تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۱۸ - صفحه 1


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

600 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محسن توحیدی» در این صفحه: 25
  1. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 722 روز

    🟣 جایی که انگیزه یواشکی می ایستد؛ درست وسط راهی که فکرمیکردم ادامه دارد…!

    سلام به استاد عباسمنش عزیز و بانو شایسته .‌و سلام به شما همراههای آگاه، هم مسیرها وبچه های دل بیدار سایت بهشتی. امیدوارم هرکجای این مسیر که هستین، در هماهنگی با خودتون، در صلح با انتخابهاتون و در اتصال زنده با هدایت الهی باشین؛ همونجایی که آدم نه عجله داره، نه ترس، نه فشار… فقط حرکت داره، آرام، مطمئن و همسو با جریان درست زندگی. این نوشته رو با نیت شفاف، دل آروم و اعتماد به همون نظمی شروع میکنم ک ِ همیشه دقیق تر از فکر ما عمل کرده و میکنه.

    ● بنــــــــــام خداوند مهربـــــون ِ مهربون‌

    من این نقطه رو خوب میشناسم. همونجایی که نه خسته ای، نه ناامید… اما یهو میبینی ایستادی. نه جلو میری، نه برمیگردی. انگار یکی از درونت، بی صدا ترمز کشیده باشه.

    اولینبار نفهمیدم چی شد. فقط دیدم چند روزه که قدمهام کوتاه تر شده. همون مسیری که هر روز با شوق میرفتم، همون کارهایی که با جون ودل انجام میدادم، یهو شده بود «بعـــــدا». نَ اینکه نخوام… انگار نمیشه.

    اسمش رو بعدا فهمیدم: توقف انگیزه. اما اون روزها، اسم نداشت. فقط حس داشت. حسی شبیه باغی که هنوز سرپاست، اما آب به ریشه ش نمیرسه‼️

    جالبه که این توقف، خیلی محترمانه اتفاق میفته. هیچ فریادی نیس. هیچ شکست واضحی نیس. نه کسی سرزنشت میکنه، نه خودت.

    فقط کم کم دیرتر شروع میکنی، زودتر خسته میشی، کارهایی که دوست داشتی بی مزه میشن، انگیزه ای که قبلا تو رو میکشوند حالا فقط نگات میکنه.

    و عجیب تر اینکه از بیرون همه چی نرمال بنظر میاد‼️ روانشناسها میگن پژوهشهای منتشرشده بعد از 2020، بیشتر از 60٪ آدما تو مسیر رشد شخصی یا کاری شون حداقل یکبار دچار این نوع توقف خاموش میشن؛ نه بخاطر ناتوانی، بلکه بخاطر قطع ارتباط درونی با معنا.

    و این همونجایی بود که محسن ایستاده بودم.

    یادم هست یه شب، گوشی تو دستم بود و صفحه روشن، اما انگشتم تکون نمیخورد. نه خسته بودم، نه خوابم میومد، نه حتی گیج. فقط یه مکث عجیب افتاده بود بین من وحرکت بعدی!! کاری که صدبار انجام داده بودم، اون لحظه انگار از درون قفل شده بود ==>> فهمیدم موضوع تنبلی نیس. حواس پرتی هم نیس. حتی ذهنم هم مخالفتی نداشت. یه چیزی عمیق تر از فکر، داشت میگفت فعلا نرو جلو‼️

    ■ انگیزه مثل بنزین ماشین نیس که فقط بریزی و راه بیفته. انگیزه بیشتر شبیه بارونه. اگه زمین آماده نباشه، اگه ارتفاع نداشته باشه، اگه جای درستی نباشه، یا می مونه یا هرز میره. [ هرچند مافوق ِ انگیزه ، آگاهی ِ ]

    اون روز بی دلیل این آیه اومد تو ذهنم؛ صدای بلند؟ نه، با حالت مذهبی!!؟ نه ؟ کاملا عادی:

    وَمَثَلُ الَّذِینَ یُنْفِقُونَ أَمْوَالَهُمُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللَّهِ وَتَثْبِیتًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ کَمَثَلِ جَنَّهٍ بِرَبْوَهٍ أَصَابَهَا وَابِلٌ فَآتَتْ أُکُلَهَا ضِعْفَیْنِ فَإِنْ لَمْ یُصِبْهَا وَابِلٌ فَطَلٌّ ۗ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ …

    🟣 آیه درباره پوله، اما من شصت م خبردار شد درباره انرژی و ظرفیت درونی، انگیزه و جان آدم هم هست.

    ■ ما فقط پول خرج نمیکنیم => ما انگیزه خرج میکنیم | تمرکز خرج میکنیم | امید خرج میکنیم | احساس خوب خرج میکنیم.

    اگه این خرج کردن فقط برا نتیجه باشه، فقط برای دیده شدن باشه، فقط برای اثبات خودمون باشه، یه جایی ناخودآگاه سیستم خاموش میشه. نه بعنوان تنبیه، بعنوان حفاظت ===>>> چند روز جستجو کردم دیدم تحقیقات علوم اعصاب انگیزشی نشون میده وقتی مغز معنای پایدار تو یه کار نبینه، حتی با پاداش بیرونی، ترشح دوپامین کم میشه. یعنی مغز میگه این مسیر ارزش ادامه دادن نداره!!! و اونوقت آدم می ایسته، بی سر و صدا.

    ⭕️ آیه ادامه میده: کَمَثَلِ جَنَّهٍ بِرَبْوَهٍ… ==>> باغی که روی بلندی هست!!! این جمله منو تکون داد ‼️‼️

    بلندی یعنی “نیت بالاتر از ترس” ، “هدف بالاتر از تایید دیگران”، “حرکت نه از فشار بلکه از رضایت” ===>> انـــــگار نسیم از آسمونها اومده بود پشت پنجره اتاقم و داشت فریــــــــــاد’میـــــــــــــــزد آی خلایق : انگیزه ای که از پایین شروع میشه، از اجبار، از مقایسه و ترس از عقب موندن، خیلی زود خشک میشه :'((

    🟢 ساده و خودمونی تر بگم ؟؟؟

    یعنی انگیزه ای که از جای درستی شروع شده،

    از نیت درست، از معنا، از رضایت درونی ==> دیگه وابسته به هیجان زیاد، تشویق بقیه، نتیجه فوری یا شرایط ایده آل نـــــیست.

    اون انگیزه، اگه:

    • نتیجه سریع نیاد

    • کسی تشویقت نکنه

    • اوضاع عالی نباشه

    • فشار بیرونی کم بشه

    باز هـــــم نـــــمیمیره.

    ■ انگیزه ای که روی “رَبْوَه” باشه، حتی اگه بارون شدید نباره، با شبنم هم زنده میمونه. [“رَبْوَه” =اون کلمه ی توی آیه ؛ به معنای زمین مرتفع]

    ○ «بارون شدید» یعنی همون روزای اوج انگیزه، پول، انرژی، حال خوب، تایید دیگران، موفقیت سریع.

    ○ «شبنم» یعنی حداقلها؛ یه حس کوچیک درست، یه یادآوری ساده، یه نیت صاف، یه اعتماد آروم.

    وقتی انگیزه روی «رَبْوَه» باشه، یعنی ریشه ش محکمه.

    برا همین حتی با کمترین خوراک هم زنده میمونه و جلو میره.

