تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲


نکته: فایل فقط به صورت صوتی است.
موضوع این قسمت: نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • نقش باورهای توحیدی در تجربه خوشبختی؛
  • هر فردی، ضربه های ویرانگر شرک را تجربه کرده است؛
  • پیرو آیین ابراهیم باش که موحّد بود و مشرک نبود؛
  • توحید یعنی قدرت ندادن به هر عاملی بیرون از خودت؛
  • تغییر کانون توجه خود را از همان وضعیتی که هستی، شروع کن؛
  • اجازه دادن به خداوند برای هدایت به سر راست ترین “جگونگی”
  • خداوند وقتی به هدایت تو ادامه می دهد که قدم اول را بر می داری؛
  • معجزه نگاه مثبت و سپاسگزارانه، به هر اتفاق و شرایطی؛

این یک فایل صوتی نیست؛ یک دوره‌ی کامل «ایمان در عمل» است.

آماده شوید تا شنونده‌ی یکی از شفاف‌ترین، تکان‌دهنده‌ترین و شجاعانه‌ترین داستان‌های تحولی باشید که تا به حال شنیده‌اید. این فایل، گفتگوی استاد عباس منش با «رزا» عزیز، از اعضای خانواده‌ی عباس منش ساکن انگلستان است؛ اما داستان رزا یک داستان معمولی نیست.

این فایل، روایت زنده‌ی زنی است که به معنای واقعی کلمه، به «صفر» نه، بلکه به «صدها کیلومتر زیر صفر» سقوط کرد و به ما نشان می‌دهد که چگونه با استفاده از قوانین بدون تغییر خداوند، می‌توان از عمق تاریکی، نوری خیره‌کننده ساخت.

اگر احساس می‌کنید در بن‌بست هستید، اگر تنها، ناامید و شکست‌خورده‌اید، این فایل برای شما آماده شده است.


در این فایل چه خواهید شنید؟

در این گفتگوی صمیمانه، رزا ما را به تاریک‌ترین روزهای زندگی‌اش می‌برد و قدم به قدم، مسیری که برای خلق معجزه‌اش طی کرده را برایمان روشن می‌کند:

۱. سقوط به عمق تاریکی

رزا داستانش را از جایی شروع می‌کند که در کشور انگلیس، به تازگی از همسرش جدا شده، از لحاظ روحی و مالی کاملاً شکسته، بدون هیچ دوست یا خانواده‌ای، در یک خوابگاه دانشجویی زندگی می‌کرده و تحت درمان روانپزشک بوده است. او به نقطه‌ای رسیده بود که حتی توان صحبت کردن عادی بدون گریه را هم نداشت.

۲. انفجارِ «میل به تغییر»

نقطه‌ی عطف، زمانی بود که روانپزشک او به تعطیلات رفت. رزا در تنهایی مطلق، به نقطه‌ای رسید که به گفته‌ی خودش: «با تمام تک‌تک سلول‌های بدنم دلم می‌خواست زندگیم رو تغییر بدم.» این «میل سوزان»، اولین جرقه‌ی تحول بود.

۳. دو هفته انزوای سازنده: شکرگزاری از «هیچ»

او به یاد آموزه‌های استاد افتاد و تصمیم گرفت با فایل‌های رایگان شروع کند. خودش را دو هفته در اتاق خوابگاه حبس کرد و دو کار اساسی را انجام داد:

  • کنترل احساس: هرگاه احساس بد سراغش می‌آمد، به یاد حرف استاد می‌افتاد که: «عیب نداره ناراحت بشی، اما عیب داره به ناراحتیت ادامه بدی.» او بلافاصله با دوش گرفتن یا نوشتن، حال خود را خوب می‌کرد.
  • شکرگزاری از صفر: او در ابتدا هیچ دلیلی برای شکرگزاری پیدا نمی‌کرد. در آن شرایط اسف‌بار، شروع کرد به شکرگزاری برای «سیب داخل یخچال»، «پتوی روی تخت» و «سقف بالای سرش».

۴. قانون «تکامل»: معمار یا گارسون؟

رزا که یک معمار تحصیل‌کرده بود، درک کرد که باید قانون «تکامل» را طی کند. او تصمیم گرفت به جای غرور، هر کاری که «می‌تواند» را شروع کند. بنابراین، با وجود اینکه در ناز و نعمت بزرگ شده بود، به عنوان «گارسون» در یک رستوران مشغول به کار شد.

۵. «گران‌بهاترین» درس: خدایا شکرت که گفتی «نه»!

در همان رستوران، مسیری برای یک مصاحبه‌ی شغلی در یک شرکت ساختمانی برایش باز شد. او رزومه‌اش را فرستاد. شرکت بلافاصله جواب داد: «ما شما را نمی‌خواهیم!» و اینجا، «شاهکار» رزا رخ می‌دهد. او به جای ناامیدی، می‌گوید: «گفتم خدایا شکرت! حداقل یکی به من جواب داد! این یک قدم پیشرفت است!»

۶. معجزه‌ی «نه» شنیدن و قدرت «تسلیم»

تنها ۳ روز بعد، همان شرکت تماس گرفت و گفت یک نیرو به طور اتفاقی انصراف داده و او استخدام شد! اما چالش بعدی بلافاصله ظاهر شد: مسئول خوابگاه به او گفت چون کار تمام‌وقت پیدا کرده، باید خوابگاه را ترک کند! رزا جایی برای رفتن نداشت و می‌خواست از شغل جدیدش انصراف دهد تا بی‌خانمان نشود. در اوج گریه، تسلیم شد و گفت: «خدایا! یه بار انجامش دادی، دوباره هم می‌تونی!» لحظاتی بعد، مدیر خوابگاه بازگشت و گفت صاحب‌خانه استثنا قائل شده و او یک ماه دیگر فرصت دارد.

۷. کشف پازل تکامل

رزا بعداً فهمید که حقوق همان یک ماه گارسونی، دقیقاً برابر با پول پیش مورد نیاز برای اجاره‌ی خانه‌ی جدید بود. او درک کرد که اگر مستقیماً شغل معماری را به دست می‌آورد، باز هم شکست می‌خورد، چون پول پیش نداشت. آن مرحله‌ی «گارسونی» حیاتی و بخشی از نقشه‌ی دقیق خداوند بود.

۸. از ترس از سخنرانی تا ارائه در آکسفورد

رزا در مسیر کارش، با ترس‌هایش روبرو شد. او که لهجه‌ی انگلیسی کاملی نداشت، داوطلب شد تا به جای همکارانش، یک ارائه‌ی تخصصی بدهد. این زن ۲۷ ساله، در مقابل ۳۷ کارشناس ارشد انگلیسی با ۳۰ سال سابقه کار، در آکسفورد سخنرانی کرد و همین شجاعت، درهای دوره‌های آموزشی تخصصی را به رویش باز کرد.

۹. وقتی «نعمت» به دنبال شما می‌آید

او که حالا با خرید دوره‌هایی مانند «۱۲ قدم» و «عزت نفس»، عمیق‌تر روی خود کار کرده بود، دیگر به دنبال فرصت‌ها نمی‌گشت. او اکنون یک «کارشناس رسمی ساختمان» در انگلیس است و پروژه‌های جانبی و پیشنهادات عالی، بدون هیچ تلاشی، از در و دیوار برایش می‌بارد.

این فایل، یک مستند واقعی از تسلیم، ایمان، درک قانون تکامل و شجاعت برای «شروع از هر کجا که هستی» است.


تمرین این قسمت:

اگر این جلسه برایت جرقه‌ای زد، لطفاً تجربه‌ی شخصی‌ات از «تغییر» را در قسمت کامنت‌های همین صفحه بنویس. بنویس چطور با آموزش‌های استاد عباس‌منش؛ شرایطت را عوض کردی. نوشته‌ی تو هم برای خودت یادآوری و تثبیتِ مسیر است، هم الهام‌بخشِ میلیون‌ها نفر دیگری که همین حالا به یک چراغِ راه نیاز دارند.

  1. قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
  2. جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزش‌های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
  3. اولین اقدام کوچک اما عملی‌ات چه بود؟
  4. فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستاره‌ی قطبی، اقدام الهام‌گرفته،  و…)، با مثال مشخص.
  5. چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راه‌حل)
  6. نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛‌ مالی)

پاسخت را کامل در قسمت کامنتهای همین صفحه بنویس تا هم برای خودت نقشه‌ی راه شود و هم الهام‌بخش دیگران.

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:

دوره 12 قدم


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1085 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه(نرگس) علی پور» در این صفحه: 6
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان..

    إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَادُوا وَالنَّصَارَىٰ وَالصَّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَالْیَوْمِ الْآخِرِ وَعَمِلَ صَالِحًا فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلَا هُمْ یَحْزَنُونَ

    مسلماً کسانی که [به ظاهر] ایمان آوردند، و یهودی ها و نصرانی ها و صابئی ها هر کدامشان [از روی حقیقت] به خدا و روز قیامت ایمان آورند و کار شایسته انجام دهند، برای آنان نزد پروردگارشان پاداشی شایسته و مناسب است، و نه بیمی بر آنان است و نه اندوهگین شوند.

