تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۶
موضوع این قسمت: خاموش کردن نوار خودسرزنشی: چگونه با رها کردن حس گناه، زندگیمان را متحول کنیم؟
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- الگوهای مناسب نه تنها خواستههای مناسب را شکل میدهند بلکه باور به امکان پذیربودن را در ذهن ما میسازد؛
- هدف از الگوبرداری؛
- عمل به فرمول “چطور از این بهتر؟!”
- مخربترین فرکانس، فرکانس احساس گناه است؛
- طبق قانون، چیزی به نام ” فرصت فقط یک بار در خانهات را میزند” وجود ندارد. همیشه فرصتهای بهتر هست؛
- چرا خداوند کلمه حزن را در قرآن با لای نفی آورده است؟!
این فایل یک گفتگوی ساده نیست؛ یک «بیداری» است. بسیاری از ما در محدودهی دید خود زندگی میکنیم و نمیدانیم که چه سبک زندگی، چه سطحی از آزادی مالی و زمانی، و چه کیفیت روابطی برای ما «ممکن» است. اینجاست که نقش «الگوها» در زندگی ما پدیدار میشود.
استاد در این گفتگو، یک اصل حیاتی را فاش میکنند: تا چیزی را نبینید، نمیتوانید آن را بخواهید و تا آن را نخواهید، به آن نمیرسید!
این فایل صوتی، دو موضوع کلیدی و یک راهکار قدرتمند را برای تحول دائمی در خود جای داده است:
۱. شکستن سقف آرزوها با دیدن الگوها
استاد تأکید میکنند که دلیل اصلی تولید سریالهایی مانند «زندگی در بهشت» یا «سفر به دور آمریکا»، فقط به اشتراک گذاشتن روزمرگیها نیست، بلکه «الگو دادن» است.
- «ندیدن» برابر است با «نخواستن»: تا زمانی که یک زندگی خاص (مثلاً آزادی زمانی و مکانی، روابط باکیفیت، سلامتی دائم یا زندگی در دل طبیعت) را نبینید، برای ذهن شما «وجود ندارد».
- باورپذیر شدن خواستهها: دیدن این الگوها، باورپذیری شما را افزایش میدهد. خلق کردن خواستهها برای شما «ممکن» میشود.
- گسترش جهان توسط شما: وقتی خواستههای بزرگتری برای شما شکل میگیرد و به آنها میرسید، شما هم به همان نسبت، در گسترش جهان (جهانِ امکانات و آرزوهای انسانها) سهم ایفا میکنید.
۲. درس تغییر: اجازه ندهید جهان با چک و لَگَد شما را بیدار کند!
دوست عزیزی که در این فایل صحبت میکند، به وضوح اعتراف میکند که «فقط وقتی فشار مالی یا فکری زیاد میشود و کارد به استخوان میرسد» به فکر تغییر میافتد. این همان «پس گردنی» جهان است که به ما میگوید: «مسیرت غلط است، تغییر کن!»
- هدف عالی زندگی: هدف ما این است که قبل از اینکه جهان فشار زیادی بیاورد، خودمان با آگاهی تغییر کنیم.
- بهبود دائمی: حالت عالی زندگی، «جستجوی بهبود دائمی» است. هر روز باید از خود بپرسیم: «چطور میتوانم بهتر شوم؟»؛ در کار، در سلامتی، در روابط.
- کاهش مسائل ناراحتکننده: وقتی شما همیشه در حال بهتر شدن هستید، زندگی شما سرشار از شادی شده و مسائل ناراحتکننده به شدت کم میشوند، زیرا شما همواره یک گام از مشکلات احتمالی جلوتر هستید.
۳. چگونه خود سرزنشی فرصتها را میکشد؟
استاد در این بخش، یک قانون طلایی و ریشهای را مطرح میکنند:
احساس بد (غم، ترس، گناه، خود سرزنشی) = اتفاقات بد. احساس خوب (شادی، آرامش، امید) = اتفاقات خوب.
- وقتی ما به خاطر تصمیمات گذشته یا فرصتهای از دست رفته، مدام یک «نوار صوتی خود سرزنشی» را در ذهنمان تکرار میکنیم، در واقع داریم فرکانس خود را خراب میکنیم. این فرکانس منفی باعث میشود درهای فرصتهای جدید را نبینیم یا آنها را به روی خود ببندیم.
- شیطان و غم: استاد با استناد به ریشهی کلمهی «حُزن» (غم و اندوه) در قرآن، توضیح میدهند که این تنها شیطان است که میخواهد ما را غمگین کند.
- رهایی از تنبیه: راه درست این است: اگر اشتباهی کردید، سریعاً از آن درس بگیرید و دیگر خود را تنبیه نکنید. قضاوت کردن تصمیمی که نتیجهاش هنوز معلوم نشده، غیرمنطقی است و فقط به شما احساس بد میدهد. ما باید ذهنمان را جوری کنترل کنیم که همیشه به ما احساس بهتری بدهد.
نتیجه: برای یک زندگی عالی، الگوهای جدید را ببینید، هر روز به دنبال بهبود باشید و مهمتر از همه، نوار خود سرزنشی ذهنتان را خاموش کنید تا شایستهی دریافت نعمتهای جدید شوید.
در این مسیر، استفاده از آموزههای دوره احساس لیاقت به شما کمک شایانی میکند تا نوار خود سرزنشی ذهنتان را خاموش کنید تا شایستهی دریافت نعمتهای جدید شوید.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۶15MB17 دقیقه














آقای ابراهیمی عزیزم..
پدر مهربون سایتم…
خیلی دوستتون دارم..مشخصه خصلت گرم جنوبی داری..
دوستدارم بابت هر کامنتی که مینویسی برات بنویسم…
میدونی چرا!؟
چون خودت میدونی چی میگم!!
چون گفتی نوه دارم.گفتم هیچ اسمی برازنده پدر نیست…
درسته ما ساعتها از همدیگه دورییم…ولی دلمون بهمدیگه متصله…
مثل دریای خزر هست..
چه بوشهر باشه..چه بتدرعباس یا سیستان بلوچستان..
همه بنام خلیج فارس هست…
پدر عزیزم…..خداوند چند هفته پیش..ملائم بهم گفت…برو برای فروش شرکتتت..
من سال 95 شرکتمو ثبت کردم..
بنام ابریشم سرای کرشمه فراشبند..
بهم گفت برو دنبال پیگیراشش.
و منم قدم به قدم پیش رفتم..
همون کارکنان اداره کار بهم گفتند چکارش داری..
گفتم تصمیم گرفتم بفروشمش.
چون من سعی کردم هر چی بگه انجام بدم..
چون هر موقع شک و تردید کردم..احساس میکنم همون لحظه…از خداوند و درکش سرپیچی کردم..
ناگفته نمونه…
شک و تردید و ترسم بود.ولی سعی کردم انجامش بدم.و کاری به حرف دیگران نداشته باشم..
گفتم الان قیمت فروشش چنده..چون چند جا پروجکت داشتم..
بهم گفتند 3 میلیون…گفتم چه جالب…
و من بخودم گفتم..لابد خداوند پلن خیلی خوبی برام چیده..
تا اینکه یکم وقفه افتاد..
تا دوروز پیش..
مادرم فهمید…
ما جنوبیا از مادر میگیم.(دِییی)..
دِییم میگفت…دختر چکار سهام شرکتت داری بفروشیش..
بقول ما..مه کِرم داری..خخخ
گفتوم دِی..ینفر ازوم گفته حالا بفروشیش بنفعته!
گفت!!اون سِی خودش. میگووه
هیچی ما عصبی شدییم..خیلیم خودمو کنترل کردم.احساس گناه رو از خودم دور کردم سعی کردم با احساس خوب..بگذرییم..
وقتی یکم حرف زور و یحرفی تکرار میشه
ادمیزاده میریزه بهم..
ولی سعی خودمو کردم..کنترلش؟کنیم و همینم شد..
چون مثل تیغ دولبه هست..ممکنه یسری اتفاقاتی که باید نیفته …پیش بیاد..
بگذرییم…
یه حسی بهم گفت ..بیا پایین و اوندم..دیدم کامنتی راجع به نتیجه یکی از بچها قبول شدن در وکلات بود..
و اسم ایشونو سرچ کردم دیدم شماره واتساب داره..
