این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/14.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-11-22 09:07:202025-11-23 13:14:37تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۴
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
برای همون زنی که وقتی دنیای بیرونش تمام شد، از دل تاریکی دوباره جان گرفت. برای همون زنی که از وسط ناامیدیها و شکستها برخاست، اما هیچوقت دست از تلاش برنداشت.
همهچیز از همون روز شروع شد، وقتی که فهمیدم بارداریام به پایان رسید، وقتی که دکتر گفت که جنین دچار مشکل شده. اون لحظهها همهچیز تاریک شد. از دنیای بیرون هیچچیزی رو نمیدیدم جز درد و اندوه. یادمه ساعتها گریه کردم، دنیا برام متوقف شد.
اما بعد از اون، یه آرامش عجیب تو وجودم شکل گرفت. یه آرامش که به من فهموند: «زندگی ادامه داره، حتی بعد از سختترین شکستها».
اما این یه راه طولانی بود. چون بعد از اون هنوز کنترل ذهنم رو نداشتم. ورودیها و افکار منفی وارد ذهنم شدن، و من خیلی زود در یه مدار پایین افتادم. افکار منفی به سراغم اومدن، شروع کردم به سرزنش کردن همهچیز و همهکس، حتی خدا.
انتظار داشتم همسرم همدردی کنه و مثل من غصه بخوره، اما اونطور که من میخواستم این اتفاق نیفتاد. احساس کردم تنها و غمگین شدم. بعد دیدم که از این روحیه ضعیف من، آدمهای نادرست دارن سوءاستفاده میکنن. روابط بدتر شد، سکوتهای طولانی پیش اومد، و همهچیز پیچیدهتر از قبل شد.
اما در همون لحظهها فهمیدم: این من بودم که باید تغییر میکردم.
نمیتونم منتظر باشم که کسی بیاد حال من رو خوب کنه. باید خودم رو از درون بسازم. و تصمیم گرفتم که دیگه اجازه ندم هیچ چیزی یا هیچ کسی برام تصمیم بگیره.
نشستم با خودم و عهد کردم که دیگه اجازه ندهم منفیبافیها و افکار پوچ کنترل ذهنم رو به دست بگیرند.
من قدرت تغییر رو داشتم و باید این قدرت رو در خودم پیدا میکردم.
با گذشت زمان، متوجه شدم که وقتی خودم رو از درون تغییر بدم، زندگی بیرونم هم تغییر میکنه. خداوند به من هدیه داد، یک پسر سالم و صالح، و این هدیه باعث شد که قلبم آرامش پیدا کنه. اما هنوز هم نتونسته بودم کاملاً ذهنم رو کنترل کنم. هنوز هم گاهی نوسان داشتم.
ولی هر بار که دوباره تصمیم میگرفتم، هر بار که تعهد مینوشتم و تمرین میکردم، به آرامش و ثبات بیشتری رسیدم.
و امروز، دیگه با خودم صادقتر شدم. دیگه اجازه نمیدم هیچکس سوءاستفاده کنه یا با من بازی کنه. خودم رو باور دارم و میدونم که وقتی درونم رو بهبود میدم، هیچ چیزی نمیتونه به من آسیب بزنه.
اینجا دیگه جایی نیست که بخوام به دیگران یا شرایط نگاه کنم. همهچیز از درون من شروع میشه. و هیچکسی حق نداره روحم رو ضعیف کنه یا منو از هدفم منحرف کنه. من فقط با خودم و خدا مسئولم، و در این مسیر هیچ چیز نمیتونه من رو متوقف کنه.
این فقط شروعِ قدرت من است. شروعِ تغییر درون من. و من میدونم که از این به بعد، هیچکس نمیتونه جلوی من رو بگیره.
خداوند همواره نگهدار من است. هر لحظه برای رسیدن به بهترین نسخه از خودم بیشتر از قبل تشنهام. از این مسیر هرگز خسته نمیشوم و هر روز با امید به فردا، به رشد و تغییر خود ادامه میدهم.
خداوند، به من قدرتی عطا کن که هیچچیز نتواند من را از مسیرم منحرف کند و هر گامی که در راه رشد برمیدارم، به سوی نور و آرامش واقعی باشد. آمین.
استاد جان لازم است اعتراف کنم که پذیرش مسیولیت تمام ابعاد زندگی ام نقطه ی عطف زندگی ام بود، آنجا بود که دریافتم همه چیز در دستان خودم هست و تنها کسی که میتواند همه چیز را بهتر یا بدتر کند هم خودِ خودم هستم.
ولی خیلی شیک و مجلسی از پذیرش مسیولیتم در یک اتفاق خاص از زندگی ام، در میرفتم.
مخصوصا که در کتاب اثر مرکب دارن هاردی خونده بودم که میگفت:« مسیولیت تمام زندگی به جز مواردی در ارتباط با شریک عاطفی مان، کاملا به عهده ی خودمان هست.»
بله! من از پذیرش مسیولیتم در قبال همسر سابقم، طلاقم، رفتارهایی که او با من میکرد و بالعکس، خیلی ریز و موذیانه در میرفتم.
پیش خودم میگفتم:« اون ناسازگار بود، اون بداخلاق بود، اون خیانتکار بود، اون، اون، اون»
و من مریم مقدس
تا اینکه با شما آشنا شدم و دیدم تو چیزی که شما تعریف میکنید هیچ استثنایی وجود ندارد.
حتی میگید که اگر کسی با شما برخورد نادلخواهی کرد، باید به این فکر کنید که شما چه چیزی را در آن برانگیخته کردید.
واقعیتش، خیلی دردناک بود،دردناک بود پذیرش صد در صد مسیولیت زندگی ام، ولی قلبم گواه میداد که قانون استثنا ندارد و حرفی که میزنید حرف منطقی و درستی هست.
خیلی با خودم کلنجار رفتم که پذیرش صد در صد شرایط زندگی ام را داشته باشم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که برای درست کردن پایه های یک باور صحیح، ایمان بزرگی باید از خودم نشان بدهم.
و اینجا بیگ بنگ زندگی عاطفی ام رخ داد.
تا قبل از پذیرش صد در صدی، مقصر، همسر سابقم بود ولی بعد از بعد از پذیرش مسیولیت زندگی به صورت تمام و کمال، چه ها که به خاطر نیاوردم.
خیلی عجیب است، من یادم رفته بود که چقدر آرزوی جدایی از همسرم را داشتم ، من یادم رفته بود که تو ذهنم هزاران بار اون را تحقیر کرده بودم، من فراموش کرده بودم که بارها در دلم نفرت ازش را کاشته بودم و من هزاران هزاران فکر و حس و قضاوتی که نسبت بهش داشته بودم را فراموش کردم و دقیقا بعد از پذیرش صد در صدی به خاطر آوردم تمام فرکانس هایی که فرستاده بودم.
دیگه دست از قربانی شدن برداشتم، دیگه دست از جا نماز آب کشیدن برداشتم و اصلا همان پذیرش کمک کرد که در مورد همسر دومم خیلی زود مچ خودم را بگیرم.
وقتی ذهنم میخواهد تصویر پایان زندگی را تجسم کنه، جلوش را بگیرم.
وقتی ذهنم میخاد من را خوب و اون را بد جلوه بده، جلوش را بگیرم.
ولی خیلی پا به پا دارم سعی میکنم درستش کنم، آرامش کنم، در آغوشش بکشم و انصافا خدا هم برام سنگ تمام میگذاره، هر جا که لازم دارم، هر جا که لب پرتگاه هستم، دستم را میگیره و هدایتم میکنه، نشانه ها را میفرسته و من را در آغوش میگیره.
آری استاد جان، تا وقتی نپذیرفتم که خودم کردم، یادم نیومد که چه ها کرده بودم ولی به محض پذیرش مسیولیت صد در صدی ، همه چیز را به خاطر آوردم و شروع به ترمیم و بهبود کردم.
خیلی سپاسگزارم برای این پروژه، این فایل و شما استاد عزیزم و البته تمام دوستانم در این سایت بهشتی، امیدوارم این تجربه من چراغ راهی باشد برای خودم و هر کس که نیاز دارد.
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
من اول تجربه ام رو درباره ی روابط میگم که تو عقل کل یک مقداری بهش اشاره کردم اینجا میخوام کمی بیشتر توضیحش بدم ، ولی چون مسئله خیلی شخصی هست مقاومت دارم برای بیان کردنش بخاطر همین موضوع رو باز نمیکنم و اینکه جدیدا متوجه شدم ذهنم میخواد از این داستان به به و چه چه بگیره ، میخواد توجه بگیره که همه بگن وااااوووو ولی من توی دامش نمیفتم
داستان برمیگرده به سال ها قبل آشنایی من با استاد عباس منش عزیزم ، من یک تضاد به شّدّت به ظاهر نامناسبی رو تجربه کردم
که بخاطر این تضاد از تمام اطرافیانم تنفر شدیدی داشتم ، در حدی که اگه کوچک ترین بحثی پیش میومد ولی هیچ ربطی هم به اون موضوع نداشت من اون موضوع رو میآوردم وسط و به شدت سرزنششون میکردم
جوری که گاها توی ذهنم هم با اونها میجنگیدم و خشم و تنفرم و بهشون نشون میدادم
من همیشه توی اون سالها تلاش میکردم توی زندگیم موفق بشم و پیشرفت کنم تا بهشون ثابت کنم شما اشتباه فکر میکردین
و به هر راهی میزدم برای موفقیت و پیشرفت
گذشت و گذشت…
بعد از سالها پیگیری برای موفقیت با استاد عباس منش عزیزم آشنا شدم و آموزش های استاد به طرز شدیدی متفاوت با تمام آموزش های موفقیت بود چون من کتاب هایی از اساتید موفقیت آمریکایی رو چنتا شون و خوندم ولی استاد جان یک دنیای دیگه ای بود آموزش هاشون
و این من و به شدت گیج کرده بود و هیچ چیز نمیفهمیدم توی سال های اولیه
و یک مقاومت شدیدی که باعث میشد من به آموزش های استاد جان عمل نکنم توی سال های اولیه موضوع در مورد خدا بود که ایشون تو تک تک فایل هاشون از خدا صحبت حرف میزدن
من فایل در مورد ثروت گوش میکردم استاد جان میگفتن خدا
من فایل در مورد روابط گوش میکردم استاد جان میگفتن خدا
من فایل در مورد هر جنبه ای از استاد جان گوش میکردم استاد جان از اول تا آخر میگفتن خدا ، خدا ، خدا
دلیل این فراری بودن از خدا این بود که من به خدا هیچ اعتقادی نداشتم قبل از آشنایی با استاد عباس منش عزیزم
و همیشه دلیل اون تضاد توی زندگیم و خدا میدیدم میگفتم اگه خدا هست ، عاشق ماعه چرا باید این تضاد و تجربه کنم
و فقط خودم و قبول داشتم میگفتم منم که همه کار دارم میکنم خدا کجاست ، اگه هست چرا من نمیبینمش ، خب خودت و نشون بده دیگه من چرا هیچ ردی ازت نمیبینم
از بس که خدا رو توی ذهن من مثل یک موجود ساخته بودن
گذشت و گذشت…
من یک شب داشتم به همین مسائل فکر میکردم که یک صدایی توی وجودم اومد و یک چیزی گفت که من از اون شب همچنان دیوانه و عاشق خدای بزرگ و عزیزم شدم که از اون روز به بعد تقریبا شب های زیادی رو با خدا حرف زدم و بابت این موضوع ازش سپاسگزاری کردم و اشک شوق و ذوق ریختم که چنین قدرت بزرگی رو همراه خودم دارم
باورتون نمیشه دقیقا فردای همون روز بخاطر اون تضاد از اطرافیانم تشکر کردم ، منی که تا قبل تنفر شدیدی داشتم نسبت بهشون از اون روز به بعد عاشقشون شدم و بخاطر اون تضاد بارها و بارها تشکر کردم ازشون
تضادی که به ظاهر به شّدّت نامناسب بود ولی در عمق وجودش برکت و نعمتی به عظمت خداوند بود برای من که میتونم به جرعت بگم با اختلاف قشنگ ترین و ارزشمند ترین تضاد زندگیم بوده
و بعد از اون تضاد من به این درک رسیدم هر اتفاقی
هر تضادی به هر اندازه نامناسب و وحشتناک و منزجر کننده رخ بده توی زندگی من
من میتونیم با تغییر زاویه ی نگاهم به اون موضوع اون تضاد و تبدیل کنم به نعمت
از نظر من که البته این نظر شخصی منه :
هیچ چیز نامناسبی در این جهان وجود نداره
هر چیزی ، هر اتفاقی برای دلیلی هست
همون مثال که میگن هر چیزی را بهر کاری ساختن
میخوام یک تجربه از کسب و کارم بگم
من تقریبا 2 سال پیش بصورت جدی توی مسیر علاقم قدم برداشتم که موسیقی میباشد
اون اوایل با شدت هر چه تمام تر من رفتم تو دل کار و توی ماه های اولی چندین آثارم و فروختم به یک آهنگسازی و قرار بر این شد که ایشون با خواننده ها هماهنگ کنن و به محضی که خواننده ها موافقت کنن دستمزد منو بابت شعر و ملودی ها پرداخت کنن
و ایشون گفتن که خواننده ها کارها رو پسندیدند و تا این تاریخ مبالغ واریز میشه به حسابتون
و اون تاریخ شد و هیچ خبری از ایشون نشد
من پیگیری کردم ایشون گفت فلان تاریخ حتما واریز میشه و بازهم انجام نشد و این مسئله چندین بار تکرار شد تا 1 سال ایشون فقط زمان خرید
دیدم نه این یجای کار میلنگه نباید اینجوری پیش بره
که توی فایل ها دنبال راهکاری برای حل این مسئله بودم که توی اون زمان ها یک الهامی اومد که همکاری رو لغو کن و واگذاری رو کنسل کن در صورتی که سپردن کارها به ایشون الهام خداوند بود
من به الهام چشم گفتم و یک پیام دادم که من همکاری رو با شما لغو میکنم و واگذاری کارها کنسل از این به بعد کارها رو به اشخاص دیگه ای واگذار میکنم
که این شخص بلافاصله پاسخ داد شماره کارت بده و در کسری از ثانیه پول واریز کردم البته نه کامل ، پول یک ملودی و شعر و پرداخت نکرد
که اینجا من یک اشتباهی کردم دوباره همکاری رو انجام دادم
و گذشت و گذشت…
که به چالش های عجیبی برخوردم با ایشون و ایشون ادعای صاحب اثری میکرد و از این حرف ها که اوایل کنترل ذهن و برام سخت کرده بود و من مدت ها تلاش میکردم این گفت و گوهای ذهن و ساکت کنم از بس که صداش بلند شده بود
ولی با تمام این داستان ها احساس نمیکردم شکست خوردم
گفتم آوه تو به الهام خداوند عمل نکردی تو باید کنسل میکردی کلا نه اینکه تا گفت پول پرداخت میکنم توام قبول کنی به همکاری
و این داستان باعث شد ذهنم به شدت ترس داشته باشه برای اقدام کردن و نگران این باشه که نکنه موزیسین های دیگه چنین رفتاری رو تکرار کنن
و من چالش های متعددی داشتم تا مدت ها با این ذهن چموش
و این ترس و نگرانی منو تا یکسال استاپ نگهداشت
فقط تلاش من این بود که به آرامش اولیه برسم
که به امید خدا بعد از گذشت یکسال به یکسری مسیرهای بینهایت ارزشمند و انسان های ارزشمند و توحیدی و حرفه ای تر هدایت شدم که تو گام 5 این پروژه تعریف کردم همه ی اینها قطعا تلاش من و کار خداوند بود این هماهنگی و این هم مسیر کردن اشخاص درستکار و حرفه ای و ارزشمند با من
وگرنه منِ آوه چطور میتونستم با یک شخصی که موسیقی کار میکنه ، موسیقی تدریس میکنه و توی یک کشور دیگه زندگی میکنه ارتباط برقرار کنم
در مورد این قسمت از توضیحات فایل که استاد شایسته عزیز نوشتن یکمقدار بنویسم
وقتی انسان میپذیرد که خودش خالق موقعیتهای زندگیاش است، قدرت تغییر را بهدست میآورد. اما وقتی تقصیر را به گردن پدر، مادر، حکومت یا حتی خدا میاندازد، عملاً از قدرت خلق و تغییر محروم میشود.
من وقتی با این موضوع که خودمون زندگی مون و خلق میکنیم با کانون توجهمون با افکار و باورهامون فکر کردم اومدم برای خودم منطقی کنمش
یکسری تجربیات توی محیط اطرافم داشتم گفتم اگه استاد جان میگه من با کانون توجهم خلق میکنم پس بیا امتحان کنم تا برای ذهنم منطقی بشه
یکسری اتفاقات تکراری می افتاد توی روزمره برای من که وقتی به اون اتفاقات فکر کردم دیدم عه تمام این اتفاقات همون چیزایی هستن که من بهشون تو طول روز توجه میکنم و درگیرشونم
گفتم آوه برای اینکه این منطق قوی تر بشه بیا تست کنیم
اومدم یکسری موضوعات و انتخاب کردم برای توجه توی طول روز توی محیط اطرافم
باورتون نمیشه به محضی که توجه کردم به ساعت نکشید واکنش جهان و دیدم به اون توجهم
و همون لحظه اومدم دوباره این توجه رو برداشتم گذاشتم روی یک موضوع دیگه دیدم عه بازم واکنش جهان تغییر کرد
اینجوری شد که برای ذهنم منطقی کردم این موضوع رو که منم خلق میکنم با افکار و باورهام با کانون توجهم
استاد عباس منش عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت آموزش های ارزشمندتون که زندگی رو برای من بینهایت لذت بخش تر و آسون تر و زیبا تر کرده
استاد شایسته عزیز و سخاوتمند ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت
آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت
خانم فرهادی عزیز و مهربان ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت
خانواده ی عزیزم از شماها هم بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک کامنت های ارزشمندتون
خدای عزیزم
عشق ثانیه ثانیه های زندگیم تا روزی که نفس میکشم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد و سپاسگزار و قدردان تمام نعمت هات هستم
از وقتی وارد مسیر «کنترل ذهن» شدم، انگار تازه فهمیدم زندگی از کجا شروع میشود. برای سالها فکر میکردم شرایط بیرونی، آدمها، گذشته یا حتی شانس تعیینکننده مسیر من هستند… اما تو این جلسه، یک حقیقت مثل یک ضربه بیدارکننده وارد شد:
هیچچیزی تغییر نمیکنه تا وقتی نپذیری خالقش خودتی.
این پذیرش برای من ساده نبود. مخصوصاً وقتی دیدم خیلی از محدودیتهایی که سالها تقصیر بیرون میانداختم، در واقع ریشه در باورهای خودم داشت.
اما همین مواجهه صادقانه باعث شد اولین تحول واقعی شکل بگیره.
و اوست خدا[یى که] جز او معبودى نیست در این [سراى] نخستین و در آخرت ستایش از آن اوست و فرمان او راست و به سوى او بازگردانیده مى شوید
خدایا شکرت برای این لحظه و این فرصت و این زمان و این مکان و این موقعیت های الهی
که هر آنچه دارم از آن توست مالک اصلی تویی عاشقتم جان جانانم سپاسگزارم
خدایا شکرت که مرا در این مسیر زیبای الهیپروژه ای الهی به نام تغییر هدایتم کردی و هر بار با هر فایل بینظییییر توحیدی مرا در زمره بهترین ها قرار میدهی
خدایا شکرت که مرا خالق زندگی خودم کردی
خدایا شکرت که تمام اتفاقات زندگی ام بر اساس افکار و فرکانس ها و باورهای خودم خلق میشود
خدایا شکرت برای نعمت شب و روز
خدایا شکرت برای هدایت نظام هستی که همواره بر نظم و ترتیب در حال گردش و چرخش بینظییییر است و مدیر و مدبرش توهستی
خدایا شکرت چه سعادتی برتر و بالاتر از این که درک کنی یکی همیشه هست که هواسش بهت هست
تو فقط روی خدا حساب باز کنی
او فقط وصل باشی به خودش
تو فقط توحید را در تمام کارها سرلوحه قرار بدی
خودش همه چیزت میشود
به شرط ایمان و توکل و باور
به شرط طهارت روح و پاکی دل
به شرط شریک نشدن با ابلیس
خدایا شکرت تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و ن گمراهان
خدایا شکرت که در قلبم جاری هستی و آرامش وجودم شده ای
خدایا شکرت که دارمت
از خدایی خدا چه میخواهی
خدایا شکرت مرا ببخش
وقتی همه چی خودتی
من برم در خونه می رو بزنم
به کی رو بندازم
به کی بگم کارمو راه بندازه
خدایا شکرت مرا ببخش و همواره در مدار بندگی کردن مرا قرارم بده
همانطور که مرا انسان آفریدی
آدمم کن آدم بودن را بهم بفهمان
مرا همواره هدایت کن و هدایتها را بر من واضح تر و شفاف تر کن
مرا با خودم آشنا کن
بهم بفهمان که قدرت بالای تمام قدرتها فقط تویی
درک و شعورم را از عالم هستی بیفزا
خدایا شکرت فقط میخواهم با تو بودن را از این پس تجربه کنم و لذت ببرم
بخاطر گذشته ام با تمام وجودم سپاسگزارم
ازت ممنونم که مرا خالق کردی با تمام چالش ها و زیبایی ها و نگرانی ها و ترسها و نعمتها و ثروتهاو فراوانی های زندگی ام که که بوده و گذرانده ام و نمیدانستم چه میخواهم با این 34سال گذشته عمرم
فقط میتوانم بگویم خداااااااااااجووووونم شکرررررررررت
عاشق هر لحظه از گذشته ام تا به لحظه هستم
چون اگر اون گذشته نبود منم الان اینجا نبودم
به خاطر تک به تک ثانیه های عمرم تا به الان با تمام خنده ها و گریه ها و ناله و شکایت ها
و هر چی که بوده جاااناااانم ازت ممنونم
تو مسیر را میدیدی و میدانستی .تو آگاهی کامل هستی
تو از اون بالا همه چی رو رصد میکنی همت چی تحت کنترل خودته
و من با عقل پوچم فکر میکردم خودم باید کارها رو درست کنم
زهی خیال باطل الهام خانم جهان قانون داره
نمیشه که تو به سمت شرق بری تا طلوع خورشید رو ببینی
اونوقت خورشید خانوم از طرف غرب طلوع کنه
عزیزم تو هر خواسته ای که داری هر مسیری که میخوای بری
باید خودتو با قوانین جهان هستی هماهنگ کنی
تو سهم و حرکت و باور خودتو با اون خواسته یکی کن
هر چی بهت گفته میشه همون هدایت خداست که آرامش هم با خودش داره
پس تو دریافت کننده خوبی باش
خودتو لایق دریافت الهامات الهی بدون
با ایمان و شجاعت قدم بردار
ترس و ارز هم اگه داری ولی اقدام کن
راهها باز میشه
شرایط جور میشه
افراد درست میان
در زمان درست و مکان درست قرارت میده
کی ؟
وقتی تسلیم و رها باشی و به جریان هدایت الهی اعتماد کنی و کار درست را در زمان درست انجام بدی
خدایا شکرت من آماده ام اجازه میدهم که مرا هدایت کنی
و نیرو و انرژی حرکتم به سوی دریافت خواسته هایم باشی
خدایا صفر تا صدم را به تو میسپارم
فقط با تمام وجودم میخواهم بنده ی تسلیم و متواضع و فروتن تو باشم
و از این به بعد بگم خدا داره کارهای مرا انجام میدهد
میخواهم با تمام وجودم بپذیرم شهامت پذیرش داشته باشم و بگم من خالق تمام اتفاقات زندگی ام هستم
وقتی اشتباهات را میپذیری
خدا به جوابها هدایتت میکنه
من اینو دیروز با تمام وجودم درک کردم
وقتی به یک چالش برخورد کردم
کمتر بهم ریختم
کمتر عصبانی شدم
نشستم و نوشتم که چه باوری باعث این چالش شد
یه لحظه به درونم نگاه کردم دیدم آره من خلقش کردم
قشنگ ذهنم و گفتگویی که با هم داشتیم رو شنیده بودم
وقتی واضح تر شدم متوجه گفتگوی ذهنی ام شدم و این تکامل داره
تا من بفهمم که در ذهنم چی میگذره
اگه ناخواسته ای اومد ازش استقبال کنم
تا بخود شناسی بیشتری برسم
دیگه اون احساس قربانی شدن بهم دست نداد
وقتی با تضاد روبرو شدم و حرف طرف مقابلم را شنیدم فقط سکوت کردم تا حرفش رو راحت بیان کنه
اصلا مقاومت نشون ندادم
چون من از قبلش با خودم سنگها را وا کرده بودم
و در ذهنم پیدا شده بود که افکار خودم خلقش کرده بود و
همین پذیرش چقدر زیبا و به نفع من شد
چقدر براحتی و آسانی و عزتمندانه هدایت شدم و همه چی عالی و معرکه شد
چقدر دوستی و محبت و صمیمیت و عشق بیشتری جاری شد
چقدر من رهاتر شدم
بچه ها دوستان عزیز بهشتی ام بخدا قسم که اینقدر آرامش دارم و لذت میبرم
که حد نداره چون خدا را در وجودم پیدا کردم
این خدای من بود که منو هدایت کرد و راهها را برایم نمایان کرد
و مدیریت اموراتم را هم به عهده گرفت و الخیر فی ما وقعبوووووم
همه چی عالی بود و عالیییییی ترم شد
چقدر شیر احساس خوب حال دلم را خوب میکند
تقدیمش میکنم به تک تک وجود ارزشمند تان
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
چقدر استاد جانم این الهام خانم قصه مون برام نشانه واضح بود برای الهام عزیزم که خودم باشم
چقدر شبیه به هم بودیم
اینم مهر تایید خداوند برام بود که من همواره هدایت شده هستم.
بخدا قلبم باز شده حال و احساس الهام جون رو درک کردم
اشک و بغض در گلو ی ما هم گیر کرده
خدایا شکرت
خداجونم قربونت برم که دیواری که خودم ساخته بودم را بشکنم و پذیرش مسئولیت های زندگی ام را بر عهده بگیرم
وقتی رها باشم خدا منو بر میداره میزارت بهترین جای جهان
من از طریق همسر عزیزم به شما هدایت شدم
همسرم مسیر رو ادامه نداد
ولی من با تمام وجودم ادامه دادم
همسرم با تغییرات من اونم تغییر کرد
حالا من داشتم فرار میکردم اوایل
ولی چه زیبا خدا بهم غبشین سرجات خودت باید تغییر کنی
و چقدر من با چک و لگد ها فهمیدم که من باید تغییر کنم
و بقول شما استاد یا جهان دورت میکنه یا بقیت رو هم به نفع تو تغییر میده
و من چقدر از این قوانین جهان لذت میبرم که من فقط یه درجه تغییر کردم
و جهان بینهایت قدم برداشت به سمتم در از خیر و برکت و فراوانی و رحمت و نعمت و ثروت و شادی و آرامش آرامش آرامش
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
واقعاً منم اوایل کور بودم فرصتها
این همان نعمت و ثروت و فراوانی رو نمیدیدم
و همش دنبال تغییر دیگران بودم
ولی من اینجا با شما استاد بزرگوار و عزیزم متوجه شدم که خودم با تغییر کنم
افکارم باورهامو باید تغییر بدم
همه چی داره از باورهای من به خودم بر میگرده
پس باورها رو تر چقدر سالمتر پیورتر توحیدی تر کنم میشینم روی دوش خداوند
با احساس لیاقت و ارزشمندی
با اینکه من تکه ای از وجود پاک خداوند هستم
من لایق بهترین ها هستم
من لایتناهی هستم
من وصلم به خداوند
من و خدا یکی هستیم
من خلیفه خدا در زمین هستم
خداوند هدایت مرا بر خودش واجب کرده
من الان باید اینو باور کنم که من هدایت شده هستم
کار اصلی من باور به حضور خداوند در تک تک لحظه های من است
باور کنم که خدا همه کاره است و همه جوره هوامو داره
خدا یا شکرررررررررت
من به هر خیری از جانب تو برسد فقیر ترینم
خدایا شکرت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را بدرستی طی کنم و سرعت رشد و تکاملم را با وجود خودت در وجودم بیشتر و بیشتر کن
خدایا شکرت برای اقدام و عملم به الهامات الهی که سرشار از خیر و برکت و فراوانی الهی است.
خدایا شکرت خودت کارهای مرا مدیریت کن
من هیچی بلد نیستم
خدا جونم شکرت
تو بگو من آماده ام اجازه میدهم تا هدایتها جاری شود تو که میدونی من هیچی حالیم نیست من بلد نیستم
از من استفاده کن بهم بگو من باید چکار کنم
من آماده ام
من اجازه میدهم
خدایا شکرت مرا به بهترین و زیباترین و راحتترین و آسانترین و ثروت ساز ترین کار دنیا هدایت کردی
من هر روز بلطف خداوند درآمدم در حال افزایش است
هر روز مشتری های عالی و بینظییییر و ثروتمندبه سمتم هدایت میشوند
خداوندا بینهایت راه نعمت و ثروت و فراوانی های جهان را به سمت روانه میکند
خدایا شکرت که هر روز چند ساعت روی خودم کار میکنم قرآن میخونم
تمرین ستاره و شکر گذاری های لذت بخشم را انجام میدهم با ذوق و شوق و اشتیاق و هدایتهای الهی
خدایا شکرت که مرا به تغییر متعهد کردی و دارم از این مسیر لذت میبرم
خدایا شکرت برای دلنوشته های الهی که خودت بر قلم جاری میکنی
بینهایت نعمت در این نوشتنها جاری است
همین موبایل .اینترنت .سایت .کیبورد .انگشت .انرژی حسی و حرکتی.
کلمات. نوشته ها .تایپ کردنها.رنگها .
الله و اکبر و بینهایت نعمتی که در این دلنوشته ها جاری و ساری است و خداوند همه را یکجا به هر کداممان داده است.
خدایا شکرت که همواره مرا آسان میکنی بر آسانی ها
خدایا شکرت که من لایق دریافت الهامات و نعمتهای الهی هستم.
من لایق ثروتمند شدن هستم
هر چقدر من ثروتمندتر شوم به خدا نزدیکتر. میشوم
معنوی ترین کار دنیا ثروتمند شدن است.
خداوند از خودم بیشتر دوست داره که من ثروتمندشوم
خدایا شکرت برای ابزاری که در اختیارم قرار دادی
سایت و آگاهی های ناب الهی و استاد عباس منش عزیزم و مریم نازنینم و دوستان بهشتی و
کتاب قرآن و بینهایت راه زیبای الهی که در اختیارم قرار داده ای که مرا به سر منزل سعادت و خوشبختی و رستگاری هدایت کنی
خدایا شکرت من از ایمان آورندگان مسیر توحید هستم
ثابت قدم و متعهدترم کن در مسیر نور
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه شگفت انگیز و بی نظیر که هر لحظه و هرگام ما رو به شناخت بیشتر خودمون و قوانین جهان هستی هدایت میکنه…
اما تمرین این قسمت:
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
یه باوری از مخصوصاً دوران نوجوانی توی ذهن من ایجاد شده بود اون هم این بود که اگه میخوای خوشبختی رو تجربه کنی حتما باید کارمند بشی و کارمند شدن در خانواده و فامیل ما یه امتیاز خیلی بزرگ محسوب میشه این عامل و همچنین عواملی مثل این حرف ها که حتما کارمند شو تا یه آب باریکه و یه بیمه ای داشته باشی باعث شد کارمند شدن برای من به بزرگترین آرزو و رویا تبدیل بشه از طرفی از همه هم میشنیدم که برای اینکه یه جایی استخدام بشی حتما باید پارتی داشته باشی ولو اون پارتی در حد آبدارچی اون سازمان باشه شنیدن این حرف ها باعث شده بود کارمند شدن خیلی در ذهن من دیگه رویایی دست نیافتنی بشه که بیشتر منو به این سمت حریص میکرد…
شنیدن این حرف ها و دیدن الگوهای کارمند توی خانواده ام باعث شده بود که یه دیوار بزرگ در ذهن من ساخته بشه که اولا باید کارمند بشم تا خوشبختی رو تجربه کنم دوما برای کارمند شدن هم حتما باید یه پارتی پیدا کنم…
خلاصه من با دوسال دویدن و شرک ورزیدن و هزار بدبختی توی یه بیمارستان دولتی به صورت قراردادی استخدام شدم و توی همون سال اول فهمیدم که کل مسیر رو اشتباه اومدم و این قضیه کارمندی اصلا با روحیات من سازگار نیست…
طی اتفاقاتی با استاد عباس منش و سایت آشنا شدم و برای اولین بار از زبان استاد شنیدم که ما مسئول زندگی خودمون هستیم و این حرف آتشفشانی در وجود من شعله ور کرد و گفتم حالا که اینطوریه پس من میخوام زندگیم رو خودم خلق کنم…
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
اون روزها که در اون بیمارستان دولتی کار میکردم و تازه با این مفاهیم هم آشنا شده بودم میدیدم و میشنیدم که هرروز و هرروز همکارانم به رئیس بیمارستان فحش میدادن به معاون و سرپرستار و….فحش میدادن که اینا حق ما رو میخورن و پول و حقوق ما رو افزایش نمیدن و ایشالا خدا چنان شون کنه و ایشالا فلان بلا سرشون بیاد و…
اون روزها چون من در مباحث سایت تازه کار بودم به قول استاد رگ گردنم باد میکرد و شروع میکردم به سخنرانی که ما مسئول زندگی خودمون هستیم و به رئیس بیمارستان ربطی نداره و تو اگه راست میگی و خودت رو لایق حقوق بیشتر میدونی چرا از این بیمارستان نمیری یه جایی که بهت پول بیشتر بدن و قدر خودت و کارت رو بدونن؟
و جواب همه بدون استثنا این بود که جای دیگه پارتی میخواد فکر کردی الکیه و ما به این جا عادت کردیم و از این بهونه های واهی…
اما من با خودم نشستم صحبت کردم و گفتم من نمیخوام مثل بقیه باشم من نمیخوام مثل اوایل خودم باشم که دنبال پارتی برای استخدامی میگرده اگه واقعا من مسئول زندگی خودم هستم پس از این بیمارستان میرم و یه جای بهتر استخدام میشم که پول بیشتری بده که برای خودم و کارم احترام قائل باشند و…
بازهم میگم چون توی اجرای قوانین تازه کار بودم این تصمیمم رو علنی کردم و به همه گفتم که من به زودی از این بیمارستان استعفا میدم و میرم فلان بیمارستان خصوصی (یکی از بهترین بیمارستان های تهران)
واکنش همکارانم خیلی جالب بود
یه عده که کلی مسخره ام کردن و خندیدن و گفتن برای کار در بیمارستان خصوصی باید یه پارتی داشته باشی در حد سهامدار اون بیمارستان
یه عده گفتن نکن بنده خدا از اینجا رونده و از اونجا مونده میشی و از گرسنگی میمیری…
اما من خیلی مصمم بودم و یادمه یکی از همکارانم که توی بیمارستان خصوصی کار میکرد بهم گفت توی بیمارستان خصوصی دوتا چیز خیلی مهمه
یکی مهارت
یکی توانایی برقراری ارتباط
گفتم من حتما باید روی این دو موضوع کار کنم
از یک طرف پذیرفته بودم که خودم مسئول زندگیم هستم
از طرفی هم تعهد دادم که این دو مهارت یعنی تخصص در شغل و توانایی ارتباط با دیگران رو تمرین کنم
برای افزایش مهارتم همه جا داوطلب میشدم مثلاً دکتر میومد میگفت کی با من میاد بریم پانسمان فلان مریض رو که خیلی هم سخته عوض کنیم ؟
همه ی همکارانم تا دکتر میومد خودشون رو به یه کاری مشغول میکردن تا بپیچونن من با صدای بلند میگفتم من میام با اینکه تازه یکسال شروع به کار کرده بودم و خیلی وارد نبودم اما با دکتر میرفتم کنار دکتر که می ایستادم دست و پام میلرزید ولی میگفتم من باید یاد بگیرم کم کم به جایی رسیدم که خود دکتر ها میگفتن ما فقط با فلانی میریم سر پانسمان…
برای توانایی برقراری ارتباط هم شروع کردم ارتباط گرفتن با مریض ها و خانواده هاشون و توی این زمینه هم خیلی پیشرفت کردم…
روزی که فهمیدم اون بیمارستان خصوصی استخدامی داره با یه اعتماد به نفس بالایی رفتم و فرم پر کردم بعد یک ماه تماس گرفتن و گفتن برای آزمون و مصاحبه بیا و هردو رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و به راحتی بدون هیچ پارتی که تنها پارتی من خدا بود استخدام شدم و توی اون بیمارستان هم حقوقم دوبرابر شد هم از نظر احترام به پرسنل اصلا قابل مقایسه با هیچ جا نبود و چقدر اون افزایش مهارت و برقراری ارتباط در بیمارستان جدید بهم کمک کرد و به سرعت تبدیل شدم به بهترین نیروی بیمارستان…
و بعد چهار سال کار در اون بیمارستان و افزایش آگاهی ها و تغییر باورهام هم بیزنس خودم رو راه اندازی کردم و الان صاحب بیزنس خودم هستم با درآمد چند برابری یک کارمند…
جالب اینه که همون همکارانی که روزی توی بیمارستان دولتی منو مسخره میکردن الان کارمند شرکت من هستند خیلی هاشون هم سنشون از من بیشتره هم سابقه کاری شون…
اما وقتی من مسئولیت اتفاقات زندگیم رو پذیرفتم و متعهد شدم که قدم های کوچک اما مستمر بردارم معجزات خداوند هم از راه رسید و درآمدم چند برابر شد و صاحب بیزنس خودم شدم و الان تازه میفهمم زندگی آزادانه چه لذتی داره…
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته گرامی و دوستان نوری این مسیر
یکی از بزرگترین دیوارهایی که سالها در ذهنم ساخته بودم، دیوار «عزت نفس پایین» بود.