    سلام و درود خدا به یاران بهشتیم..

    سلام و درود خدا به پروژه تعقییر را در آغوش بگیر!

    عجب اسم با مسمایی….بقول ما جنوبیا.(سِفتً بِگِیرِش وِلش” نَکُن.)

    بنظرم یادگیری قانون الهی…مثل وابسته بودن مادری میمونه که بچشو تو بغلش نگهمیداره..مواظبشه!. بهش شیر میده تا بزرگ بشه…

    ای قربون خدا برم..که کارش همیشه درسته….

    که “همیشه عدالتش هر ثانیه گریبان وجودیمونه…

    انشالله…

    این مسیر آغوش رو یادمون نره…و همیشه این بار افتخار امیز رو با خودمون حمل کنیم.تا بتونیم سعادتمندی رو در دنیا و اخرت نصیب خودمان کنیم..

    ………………..‌‌…

    برییم سر وقت تمرینات…

    قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟

    قبل تعقییرات…یه ادم الکی خوشحال…ولی امیدوار.‌و بی صبر ..عصبی..خشمگین..توهینگو..رابطه ضعیف خانوادگی..دوستان..اشنایان…

    یفردی لجوج..یفردیکه پر از شرک بود..عاشق دویدن دنبال افرادی بود تا یه لقمه نون بهش بدن..براشون کارافرینی کنند..ووووووو

    یفردیکه همیشه با مشتریاش مشکل داشت

    و یفردیکه بخاطر ترس از حل مسیله و بهتر شدن توی جنبه های کاریش.بدنبال توهین کردن درخواستهای مشتریاش بود..که من بلدم..من کاربلدم تو کارت درست نیست بزار من تصمیم بگیرم..و باعث میشد یجاهایی بخاطر غرورشش قربانی اون افراد بشه…و در کنارش؟ضرررها کنه.و دوباره کاری شدید…وووو

    فردیکه دنبال شخصی بود که بهش سودی بده تا خوشبخت بشه..و همیشه قربانی اون اشخاص بود..و فردی ضعیف و سربار بود…

    فردی بود!…خیلی روی ادمها و موقعیتی که بودن شرک میورزید..و باعث میشد یسری توهینات رو بشنوه..

    و فردی بسیار بدببین …در تمامی جنبه ها…

    و احساساتی که داشتم و هر بار بخاطر این نوع تفکر به تضاد شدیدی میخوردم…

    یکی از درون بهم وعده امیدواری میداد..و اون تضادها در تمامی جتبه ها.. و وارد شدن شخصی توی روابطم،” و الهامات و خوابهایی که از افراد نزدیکم بهم گفته میشد .از درونبازم .بهم میگفت!؟

    بیا کنار من..اینقدر صداش زیاد بود…که من شبانه روز توی فضای مجازی دنبال راه حقیقت بودم..و مدام میگفتم خدایا…خدایا منو هدایت کن….

    خدایا…من به مشکلی برخوردم خودت منو یاری کن!!!!

    منو براه راست هدایت کن..حقیقت زندگی رو بهم بگو چرا همیشه هشتم گرو نهمه..

    چرا یسری خوابها رو میبینم..من باید چکار کنم.

    این خوابها چه حکمتیه..

    انگار از درون فریاد بزرگی میومد که بیا……نرگس بیا…تضادها مثل گلوله های برفی بودن که میخورد به سر و صورتم ..و میگفت بیا.هیچی نمیدونستم.فقط سرگشته و حیران حقیقت زندگی بودم…چون مدام از طریق مختلف اون رابطه متشنجمو که ازش دور شده بودم..بطرف من هدایت میکرد که درست میشه.نگران نباش بیا!!!!…

    احساسش درونمو از وجود برکنده بود…هیچی نداشتم…هیچی نداشتم..

    دیگه به اخر کار رسیده بودم…انگار منتظر یه نور بودم..منتظر یه قدرت بودم…مثل دیوانها دنبال حقیقت بودم…

    تا اینکه سر و کله توحید و نام خدا تو زندگیم روشن شد..

    خواب دیدم خداوند با نورش..منو از اصطبل حیوانات بیرون اورد….

    و اون خواب اولین نقطعه بزرگ زندگیم در اینده بود..

    .استادم تمام اون مسیرهایی که میگفتن !.تو حوزه موفقعیت رفتم!؟ولی همیشه بخاطر مسیر نادرست .یه چک میخوردم برمیگشتم…

    و بازم یه رابطه دیگه… سر یه موضوعی با یه شخص برام پیش اومد..و من تو اون رابطه از نظر روحی خیلی اسیب دیدم..

    اون شخص خودش گفت !؟ خواب دیدم نرگس رفته بودیم توی یه جنگل..میگفت دقیقا بهشت بود داشتیم با هم راه میرفتیم…..

    یه گرگ بهمون حمله کرد…ولی دیدم تو پریدی روش..اون میزد تو هم میزدی..اینقدر این گرگ رو زدی..که من از شدت ترسش فرار کردم..میگفتم نرگس برگرد!!!.ولی تو افتاده بودی به جونش‌.

    .استاد دقیقا نقطعه شروع من توی بهشت شما از اون رابطه ها و تضادهاش رقم خورد..

    اون خواب پیروزی من در برابر شرک بیین من و او بود…و رابطه ناهنجارهای زندگیم با دیگر افراد بود…

    چون یکم شخصیه…نمیتونم زیاد بشکافمش..

    و دقیقا اون خواب بیین منو و اون تعبییر شد…

    من بدون اینکه اون چیزی بدونه..من براحتی به اون خاسته رسیدم…اصلا خبرم نداره ..و اون اگه بدونه..میگه مگه میشه!؟؟؟

    اینقدر ایشون مقاومت داشت که همچنین کاری انجام بده..ولی نمیشد…..

    ولی از طریق خداوند اون خاسته به من داده شد..اینم کار کردن روی دوره های شما!!!!

    و خداوند بهم گفت نرگس!!! تو هیچ نیازی به این شخص نداری تا کاراتو انجام بده..

    از طرف من این اتفاق افتاده پس نیازی به شرک ورزیدن نیست..

    و من شب بهم الهام شد اونم بصورت چند مورد بصورت دقیق و بسیار واضح…که من به اون خاسته رسیدم..و اون خاسته کن فیکون شده..

    و من بدون هیچ شرکی..بدون اینکه اون شخص بدونه اون خاسته برام انجام شد…

    و تمام این مسیر..و بعد این اتفاقاتی که گفتم برام بوقوع پیوست..

    اون هنوز هیچی نمیدونه.!!!

    …و اینم داستان شرایط؟زندگی ام!!!!.مخصوصا توی بحث روابط…که دقیقا نقطعه عطف من برای اومدن ،”توی این بهشت زیبا بود‌‌.

    ……………..

    جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزش‌های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟

    …………..

    و اون موارد و شرایط بیزنسیم و رابطه ام و اتفاقاتی و موضوعات خانوادگی ام و تمام اون تضادها…..باعث شد…تا من اول خدا رو بشناسم…..انگار این موضوع نقطعه مبارک زندگیم بود…

    خداوند یه روز توی تنهایی ام توی یه باغ زیبای نخلستان بهم گفت!!!نرگس تو مسیر من بیا هر چیزی در این دنیا بخای بهت میدم..

    و اشک وجودمو گرفته بود.و فقط داشتم به نداش گوش میدادم..و تماممم از وجود آرامش الهی بود….

    استاد عزیزم!! من چند ماه تمام فایلای دانلودی .شما رو،”رو.. توی تلگرام توسط شخص دیگه شبانه روز گوش میدادم..هیچ شناختی نسبت به شما نداشتم..با وجود اینکه دوره یه استاد دیگه رو کار میکردم..اونا بهم آرامش نمیداد..ولی نشونهای خداوند و قوانین جهانشو درک کرده بودم…ولی صحبتهای شما رو فقط گوش میدادم..آرامشش با اون فایلها زمین تا آسمون متفاوت بود…

    تا اینکه الهامات اومد که بیام فایلهای شما رو گوش بدم..

    یادمه!!!از بس هر جا هر بازخوردی گرفته بودم..و یکه و تنها شده بودم..و حسابی خسته شده بودم..

    خداوند تاهد منو دید…

    من یه اهنگ دلربا و سوزنده با صدای توحیدی شما رو توی اینستا شنیده بودم….

    اه….استادم هر چی بهش گوش میدادم سیر نمیشدم..فقط گریه میکردم….از قبل دیگه توسط اون شخص که توی ایران بود با این موضاعت قانون جذب اشنا شده بودم…ولی بدنبال ورژن بالا بودم..

    وقتی از خداوند میگفتی اون آهنگ میزد…یجوری بیخود میشدم تا اون خدا رو پیدا کنم..

    من اونجا احساس میکردم من از خداوندم دورم..

    اونجا احساس کردم..باید برای اینکه به خاستهام برسم..باید اولین مسیر خدا رو بشناسم..

    یادمه کتابهای درسیمون همیشه راجع به خودشناسی و خداشناسی نوشته بود..

    حتی نقطعه طلایی جواب کنکورمونم بود..ولی امان از دل قافل فقط یه جواب تستی،” مبهمی بود‌..

    تا اینکه من تکاملمو بعد از چند ماه…و اون صدایی که بهم میگفت بیا اینجا….هدایت شدم به سایت شما..

    استادم من ایمان داشتم.که من تمام مسیرهای ذهنی خودمو رفتم..به جوابی که نرسیدم هیچ..

    من میخام به اون خداییکه منو افریده متصل بشم.اون بهم الهام کنه منم انجام بدم..

    من همیشه میگفتم..من از یه حقیقتی دورم..

    منم میخام مثل پیامبران و امامنمون از اینده بدونیم منم میخام الهامات خداوند بهم وحی بشه..

    عاشق این درک از زندگی بودم…

    و این عشق و علاقه به این نوع ورژن باعث شد که من امروز اینجا باشم..

    من خیلی خیلی خیلی….معتقد بودم که خداوند میتونه به ما انسانها الهام کنه..منم میخام بهم الهام بشه..

    ولی اونچیزی که بهمون گفته بودن..اصلا با این خاصیت تفکر کاملا “جدا بود…

    من خدا رو یفرد پیر میدیدم که مهربونه ولی اگه من یکار اشتباه انجام بدم اون منو نمیبخشه..همیشه در احساس گناه خودمو مورد توهین قرار میدادم…..

    که چرا اینحرفو زدی؟چرا اینکار رو کردی؟

    ولی..همیشه بدنبال یه حقیقت تو زندگیم بودم.هیچیم نمیدونستم..ولی احساس میکردم باید همچنین تفکری داشته باشم..و اون نااگاهایی” خوابها و الهاماتی که توی خواب بهم گفته میشد..بیشتر منو پوش میداد که همین تفکر رو داشته باشم..

    تا اینکه..چرخامو که زدم..روز اولی که هدایت شدم توی سایتتون اونم توسط؟یه شخصی…

    استادم اولین مسیری رو که انتخاب کردم…

    دقیقا توحید بود…

    عطش عشق خدا و الهاماتش ،”بدجور وجودمو گرفته بود..

    شب و روز ثانیه و لحظه تو سایت بودم گوش میدادم و مینوشتم..جوریکه من نفر اول توی فلان قسمت اون هفتها و ماه ها شده بودم..

    من از همون روزهای اول شروع کردم به نوشتن کامنت ..از بس عشق خدا و یکتاپرستی تو وجودم بود..

    و و شروع کردم به فایلها..و هدایتی اومد کتاب رویاها رو بخرم…

    ناگفته نمونه..وقتی خداوند عطش عشقشو تو درون من میدید…مدام خوابهام از عمل به قوانینش بهم گفته میشد…

    .خواب شیطان رو بهم نشون میداد..که چقدر راحت ما رو فریب میده..

    خواب شما رو میدیدم بوسم میکردین..

    مثل بمب خوابها و الهامات پس از دیگری میومدن..و جایی …برای شک و تردید برام نمیموند…

    اون میگفت..من انجامش میدادم…

    اون میگفت من انجامش میدادم..

    هر چی میگفت من انجامش میدادم..

    تا اینکه…

    بهم گفت همون پولی که داری کتابا رو بگیر..استادم دقیقا فصل فکر کنم چهارم بود.دقیقا آخر شب هدایت اومد بخرمش…

    به محض اینکه خریدمش..دیدم شبطان از شدت عصبانیت دوربرم میچرخه..مثل گلوله اتش سیاه رنگ و زشت ….میچرخید…

    من تو عمرم همچنبن صحنه ایی رو ندیده بودم..

    یه ترسی سرتا پای وجودمو گرفت..

    دیدم یه لحظه گم گور شد…

    ندا اومد ..

    نرگس نترس من باهاتم..و ارامش وجودمو گرفت..و اون ایمان راستین بود…همین الان هدایت اومد…

    وای استادم هر بار کتابا رو میخوندم دیگه فایلهای دانلودی ووووو سفرنامه که باز الهام اومد سریال زندگی در بهشت و همه اینها بال پروازی شد که من یه زره حالممم بد نباشه و ادامه بدم..

    دیگه خاستهام دیگه خاسته های گذشته نبود فقط عطش؟عشق خدا و قوانیش بود…..

    و از خود بیخود شده بودم در مسیر عشق و عاشقی…

    الهامات خدا و مسبر و خاستهام…اینقدر وجودمو گرفته بود که احساس نمیکردم کجای این دنیاییم…

    .

    یه روز صبح زود بخاطر اون فرکانسم..خداوند کتاب چگونه فکر خدا رو بخوانیم رو بهم هدیه داد..

    بهم الهام شد برو تو فلان قسمت فلان فایل رو ببین..دیدم الله اکبر این فایل برام دانلود شده..

    وقتی اولین صفحه رو دیدم.انگار خداوند دستمو کشید و بیشتر بلندم کرد…بهم گفت اینم جایزه این مدت کار کردن روی خودت‌‌‌

    استادم دیگه رها شده بودم..خاستهام انگار از درون اجابت شده بود..

    فقط به الهامی از درون داشتم که فقط خودمو و خدامو بشناسم..

    خاستهام یه گوشه ایی توی محل امن خودش راحت نشسته بودن…..

    دیگه دنبال رسیدن بخاستهام نبودم..فقط عشق بخداوند داشتم..

    و جاییکه به وقتش تمام کتاب رویاها رو خریدم…و

    صحبت استاد راجع به عزت نفس همون شخصیت درست..و بازم خاسته من اونم تو زمان درستش بهم داده شد…

    تا جاییکه…که کار کردن روی خودم از غذا خوردنم مهمتر شد..

    با کار کردن روی شخصیتم ..بیزنسم وارد رشد شد..قدم به قدم تکاملی از صفر شروع کردم به دوره ایی حدید برای بیزنسم و هدایت خدا و فرشتش برای درک الگو برداری

    و از صفر کلوین شروع کردن به درک رشته ایی که داشتم باهاش؟کار میکردم..

    دیگه خداوند یارو یاورم شده بود..اون میگفت من انجام میدادم..

    فیکس تا چند ماه الگوهای درسهامو همشونو کشیدم..

    تا اینکه ندا اومد.فصل سیزده دستکش و کلاه..گفتم باشه..

    شروع کردم تحقیق روی اون موضوع….و بازم الگو برداری و دوخت کار….

    و بازم تا چند ماه…دقیقا شب عید 403..بهم الهام شد از طریق یه دوستی که برم…روی الگو و دوخت دستکش…

    و اونجا استاد من شبانه روز شروع کردم…

    به نقشه برداری راجع فقط به دستکش ..

    دستکشی که یه گوشه هیچ چیز خاصی نداشت..

    ولی به کمک خداوند توی این ماها و یکسال خورده ایی تونستم به 6 ورژن و با سه سایز به پایان برسونمش…

    هر بار یه الهام میومد…

    رفتن به نمایشگاه تو شهرم.‌.که وقتی اون دستکشها رو اون شخص پوشید..همسرش بهش گفت خانممم این دستکش تنگه نپوششش پاره میشه..و اون گذاشتش کنار..اونجا من یه نیش خنده زدم..

    گفتم باید سایز بندی بشه..

    بازم هدایت اومد برم کل مغازه های شهرمو ..دستکشهامو پروجکت کنم…

    و اونجا چند نمونه دستکش و کلاهام فروش رفت…تونستم دوره عزت نفس رو بخرم..الله اکبر..

    ..چقدر خوشحال شدم..

    و مابقی کارها رو با کار کردن روی دوره عزت نفس شروع شد……

    و بازم الهامات…دیگه عزت نفسی اومد که ورژنش خیلی قوی تر از گذشته بود..حتی دستکشهاممم دیگه زیباتر شده بودن نسبت به قبل….

    و ..الهام راجع به غلبه بر ترس برای رفتن به جاهای ناشناخته شهرم..که من توی دو تا دوره 6 روزه کل شهرمو زیر پا گذاشتم و یسری کارها رو انجام دادم..تا تونستم به مراحل بالا برم..

    و غلبه بر ارس در دل قبرستان…و نداهای الله…راجع به موفقعیت…

    وووووو

    گذشت….بعد چند ماه ..دیگه ورژن من واقعا عزت نفسی شده بود…

    ..بهم گفت..برو فلان سایت ..اونجا مرحله عکسبرداری و مرحله فیلمبرداری از نمونه کارامو یاد گرفتم..از قبلشم تکاملمو گذرونده بودم..

