تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی؛
- هر فردی، ضربه های ویرانگر شرک را تجربه کرده است؛
- پیرو آیین ابراهیم باش که موحّد بود و مشرک نبود؛
- توحید یعنی قدرت ندادن به هر عاملی بیرون از خودت؛
- تغییر کانون توجه خود را از همان وضعیتی که هستی، شروع کن؛
- اجازه دادن به خداوند برای هدایت به سر راست ترین “جگونگی”
- خداوند وقتی به هدایت تو ادامه می دهد که قدم اول را بر می داری؛
- معجزه نگاه مثبت و سپاسگزارانه، به هر اتفاق و شرایطی؛
این یک فایل صوتی نیست؛ یک دورهی کامل «ایمان در عمل» است.
آماده شوید تا شنوندهی یکی از شفافترین، تکاندهندهترین و شجاعانهترین داستانهای تحولی باشید که تا به حال شنیدهاید. این فایل، گفتگوی استاد عباس منش با «رزا» عزیز، از اعضای خانوادهی عباس منش ساکن انگلستان است؛ اما داستان رزا یک داستان معمولی نیست.
این فایل، روایت زندهی زنی است که به معنای واقعی کلمه، به «صفر» نه، بلکه به «صدها کیلومتر زیر صفر» سقوط کرد و به ما نشان میدهد که چگونه با استفاده از قوانین بدون تغییر خداوند، میتوان از عمق تاریکی، نوری خیرهکننده ساخت.
اگر احساس میکنید در بنبست هستید، اگر تنها، ناامید و شکستخوردهاید، این فایل برای شما آماده شده است.
در این فایل چه خواهید شنید؟
در این گفتگوی صمیمانه، رزا ما را به تاریکترین روزهای زندگیاش میبرد و قدم به قدم، مسیری که برای خلق معجزهاش طی کرده را برایمان روشن میکند:
۱. سقوط به عمق تاریکی
رزا داستانش را از جایی شروع میکند که در کشور انگلیس، به تازگی از همسرش جدا شده، از لحاظ روحی و مالی کاملاً شکسته، بدون هیچ دوست یا خانوادهای، در یک خوابگاه دانشجویی زندگی میکرده و تحت درمان روانپزشک بوده است. او به نقطهای رسیده بود که حتی توان صحبت کردن عادی بدون گریه را هم نداشت.
۲. انفجارِ «میل به تغییر»
نقطهی عطف، زمانی بود که روانپزشک او به تعطیلات رفت. رزا در تنهایی مطلق، به نقطهای رسید که به گفتهی خودش: «با تمام تکتک سلولهای بدنم دلم میخواست زندگیم رو تغییر بدم.» این «میل سوزان»، اولین جرقهی تحول بود.
۳. دو هفته انزوای سازنده: شکرگزاری از «هیچ»
او به یاد آموزههای استاد افتاد و تصمیم گرفت با فایلهای رایگان شروع کند. خودش را دو هفته در اتاق خوابگاه حبس کرد و دو کار اساسی را انجام داد:
- کنترل احساس: هرگاه احساس بد سراغش میآمد، به یاد حرف استاد میافتاد که: «عیب نداره ناراحت بشی، اما عیب داره به ناراحتیت ادامه بدی.» او بلافاصله با دوش گرفتن یا نوشتن، حال خود را خوب میکرد.
- شکرگزاری از صفر: او در ابتدا هیچ دلیلی برای شکرگزاری پیدا نمیکرد. در آن شرایط اسفبار، شروع کرد به شکرگزاری برای «سیب داخل یخچال»، «پتوی روی تخت» و «سقف بالای سرش».
۴. قانون «تکامل»: معمار یا گارسون؟
رزا که یک معمار تحصیلکرده بود، درک کرد که باید قانون «تکامل» را طی کند. او تصمیم گرفت به جای غرور، هر کاری که «میتواند» را شروع کند. بنابراین، با وجود اینکه در ناز و نعمت بزرگ شده بود، به عنوان «گارسون» در یک رستوران مشغول به کار شد.
۵. «گرانبهاترین» درس: خدایا شکرت که گفتی «نه»!
در همان رستوران، مسیری برای یک مصاحبهی شغلی در یک شرکت ساختمانی برایش باز شد. او رزومهاش را فرستاد. شرکت بلافاصله جواب داد: «ما شما را نمیخواهیم!» و اینجا، «شاهکار» رزا رخ میدهد. او به جای ناامیدی، میگوید: «گفتم خدایا شکرت! حداقل یکی به من جواب داد! این یک قدم پیشرفت است!»
