپاسگزارتم که تمام قدرت دست تو و خودمه .
سلام به استاد عزیزم وهمه دوستان عزیز
من هم از آگاهی های که استاد به من دادن نتایج زیادی گرفتم وقتی که قبول کردم که خودم هستم که با افکارم زندگیم را می سازم وقتی که قبول کردم که زندگی مادی در این جهان شکلی ندارم ومن خودم هستم که دارم بهش شکل و رنگ می دم ومی سازمش و شروع کردم به کنترل ذهنم وجهت دادن به افکارم همه چیز برایم تغییر کرد روابطم با دیگران خیلی خوب شد باورتون نمی شه آدم های که من فکر می کردم خیلی بدهستند وبا من قهر بودن خودشون آمدن واز من عذر خواهی کردن وبا من آشتی کردن آن ها با تغییر من از من جدا نشدن بله با من خوب شدن خیلی خجالت اوره من خودم بودم که باعث رفتار بد آنها بودم خدا من را ببخشه
دل بندهاش از من راضی کنه استاد واقعا ممنون که ما را هدایت کردی واقعا ممنون که هر چیزی را که خودت فهمیدی به ما هم یاد دادی شما باعث شدیدی که ما به آرامش برسیم وخدا را بهتر بشناسیم خیلی خیلی ممنونم
وخدا را شکر می کنم که ما را با شما آشنا و همراه کرد به امید روزی که بتونیم مثل شما متعهد باشیم مثل شما تسلیم خداوند متعال باشیم
سلام میکنم ب اساتید عزیز.، اقای عباسمنش و خانم شایسته نازنین.. و دوستان عزیزم
راجع ب دیوار ذهنی در زندگی؛ بزرگترین و ترسناکترین برای من ترس از همسر و واکنشهای اون در مقابل کارهایی ک انجام میدادم یا حتی دیگران انجام میدادن..
انگار مهم نبود ک من باشم یا پدرومادرم. در هرصورت من تو بیخ میشدم.. ترس از سرزنش های مداوم. محرومیتها، حرف ها و توهین هایی ک هنوزم هست.. کم شده ولی از بین نرفته..
همیشه انگار داشتم کنترل میشدم.. نمیتونستم
کاری ک دلم میخواد یا جایی ک دوست دارم برم، اگر قبلش نمیگفتم ک کجا میخوام برم دیگه بعدش اوضاعی داشتم!
من کلا آدم اسان گیری بودم ولی ایشون سخت گیر.. احساس میکردم حس زندگی و احساس شادی در من مرده. اجازهرنمیداد من با دوستام باشم. با اینکه من کارمندم و 15ساال از ازدواج ما میگذره هزینه زندگی 99درصد با من بوده. ولی باز هم ترس دارم از اینکه بگه نرو. انجام نده و..
دوسه اتفاق در گذشته افتاده. با اینکه من مقصر نبودم ولی با توجه ب نوع دیدگاه و فرهنگ خانواده ها، خیلی بینمون تنش ایجاد شد، تا الان ادامه داره و هروقت باهم بحث میکنیم مطرح میکنه، نمیدونم به عنوان صلاح ازش استفاده میکنه یا هنوز توجیه نشده..
هنوزم ترس توی وجودم هست.. بنظرم دلیل خیلی از این مسایل مباحثی هست ک به عنوان وظایف واجب زن در مقابل شوهر ب ما یاد دادن.. اینکه باید فرمانبر بی چون و چرای شوهر باشی. بدون اجازه ش آب نخوری،، در هر صورت باید تمکین کنی و هزار چرت و پرت دیگه وگرنه اون دنیا با خدا طرفی، ک احساس قربانی بودن، وسیله بودن، ضعف و پست بودن در مقابل مرد رو به آدم القا میکنه.
خودت رو فراموش میکنی و همه فکر و ذکرت میشه راضی نگه داشتن شوهر و نادیده گرفتن خودت… نتیجه این احساسات بد میشه اتفاقات بد.
وقتی برای خودت. خانوادت. علایق و خواسته هات ارزش قایل نشی به هر دلیلی، دیگران هم همین رفتار رو با تو خواهند داشت. کوچک میشمارنت.
من هنوز مقاومت دارم نسبت به بعضی حرفای استاد. اینکه من هرچی توی زندگیم هست خودم خلقش کردم… خیلی وقتتا قبول دارم گاهی هم دچار تضاد میشم و میگم من که توی حال و هوای دیگه ای بودم چطور این اتفاقات برام میفته.بازم احساس قربانی بودن و ترحم گرفتن از خودم…
من اصلا عادت ندارم مشکلاتم رو برای خانواده بیان کنم ولی میدونم ک بهش فکر میکنم! خودم رو با دیگران مقایسه میکنم ک چرا من با اون ویژگی های خوب باید همچین زندگی داشته باشم
احساس سردرگمی. پوچی. خواستن تغییرات درون. و…
واقعا گاهی گیجم. اینکه بعضی اتفاقات ب ظاهر بد داره من رو به سمت آزادی میبره خیر میشه، یا
نتیجه فرکانسهای منه..
امروز روز تولد منه.. انشاالله سراغاز تحول جدی باشه در درون من تا بتونم جهانی زیبا داشته باشم.
آمین یا رب العالمین
سلااااام
بزرگترین دیوار ذهنی که ساختم
مقاومت در برابر همه چیز یعنی من برای هرچیزی مقاومت میکردم هرچیزی هااا
از کوچیکترین و پیش پا افتاده ترین ها گرفته تا بزرگترین ها طبعا
عین بچه های دو ساله ای که لج میکنن و اون چیزی که تو ذهنشون هست نمیشه قهر میکردم و در مقیاس بزرگترش عصبانی میشدم الان که دارم مینویسم خندم گرفته واقعا :)) اینقدر خدااا رو شکر ازون آدم و اون شخصیت فاصله گرفتم که واقعا وقتی داشتم به جواب تمرین فکر میکردم و خوب دیوارهای بزرگتری که بودن و بهشون فکر میکردم نمیدونم چرا این موضوع بلد شد برام و حتی یه حسی من و کشوند دربارش کامنت هم بزارم خدا میدونه
مثال میزنم براش مثلا اگه برنامه ریزی من اونجوری که میخواستم با خط کشی هاش :))) جور در نمیاد تو هرکاری چه برنامه ریزی برای رفتن به مکان یا سفر مشخصی چه برنامه ریزی درباره مهمونی یا برنامه ای و چه برنامه ریزی و پلن از پیش تعیین شده برای حتی گفتار و رفتار ادم های اطرافم مثلا یادم میاد فوتبال تیم ملی با یه کشور خیلی مهمی بود و همه برنامه ریخته بودیم دوستامون دور هم خونه یکی از دوستامون جمع بشیم و ببینیم این موضوع برای سه سال پیش هست تقریبا خیلی یعنی میخوام بگم من تو سایت بودم و داشتم روی خودم کار میکردم حتی
بعد خونه اون دوستمون که میخواستیم بریم دوست صمیمی و همکار دوست پسرم بود و خونه شون با ما چنتا خیابون بیشتر فاصله نداشت و حتی از خونه دوست پسرمم نزدیکتر بود بهم و من کارامو داشتم انجام میدادم اها الان یادم افتاد تازه هم نقل مکان کرده بودیم و یکی دو روزی بود درگیر چیدمان و اسباب کشی و اینا بودیم فوری کارهام و راست و ریس کردم و کمک خانواده برنامه هم جوری چیده بودم حتی به مامانم گفتم شب میرم با دوستامون فوتبال ببینم اگه کاری داری الان بگو که انجام بدیم باهم تقریبا کارها هم انجام شده بود فقط کارهای برقی مونده بود و هنوز تی وی هم نصب نکرده بودیم برای همین مامانم خیلی غر نزد :)))