بر بچ خودمون بود..پایه وکالت درجه یک در تهران. با هم اشنا شدییم و براش؟نوشتم..
و منو معرفی کردن به کارشناس..
و یسری تماسها گرفتم..
و هی سرچ کردم تا رسیدم به یه شخصی بنام خانم نیک اندیش ایشون برای فروش؟شرکت کار میکردن..
ایشون بهم گفت..خانم علی پور قیمت 100 میلیون برات میزارم..ببینم چی میشه…
ولی اگه میخاد کارشناس دادگستری برات بنویسه..باید بری اونا برات انجام بدم..
گفتم اشکال نداره.خودتون بر حسب پروسه شرکتم کارشو انجام بدیین.
و من شرکتم هیچ مشکل مالیاتی نداره… و ایشون فروش؟100 میلیون تومن بهم داد.
گفتم خدایا اون کارمند شهرم گفت فلانی فروخته 3 میلیون….
چون فروش؟100 میلیون..
.فعلا رفته تو این فضا..
.نمیدونم پلن بعداش؟چیه…
فقط میدونم ..
خداوند کولاک میکنه..
اگه فروش؟بره..با این قیمت..چقدر ایمانم از این مسیر قوی میشه…
نمیدونم!!!هنوز از مسیر ایمان به غیب…
انشالله که هر چی خیره انجام بشه…
بخودش؟گفتم…خدایا..من قبلنا بخاطر شرکهام چقدر خوشحال میشدم..
وقتی یه شخص بهم قول میداد.
و بعداشم برام دردسر میشد…اون خوشحالیها برام زهر مار میشد..
ولی الان که تو بهترینها رو بهم عطا کرده ایی..خوشحالیم..پایین اومدن سرم در برابر عظمت تو هست..
واقعا زبانم از قدرتش قفل میکنه..
یه خاسته ایی داشتم…
بخدا پدر جان…
به کمال ناباوری.بدون اینکه کسی بدونه…بدونه اینکه اون شخص که سالها اونو از من پوشوند…
خیلی راحت…خیلی راحت..خیلی راحت..
یه صبح خداوند بیدارم کرد..بهم گفت..نرگس این شماره رو سیو کن…
شماره رو سیو کردم…
بهم گفت برو واتساب..الله اکبر.
گفت همون خاسته ات هست که داستی براش احساستو بد میکردی شرک میورزیدی..
و بعد قدم به قدم اون خاسته واضح شد…
و بازم قبل این داستان..بازم این خاسته به یه طریق دیگه.بهم داده شد..
یادم اوگد من بچه که بودم …همین تصویر رو توی رویای صادقانه ام دیده بودم.
که همیشه میگفتم خدایا این شخص کیه..
پدر جان.اون شخص همسر من در اینده بود.
من در کودکی خوابشو دیده بودم.دقیقا 5.تا 6 سالم بود…
سال 97 وارد زندگیم شد.طی یه شرایطی که لطف خدا بود این شخص از زندگیم رفت..
تا اینکه قبل از همین عید به یه طریقی من بدون اینکه ..فرد نزدیکش بدونه ..
اونفرد رو بهم نشون داد.
بهم گفت..
تو زمان خودش اتفاق میفته..
الله اکبر..قدرت خدا رو بدون…چقدر ما راحت هدایت میشیم..
یچیزی بگم!.من کلا”یه شخصیتی دارم..
مخصوصا تو بحث روابط اونم ازدواج..همیشه این ندا تو درونم بود..
که من لایق همسر خوب و الهی ..همیشه میگفتم خداوند کارها رو انجام میده..
نمیدونم خیلی خیالم از این بابت راحت بود..
ولی نسبت به دیگر خاستهایم نداشتم..
هر خاستگاری که میومد.اینقدر قدرتم زیاد بود که نصفه نیمه همچیز خراب میشد با وجود اینکه بقول باورهای اطرافیانم سنم برای ازدواج زیاد هست..
ولی من خودم فکر میکنم 15 سالمه…
من خیلی خوب بچگی کردم.نوجوانی کردم .جوانی کردم..من هر چیزی که تو زندگیم بهش رسیدم همه لطف خداوند بوده..
اصلا احساس نمیکنم زندگیمو باختم..
همه بهم میگن…من 37 سالمه.67 هستم.
فقط میخام بگم..من بسیار خوش گذروندم..
واقعا زمان تحصیلم لذت بردم.
خیلی سعی میکردم خوشحال باشم..
و حالا هم سعی میکنم خیلی خوشحالتر باشم..
من هیچی از اون شخص نمیبینم.و شناختی بهش ندارم.
فقط دستور خداونده…و واقعا میدونم و دیدم ایشونم فرد موفقی هستند..
و فردیه که روی پاهای خودشه.
و بسیار همجوره اون تاییدهای منه.و روحم باهاش هم فرکانس.
چون الهامات خداوند مهر تاییدشو زد..بهم گفت این مسیر درسته..پس درجا نزن.فقط پیش برو..همه مسیرها رو بهم گفته میخاد چجور اتفاق بیفته..فقط دارم تکاملمو میگذرونم..
پدر عزیزم.من خانواده امم هیچی نمیدونن..
چون معجزات خداوند رو بهش ایمان ندارن..
و فقط بدنبال شرکهای خودشونم.
ولی من درکش کردم سعی کردم بهش عمل کنم.و امروز …
بقول استاد هر آنچه که دارم از آن خودشه…
ببخش پیامم زیاد شد..ولی این عشق باید نوشته بشه…
دوستتوندارم..همیشه بدرخشی..
سلام سعیده عزیزم..
ای کسیکه با نورش در سایت آتش درونم رو توی ساعت 3..خورده ایی از شب رو خاموش کردی…
و من نفس زنان و با کمبود اکسیژن از خواب بلند شدم..
دیدم تمام بدنم از گرما میسوزه..رفتم بیرون..دیدم ستاره ها زیباییاشونو بهم نشون میدن..
ماه هم زیبا بالای سرمه وسط گرزهای نخل خودشو بهم نشون میده…
تصویر ماه کامل و گرزهای نخل خیلی زیباست…انشالله قسمتتت بشه…
ولی نفس من بند بود…و یکم آب سر صورتم زدم اومدم سراغ درس جدیدم از طرف خداوند..الان یه نیم ساعتیه محو نوشتهات شدم..
.
الله اکبر…توی مسیر درست…رشته های عصبی ذهن همه ماها،” توی یه مدار احساس میکنم میچرخه…
دقیقا همون ذهنیتی که ذهن میچرخه که تورو از احساس خوب بازداره…
سعیده گفته هات عین آب روی آتش بود….
منم اینبر خر افتادم…
فقط خر من خون گرمسیری داره.
شما هم خرتون شمالیه…خخخ
خداوند را سپاسگزارم..که داره به عین واقعیت بهم میگه…
دختر تو اینهمه داری روی خودت کار میکنی…بازم بفکر اینی چجور از این بهتر..داری خودتو وارد احساس بد میکنی…این صحبتتت منو قفل کرد.
(سال اول دانشجوییم خیلی توی اجرای این اصل خوب بودم،بیشتر ازینکه دنبال این باشم که چی کار باید بکنم ،پیگیر این بودم که چطور احساس خوب بیشتری داشته باشم و بعد اون بیرون به بی نهایت طریق تغییر میکرد …
ولی آرام آرام این روند برعکس شد.
بیشتر ازینکه تلاش کنم با تغییر زاویه ی ذهنم به اوضاع،احساس بهتری داشته باشم،دنبال تغییر اوضاع بودم تا به احساس بهتری برسم.
درنتیجه سرعت رخ دادن اتفاقات فوق العاده هم به همون نسبت کم شد!همینو اگر من به این ذهن منطقی بفهمونم بازی رو بردم!)
بقول زبون محلی ما…
هَمِییی خوودِش هِسه…
جیگرومه خین کرده بی…
فقط میشینه یِچِیلی پِیدوُ کُنه”وراجی کنه…
ما با چَش کنیم سعیده والا…
دیروز تا حالا همش ازوم میگوُ…از خُدا بگُوووو چطوری از این بهتر..
همش تو فکر..تعققیر اوضاع هِسوُم….
ای جونور زِن زشت….
یعنی ای جانور زشت و کثیف
بخدا سعیده جان…نمیدونم چطور سپاسگزار خداوند باشم..که از طریق شما هدایتم کرد تا گفتهای الهیتون و دقیقا نقطعه مشترکمونو بهم گوشزد کنه…
خداوند را سپاسگزارم که هدایتم کرد که در مسیر خودش باشم..
واقعا لطف خداوند اینقدر زیاده که بعضی وقتا میگم….
خدایا دمت گرممممم
بابا تو داری رشتهای عصبیمونو از باورهای گذشتگانمون از بیین میبری…
الله اکبر ..قبلش هدایت شدم به سوره ناس…
بخدا همون پناه اوردن به زبان مردم…و.در ادامه…
خدایا پناه میبرم از این نفسی که هر بار خودشو توی هر کتگوری قرار میده..
یوقتایی یه جفتکای جدیدم میندازه…ولی خداوند چون از رگ گردن بهمون نزدیکه..فورا دلیل جفتک رو به هر طریقی بهمون نشون میده..
هر جا احساس میکنم..این قانون ساده احساس خوب..رو میتونم مدیریت کنم.اون لحظه یه اتفاقی میفته..که من اونجا به این درک میرسم چقدر بهش متاهدام…
الله اکبر از بزرگی خداوند…که خودش همه چیزه…فقط ما باید ازش بخاطر این مسیرمون و کار کردن روی ذهنمون…بهمون کمک کنه…
دوست عزیزم..سعیده عزیز…یچیزی بگم…چند ماهه من دارم روی مدار سلامتی کار میکنم.تا انشالله لطف خدا شامل حالم بشه…
از موقعه ایی که لطفش شامل حالم شده…
قیمت..بر فرض یه دوره چندین میلیون تومنه..من با دیدم به هزار تومن میبینمش..
میدونی چرا!؟
چون برای خرید دوره ها با وجود اینکه مولشم توی حسابم بود..اجازه خرید بهم نمیداد..
و اینقدر راحت رزقش وارد زندگیم شد…که هیچی رو بر اساس ذهنیتهای گذشته ام نمیبینم..
سپاسگزارشم..که تضاد ناسلامتی بهم میده..تا من وقتی به این خاسته رسیدم متاهدانه روش کار کنم..
روی خودم کار کردم بخاطر پیاده رویام..نزدیک به 2 کیلو خورده ایی کم کردم..
سعیده یجوری شدم که معده ام از غذای زیاد بهم میریزه….
به لطفش متاهد روی نخوردن شیرینی جات صنعتی.نوشابه و اینچیزا…
و دارم خودمو آماده این قانون بدون تعقییرش؟میکنم مخصوصا نتایجی که دوستان گرفتن.عطشمو بیشتر کرده…
سعیده منم مثل تو کف پام..انگار بقول خودمونی..خار کُنار هسه..
خار درخت کُنار بخاطر ضخامتش برای پاشنه پا لقب داده شده..
دقیقا کف پای منم همینجوره.هر چیم کِرم بهش میزنم فایده نداره..پوست بدنم مثل لوته..و چند تا مشکل دیگه.
منم از خداوند سپاسگزارم که داره نتایج عالی رو وارد زندگیم میکنه..
منم بخودم قول میدم..روی خر جنوبییم بشینم…و نیفتم..فقط با کنترل ذهن به احساس خوب بیفتم..و جلوی خودمو سعی کنم بگیرم..با نگرشی که نوشتی…
دوستتتدارم..اول صبحه…صحبتام گل کرده…خدا دونه تا شُووو میخا چه سرمون بیا…
میگووون سالی که نکوست از بهارش پیداست…
دوغی که ترش هست از تغارش پیداست ….
یچیزی بگم..اونشب محلمون عروسی بود..
یه شعر میخوند…
زن سی چنوم بی دِی پشیمونوم..
دی تش گرفته سقف که کهدونوم
همش تو گوشیمه صدای لیکَش.
خونمه خراب کرد آخه گت تیکش..
از بس که هار زن فراشبندی
انگار که زهر تیکی تو دهنی
(آهنگ محلی شهرمونه)
نمیدونم میتونی بخونیش یانه..
مو ریش کِراش داروم خاطره باش داروم..
ههه
دوستتدارم سعیده عزیز..
پیام خانم سلیمی اول صبحی بهم رسید توی یوتیوب…
فعلا ….