دیوار بزرگی که مثل یک سایهٔ سنگین، هر روز کنارم راه میرفت و در گوشم نجوا میکرد:
«تو دیگه لایق یک رابطه سالم نیستی…
تو دیگه نمیتونی مثل قبل باشی…
تو شکست خوردی…
تو از دیگران پایینتر ایستادی…
تو خوشبخت نمیشی…
تو لیاقت بهترینها رو نداری…»
اینها جملههایی نبود که از بیرون بشنوم؛
اینها صدای ذهنی بود که خودم با دستهای خودم ساختم.
صدایی که همیشه میخواست ثابت کند من کم هستم… که من کافی نیستم.
و دقیقاً همین باورهای محدودکننده، باعث رفتارهایی شد که آن زخمها را عمیقتر میکرد:
من خودم را کوچکتر میکردم، حقم را نمیگرفتم، در روابط حد و مرز نمیگذاشتم، سکوت میکردم، میترسیدم نه بگویم، و اجازه میدادم دیگران بالاتر از ارزش واقعی من با من رفتار کنند.
یعنی خودم داشتم به خودم ظلم میکردم.
نه دیگران.
از درون… با باورهای اشتباه، با تکرار زخمهای قدیمی.
تا اینکه یک روز—در اوج خستگی و شکست—به یک حقیقت ساده رسیدم:
هیچکس قرار نیست بیاید زندگی من را از بیرون تغییر بدهد.
تنها کسی که میتواند این دیوار را خراب کند، خودِ من هستم.
من مسئولِ احساساتم شدم.
من مسئولِ انتخابهایم شدم.
من مسئولِ مرزهای شخصیام شدم.
و با یک قدم کوچک اما واقعی شروع کردم:
تصمیم گرفتم از این به بعد، فقط با خودِ ارزشمندم همصدا شوم، نه با صدای زخمها.
کمکم معجزهها شروع شد…
⭐️ رابطههایم تغییر کرد — آدمهایی جذب من شدند که انرژی سالم دارند.
⭐️ شغلم آرام شد — فرصتهای بهتر کمکم سر راهم قرار گرفت.
⭐️ درآمدم با آرامش درونی هماهنگ شد — بدون فشار و دویدن اضافه.
⭐️ و از همه مهمتر، من دوباره خودم را دیدم.
فهمیدم:
وقتی من خودم را قبول میکنم، جهان هم مرا قبول میکند.
وقتی من ارزشم را میدانم، جهان هم ارزشم را نشان میدهد.
وقتی من از درون بلند میشوم، خدا همهٔ راه را هموار میکند.
و این شد نقطهای که دیوار ذهنیام فرو ریخت…
نه با جنگ،
بلکه با آگاهی، مسئولیتپذیری و عشق.
امروز با قلبی آرام این را میگویم:
قدرتم همیشه درونم بوده…
فقط من دیر باورش شدم.
سپاسگزارم از خداوند، از این مسیر، و از شما دوستان نورانی که همیشه الهامبخشید
این گام، دومین فایلی هستش که در زمان مناسب به عنوان یک یادآوری بسیار مهم برای من امد
گام قبلی، تغییر را در آغوش بگیر | قسمت 11 باید پارو نزد… بودش اونم در زمانیکه دوتا مسئله همزمان به وجود امده بود
هر جفتش با یاری الله به سلامت حل شد
با این حال من به طور 100٪ نتونسته بودم ذهنمو کنترل کنم ولی طبق آموزش های استاد عباسمنش نذاشتم افکار و احساسات بد توی وجودم قدرت بگیره
همین باعث شد همه چیز به خیر بگذره
اولیش مهم ترین چیزی که توی مسیر کاریم باهاش مواجه شدم لپ تاپ عزیزم بودم
طفلکی لپ تاپم اینقدر ازش کار کشیده بودم که دیگه آخر آخرها نای اجرای کدهای منو نداشت، منم از اونجایی که باید هر روز کارمو انجام بدم وقتی میدیدم لپ تاپم توان اجرا کردن برنامه های منو نداره بیخیالش میشدم ولی از اینور نگران شده بودم که اگر این لپ تاپ نتونه برام کار کنه عملاً من هیچ کاری نمیتونم کنم چون ابزار اصلی کار من لپ تاپ هستش مثل هر کس دیگه ای که توی مسیر کاریش یکسری ابزارهای مخصوص کارشو داره که مهمه و اگر نباشه عملاً نمیتونه کارشو درست پیش ببره
خب مهمترین ابزار کار من، لپ تاپم بودش ولی دیگه به ته خط رسیده بود تا اینجاشم هدایت الهی بود که داشت برام کار میکرد
منم واقعاً نمیدونستم باید چیکار کنم و تنها چیزی که یادمه به خدا گفتم که خدایا من این کارو دوست دارم و تنها کاری هستش که توی کل زندگیم دوست دارم انجامش بدم ولی با این لپ تاپ دیگه نمیشه کارمو ادامه بدم خودت هدایتم کن
خدا شاهده فردای همون روز، دقیقاً فرداش یک لپ تاپ مدل جدید که برای کارهای گرافیکی استفاده میشد رو خداوند داد دستم
گفت بشین کارتو انجام بده
اونم نه فقط یک لپ تاپ حرفه ای بلکه همراه کیف مخصوص لپ تاپ و فن خنک کننده لپ تاپ حتی دستمال مخصوص تمیز کردن لپ تاپ به من داده شد
بدون اینکه حتی من از کسی درخواست کنم، من فقط به خدا گفته بودم همین
و این مسئله به راحتی از جاییکه فکرشو نمیکردم با هدایت های خداوند به کل حل شد
دومین مسئله در مورد آموزشگاه رانندگی بودش که من میرفتم تا آزمون هامو بدم و گواهینامه رانندگیمو بگیرم ولی مسیر اون آموزشگاه اینقدر از محل زندگی ما طولانی بود که برای من بینهایت سخت و طاقت فرسا شده بود از طرفی به دلیل طولانی بودن مسیر باعث شده بود هم مراحل آزمون های رانندگی من طولانی بشه چون خیلی برام خسته کننده شده بود و هم هزینه های بیخودی دست من مینداخت که اصلاً نیازی نبود اینقدر من وقت و انرژی بذارم
همین دو هفته پیش بود که صبحش داشتم جلسه 12 دوره همجهت با جریان خداوند که مراقبه هدایت میشه رو گوش میدادم، به من الهام شد از اون آموزشگاه رانندگی که بسیار مسیرش طولانی بود به یک آموزشگاه نزدیک خونه خودمون انتقالی بگیرم
وقتی این به من الهام شد واقعاً خوشحال شدم از خدا تشکر کردم و افتادم دنبال انتقالیم
همون فرداش رفتم آموزشگاه گفتم من میخوام انتقالی بگیرم به آموزشگاه نزدیک خونه خودمون
از اونجایی که توی ذهنم یه جور دیگه ای مراحل انتقالیمو تفسیر کرده بودم، وقتی دیدم یکم متفاوت از اون چیزی هستش که من فکرشو میکردم یکم ناراحت شدم مثلاً از طرف پلیس راهنمایی و رانندگی غرب استان تهران که اصلاً فکرشو نمیکردم من باید اونجا برم به من گفته بودن باید مدارک سکونت بیاری وگرنه با انتقالیت موافقت نمیشه
خب این خونه ای که ما توش داریم زندگی میکنیم عملاً هیچ سندی نداره و منم اصلاً نمیدونستم باید چیکار کنم
اتفاقی که افتاد جمعه شب هفته پیش به ذهن مامانم افتاد که بره از همسایه بالاییمون که دقیقاً صاحب همین ملک میشه بپرسه قلنامه این خونه رو داره اونم گفت اینجارو ندارم ولی کپی سند یکی از ملک هاشو داد که توش مشخص بود ما کجا زندگی میکنیم و همین چیزی که خداوند هدایت کرد باعث شد به راحتی بدون اینکه بازهم من کاری کنم با انتقالی من موافقت بشه و الان آموزشگاه رانندگی که من برای آزمون باید برم با خونه ما کلاً 5 دقیقه بیشتر راه نداره
یه لپ تاپ خفن با یه انتقالی راحت
بدون اینکه من کاری کنم توسط خداوند هدایت شدم انجام شد
این از این
حالا میرسیم به این فایل
امروز صبح داشتم با خداوند در مورد کارم مثل همیشه حرف میزدم شاید یکم غُر
بعدش بیخیال شدم گفتم بذار تمرکزمو بذارم روی چیزهای دیگه، فکر میکنم صبح این فایل گذاشته نشده بود در اصل دم دمای ظهر بود که گذاشته شد، لااقل من اون تایم دیدم
تا عنوان فایل رو دیدم گفتم خدایا این جواب شما به منه
مسئولیت مسائل زندگیات را بپذیر
از وقتی که من عضو سایت شدم و شروع کردم به گوش دادن و عمل کردن به فایل های استاد عباسمنش هر چقدر که باورهای ذهنم تغییر کرد به همون اندازه شرایط زندگیم تغییر کرد
مثلاً در مورد روابط که استاد عباسمنش هم توی این فایل از خودشون مثال زدند، اتفاقی که برای من افتاد این بودش که یکسری آدم هایی که واقعاً باعث ناراحتی من میشدند از زندگیم فاصله گرفتن دقیقاً از وقتی که باورهای من تغییر کرد آدم های قبلی کلاً دور شدند و البته بعضی هاشون هم خودم مثل استاد عباسمنش، حذف کردم
این یه تغییر واضحی بودش که من توی زندگیم دیدم چون همیشه خیلی دوست داشتم با یکسری آدم هایی که به هر دلیلی باهاشون هماهنگ نبودم واقعاً ارتباطی نداشته باشم که اکثراً هم از اعضای خانواده مادرم بودند
تغییر بعدی، تغییر توی مسیر کاریم اتفاق افتاد که من از اون کار ناهماهنگ با روحیات و توانایی های درونیم هدایت شدم به کاری که واقعاً حس خوبی نسبت بهش دارم و تونستم با یاری خدا به مهارت برسم
کاری که کاملاً با روحیات درونی من هماهنگه، این به واسطه دیدن زندگی استاد عباسمنش و شنیدن صبحت های استاد عباسمنش در مورد کسب و کار بود که باورهای منو در مورد شغل با اون چیزهایی که قبلاً فکر میکردم به کل تغییر داد
در کل، توی شرایط کلی زندگیم تا وقتیکه من روی خودم کار کردم، زندگیم از اون شرایط ناآرام و کمبود به یک شرایط بسیار آرام و پر نعمتی تغییر کرد که خودِ همین به من ثابت کرد که ببین من قبلاً با اون باورهای نامناسب چه شرایط زندگی نامناسبی داشتم و الان با کمی تغییر و بهبود باورهای ذهنم شرایط زندگیم چقدر بهبود پیدا کرد
مهمترین عاملی که باعث شد من بخوام روی درست کردن باورهام و شخصیتم و شرایط زندگیم کار کنم دقیقاً همین پذیرفتن مسئولیت زندگیم بود که اصلاً همین باعث شد نگاه من از روی آدم ها واقعاً برداشته بشه، نه خبری از تواقع بود که قبلاً نسبت به یکسری آدم ها توقع داشتم و نه منتظر این بودم که بخوام یه کسی برای من کاری کنه
یعنی گفتم پس خداوند قدرت خلق اتفاقات و شرایط زندگیمو به من داده پس اصلاً هیچکسی توانایی بر روی زندگی من نداره و فقط منم که توانایی تغییر زندگیمو دارم اونم با تغییر باورهای ذهنم و دیدم دیگه
اصلاً یکی از دلایلی که باعث شد یکسری آدم های ناهماهنگ از زندگیم دور بشن، قبول همین قانونی بودش که من از طریق استاد عباسمنش فهمیدم
تا اینجا خوب بوده
چون همین باعث شد من بیوفتم دنبال بهبود توی باورهام و شخصیتم تا تاثیراتشو توی زندگیم ببینم
ولی احساس میکنم گاهی اوقات بدونِ اینکه شاید حتی متوجه این موضوع بشم دارم به خداوند میگم خدایا تو منو خلق کردی خودت هم داری هدایتم میکنی و میخوام که خودت هم هدایت کنی فلان خواسته ام اتفاق بیوفته یعنی یه جواریی دارم میندازم گردن خدا ولی نه طوری که بگم من هیچ کاری نکنم چون کلاً این مدلی نیستم یعنی هر موقع به من چیزی گفته شده واقعاً عمل کردم بهش حتی معتلش هم نکردم سعی کردم زود عمل کنم به چیزی که خداوند هدایتم کرده
نمیدونماااا
ولی حس کردم
در حالیکه خداوند قدرت خلق اتفاقات و شرایط زندگیمو به من داده و حتی خودش هم نیروی هدایتگر من توی زندگیم شده و من همه اینارو تجربه کردم
شاید توی بعضی چیزها مخصوصاً کسب و کارم به جای اینکه از خداوند بخوام به من بگه چه تغییری توی باورهام یا حتی توی روند کاریم ایجاد کنم، دارم میگم به من ایده بده تا توی کسب و کارم پیاده سازیش کنم و خلاصه ازش نتایج مالی خوبی بگیرم
در حالیکه من بابت کوچکترین چیزها توی زندگیم بدون اینکه خودم متوجه اش باشم توسط خداوند به راه حلش هدایت شدم این موضوع توی کارم خیلی خودشو نشون داده و من بارها شاهد این بودم که چطور خداوند منو به راه حل هایی در توسعه سایت هایی که توش میموندم و عملاً نمیدونستم راه حلش چیه هدایتم کرده و اون مسئله به کل حل شده
چون بالاخره خداوند راه حل تمام مسائل رو میدونه دیگه من که نمیدونم ولی زمانیکه من توجه ام رو از روی مسئله برداشتم و گذاشتم روی چیزهای دیگه هدایت شدم به راه حل
اصلاً این دیگه تبدیل به یک الگو توی مسیر کاریم شده
یعنی من توی توسعه سایت به یه مسئله ای برمیخورم که واقعاً نمیدونم راه حلش چیه و بعد از یکی دو روز که توجه ام رو از روی اون مسئله برداشتم هدایت شدم به راحلش
حالا یا خداوند به من الهام میکرده یا از طریق مدل های هوش مصنوعی جواب رو بهم میداده بالاخره از یک طریق بسیار ساده و سراست توسط خداوند به راه حل اون مسئله هدایت شدم
پس همین الگو توی همه چیز هست
یعنی بازهم توی کسب و کارم، به جای اینکه از خدا ایده بخوام باید بگم خدایا چه تغییری توی باورهای ذهنم و حتی توی روند کاریم باید ایجاد کنم تا اون ایده ای که میخوای به من بدی رو دریافت کنم
بخاطر اینکه حتی شده خدا به من الهام کرده یا هدایتم کرده تا فلان مهارت رو در کارم یاد بگیرم، در حالیکه من اصلاً به اون چیز فکر هم نمیکردم چه برسه به اینکه بخوام یادش بگیرم تا توی کارم ازش استفاده کنم پس به همین صورت در مورد دریافت ایده هایی توی کسب و کارم هم هستش و در کل توی تمام زندگیم
مثل مهاجرت
روابطم
مسافرت هایی که دوست دارم
همه اینا وابسته به تغییرات درونی من هستش دیگه
همانطوری که تا حالا بوده
باید بیشتر روی این موضوع کار کنم یعنی تغییرات درونیم
از خدا میخوام خودش مثل همیشه یاری کنه تا بهبودهای همیشگیمو داشته باشم
مرسی از استاد عباسمنش عزیزم بابت آموزش قوانین زندگی
آهان راستی امروز توی ماشین که نشسته بودم یک نشونه از خدا دریافت کردم
کامنتتون پر از نکته های عالی بود استفاده کردم ازشون ،ممنون ازتون بابت این کامنت
چند روز پیش یکی از بچه های سایت خانم فاطمه کهوند توی کامنتش نوشته بود استاد میگه از خدا بپرسید ،خداوند پاسخ میده
من چند تا سوال پرسیدم واقعا عالی بود ازش ممنونم
از این قسمت کامنت شما هم خیلی خوشم اومد(خدایا چه تغییری توی باورهای ذهنم و حتی توی روند کاریم باید ایجاد کنم تا اون ایده ای که میخوای به من بدی رو دریافت کنم) ازش استفاده می کنم
بهتون تبریک میگم!که اینقدر پایه های توحیدیتونو بدرستی “چیدمان کرده ایی….و گذاشتتید خداوند بهترین مسیرها رو براتون الهام کنه…
سپاس خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت ماست بسمت بهترینها….
آقای گرامی عزیز…اینروزا عشق خداوند در درون تک به تک مسیر ما خیلی فوران کرده…
یادمه قبل از اینکه با استاد عزیزم آشنا بشم..تکامل اول با یه استاد دیگه کار کردم..خرید اون موقع دورهاش.برای من تو شرایط؟من زیاد بود….
که اونم دستی از دستانش بهم کمک کرد تا اون دوره رو بخرم.بعد اون مول رو به ایشون طی چند روزه پرداخت کردم..
و میدیدم چقدر افراد به خاستهاشون رسیدن…
میگفتن چقدر زود..چقدر نتایج..
ولی مغزم در برابر رسیدن اون نتایج ..به شگفتی اونده بود.
بهمین خاطر گفتم!خدایا مگه میشه ما همچنین قانونی رو داریم..
.تا نصفهای راه رفتم..دیدم نتیجه میاد ولی خبری از اون نتایجی که دویتان توی کامنت اون سایت استاد فلان.مینویسن..زمین تا اسمون متفاوته….
و یادمه یجورایی مشکل “روانی گرفتم…
و دارم دست و پا میزنم..یسری تکنیکها بهمون میگفتن.و من قابلیت انجام دادنشو نداشتم.نمیتونستم باهاش رابطه برقرار کنم..
وقتی با استاد عباسمنش عزیز طی یسری تکاملها…
هدایت شدم…
و تا به امروز که دارم کار میکنم..میبینم راه درستش همینه…
و من بخاطر عطش؟عشقی که به استاد و حرفهاش داشتم..
که خداوند از درونم صدا زد.خودشه !
خودشه نرگس!
و اونجا من کلاس رو نصفه نیمه طی تکاملم حذف کردم..
و چند بار تماس گرفتم.که من از دوره های شما نتیجه نگرفتم باید پولمو برگردونید..
ولی اونا عمل نکردن..چون خودشون اعلام کرده بودن.
ولی الان میدونم اون مول باید در مسیر عشق “میرفته..جزو تکاملم بوده….
آقای گرامی عزیز! تو این سایت بوی لذت و آرامش و حال خوب و قانون تکامل…و قدمهای آرام آرام میاد…اصلا عجله نیست..
ولی
از
اونطرف ما عجله میکنیم….خودممم پاشنه آشیلمه.
و سعی کردم زیر خاکستر قایمش کنم….
میخام بگم…چقدر درست و بجا فرمودید…
(یعنی بازهم توی کسب و کارم، به جای اینکه از خدا ایده بخوام باید بگم خدایا چه تغییری توی باورهای ذهنم و حتی توی روند کاریم باید ایجاد کنم تا اون ایده ای که میخوای به من بدی رو دریافت کنم..
اره دقیقا همین سوال شما..ما هم باید همچنین صحبتهایی کنیم تا هدایت بشیم….
منم اینروزا هدایت برای فروش دستکشهام بیام.تا دیشب یه الهامی دریافت کردم از طرف صحبت استاد عزیز..
منم با همین نگرش… با درکش و با عمل بهش…پیش برم..
.
خیلی سپاسگزار خداوندم می باشم…که با دوستانی از وجود خودم هماهنگ شدم….
انشالله دستکش نرگس داره قدمهای تکاملیشو پیش میبره
دستکشی که روز اول هیچ پوششی نداشت الان داره برای خودش خودنمایی میکنه..
.
و اون دستکش…از طرف خداوند به من داده شده تا نیاز جهانمو و خانمهایی که دوستدارن به همچنین پوشندگی…بهش هدایت بشن…
حساب کنید..هر کدوم از ما…
تک به تکمون..دارییم بجز خودمون به دنیامون کمک میکنیم..
حالا حساب کنید..چقدر ما ارزشمتدییم…
چقدر پیش خداوند قابل احترام هستیم…
چقدر خداوند دوستمون داره با استاد عباسمنش هستیم…..
و این همه برکت همه لطف خداوند بزرگ هست…
که ما دارییم بهشت رو هم در دنیا و هم در آخرت نصیبمون میشه
ممنون و سپاسگزارم.نوشتتو دوستداشتم!!!
..بهت تبریک میگم اون لبتاب حرفه ایتو… که از طرف خداوند بهت داده شد….و خاستهای دیگت..
به به بنازم مولانا را چه کرده با دلِ عاشق و خداییِ ما
سلامی با عشق خدمت استاد بزرگوارم و مریم بانوی عزیزم
و همه دوستانِ جان دراین مسیرِزیبای تغییرات باشکوه
به نام خداوند بخشنده مهربانم که سراسر عشق هست و رحمت که با برداشتنِ هر قدم در این مسیرِ
جادویی اش ، دنیایی از شگفتی ها را روبرویم گشود تا طعم خوش با او بودن بشود عالی ترین و خوشمزه ترین طعم های دنیاو آخرت
در حیاط خانه باغ بهشتی نشسته ام و پهنای آسمان صاف و به رنگ آبی با باقی مانده نور نارنجی از خورشید عالمتاب که می رود تا ماهِ نورانی و ستارگان زیبا در آن جا خوش کنند و صدای قناری نارنجی که با سوت من ، او چهچه می زند و چقدر ناز و دلرباست ومصطفی جان که در حیاط به گلها و درختان آب
می دهد و کلی ذوقش رو می کنم و شکر خداروبابت وجودش به لطف خداوند، مردی عالی و عاشق و
بی نظیر ودرستکارو درست کردار و
اون گلهای فصلی که آرام آرام با عشق ازدل خاک بیرون آمده اند و
حیاط های ویلایی دور و برم و که لبریز از گلهای کاغذی رنگاوارنگ از همه رنگ و نخل های مقاوم و همه جا می توان حضورگرم و مهربان خداوند را احساس کرد و زیبایی هایی که محو آن شده ام و مرا بیش ازپیش
شکرگزارتر و خاضع تر وخاشع تر در مقابل این همه
عظمت و شکوهش …..
تعهدی که آغاز تمام تحولات در وجودم شد و آرام آرام در زندگیم طنین انداز گردید،تعهدی که تغییراتی چشمگیر به همراه خود داشت بی شک
زندگی هیچکس از بیرون تغییر نمیکند. وقتی درونت را تغییر دهی، جهان بیرونت با تو همراستا میشود.
و استاد با کلام های شیوا،رساو بی نهایت
تاثیر گذار خود چه کرد با دل و دین ودنیای مان
تعهد دادم که خدایا در هر شرایطی ،هرچه که باشد
ذره ای نمی خواهم خللی در حالِ خوب وآرامشم به وجود بیاید و همیشه شکرگزارت باشم وتا به امروز با عشق نوشتم و نوشتم و باور کردم و هرروز ایمانم از این بابت هم قوی وقوی تر شد ،
وقتی خداوند از لطفش مرا خالق کرده چرا هر لحظه خالقِ حالِ خوبه خودم نباشم چون همه چیز
داشتن حال خوب وآرامش است ،دیدن داشته هاو ،شکرگزاری بابت سلول به سلول آنها که در هر فایل
استاد همیشه بیانکرده اندکه احساس خوب تجلی اتفاقات خوب است و من حق انتخاب دارم و چقدر زیبا شد همه چیز
درونی آرام ،ذهنی بازو پاک و قلبی آگاه به هدایت ها
بله اینجاست که یک قدم برداشتم و او سخاوتمندانه
کن فیکون کرد و تا به امروز ادامه دارد ،
مدت زیادی می گذرد که یادم رفته حالِ ناکوک
یعنی چه و نداشتن آرامش معنایی ندارد وقتی
دلت با خداست و تمام وجودت را تحت الحفظ او قرار داده ای و با خواست و اراده او عجین شده ای ….
نجات دهیم خود را از ترس ها ،نگرانی ها ،دیوارهایی که خود حصار کرده ایم به دور خود ،عجله ها ،دو دلی ها ،بودن کنار افرادی که دم دمی مزاج هستند و فقط باعث آزار روح و جسم مان شده اند باید خود را رهاکنیم ، تاوان دارد، بپردازیم بعد
می بینیم که چطور خدا همه چیز می شود برایمان
بخدا که همه چیز را در این مسیر تجربه کردم ،هرچه هدایت کرد گوش جان سپردم و امروز به جرات
می توانم اذعان دارم همه چیز احساس خوب است،
من و مصطفی تلاش با عشق خود را هرروز انجام
می دهیم ومهم این است که من هرروز سعی کرده ام تمرکز عالی روی رفتار،گفتارو عملکردهایم بگذارم ،من آموخته ام که در هر شرایطی باید حالِ خودم را خوب نگه دارم و از لحظه لحظه های ناب زندگیم که هرروز و
هر لحظه اش هدیه زیبای خداوند است در مسیر درستی و راستی و با اعمال نیک ،گام بردارم و از قوانینِ محکم و قاطعی که واضح در قرآن شرح داده ،
و استاد بارها تاکید دلشته اند ،پیروی کنم
آن وقت با صبر،توکل و ایمان
صددرصد اتفاقات قشنگ تری در زندگیم رخ خواهند داد مثل خیلی از اتفاقاتی که به شکل معجزه ،
وارد زندگیم شدند و من هرروز شکرگزاری کرده و آنها را مکتوب
کردم تا یادم بماند که خداوند با تعهد و استمرار و تغییراتم چه کرد با دنیایِ درون و دنیای بیرونِ من ..…
خدایا بی نهایت شاکروسپاسگزارم.
در پناه رب العالمین و در این مسیر که در هر قدمش
نور زیبای هدایت الهی ست هر لحظه شاد،سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و بدرخشید، عشق بهتون عزیزانم
بنام خدای بخشنده ی توبه پذیر
سلام به استاد عزیز، سلام به همهی دوستان گرامی
این حرفها فقط با خودم است، فقط برای خودم.
برای همون زنی که وقتی دنیای بیرونش تمام شد، از دل تاریکی دوباره جان گرفت. برای همون زنی که از وسط ناامیدیها و شکستها برخاست، اما هیچوقت دست از تلاش برنداشت.
همهچیز از همون روز شروع شد، وقتی که فهمیدم بارداریام به پایان رسید، وقتی که دکتر گفت که جنین دچار مشکل شده. اون لحظهها همهچیز تاریک شد. از دنیای بیرون هیچچیزی رو نمیدیدم جز درد و اندوه. یادمه ساعتها گریه کردم، دنیا برام متوقف شد.
اما بعد از اون، یه آرامش عجیب تو وجودم شکل گرفت. یه آرامش که به من فهموند: «زندگی ادامه داره، حتی بعد از سختترین شکستها».
اما این یه راه طولانی بود. چون بعد از اون هنوز کنترل ذهنم رو نداشتم. ورودیها و افکار منفی وارد ذهنم شدن، و من خیلی زود در یه مدار پایین افتادم. افکار منفی به سراغم اومدن، شروع کردم به سرزنش کردن همهچیز و همهکس، حتی خدا.
انتظار داشتم همسرم همدردی کنه و مثل من غصه بخوره، اما اونطور که من میخواستم این اتفاق نیفتاد. احساس کردم تنها و غمگین شدم. بعد دیدم که از این روحیه ضعیف من، آدمهای نادرست دارن سوءاستفاده میکنن. روابط بدتر شد، سکوتهای طولانی پیش اومد، و همهچیز پیچیدهتر از قبل شد.
اما در همون لحظهها فهمیدم: این من بودم که باید تغییر میکردم.
نمیتونم منتظر باشم که کسی بیاد حال من رو خوب کنه. باید خودم رو از درون بسازم. و تصمیم گرفتم که دیگه اجازه ندم هیچ چیزی یا هیچ کسی برام تصمیم بگیره.
نشستم با خودم و عهد کردم که دیگه اجازه ندهم منفیبافیها و افکار پوچ کنترل ذهنم رو به دست بگیرند.
من قدرت تغییر رو داشتم و باید این قدرت رو در خودم پیدا میکردم.
با گذشت زمان، متوجه شدم که وقتی خودم رو از درون تغییر بدم، زندگی بیرونم هم تغییر میکنه. خداوند به من هدیه داد، یک پسر سالم و صالح، و این هدیه باعث شد که قلبم آرامش پیدا کنه. اما هنوز هم نتونسته بودم کاملاً ذهنم رو کنترل کنم. هنوز هم گاهی نوسان داشتم.
ولی هر بار که دوباره تصمیم میگرفتم، هر بار که تعهد مینوشتم و تمرین میکردم، به آرامش و ثبات بیشتری رسیدم.
و امروز، دیگه با خودم صادقتر شدم. دیگه اجازه نمیدم هیچکس سوءاستفاده کنه یا با من بازی کنه. خودم رو باور دارم و میدونم که وقتی درونم رو بهبود میدم، هیچ چیزی نمیتونه به من آسیب بزنه.
اینجا دیگه جایی نیست که بخوام به دیگران یا شرایط نگاه کنم. همهچیز از درون من شروع میشه. و هیچکسی حق نداره روحم رو ضعیف کنه یا منو از هدفم منحرف کنه. من فقط با خودم و خدا مسئولم، و در این مسیر هیچ چیز نمیتونه من رو متوقف کنه.
این فقط شروعِ قدرت من است. شروعِ تغییر درون من. و من میدونم که از این به بعد، هیچکس نمیتونه جلوی من رو بگیره.
خداوند همواره نگهدار من است. هر لحظه برای رسیدن به بهترین نسخه از خودم بیشتر از قبل تشنهام. از این مسیر هرگز خسته نمیشوم و هر روز با امید به فردا، به رشد و تغییر خود ادامه میدهم.
خداوند، به من قدرتی عطا کن که هیچچیز نتواند من را از مسیرم منحرف کند و هر گامی که در راه رشد برمیدارم، به سوی نور و آرامش واقعی باشد. آمین.
به نام خداوند
استاد جانم سلام
خانم شایسته ی عزیزم سلام
و سلام به تمام رفقای این دیار
دیار توحید و ثروت و تغییر به سمت تمام خوبی ها
استاد جان لازم است اعتراف کنم که پذیرش مسیولیت تمام ابعاد زندگی ام نقطه ی عطف زندگی ام بود، آنجا بود که دریافتم همه چیز در دستان خودم هست و تنها کسی که میتواند همه چیز را بهتر یا بدتر کند هم خودِ خودم هستم.
ولی خیلی شیک و مجلسی از پذیرش مسیولیتم در یک اتفاق خاص از زندگی ام، در میرفتم.
مخصوصا که در کتاب اثر مرکب دارن هاردی خونده بودم که میگفت:« مسیولیت تمام زندگی به جز مواردی در ارتباط با شریک عاطفی مان، کاملا به عهده ی خودمان هست.»
بله! من از پذیرش مسیولیتم در قبال همسر سابقم، طلاقم، رفتارهایی که او با من میکرد و بالعکس، خیلی ریز و موذیانه در میرفتم.
پیش خودم میگفتم:« اون ناسازگار بود، اون بداخلاق بود، اون خیانتکار بود، اون، اون، اون»
و من مریم مقدس
تا اینکه با شما آشنا شدم و دیدم تو چیزی که شما تعریف میکنید هیچ استثنایی وجود ندارد.
حتی میگید که اگر کسی با شما برخورد نادلخواهی کرد، باید به این فکر کنید که شما چه چیزی را در آن برانگیخته کردید.
واقعیتش، خیلی دردناک بود،دردناک بود پذیرش صد در صد مسیولیت زندگی ام، ولی قلبم گواه میداد که قانون استثنا ندارد و حرفی که میزنید حرف منطقی و درستی هست.
خیلی با خودم کلنجار رفتم که پذیرش صد در صد شرایط زندگی ام را داشته باشم و در نهایت به این نتیجه رسیدم که برای درست کردن پایه های یک باور صحیح، ایمان بزرگی باید از خودم نشان بدهم.
و اینجا بیگ بنگ زندگی عاطفی ام رخ داد.
تا قبل از پذیرش صد در صدی، مقصر، همسر سابقم بود ولی بعد از بعد از پذیرش مسیولیت زندگی به صورت تمام و کمال، چه ها که به خاطر نیاوردم.
خیلی عجیب است، من یادم رفته بود که چقدر آرزوی جدایی از همسرم را داشتم ، من یادم رفته بود که تو ذهنم هزاران بار اون را تحقیر کرده بودم، من فراموش کرده بودم که بارها در دلم نفرت ازش را کاشته بودم و من هزاران هزاران فکر و حس و قضاوتی که نسبت بهش داشته بودم را فراموش کردم و دقیقا بعد از پذیرش صد در صدی به خاطر آوردم تمام فرکانس هایی که فرستاده بودم.
دیگه دست از قربانی شدن برداشتم، دیگه دست از جا نماز آب کشیدن برداشتم و اصلا همان پذیرش کمک کرد که در مورد همسر دومم خیلی زود مچ خودم را بگیرم.
وقتی ذهنم میخواهد تصویر پایان زندگی را تجسم کنه، جلوش را بگیرم.
وقتی ذهنم میخاد من را خوب و اون را بد جلوه بده، جلوش را بگیرم.
اعتراف میکنم خیلی برام راحت نیست، اعتراف میکنم که پاشنه ی آشیلم هست.
ولی خیلی پا به پا دارم سعی میکنم درستش کنم، آرامش کنم، در آغوشش بکشم و انصافا خدا هم برام سنگ تمام میگذاره، هر جا که لازم دارم، هر جا که لب پرتگاه هستم، دستم را میگیره و هدایتم میکنه، نشانه ها را میفرسته و من را در آغوش میگیره.
آری استاد جان، تا وقتی نپذیرفتم که خودم کردم، یادم نیومد که چه ها کرده بودم ولی به محض پذیرش مسیولیت صد در صدی ، همه چیز را به خاطر آوردم و شروع به ترمیم و بهبود کردم.
خیلی سپاسگزارم برای این پروژه، این فایل و شما استاد عزیزم و البته تمام دوستانم در این سایت بهشتی، امیدوارم این تجربه من چراغ راهی باشد برای خودم و هر کس که نیاز دارد.
سلام استاد عباس منش عزیزم عاشقتم
سلام استاد شایسته عزیز و سخاوتمند
سلام آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم
سلام خانم فرهادی عزیز و مهربان
سلام خانواده ی عزیزم عاشقتونم
گام 14 :
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
من اول تجربه ام رو درباره ی روابط میگم که تو عقل کل یک مقداری بهش اشاره کردم اینجا میخوام کمی بیشتر توضیحش بدم ، ولی چون مسئله خیلی شخصی هست مقاومت دارم برای بیان کردنش بخاطر همین موضوع رو باز نمیکنم و اینکه جدیدا متوجه شدم ذهنم میخواد از این داستان به به و چه چه بگیره ، میخواد توجه بگیره که همه بگن وااااوووو ولی من توی دامش نمیفتم
داستان برمیگرده به سال ها قبل آشنایی من با استاد عباس منش عزیزم ، من یک تضاد به شّدّت به ظاهر نامناسبی رو تجربه کردم
که بخاطر این تضاد از تمام اطرافیانم تنفر شدیدی داشتم ، در حدی که اگه کوچک ترین بحثی پیش میومد ولی هیچ ربطی هم به اون موضوع نداشت من اون موضوع رو میآوردم وسط و به شدت سرزنششون میکردم
جوری که گاها توی ذهنم هم با اونها میجنگیدم و خشم و تنفرم و بهشون نشون میدادم
من همیشه توی اون سالها تلاش میکردم توی زندگیم موفق بشم و پیشرفت کنم تا بهشون ثابت کنم شما اشتباه فکر میکردین
و به هر راهی میزدم برای موفقیت و پیشرفت
گذشت و گذشت…
بعد از سالها پیگیری برای موفقیت با استاد عباس منش عزیزم آشنا شدم و آموزش های استاد به طرز شدیدی متفاوت با تمام آموزش های موفقیت بود چون من کتاب هایی از اساتید موفقیت آمریکایی رو چنتا شون و خوندم ولی استاد جان یک دنیای دیگه ای بود آموزش هاشون
و این من و به شدت گیج کرده بود و هیچ چیز نمیفهمیدم توی سال های اولیه
و یک مقاومت شدیدی که باعث میشد من به آموزش های استاد جان عمل نکنم توی سال های اولیه موضوع در مورد خدا بود که ایشون تو تک تک فایل هاشون از خدا صحبت حرف میزدن
من فایل در مورد ثروت گوش میکردم استاد جان میگفتن خدا
من فایل در مورد روابط گوش میکردم استاد جان میگفتن خدا
من فایل در مورد هر جنبه ای از استاد جان گوش میکردم استاد جان از اول تا آخر میگفتن خدا ، خدا ، خدا
میگفتم باشه خدا رو متوجه شدم حالا شما بیخیال خدا بشین فعلا بگین چطور موفق بشم
چطور ثروتمند بشم
چطور روابطم خوب بشه
چطور…
دلیل این فراری بودن از خدا این بود که من به خدا هیچ اعتقادی نداشتم قبل از آشنایی با استاد عباس منش عزیزم
و همیشه دلیل اون تضاد توی زندگیم و خدا میدیدم میگفتم اگه خدا هست ، عاشق ماعه چرا باید این تضاد و تجربه کنم
و فقط خودم و قبول داشتم میگفتم منم که همه کار دارم میکنم خدا کجاست ، اگه هست چرا من نمیبینمش ، خب خودت و نشون بده دیگه من چرا هیچ ردی ازت نمیبینم
از بس که خدا رو توی ذهن من مثل یک موجود ساخته بودن
گذشت و گذشت…
من یک شب داشتم به همین مسائل فکر میکردم که یک صدایی توی وجودم اومد و یک چیزی گفت که من از اون شب همچنان دیوانه و عاشق خدای بزرگ و عزیزم شدم که از اون روز به بعد تقریبا شب های زیادی رو با خدا حرف زدم و بابت این موضوع ازش سپاسگزاری کردم و اشک شوق و ذوق ریختم که چنین قدرت بزرگی رو همراه خودم دارم
باورتون نمیشه دقیقا فردای همون روز بخاطر اون تضاد از اطرافیانم تشکر کردم ، منی که تا قبل تنفر شدیدی داشتم نسبت بهشون از اون روز به بعد عاشقشون شدم و بخاطر اون تضاد بارها و بارها تشکر کردم ازشون
تضادی که به ظاهر به شّدّت نامناسب بود ولی در عمق وجودش برکت و نعمتی به عظمت خداوند بود برای من که میتونم به جرعت بگم با اختلاف قشنگ ترین و ارزشمند ترین تضاد زندگیم بوده
و بعد از اون تضاد من به این درک رسیدم هر اتفاقی
هر تضادی به هر اندازه نامناسب و وحشتناک و منزجر کننده رخ بده توی زندگی من
من میتونیم با تغییر زاویه ی نگاهم به اون موضوع اون تضاد و تبدیل کنم به نعمت
از نظر من که البته این نظر شخصی منه :
هیچ چیز نامناسبی در این جهان وجود نداره
هر چیزی ، هر اتفاقی برای دلیلی هست
همون مثال که میگن هر چیزی را بهر کاری ساختن
میخوام یک تجربه از کسب و کارم بگم
من تقریبا 2 سال پیش بصورت جدی توی مسیر علاقم قدم برداشتم که موسیقی میباشد
اون اوایل با شدت هر چه تمام تر من رفتم تو دل کار و توی ماه های اولی چندین آثارم و فروختم به یک آهنگسازی و قرار بر این شد که ایشون با خواننده ها هماهنگ کنن و به محضی که خواننده ها موافقت کنن دستمزد منو بابت شعر و ملودی ها پرداخت کنن
و ایشون گفتن که خواننده ها کارها رو پسندیدند و تا این تاریخ مبالغ واریز میشه به حسابتون
و اون تاریخ شد و هیچ خبری از ایشون نشد
من پیگیری کردم ایشون گفت فلان تاریخ حتما واریز میشه و بازهم انجام نشد و این مسئله چندین بار تکرار شد تا 1 سال ایشون فقط زمان خرید
دیدم نه این یجای کار میلنگه نباید اینجوری پیش بره
که توی فایل ها دنبال راهکاری برای حل این مسئله بودم که توی اون زمان ها یک الهامی اومد که همکاری رو لغو کن و واگذاری رو کنسل کن در صورتی که سپردن کارها به ایشون الهام خداوند بود
من به الهام چشم گفتم و یک پیام دادم که من همکاری رو با شما لغو میکنم و واگذاری کارها کنسل از این به بعد کارها رو به اشخاص دیگه ای واگذار میکنم
که این شخص بلافاصله پاسخ داد شماره کارت بده و در کسری از ثانیه پول واریز کردم البته نه کامل ، پول یک ملودی و شعر و پرداخت نکرد
که اینجا من یک اشتباهی کردم دوباره همکاری رو انجام دادم
و گذشت و گذشت…
که به چالش های عجیبی برخوردم با ایشون و ایشون ادعای صاحب اثری میکرد و از این حرف ها که اوایل کنترل ذهن و برام سخت کرده بود و من مدت ها تلاش میکردم این گفت و گوهای ذهن و ساکت کنم از بس که صداش بلند شده بود
ولی با تمام این داستان ها احساس نمیکردم شکست خوردم
گفتم آوه تو به الهام خداوند عمل نکردی تو باید کنسل میکردی کلا نه اینکه تا گفت پول پرداخت میکنم توام قبول کنی به همکاری
و این داستان باعث شد ذهنم به شدت ترس داشته باشه برای اقدام کردن و نگران این باشه که نکنه موزیسین های دیگه چنین رفتاری رو تکرار کنن
و من چالش های متعددی داشتم تا مدت ها با این ذهن چموش
و این ترس و نگرانی منو تا یکسال استاپ نگهداشت
فقط تلاش من این بود که به آرامش اولیه برسم
که به امید خدا بعد از گذشت یکسال به یکسری مسیرهای بینهایت ارزشمند و انسان های ارزشمند و توحیدی و حرفه ای تر هدایت شدم که تو گام 5 این پروژه تعریف کردم همه ی اینها قطعا تلاش من و کار خداوند بود این هماهنگی و این هم مسیر کردن اشخاص درستکار و حرفه ای و ارزشمند با من
وگرنه منِ آوه چطور میتونستم با یک شخصی که موسیقی کار میکنه ، موسیقی تدریس میکنه و توی یک کشور دیگه زندگی میکنه ارتباط برقرار کنم
در مورد این قسمت از توضیحات فایل که استاد شایسته عزیز نوشتن یکمقدار بنویسم
وقتی انسان میپذیرد که خودش خالق موقعیتهای زندگیاش است، قدرت تغییر را بهدست میآورد. اما وقتی تقصیر را به گردن پدر، مادر، حکومت یا حتی خدا میاندازد، عملاً از قدرت خلق و تغییر محروم میشود.
من وقتی با این موضوع که خودمون زندگی مون و خلق میکنیم با کانون توجهمون با افکار و باورهامون فکر کردم اومدم برای خودم منطقی کنمش
یکسری تجربیات توی محیط اطرافم داشتم گفتم اگه استاد جان میگه من با کانون توجهم خلق میکنم پس بیا امتحان کنم تا برای ذهنم منطقی بشه
یکسری اتفاقات تکراری می افتاد توی روزمره برای من که وقتی به اون اتفاقات فکر کردم دیدم عه تمام این اتفاقات همون چیزایی هستن که من بهشون تو طول روز توجه میکنم و درگیرشونم
گفتم آوه برای اینکه این منطق قوی تر بشه بیا تست کنیم
اومدم یکسری موضوعات و انتخاب کردم برای توجه توی طول روز توی محیط اطرافم
باورتون نمیشه به محضی که توجه کردم به ساعت نکشید واکنش جهان و دیدم به اون توجهم
و همون لحظه اومدم دوباره این توجه رو برداشتم گذاشتم روی یک موضوع دیگه دیدم عه بازم واکنش جهان تغییر کرد
اینجوری شد که برای ذهنم منطقی کردم این موضوع رو که منم خلق میکنم با افکار و باورهام با کانون توجهم
استاد عباس منش عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت آموزش های ارزشمندتون که زندگی رو برای من بینهایت لذت بخش تر و آسون تر و زیبا تر کرده
استاد شایسته عزیز و سخاوتمند ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت
آقا ابراهیم دوست داشتنی عزیزم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت
خانم فرهادی عزیز و مهربان ازتون بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک تلاش های ارزشمندتون توی سایت
خانواده ی عزیزم از شماها هم بینهایت زیاااااااد سپاسگزارم بابت تک تک کامنت های ارزشمندتون
خدای عزیزم
عشق ثانیه ثانیه های زندگیم تا روزی که نفس میکشم عاشقتم خیلییییی زیاااااااد و سپاسگزار و قدردان تمام نعمت هات هستم
خدایا عاشقتم که عاشقمی
بنام خدای مهربونم
سلام استاد توحیدی عزیزم و خانم شایسته قشنگ
در مورد این فایل میخواستم بگم که :
از وقتی وارد مسیر «کنترل ذهن» شدم، انگار تازه فهمیدم زندگی از کجا شروع میشود. برای سالها فکر میکردم شرایط بیرونی، آدمها، گذشته یا حتی شانس تعیینکننده مسیر من هستند… اما تو این جلسه، یک حقیقت مثل یک ضربه بیدارکننده وارد شد:
هیچچیزی تغییر نمیکنه تا وقتی نپذیری خالقش خودتی.
این پذیرش برای من ساده نبود. مخصوصاً وقتی دیدم خیلی از محدودیتهایی که سالها تقصیر بیرون میانداختم، در واقع ریشه در باورهای خودم داشت.
اما همین مواجهه صادقانه باعث شد اولین تحول واقعی شکل بگیره.
وقتی فهمیدم با باورهای قبلیم “زندگی محدود” ساختم، یکباره جرقهای روشن شد:
پس اگر افکارم این نتایج رو ساخته، همین افکار میتونن نتایج بزرگتر بسازن.
از همون روز تصمیم گرفتم فقط نظارهگر نباشم…
شروع کردم به کنترل ذهن، به مدیریت گفتوگوهای درونی، و به اصلاح ارتعاشاتی که سالها ناخودآگاه رهاشون کرده بودم.
این مسئولیتپذیری یک نقطه پایان نبود؛ نقطه شروع بود.
شروع ساختن خود جدیدی که امروز توش زندگی میکنم:
کسی که شغل رؤیایی خودش رو ساخت، کسبوکار خودش رو راه انداخت، و ریسکهایی رو برداشت که قبل از این مسیر حتی جرأت فکر کردن بهشون رو هم نداشتم.
وقتی مسئولیت زندگیم رو گرفتم، انگار یک جریان جدید باز شد.
مشتریها، فرصتها، ایدهها… همه از جایی رسیدن که قبلاً نمیدیدم.
و مهمتر از همه، اعتمادبهنفس و آرامشی که از درون میجوشه نه از بیرون.
این جلسه یک چیز رو برای همیشه تو ذهنم حک کرد:
نتایج بزرگ وقتی ظاهر میشن که تو بهجای جنگیدن با بیرون، درونت رو رهبری کنی.
تعهد—نه یک بار، نه برای چند روز—بلکه هر روز، هر لحظه.
نتایجی که امروز دارم، محصول همین تعهده.
و میدونم مسیر خیلی بزرگتر از اینه که الان هستم… چون حالا دیگه فهمیدم “تغییر” از من شروع میشه، نه از جهان.
به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم خدای وهابم خدای رزاقم سپاسگزارم
سلام عزیزان جان
قسمت 14 پروژه تغییر را در آغوش بگیر
سوره قصص
فَأَمَّا مَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا فَعَسَى أَنْ یَکُونَ مِنَ الْمُفْلِحِینَ ﴿67﴾
و اما کسى که توبه کند و ایمان آورد و به کار شایسته پردازد امید که از رستگاران باشد (67)
وَرَبُّکَ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُ وَیَخْتَارُ مَا کَانَ لَهُمُ الْخِیَرَهُ سُبْحَانَ اللَّهِ وَتَعَالَى عَمَّا یُشْرِکُونَ ﴿68﴾
و پروردگار تو هر چه را بخواهد مى آفریند و برمى گزیند و آنان اختیارى ندارند منزه است خدا و از آنچه [با او] شریک مى گردانند برتر است
وَرَبُّکَ یَعْلَمُ مَا تُکِنُّ صُدُورُهُمْ وَمَا یُعْلِنُونَ ﴿69﴾
و آنچه را سینه هایشان پوشیده یا آشکار مى دارد پروردگارت مى داند (69)
وَهُوَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْحَمْدُ فِی الْأُولَى وَالْآخِرَهِ وَلَهُ الْحُکْمُ وَإِلَیْهِ تُرْجَعُونَ ﴿70﴾
و اوست خدا[یى که] جز او معبودى نیست در این [سراى] نخستین و در آخرت ستایش از آن اوست و فرمان او راست و به سوى او بازگردانیده مى شوید
خدایا شکرت برای این لحظه و این فرصت و این زمان و این مکان و این موقعیت های الهی
که هر آنچه دارم از آن توست مالک اصلی تویی عاشقتم جان جانانم سپاسگزارم
خدایا شکرت که مرا در این مسیر زیبای الهیپروژه ای الهی به نام تغییر هدایتم کردی و هر بار با هر فایل بینظییییر توحیدی مرا در زمره بهترین ها قرار میدهی
خدایا شکرت که مرا خالق زندگی خودم کردی
خدایا شکرت که تمام اتفاقات زندگی ام بر اساس افکار و فرکانس ها و باورهای خودم خلق میشود
خدایا شکرت برای نعمت شب و روز
خدایا شکرت برای هدایت نظام هستی که همواره بر نظم و ترتیب در حال گردش و چرخش بینظییییر است و مدیر و مدبرش توهستی
خدایا شکرت چه سعادتی برتر و بالاتر از این که درک کنی یکی همیشه هست که هواسش بهت هست
تو فقط روی خدا حساب باز کنی
او فقط وصل باشی به خودش
تو فقط توحید را در تمام کارها سرلوحه قرار بدی
خودش همه چیزت میشود
به شرط ایمان و توکل و باور
به شرط طهارت روح و پاکی دل
به شرط شریک نشدن با ابلیس
خدایا شکرت تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و ن گمراهان
خدایا شکرت که در قلبم جاری هستی و آرامش وجودم شده ای
خدایا شکرت که دارمت
از خدایی خدا چه میخواهی
خدایا شکرت مرا ببخش
وقتی همه چی خودتی
من برم در خونه می رو بزنم
به کی رو بندازم
به کی بگم کارمو راه بندازه
خدایا شکرت مرا ببخش و همواره در مدار بندگی کردن مرا قرارم بده
همانطور که مرا انسان آفریدی
آدمم کن آدم بودن را بهم بفهمان
مرا همواره هدایت کن و هدایتها را بر من واضح تر و شفاف تر کن
مرا با خودم آشنا کن
بهم بفهمان که قدرت بالای تمام قدرتها فقط تویی
درک و شعورم را از عالم هستی بیفزا
خدایا شکرت فقط میخواهم با تو بودن را از این پس تجربه کنم و لذت ببرم
بخاطر گذشته ام با تمام وجودم سپاسگزارم
ازت ممنونم که مرا خالق کردی با تمام چالش ها و زیبایی ها و نگرانی ها و ترسها و نعمتها و ثروتهاو فراوانی های زندگی ام که که بوده و گذرانده ام و نمیدانستم چه میخواهم با این 34سال گذشته عمرم
فقط میتوانم بگویم خداااااااااااجووووونم شکرررررررررت
عاشق هر لحظه از گذشته ام تا به لحظه هستم
چون اگر اون گذشته نبود منم الان اینجا نبودم
به خاطر تک به تک ثانیه های عمرم تا به الان با تمام خنده ها و گریه ها و ناله و شکایت ها
و هر چی که بوده جاااناااانم ازت ممنونم
تو مسیر را میدیدی و میدانستی .تو آگاهی کامل هستی
تو از اون بالا همه چی رو رصد میکنی همت چی تحت کنترل خودته
و من با عقل پوچم فکر میکردم خودم باید کارها رو درست کنم
زهی خیال باطل الهام خانم جهان قانون داره
نمیشه که تو به سمت شرق بری تا طلوع خورشید رو ببینی
اونوقت خورشید خانوم از طرف غرب طلوع کنه
عزیزم تو هر خواسته ای که داری هر مسیری که میخوای بری
باید خودتو با قوانین جهان هستی هماهنگ کنی
تو سهم و حرکت و باور خودتو با اون خواسته یکی کن
هر چی بهت گفته میشه همون هدایت خداست که آرامش هم با خودش داره
پس تو دریافت کننده خوبی باش
خودتو لایق دریافت الهامات الهی بدون
با ایمان و شجاعت قدم بردار
ترس و ارز هم اگه داری ولی اقدام کن
راهها باز میشه
شرایط جور میشه
افراد درست میان
در زمان درست و مکان درست قرارت میده
کی ؟
وقتی تسلیم و رها باشی و به جریان هدایت الهی اعتماد کنی و کار درست را در زمان درست انجام بدی
خدایا شکرت من آماده ام اجازه میدهم که مرا هدایت کنی
و نیرو و انرژی حرکتم به سوی دریافت خواسته هایم باشی
خدایا صفر تا صدم را به تو میسپارم
فقط با تمام وجودم میخواهم بنده ی تسلیم و متواضع و فروتن تو باشم
و از این به بعد بگم خدا داره کارهای مرا انجام میدهد
میخواهم با تمام وجودم بپذیرم شهامت پذیرش داشته باشم و بگم من خالق تمام اتفاقات زندگی ام هستم
وقتی اشتباهات را میپذیری
خدا به جوابها هدایتت میکنه
من اینو دیروز با تمام وجودم درک کردم
وقتی به یک چالش برخورد کردم
کمتر بهم ریختم
کمتر عصبانی شدم
نشستم و نوشتم که چه باوری باعث این چالش شد
یه لحظه به درونم نگاه کردم دیدم آره من خلقش کردم
قشنگ ذهنم و گفتگویی که با هم داشتیم رو شنیده بودم
وقتی واضح تر شدم متوجه گفتگوی ذهنی ام شدم و این تکامل داره
تا من بفهمم که در ذهنم چی میگذره
اگه ناخواسته ای اومد ازش استقبال کنم
تا بخود شناسی بیشتری برسم
دیگه اون احساس قربانی شدن بهم دست نداد
وقتی با تضاد روبرو شدم و حرف طرف مقابلم را شنیدم فقط سکوت کردم تا حرفش رو راحت بیان کنه
اصلا مقاومت نشون ندادم
چون من از قبلش با خودم سنگها را وا کرده بودم
و در ذهنم پیدا شده بود که افکار خودم خلقش کرده بود و
همین پذیرش چقدر زیبا و به نفع من شد
چقدر براحتی و آسانی و عزتمندانه هدایت شدم و همه چی عالی و معرکه شد
چقدر دوستی و محبت و صمیمیت و عشق بیشتری جاری شد
چقدر من رهاتر شدم
بچه ها دوستان عزیز بهشتی ام بخدا قسم که اینقدر آرامش دارم و لذت میبرم
که حد نداره چون خدا را در وجودم پیدا کردم
این خدای من بود که منو هدایت کرد و راهها را برایم نمایان کرد
و مدیریت اموراتم را هم به عهده گرفت و الخیر فی ما وقعبوووووم
همه چی عالی بود و عالیییییی ترم شد
چقدر شیر احساس خوب حال دلم را خوب میکند
تقدیمش میکنم به تک تک وجود ارزشمند تان
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
چقدر استاد جانم این الهام خانم قصه مون برام نشانه واضح بود برای الهام عزیزم که خودم باشم
چقدر شبیه به هم بودیم
اینم مهر تایید خداوند برام بود که من همواره هدایت شده هستم.
بخدا قلبم باز شده حال و احساس الهام جون رو درک کردم
اشک و بغض در گلو ی ما هم گیر کرده
خدایا شکرت
خداجونم قربونت برم که دیواری که خودم ساخته بودم را بشکنم و پذیرش مسئولیت های زندگی ام را بر عهده بگیرم
وقتی رها باشم خدا منو بر میداره میزارت بهترین جای جهان
من از طریق همسر عزیزم به شما هدایت شدم
همسرم مسیر رو ادامه نداد
ولی من با تمام وجودم ادامه دادم
همسرم با تغییرات من اونم تغییر کرد
حالا من داشتم فرار میکردم اوایل
ولی چه زیبا خدا بهم غبشین سرجات خودت باید تغییر کنی
و چقدر من با چک و لگد ها فهمیدم که من باید تغییر کنم
و بقول شما استاد یا جهان دورت میکنه یا بقیت رو هم به نفع تو تغییر میده
و من چقدر از این قوانین جهان لذت میبرم که من فقط یه درجه تغییر کردم
و جهان بینهایت قدم برداشت به سمتم در از خیر و برکت و فراوانی و رحمت و نعمت و ثروت و شادی و آرامش آرامش آرامش
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
واقعاً منم اوایل کور بودم فرصتها
این همان نعمت و ثروت و فراوانی رو نمیدیدم
و همش دنبال تغییر دیگران بودم
ولی من اینجا با شما استاد بزرگوار و عزیزم متوجه شدم که خودم با تغییر کنم
افکارم باورهامو باید تغییر بدم
همه چی داره از باورهای من به خودم بر میگرده
پس باورها رو تر چقدر سالمتر پیورتر توحیدی تر کنم میشینم روی دوش خداوند
با احساس لیاقت و ارزشمندی
با اینکه من تکه ای از وجود پاک خداوند هستم
من لایق بهترین ها هستم
من لایتناهی هستم
من وصلم به خداوند
من و خدا یکی هستیم
من خلیفه خدا در زمین هستم
خداوند هدایت مرا بر خودش واجب کرده
من الان باید اینو باور کنم که من هدایت شده هستم
کار اصلی من باور به حضور خداوند در تک تک لحظه های من است
باور کنم که خدا همه کاره است و همه جوره هوامو داره
خدا یا شکرررررررررت
من به هر خیری از جانب تو برسد فقیر ترینم
خدایا شکرت من تسلیمم هیچی نمیدووووونم خودت کمکم کن تکاملم را بدرستی طی کنم و سرعت رشد و تکاملم را با وجود خودت در وجودم بیشتر و بیشتر کن
خدایا شکرت برای اقدام و عملم به الهامات الهی که سرشار از خیر و برکت و فراوانی الهی است.
خدایا شکرت خودت کارهای مرا مدیریت کن
من هیچی بلد نیستم
خدا جونم شکرت
تو بگو من آماده ام اجازه میدهم تا هدایتها جاری شود تو که میدونی من هیچی حالیم نیست من بلد نیستم
از من استفاده کن بهم بگو من باید چکار کنم
من آماده ام
من اجازه میدهم
خدایا شکرت مرا به بهترین و زیباترین و راحتترین و آسانترین و ثروت ساز ترین کار دنیا هدایت کردی
من هر روز بلطف خداوند درآمدم در حال افزایش است
هر روز مشتری های عالی و بینظییییر و ثروتمندبه سمتم هدایت میشوند
خداوندا بینهایت راه نعمت و ثروت و فراوانی های جهان را به سمت روانه میکند
خدایا شکرت که هر روز چند ساعت روی خودم کار میکنم قرآن میخونم
تمرین ستاره و شکر گذاری های لذت بخشم را انجام میدهم با ذوق و شوق و اشتیاق و هدایتهای الهی
خدایا شکرت که مرا به تغییر متعهد کردی و دارم از این مسیر لذت میبرم
خدایا شکرت برای دلنوشته های الهی که خودت بر قلم جاری میکنی
بینهایت نعمت در این نوشتنها جاری است
همین موبایل .اینترنت .سایت .کیبورد .انگشت .انرژی حسی و حرکتی.
کلمات. نوشته ها .تایپ کردنها.رنگها .
الله و اکبر و بینهایت نعمتی که در این دلنوشته ها جاری و ساری است و خداوند همه را یکجا به هر کداممان داده است.
خدایا شکرت که همواره مرا آسان میکنی بر آسانی ها
خدایا شکرت که من لایق دریافت الهامات و نعمتهای الهی هستم.
من لایق ثروتمند شدن هستم
هر چقدر من ثروتمندتر شوم به خدا نزدیکتر. میشوم
معنوی ترین کار دنیا ثروتمند شدن است.
خداوند از خودم بیشتر دوست داره که من ثروتمندشوم
خدایا شکرت برای ابزاری که در اختیارم قرار دادی
سایت و آگاهی های ناب الهی و استاد عباس منش عزیزم و مریم نازنینم و دوستان بهشتی و
کتاب قرآن و بینهایت راه زیبای الهی که در اختیارم قرار داده ای که مرا به سر منزل سعادت و خوشبختی و رستگاری هدایت کنی
خدایا شکرت من از ایمان آورندگان مسیر توحید هستم
ثابت قدم و متعهدترم کن در مسیر نور
الهی صد هزار مرتبه شکرررررررررت
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت و سعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
به نام خدای مهربان سلام خدمت استاد عزیزم و دوستان خوبم و خانم شایسته نازنین
خداروشکر بابت این پروژه شگفت انگیز و بی نظیر که هر لحظه و هرگام ما رو به شناخت بیشتر خودمون و قوانین جهان هستی هدایت میکنه…
اما تمرین این قسمت:
در زندگیتان، بزرگترین ‘دیوار’ ذهنی که خودتان ساختهاید چه بوده (مثل ترس از شکست، سرزنش دیگران، یا باورهای محدودکننده)؟
یه باوری از مخصوصاً دوران نوجوانی توی ذهن من ایجاد شده بود اون هم این بود که اگه میخوای خوشبختی رو تجربه کنی حتما باید کارمند بشی و کارمند شدن در خانواده و فامیل ما یه امتیاز خیلی بزرگ محسوب میشه این عامل و همچنین عواملی مثل این حرف ها که حتما کارمند شو تا یه آب باریکه و یه بیمه ای داشته باشی باعث شد کارمند شدن برای من به بزرگترین آرزو و رویا تبدیل بشه از طرفی از همه هم میشنیدم که برای اینکه یه جایی استخدام بشی حتما باید پارتی داشته باشی ولو اون پارتی در حد آبدارچی اون سازمان باشه شنیدن این حرف ها باعث شده بود کارمند شدن خیلی در ذهن من دیگه رویایی دست نیافتنی بشه که بیشتر منو به این سمت حریص میکرد…
شنیدن این حرف ها و دیدن الگوهای کارمند توی خانواده ام باعث شده بود که یه دیوار بزرگ در ذهن من ساخته بشه که اولا باید کارمند بشم تا خوشبختی رو تجربه کنم دوما برای کارمند شدن هم حتما باید یه پارتی پیدا کنم…
خلاصه من با دوسال دویدن و شرک ورزیدن و هزار بدبختی توی یه بیمارستان دولتی به صورت قراردادی استخدام شدم و توی همون سال اول فهمیدم که کل مسیر رو اشتباه اومدم و این قضیه کارمندی اصلا با روحیات من سازگار نیست…
طی اتفاقاتی با استاد عباس منش و سایت آشنا شدم و برای اولین بار از زبان استاد شنیدم که ما مسئول زندگی خودمون هستیم و این حرف آتشفشانی در وجود من شعله ور کرد و گفتم حالا که اینطوریه پس من میخوام زندگیم رو خودم خلق کنم…
چطور با پذیرش مسئولیت و یک قدم کوچک تعهد آمیز، آن را شکستید و چه معجزهای در روابط، کار یا درآمدتان اتفاق افتاد؟
اون روزها که در اون بیمارستان دولتی کار میکردم و تازه با این مفاهیم هم آشنا شده بودم میدیدم و میشنیدم که هرروز و هرروز همکارانم به رئیس بیمارستان فحش میدادن به معاون و سرپرستار و….فحش میدادن که اینا حق ما رو میخورن و پول و حقوق ما رو افزایش نمیدن و ایشالا خدا چنان شون کنه و ایشالا فلان بلا سرشون بیاد و…
اون روزها چون من در مباحث سایت تازه کار بودم به قول استاد رگ گردنم باد میکرد و شروع میکردم به سخنرانی که ما مسئول زندگی خودمون هستیم و به رئیس بیمارستان ربطی نداره و تو اگه راست میگی و خودت رو لایق حقوق بیشتر میدونی چرا از این بیمارستان نمیری یه جایی که بهت پول بیشتر بدن و قدر خودت و کارت رو بدونن؟
و جواب همه بدون استثنا این بود که جای دیگه پارتی میخواد فکر کردی الکیه و ما به این جا عادت کردیم و از این بهونه های واهی…
اما من با خودم نشستم صحبت کردم و گفتم من نمیخوام مثل بقیه باشم من نمیخوام مثل اوایل خودم باشم که دنبال پارتی برای استخدامی میگرده اگه واقعا من مسئول زندگی خودم هستم پس از این بیمارستان میرم و یه جای بهتر استخدام میشم که پول بیشتری بده که برای خودم و کارم احترام قائل باشند و…
بازهم میگم چون توی اجرای قوانین تازه کار بودم این تصمیمم رو علنی کردم و به همه گفتم که من به زودی از این بیمارستان استعفا میدم و میرم فلان بیمارستان خصوصی (یکی از بهترین بیمارستان های تهران)
واکنش همکارانم خیلی جالب بود
یه عده که کلی مسخره ام کردن و خندیدن و گفتن برای کار در بیمارستان خصوصی باید یه پارتی داشته باشی در حد سهامدار اون بیمارستان
یه عده گفتن نکن بنده خدا از اینجا رونده و از اونجا مونده میشی و از گرسنگی میمیری…
اما من خیلی مصمم بودم و یادمه یکی از همکارانم که توی بیمارستان خصوصی کار میکرد بهم گفت توی بیمارستان خصوصی دوتا چیز خیلی مهمه
یکی مهارت
یکی توانایی برقراری ارتباط
گفتم من حتما باید روی این دو موضوع کار کنم
از یک طرف پذیرفته بودم که خودم مسئول زندگیم هستم
از طرفی هم تعهد دادم که این دو مهارت یعنی تخصص در شغل و توانایی ارتباط با دیگران رو تمرین کنم
برای افزایش مهارتم همه جا داوطلب میشدم مثلاً دکتر میومد میگفت کی با من میاد بریم پانسمان فلان مریض رو که خیلی هم سخته عوض کنیم ؟
همه ی همکارانم تا دکتر میومد خودشون رو به یه کاری مشغول میکردن تا بپیچونن من با صدای بلند میگفتم من میام با اینکه تازه یکسال شروع به کار کرده بودم و خیلی وارد نبودم اما با دکتر میرفتم کنار دکتر که می ایستادم دست و پام میلرزید ولی میگفتم من باید یاد بگیرم کم کم به جایی رسیدم که خود دکتر ها میگفتن ما فقط با فلانی میریم سر پانسمان…
برای توانایی برقراری ارتباط هم شروع کردم ارتباط گرفتن با مریض ها و خانواده هاشون و توی این زمینه هم خیلی پیشرفت کردم…
روزی که فهمیدم اون بیمارستان خصوصی استخدامی داره با یه اعتماد به نفس بالایی رفتم و فرم پر کردم بعد یک ماه تماس گرفتن و گفتن برای آزمون و مصاحبه بیا و هردو رو با موفقیت پشت سر گذاشتم و به راحتی بدون هیچ پارتی که تنها پارتی من خدا بود استخدام شدم و توی اون بیمارستان هم حقوقم دوبرابر شد هم از نظر احترام به پرسنل اصلا قابل مقایسه با هیچ جا نبود و چقدر اون افزایش مهارت و برقراری ارتباط در بیمارستان جدید بهم کمک کرد و به سرعت تبدیل شدم به بهترین نیروی بیمارستان…
و بعد چهار سال کار در اون بیمارستان و افزایش آگاهی ها و تغییر باورهام هم بیزنس خودم رو راه اندازی کردم و الان صاحب بیزنس خودم هستم با درآمد چند برابری یک کارمند…
جالب اینه که همون همکارانی که روزی توی بیمارستان دولتی منو مسخره میکردن الان کارمند شرکت من هستند خیلی هاشون هم سنشون از من بیشتره هم سابقه کاری شون…
اما وقتی من مسئولیت اتفاقات زندگیم رو پذیرفتم و متعهد شدم که قدم های کوچک اما مستمر بردارم معجزات خداوند هم از راه رسید و درآمدم چند برابر شد و صاحب بیزنس خودم شدم و الان تازه میفهمم زندگی آزادانه چه لذتی داره…
خدایا شکرت
ممنونم از استاد عزیزم بابت این فایل زیبا
ممنون از بچه های سایت بابت کامنت های عالی.
بنام رب دوسداشتنیِ قشنگم
خالق عشق و زیبای
مالک من
صاحب من
زیباترین نقاش دنیا
انرژی ک در وجود من جاریه
من رو دوست داره،
عاشقانه هر لحظه داره هدایتم میکنه
حمایتم میکنه
دلم و گرم میکنه ب وجودش
با ی لبخند ،با یه تحسین
با ی دل گرمی
با محبتش
با آغوش گرمی ک منو محکم بغل میکنه
با بوسه ای ک روی گونه ام میزنه
با اشعه ی زیبای خورشید چشمام و میبوسه
با پرواز دوتا کبوتر تو آسمون بهم میگه
ببین خبرهای خوبی تو راهه
ب زودی بال پروازت هم اوکی میشه
با دوتا قمری وسط جاده باز بهم یاد آوری میکنه
با ی پروانه ی بسیار زیبا رنگی ک میاد ی ثانیه جلوم میشینه و پرواز میکنه
با زبان خواهر زاده ام ثنا بهم میگه خیییلی دلم برات تنگ شده بود و چند بار محکم بغلم میکنه و چندبار صورتم و میبوسه و چشاش اشکی میشه
برام رزق بی حساب میشه
میوه های خوشمزه
نون داغ و ماست خوشمزه کنار تنور مادرم حسابی بهم میچسبه
ابرهای بسیار زیبا میشه و دل آسمون آبی
و غروب رویایی میشه ک اصن من دیوانه میکنه
بهم میگه امروز از کش موهای قشنگت فیلم بگیر و بزار یوتیوپ و کلی عشق بهم میده از طریق دوستان توحیدی قشنگم
کلی دلگرمی
محبت
تحسین
و الان ک نگاه کردم 676 تا بازدید خورده
الهی صدهزار مرتبه شکرت
بخاطر تغییرات قشنگ زندگیم
دارن صدام میکنن
باید برم
ببخشید سلام
و خدافظ
فعلا
عاشقتونممم
و دوستان توحیدی قشنگم میشه
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد عزیز، خانم شایسته گرامی و دوستان نوری این مسیر
یکی از بزرگترین دیوارهایی که سالها در ذهنم ساخته بودم، دیوار «عزت نفس پایین» بود.
دیوار بزرگی که مثل یک سایهٔ سنگین، هر روز کنارم راه میرفت و در گوشم نجوا میکرد:
«تو دیگه لایق یک رابطه سالم نیستی…
تو دیگه نمیتونی مثل قبل باشی…
تو شکست خوردی…
تو از دیگران پایینتر ایستادی…
تو خوشبخت نمیشی…
تو لیاقت بهترینها رو نداری…»
اینها جملههایی نبود که از بیرون بشنوم؛
اینها صدای ذهنی بود که خودم با دستهای خودم ساختم.
صدایی که همیشه میخواست ثابت کند من کم هستم… که من کافی نیستم.
و دقیقاً همین باورهای محدودکننده، باعث رفتارهایی شد که آن زخمها را عمیقتر میکرد:
من خودم را کوچکتر میکردم، حقم را نمیگرفتم، در روابط حد و مرز نمیگذاشتم، سکوت میکردم، میترسیدم نه بگویم، و اجازه میدادم دیگران بالاتر از ارزش واقعی من با من رفتار کنند.
یعنی خودم داشتم به خودم ظلم میکردم.
نه دیگران.
از درون… با باورهای اشتباه، با تکرار زخمهای قدیمی.
تا اینکه یک روز—در اوج خستگی و شکست—به یک حقیقت ساده رسیدم:
هیچکس قرار نیست بیاید زندگی من را از بیرون تغییر بدهد.
تنها کسی که میتواند این دیوار را خراب کند، خودِ من هستم.
من مسئولِ احساساتم شدم.
من مسئولِ انتخابهایم شدم.
من مسئولِ مرزهای شخصیام شدم.
و با یک قدم کوچک اما واقعی شروع کردم:
تصمیم گرفتم از این به بعد، فقط با خودِ ارزشمندم همصدا شوم، نه با صدای زخمها.
کمکم معجزهها شروع شد…
⭐️ رابطههایم تغییر کرد — آدمهایی جذب من شدند که انرژی سالم دارند.
⭐️ شغلم آرام شد — فرصتهای بهتر کمکم سر راهم قرار گرفت.
⭐️ درآمدم با آرامش درونی هماهنگ شد — بدون فشار و دویدن اضافه.
⭐️ و از همه مهمتر، من دوباره خودم را دیدم.
فهمیدم:
وقتی من خودم را قبول میکنم، جهان هم مرا قبول میکند.
وقتی من ارزشم را میدانم، جهان هم ارزشم را نشان میدهد.
وقتی من از درون بلند میشوم، خدا همهٔ راه را هموار میکند.
و این شد نقطهای که دیوار ذهنیام فرو ریخت…
نه با جنگ،
بلکه با آگاهی، مسئولیتپذیری و عشق.
امروز با قلبی آرام این را میگویم:
قدرتم همیشه درونم بوده…
فقط من دیر باورش شدم.
سپاسگزارم از خداوند، از این مسیر، و از شما دوستان نورانی که همیشه الهامبخشید
با عشق قلبی
راضیه کریمی
دختر نوری خدا
به نام خدا
سلام استاد عباسمنش عزیزم
سلام استاد شایسته نازنین
سلام بچه ها
این گام، دومین فایلی هستش که در زمان مناسب به عنوان یک یادآوری بسیار مهم برای من امد
گام قبلی، تغییر را در آغوش بگیر | قسمت 11 باید پارو نزد… بودش اونم در زمانیکه دوتا مسئله همزمان به وجود امده بود
هر جفتش با یاری الله به سلامت حل شد
با این حال من به طور 100٪ نتونسته بودم ذهنمو کنترل کنم ولی طبق آموزش های استاد عباسمنش نذاشتم افکار و احساسات بد توی وجودم قدرت بگیره
همین باعث شد همه چیز به خیر بگذره
اولیش مهم ترین چیزی که توی مسیر کاریم باهاش مواجه شدم لپ تاپ عزیزم بودم
طفلکی لپ تاپم اینقدر ازش کار کشیده بودم که دیگه آخر آخرها نای اجرای کدهای منو نداشت، منم از اونجایی که باید هر روز کارمو انجام بدم وقتی میدیدم لپ تاپم توان اجرا کردن برنامه های منو نداره بیخیالش میشدم ولی از اینور نگران شده بودم که اگر این لپ تاپ نتونه برام کار کنه عملاً من هیچ کاری نمیتونم کنم چون ابزار اصلی کار من لپ تاپ هستش مثل هر کس دیگه ای که توی مسیر کاریش یکسری ابزارهای مخصوص کارشو داره که مهمه و اگر نباشه عملاً نمیتونه کارشو درست پیش ببره
خب مهمترین ابزار کار من، لپ تاپم بودش ولی دیگه به ته خط رسیده بود تا اینجاشم هدایت الهی بود که داشت برام کار میکرد
منم واقعاً نمیدونستم باید چیکار کنم و تنها چیزی که یادمه به خدا گفتم که خدایا من این کارو دوست دارم و تنها کاری هستش که توی کل زندگیم دوست دارم انجامش بدم ولی با این لپ تاپ دیگه نمیشه کارمو ادامه بدم خودت هدایتم کن
خدا شاهده فردای همون روز، دقیقاً فرداش یک لپ تاپ مدل جدید که برای کارهای گرافیکی استفاده میشد رو خداوند داد دستم
گفت بشین کارتو انجام بده
اونم نه فقط یک لپ تاپ حرفه ای بلکه همراه کیف مخصوص لپ تاپ و فن خنک کننده لپ تاپ حتی دستمال مخصوص تمیز کردن لپ تاپ به من داده شد
بدون اینکه حتی من از کسی درخواست کنم، من فقط به خدا گفته بودم همین
و این مسئله به راحتی از جاییکه فکرشو نمیکردم با هدایت های خداوند به کل حل شد
دومین مسئله در مورد آموزشگاه رانندگی بودش که من میرفتم تا آزمون هامو بدم و گواهینامه رانندگیمو بگیرم ولی مسیر اون آموزشگاه اینقدر از محل زندگی ما طولانی بود که برای من بینهایت سخت و طاقت فرسا شده بود از طرفی به دلیل طولانی بودن مسیر باعث شده بود هم مراحل آزمون های رانندگی من طولانی بشه چون خیلی برام خسته کننده شده بود و هم هزینه های بیخودی دست من مینداخت که اصلاً نیازی نبود اینقدر من وقت و انرژی بذارم
همین دو هفته پیش بود که صبحش داشتم جلسه 12 دوره همجهت با جریان خداوند که مراقبه هدایت میشه رو گوش میدادم، به من الهام شد از اون آموزشگاه رانندگی که بسیار مسیرش طولانی بود به یک آموزشگاه نزدیک خونه خودمون انتقالی بگیرم
وقتی این به من الهام شد واقعاً خوشحال شدم از خدا تشکر کردم و افتادم دنبال انتقالیم
همون فرداش رفتم آموزشگاه گفتم من میخوام انتقالی بگیرم به آموزشگاه نزدیک خونه خودمون
از اونجایی که توی ذهنم یه جور دیگه ای مراحل انتقالیمو تفسیر کرده بودم، وقتی دیدم یکم متفاوت از اون چیزی هستش که من فکرشو میکردم یکم ناراحت شدم مثلاً از طرف پلیس راهنمایی و رانندگی غرب استان تهران که اصلاً فکرشو نمیکردم من باید اونجا برم به من گفته بودن باید مدارک سکونت بیاری وگرنه با انتقالیت موافقت نمیشه
خب این خونه ای که ما توش داریم زندگی میکنیم عملاً هیچ سندی نداره و منم اصلاً نمیدونستم باید چیکار کنم
اتفاقی که افتاد جمعه شب هفته پیش به ذهن مامانم افتاد که بره از همسایه بالاییمون که دقیقاً صاحب همین ملک میشه بپرسه قلنامه این خونه رو داره اونم گفت اینجارو ندارم ولی کپی سند یکی از ملک هاشو داد که توش مشخص بود ما کجا زندگی میکنیم و همین چیزی که خداوند هدایت کرد باعث شد به راحتی بدون اینکه بازهم من کاری کنم با انتقالی من موافقت بشه و الان آموزشگاه رانندگی که من برای آزمون باید برم با خونه ما کلاً 5 دقیقه بیشتر راه نداره
یه لپ تاپ خفن با یه انتقالی راحت
بدون اینکه من کاری کنم توسط خداوند هدایت شدم انجام شد
این از این
حالا میرسیم به این فایل
امروز صبح داشتم با خداوند در مورد کارم مثل همیشه حرف میزدم شاید یکم غُر
بعدش بیخیال شدم گفتم بذار تمرکزمو بذارم روی چیزهای دیگه، فکر میکنم صبح این فایل گذاشته نشده بود در اصل دم دمای ظهر بود که گذاشته شد، لااقل من اون تایم دیدم
تا عنوان فایل رو دیدم گفتم خدایا این جواب شما به منه
مسئولیت مسائل زندگیات را بپذیر
از وقتی که من عضو سایت شدم و شروع کردم به گوش دادن و عمل کردن به فایل های استاد عباسمنش هر چقدر که باورهای ذهنم تغییر کرد به همون اندازه شرایط زندگیم تغییر کرد
مثلاً در مورد روابط که استاد عباسمنش هم توی این فایل از خودشون مثال زدند، اتفاقی که برای من افتاد این بودش که یکسری آدم هایی که واقعاً باعث ناراحتی من میشدند از زندگیم فاصله گرفتن دقیقاً از وقتی که باورهای من تغییر کرد آدم های قبلی کلاً دور شدند و البته بعضی هاشون هم خودم مثل استاد عباسمنش، حذف کردم
این یه تغییر واضحی بودش که من توی زندگیم دیدم چون همیشه خیلی دوست داشتم با یکسری آدم هایی که به هر دلیلی باهاشون هماهنگ نبودم واقعاً ارتباطی نداشته باشم که اکثراً هم از اعضای خانواده مادرم بودند
تغییر بعدی، تغییر توی مسیر کاریم اتفاق افتاد که من از اون کار ناهماهنگ با روحیات و توانایی های درونیم هدایت شدم به کاری که واقعاً حس خوبی نسبت بهش دارم و تونستم با یاری خدا به مهارت برسم
کاری که کاملاً با روحیات درونی من هماهنگه، این به واسطه دیدن زندگی استاد عباسمنش و شنیدن صبحت های استاد عباسمنش در مورد کسب و کار بود که باورهای منو در مورد شغل با اون چیزهایی که قبلاً فکر میکردم به کل تغییر داد
در کل، توی شرایط کلی زندگیم تا وقتیکه من روی خودم کار کردم، زندگیم از اون شرایط ناآرام و کمبود به یک شرایط بسیار آرام و پر نعمتی تغییر کرد که خودِ همین به من ثابت کرد که ببین من قبلاً با اون باورهای نامناسب چه شرایط زندگی نامناسبی داشتم و الان با کمی تغییر و بهبود باورهای ذهنم شرایط زندگیم چقدر بهبود پیدا کرد
مهمترین عاملی که باعث شد من بخوام روی درست کردن باورهام و شخصیتم و شرایط زندگیم کار کنم دقیقاً همین پذیرفتن مسئولیت زندگیم بود که اصلاً همین باعث شد نگاه من از روی آدم ها واقعاً برداشته بشه، نه خبری از تواقع بود که قبلاً نسبت به یکسری آدم ها توقع داشتم و نه منتظر این بودم که بخوام یه کسی برای من کاری کنه
یعنی گفتم پس خداوند قدرت خلق اتفاقات و شرایط زندگیمو به من داده پس اصلاً هیچکسی توانایی بر روی زندگی من نداره و فقط منم که توانایی تغییر زندگیمو دارم اونم با تغییر باورهای ذهنم و دیدم دیگه
اصلاً یکی از دلایلی که باعث شد یکسری آدم های ناهماهنگ از زندگیم دور بشن، قبول همین قانونی بودش که من از طریق استاد عباسمنش فهمیدم
تا اینجا خوب بوده
چون همین باعث شد من بیوفتم دنبال بهبود توی باورهام و شخصیتم تا تاثیراتشو توی زندگیم ببینم
ولی احساس میکنم گاهی اوقات بدونِ اینکه شاید حتی متوجه این موضوع بشم دارم به خداوند میگم خدایا تو منو خلق کردی خودت هم داری هدایتم میکنی و میخوام که خودت هم هدایت کنی فلان خواسته ام اتفاق بیوفته یعنی یه جواریی دارم میندازم گردن خدا ولی نه طوری که بگم من هیچ کاری نکنم چون کلاً این مدلی نیستم یعنی هر موقع به من چیزی گفته شده واقعاً عمل کردم بهش حتی معتلش هم نکردم سعی کردم زود عمل کنم به چیزی که خداوند هدایتم کرده
نمیدونماااا
ولی حس کردم
در حالیکه خداوند قدرت خلق اتفاقات و شرایط زندگیمو به من داده و حتی خودش هم نیروی هدایتگر من توی زندگیم شده و من همه اینارو تجربه کردم
شاید توی بعضی چیزها مخصوصاً کسب و کارم به جای اینکه از خداوند بخوام به من بگه چه تغییری توی باورهام یا حتی توی روند کاریم ایجاد کنم، دارم میگم به من ایده بده تا توی کسب و کارم پیاده سازیش کنم و خلاصه ازش نتایج مالی خوبی بگیرم
در حالیکه من بابت کوچکترین چیزها توی زندگیم بدون اینکه خودم متوجه اش باشم توسط خداوند به راه حلش هدایت شدم این موضوع توی کارم خیلی خودشو نشون داده و من بارها شاهد این بودم که چطور خداوند منو به راه حل هایی در توسعه سایت هایی که توش میموندم و عملاً نمیدونستم راه حلش چیه هدایتم کرده و اون مسئله به کل حل شده
چون بالاخره خداوند راه حل تمام مسائل رو میدونه دیگه من که نمیدونم ولی زمانیکه من توجه ام رو از روی مسئله برداشتم و گذاشتم روی چیزهای دیگه هدایت شدم به راه حل
اصلاً این دیگه تبدیل به یک الگو توی مسیر کاریم شده
یعنی من توی توسعه سایت به یه مسئله ای برمیخورم که واقعاً نمیدونم راه حلش چیه و بعد از یکی دو روز که توجه ام رو از روی اون مسئله برداشتم هدایت شدم به راحلش
حالا یا خداوند به من الهام میکرده یا از طریق مدل های هوش مصنوعی جواب رو بهم میداده بالاخره از یک طریق بسیار ساده و سراست توسط خداوند به راه حل اون مسئله هدایت شدم
پس همین الگو توی همه چیز هست
یعنی بازهم توی کسب و کارم، به جای اینکه از خدا ایده بخوام باید بگم خدایا چه تغییری توی باورهای ذهنم و حتی توی روند کاریم باید ایجاد کنم تا اون ایده ای که میخوای به من بدی رو دریافت کنم
بخاطر اینکه حتی شده خدا به من الهام کرده یا هدایتم کرده تا فلان مهارت رو در کارم یاد بگیرم، در حالیکه من اصلاً به اون چیز فکر هم نمیکردم چه برسه به اینکه بخوام یادش بگیرم تا توی کارم ازش استفاده کنم پس به همین صورت در مورد دریافت ایده هایی توی کسب و کارم هم هستش و در کل توی تمام زندگیم
مثل مهاجرت
روابطم
مسافرت هایی که دوست دارم
همه اینا وابسته به تغییرات درونی من هستش دیگه
همانطوری که تا حالا بوده
باید بیشتر روی این موضوع کار کنم یعنی تغییرات درونیم
از خدا میخوام خودش مثل همیشه یاری کنه تا بهبودهای همیشگیمو داشته باشم
مرسی از استاد عباسمنش عزیزم بابت آموزش قوانین زندگی
آهان راستی امروز توی ماشین که نشسته بودم یک نشونه از خدا دریافت کردم
روی پل هوایی بزرگ نوشته بود:
فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا ۖ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ
سلام اقای گرامی وقتتون بخیر
کامنتتون پر از نکته های عالی بود استفاده کردم ازشون ،ممنون ازتون بابت این کامنت
چند روز پیش یکی از بچه های سایت خانم فاطمه کهوند توی کامنتش نوشته بود استاد میگه از خدا بپرسید ،خداوند پاسخ میده
من چند تا سوال پرسیدم واقعا عالی بود ازش ممنونم
از این قسمت کامنت شما هم خیلی خوشم اومد(خدایا چه تغییری توی باورهای ذهنم و حتی توی روند کاریم باید ایجاد کنم تا اون ایده ای که میخوای به من بدی رو دریافت کنم) ازش استفاده می کنم
انشاالله اتفاق های فوق العاده بیافته برامون
باز هم سپاسگزارم.
سلام خانم شایسته نازنین
از شما بابت پاسخی که برای من نوشتین بی نهایت سپاسگزارم
سوال پرسیدن و درخواست کردن از خدا رو، از استاد عباسمنش عزیزم یاد گرفتم هر روز شده بابت واقعاً هر چیزی از خداوند سوال یا درخواست هدایت میکنم
حتی چیزهایی که شاید به نظر ساده میاد ولی من تا جاییکه بتونم از قصد اینکارو میکنم تا توی دریافت الهامات و هدایت های خدا قوی تر بشم
اتفاقاً توی قرآن هم خیلی روی درخواست کردن از خدا تاکید شده
چون بالاخره خداوند تنها نیروی هدایتگر ما توی این دنیاست و فقط هم خودش توانایی انجام هر کاری رو داره
پس بهترین کسی که میتونه تک تک ماها رو هدایت کنه خداونده
از شما خانم شایسته عزیز و بزرگوار ممنونم
در پناه خدای رحمان باشید
سلام آقای گرامی عزیز…
بهتون تبریک میگم!که اینقدر پایه های توحیدیتونو بدرستی “چیدمان کرده ایی….و گذاشتتید خداوند بهترین مسیرها رو براتون الهام کنه…
سپاس خداوندیکه هر لحظه در حال هدایت ماست بسمت بهترینها….
آقای گرامی عزیز…اینروزا عشق خداوند در درون تک به تک مسیر ما خیلی فوران کرده…
یادمه قبل از اینکه با استاد عزیزم آشنا بشم..تکامل اول با یه استاد دیگه کار کردم..خرید اون موقع دورهاش.برای من تو شرایط؟من زیاد بود….
که اونم دستی از دستانش بهم کمک کرد تا اون دوره رو بخرم.بعد اون مول رو به ایشون طی چند روزه پرداخت کردم..
و میدیدم چقدر افراد به خاستهاشون رسیدن…
میگفتن چقدر زود..چقدر نتایج..
ولی مغزم در برابر رسیدن اون نتایج ..به شگفتی اونده بود.
بهمین خاطر گفتم!خدایا مگه میشه ما همچنین قانونی رو داریم..
.تا نصفهای راه رفتم..دیدم نتیجه میاد ولی خبری از اون نتایجی که دویتان توی کامنت اون سایت استاد فلان.مینویسن..زمین تا اسمون متفاوته….
و یادمه یجورایی مشکل “روانی گرفتم…
و دارم دست و پا میزنم..یسری تکنیکها بهمون میگفتن.و من قابلیت انجام دادنشو نداشتم.نمیتونستم باهاش رابطه برقرار کنم..
وقتی با استاد عباسمنش عزیز طی یسری تکاملها…
هدایت شدم…
و تا به امروز که دارم کار میکنم..میبینم راه درستش همینه…
و من بخاطر عطش؟عشقی که به استاد و حرفهاش داشتم..
که خداوند از درونم صدا زد.خودشه !
خودشه نرگس!
و اونجا من کلاس رو نصفه نیمه طی تکاملم حذف کردم..
و چند بار تماس گرفتم.که من از دوره های شما نتیجه نگرفتم باید پولمو برگردونید..
ولی اونا عمل نکردن..چون خودشون اعلام کرده بودن.
ولی الان میدونم اون مول باید در مسیر عشق “میرفته..جزو تکاملم بوده….
آقای گرامی عزیز! تو این سایت بوی لذت و آرامش و حال خوب و قانون تکامل…و قدمهای آرام آرام میاد…اصلا عجله نیست..
ولی
از
اونطرف ما عجله میکنیم….خودممم پاشنه آشیلمه.
و سعی کردم زیر خاکستر قایمش کنم….
میخام بگم…چقدر درست و بجا فرمودید…
(یعنی بازهم توی کسب و کارم، به جای اینکه از خدا ایده بخوام باید بگم خدایا چه تغییری توی باورهای ذهنم و حتی توی روند کاریم باید ایجاد کنم تا اون ایده ای که میخوای به من بدی رو دریافت کنم..
اره دقیقا همین سوال شما..ما هم باید همچنین صحبتهایی کنیم تا هدایت بشیم….
منم اینروزا هدایت برای فروش دستکشهام بیام.تا دیشب یه الهامی دریافت کردم از طرف صحبت استاد عزیز..
منم با همین نگرش… با درکش و با عمل بهش…پیش برم..
.
خیلی سپاسگزار خداوندم می باشم…که با دوستانی از وجود خودم هماهنگ شدم….
انشالله دستکش نرگس داره قدمهای تکاملیشو پیش میبره
دستکشی که روز اول هیچ پوششی نداشت الان داره برای خودش خودنمایی میکنه..
.
و اون دستکش…از طرف خداوند به من داده شده تا نیاز جهانمو و خانمهایی که دوستدارن به همچنین پوشندگی…بهش هدایت بشن…
حساب کنید..هر کدوم از ما…
تک به تکمون..دارییم بجز خودمون به دنیامون کمک میکنیم..
حالا حساب کنید..چقدر ما ارزشمتدییم…
چقدر پیش خداوند قابل احترام هستیم…
چقدر خداوند دوستمون داره با استاد عباسمنش هستیم…..
و این همه برکت همه لطف خداوند بزرگ هست…
که ما دارییم بهشت رو هم در دنیا و هم در آخرت نصیبمون میشه
ممنون و سپاسگزارم.نوشتتو دوستداشتم!!!
..بهت تبریک میگم اون لبتاب حرفه ایتو… که از طرف خداوند بهت داده شد….و خاستهای دیگت..
سلام به خانم علی پور عزیز
امیدوارم هر جایی که هستین حالتون عالی باشه
خودم چیزی که از آموزش های استاد درک کردم همین قانون تکامل هستش
چون وقتی تکاملتو توی هر مسیری درست طی کنی در اصل داری ظرفیتتو برای دریافت هدایت ها و نعمت های بیشتر خداوند بالاتر میبری
یعنی تکامل برابر با آماده شدن برای دریافت های الهی بیشتر
از شما ممنونم خانم علی پور نازنین بابت پیام پرباری که برای من نوشتین
از خدا میخوام هر جایی که هستین بهترین لحظات زندگیتون رو بگذرونید
در پناه خدای هدایتگر باشید
هر نفسی بگوییام عقل تو کو چه شد تو را
عقل نماند بنده را در غم و امتحان تو
هر سحری چو ابر دی بارم اشک بر درت
پاک کنم به آستین اشک ز آستان تو
مشرق و مغرب ار روم ور سوی آسمان شوم
نیست نشان زندگی تا نرسد نشان تو
زاهد کشوری بدم صاحب منبری بدم
کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو
به به بنازم مولانا را چه کرده با دلِ عاشق و خداییِ ما
سلامی با عشق خدمت استاد بزرگوارم و مریم بانوی عزیزم
و همه دوستانِ جان دراین مسیرِزیبای تغییرات باشکوه
به نام خداوند بخشنده مهربانم که سراسر عشق هست و رحمت که با برداشتنِ هر قدم در این مسیرِ
جادویی اش ، دنیایی از شگفتی ها را روبرویم گشود تا طعم خوش با او بودن بشود عالی ترین و خوشمزه ترین طعم های دنیاو آخرت
در حیاط خانه باغ بهشتی نشسته ام و پهنای آسمان صاف و به رنگ آبی با باقی مانده نور نارنجی از خورشید عالمتاب که می رود تا ماهِ نورانی و ستارگان زیبا در آن جا خوش کنند و صدای قناری نارنجی که با سوت من ، او چهچه می زند و چقدر ناز و دلرباست ومصطفی جان که در حیاط به گلها و درختان آب
می دهد و کلی ذوقش رو می کنم و شکر خداروبابت وجودش به لطف خداوند، مردی عالی و عاشق و
بی نظیر ودرستکارو درست کردار و
اون گلهای فصلی که آرام آرام با عشق ازدل خاک بیرون آمده اند و
حیاط های ویلایی دور و برم و که لبریز از گلهای کاغذی رنگاوارنگ از همه رنگ و نخل های مقاوم و همه جا می توان حضورگرم و مهربان خداوند را احساس کرد و زیبایی هایی که محو آن شده ام و مرا بیش ازپیش
شکرگزارتر و خاضع تر وخاشع تر در مقابل این همه
عظمت و شکوهش …..
تعهدی که آغاز تمام تحولات در وجودم شد و آرام آرام در زندگیم طنین انداز گردید،تعهدی که تغییراتی چشمگیر به همراه خود داشت بی شک
زندگی هیچکس از بیرون تغییر نمیکند. وقتی درونت را تغییر دهی، جهان بیرونت با تو همراستا میشود.
و استاد با کلام های شیوا،رساو بی نهایت
تاثیر گذار خود چه کرد با دل و دین ودنیای مان
تعهد دادم که خدایا در هر شرایطی ،هرچه که باشد
ذره ای نمی خواهم خللی در حالِ خوب وآرامشم به وجود بیاید و همیشه شکرگزارت باشم وتا به امروز با عشق نوشتم و نوشتم و باور کردم و هرروز ایمانم از این بابت هم قوی وقوی تر شد ،
وقتی خداوند از لطفش مرا خالق کرده چرا هر لحظه خالقِ حالِ خوبه خودم نباشم چون همه چیز
داشتن حال خوب وآرامش است ،دیدن داشته هاو ،شکرگزاری بابت سلول به سلول آنها که در هر فایل
استاد همیشه بیانکرده اندکه احساس خوب تجلی اتفاقات خوب است و من حق انتخاب دارم و چقدر زیبا شد همه چیز
درونی آرام ،ذهنی بازو پاک و قلبی آگاه به هدایت ها
بله اینجاست که یک قدم برداشتم و او سخاوتمندانه
کن فیکون کرد و تا به امروز ادامه دارد ،
مدت زیادی می گذرد که یادم رفته حالِ ناکوک
یعنی چه و نداشتن آرامش معنایی ندارد وقتی
دلت با خداست و تمام وجودت را تحت الحفظ او قرار داده ای و با خواست و اراده او عجین شده ای ….
نجات دهیم خود را از ترس ها ،نگرانی ها ،دیوارهایی که خود حصار کرده ایم به دور خود ،عجله ها ،دو دلی ها ،بودن کنار افرادی که دم دمی مزاج هستند و فقط باعث آزار روح و جسم مان شده اند باید خود را رهاکنیم ، تاوان دارد، بپردازیم بعد
می بینیم که چطور خدا همه چیز می شود برایمان
بخدا که همه چیز را در این مسیر تجربه کردم ،هرچه هدایت کرد گوش جان سپردم و امروز به جرات
می توانم اذعان دارم همه چیز احساس خوب است،
من و مصطفی تلاش با عشق خود را هرروز انجام
می دهیم ومهم این است که من هرروز سعی کرده ام تمرکز عالی روی رفتار،گفتارو عملکردهایم بگذارم ،من آموخته ام که در هر شرایطی باید حالِ خودم را خوب نگه دارم و از لحظه لحظه های ناب زندگیم که هرروز و
هر لحظه اش هدیه زیبای خداوند است در مسیر درستی و راستی و با اعمال نیک ،گام بردارم و از قوانینِ محکم و قاطعی که واضح در قرآن شرح داده ،
و استاد بارها تاکید دلشته اند ،پیروی کنم
آن وقت با صبر،توکل و ایمان
صددرصد اتفاقات قشنگ تری در زندگیم رخ خواهند داد مثل خیلی از اتفاقاتی که به شکل معجزه ،
وارد زندگیم شدند و من هرروز شکرگزاری کرده و آنها را مکتوب
کردم تا یادم بماند که خداوند با تعهد و استمرار و تغییراتم چه کرد با دنیایِ درون و دنیای بیرونِ من ..…
خدایا بی نهایت شاکروسپاسگزارم.
در پناه رب العالمین و در این مسیر که در هر قدمش
نور زیبای هدایت الهی ست هر لحظه شاد،سلامت، ثروتمند، سعادتمند، خوشبخت، موفق و عالی باشید و بدرخشید، عشق بهتون عزیزانم
خدایاشکرت خدایاشکرت خدایاشکرت
متشکرم متشکرم متشکرم