۶. معجزهی «نه» شنیدن و قدرت «تسلیم»
تنها ۳ روز بعد، همان شرکت تماس گرفت و گفت یک نیرو به طور اتفاقی انصراف داده و او استخدام شد! اما چالش بعدی بلافاصله ظاهر شد: مسئول خوابگاه به او گفت چون کار تماموقت پیدا کرده، باید خوابگاه را ترک کند! رزا جایی برای رفتن نداشت و میخواست از شغل جدیدش انصراف دهد تا بیخانمان نشود. در اوج گریه، تسلیم شد و گفت: «خدایا! یه بار انجامش دادی، دوباره هم میتونی!» لحظاتی بعد، مدیر خوابگاه بازگشت و گفت صاحبخانه استثنا قائل شده و او یک ماه دیگر فرصت دارد.
۷. کشف پازل تکامل
رزا بعداً فهمید که حقوق همان یک ماه گارسونی، دقیقاً برابر با پول پیش مورد نیاز برای اجارهی خانهی جدید بود. او درک کرد که اگر مستقیماً شغل معماری را به دست میآورد، باز هم شکست میخورد، چون پول پیش نداشت. آن مرحلهی «گارسونی» حیاتی و بخشی از نقشهی دقیق خداوند بود.
۸. از ترس از سخنرانی تا ارائه در آکسفورد
رزا در مسیر کارش، با ترسهایش روبرو شد. او که لهجهی انگلیسی کاملی نداشت، داوطلب شد تا به جای همکارانش، یک ارائهی تخصصی بدهد. این زن ۲۷ ساله، در مقابل ۳۷ کارشناس ارشد انگلیسی با ۳۰ سال سابقه کار، در آکسفورد سخنرانی کرد و همین شجاعت، درهای دورههای آموزشی تخصصی را به رویش باز کرد.
۹. وقتی «نعمت» به دنبال شما میآید
او که حالا با خرید دورههایی مانند «۱۲ قدم» و «عزت نفس»، عمیقتر روی خود کار کرده بود، دیگر به دنبال فرصتها نمیگشت. او اکنون یک «کارشناس رسمی ساختمان» در انگلیس است و پروژههای جانبی و پیشنهادات عالی، بدون هیچ تلاشی، از در و دیوار برایش میبارد.
این فایل، یک مستند واقعی از تسلیم، ایمان، درک قانون تکامل و شجاعت برای «شروع از هر کجا که هستی» است.
تمرین این قسمت:
اگر این جلسه برایت جرقهای زد، لطفاً تجربهی شخصیات از «تغییر» را در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس. بنویس چطور با آموزشهای استاد عباسمنش؛ شرایطت را عوض کردی. نوشتهی تو هم برای خودت یادآوری و تثبیتِ مسیر است، هم الهامبخشِ میلیونها نفر دیگری که همین حالا به یک چراغِ راه نیاز دارند.
- قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
- جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
- اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
- فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
- چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
- نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲27MB28 دقیقه













بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
استاد جان سخته اشکمو کنترل کنم، به یاد آوردم روزی رو که برای اولین بار صحبتهای رزا جان رو گوش دادم و چه تاثیر شگفت انگیزی روم گذاشت.
این مکالمه جزء اولین تجربیات من از کامنتها و تجربیات بچه های سایت بود، که باعث شد بعد از اون یاد بگیرم و باور کنم که تمام صحبتها و آموزشهای استاد عباسمنش یک طرف، نتایج دانشجوها و هزاران هزار تجربه متفاوت و رنگارنگ اونها از عمل به توحید هم یک طرفه.
مثل روز اول باهاش اشک ریختم و قلبم این ایمان رو تصدیق کرد.
چقدر گفتار و لحن دلنشینی داره رزا جان، چه ادبیات زیبایی! چه نگاه عمیق و خداگونه ای! چه جهاد اکبری کرده این دختر! نمیدونم الان کجاست و در چه فرکانسی داره سیر میکنه، اما تجربه حال و هوای اون روزهاش برای من یکی یک دنیا درس داشت.
الهی شکر برای این رزق و آگاهی.
استاد باورتون میشه یک چراغ دیگه برام روشن شد؟ لابلای صحبتهای شما و رزا جان.
متوجه شدم در ادامه هدایت دیروزم که بهم گفته بود نیازی نیست لزوما از صفر مطلق شروع کنی و میتونی روی پله ای از داشتههای قبلیت بایستی، الان بصورت واضح بهم مسیر و چگونگی گفته شد.
دیروز یک الهام کلی بود و امروز جزییات بهم گفته شد با یک تصویر ذهنی مشخص. خودم سرنخ رو گرفتم و رشته افکارمو دنبال کردم و رسیدم به قدم کوچک بعدی که باید بردارم.
الله اکبر چقدر ظریف و زیبا! خدایا شکرررتتتت.
تک به تک جمله های رزا جان رو به خاطر داشتم و تک به تک جملاتش توش درس و آگاهی بود. ایمانش، توکلش، حتی ناامید شدنهاش، گریههاش، شکرگزاریهاش، تکامل طی کردنش، دست به عمل زدنش، رویاپردازیها و هدفگذاریهلش، عزت نفس و احساس ارزشمندیش، تمامش برای من بود. خیک مرور کلی روی تمام دوره های شما بود برام.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
حالا برسیم به مطلبی که از قبل آماده کرده بودم برای تغییر این جلسه:
بریم به همون زمانی که من این فایل رو گوش دادم، دورانی بود که به خاطر بیماری پندمیک کار همسرم تعطیل شده بود و ما با بورس و ارزهای دیجیتال آشنا شدیم.
نشستم ماهها روش کار کردم و یاد گرفتم. معاملات واقعی با پول واقعی. همسرم هم همینطور، بخشی از سرمایه نقدی که داشتیم رو صرف کردیم تا یاد بگیریم اما نتیجهی نامطلوب نشون داد چیز زیادی یاد نگرفتیم، نمیدونستیم این شرایط تا کی ادامه پیدا میکنه و هر روز منتظر بودیم دوباره کسب و کار قبلی راه بیفته.
اوضاع به همین منوال گذشت تا دو سال. یعنی دو سال بود که ما توی خونه معاملات بورسی انجام میدادیم و اون سرمایه ای که قرار بود برامون درآمد ایجاد کنه خودش داشت مثل یخ آب میشد و بالاخره روزی رسید که تموم شد. یه آب هم روش.
اونجا بود که من دستامو به نشانه تسلیم بردم بالا و گفتم خدایا نمیدونم، من هیچی از خودم نمیدونم و به هر خیری که از جانب تو به من برسه فقیر و محتاجم.
دیگه از نگاه ترحم آمیز خانواده خسته شده بودم، اصلا از اینکه کسی نگرانم باشه احساس خوبی نداشتم، و آرزو میکردم انقدر خدا بهم نعمت و ثروت بده که نه تنها کسی نگرانم نباشه بلکه من از دیگران دستگیری کنم.
همون موقع بود که فایل نامه 31 حضرت علی رو گوش دادم. همینطور فایل باورهای توحیدی امام علی در دعای کمیل، و پشتبندش فایل این جلسه یعنی صحبتهای رزای عزیز.
اصلا یک زلزله 8 ریشتری رو احساس کردم در وجودم که تازه داشت معنای احساسی و توحیدی دوره 12 قدم رو بهم نشون میداد.
این درک بهتر از خدا و قوانینش قلب منو رقیقتر کرد، اشک منو روان کرده بود و یادمه چه احساس عمیقی از سپاسگزاری داشتم.
همون احساس سپاسگزاری از همه چیزِ زندگیم، از خیابونمون از خونه مون از لباسهام از کوچکترین چیزی که برای بچهام میخریدم، از هربار که همسرم بهم پول میداد، از دونه به دونه تیکه های مرغ و گوشتی که وارد فریزرم میشد، یواش یواش باعث شد هم در معاملاتم ضررهای بزرگی کنم و از بازار بورس و رمزارزهای اوت بشم، که دیگه ازش قطع امید کنم، هم همسرم به همین نحو از اون دور خارج بشه، هم اینکه همزمان بهش پیشنهاد شغلی شد که رفت و مدتی اونجا کار کرد. اما شرایط بسیار سختی در اون شغل داشت و حقوقش بسیار ناچیز بود، اما من بابت هم شروع به کارش هم خروج از اون کار سپاسگزاری میکردم. میگفتم این یه تغییره، لطف خداونده که از طریق اون شخص به زندگی ما جاری شده، این نشوندهنده پاسخ خداوند به درخواستهای ماست.
بعد از اون شغل همسرم مدتی اسنپ کار میکرد و باز هم من با وجود درآمد بخور و نمیر سپاسگزار بودم و حالم از درون خوب بود. دونه دونه اسکناسهایی که شب به شب همسرم میآورد خونه رو میبوسیدم و روی پیشونیم میگذاشتم.
منی که هم در خونه پدرم وضعیت مالی نسبتا خوبی داشتم هم اوایل ازدواجم شرایط خوبی از لحاظ مالی داشتم، ولی هرگز دچار حسرت و سرخوردگی نشدم چون یک ایمانی در دلم بود که میگفت این هم میگذره، هیچ چیز دائمی نیست و تو باید از این شرایط سربلند بیرون بیای، درس بگیری و رشد کنی.
من هرگز شکایتی از شرایط سختم به هیچکس نکردم، فقط تمرکزم روی بهبود شخصیتم و سپاسگزاری بابت داشتههام بود.
یادمه توی پیادهروی خیابونمون که یک قسمتیش مشجر هست طوری که یک راهرو مانند با سقف سبز پوشیده از بوته و درخت درست شده، قدم میزدم و بلند بلند با اون درختها حرف میزدم، اسمشو از همون روزها گذاشتم دالون بهشتی و با لذت از زیرش رد میشدم و خدا رو شکر میکردم. توی پول پوشک بچهام مونده بودم اما ناامید نشده بودم.
کم کم درها باز شد. بعد از اسنپ همسرم رفت تو بنگاه املاک شاغل شد. دو سال هم به این ترتیب گذشت. تا رسید به نوروز 1402.
دیگه جدی جدی متعهد شدم از اول دوره 12 قدم رو کار کنم. شروع کردم به کامنت نوشتن مرتب و تمرینهای منظم. برای خودم اهداف کوچیک و بزرگ مشخص کردن و براش برنامه ریختم. بهش عمل کردم و انرژی گرفتم.
شهریور و مهر 1402 اتفاق بزرگتری افتاد. رفتم سرکار و بچه رو سپردم به همسرم توی خونه. ایشون به میل خودش صبحها خونه میموند تا من برم سرکار.
از طرفی همون موقع دوباره سفارتها باز شدن و کار اصلی همسرم دوباره شروع شد. با علاقه و پشتکار کارش رو از سر گرفت و پول فراوان وارد زندگیمون شد.
احساس خوبم چندین برابر بهتر شد. همسرم شادتر بود. بچهام رو فرستادم مهد. رشد کرد. نقاط ضعف خودم رو رفتار با بچهام فهمیدم. کمک کردم اعتمادبنفسش تقویت بشه و شد.
بچهام بچه شادتر و اجتماعی تری شد.
چرخ زندگیم روانتر شد. هدیههای بهتری برای عزیزانم میخریدم. اعتمادبنفسم بالاتر رفت. رانندگیم خیلی بهتر شد. ماشین دوم رو خریدیم و ماشین اولی مال من شد. روابط عالی با دوستان عالی و همفرکانس برقرار کردم. آدم سپاسگزارتری شدم.
باردار شدم و سال بعدش نوا جانم به دنیا اومد.اون هم در شرایطی در روزی که که بارها گفتم….
با توحید و ایمانی که با کمک استادم و لطف خداوند در من تقویت شده بود موضوع از دنیا رفتن مادرم رو به بهترین و راحتترین شکل ممکن پذیرفتم.
و خداوند برای من شاهکار کرد، همون روزی که مادرم ساعت 6 صبح به آغوش خدا رفت، خداوند مهربان ساعت 8:30 شب نوا جان رو در آغوشم قرار داد.
نعمت و نور و امید دوباره به زندگیم وارد شد و منو در شرایطی قرار داد که اصلا نمیتونستم ناسپاس باشم.
حسابهای بانکیم پر بود و حسابهای احساسی و معنویم پرتر.
دستم پر از نتیجه بود و میتونستم با سری بلند در مقابل پروردگارم بگم که من ذرهای به تو اعتماد کردم. من تونستم یک قدم به سمتت حرکت کنم. و تو با آغوش باز منو در بغل گرفتی.
من تغییر رو در آغوش گرفتم و تو برای من آتش رو گلستان کردی.
این یک رونده و من هیچ ادعایی ندارم که همواره مثل روزهای اوجِ بندگیم عمل میکنم. ولی دارم تلاشم رو میکنم که یادم بمونه بدون خدا هیچی نیستم و هر خیری در زندگیم وارد شده از جانب خدا بوده، زمانی بوده که من خودم رو خاکسار درگاهش کردم، خودمو مثل آب زلال کردم و اجازه دادم نورش از درونم رد شه، و هر زمانی نتیجه نگرفتم کدر بودم، سیمان سخت شده بودم که نور در من نفوذ نمیکرده.
اشکال همیشه از گیرنده است، نه فرستنده.
الهی صدهزار مرتبه شکر که نوا جانم از دیشب یاد گرفته چند قدم برمیداره و من با تمام ذوق و شوقم آغوشمو براش باز میکنم تا بپره تو بغلم.
و تجسم میکنم که خدا هم به همین شکل آغوشش بازه تا من یاد بگیرم، نترسم و قدم بردارم تا خودم رشد کنم و اون آماده و مشتاقه تا منو بغل کنه.
خدایا شکرت، ای از مادر به من مهربانتر….
استاد عزیزم من عااااشقتونم و ازتون بینهایت سپاسگزارم.
استاد شایسته بزرگ و عزیزم من عااااااشقتونم و بیاندازه ازتون سپاسگزارم و شخصیت بهبودگراتون رو تحسین میکنم.
راستی تغییر فونت بنر جلسه دوم هم خیلی عالی بود. دوستش دارم. اینم یه تغییر کوچولو و گوگولیه که تاثیر قشنگی روی چشمنوازی کار داشته. ممنونم ازتون.
بسم الله الرحمن الرحیم
فاطمه جانم سلام
از روشنترین و زلالترین نقطه قلبم دارم پاکترین درودها و عشقها رو برات میفرستم و میدونم با قلبت دریافتش میکنی.
فقط خدا میدونه که در قلب من چی میگذره و چقدر این اتفاق برای من بزرگ بود که از بین اینهمه آدم روی کره زمین دست منو کرفت و برد جایی که با تو آشنام کنه. رو در رو. چشم تو چشم.
طوری که اگر نابینا بودم هم تو و آقارسول عزیز رو میدیدم.
شاید خودت ندونی ولی تو یکی از خالصترین، ارزشمندترین، خوشسیرتترین، رقیق القلبترین و مهربونترین آدمهایی هستی که تا بحال تو زندگیم دیدم.
عزت نفس و احساس ارزشمندیت تو زندگی من غوغا کرده. الگوی منی، چراغ روشنی برای هدایت شدنمی.
اصلا صرفِ حرف زدن باهات فارغ از اینکه چی میگیم به من انرژی مثبت و قدرت الهی میده، تحسین کردنهات، دنبال نکات قوت گشتنهات و سخاوتمندانه بیان کردنشون بینظیره.
حتی پیشدستی کردنت تو تشکر بابت هدیه تولدی که هنوز بهت ندادیم اما میدونی که تو خاطرمونه و تو راهه! چه هوش و ذکاوتی، و چه السابقون فی الخیراتی!
تو داری با موتور جت به سمت کمال الهی حرکت میکنی، در همه جنبه ها، و من ایمان دارم این درختی که ریشههاش رو اینقدر قوی توی زمین گسترده کرده و ساقه ها و گلهاش داره هر روز بیشتر و بیشتر جلوهگری میگنه، بزودی میوههای بیشتر و بسیار پربارتری میده که تمام جهان رو از نعمت وجودش پر میکنه.
عاااااشقتم رفیق و تا آخر عمرم مدیون خداوندی هستم که در پاسخ درخواستم برای داشتن دوستانی خداشناس و موحد، تو رو به من داد.
از همون خدای لطیف و شریف بینهایت سپاسگزارم که تو رو در چنین روزی به این جهان دعوت کرد و تو رو مایه شادی و نور چشم دنیا قرار داد.
اینها تعارف نیست، حقیقت محضه!
تولدت هزاران بار مبارک همه مون باشه.
سایه مهربونیهات مستدام.
دستت پر از نعمت.
عمرت پربرکت.
قلبت مملو از نور.
روحت به سبکیِ پر.
خنده روی لبت دائم. و خنده های انفجاری معروفت بیشتر.
بسم الله الرحمن الرحیم
نورانیترین خلقت خداوند، سلام.
دستام برای از تو نوشتن قفل شده انگار. هیچ کلمه ای، هیچ عبارتی پیدا نمی کنم که در مورد شفافیت و خلوص قلب تو حق مطلب رو ادا کنه.
تو مایه فخر و مباهات جهانی! خداوند و تمام عرش کبریاییش به همراه تمام فرشتگانش برای تو با لبخند کف میزنن.
من که دیگه هیچ!
درست از وقتی تصمیم گرفتم عضو فعالتری توی سایت باشم و کامنت بنویسم و بخونم تو هم شروع کرده بودی به نوشتن و از همون ابتدا شیفته نوشته های پرمعنی و نثر شگفت انگیزت شده بودم.
برام یه رویای دور از دسترس بودی که با خودم فکر میکردم مگه میشه آدمی اینقدر غرق در عشق خداوند باشه؟ اینجور عاشق خدا بودن فقط کار پیامبرهاست. این مدل راز و نیاز کردنها رو فقط میشه تو غار حرا و کوههای اورشلیم و خانه کعبه پیدا کرد. نه تو زندگی روزمره ماها.
این دختر کیه؟ چکار کرده؟ خدا با قلبش چکار کرده که اینجوری شیفته و فرمانبردار خدا شده.
خوشششششش بحاااااالشششش!
آرزوم این بود بتونم برات کامنت بنویسم و جواب کامنتمو بدی. باورت نمیشه فکر میکردم منو مثل یه مشرک میبینی و اگر باهام همکلام بشی فرکانست میاد پایین. از بس در نگاهت عظمت توحید میدیدم.
حالا روزگار چرخید و چرخید تا شد آنچه شد و میدانی! و من تاجی از نور بر سر دارم که میتونم با افتخار بگم من یکی از دوستان نزدیک سعیده شهریاری هستم!
چه هدیه ای باارزشتر از این؟ که از خدا درخواست کنی بهترین آدمها رو به زندگیت دعوت کنه و رابطت خداگونه باشه، و خداوند در پاسخ چنین دوستیای رو برات رقم بزنه.
الله اکبر…!
شهریاری جاااان…. ای شاگرد زرنگ نارنگی به دستِ ته کلاس نشینِ شیطون، که همه معلما میدونن شیطنتهای شیرینت مانع از شاگرد اول شدنت نیست،
«تولدت مبارک»
مرسی که اومدی و نور مبارک این جهان شدی. مرسی که با خودت خورشید آوردی و قلب مومنان رو روشن کردی.
الهی که قلبت سرشار از نور الله باشه، عمر نازنینت پر از برکت و نعمت و ثروت مادی و معنوی باشه، صدای خندههات بلند، و خداوند همدم تک تک لحظههای زندگیت.
عااااااشششقتم من تا بینهایت بهترین رفیق……
سلام من و خداوند تقدیم به شما
چقدر زیبا ترسیم کردید طوری که من نور پهن شده روی فرشتون رو دیدم و گرماش رو حس کردم، برگای پاییزی توی حیاطتون رو دیدم و صدای خش خش جارو کردنش رو شنیدم و لذت بردم.
چه فعالیت دلنشینی که حیاط رو جارو کنید و به صدای خداوند از گلوی استاد گوش بدید. یکی از سخت ترین کارها برای ذهن چموش همین توجه به زیباییهای لحظه حال هست که شما به زیبایی انجامش دادید.
اما اصرار بر تکرار این جنس از غرق شدن در لحظه حال هست که معجزات رو رقم میزنه. همین مدیتیشن و رها شدن از ترس از آینده و در حسرت بخاطر گذشته.
همینه که آرامش ایجاد میکنه. وقتی همراه بشه با چاشنی بخشیدن خود و دیگران، وقتی احساس ارزشمندی ذاتی و درونی اونقدر مجال رشد پیدا کنه که ذهن در زمانهای بیشتری خاموش باقی بمونه،
بالاخره نور از پنجره میتابه و خونه روشن میشه، قلبمون گرم میشه،
شما همراه قافله اید و اتفاقا قافله سالار زندگی خودتونید، شمایید که تعیین میکنید کی قافله حرکت کنه. و چون اینجا هستید و فعالیت میکنید، چون گوش میدید و میخونید یعنی در حرکتید.
جدال ذهنی وقتیه که روح تلاش میکنه تا از ذهن شکست نخوره. تسلیم نشه.
همه ما گاهی اختیار کلاممون رو از دست میدیم، چون ما موجودات صفر و صدی نیستیم. نه سفید کاملیم نه سیاه کامل. همه بینابینی هستیم و گاهی بیشتر به سیاه متمایل میشیم، این طبیعیه. و جای هیچ سرزنشی نیست.
مهم اینه که اصل رو بگذاریم روی آرامش و حال خوب. و تلاش کنیم حرکت کنیم به سمت سفیدی.
براتون از خداوند نور و آرامش آرزو می کنم و برای لطفتون متشکرم یک دنیا.