این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2021/05/neveshteh-3.webp8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-12-01 08:25:342025-12-02 18:44:39تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۶
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
و بعداشم برام دردسر میشد…اون خوشحالیها برام زهر مار میشد..
ولی الان که تو بهترینها رو بهم عطا کرده ایی..خوشحالیم..پایین اومدن سرم در برابر عظمت تو هست..
واقعا زبانم از قدرتش قفل میکنه..
یه خاسته ایی داشتم…
بخدا پدر جان…
به کمال ناباوری.بدون اینکه کسی بدونه…بدونه اینکه اون شخص که سالها اونو از من پوشوند…
خیلی راحت…خیلی راحت..خیلی راحت..
یه صبح خداوند بیدارم کرد..بهم گفت..نرگس این شماره رو سیو کن…
شماره رو سیو کردم…
بهم گفت برو واتساب..الله اکبر.
گفت همون خاسته ات هست که داستی براش احساستو بد میکردی شرک میورزیدی..
و بعد قدم به قدم اون خاسته واضح شد…
و بازم قبل این داستان..بازم این خاسته به یه طریق دیگه.بهم داده شد..
یادم اوگد من بچه که بودم …همین تصویر رو توی رویای صادقانه ام دیده بودم.
که همیشه میگفتم خدایا این شخص کیه..
پدر جان.اون شخص همسر من در اینده بود.
من در کودکی خوابشو دیده بودم.دقیقا 5.تا 6 سالم بود…
سال 97 وارد زندگیم شد.طی یه شرایطی که لطف خدا بود این شخص از زندگیم رفت..
تا اینکه قبل از همین عید به یه طریقی من بدون اینکه ..فرد نزدیکش بدونه ..
اونفرد رو بهم نشون داد.
بهم گفت..
تو زمان خودش اتفاق میفته..
الله اکبر..قدرت خدا رو بدون…چقدر ما راحت هدایت میشیم..
یچیزی بگم!.من کلا”یه شخصیتی دارم..
مخصوصا تو بحث روابط اونم ازدواج..همیشه این ندا تو درونم بود..
که من لایق همسر خوب و الهی ..همیشه میگفتم خداوند کارها رو انجام میده..
نمیدونم خیلی خیالم از این بابت راحت بود..
ولی نسبت به دیگر خاستهایم نداشتم..
هر خاستگاری که میومد.اینقدر قدرتم زیاد بود که نصفه نیمه همچیز خراب میشد با وجود اینکه بقول باورهای اطرافیانم سنم برای ازدواج زیاد هست..
ولی من خودم فکر میکنم 15 سالمه…
من خیلی خوب بچگی کردم.نوجوانی کردم .جوانی کردم..من هر چیزی که تو زندگیم بهش رسیدم همه لطف خداوند بوده..
اصلا احساس نمیکنم زندگیمو باختم..
همه بهم میگن…من 37 سالمه.67 هستم.
فقط میخام بگم..من بسیار خوش گذروندم..
واقعا زمان تحصیلم لذت بردم.
خیلی سعی میکردم خوشحال باشم..
و حالا هم سعی میکنم خیلی خوشحالتر باشم..
من هیچی از اون شخص نمیبینم.و شناختی بهش ندارم.
فقط دستور خداونده…و واقعا میدونم و دیدم ایشونم فرد موفقی هستند..
و فردیه که روی پاهای خودشه.
و بسیار همجوره اون تاییدهای منه.و روحم باهاش هم فرکانس.
چون الهامات خداوند مهر تاییدشو زد..بهم گفت این مسیر درسته..پس درجا نزن.فقط پیش برو..همه مسیرها رو بهم گفته میخاد چجور اتفاق بیفته..فقط دارم تکاملمو میگذرونم..
ای کسیکه با نورش در سایت آتش درونم رو توی ساعت 3..خورده ایی از شب رو خاموش کردی…
و من نفس زنان و با کمبود اکسیژن از خواب بلند شدم..
دیدم تمام بدنم از گرما میسوزه..رفتم بیرون..دیدم ستاره ها زیباییاشونو بهم نشون میدن..
ماه هم زیبا بالای سرمه وسط گرزهای نخل خودشو بهم نشون میده…
تصویر ماه کامل و گرزهای نخل خیلی زیباست…انشالله قسمتتت بشه…
ولی نفس من بند بود…و یکم آب سر صورتم زدم اومدم سراغ درس جدیدم از طرف خداوند..الان یه نیم ساعتیه محو نوشتهات شدم..
.
الله اکبر…توی مسیر درست…رشته های عصبی ذهن همه ماها،” توی یه مدار احساس میکنم میچرخه…
دقیقا همون ذهنیتی که ذهن میچرخه که تورو از احساس خوب بازداره…
سعیده گفته هات عین آب روی آتش بود….
منم اینبر خر افتادم…
فقط خر من خون گرمسیری داره.
شما هم خرتون شمالیه…خخخ
خداوند را سپاسگزارم..که داره به عین واقعیت بهم میگه…
دختر تو اینهمه داری روی خودت کار میکنی…بازم بفکر اینی چجور از این بهتر..داری خودتو وارد احساس بد میکنی…این صحبتتت منو قفل کرد.
(سال اول دانشجوییم خیلی توی اجرای این اصل خوب بودم،بیشتر ازینکه دنبال این باشم که چی کار باید بکنم ،پیگیر این بودم که چطور احساس خوب بیشتری داشته باشم و بعد اون بیرون به بی نهایت طریق تغییر میکرد …
ولی آرام آرام این روند برعکس شد.
بیشتر ازینکه تلاش کنم با تغییر زاویه ی ذهنم به اوضاع،احساس بهتری داشته باشم،دنبال تغییر اوضاع بودم تا به احساس بهتری برسم.
درنتیجه سرعت رخ دادن اتفاقات فوق العاده هم به همون نسبت کم شد!همینو اگر من به این ذهن منطقی بفهمونم بازی رو بردم!)
بقول زبون محلی ما…
هَمِییی خوودِش هِسه…
جیگرومه خین کرده بی…
فقط میشینه یِچِیلی پِیدوُ کُنه”وراجی کنه…
ما با چَش کنیم سعیده والا…
دیروز تا حالا همش ازوم میگوُ…از خُدا بگُوووو چطوری از این بهتر..
همش تو فکر..تعققیر اوضاع هِسوُم….
ای جونور زِن زشت….
یعنی ای جانور زشت و کثیف
بخدا سعیده جان…نمیدونم چطور سپاسگزار خداوند باشم..که از طریق شما هدایتم کرد تا گفتهای الهیتون و دقیقا نقطعه مشترکمونو بهم گوشزد کنه…
خداوند را سپاسگزارم که هدایتم کرد که در مسیر خودش باشم..
واقعا لطف خداوند اینقدر زیاده که بعضی وقتا میگم….
خدایا دمت گرممممم
بابا تو داری رشتهای عصبیمونو از باورهای گذشتگانمون از بیین میبری…
الله اکبر ..قبلش هدایت شدم به سوره ناس…
بخدا همون پناه اوردن به زبان مردم…و.در ادامه…
خدایا پناه میبرم از این نفسی که هر بار خودشو توی هر کتگوری قرار میده..
یوقتایی یه جفتکای جدیدم میندازه…ولی خداوند چون از رگ گردن بهمون نزدیکه..فورا دلیل جفتک رو به هر طریقی بهمون نشون میده..
هر جا احساس میکنم..این قانون ساده احساس خوب..رو میتونم مدیریت کنم.اون لحظه یه اتفاقی میفته..که من اونجا به این درک میرسم چقدر بهش متاهدام…
الله اکبر از بزرگی خداوند…که خودش همه چیزه…فقط ما باید ازش بخاطر این مسیرمون و کار کردن روی ذهنمون…بهمون کمک کنه…
دوست عزیزم..سعیده عزیز…یچیزی بگم…چند ماهه من دارم روی مدار سلامتی کار میکنم.تا انشالله لطف خدا شامل حالم بشه…
از موقعه ایی که لطفش شامل حالم شده…
قیمت..بر فرض یه دوره چندین میلیون تومنه..من با دیدم به هزار تومن میبینمش..
میدونی چرا!؟
چون برای خرید دوره ها با وجود اینکه مولشم توی حسابم بود..اجازه خرید بهم نمیداد..
و اینقدر راحت رزقش وارد زندگیم شد…که هیچی رو بر اساس ذهنیتهای گذشته ام نمیبینم..
سپاسگزارشم..که تضاد ناسلامتی بهم میده..تا من وقتی به این خاسته رسیدم متاهدانه روش کار کنم..
روی خودم کار کردم بخاطر پیاده رویام..نزدیک به 2 کیلو خورده ایی کم کردم..
سعیده یجوری شدم که معده ام از غذای زیاد بهم میریزه….
به لطفش متاهد روی نخوردن شیرینی جات صنعتی.نوشابه و اینچیزا…
و دارم خودمو آماده این قانون بدون تعقییرش؟میکنم مخصوصا نتایجی که دوستان گرفتن.عطشمو بیشتر کرده…
سعیده منم مثل تو کف پام..انگار بقول خودمونی..خار کُنار هسه..
خار درخت کُنار بخاطر ضخامتش برای پاشنه پا لقب داده شده..
دقیقا کف پای منم همینجوره.هر چیم کِرم بهش میزنم فایده نداره..پوست بدنم مثل لوته..و چند تا مشکل دیگه.
منم از خداوند سپاسگزارم که داره نتایج عالی رو وارد زندگیم میکنه..
منم بخودم قول میدم..روی خر جنوبییم بشینم…و نیفتم..فقط با کنترل ذهن به احساس خوب بیفتم..و جلوی خودمو سعی کنم بگیرم..با نگرشی که نوشتی…
دوستتتدارم..اول صبحه…صحبتام گل کرده…خدا دونه تا شُووو میخا چه سرمون بیا…
آقای ابراهیمی عزیزم..
پدر مهربون سایتم…
خیلی دوستتون دارم..مشخصه خصلت گرم جنوبی داری..
دوستدارم بابت هر کامنتی که مینویسی برات بنویسم…
میدونی چرا!؟
چون خودت میدونی چی میگم!!
چون گفتی نوه دارم.گفتم هیچ اسمی برازنده پدر نیست…
درسته ما ساعتها از همدیگه دورییم…ولی دلمون بهمدیگه متصله…
مثل دریای خزر هست..
چه بوشهر باشه..چه بتدرعباس یا سیستان بلوچستان..
همه بنام خلیج فارس هست…
پدر عزیزم…..خداوند چند هفته پیش..ملائم بهم گفت…برو برای فروش شرکتتت..
من سال 95 شرکتمو ثبت کردم..
بنام ابریشم سرای کرشمه فراشبند..
بهم گفت برو دنبال پیگیراشش.
و منم قدم به قدم پیش رفتم..
همون کارکنان اداره کار بهم گفتند چکارش داری..
گفتم تصمیم گرفتم بفروشمش.
چون من سعی کردم هر چی بگه انجام بدم..
چون هر موقع شک و تردید کردم..احساس میکنم همون لحظه…از خداوند و درکش سرپیچی کردم..
ناگفته نمونه…
شک و تردید و ترسم بود.ولی سعی کردم انجامش بدم.و کاری به حرف دیگران نداشته باشم..
گفتم الان قیمت فروشش چنده..چون چند جا پروجکت داشتم..
بهم گفتند 3 میلیون…گفتم چه جالب…
و من بخودم گفتم..لابد خداوند پلن خیلی خوبی برام چیده..
تا اینکه یکم وقفه افتاد..
تا دوروز پیش..
مادرم فهمید…
ما جنوبیا از مادر میگیم.(دِییی)..
دِییم میگفت…دختر چکار سهام شرکتت داری بفروشیش..
بقول ما..مه کِرم داری..خخخ
گفتوم دِی..ینفر ازوم گفته حالا بفروشیش بنفعته!
گفت!!اون سِی خودش. میگووه
هیچی ما عصبی شدییم..خیلیم خودمو کنترل کردم.احساس گناه رو از خودم دور کردم سعی کردم با احساس خوب..بگذرییم..
وقتی یکم حرف زور و یحرفی تکرار میشه
ادمیزاده میریزه بهم..
ولی سعی خودمو کردم..کنترلش؟کنیم و همینم شد..
چون مثل تیغ دولبه هست..ممکنه یسری اتفاقاتی که باید نیفته …پیش بیاد..
بگذرییم…
یه حسی بهم گفت ..بیا پایین و اوندم..دیدم کامنتی راجع به نتیجه یکی از بچها قبول شدن در وکلات بود..
و اسم ایشونو سرچ کردم دیدم شماره واتساب داره..
بر بچ خودمون بود..پایه وکالت درجه یک در تهران. با هم اشنا شدییم و براش؟نوشتم..
و منو معرفی کردن به کارشناس..
و یسری تماسها گرفتم..
و هی سرچ کردم تا رسیدم به یه شخصی بنام خانم نیک اندیش ایشون برای فروش؟شرکت کار میکردن..
ایشون بهم گفت..خانم علی پور قیمت 100 میلیون برات میزارم..ببینم چی میشه…
ولی اگه میخاد کارشناس دادگستری برات بنویسه..باید بری اونا برات انجام بدم..
گفتم اشکال نداره.خودتون بر حسب پروسه شرکتم کارشو انجام بدیین.
و من شرکتم هیچ مشکل مالیاتی نداره… و ایشون فروش؟100 میلیون تومن بهم داد.
گفتم خدایا اون کارمند شهرم گفت فلانی فروخته 3 میلیون….
چون فروش؟100 میلیون..
.فعلا رفته تو این فضا..
.نمیدونم پلن بعداش؟چیه…
فقط میدونم ..
خداوند کولاک میکنه..
اگه فروش؟بره..با این قیمت..چقدر ایمانم از این مسیر قوی میشه…
نمیدونم!!!هنوز از مسیر ایمان به غیب…
انشالله که هر چی خیره انجام بشه…
بخودش؟گفتم…خدایا..من قبلنا بخاطر شرکهام چقدر خوشحال میشدم..
وقتی یه شخص بهم قول میداد.
و بعداشم برام دردسر میشد…اون خوشحالیها برام زهر مار میشد..
ولی الان که تو بهترینها رو بهم عطا کرده ایی..خوشحالیم..پایین اومدن سرم در برابر عظمت تو هست..
واقعا زبانم از قدرتش قفل میکنه..
یه خاسته ایی داشتم…
بخدا پدر جان…
به کمال ناباوری.بدون اینکه کسی بدونه…بدونه اینکه اون شخص که سالها اونو از من پوشوند…
خیلی راحت…خیلی راحت..خیلی راحت..
یه صبح خداوند بیدارم کرد..بهم گفت..نرگس این شماره رو سیو کن…
شماره رو سیو کردم…
بهم گفت برو واتساب..الله اکبر.
گفت همون خاسته ات هست که داستی براش احساستو بد میکردی شرک میورزیدی..
و بعد قدم به قدم اون خاسته واضح شد…
و بازم قبل این داستان..بازم این خاسته به یه طریق دیگه.بهم داده شد..
یادم اوگد من بچه که بودم …همین تصویر رو توی رویای صادقانه ام دیده بودم.
که همیشه میگفتم خدایا این شخص کیه..
پدر جان.اون شخص همسر من در اینده بود.
من در کودکی خوابشو دیده بودم.دقیقا 5.تا 6 سالم بود…
سال 97 وارد زندگیم شد.طی یه شرایطی که لطف خدا بود این شخص از زندگیم رفت..
تا اینکه قبل از همین عید به یه طریقی من بدون اینکه ..فرد نزدیکش بدونه ..
اونفرد رو بهم نشون داد.
بهم گفت..
تو زمان خودش اتفاق میفته..
الله اکبر..قدرت خدا رو بدون…چقدر ما راحت هدایت میشیم..
یچیزی بگم!.من کلا”یه شخصیتی دارم..
مخصوصا تو بحث روابط اونم ازدواج..همیشه این ندا تو درونم بود..
که من لایق همسر خوب و الهی ..همیشه میگفتم خداوند کارها رو انجام میده..
نمیدونم خیلی خیالم از این بابت راحت بود..
ولی نسبت به دیگر خاستهایم نداشتم..
هر خاستگاری که میومد.اینقدر قدرتم زیاد بود که نصفه نیمه همچیز خراب میشد با وجود اینکه بقول باورهای اطرافیانم سنم برای ازدواج زیاد هست..
ولی من خودم فکر میکنم 15 سالمه…
من خیلی خوب بچگی کردم.نوجوانی کردم .جوانی کردم..من هر چیزی که تو زندگیم بهش رسیدم همه لطف خداوند بوده..
اصلا احساس نمیکنم زندگیمو باختم..
همه بهم میگن…من 37 سالمه.67 هستم.
فقط میخام بگم..من بسیار خوش گذروندم..
واقعا زمان تحصیلم لذت بردم.
خیلی سعی میکردم خوشحال باشم..
و حالا هم سعی میکنم خیلی خوشحالتر باشم..
من هیچی از اون شخص نمیبینم.و شناختی بهش ندارم.
فقط دستور خداونده…و واقعا میدونم و دیدم ایشونم فرد موفقی هستند..
و فردیه که روی پاهای خودشه.
و بسیار همجوره اون تاییدهای منه.و روحم باهاش هم فرکانس.
چون الهامات خداوند مهر تاییدشو زد..بهم گفت این مسیر درسته..پس درجا نزن.فقط پیش برو..همه مسیرها رو بهم گفته میخاد چجور اتفاق بیفته..فقط دارم تکاملمو میگذرونم..
پدر عزیزم.من خانواده امم هیچی نمیدونن..
چون معجزات خداوند رو بهش ایمان ندارن..
و فقط بدنبال شرکهای خودشونم.
ولی من درکش کردم سعی کردم بهش عمل کنم.و امروز …
بقول استاد هر آنچه که دارم از آن خودشه…
ببخش پیامم زیاد شد..ولی این عشق باید نوشته بشه…
دوستتوندارم..همیشه بدرخشی..
سلام سعیده عزیزم..
ای کسیکه با نورش در سایت آتش درونم رو توی ساعت 3..خورده ایی از شب رو خاموش کردی…
و من نفس زنان و با کمبود اکسیژن از خواب بلند شدم..
دیدم تمام بدنم از گرما میسوزه..رفتم بیرون..دیدم ستاره ها زیباییاشونو بهم نشون میدن..
ماه هم زیبا بالای سرمه وسط گرزهای نخل خودشو بهم نشون میده…
تصویر ماه کامل و گرزهای نخل خیلی زیباست…انشالله قسمتتت بشه…
ولی نفس من بند بود…و یکم آب سر صورتم زدم اومدم سراغ درس جدیدم از طرف خداوند..الان یه نیم ساعتیه محو نوشتهات شدم..
.
الله اکبر…توی مسیر درست…رشته های عصبی ذهن همه ماها،” توی یه مدار احساس میکنم میچرخه…
دقیقا همون ذهنیتی که ذهن میچرخه که تورو از احساس خوب بازداره…
سعیده گفته هات عین آب روی آتش بود….
منم اینبر خر افتادم…
فقط خر من خون گرمسیری داره.
شما هم خرتون شمالیه…خخخ
خداوند را سپاسگزارم..که داره به عین واقعیت بهم میگه…
دختر تو اینهمه داری روی خودت کار میکنی…بازم بفکر اینی چجور از این بهتر..داری خودتو وارد احساس بد میکنی…این صحبتتت منو قفل کرد.
(سال اول دانشجوییم خیلی توی اجرای این اصل خوب بودم،بیشتر ازینکه دنبال این باشم که چی کار باید بکنم ،پیگیر این بودم که چطور احساس خوب بیشتری داشته باشم و بعد اون بیرون به بی نهایت طریق تغییر میکرد …
ولی آرام آرام این روند برعکس شد.
بیشتر ازینکه تلاش کنم با تغییر زاویه ی ذهنم به اوضاع،احساس بهتری داشته باشم،دنبال تغییر اوضاع بودم تا به احساس بهتری برسم.
درنتیجه سرعت رخ دادن اتفاقات فوق العاده هم به همون نسبت کم شد!همینو اگر من به این ذهن منطقی بفهمونم بازی رو بردم!)
بقول زبون محلی ما…
هَمِییی خوودِش هِسه…
جیگرومه خین کرده بی…
فقط میشینه یِچِیلی پِیدوُ کُنه”وراجی کنه…
ما با چَش کنیم سعیده والا…
دیروز تا حالا همش ازوم میگوُ…از خُدا بگُوووو چطوری از این بهتر..
همش تو فکر..تعققیر اوضاع هِسوُم….
ای جونور زِن زشت….
یعنی ای جانور زشت و کثیف
بخدا سعیده جان…نمیدونم چطور سپاسگزار خداوند باشم..که از طریق شما هدایتم کرد تا گفتهای الهیتون و دقیقا نقطعه مشترکمونو بهم گوشزد کنه…
خداوند را سپاسگزارم که هدایتم کرد که در مسیر خودش باشم..
واقعا لطف خداوند اینقدر زیاده که بعضی وقتا میگم….
خدایا دمت گرممممم
بابا تو داری رشتهای عصبیمونو از باورهای گذشتگانمون از بیین میبری…
الله اکبر ..قبلش هدایت شدم به سوره ناس…
بخدا همون پناه اوردن به زبان مردم…و.در ادامه…
خدایا پناه میبرم از این نفسی که هر بار خودشو توی هر کتگوری قرار میده..
یوقتایی یه جفتکای جدیدم میندازه…ولی خداوند چون از رگ گردن بهمون نزدیکه..فورا دلیل جفتک رو به هر طریقی بهمون نشون میده..
هر جا احساس میکنم..این قانون ساده احساس خوب..رو میتونم مدیریت کنم.اون لحظه یه اتفاقی میفته..که من اونجا به این درک میرسم چقدر بهش متاهدام…
الله اکبر از بزرگی خداوند…که خودش همه چیزه…فقط ما باید ازش بخاطر این مسیرمون و کار کردن روی ذهنمون…بهمون کمک کنه…
دوست عزیزم..سعیده عزیز…یچیزی بگم…چند ماهه من دارم روی مدار سلامتی کار میکنم.تا انشالله لطف خدا شامل حالم بشه…
از موقعه ایی که لطفش شامل حالم شده…
قیمت..بر فرض یه دوره چندین میلیون تومنه..من با دیدم به هزار تومن میبینمش..
میدونی چرا!؟
چون برای خرید دوره ها با وجود اینکه مولشم توی حسابم بود..اجازه خرید بهم نمیداد..
و اینقدر راحت رزقش وارد زندگیم شد…که هیچی رو بر اساس ذهنیتهای گذشته ام نمیبینم..
سپاسگزارشم..که تضاد ناسلامتی بهم میده..تا من وقتی به این خاسته رسیدم متاهدانه روش کار کنم..
روی خودم کار کردم بخاطر پیاده رویام..نزدیک به 2 کیلو خورده ایی کم کردم..
سعیده یجوری شدم که معده ام از غذای زیاد بهم میریزه….
به لطفش متاهد روی نخوردن شیرینی جات صنعتی.نوشابه و اینچیزا…
و دارم خودمو آماده این قانون بدون تعقییرش؟میکنم مخصوصا نتایجی که دوستان گرفتن.عطشمو بیشتر کرده…
سعیده منم مثل تو کف پام..انگار بقول خودمونی..خار کُنار هسه..
خار درخت کُنار بخاطر ضخامتش برای پاشنه پا لقب داده شده..
دقیقا کف پای منم همینجوره.هر چیم کِرم بهش میزنم فایده نداره..پوست بدنم مثل لوته..و چند تا مشکل دیگه.
منم از خداوند سپاسگزارم که داره نتایج عالی رو وارد زندگیم میکنه..
منم بخودم قول میدم..روی خر جنوبییم بشینم…و نیفتم..فقط با کنترل ذهن به احساس خوب بیفتم..و جلوی خودمو سعی کنم بگیرم..با نگرشی که نوشتی…
دوستتتدارم..اول صبحه…صحبتام گل کرده…خدا دونه تا شُووو میخا چه سرمون بیا…
میگووون سالی که نکوست از بهارش پیداست…
دوغی که ترش هست از تغارش پیداست ….
یچیزی بگم..اونشب محلمون عروسی بود..
یه شعر میخوند…
زن سی چنوم بی دِی پشیمونوم..
دی تش گرفته سقف که کهدونوم
همش تو گوشیمه صدای لیکَش.
خونمه خراب کرد آخه گت تیکش..
از بس که هار زن فراشبندی
انگار که زهر تیکی تو دهنی
(آهنگ محلی شهرمونه)
نمیدونم میتونی بخونیش یانه..
مو ریش کِراش داروم خاطره باش داروم..
ههه
دوستتدارم سعیده عزیز..
پیام خانم سلیمی اول صبحی بهم رسید توی یوتیوب…
فعلا ….