آقا ما کارها رو انجام دادیم و منتظر که بهم بگه یا بیام دنبالت یا حالا ماشین بگیرم برم تماس پیام بهش دادم گفتم چه خبر الان در چه حالی و اینا بنده خدا تو پیام گفت هیچی کارهاا رو انجام دادیم و اینا گفتم فلانی و فلانی و هم هستن؟ من بیام یا همتون پسرید؟ گفت اینجا خیلی شلوغ پلوغه نه بیا یا اره بیا اینجا خیلی شلوغ پلوغه دقیق متنش یادم نیست اما برداشت من :)))) وای خندم میگیره ها نااارحت شده بودم جوابش و ندادم و نجواااا که نگم براتون اره نمیخواد من بیام اونجا گفته شلوغ پلوغه یعنی نیا تورو کجای دلم بزارم میخوام فوتبال ببینم حالا تو مگه پسری فوتبال ببینی حتی قبلش هم قرار بود بیاد تی وی ما رو نصب کنه تا قبل فوتبال اونم شد پرونده نجواهام ک آره میخواست بیاد تو نری اونجا اصلا چطور فلانی و فلانی رفتن من چرا نباید اونجا باشم حالا اون کسی که مد نظرم بود اصلا خونه دوست پسرش بود اونجا و تقریبا دختر سینگل مجردی هم نبود نمیدونم این نجوای بیخود من از کجا اومده بود خلاصه لذت و به خودم محروم کردم و گفتم حالا که اینطوریه نمیرم تا التماسم کنه والا دیدم اصلا پیگیری نکرد حرص میخوردماااااا نیمه اول تموم شد زنگ زد گفت نیومدی چرا بیام دنبالت؟ منم گفتم مامانم اینجاست نمیتونم صحبت کنم اینقدر که لج داشتم ازش نمیخواستم صداش و بشنوم دارم میخندم و تایپ میکنم
بعد پیام دادم نه من نیام بهتره انگاری اونجا شلوغ پلوغم هست به خیالم اومدم تیکه بندازم اون بنده خدا هم نگرفت اصلا گفت باشه عزیزم هرطور راحت تری آره صدا ب صدا هم نمیرسه نیای بهتره اگه فوتبال برات مهم نیست من تموم شد میام تی وی تون و نصب میکنم تایم نداشتم من لجم فعال تر شد نگم براتون دیگه خیلی بچه گانه بود افکارم :)))
و این شروع همانا و تا فرداش به قولی پیرهن عثمان کردم بقول مامانم :))) مگه ول کن بودم بنده خدا اصلا هاج و واج مونده بود که چرا چگونه و چیشد اصلا دعواای شدید در حد کات اون بنده خدا مثل همیشه اروم و منطقی و حتی معذرت خواهی هم میکرد اگه باعث شده بود برداشت غلطی کنم من که همون شب اروم شده بودم و گفتم خودت به این نجواها و افکار پوچ نمیخندی ؟ ولی همون مقاومته نمیزاشت همه چی به همین راحتی تموم بشه و همش نرفتن و بلد میکردم تو ذهنم ناخواسته و یا خواسته
این مقاومت حتی در رابطه با ادمها بود بی دلیل یهو با یکی چند سال بد بودم اصلا نمیخوام خیلی بگم و انگار یه دوره ای هم بزرگ شده بود تو ذهنم ولی فهمیدم باگه فهمیدم غلطه روش کلی کار کردم همش میگفتم تو دوره های استاد و گوش دادی بالا پایین کردی عشق و مودت و به قول خودت قورت دادی اینا از کجا دراومد و خیلی زود برطرفش کردم و اصلا تغییراتم اینقدر ملموس و واضح هست که حتی برای ساعتی ثانیه ای لحظه ای هم برنگشتم به این مورد و اون اخلاقیات رهایی رو برای خودم خیلی تمرین کردم ساده گرفتن در مدار درست قرار گرفتن و اینکه من از ساعتها لحظه هام فقط لذت ببرم و چچیزی رو به راحتی و برای دلایل خیلی پوچ از خودم محروم نکنم و حتی این زاویه دید و تمرین کردم که هر اتفاقی میفته به نفع منه خیلیییی روی این باور کار کردم انصافا و دوره هم جهت دیگه گل و زد برام اون قسمتی که استاد عزیزم گفتن تو برنامه ریزی خداوند دخالت نکنید نخواهید که همه چیز مطابق میل شما پیش بره حتی الهامی بهتون شد خودتون و به اون راه نزنید که نه خدا حالا درسته شما گفتی این مسیر ولی مطمئنی این مسیر درست نیست؟
بقول رز عزیز من نمیدونم تو میدونی من اگه میدونستم اون وضع و حال زندگیم نبود و خیلی ساله که همیشه و هربار به خودم میگم ببین مثل استاد که هر ثانیه به خودش یاداوری میکنه توام بگو
خداایا هرآنچه دارم از آن توست *
تازه استااااد که استاد ماست و اینهمه سال دارن روی خودشون کار میکنن و دارن بهمون این و با عمل و آموزش تدریس میکنن همیشه میگن من باید هربار به خودم این و یادآوری کنم
این مثالی که زدم فقط یه گوشه و در یه حوزه خاص از مقاومت ذهنی یا همون دیوار بود که برای خودم کشیده بودم کلی دیوارهای دیگه از هر جهت و هر حوزه کشیده بودم که میشد باهاشون برج ساخت
هر لحظه هر ثانیه باید روی خودم کار کنم تا هیچ وقت برای لحظه ای برنگردم به ادم قبلی که بودم اون تجربیات و اون تضادها باعث شدن به جایی برسم که الان خدا رو هر لحظه و هر ثانیه سپاسگزار باشم
ممنونم ازتون استاد جانم دوستتون دارم هم شما و هم خانم شایسته عزیز مرسی از همه
سلام به استاد عباسمنش عزیز و همه دوستانم
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟ بزرگترین دیوار ذهنی و ترس من در زندگیم مسائل مالی بود. همیشه میترسیدم که اگه قرار باشه یه روز به تنهایی خرج زندگیم رو بدم اصلا از پسش برنمیام. دقیقا وقتی همچین ترس عمیقی داشتم جهان همین ترسم رو وارد زندگیم کرد. شرایطی پیش اومد که مجبور شدم به تنهایی خرج زندگیم رو بدم یادمه ماههای اول اینقدر میترسیدم که اگه پول نداشته باشم کرایه خونمو بدم باید توی کوچه بخوابم و بدبخت میشم. یادمه حتی بعضی شبا از شدت ترس گریه میکردم. بخاطر همین ترسهام اوایل مجبور بودم به سختی کار کنم و خیلی اذیت میشدم اما از یکجایی به بعد شروع کردم به کار کردن روی باورهام و خدا رو شکر با طی کردن تکاملم شغل راحتتری با شرایطی که دوست داشتم پیدا کردم. الان یکسال نیم هست که به تنهایی خرج زندگیم رو میدم و از کسی کمک نگرفتم. همیشه خدا هوامو داشته و هیچ وقت نگذاشته تنها بمونم. الان که به اون روزا فکر میکنم با خودم میگم اون موقع چقدر باورهای اشتباه داشتم که اینقدر میترسیدم و چقدر آروم مسیر تکاملم رو طی کردم و الان خدا رو شکر یه زندگی با آرامش دارم که روزبهروز هم شرایط زندگیم بهتر میشه. خدایا صد هزار مرتبه شکرت
بنام خداوند قادر و رزاق و وهاب
خداوندی که غیرممکن ها رو ممکن می کنه
خداوندی که همواره و در هر لحظه در حال هدایت منه
سلام و سلامتی و نور و عشق به توحیدی ترین استاد دنیا، به دوست داشتنی ترین و شایسته ترین یار استاد، و به همه ی رفقای مشتاق تغییر
خدایا شکرت که بلاخره حاضری زدم تو این جلسه…
الان دیدم جلسه ی 15 هم اومده ولی می خوام اول تمرینم رو اینجا انجام بدم. خدای مهربونم شکرت برای تمام اتفاقات خوب این روزها… برای تمام نعمتهای زندگیم که بی شمارن. شکرت که حواسم بیشتر جمعه و چشمام بازتر از قبله…
چند روز پیش وقتی سحرجان عزیز برام پاسخ نوشته بود تو جلسه ی قبل، و در مورد کامنتم و اشاره م به برداشتن حجابم اشاره کرده بود یادم افتاد اون داستان یکی از دیوارهای ذهنی بود که قبل از آشنایی با استاد برا خودم ساخته بودم و چه سختی هایی که برای خودم ایجاد نکردم.
وقتی دیروز نشانه ی روزانه م بررسی حجاب در قران اومد بازم این نکته برام یاداوری شد… خب قبل از آشنایی با قوانین باورهای اشتباهی در مورد دین و مذهب داشتم. خیلی از چیزای حاشیه رو حواسم زیادی بشون بود… و از چراهای زیادی غافل بودم. در مورد حجاب هم اینجوری بود که خب ما اول ورودمون به امریکا به لس آنجلس بود و از قبل شنیده بودم که ایرانیای لس آنجلس بخصوص قدیمی ترهاشون خیلی با آدمای مذهبی حال نمی کنن. و البته که تو ذهنم مذهب چیز خوبی بود و می گفتم پس اونا آدمای مشکل داری هستن. الان ارتباط با خدا تو ذهنم ارزشمنده، اون عشقی که به خدا دارم، نه چیز دیگه. و قشنگ یادمه که وقتی پیاده روی می رفتم با تینای سه ماهه تو ذهنم این بود که چون من روسری دارم اینا دارن چپ چپ نگاه می کنن، یا این الان اخم کرد حتما منظورش به من بود… اون موقع هم که داستان فرکانس و عدالت آینه و اینا رو که نمی دونستم. حتی یادمه یه بار با تینا تو اتوبوس بودیم یه خانوم مسن که همش پشت چشم نازک می کرد منو نگاه می کرد آخرش تحمل نکرد و برگشت گفت شوهرت نمی ذاره روسریتو برداری؟؟؟ من اصلا موندم و خنده م گرفت…
خلاصه کلللی باور مریض و مخرب… بعد با همون باورای داغون وقتی تینا نزدیک یک سالش بود می خواستم جاب پیدا کنم. قشنگ یادمه که وقتی ایمیل می زدم به استادا برای پست داک یه ترمزی تو ذهنم داشتم که من که حجاب دارم لابد کلی از موقعیتها رو از دست می دم!! درحالی که همین الانشم هستن خانومای باحجابی که تازه خیلی هم موفقن… چرا چون باورشون این بوده که حجاب مانع راهشون نیست… و اصلا دلیلی که باعث شد من برم به سمت اپلای برای استادای ایرانی این بود که اونا بلاخره با شرایط ما آشناترن و شاید این مقاومت به حجاب توشون کمتر باشه… که همینم شرک بود دیگه… خلاصه که بعدها قشنگ تیکه های پازل رو می دیدم که کنار هم هستن ولی خب تو اون شرایط متوجه نمی شدم و خب چوبش رو هم خوردم… بعد از سه سال و بعد از اینکه با استاد و قوانین آشنا شده بودم و تو دانشگاه کرنل یکی دو سالی مشغول بودم، دیگه می فهمیدم که قلبا به این حجاب اعتقادی ندارم و درواقع بخاطر پدر و مادرم هست که رو سرم دارمش… خدا رو شکر مامان هم کللللی افکار و باورهاشون تغییر کرد ولی اون اوایل می دونستم که هردوشون خیلی براشون مهمه ما دخترا حجابمون رو حفظ کنیم… یه ترمز دیگه این بود که خب من ریسرچرم و مثلا عکس سایت دانشگاه و لینکداین و گوگل اسکالر و غیره رو اگر بدون حجاب بذارم نکنه مامان و بابا اتفاقی ببینن… بعدم در درجه ی پایینتر اینکه الان دوست و آشنایی که اینجا میبینه منو چی میگن… چه فکری در مورد من می کنن. البته یه ترمز دیگه هم پوش همسرم بود که چون خیلی وقتا می گفت بهم که بردار حجابتو خودتو راحت کن چه کار بیخودیه آخه و اینا انگار من ناخودآگاه گارد می گرفتم… الان با خودم می گم ببین من چند سال این گاری رو این بار ذهنی رو با خودم می کشیدم واقعا… ولی خدا رو شکر با آموزشها به مرور جرأت پیدا کردم. درسته خیلی لاک پشتی بود ولی انگار رها شدم. اولاش خیلی سختم بود. عادتی بود که سالهای سال تو زندگیم بود و یهو خیلی چیزا رو عوض می کرد، اون کشمکش ذهنی و دوگانگی که حس می کردم… ولی بلاخره تغییرش دادم. خدا رو شکر که من رو در مسیر تغییر و بهبود قرار داد… خدا رو شکر برای وجود این دانشگاه بهشتی و این استاد ابراهیمی و این همه آموزشی که نعمته واقعا و در دسترسمون هست…
استاد عزیزم و استاد شایسته جان سپاسگزار وجودتون و تمام آموزشها و زحماتتون هستم… از صمیم قلبم دوستون دارم🩵
سلام خانم زمانی عزیز
چقدر شفاف و ساده نوشتین بیشتر اوقات کامنتهاتون و بهش برخورد میکنم و میخونم خیلی به دلم میشینه جنس صحبتهاتون و کامنتتون چقدر جالب بود که من تجربه برعکس این موضوع رو داشتم
روی حجاب مقاومت داشتم خیلی برعکس شما، اگه قبل اینکه کامنت شما رو بخونم کامنت نمیزاشتم میرفتم راجع بهش میگفتم
اینقدر مقاومت داشتم که نه تو خانوادم خیلی موضوع ساده ای بود نداشتن حجاب و نه حتی دوره من و جایی که زندگی میکردم این موضوع رو میپذیرفت البته که چون کانون توجه خودمم بوده جذبش میکردم
و یادمه تا جایی که یادم میاد سر همین موضوع فقط با خانواده دعوا داشتیم خانواده مون اونقدر مذهبی وحشتناک نبودن ولی میگم امان از چسبیدن به موضوعی و رها نکردن و کانون توجه
یعنی من اگه شبا میموندم خونه دوستام میفهمیدن با پسر صحبت میکنم اونقدر تابو نشکسته بودم که کافی بود حجاب نداشتم اونم نه بی حجاااب بدون چادر همین چون من همیشه شال و روسری هم داشتم
و جالبترش این که اصلا خانواده ما دختراشون چادری شدید نبودن اون محدود چادری ها هم چادر قرتی بازی سرشون بود
ولی جنگ من با این مووضع اون و شدیدتر میکرد و این موضوع ادامه داشت تا وقتی که برای اولین بار با فایل حجاب در قرآن آشنا شدم و گوشش دادم
و حتی اون لایو استاد که با هرچیزی بجنگی اون و بیشترش میکنی و اصلا به خودم اومدم دیدم برام خیلی سخت نیست حجاب داشتن چون تا
4/5 سال پیش که حتی اینقدر تو کشور عادی نشده بود این موضوع من حجاب نداشتم و خیلی وقتا مویی حتی گشت ارشاد ها رو رد کردم ولی الان که یکم عادی تر شده من برعکس شدم :)) طوری که معمولا دوستام مسخرمم میکنن حتی پروفایلمم با شال هست :)))
البته دیگه الان برام خیلی فرق نمیکنه ولی برام جالب بود دیدگاهاا و تفکراتمون و حتی یادآوری ش باعث شد من یاد این موضوع هم بیفتم
سپاس از کامنت صمیمانه شما موفق باشید
سلام سلام سلام
بازم مثل همیشه یه فایل عالی، پر از آگاهی، بهترین زمان و بهترین مکان…
با فایل های گفت و گو با استاد داره تمام مسیر بیادم میاد. خیلی وقت بود که سالهای اول شروع مسیرم رو فقط سطحی مرور کرده بودم، طبق عادت نه با توجه بیشتر…
من حدود 4، 5سال هست که با استاد آشنا شدم و مسیر رویایی رشد و پیشرفت و بهبود و بهتر و بهتر شدن…
الان هروزم شده پر از لذت و حیرت و پیش رفت و آگاهی ها و ایده های جدید… و این زندگی مدتهاست برام بدیهی شده!
و ذهنم داشت این همه روزهای روئیایی رو نادیده میگرفت!
یادمه روزهای اولی که جسلات اول دوره قانون آفرینش رو داشتم و گوش میکردم، تو کارتم 500 تا تک تومنی بود اما خیلی خیلی حالم عالی بود و حتی کلی به این موضوع میخندیدم! با ایمانی که نمیدونم اون موقع ها چطور بهش رسیده بودم، باور داشتم این موضوع 500 تا تک تونی ته کارتم میشه یک داستان بسیار ارزشمند از شروع مسیرم که هزاران بار تکرار میشه و ایمان میسازه برای خودم و دیگران….
الان؟ اون لیلای پر از وابستگی و شرک و کفر و کینه، اون لیلای بدون ذره ای اعتماد و عزت به نفس! اون لیلا زنجیر شده به باور های محدود توی تاریکی!!!!!
بیشتر از یکساله مهاجرت کردم، یک بیزنس موفق و رو به رشد رو تنهایی اداره میکنم که تمام مخاطبانم عاشقم هستن و من رو یک فرد پر از نور و آگاهی، امید و انرژی میدونید، همینطور موفق و قوی و مستقل!!! اولین جوابی که به سوال تمرین دادم همین بود!
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
-برای من بزرگ ترین دیوار این بود که فکر میکردم نمیتونم، از عهدش برنمیام، کافی نیستم، لایقش نیستم…
تمام این 4سال آنچه که اصلی ترین و اثرگذارترین تمرین و باور سازی برای من بوده، باور کردن خودم بوده!
چهار سال صبح تا شب دفتر به دفتر پر کردم و میکنم که من میتونم، من از عهدش برمیام، من هدایت میشم، دستان خدا به کمک من میان، و هی مثال آوردم برای خودم و هی با عمل کردن و حرکت کردن و به دل ترس هام رفتن مثال های بیشتر ساختم! و دباره تکرار تکرار تکرار…
همیشه یکی از اصلی ترین خواسته های من استقلال و آزادی بوده، به عنوان لیلایی که مسیرم رو از جایی شروع کردم که به زمین و زمان، به شی و انسان وابسته بودم… الان یکساله به راحتی، تاکید میکنم به راحتی و لذت، نرم و روان، دارم تنها در یک کشور زندگی میکنم… بسیار موفق در آزادی و عزت و احترام…
یادمه با تکرار من میتونم من میتونم ها قدم های اولم این بود که تنها برم سوپر مارکت یا بانک! بعد شد تنها کافه رفتن، بعد رستوران، بعد اولین سفر تنهایی، بعد شب تنها موندن توی کوه، بعد یه مدت کوتاه خارج از کشور بودن تنها و حالا یکسال بیشتر هست که خودم هستم و خدای من که همهی جهانیان شده برام…
اون لیلای 4سال پیش به همه وصل میشد برای احساس امنیت اما هیچ وقت پیداش نمیکرد، از وقتی از همه رها شدم و وصل شدم به خدا…. اصلا این احساس امنیت و توانمندی که هیچ مانعی جلوش نیست….
آخ… حسبی الله و نعم الوکیل…
چه سعادتمندم که خدا امروز بیادم آورد این همه فضل و رحمتی که من داده… چطور راحتم کرد برای راحتی ها و برکات روز افزون و چه بدیهی شده بود برام این زندگی روییایی!
همه به من میگن Leila in wonderland ینی لیلا در سرزمین عجایب، اینقدر که همهی زندگیم روییایی و عجیبه!
اینقدر که همه آدم ها به طرز عجیبی کنارم میان و اتفاقات عجیبی تجربه میکنن و یه جورایی مسیر زندگیشون تغییر میکنه…
خدایا شکرت… هر آنچه دارم از سوی تو و آن توست…
و این مانترا تا ابد راهگشای من هست…
من میتونم
من از پسش برمیام
من هدایت میشم
من حمایت میشم
من حفاظت میشم
ایده ها میان، افراد میان، دستان خدا از بی نهایت طریق میان!
من میتونم، به راحتی هم میتونم!
من میتونم، من هدایت میشم به راه حل، و راه حل بسیار ساده و قابل اجراست…
خدا فکر میشه در سر من و دیگران، خدا تصمیم میشه ایمان میشه اراده میشه… در من و در همه!
لا حول و لا قوه الا بالله
پس من دست خدا میدم و حرکت میکنم و آسوده و آرام هستم که هیچ مانعی برای خدا نیست…
آخ خدایا شکرت
سلام لیلای زیبا
عاشقتم که ایتقدر زیبایی و اینقدر زیبا نوشتی ، دقیق نوشتی ، کامل نوشتی ، درست نوشتی
احساس کردم قلبمممم باز شد
یه حس سپاسگزاری از خدا بابت تمام گشایش هایی که برات انجام داده تو دلم اومد یهوو
اشکم در اومد
مرسی ازت مرسی ازت عزیزم
سلام لیلا عزیز
خواندن کامنتت بهم شور و شوق داد،احساس خوب داد،حس آزادی و استقلال داد و لذت بردم حض کردم.
سپاسگزارم از بودنت و نوشتنت
حس آزادی نعمتیه که خدا از ابتدا به ما داده و خودمون از خودمون میگیریم .در واقع توحید که نور و آزادی مطلق است رو میدیم و شرک رو میگیریم .
داستان شما داستان من و ما هست زمانی که با آگاهی هایی که استاد میدن و تمرینات ما دوباره اون توحید رو وارد زندگیمون میکنیم و تاریکی میره.در واقع تاریکی وجود نداشته فقط دلیلش ندیدن منبع بوده.خدا رو شکر میکنم که آنقدر رشد کردید که به آزادی رسیدید و امیدوارم به آزادی های بیشتری برسید.
من میتونم
من از پسش برمیام
من هدایت میشم
من حمایت میشم
من حفاظت میشم
سپاسگزارم،خدانگهدارتون باشه