    و توی این سایت بخاطر قانون مسئله حجاب و دستهای من چند بار بهم گفت نمیتونی با این وضعیت کاراتو بزاری باید از شرکت ما عکسبرداریاتو انجام بدی…

    و خداوند بخاطر یسری شرایط بهم گفت کاملا بزارش کنار..

    …..و بعدا…

    هدایت شدم به یه فروشگاه در شمال کشور‌‌.اونجا هم راجع بکارم صحبت کردم..دیگه توی نحوه تصویربرداری قوی شده بودم..با عکسهای خوشکلتر. بازم با یه ایمیلی زیبا راجع بکارم نوشتم فرستادم بهشون و اونا بعد از چند روز بهم جواب دادن که توی واتساب کارامو بفرستم..و فرستادم..ولی اما!!!!

    و اونکارم هیچ وقت خونده نشد..ولی هنوز ردپاش توی گوشیمه..

    و بازم الهام اومد بزارم کنار..

    و بعد از مدتی الهام اومد….

    برم مغازه اینترنتی بزارم…..تمام کاراشو انجام دادم..نیاز به یه مبلغی بود که مغازمو شارژ کنم….

    و من اون مبلغ نداشتم..

    گفتم خدایا خودت هدایتم کن..و موضوعی که میش اومد از یه شخص که نزدیکم بود پول قرض گرفتم..خدا خودش بهم گفت…و به 24 ساعت نکشید…..یه شخص شب اومدن خونمون ..یه دستکش خرید…من همون یاعت این مول رو بهش برگردوندم…و در کنارش یه مقدارم سود کردم…خیلی خوشحال شدم…

    .و بازم بعد از چند روز که چند ماه شارژ کرده بودم اینم مهلتش تموم شد..ولی هیچ مشتری نیومد و بعد اون بازم خداوند بهم گفت بزارش؟کنار ..

    گفتم ادامه بدم..گفت نیازی نیست…

    و گذشت تا دور بر عید همین سال جدید 404 شد…یه شخصی با عجله اومد ..گفت نرگس چند روزه میخام بیام پیشت وقت نکردم گفتم امروز باید حتما برم..

    گفت میخام یه دستکش برام بدوزی با این شرایط که ناخنام خوشکل باشن…

    نمیدونم از کجا شنیده بود که من اینکار رو انجام میدم.‌

    ولی خدا بهم گفت نرگس انجامش بده‌‌.

    استادم من یه ورژن دیتکش اونم طبق آنوزشای استادم با سه سایز تولید کرده بودم..

    دیگه اینبار گفتم بازم هدایت اومده باید انجامش بدم..

    من تونستم با الگوبرداری صحیح..و هدابت خداوند توی تمام قسمتهاش و بازم اندازه گیری انگشتان..تونستم به یاری الله 5 نمونه دستکش اونم به روشهایی مختلف تولید کنم..ولی اینبار خیلی زود…

    و اتفاقی که افتاد اون شخص زمانش طول کشید..گفته بود تا چند روز دیگه‌..ولی خدا رو ببین…تا 10 روز طول کشید تو همین حدودا من تونستم تو این مدت بخاطر این نمونه دیتکش تحقیق کنم و به سرانجام خیلی خوبی هم از نظر الگو برداری و هم از نظر دوختی… یچیز فوق العاده رو کار کنم…..

    و ایشون بعد از چند روز اومد پولشم مرداخت کرد.و اون پول از قبل پرداخت شده بود که من باهاش پارچه خریدم فقط ازمون و خطا کردم..و در کنارش دستکشم دوختم آماده کردم و از اونطرفم سودم کردم.‌..

    کار خدا رو ببین.‌چقدر دقیقه..الله اکبر..

    و دقیقا چند ماه بعداش هدایت شدم به یه نمایشگاه..دیگه با بهترین ورژن…

    و پروجکت کردن خودم ..بیین اون اشخاص ارگان دولتی…

    استادم خداوند بهم یاد داد..که نرگس یادته برای اینکه کارآفرین باشی چقدر پیش این ادمها میرفتی..چقدر شرک میورزیدی که یه وام بهت بدم و اشتغالزایی کنی.‌.

    منم گفتم اره خدا..

    بهم گفت امروز آوردمت توی این نمایشگاه تا بدونی که همه جیز من هستم..نه اینا..

    استاد چیزهایی از اون افراد دیدم..که دقیقا باورای اونروزهای خودم بود…

    یه شخصی ریئس فلان ارگان…بهم گفت برو پیش اقای فلان ایشون خیلی حمایت میکنه…

    ناگفته نمونه منم رفتم..ولی اینبار تسلیم خداوند..

    ایشون یحرفی زد..از درون خندم گرفته بود..

    .

    دقیقا این نوع تفکر بازم یاداوری خودم در گذشته بود…

    استادم من تونستم راجع بکارم با عزت نفس بالا جلوی اونهمه ادم صحبت کنم..ولی اینبار نه برای حمایت اونا…بلکه با دلی تسلیم در برابر پروردگارم..

    اونجا فهمیدم که چقدر مشرک هستیم بدنبال چیزهای پوچ و بی هدفیم….

    و این مورد تمام شد…

    و چند روز بعداش..خداوند منو هدایت کرد به یه مسافرت که من از اون محیط دور بشم..و

    یه مسیله حادی توی خونمون اتفاق افتاد..و من رفتم دنبال درس شجاعت و استقامتم…

    تا حدودا سه ماه طول کشید و من از چالش دستکشهام دور موندم….

    تا اینکه…. وضعیت یکم به ارامش رسید….

    خداوند بهم گفت برو …برو نرگس شروع کن به عکسبرداری و فیلمبرداری از کارت…

    و اونا رو بزار توی یوتیوب‌‌‌

    .

    استاد دیگه من قدم به قدم توی تمامی مراحل قوی شده بودم..‌عکسبردوری نحوه قرار گیری دستم اونم با یه دست ولی توی بهترین حالت….

    تونستم بهترین ورژن کارم را با یه آهنگ زیبا ..که باز هدایت الله بود…

    تونستم آماده کنم بزارم توی یوتیوب…و اونم هم به زبان فارسی و هم انگلیسی…

    و من قدم به قدم تمام کارایی که نیاز بود برای ثبتنام صفحه محازیم توی یوتیوب …رو انجام دادم..

    تا اینکه تمام کارام تمام شده بود که بزارم…هر کاری میکردم صدای تدوین کارم توی یوتیوب انجام نمیشد..تقلا میکردم نمیشد..

    گفتم خدایا مثل همون دفعه های قبل…تسلیمت میشم لابد تو چیزهایی میدونی که من نمیدونم..

    سری های اول خیلی در مقابل تسلیم کم میوردم.یجورایی عجله میکردم و حالم بد میشد..

    ولی با مرور زمان که گذشت حالم بد که نمیشد میگفتم!!!خداوند مسیر بهتری رو توی زمان درستش بهم میده…

    تا اینکه…

    هدایت اومد که بزارمش کنار…

    و بعد…هدایت اومد حالا برو به مشاورت توی همین دوره ایی که قبلنا رفتی …نمونه کاراتو بفرس..برای خانم محمدی..

    و من به مشاوره پبام دادم نمونه کارامو فرستادم..ولی استاد اینبار کارم از همه نظر با کیفیت تر و بسیار با استقامتر شده بودم…

    و بسیار استقبال کردند..

    و من بخداوند گفتم نمیدونم اینبار چه درسیه..ولی توکلم خودتی ..هر چقدر که میگذره دیگه عجله نیست…اون تسلیمه در برابر هدایتهاش..

    و این گذشت..دیگه هنوز جوابی از اون فایلها نیومده…

    ولی استادم از همه نظر پر از احساس خوب و پر از شهامت و جسارت شدم..

    فعلا تا همینجا داستان من تمام شده..

    تمام اون مراحل…

    باعث شد تا من نحوه پروجکت کردن خودم و بیزنسمو یاد بگیرم..

    باعث شد قدرت نه گفتن رو یاد بگیرم…

    باعث شد تا من بهتر بتونم بیزنسمو به بهترین شکل بسازم..

    الان دستکش من با اون مراحل باعث شد…به بهترین ورژن از خودش برسه..

    و از نظر شخصیتی هم منو یه کارافرین نمونه کنه..

    دقیقا شخصیتم با مهارتم با هم رشد کرد…

    درسته هنوز وارد مسیر اون درامد زایی نرسیده ولی من ..تسلیم خودشم…

    چون خودش مسیرهایی رو میدونه که من واقعا نمیدونم….

    من واقعا ناتوانی خودمو توی این پروجکتها دیدم…وقتی یکم حالم بهم میرخو..

    خداوند بهم میگفت..داری زور میزنی…

    وقتی کار رو به من سپردی….وقتی نمیشه..تسلیممم باش…

    و اون تسلیم شدنها باعث شد درسهاشو یاد بگیرییم و کارامو پیش ببرم..

    اون تسلیم شدنها باعث شد تا من جهانمو درک کنم..

    واقعا نصف صبحتهام وسط این نوشتهام نیست..

    فقط میخام بگم….

    یه بیزنس در مسیر الهی کاملا با مسیر جامعه زمین تا اسمون متفاوته..

    واقعا درسهایی رو داشت که نمیشه هیچ جا پیداش کرد..

    استادم مبخام یه کلمه بگم!!!درسته هنوز دستکشهای من به مسیر اونچیزی که جامعه براش میدوه نرسیده…

    این نرسیدن برام خیلی درسها داره…

    میخام یه کلمه بهت بگم!!!من با انوزش شما…

    یاد گرفتم…

    وقتی با خداوند هستی..چیزی بنام عجله وجود نداره..

    یه بیزنس موفق نیاز داره به یه شخصیت خیلی خیلی خیلی قوی و با جسارت و با شهامت‌.

    یه بیزنس فقط بحث پول ساختن نیست..اینم توی جامعه ایی که روز رنگاش یه رنگه…

    ولی من با این تکاملم به این درک رسیدم..وقتی تو مسیر میای بهت الهام میشه باید قدمهاشو برداری..دیگه به این فکر نکنی که میخاد چی بشه…

    و اون زور زدنها که زود زود به درآمد برسم..دیگه رنگ خودشو میبازه..‌

    و اون چیزی که میمونه….یه روش صحیح خوب زندگی کردن و احساسات خوب و آرامشه..

    آرامش..ندویدن..عجله نکردن ..لذت بردن..وقت کامل داشتن..حال خوب داشتن…

    و در مسیر خداوند بودن.استادم دیگه هیچ عجله ایی نمیکنم..و سعی کردم هر چی گفت تسلیمش باشم..

    خداوند را شاکرم…که هر چیزی توی این سه سال خورده ایی بدست اوردم…همه نظر لطف خودش بوده..

    اگه ذهن من توی این تماممممم مسیرها میخاست اینکارها رو انجام بده..اصلا نمیتونست…!!!!!!

    اون فقط نام و یاد خدا بود…که تونستم همچنین بیزنسی رو ران کنم…

    و امروز خوشحالم که بجز بیزنس شخصیتم قوی و با جسارت شد…

    استاد عزیزم!!!! توحید همه چیزه..همه ماها همه راه ها رو رفتیم…خیلی خوبم چکاشو خوردییم…

    ولی یچیزی رو خوب یاد گرفتیم…

    اونم توحیدددددددد

    توحیدددددددددد

    توحیددددددددد

    و رفتن در مسیر تسلییمممم در مقابل هدایت الهی‌‌

    استادم اینروزا مدام پیام پاداش میاد انشالله میام بازم از ورژنهای هدایت الهی دستکشامو مینویسم..

    خداوند همه چیز و همه کس..ما که هیچی جز یه عق ناقص از باورای گذشتگانمون نیستیم..

    اونه که همه مسیرها رو بلده…

    اونه که همه مسیرها رو پیش میبره..

    من ناتوانم .من فقیرم…..

    من هر انچه که دارم از ان خداست‌..

    هر انچه که دارم از ان خداست….

    همه چیز خداست …ما تسلیم خداوندم و نیازمند هدایتهاش هستیم..

    .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    بنام تنها قدرت هستی

    بنام خداوتد کیهان بنام خداوتدی که هر لحظه مرا هدایت می کند.تا من هم زمانیها را مشاهده کنم!

    سلام و درود خداوند به نشانه های روزانه من..این فایل دقیقا صبح زود در اون سکوت مطلق اتاقم بهش، گوش فرا دادم..

    خداوند را شاکرم که این فایل با فایل توحید عملی قسمت جدید..چنان درون مرا آتش زد..که چند روزه سکوت مطلقی زبانم را گرفته..فقط دارم این توحید را توی وجودم بیشتر میکنم..

    چیزی که همیشه بدنبال این سوال بودم؟خدابا چه راز و موفقعیتیه که من میتوننم تو تمام جنبه های زندگیم بهش پایبند بشم…

    اتفاقا این فایل یادمو به روزهای گذشته انداخت که خداوند منو هدایت کرد به این فایل..چقدر همون موقع عطشم بخداوند زیاد بود به محض اولین صحبت دوستانم سراسرم پر از اشک میشد…یه لحظه رفتم اوایل روزهایم در این سایت بهشتی..

    دقیقا نقطعه عطف تک به تک ما افراد مثل استاد عطش توحید بوده…موفقعیت کل این صحبتها…توحیده…توحیدی که یه عمر ازش قافل بودیمم…

    من خداوند را سپاسگزارم که این فایل بیش از چند مرتبه خداوند تو نشانه ها به من فهموند…و امروز بازم تکاملمو تو درک توحید بیشتر درک کردم…که این درک رو از توحید عملی جدید بیشتر حس کردم..

    آره آره آره همون سوالی بود که قبلا من از خداوند داشتم..با وجودی که خداوند رو بقول رزای عزیز شکل یه ادم پیر میدیدم..که اگه من کوچکترین خطایی که بازم باور گذشتگانم بود رو داشته باشم منو حسابی کتک میزنه…

    ولی من از درون از بچگی..در عالم بچگی یه شب خواب دیدم یه فرد ریشی بلند بهم گفت من خداوندم اومد دست کشید روی سرم..همیشه این صحنه تو وجودم بود..ولی ناگفته نمونه باورهای مذهبی اونو از بیین برده بود..

    همه چیز توحید توحیده…

    چقدر این دو عزیز دل صحبتهاشون زیبا بود نگاه الهی داشت..از اوایل عید من به بیزینس شخصیم که اصلا فکرشو نمیکردم به اینجا برسه هدایت شدم…اینقدر داره باورامو کم کم اب میکنه..اینقدر داره به من کمک میکنه و برای هر چیزی ازش سوال میخام فورا از جایی که نمیدونم بهم میگه..خیلی راحت…بازم باید بیشتر روی این موضوع کار کنم.

    ولی این باور رو بخودم یاداوری کردم..که خداوند مدام در حال هدایتمه..

    من باور دارم خداوند در زمان مناسبش منو هدایت میکنه..و اتفاقات زندگیم در زمانش اتفاق میفته..

    من فقط باید باورش کنم که همه چیز خودشه.من فقط باید باور کنم تمام وجودم از خداونده و اون منو در هر لحظه هدایت میکنه…چون همه چیز خودشه…

    نتایج ابراهیمی…نیاز به توحید و سرسپردگی زیاد داره….هر چقدر بیشتر! اتفاقات خوبم بیشتر برام پیش میاد..

    میخام بگم اینجا یکدل و صدا این توحید تسلیم سرسپردگی این دو عزیز دل…داره مدام برام تکرار میشه…

    که فقط توحیدددددد توحیییددددد.

    هر چقدر درکم از توحید بیشتر میشه میبینم تمام آیات قرآن از توحیده..توحیده توحیده..

    چقدر خوبه مثل رزای عزیز..داشتن تکاملی پیش میرفتن.و هر جا تضادیم پیش میومده..که دقیقا نقطعه عطف اون بوده..بازم داشته میگفته خدایا من نمیدونم.من نمیفهممم.تو بهم بگو.من ناتوانم من ضعیفم تو قدرتمندی تو بزرگی تو بهم بگو..

    اتفاقا از امروز صبح شروع کردم یجا..این کلمات رو با خودم مرور کردم چنان تایید خداوند و خوشحالی خداوند به من میرسه..که نمیدونم چجور این خوشحالی درونمو ابراز کنم..یه سکوت مطلقی فقط تو درونم رخ داده!…

    استاد عزیزم..دوستان عزیزم که همگی داریم توحید رو یکدل و یکصدا در این بهشتمون فریاد میزنیم..و خدا داند تو درون هر کدوممون چه غوغایی بپا کرده…

    انشالله با کلمه لبیک در راه عاشقی بتونم زندگیمونو در تمامی جنبه های زندگیمون هر روز زیبا زیباتر کنیم!.

    خداوند یه کلمه زیبایی بهم گفت!..

    که جز من معبود دیگری بخداوند قرار مده که مورد سرزنش قرار خواهی گرفت ،و از زیانکاران خواهی شد…

    خداوند مدام میگه سود و زیان هر کاری بخود شما برمیگرده من تو رو تو راه مستقیم قرار دادم حالا من بیام از این دایره امن خوشبختی بیام بیرون..تا خودمو نابود کنم.

    وقتی که من به دنیای دیگر که وقتم تمام شد چکار کنم.چجور میخام قلبی سالم در درگاه خداوند ببرم..چی جوابی دارم.(دقیقا یادم از لحظاتی میاد که برگه امتحانمو بدستمون میدادم.و با نمراتمون شرمندگیمون مشخص بود)..که لحظات گذشته ام دقیقا میتونم در پیشگاه الهی رو ببینم.

    ….

    دقیقا

    امروز دیدم کنجشکی توی حیاطمون یه پر پرواز خیلی کوتاهی داره جوری بود که یه گربه خیلی راحت میتونست بگیرش…اینو خداوند در اول صبح بهم نشون داد…که همه چیز از ان منه..این پرنده رو نگاه کن..دیگه قدرت تو هوا پرواز داشتن رو نداره..

    باز یادم از سال گذشته اومد.یه پرنده کنجشک رو روانه اتاق کارم کرد..دیدم اره این دیگه توان پر زدن رو نداره حدودا چند دقیقه ایی بهم الهام کرد برو بگیرش..و من بی اختیار گرفتمش..

    یه چند ثانیه ایی تو دستم بود..دیدم از قسمت نوک و پاهاش.سیاه شد.هیچ وقت دیدن مرگ رو تجربه نکرده بود.(نشانه خداوند بود برای من).یه حس ترسی درونمو گرفت بهم گفت نترس!…نترس…نگاه کن منم دارم مرگ این پرنده رو نشونت میدم تا بدونی همه چیز منم!

    تا بدونی من پروردگارت هستم که میتونم زندگیتو تو دست بگیرم..

    من هیچ وقت از این جمله..که خداوند میگه..برگی بدون اذن من نمیفته…

    من تکاملی به این موضوع رسیدم..تازه فهمیدم معنای این یعنی چی!.

    یعنی همه چیز خودشه خودشه که کل کیهان رو داره رهبری میکنه..

    خودشه همه چیز رو میبینه و درک میکنه .و عالمه..توانا هست حکیم..همه چیز خودشه..

    من من شخص دارییم خیلی راحت شرک میورزیم..ولی از خداوند خاستم تو این زمینه قوی باشم..و تونستم کم کم این رگهای شرکی که داشتم با خودشناسی….کم کم نابودش کنم.

    خدایا در نهایت میخام بگم…

    من هیچ توانی در مقابل خواسته های زندگیم حتی یه چشم بهم زدنم ندارم هر چی دارم از ان توئه تمام وجودم از توئه..

    خدایا من بدون تو پوچم.

    خدایا من بدون تو هیچی نیستم.

    خدایا بر درک و عقلم ببار تا همیشه گوش بفرمایت باشم.و هر جایی ذهن طغیانگر من داره راه خلاف رو میره..تو فرمونشو بکشونی در راه مستقیم..

    خدایا هر چقدر که میگذره..خودشناسیم از باورهای گذشتگانی که داشتم..داره برام بولدتر میشه..که چقدر من در حق تو که آفرینتده من بودی.کوتاه بوده..ولی میخام شجاعتر باشم تو تمام لحظات زندگیم..موفق باشم.

    خدایا قدرت بهم بده.تا بتونم قدرت را از دیگران بگیرم و به تو بدهم..

    خدایا شرک بدترین و کثیفترین غذای ذهنه..خدایا ذهن منو رام وجودم کن.میدانم هر روز ذهنم بیشتر تربیت شده..چون اهرم رنج و لذت شدیدی داره.بهمین خاطر حاضر نیست بلبل زبانی کنه.هر جا هم داره اشتباه میره..خودش بهم میگه من نمیخام اون شخص قبل باشم حواست باشه که دارم راه ناجالب رو به تو فرمون میدم..

    و در نهایت خداوند روح القدوس را بر جان و دلم الهام کرد..تا همیشه این عطش توحیدی رو در درونم گسترش بدم…

    خدایا یه لحظه هم منو بحال خودم واگذار مکن.و ما را در راه تربیت توحیدی بودن و توحیدی ماندن قوی کن!

    که این سرچشمه توحیدی راز موفقعیت من در تمامی جنبه های زندگیم هست..خدایا این توحیدی بودن و توحیدی ماندن را روز به روز به من عطا کن!و عزت نفسم از همین کلمه نشست و برخاست داره.خدایا تو هر روز قوی ترش کن.

    الهی آمین یا ربالعالمین.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلام و درودی دوباره به سعیده عزیز..که تمام لحظاتش با خداست…

    واقعا سعیده بهت افتخار میکنم که همچنین کامنتای زیبا رو برای خودت بجا میزاری…..

    و خداوند چقدر با تو عشق بازی میکنه..

    چقدر رشدت عالی شده..توی تمامی جنبه های زندگیت…

    از رشد شخصیتی گرفته…

    تا رشد مهارتی….

    واقعا کلامت نویسندگی ایست…

    واقعا واقعا…چقدر این توحید تو قلبت قوی شده….که تونستی بهترینها رو برای خودت خلق کنی..

    واقعا نام و یاد خدا….با هر چیزی تو دنیا متفاوته‌..

    وقتی هدایت میاد….از خود بیخود میشی…انگار سوار ابرا هستی و داری لذت میبری‌…

    اصلا هدایت معناش زمین تا اسمون متفاوته..چقدر بیشتر و بیشتر حالت خوب میشه ..

    سعیده جان تولدتو بهت تبریک میگم..انشالله همیشه با نور خدا بدرخشی…

    .مگه ماها “بجز نور خدا…چه چیزی رو دارییم….

    نور خدا…همه چیزه…با نور خدا هست که میتونیم بهترینها رو برای خودمون رقم بزنیم…

    سعیده عزیز..انشالله بهترینها برات کن فیکون بشه…همیشه بدرخشی و همیشه زندگیت روی چرخ روان الهی باشه….

    تو دنیا هیچی به اندازه….بودن با خداوند لذت بخش نیست..

    وقتی با خداوندی حال دلت یجوریه..اصلا هیچ چیزی نمیتونه جاشو بگیره‌‌..

    خدا …

    همه چیزه…همه چیززززز ..هههه

    فقط ..

    باید باورش کنی …هر چقدر باورش؟کنی..بازم احساس میکنی …هنوز نیازه بیشتر باورش کنم..

    واقعا تعقییر رو در اغوش بگیر..و دوره هم جهت شدن با خداوند…همه کلمات توحیدی هست…همه شناخت خودشناسی و خداشناسی هست…

    واقعا……ماها مثل بچه نوزادی هستیم….که سخت در آغوش مادرش خوابه..و نیازمند اون مراقبتهاست…

    ما هم تا در این دنیای مادی هستیم..نیازمند این هم آغوشی خداوند هستیم…

    و با همین هم اغوشی دارییم تعقییرات رو از جان و دلمون همراه میکنیم…

    بهت تبریک میگم.بهمه دوستانم در این مسیر تبریک میگم..

    چون در مسیر ره عشق و عاشقی هستیم..

    هر چقدرم این مسیر رو برییم،”کمه…

    به امید بهترینها برای شما دوست عزیزم…که همیشه با نورت غوغا میکنی‌..

    امروز گفتم خدایا!! خیلی تو زندگیم شاهکار کردی ببخش خیلی سپاسگزارت نبودم….

    و بخاطرشون چقدر سپاسگزار شدم.

    چقدر انرژیم چند برابر شد…

    و بعداش هدایت شدم به کامنتتون..

    در پناه خدا میسپارمت…

    بقول ما جنوبیا…(سِفت تو بَغَلِت، بیِگیرِش “وِلش نَکُن)

    آغوش…همون بغل…

    در پناه خدا میسپارمت..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 17 رای:
  4. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلام کاکای بوشهری خُومون…

    چطوری..

    هوا عسلو چطوره…

    هر گاه ای شعرو میخونوم یادوم از تو میا..

    عسلو کار میکنوم جوشکار پیلیتوم…

    اتفاقا امروز یه لحظه بیادت افتادم که بیام کامنتت بخونم..

    وقتی رسیدم به کامنتتت توی این فایل..چقدر خوشحال شدم..

    واقعا نوشتتت حرف نداشت…

    دقیقا همینه!!!

    وقتی غلبه بر ترسهات یه مدت میگذره بازم اون ترسها میاد سراغت..

    من دارم خودمو اماده باش میکنم برای قانون سلامتی…و حدودا یه هفته ایی هست هر شب میرم پیاده روی….اونم بصورت مستنر حدودا یکساعته..

    اوشب بهم الهام شد..که بازم راه قبرستان رو برم..

    و نصفه راه رو رفتم تا قبرها رو دیدم ترسیدم برگشتم..

    و اون یکی راه رفتم..

    گفتم یبار دیگه…

    رفتم تا اوایل قبرستان..کلاسهای اِن ای” هم..همیشه روبراهه..انگار اومدن خونه خالشون..هههه

    گفتم …نرگس چرا میترسی..

    اخه این قبرها چی دارن که بهشون بترسی..

    گفتم خدا یه نشونه میخام..

    نشونش اومد که برم..

    دقیقا راهی که به مسیرم…منتهی میشه از وسط یه باغ میگذره..و جاده خاکیه..

    و تاریکی مطلقه…گفتم نرگس نزار بازم ترس بیاد سراغت بازم انجامش بده…

    و گفتم خدا خودت کمکم کن..یبار دیگه اون مسیر رو پیاده روی کردم.خیلی ترس داشتم..

    گفتم نباید ترس وجودمو بگیره…

    نمیدونم..هر بار که میخام انجامش بدم میترسم…

    یه حالت خاصیه…ولی بخودم سخت نمیگیرم..

    ولی وقتی میرم تو دلش..چقدر حالم خوب میشه‌..

    و من این چند سال کل مناطق شهرمو پیاده روی کردم.روزی که یه قدمشم برام سخت بود..

    واقعا همینه……

    ولی خوشحالم که از پسش برمیام..

    …منم به شما” از صمیم قلبم تبریک میگم…باید این غلبه برترسهات….

    چون یچیزیه…که هر چقدر انجامش میدی قویتر میشی…الان من هر جا میرم خودم تنها تنها هستم..ولی این باورهای توحیدیه که فقط اتفاقات خوب و انسانهای عالی رو میبینم….

    تا سر دوراهی میرسم میگم خدا کدوم راه..اون راهو” یه نور ابی میزنه من گام برمیدارم…

    .

    خیلی خوبه با خداوند بودن..چقدر بهت جسارت میده….چقدر قویت میکنه..

    حالا این غلبه میتونه هر چیزی باشه..

    اتفاقا امشب رفتم یه خرید انجام بدم..

    و یه لباسی رو پوشیدم ایشون بهم گفت قیمت خوب بهت میدم.

    ولی چون تاهد بخودم داده بودم..

    که نسبت به پولم احترام قائل باشم.

    و تحت هیچ شرایطی الویتهامو کنار نزارم…

    چون همیشه قبل خرید چیزایی که نیاز دارمو الویت بندی میکنم.

    که اینم هدایت خدا بوده که بهم گفته اینجوری باش!!!.

    وقتی ایشون بهم گفت..بخرش..

    بر ترسم غلبه کردم..

    گفتم من بخودم متاهدم که چیزی رو بخرم که فعلا نیازمه.

    حقیقتا نمیتونم..

    ایشون بهم گفت افرین…دختر خاله..که اینقدر به تاهدت وفاداری..

    من که نمیتونم اگه 1000 تومنم داشته باشم کارتمو صفر میکنم..

    گفتم منم قبلنا همینجور بودم.ولی تاهد بستم…دست از اینکارم بردارم..

    خیلیم لطف کردی ولی نمیتونم…

    و ایشون منو تحسین کرد…

    میخام بگم!!.

    واقعا اینجور شخصیتی نیاز به کارکردن روی عزت نفسه..

    غلبه بر ترسها رو میشه توی همه کتگوریها قرار داد..ولی من…سعی کردم خیلی خیلی دقیق باشم…

    و به تاهدی که مینویسم و با خداوند در میون میزارم متاهد باشم..

    واقعا هر چقدر که میگذره در مسیر خداوند…

    جز تاهد و تمرکز اونم بصورت مستمر…به قطعیت چیز دیگری رو نمیبینم..

    میخام بگم خیلی مممنونم بابت نوشتهای زیبات..در پناه خداوند بزرگ میسپارمت….

    راسی شب گذشته یه شخص رو دیدم تجهیزات اتشفشانی پوشیده..چقدر بهش نگاش کردم و تحسینش کردم یادم به شما افتاد..

    راسی روز اتشفشانم بهت تبریک میگم..

    ببخش دیر برات پیام فرستادم..

    در پناه خداوند همیشه در حال غلبه بر ترس باشی…اینهمه جسارت و شجاعت رو بهت تبریک میگم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  5. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    سلام دوست عزیز من…

    امشب که دارم این پیام رو برات میفرستم….یه مسیر جدید به اذن خداوند همین شب گذشته برام فرستاده شد..

    من هدایت شدم به شخصی..که ایشون ایرانی هستند توی زمینه طراحی دوخت شوی لباس توی دبی دارند….

    و من طبق الهامات خداوند،” در زمان و مکان مناسب به این مسیر هدایت شدم..دیشب جواب پیامش واسم اومد که نمونه کارامو واسش بفرستم..

    امروز صبح اولین قدم رو برداشتم…ولی اینبار پروجکت کردن خودم جلوی دوربین و از نتایج دستکشم!یه فایل چند دقیقه ایی گرفتم..

    ولی کاملا از قبل متفاوتر…

    یادمه اون پروجکتهای اولیم بصورت متن بود…و من قدم به قدم “عزت نفسم طبق گفته استاد و تمرین اگهی بازرگانی تونستم برای اولین بار خودمو جلوی دوربین قرار بدم!!!از قبلم تکاملمو گذرونده بودم..ولی اینبار کاملا متفاوت بود…

    خیلی لذت بردم که اینقدر از نظر مهارتی و شخصیتی قوی شدم که میتونم راجع بکاری که ارائه دادم صحبت کنم..

    میخام خودمو با قبل مقایسه کنم همون روزای اولی که کار دستکشامو شروع کردم..دستکش؟من چیزی نبود که بشه راجع بهش توضیح داد….

    ولی امروز که جلوی دوربین دارم با عشق صحبت میکنم بخاطر اون نتایج گذشته و اعتماد بنفس و مهارتم بوده….

    در ادامه …

    و نکته ایی که میخام بگم!!!تمام این مسیرها رو نگاه میکنم…دقیقا مثل یه فیلم جلوی چشممم رد میشه..و چقدر من زیبا و تکاملی رشد کردم..بزرگ شدم….و درسته هنوز به نتیجه مالی خاصی که دوستدارم نرسیدم..

    ولی هر چقدر میگذره.. مسیرم شفافتر میشه ..

    و میبینم من در گذشته از نظر شخصیتی بزرگ نشده بودم….و عزت نفسم هنوز “جای کار داشته که روش کار کنم…

    واقعا یه کارافرین شدن..بحث فقط پول ساختن نیست..

    من از طرف خودم خیلی دوستداشتم زود وارد ورودی مالی عالی بشم!!!!

    ولی.‌‌‌…..

    هر چقدر بیشتر گذشت و شرایط عزت نفسی خودمو دیدم…بهش دقت کردم…دیدم!!!!..هنوز جای کار دارم…

    چون توی بحث کارافرین شدن باید شخصیتت خیلی قوی بشه‌‌.

    و خداوند داره مسیر منو میبینه که چقدر دارم تمرکزی رشد میکنم.

    خداوند یه روز بهم گفت…

    برای افتادن اتفاقات خوب زندگیت عجله نکن بسپار به من !!!که همه کارهام به موقع هست….

    بیشتر وقتا باید تسلیمش باشم…چون مسیر خودش خیلی درسته..

    ولی ما انسانیم!!!

    خودمو میگم بسیار عجولم!!!!

    دقیقا پاشنه خودمه که هر چقدر بیشتر بهش تمرکز میکنم.احساس میکنم باید خیلی روش کار کنم!!!..

    و در ادامه….

    اگه من با همون اوایل پروجکتها وارد ان تومن درآمد میشدم بر فرض….اصلا راضی نبودم..(مثل گذشته خودم که داشتم پول میساختم ولی بخاطر شخصیت و روابط نادرستم فقط ضرر میکردم..من خیلی چوب مسیر نادرست و ساخت پول نادرست رو چشیدم..همه شد برام تجربه!!و خوشحالم که امروز شخصیتم قوی شد…انشالله هنوزم ادامه داره. ..)

    در ادامه…

    و این مسیرها باعث شد که امروز من توی این وضعیت شخصیتی بزرگ بشم.‌و بتونم ارائه های جاهای مختلف رو داشته باشم…

    ..

    و بسیار راضیم….انشالله جواب خوبی دریافت کردم میام مینویسم..

    امروز روز بسیار فرخنده ایی برام بود.‌..

    اینقدر مشغول بودم..فکر کردم امروز دوشنبه بوده‌…

    میخام بگم….

    رشد شخصیت برای کارافرین شدن خیلی مهمه….

    باید بزاری تکاملت پیش بره..

    من واقعا!!!! چون تمام اون مراحل رو گذروندم…الان میدونم زمانبندی خداوند خیلی درست و دقیق بوده.من اینروزا مدام با خداوند صحبت میکنم..

    میگم خدایا..

    من دوستدارم آزادی زمانی و مکانی داشته باشم..

    و برای کار کردن و دوخت کردن دستکشهام میخام در کنارش ورودی مالی عالی با افراد ثروتمند کار کنم..

    عمویت کم…ولی ثروت زیاد…بتونم با افراد و خانم های خاص ثروتمند کار کنم..نمیدونم چطوری..خودت چطوری و چجوریشو میدونی…

    دوستدارم این ظرافت دستکش…رو برای افراد خاص و با ظرافت و عالی و ثروتمند باشه..

    و من این خاستمو قید کردم..و بتونم به مسیرهای ثروتمندان قرار بدم..

    چیزیکه همیشه آرزشو داشتم..

    از بچگی همین خوی وجودیم بوده ..

    مخصوصا کلا توی بحث خیاطی!!! ..اکثریت باورهای گذشتگانمون و فیلمهایی که توی برنامه ها میدیدم یه رشته بسیار سطح پایین بود..

    یادمه همیشه میگفتن رشته قحطی بود..و مسخره میکردن..

    ولی من همیشه دوستداشتم لِولهای بالا این رشته پیش ببرم…..

    الان پرکاربردترین و بهترین شغلهای امروز الان توی حوزه طراحی و دوخت هست‌‌.

    و بسیار راضیم الان…همیشه دوستداشتم کارافرین باشم و ارزش خلق کنم..و امروز لطف خدا شامل حالم شده…

    نمیدونم این مسیر بازم چی برام داره..

    ولی هدایتها مثل بمب میاد انشالله میام از نتایجم میگم!!

    بازم تشکر از نوشته الهی درونت!!! حتما در اولین فرصت سعی میکنم این فایل رو ببینم..

    .این جزو نشانه خداوند بزرگه…

    .در پناه خداوند همیشه شاد و همیشه پر از سعادتمندی دنیا و اخرت باشی دوست عزیز هم بهشتیم….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  6. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1622 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    وَأُخْرَىٰ تُحِبُّونَهَا ۖ نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِیبٌ ۗ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ(13 صف)

    و (نعمت) دیگری که آن را دوست دارید به شما می‌بخشد، و آن یاری خداوند و پیروزی نزدیک است؛ و مؤمنان را بشارت ده (به این پیروزی بزرگ)!

    ………

    سعیده الان یپام برام اومد.

    شهریاری طلایی شد!!

    یه حسی گفت.بیام پیامتونو بخونم…

    وای خدای من!!!..

    کاش شمارتو داشتم پیام رو برات میفرستادم…

    انشالله تو زمان درستش بهت زنگ میزنم منتظرم باش…عکسشم میگیرم.بعدا به یادگاری بمونه‌!..

    سعیده جان….یه خبر خوب…همین الان که این پیام اومد..

    خداوند از طریق شما بهم گفت.

    نَصْرٌ مِنَ اللَّهِ وَفَتْحٌ قَرِیبٌ ۗ…

    پیروزی خدا بسیار نزدیک هست..

    پیله ها داره باز میشه….

    من هر روز عصر دارم “طبق ساعت خاصی..میرم پیاده روی..چون خداوند بهم گفت خودتو آماده کن برای قانون سلامتی..

    و توی این پیاده روی روبروی این کوه با عظمت با خداوند صحبت میکنم..

    فقط چند روزه چه درهایی بروم باز شده…

    هفته گذشته از طریق شخصی نزدیکم هدایت شدم بفردی که ایشون مدل فشن شو توی دبی دارند…و ایشون تقاضا برای افرادی که در حوزه طراحی دوختن.دارند..

    و من قدم ب قدم و تکاملی از نموته کارم با توضیحاتی که نور الهی بود برای ایشون فرستادم..اونم تو زمان درستش…

    و پیامی از یه شخص همون لحظه بعد از اینکه از کارم و نمونه کارم برای ایشون فرستادم..

    یه شخص با شماره کارت فلان و با فلان اِن تومن…پیامی واسم فرستاد…

    و بعد از پیامم بهش گفتم شما با چه شخصی کار داریید..

    گفت یدالله.هی…

    یعنی من یدالله هی هستم..

    چقدر شماره ایشون با شماره اون شخص نزدیک بود..

    مگه هدایت..چیه آخه!!!

    سعیده دقیقا اونچیزی که من سالها دوستداشتم..

    من چند سال پیش یه سرویس خواب سنتی دوختم!و هنوزم فروشی نرفته اونم توی سایت بین المللی…

    چیشد که اونکار من فروش نرفت!؟

    چون باورش نداشت..

    چون قابلیت درستی نداشت…

    ولی دستکشهایی که تولید کردم دلیلش چیه؟

    دلیلش اینه تمام وجودش عطر خودشناسی و خداشناسیه…..

    و طبق خاسته ام که چند روز پیش از خداوند خاستم.

    گفتم خدایا دوستدارم فروش دستکشهام در مکان ثروتمند و با افراد ثروتمند باشه!!!..

    اون پیام..اون مسیر…و همه اینها داره مدام…..منو بسمت همون چیزهایی که یه روز ارزوشو داشتم میکشونه‌‌..

    مممنوم بازم پیام شادی رو بر روح و روان من هماهنگ کردی‌‌..سپاسگزارم…

    لطف خداونده که داره شامل حالمون میشه..

    انشالله به زودی دستکشهام وارد مسیرهای عالی و ثروتمندان قرار میگیره

    همین الان بدنم به لرزه افتاده…خداوندم مدام مهر تایید رو میزنه

    که درسته…انجامش بده…

    سعیده جاننن…بهت تبریک میگم!!!!و بهمه ماها که در مسیر راه راست هستیم!!! تبریک میگم..

    خداوند لذت میبره با افرادی که یکدل و یکصدا خداوند رو میخونن.

    یادم از کشتی نوح اومد..اون افرادی که سوار اون کشتی بودن..دقیقا منم خودمو توی این کشتی میبینم.که فقط با نام یاد خدا دارییم این کشتی رو به مسیر ساحل میکشونیم..

    نمیتونم تو اون ساحل چه شهری در انتظارمونه..

    فقط میدونم…

    موفقعیته….

    بزرگ کردن نام و یاد خداست…

    امروز توی پیاده روی توی یه قسمت تاریک میرفتم…

    من خیلی خودمو توی این موقعیتها قرار دادم..

    میگم خدایا …اونروزی که خودم تنها تو این مسیر هستم….

    باید چکار کنم…

    یه شب خدا دوزخو بهم نشون داد.

    خدایا من باید چکار کنم..

    خدایا ..

    هر چقدر بهت فکر میکنم…مگه من بجز خودت چی دارم..

    خدایا همیشه کنارم بمون..میترسم بدون تو……

    اگه کنارم نباشی..من از بیین میرم..

    خدایا کنارم باش..باهام بمون..

    خدایا ترکم نکن…

    همیشه کنارم پایدار بمان..

    من بجز نور توووو ..کور کورم..

    .

    سعیده این پیاده روی سیاحتی زیارتی و سلامتی هست..

    و منو بیاد روزی میندازه که هیچکسی کنارم نیست…

    داره بعد مرگمو تداعی میکنه..

    که هیچکسی همراهم نیست…

    .هیچکسی کوچکترین کمکو بهم نمیکنه..

    .

    یادم از اون لحظات میفتم….

    .

    سعیده جان…اینروزا عطش؟عشق خدا بدجور تو دلمون تار بسته…میدونبم بجز خودش خیلی خیلی ناتوانیم…

    بجز خودش….هیچی ندارییم..

    خیلی خیلی حالم خوبه‌..بعضی وقتا دوستایی دارم که بهم میگن بیا تو جمع..

    ولی من اصلا یه لحظه هم نمیتونم اون مسیر رو حس کنم.

    و قبولش کنم.

    میدونی….میدونم که میدونی!؟ چون فرکانس این محیط از هر چیزی برام ارزشمنده.

    مخصوصا اون پیاده روی تنهایی خیلی خیلی خیلی بهم حال میده..

    وقتی که روبرو اون کوه بزرگ میشینم…خیلی حالمو دگرگون میکنه…

    سعیده جان..اینروزا اتفاقات و قدمهایی که برمیدارم مثل بمب میفته تو زندگیم..

    نمیدونم…میخاد چی بشه..

    ولی میدونم خاسته منو خدا یکیه…..

    انشالله دستکش نرگس وارد مکانی بزرگ میشه‌.

    .دستکشی که نه توی ایران مشابهش هست و نه توی سایتهای خارجی‌‌‌

    .

    اسم دستکشم،”..

    دستکش زنانه کشی “کاربردی نرگس”

    دستکش من همجا میشه ازش استفاده کرد…یه پک زیبا داره..که دستکش رو میزاری داخلش ..و همجا جاش هست..

    یچیز خیلی ساده‌‌ ولی بسیار کارا و پر از شخصیت…و یه تکامل عالی در همه جنبه ها…

    .

    قبلا اصلا روم نمیشد که بگم من فلان کار رو انجام میدم..

    الان هر جا میرم به محض سوال راجع بکارم دارن!..خیلی زیبا و با اعتماد بنفس بالا راجع به دستکشهام صحبت میکنم..

    و دارم لیاقتشو میسازم برای قدمهای بزرگ…انشالله…

    .شهریاری طلاییی شد..بهت تبریک میگم…

    دوست عزیز هم قلب من….

    به امید دیدار…

    و در نهایت سپاسگزار خداوندم که از طریق بنده صلات گویش منو هدایت کرد به یه پیروزی بزرگ…خدایا شکرت

    خدایا صده ها هزاران مرتبه شکرت که من هر لحظه روی شونهاتم و داری هدایتها رو برام میفرستی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: