تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۶ - صفحه 1


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

411 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه(نرگس) علی پور» در این صفحه: 12
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1671 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم…

    راجع به این باوری که شما استاد عزیزم راجع به صحنه بهشتمیون سریال زندگی در بهشت گفتین..

    من همون روزهای اوایلم به سایت…هدایت الله اومد که سریال زندگی در بهشت رو آغاز کنم..

    من که!””” نه شناختی نسبت بخودم داشتم..

    و نه شناختی برای رسیدن به خاستهام..

    ولی با دیدن تمرکز روی زندگی شما..فهمیدم..یه عمر اشتباه توی نحوه زندگی کردنم داشتم..

    و من با درک کردن و عمل به قوانین و خرید دوره ها و عمل به اموزه های دانلودی..و دیدن سریال زندگی در بهشت…

    کم کم ریشه های عصبی در ذهنم شکسته شد..

    استاد من توی سریال و دیدن شما از نحوه ساختن باور..به این درک رسیدم باید قدم به قدم پیش برم.

    شما یجا توی سریال گفتین.باور …یعنی شما اونکار که نیدونید انجام بشه “””رو انجام بدیین.!!!.

    و من همیشه دوستداشتم یچیزی رو خلق کنم.چون توی رشته ما اکثرا”بصورت مزون دوزی کار میکنند.

    من دوستداشتم فضای کاریم جوری باشه که مشتری رو نبینم..

    و بخام مثل رفتارهای گذشته ام “باشم.

    چون خیلی توی نحوه کارم تضادها داشتم..

    و هر قدمی که شما توی پردایس انجام میدادین..

    منم توی زندگی شخصیم و کاریم …قدم برمیداشتم..

    تا اینکه کار به جایی کشید..

    منیکه از سال 85 این حدودا توی این رشته محصل بودم.و نزدیک به 10 سال کم و بیش بیزنس خودم رو داشتم…

    من همون نرگس ترسو از پایه و رشته تحصیلیم بود.اونم الگو کشی..

    استادم نتیجه شما رو که میدیدم و آنوزه هاتونو گوش؟میکردم..و یسری گفته ها بخداوند میگفتم و الهامات رو میشنیدم..

    میگفتم…نرگس باید مثل استاد برخورد کنی..اگه نکردی خیال خام خوردی…

    و من از صفر مطلق به یاری الله…کل فصل دوره شب و عروس اونم با رعایت اصل قانون الگو شناسی و یسری حرکتها تونستم.بزنم!!!و اونو ازصفر برسونم به 100….

    و من تا یکسال فقط الگو کشی کردم اونم تمرکزی..و در کنارش فایلها دانلودی ..

    تا تونستم خودمو توی این رشته که پایه اش الگوشناسی بود قوی کنم..

    و الهام اومد فصل سیزده…و من تکاملی بازم روی این موضوع کار کردم..تا سال 403..الهام تمرکز گذاشتن 100 در صدی روی دستکش…

    من الگوی این دستکش.رو با میلی متر ساختم..

    الگویی که نیاز به دقت زیادی. داشت..

    ولی من تونستم به یاری الله وارد سایز بندی و با 6 ورژن حدید امروزی به جاهای خیلی خوبی هدایتش کنم‌.

    استاد عزیزم.الان نزدیک به یکسال خورده ایی..

    هر پروجکتی.کردم….یه مسئله از کارم حل شد…

    و هر چقدر نگاه به شما و الگوهاتون اونم بصورت تصویری میدیدم..

    میگفتن نرگس..نگاه کن استاد اینکار رو انجام داده ها…

    من با هر چیزی که دم دستم بود..شروع کردم..

    چه درهایی بروم باز شد..چقدر من قوی شدم‌.چقدر کارم زیبا شد…

    همه رو لطف خداوند میبینم…که اینقدر دقیق بهم الهام کرد و من تونستم…

    همینکه شما میگید… گسترش جهان رو پیش ببرم…..

    من چیزی رو تولید کردم..که نمونه و مشابهشو هیجا ندیدم…

    اینقدر زیبا..و اینقدر اصولی و درست…

    نه فقط توی بحث الگو بلکه توی بحث دوخت..

    چون هر انگشتی باید بصورت سه بعدی دوخت میشد..

    و حتی ورودی دست..

    هر نکته ایی که بازخورد خانم ها رو توی سایتا مختلف میدیدم..مشکل ناخنکاری و مشکل بزرگ شدن دست بود..

    به لطف خداوند هم در الگو و هم در دوخت..سعی کردم رعایتش کنم..

    استاد عزیزم.همین دستکش چقدر میتونه باعث مباهات افرادی بشه..که دوستدارن دستکشهای توری شیک برای هر مجلسی رو بخرن…و براشون کاربردی باشه..

    ولی بخاطر اون نبود الگوی نامناسب که اکثرا از چین وارد میشه..و سایز بندی درست و بجا نداره..چقدر میتونه حلال باشه..

    به لطف خداوند…این دستکش خودش جعبه داره..که میزاری داخلش و خودش بسته میشه..

    همه از یه خلاقیت ساده و راحت.و دریافت از الهامات خداوند بود…

    میخام بگم..من بجز ساخت این ایده برای بیزنسم..

    تونستم “توی روابط..مثل خانم شایسته عزیز!! رو توی تک به تک قسمتها با شما ..استاد…رو بخوبی حس کنم…

    ..اونم یه خانم که دور از خانواده و کشورش..اینقدر با خودش؟در صلح باشه..که همچنین کارهایی رو انجام بده..

    واقعا این خودش؟جسارت به تمام معنایی میخاد…

    و چیزیکه من بازم عائلم شد..چقدر حلال زندگی خودم شدم..چقدر با خودم در صلح شدم..

    چقدر کارهام بنفع عالی بدون حضور بودن کسی….

    و خیلی توی بحث روابط توی جنبه های مختلف چقدر عالی شدم…

    استاد عزیزم..دیدن الگوها باعث شد..من بجز خودشناسی…با خداوند یکی بشم..الهامات رو درک کنم..

    روش؟بیزنس…اون غول فلان رو بشکنم و هدایت بشم به چیزیکه…که تمام هم دوره های من زوم کرده بودن به فلان تکنیک در دوره شب و عروس…من بچسبم به یچیزیکه ..اصلا توی هیجا نیست..

    و هیچکسی “هنوز نتونطته بهمچنین دقتی مثل من هدایت بشه..

    بقول خودتون..با یه ایده ساده میشه چندینهااااا پول ساخت..

    که من هر روز دارم مدام بهبود میدم…

    و هر بار با هر پروجکتی بهبوده ها بهتر و راحتر و اسانتر شد…

    در نهایت….سپاسگزار خدادندم که در مسیر گسترش دارییم قدم برمیدارییم..

    و جهان مدام داره بهم نشون میده….که من بجز خالق خودم هستم…و اون احساس لیاقت داشتن.و اون احساسی که من برای رشد و شکوفایی دنیاییم پا به این جهان گذاشتم..بهم یاداوری کند..

    و من تا زنده ام این مسیر را ادامه خواهم داد..

    استادم میخام همجوره مثل شما آزادی رو در تمامی جنبه ها داشته باشم….

    و طبق پیشرفت …هر روز براش گام بردارم…

    استادم واقعا جا داره شما رو تحسین کنم.که زندگی شما هیچ ربطی به گذشتتون نداره..

    چقدر یه انسان میتونه همجوره رشد کنه..و از باورهای گذشتگانش” بیرون بیاد..

    و غاری که از قبل براش آماده کردند سرپیچی کنه..و رها باشه بال بزنه بسمت گسترش خودش.

    منم با همین بال بسمت شما و دستاوردهاتون سعی میکنم قدم بردارم و هر روز بهترین های خودم توی مسیر بهبودها باشم‌‌.

    .

    تحسین استاد عزیزم…به امید بهترینها…برای تمامی ماها که در مسیر آرامش و بهبودهای دائمی قدم برمیدارییم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  2. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1671 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان…

    سلام و درودی دوباره به تمرین بخش” 16 دهم این فصل از “در اغوش تعقییر…

    استاد عزیزم..این فایل دقیقا با امروز من ..با یه نرگس” با یه ورژن جدید””” سنخیت داشت…..

    من امروز صبح چند الهام رسید.یکیشون نوبرانه بود..و این لطف خدای رحمن بود…

    قبل از اینکه این اتفاق در امروز صبح بهم برسه..بهم یاداور شد…

    خواب دیدم…چهار جسد یجا…. گذاشته بودن..و با همون پارچه سفید و دو تا دورشونو با بند بسته بودند…

    ولی جوری این جسدها کثیف بودن.که وقتی نگاهشون میکردم.ترسی نداشتم.فقط حالم بهم میخورد …پر از لجن بودند…

    یه لحظه دیدم ینفرشون..اون پارچه سفید رو کنار زدند و دستشونو آوردن بیرون…

    و یکی دیگشون که جوان بودند…اومدند بیرون..

    همینجور غر میزدن..

    و نمیدونم..مثل اینکه یحرفی بحثی شده ..و ایشون داشت با خودش مبارزه میکرد..

    یه لحظه ترس برم برداشت…

    و من مات نگاهش میکردم..و به طرف من دوید…

    و من پا گذاشتم به فرار…

    اینقدرم این جسدها کثیف بودند…و داشت بهم این مفهموم رو میرسوند…که انسان وقتی میمیره..چقدر جسدش نابود میشه.و احساسم میگفت اینا افراد گناهکارند..

    استادم اون زنده شدن جسد….و غر زدنش..و ترس من…و فرار شدن من از اون بحث اون زنده شدن این شخص با عصبانیت……

    دقیقا !!!چند ساعت بعداش یه اتفاقی برام افتاد..

    دقیقا همون رفتار رو مثل اون جسد..”””برای خود شخص من انجام شد…

    قضیه از این ماجراست…که شخص نزدیکم سر یه موضوع که در گذشته من بود…و اون اشتباهی که خودم برای خودم ساخته بودم…که بازم این تجربه باعث شد..

    راجع به وام چند میلیون تومانی توی سال 98 هست…..و سعی کردم هیچ وقت..توی این مورد تصمیمی نگیرم….

    و همین رفتار من بخاطر اون بخشش و استفاده نکردن از اون وام…باعث شد

    که این شخص مدام بهم میگه…خاک بسرت..که اون فرصت رو از دست دادی..این مول رو فلان کردی.فلان موردش کردی…

    حالا هیچ وقت این اتفاق برات پیش نمیاد.فلان!!!

    هی مدام …این حرفهای پوچ رو داشت بهم تحمیل میکرد..

    منم کاسه صبوریم سرریز شد و افتادم تو دام شیطان.باهاش بحث کردم…

    یه لحظه که خوب این موضوع رو درک کردم..دیدم اینفرد.هر چی بهش میگم..این سود برای من نبود و داشتم همجوره توجیحش میکردم…

    دیدم فایده ایی نداره

    دیدم..

    یجایی فقط حرصم داره بدتر میشه و احساسم بدتر میشه..

    و بازم اون میگفت.!!!!.دیدم هر چی میگم..فایده ایی نداره…

    دارم میفتم تو دام احساس بدتر و خودمو دارم بد بدتر میکنم..

    استادم خیلی سعی کردم.همینجور خودمو کنترل کنم….

    میگفتم خدایا تو بهم صبر بده…هر چی میگم ..بازم داره حرف خودشو میزد…..

    میگه ..ای بدبخت…تو وام خراب کردی فلانکار نکردی…

    همینجور گذشتمو داره به رخم میکشونه…

    بخودم گفتم نرگس!طبق قانون…احساس بد..اتفاق بد.باید بتونی “در برابر این صحبت اینفرد هر چقدر سنگینه” خودتو کنترل کنی…

    و من خیلی خیلی خیلی سعی کردم..که بگذرم…

    و اینجا فهمیدم…

    مشکل از منه!!!

    اون هیچ خلافی نداره…

    چون حرف اون خیلی برام مهمه..

    حرفش تایید منه…

    و این اجازه و این فرکانس رو میفرستم که اون یاد گذشتها و خطاهای گذشته ام بیفته و به من توهین کنه…

    دلیل این نوار سرزنش از طرف این شخص…بخاطر اهمیت دادن حرف ایشون به شخص خودمه….

    لطف خداوند این دعوا که چند دقیقه بیشتر نبود و زود ذهنمو کنترل کردم..باعث شد..این پاشنه از درون من ..بیاد بیرون…

    پاشنه ایی که هر چند وقت یکبار همین حرف رو تکرار میشه از این شخص و یا دیگر افراد دیگه از خانواده ام….

    و من بازم میخام باهاش وارد بحث بشم..

    استادم…شیطان امروز بهم میگفت..بزن بکُشش..الله اکبر..

    میگفتم من میتونم بخاطر یحرف اینو بکشم.مگه احمقم..نه کار خوبی نیست…

    منیکه به قانون خداوند ادعا دارم..

    میگفت..

    پس بزن تو گوشش…

    وای…

    یه لحظه گفتم نرگس…اینقدر روی دوره ها کار میکنی ..اینهمه خاسته ها داری..اینهمه الهامات دریافت کردی..

    میخای همو رو فوت هوا کنی…

    همون لحظه رفتم برای کنترل ذهن..و سعی کردم خودمو از اون فضا بیارم بیرون.و بعداش حمام کردم.و یکم حالم بهتر شد…

    استادم اونجاها فهمیدم…انسان میتونه با یه کنترل ذهن..خودشو خوشبخت کنه…یا خودشو بدبخت کنه..

    همینه شما مدام میگید کنترل ذهن کنترل زندگی چیه..

    استادم !!!من آتش زیر خاکستر پاشنمو امروز به وضوح دیدم…

    بهمین خاطره مدام میگیید روی خودتون کار کنید..

    من اونجاها توی اون اوج عصبانیت و یطرفم کنترل ذهن شدید..الله اکبر…

    چه صحنه هایی از برزخ رو دیدم…

    و من خاستهامو دیدم داره تو هوا میترکه…

    استادم حالا یفردی تو اوج عصبانیت بزنه یکی رو بکُشه…خیلی دورممم نیستا…

    اینجا دقیقا خود سرزنشی و احساس گناه همیشه باهاته.من میگم خیلی سخته…اون نیاز به درونی قوی داره.من که نمیتونم همچنین اتفاقی رو بپذیرم..

    نیاز به یه جهاد اکبر داره..همچنین کاری انجام بدی و بگی احساسمو خوب میکنم..

    حالا حساب کنید..مثل موسی پیامبر و افراد دیگه..چقدر باید روی خودشون کار کنن که بتوننن این کثافت درونی رو به مسیر درست هدایت کنند..

    بهمین خاطره..خیلی از افرادی که قتل عمد انجام میدن بعداش خودکشی میکنن بخاطر چیه!

    چون اون لحظه..کاسه صبرشون سرریز میشه..

    این نیاز به یه خودکنترلی شدید و اون احساس لطافت گونه خداوند درونته…

    ……

    استادم…اگر لطف خدا نبود…این خشمممم از اینحرف حتما وارد همین داستانها میشد..

    اینقدر گفتم خدایا کمکم کن…

    ولی اون لطف خدا بود..سعی کردم روی رفتارم تجدید نظر کنم

    اون خواب الارم برای من بود.!!!!.

    و فرار من توی خواب..بخاطر اون درون من بود..که نمیتونست همچنین ورژنی رو داشته باشه.

    استاد عزیزم…من نجواهای شیطان رو این مابیین درک کردم..و مدام بخودم میگفتم نرگس…اگر روی خودت کار میکنی و نتونی این بحث رو ادامه ندی..یعنی بازی رو باختی…

    باید آرام باشی…

    و این حرص و احساس بدت….یعنی حرف ایشون برات مهمه…

    تو باید بتونی زیپ دهنتو بکشی…

    باید نشتیها و بهبودهاتو مدام روشون کار کنی…

    ……

    واقعا درک عمل با قانون ..خودشو توی فشارها نشون میده…

    چقدر بهش ایمان داری..

    فهمیدم هنوز توی این مورد و انتقادات و یاداوریها گذشته ام..داره..بازم روی من تاثیر “میزاره…یعنی من هنوز جای کار دارم…

    و من مدام مثالها رو برای خودم اوردم..که اینقدر روی خودم کار کنم..که روحیه اعراض داشته باشم..

    بهمین خاطر توی قرآن خداوند مدام از پیامبر میخاد ..اعراض کنه..از گفته هایی که کافران میگن..

    ..

    در نهایت نتیجه این خواب من در کله صبح…و این اتفاق….برام درسی بزرگ شد..که خیلی روی خودم کار کنم..که بتونم بجز یه روز.بلکه برای همیشه مواظبش باشم.و هر روز بهتر و بهتر بشم..

    تو این مواقع احساس گناه هم بوجود میاد..من مدام میگفتم خدایا منو ببخش..مدام میگفتم چرا این رفتار رو میکنی..و باعث شد یادم از صحبت شما توی دوره عزت نفس بیفته…

    تا یادم بیاد ابن نوار سرزنش..فقط دارم خودمو از خوشبختی دور میکنم..

    چیزیکه درست نمیشه هیچ..

    فقط دارم این فرکانس رو مدام میفرستم.و این اتفاق مدام برای من از طرف این شخص بوجود میاد…

    و لطف خداوند شامل حالم شد…که امروز این هدیه با ارزش فایل جدید..شامل حالم بشه…

    تا اول خودمو ببخشم.و سعی کنم این بهبود رو تمرکزی روی خودم”بصورت تمرکز بیشتر ایجاد کنم….

    چون شیطان خیلی جالبه….دقیقا هر جا هر خطایی کردی..وارد میشه…بخ سرزنش کردنت..

    یه مثالی میزنن!؟.میگن فلانی مگه فضولی!!!…؟؟؟

    و شروع میکنه به تازیدن…

    امروز که بهم میگفت بکُشش..الله اکبر…

    یا بزن تو گوشش..تا بس کنه از حرفهای چرت و پرت..ادامه دار..مبگفتم شیطان بابا کوتاه بیاد..

    حالا منم اینو زدم…بعداشو چکار کنم.

    اون میگفت.من قانون رو برای خودم بازگو میکردم….

    اینجا به این درک رسیدم…

    فهمیدم که چقدر شیطان پست و کثیفه…

    الله اکبر…

    یادمه…

    اون اوایلی که وارد سایت این بهشت شده بودم..

    .استاد عزیزم!!! توی عمرم با همچنین صحنه ایی اینم با دو چشمم ندیده بودم..

    اون شب خداوند دستور خرید کتاب رویاها اگه اشتباه نکنم.فصل ایمان راستین رو بخرم…

    استاد دکمه خرید انجام شد.و من این متن ایمان راستین رو خوندم و اشکم پایین ریخت…

    یه لحظه دیدم..

    شیطان روبروم مثل دقیقا خاصیت اتشین خودش میخرچه…اینقدر وحشتناک بود که ترس وجودمو گرفت…

    یه لحظه خداوند بهم گفت نترس..شیطان از درونت بیرون اومد.آرام باش…

    اولین خط رو خوندم…

    و به لطف خودش…چقدر با همون خوندن ایمانم قوی تر شد..

    و میدونم این ایمان و بهبودها همیشگیه…

    استادم همینکه میگییید ایمانی که عمل نیاورد حرف مفته..همینه…

    یه زره اون درون چلونده میشه..اونجا مشخص میشه….عملکردت درست هست یا نه..

    منم امروز بازم خودمو تحسین کردم..تا فهمیدم داره این صحبت بجای باریک کشونده میشه..فورا عقبگرد کردم..

    میتونستم زودتر ولی بازم جزو تکاملم میدونم که بازم با تمرکز بیشتر و بهبود ماثرتر روی خودم کار کنم…

    در نهایت..استاد عزیزم…با تمام وجودم از شما ممنونم..

    من دستاوردهای خیلی خوبی به لطف خداوند شامل حالم شده..

    من بسیار در جهنم کامل احاطه داشتم.مخصوصا تو بحث روابط.اصل جنس همون جسدهای ناجالب..

    بوی متعفم خودمو نابود کرده بود..

    میدونم …درک با عمل خیلی متفاوته.

    سعی کردم….

    خیلی روی خودم کار کنم..

    که تو این دنیا و در آخرت جهنم و نابینا نباشم…

    در نهایت سپاسگزار خداوندم می باشم..که هدایتم کرد امروز” در کنار شما استاد عزیزم..باشم…

    میدونم این مسیر هر لحظه ایی هست…

    چون شیطان به محض اینکه شونه خالی میکنی وارد عمل میشه…

    در نهایت ارزوی سعادتمندی برای همه ماها که در این مسیر میباشیم..

    به امید بهترینها و ماندن در احساس خوب و عالی..اونم با عمل……و درک کردن اون عملللل

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1671 روز

    سلام و درودی دوباره به خانم سلیمی عزیز..

    دوست دارم تحسینتون کنم.بخاطر اون درون الهی گونتون…

    و مادری موفق برای بچه هاش..

    واقعا تحسینتون میکنم..

    که هر روز بفکر بهتر شدن و بهبودها میباشی…

    خانم سلیمی..وقتی اسم عید میاد…انگار دل منو میکننن میبرن..

    یادمه بچه که بودیمم.پیک نوروزی رو که بهمون میدادن..

    اشکم داره میاد..

    یه درخت سرسبزی بود پر از پرنده های زیبا…

    و پر از شکوفه های زیبا….

    اینقدر این پرستوها روی این درخت و اون فضا زیبا بود…

    که دل منو میکندن میبرند اون فضا..

    الله اکبر….

    خانم سلیمی قبل از عید که میشد..میرفتم زمینهای پشت مدرسمون.کِرمهای نوروزی رو با چوب برمیداشتیم…

    گل سفید میچیدییم…

    یادمه توی خونه های قدیمی..گلخونه میزاشتن…

    گلخونه ما پر از گل بود.یه دَر رنگ قهوه ایی “داشت.دَر رو” باز میکردییم.. پشتش ویوی کوه”بود.پر از سبزه و گل نارنجی و گل شقایق…

    بعد فرشامونو که میشتیم…

    روی کوه پهن میکردییم..

    کوهمون رنگی رنگی میشد..

    و یادمه سرتا سر کوهمونو داداشم درخت بید و کُنار نشونده بود…

    و بازم یه دَر توی ورودی کوه با همون چوبها نشونده بود..مثل ورودی پردایسمون…

    در رو باز میکردی. وارد میشدی…

    و پر از گلهای جعفری و پروانه های رنگارنگ….

    هوش از سرت میپرید..

    بعد آب از حیاطمون کشیده بودییم به بالای کوه…

    پای درختا هم آب بود و هم پر از گل.. وگیاه…

    یه بهشت واقعی….

    چقدر موقع عید همجا پر از نعمت و سرسبزی حال خوب بود…

    وقتی گفتی دیدنی عید دخترامون برامون بلیت گرفتم..منو برد به اون موقعها…

    چقدر حس عید دیدنی خوبه…مخصوصا وقتیکه توی مسیر درست باشی…چه چیزهایی به انتظارته…

    واقعا بهتون تبریک میگم…مخصوصا دیدن عزیزترین “افراد خانواده ات…

    خانم سلیمی ممنونم بابت نوشتهای گرمت..

    من از همون بچگی…لطف خداوند شامل حالم بود…

    چقدر لذت میبردییم از زندگی..من واقعا بچگیای خیلی خوبی رو گذروندم..

    و دوران نوجوانی خیلی خوبی داشتم..

    و الان که جوان شدم بازم همون ریشه های کودکی و نوجوانی در درونمه..

    از خداوند سپاسگزارم که همجوره توی این 37 سال زندگی ام بهم کمک کرد….

    و من طعم زندگی رو با تمام وجودم چشیدم…

    ممنونم بابت وجودت توی این سایت بهشتی ….و کانال یوتیوب…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  4. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1671 روز

    سلام صفورای عزیز…

    ممنونم….منو یاد خوابی انداختی..چون بارها توی سایت نوشتمش..

    بازم یاداوری مرور قانون..

    دقیقا دم دمای صبح بود..خواب عمیقی وجودمو گرفت…

    خواب دیدم توی دوزخ هستم..و سرگردان در پی حقیقتی بودم..

    همجا خشک و بی علف بود..و رنگ اون فضا رنگ خاکستری روشن و بدون هیچی..

    فقط من بودمو و چند نفر..

    سرگردان میگشتیم..

    منو برد سر چاهی که هر چقدر عمقشو نگاه میکردم..تمام شدنی نبود..

    دیدم یه شخص محجبه…که من چند شب قبلش باهاش سلام و عیلک کردم..

    و با چند شخص که دقیقا برعکس این شخص بودند..

    دقیقا چیزی که الان تو جامعه تا دلت بخاد هست..

    و اونا نزدیکامون بودند…

    دیدم اون شخص محجبه…بسمتم اومد..گفت!

    نرگس سبزی میخام….یه چیزی تو دستش بود..

    هر کدومش تو فکر خودشون درگیر بودند..

    اونجا بهم الهام کرد!!

    نرگس نه مسیر اینبر بوم برو..

    نه مسیر اینطرف بودم..

    راه میانه رو برو..

    و من حرکت کردم.بال دراوردم رفت بسمت بهشت…

    اصلا اون صحنه رو نمیتونم برات وصفش کنم..

    یه هوای نسیم خیلی خنک و بسیار شاداب…

    و پر از صدای پرنده ها که هنوزم صداش تو گوشمه..

    صدای آبشارها..صدای رودها الله اکبر..

    بدنم به شدت میلرزید..

    اینقدر این حس زیبا بود..که دوستداشتم بیدار نشم…

    و دقیقا خواب نبودم..فقط چشمام روی هم بود..

    اینقدر این صحنه زیبا بود..من نمیدیدمش فقط با حس درونی تصورشو میکردم..

    اونجا…ندای من ندای تعادل در زندگی بود…

    صفورای عزیز نوشتتت یه زنگی رو در درونم بیرون آورد….

    (درسته که خداوند توی این دوتا موضوع هدایتم کرد که به فکر بهبود باشم…اما من درست این موضوع رو درک نکرده بودم و اگر الان صحبتهای استاد رو نمیشنیدم که فرمودن وقتی احساس گناه رو از خودتون دور میکنید از اونورم بهبود حاصل کنید ،ممکن بود من در اینده دوباره دچار اشتباه بشم و نفهمم که دقیقا به چه شکل باید عمل کنم…)…

    همینه…..بهبود ….در کنار دور کردن احساس گناه…

    و همون بخشش خودمون..همون میانه رو بودن..

    پس صفورا…

    نتیجه میگیرییم…

    هر چیزی نیاز هست که ما داشته باشیمش….

    به چه شرطی..که زیاده روی نکنیم..

    اینجاها….پاشنهات مشخص میشه..

    مثل اینکه شما میخاستین توی کار شنیون موفق بشید..

    ولی چون قبلش احساس گناه داشتین و برطرفش کردین..

    خودتونو با رفتار نامناسب توجیح کردین..

    باعث شد….اون کارکردها توی بیزنستون از بیین بره..

    یادمه دانش اموز بودم…رشته طراحی دوخت میخوندم…

    من همیشه مشکل الگوشناسی .در کل از فرمول بدم میومد.و من بخاطر اجبار خواهرم وارد این شغل و بیزنس شدم..

    از اینکه الگوی لباس بکشم متنفر بودم..

    چون من بسیار…کودک بودم فقط یه سنی زیاد کرده بودم.

    هیچ شناختی از خودم نداشتم..

    تا اینکه فقط به اجبار معلم ها کار میکردم.و به زور نمره میاوردیم.

    و همون سال توی کلاس 30 خورده ایی..

    معلمم بهم گفت…

    اگه فلان اشخاص توی این کلاس دانشگاه قبول بشن…تو نمیشی..

    بخدا الان که فکرشو نیکنم..میگم اون لطف خدا بود..

    منم درکل عاشق سفر و دانشگاه و خوابگاه بودم..

    و من دقیقا سال اول دانشگاه دولتی قبول شدم..

    روزیکه رفتم پروندمو بگیرم ببرم دانشگاه ..بهش گفتم یادته بهم گفتی اگه همه قبول بشن تو نمیشی.

    من دانشگاه دولتی قبول شدم.ایشون خنده ایی کرد.

    دقیقا لیسانسم که ناپسیوسته بود…یکی از معلمهام.که ایشون همون روز توی اون حدیث بود..

    بهم گفت..

    خانم علی پور دانش اموز فضولم بوده..حالا ایشون هم کلاسی من شده‌..

    بقول ما جنوبیا…رگ غیرتیو گرفته بیدوم!….

    اونجا گفتم…نرگس….اگه میخای به هدفت برسی..باید بری دانشگاه..صفورا چه روزهایی برام رقم خورد….همه خوردنیهامون رفت امدمون رایگان بود..

    چه درهایی .چه مسافرتهای دانشجویی واقعا بهم خوش گذشت…

    همه رو لطف خدا میدونم..

    یادمه برای قبول شدن..اینقدر خونده بودم…که کل کتاب رو از حفظ میگفتم…

    کنکور اگه اشتباه نکنم تخصصیم بالا 60 بود…

    یادمه خودم رفتم شروع کنکور رو قران رو با صوت خودنم..

    چون کل صبحگاهی قران خوندن با من با یکی از بچه ها بود..

    در کل ادم قوی بودم.

    فقط مشکلم الگو شناسی بود…

    تا الان ..که سال 85.86…این حدوادا تا1400 گذشت ..من توی اینکار حرفه ایی همه کاری رو انجام دادم.

    چون مشکل الگوشناسی داشتم..

    با وردم به این بهشت.و لطف خداوند و هدایتهاش..ترس چندین سالمو نابود کردم و من توی طی چند ماه..

    الگوشناسیمو به 100 درصد رسوندم..

    منظورم درکم قوی شد..

    من همیشه فرار بودم..

    همیشه میگفتم..اگه من تعقییر نکرده بودم..هیچ وقت خودمو نمیبخشوندم..

    و اون اصرار من هدایت شدم به این مسیر قدم برداشتم ..

    یادمه شب یه فرشته اومد.بهم کتاب نازکدوزی داد.

    خداشاهده صبحش از خواب بیدار شدم ..کتاب رو از همون استادم خریدم..

    از صفر مثل یه دانش اموزی که وارد این رشته شد..شروع بکار کردن کردم.

    و الان به مدت چهارسال. هست..تونستم به یاری خودش..

    دستکش پارچه ایی زنانه کشی کاربردی”نرگسً رو خلق کنم.

    الگوش و دوختش میلی متر بود..

    من گفتم یا اون کمالگراییتو میزاری کنار از صفر شروع میکنی.

    یا نرگس خودتو نابود میکنی..

    و امروز 6 ورژن با سه سایز .با کلی دستاوردها توی همه جنبه ها بدست اوردم..

    نتیجه صحبتم……

    هر چیزی تعادلش خوبه…

    نه بیخیال!

    نه اونطرف بوم افتاده..نه اینطرف بوم افتاده..

    باید تعادل تو هر چیزی داشته باشیم…

    احساس گناه اگه خوب بهش نگاه

    کنی..یوقتایی خوبه…

    که باعث بهبودت بشه…

    ما که نمیدونم چه پاشنه ایی دارییم…

    این پاشنه باعث میشه..تو خودتو بیشتر بشماسی و بهبودش بدی…

    صفورا جان بابت درکت و بازگو کردن بخودم..

    دَمت گرم….

    مرسی ممنونم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1671 روز

    سلام و درود به فهیمه عزیز…

    فهمیمه جان..

    بارها نوشتهاتو خداوند برام تکان میداد که بشین با عمق وجودت بخون..الله اکبر…

    دوست عزیزم…خیلی سپاسگزارتم بابت نوشتهای زیبات…

    چقدر زیبا نوشته بودی..چقدر معجزها توی کلامت دیدم..

    چقدر حس این پروژه عمیق هست..

    چقدر وجود این پروژه بزرگ هست..

    نمیدونم چجور از خداوند تشکر کنم…

    فهیمه جان…یبار برام جوابی فرستادی…

    یروز من توی پیاده رویام…رفته بودم یه نخلستان زیبا وسط شهرم..ایشون یه خونه زیبایی داشت.و اومده بود اون نخلستان رو با خونش یکی کرده بود..

    دیدم چقدر تنه های درخت خرماها زیبا هست..دیدم اب شیرین.و کود مناسب و کلی دستاوردهای عالی داره..

    بخمین خاطر سالیانه میلیاردها تومن از اون درختها فروش میره..

    دوست عزیزم برام نوشتی از احساسات خوب اون نخلها…

    حالا هم میخام بهت بگم…بابت احساس خوبت راجع به درکی که از قانون نوشتی رو بهت تبریک میگم….

    خیلی گُلی..مثل گل رز خوش بوی اردیبهشت ماه زیبای شهر میمند و کاشان…

    بهت تبریک میگم…خداوند از طریق نوشتهات..داشت به من یاداور میکرد..که نگاه کن….

    اینننننن درسته ها….

    مرسی فهمیمه عزیزم….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1671 روز

    سلام مرضیه عزیز…

    بهتون تبریک میگم..که اینقدر متاهد بکارتون هستین…

    مرضیه عزیز..راجع به خاستگار و اون نقطعه ایی که دوستداشتین “رو”گفتین!!!

    اتفاقا استاد توی یه فایلی…راجع بهمین توضیح میده…

    نمیدونم چی صلاحتون هست..قطعا خداوند هدایتت میکنه…

    یچیزی هست….که من از اون فایل درک کردم….

    بهم گفت..وقتی نشونها رو دریافت کردی…

    که اینفرد با اونچیزی که میخایید هماهنگی کامل رو داره…

    شک و تردید رو بزاریید کنار” بریید تو دلش..

    فکر نکن که اینده میخاد چی بشه..

    من تو موقعیت شما نیستم!هر کسی صلاح خودشو.بیشتر میدونه….

    حتما نشانها میاد و راهتو تیون میکنه..

    میخام یه داستان برات تعریف کنم.برای سال 97 هست..

    الهامی که من از بچگی بهم رسیده بود…

    و دقیقا سال 97 این شخص وارد زندگیم شد..

    اونروز که اون شخص به طرز بسیار زیبا و با همزمانی عالی ما با همدیگه آشنا شدییم..

    ولی یجا رابطمون جوری شد.که این شخص دو دل شد…

    با وجود اینکه ما مورد پسند همدیگه بودییم..

    یجورایی این رابطه کنسل شد.

    اونجا لطف خدا شامل حالم شد..

    و من اونجا فهمیدم من هنوز لایق اون شخص نیستم..

    چون من هنوز آمادگی داشتن رابطه نبودم…..

    اون آمادگی داشت” با احساس خوب وارد شد..

    ولی من بخاطر ترس..خودمو دور کردم…

    و اونجا اون خواب کودکیم به روئت پیوست..

    و الهامات پشت الهامات اومد..که نرگس..باید تعقییر کنی تضادها پشت سر همدیگه میومد..تا اینکه من کم کم وارد این مسیر شدم روی خودم کار کردم…

    و الان که در جوار این بهشتم.یه موقعهایی میگفتم!!! خدایا اون شخص طبق برنامه زندگیم هست.من میخام فلان موقعیت فلان شرایط؟رو داشته باشم.یجورایی بازم احساس شک و تردید رو داشتم..

    و من خواب دو فرشته دیدم و به من تبریک گفت….

    و بهم گفت تو زمان درستش؟که من میگم وارد زندگیت میشه..

    تو باید آمادگی این ازدواج رو داشته باشی…

    و خواب و الهامات مدام این خاسته رو تاییید میکرد و شک و تردیامو از بیین میبرد….

    استاد تو این فایل..میگه!!!تو فعلا برو توی این رابطه…تو داری بعداشو قضاوت میکنی..

    تو برو این خوشیا سر راهت قرار گرفته…

    تجربه کنی….

    چیزای جدید ببینی تا فلان موقعیت در اینده…

    من میگم این رابطه رو انجام بده…

    من میگم این شخص برای شماست…

    من میگم کارت درسته….

    شک و تردید بزار کنار..

    و از طریقی که فکرشو نمیکردم خداوند این شخص رو بهم نشون داد.بدون اینکه کسی بدونه…

    و کسی خبر داشته باشه.از راه غیبی و اشکار…

    و طبق تکامل..

    دوست عزیزم….درسته فرصتها زیاده…بنظر من همه چیز هدایته..

    انشالله خداوند بهترینها رو برات بخاد…

    من بخودم یادآوری میکنم…

    که بگم…

    توی این موقعیتها همه لطف خدا بود الان نزدیک به هشت سال هست..مدام خداوند میگه …ادامه بده ..

    از بی نهایت طریق…

    و من سعی کردم با آرامش تکاملمو طی کنم تا این خاسته تو زمانش بسمت من هدایت شود..

    مرضیه جان..انشالله خداوند برات بهترینها رو بچینه.هر چی بصلاحت انجام بشه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1671 روز

    سلام و درود به نگار عزیز..

    دوست بهشت من!!!

    میخام منم به توبه خودم زندگی قبل و الانمو واست برات بنویسم!!…

    همه ماها توی این مسیر تضادها بودییم..

    که لطف خدا شامل حالمون شد تا در این مسیر هدایت بشیم..

    دقیقا وضع زندگی منم توی روابط بهمین شکل بود..

    خداوند بهم فهموند..که نرگس تا خودت با خودت و اطرافیانت که اونجا تو این شرایط زندگی میکنی..و درستش نکنی!…

    رابطه اییم” که در آینده” واردش بشی…اونم دقیقا پاسخگوی همون فرکانسته..

    نگار عزیز منم دقیقا همین مشکل رو داشتم..

    برای منم”.دقیقا کل افراد خانواده ام با همین شکل باهاشون مشکل داشتم……

    و اینقدر روی خودم کار کردم..

    الان م همین چند روز پیش با مادرم سر یه موضوع در گذشته باهاش بحث کردم..

    این لطف خدا بود تا پاشنه من بازم دقیقتر باز بشه..

    یه شب یه الهام از طرف خداوند بهم رسید..من وارد همون رابطه ایی که خداوند بهم الهام کرده..شده بودم…دیدم دقیقا همون زورگوییها رو بهم میکنه…بهم میگه موهاتو بپوشونن.

    من کلا هر جایی که میرییم تفریح اصلا حجاب ندارم…

    در کل دوستدارم راحت باشم.و افرادیم که کنارم هستند اونا چیزی بهم نمیگن..

    پدرممم با این موضوع کنار اومده..در صورتی که کسی نباشه.

    بیشتر سعی میکنم دستمال سر بپوشم.هم راحتم باهاش و هم حجاب خاص خودشو داره ..

    ولی در کل از حجاب خیلی حالم خوب نیست.

    …بعد

    تو خواب.دقیقا اون صحنه برام تداعی شد…که گفتم نرگس به هر چی فرار باشی.همونو به زندگیت دعوت میکنی…

    دوست عزیزم…من تونستم با احساس خوب…و نیت عالی…بهترینها رو برای خودم خلق کنم…

    و رابطمون با همدیگه هر روز بهتر بشه..

    مادرم همیشه روی مخم بود..یادمه اون اوایل که در اتاقمو باز میکردم تا ببینمش..میگفتم نرگس زیپ دهنتو ببند.و سلامش کن..

    بگو عزیزی سلام…صبحت بخیر…

    ….

    بخدا همین الان اومد تو اتاقم بهش گفتم کارمو انجام بدم میام.

    ایشون گفت باشه..

    و در ادامه الان براش همه کارا رو انجام دادم.حالا اوندم برات مینویسم.

    نگار عزیز.!!…منم مثل شما آکنده از حال بد بودم…همیشه میگفتم فرار کنم..

    یا خودخوری داشتم.میگفتم کاش اون موقع ازدواج کرده بودم الان تو این زندگی نبودم..

    و هر چقدر که بهش؟فکر کردم..دیدم نه….

    من با یه ازدواج ناسالممم نمیتونم کنار بیام..

    و بقول خودم ..خودمو از چاه میندازم.تو یه چاه بزرگتر…

    هر کاری کردم که فقط ازدواج کنم با فلان شرایط..

    گفتم اگه اینجا بهم سختی کنن بهیچ قیمتی تنمو در اختیار یفرد ناجالب بدتر از خانواده ام نمیدم..

    دقیقا خواهرم با همین ورژن ازدواج کرد..دقیقا شده فقط تحمل…

    ولی دیگر خواهرام با احساس خوب ازدواج کردن..

    من میبینم.فقط کارش تایید دیگران هست…چقدر خودشو زجر میده..چقدر تو زندگیش موقع نامزدیش ایشون عصبانی میشد در اتاقشونو بهم میزد میرفت..

    مادرم میگفت دختر ای چش بود..

    زنگ میزد آرومش میکرد..

    فقط بخاطر اینکه توی خونمون” پدرم گفته بود” باید با فلانی ازدواج کنی..و اون بخاطر ترس از اینکه با اون شخص ازدواج نکنه تن بهمچنین رابطه ایی بست..

    ….اونم بخاطر افکارش بود..کاری ندارم..چون اون زندگی خودشو داره..بچهاشم بزرگ هستند.

    فقط میخام بگم..

    نمیشه از یه بد ..فرار کنی..

    من که دانشجو بودم..میدیدم میگفتن فلان دختر فراری بود از خانواده اش..

    الان باچ به همه چیز میده..

    من نمونه های زیادی رو توی زندگی دانشجوییم دیدم..

    ولی …

    بعضی چیزها نباید بخاطر ترس ..و بخاطر یسری عوامل فرار کنی..چون هر چقدر فرار کنی..اون دنبالت میندازه..و همیشه گریبانت هست…

    دوست عزیزم…من خیلیا رو میشناسم فکر میکنن فرار کردن از خونه پدریشون” بنفعشونه..

    بخدا منم تو همین شرایط بزرگ شدم..ولی من تونستم اون شرایط رو بنفع خودم تموم کنم.!!..

    میدونم این بهبود باید همیشگی باشه…

    من در نهایت تونستم..غلبه بر تضادهای زندگیم…تونستم.

    اون افرادی که من اونا رو بت کرده بودم..و مورد شتم اونا قرار میگرفتم.لطف خدا باعث شد…برام هدیه های میلیونی بخرن..و بهم خدمت کننند…

    میخام بگم..!!!

    پس من کاری به رفتار شما ندارم!!.

    از نظر من هر کینه ایی .از هرکسی..چیزی رو که درست نمیکنه بدترم میکنه…

    همون مادرتم بهش حق بده…

    مادر من سواد نداره زیر دست نامادری بزرگ شده.یسری مشکلات داشته داشته .تو سن کم ازدواج سلطه گر داشته..

    و با یسری تضادها رشد کرده..

    من مدام بخودم میگم…

    نرگس…اگه خودتو بزاری جای اون..

    آیا میتونستی همچنین زندگی و شرایطی رو قبول کنی!؟؟؟؟

    میگم اصلا…

    چون من همیشه دوستداشتم یه زندگی خیلی خوبی رو داشته باشم.

    یه روز با فرد نزدیکم یه بحث بزرگی بالا گرفت..و ایشون بهم توهین بدی کرد.بدون اینکه دهن باز کنم..

    و اون اتفاق بنفع من شد…

    که من این باج رو بسوزنوم.که سالها داشتم مثل بت میپرسیدمش..

    لطف خدا بود…

    و ایشون هر تقلایی کرد ..و من فقط دهنمو سعی کردم ببندم..

    همون خواهرم..بهم گفت..

    پوستتت کافته !

    توی خونه بابا نشستی که بهت توهین کنند.

    زود از اینجا برو..یازدواج کن.برو..

    ولی من تو دلم میگفتم…

    من با تو موافق نیستم.

    من گوش بفرمای خداوندم..

    این اتفاق برای من خیره…

    و دقیقا همین شد..

    و من باج بحرفهای اونا نذاشتم.بهمین خاطر هیچ وقت تن به ازدواجایی که نمیخایتم ندادم.استقامت کردم که لطف خداوند شامل حالم شد..

    و یفرد خیلی خوب و عالی رو روانه زندگیم کرد..

    که در اینده میام موضوع رو توی سایت مینویسم..

    دوست عزیزم..سعی کن ..از نظر من..این خودش؟یه نشتیه..

    سعی کن روی خودت کار کنی..

    و رابطتتو با مادرت نزدیک کنی.سعی کنی در برابرش صحبتهاش کوتاه بیای..

    ..و سعی کنی رابطتتو خوب کنی..

    کم کم از خداوند هدایت بخای..

    بخدا همه چیز ..بنفعت تموم میشه..

    منم هنوز دارم سعی میکنم.هر بار خودمو بهبود بدم..

    چون میدونم مادرمه….زحمتمو خیلی کشیده‌…و باید بهش سعی کنم حق بدم..و زیپ …زیپ….دهنمو بکشم…

    و نخام باهاش ور بیفتم…

    چون اون یسری باور داره..

    من یسری باور دارم…

    و اون میخاد یچیزایی بهم بگه..

    و من مخالفت کنم..

    و همش انرژی بر باشه..

    دوست عزیزم صحبت شما باعث شد…تا من روی خودم کار کنم.

    و بیشتر روی این نقطعه بهبود بدم..

    چون طبق قانون میدونم احساس خوب اتفاق خوب…

    و ماها با احساس کینه و ترس نمیتونیم چیزی رو بدست بیارییم..

    پس راز خوشبختیت…دوره عزت نفس رو بخر..

    خودممم خیلی این موضوع رابطه کار دارم…

    خیلی زیاد…

    چون یجاهایی هنوز مقاومتم زیاده.

    دوست عزیزم…یه هدیه بخر..نمیدونم…بگو مامان امروز یه غذایی درست میکنیم میاییم اونجا.و قبلش از خداوند هدایت بخاه…و برو…کم کم……اصلا کاری به اون رفتارش نداشته باش..و متاهد شو..

    من مینوشتم بعد باهاش ارتباط میگرفتم..

    چون قانون خداوند اصلا کاری نداره چقدر منطقت راجع به این موضوع درست هست یا نه!!!

    اون عین وجود خودتو به خودت نشون میده…

    منم…مدام باید روی این رابطه باید کار کنم…و میکنم‌‌سعی میکنم..

    خیلی دوستتدارم..ممنونم که این خود افشایی رو کردی…و باعث شدی منم با تاهد بیشتر روی این موضوع هنوز بهتر باشم…

    و اگه یجایی کم میارم در برابر حرفهاشون.. سعی کنم با آرامش “انجامش بدم…

    یچیزی…شروع کن سریال زندگی در بهشت…من خیلی واضح میبینم مریم جان عزیز..چقدر رفتارشون توی یسری نکات. زندگی با استاد..چقدر با آرامش برخورد میکنه..

    من دلیل بحثمون.کثیفکاری مادرم بود..و من خیلی زود عصبی میشدم.

    یا نسبت به خوردنش…و سعی کردم اون لحظات چشمامو بزارم روی هم…

    این نکتهایی بود..که ذهنمو درگیر میکرد…

    بگرد دلیل رفتارتو نسبت به مادرت پیدا کن.بنویسش..منم باید بنویسم…و سعی کن ..اعراض کنی..

    من خیلی تمرین و سعی کردم تا کم کم نابود شد.ولی میبینم یجاهایی هنوز کم میارم..

    بهمین خاطر استاد میگه…تو همین فایل…

    که اون احساس گناه رو برطرف کن..و در کنارش روی خودتون بهبود بدیین…الله اکبر….

    خدایا..تنها تو را می پرستم و تنها از تو یاری می جوییم..

    خدایا ما رو ببخش…خدایا یاریمون کن…

    کمکمون کن ..چه دوستانم چه خود خود خودم…بهترینهای تو باشم…

    و بتونم یه زندگی سالم و خوبی رو در تمامی جنبه ها برای خودم بسازم.و از تمام لحظات زندگیم لذت ببرم…

    مرسی ممنونم.خداوند یار و نگهبانت بشه..حتما برو پیش مادرت..و با روی احساس خوب.بیا از نتایجت برام بنویس تا بازم ایمانم از قانون بدون تعقییر الهی قوی باشد..

    در نهایت بازم ببخش تاکید میکمم.

    تمام این نوشتها..اول برای خودم هست..

    چون من بخاطر همین اعمالم نابود شدم..و آخرای مرگم بود.خداوند نجاتم داد…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1671 روز

    سلام ابراهیم عزیز….

    چقدر صحبتتون زیبا بود..

    من وجود الهی رو توی نوشتهاتون خداوند بهم نشون داد..

    ابراهیم عزیز..همین یافتن خداوندم تکاملی هست..

    هر چقدر خدا رو درک کنیم بهمون اندازه حزنمون کمتر میشه…

    و منم سعی میکنم روی این مورد خیلی کار کنم…

    و سعی کنم با آرامش انجامش بدم و رابطمو با خداوند نزدیک و نزدیکتر کنم تا به نقطعه تسلیمتر واقعی برسم..

    و نخام مدام خاستهامو بگم..

    بقول استاد..نیازی نیست مدام خاستهاتونو بخداوند تکرار کنید..اون میدونه…

    باید تسلیمش باشیدد…

    دوست عزیزم ابراهیم عزیز…

    ممنونم با نوشتهای زیبات..عنقش وجودمو در برگرفت….

    مخصوصا بودن در این فایل و خوندن کامنتا…چقدر ما رو پایبند تر از قوانین الهی میکنه..

    همین الان نور الهی روی این پیامتون برام روشن شد…

    (هر کس خدا رو پیدا کرده پس باید ترس و حزنش تموم بشه)

    خدایا این شایستگی رو بهم بده..تا ترس و حزنم با شناخت هنوز کمتر باشه…

    خدایا منه انسان فقیر و ناتوان رو ببخش…

    خدایا من به غیر تو هیچکسی رو ندارم..

    امیدم تویی !!!فقط تو میتونی بهم کمک کنی..

    هر چقدر که میگذره احساس میکنم خموشتر باشم در برابر تسلییم در برابرت…

    و سعی میکنم…هنوز بیشتر و بیشتر تو مسیر راه تو و نور درونیم باشم..و تمام اون حزن و غمها رو بشورم از بیین بره…

    مرسی دوست عزیزم….بابت کلمات دقیقت….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1671 روز

    سلام به ساناز عزیز..

    ساناز جان.خیلی دوستدارم سوال بگیرم بیزنستون چیه!!

    بهتون تبریک میگم که اینقدر راحت کارتون انجام شد!!!.

    اون” خانمی که باهاشون در ارتباط بودیین…

    و اونحرف و حدیثها…..

    چقدر خوبه هم فرکانس ادمهایی باشی که فقط دوستدارن از زندگی زیباشون داشته باشن..

    وقتی با شما دوست عزیزم الان دارم صحبت میکنم…حال هوای شیراز اومد تو وجودم..

    تو این فصل از سال…

    یادم از زمان دانشجویام اومد.

    که از میدون معلم سوار خط میشدم میومدم تا حوالی سعدی…

    چه روزهایی..چقدر بهم خوش میگذشت..

    شیراز یه حال هوای خاص داره…

    مخصوصا وقتی” دانشجو باشی….

    روزای اول دانشگاهم..همه چیز برام جدید و شیرین بود..با وجود اینکه مسیر گاهی برام خسته کننده میشد..

    ولی بخاطر اون درونم..و دریافت چیزهای جدید.باعث میشد…بیشتر بیشتر لذت ببرم..

    مرسی دوست عزیزم..‌که از حال و احوال خودت و اون تصمیم جابجای دفترت نوشتی..اینا همه سرسپردگی وجودته…

    انشالله خداوند بهترینها رو برات رقم بزنه…

    در پناه خداوند بزرگ میسپارمت.

    دختر قشقایی زیبا رو…

    .

    مشخصه لباس ترکیم باید خیلی بهت بیاد..

    منم لباس ترکی دارم.ما هم عروسیامون میپوشیم…

    خودش یه اصالت قوی ای هست..

    در پناه خدای بزرگ میسپارمت….

    انشالله کی بیاییم عروسیتون…؟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1671 روز

    سلام راضیه جان…

    بهتون تبریک میگم..دوست عزیزم بابت این نعمت زیباییت رابطه الهیت که تونستی برای خودت خلق کنی با تمام وجودم بهت تبریک میگم..

    و من این رابطه آرامشبخش شما رو توی پروفایلتون میبینم که چقدر حالتون پر از ارامش و احساس خوب هست…

    دوست عزیزم…منم دقیقا داستان زندگیم همینجور بود..روابطی که شامل حالم میشد…

    اصلا با زندگی که من میخایتم سنخیت نداشت…

    و مدام ابن تضادها به شکلهای مختلف برام پیش میومد..

    و فقط میخاستم حوابگوی حرفهای پوچ اطرافیانم باشم‌.

    لطف خدا الان چهار ساله در محضر این بهشتم.به یاری خودش” دیگه هیچ خبری از اون موقعیتها نیست…

    و اتفاقا راضیه جان..یه نوقعیتی شنیدم میخاست وارد زندگیم بشه.بدون اینکه من خبری داشته باشم..یه اتفاقی افتاد اون شخص اصلا نمیومد…

    اینم بگم.من از بچگی یه الهام از رابطه الهیم بهم داده شده بود..

    و دقیقا ابن رابطه وارد زندگیم شده.ولی هنوز توی مدارش قرار نگرفتم..

    ولی از نظر خداوند تایید شده..

    داستانش خیلی طولانیه..

    و چون خداوند اون ” اتفاق رو برام رقم زده بود..

    کلا مسئله خاستگارهای دیگه رو قطع کرد..

    و بهم گفت تو نگران نباش..همکاره منم..

    تو با خیال راحت روی خودت کار کن.این رابطه فقط برای تو هست..وارد زندگیت میشه…

    من اونجا فهمیدم….چقدر خداوند چیدمانها رو درست میچینه…

    الله اکبر از قدرتش….

    دوست عزیزم این آرامش رو با تمام وجودم بهت تحسین میکنم..

    امروز یه صحبت زیبایی یه دوست عزیزمون توی همین فایل نوشته بودن.

    چه درهایی برویم باز شد..چقدر درک کردم که باید بیشتر ارامتر و حال خوب باشم…

    برات مینویسمش…

    خیلی درونم برانگیخته شد…

    نوشته ابراهیم‌عزیز!!!

    (حمید عزیز خدا رو تو کوهها و در تنهایی و سکوت پیدا کرد و ما هم پیدا کردیم وقتی که خواستیم.حالا که پیدا کردیم بین اون وقتها و الان چه تفاوتی در شخصیت ما ایجاد شده؟

    این همون نتیجه است که استاد میگه ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است.اگر نتایجمون تغییر نکرده “پس ما خدا رو پیدا نکردیم””” و فکر می‌کنیم که پیداش کردیم یا هنوز یقین نکردیم.

    هر کس خدا رو پیدا کرده پس باید” ترس و حزنش تموم بشه اگه غیر اینه یه جای کار میلنگه،هر کس خدا رو پیدا کرده باید تو جاده جنگلی سوت بزنه بره یعنی کارهاش به آسونی انجام بشه،اگه غیر اینه پس یه جای کار میلنگه.).

    دوست عزیزم با تمام وجودم بهتون تبریک میگم…

    با تمام وجودم دوستتتدارم.از اینکه تونستی این نتایج رو برای خودت رقم بزنی…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: