تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی
مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:
- نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی؛
- هر فردی، ضربه های ویرانگر شرک را تجربه کرده است؛
- پیرو آیین ابراهیم باش که موحّد بود و مشرک نبود؛
- توحید یعنی قدرت ندادن به هر عاملی بیرون از خودت؛
- تغییر کانون توجه خود را از همان وضعیتی که هستی، شروع کن؛
- اجازه دادن به خداوند برای هدایت به سر راست ترین “جگونگی”
- خداوند وقتی به هدایت تو ادامه می دهد که قدم اول را بر می داری؛
- معجزه نگاه مثبت و سپاسگزارانه، به هر اتفاق و شرایطی؛
این یک فایل صوتی نیست؛ یک دورهی کامل «ایمان در عمل» است.
آماده شوید تا شنوندهی یکی از شفافترین، تکاندهندهترین و شجاعانهترین داستانهای تحولی باشید که تا به حال شنیدهاید. این فایل، گفتگوی استاد عباس منش با «رزا» عزیز، از اعضای خانوادهی عباس منش ساکن انگلستان است؛ اما داستان رزا یک داستان معمولی نیست.
این فایل، روایت زندهی زنی است که به معنای واقعی کلمه، به «صفر» نه، بلکه به «صدها کیلومتر زیر صفر» سقوط کرد و به ما نشان میدهد که چگونه با استفاده از قوانین بدون تغییر خداوند، میتوان از عمق تاریکی، نوری خیرهکننده ساخت.
اگر احساس میکنید در بنبست هستید، اگر تنها، ناامید و شکستخوردهاید، این فایل برای شما آماده شده است.
در این فایل چه خواهید شنید؟
در این گفتگوی صمیمانه، رزا ما را به تاریکترین روزهای زندگیاش میبرد و قدم به قدم، مسیری که برای خلق معجزهاش طی کرده را برایمان روشن میکند:
۱. سقوط به عمق تاریکی
رزا داستانش را از جایی شروع میکند که در کشور انگلیس، به تازگی از همسرش جدا شده، از لحاظ روحی و مالی کاملاً شکسته، بدون هیچ دوست یا خانوادهای، در یک خوابگاه دانشجویی زندگی میکرده و تحت درمان روانپزشک بوده است. او به نقطهای رسیده بود که حتی توان صحبت کردن عادی بدون گریه را هم نداشت.
۲. انفجارِ «میل به تغییر»
نقطهی عطف، زمانی بود که روانپزشک او به تعطیلات رفت. رزا در تنهایی مطلق، به نقطهای رسید که به گفتهی خودش: «با تمام تکتک سلولهای بدنم دلم میخواست زندگیم رو تغییر بدم.» این «میل سوزان»، اولین جرقهی تحول بود.
۳. دو هفته انزوای سازنده: شکرگزاری از «هیچ»
او به یاد آموزههای استاد افتاد و تصمیم گرفت با فایلهای رایگان شروع کند. خودش را دو هفته در اتاق خوابگاه حبس کرد و دو کار اساسی را انجام داد:
- کنترل احساس: هرگاه احساس بد سراغش میآمد، به یاد حرف استاد میافتاد که: «عیب نداره ناراحت بشی، اما عیب داره به ناراحتیت ادامه بدی.» او بلافاصله با دوش گرفتن یا نوشتن، حال خود را خوب میکرد.
- شکرگزاری از صفر: او در ابتدا هیچ دلیلی برای شکرگزاری پیدا نمیکرد. در آن شرایط اسفبار، شروع کرد به شکرگزاری برای «سیب داخل یخچال»، «پتوی روی تخت» و «سقف بالای سرش».
۴. قانون «تکامل»: معمار یا گارسون؟
رزا که یک معمار تحصیلکرده بود، درک کرد که باید قانون «تکامل» را طی کند. او تصمیم گرفت به جای غرور، هر کاری که «میتواند» را شروع کند. بنابراین، با وجود اینکه در ناز و نعمت بزرگ شده بود، به عنوان «گارسون» در یک رستوران مشغول به کار شد.
۵. «گرانبهاترین» درس: خدایا شکرت که گفتی «نه»!
در همان رستوران، مسیری برای یک مصاحبهی شغلی در یک شرکت ساختمانی برایش باز شد. او رزومهاش را فرستاد. شرکت بلافاصله جواب داد: «ما شما را نمیخواهیم!» و اینجا، «شاهکار» رزا رخ میدهد. او به جای ناامیدی، میگوید: «گفتم خدایا شکرت! حداقل یکی به من جواب داد! این یک قدم پیشرفت است!»
۶. معجزهی «نه» شنیدن و قدرت «تسلیم»
تنها ۳ روز بعد، همان شرکت تماس گرفت و گفت یک نیرو به طور اتفاقی انصراف داده و او استخدام شد! اما چالش بعدی بلافاصله ظاهر شد: مسئول خوابگاه به او گفت چون کار تماموقت پیدا کرده، باید خوابگاه را ترک کند! رزا جایی برای رفتن نداشت و میخواست از شغل جدیدش انصراف دهد تا بیخانمان نشود. در اوج گریه، تسلیم شد و گفت: «خدایا! یه بار انجامش دادی، دوباره هم میتونی!» لحظاتی بعد، مدیر خوابگاه بازگشت و گفت صاحبخانه استثنا قائل شده و او یک ماه دیگر فرصت دارد.
۷. کشف پازل تکامل
رزا بعداً فهمید که حقوق همان یک ماه گارسونی، دقیقاً برابر با پول پیش مورد نیاز برای اجارهی خانهی جدید بود. او درک کرد که اگر مستقیماً شغل معماری را به دست میآورد، باز هم شکست میخورد، چون پول پیش نداشت. آن مرحلهی «گارسونی» حیاتی و بخشی از نقشهی دقیق خداوند بود.
۸. از ترس از سخنرانی تا ارائه در آکسفورد
رزا در مسیر کارش، با ترسهایش روبرو شد. او که لهجهی انگلیسی کاملی نداشت، داوطلب شد تا به جای همکارانش، یک ارائهی تخصصی بدهد. این زن ۲۷ ساله، در مقابل ۳۷ کارشناس ارشد انگلیسی با ۳۰ سال سابقه کار، در آکسفورد سخنرانی کرد و همین شجاعت، درهای دورههای آموزشی تخصصی را به رویش باز کرد.
۹. وقتی «نعمت» به دنبال شما میآید
او که حالا با خرید دورههایی مانند «۱۲ قدم» و «عزت نفس»، عمیقتر روی خود کار کرده بود، دیگر به دنبال فرصتها نمیگشت. او اکنون یک «کارشناس رسمی ساختمان» در انگلیس است و پروژههای جانبی و پیشنهادات عالی، بدون هیچ تلاشی، از در و دیوار برایش میبارد.
این فایل، یک مستند واقعی از تسلیم، ایمان، درک قانون تکامل و شجاعت برای «شروع از هر کجا که هستی» است.
تمرین این قسمت:
اگر این جلسه برایت جرقهای زد، لطفاً تجربهی شخصیات از «تغییر» را در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس. بنویس چطور با آموزشهای استاد عباسمنش؛ شرایطت را عوض کردی. نوشتهی تو هم برای خودت یادآوری و تثبیتِ مسیر است، هم الهامبخشِ میلیونها نفر دیگری که همین حالا به یک چراغِ راه نیاز دارند.
- قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
- جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
- اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
- فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
- چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
- نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشهی راه شود و هم الهامبخش دیگران.
منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل صوتی تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲27MB28 دقیقه













سلام و درود بیپایان از استاد
ازتون سپاسگزارم برای تلاش و زحماتِ بیدریغ شما بزرگواران، خداروشکر که هممدار و هممسیر با شما هستم و در زندگیِ من نقش پررنگی رو ایفا میکنید، دوستون دارم️
منی که در این سایتِ الهی و توحیدی هستم میدونم نوشتن چقدر میتونه تمرکزِ منو جمع کنه و مسیر رو برام واضح میکنه. منی که دورههای «کشف قوانین»، «شیوهی حل مسئله»، «احساس لیاقت» و دوره «همجهت با جریان خداوند» رو دارم، میدونم نوشتن، یادآوری و بررسیِ مداوم روی خودم چقدر میتونه کمککننده باشه.
اجازه دادن به خداوند که منو هدایت کنه و اینقدر تقلا نداشته باشم.
دورهی «قانون سلامتی» هم چقدر به من کمک کرد تا منطقیشدن رو درک کنم؛ که ذهن فقط با منطق راضی میشه و کوتاه میاد. البته این منطقیشدن برای ذهن هم نیاز به کار کردن روی خودم داره؛ یهشبه اتفاق نمیافته…
حالا بریم به قبل از آشناییِ من با استاد:
من در زندگیم از یه جایی به بعد احساسم میگفت هر روز دارم حسِ قربانیشدن، احساسِ گناه، ترسهای متعدد در هر زمینهای رو رشد میدم؛ از بیماریهایی که هر روز به یه شکلی اتفاق میافتاد، خستگی، غمِ فراوان، سنگینی روی قلبم، گریههای بیدلیل، خشم، عصبانیت و بهشدت احساسِ عدمِ لیاقت داشتن… حالا این در حالی بود که همه بهم میگفتن تو چقد آرومی و صبور؛ در حالیکه این صبوری فقط در حسِ عدمِ لیاقت، اعتمادبهنفس نداشتن و ترسهام بود، اصلاً صبور نبودم…
اولین انتخاب در تغییرم در مسئلهی روابط کلید خورد؛ آنقدر قبلش با همسرم، خانوادهام و بعدش شد دخترم که ۱۴ سالش شده بود و من بهشدت چالشِ مسئله و دعوا داشتیم، منو خسته کرده بود، تمامِ انرژیِ منو میبلعید و این ناتوانی در روابطم منو وادار به فکر کردن کرد. البته قبلش هم برام سوالاتِ زیادی بود که چرا یکی اینقد زندگیِ خوبی داره و یکی نه… یا چرا بعضی اینقد سلامت و پرانرژی و خوششانسن، بعضی نه… و این طرز تفکرم اینجا دوباره اومد: چرا اینقد چالش دارم… و گفتم «من باید حلش کنم». هنوز هم اصلاً قانون رو نمیدونستم…
رفتم مرکزِ مشاوره و اونجا بهم گفت: «خانم! دخترت، همسرت، اطرافیانت اصلاً مشکلی ندارن؛ خودت مشکل داری، تو باید خودتو تغییر بدی.» و چند جلسه رفتم و دید اینقدر مشتاقِ تغییرم، بهم چند تا کتاب معرفی کرد و من شروع کردم خوندن و کتابها برای اون زمانم هدایتِ خداوند بود که منو آمادهی مدارهای بالاتر کنه و این روند ادامه داشت و من هر روز احساس میکردم چقدر دارم خودم رو میشناسم و چقدر اوضاع داره قابلِ تحمل میشه؛ میتونم با دخترم بدونِ دعوا حرف بزنم، با اطرافیانم نظرم رو به اشتراک بذارم… که حدوداً یکسال بعدش با سایت و دورههای استاد آشنا شدم. هدایت شدم؛ اول دورهها رو دوستی برام میفرستاد و من گوش میکردم، ولی فایلهای دانلودی رو هم گوش میدادم و هر روز میفهمیدم من دارم اشتباه یاد میگیرم؛ همهی دورهها رو پاک کردم و یه بک زدم عقب و دوباره اومدم روی فایلهای دانلودی تمرکز کردم، از اول شروع کردم با احساسِ خوب و رهایی و گفتم من باید بتونم خودم با پولِ خودم دوره بخرم، این درسته…
در این فاصله هم با تمرکزی که روی فایلها داشتم، همون فایلِ «از همین جایی که هستی شروع کن»… شروع کردم به کار… البته قبلش با هدایتِ کاملِ کاملِ خداوند رفتم دانشگاه با دوتا بچه و ۱۷، ۱۸ سال دوری از درس و تحصیل… بعد از دانشگاه گفتم باید ادامه بدم؛ من عاشقِ هنر، کارهای دستی و دقت هستم… رشتهی طراحیِ دوخت رو توی دانشگاه ادامه دادم و رفتم پیش یه خانمی و گفتم: «شاگرد نمیخوایید؟»
دو ماه اونجا بودم. در این مدت تازه داشتم میدیدم اصلاً چی رو میخوام. گفتم خوب من که مهارتم کمه، مغازه هم ندارم، مشتری هم ندارم؛ با ایدهی الهامی گفتم از فامیل شروع میکنم. گفتم بهشون: «من براتون میدوزم، ولی دستمزدِ کمی بهم بدید.» تازه اقوام هم شهرستان بودن و من میدوختم و بهشون تحویل میدادم. اولش خیلی سخت بود، ترس داشتم و میگفتم خراب بشه چی؟ ولی به لطفِ خداوند هیچکدوم خراب نشد و همه هم بهم دستمزد دادن… و این گام چقدر جسارتِ منو بالا برد و انگیزهای که باید روی مهارتم بیشتر کار کنم و فایلهای آموزشی ببینم، بدوزم و بدوزم…
تا اینکه دوستم که کاملاً الهی دانشگاه باهاش آشنا شدم گفت: «بیا؛ جا از من، کار از تو…»
اصلاً الان میگم میگم چطور آخه… جاش که در بهترین نقطهی شهر… با تمامِ امکاناتِ کار (وسایلِ کار فول بود) بدونِ اجارهبها، بدونِ هزینه دادنِ آب، برق، گاز؛ کلید و مدیریت با من، کارتِ بانکی به نامِ من و یه فروشگاه که من بدوزم، اونجا برامون بفروشه…
خلاصه یه بهشتِ کامل… و فقط از اولین قدمِ من بود… خداوند بهم پاداشِ جسارت و تعهدم رو داد… در این بین هم من هر روز مثلِ یه اوجبِ واجبات به فایلها گوش میدادم، مینوشتم، ترسهام رو میشناختم، خودم رو میشناختم و اتفاقات هم بر ایمانم میافزود… میدونی؟ من فقط داشتم روی خودم کار میکردم و خداوند پلنها رو میچید…
من برای شروعِ کار اصلاً مهارتِ خاصی نداشتم، بدونِ هیچ سرمایهای، بدونِ مشتری، تجربهای شروع کردم. اولین سری لباسها رو دوختم و همه رو یهجا برداشت و اولین درآمد استارت خورد. منی که قبلاً خانهدار بودم، کارم شده بود خواب، هیچ درآمدی هم نداشتم و روابط با همسر و دخترم هم هر روز داشت بهتر میشد. اصلاً همسرم که ۱۸۰ درجه تغییر کرد؛ اونی که اصلاً اجازه نمیداد کار کنم، حالا اجازه داد که دو شیفت برم سرِ کار… درآمد ایجاد شد و انگیزهی من هر روز بیشتر و میدیدم که چقدر با تغییرِ خودم تونست همهچیز رو عوض کنه و پذیرفتنِ مسئولیتِ زندگیم که «منم، فقط من…»
با درآمدم شروع کردم دورهها رو خریدن… «کشف قوانین»، «قانون سلامتی»، «شیوهی حل مسئله»، «احساس لیاقت» و دورهی بینظیرِ «همجهت با جریان خداوند» هر کدوم منو آرامآرام رشد دادن و البته تعهد و ادامه دادنِ خودم که دفترها پر کردم…
چالشها هر بار با رشدِ من میاومدن. درسته میترسیدم، نگرانم میشدم ولی یاد گرفته بودم که باید حلش کنم و من از پسش برمیام؛ من توانا هستم.
یاد گرفتم که من در زندگی برگی در باد نیستم؛ من تنها نیستم، قدرتی به نامِ خداوند رو دارم، من قربانی نیستم. چالشها میان منو کمک کنن و از یه منبعِ آلودگی در وجودم مطلع بشم. میگفتم الان وقتِ درس پسدادنه، الان داری غربال میشی، الان داره مدارت عوض میشه؛ ادامه بده، نترس دختر، تو تنها نیستی…
چالشهایی که باعث شد آدمهایی که دیگه در مدارِ من نیستن از زندگیم بهسادگی حذف بشن و تایمِ من باز بشه برای کار کردن روی خودم. تمامِ تمرکزم روی کار کردن، نوشتن، فکر کردن روی خودم بود و زمانهای آزمونِ خداوند و چالشها هر بار بهتر میتونستم حلشون کنم.
یه مثال:
مثلاً در روابط با همسرم، من ۲۳ سال چالش داشتم؛ دعوا و کنترلِ بیشازحد… وقتی یه الگوی تکرارشونده دوباره اومد، گفتم الان باید ببینم چیه؟
وقتی ساعتها نوشتم و نوشتم دیدم من دارم کنترلش میکنم؛ من همش میگم مقصر اونه، من قربانی هستم، اونه باید تغییر کنه. و کنترلم هم این بود: قهر میکردم (عادتِ بهشدت بدِ خودم). ولی اینبار قهر نکردم؛ نوشتم، اولاً خودم رو بخشیدم و به خودم تبریک گفتم که الگوی تکراری رو پیدا کردم و بعد همسرم رو بخشیدم و رهاش کردم و گفتم «من مسئولِ حالِ خوبِ خودم هستم». البته اینم بگم رسیدن به این مرحله، همین عادتِ قهر کردنم، تغییرش برام بسیار بسیار سخت بود و هر بار با هر چالشی سعی میکردم تغییرش بدم.
اتفاقاً یه چالشِ روابط همین دو هفته پیش بعد از مدتها دوباره رخ داد و من در طیِ فقط یه روز اول برای خودم حلش کردم؛ دیدم باید چه درسی رو ازش بگیرم، نوشتم و دیدم اینبار مسئله «احساسِ لیاقت»ه. قبلاً احساسِ قربانیشدن، احساسِ گناه رو حل کرده بودم ولی مسئلهی احساسِ لیاقت در این چالش باید برای خودم حل میشد. صفحهها نوشتم، «احساس لیاقت» رو دوباره گوش دادم و دیدم بازم منم که مسئولِ حسِ خوب و بدِ خودم هستم. وابستهنشدنم در روابط و شرک نورزیدن رو باید در عمل تمرین کنم؛ تئوری فهمیدم ولی عملی هم باید اجراش کنم و در طیِ یه روز حلش کردم. فارغ از اینکه طرفِ مقابلم اینو فهمیده یا نه، من فقط من مسئولِ افکار و احساساتم هستم.
وابستگی در روابط در موردِ دخترم، خواهرم و برادرم هم بهشدت داشتم ولی با چالشهای پیشِ رو تونستم به اندازهی خوبی حلشون کنم…
هر بار حلِ مسائلَم منو تواناتر، باانگیزهتر و باایمانتر میکنه. بعدم چالشها هستن؛ چون جهانِ مادی خاصیتش همینه: بالا، پایین، سرد، گرم، زشت، زیبا، فقر، ثروت و… بوده.
به قولِ استاد، ما درخت نیستیم؛ ما تواناییِ الهی و نامحدودی داریم و اگر داری روی خودت کار میکنی، در مسیرِ رشدی— اگر چه چالشها و مسائل باشن—مهم اون دیدت به اتفاقاته که میتونه با این باور که «همهچیز به نفعِ منه» باشه و «خداوند حامیِ منه»، چقدر راحت از دریای مواج عبور میکنی و هر بار پاداشها میاد.
الان آنقدر آرامش دارم و سعی میکنم هر بار فکر کنم: «اصلاً من اینو نیاز دارم؟ اصلاً برای چی میخوامش؟» حالا در روابط هست، در خرید کردن هست، در جلوهی توجه هست و در… همهی موضوعات که این طرزِ فکر باعث شده من نیازهام کم بشه، اونی که دارم و هست رو استفاده کنم و این ولعِ خرجکردن، داشتن، روهمروهم گذاشتن رو کنترل کنم. در دورهی «احساس لیاقت» یاد گرفتم که قبل از خرید اول فکر کنم «لازمش دارم؟» و این کار باعث شده خریدِ خاصی نداشته باشم؛ چون آنقدر لباس، کفش، شلوار، تیشرت و… داشتم تو کمدم که اول اونا رو بپوشم و استفاده کنم. و در دورههای قبلی هم یاد گرفتم که آرایش نکنم، خودم رو رها کنم از قید و بندها و الان آنقدر راحتم که اگر جایی میخوام برم، مخصوصاً سفر، آنقدر سبک و راحت و بیدغدغه هستم که همش میگم آخیش… اتفاقاً پوستم هم از کسانی که به قولِ خودشون روتین دارن بهتره (اینم بگم اگر اونا روتین دارن، کارِ اشتباهی نیستاااا)؛ میخوام بگم تو میخوای چهطوری باشی؟ خودتو بشناسی؛ چون من آدمی نیستم که روتین داشته باشم، نمیتونم، خستم میکنه. من خودم رو شناختم؛ اصلاً دوست ندارم… مدتی موهام رو سشوار میکشیدم تا موهای فرفریم صاف بشن؛ بعد فهمیدم چقدر موهای خودم زیباست؛ دیگه سشوار هم گذاشتم کنار و راحت شدم. هر جا میرفتم باید یه کیفِ پر از وسایل میبردم؛ سختم بود یه حمام برم، آنقدر دغدغه داشتم… ولی الان راحتم و از بودن با خودم لذت میبرم. هیچکسم تا حالا بهم نگفته چرا موهات فرفریه یا چرا کرم نمیزنی؛ تازه همیشه هم کامنتِ خوب گرفتم و من ۴۴ سالمه و همه بهم میگن اصلاً بهت نمیاد؛ چقدر خوب موندی و هر روز زیباتر میشی.
همهچیز بستگی به طرز نگاهِ تو به مسائل داره.
در دورهی «احساس لیاقت» و دوره «همجهت با جریان خداوند» من تونستم به عمقِ بیشتری از شناختِ خودم، خداوند و قانون برسم.
که همین چالشِ روابط بهتازگی به خودم افتخار کردم؛ از خودم کلی تشکر کردم از این همه تغییر و کنترلِ ذهن. اتفاقاً عصبانی هم شدم، ولی فقط چند دقیقه بود؛ زود جمعش کردم و گفتم الان وقتِ درس پسدادنه؛ حرفِ مفت رو همه بلدن…
در کنترلِ کمالگرایی، سرزنشِ خودم هم میگم: «من آدمم، اشتباه میکنم؛ هیچ آدمی کامل و پرفکت نیست؛ اشتباه جزوِ ذاتِ منه، ولی میتونم اصلاح کنم و کنترل کنم. من برگی در باد نیستم؛ شرایط منو نباید کنترل کنه؛ منم که شرایط رو کنترل میکنم و رئیسِ منم، خالقِ زندگیم هستم…»
هر بار با هر تمرین بهتر شدم و آرام هستم، راضی هستم و سعی میکنم از داشتههام لذت ببرم و بودن در سایت و دورهها دیگه روتینِ ارزشمندِ منه؛ من اینو میخوام، براش با شوق وقت میذارم، ساعتها مینویسم و میبینم چقدر داره منو کمک میکنه و منو آسان میکنه برای آسانیها… منی که یه روز قراره بمیرم، چی میتونم جز خودم، توحید، آرامشم، توکل، رضایت با خودم ببرم؟ من مسئولِ افکار و احساساتم و زندگیم هستم…
حالا دیگه من درآمدِ خودم رو دارم، سرِ کار میرم با آزادیِ زمانی؛ امروز صبح نرفتم و نشستم که تمریناتِ سایت رو انجام بدم. در سلامتی هستم؛ روابطم به لطفِ خداوند خوب شده و چالشهای قبلی به مراتب کم و کمتر شدن؛ ارتباطم با خودم و خداوند هر روز بهتر شده؛ مثلِ یه دوست هستیم و مدیرِ برنامههای خوبی دارم؛ راضیم. البته اگه من اجازه بدم؛ هر وقت اجازه میدم کارها رو انجام بده، سورپرایز میشم از این حجمِ هماهنگی، توجه، مهربانی و بزرگی و…
در پایان خیلی راضیم، خیلی خوشحالم؛ اصلاً میام توی سایت نمیدونم چرا ساعت اینقدر تند میره؛ فکر میکنم نیمساعته ولی الان دو ساعته دارم مینویسم و لذت بردم؛ خدایا شکرت.
سپاسگزارم از استادِ عزیزم و سایت «عباسمنش داتکام» برای زحمات و دستی از دستانِ خداوند هستن برای کمک و هدایتِ ما… دوستون دارم️
من قبلاً این فایل رو گوش داده بودم؛ گفتم بیام کامنتِ این جلسهی ارزشمند رو بنویسم و دیگه گوشش ندادم؛ گفتم میدونم موضوعش چیه…
بعد از نوشتنِ کامنتم، گوشش دادم؛ وُوُوای خدای من… روزای عزیزم، عزیزم… اصلاً اونی که گوشش داده بودم با اینی که الان شنیدم و درک کردم خیلی خیلی متفاوت بود؛ واقعاً اشکم دراومد؛ انگار تازه دارم میشنوم… واقعاً چقدر قانون درسته… منم برای شروعِ کارم گفتم باید از همین جایی که هستم شروع کنم؛ رفتم شاگردی کردم؛ ۲ ماه شد… و بعدش درها باز شد؛ یه جایی خداوند برام تدارک دید که اگر ۱۰۰ سال هم کار میکردم نمیتونستم جورش کنم، ولی خداوند در چشمبرهمزدنی الان ۴ ساله برام جورش کرده و درسِ جلسهی اول که اگر امکاناتی هست برای پیشرفتتون استفاده کنید و نخوایم که زجر بکشیم و بعدش بگم «دیدی پول درآوردن راحت نیست؟ من چقدر زجر کشیدم» که برای خودم منطقی کنم که پول ساختن سخته… ولی در داستانِ روزای عزیزم و خودم که با نوشتن یادم اومد، پول درآوردن راحته اتفاقاً؛ اگر تو تغییر کنی و اجازه بدی خداوند هدایتت کنه و اینقدر نگی «از کجا؟ چهطوری؟» که من هنوز این پاشنهآشیل رو دارم—هرچند پاشنهآشیل حل نمیشه، باید کنترلش کنی—خداوند کارها رو انجام میده؛ به شرطِ ایمان و پاکیِ دل. خداوند همهچیز میشودِ همهکس را…
این فایل و این دوره ارزشمندی هست که من با مدارِ جدیدم دارم درکش میکنم؛ اگرچه قبلاً شنیدمش ولی الان که گوش میکنم برام جدیده. خدایا شکرت برای هدایتت و برکتی که به وقتم دادی و فرصتِ نوشتن و یادآوریها… سپاسگزارم.
سلام زینب عزیزم…
ازتون سپاسگزارم برای خوندن کامنتم…خوشحالم که در اینمسیر همراه هم هستیم…
خیلی خوبه در مسیر علاقه ات هستی منتظر اتفاقات و معجزهای الهی باش…
در بحث تسلیم بودن و حساب کردن روی خداوند یه مسیر همیشگی و متعهدانه است،ما انسانیم و فراموشکار،درسته نمیتونیم شاکر همه نعمتهای خداوند باشیم ولی تلاشمون رو میکنیم و این مهمه
اگر هر روز اجازه بدیم خداوند هدایتمون کنه راه هموار میشه،من سعی میکنم بتونم این کار رو انجام بدم،هر وقت تونستم اتفاقات بسیار زیبا و جالبی برام رخ میده…
امیدوارم در این مسیر زیبا در بهترین زمان و مکان باشی و آسان بشی برای آسانی ها عزیزم…