    خلاصه ش اینه:

    ▪︎ بعضی انگیزه ها فقط با هیجان زیاد زنده ن ،

    ▪︎ بعضی انگیزه ها با یه ذره معنا هم نفس میکشن

    الله اکبر !! اینجا دیگه فهمیدم چرا استاپ کردم. من بد حرکت نکرده بودم. تلاش هم کرده بودم. اما راستش رو بخوای، مدتی بود فقط خرج میکردم، بی اینکه ریشه رو تثبیت کنم.

    آیه میگه وَتَثْبِیتًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ ؛ یعنی قبل از هر انفاقی، قبل از هر حرکتی، یه تثبیت درونی لازمه‌ ===>> من تثبیت نشده بودم. انگیزه م روی هوا بود.

    برای همین توقف اتفاق افتاد ===> بعنوان شکست نه هااا ، بعنوان علامت… نشانه… هشدار .

    این رو با صدای بلند میگم: توقف انگیزه دشمن تو نیس. نشونه ضعیف بودن نیس. نشونه ناهماهنگیه. ترس نداره ؛؛؛ عملی کردن آموزه های استاد عباسمنش رو لازم داره فقط.

    نشونه اینه که نیتت نیاز به بازبینی داره، سرعتت از معنا جلو زده، باغت آب میخواد نه شلاق.

    چند وقت پیش داشتم سرچ میکردم دیدم گزارشهای جدید حوزه Self Determination Theory، میگن وقتی سه نیاز اصلی انسان یعنی معنا، اختیار و ارتباط درونی تامین نشه، ‌”انگیزه بصورت دفاعی خاموش میشه”. یعنی توقف درواقع هوشمندانه ست‼️

    محسن چیکار کرد ؟؟؟ برنگشتم عقب. زور هم نزدم جلو. فقط ایستادم و نگاه کردم و پرسیدم: اصلا من چرا از اول شروع کرده بودم؟ دنبال جواب قشنگ قشنگ نبودم ، ذهنم دنبال جواب واقعی بود.

    و وقتی گشتم و وسط دفترچه یادداشت هام جواب واقعی رو پیدا کردم، هرچقدر هم که ساده بود ، هرچقدر هم که خام بود ، امــــــــــا انگیزه خودش خیلی راحت برگشت. بی هیجان خاص ، با آرامش کامل . مثل بارونی که شاید شدید نباشه، اما دقیقا همونجایی میباره که باید :'( 🩷️🩵

    □ رفیق خوبم ؛ اگه الان ایستادی، بدون ک ِ تو خراب نشدی، مسیرت اشتباه نبوده، فقط وقت تثبیته. انگیزه با فشار برنمیگرده، با معنا برمیگرده…

    ○انگیزه وقتی برمیگرده که ذهن و قلبت دوباره جواب این سوال رو پیدا کنن: من چرا دارم این کار رو میکنم؟

    ○جوابی که وقتی تنها هستی، جسم و جانت باهاش آروم میشه.

    ○انگیزه وقتی برمیگرده که دلیل درونیِ حرکت دوباره زنده بشه، نه وقتی فقط خودت رو هل بدی جلو.

    به قول همون آیه : …وخداوندبه تمام این جزئیات بیناست.

    ~~~~~~~~~~

    من این رو نه از کتاب نوشتم، نه از کلاس. از همونجایی نوشتم که یه روز ایستادم، وسط راهی که فکر میکردم باید بدوم.

    و فهمیدم گاهی ایستادن، دقیق ترین شکل ادامه دادنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 51 رای:
  2. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 722 روز

    🟢 زور زدن رو کنار گذاشتم، دنیا شروع کرد باهام راه اومدن

    یه مدت طولانی از زندگیم، فکر میکردم اگه بیشتر فشار بیارم، حتما جلو میفتم. باورم این بود که موفقیت سهم کسیه که نفسشو میبره، بیشتر میدوه، کمتر میخوابه، بیشتر فکر میکنه و کمتر جا میزنه. انگار همیشه یه صدای نامرئی توی سینه م میگفت: «کمه… هنوز کمه… بیشتر فشار بیار.»

    ولی یه جایی، آروم و بی سر و صدا، فهمیدم داستان یجور دیگه ست. فهمیدم جهان مثل یه آینه زنده عمل میکنه. نه با تاخیر، نه با قهر===> همون لحظه ای که حال درونم عوض میشه، همون لحظه یه واکنش کوچیک نشون میده.

    نه لزوما یه اتفاق بزرگ، نه یه معجزه نمایشی => خیلی وقتا فقط یه حس سبک تر، یه تصمیم راحت تر، یه انتخاب نرم تر.

    ⭕️ مشکل من این بود که چشمم فقط دنبال نتیجه های خیلی بزرگ بود. اونقدر که این تغییرات کوچیک وفوری رو نمی دیدم. در حالی که جهان داشت دقیق و متناسب بافرکانس جدیدم جواب میداد، من منتظر یه انفجار بودم.

    همین انتظارِ نتیجه های خیلی بزرگ، باعث میشد از همون جواب های ظریف ناامید بشم.

    در حالی که همون نشونه های کوچیک، داشتن میگفتن ==>> «جهت درسته… فقط عجله نکن.»

    کم کم فهمیدم جلو افتادن همیشه با فشار نیست. خیلی وقتها با تنظیم شدنه.‌با همراستا شدن. با دیدن همون تغییرات ریز که اگه حواست نباشه، راحت از کنارشون رد میشی.

    اون فشار قدیمی توی سینه م، وقتی کم شد که فهمیدم لازم نیست جهان رو هل بدم. کافیه حالم رو عوض کنم، بقیه ش خودش، خیلی طبیعی، دنبالشه میاد.

    ⭕️ اون نگاه غلط رو فقط من نداشتم.

    تقریبا همه مون یجورایی با این باور بزرگ شدیم که نتیجه خوب، حتما از دل سختی و تقلا درمیاد. انگار اگه راه سخت نباشه، ارزش نداره.

    ولی یه جایی از مسیر، یه چیزی توی دلم شروع کرد به قلقلک دادن. با صدا؟‌نه .‌ با هیجان؟‌نه آروم.‌ خیلی آروم.

    من اینو وسط معامله و بازار فهمیدم. کتاب،کلاس، از حرف کسی… نـــــه !!!

    وقتی داشتم طلا و نفت و بازار امریکا رو نگاه میکردم و همزمان یه فشار عجیب توی وجودم بود. نمودار جلو چشمم بود، ولی انگار من توی نمودارها نبودم. تحلیل میکردم، ولی دلم همراه نبود. هر چی جلوتر میرفتم، حس میکردم دارم هل میدم، زور میزنم، تقلا میکنم.

    نشستم با خودم صادق تر شدم ==> گفتم شاید مشکل از بازار نیس، شاید از تحلیل نیس، شاید از منِ درون بازاره.

    تا اینکه فهمیدم فهمیدم “فشار آوردن” یه چیز خیلی ظریفه.

    تقلا همیشه شبیه شکست نیس ===> بعضی وقتا شبیه تلاش دیده میشه ‼️ ولی فرقش اینه که تهش خستگیه، دلزدگیه، و یه حس گنگ که انگار جای خودت نیس.

    تصمیم گرفتم یه کار غیرمتعارف کنم =>> بجای اینکه بازار رو درست کنم، حالم رو درست کنم. چون برام روشن شد موفقیت، جایزه زور زدن نیس. نتیجه همراستایی هست. وقتی درونت و بیرونت باهم قهر نباشن.

    این موضوع فقط حس وحال شخصی نیستااا. تحقیقات جدید روانشناسی تصمیم گیری نشون میده آدمایی که توی فشار ذهنی تصمیم میگیرن، حتی با دانش بالا، خطای بیشتری دارن.

    در مقابل، آدمایی که توی حالت آرام، شفاف و بدون اجبار تصمیم میگیرن، انتخاب های دقیق تری دارن.

    ولی چیزی که منو جلو برد، مقاله و آمار نبود. یه فهم ساده بود ===>>> اینکه اگه موتور درونت ناهماهنگ باشه، بهترین مهارت بیرونی هم به کارت نمیاد. و اگه موتور درونت کوک باشه، مهارت خودش راهشو پیدا میکنه.

    از اینجا مسیر من از خیلیا جدا شد. من معامله گر شدم، ولی نه از اون مدلایی که فقط دنبال فرمول والگو هستن.

    مهارت من، اگه بشه اسمشو مهارت گذاشت، توی گرفتن سیگنال از جاییه که قبل از عدد حرف میزنه. از جایی که قبل از خبر حس میده. از صاحب همه بازارها.

    منم اگه تجربه ش نکرده بودم، شاید باور نمیکردم. ولی من از چندجا به این فهم رسیدم؛ دوتاش ایناست :

    ● اولیش یه آیه بود. بعنوان شعار؟ نه‌. ‌بعنوان قانون زندگی.

    «وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا» / یعنی وقتی آدم جای درست می ایسته، راه خروج خودش ظاهر میشه. اونم فقط با هماهنگی درون… نه هیچ چیز دیگه .

    ● دومی یه خاطره ساده بود، خیلی ساده . یه دوستی تعریف میکرد که یه بار توی یه موقعیت مهم کاری، انقدر از قبل خودش رو خسته نکرده بود. نه شب بیداری، نه استرس، نه فشار.

    گفته بود هرچی بلدم… بلدم، بقیه شو میسپرم به خدا .

    و همونجا بود که ، تصمیمایی گرفت که بعدا فهمید بهترین تصمیم های اون روز زندگیش بودن.

    این خاطره به من یاد داد =>>> خیل وقتها جواب ها وقتی میان که آدم دستشو از گلوی مسئله برمیداره.

    محسن به این نقطه با شعار نرسیده. با تمرین رسیده.

    با یه تصمیم آروم اما جدی: دیگه زور نزنم ، فشار نیارم ، تقلا نکنم.

    به این مسیر با ادعا نرسیدم. با یه تصمیم شجاعانه رسیدم. تصمیمی که گفت دیگه زور نمیزنم.

    شاید اسمش مهارت نیس.

    شاید اسمش رها کردنه.

    برای همینه که هر روز، سر یک‌ ساعت مشخص ، آلارمم زنگ میخوره.

    برای خرید ؟‌ نه. برای فروش؟نه. برای چک کردن بازار؟ نه.‌

    فقط یه جمله ساده ===> “محسن در چه حالی؟ مبادا داری تقلا میکنی برای کارا و اهدافت.”

    این آلارم، یادآور کار نیس.

    یادآور حال هست.

    ⭕️ چون خطرناک ترین تله مسیر موفقیت، شکست نیس.

    نادونی نیس.

    خطرناک ترینش، ایستادن بی صدا وسط راهه.

    جایی که آدم هنوز مشغوله، ولی شوق نداره.

    انگیزه کم میشه و توقف، آروم و نامرئی شروع میشه.

    منم برای نیفتادن توی این تله، زندگیم رو با مشغولیت هدفمند پر کردم.

    شلوغی نه هااا،

    فرار از خود نه هااا.

    🟣 کارای ساده، ولی همراستا ==>>> پیاده روی، نوشتن، فکر کردن ؛؛؛

    بررسی‌نقاط قوت معامله هام ، سناریو نویسی برا معامله هام ،

    قوی کردن ارتباطم با جانان توی مسیر ثروتسازی هام ،

    پرسیدن ِ سوالای خوب برای رفع خطاهام ، سَحر و سکوت ، نوشتن توی سایت عباسمنش دات کام و… .

    اونقدر که مدت هاست منم مثل استاد تلویزیون جایی توی زندگیم نداره… جز برای دیدن فیلم طنز و شبهای مافیا و رئالیتی شُو پدرخوانده ‌

    نرفتن سر رسانه ها از سر پرهیز نیس ، از سر پر بودن ِ .

    این مشغولیت هدفمند ، منو توی فرکانس خوبی نگه میداره.

    فرکانسی که نتیجه ها توش بی سر و صدا، ولی پیوسته، بزرگ میشن. من با خیلی از اون مشغولیا های هدفمندم اشک میریزم. چون حالم رو احساسم رو خیلی بهتر میکنه .

    □ امروز اگه معامله میکنم، اول حالم رو تنظیم میکنم، بعد بازار رو میبینم.

    اگه بازار باهام حرف بزنه، میدونم تقلا نکردم. فقط سر جای خودم ایستادم.

    ~~~~~□~~~~~

    🪶 محسن ؛

    کسی که فهمید، بعضی وقتا

    رها کردن ، قوی ترین شکل حرکته.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 62 رای:
  3. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 722 روز

    🟣🟣 از همون اول مسیر کوهپایه، خداوند یجوری انگار میخواست حواسمو جمع کنه. گفت: «محسن… امروز دیگه راه رفتن بسه.» اما خب مسیر فوق العاده بود، پر از تازگی… اما میدونستم حرفش حرف توجهه؛ حرف فرکانسه. فهمیدم نتایجی که تا الان داشتم، فقط تا زمانی ادامه دارن که من روی شخصیت و باورام کار کنم، نه روی کیلومترهایی که راه میرم. بعد خداوند گفت: «دیشب تا حالا چندتا سؤال ذهنتو درگیر کرده… بپرس.» آره خب همون چیزیه که همیشه زمزمه میکنم با خودم : لحظه بعدی زندگیت با فرکانس الآنت ساخته میشه. اگر این لحظه حواست به چیزهای اشتباه باشه، نمی تونی انتظار نتایج درست داشته باشی.

    خندیدم و گفتم: «آره… راست میگی… اومدم کوه و یادم رفت… مرسی که یادم انداختی.» و دوباره یادم افتاد قانونی رو که هزار بار توی ذهنم مرورش کردم: محسن تا زمانی که شخصیتت تغییر نکنه، زندگیت هم همونه. اگر مدت هاست تجربه هام تغییر نکرده، یعنی هنوز درونم باید یه سطح بالاتر بره. خدایا شکرت … خدایا شکرت که مدام یادآوریم میکنی.

    همه چی از خودم شروع میشه.

    اولی: در مورد خوابی بود که دیدم. خداوند جان بهم فهموند که تو باید از یک سری آدم‌ ها و از یک سری مکان ‌ها دور باشی؛ اگه میخوای با آرامش اما طوفانی رشد کنی… اگه میخوای رسالتت رو تاقبل از مرگت به پایان برسونی؛ مثل خضر نبی(ع) که در پنهانی کاراشو می‌ کرد. مثل محمد که فقط خود خدا می ‌دونه اون سی روزها در غار حرا چه‌ها دید!! و چه‌ها شنید!! و چه تصمیم‌هایی گرفت!!! گفت بعضی ‌هاشون اونقدر فاصله فرکانسی باهات دارن که حتی وقتی بهشون فکر میکنی، شب تا سحر اذیتت میکنن؛ مثل همین یک هفته پیش‼️ بعضی هاهم دوست دارن با نبودنشون اذیتت کنن ، باید اعراض‌کنی و بسپاری شون ب ِ من و فکرتو رها کنی و ازشون دور بمونی.

    دومی: در مورد یک تصمیم… برای حضور در یک جای جدید و یک رسالت جدید. باید اقداماتی میکردم. تا مقداری راه رو رفته بودم اما الان در یک سطح جدید از اون هستم و می ‌خواستم قدم بعدی رو از خداوند دریافت کنم. چند بار از خدا پرسیدم، اما خدا گفت نه، اینا نیست… گفت برای امروز‌سکوت کن فعلا و امروز دیگه پیگیریش نکن. گفتم چشـــــم. کاری هم به علتش نداشتم. شب ش فهمیدم که داستان این بوده که فقط باید گوشمو تیزتر میکردم و رهاتر از سابق می ‌شدم تا جوابها که جلو چشمم بود، حل بشه.

    بهای نسبتاً سنگینی بابت این یادآوری پرداختم؛ اما در بهترین زمان ممکن بود و جبرانش خیلی ساده… .

    سومی : که یه جورایی به دومی هم مربوطه… در مورد “امیر قربان”. من از سن چهار پنج سالگی مهدکودک میرفتم. یکی از بچه‌ های اونجا که از اقوام خیلی دور ما هم بود اسمش امیر و فامیلیش قربان بود. چون مادر هر دوی ما کارمند بودن، تصمیم گرفته بودن ما رو اینجا بذارن چون از مهد مطمئن بودن.

    من چون هم تک‌ پسر خونه بودم مثل استاد عباسمنش، و اتفاقا و از قضا مثل استاد عباسمنش فرزند اول هم بودم و همچنین به واسطه بزرگ شدن توی خونه پدرم و مقتضیات شغل پدرم، توی همه‌ چی “اول بودن”، “رئیس بودن”، “مدیر بودن”، “زیردست داشتن” ؛ از همون طفولیت برام جز اولویتها بود. دیگه باید بگم توی خون م بود.

    بعد از چند هفته که توی همون سن حدود 5 سالگی میرفتیم مهد، تازه دوزاریم افتاد که اون رفیق خانوادگیمون با اینکه از اقوام دور هم بود… هم اسمش “امیر” بود که یه جورایی معنی رئیس میده و هم فامیلیش “قربان” بود که توی ذهن کودکی من اینطور متبادر میشد: همه باید بله‌’قربان‌’گوی اون باشن ! و از قضا منم مثل استاد عباسمنش از همون کوچولویی قلدرمآب بودم‌ و یا یک چیزی رو باید خودشون میفهمیدن و به من میدادن، یا یک بار بهشون میگفتم و می‌دادن، یا یه جوری ازشون میگرفتم که میفهمیدن نباید اطراف من بپلکن جز اینکه هرچی من میگم همون بشه! خلاصه آدم یک‌ دنده و دیکتاتوری بودم… [ دارم از یک ‌کودک میگما]

    این خصلت من و این چیزی که توی خون م بود، ادامه پیدا کرد. از کودکی تا دوران دبستان و حتی دبیرستان و بطور خفیف حتی‌ تا قبل از دوران کارشناسی ارشد . چه میدونستم قوانین خدا چیه؟ باور یعنی چی؟ الهام یعنی چی؟ احساس لیاقت یعنی چی؟ قانون رهایی یعنی چی؟ فراوانی یعنی چی؟

    همه اینها تضاد بود… تا اینکه استاد عباسمنش قوانین کائناتی رو یادم داد. من باید از این تضادها چیزی میفهمیدم.

    قبل از آشنایی با استاد عباسمنش، تنها چیزی که بالاخره فهمیده بودم همین بود که: ریاست و مدیریت با قانون رهایی و آزادی بی‌ حد و مرز، در تضاده و باید یکی رو انتخاب کنم.

    نکته اینه: برخلاف تصور بقیه، ریاست و مدیریت ربطی به استقلال و رشد نداره؛ بیشتر شبیه زندانه.

    با تمام وجودم سالها چشیدم که شهرت هیچ عاقبتی نداره جز اینکه نمیتونی “خودت باشی”. چون این قانون تاابد ماندگار خداونده که فقط در صورتی رشد میکنی و قانون رهایی رو اجرا میکنی، که خودِ واقعیت باشی

    🟣 اون محسنی که در مسیر بازگشت مهدکودک بغض کرده بود و به مامانش میگفت: « مامان چرا اون اسمش امیره؟ امیر منم! چرا فامیلیش قربان ِ؟ قربان که منم! من دیگه نمیرم مهد! »… [ میدونم خندتون گرفته] ؛ همون محسن تصمیم گرفت در انتهای سنین جوانی و در دهه سوم زندگی، این دندون لق رو از وجودش بکنه و دور بندازه.

    حالا محسن تنها امیدش خداوند بود. خدایی که یکی از اسماش “جبار ِ” ؛ =>> جبران‌ کننده. اگر این رو نمیدونستم، مطمئنا بخاطر علاقه به ریاست و تضادش با توجه آموزه ‌هایی که از استاد یاد گرفته بودم، زمین میخوردم.

    □ خیلی سخت بود… بسیار سخت = فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا

    ● محسن مدیرعامل یک شرکت بود؛ سخت بود کناره‌گیری، اما کرد.

    ● محسن توی شهری بود که به خاطر شهرتش کارش زمین نمی‌ موند… اما اون شهر رو ترک کرد و هجرت کرد.

    ● محسن به پستی رسیده بود که آدم‌‌‌ های زیادی در دمادم بازنشستگی بهش میرسن، اما برای عاقبت‌ بِ خیری و برای خودِ واقعی بودن، رهاش کرد.

    رها کردن این‌ها سختتر بود=> باید از آدم ها، لذت‌ ها و موقعیت ‌ها دل میکند. و منه محسن مثل استاد عباسمنش که از تهران دل کند؛ به توکل نام اعظم الله، به عشق چسبیدن به پای خدا، به عشق اینکه آروم‌ آروم از پای خدا بالا بره و روی شونه‌ های خدا بشینه…

    دل برید. دل کند. مواضع جدیدش رو با خـــــدا در میون گذاشت و رفـــــت. رفــــــــــت :'(

    اما الان از هر لحاظ بهتر از سابق هستم. وَمَا تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ/و هیچ توفیقی ندارم جز به یاری خدا.

    Letting go is God’s guidance

    🟢 بخش دوم

    [که‌ نمیخواستم بنویسمش، یا حداقل در یک ‌کامنت جداگانه بنویسم؛ اما‌ الهام شد که بایدحتما در ادامه این بنویسی ، هنوز خودمم علتشو نمیدونم؛ اما گفتم چشم. ]

    (اون بالا جمله اول این کامنت رو بخونین) ؛ راستی… اونقدر دیوانه‌ ی آغوش الهی بودم که تا که برگشتم خونه نفهمیدم کلاه م رو توی ماشین جا گذاشتم و نپوشیدم! اما اصلا سرما رو درک نکردم؛ چه حین بالا رفتن چه حین برگشتن. فقط یه هدبند کوچولو داشتم . همه این متن رو وسط کوهِ جنگلیِ سرد نوشتم.

    ~~~~~

    اونجا بودم ؛ نسیم ها دوباره اومدن…

    تند شدن… ؛ تبدیل شدن به بادهای بزرگ…

    اما این بار فرق داشت.

    همون حین قدم زدن ، وقتی فرکانس یک خواسته رو محکم به کائنات میگفتم، نسیم ِ عاشق از پشت میومد؛ بلند میشد و میرفت بالا و انگـــــار فریـــــادی پشـــــت خواسته‌ م بود… انگار میگفت: «آرههههه… همـــــینه… ! زودبـــــاشین… دست ‌به ‌کار شین براااش!»

    باد داره ابرها رو صدا میزنه =>> سرده … این بادی که میاد همه جا سرده … سنگ بغل دستیم مثل یه تکه یخه…. اما‌ من سردم نیس :'( ؛نمیفهمم چرا .

    باد داشت ابرها رو صدا میزد…. شنیدم که بهشون میگه : “محسن داره اپلیکیشن هواشناسی رو چک میکنه… ساعت 12 قراره شما ابرهای تنبل خودتون رو برسونین اینجا…؟ خب محسن ته دلش ناراحت شده… ساعت 12‌محسن ‌محل کارشه دیگه نـــــه اینجا‌… الانننن شما باید خودتون رو برسونین بالا سر‌محسن و ببارید… میشنوین یا نــــــــــه ‼️ محسن بارونِ آسه آسه و نم نم ِ وسطِ درختانِ انبوه ِ جای خلوتی مثل این ‌کوه رو دوست داره…. .”

    به جلال و جبروت خداوند قسم، من فقط یک بار اَپ هواشناسی رو چک کردم… فقط یک‌ بار ته دلم یه غصه ریز خوردم که وقتی از اینجا برم ، تازه بارون میادش… امـــــا باد ده بار فریاد کشید .

    دیگه نوشتنی ها رو تا حد مناسبی نوشته بودم… کاری نداشتم… باید میرفتم دیگه… بلند شدم از روی برگها خشک‌ پاییزی.. خودمو تکوندم… که برم…

    یهو باد دوباره از پشت سرم بلند شد . اما اینبار اول بسمت زمین و آسمون… بعد دقیق پیچید و اومد توی سینه م !! سرمو بلند کردم… آسمون رو نگاه کردم… بدون اینکه لب باز کنم بهش گفتم چه خبرته !؟ چته ؟

    اون باد ، تبدیل شد به نسیم…. گفت بشین! نپرسیدم چرا….

    خواستم بشینم… گفت دقیق اونجا بشین ===>>> یه درخت قطور تر از بقیه درختا بود که این مدتی که اینجا نشسته بودم اصــــــــــلا ندید بودمش!!!

    بازم نیازی ندیدم خودمو درگیرکنم که این درخت چطور یهو اینجا سبز شده ‼️(بقول استاد اِعراض کردم) . خب حتما من دقت نکردم و کور بودم‼️

    رفتم که تکیه بزنم به درخت… دیدم دقیق پای همین درخت انگار یک‌ نفر با دستاش و با دقت کشیده روی زمین که هم صاف بشه هم یجوری برگ ها و زمین باجزییات چیدمان بشه که شلوارم کثیف نشه!!! الله اکبر! :'(

    [ ○ خدایــــــــــــــــــــا تو دیگه مگه بنده نداری که اینجوری‌ چسبیدی منو ولم نمیکنی ؟ ● خدا: آره دارم ، هرکی ‌منو بخواد و بهم اجازه بده ، من بیشتر میخوامش] = لحظه ای از ذهنم این‌ دو جمله رد شد و بغض کردم . یه بغض عاشقانه…. نه از اون مدل مهدکودکیِ سی و خورده ای سال پیش… . و اون جواب رو شنیدم .

    آره ، نشستم ، پشتم به درخت قطور ‌، زیرم یه قطعه ای که با مسیر کوه و مسیر برگهای پاییزی و منطقه فرق داشت.

    🟡

    میگم ؛ آخه چجور میشه یه نسیم هم سردی بده !هم نذاره تو سردت بشه !

    اصلا یجوری توی این محیط… وسط درختا… این نسیم سرد… سکوت برقرار کرده و اجازه نمیده درختا لام تا کام حرف بزنن مثل هفته قبل…. انگار‌ همه ‌ازش‌ حساب میبرن و مُبصرِ کلاسه….

    داره به درختا با سرد تر‌کردن هوا…‌میگه : هیییییس مهمون داریم…. محسن اومده حرف داره … باید گوش بدیم… ما کائنات فقط یه جواب داریم ” بله قربان‌” ؛ ” چشم قربان

    [ فکر‌کنم الان فهمیدم چرا جانان گفت این دو متن باید پشت سر هم بنویسی…‼️ ؛ خدایـــــــــــــــااا ]

    آره ، دوباره نشسته بودم. اما دوباره گوشیو درآوردم و مشغول ویرایش همین نوشته شدم کنجکاو شده بودم بدونم باد چه کارم داره که گفته بیا بشین اینجا !!

    دقیق نفهمیدم چند دقیقه گذشت یا شایدم به حوالی یک ساعت رسید… نمیدونم.

    اما یه صدای ریزش آروم برگ پاییزی از درخت رو پشت سرم احساس کردم، انگار که چند نفر پشت سرم از راه رسیده بودن و آروم آروم داشتن درختا رو تکون میدادن که برگاشون روی زمین بریزه… و چون درخت قطور بود نمی‌تونستم پشت سرم رو ببینم… اما “بازم برام مهم نبود پشت سرم چخبره” ؛ چون میدونستم همیشه در حفاظت پروردگار هستم‌ .

    همینطور که چشمام روی گوشی بود داشتم از ابزار تبدیل صدا به متن استفاده می‌کردم و حتی نمیخواستم سرمو بالا بیارم… توی ذهنم به باد گفتم تو که میتونی پشت سرمو نگاه کنی چه خبره! این صداها چیه ؟ داره هی زیادتر میشه!

    باد آروم شد و دوباره تبدیل شد به نسیم؛ بهم گفت : “من آروم شدم که خودت بشنوی ،دیدن نیاز نیست” .‌ یهو جا خوردم و سکوت کردم.

    اما بازم هیچ کاری نکردم و ‌مشغول همین کاری که دوست داشتم بودم و مینوشتم و هی مینوشتم .

    نسیم دیگه خیلی آروم شد… بهم گفت : ” اگر نمیخوای سرتو بیاری بالا ، اگر نمیخوای از نوشتنت دل بکنیو حتی گوش بدی، لااقـــــل “بـــــو بکش” دیگه الان حتی شنیدنم لازم نیست محسن نفـــــس عمیـــــق بکش :'(:'(

    و… … نفـــــس کشیـــــدم…

    با نفس عمیق کشیدن و بو کشیدن اونقدر تعجب کردم که نفسم 10 15 ثانیه توی سینه حبس شد!

    آره………. :'(

    خودش بود :'(

    خودِ خوش بوش بود :'(

    خود لطیفش بود :'(

    خود خوش صداش بود :'(

    🟣 “بـــــارون بود 🫂 🩵🩷️

    مثل اینکه ابرها به دستور باد و صاحب باد خودشون رو رسونده بودن :'(

    دیگه چی بگم‌؟ آخـــــه چی بنویسم که حق مطلب ادا بشه :'(

    نمیدونم کدوم هدیه توی دنیا میتونه اینقدر منو شاد بکنه! هیچ خونه و هیچ ماشین و هیچ حضور آدمی فکر نکنم بتونه انقدر به اندازه این پشتیبانیِ زیبا و عاشقانه ی خدا منو شاد بکنه .

    ● شوکه شده بودم . فقط تنها کاری که تونستم بکنم گوشیو بندازم تو جیب کناری کاپشنم و زانومو توی بغلم جمع کنم سرمو بذارم روی زانوم و زیر همین درخت که محافظ من بود که خیس نشم و تنش بالشت من بود که تکیه کنم… آروم آروم گریه کردم :'(

    من از خدا خجالت میکشم که اینقدر عاشقی وحمایت بلده ، اما من چیزی برا ارائه توی این رابطه اصیلِ عاشقانه و سراسر مهربونی بلد نیستم :'(

    ○ منه بنده ی…. ، فقط بلدم بگم لیاقتم فلانه… میخوام و رهـــــا کنم.

    قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ ثُمَّ انْظُرُوا کَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ / بگو در زمین سیر کنید، سپس بنگرید چگونه خداوند آفرینش را آغاز کرد.

    ~~~~~ □~~~~~

    ■ این قسمت رو روزای بعد دارم مینویسم : امروز خیلی راحت تر هستم توی این سایت نسبت به هر روز دیگه. چون توی فایل صوتی ” تغییر را در آغوش بگیر 17 ” شنیدم که چگونه و خیلی راحت مردها در حضور چند صد نفر گریه میکردن …. . آخه من خیلی جلوی خودم رو میگرفتم که توی متن هایی که مینویسم، مخاطب فوقش فقط ده درصد ِ گریه هام رو بفهمه …. اما اون باورهای قدیمی هم که نمیذاشتن راحت بنویسم، امروز پـــــاک شد… ؛ حداقلش اینه‌ که راحت مینویسم. میخوام خیلی بیشتر خودم باشم… توی این سایت بهشتی.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 57 رای:
  4. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 722 روز

    نرگس عزیز درود خداوند بهت . گفتی خدا بعضی وقتا آدمو میندازه یه گوشه و رحمتشو میده => آره همینه.

    ○ بدون سر و صدا

    ○ بدون اتفاق عجیب

    ● فقط یهو میبینی دلت آرومه 》دلت هم نمیخواد از اون آغوش تکون بخوری.

    مقاومتی که گفتی ، اون عجله ، اون ذهنی که هنوزمیخواد بدوه => > همه مون داریمش . ولی قشنگیش اینه که خدا تو همون لحظه

    آدمو از نسخه قدیم خودش میکشه بیرون =>> بدون دعوا ، بدون زور ، فقط با حضور.

    تایمی که گفتی ، که شبانه روز تو کوه بودی ، فقط میخواستی ستایشش کنی => این خاطره ها مال یه مرحله خاص نیس == اینها ریـــــشه هستن؛ هر وقت بخوای میتونی برگردی بهشون

    چون اون حس هنوز درون من و تو زنده ست.

    اینروزا تنهایی ؟ بی تعلق ، بی وسایلِ تباطی، بی وسایل اضافه؛ با یه لباس ساده و ساعتهای طولانی فقط نشستن و حرف زدن باهاش =>> رفیق خوبم ، خب این یعنی رسیدن … نه فرار ، نه بریدن ، رسیدن.

    میوه کُنار ،‌نشستن، سکوت ،‌زمانی که کش میاد => اینا چیزایی ِ که فقط کسی میفهمه که طعم حضور رو چشیده.

    از بیرون شاید ساده باشه ، ولی از درون…‌یه دنیای کامل هست.

    روزی که از 11 صبح تا 5 عصر تو کوه بودی، که نفهمیدی زمان چجوری گذشت ==>> تبریک‌ میگم ؛ زمان دیگه صاحب تو نبود…. تو رفتی در مکانی و در شرایطی و در موقعیتی که فقط، “بودن” مهمه.

    در کنار خـــــدا بودن واقعا با همه چی فرق داره . نمیشه توضیحش داد…

    حق با توئه ، فقط میشه زیست ش.

    گفتی با نوشته م اشکت ریخت و به آرامش رسیدی => این اثر خود کلمات نیس ، اثر اون همجهتی با جریان خداوند شما هست => دل ها که یه مسیر رو میرن… حرف همو زود و راحت میفهمن.

    و آرزوت… اون خونه ،‌اون سجده ، اون آرامش ،‌اون مهاجرت از شلوغی به رحمت ==>> اینا که آرزو نیست اینها خواسته هایی ِ که از جای درستی بلند شده و وقتی خواسته از اونجا بیاد ،،، راهشو بلده.

    خوشحالم که اینقدر صادقانه زندگی میکنی . الحمدلله رب العالمین

    اینقدر بی ادا و بی ادعا ، اینقدر ساده و بی آلایش و اینقدر نزدیک به مسیر الهی.

    مرسی ازت ، و باز بهت تبریک میگم و از ته دل برات آرامش و برکت عمیق آرزو میکنم.

    به خدای آسمان ها میسپارمت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  5. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 722 روز

    فهیمه رفیق هم مسیر آسمانی من… سلام؛ سرشار از اشتیاق الهی بود که ‌نوشتی؛

    وَمَا تَوْفِیقِی إِلَّا بِاللَّهِ /هر حرکت، هر شادی و هر کشف در این مسیر فقط با یاری خدا ممکنه.

    کشش دل به نوری که همیشه حاضرهست و تنها منتظر دیده شدنه.

    شروعت با والعصر، حس زمان رو آرام کرد =>> لحظه ها وقتی باایمان لمس میشن، خودشون عبادت میشن.

    توصیف آسمان و ابرهایی که هر لحظه زیباتر میشدن ==> حس وسعت دل رو منتقل میکرد وجهان پاسخ میداد. خدایا شکرت که دل هرچه بازتر بشه، جلوه های تازه تری از زیبایی ب ِ نمایش گذاشته میشه براش.

    نورطلایی خورشید که از پشت ابرها تابید ==>> پیامی آرام از جانب جانان

    محبت الهی گاهی بی صدا و با زیبایی، دل رو لبریز شادی میکنه.

    بو و نم باران، نشانه ای لطیف ازحضور پروردگار = شادی و حس زندگی رو مستقیم ب ِ دل هدیه میده.

    سفر و لحظاتت پر ازآگاهی نرم و دلنشین بوده و هست=> میدونی فهیمه جان ، شناختی که آرام میاد، میشینه در اعماق و لبخند میزنه، و دل رو به خودش و به خدا نزدیک تر میکنه.

    افتخار به مسیر و همزمان دیدن جاهای تکامل، نشانه ای نورانی که دل رو سرشار ازقدردانی میکنه.

    عزیزم جمله ای که از دلنوشته من آوردی وحس خودت بود،

    یادآور حقیقتی عمیق هست:

    دل ها وقتی رو به خدا بازمیشن،

    با هم هماهنگ و همسو میشن،

    نه به دلیل تقلید، بل…که بخاطر اتصال مشترک به منبع . الحمدلله که چقدر خوبه همـــــه چی.

    مرسی برای نوشتن و دیدن، برای اجازه دادن به جریان مسرت’بخش الهی که در دل هر دومون جاری کردی.

    الهی راهت روشن، دلت پذیرای محبت،،، و لحظه هات پر از نشانه های لطیف و عاشقانه خدا باشه.

    یا حق.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 722 روز

    سلام بهار عزیز ، خیلی ممنونم از حرفات… ذوق کردم رفیق خوبم.

    حقیقتش اینه که من هیچ حرف خاصی ازخودم ندارم؛ فقط دارم چیزایی رو که بازار و زندگی بارها باهزینه سنگین بهم یاد داده، صادقانه مینویسم.

    اگه کلامی میشینه، بخاطر اینه که ما مسیر مشترک داریم؛ همونطور که خودت گفتی: مومن آینه مومن است.

    بازار قبل از اینکه جای پول درآوردن باشه، جای خودشناسیه. چون وابسته بِ خودکنترلیه‌.

    هربار که عجله کردیم، هربار که حالمون خوب نبود ولی معامله کردیم، هر بار که خواستیم بازارجبران احساساتمون رو بکنه… بازار فقط آینه گرفت جلوِمون.

    اینکه گفتی “اول حالم رو تنظیم میکنم، بعد بازار رو میبینم”

    به نظرم این خودش یعنی نیمه راه رو رفتی.

    چون بازاری که باحال بد دیده میشه، همون بازار باحال خوب دیده نمیشه؛ حتی اگه چارت یکی باشه.

    من و تو اگه یک هنر توی بازار یاد بگیریم، اون اینه:

    نه تقلا، نه عجله، نه جنگ با بازار،

    بلکه حرکت در زمانی کِ دل آرومه.

    خوشحالم که این نوشته ها بهت کمک کرده مکث کنی، نگاه کنی، و باخودت مهربون تر باشی.

    همین مکث هاست که هم آرامش میاره، هم سود.

    یادت نره الهامات خداوند فقط زمانی میرسه که در حالت هیجانی نباشی بلکه در آرامش کامل و رهــــــــــای ِ رهای ِ رها باشی ===> پایین ترین لات سایز ؛ پایین ترین لوریج . الهام خدا میرسه اما نه پس از ضرر ، نه پس از سود بزرگ فارکس .

    رهایی ینی => ایمان یه این که “SL = ثروت مستمر و امنیت خاطر.”

    □ …که ‌همه اینها از ایمان به باور فراوانی نشات میگیره… => فرصت های ثروت ساز تاابد هستند، ســـــاده و آســـــان و فـــــراوان .

    ■ وقتی تو روی خودت و باورهات وعملکردت کار کنی ( و در مدار ثروتمندان قرار بگیری) …و چون دریافت الهام فقط در زمان آرامش هست (لات سایز پایین)

    پس چون در مدار ثروتمندان قرار گرفتی ==>> لاجــــــــــــــــــــرم ؛ کائنات با همین لات سایز پایین هم که سرتاسر آرامشه ؛ ثروتت رو بهت میدن . چگونه ؟ ‼️ به ما ربطی نداره !!!

    چون این فاز :

    SL رو نفی نمیکنه

    عقل رو کنار نمیذاره

    EGO رو مهار میکنه

    و آرامش رو معیار میدونه.

    🟣 فارکس “بستر آزمون شهود” نیست

    فارکس “بستر مدیریت ریسک” هست

    و این تناقض با ایمان نداره ===>>

    🟢 و همین موضوعه که یک “ارزش افزوده” درجه یک ایجاد میکنه که کمتر کسی توی بستر شغلی معاملات فارکس میبینه‼️

    ~~~~~

    رفیق عزیزم ؛ برات معاملات کم تعداد، دقیق و پر از حال خوب آرزومیکنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 722 روز

    سلام فهیمه جان، رفیق بهشتی این کامنتت که دیگه برا “خواندن” نبود، زندگی شده بود… . الحمدلله که آروم، عمیق، و از اون جنس تجربه هایی بود که با راه رفتن باخدا بدست میاد .

    اون آیه ای که اول نوشتی همون بستریه که کل تجربه ت روش اتفاق افتاده:

    خدایی که بدون ستون، آسمونا رو نگه داشته ==>> کارش اینه کِ بدون نشانه های ظاهری، تکیه گاه واقعی باشه.

    و تو وسط همون «بی ستونی» راه رفتی. تبارک الله

    اون گفتگوی درونی =>>> “بدو، دیر شد” و در مقابلش “عجله ای نیس، آروم باش”‌ === این لحظه انتخاب بین ذهن شرطی شده و دل هماهنگ شده ست. اینو بایدباهاش کتاب نوشت.

    خیلی ها اون صدای دوم رو میشنون ولی جرات نمیکنن بهش اعتمادکنن.

    تو اعتماد کردی… و این یعنی تقوا، همون چیزی که آیه میگه:

    ومن یتق الله یجعل له مخرجا . یعنی بترسی؟‌ ابدااا ، یعنی در جای درست بایست.

    “بعد از مدتی، فایلهایی که قبلا گوش داده بودی رو دوباره گوش دادی و دیدی چقدر درکت فرق کرده…” ==>> بنظرم یه آگاهی مهم هست که شایدخودت هم کامل بهش توجه نکردی:

    آگاهی وقتی کارشو درست انجام میده ==>

    ○ باعث نمیشه اطلاعاتت بیشتر بشه،

    ○ باعث میشه واکنشت کمتر بشه.

    و تو همینو گفتی: “آرومتر شدم، واکنشم تغییر کرده.” ==>> یعنی آگاهی از ذهن رد شده و نشسته تو وجود.

    اون خاطره بنزین… فهیمه جان، بنظرم این فقط یه “رسیدن به بنزین” نبود. این یه کلاس کامل توحید عملی بود.

    توی اون لحظه ای که همسرت مسیر رو عوض کرد و تو سکوت کردی، در واقع داشتی کنترل رو از ذهن میگرفتی و میدادی دست خدا.

    این خیلی سطح بالایی هست.

    اکثر ما یا بحث میکنیم، یا اثبات میکنیم، یا میخوایم بگیم “من میدونستم” ==>> چقدر کشور ایران مثل تو رو کم داره.

    ولی تو گفتی: هر اتفاقی بیافته خیره.

    این جمله ساده، یه قرارداد نانوشته با خداست :'( 🩵

    وقتی گفتی “چرا ما آدما اینقدر ناسپاسیم؟”

    رسیده بودی به معنای این آیه: وَمَا أَصَابَکَ مِنْ سَیِّئَهٍ فَمِنْ نَفْسِکَ ۚ ‌ ==> خیلی وقتا سختی ها از نبودن خدا نیس، از یادمون رفتن خداست. خدایا غفلت های همه ما رو ببخش و کمک کن‌ جبران کنیم…‌که تو همیشه حامی و‌پشتیبانی.

    ● اون دو گالن کنار مغازه… بنظرم نشانه نبود، پاسخ بود. پاسخ به اعتماد. پاسخ به سکوت به موقع. پاسخ به رها کردن کنترل.

    🟣 یه چیزی که دوست دارم اضافه کنم اینه:

    ● معجزه ها همیشه در “حل شدن مسئله” نیستن،

    ● خیلی وقتا در تغییر حالت ما قبل از حل شدن هستن.

    تو قبل از پیدا شدن بنزین، به آرامش رسیده بودی.

    و همون لحظه، کار تموم شده بود.

    من از کامنتت اینو گرفتم که:

    ○ تو دیگه منتظر نیستی خدا درست کنه،

    ○ تو مطمئنی خدا داره اداره میکنه… چون بهش اجازه دادی.

    و این دو تا زمین تا آسمون فرق دارن.

    رفیق خوبم ممنونم که نوشتی، ممنونم که تجربه ت روپنهان نکردی… و ممنونم که یادآوری کردی :

    ● رها کردن، ضعیف شدن نیس

    ● رها کردن، همجهت شدن با تدبیر و جریان الهیه.

    چرا یهو دلم قُوتو کرمونی خواست!!!

    خدا یار ونگهدارت رفیق بهشتی و چه خوب که هستی .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  8. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 722 روز

    سلام کیمیا جان . دلت رو کامل حس کردم… ازهمون جمله اول معلومه این حرفا از “تهی شدن” اومده، نه از فکر. بدون که این تهی شدن اصلا بد نیست؛ اتفاقا خیلی وقتا همون لحظه ایه که ظرف داره خالی میشه تا پر بشه.

    گفتی وقتی نمیدونی خدا میخواد چجوری نشونه بده و از همه جا موندی، میای کامنتها رو میخونی… ==>> این یه نشونه ست. یعنی هنوز یه نخ نازک ارتباط هست. وخـــــدا با همون نخهای نازک کارای بزرگ میکنه.

    یه مورد مهم که دوست دارم بهش اضافه کنم اینه :

    خیلی وقتا ما فکر میکنیم نشونه یعنی جواب مشخص، راه حل واضح، یا یه اتفاق بیرونی خاص.

    اما بعضی وقتا نشونه فقط اینه که یه جمله آرومت کنه، اشکت دربیاد، و دلت نرم بشه. همین؛ خدا شاهده همین.

    اون اشک قشنگت هم نشونه ضعف نبود، نشونه باز شدن قلب نازنینت بود.

    جمله پخته ت ، “باید ول کنم تا هر خیری که هست به سمتم بیاد.” ==> خب ینی دیگه نمیخوای با ذهن خسته ت هدایت کنی. میخوای اجازه بدی هدایت بشی ؛ خدایا شکرت…خدایا شکرت . رها کردن یعنی:

    ○ من دیگه باترس تصمیم نمیگیرم.

    ○ با عجله فشارنمیارم.

    ○ با ذهن خسته نتیجه تعیین نمیکنم.

    بنظرم خیلی وقتا‌ ،،،، موهبت الهی درست همون لحظه ای شروع میکنه حرکت کردن که ما واقعا رهـــــامیکنیم. 》نه رها کردن نمایشی، رها کردن از ته دل.

    خـــــدا رو شکر که هنوزمیتونی بگی: “خدایاشکرت”

    همین یه جمله یعنی هنوز نورهست، حتی اگه کم باشه.

    تو تنها نیستی کیمیا جان

    و این تهی بودن،

    مقدمه پُر تر شدنه .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  9. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 722 روز

    اعظم جان سلام به دل زلال و پرنورت . خوندم؛ فقط نفس عمیق کشیدم و لبخند زدم . معلومه این حرفا از ذهن نیومده، از دل اومده؛ از همونجا که خدا باآدم بیواسطه حرف میزنه.

    آشپز شماره یک سایت ، من که همیشه هستم… شما بال میگیری میری جای دیگه . یه دستی میزنی؟!

    شب یلدا مهمون دارم میخوام حسابی شیطنت کنم علیه دوره قانون ِ سلامتی !!

    میگی “ای ول به خودمون” ==>> همون جایی هست که خودباوری واقعی ازش شروع میشه. خب خودباوری یعنی بفهمی این صدا، این هدایت، این آلارم های ظریف، توهّم نیس؛ مال یه خدای زنده ست که داره ازدرون خودت باهات حرف میزنه. خیلیا این صدا رو دارن ولی باورش نمیکنن، تو باورش کردی ، این خیلی مهمه.

    گفتی “میفهمم الان نباید این مسیر رو برم” ==>>> یعنی تو به خودت اعتماد کردی. خودباوری یعنی همین؛ یعنی بدونی لازم نیس با زور و تقلا همه چی رو جلو ببری. وقتی مسیر درست باشه، دل آرومه، بدن آرومه، ذهن آرومه. اگه تقلا اومد، اگه فشار اومد، اگه اذیت اومد، اون خودش یه نشونه ست ، نـــــه تنبیه.

    🟣 “من هیچی نمیدونم، فرمون دست توئه” ==>>> این جمله از آدم ضعیف نمیاد، از آدمیه که به یه تکیه گاه محکم رسیده. کسی که خودشو باور داره، میتونه رها کنه. کسی که خودشو باور نداره، میچسبه، میترسه، زور میزنه.

    تو الان تو نقطه ای هستی که خودباوری داره از حالت ذهنی میاد توی زندگی واقعی. یعنی چی؟ یعنـــــــــــــــی دیگه لازم نیس هی ثابت کنی، هی بدویی، هی بجنگی. فقط گوش میدی، حس میکنی، و عمل میکنی ==>> طبق قوانینی‌ ک ما تا اینجا یادگرفتیم این بالاترین سطح اطمینانه.

    اعظم جان گفتی “باور محدود رو یادم آوردی” ==>> خب یعنی تو خودت آمادگیشو داشتی. حرف وقتی میشینه که زمینش آماده باشه. زمین دل تو آماده ست. پس ==> مسیرت درست بوده، حتی اونجاهایی که فکر میکردی گم شدی.

    رفیق خوبم این آرامش ناب، این شادی درونی، این لذت زندگی که نوشتی، پاداش آدمایی ِ که به خودشون و ب ِ خدای درونشون اعتماد میکنن. راه راحت نصیب آدم تنبل نمیشه؛ نصیب آدم آگاه میشه.

    از همفرکانسی با تو خوشحالم. معلومه رهروی مسیر حقی، نه با شعار، با تجربه.

    در پناه همون رب العالمینی که خوب بلده کِی نگه داره، کِی بچرخونه، کِی ببره 🩵

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  10. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 722 روز

    ستاره جان سلام . خوبم… و باخوندن حرفات دلم بهترهم شد،واقعا. امیدوارم سفرت پربرکت بوده باشه و دلنشین.

    الهی شکر که صبر کردی، گذاشتی فضا آروم بشه، سفر تموم بشه، بعد نشستی خوندی. بعضی حرفا تو شلوغی شنیده نمیشن، باید دل ساکت باشه.

    اون چیزی که نوشتی درباره زور زدن و عجله و قهر کردن با دنیا ==> انگار داشتی یه تیکه از گذشته خیلیامونو تعریف میکردی. همه مون یه جایی فکر میکردیم اگه محکمتر فشار بدیم، اگه سریعتر بدویم، اگه کنترل کنیم… جهان بالاخره کوتاه میاد. ولـــــی نمیاد.

    و راست میگی وقتی آدم میگه دیگه زورم نمیرسه

    وقتی واقعا رها میکنه ؛ نه از سر ناامیدی ، از سر فهم

    یهویی درایی باز میشه که اصلا بلد نبودی کجاست.

    دری که نزده بودی ، دری که حتی فکرشم نمیکردی مال تو باشه.

    این انقلابی که گفتی… منم اسم دیگه ای براش بلد نیستم.

    زمین و زمان واقعا دست به یکی میکنن ، چون دیگه جلوی جریان واینستادی.

    رها کردن | تسلیم | پذیرش ===>>> این سه تا اگه واقعی باشن

    بی سر و صدا معجزه میکنن . دیدم که میگم . نه نمایشی

    نه پر سروصدا ؛؛؛ ولی عمیق.

    🟣 صبح میری پیاده روی و مینویسی 》 خیلی خوشحال شدم.

    ▪︎ نوشتن تو حرکت ، نوشتن با نفس

    ▪︎ نوشتن وقتی بدن راه میره و دل بازه

    خدا خودش حاضر و ناظر و شاهده که این یکی از بهترین نوع هایِ عبادته.

    خوشحالم رفیق

    واقعا خوشحالم از این مسیری که داری میری

    آروم | صادق | نزدیک.

    در پناه نور باشی

    و هر وقت دلت خواست

    همینجاها هستم… حتی وقتی وسط کوه و جنگلم.

    🪶 یلدات مبارک .

    ● بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید

    از یار آشنا سخن آشنا شنید…. / اینم فال یلدای شما ؛ بقیه ش خودت سرچ کن برات میاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای: