این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2025/10/neveshteh-1.jpg8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2025-10-15 08:26:532025-10-30 23:17:10تغییر را در آغوش بگیر | قسمت ۲
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خانم رزا سپاسگزارم بخاطر صدای زیبا ی شما و کلام با نفوذ شما که الان بعد از چند سال این فایل رو گوش دادم اشکم درومد و یاد روزایی افتادم که دستم به جایی نمیرسید و شما باعث شدین توحید رو درک کنم و شروع کنم به کارکردن روی خودم و این روزایی که ارزوی دست نیافتنی بود برای خودم الان تمام ارزوهای اون روزا رو دارم زندگی میکنم . خانم رزا توضیحات شما انقدرردر من نفوذ کرد که من فکر میکردم کنار شما هستم و تک تک لحظات رو دیدم حتی ظاهر رستوران که برای کار رفتین رو میدیدم خیابونای شهر ، شغل جدید ، کنفرانس برای ارتقا شغل همه و همه رو بصورت یک فیلم دیدم . باز هم لذت برم از حرفهای شما و در مدار حال حاضر اگاهی های جدیدی کسب کردم .تو پروفایلم توضیح دادم که این فایل خانم رزا چنان جرقه و تعهدی در من ایجاد کرد که بدون تردید و شک با تعهد شروع به گوش دادن فایلهای هدیه کردم و فقظ ظرف مدت 6 ماه نتایج هیجان انگیز برای من اتفاق افتاد و اغاز دوران طلایی من شروع شد و تا امروز ادامه داره و فقط در یک نوبت دچار خطا و دوری از اگاهی ها شدم که قبل از ضربات سنگین جهان به خودم اومدم و مجدد قویتر از قبل شروع کردم و ده ها برابر از قبل نتیجه گرفتم.
خانم رزا امیدوارم هر جایی که هستین کماکان در حالت رشد و لذت باشید و به تمام خواسته های خودتون رسیده باشید.
خداروشکر میکنم از صمیم قلبم، به میزان این آرامشی که خداوند به من عطا کرده است، که چقدر شاکر خداوند هستم بخاطر هم مسیر شدن و هم جهت شدن با شما در جریان خداوند با این سایت الهی.
استاد من تقریبا این فایل و صحبت های رزای عزیزم را حفظم.
چرا که وقتی داشتم برای اولین بار- که فکر کنم حدود 3 سال پیش است- منم مثل شمایی که بار اول بود به این صحبت ها و نتایج گوش جان میدادید، اشک بر چشمانم جاری شد و سپاسگزار خداوند شدم. مخصوصاً آنجا که رزا گفت: من وقتی برام ایمیل زدند که ما شما را نمی خوایم، گفتم خدایا شکرت که اینبار یکی گفت که ما شما را میخواهیم یا نمیخواهیم. قبلی ها که هیچ پاسخی نمیدادند.
استاد عزیزم. رزای عزیزم امیدوارم این کامنت من را بخونی. من بینهایت خدا رو شکر کردم از نتایجی که تو گرفتی و بی نهایت خدا را شکر کردم که چقدر این خدای به این بزرگی زیبا، نرم و لطیف هدایت میکند.
چقدر خدای یکتا زیباست و چقدر این خدای یکتا هنرمندانه هدایت میکند.
چقدر خداوند هنرمندانه عشق را بر من جاری میکند. احساس خوب را وارد زندگی ما میکند.
چقدر حد نداره فراوانی فضل، نعمت و ثروت خداوند.
چقدر خداوند بی نهایت است و در هر شرایطی ما را نجات میدهد.
این فایل به تنهایی ایمان مرا به خداوند بی نهایت افزایش داد. یادمه صبح ها ساعت 5 صبح بیدار می شدم. سپاسگزاری میکردم و برای ایجاد ممنتوم مثبت، یکی از فایلهای گفت و گو با استاد را گوش میدادم و سپاسگزار خداوند میشدم بابت این همه فراوانی که در زندگی هم کلاسی ها و هم مدارهای خودم در این سایت الهی، جاری شده است.
استاد من علیرضا طاهرزاده اصفهانی قبل از شروع تعهدم برای بودن در این سایت الهی بدهکار بودم.
من به زور ماهی 5 میلیون تومان حقوق ماهانه داشتم.
من بینهایت از ظلمی که به من می شد می نالیدم و همواره گله و شکایت دیگران را که تاثیر در زندگی ام داشتند؛ را میکردم.
من همواره شاکی بودم و همواره ناراحت از شرایطی که فکر میکردم نمی توانم تغییری در زندگی ام ایجاد کنم.
تا اون لحظه خاص
تا روزی که خداوند بهم گفت اگر به این مسیر ادامه بدهی. پایان اون مرگ به بد ترین شکل ممکن است. مرگ و جهنمی که قطعا با ادامه فرکانس آن سالم رخ میداد و قطعا جایگاه علیرضا طاهرزاده اصفهانی با آن فرکانس، جهنم بود.
خداوند خیلی به من لطف داشت. خیلی داره و خواهد داشت. خیلی خیلی خیلی زیاد لطف داشت. چرا که وقتی این اتفاق افتاد من به خودم اومدم و این به اذن خداوند بود. (همانطور که مدار فعلی من هم به اذن خداوند هست و خواهد بود.)
بگذارید یک بار دیگه بگم که همه دوستان اینجا بدونند.
1404.04.07 بود.
من با پدرم در کارگاه بودیم و در حال کار با جرثقیل. پدرم داشت یک دستگاهی را جابجا میکرد. دیگه آخر وقت بود. من اومدم که برم تو دفتر یه لحظه گفتم بذار این کار آخر را کمکش کنم، یه لحظه برگشتم، در همون لحظه گفتم ولش کن، دوباره یه بک به سمت دفتر زدم، و در همون لحظه گفتم بذار کار را تموم کنم و بعد برم برای استراحت و جمع کردن. (کل این صحبت های درونی من 3 ثانیه طول کشید).
قدم اول و بعد دوم را که برداشتم؛ شافت 5 کیلویی چرخ کالسکه جرثقیل از فاصله 1 سانتی متری دماغ من رد شد و بعد خورد زمین.
حتی به پاهای من برخورد نکرد.
از این اتفاق به بعد من مجددا وارد این مسیر زیبا شدم.
از این اتفاق به بعد من فهمیدم این من هستم که با کانون توجه و تمرکزم -بدون استثناء- شرایط و اتفاقات هم جنس را در زندگی ام دریافت میکنم.
از این اتفاق به بعد من آرام آرام معنا و مفهوم موحد بودن را شناختم. خیلی آرام و خیلی تکاملی.
از این اتفاق به بعد من فهمیدم من خالق و مسئول 100% تمام جنبه های زندگی ام هستم.
از این اتفاق به بعد من فهمیدم که تمام عوامل بیرونی نتیجه شرایط و باورهای درونی من است. منم که اجازه داده ام دیگران در زندگی ام دخالت کنند. منم که اجازه داده ام هر کسی هر چیزی میخواهد به من بگوید. منم که اجازه داده ام هر کسی در زندگی من تأثیرگذار باشد. و از این اتفاق به بعد به صورت تکاملی جلوی تک تک این موارد را گرفتم. جوری که الان یادم نیست که چنین اجازه ای به کسی داده باشم.
نمیگویم از روز اول بلا فاصله همه چیز گل و بل بل شد. اما هر بار که من موحد بودم و مشرک نبودم، شرایط بهتری را دریافت کردم.
هر بار که من مشرک شدم. شرایط نازیبایی را دریافت کردم.
و این هر بار اتفاق می افتاد.
تا پارسال. یعنی 1403.07.25
پارسال من برای اولین بار در طول 10 سالی که با برادرانم و پدرم شریک بودم، شروع به فعالیت در حوزه ای جدا از خانواده ام کردم.
و اولین بار بود که دیدم وقتی من در فرکانس مناسب باشم، در ممنتوم مثبت باشم، اتفاقات و شرایط مناسب را دریافت میکنم. اینجا بود که من تونستم بیشتر اعتماد کنم به خداوند و این نقطه تغییرات مالی من بود.
من از پارسال تا الان توی کارهای متفاوتی ایمان خودم را نشان دادم. من بها دادم. من حرکت کردم مثل رزای عزیزم که امیدوارم هر جای این دنیا هست شاد و سالم و ثروتمند باشه. من حرکت کردم مثل شما استاد عزیزم که اینقدر الگوی مناسبی برای همه ی ما هستید.
اواخر خرداد ماه یا اوایل تیر ماه امسال بود.
من در پی یک تضاد مجدد اینبار دیگر تصمیم گرفتم جدا از خانواده شغل خودم را داشته باشم. راهکاری موقت برای رشد شخصی خودم.
خداوند شاهده که چقدر انسان ها یکی پس از دیگری وارد زندگی من شدند. به من اعتماد کردند. میلیون ها تومان پول برای من واریز کردن بدون اینکه 1 کیلو بار از من گرفته باشند یا حتی مرا از نزدیک دیده باشند.
میلیون ها تومان بار تحویل من دادند بدون اینکه ریالی به حساب ایشان واریز کرده باشم.
میلیون ها تومان برای من ارزش قائل شدند و این لطف بی کران خداوند بوده و هست و خواهد بود.
دلیل من برای استفاده از افعال بوده، هست و خواهد بود برای این هست که به خودم یادآوری کنم که این یک موضوع جاری است و همواره من باید در این فرکانس و ممنتوم بمانم تا دریافت کنم.
خیلی خوشحالم. که اواخر سال 1403 بود به خودم این تعهد را دادم که نتیجه بگیرم. و هربار خداوند به من این موضوع را یادآوری که باید متعهد باشی.
به خداوند متعهد باشی.
به خودت متعهد باشی.
به این مسیر متعهد باشی.
و هربار ادامه بدهی تا بتونی آنچه را میخواهی در زندگی ات دریافت کنی.
از 3 ماه پیش تا اکنون من در فرکانس دریافت و فروش های خوبی قرار گرفتم.
امروز اما به لطف خداوند و با باور به فراوانی و فضل خداوند، درخواست مشتری های بزرگتر را دادم و لطف خداوند شامل حالم شد و دارم بیشتر و بیشتر دریافت میکنم.
خب بریم سراغ تمرین این قسمت
1. قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
قعر جهنم درون. یک مشرک به تمام معنا. کسی بودم که فکر میکردم هیچ قدرتی برای کنترل زندگی ام ندارم. فکر میکردم دیگران در زندگی ام مؤثر هستند و همین باعث خشمی شده بود که هر روز به نحوی از وجودم خارج میشد.
یکبار با پدرم، یکبار با همسرم، یکبار با خانواده ام و هر بار به نحوی این برخورد اتفاق می افتاد.
همیشه انگار سنگ سنگینی بر روی قلبم بود. احساس حرکت کردن نداشتم. حال نداشتم. همیشه ناراحت بودم. هیچ چیز حالمو خوب نمی کرد. هیچ وقت نمی تونستم از تح دل بخندم. از هیچ چیز نمی تونستم لذت ببرم. از مسافرت ها نمیتونستم لذت ببرم. از بودن با دوستان، خانواده، همسرم نمی توانستم لذت ببرم.
2. جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
استاد همین فایل. دقیقا همین فایل و فایل های توحیدی و 5 جلسه از همین سکشن از سایت بود که شما با استاد عرشانفر صحبت میکردید. این فایل ها تاثیر بسزایی در زندگی من داشتند.
3. اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
مجددا شروع به گوش دادن به فایل های استاد که نزدیک به 3 سالی میشد که ازش دور شده بودم.
4. فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
1. برگشتن به تمرین فانوس دریایی.
2. توجه به نکات مثبت و سپاسگزار بودن.
3. برگشتن به این سایت الهی. شروع به کار روی فایل های هدیه سایت. (من قبلا دوره روانشناسی ثروت 1 و 2 را مادرم خریده بود. اینبار با اینکه اون فایل ها را گوش میدادم، ولی احساسم میگفت باید جور دیگه عمل کنی. باید یه چیز دیگه را که پیش نیاز هست با گوشت و پوست و استخوان درک کنی که اون موضوع مفهوم توحید و یکتا پرستی، هدایت، الهامات و تقوا بود.
4. حذف تمام فایل هایی که قبلا دانلود کرده بودم از یک کانال تلگرامی و تمرکز بر فایل های هدیه در سایت.
5. حذف تمام آهنگ های روی موبایلم و بمباران ذهنم با فایلهای استاد عباسمنش.
5. چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
سال 1402 ابتدای سال.
روی مسئله عزت نفس گیر کردم. خیلی مقاومت داشتم. میخواستم با همون شخصیت قبلی ام، نتایج بزرگ و جدید بگیرم.
مقاومت داشتم برای تغییر شخصیت. کلی گریه و زاری هم کردم اتفاقاً. ولی به قول خداوند در قرآن خطاب به حضرت موسی:
کلا
هیچ راهی نبود جز تغییر. اینبار هم دیدم یا میمیرم، یا تغییر میکنم. راه دیگری نیست. بنابراین باز هم با مقاومت شدید تغییر کردم.
نتایج فوق العاده بود.
ابتدا با فایل های هدیه کلید عزت نفس در سایت شروع کردم. نکته برداری کردم. در مدت کوتاهی هزینه خرید دروه عزت نفس محیا شد. خریدمش.
در مدت کوتاهی دوره احساس لیاقت بر روی سایت قرار گرفت. به لطف الله پول اونم داشتم، خریدمش.
و من 2 بار این دوره را از ابتدا تا انتها کار کردم. تا تغییرات خیلی بیشتر و بهتر شد.
پس راه حل من برای کسی که الان پول خرید دوره ای را نداره اینه که از فایلهای دانلودی شروع کن. نکته برداری کن و به احساس خوب برس. قطعا به جواب میرسی و قطعا خداوند هزینه را بهت میده تا بتونی بخری.
1. احساس. استاد راستش این تغییر بعد از درک جلسه 6 از دوره بینظیر هم جهت با جریان خداوند ایجاد شد. بعد از اون من بهتر درک کردم چرا اینقدر مهمه احساس خوبی داشته باشم.
2. روابط: باز هم مجدداً بعد از این دوره عالی من رشد کردم. قبلش خیلی راوبطم خوب شده بود. اما الان خیلی بهتر از قبل شدم. یاد گرفتم بتونم تمرکزم را بذارم روی نکات مثبت افراد. افرادی را که خیلی روی آنها من مقاومت داشتم ارتباطم را محدود کردم. (پدر عزیز تر از جانم را میگم. خیلی الان دوستش دارم. از تح قلبم. میبینمش دلم براش قنج میره). و رابطه ام با همسرم خیلی بهتر شد. هر بار بهتر.
3. سلامت: این مورد بعد از شروع قانون سلامتی اتفاق افتاد و سپاسگزار خداوند هستم که هدایتم کرد وارد این دوره شدم. خیلی به من کمک کرد برای تغیرات فعلی ام. چون اعتماد به نفس توانایی ایجاد تغیرات در زندگی را داد.
4. کار: بسیار زیاد رشد کردم. فهمیدم باید متخصص کار خودم باشم. به غیر از اینکه فروشنده خوبی باشم باید در کار خودم هم متخصص باشم. ارزش خودم و کارم را شناختم. با ایمان در مورد کارم صحبت کردم. هر روز رشدم بیشتر شد.
5. مالی: استاد تو این مورد خیلی بهتر شدم.
اما هنوز پاشنه آشیل من هست. خیلی میدونم باید اصلاحات در این مورد داشته باشم و دارم تلاشم را میکنم. به لطف الله تلاش میکنم کار درست را انجام بدهم.
از همین دیروز که متعهد شدم 10 درصد سودم را در حسابی نگه دارم تا بتونم با پول آشتی کنم، همین اتفاق داره می افته. دیروز تا الان مبلغ 1.5 میلیون ذخیره کردم. شاید فقط یک تغییر ایجاد کنم، آن هم اینه که به صورت دلار نگه دارم. همین.
من خیلی ممنون عزیزانی میشم که شرایط مالی خوبی دارند و به من ادوایز بدهند. که بتونم شرایط مالی را بهتر و بهتر و بهتر کنم. اینو خدا گفت بنویس.
من تا پول میاد براش خرج میتراشم. میخوام جلوی خرج های بی جهت را بگیرم. از خدا هدایت میطلبم برای این موضوع.
عاشقتونم استاد عزیزم.
عاشقتم از صمیم قلبم رزای عزیز. واقعا نمیدونم بخونی یا نه. ولی بدون بی نهایت از صمیم قلبم دوستت دارم که اینقدر زیبا این فراوانی ها و این روند رو به رشد خودت در این مسیر زیبا را بیان کردی.
ان شاء الله هرکجا هستید در پناه الله یکتا شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
چقدر این فایل دلنشین و پر از ارامش و اگاهی بود وقتی این فایل و گوش میدادم از اول تا اخرش خیلی ناخوداگاه لبخند روی لبام بود و ذهنم و قلبم پر از ارامش بود سپاسگذارم از دوست عزیزمون بابت این صحبت های دلنشین و سپاسگذارم از استاد عزیز بابت زحماتتون
خدایا شکرت.این فایل کمک خیلی بزرگی به من کرد و به من قدرت سپاسگذاری و تسلیم بودن دربرابر خدارو دوباره برام یاداوری کرد و من چقدر به این یاداوری نیاز داشتم واقعا خدایا شکرت
این فایل به من یاد داد که در هر شرایطی فقط به بعد مثبت اون اتفاق فک کنیم و اگه خودمون رو درگیر اون اتفاق به ظاهر بد کنیم از فرکانس خدا دور میشیم و ما وقتی به خواسته هامون میرسیم که به فرکانس خدا نزدیک و نزدیک تر بشیم من توی شرایط سخت وقتی جایی گیر میکنم و ذهنم بهم میگه غیرممکنه این کار عملی شه به خودم میگم خدا این جهان این کهکشان ها رو اداره میکنه خدا بدن مارو که انقدر بینقص هست افریده همین برگ درختا تنه درختا این همه موجود زنده و همه چیز که وقتی درباره ش تحقیق کنی بهت زده میشی از این همه نظم و هماهنگی خدا تمام اینهارو افریده و اداره میکنه کار کوچیکی که من توش گیر کردم که چیزی نیست خدا برام حلش میکنه و این جمله همیشه خیال منو راحت میکنه هیچ غیرممکنی برای خدا وجود نداره فقط باید به فرکانس خدا نزدیک بشیم تا معجزه ها رو تک به تک و پشت سر هم ببینیم
«الهی ای حجت را یاد و انس را یادگار، خود حاضری ما را جُستن چه کار ؟!»
«الهی چه شود که دلم را بگشایی و از خود مرهمی بر جانم نهی، من سُود چون جویم که دو دستم از مایه تهی، مگر که بفضل خود افکنی مرا در روز بهی»
«یا رب ز شراب عشق سر مستم کن ؛ در عشق خودت نیست کن و هستم کن»
«از هرچه ز عشق خود تهی دستم کن ؛ یکباره به بند عشق پا بستم کن»
(مناجاتهای خواجه عبدالله انصاری)
———————————————————————————
سلام و درود به استاد عزیزم و خانواده توحیدی و نورانی و همفرکانسیم در این سایت توحیدی. امیدوارم که حالتون خوب و مثبت و عالی باشه و همواره از نور بینهایت و فضل بیکران رب العالمین متنعم باشید.
خدا رو صد هزار بار شاکر و سپاسگزارم که باز هم موهبت صلات و بندگی خداوند بهم عطا شد.
بقول حافظ شیرازی: «من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟؟ مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند»
———————————————————————————
نمیدونم فایل صحبتهای رزای عزیز رو چند بار گوش دادم، حتی توی این فایل که بخشی از صحبتهای ایشون کات شده بود و گوش میدادم یادم میومد توی فایل قدیمی جمله بعدی چیه… من بارها و بارها با این فایل هدایت شده بودم و قطبنمای مسیرم رو تصحیح کرده بودم.
وقتی رسیدم به اونجایی که رزا خانم گفتن من یه یادداشت زدم به لپتاپم و نوشتم من نمیدونم تو دستمو بگیر، تو بهم بگو.
یادم اومد من هم مدتها قبل این جمله رو نوشته بودم و چسبونده بودم به در کمد محل کارم.
نوشته بودم : نگران بودن رو متوقف کن و اجازه بده خداوند در زندگی تو جاری شود ، خدایا من هیچی نمیدونم، تو بهم بگو چیکار کنم.
———————————————————————————
حوصله دارید یه قصه براتون تعریف کنم که ذره به این فایل میتونه ربط داشته باشه… ؟ ماجرای یه ترس ساده ست.
ممنونم از جواب مثبت و همراهی تون.
چند هفته بود توی سایت کامنت نذاشته بودم و خداییش خودم میخواستم از دلتنگی دق کنم. آخرش هم خداوند با این پروژه جدید دستانش رو بکار گرفت و من رو نجات داد. این چند هفته درگیر تعمیرات اساسی پالایشگاه بودیم. من هم بعنوان یه عضو بسیار کوچیک از یه مجموعه بسیار بزرگ یه سری وظایف داشتم که باید علاوه بر شیفت کاریم 7 روز اضافه کاری میموندم. خدا رو شکر که 21 روز کاری و هر روز 12 ساعت شیفت به خیر و خوشی و در سلامت کامل همه پرسنل به اتمام رسید و تا شنبه شب همه واحدهای پالایشگاه وارد مدار تولید شدن. به حدی کار سنگین بود که یه وقتایی کارهای تعمیراتی پالایشگاه عقب میافتاد. چرا؟ چون کارش High Risk بود و حضور تیم آتشنشانی الزامی بود. ما که توی شرایط عادی به سختی 2 تا تیم بودیم، الان با کلی نفرات اضافه کاری شده بودیم 4-5 تا تیم و همه تیمها درگیر بودن و دیگه کسی نبود سر استندبایهای بعدی حاضر بشه.
یکی از این استندبایها خورد به من. و من باید بعنوان Rescue man تیم نجات از ارتفاع میرفتم استندبای بالای چیزی به نام Stack همراه با یه تیم برقکار… استک همون دودکشهای بلند صنعتیه، حدوداً 120 متر ارتفاع داره… همه تیم ها درگیر بودن و هیچکس نبود. و من باید میرفتم…
توی پرانتز یه قانونی رو براتون توضیح بدم، که استاد توی فایلها هم اون رو به شکل های مختلف توضیح داده، اینکه باید همیشه روی پاشنه های آشیلت کار کنی ، و اگه یه مدت روشون کار نکنی، بازم ترسها میاد سراغت.
وقتی توی ارتش بودیم ، نفراتی که آموزش چتربازی دیده بودن اگر به مدت زمان مشخصی پرش نداشتن دچار ترس از ارتفاع میشدن و نیاز به بازآموزی داشتن. طرف توی 24 سالگی چندین پرش موفق داشته، حالا توی 32 سالگی که کلی باتجربه تر شده توی رمپ خروجی هواپیما فریز شده نمیتونه بپره باید با زور پرتش کنن پایین. میگفتن چتربازی که از پرش ترسیده باشه، قبل از اینکه ترس بخواد وجودش رو فرا بگیره باید بپره. چراش هم مشخصه، چون اگر ترس ماندگار بشه تبدیل به فوبیا میشه.
یا نفراتی که آموزش کار در ارتفاع حرفه ای میبینن هر دوسال یکبار مدرک شون منقضی میشه و باید دوباره برن مدرک رو تمدید کنن و …
یا خلبانهایی که به ساعت پروازی مشخصی رو پر نکنن، اکسپایر میشن.
همین اتفاق برای منم افتاد. توی شرایط نیمه عملیاتی و ارجنت من باید میرفتم توی ارتفاع، و چون مدتها بود من بالای ارتفاع نرفته بودم، ترس از ارتفاع اومده بود سراغم. و باید تلاش میکردم بر ترسم غلبه کنم. ناگفته نماند اونجایی که داشتم میرفتم بالا بسیار ناایمن بود. و ما هم بشدت کمبود تجهیزات داشتیم. در حین بالا رفتن توی یکی از پله ها یه کیف بسیار سنگین وسایل تیم برقکاری از ارتفاع بالا رها شد و خورد دقیقاً روی پلتفرم بالای سر من. ترس از ارتفاعی که داشتم تلاش میکردم بهش غلبه کنم با این شوک جدید تبدیل شد به یه حالت پنیک و ترس ناشی از حادثه، و من وسط راه فریز شدم. و دست و پام میلرزید و زانوهام سست شد که نزدیک بود پله رو رها کنم. همش پایین رو نگاه میکردم… به سختی برگشتم پایین و به همکارم گفتم من دچار ترس از ارتفاع شدم، و سریعاً به یکی دیگه از بچهها گفتم فلانی تو ترس ارتفاع نداری؟ بیا جای من برو بالا تا من به افسر شیفت بگم یه نفر رو جایگزین کنه. تماس گرفتم و ماجرا رو گفتم. و بعدش رئیس ایستگاه روی بیسیم بهم گفت با تلفن زنگ بزن به اتاقم. ازم پرسید حمید حالت چطوره مشکلی داشتی، چون فکر میکرد من دچار ضعف یا گرمازدگی شدم. گفتم نه حال جسمیم خوبه ولی دچار ترس از ارتفاع شدم و الان نمیتونم کنترل ذهن کنم و بشدت احساسم منفی شده. (منی که به بقیه آموزش میدادم و خودم الان اینجوری پنیک شده بودم. بشدت احساس شرمندگی میکردم که توی شرایط ارجنت و عملیاتی به یه آدم بی مصرف تبدیل شده بودم، ذهنم از درون داشت منو میخورد).
رئیسمون …. که واقعاً چقدر این انسان فوق العاده ست، بی نظیره، هر چقدر بیشتر میشناسمش، بیشتر شیفته شخصیتش میشم. چقدر سخاوتمند و بزرگمنشه، چقدر انسان عزیز و حمایتگریه، چقدر دنیا دیده و با تجربه ست با اینکه فقط 3-4 سال سنش از من بیشتره… چقدر مدیریتش عالیه… بیش از اون که ریاست کنه، یه لیدر حمایتگره…
بهم گفت حمید نگرانش نباش، اشکالی نداره، من شجاعتت رو تحسین میکنم که نقاط ضعفت رو میشناسی و کار ناایمن انجام نمیدی، نگرانش نباش، اصلا به خودت حس منفی نده، الان هم برگرد ایستگاه. رفتم ایستگاه، بازم کلی بهم دلداری داد و گفت بهت حق میدم. منم فلانجا یه ماجرایی رو تجربه کردم و دچار این وضعیت شدم ولی میدونم این وضعیت با تمرین حل میشه.
روزهای بعد روال برنامه های تعمیراتی ادامه داشت. ولی این خودخوری درونی منم ادامه دار بود. این ماجرا تبدیل شد به سوژه غیبت همکاران و پشت سرم کلی حرف زدن. حرفهای اونها اصلا پشیزی اهمیت نداشت من نیاز داشتم بخاطر خودم با ترسهام روبرو بشم و قبل از اینکه این اتفاق تبدیل به فوبیا بشه درمانش کنم. حرفهای بقیه مهم نبود، تایید بقیه مهم نبود. تنها چیزی که مهم بود برام این بود که چطوری درمانش کنم.
همزمان با این ایام تعمیرات اساسی، یه تیم کار در ارتفاع بسیار حرفه ای هم از تهران اومده بودن که شرکتشون یه پیمانکاری تعمیرات فلر HP پالایشگاه رو گرفته بود (مشعل اصلی) توی ارتفاع حدود 160 متری. بسیار افراد حرفه ای و با تجربه، بسیار مهربان و خوش برخورد و محترم. مخصوصاً لیدر دسته که مربی سطح 3 بینالمللی بود، از همه متشخصتر و بسیار سخاوتمند در ارائه اطلاعات و بسیار فروتن. هیچ ادعایی نداشت. توی تیم شون 3 تا مربی سطح 3 بینالمللی داشتن.
یه نجوایی اومد سراغم که پاشو برو از آقای فلانی بپرس برای ترس از ارتفاع چیکار کنی و چطوری تمرین کنی و ازش بپرسی آیا کارآموز میگیره یا نه. یه حسی بهم گفت یه هدایت بگیرم از قرآن. آیه 73 سوره حج اومد. «یَا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ ۚ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ ۖ وَإِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَیْئًا لَا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ۚ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ» (ای مردم؛ مَثَلی زده شده است؛ پس به آن گوش فرا دهید، یقیناً کسانی که به جای خدا میپرستید، هرگز نمی توانند مگسی بیافرینند اگر چه برای آفریدن آن گرد آیند و اگر مگس، چیزی را از آنان برباید، نمیتوانند آن را از او بازگیرند، هم پرستش کنندگان و هم معبودان ناتوانند.)
قیافه من اون لحظه دیدنی شده بود. گفتم خدایا حله، گرفتم ، چشم … یه حسی تو قلبم بهم گفت چرا از خودم کمک نمیخوای؟ گفتم خدایا پس خودت کمکم کن. خودت مربی کار در ارتفاع من باش. میخوام بر ترسم غلبه کنم. همون موقع بهم گفت تکاملی و ذره ذره برو توی ارتفاع.
روزهای بعد یه استندبای بهم خورد، تعویض خط فلر پالایشگاه روی استراکچر حدوداً 10-12 متری. نیازی هم نبود من برم بالا، چون تیم آتشنشانی پایین با ماشین ایستاده بود تا اگر موقع برشکاری چیزی دچار حریق بشه آب بزنن اطفاء کنن. چند نفر برشکار یه لوله 24 اینچی قدیمی رو برش میزدن و جرثقیل اونها رو جابجا میکرد، و بخاطر ضایعاتی که توی لوله بود هر چند وقت یکبار شروع میکرد به سوختن. (ضایعاتی که میگم بعد از 25 سال کار، حدوداً 50-60 درصد قطر لوله 24 اینچی رو گرفته بود)
ولی من میرفتم بالا. روی داربست فلزی توی ارتفاع روی خط لوله هایی راه میرفتم که توی ارتفاع حدوداً 12 متری از سطح زمین بود. با اینکه زیر پای من داربست فلزی بود ارتفاع من در واقع 2 متر از روی تختههای داربست بود ولی چون چشم من بکگراند اطراف خط لوله رو میدید حس ارتفاع 12 متری رو بهم میداد. بارها و بارها این کارو کردم. طی دو هفته آینده چند بار رفتم این استندبای و این کار رو تمرین کردم. منی که روز اول دستم رو به داربست میگرفتم و روی لوله راه میرفتم طی 2 هفته رسیدم به جایی که میرفتم جایی که داربست نداشت و من راحت روی لوله راه میرفتم و عمداً پایین رو نگاه میکردم که ارتفاع رو احساس کنم. تا اینکه دیروز (شنبه) استندبای فلر LP بهم خورد. ارتفاع حدود 80 متری. گفتم خدایا توکل بر خودت کمک کن انجامش بدم. خدایا من میدونم هر قدمی بردارم تو همراه منی. پس بزن بریم بالا.
تا یادم نرفته این نکته رو هم بگم که اون روز صبح رئیس نیومده بود سر کار و منم میگفتم خب خدا رو شکر رئیس نیستش که مانع من بشه. چون شنیده بودم گفته بوده فعلاً امیری رو برای کارهای کار در ارتفاع نفرستید. استندبای به این شکل بود که یک تیم جوشکاری باید چندتا نقطه رو جوشکاری میکرد و تیم بازرسی فنی جوشها رو تست میکرد و تاییدیه میداد. ما هم چهارنفر در قالب دو تا تیم دونفره نجات رفته بودیم بالا. یه تیم توی 70-80 متری و تیم دوم توی 30-35 متری.
لحظات هیجان انگیز مواجهه با ترس شروع شد. من عمداً رفتم برای تیپ فلر، توی 80 متری. تجهیزات کامل رو پوشیدم و یکی یکی پلتفرمها رو رفتم بالا. ذهن انسان برای اینکه نذاره شما یه کاری رو انجام بدی اگه لازم باشه برات درد میسازه. من پله های عمودی (مانکی لدر) رو میرفتم بالا و از شدت خستگی عضلات دستم داشت میگرفت از بس پله ها زیاد بود. پله ها کاملا عمودیه. هر بار که روی پله میرفتم بالا تمرکزم رو میذاشتم روی پله ها که به اطراف نگاه نکنم که ترس بیاد سراغم. هر بار هم خسته میشدم چند لحظه روی پلتفرم استراحت میکردم، وقتی از بالای پلتفرم پایین رو نگاه میکردم میگفتم خدایا شکرت که انجامش دادم. امکان پذیر بود، وقتی که بالا رو نگاه میکردم میگفتم یه ذره دیگه مونده. یه مانکی لدر دیگه برو بالا روی اون پلتفرم استراحت کن، بازم میرفتم بالاتر، یه پلتفرم دیگه برو بالا، اینجا وایسا استراحت کن، خدایا ممنونم کمکم کردی ، یکی دیگه بریم بالاتر و بالاتر و بالاتر. و آخرین پلتفرم… همش همین بود….؟ اینکه ترسش از خودش سختتر بود. ولی امکانپذیر بود. به راحتی انجام شد. الان دیگه عمداً میرفتم لبه وایمیستادم و پایین رو نگاه میکردم میگفتم ببین هیچ خبری نیست، تو در پناه خداوندی. همه چی اکیه.
این نکته رو تاکید کنم که من هیچ کار خطرناکی نکردم. و هیچوقت از دستورالعمل های ایمنی کار در ارتفاع تخطی نکردم ولی جاهایی که قرار میگرفتم به وضوح به ترسهام حمله میکردم. اینو بخاطر این میگم که این ماجرایی که گفتم بهانه ای نباشه که کسی بخواد کار ناایمن انجام بده و فکر کنه داره بر ترسهاش غلبه میکنه. من جایی بودم که ظاهراً زیر پام خالی بود. کاری میکردم که ذهنم فکر کنه هیچ محافظتی نداره و این درحالی بود که من کمربند کار در ارتفاع پوشیده بودم، ولی تمام توجهم رو میدادم به ارتفاع. دستم رو رها کرده بودم و گارد رو نمی گرفتم که ذهنم فکر کنه جاش امنه.
سازه هایی که ارتفاع بلند دارند، حتی باد هم تکونش میده. و من به وضوح تکون خوردن فلر رو احساس میکردم.
از بالا به زیبایی ها نگاه میکردم. امواج دریا، و درخشش نور خورشید روی دریا؛ درختها و درختچههای اطراف ، ماشینهای توی اتوبان. و خدا رو شکر میکردم که تونستم به ترسم غلبه کنم.
یکی از همکاران گفت رئیس اومده. من فکر کردم سوال میپرسه. گفتم نه امروز رئیس نیومده. چند دقیقه بعد روی بیسیم صدای رئیس رو شنیدم. گفتم عه این که فلانیه. گفت آره دیگه من بهت گفتم اومده. رئیسمون هر وقت بچه ها میرن توی سایت استندبای، وقت کنه حتماً بهشون سر میزنه، و شخصاً بهشون خدا قوت میگه و تشکر میکنه. اگه بتونه روی بیسیم یه گزارش شفاهی میگیره که کار چیه، و چطوری در حال انجام هست؛ از شوخیهای روی بیسیمش دیگه نگم براتون که یه جمله میگه، ما میفهمیم منظورش چیه، میترکیم از خنده. به یکی از بچه ها گفت فلانی شیرموزی چیزی میخوای برات بفرستیم بالا، تعارف نکن. من بهش گفتم رئیس خیلی ممنون ما فعلاً «رجیم» هستیم.
چند دقیقه بعد دیدم خودش پای فلر وایستاده داره وضعیت کار رو ازمون میپرسه.
خلاصه اینکه از قبل از 9 صبح تا بعد از 3 بعد از ظهر نامبرده بالای فلر بود به جهت مقابله با ترسش و اگه همین الان بهم بگن آیا بازم میری بالای فلر میگم آره بازم میرم بالا.
بعد که برگشتم پایین رفتم ایستگاه، رفتم اتاق رئیس ، بهم خدا قوت گفت و بهم گفت حمید بهت تبریک میگم نمیدونی چقدر خوشحال شدم این کارو انجام دادی ، مطمئن بودم بیکار نمیشینی و درستش میکنی. خیلی خوشحال شدم، نه بخاطر ایستگاه ، بلکه به خاطر خودت. چون تو یکی از بهترین نفرات Rescue هستی حیف بود بخاطر ترس از ارتفاع کنار گذاشته بشی. وقتی بچه ها گفتن امیری بالاست خیلی خوشحال شدم و فکرشو نمیکردم اینقدر زود بتونی درستش کنی. عمداً تو این مدت در مورد اون موضوع چیزی ازت نپرسیدم که آیا براش کاری انجام دادی، چون میدونستم تو آدمی هستی که دست به کار میشی و تا درستش نکنی بیکار نمیشینی…
این حرفهای رئیسمون ، مخصوصاً این جمله «خیلی خوشحال شدم برات…» برای من چیزی بیشتر از رابطه رئیس و کارمندی بود. حسی که داشتم این بود که یه رفیق از موفقیت رفیقش خوشحاله.
و من ممنونم از شما دوستانم که تا اینجای قصه منو همراهی کردین.
این ماجرا صرفاً یکی از تجربیات این دو سه هفته کاری من بود، که طی مدت حدود 2 هفته تونستم به صورت کاملی بر یکی از ترسهام غلبه کنم. و میدونم این نیاز به چند بار دیگه تمرین داره که تثبیت بشه.
راستی یبار هم رفتم داخل رآکتورهای شیمیایی که اون هم داستان خاص خودش رو داشت. هم خطرناک بود و هم ترسناک و هم تاریکی مطلق، با علم به اینکه چند سال قبل یه نفر همونجا حادثه داده بود و …
———————————————————————————
وقتی داشتم به این فایل گوش میدادم اونجایی که به صحبتهای استاد عباس منش رسید یه نکته به ذهنم رسید که استاد عباس منش چقدر شنونده خوبیه. چقدر با دقت گوش میده، با اینکه توی فایل کلابهوس استاد نکته برداری نمیکنه، ولی دقیقاً تمام مباحثی که خانم رزا بیان کرد ، استاد هم در موردشون صحبت کرد.
ازتون متشکرم استاد که اینقدر ویژگی مثبت دارید و اینقدر فوق العاده هستین.
خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر نعمت این سایت و این قوانین و این درسهایی که یاد میگیریم که بتونیم توی زندگی واقعی اجراش کنیم و بر ترسهامون غلبه کنیم تا ایمان مون قویتر بشه.
شاید این یه تجربه من ظاهرش چیز خاصی نباشه. ولی برای من بسیار موضوع مهمی بود، که باعث شد ایمانم قویتر بشه. بدونم که میشه به صورت تکاملی هر کاری انجام پذیر کرد.
یه مثال از صحبتهای استاد یادم افتاد، توی دوره دوازده قدم در مورد کاهش وزنشون صحبت کردن زمانی که توی بندرعباس روی کشتی، سوپروایزر شرکت نفتی بودن، و میگفتن بعد از این ماجرای وزن کم کردن من دفترها پر کردم که منی که تونستم این کار رو انجام بدم هر کار دیگه ای رو هم میتونم به سر انجام برسونم.
———————————————————————————
خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر یکبار دیگه فرصت صلات و بندگی.
و گفتم خدا خودت کمکم کن..یبار دیگه اون مسیر رو پیاده روی کردم.خیلی ترس داشتم..
گفتم نباید ترس وجودمو بگیره…
نمیدونم..هر بار که میخام انجامش بدم میترسم…
یه حالت خاصیه…ولی بخودم سخت نمیگیرم..
ولی وقتی میرم تو دلش..چقدر حالم خوب میشه..
و من این چند سال کل مناطق شهرمو پیاده روی کردم.روزی که یه قدمشم برام سخت بود..
واقعا همینه……
ولی خوشحالم که از پسش برمیام..
…منم به شما” از صمیم قلبم تبریک میگم…باید این غلبه برترسهات….
چون یچیزیه…که هر چقدر انجامش میدی قویتر میشی…الان من هر جا میرم خودم تنها تنها هستم..ولی این باورهای توحیدیه که فقط اتفاقات خوب و انسانهای عالی رو میبینم….
تا سر دوراهی میرسم میگم خدا کدوم راه..اون راهو” یه نور ابی میزنه من گام برمیدارم…
.
خیلی خوبه با خداوند بودن..چقدر بهت جسارت میده….چقدر قویت میکنه..
حالا این غلبه میتونه هر چیزی باشه..
اتفاقا امشب رفتم یه خرید انجام بدم..
و یه لباسی رو پوشیدم ایشون بهم گفت قیمت خوب بهت میدم.
ولی چون تاهد بخودم داده بودم..
که نسبت به پولم احترام قائل باشم.
و تحت هیچ شرایطی الویتهامو کنار نزارم…
چون همیشه قبل خرید چیزایی که نیاز دارمو الویت بندی میکنم.
که اینم هدایت خدا بوده که بهم گفته اینجوری باش!!!.
وقتی ایشون بهم گفت..بخرش..
بر ترسم غلبه کردم..
گفتم من بخودم متاهدم که چیزی رو بخرم که فعلا نیازمه.
حقیقتا نمیتونم..
ایشون بهم گفت افرین…دختر خاله..که اینقدر به تاهدت وفاداری..
من که نمیتونم اگه 1000 تومنم داشته باشم کارتمو صفر میکنم..
گفتم منم قبلنا همینجور بودم.ولی تاهد بستم…دست از اینکارم بردارم..
خیلیم لطف کردی ولی نمیتونم…
و ایشون منو تحسین کرد…
میخام بگم!!.
واقعا اینجور شخصیتی نیاز به کارکردن روی عزت نفسه..
غلبه بر ترسها رو میشه توی همه کتگوریها قرار داد..ولی من…سعی کردم خیلی خیلی دقیق باشم…
و به تاهدی که مینویسم و با خداوند در میون میزارم متاهد باشم..
واقعا هر چقدر که میگذره در مسیر خداوند…
جز تاهد و تمرکز اونم بصورت مستمر…به قطعیت چیز دیگری رو نمیبینم..
سلام و درود به شما خانم علیپور گرانقدر. امیدوارم که حالتون خوب و مثبت و توحیدی باشه. از شما بینهایت سپاسگزارم بخاطر کامنت ارزشمندی که برام نوشتین.
بینهایت تحسینتون میکنم که اینقدر شجاعانه در دل ترسهاتون رفتین. واقعاً ترس هر چیزی از خود اون چیز بسیار سختتر و سنگین تره.
همچنین تحسینتون میکنم که دارید به قانون سلامتی عمل میکنید، خدا رو صد هزار مرتبه شکر. سختترین قسمت قانون سلامتی مقاومت کردن در برابر نجواهای اطرافیان هست. چون اطرافیان کلی آیه یأس میخونن که چرا اینقدر لاغر شدی و … شاید اگه این باور رو بسازید که همه اطرافیان تحسینتون خواهند کرد براحتی از این مرحله عبور کنید.
و باز هم تحسینتون میکنم، بخاطر تعهدی که برای دوست شدن با پول دارید و اینکه کنترل و مدیریت خرید داشته باشید. این تمرین واقعاً فوق العاده ست، هنوز دارم ادامهش میدم. چون پاشنه های آشیل همیشه نیاز به کار دارن.
براتون بهترین ها رو آرزو دارم. در پناه رب العالمین همواره شاد و سلامت و تندرست و موفق و متنعم باشید.
(و تنها ذریه او را [در زمین] باقی گذاشتیم) ؛ (و در میان آیندگان برای او نام نیک به جا گذاشتیم) ؛ (سلام بر نوح در میان جهانیان) ؛ (به راستی ما نیکوکاران را این گونه پاداش میدهیم) ؛ (بیتردید او از بندگان مؤمن ما بود.)
(سوره صافات آیات 77-81)
————————————————————————————
سلام و درود به حسین جان عزیزم. حسین حسین حسین مرد بزرگ، بنده خوب و لایق و توحیدی پروردگار ، الهی که حال دلت عالی عالی عالی باشه کوکا، دورت بگردم. ممنونم از لطف و محبت بینهایتت. عشقی پسر.
الهی که همیشه در پناه رب العالمین باشی. ممنونم که همیشه با کامنتهات انرژی مثبت برام میفرستی. حسین ببخشید با تأخیر جواب میدم. هنوز از اورهال خسته ام. تعمیرات اساسی داشتیم و امسال از بقیه سالها حساستر، چون چندتا برشکاری روی لاین ورودی و همچنین لاین فلر داشت انجام میشد که توی بقیه پالایشگاه بارها حادثه میدادن. به لطف خداوند سمت ما به خیر گذشت.
خدا همیشه هوای منو داره، هر جا که باشم در حفاظت و پناه خداوند هستم. بارها تجربهش کردم.
ازت بینهایت سپاسگزارم حسین جان. ممنونم ازت رفیق برای بودنت.
در پناه رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی.
حمیدخان درود بر شجاعتی که به خرج دادی خیلی خیلی تحسینت میکنیم شاگرد خوب کلاس ممتاز دمتگرررررم شما کاری رو انجام دادی که من در حین خوندن آن بودم دلم داشت میلرزید تصور اون مکان ترس تو دست و پامون انداخت حالا چه برسه تو اون شرایط قرار بگیرم واقعااااا دمتگرررررم خیلی کارت درسته رفیق درس خوبی بهم دادی که از هرچیزی که میترسم توش گیر دارم مقاومت دارم بهترین کیسی که میتونه کمکم کنه باید برم سراغش همون خدای عقل کل که از همه چیه ما آگاهه و همه چیو میدونه چقد کیف کردم ازین درس و چه کیفی کردم ازین داستان شحاعتت و چه کیفی داد بهم حرفی که رییس با معرفتت رییس دانایت بهت گفت چه حس قشنگیه اون لحطه ار مافوق کاری ات حرف مثبت میشنوی ماهم ندیده عاشق رییس کارت شدیم و لطفا از طرف من حتماااااا یه بوس روی پیشانی اش بده که چقد میتونه یه ادم اینقد دوست داشتنی باشه دمشگررررم و ازین جمله ات خیلییییی کیف کردم که گفتین؛
نگران بودن را متوقف کن و اجازه بده خداوند در زندگی تو جاری شود
خدایا من هیچی نمیدونم تو بهم بگو چیکار کنم؟؟
راستی داستانت چقد شیرین بود من هم ترس از ارتفاع دارم هم ترس از تاریکی که خیلی بهتر از قبل شدم ولی هنوز خیلی کار دارم که یکی از مهمترین خواسته ام اینه که یروزی برم تو دل تاریکی برم قبرستون بشینم دعا کنم با خدارازونیاز کنم خدایا خودت میدونی چقد محتاج اینم کمکم کنی تا تو این شرایط قرار بده متو
خدایا من نمیدونم چیکار کنم تو میدونی برنامه شو برام بچین که تو بهترین برنامه ریزی خیلی از داستان شجاعتت کیف کردم خیلی لذت بردم و چه کیفی میده لحطه ای که بر ترست علبه میکنی واااااای خدایا نصیبم کن
عالی بودین مثل همیشه
دعا میکنیم تا همیشه شجاعتت در آغوش امن الهی رو به افزایش باشع ایمانت رو به افزایش باشع باورهای توحیدی ات رو به افزایش باشه
سلام و درود به شما مجید جان، برادر عزیزم. امیدوارم که شاد و سلامت و تندرست باشید و همواره به نور خداوند متصل باشید.
از لطف شما بسیار ممنون و سپاسگزارم که برام کامنت نوشتین و همچنین ببخشید با تأخیر دارم جواب میدم.
از همه تحسینهای شما سپاسگزارم ، مجید جان، یه نکته ای رو استاد توی فایلهای محصولات و همچنین دانلودیها هزاران بار گفته که من خودم هنوز یادش نگرفتم و هنوز توی انجامش کوتاهی میکنم و اونم بحث تکامل هست، و همش میخوام تکامل طی نکرده موفق باشم. هر ترسی یا هر کار بزرگی با تکامل قابل انجام دادنه.
من توی اون مثال کار در ارتفاع چیزی که توی ذهنم بولد شد ، تثبیت شدن اون درک از قانون تکامل بود. وگرنه یه رفتن به ارتفاع چندان موفقیتی محسوب نمیشد، حتی برام سخت بود اینجوری خود افشایی کنم.
حتی چند روز پیش چندتا کارآموز جدید اومده بودن توی آتشنشانی یکی از اولین چیزایی که بهشون گفتم همین قصه خودم بود. گفتم نگران اشتباه کردن نباشید. نگران بلد نبودن نباشید، تکامل طی میکنید یاد میگیرید. فکر نکنید شما کارآموز هستید من استاد… هر کدوم ما توی یه زمینه خوبیم، شاید چند روز دیگه من بیام توی زمینه کاری شما ازتون سوال بپرسم و ازتون یاد بگیرم. قرار نیست ما توی همه زمینه ها عالی باشیم. ما از اشتباهاتمون یاد میگیرم و تجربه میکنیم.
مجید جان اگه واقعا خواستار چیزی هستی خداوند در کنار شما و همراه شماست. خداوند خودش شخصاً وظیفه هدایت و حمایت ما رو برعهده گرفته اگر ازش درخواست کنیم. بقول آیه 31 سوره فرقان: «وَکَفَىٰ بِرَبِّکَ هَادِیًا وَنَصِیرًا» پروردگارت برای هدایت و یاری رساندن کافیست.
در پناه رب العالمین باشید ، و مجدداً از شما برادر عزیزم متشکرم.
و دیشب با همسرم فایل 166 سفر به دور امریکا رو دوباره میدیدیم که استاد گفتن حامد یا حمید که کامنت مینویسه و من به همسرم گفتم حمید امیری واقعآ کامنتهای توحیدی و زیبایی مینوسه
خوشحالم که حالتون خوبه و بر ترستون غلبه کردین و اینکه دوباره کامنت نوشتین
انشاالله در پناه الله یکتا سراسر نور و حال خوب داشته باشین
سلام و درود فراوان به شما خواهر بزرگوار، خانم جرکانی گرانقدر، امیدوارم شاد و سلامت و همواره بر مدار توحید باشید.
از شما بینهایت ممنون و سپاسگزارم بخاطر کامنت ارزشمندی که برام نوشتین و همچنین عذرخواهی میکنم بخاطر 15 روز تأخیر در پاسخگویی.
خیلی برام مهمه کامنت های دوستانم در سایت رو پاسخ بدم و ازشون قدردانی کنم، ولی اگر کامنتی بی پاسخ میمونه قطعا یا من درحال کنترل ذهن هستم یا گرفتارم و یا هم خسته و خوابالو. و مخصوصاً گزینه آخر.
ممنونم از شما بخاطر اینکه از فایل 166 سفرنامه یاد کردین چون رفتم دوباره دیدمش و حتی ردپای قدیمی خودم زیر فایل هم برام درس داشت. از شما بخاطر این یادآوری و همچنین کامنت ارزشمندتون سپاسگزارم.
در پناه رب العالمین همواره شاد و تندرست و سلامت و موفق باشید.
و از [دیگر] نشانه های او این است که تو زمین را خشک و بی گیاه می بینی، پس هنگامی که باران بر آن نازل می کنیم، به شدت به جنبش درآید و برآید. بی تردید کسی که زمین مرده را زنده کرد، یقیناً مردگان را زنده می کند؛ زیرا او بر هر کاری تواناست.
=====================================
حمیدِ حنیف عزیزم سلام
سلام و سلامتی و نور و رحمت ومودت الله مهربان از شمال ایران به جنوب کشور،به همراه خنکی دلپذیر هوای پائیزی…
وقتی داشتم کامنتت رو میخوندم ناخودآگاه یاد سال اول دانشجوییم افتادم،اون موقع من اصلا به مدار کامنت نوشتن دسترسی نداشتم،خیلی کم و کوتاه میتونستم بنویسم،البته که تو کامنت خوندن هم اصلا خوب نبودم و الان هم نیستم…
ولی همیشه کامنت های طولانی شمارو با تمرکز میخوندم و برام این سوال پیش میومد که چقدر یک آدم میتونه انقدر فوق العاده باشه؟!و انقدر خوب بنویسه؟!و انقدر درس توی یک کامنت بهت یاد بده؟!
بارها شده بود که فقط بخاطر خوندن یک کامنتت مدارم میومد بالاتر و همون لحظه بهت پاسخ میدادم باااباااا دمت گرم،بی نظیر نوشتی…
خدا خیرم بده یک بارم تو کامنتم برات اسپند دود کردم ،هه هه :) تصور کن استاد بیدار شده اومده کامنت ها رو منتشر کنه دیده سایت رو دود برداشته :))) چی شده؟! هیچی دانشجو ها دارن برای هم اسپند دود میکنند:))))) وااای :))) باز شدم تعبیرِ خود گویی و خود خندی،عجب زن هنرمندی:)))
حالا همه ی اینارو گفتم تا بگم خداوکیلی دممممت گرم!کامنتت عالی بود،فوق العاده بود،پر از درس های بسیار زیاد و کاربردی…
هرچند که من اصلا به موقعیتی که شما توش بودی نمیتونم فکرکنم چه برسه به اینکه در عمل به همچین ترسی غلبه کنم….خلاصه که خودت برای خودت اسپند دود کن:)دیگه سایت دودی نشه:)
دوست داشتم برات بنویسم و مثل همیشه تحسینت کنم و به یادت بیارم که یادت نره برای خودت نوشابه باز کنی،چون میدونم مثل من و خیلی های دیگه اصلا ویژگی های مثبت خودت رو نمیبینی و خیلی زود دستاوردهات برات عادی میشه…
امیدوارم شماهم با این پروژه ،دوره ی احساس لیاقت رو پیش ببری…به شخص من که خیلی کمک کرده،مثلا امروز داشتم به جلسه 2 دوره گوش میدادم دیدم من هنوووز گفت و گوهای ذهنیم درست نشده،هنوز جای کار داره،هنوووز باید حواسمون بهشون باشه وگرنه راحت میرند تو مسیر رودخونه های قبلی…
و چقدر خوبه که قراره تو یک پروژه ی دیگه کنار هم رشد کنیم…و بال های پروانه ای قشنگتر وظریف تر بسازیم.
ازت ممنونم برای این کامنت فوق العاده ای که نوشتی و دعا میکنم باز هم ازین علم و آگاهیت سخاوتمندانه بیشتر انفاق کنی…
در پناه نور میسپارمت و به امید دیدارت در توحیدی ترین زمان و مکان،قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
سلام و درود به سعیده جان، امیدوارم که حالت خوب و مثبت و عالی باشه و همواره بر مدار نور الهی باشی. «نورٌ عَلی نور» بینهایت ازت متشکرم و بینهایت عذرخواهی میکنم که اینقدر با تأخیر دارم پاسخ میدم.
حدوداً بیست و چنادین روز توی تعمیرات اساسی بودیم. و این به معنی اینه که ناخواسته زمانت بسیار بسیار محدود میشه. این یعنی ورزش تعطیل، فایل گوش دادن بسیار محدود. دقیقاً یادم نیست چه روزی بود که تعمیرات تموم شد ولی هنوز خستگیش برقراره. و کلی از برنامه ریزی که داشتم عقب افتادم. از یه جایی به بعد هم ماجرا یه جور دیگه ادامه پیدا کرد.
————————————————————————————
اینا رو بیخیال
خیلی وقت پیش بهت قول داده بودم که در مورد سوره یوسف به نکته ای رو بهت بگم. نمیدونم حوصله خوندنش رو داشته باشی یا نه. سعی میکنم خلاصه بنویسم.
وقتی گفتن بنیامین دزدی کرده (برادران یوسف گفتن اگه این دزدی کرده هیچ جای تعجب نیست ، چون یه برادری داشت اونم دزدی کرده بود). و این در حالیه که توی آیه 58 خداوند میگه: «وَجَاءَ إِخْوَهُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ» چقدر این آیه رو دوست دارم. (برادران یوسف بر اون وارد شدن ، یوسف اونها رو شناخت ولی اونها یوسف رو نشناختن)
یوسف از پس سالها به حدی تغییر کرده بود که نه به لحاظ شخصیتی و نه به لحاظ ظاهری هیچ شباهتی به اون کودکی که انداختنش توی چاه نداشته. و برادرانش سالها ندیدنش، اصلا نمیشناسنش، ولی بعد از ده ها سال که میخوان از یوسف یاد کنن به بدی ازش یاد میکنن، «آره دیگه، بنیامین دزدی کرده، جای تعجبی نیست، چون یوسفشون هم دزد بود». چطور ممکنه اینها بعد چند ده سال هنوز با کینه و نفرت از یوسف یاد کنن؟ بعد رو میکنن به عزیز مصری که نمیشناسنش میگن : (ای عزیز ، این یه بابای پیری داره، بجاش یکی از ما رو نگه دار، چون ما تو رو از نیکوکاران میبینیم)
تفاوت رو میبینی ، اونجایی که میشناسن به بدی یاد میکنن، وقتی نمیشناسن میگن تو از نیکوکاران هستی. چه سرگذشت آشنایی … گفتم خب اینا بعداً توبه کردن احتمالاً آدم شدن دیگه. چون بعدش به یعقوب میگن (پدر از خداوند برای ما طلب مغفرت کن) ولی اینها بعد از اینکه فهمیدن اون عزیز مصر نیکوکاری که توی زمان قحطی بهشون گندم داده در واقع همون یوسف خودشونه، بازم بنای جفتک انداختن گذاشتن. امیدوار بودم حداقل بعد از شناختن یوسف و طلب مغفرت دیگه بقیه عمرشون رو به خوشی سپری کرده باشن ، ولی نه …
(بی تردید یوسف پیش از این دلایل روشنی برای شما آورد، ولی شما همواره نسبت به آنچه که آورده بود در تردید بودید، تا زمانی که از دنیا رفت، [پس از مرگ او] گفتید: خدا هرگز بعد از او پیامبری مبعوث نخواهد کرد، این گونه خدا هر اسراف کار تردید کننده ای را گمراه می کند)
حکایت بنی اسرائیل نیست، حکایت همه آدم هاست.
فکر کنم استاد توی فایلهای 12 قدم بود که میگفت اطرافیان ما کمترین تاثیر رو از صحبتهای ما میگیرن و این در حالیه که بقیه از حرفهای ما چقدر تاثیر میگیرن.
انگار هر چقدر ناشناخته تر باشیم بهتره. وقتی میشناسنمون دیگه حرف هامون رو باور نمیکنن، دیگه قبولمون ندارن.
————————————————————————————
از همون روزی که برام کامنت تبریک فرستادین ذهنم درگیر اینه که کلی کامنت دارم که بی پاسخ مونده. بالاخره امشب از شیفت شبکاری استفاده کردم تا بخشی از کامنت ها رو پاسخ بدم و اگه خدا بخواد بعدش برم دنبال بقیه کارها و برنامهها، شاید هم برم توی غار تنهایی. راستی یادم باشه یه نکته هم در مورد سوره بقره برات بنویسم ولی اون نیاز به کمی تحقیق و سرچ داره.
امیدوارم این کامنت برات نشانه ای داشته باشه. امیدوارم احساس مثبتی ایجاد کنه. امیدوارم در زمان و شرایط مناسب به دستت برسه. در پناه رب العالمین باشی.
با درود و وقت بخیر خدمت شما آقا حمید امیری Maverick مستقل عزیز !!!!
آتشنشان موفق سایت عزیزمون
آقای امیر واقعا تحسین تون میکنم برای این شجاعتی که در وجودتون داشتید . وقتی داشتید غلبه بر ترس از ارتفاع رو روی آن دکل ها توضیح میدادید بخدا فکر کردم دارم فیلم مستند نگاه میکنم واقعا هر چقدر تحسین تون کنم بازم جای تحسین و تمجید و تشویق دارید .. واقعا درود و هزاران درود خدمت شما و دیگر دوستان و همکاران دلیر و شجاع آتش نشانانی که از جون و دل خدمت میکنید
انا فتحنالک فتحنا مبینا)
(ما براى تو پیروزى آشکارى فراهم ساختیم!)
بنظر من هر روز باید روز آتش نشان باشه خدا رو شکر گذارم که در این سایت حضور دارید و از اطلاعات شما در زمینه های مختلف استفاده میکنیم .. ماشاالله شما در همه ی زمینه ها اطلاعات و آگاهی دارید و من همیشه کامنت های پرمحتوا و زیباتون رو دنبال میکنم
خدا قوت و خداوند همیشه یار و یاور و پشتیبان و محافظ تون باشه الهی آمین
آقای Maverick عزیز خواستم یک مطلب دیگه ای رو خدمت تون عرض کنم ..
یک کامنتی شما قبلنا نوشته بودید که من یک قسمت شو توی نت گوشیم سیو کرده بودم البته اصلا یادم نمی یاد توی کدام کامنت تون نوشته بودید ولی خیلی خوشحالم که این کامنت شما یک پیام و نشانه ای از طرف خداوند بود که از قلم شما به من داده شده بود و اینجا براتون عین جملات کامنت خودتون رو در اینجا میزارم تا شاید نشانه ای برای دیگر دوستان عزیز در این سایت باشه
اینکه گفتید:
دریافت محصولات استاد هیچ ربطی به وضعیت مالی شما نداره. اگر ما رشد کنیم جهان ما رو وارد مدار این آگاهی ها میکنه، از جایی که فکرشو نمیکنیم بهای محصولات به حساب مون میاد، به الله قسم اصلا بحث پولش نیست، از پول مهمتر ، رشد و تکامل ماست که محصولات رو میاره توی پروفایل مون(بقول آقای حمید امیری Maveric )
چقدر خوشحالم که این نوشته ی شما رو سیو کردم و دقیقا به همین حرف شما هدایت شدم . اینکه گفتید به الله قسم اصلا بحث پولش نیست
دقیقا من همون شخصی هستم که هزینه و مبلغ دوره ی هم جهت با جریان خداوند توسط دستی از دستان مهربان و سخاوتمند الهی به حسابم واریز شده .. شخصی که خودشون هم در همین سایت حضور دارند و مثل یک معجزه وارد تجربه ی زندگیم شد و من اصلا باورم نمیشد که واقعا آنقدر در مدار فرکانس خوبی باشم که چنین خواسته ای رو جذب کنم … همیشه وقتی برو بچه های سایت رو میدیدم که وارد یک دوره ی جدید شدند خیلی غبطه میخوردم و دوست داشتم منم در چنین شرایطی باشم که بتونم مثل دیگر دوستان براحتی وارد یک دوره استاد عباسمنش عزیز بشم .. آنقدر توی فایل های دانلودی و هدیه استاد کار کردم که خداوند منو لایق ورود به این جلسات دوره دانست .. طبق نوشته ی شما رشد و تکامل ماست که محصولات رو میاره توی پروفایل مون بخدا قسم این جملات گوهربار شما عین واقعیات!!!
و خداوند تمام شرایط و اوضاع و افراد را دست به دست هم داده و در کنار هم قرار داد تا منو به خواسته ام برسونه !!!! و الان هم به فضل و کرم خداوند در جلسه ی هجدهم این دوره ی ارزشمند هستم !!
خدایااا شکر هر روز از داشتن چنین نعمتی سپاسگذاری میکنم خدایااا شکرت و بیشتر ایمان آوردم که میتونم به دیگر خواسته هام برسم!!
آقای حمید امیری عزیز واقعا شما آنقدر در مدار آگاهی و دریافت الهامات بالایی هستید که تمام کامنت های شما رو باید با دقت بیشتری بخوانم
خدارو شکر که ما همه مون از هدایت شدگانیم
خدا رو شکر که در این سایت بهشتی حضور داریم
خدا رو شکر در این مسیر توحیدی هدایت شدیم
سپاس برای اینکه وقت ارزشمندتون رو برای نوشتن این آگاهی ها میذارید
سپاس برای داشتن چنین استادان توحیدی که چنین شاگردان موحد و آگاهی را تربیت کردند
و سپاس برای حضورتون
و سپاس برای اینکه خداوند قلم دستان تون شده
خدایااا شکرت
ممنون و سپاسگذارم آتش نشان موفق و پایدار سایت عزیزمون
روز و شبتون به خیریت و شادی و شادمانی و ایام به کام تون شیرین و گوارا در کنار عزیزان تون
براتون بهترینع بهترین ها را در تمام جنبه های زندگی تون آرزومندم
بهترینها رو از خدای قدرتمندم براتون خواستارم در هر شرایطی پر انرژی باشید وصل باشید به انرژی منبع الهی
خدایاااا تنها فقط و فقط ترا می پرستم
و تنها فقط و فقط از تو یاری و هدایت و آگاهی و انرژی و قدرت می خواهم
سلام و درود به شما خواهر بزرگوار. امیدوارم که حالتون خوب و مثبت و توحیدی باشه و همواره به نور توحید متصل باشید.
از این همه مهربانی و بزرگواری شما سپاسگزارم. ممنونم بخاطر کامنت ارزشمندتون و منو ببخشید که اینقدر با تأخیر دارم جواب میدم.
ممنونم که توی کامنت تون از آیه «إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُّبِینًا» استفاده کردین، خیلی با این آیه احساسم خوب و مثبت میشه. چند روز پیش، شیفت روز بودم غروب داشتم از سر کار برمیگشتم و توی سرویس نشسته بودم. یه ترافیک نسبتاً روان برقرار بود. از اونجایی که همکارا انرژی شون بسیار بالاست و اگه کسی سرویس ما رو ببینه فکر میکنه سرویس مدرسه راهنمایی پسرونه ست، نه یه عده آدم 35-40 ساله که دارن از 12 ساعت شیفت برمیگردن… بالطبع منم هندزفری زده بودم داشتم قرآن گوش میدادم، سوره محمد بود همزمان توی ترافیک یه ماشین جلوی ما داشت میرفت که پلاکش عدد 511 داشت. من بعضی از این اعداد رو نشانه میبینم. مثلاً صفحه 511 سوره فتح، 415 ببینم یعنی وقتشه سوره سجده رو گوش بدم و چیزایی به این ترتیب، همزمانی که عدد 511 رو دیدم، یه لبخند رضایت زدم و گفتم الهی شکر این نشانه فتح قریب بود، سوره محمد تموم شد، و رفتم سوره بعدی دیدم سوره فتح شروع شد به پخش شدن. «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ ؛ إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُّبِینًا» این همزمانی برام خیلی نشانه خوبی بود. ولی خب کنترل ذهن لازمه که این نشانه ها رو فراموش نکنم.
از لطف و محبت شما بسیار ممنون و سپاسگزارم. در پناه رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشید.
میخوام اولین رد پام بعد از چندین ماه همراهی با استاد عزیزم در این بهشت رو اینجا ثبت کنم از یک نشانه واضح الهی…
من مادری هستم 40 ساله که یک دختر 4 سال و هشت ماهه دارم، در شهری زندگی میکنم که از خونواده خودم به اندازه 2 تا استان دورم.
از 8 صبح تا 4 بعدازظهر سر کار هستم. و تقریبا تمام کارهای خونه هم با منه (که مسئولیت این رو خودم بر عهده میگیرم به خاطر شرکی که اوایل ازدواج داشتم و فکر میکردم چون الان در حال حاضر سر کار نمیرم و مخارجم رو همسرم تامین میکنه که همینجا از خدا میخوام من رو ببخشه و کمک کنه که بیشتر درک کنم که روزه دهنده فقط خداست، برای همین از اول جوری رفتار کردم که حتی خرید کردن هم با من باشه و کم کم تمام اینها شد وظیفه من…)
و وقتی من میرسم خونه باید به دخترم نهار بدم به همسرم چای بدم، شام و نهار فردا رو اماده کنم، کارای خونه رو انجام بدم، خرید کنم و …
و به تمام اینها شرایط خیلی بد مالی رو هم اضافه کنید که واقعا رنج بزرگیه برام و هرچقدر تلاش میکنم انگار شرایط بدتر میشه…
همه اینها رو گفتم که به اینجا برسم که: مدتیه به شدت درگیر مسئلهای هستم که روز و شب رو ازم گرفته، اینکه سال دیگه دختر من باید بره پیش دبستانی و یکی دو سال اول دبستان احساس میکنم کمی نیاز به همراهی والدین داره، و من با این شرایط باید چیکار کنم، من اگه بخوام به کارم ادامه بدم که واقعا هیچ وقتی ندارم، من توی خونه حتی 5 دقیقه برای استراحت نمیشینم و دارم کارای خونه رو انجام میدم اگر هم بخوام نرم سر کار که خب با این شرایط مالی فاجعه چیکار کنم…
خلاصه که فکر روز و شبم همین شرایط اقتصادی و مشکل سال دیگهمه…
دیروز این فایل رو گوش کردم، با اینکه قبلا گوشش کرده بوده، اون تیکه از صحبتهای روزای عزیز که گفتن نوشتم و چسبوندم به لپتاپم که من نمیدونم و تو میدونی، کمکم کن و دستم رو بگیر برام بولد شد، بعد هم که استاد هم که روش تاکید کردن، اومدم کامنتها رو خوندم و توی این کامنت، آقای امیری عزیز هم به این موضوع اشاره کردن:
قسمتی از کامنت آقای امیری که برام خاص بود:
“وقتی رسیدم به اونجایی که رزا خانم گفتن من یه یادداشت زدم به لپتاپم و نوشتم من نمیدونم تو دستمو بگیر، تو بهم بگو.
یادم اومد من هم مدتها قبل این جمله رو نوشته بودم و چسبونده بودم به در کمد محل کارم.
نوشته بودم : نگران بودن رو متوقف کن و اجازه بده خداوند در زندگی تو جاری شود ، خدایا من هیچی نمیدونم، تو بهم بگو چیکار کنم.”
سریع دفترمو اوردم و این جملهشون رو توی هر دو تا دفترم نوشتم (نگران بودن رو متوقف کن و اجازه بده خداوند در زندگی تو جاری شود ، خدایا من هیچی نمیدونم، تو بهم بگو چیکار کنم.) و دیگه تا عصر همش توی سرم میچرخید که من نمیدونم و تو میدونی…
اومدم خونه و طبق معمول با سرعت نور کارهام رو انجام دادم و وضو گرفتم و نماز خوندم و در تمام لحظهها یه صدایی توی سرم میگفت من نمیدونم و تو میدونی…
نمازم تموم شد، قرآن رو برداشتم و نیت کردم، گفتم خدایا من سال دیگه رو چیکار کنم، اگه بمونم خونه و به دخترم رسیدگی کنم پس درامد نداشته باشمچیکار کنم، اگرم برم سر کار پس کی به دیبا برسه؟؟؟ خدایا من نمیدونم و تو میدونی، بهم بگو، راه نشونم بده خداجون … گفتم هر صفحهای اومد جواب من توی صفحه سمت چپ نوشته شده…
قرآن رو باز کردم، باورم نمیشد چی دارم میبینم، الله اکبر از بزرگی این خدا…
و هیچ جنبده ای در زمین نیست مگر اینکه روزیِ او برخداست، و [او] قرارگاه واقعی و جایگاه موقت آنان را می داند؛ همه در کتابی روشن ثبت است.
اشک در چشمانم حلقه زد، قلبم به شماره افتاده بود، بلاخره خدا با منم حرف زد، انقدر واضح، انقدر واضح، انقدر واضح و شفااااف، حال اون لحظهام قابل وصف نیست، یعنی اولین آیه، حتی دیگه لازم نبود بخونم و فکر کنم و سعی کنم با عقل خودم یه جوابی از بین آیهها پیدا کنم…
بعدش سوت زنان و شادی کنان رفتم به ادامه کارهام برسم
اینو نوشتم که هم رد پام بمونه و هم از استاد عزیزم تشکر کنم و بگم که دوستتون دارم استاد عباسمنش عزیز و بانو شایسته جان، البته میدونم که باید دائم تکرار کنم و به خودم یاداوری کنم تا بتونم جلوی ذهنم رو بگیرم، چون اون تلاشش رو خواهد کرد برای خروجم از مسیر …
سلام و درود به شما خواهر بزرگوار، امیدوارم که حالتون خوب و مثبت باشه و همواره در پناه رب العالمین باشید. بسیار کامنت زیبا و امیدبخشی بود. چندبار خوندمش ولی الان شرایط پاسخ نوشتن رو پیدا کردم و از خداوند هدایت و یاری میخوام که بتونم چیزی رو بنویسم که اول مایه هدایت خودم باشه و بتونم باهاش به انسان بهتری تبدیل بشم، و بعد از اون برای دوستان هممدارم نشانه باشه.
————————————————————————————
این کامنت شما چند روز ذهنم رو درگیر کرده بود، مخصوصاً که همزمان شده بود با مسائل شخصی خودم و همچنین خوندن مثنوی گره گشای از پروین اعتصامی.
داستان اون پیرمرد مسکین که میره پیش آسیابان و مقداری گندم بهش میده، و میریزه توی دامن لباسش و دعا میکنه :
«گر تو پیش آری به فضل خویش دست ؛ برگشایی هر گره کایام بست» «بس گره بگشوده ای از هر قبیل ؛ این گره را نیز بگشای ای جلیل»
فایل ویدیویی مثنوی گره گشای رو با خواندن و توضیحات استاد رشید کاکاوند بود که از یوتیوب دیدم، بارها و بارها گوش دادم.
و خودم رو توی قصه میدیدم که چه جاهایی من هم مثل اون پیرمرد مسکین ناامید و مستأصل میشدم ولی نهایتاً میرسیدم به اونجایی که میگفتم : «من چه دانستم تو را حکمت چه بود»
آیه 6 هود بسیار آیه فوق العادهای هست که ای کاش بتونم درکش کنم.
یادم باشه نگران نباشم.
یادم باشه پا تو کفش خدا نکنم و برای بقیه دلسوزی نکنم، چون خدا حواسش به همه بنده هاش هست. نیازی به دلسوزی و یادآوری من نیست. یادم باشه خدا فراموش نکرده.
یادم باشه توحید و فقط توحید اصله.
یادم باشه شرک مثل آتشیه که به خرمن میافته و همه ثمرات زندگی رو میسوزنه.
از شما متشکرم بخاطر این کامنت ارزشمند و نورانی که برام نوشتین.
————————————————————————————
«سجده کرد و گفت کای رب ودود ؛ من چه دانستم تو را حکمت چه بود»
«هر بلایی کز تو آید رحمتی ست ؛ هر که را فقری دهی آن دولتی ست»
«زان به تاریکی گذاری بنده را ؛ تا ببیند آن رخ تابنده را»
«گر کسی را از تو دردی شد نصیب ؛ هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب»
«هر که مسکین و پریشان تو بود ؛ خود نمیدانست و مهمان تو بود»
«زان به درها بردی این درویش را ؛ تا که بشناسد خدای خویش را»
«اندرین پستی، قضایم زان فکند ؛ تا تو را جویم، تو را خوانم بلند»
«گندمم را ریختی، تا زر دهی ؛ رشتهام بردی، که تا گوهر دهی»
این مثنوی گره گشای پروین بسیار فوق العاده ست، به حدی که استاد توی دوره دوازده قدم، چهارمین جلسه قدم پنج، از این مثنوی بعنوان درس و آموزش استفاده کرده.
————————————————————————————
در توضیح آیه 74 آل عمران که ابتدای کامنت نوشتم، توی ترجمه نوشته (هر که را بخواهد…) و این معنی رو تداعی میکنه که خداوند دل به خواهی انتخاب میکنه برای کی بخواهد و برای کی نخواهد … بلکه حقیقت اینه که ما انتخاب میکنیم، و ما درخواست میکنیم و خداوند کمکمون میکنه تا به مدار فضلش برسیم. کمک های خداوند از طرق مختلف و با اشکال مختلفی میرسه، در بعضی اوقات با ظاهری که ما فکر میکنیم این بلا و مصیبته، ولی صرفاً برای اینه که ما بتونیم مطمئن باشیم که ظاهر مهم نیست، باطن ماجرا مهمه. اگر مثنوی گره گشای رو بخونید، برای کسی که هیچی نداره به جز یه کاسه گندم، ریختن گندمش واقعاً مصیبت بزرگیه، ولی همون ریختن گندمه که باعث میشه همیان زر رو ببینه. چقدر اتفاقات بزرگ و کوچیکی توی زندگی همه ما هست که ظاهرش بده ولی اومده یه همیان زر رو بهمون نشون بده.
بقول آیه 11 سوره تغابن: «مَا أَصَابَ مِنْ مُصِیبَهٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ ۗ وَمَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ ۚ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» (هیچ مصیبتی جز به فرمان خدا نرسد. و هر کس به خدا ایمان بیاورد، خدا قلبش را [به حقایق] راهنمایی میکند؛ و خدا به همه چیز داناست)
انتخاب کردیم، درخواست میکنیم، خداوند از راهی که خودش بهتر میدونه هدایت میکنه، ولی من چون هیچی نمیدونم و ایمان ندارم قاطی میکنم.(من خودمو میگم که هنوز توی این شرایط بهم میریزم) فکر میکنم بلا و مصیبته، ولی اگه یه ذره ایمان داشته باشم و آرامشمو حفظ کنم هدایتها میاد، وقتی ناآرام باشم و تقلای بیهوده کنم، شرایط دریافت هدایت رو ندارم. نه اینکه خداوند هدایت نمیکنه، هدایت هست، چون من ناآرامم نمیتونم ببینمش.
بسیار از شما ممنون و سپاسگزارم بخاطر بیان این مطلب ارزشمند و نوشتن این هدایت. مخصوصاً آیه 6 سوره بقره هود؛ چند روز بود میخواستم این کامنت رو جواب بدم. ولی هر بار شرایطش رو نداشتم. و خب الان به فضل خداوند شرایطش پیش اومد.
در پناه رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق و متنعم باشید.
با یه قفلی که پیش میاد نباید بزارم ذهنم منو ناامید کنه ، منو نگران کنه. باید ادامه بدم.
با استمرار
با انجام تمریناتم.
با گوش کردن به توصیه های استادم و عمل به تمریناتش ، که دست منو گرفت و قدم به قدم وارد ترس هام کرد.
و من الان یک مربی شدم.
«خدایا من میدونم هر قدمی بردارم تو همراه منی ، پس بزن بریم بالا »
چقدر با این جمله اشک ریختم
روزهایی که احساس ناروانی گفتار داشتم. و باید سر کلاسم میرفتم. و میگفتم خدایا به خودت میسپارمش.خودت این مسیر رو سر راهم قرار دادی. من تمریناتم رو انجام دادم. وظیفه خودم رو انجام دادم. حالا تو سمت خودت رو انجام بده.
و خداوند برام شاهکار میکرد
یعنی بعد کلاس فقط اشک شوق میریختم.
هر روز صبح بعد سپاسگزاری از خداوند میخواستم کلاس امروزم رو بتونم خوب اجرا کنم، گفتارم روان باشه.
و معجزه ها دیدم.
فقط اشکال کارم این بود که تا اوکی میشدم رها میکردم تمرینات رو.
و فکر میکردم خوب شدم.
و برگشت به عقب ….
و حتی باورهام رو تحت تاثیر قرار داده بود.
که مشکل من فرق میکنه. من خوب نمیشم. چون وابسته به احساساتم هست. و چون نخواهم تونست تا آخر عمر احساسم رو خوب نگه دارم ، پس نخواهم تونست لکنت رو درمان کنم.
«لحظات هیجان انگیز مواجهه با ترس شروع شد »
« ببین هیچ خبری نیست ، تو در پناه خداوندی »
تو در پناه خداوندی
تو درپناه خداوندی
احساس شرمندگی ، احساس بی مصرفی ، احساس بی ارزشی داشتم.
اهرم های رنجم رو باید هر روز مرور کنم.
و این جمله طلایی با نقل قول از استاد :
منی که تونستم این کار رو بکنم (کاهش وزن و تناسب اندام) ، هر کار دیگه ای رو هم میتونم بکنم.
و خداوند داشت قدرت رو به من یادآوری میکرد.
من در دوره قانون سلامتی ، به خاطر یک اشتباهم ، 10 کیلو کم کردم ، و چربی و عضلاتم رو از دست دادم و به زیر 40 کیلو رسیدم. ولی خداوند کمکم کرد. هدایتم کرد. دستان مهربان خداوند کمکم کردن ، و الان به بهترین تناسب اندام رسیدم.بهتربن وزن و بهترین اندام. که توی باشگاه هیچ کس باورش نمیشه توی 6 ماه این همه تغییر بدون هیچ مکمل و پودر پروتئینی.
منی که تونستم این چالش رو حل کنم و به این تناسب اندام برسم ، هر کار دیگه ای رو هم میتونم انجام بدم. من میتونم روانی گفتار رو به دست بیارم. دائمی ، و برای همیشه از بند لکنت خلاص بشم.
خدایا تو با من صحبت کردی با این کامنت
خدایا شکرت.
دوست عزیز سپاسگزارم بابت به اشتراک گذاشتن تجربیاتت که تلنگری بود برام .
و تقویت ایمانم و ادامه دادن مسیر . و باور به درستی مسیرم.
سلام به استاد عزیزم میرم جانم و همه دوستان نازنینم در این محفل توحیدی
خداوندم مرا به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت فرما …
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
در یک موقیتی که به شدت احساس قربانی شدن داشتم و حس میکردم همه دارن بهم ظلم میکنن و خیلی زندگیم تحت تاثیر و تسلط دیگرانه و از باور خالق بون زندگیم توسط خودم خیلی دور بودم یعنی همه اینها رو از استاد شنیده بودم اما نمیفهمیدم درک نمیکردم به حرف ورد زبونم بود اما عملم کاملا در خلاف جهت بود و همه ی احساس های منفی ممکن رو داشتم از ناامیدی و درموندگی و وابستگی الی آخر…
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود
دوره بی نظیر احساس لیاقت آغاز تغییرات اساسی و بنیادین من بود تک ب تک کلمات این دوره خصوصا دو جلسه ی اول مباحث مقایسه و گفت و گو های درونی
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
تمام ورودی های قبلی رو بستم و با تعهد هزار نشستم پای جلسات دوره بی نظیر لیاقت
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
شروع کردم به نوشتن تک تک کلمات استاد سه بار هر جلسه رو برای خودم رو نویسی میکردم دفعه چهارم تمیرنش رو تو دفترم جواب میدادم و دفعه ششم کامنت میزاشتم…
شروع کردم به پیاده سازی حرف های استاد در واقعیت آگاهانه مواظب بودم مقایسه نکنم مواظب گفت و گو های ذهنیم بودم در کل سعی میکردم تو عمل حرف های استاد رو انجام بدم…
تمرکزم رو از روی دیگران و طرز رفتارشون برداشتم…
ارتباطاتم رو تا جای ممکن با همه محدود کرده بودم و خودم رو بمباران کرده بودم با کامنت های سایت و فایل های استاد…
توجهم رو گذاشتم روی نعمت هام و شروع کردم به سپاسگزاری و کوچک ترین تغییر که حس میکردم هزار برابر برای خودم بزرگش میکردم و مدام براش سپاسگزاری میکردم…
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
خب دوره احساس لیاقت اولین دوره ای بود که من از استاد خریدم قبلش دوره عزت نفس و عشق و مودت رو همسرم برام فرستاده بود اما من پاکشون کردم و گفتم خودم میخوام دوره ها رو یکی یکی بخرم و کامنتاشونو بخونم و براشون کامنت بزار میخوام محصولات رو با اکانت خودم داشته باشم اینم بگم چون من خودم بهایی برای محصولات نداده بودم تعهدم واقعی و مستمر نبود و فقط تو مغزم آگاهی میاوردم بدون عمل فقط تو حرف ملا شده بودم این در حالتی بود که من تک تک جلسات رو تو دفترم چندین بار مینوشتم اما اون تعهده نبود خلاصه که من احساس لیاقت رو که خریدم با تعهد بالا و همزمان عمل در واقعیت ادامه میدادم تا جلسه 4 همه چی خوب بود و من کلی نتیجه گرفتم از هرجهت و اوضاع عالی داشت پیش میرفت که باز نجواها اومد که تو داری خودتو گول میزنی تو تونستی دوره احساس لیاقت رو بخری چون پولشو داشتی اما اون پول از کجا بود اون پولی بود که همسرت بهت داده بود تو که ثروت نساختی که از درآمد خودت باشه پس داشتن این دوره هیچ فرقی با داشتن دوره ها ی عزت نفس و عشق و مودت نداره و من چنان خودمو بردم تو حس وحال بدی که دیگه ادامه ندادم این درحالی بود که من غرق نتیجه بودم اونم با 4 جلسه …
خیلی مدت طولانی رها کردم دوره رو و اومدم سراغ فایل های رایگان و اونا رو گوش میدادم و کار میکردم و خب تا حدودی جواب میداد گذشت و گذشت تا به این فکر افتادم که خب دختر خوب اون پولو همسرت بهت داده بود تا هرجور دوست داری خرج کنی تو میتونستی باهاش بری خرید کنی یا به هرشکلی که دوست داشتی خرج کنی مال خودت بود اما تو تصمیم گرفتی باهاش محصول بخری و همین جور ادامه دادم و خودم رو آروم کردم و دیدم مقاومت بازم باهام هست و گفتم عیب نداره حالا شرایط اینجوریه هر وقت خودم به درآمد رسیدم پول هر محصولی که از سایت خریدم به همسرم برمیگردونم و اینجوری آروم شدم و دوباره شروع کردم با توکل به الله مهربان و راهنمایم به ادامه دادن…
خب خب از موقعی که من شروع کردم به دوباره کار کردن و تعهد بازهم بیشتر و بالاتر از قبل خداوند چنان داره دنیای منو غرق در آرامش و لذت میکنه که رو ابرام از لاحظ احساسی خیلی خیلی آروم تر امیدوارتر و شاد ترم بیشتر مواقع تو احساس خوب و سپاسگزاریم دفترمم کنارمه و هر لحظه که وقت کنم مینویسم خیلی خوبه همه چیز به لطف الله آخ خدای من سپاااسگزارم… در حوضه روابط عااالیه خدارو صد هزار مرتبه شکر همه روابطم با عزیزدلم تا خانواده و اطرافیان عالیه عااالی و من تصمیم گرفتم برای اولین بار وقتی همه چیز عالیه شروع کنم به تغییر و نمونم تو این حالت و ادامه بدم تا از اینم عالی تر بشه انشاالله… در حوضه سلامت هم به لطف خدا و استاد عزیز همه چیز به اندازه عمل من خوبه … در حوضه کار و مالی ایده زیاد دارم و چون فعلا در پروسه مهاجرت هستم کار عملی نمیتونم بکنم و منم تمرکز گذاشتم در سایت و دارم باور هامو تقویت میکنم و انشاالله از نتایج مالیم و روندش حتما حتما میام میگم…
خداوند رو هزاران بار سپاسگزارم که که هر لحظه همراه منه و انشاالله در این راه ثابت قدم باشم
با سلام -صحبتهای خانم رزا اشکم رو درآورد – خیلی تاثیر گزار بود و منو متحول کرد و فهمیدم که هنوز جای کار دارم چون حدود یک ماهی هست یه کاری رو استارت زدم و باورهای مثبت منو دارن جلو می برن ولی گاهی اوقات اون باورهای محدودکننده میان وسط و میخوان منو ناامید کنن و بگن بابا ولش کن دیگه از تو گذشته بشین با حقوق بازنشستگیت زندگی کن …..
مطالب این فایل صوتی انگیزه منو دو چندان کرد و به قانون تکامل بیشتر ایمان پیدا کردم با اینکه هر روز صبح تعداد کمی از قرآن رو با ترجمه میخونم و سعی می کنم بفهممش با روش استاد و بعد اون دفتر سپاسگزاری رو می نویسم و ادامه میدم و هدایت رو از خودش میخوام و ادامه میدم و ادامه میدم تا به رویاهام و خواسته هام برسم …….
متشکرم از خداوند که منو با شما و سایت خوبتون آشنا کرد از خداوند برای شما و سایر دوستان سعادت و ثروت و موفقیت در همه جوانب زندگی در دنیا و آخرت آرزومندم
این فایل مربوط به صحبتهای رزا جان را ازچندسال قبل شنیده بودم ویادمه که فایل 37 ازسری گفتگو با دوستان بود ومن بارها آن را شنیدم ودرس گرفتم لحن صدا وتوضیحات عالی وبا نکته های خوب رزا جان بسیار مرا تحت تاثیرقرار داد ودرکامنتهای دوستان زیادی در فایلهای مختلف که خوانده بودم بارها دیدم دوستان به این فایل وحرفهای رزا جان اشاره کردند واسم ایشان رابردند
استاد من به تازگی در یک دوره آموزشی مربوط به کارم که دراتاق عمل است شروع کردم وامروز برای بار چهارم بود که دردوره بودم ودراتاق عمل خواستم تکنیک خاصی راباسوزن انجام بدهم که کامل نتونستم انجام بدهم وکمی دلخور شدم وازدست خودم ناراضی بودم ودرراه برگشت باخودم تکرار کردم فیروزه استاد بارها گفته تکامل راطی کنید وتو تازه شروع کردی وتوقع داری مثل استادی که 30 سال داره کار میکنه باشی واینطوری درست نیست وباید تمرین وتکرار مهارت پیدا کنی وناامید نشوی
اومدم خونه وارد سایت شدم ودیدم این فایل روی بنر سایت اومده تحت قسمت دوم پروژه جدید استاد
خیلی شاد شدم وگفتم خدایا شکرت برای حس وحال الان من سریع دست بکارشدی وحرفهای رزاجان واستاد راشنیدم وهدایت خدا بود که اززبان شما ورزا جان برایم فرستاد
خداراشکر که همیشه هوای مرا دارد
تبحر ومهارت وانجام درست ودقیق این کار راکه دارم آموزش میبینم راازخدا خواستم برایم انجام بدهد
ورزا جان گفت نوشتم زدم روی صفحه جلوی چشمم باشه که خدایا من نمیدونم وتو میدونی وتوخدای قادر هستی تو خود خودت خدایا کارهایم راانجام بده وکمک وهدایتم کن
خدایا هزاران بارشکر که مراقب ما هستی وهمواره ما راهدایت میکنی
استاد عزیز بسیار سپاسگزارم برای این فایل عالی وتاثیرگذار واحساسی وبسیار مفید وآگاهی بخش
بنام الله و سلام به استاد بینظیرم و گروه فوق العادش و تمام دوستانی که این کامنت رو میخونن و خداوند رو برای قرار دادن من در این مسیر و عمل به تمرینات و درک آگاهیهاس بی نهایت شکر میکنم
من هر 6 سوال رو به ترتیبب پاسخ میدم و امید دارم که نور شود برای کسانی که به اون هدایت مشن
من قبل از تغییر هیچ جا نبودم هیچ باور درستی جز چند قانون که از قرآن یاد گرفته بودم باور درستی نداشتم هیچ قدرت شخصیتی و ذهنی و باور قدرتمند کننده ای نداشتم و من تمام آنچه بودم که توسط رفتارها و افکار به ظاهر درست اما ضعیف پدر و مادرم درست شده بوداحساس عدم لیاقت شدیدی داشتم و تصورات و ایمانی واقعی از خداوند و خودم نداشتم،با کمبودهای زندگی ام و فشارهای روحی و روانی و زخم های روانی ام اخت گرفته بودم و وجودشان برایم عادی شده بود از همه لحاظ در سطح پایینی بودم و کاملا وابسته به عزیزانم،فقط از لحاظ اخلاقی و سلامتی در سطح متوسطی بودم که اونهارو هم مدیون حساسیتهای پدرم به رفتارها و روابطمون و آگاهی های زیبایی که در حد درکم از قران گرفته بودم داشتم
هیچ آموزش و اطلاعاتی در مورد روابط و ازدواج و زندگی مشترک و کسب و کار نداشتم و این ضعفهام زمانی بیشتر خودشون رو نشون دادن و پررنگتر شدند که ازدواج کردم
2_فشارهای روحی و روانی و ذهنی و جسما ام اونقدر زیاد شدند که جز خداومد اونهم خداوندی که حتی اون رو درست نمیشناختم تنها پناه و هم صحبتم شد،من به اصول اخلاقی و معنوی خیلی پایبند بودم و فک میکردم اینجوری از رنجهام کاسته میشه اما هر روز بیشتر و بیشتر میشد اونقدر که یه روز مامانم گفت دخترم چرا توییکه اینقدر عبادت خداتو میکنی و مواظبی ازت نرنجه از همه بیشتر مشکل و رنج داری؟
این جمله برام واقعا سنگین بود و انگار اولین جرقه ی تغییر از همونجا شروع شد که آره واقعا چرا؟تا اینکه فشارهای زندگی اونقدر زیاد شد که انگار از خواب عمیقی بیدارم کرد،از خداوند خواستم دلیل رنجها ی بیش از حدم و مسیر درست رو برام روشن کنه،به خودم میگفتم نمیدونم چرا مطمئنم این دنیا و زندگی این چیزهایی نیست که دارم میبینم و تجربشون میکنم اما همچنان از مسئولیت و نقش خودم غافل بودم و همه و هر چیزی مقصر بودند جز خودم،به خودم میگفتم آخه منکه تا به این روز عمرم خطایی یا گناهی مرتکب نشدم که بخوام اینجوری کیفرشو پس بدم ،با هر زخمی که خوردم و دردی که زخمهام داشتم قلبا آرزو کردم که خداوند کمکم کنه،کم کم به استادان بزرگی هدایت شدم و آگاهییهای که برام واقعا هدیه های الهی بودند،یادم نمیاد چه کتابی بود ولی مطلبی در اون کتاب خوندم که اولین آگاهی بود که انگار در یک مسیر بزرگ رو برام باز کردتو اون کتاب میگفت مسئول تمام اتفاقات زندگی ما فقط خودمون هستیم و این رو که بپذیری تازه قدم در مسیر تغییر میذاری؟
هر چند برام عجیب بود اما یجورایی نوش شد برام!
اما اونطور که باید درکش نکردم کم کم با فلسفه ی شکر گزاری آشنا شدم برام جدید بود اما زمانیکه شروع کردم به نوشتنش تغییر فرکانس رو در وجودم حس کردم ،در این حین از آگاهی های دوتا استاد دیگه هم استفاده میکردم،مدارکه بالا میره کم کم استادهای راهنمات هم عوض میشن،یه روز تو یکی از گروههای تلگرامیم با یه فایل کوتاه که استاد در مورد ترمز های ذهنی در اون صحبت کرده بودند برخوردم حرفهاش یجور مشتاقم کرد که بیشتر پی استادرو بگیرم با استفاده از اسمشون وارد پیج اینستاگرامشون شدم و گفتم فایلهاشونو نگاه میکنم ببینم چیزی هست که من واقعا دنبالشم ،تصادفی و دلی هدایت شدم به فایلی که استاد در اون در مورد خداوند صحبت کرده بودند چقددددر آگاهیهاش متفاوت و جالب بود برام و به دلم نشست مشتاق شدم که هر روز برم و یه فایل از فایلهای تصویری پیجشون رو نگاه کنم،مطالب جوری رود که هم با منطقم هر با قلبم جورمیومدن،کم کم به سایتشون هدایت شدم و فایلهای دانلودی رایگانشون،در سخت ترین شرایط روابط عاطفی ام تصمیم گرفتم دوره ی عشق و مودت در روابط رو تهیه کنم اون روزها تازه به لطف هدایت خدا شروع به یه کار تو خونه کرده بودم ،ساعات کاریمو زیاد کردم و مصمم شدم که دوره رو بخرم،واقعا نمیدونم چرا ولی شوقی خدا در وجودم گذاشت که با اینکه خیلی خسته میشدم و کسی هم کنارم نبود و حتی به خاطر مسیرم مسخره هم میشدم دست نکشیدمو ادامه دادم با دومین سودم از فروش کارهام دوره رو خریدم و شروع کرم به شنیدنشون،تمام آگاهیهایی که میشنیدم کاملا متفاوت با باورها و ذهنم بود،یعنی با اینکه 5 ماه شایدم بیشتر وقت گذاشتم و هر فایل رو بارها گوش کردم و حتی دوبار نوشتم باز درکشون برام سخت بود،بطوریکه بعد از اتمام دوره به خودم استراحت دادم و دوباره از نو دوره رو شروع کردم،به اندازه ی درکیکه داشتم تغییرات در من شروع شد،طی دوره بیشتر حس کردم که واجبه که روی عزت نفس و احساس لیاقتم کار کنم .دوباره پس انداز کردم و موفق شدم که دوره ی عزت نفس استادرو بخرم،تازه شروعش کردم و ایمان دارمکه اگر با شوق و تمرکز دوره رو ادامه بدم من هم مثل سایر دوستان نتایج بزرگ و خوبی رو خواهم داشت
3_اولین اقدام عملی ام تغییر باورهام و دور ریختن تمام باورها و دیتاهایی بود که در مورد خداوند و خودم داشتم،من بارها جمله ی “مسئول اتفاقات زندگی ما خودمون هستیم”رو از زبان استاد شنیدم و کم کم دارم به درک عمیقی ازش میرسم،اینکه ما داریم باورهامونو زندگی میکنیم زیباترین و عجیب ترین جمله ای بود که من از استاد شنیدم،با اینکه من تو کتاب خوندم بودم که مستول تمام شرایط و اتفاقهای زندگیمون خودمون هستیم ولی استاد جوری این جمله رو توضیح دادند که به جانم نشست و تونستم از زوایای دیگه ای درکش کنم
4_وقتی به قدرت شکرگزاری و فرکانسیکه داره پی بردم با تکرار حرفهای استاد در این مورد مصمم شدم که هر روز یک صفحه شکرگزاری بنویسم در مورد هر چیزی که هست و دارم و میبینم و میخوام داشته باشمو متعهد شدم که ترکش نکنم حتی اگه نتیجه ی دلخواهمو نگیرم،با باورهای توحیدی که از استاد گرفته بودم تصمیم گرفتم بخصوص در مورد روابطم دیگه در نقش قربانی و مظلوم و ترسو نباشم و از اینکه از حق خودم دفاع کنم و از چیزهاییکه دوست ندارم و بهم تحمیل میشه نترسم و روبرو شم باهاشون،از خط قرمزهام دفاع کنم و به دنبال اینکه گدایی عشق و محبت کنم از کسی به دنبال عشق خداوند و شناخت خودم و اون و تسلیم در برابرش باشم و رضایتش رو قانون زندگیم بکنم،از یه استاد دیگه با قدرت بخشش آشنا شدم و واقعا تاثیرش رو در زندگی و وجودم دیدم،یعنی من هر قدر که وجودم رو پاکتر میکردم به آگاهیهای نابتری هدایت شدم،دلبستگیها و وابستگی های شدیدی داشتم که به لطف باورهای توحیدی که استاد یادم دادن و وقتی توسط استادفهمیدم نوعی شرکن مصمم شدم تا جاییکه میتونن پاکشون کنم و البته که در هر قدمی که برمیدارم به خودم قانون تکامل رو به خودم یاداوری میکنم،در طی مسیر تا جاییکه تونستم تمام باورهام در مورد روابط و همسر و کسب و کار و پول و عشق رو نوشتم و دارم کم کم روشون کار میکنم،با توجه به قانون تمرکز که از استاد یاد گرفتم به لطف خدا فعلا تمرکزمو گذاشتم روی روابطم و ضعفهای شخصیتی و ذهنی که دارم،با اینکه در شرایط سخت مالی هستم ولی حس میکنم باید برای شروع فقط روی دوره ی عزت نفس کار کنم چون شدیدا برای هر مرحله و بعد از زندگیم بهش احتیاج دارم،مقاومتهای ذهنی شدیدی دارم برای همین روی کارکرد ذهن و شناختش و هم دارم کار میکنم و کتاب عالی “نیمه های تاریک وجود از خانم دبی فورد “رو برای شناخت عمیق شخصیت وجودم تهیه کردم و میخونم و از خداوند میخوام اشتیاق و درک و اراده ام در این مسیر روز به روز بیشترتر کنه
دوستان لطفا هر قدمیکه برمیدارین چه ذهنی و چه عملی و موفقیتها و تغییراتتون رو هر چند خیلی کوچیک باشه برای خودتون بنویسین تا هم مقاومتهای ذهنیتون شکسته بشه و هم بهانه های ذهنیتون کم تر بشه
5_من این روزها با مسائل مالی هم روبرو هستم و هر روز نشانه های تغییرش داره شدت میگیره و هر روز به این فکر میکنم که شخصی با شرایط من چه کاری رو میتونه شروع کنه که درآمد مناسبی داشته باشه برای قدم اول رشد،و در این مسیر روی قلبم و شهودم و هدایت و نشانه های الهی خیلی حساب باز کردم،حس کردم نکته ی مشترک بین بهبود روابط و کسب و کارم داشتم عزت نفس و احساس لیاقته برای همین این دوره رو شروع کردم و دارم روش کار میکنم چرا که وقتی که تمام آنچه تجربه میکنیم از باورها و احساس لیاقت ماست ایمان دارم که اگر اینها بهتر بشه فرصتهای مالی و عاطفی زیبایی رو برای رشد و بهبودشون خواهم داشت
6_من با توجه به استانداری که برای روابط و شغل در نظر گرفتن به نتیجه ی دلخواهم نرسیدم ولی این به این معنی نیست که رشد و تغییری نداشتم ،من اولین باریکه فهمیدم دچار ضعف شدید احساس لیاقت هستم بعد از مدتی کار کردن رو خودم به شروع یه کار کوچیک تو خونم هدایت شدم،من یک ترومای عاطفی خیییلی بزرگی در زندگیم داشتم که به لطف خداوند و باورهای توحیدی که استاد تقریبا در همه ی فایلهاشون به اونها اشاره میکنند تونستم خیلی بهتر از قبل از اون تروما رد بشم،من آگاهیهای زیادی در مورد خودشناسی و خداشناسی از استاد گرفتم که حداقل تاثیری که داشتم اصلاح ضعف شخصیتی وابستگیم بود و شناخت تقوا و تقویت ایمان و نقش پررنگ خودم در همه چیز و شناخت قدرتهام از جمله قدرت خلقم از جمله آگاهیهای نابی بود که من توسط استاد عباس منش به لطف خدا تجربه کردم
دوستان مسیر تغییر و رشد بخصوص برای کسانی که مثل من ضعفهای شخصیتی و ذهنی و روحی زیادی دارند بسیار سخته و باید صبور بود و مقاوم و اینجاست که توکل و تقوا و ایمان آدم به خدا تقویت میشه و لازمه گاهی ناامیدی شدیدا بهت رو میاره و شاید این موقعها لازم نیست کاری جز صحبت با خداوند و درخواست هدایت و قدرت از اون کار دیگه داشته باشین در بغضی از لحظه های سختم که کم آوردم گفتم خدایا به تو اعتماد میکنم و به تو میسپرمش فقط و رها میشم و واقعا جوابمو گرفتم از اون اعتمادم به بهترین شکل ،در این مسیر تنهام و توهین ها و تحقیرهای زیادی رو شنیدم و شرایطم هر روز داره متفاوت تر میشه،من تنهاتر ولی شلوغ تر از روزهای رفته گذشته ام هستم چون الان جسما شخص خاصی رو همراهم ندارم ولی مصمم شدم که کم نیارم و این ایمان رو خداوند در وجودم گذاشته،من قلبم و قدرتهای روحیم و روحها و استادان بزرگی رو کنارم حس میکنم که قبلا نداشتم و گاهی مجبور میشم از بعضی از خواسته هام بخاطر ادامه ی مسیرم بگذرم هر چند اگه هر جایی نتونستین و دلسرد شدین یا مسیر هدایت براتون کم رنگ شد نترسین چون در هر صورت شما شامل لطف و رحمت و هدایت خاص خداوند هستید فقط کمی مسیر طولانی تر میشه همین
خداوند رو سپاسگزارم که منو در این مسیر بهبود و رشد شخصیتی قرارم داده، در کنار شما دوستان ارزشمندم…
رزا جانم، امیدوارم اینقدر تو زندگیت به موفقیت، ثروت، نعمت،احساس خوب،آرامش برسی که هر ثانیه ات با کیفیت تر از ثانیه قبلت باشه. اینقدر که تو دختر مستقل، قوی،با احساس بسیار مثبت، با زبان بسیار شیوا و رسا و آرام هستی نه تنها استاد عزیزم که همه ما بچه ها فرکانس نابتو دریافت کردیم و حسابی لذت بردیم از صحبتای زیبا و ارزشمندت، امیدوارم هر کجا که هستی خداوند هر لحظه تو قلبت باشه و هدایتگرت به مسیر بسیار بسیار درخشان باشه. عاشقتم بینهایت.
چیزی که این فایل برای من داشت این بود که شخصیتم رو سپاسگزارتر کنم، چرا که من همین الان در شرایطی هستم که خیلی نعمت تو زندگیم هست. آرامش هست، آرامشی که همیشه دوست داشتم داشته باشم .در حال حاضر شرایط برای من جوری رقم خورده که تنها تو خونه ام دارم زندگی میکنم و همسرم و فرزندخوانده ها یه شهر دیگه دارن کار میکنن..درسته میان پیشم بهم سر میزنن با هم وقت میگذرونیم،لذت میبریم، حالمون با هم خوبه، میخندیم و همه اینها احساساست خوبی هستن که من دارم تو زندگیم تجربشون میکنم.
چقدر این تنهایی به من آرامش داده، میشیم رو فایلها کار میکنم و این ترکیب ارزشمند رو با هم میرم جلو و چقدر حال خوبی داره…
این همه امکانات زندگی که در اختیار دارم تک تکشون کافین برای ساعت ها سپاسگزاری از خداوند…
نعمت داشتن بدنی سالم و ورزشکار چقدر جای سپاسگزاری داره…
بودن در محیطی امن و آرام…
داشتن سقفی بالای سر…
بیرون رفتن آدمای حال خوب نکن از زندگیم…
حس ارزشمندی درونی که از همین فایل جلسه اول دوره احساس لیاقت در وجودم برانگیخته شد…
اومدن آدمایی تو زندگیم و گفتن حرفایی که وجود قوانین الهی رو اثبات میکنه…
احساس خوبی که از آدما میگیرم…
2 جلسه اشانتیونی که مدیر باشگاه از روی سخاوت در اختیار من گذاشت…
اینکه از موبایلم و فضای مجازی یه ذره بیشتر از قبل فاصله گرفتم…
اینکه تو تنهاییم بیشتر پا لب تاپ و این فایلها هستم تا تلویزیون…
اینکه خانواده ام برای این تنهایی من احترام قائل شدن و بهم این اجازه رو دادن که با خودم تنها بمونم..
همه اینا نعمت هایی هستن که جهان برام فراهم کرده و بسیار ازت سپاسگزارم خداجوونم…
بریم سراغ تمرین این جلسه :
1) قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
مثالی رو که تو کامنت جلسه اول زدم و اون تغییر رو که در زمینه روابط بود گفتم، همینو بعنوان مثال در نظر میگیرم و به سوالات پاسخ میدم.اولا اینکه این تغییر خیلی تازه ست و تو همین یکی دوروز اخیر اتفاق افتاده و دلیلشم همین پروژه بینظیره که اهرمی شد برای تغییر، خداروشکر.
قبل از تغییر کجا بودم؟
بین زمین و آسمون…همینقدر بلاتکیف و تصمیم نگیر بودم.
چه احساسی داشتم ؟
ناآرومی، عذاب وجدان، ترس، بی ایمانی، حس اینو که شده بودم نماد کسی که فقط خوب حرف میزنه اما پای عمل که میرسه پاش میلرزه.حس دوگانگی ..حس مودی بودن…حس درجا زدن، اینقدر احساس بلاتکلیفی داشتم که حتی تو سایت نمیتونستم بیام و کار کنم یا اگرم کار میکردم اصلا احساسی که الان دارمو نداشتم….
2) جرقه :کدام فایل، جلسه، تمرین از آموزش های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟..
همین فایل دستورالعمل پروژه تغییر را درآغش بگیر…و اگر بخام یه کوچولو بک بزنم عقب، فایلهای دیگه و کل آموزشهای این سایت هر دفعه بهم میگفتن که باید تغییر کنم اما خب حرکت نهایی رو وقتی زدم که این پروژه استارت زده شد.
( اینجا تو پرانتز یه چیزی بگم: من عاشق فایل جلسه 2 روانشناسی ثروت 3 هستم. این فایل برای من یکی از بهترینهاست، گلچین شده تمام فایلهای این سایته… عاشقتم استاد بخاطر وجود ارزشمندتون)..
3) اولین اقدام کوچک اما عملی ات چه بود؟
رابطه دوستی که داشتم و بهم آرامش نمیداد رو کات کردم..
4) فرآیند تکامل
فرآیند تکامل در این زمینه برای من، اون احساس وابستگی ای بود که در طول مدت این رابطه اجازه ندادم به صورتهای قبل و گذشته در وجودم شکل بگیره. گذشته وقتی وارد رابطه میشدم خیلی شرک میورزیدم، خیلی وابسته میشدم به طرف مقابلم اما الان مثل قبلنا نیستم و چیزایی که باعث شد این وابستگی کمتر بشه همین فایلها، گوش دادن بهشون، بودن در این مسیر، ایمان داشتن به خداوند، رعایت قوانین الهی …البته نمیگم خیلی خوب عمل کردم اما بودنم در این مسیر خودش خیلی بهم کمک کرد که شخصیتم بهبود پیدا کنه…صلح با خودم و جهان اطرافم…
5) چالش و غلبه
چالشش برای من صداهای درونم بود.میشه اینطور هم بگی که داشتن احساس ناارومی و بلا تکلیفی یا شاید اینکه از مدار صلح با خودم داشتم خارج میشدم، همه اینا آلارم هایی شده بود در ذهنم که منو میکشوند به سمت تغییر کردن.احساسات درونی هم داشتم .و راه حلش اتمام رابطه بود. تضادی برای من به اون شکل پیش نیومده بود اما همون احساسات درونی نامناسب و ناآروم منو کشوند به سمت تغییر….
6) نتایج ملموس
تغییرات عالی اتفاق افتاده، شدم عین کسی که نشتی انرژیش گرفته شده.انگار انرژی در درون من آزاد شده که سبکتر شدم. رهاتر شدم. حس کسی که بین زمین و آسمون افتاده پایین، تصور کنید چقدر آروم میشه. خدا میدونه که نتایج این تغییر چقدر میتونه بزرگ باشه. اینا چیزایی هست که من الان دارم میبینم و حس میکنم. همین که عین آدم چسبیدم به کار کردن رو خودم خدا میدونه چه نتایج شگفت انگیزی پیش رومه….
بله، همه چیز عالی داره پیش میره….
و این روند شگفت انگیز همچنان ادامه داره و ما پر قدرت ادامه میدیم…..
من قبل از آشنایی با استاد، تو روستامون زندگی میکردم؛ بین جمعیتی که اصلاً همدیگه رو درک نمیکردیم و پر از خفقان بود. آدم بهشدت عصبی و واکنشی بودم، بهشدت زودرنج، بهشدت احساسِ قربانیشدن داشتم، دعوایی بودم، هیچ شناختی از خودم نداشتم؛ از خواستههام، از تواناییهام. اعتمادبهنفسم به بود، احساسِ ارزشمندیم نابود بود، هر کاری میکردم ضرر میکردم، روابطم داغون بود، آدم حسودی بودم و…
2. جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباسمنش باعث شروع تغییرات بود.
من از فایلهای رایگان استاد شروع کردم و بهشدت به این فایلها وابسته بودم؛ جوری که خواب و خوراکم شده بود و پشت سر هم میگذاشتم تا فایلها پلی بشه. اما کار کردن روی دورهی عزتنفس، همینطور همزمان «ثروت ۱» باعث یه حرکتهایی در من شد. از اونجایی که بودم خواستم شروع کنم کسبوکارم رو، اما جهان من رو هل داد سمت مهاجرت و من اومدم تهران. ساختهشدنِ باورهای توحیدی در وجودم باعث شد خیلی راحت حرکت کنم و بیام و نترسم؛ چون من حتی جرأت نکرده بودم بیام شهرِ بزرگتر تو استان خودم. اما وقتی جهان نشانه داد که برو تهران، راحت اومدم و دیگه پشت سرم هم نگاه نکردم.
3. اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
خودم رو بستم به فایلهای استاد و روند فکری من آرومآروم شروع به تغییر کرد؛ یکسری «سیستمکِشی» جدید شد تو مغزم. بعدشم خواستم از جایی که هستم شروع کنم به راهاندازیِ کسبوکارم. یادمه کلی ضایعات و آشغال واقعاً تو حیاط ما جمع شده بود که شروع کردم به پاکسازیِ اونجا. همین که تموم شد، جهان گفت حالا قدم بعدی اینه که مهاجرت کنی؛ آفرین، نشون دادی که مردِ عملی و حرکت میکنی، حالا برو تهران. و منم اومدم و بازم دستبهکار شدم؛ بازم حرکت میکردم، تلاش میکردم که کاری که بلدش بودم رو راهاندازی کنم و کردم، و جهانم حسابی ازم حمایت کرد.
4. فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته و…) با مثال مشخص.
گفتم من خودم رو بسته بودم به فایلهای استاد و شبانهروز تو گوشم بود. مینوشتم، نکتهبرداری میکردم، من دفترها پر کردم، تمریناتی که گفته میشد رو انجام میدادم. از همه مهمترش تمرین «آگهیِ بازرگانی» بود که انجام دادم؛ خیلی سختم بود، اما چندین بار انجام دادم، حتی تو جمعِ همکاران، و اون اصلاً منو ساخت؛ اصلاً من یه آدم دیگه شدم؛ کوهها رو دیگه میتونستم جابهجا کنم با اون اعتمادبهنفسی که ساخته شده بود. و بعدش اون مهاجرت اتفاق افتاد و بعدش تونستم با آدمهای ثروتمند ارتباط برقرار کنم، برم مصاحبه کنم و بعدش تونستم تو شهرِ غریب کسبوکارم رو راهاندازی کنم.
و الآن هم «ستارهی قطبی» و دفترِ شکرگزاریم، عملکردن به الهاماتی که بهم میشه—حداقل تو کاری که هستم—و بیشتر و بیشتر روی خدا حسابکردن و نتیجهگرفتن از این حسابکردن و یکم بیشتر ازش خواستن و…
پا روی خیلی ترسها گذاشتن و اقدامکردن؛ علیالخصوص اونجاهایی که خیلی دردم میگیره و بیشتر دستوپام میلرزه؛ مثل تحسینکردن بهجای حسادتکردن، مثل مرورکردنِ نکاتِ مثبتِ طرفم؛ چون همش میخواد بگه کمه، نامرده، فلانه، ببین چیکار کرد… منم میگم من دارم خلق میکنم، رفتارش بیدلیل نیست؛ عوضش این خوبی رو داره، عوضش یادته اون مهربونی رو کرد.
5. چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
یکی از بزرگترینهاش؛ یادمه چند سال پیش باز داشتم روی اعتمادبهنفسم بکوب کار میکردم که بهم گفت: «موهاتو تیغ بزن.» خیلی سخت بود، اما کاری بود که باید میکردم؛ باید یهسری چیزهای دیگه درونِ من درست میشد، باید قویتر میشدم. بدون اینکه به کسی بگم، زدم. بعدش حجمی از توهینها، سرزنشها شروع شد؛ حتی عشقم تا مدتها با من صحبت نمیکرد، رختخوابش رو جدا کرد و…
اما من هدف داشتم؛ به دلیلی این کارو کرده بودم، برای همین بیتوجهی کردم، اهمیت نمیدادم و تمامِ مدت تمرکزم رو روی نکاتِ مثبت نگه داشتم. میدونستم این یه چالشه که اومده منو قویتر کنه؛ باید سربلند ازش بیام بیرون. این الهام بهمن شد که درسهای بزرگی یادم بده و داد؛ به مرور درکش کردم: اولاً ارادهم تقویت شد؛ دوماً حرفِ مردم برام کمرنگتر شد؛ سوماً خودم رو شناختم؛ چهارم قوهٔ الهامم قویتر شد، اتصالم به منبعم بیشتر شد، از یکسری وابستگیهای عاطفی بیشتر کنده شدم، بیشتر فهمیدم مهمترین رابطه من با کیه و…
خوب من، خداروشکر، میتونم بگم خیلی قویتر از قبلَم هستم. دختری که با کوچکترین ناراحتی واکنش نشون میداد، قهر میکرد، پرخاش میکرد؛ بهش میگفتند «بالا چشمت ابرو»، اشکش درمیاومد—مدتهاست رفته—جاشو داده به یه آدم جسورتر، قویتر، محکمتر، غیروابستهتر، عاقلتر، منطقیتر، متفکرتر. الآن مدتهاست به رفتارهای فکر میکنه، به دلیلِ اتفاقاتش فکر میکنه؛ مدتهاست عاملِ بدبختی یا خوشبختیش رو گردنِ دیگران نمیندازه؛ مدتهاست چشمم بیشتر دنبالِ دستِ خداست، نه بندههای خدا.
مدتهاست سلامته و با اینکه دور از خانوادشه احساسِ تنهایی و بیکسی نمیکنه؛ اتفاقاً لذت میبره از این تنهایی و شاکرِ خداست. مدتهاست بیشتر داشتههاش رو میبینه و سپاسگزارشونه؛ با خودش، با آدمها در صلحه و اونها رو همونجور که هستند پذیرفته؛ دنبالِ تغییرِ کسی یا چیزی در بیرون نیست؛ تمرکزش فقط روی خودشه.
روابطِ قشنگی داره؛ آدمها دوستش دارند، از بودن باهاش لذت میبرند، احساسِ امنیت و راحتی دارند در کنارش. عشقش هر روز روزی چند بار میگه «عاشقتم، دوست دارم» و از بودن در کنارش لذت میبره. مشتریهاش عاشقشن و همیشه سراغش رو میگیرند.
تو کارش موفقه؛ به الهامش عمل کرده، سایتِ خودش رو زده، مشتریگیر شده، داره آرومآروم شناخته میشه و فروش داره. کلی چیز تو این مسیر یاد گرفته و تمامِ محتوای سایتش رو خودش انجام میده؛ کاملاً هدایتی و…
واقعاً استاد جان سپاسگزارم که بازم یه لایروبیِ ذهنیِ دیگه برای ما راه انداختی، اونهم بهصورت هدیه؛ این کار دلِ بزرگی میخواد، باور به فراوانیِ ساختهایشدهای میخواد؛ وگرنه این میتونست خودش دورهی پولسازی بشه.
درود بر استاد عزیز و خانم شایسته
این فایل رابط من و سایت استاد بود .
خانم رزا سپاسگزارم بخاطر صدای زیبا ی شما و کلام با نفوذ شما که الان بعد از چند سال این فایل رو گوش دادم اشکم درومد و یاد روزایی افتادم که دستم به جایی نمیرسید و شما باعث شدین توحید رو درک کنم و شروع کنم به کارکردن روی خودم و این روزایی که ارزوی دست نیافتنی بود برای خودم الان تمام ارزوهای اون روزا رو دارم زندگی میکنم . خانم رزا توضیحات شما انقدرردر من نفوذ کرد که من فکر میکردم کنار شما هستم و تک تک لحظات رو دیدم حتی ظاهر رستوران که برای کار رفتین رو میدیدم خیابونای شهر ، شغل جدید ، کنفرانس برای ارتقا شغل همه و همه رو بصورت یک فیلم دیدم . باز هم لذت برم از حرفهای شما و در مدار حال حاضر اگاهی های جدیدی کسب کردم .تو پروفایلم توضیح دادم که این فایل خانم رزا چنان جرقه و تعهدی در من ایجاد کرد که بدون تردید و شک با تعهد شروع به گوش دادن فایلهای هدیه کردم و فقظ ظرف مدت 6 ماه نتایج هیجان انگیز برای من اتفاق افتاد و اغاز دوران طلایی من شروع شد و تا امروز ادامه داره و فقط در یک نوبت دچار خطا و دوری از اگاهی ها شدم که قبل از ضربات سنگین جهان به خودم اومدم و مجدد قویتر از قبل شروع کردم و ده ها برابر از قبل نتیجه گرفتم.
خانم رزا امیدوارم هر جایی که هستین کماکان در حالت رشد و لذت باشید و به تمام خواسته های خودتون رسیده باشید.
شاد و سلامت باشید
درود بر شما استاد عزیزم.
خداروشکر میکنم از صمیم قلبم، به میزان این آرامشی که خداوند به من عطا کرده است، که چقدر شاکر خداوند هستم بخاطر هم مسیر شدن و هم جهت شدن با شما در جریان خداوند با این سایت الهی.
استاد من تقریبا این فایل و صحبت های رزای عزیزم را حفظم.
چرا که وقتی داشتم برای اولین بار- که فکر کنم حدود 3 سال پیش است- منم مثل شمایی که بار اول بود به این صحبت ها و نتایج گوش جان میدادید، اشک بر چشمانم جاری شد و سپاسگزار خداوند شدم. مخصوصاً آنجا که رزا گفت: من وقتی برام ایمیل زدند که ما شما را نمی خوایم، گفتم خدایا شکرت که اینبار یکی گفت که ما شما را میخواهیم یا نمیخواهیم. قبلی ها که هیچ پاسخی نمیدادند.
استاد عزیزم. رزای عزیزم امیدوارم این کامنت من را بخونی. من بینهایت خدا رو شکر کردم از نتایجی که تو گرفتی و بی نهایت خدا را شکر کردم که چقدر این خدای به این بزرگی زیبا، نرم و لطیف هدایت میکند.
چقدر خدای یکتا زیباست و چقدر این خدای یکتا هنرمندانه هدایت میکند.
چقدر خداوند هنرمندانه عشق را بر من جاری میکند. احساس خوب را وارد زندگی ما میکند.
چقدر حد نداره فراوانی فضل، نعمت و ثروت خداوند.
چقدر خداوند بی نهایت است و در هر شرایطی ما را نجات میدهد.
این فایل به تنهایی ایمان مرا به خداوند بی نهایت افزایش داد. یادمه صبح ها ساعت 5 صبح بیدار می شدم. سپاسگزاری میکردم و برای ایجاد ممنتوم مثبت، یکی از فایلهای گفت و گو با استاد را گوش میدادم و سپاسگزار خداوند میشدم بابت این همه فراوانی که در زندگی هم کلاسی ها و هم مدارهای خودم در این سایت الهی، جاری شده است.
استاد من علیرضا طاهرزاده اصفهانی قبل از شروع تعهدم برای بودن در این سایت الهی بدهکار بودم.
من به زور ماهی 5 میلیون تومان حقوق ماهانه داشتم.
من بینهایت از ظلمی که به من می شد می نالیدم و همواره گله و شکایت دیگران را که تاثیر در زندگی ام داشتند؛ را میکردم.
من همواره شاکی بودم و همواره ناراحت از شرایطی که فکر میکردم نمی توانم تغییری در زندگی ام ایجاد کنم.
تا اون لحظه خاص
تا روزی که خداوند بهم گفت اگر به این مسیر ادامه بدهی. پایان اون مرگ به بد ترین شکل ممکن است. مرگ و جهنمی که قطعا با ادامه فرکانس آن سالم رخ میداد و قطعا جایگاه علیرضا طاهرزاده اصفهانی با آن فرکانس، جهنم بود.
خداوند خیلی به من لطف داشت. خیلی داره و خواهد داشت. خیلی خیلی خیلی زیاد لطف داشت. چرا که وقتی این اتفاق افتاد من به خودم اومدم و این به اذن خداوند بود. (همانطور که مدار فعلی من هم به اذن خداوند هست و خواهد بود.)
بگذارید یک بار دیگه بگم که همه دوستان اینجا بدونند.
1404.04.07 بود.
من با پدرم در کارگاه بودیم و در حال کار با جرثقیل. پدرم داشت یک دستگاهی را جابجا میکرد. دیگه آخر وقت بود. من اومدم که برم تو دفتر یه لحظه گفتم بذار این کار آخر را کمکش کنم، یه لحظه برگشتم، در همون لحظه گفتم ولش کن، دوباره یه بک به سمت دفتر زدم، و در همون لحظه گفتم بذار کار را تموم کنم و بعد برم برای استراحت و جمع کردن. (کل این صحبت های درونی من 3 ثانیه طول کشید).
قدم اول و بعد دوم را که برداشتم؛ شافت 5 کیلویی چرخ کالسکه جرثقیل از فاصله 1 سانتی متری دماغ من رد شد و بعد خورد زمین.
حتی به پاهای من برخورد نکرد.
از این اتفاق به بعد من مجددا وارد این مسیر زیبا شدم.
از این اتفاق به بعد من فهمیدم این من هستم که با کانون توجه و تمرکزم -بدون استثناء- شرایط و اتفاقات هم جنس را در زندگی ام دریافت میکنم.
از این اتفاق به بعد من آرام آرام معنا و مفهوم موحد بودن را شناختم. خیلی آرام و خیلی تکاملی.
از این اتفاق به بعد من فهمیدم من خالق و مسئول 100% تمام جنبه های زندگی ام هستم.
از این اتفاق به بعد من فهمیدم که تمام عوامل بیرونی نتیجه شرایط و باورهای درونی من است. منم که اجازه داده ام دیگران در زندگی ام دخالت کنند. منم که اجازه داده ام هر کسی هر چیزی میخواهد به من بگوید. منم که اجازه داده ام هر کسی در زندگی من تأثیرگذار باشد. و از این اتفاق به بعد به صورت تکاملی جلوی تک تک این موارد را گرفتم. جوری که الان یادم نیست که چنین اجازه ای به کسی داده باشم.
نمیگویم از روز اول بلا فاصله همه چیز گل و بل بل شد. اما هر بار که من موحد بودم و مشرک نبودم، شرایط بهتری را دریافت کردم.
هر بار که من مشرک شدم. شرایط نازیبایی را دریافت کردم.
و این هر بار اتفاق می افتاد.
تا پارسال. یعنی 1403.07.25
پارسال من برای اولین بار در طول 10 سالی که با برادرانم و پدرم شریک بودم، شروع به فعالیت در حوزه ای جدا از خانواده ام کردم.
و اولین بار بود که دیدم وقتی من در فرکانس مناسب باشم، در ممنتوم مثبت باشم، اتفاقات و شرایط مناسب را دریافت میکنم. اینجا بود که من تونستم بیشتر اعتماد کنم به خداوند و این نقطه تغییرات مالی من بود.
من از پارسال تا الان توی کارهای متفاوتی ایمان خودم را نشان دادم. من بها دادم. من حرکت کردم مثل رزای عزیزم که امیدوارم هر جای این دنیا هست شاد و سالم و ثروتمند باشه. من حرکت کردم مثل شما استاد عزیزم که اینقدر الگوی مناسبی برای همه ی ما هستید.
اواخر خرداد ماه یا اوایل تیر ماه امسال بود.
من در پی یک تضاد مجدد اینبار دیگر تصمیم گرفتم جدا از خانواده شغل خودم را داشته باشم. راهکاری موقت برای رشد شخصی خودم.
خداوند شاهده که چقدر انسان ها یکی پس از دیگری وارد زندگی من شدند. به من اعتماد کردند. میلیون ها تومان پول برای من واریز کردن بدون اینکه 1 کیلو بار از من گرفته باشند یا حتی مرا از نزدیک دیده باشند.
میلیون ها تومان بار تحویل من دادند بدون اینکه ریالی به حساب ایشان واریز کرده باشم.
میلیون ها تومان برای من ارزش قائل شدند و این لطف بی کران خداوند بوده و هست و خواهد بود.
دلیل من برای استفاده از افعال بوده، هست و خواهد بود برای این هست که به خودم یادآوری کنم که این یک موضوع جاری است و همواره من باید در این فرکانس و ممنتوم بمانم تا دریافت کنم.
خیلی خوشحالم. که اواخر سال 1403 بود به خودم این تعهد را دادم که نتیجه بگیرم. و هربار خداوند به من این موضوع را یادآوری که باید متعهد باشی.
به خداوند متعهد باشی.
به خودت متعهد باشی.
به این مسیر متعهد باشی.
و هربار ادامه بدهی تا بتونی آنچه را میخواهی در زندگی ات دریافت کنی.
از 3 ماه پیش تا اکنون من در فرکانس دریافت و فروش های خوبی قرار گرفتم.
امروز اما به لطف خداوند و با باور به فراوانی و فضل خداوند، درخواست مشتری های بزرگتر را دادم و لطف خداوند شامل حالم شد و دارم بیشتر و بیشتر دریافت میکنم.
خب بریم سراغ تمرین این قسمت
1. قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
قعر جهنم درون. یک مشرک به تمام معنا. کسی بودم که فکر میکردم هیچ قدرتی برای کنترل زندگی ام ندارم. فکر میکردم دیگران در زندگی ام مؤثر هستند و همین باعث خشمی شده بود که هر روز به نحوی از وجودم خارج میشد.
یکبار با پدرم، یکبار با همسرم، یکبار با خانواده ام و هر بار به نحوی این برخورد اتفاق می افتاد.
همیشه انگار سنگ سنگینی بر روی قلبم بود. احساس حرکت کردن نداشتم. حال نداشتم. همیشه ناراحت بودم. هیچ چیز حالمو خوب نمی کرد. هیچ وقت نمی تونستم از تح دل بخندم. از هیچ چیز نمی تونستم لذت ببرم. از مسافرت ها نمیتونستم لذت ببرم. از بودن با دوستان، خانواده، همسرم نمی توانستم لذت ببرم.
2. جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟
استاد همین فایل. دقیقا همین فایل و فایل های توحیدی و 5 جلسه از همین سکشن از سایت بود که شما با استاد عرشانفر صحبت میکردید. این فایل ها تاثیر بسزایی در زندگی من داشتند.
3. اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
مجددا شروع به گوش دادن به فایل های استاد که نزدیک به 3 سالی میشد که ازش دور شده بودم.
4. فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
1. برگشتن به تمرین فانوس دریایی.
2. توجه به نکات مثبت و سپاسگزار بودن.
3. برگشتن به این سایت الهی. شروع به کار روی فایل های هدیه سایت. (من قبلا دوره روانشناسی ثروت 1 و 2 را مادرم خریده بود. اینبار با اینکه اون فایل ها را گوش میدادم، ولی احساسم میگفت باید جور دیگه عمل کنی. باید یه چیز دیگه را که پیش نیاز هست با گوشت و پوست و استخوان درک کنی که اون موضوع مفهوم توحید و یکتا پرستی، هدایت، الهامات و تقوا بود.
4. حذف تمام فایل هایی که قبلا دانلود کرده بودم از یک کانال تلگرامی و تمرکز بر فایل های هدیه در سایت.
5. حذف تمام آهنگ های روی موبایلم و بمباران ذهنم با فایلهای استاد عباسمنش.
5. چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
سال 1402 ابتدای سال.
روی مسئله عزت نفس گیر کردم. خیلی مقاومت داشتم. میخواستم با همون شخصیت قبلی ام، نتایج بزرگ و جدید بگیرم.
مقاومت داشتم برای تغییر شخصیت. کلی گریه و زاری هم کردم اتفاقاً. ولی به قول خداوند در قرآن خطاب به حضرت موسی:
کلا
هیچ راهی نبود جز تغییر. اینبار هم دیدم یا میمیرم، یا تغییر میکنم. راه دیگری نیست. بنابراین باز هم با مقاومت شدید تغییر کردم.
نتایج فوق العاده بود.
ابتدا با فایل های هدیه کلید عزت نفس در سایت شروع کردم. نکته برداری کردم. در مدت کوتاهی هزینه خرید دروه عزت نفس محیا شد. خریدمش.
در مدت کوتاهی دوره احساس لیاقت بر روی سایت قرار گرفت. به لطف الله پول اونم داشتم، خریدمش.
و من 2 بار این دوره را از ابتدا تا انتها کار کردم. تا تغییرات خیلی بیشتر و بهتر شد.
پس راه حل من برای کسی که الان پول خرید دوره ای را نداره اینه که از فایلهای دانلودی شروع کن. نکته برداری کن و به احساس خوب برس. قطعا به جواب میرسی و قطعا خداوند هزینه را بهت میده تا بتونی بخری.
6. نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
1. احساس. استاد راستش این تغییر بعد از درک جلسه 6 از دوره بینظیر هم جهت با جریان خداوند ایجاد شد. بعد از اون من بهتر درک کردم چرا اینقدر مهمه احساس خوبی داشته باشم.
2. روابط: باز هم مجدداً بعد از این دوره عالی من رشد کردم. قبلش خیلی راوبطم خوب شده بود. اما الان خیلی بهتر از قبل شدم. یاد گرفتم بتونم تمرکزم را بذارم روی نکات مثبت افراد. افرادی را که خیلی روی آنها من مقاومت داشتم ارتباطم را محدود کردم. (پدر عزیز تر از جانم را میگم. خیلی الان دوستش دارم. از تح قلبم. میبینمش دلم براش قنج میره). و رابطه ام با همسرم خیلی بهتر شد. هر بار بهتر.
3. سلامت: این مورد بعد از شروع قانون سلامتی اتفاق افتاد و سپاسگزار خداوند هستم که هدایتم کرد وارد این دوره شدم. خیلی به من کمک کرد برای تغیرات فعلی ام. چون اعتماد به نفس توانایی ایجاد تغیرات در زندگی را داد.
4. کار: بسیار زیاد رشد کردم. فهمیدم باید متخصص کار خودم باشم. به غیر از اینکه فروشنده خوبی باشم باید در کار خودم هم متخصص باشم. ارزش خودم و کارم را شناختم. با ایمان در مورد کارم صحبت کردم. هر روز رشدم بیشتر شد.
5. مالی: استاد تو این مورد خیلی بهتر شدم.
اما هنوز پاشنه آشیل من هست. خیلی میدونم باید اصلاحات در این مورد داشته باشم و دارم تلاشم را میکنم. به لطف الله تلاش میکنم کار درست را انجام بدهم.
از همین دیروز که متعهد شدم 10 درصد سودم را در حسابی نگه دارم تا بتونم با پول آشتی کنم، همین اتفاق داره می افته. دیروز تا الان مبلغ 1.5 میلیون ذخیره کردم. شاید فقط یک تغییر ایجاد کنم، آن هم اینه که به صورت دلار نگه دارم. همین.
من خیلی ممنون عزیزانی میشم که شرایط مالی خوبی دارند و به من ادوایز بدهند. که بتونم شرایط مالی را بهتر و بهتر و بهتر کنم. اینو خدا گفت بنویس.
من تا پول میاد براش خرج میتراشم. میخوام جلوی خرج های بی جهت را بگیرم. از خدا هدایت میطلبم برای این موضوع.
عاشقتونم استاد عزیزم.
عاشقتم از صمیم قلبم رزای عزیز. واقعا نمیدونم بخونی یا نه. ولی بدون بی نهایت از صمیم قلبم دوستت دارم که اینقدر زیبا این فراوانی ها و این روند رو به رشد خودت در این مسیر زیبا را بیان کردی.
ان شاء الله هرکجا هستید در پناه الله یکتا شاد، سالم، ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته عزیز
چقدر این فایل دلنشین و پر از ارامش و اگاهی بود وقتی این فایل و گوش میدادم از اول تا اخرش خیلی ناخوداگاه لبخند روی لبام بود و ذهنم و قلبم پر از ارامش بود سپاسگذارم از دوست عزیزمون بابت این صحبت های دلنشین و سپاسگذارم از استاد عزیز بابت زحماتتون
خدایا شکرت.این فایل کمک خیلی بزرگی به من کرد و به من قدرت سپاسگذاری و تسلیم بودن دربرابر خدارو دوباره برام یاداوری کرد و من چقدر به این یاداوری نیاز داشتم واقعا خدایا شکرت
این فایل به من یاد داد که در هر شرایطی فقط به بعد مثبت اون اتفاق فک کنیم و اگه خودمون رو درگیر اون اتفاق به ظاهر بد کنیم از فرکانس خدا دور میشیم و ما وقتی به خواسته هامون میرسیم که به فرکانس خدا نزدیک و نزدیک تر بشیم من توی شرایط سخت وقتی جایی گیر میکنم و ذهنم بهم میگه غیرممکنه این کار عملی شه به خودم میگم خدا این جهان این کهکشان ها رو اداره میکنه خدا بدن مارو که انقدر بینقص هست افریده همین برگ درختا تنه درختا این همه موجود زنده و همه چیز که وقتی درباره ش تحقیق کنی بهت زده میشی از این همه نظم و هماهنگی خدا تمام اینهارو افریده و اداره میکنه کار کوچیکی که من توش گیر کردم که چیزی نیست خدا برام حلش میکنه و این جمله همیشه خیال منو راحت میکنه هیچ غیرممکنی برای خدا وجود نداره فقط باید به فرکانس خدا نزدیک بشیم تا معجزه ها رو تک به تک و پشت سر هم ببینیم
خدایا شکرت
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
«وَإِذْ بَوَّأْنَا لِإِبْرَاهِیمَ مَکَانَ الْبَیْتِ أَن لَّا تُشْرِکْ بِی شَیْئًا وَطَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطَّائِفِینَ وَالْقَائِمِینَ وَالرُّکَّعِ السُّجُودِ»
(ﻭ [ ﻳﺎﺩ ﻛﻦ ] ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺟﺎﻱ ﺧﺎﻧﻪ [ ﻛﻌﺒﻪ ] ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﺑﺮﺍﻫﻴﻢ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻛﺮﺩﻳﻢ [ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﻴﻤﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻴﻢ ] ﻛﻪ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺭﺍ ﺷﺮﻳﻚ ﻣﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﺪﻩ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺍم ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﻃﻮﺍﻑ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭ ﻗﻴﺎم ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭ ﺭﻛﻮﻉ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ ﻭ ﺳﺠﺪﻩ ﻛﻨﻨﺪﮔﺎﻥ [ ﺍﺯ ﭘﻠﻴﺪﻱ ﻫﺎﻱ ﻇﺎﻫﺮﻱ ﻭ ﺑﺎﻃﻨﻲ ] ﭘﺎﻙ ﻭ ﭘﺎﻛﻴﺰﻩ ﮔﺮﺩﺍﻥ)
(26 حج)
———————————————————————————
«الهی ای حجت را یاد و انس را یادگار، خود حاضری ما را جُستن چه کار ؟!»
«الهی چه شود که دلم را بگشایی و از خود مرهمی بر جانم نهی، من سُود چون جویم که دو دستم از مایه تهی، مگر که بفضل خود افکنی مرا در روز بهی»
«یا رب ز شراب عشق سر مستم کن ؛ در عشق خودت نیست کن و هستم کن»
«از هرچه ز عشق خود تهی دستم کن ؛ یکباره به بند عشق پا بستم کن»
(مناجاتهای خواجه عبدالله انصاری)
———————————————————————————
سلام و درود به استاد عزیزم و خانواده توحیدی و نورانی و همفرکانسیم در این سایت توحیدی. امیدوارم که حالتون خوب و مثبت و عالی باشه و همواره از نور بینهایت و فضل بیکران رب العالمین متنعم باشید.
خدا رو صد هزار بار شاکر و سپاسگزارم که باز هم موهبت صلات و بندگی خداوند بهم عطا شد.
بقول حافظ شیرازی: «من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟؟ مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند»
———————————————————————————
نمیدونم فایل صحبتهای رزای عزیز رو چند بار گوش دادم، حتی توی این فایل که بخشی از صحبتهای ایشون کات شده بود و گوش میدادم یادم میومد توی فایل قدیمی جمله بعدی چیه… من بارها و بارها با این فایل هدایت شده بودم و قطبنمای مسیرم رو تصحیح کرده بودم.
وقتی رسیدم به اونجایی که رزا خانم گفتن من یه یادداشت زدم به لپتاپم و نوشتم من نمیدونم تو دستمو بگیر، تو بهم بگو.
یادم اومد من هم مدتها قبل این جمله رو نوشته بودم و چسبونده بودم به در کمد محل کارم.
نوشته بودم : نگران بودن رو متوقف کن و اجازه بده خداوند در زندگی تو جاری شود ، خدایا من هیچی نمیدونم، تو بهم بگو چیکار کنم.
———————————————————————————
حوصله دارید یه قصه براتون تعریف کنم که ذره به این فایل میتونه ربط داشته باشه… ؟ ماجرای یه ترس ساده ست.
ممنونم از جواب مثبت و همراهی تون.
چند هفته بود توی سایت کامنت نذاشته بودم و خداییش خودم میخواستم از دلتنگی دق کنم. آخرش هم خداوند با این پروژه جدید دستانش رو بکار گرفت و من رو نجات داد. این چند هفته درگیر تعمیرات اساسی پالایشگاه بودیم. من هم بعنوان یه عضو بسیار کوچیک از یه مجموعه بسیار بزرگ یه سری وظایف داشتم که باید علاوه بر شیفت کاریم 7 روز اضافه کاری میموندم. خدا رو شکر که 21 روز کاری و هر روز 12 ساعت شیفت به خیر و خوشی و در سلامت کامل همه پرسنل به اتمام رسید و تا شنبه شب همه واحدهای پالایشگاه وارد مدار تولید شدن. به حدی کار سنگین بود که یه وقتایی کارهای تعمیراتی پالایشگاه عقب میافتاد. چرا؟ چون کارش High Risk بود و حضور تیم آتشنشانی الزامی بود. ما که توی شرایط عادی به سختی 2 تا تیم بودیم، الان با کلی نفرات اضافه کاری شده بودیم 4-5 تا تیم و همه تیمها درگیر بودن و دیگه کسی نبود سر استندبایهای بعدی حاضر بشه.
یکی از این استندبایها خورد به من. و من باید بعنوان Rescue man تیم نجات از ارتفاع میرفتم استندبای بالای چیزی به نام Stack همراه با یه تیم برقکار… استک همون دودکشهای بلند صنعتیه، حدوداً 120 متر ارتفاع داره… همه تیم ها درگیر بودن و هیچکس نبود. و من باید میرفتم…
توی پرانتز یه قانونی رو براتون توضیح بدم، که استاد توی فایلها هم اون رو به شکل های مختلف توضیح داده، اینکه باید همیشه روی پاشنه های آشیلت کار کنی ، و اگه یه مدت روشون کار نکنی، بازم ترسها میاد سراغت.
وقتی توی ارتش بودیم ، نفراتی که آموزش چتربازی دیده بودن اگر به مدت زمان مشخصی پرش نداشتن دچار ترس از ارتفاع میشدن و نیاز به بازآموزی داشتن. طرف توی 24 سالگی چندین پرش موفق داشته، حالا توی 32 سالگی که کلی باتجربه تر شده توی رمپ خروجی هواپیما فریز شده نمیتونه بپره باید با زور پرتش کنن پایین. میگفتن چتربازی که از پرش ترسیده باشه، قبل از اینکه ترس بخواد وجودش رو فرا بگیره باید بپره. چراش هم مشخصه، چون اگر ترس ماندگار بشه تبدیل به فوبیا میشه.
یا نفراتی که آموزش کار در ارتفاع حرفه ای میبینن هر دوسال یکبار مدرک شون منقضی میشه و باید دوباره برن مدرک رو تمدید کنن و …
یا خلبانهایی که به ساعت پروازی مشخصی رو پر نکنن، اکسپایر میشن.
همین اتفاق برای منم افتاد. توی شرایط نیمه عملیاتی و ارجنت من باید میرفتم توی ارتفاع، و چون مدتها بود من بالای ارتفاع نرفته بودم، ترس از ارتفاع اومده بود سراغم. و باید تلاش میکردم بر ترسم غلبه کنم. ناگفته نماند اونجایی که داشتم میرفتم بالا بسیار ناایمن بود. و ما هم بشدت کمبود تجهیزات داشتیم. در حین بالا رفتن توی یکی از پله ها یه کیف بسیار سنگین وسایل تیم برقکاری از ارتفاع بالا رها شد و خورد دقیقاً روی پلتفرم بالای سر من. ترس از ارتفاعی که داشتم تلاش میکردم بهش غلبه کنم با این شوک جدید تبدیل شد به یه حالت پنیک و ترس ناشی از حادثه، و من وسط راه فریز شدم. و دست و پام میلرزید و زانوهام سست شد که نزدیک بود پله رو رها کنم. همش پایین رو نگاه میکردم… به سختی برگشتم پایین و به همکارم گفتم من دچار ترس از ارتفاع شدم، و سریعاً به یکی دیگه از بچهها گفتم فلانی تو ترس ارتفاع نداری؟ بیا جای من برو بالا تا من به افسر شیفت بگم یه نفر رو جایگزین کنه. تماس گرفتم و ماجرا رو گفتم. و بعدش رئیس ایستگاه روی بیسیم بهم گفت با تلفن زنگ بزن به اتاقم. ازم پرسید حمید حالت چطوره مشکلی داشتی، چون فکر میکرد من دچار ضعف یا گرمازدگی شدم. گفتم نه حال جسمیم خوبه ولی دچار ترس از ارتفاع شدم و الان نمیتونم کنترل ذهن کنم و بشدت احساسم منفی شده. (منی که به بقیه آموزش میدادم و خودم الان اینجوری پنیک شده بودم. بشدت احساس شرمندگی میکردم که توی شرایط ارجنت و عملیاتی به یه آدم بی مصرف تبدیل شده بودم، ذهنم از درون داشت منو میخورد).
رئیسمون …. که واقعاً چقدر این انسان فوق العاده ست، بی نظیره، هر چقدر بیشتر میشناسمش، بیشتر شیفته شخصیتش میشم. چقدر سخاوتمند و بزرگمنشه، چقدر انسان عزیز و حمایتگریه، چقدر دنیا دیده و با تجربه ست با اینکه فقط 3-4 سال سنش از من بیشتره… چقدر مدیریتش عالیه… بیش از اون که ریاست کنه، یه لیدر حمایتگره…
بهم گفت حمید نگرانش نباش، اشکالی نداره، من شجاعتت رو تحسین میکنم که نقاط ضعفت رو میشناسی و کار ناایمن انجام نمیدی، نگرانش نباش، اصلا به خودت حس منفی نده، الان هم برگرد ایستگاه. رفتم ایستگاه، بازم کلی بهم دلداری داد و گفت بهت حق میدم. منم فلانجا یه ماجرایی رو تجربه کردم و دچار این وضعیت شدم ولی میدونم این وضعیت با تمرین حل میشه.
روزهای بعد روال برنامه های تعمیراتی ادامه داشت. ولی این خودخوری درونی منم ادامه دار بود. این ماجرا تبدیل شد به سوژه غیبت همکاران و پشت سرم کلی حرف زدن. حرفهای اونها اصلا پشیزی اهمیت نداشت من نیاز داشتم بخاطر خودم با ترسهام روبرو بشم و قبل از اینکه این اتفاق تبدیل به فوبیا بشه درمانش کنم. حرفهای بقیه مهم نبود، تایید بقیه مهم نبود. تنها چیزی که مهم بود برام این بود که چطوری درمانش کنم.
همزمان با این ایام تعمیرات اساسی، یه تیم کار در ارتفاع بسیار حرفه ای هم از تهران اومده بودن که شرکتشون یه پیمانکاری تعمیرات فلر HP پالایشگاه رو گرفته بود (مشعل اصلی) توی ارتفاع حدود 160 متری. بسیار افراد حرفه ای و با تجربه، بسیار مهربان و خوش برخورد و محترم. مخصوصاً لیدر دسته که مربی سطح 3 بینالمللی بود، از همه متشخصتر و بسیار سخاوتمند در ارائه اطلاعات و بسیار فروتن. هیچ ادعایی نداشت. توی تیم شون 3 تا مربی سطح 3 بینالمللی داشتن.
یه نجوایی اومد سراغم که پاشو برو از آقای فلانی بپرس برای ترس از ارتفاع چیکار کنی و چطوری تمرین کنی و ازش بپرسی آیا کارآموز میگیره یا نه. یه حسی بهم گفت یه هدایت بگیرم از قرآن. آیه 73 سوره حج اومد. «یَا أَیُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ ۚ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ ۖ وَإِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَیْئًا لَا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ۚ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ» (ای مردم؛ مَثَلی زده شده است؛ پس به آن گوش فرا دهید، یقیناً کسانی که به جای خدا میپرستید، هرگز نمی توانند مگسی بیافرینند اگر چه برای آفریدن آن گرد آیند و اگر مگس، چیزی را از آنان برباید، نمیتوانند آن را از او بازگیرند، هم پرستش کنندگان و هم معبودان ناتوانند.)
قیافه من اون لحظه دیدنی شده بود. گفتم خدایا حله، گرفتم ، چشم … یه حسی تو قلبم بهم گفت چرا از خودم کمک نمیخوای؟ گفتم خدایا پس خودت کمکم کن. خودت مربی کار در ارتفاع من باش. میخوام بر ترسم غلبه کنم. همون موقع بهم گفت تکاملی و ذره ذره برو توی ارتفاع.
روزهای بعد یه استندبای بهم خورد، تعویض خط فلر پالایشگاه روی استراکچر حدوداً 10-12 متری. نیازی هم نبود من برم بالا، چون تیم آتشنشانی پایین با ماشین ایستاده بود تا اگر موقع برشکاری چیزی دچار حریق بشه آب بزنن اطفاء کنن. چند نفر برشکار یه لوله 24 اینچی قدیمی رو برش میزدن و جرثقیل اونها رو جابجا میکرد، و بخاطر ضایعاتی که توی لوله بود هر چند وقت یکبار شروع میکرد به سوختن. (ضایعاتی که میگم بعد از 25 سال کار، حدوداً 50-60 درصد قطر لوله 24 اینچی رو گرفته بود)
ولی من میرفتم بالا. روی داربست فلزی توی ارتفاع روی خط لوله هایی راه میرفتم که توی ارتفاع حدوداً 12 متری از سطح زمین بود. با اینکه زیر پای من داربست فلزی بود ارتفاع من در واقع 2 متر از روی تختههای داربست بود ولی چون چشم من بکگراند اطراف خط لوله رو میدید حس ارتفاع 12 متری رو بهم میداد. بارها و بارها این کارو کردم. طی دو هفته آینده چند بار رفتم این استندبای و این کار رو تمرین کردم. منی که روز اول دستم رو به داربست میگرفتم و روی لوله راه میرفتم طی 2 هفته رسیدم به جایی که میرفتم جایی که داربست نداشت و من راحت روی لوله راه میرفتم و عمداً پایین رو نگاه میکردم که ارتفاع رو احساس کنم. تا اینکه دیروز (شنبه) استندبای فلر LP بهم خورد. ارتفاع حدود 80 متری. گفتم خدایا توکل بر خودت کمک کن انجامش بدم. خدایا من میدونم هر قدمی بردارم تو همراه منی. پس بزن بریم بالا.
تا یادم نرفته این نکته رو هم بگم که اون روز صبح رئیس نیومده بود سر کار و منم میگفتم خب خدا رو شکر رئیس نیستش که مانع من بشه. چون شنیده بودم گفته بوده فعلاً امیری رو برای کارهای کار در ارتفاع نفرستید. استندبای به این شکل بود که یک تیم جوشکاری باید چندتا نقطه رو جوشکاری میکرد و تیم بازرسی فنی جوشها رو تست میکرد و تاییدیه میداد. ما هم چهارنفر در قالب دو تا تیم دونفره نجات رفته بودیم بالا. یه تیم توی 70-80 متری و تیم دوم توی 30-35 متری.
لحظات هیجان انگیز مواجهه با ترس شروع شد. من عمداً رفتم برای تیپ فلر، توی 80 متری. تجهیزات کامل رو پوشیدم و یکی یکی پلتفرمها رو رفتم بالا. ذهن انسان برای اینکه نذاره شما یه کاری رو انجام بدی اگه لازم باشه برات درد میسازه. من پله های عمودی (مانکی لدر) رو میرفتم بالا و از شدت خستگی عضلات دستم داشت میگرفت از بس پله ها زیاد بود. پله ها کاملا عمودیه. هر بار که روی پله میرفتم بالا تمرکزم رو میذاشتم روی پله ها که به اطراف نگاه نکنم که ترس بیاد سراغم. هر بار هم خسته میشدم چند لحظه روی پلتفرم استراحت میکردم، وقتی از بالای پلتفرم پایین رو نگاه میکردم میگفتم خدایا شکرت که انجامش دادم. امکان پذیر بود، وقتی که بالا رو نگاه میکردم میگفتم یه ذره دیگه مونده. یه مانکی لدر دیگه برو بالا روی اون پلتفرم استراحت کن، بازم میرفتم بالاتر، یه پلتفرم دیگه برو بالا، اینجا وایسا استراحت کن، خدایا ممنونم کمکم کردی ، یکی دیگه بریم بالاتر و بالاتر و بالاتر. و آخرین پلتفرم… همش همین بود….؟ اینکه ترسش از خودش سختتر بود. ولی امکانپذیر بود. به راحتی انجام شد. الان دیگه عمداً میرفتم لبه وایمیستادم و پایین رو نگاه میکردم میگفتم ببین هیچ خبری نیست، تو در پناه خداوندی. همه چی اکیه.
این نکته رو تاکید کنم که من هیچ کار خطرناکی نکردم. و هیچوقت از دستورالعمل های ایمنی کار در ارتفاع تخطی نکردم ولی جاهایی که قرار میگرفتم به وضوح به ترسهام حمله میکردم. اینو بخاطر این میگم که این ماجرایی که گفتم بهانه ای نباشه که کسی بخواد کار ناایمن انجام بده و فکر کنه داره بر ترسهاش غلبه میکنه. من جایی بودم که ظاهراً زیر پام خالی بود. کاری میکردم که ذهنم فکر کنه هیچ محافظتی نداره و این درحالی بود که من کمربند کار در ارتفاع پوشیده بودم، ولی تمام توجهم رو میدادم به ارتفاع. دستم رو رها کرده بودم و گارد رو نمی گرفتم که ذهنم فکر کنه جاش امنه.
سازه هایی که ارتفاع بلند دارند، حتی باد هم تکونش میده. و من به وضوح تکون خوردن فلر رو احساس میکردم.
از بالا به زیبایی ها نگاه میکردم. امواج دریا، و درخشش نور خورشید روی دریا؛ درختها و درختچههای اطراف ، ماشینهای توی اتوبان. و خدا رو شکر میکردم که تونستم به ترسم غلبه کنم.
یکی از همکاران گفت رئیس اومده. من فکر کردم سوال میپرسه. گفتم نه امروز رئیس نیومده. چند دقیقه بعد روی بیسیم صدای رئیس رو شنیدم. گفتم عه این که فلانیه. گفت آره دیگه من بهت گفتم اومده. رئیسمون هر وقت بچه ها میرن توی سایت استندبای، وقت کنه حتماً بهشون سر میزنه، و شخصاً بهشون خدا قوت میگه و تشکر میکنه. اگه بتونه روی بیسیم یه گزارش شفاهی میگیره که کار چیه، و چطوری در حال انجام هست؛ از شوخیهای روی بیسیمش دیگه نگم براتون که یه جمله میگه، ما میفهمیم منظورش چیه، میترکیم از خنده. به یکی از بچه ها گفت فلانی شیرموزی چیزی میخوای برات بفرستیم بالا، تعارف نکن. من بهش گفتم رئیس خیلی ممنون ما فعلاً «رجیم» هستیم.
چند دقیقه بعد دیدم خودش پای فلر وایستاده داره وضعیت کار رو ازمون میپرسه.
خلاصه اینکه از قبل از 9 صبح تا بعد از 3 بعد از ظهر نامبرده بالای فلر بود به جهت مقابله با ترسش و اگه همین الان بهم بگن آیا بازم میری بالای فلر میگم آره بازم میرم بالا.
بعد که برگشتم پایین رفتم ایستگاه، رفتم اتاق رئیس ، بهم خدا قوت گفت و بهم گفت حمید بهت تبریک میگم نمیدونی چقدر خوشحال شدم این کارو انجام دادی ، مطمئن بودم بیکار نمیشینی و درستش میکنی. خیلی خوشحال شدم، نه بخاطر ایستگاه ، بلکه به خاطر خودت. چون تو یکی از بهترین نفرات Rescue هستی حیف بود بخاطر ترس از ارتفاع کنار گذاشته بشی. وقتی بچه ها گفتن امیری بالاست خیلی خوشحال شدم و فکرشو نمیکردم اینقدر زود بتونی درستش کنی. عمداً تو این مدت در مورد اون موضوع چیزی ازت نپرسیدم که آیا براش کاری انجام دادی، چون میدونستم تو آدمی هستی که دست به کار میشی و تا درستش نکنی بیکار نمیشینی…
این حرفهای رئیسمون ، مخصوصاً این جمله «خیلی خوشحال شدم برات…» برای من چیزی بیشتر از رابطه رئیس و کارمندی بود. حسی که داشتم این بود که یه رفیق از موفقیت رفیقش خوشحاله.
و من ممنونم از شما دوستانم که تا اینجای قصه منو همراهی کردین.
این ماجرا صرفاً یکی از تجربیات این دو سه هفته کاری من بود، که طی مدت حدود 2 هفته تونستم به صورت کاملی بر یکی از ترسهام غلبه کنم. و میدونم این نیاز به چند بار دیگه تمرین داره که تثبیت بشه.
راستی یبار هم رفتم داخل رآکتورهای شیمیایی که اون هم داستان خاص خودش رو داشت. هم خطرناک بود و هم ترسناک و هم تاریکی مطلق، با علم به اینکه چند سال قبل یه نفر همونجا حادثه داده بود و …
———————————————————————————
وقتی داشتم به این فایل گوش میدادم اونجایی که به صحبتهای استاد عباس منش رسید یه نکته به ذهنم رسید که استاد عباس منش چقدر شنونده خوبیه. چقدر با دقت گوش میده، با اینکه توی فایل کلابهوس استاد نکته برداری نمیکنه، ولی دقیقاً تمام مباحثی که خانم رزا بیان کرد ، استاد هم در موردشون صحبت کرد.
ازتون متشکرم استاد که اینقدر ویژگی مثبت دارید و اینقدر فوق العاده هستین.
خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر نعمت این سایت و این قوانین و این درسهایی که یاد میگیریم که بتونیم توی زندگی واقعی اجراش کنیم و بر ترسهامون غلبه کنیم تا ایمان مون قویتر بشه.
شاید این یه تجربه من ظاهرش چیز خاصی نباشه. ولی برای من بسیار موضوع مهمی بود، که باعث شد ایمانم قویتر بشه. بدونم که میشه به صورت تکاملی هر کاری انجام پذیر کرد.
یه مثال از صحبتهای استاد یادم افتاد، توی دوره دوازده قدم در مورد کاهش وزنشون صحبت کردن زمانی که توی بندرعباس روی کشتی، سوپروایزر شرکت نفتی بودن، و میگفتن بعد از این ماجرای وزن کم کردن من دفترها پر کردم که منی که تونستم این کار رو انجام بدم هر کار دیگه ای رو هم میتونم به سر انجام برسونم.
———————————————————————————
خدا رو صد هزار مرتبه شکر بخاطر یکبار دیگه فرصت صلات و بندگی.
«رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ»
از همه دوستان نازنینم ممنون و سپاسگزارم.
از همه دوستان عزیزم که هنوز کامنتاشون رو جواب ندادم هم عذرخواهی میکنم.
در پناه رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و تندرست و پاینده باشید.
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
سلام کاکای بوشهری خُومون…
چطوری..
هوا عسلو چطوره…
هر گاه ای شعرو میخونوم یادوم از تو میا..
عسلو کار میکنوم جوشکار پیلیتوم…
…
اتفاقا امروز یه لحظه بیادت افتادم که بیام کامنتت بخونم..
وقتی رسیدم به کامنتتت توی این فایل..چقدر خوشحال شدم..
واقعا نوشتتت حرف نداشت…
دقیقا همینه!!!
وقتی غلبه بر ترسهات یه مدت میگذره بازم اون ترسها میاد سراغت..
من دارم خودمو اماده باش میکنم برای قانون سلامتی…و حدودا یه هفته ایی هست هر شب میرم پیاده روی….اونم بصورت مستنر حدودا یکساعته..
اوشب بهم الهام شد..که بازم راه قبرستان رو برم..
و نصفه راه رو رفتم تا قبرها رو دیدم ترسیدم برگشتم..
و اون یکی راه رفتم..
گفتم یبار دیگه…
رفتم تا اوایل قبرستان..کلاسهای اِن ای” هم..همیشه روبراهه..انگار اومدن خونه خالشون..هههه
گفتم …نرگس چرا میترسی..
اخه این قبرها چی دارن که بهشون بترسی..
گفتم خدا یه نشونه میخام..
نشونش اومد که برم..
دقیقا راهی که به مسیرم…منتهی میشه از وسط یه باغ میگذره..و جاده خاکیه..
و تاریکی مطلقه…گفتم نرگس نزار بازم ترس بیاد سراغت بازم انجامش بده…
و گفتم خدا خودت کمکم کن..یبار دیگه اون مسیر رو پیاده روی کردم.خیلی ترس داشتم..
گفتم نباید ترس وجودمو بگیره…
نمیدونم..هر بار که میخام انجامش بدم میترسم…
یه حالت خاصیه…ولی بخودم سخت نمیگیرم..
ولی وقتی میرم تو دلش..چقدر حالم خوب میشه..
و من این چند سال کل مناطق شهرمو پیاده روی کردم.روزی که یه قدمشم برام سخت بود..
واقعا همینه……
ولی خوشحالم که از پسش برمیام..
…منم به شما” از صمیم قلبم تبریک میگم…باید این غلبه برترسهات….
چون یچیزیه…که هر چقدر انجامش میدی قویتر میشی…الان من هر جا میرم خودم تنها تنها هستم..ولی این باورهای توحیدیه که فقط اتفاقات خوب و انسانهای عالی رو میبینم….
تا سر دوراهی میرسم میگم خدا کدوم راه..اون راهو” یه نور ابی میزنه من گام برمیدارم…
.
خیلی خوبه با خداوند بودن..چقدر بهت جسارت میده….چقدر قویت میکنه..
حالا این غلبه میتونه هر چیزی باشه..
اتفاقا امشب رفتم یه خرید انجام بدم..
و یه لباسی رو پوشیدم ایشون بهم گفت قیمت خوب بهت میدم.
ولی چون تاهد بخودم داده بودم..
که نسبت به پولم احترام قائل باشم.
و تحت هیچ شرایطی الویتهامو کنار نزارم…
چون همیشه قبل خرید چیزایی که نیاز دارمو الویت بندی میکنم.
که اینم هدایت خدا بوده که بهم گفته اینجوری باش!!!.
وقتی ایشون بهم گفت..بخرش..
بر ترسم غلبه کردم..
گفتم من بخودم متاهدم که چیزی رو بخرم که فعلا نیازمه.
حقیقتا نمیتونم..
ایشون بهم گفت افرین…دختر خاله..که اینقدر به تاهدت وفاداری..
من که نمیتونم اگه 1000 تومنم داشته باشم کارتمو صفر میکنم..
گفتم منم قبلنا همینجور بودم.ولی تاهد بستم…دست از اینکارم بردارم..
خیلیم لطف کردی ولی نمیتونم…
و ایشون منو تحسین کرد…
میخام بگم!!.
واقعا اینجور شخصیتی نیاز به کارکردن روی عزت نفسه..
غلبه بر ترسها رو میشه توی همه کتگوریها قرار داد..ولی من…سعی کردم خیلی خیلی دقیق باشم…
و به تاهدی که مینویسم و با خداوند در میون میزارم متاهد باشم..
واقعا هر چقدر که میگذره در مسیر خداوند…
جز تاهد و تمرکز اونم بصورت مستمر…به قطعیت چیز دیگری رو نمیبینم..
میخام بگم خیلی مممنونم بابت نوشتهای زیبات..در پناه خداوند بزرگ میسپارمت….
راسی شب گذشته یه شخص رو دیدم تجهیزات اتشفشانی پوشیده..چقدر بهش نگاش کردم و تحسینش کردم یادم به شما افتاد..
راسی روز اتشفشانم بهت تبریک میگم..
ببخش دیر برات پیام فرستادم..
در پناه خداوند همیشه در حال غلبه بر ترس باشی…اینهمه جسارت و شجاعت رو بهت تبریک میگم…
سلام و درود به شما خانم علیپور گرانقدر. امیدوارم که حالتون خوب و مثبت و توحیدی باشه. از شما بینهایت سپاسگزارم بخاطر کامنت ارزشمندی که برام نوشتین.
بینهایت تحسینتون میکنم که اینقدر شجاعانه در دل ترسهاتون رفتین. واقعاً ترس هر چیزی از خود اون چیز بسیار سختتر و سنگین تره.
همچنین تحسینتون میکنم که دارید به قانون سلامتی عمل میکنید، خدا رو صد هزار مرتبه شکر. سختترین قسمت قانون سلامتی مقاومت کردن در برابر نجواهای اطرافیان هست. چون اطرافیان کلی آیه یأس میخونن که چرا اینقدر لاغر شدی و … شاید اگه این باور رو بسازید که همه اطرافیان تحسینتون خواهند کرد براحتی از این مرحله عبور کنید.
و باز هم تحسینتون میکنم، بخاطر تعهدی که برای دوست شدن با پول دارید و اینکه کنترل و مدیریت خرید داشته باشید. این تمرین واقعاً فوق العاده ست، هنوز دارم ادامهش میدم. چون پاشنه های آشیل همیشه نیاز به کار دارن.
براتون بهترین ها رو آرزو دارم. در پناه رب العالمین همواره شاد و سلامت و تندرست و موفق و متنعم باشید.
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
بنام خداونده بخشنده و مهربانم…..
سلام حمید سلام ستاره سهیل سلام عشققققققققققققققققققق
حمید دمت گرم تو یک قهرمانی یک فرد موفق در تمام مراحل زندگیش…
حمید من هم برات خوشحالم من تحسینت میکنم من هم عاشقتم من هم بهت افتخار میکنم….
به خودم افتخار میکنم که اینقد رفیق خوبی دارم که هر وقت بخوام بهش پیام میدم ولذت میبرم جواب میده و میگم اوفششششششششششششش….
دمت گرم که برامون نوشتی برامون گفتی از ایمان از توکل از تکامل مرسی کاکا…..
در پناه جان جانان رب العامین شاد سلامت و ثروتمند وعاشق باشی…
با عشق حسین عبادی بنده خوب و لایق خدا
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
«وَجَعَلْنَا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْبَاقِینَ» ؛ «وَتَرَکْنَا عَلَیْهِ فِی الْآخِرِینَ» ؛ «سَلَامٌ عَلَىٰ نُوحٍ فِی الْعَالَمِینَ» ؛ «إِنَّا کَذَٰلِکَ نَجْزِی الْمُحْسِنِینَ» ؛ «إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِینَ»
(و تنها ذریه او را [در زمین] باقی گذاشتیم) ؛ (و در میان آیندگان برای او نام نیک به جا گذاشتیم) ؛ (سلام بر نوح در میان جهانیان) ؛ (به راستی ما نیکوکاران را این گونه پاداش میدهیم) ؛ (بیتردید او از بندگان مؤمن ما بود.)
(سوره صافات آیات 77-81)
————————————————————————————
سلام و درود به حسین جان عزیزم. حسین حسین حسین مرد بزرگ، بنده خوب و لایق و توحیدی پروردگار ، الهی که حال دلت عالی عالی عالی باشه کوکا، دورت بگردم. ممنونم از لطف و محبت بینهایتت. عشقی پسر.
الهی که همیشه در پناه رب العالمین باشی. ممنونم که همیشه با کامنتهات انرژی مثبت برام میفرستی. حسین ببخشید با تأخیر جواب میدم. هنوز از اورهال خسته ام. تعمیرات اساسی داشتیم و امسال از بقیه سالها حساستر، چون چندتا برشکاری روی لاین ورودی و همچنین لاین فلر داشت انجام میشد که توی بقیه پالایشگاه بارها حادثه میدادن. به لطف خداوند سمت ما به خیر گذشت.
خدا همیشه هوای منو داره، هر جا که باشم در حفاظت و پناه خداوند هستم. بارها تجربهش کردم.
ازت بینهایت سپاسگزارم حسین جان. ممنونم ازت رفیق برای بودنت.
در پناه رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشی.
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
سلااام و دروود بر آقا امیری عزیز
حمیدخان درود بر شجاعتی که به خرج دادی خیلی خیلی تحسینت میکنیم شاگرد خوب کلاس ممتاز دمتگرررررم شما کاری رو انجام دادی که من در حین خوندن آن بودم دلم داشت میلرزید تصور اون مکان ترس تو دست و پامون انداخت حالا چه برسه تو اون شرایط قرار بگیرم واقعااااا دمتگرررررم خیلی کارت درسته رفیق درس خوبی بهم دادی که از هرچیزی که میترسم توش گیر دارم مقاومت دارم بهترین کیسی که میتونه کمکم کنه باید برم سراغش همون خدای عقل کل که از همه چیه ما آگاهه و همه چیو میدونه چقد کیف کردم ازین درس و چه کیفی کردم ازین داستان شحاعتت و چه کیفی داد بهم حرفی که رییس با معرفتت رییس دانایت بهت گفت چه حس قشنگیه اون لحطه ار مافوق کاری ات حرف مثبت میشنوی ماهم ندیده عاشق رییس کارت شدیم و لطفا از طرف من حتماااااا یه بوس روی پیشانی اش بده که چقد میتونه یه ادم اینقد دوست داشتنی باشه دمشگررررم و ازین جمله ات خیلییییی کیف کردم که گفتین؛
نگران بودن را متوقف کن و اجازه بده خداوند در زندگی تو جاری شود
خدایا من هیچی نمیدونم تو بهم بگو چیکار کنم؟؟
راستی داستانت چقد شیرین بود من هم ترس از ارتفاع دارم هم ترس از تاریکی که خیلی بهتر از قبل شدم ولی هنوز خیلی کار دارم که یکی از مهمترین خواسته ام اینه که یروزی برم تو دل تاریکی برم قبرستون بشینم دعا کنم با خدارازونیاز کنم خدایا خودت میدونی چقد محتاج اینم کمکم کنی تا تو این شرایط قرار بده متو
خدایا من نمیدونم چیکار کنم تو میدونی برنامه شو برام بچین که تو بهترین برنامه ریزی خیلی از داستان شجاعتت کیف کردم خیلی لذت بردم و چه کیفی میده لحطه ای که بر ترست علبه میکنی واااااای خدایا نصیبم کن
عالی بودین مثل همیشه
دعا میکنیم تا همیشه شجاعتت در آغوش امن الهی رو به افزایش باشع ایمانت رو به افزایش باشع باورهای توحیدی ات رو به افزایش باشه
الهی آمین
سلام و درود به شما مجید جان، برادر عزیزم. امیدوارم که شاد و سلامت و تندرست باشید و همواره به نور خداوند متصل باشید.
از لطف شما بسیار ممنون و سپاسگزارم که برام کامنت نوشتین و همچنین ببخشید با تأخیر دارم جواب میدم.
از همه تحسینهای شما سپاسگزارم ، مجید جان، یه نکته ای رو استاد توی فایلهای محصولات و همچنین دانلودیها هزاران بار گفته که من خودم هنوز یادش نگرفتم و هنوز توی انجامش کوتاهی میکنم و اونم بحث تکامل هست، و همش میخوام تکامل طی نکرده موفق باشم. هر ترسی یا هر کار بزرگی با تکامل قابل انجام دادنه.
من توی اون مثال کار در ارتفاع چیزی که توی ذهنم بولد شد ، تثبیت شدن اون درک از قانون تکامل بود. وگرنه یه رفتن به ارتفاع چندان موفقیتی محسوب نمیشد، حتی برام سخت بود اینجوری خود افشایی کنم.
حتی چند روز پیش چندتا کارآموز جدید اومده بودن توی آتشنشانی یکی از اولین چیزایی که بهشون گفتم همین قصه خودم بود. گفتم نگران اشتباه کردن نباشید. نگران بلد نبودن نباشید، تکامل طی میکنید یاد میگیرید. فکر نکنید شما کارآموز هستید من استاد… هر کدوم ما توی یه زمینه خوبیم، شاید چند روز دیگه من بیام توی زمینه کاری شما ازتون سوال بپرسم و ازتون یاد بگیرم. قرار نیست ما توی همه زمینه ها عالی باشیم. ما از اشتباهاتمون یاد میگیرم و تجربه میکنیم.
مجید جان اگه واقعا خواستار چیزی هستی خداوند در کنار شما و همراه شماست. خداوند خودش شخصاً وظیفه هدایت و حمایت ما رو برعهده گرفته اگر ازش درخواست کنیم. بقول آیه 31 سوره فرقان: «وَکَفَىٰ بِرَبِّکَ هَادِیًا وَنَصِیرًا» پروردگارت برای هدایت و یاری رساندن کافیست.
در پناه رب العالمین باشید ، و مجدداً از شما برادر عزیزم متشکرم.
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
به نام خدا
سلام به برادر عزیزم آقای حمید امیری
منی که همیشه منتظر کامنتهای بی نظیر شما هستم
با خودم میگفتم کاش آقا حمید دوباره کامنت بنویسن
و دیشب با همسرم فایل 166 سفر به دور امریکا رو دوباره میدیدیم که استاد گفتن حامد یا حمید که کامنت مینویسه و من به همسرم گفتم حمید امیری واقعآ کامنتهای توحیدی و زیبایی مینوسه
خوشحالم که حالتون خوبه و بر ترستون غلبه کردین و اینکه دوباره کامنت نوشتین
انشاالله در پناه الله یکتا سراسر نور و حال خوب داشته باشین
به قول سعیده شهریاری جان حمید حنیف
سلام و درود فراوان به شما خواهر بزرگوار، خانم جرکانی گرانقدر، امیدوارم شاد و سلامت و همواره بر مدار توحید باشید.
از شما بینهایت ممنون و سپاسگزارم بخاطر کامنت ارزشمندی که برام نوشتین و همچنین عذرخواهی میکنم بخاطر 15 روز تأخیر در پاسخگویی.
خیلی برام مهمه کامنت های دوستانم در سایت رو پاسخ بدم و ازشون قدردانی کنم، ولی اگر کامنتی بی پاسخ میمونه قطعا یا من درحال کنترل ذهن هستم یا گرفتارم و یا هم خسته و خوابالو. و مخصوصاً گزینه آخر.
ممنونم از شما بخاطر اینکه از فایل 166 سفرنامه یاد کردین چون رفتم دوباره دیدمش و حتی ردپای قدیمی خودم زیر فایل هم برام درس داشت. از شما بخاطر این یادآوری و همچنین کامنت ارزشمندتون سپاسگزارم.
در پناه رب العالمین همواره شاد و تندرست و سلامت و موفق باشید.
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
به نام خدا که رحمتش بیاندازه است و مهربانیاش همیشگی
وَمِنْ آیَاتِهِ أَنَّکَ تَرَى الْأَرْضَ خَاشِعَهً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ ۚ إِنَّ الَّذِی أَحْیَاهَا لَمُحْیِی الْمَوْتَىٰ ۚ إِنَّهُ عَلَىٰ کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ(39فصلت)
و از [دیگر] نشانه های او این است که تو زمین را خشک و بی گیاه می بینی، پس هنگامی که باران بر آن نازل می کنیم، به شدت به جنبش درآید و برآید. بی تردید کسی که زمین مرده را زنده کرد، یقیناً مردگان را زنده می کند؛ زیرا او بر هر کاری تواناست.
=====================================
حمیدِ حنیف عزیزم سلام
سلام و سلامتی و نور و رحمت ومودت الله مهربان از شمال ایران به جنوب کشور،به همراه خنکی دلپذیر هوای پائیزی…
وقتی داشتم کامنتت رو میخوندم ناخودآگاه یاد سال اول دانشجوییم افتادم،اون موقع من اصلا به مدار کامنت نوشتن دسترسی نداشتم،خیلی کم و کوتاه میتونستم بنویسم،البته که تو کامنت خوندن هم اصلا خوب نبودم و الان هم نیستم…
ولی همیشه کامنت های طولانی شمارو با تمرکز میخوندم و برام این سوال پیش میومد که چقدر یک آدم میتونه انقدر فوق العاده باشه؟!و انقدر خوب بنویسه؟!و انقدر درس توی یک کامنت بهت یاد بده؟!
بارها شده بود که فقط بخاطر خوندن یک کامنتت مدارم میومد بالاتر و همون لحظه بهت پاسخ میدادم باااباااا دمت گرم،بی نظیر نوشتی…
خدا خیرم بده یک بارم تو کامنتم برات اسپند دود کردم ،هه هه :) تصور کن استاد بیدار شده اومده کامنت ها رو منتشر کنه دیده سایت رو دود برداشته :))) چی شده؟! هیچی دانشجو ها دارن برای هم اسپند دود میکنند:))))) وااای :))) باز شدم تعبیرِ خود گویی و خود خندی،عجب زن هنرمندی:)))
حالا همه ی اینارو گفتم تا بگم خداوکیلی دممممت گرم!کامنتت عالی بود،فوق العاده بود،پر از درس های بسیار زیاد و کاربردی…
هرچند که من اصلا به موقعیتی که شما توش بودی نمیتونم فکرکنم چه برسه به اینکه در عمل به همچین ترسی غلبه کنم….خلاصه که خودت برای خودت اسپند دود کن:)دیگه سایت دودی نشه:)
دوست داشتم برات بنویسم و مثل همیشه تحسینت کنم و به یادت بیارم که یادت نره برای خودت نوشابه باز کنی،چون میدونم مثل من و خیلی های دیگه اصلا ویژگی های مثبت خودت رو نمیبینی و خیلی زود دستاوردهات برات عادی میشه…
امیدوارم شماهم با این پروژه ،دوره ی احساس لیاقت رو پیش ببری…به شخص من که خیلی کمک کرده،مثلا امروز داشتم به جلسه 2 دوره گوش میدادم دیدم من هنوووز گفت و گوهای ذهنیم درست نشده،هنوز جای کار داره،هنوووز باید حواسمون بهشون باشه وگرنه راحت میرند تو مسیر رودخونه های قبلی…
و چقدر خوبه که قراره تو یک پروژه ی دیگه کنار هم رشد کنیم…و بال های پروانه ای قشنگتر وظریف تر بسازیم.
ازت ممنونم برای این کامنت فوق العاده ای که نوشتی و دعا میکنم باز هم ازین علم و آگاهیت سخاوتمندانه بیشتر انفاق کنی…
در پناه نور میسپارمت و به امید دیدارت در توحیدی ترین زمان و مکان،قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
«إِذَا السَّمَاءُ انْفَطَرَتْ ؛ وَإِذَا الْکَوَاکِبُ انْتَثَرَتْ ؛ وَإِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ ؛ وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ ؛ عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ ؛ یَا أَیُّهَا الْإِنْسَانُ مَا غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ»
(انفطار 1 ـ 6)
————————————————————————————
سلام و درود به سعیده جان، امیدوارم که حالت خوب و مثبت و عالی باشه و همواره بر مدار نور الهی باشی. «نورٌ عَلی نور» بینهایت ازت متشکرم و بینهایت عذرخواهی میکنم که اینقدر با تأخیر دارم پاسخ میدم.
حدوداً بیست و چنادین روز توی تعمیرات اساسی بودیم. و این به معنی اینه که ناخواسته زمانت بسیار بسیار محدود میشه. این یعنی ورزش تعطیل، فایل گوش دادن بسیار محدود. دقیقاً یادم نیست چه روزی بود که تعمیرات تموم شد ولی هنوز خستگیش برقراره. و کلی از برنامه ریزی که داشتم عقب افتادم. از یه جایی به بعد هم ماجرا یه جور دیگه ادامه پیدا کرد.
————————————————————————————
اینا رو بیخیال
خیلی وقت پیش بهت قول داده بودم که در مورد سوره یوسف به نکته ای رو بهت بگم. نمیدونم حوصله خوندنش رو داشته باشی یا نه. سعی میکنم خلاصه بنویسم.
آیات 77 و 78 : «قَالُوا إِنْ یَسْرِقْ فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَهُ مِنْ قَبْلُ ۚ فَأَسَرَّهَا یُوسُفُ فِی نَفْسِهِ وَلَمْ یُبْدِهَا لَهُمْ ۚ قَالَ أَنْتُمْ شَرٌّ مَکَانًا ۖ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا تَصِفُونَ» ؛ «قَالُوا یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ إِنَّ لَهُ أَبًا شَیْخًا کَبِیرًا فَخُذْ أَحَدَنَا مَکَانَهُ ۖ إِنَّا نَرَاکَ مِنَ الْمُحْسِنِینَ»
وقتی گفتن بنیامین دزدی کرده (برادران یوسف گفتن اگه این دزدی کرده هیچ جای تعجب نیست ، چون یه برادری داشت اونم دزدی کرده بود). و این در حالیه که توی آیه 58 خداوند میگه: «وَجَاءَ إِخْوَهُ یُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَیْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ» چقدر این آیه رو دوست دارم. (برادران یوسف بر اون وارد شدن ، یوسف اونها رو شناخت ولی اونها یوسف رو نشناختن)
یوسف از پس سالها به حدی تغییر کرده بود که نه به لحاظ شخصیتی و نه به لحاظ ظاهری هیچ شباهتی به اون کودکی که انداختنش توی چاه نداشته. و برادرانش سالها ندیدنش، اصلا نمیشناسنش، ولی بعد از ده ها سال که میخوان از یوسف یاد کنن به بدی ازش یاد میکنن، «آره دیگه، بنیامین دزدی کرده، جای تعجبی نیست، چون یوسفشون هم دزد بود». چطور ممکنه اینها بعد چند ده سال هنوز با کینه و نفرت از یوسف یاد کنن؟ بعد رو میکنن به عزیز مصری که نمیشناسنش میگن : (ای عزیز ، این یه بابای پیری داره، بجاش یکی از ما رو نگه دار، چون ما تو رو از نیکوکاران میبینیم)
تفاوت رو میبینی ، اونجایی که میشناسن به بدی یاد میکنن، وقتی نمیشناسن میگن تو از نیکوکاران هستی. چه سرگذشت آشنایی … گفتم خب اینا بعداً توبه کردن احتمالاً آدم شدن دیگه. چون بعدش به یعقوب میگن (پدر از خداوند برای ما طلب مغفرت کن) ولی اینها بعد از اینکه فهمیدن اون عزیز مصر نیکوکاری که توی زمان قحطی بهشون گندم داده در واقع همون یوسف خودشونه، بازم بنای جفتک انداختن گذاشتن. امیدوار بودم حداقل بعد از شناختن یوسف و طلب مغفرت دیگه بقیه عمرشون رو به خوشی سپری کرده باشن ، ولی نه …
آیه 34 سوره غافر : «وَلَقَدْ جَاءَکُمْ یُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالْبَیِّنَاتِ فَمَا زِلْتُمْ فِی شَکٍّ مِمَّا جَاءَکُمْ بِهِ ۖ حَتَّىٰ إِذَا هَلَکَ قُلْتُمْ لَنْ یَبْعَثَ اللَّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولًا ۚ کَذَٰلِکَ یُضِلُّ اللَّهُ مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ مُرْتَابٌ»
(بی تردید یوسف پیش از این دلایل روشنی برای شما آورد، ولی شما همواره نسبت به آنچه که آورده بود در تردید بودید، تا زمانی که از دنیا رفت، [پس از مرگ او] گفتید: خدا هرگز بعد از او پیامبری مبعوث نخواهد کرد، این گونه خدا هر اسراف کار تردید کننده ای را گمراه می کند)
حکایت بنی اسرائیل نیست، حکایت همه آدم هاست.
فکر کنم استاد توی فایلهای 12 قدم بود که میگفت اطرافیان ما کمترین تاثیر رو از صحبتهای ما میگیرن و این در حالیه که بقیه از حرفهای ما چقدر تاثیر میگیرن.
انگار هر چقدر ناشناخته تر باشیم بهتره. وقتی میشناسنمون دیگه حرف هامون رو باور نمیکنن، دیگه قبولمون ندارن.
————————————————————————————
از همون روزی که برام کامنت تبریک فرستادین ذهنم درگیر اینه که کلی کامنت دارم که بی پاسخ مونده. بالاخره امشب از شیفت شبکاری استفاده کردم تا بخشی از کامنت ها رو پاسخ بدم و اگه خدا بخواد بعدش برم دنبال بقیه کارها و برنامهها، شاید هم برم توی غار تنهایی. راستی یادم باشه یه نکته هم در مورد سوره بقره برات بنویسم ولی اون نیاز به کمی تحقیق و سرچ داره.
امیدوارم این کامنت برات نشانه ای داشته باشه. امیدوارم احساس مثبتی ایجاد کنه. امیدوارم در زمان و شرایط مناسب به دستت برسه. در پناه رب العالمین باشی.
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
با درود و وقت بخیر خدمت شما آقا حمید امیری Maverick مستقل عزیز !!!!
آتشنشان موفق سایت عزیزمون
آقای امیر واقعا تحسین تون میکنم برای این شجاعتی که در وجودتون داشتید . وقتی داشتید غلبه بر ترس از ارتفاع رو روی آن دکل ها توضیح میدادید بخدا فکر کردم دارم فیلم مستند نگاه میکنم واقعا هر چقدر تحسین تون کنم بازم جای تحسین و تمجید و تشویق دارید .. واقعا درود و هزاران درود خدمت شما و دیگر دوستان و همکاران دلیر و شجاع آتش نشانانی که از جون و دل خدمت میکنید
انا فتحنالک فتحنا مبینا)
(ما براى تو پیروزى آشکارى فراهم ساختیم!)
بنظر من هر روز باید روز آتش نشان باشه خدا رو شکر گذارم که در این سایت حضور دارید و از اطلاعات شما در زمینه های مختلف استفاده میکنیم .. ماشاالله شما در همه ی زمینه ها اطلاعات و آگاهی دارید و من همیشه کامنت های پرمحتوا و زیباتون رو دنبال میکنم
خدا قوت و خداوند همیشه یار و یاور و پشتیبان و محافظ تون باشه الهی آمین
آقای Maverick عزیز خواستم یک مطلب دیگه ای رو خدمت تون عرض کنم ..
یک کامنتی شما قبلنا نوشته بودید که من یک قسمت شو توی نت گوشیم سیو کرده بودم البته اصلا یادم نمی یاد توی کدام کامنت تون نوشته بودید ولی خیلی خوشحالم که این کامنت شما یک پیام و نشانه ای از طرف خداوند بود که از قلم شما به من داده شده بود و اینجا براتون عین جملات کامنت خودتون رو در اینجا میزارم تا شاید نشانه ای برای دیگر دوستان عزیز در این سایت باشه
اینکه گفتید:
دریافت محصولات استاد هیچ ربطی به وضعیت مالی شما نداره. اگر ما رشد کنیم جهان ما رو وارد مدار این آگاهی ها میکنه، از جایی که فکرشو نمیکنیم بهای محصولات به حساب مون میاد، به الله قسم اصلا بحث پولش نیست، از پول مهمتر ، رشد و تکامل ماست که محصولات رو میاره توی پروفایل مون(بقول آقای حمید امیری Maveric )
چقدر خوشحالم که این نوشته ی شما رو سیو کردم و دقیقا به همین حرف شما هدایت شدم . اینکه گفتید به الله قسم اصلا بحث پولش نیست
دقیقا من همون شخصی هستم که هزینه و مبلغ دوره ی هم جهت با جریان خداوند توسط دستی از دستان مهربان و سخاوتمند الهی به حسابم واریز شده .. شخصی که خودشون هم در همین سایت حضور دارند و مثل یک معجزه وارد تجربه ی زندگیم شد و من اصلا باورم نمیشد که واقعا آنقدر در مدار فرکانس خوبی باشم که چنین خواسته ای رو جذب کنم … همیشه وقتی برو بچه های سایت رو میدیدم که وارد یک دوره ی جدید شدند خیلی غبطه میخوردم و دوست داشتم منم در چنین شرایطی باشم که بتونم مثل دیگر دوستان براحتی وارد یک دوره استاد عباسمنش عزیز بشم .. آنقدر توی فایل های دانلودی و هدیه استاد کار کردم که خداوند منو لایق ورود به این جلسات دوره دانست .. طبق نوشته ی شما رشد و تکامل ماست که محصولات رو میاره توی پروفایل مون بخدا قسم این جملات گوهربار شما عین واقعیات!!!
و خداوند تمام شرایط و اوضاع و افراد را دست به دست هم داده و در کنار هم قرار داد تا منو به خواسته ام برسونه !!!! و الان هم به فضل و کرم خداوند در جلسه ی هجدهم این دوره ی ارزشمند هستم !!
خدایااا شکر هر روز از داشتن چنین نعمتی سپاسگذاری میکنم خدایااا شکرت و بیشتر ایمان آوردم که میتونم به دیگر خواسته هام برسم!!
آقای حمید امیری عزیز واقعا شما آنقدر در مدار آگاهی و دریافت الهامات بالایی هستید که تمام کامنت های شما رو باید با دقت بیشتری بخوانم
خدارو شکر که ما همه مون از هدایت شدگانیم
خدا رو شکر که در این سایت بهشتی حضور داریم
خدا رو شکر در این مسیر توحیدی هدایت شدیم
سپاس برای اینکه وقت ارزشمندتون رو برای نوشتن این آگاهی ها میذارید
سپاس برای داشتن چنین استادان توحیدی که چنین شاگردان موحد و آگاهی را تربیت کردند
و سپاس برای حضورتون
و سپاس برای اینکه خداوند قلم دستان تون شده
خدایااا شکرت
ممنون و سپاسگذارم آتش نشان موفق و پایدار سایت عزیزمون
روز و شبتون به خیریت و شادی و شادمانی و ایام به کام تون شیرین و گوارا در کنار عزیزان تون
براتون بهترینع بهترین ها را در تمام جنبه های زندگی تون آرزومندم
بهترینها رو از خدای قدرتمندم براتون خواستارم در هر شرایطی پر انرژی باشید وصل باشید به انرژی منبع الهی
خدایاااا تنها فقط و فقط ترا می پرستم
و تنها فقط و فقط از تو یاری و هدایت و آگاهی و انرژی و قدرت می خواهم
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
«اللَّهُ لَطِیفٌ بِعِبَادِهِ یَرْزُقُ مَن یَشَاءُ وَهُوَ الْقَوِیُّ الْعَزِیزُ»
(ﺧﺪﺍ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻭ ﻧﻴﻜﻮﻛﺎﺭ ﺍﺳﺖ ، ﻫﺮ ﻛﻪ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ ﺭﻭﺯﻱ ﻣﻰﺑﺨﺸﺪ ﻭ ﺍﻭ ﻧﻴﺮﻭﻣﻨﺪ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﺎﻱ ﺷﻜﺴﺖ ﻧﺎﭘﺬﻳﺮ ﺍﺳﺖ)
(١٩ شوریٰ)
————————————————————————————
سلام و درود به شما خواهر بزرگوار. امیدوارم که حالتون خوب و مثبت و توحیدی باشه و همواره به نور توحید متصل باشید.
از این همه مهربانی و بزرگواری شما سپاسگزارم. ممنونم بخاطر کامنت ارزشمندتون و منو ببخشید که اینقدر با تأخیر دارم جواب میدم.
ممنونم که توی کامنت تون از آیه «إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُّبِینًا» استفاده کردین، خیلی با این آیه احساسم خوب و مثبت میشه. چند روز پیش، شیفت روز بودم غروب داشتم از سر کار برمیگشتم و توی سرویس نشسته بودم. یه ترافیک نسبتاً روان برقرار بود. از اونجایی که همکارا انرژی شون بسیار بالاست و اگه کسی سرویس ما رو ببینه فکر میکنه سرویس مدرسه راهنمایی پسرونه ست، نه یه عده آدم 35-40 ساله که دارن از 12 ساعت شیفت برمیگردن… بالطبع منم هندزفری زده بودم داشتم قرآن گوش میدادم، سوره محمد بود همزمان توی ترافیک یه ماشین جلوی ما داشت میرفت که پلاکش عدد 511 داشت. من بعضی از این اعداد رو نشانه میبینم. مثلاً صفحه 511 سوره فتح، 415 ببینم یعنی وقتشه سوره سجده رو گوش بدم و چیزایی به این ترتیب، همزمانی که عدد 511 رو دیدم، یه لبخند رضایت زدم و گفتم الهی شکر این نشانه فتح قریب بود، سوره محمد تموم شد، و رفتم سوره بعدی دیدم سوره فتح شروع شد به پخش شدن. «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ ؛ إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُّبِینًا» این همزمانی برام خیلی نشانه خوبی بود. ولی خب کنترل ذهن لازمه که این نشانه ها رو فراموش نکنم.
از لطف و محبت شما بسیار ممنون و سپاسگزارم. در پناه رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق باشید.
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
بسم الله الرحمن الرحیم
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام به استاد عزیز و بانو شایسته گرامی
میخوام اولین رد پام بعد از چندین ماه همراهی با استاد عزیزم در این بهشت رو اینجا ثبت کنم از یک نشانه واضح الهی…
من مادری هستم 40 ساله که یک دختر 4 سال و هشت ماهه دارم، در شهری زندگی میکنم که از خونواده خودم به اندازه 2 تا استان دورم.
از 8 صبح تا 4 بعدازظهر سر کار هستم. و تقریبا تمام کارهای خونه هم با منه (که مسئولیت این رو خودم بر عهده میگیرم به خاطر شرکی که اوایل ازدواج داشتم و فکر میکردم چون الان در حال حاضر سر کار نمیرم و مخارجم رو همسرم تامین میکنه که همینجا از خدا میخوام من رو ببخشه و کمک کنه که بیشتر درک کنم که روزه دهنده فقط خداست، برای همین از اول جوری رفتار کردم که حتی خرید کردن هم با من باشه و کم کم تمام اینها شد وظیفه من…)
و وقتی من میرسم خونه باید به دخترم نهار بدم به همسرم چای بدم، شام و نهار فردا رو اماده کنم، کارای خونه رو انجام بدم، خرید کنم و …
و به تمام اینها شرایط خیلی بد مالی رو هم اضافه کنید که واقعا رنج بزرگیه برام و هرچقدر تلاش میکنم انگار شرایط بدتر میشه…
همه اینها رو گفتم که به اینجا برسم که: مدتیه به شدت درگیر مسئلهای هستم که روز و شب رو ازم گرفته، اینکه سال دیگه دختر من باید بره پیش دبستانی و یکی دو سال اول دبستان احساس میکنم کمی نیاز به همراهی والدین داره، و من با این شرایط باید چیکار کنم، من اگه بخوام به کارم ادامه بدم که واقعا هیچ وقتی ندارم، من توی خونه حتی 5 دقیقه برای استراحت نمیشینم و دارم کارای خونه رو انجام میدم اگر هم بخوام نرم سر کار که خب با این شرایط مالی فاجعه چیکار کنم…
خلاصه که فکر روز و شبم همین شرایط اقتصادی و مشکل سال دیگهمه…
دیروز این فایل رو گوش کردم، با اینکه قبلا گوشش کرده بوده، اون تیکه از صحبتهای روزای عزیز که گفتن نوشتم و چسبوندم به لپتاپم که من نمیدونم و تو میدونی، کمکم کن و دستم رو بگیر برام بولد شد، بعد هم که استاد هم که روش تاکید کردن، اومدم کامنتها رو خوندم و توی این کامنت، آقای امیری عزیز هم به این موضوع اشاره کردن:
قسمتی از کامنت آقای امیری که برام خاص بود:
“وقتی رسیدم به اونجایی که رزا خانم گفتن من یه یادداشت زدم به لپتاپم و نوشتم من نمیدونم تو دستمو بگیر، تو بهم بگو.
یادم اومد من هم مدتها قبل این جمله رو نوشته بودم و چسبونده بودم به در کمد محل کارم.
نوشته بودم : نگران بودن رو متوقف کن و اجازه بده خداوند در زندگی تو جاری شود ، خدایا من هیچی نمیدونم، تو بهم بگو چیکار کنم.”
سریع دفترمو اوردم و این جملهشون رو توی هر دو تا دفترم نوشتم (نگران بودن رو متوقف کن و اجازه بده خداوند در زندگی تو جاری شود ، خدایا من هیچی نمیدونم، تو بهم بگو چیکار کنم.) و دیگه تا عصر همش توی سرم میچرخید که من نمیدونم و تو میدونی…
اومدم خونه و طبق معمول با سرعت نور کارهام رو انجام دادم و وضو گرفتم و نماز خوندم و در تمام لحظهها یه صدایی توی سرم میگفت من نمیدونم و تو میدونی…
نمازم تموم شد، قرآن رو برداشتم و نیت کردم، گفتم خدایا من سال دیگه رو چیکار کنم، اگه بمونم خونه و به دخترم رسیدگی کنم پس درامد نداشته باشمچیکار کنم، اگرم برم سر کار پس کی به دیبا برسه؟؟؟ خدایا من نمیدونم و تو میدونی، بهم بگو، راه نشونم بده خداجون … گفتم هر صفحهای اومد جواب من توی صفحه سمت چپ نوشته شده…
قرآن رو باز کردم، باورم نمیشد چی دارم میبینم، الله اکبر از بزرگی این خدا…
صفحه 222، سوره هود، اولین آیه، آیه 6
وَمَا مِنْ دَابَّهٍ فِی الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُهَا وَیَعْلَمُ مُسْتَقَرَّهَا وَمُسْتَوْدَعَهَا ۚ کُلٌّ فِی کِتَابٍ مُبِینٍ
و هیچ جنبده ای در زمین نیست مگر اینکه روزیِ او برخداست، و [او] قرارگاه واقعی و جایگاه موقت آنان را می داند؛ همه در کتابی روشن ثبت است.
اشک در چشمانم حلقه زد، قلبم به شماره افتاده بود، بلاخره خدا با منم حرف زد، انقدر واضح، انقدر واضح، انقدر واضح و شفااااف، حال اون لحظهام قابل وصف نیست، یعنی اولین آیه، حتی دیگه لازم نبود بخونم و فکر کنم و سعی کنم با عقل خودم یه جوابی از بین آیهها پیدا کنم…
بعدش سوت زنان و شادی کنان رفتم به ادامه کارهام برسم
اینو نوشتم که هم رد پام بمونه و هم از استاد عزیزم تشکر کنم و بگم که دوستتون دارم استاد عباسمنش عزیز و بانو شایسته جان، البته میدونم که باید دائم تکرار کنم و به خودم یاداوری کنم تا بتونم جلوی ذهنم رو بگیرم، چون اون تلاشش رو خواهد کرد برای خروجم از مسیر …
و همینطور سپاس از روزا و حمید امیری جانها
در پناه حق …
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ
«یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَن یَشَاءُ وَاللَّهُ ذُو الْفَضْلِ الْعَظِیمِ»
(ﻫﺮ ﻛﻪ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ، ﺑﻪ ﺭﺣﻤﺖ ﺧﻮﺩ ﺍﺧﺘﺼﺎﺹ ﻣﻰﺩﻫﺪ ﻭ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺍﻱ ﻓﻀﻞ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ)
(74 آل عمران)
————————————————————————————
سلام و درود به شما خواهر بزرگوار، امیدوارم که حالتون خوب و مثبت باشه و همواره در پناه رب العالمین باشید. بسیار کامنت زیبا و امیدبخشی بود. چندبار خوندمش ولی الان شرایط پاسخ نوشتن رو پیدا کردم و از خداوند هدایت و یاری میخوام که بتونم چیزی رو بنویسم که اول مایه هدایت خودم باشه و بتونم باهاش به انسان بهتری تبدیل بشم، و بعد از اون برای دوستان هممدارم نشانه باشه.
————————————————————————————
این کامنت شما چند روز ذهنم رو درگیر کرده بود، مخصوصاً که همزمان شده بود با مسائل شخصی خودم و همچنین خوندن مثنوی گره گشای از پروین اعتصامی.
داستان اون پیرمرد مسکین که میره پیش آسیابان و مقداری گندم بهش میده، و میریزه توی دامن لباسش و دعا میکنه :
«گر تو پیش آری به فضل خویش دست ؛ برگشایی هر گره کایام بست» «بس گره بگشوده ای از هر قبیل ؛ این گره را نیز بگشای ای جلیل»
فایل ویدیویی مثنوی گره گشای رو با خواندن و توضیحات استاد رشید کاکاوند بود که از یوتیوب دیدم، بارها و بارها گوش دادم.
و خودم رو توی قصه میدیدم که چه جاهایی من هم مثل اون پیرمرد مسکین ناامید و مستأصل میشدم ولی نهایتاً میرسیدم به اونجایی که میگفتم : «من چه دانستم تو را حکمت چه بود»
آیه 6 هود بسیار آیه فوق العادهای هست که ای کاش بتونم درکش کنم.
یادم باشه نگران نباشم.
یادم باشه پا تو کفش خدا نکنم و برای بقیه دلسوزی نکنم، چون خدا حواسش به همه بنده هاش هست. نیازی به دلسوزی و یادآوری من نیست. یادم باشه خدا فراموش نکرده.
یادم باشه توحید و فقط توحید اصله.
یادم باشه شرک مثل آتشیه که به خرمن میافته و همه ثمرات زندگی رو میسوزنه.
از شما متشکرم بخاطر این کامنت ارزشمند و نورانی که برام نوشتین.
————————————————————————————
«سجده کرد و گفت کای رب ودود ؛ من چه دانستم تو را حکمت چه بود»
«هر بلایی کز تو آید رحمتی ست ؛ هر که را فقری دهی آن دولتی ست»
«زان به تاریکی گذاری بنده را ؛ تا ببیند آن رخ تابنده را»
«گر کسی را از تو دردی شد نصیب ؛ هم، سرانجامش تو گردیدی طبیب»
«هر که مسکین و پریشان تو بود ؛ خود نمیدانست و مهمان تو بود»
«زان به درها بردی این درویش را ؛ تا که بشناسد خدای خویش را»
«اندرین پستی، قضایم زان فکند ؛ تا تو را جویم، تو را خوانم بلند»
«گندمم را ریختی، تا زر دهی ؛ رشتهام بردی، که تا گوهر دهی»
این مثنوی گره گشای پروین بسیار فوق العاده ست، به حدی که استاد توی دوره دوازده قدم، چهارمین جلسه قدم پنج، از این مثنوی بعنوان درس و آموزش استفاده کرده.
————————————————————————————
در توضیح آیه 74 آل عمران که ابتدای کامنت نوشتم، توی ترجمه نوشته (هر که را بخواهد…) و این معنی رو تداعی میکنه که خداوند دل به خواهی انتخاب میکنه برای کی بخواهد و برای کی نخواهد … بلکه حقیقت اینه که ما انتخاب میکنیم، و ما درخواست میکنیم و خداوند کمکمون میکنه تا به مدار فضلش برسیم. کمک های خداوند از طرق مختلف و با اشکال مختلفی میرسه، در بعضی اوقات با ظاهری که ما فکر میکنیم این بلا و مصیبته، ولی صرفاً برای اینه که ما بتونیم مطمئن باشیم که ظاهر مهم نیست، باطن ماجرا مهمه. اگر مثنوی گره گشای رو بخونید، برای کسی که هیچی نداره به جز یه کاسه گندم، ریختن گندمش واقعاً مصیبت بزرگیه، ولی همون ریختن گندمه که باعث میشه همیان زر رو ببینه. چقدر اتفاقات بزرگ و کوچیکی توی زندگی همه ما هست که ظاهرش بده ولی اومده یه همیان زر رو بهمون نشون بده.
بقول آیه 11 سوره تغابن: «مَا أَصَابَ مِنْ مُصِیبَهٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ ۗ وَمَنْ یُؤْمِنْ بِاللَّهِ یَهْدِ قَلْبَهُ ۚ وَاللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ» (هیچ مصیبتی جز به فرمان خدا نرسد. و هر کس به خدا ایمان بیاورد، خدا قلبش را [به حقایق] راهنمایی میکند؛ و خدا به همه چیز داناست)
انتخاب کردیم، درخواست میکنیم، خداوند از راهی که خودش بهتر میدونه هدایت میکنه، ولی من چون هیچی نمیدونم و ایمان ندارم قاطی میکنم.(من خودمو میگم که هنوز توی این شرایط بهم میریزم) فکر میکنم بلا و مصیبته، ولی اگه یه ذره ایمان داشته باشم و آرامشمو حفظ کنم هدایتها میاد، وقتی ناآرام باشم و تقلای بیهوده کنم، شرایط دریافت هدایت رو ندارم. نه اینکه خداوند هدایت نمیکنه، هدایت هست، چون من ناآرامم نمیتونم ببینمش.
بسیار از شما ممنون و سپاسگزارم بخاطر بیان این مطلب ارزشمند و نوشتن این هدایت. مخصوصاً آیه 6 سوره بقره هود؛ چند روز بود میخواستم این کامنت رو جواب بدم. ولی هر بار شرایطش رو نداشتم. و خب الان به فضل خداوند شرایطش پیش اومد.
در پناه رب العالمین همواره شادکام و ثروتمند و سلامت و موفق و متنعم باشید.
«فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ»
سلام دوست عزیز
خدا رو شکر میکنم بابت دوستان خوبی که در این مسیر الهی دارم.
و بابت هدایت هاش.
بابت پاسخ هاش،
بابت دلگرم کردن من به ادامه مسیرم.
بابت نشانه هاش
کامنت شما هدایت خداوند بود برای من.
جواب خداوند برای تقویت ایمانم. برای ادامه دادن. برای دلسرد نشدن.
چقدر کامنت های این فایل عالی بود. با خود فایل کلی اشک ریختم. با کامنت هاش.
و این کامنت.
یعنی دقیقا خداوند داشت به من میگفت ادامه بده، مسیر درست همینه.
فراز و نشیب های بین راه طبیعیه. دلسرد نشود. ادامه بده. بر ترست غلبه کن.
وای چه جملاتی.
انگار خداوند داشت با من صحبت میکرد.
«اگه ترس موندگار بشه تبدیل میشه به فوبیا.»
و من ترس از گفتار ،
ترسی که 20 ساله همراهمه. و الان فوبیا شده.
و به دنبال مقصر بیرون از خودم بودم.
قفل های گفتاری من همون فریز شدن از ترس وسط راه هست.
شروع به صحبت میکنم، ترس اینکه نکنه وسط جمله کلمه ای رو نتونم بگم، نکنه قفل پیش بیاد. نکنه دیگران بفهمن.نکنه آبروم بره.
و کاری که میکردم فرار از جمع ، از اجتماع ، از صحبت ،
انزوا ، گوشه گیری ، خونه نشینی.
و خداوند هدایتم کرد. دست مهربانش رو برام فرستاد. و از طریق این استاد عزیزم با سایت و استاد عباسمنش آشنا شدم.
و قانون تکامل ، تمرین هام ، تکاملی تو دل ترس ها رفتن.
ولی فراز و نشیب ها منو ناامید میکرد.
چون تا خوب میشدم دیگه خیالم راحت میشد و تمریناتم رو ادامه ندادم.
«همیشه باید روی پاشنه های آشیلت کار کنی ، و اگه یه مدت روشون کار نکنی ، بازم ترسها میاد سراغت »
اونایی که شغلشون پرش از ارتفاع هست ، هر چند وقتی باید بپرن .
و خداوند من خونه نشین رو به صورت هدایتی وارد شغل مربیگری کرد. شغلی که با کلی خانم سرو کار دارم. و باید کلی صحبت کنم، حرکات رو براشون بگم.
و خداوند بهتر از من میدونه چی برام خوبه.
باید همیشه صحبت کنم. نباید بزارم ترس ها سراغم بیاد دوباره.
با یه قفلی که پیش میاد نباید بزارم ذهنم منو ناامید کنه ، منو نگران کنه. باید ادامه بدم.
با استمرار
با انجام تمریناتم.
با گوش کردن به توصیه های استادم و عمل به تمریناتش ، که دست منو گرفت و قدم به قدم وارد ترس هام کرد.
و من الان یک مربی شدم.
«خدایا من میدونم هر قدمی بردارم تو همراه منی ، پس بزن بریم بالا »
چقدر با این جمله اشک ریختم
روزهایی که احساس ناروانی گفتار داشتم. و باید سر کلاسم میرفتم. و میگفتم خدایا به خودت میسپارمش.خودت این مسیر رو سر راهم قرار دادی. من تمریناتم رو انجام دادم. وظیفه خودم رو انجام دادم. حالا تو سمت خودت رو انجام بده.
و خداوند برام شاهکار میکرد
یعنی بعد کلاس فقط اشک شوق میریختم.
هر روز صبح بعد سپاسگزاری از خداوند میخواستم کلاس امروزم رو بتونم خوب اجرا کنم، گفتارم روان باشه.
و معجزه ها دیدم.
فقط اشکال کارم این بود که تا اوکی میشدم رها میکردم تمرینات رو.
و فکر میکردم خوب شدم.
و برگشت به عقب ….
و حتی باورهام رو تحت تاثیر قرار داده بود.
که مشکل من فرق میکنه. من خوب نمیشم. چون وابسته به احساساتم هست. و چون نخواهم تونست تا آخر عمر احساسم رو خوب نگه دارم ، پس نخواهم تونست لکنت رو درمان کنم.
«لحظات هیجان انگیز مواجهه با ترس شروع شد »
« ببین هیچ خبری نیست ، تو در پناه خداوندی »
تو در پناه خداوندی
تو درپناه خداوندی
احساس شرمندگی ، احساس بی مصرفی ، احساس بی ارزشی داشتم.
اهرم های رنجم رو باید هر روز مرور کنم.
و این جمله طلایی با نقل قول از استاد :
منی که تونستم این کار رو بکنم (کاهش وزن و تناسب اندام) ، هر کار دیگه ای رو هم میتونم بکنم.
و خداوند داشت قدرت رو به من یادآوری میکرد.
من در دوره قانون سلامتی ، به خاطر یک اشتباهم ، 10 کیلو کم کردم ، و چربی و عضلاتم رو از دست دادم و به زیر 40 کیلو رسیدم. ولی خداوند کمکم کرد. هدایتم کرد. دستان مهربان خداوند کمکم کردن ، و الان به بهترین تناسب اندام رسیدم.بهتربن وزن و بهترین اندام. که توی باشگاه هیچ کس باورش نمیشه توی 6 ماه این همه تغییر بدون هیچ مکمل و پودر پروتئینی.
منی که تونستم این چالش رو حل کنم و به این تناسب اندام برسم ، هر کار دیگه ای رو هم میتونم انجام بدم. من میتونم روانی گفتار رو به دست بیارم. دائمی ، و برای همیشه از بند لکنت خلاص بشم.
خدایا تو با من صحبت کردی با این کامنت
خدایا شکرت.
دوست عزیز سپاسگزارم بابت به اشتراک گذاشتن تجربیاتت که تلنگری بود برام .
و تقویت ایمانم و ادامه دادن مسیر . و باور به درستی مسیرم.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استاد عزیزم میرم جانم و همه دوستان نازنینم در این محفل توحیدی
خداوندم مرا به راه راست راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت فرما …
قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
در یک موقیتی که به شدت احساس قربانی شدن داشتم و حس میکردم همه دارن بهم ظلم میکنن و خیلی زندگیم تحت تاثیر و تسلط دیگرانه و از باور خالق بون زندگیم توسط خودم خیلی دور بودم یعنی همه اینها رو از استاد شنیده بودم اما نمیفهمیدم درک نمیکردم به حرف ورد زبونم بود اما عملم کاملا در خلاف جهت بود و همه ی احساس های منفی ممکن رو داشتم از ناامیدی و درموندگی و وابستگی الی آخر…
جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود
دوره بی نظیر احساس لیاقت آغاز تغییرات اساسی و بنیادین من بود تک ب تک کلمات این دوره خصوصا دو جلسه ی اول مباحث مقایسه و گفت و گو های درونی
اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
تمام ورودی های قبلی رو بستم و با تعهد هزار نشستم پای جلسات دوره بی نظیر لیاقت
فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته، و…)، با مثال مشخص.
شروع کردم به نوشتن تک تک کلمات استاد سه بار هر جلسه رو برای خودم رو نویسی میکردم دفعه چهارم تمیرنش رو تو دفترم جواب میدادم و دفعه ششم کامنت میزاشتم…
شروع کردم به پیاده سازی حرف های استاد در واقعیت آگاهانه مواظب بودم مقایسه نکنم مواظب گفت و گو های ذهنیم بودم در کل سعی میکردم تو عمل حرف های استاد رو انجام بدم…
تمرکزم رو از روی دیگران و طرز رفتارشون برداشتم…
ارتباطاتم رو تا جای ممکن با همه محدود کرده بودم و خودم رو بمباران کرده بودم با کامنت های سایت و فایل های استاد…
توجهم رو گذاشتم روی نعمت هام و شروع کردم به سپاسگزاری و کوچک ترین تغییر که حس میکردم هزار برابر برای خودم بزرگش میکردم و مدام براش سپاسگزاری میکردم…
چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
خب دوره احساس لیاقت اولین دوره ای بود که من از استاد خریدم قبلش دوره عزت نفس و عشق و مودت رو همسرم برام فرستاده بود اما من پاکشون کردم و گفتم خودم میخوام دوره ها رو یکی یکی بخرم و کامنتاشونو بخونم و براشون کامنت بزار میخوام محصولات رو با اکانت خودم داشته باشم اینم بگم چون من خودم بهایی برای محصولات نداده بودم تعهدم واقعی و مستمر نبود و فقط تو مغزم آگاهی میاوردم بدون عمل فقط تو حرف ملا شده بودم این در حالتی بود که من تک تک جلسات رو تو دفترم چندین بار مینوشتم اما اون تعهده نبود خلاصه که من احساس لیاقت رو که خریدم با تعهد بالا و همزمان عمل در واقعیت ادامه میدادم تا جلسه 4 همه چی خوب بود و من کلی نتیجه گرفتم از هرجهت و اوضاع عالی داشت پیش میرفت که باز نجواها اومد که تو داری خودتو گول میزنی تو تونستی دوره احساس لیاقت رو بخری چون پولشو داشتی اما اون پول از کجا بود اون پولی بود که همسرت بهت داده بود تو که ثروت نساختی که از درآمد خودت باشه پس داشتن این دوره هیچ فرقی با داشتن دوره ها ی عزت نفس و عشق و مودت نداره و من چنان خودمو بردم تو حس وحال بدی که دیگه ادامه ندادم این درحالی بود که من غرق نتیجه بودم اونم با 4 جلسه …
خیلی مدت طولانی رها کردم دوره رو و اومدم سراغ فایل های رایگان و اونا رو گوش میدادم و کار میکردم و خب تا حدودی جواب میداد گذشت و گذشت تا به این فکر افتادم که خب دختر خوب اون پولو همسرت بهت داده بود تا هرجور دوست داری خرج کنی تو میتونستی باهاش بری خرید کنی یا به هرشکلی که دوست داشتی خرج کنی مال خودت بود اما تو تصمیم گرفتی باهاش محصول بخری و همین جور ادامه دادم و خودم رو آروم کردم و دیدم مقاومت بازم باهام هست و گفتم عیب نداره حالا شرایط اینجوریه هر وقت خودم به درآمد رسیدم پول هر محصولی که از سایت خریدم به همسرم برمیگردونم و اینجوری آروم شدم و دوباره شروع کردم با توکل به الله مهربان و راهنمایم به ادامه دادن…
نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
خب خب از موقعی که من شروع کردم به دوباره کار کردن و تعهد بازهم بیشتر و بالاتر از قبل خداوند چنان داره دنیای منو غرق در آرامش و لذت میکنه که رو ابرام از لاحظ احساسی خیلی خیلی آروم تر امیدوارتر و شاد ترم بیشتر مواقع تو احساس خوب و سپاسگزاریم دفترمم کنارمه و هر لحظه که وقت کنم مینویسم خیلی خوبه همه چیز به لطف الله آخ خدای من سپاااسگزارم… در حوضه روابط عااالیه خدارو صد هزار مرتبه شکر همه روابطم با عزیزدلم تا خانواده و اطرافیان عالیه عااالی و من تصمیم گرفتم برای اولین بار وقتی همه چیز عالیه شروع کنم به تغییر و نمونم تو این حالت و ادامه بدم تا از اینم عالی تر بشه انشاالله… در حوضه سلامت هم به لطف خدا و استاد عزیز همه چیز به اندازه عمل من خوبه … در حوضه کار و مالی ایده زیاد دارم و چون فعلا در پروسه مهاجرت هستم کار عملی نمیتونم بکنم و منم تمرکز گذاشتم در سایت و دارم باور هامو تقویت میکنم و انشاالله از نتایج مالیم و روندش حتما حتما میام میگم…
خداوند رو هزاران بار سپاسگزارم که که هر لحظه همراه منه و انشاالله در این راه ثابت قدم باشم
خداوندم من محتاجم به هر خیری از درگاه رحمتت…
عاشقتونم
با سلام -صحبتهای خانم رزا اشکم رو درآورد – خیلی تاثیر گزار بود و منو متحول کرد و فهمیدم که هنوز جای کار دارم چون حدود یک ماهی هست یه کاری رو استارت زدم و باورهای مثبت منو دارن جلو می برن ولی گاهی اوقات اون باورهای محدودکننده میان وسط و میخوان منو ناامید کنن و بگن بابا ولش کن دیگه از تو گذشته بشین با حقوق بازنشستگیت زندگی کن …..
مطالب این فایل صوتی انگیزه منو دو چندان کرد و به قانون تکامل بیشتر ایمان پیدا کردم با اینکه هر روز صبح تعداد کمی از قرآن رو با ترجمه میخونم و سعی می کنم بفهممش با روش استاد و بعد اون دفتر سپاسگزاری رو می نویسم و ادامه میدم و هدایت رو از خودش میخوام و ادامه میدم و ادامه میدم تا به رویاهام و خواسته هام برسم …….
متشکرم از خداوند که منو با شما و سایت خوبتون آشنا کرد از خداوند برای شما و سایر دوستان سعادت و ثروت و موفقیت در همه جوانب زندگی در دنیا و آخرت آرزومندم
بنام خدای خوب ومهربان
سلام براستادعزیز ومریم جان نازنین شایسته
سلام برهمه دوستان توحیدی سایت عباسمنش
این فایل مربوط به صحبتهای رزا جان را ازچندسال قبل شنیده بودم ویادمه که فایل 37 ازسری گفتگو با دوستان بود ومن بارها آن را شنیدم ودرس گرفتم لحن صدا وتوضیحات عالی وبا نکته های خوب رزا جان بسیار مرا تحت تاثیرقرار داد ودرکامنتهای دوستان زیادی در فایلهای مختلف که خوانده بودم بارها دیدم دوستان به این فایل وحرفهای رزا جان اشاره کردند واسم ایشان رابردند
استاد من به تازگی در یک دوره آموزشی مربوط به کارم که دراتاق عمل است شروع کردم وامروز برای بار چهارم بود که دردوره بودم ودراتاق عمل خواستم تکنیک خاصی راباسوزن انجام بدهم که کامل نتونستم انجام بدهم وکمی دلخور شدم وازدست خودم ناراضی بودم ودرراه برگشت باخودم تکرار کردم فیروزه استاد بارها گفته تکامل راطی کنید وتو تازه شروع کردی وتوقع داری مثل استادی که 30 سال داره کار میکنه باشی واینطوری درست نیست وباید تمرین وتکرار مهارت پیدا کنی وناامید نشوی
اومدم خونه وارد سایت شدم ودیدم این فایل روی بنر سایت اومده تحت قسمت دوم پروژه جدید استاد
خیلی شاد شدم وگفتم خدایا شکرت برای حس وحال الان من سریع دست بکارشدی وحرفهای رزاجان واستاد راشنیدم وهدایت خدا بود که اززبان شما ورزا جان برایم فرستاد
خداراشکر که همیشه هوای مرا دارد
تبحر ومهارت وانجام درست ودقیق این کار راکه دارم آموزش میبینم راازخدا خواستم برایم انجام بدهد
ورزا جان گفت نوشتم زدم روی صفحه جلوی چشمم باشه که خدایا من نمیدونم وتو میدونی وتوخدای قادر هستی تو خود خودت خدایا کارهایم راانجام بده وکمک وهدایتم کن
خدایا هزاران بارشکر که مراقب ما هستی وهمواره ما راهدایت میکنی
استاد عزیز بسیار سپاسگزارم برای این فایل عالی وتاثیرگذار واحساسی وبسیار مفید وآگاهی بخش
خداراشکر برای درس تکامل وسپاسگزاری
همگی درپناه خدا سلامت وشاد وسرفراز باشید
بنام الله و سلام به استاد بینظیرم و گروه فوق العادش و تمام دوستانی که این کامنت رو میخونن و خداوند رو برای قرار دادن من در این مسیر و عمل به تمرینات و درک آگاهیهاس بی نهایت شکر میکنم
من هر 6 سوال رو به ترتیبب پاسخ میدم و امید دارم که نور شود برای کسانی که به اون هدایت مشن
من قبل از تغییر هیچ جا نبودم هیچ باور درستی جز چند قانون که از قرآن یاد گرفته بودم باور درستی نداشتم هیچ قدرت شخصیتی و ذهنی و باور قدرتمند کننده ای نداشتم و من تمام آنچه بودم که توسط رفتارها و افکار به ظاهر درست اما ضعیف پدر و مادرم درست شده بوداحساس عدم لیاقت شدیدی داشتم و تصورات و ایمانی واقعی از خداوند و خودم نداشتم،با کمبودهای زندگی ام و فشارهای روحی و روانی و زخم های روانی ام اخت گرفته بودم و وجودشان برایم عادی شده بود از همه لحاظ در سطح پایینی بودم و کاملا وابسته به عزیزانم،فقط از لحاظ اخلاقی و سلامتی در سطح متوسطی بودم که اونهارو هم مدیون حساسیتهای پدرم به رفتارها و روابطمون و آگاهی های زیبایی که در حد درکم از قران گرفته بودم داشتم
هیچ آموزش و اطلاعاتی در مورد روابط و ازدواج و زندگی مشترک و کسب و کار نداشتم و این ضعفهام زمانی بیشتر خودشون رو نشون دادن و پررنگتر شدند که ازدواج کردم
2_فشارهای روحی و روانی و ذهنی و جسما ام اونقدر زیاد شدند که جز خداومد اونهم خداوندی که حتی اون رو درست نمیشناختم تنها پناه و هم صحبتم شد،من به اصول اخلاقی و معنوی خیلی پایبند بودم و فک میکردم اینجوری از رنجهام کاسته میشه اما هر روز بیشتر و بیشتر میشد اونقدر که یه روز مامانم گفت دخترم چرا توییکه اینقدر عبادت خداتو میکنی و مواظبی ازت نرنجه از همه بیشتر مشکل و رنج داری؟
این جمله برام واقعا سنگین بود و انگار اولین جرقه ی تغییر از همونجا شروع شد که آره واقعا چرا؟تا اینکه فشارهای زندگی اونقدر زیاد شد که انگار از خواب عمیقی بیدارم کرد،از خداوند خواستم دلیل رنجها ی بیش از حدم و مسیر درست رو برام روشن کنه،به خودم میگفتم نمیدونم چرا مطمئنم این دنیا و زندگی این چیزهایی نیست که دارم میبینم و تجربشون میکنم اما همچنان از مسئولیت و نقش خودم غافل بودم و همه و هر چیزی مقصر بودند جز خودم،به خودم میگفتم آخه منکه تا به این روز عمرم خطایی یا گناهی مرتکب نشدم که بخوام اینجوری کیفرشو پس بدم ،با هر زخمی که خوردم و دردی که زخمهام داشتم قلبا آرزو کردم که خداوند کمکم کنه،کم کم به استادان بزرگی هدایت شدم و آگاهییهای که برام واقعا هدیه های الهی بودند،یادم نمیاد چه کتابی بود ولی مطلبی در اون کتاب خوندم که اولین آگاهی بود که انگار در یک مسیر بزرگ رو برام باز کردتو اون کتاب میگفت مسئول تمام اتفاقات زندگی ما فقط خودمون هستیم و این رو که بپذیری تازه قدم در مسیر تغییر میذاری؟
هر چند برام عجیب بود اما یجورایی نوش شد برام!
اما اونطور که باید درکش نکردم کم کم با فلسفه ی شکر گزاری آشنا شدم برام جدید بود اما زمانیکه شروع کردم به نوشتنش تغییر فرکانس رو در وجودم حس کردم ،در این حین از آگاهی های دوتا استاد دیگه هم استفاده میکردم،مدارکه بالا میره کم کم استادهای راهنمات هم عوض میشن،یه روز تو یکی از گروههای تلگرامیم با یه فایل کوتاه که استاد در مورد ترمز های ذهنی در اون صحبت کرده بودند برخوردم حرفهاش یجور مشتاقم کرد که بیشتر پی استادرو بگیرم با استفاده از اسمشون وارد پیج اینستاگرامشون شدم و گفتم فایلهاشونو نگاه میکنم ببینم چیزی هست که من واقعا دنبالشم ،تصادفی و دلی هدایت شدم به فایلی که استاد در اون در مورد خداوند صحبت کرده بودند چقددددر آگاهیهاش متفاوت و جالب بود برام و به دلم نشست مشتاق شدم که هر روز برم و یه فایل از فایلهای تصویری پیجشون رو نگاه کنم،مطالب جوری رود که هم با منطقم هر با قلبم جورمیومدن،کم کم به سایتشون هدایت شدم و فایلهای دانلودی رایگانشون،در سخت ترین شرایط روابط عاطفی ام تصمیم گرفتم دوره ی عشق و مودت در روابط رو تهیه کنم اون روزها تازه به لطف هدایت خدا شروع به یه کار تو خونه کرده بودم ،ساعات کاریمو زیاد کردم و مصمم شدم که دوره رو بخرم،واقعا نمیدونم چرا ولی شوقی خدا در وجودم گذاشت که با اینکه خیلی خسته میشدم و کسی هم کنارم نبود و حتی به خاطر مسیرم مسخره هم میشدم دست نکشیدمو ادامه دادم با دومین سودم از فروش کارهام دوره رو خریدم و شروع کرم به شنیدنشون،تمام آگاهیهایی که میشنیدم کاملا متفاوت با باورها و ذهنم بود،یعنی با اینکه 5 ماه شایدم بیشتر وقت گذاشتم و هر فایل رو بارها گوش کردم و حتی دوبار نوشتم باز درکشون برام سخت بود،بطوریکه بعد از اتمام دوره به خودم استراحت دادم و دوباره از نو دوره رو شروع کردم،به اندازه ی درکیکه داشتم تغییرات در من شروع شد،طی دوره بیشتر حس کردم که واجبه که روی عزت نفس و احساس لیاقتم کار کنم .دوباره پس انداز کردم و موفق شدم که دوره ی عزت نفس استادرو بخرم،تازه شروعش کردم و ایمان دارمکه اگر با شوق و تمرکز دوره رو ادامه بدم من هم مثل سایر دوستان نتایج بزرگ و خوبی رو خواهم داشت
3_اولین اقدام عملی ام تغییر باورهام و دور ریختن تمام باورها و دیتاهایی بود که در مورد خداوند و خودم داشتم،من بارها جمله ی “مسئول اتفاقات زندگی ما خودمون هستیم”رو از زبان استاد شنیدم و کم کم دارم به درک عمیقی ازش میرسم،اینکه ما داریم باورهامونو زندگی میکنیم زیباترین و عجیب ترین جمله ای بود که من از استاد شنیدم،با اینکه من تو کتاب خوندم بودم که مستول تمام شرایط و اتفاقهای زندگیمون خودمون هستیم ولی استاد جوری این جمله رو توضیح دادند که به جانم نشست و تونستم از زوایای دیگه ای درکش کنم
4_وقتی به قدرت شکرگزاری و فرکانسیکه داره پی بردم با تکرار حرفهای استاد در این مورد مصمم شدم که هر روز یک صفحه شکرگزاری بنویسم در مورد هر چیزی که هست و دارم و میبینم و میخوام داشته باشمو متعهد شدم که ترکش نکنم حتی اگه نتیجه ی دلخواهمو نگیرم،با باورهای توحیدی که از استاد گرفته بودم تصمیم گرفتم بخصوص در مورد روابطم دیگه در نقش قربانی و مظلوم و ترسو نباشم و از اینکه از حق خودم دفاع کنم و از چیزهاییکه دوست ندارم و بهم تحمیل میشه نترسم و روبرو شم باهاشون،از خط قرمزهام دفاع کنم و به دنبال اینکه گدایی عشق و محبت کنم از کسی به دنبال عشق خداوند و شناخت خودم و اون و تسلیم در برابرش باشم و رضایتش رو قانون زندگیم بکنم،از یه استاد دیگه با قدرت بخشش آشنا شدم و واقعا تاثیرش رو در زندگی و وجودم دیدم،یعنی من هر قدر که وجودم رو پاکتر میکردم به آگاهیهای نابتری هدایت شدم،دلبستگیها و وابستگی های شدیدی داشتم که به لطف باورهای توحیدی که استاد یادم دادن و وقتی توسط استادفهمیدم نوعی شرکن مصمم شدم تا جاییکه میتونن پاکشون کنم و البته که در هر قدمی که برمیدارم به خودم قانون تکامل رو به خودم یاداوری میکنم،در طی مسیر تا جاییکه تونستم تمام باورهام در مورد روابط و همسر و کسب و کار و پول و عشق رو نوشتم و دارم کم کم روشون کار میکنم،با توجه به قانون تمرکز که از استاد یاد گرفتم به لطف خدا فعلا تمرکزمو گذاشتم روی روابطم و ضعفهای شخصیتی و ذهنی که دارم،با اینکه در شرایط سخت مالی هستم ولی حس میکنم باید برای شروع فقط روی دوره ی عزت نفس کار کنم چون شدیدا برای هر مرحله و بعد از زندگیم بهش احتیاج دارم،مقاومتهای ذهنی شدیدی دارم برای همین روی کارکرد ذهن و شناختش و هم دارم کار میکنم و کتاب عالی “نیمه های تاریک وجود از خانم دبی فورد “رو برای شناخت عمیق شخصیت وجودم تهیه کردم و میخونم و از خداوند میخوام اشتیاق و درک و اراده ام در این مسیر روز به روز بیشترتر کنه
دوستان لطفا هر قدمیکه برمیدارین چه ذهنی و چه عملی و موفقیتها و تغییراتتون رو هر چند خیلی کوچیک باشه برای خودتون بنویسین تا هم مقاومتهای ذهنیتون شکسته بشه و هم بهانه های ذهنیتون کم تر بشه
5_من این روزها با مسائل مالی هم روبرو هستم و هر روز نشانه های تغییرش داره شدت میگیره و هر روز به این فکر میکنم که شخصی با شرایط من چه کاری رو میتونه شروع کنه که درآمد مناسبی داشته باشه برای قدم اول رشد،و در این مسیر روی قلبم و شهودم و هدایت و نشانه های الهی خیلی حساب باز کردم،حس کردم نکته ی مشترک بین بهبود روابط و کسب و کارم داشتم عزت نفس و احساس لیاقته برای همین این دوره رو شروع کردم و دارم روش کار میکنم چرا که وقتی که تمام آنچه تجربه میکنیم از باورها و احساس لیاقت ماست ایمان دارم که اگر اینها بهتر بشه فرصتهای مالی و عاطفی زیبایی رو برای رشد و بهبودشون خواهم داشت
6_من با توجه به استانداری که برای روابط و شغل در نظر گرفتن به نتیجه ی دلخواهم نرسیدم ولی این به این معنی نیست که رشد و تغییری نداشتم ،من اولین باریکه فهمیدم دچار ضعف شدید احساس لیاقت هستم بعد از مدتی کار کردن رو خودم به شروع یه کار کوچیک تو خونم هدایت شدم،من یک ترومای عاطفی خیییلی بزرگی در زندگیم داشتم که به لطف خداوند و باورهای توحیدی که استاد تقریبا در همه ی فایلهاشون به اونها اشاره میکنند تونستم خیلی بهتر از قبل از اون تروما رد بشم،من آگاهیهای زیادی در مورد خودشناسی و خداشناسی از استاد گرفتم که حداقل تاثیری که داشتم اصلاح ضعف شخصیتی وابستگیم بود و شناخت تقوا و تقویت ایمان و نقش پررنگ خودم در همه چیز و شناخت قدرتهام از جمله قدرت خلقم از جمله آگاهیهای نابی بود که من توسط استاد عباس منش به لطف خدا تجربه کردم
دوستان مسیر تغییر و رشد بخصوص برای کسانی که مثل من ضعفهای شخصیتی و ذهنی و روحی زیادی دارند بسیار سخته و باید صبور بود و مقاوم و اینجاست که توکل و تقوا و ایمان آدم به خدا تقویت میشه و لازمه گاهی ناامیدی شدیدا بهت رو میاره و شاید این موقعها لازم نیست کاری جز صحبت با خداوند و درخواست هدایت و قدرت از اون کار دیگه داشته باشین در بغضی از لحظه های سختم که کم آوردم گفتم خدایا به تو اعتماد میکنم و به تو میسپرمش فقط و رها میشم و واقعا جوابمو گرفتم از اون اعتمادم به بهترین شکل ،در این مسیر تنهام و توهین ها و تحقیرهای زیادی رو شنیدم و شرایطم هر روز داره متفاوت تر میشه،من تنهاتر ولی شلوغ تر از روزهای رفته گذشته ام هستم چون الان جسما شخص خاصی رو همراهم ندارم ولی مصمم شدم که کم نیارم و این ایمان رو خداوند در وجودم گذاشته،من قلبم و قدرتهای روحیم و روحها و استادان بزرگی رو کنارم حس میکنم که قبلا نداشتم و گاهی مجبور میشم از بعضی از خواسته هام بخاطر ادامه ی مسیرم بگذرم هر چند اگه هر جایی نتونستین و دلسرد شدین یا مسیر هدایت براتون کم رنگ شد نترسین چون در هر صورت شما شامل لطف و رحمت و هدایت خاص خداوند هستید فقط کمی مسیر طولانی تر میشه همین
به نام خداوند بخشنده و مهربان…
خدای وهاب، که بی حد و حصر میبخشه …
سلام به استاد عزیزم…
سلام به خانم شایسته نازنینم…
سلام به دوستان ارزشمندم…
*
خداوند رو سپاسگزارم که منو در این مسیر بهبود و رشد شخصیتی قرارم داده، در کنار شما دوستان ارزشمندم…
رزا جانم، امیدوارم اینقدر تو زندگیت به موفقیت، ثروت، نعمت،احساس خوب،آرامش برسی که هر ثانیه ات با کیفیت تر از ثانیه قبلت باشه. اینقدر که تو دختر مستقل، قوی،با احساس بسیار مثبت، با زبان بسیار شیوا و رسا و آرام هستی نه تنها استاد عزیزم که همه ما بچه ها فرکانس نابتو دریافت کردیم و حسابی لذت بردیم از صحبتای زیبا و ارزشمندت، امیدوارم هر کجا که هستی خداوند هر لحظه تو قلبت باشه و هدایتگرت به مسیر بسیار بسیار درخشان باشه. عاشقتم بینهایت.
چیزی که این فایل برای من داشت این بود که شخصیتم رو سپاسگزارتر کنم، چرا که من همین الان در شرایطی هستم که خیلی نعمت تو زندگیم هست. آرامش هست، آرامشی که همیشه دوست داشتم داشته باشم .در حال حاضر شرایط برای من جوری رقم خورده که تنها تو خونه ام دارم زندگی میکنم و همسرم و فرزندخوانده ها یه شهر دیگه دارن کار میکنن..درسته میان پیشم بهم سر میزنن با هم وقت میگذرونیم،لذت میبریم، حالمون با هم خوبه، میخندیم و همه اینها احساساست خوبی هستن که من دارم تو زندگیم تجربشون میکنم.
چقدر این تنهایی به من آرامش داده، میشیم رو فایلها کار میکنم و این ترکیب ارزشمند رو با هم میرم جلو و چقدر حال خوبی داره…
این همه امکانات زندگی که در اختیار دارم تک تکشون کافین برای ساعت ها سپاسگزاری از خداوند…
نعمت داشتن بدنی سالم و ورزشکار چقدر جای سپاسگزاری داره…
بودن در محیطی امن و آرام…
داشتن سقفی بالای سر…
بیرون رفتن آدمای حال خوب نکن از زندگیم…
حس ارزشمندی درونی که از همین فایل جلسه اول دوره احساس لیاقت در وجودم برانگیخته شد…
اومدن آدمایی تو زندگیم و گفتن حرفایی که وجود قوانین الهی رو اثبات میکنه…
احساس خوبی که از آدما میگیرم…
2 جلسه اشانتیونی که مدیر باشگاه از روی سخاوت در اختیار من گذاشت…
اینکه از موبایلم و فضای مجازی یه ذره بیشتر از قبل فاصله گرفتم…
اینکه تو تنهاییم بیشتر پا لب تاپ و این فایلها هستم تا تلویزیون…
اینکه خانواده ام برای این تنهایی من احترام قائل شدن و بهم این اجازه رو دادن که با خودم تنها بمونم..
همه اینا نعمت هایی هستن که جهان برام فراهم کرده و بسیار ازت سپاسگزارم خداجوونم…
بریم سراغ تمرین این جلسه :
1) قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
مثالی رو که تو کامنت جلسه اول زدم و اون تغییر رو که در زمینه روابط بود گفتم، همینو بعنوان مثال در نظر میگیرم و به سوالات پاسخ میدم.اولا اینکه این تغییر خیلی تازه ست و تو همین یکی دوروز اخیر اتفاق افتاده و دلیلشم همین پروژه بینظیره که اهرمی شد برای تغییر، خداروشکر.
قبل از تغییر کجا بودم؟
بین زمین و آسمون…همینقدر بلاتکیف و تصمیم نگیر بودم.
چه احساسی داشتم ؟
ناآرومی، عذاب وجدان، ترس، بی ایمانی، حس اینو که شده بودم نماد کسی که فقط خوب حرف میزنه اما پای عمل که میرسه پاش میلرزه.حس دوگانگی ..حس مودی بودن…حس درجا زدن، اینقدر احساس بلاتکلیفی داشتم که حتی تو سایت نمیتونستم بیام و کار کنم یا اگرم کار میکردم اصلا احساسی که الان دارمو نداشتم….
2) جرقه :کدام فایل، جلسه، تمرین از آموزش های استاد عباس منش باعث شروع تغییرات بود؟..
همین فایل دستورالعمل پروژه تغییر را درآغش بگیر…و اگر بخام یه کوچولو بک بزنم عقب، فایلهای دیگه و کل آموزشهای این سایت هر دفعه بهم میگفتن که باید تغییر کنم اما خب حرکت نهایی رو وقتی زدم که این پروژه استارت زده شد.
( اینجا تو پرانتز یه چیزی بگم: من عاشق فایل جلسه 2 روانشناسی ثروت 3 هستم. این فایل برای من یکی از بهترینهاست، گلچین شده تمام فایلهای این سایته… عاشقتم استاد بخاطر وجود ارزشمندتون)..
3) اولین اقدام کوچک اما عملی ات چه بود؟
رابطه دوستی که داشتم و بهم آرامش نمیداد رو کات کردم..
4) فرآیند تکامل
فرآیند تکامل در این زمینه برای من، اون احساس وابستگی ای بود که در طول مدت این رابطه اجازه ندادم به صورتهای قبل و گذشته در وجودم شکل بگیره. گذشته وقتی وارد رابطه میشدم خیلی شرک میورزیدم، خیلی وابسته میشدم به طرف مقابلم اما الان مثل قبلنا نیستم و چیزایی که باعث شد این وابستگی کمتر بشه همین فایلها، گوش دادن بهشون، بودن در این مسیر، ایمان داشتن به خداوند، رعایت قوانین الهی …البته نمیگم خیلی خوب عمل کردم اما بودنم در این مسیر خودش خیلی بهم کمک کرد که شخصیتم بهبود پیدا کنه…صلح با خودم و جهان اطرافم…
5) چالش و غلبه
چالشش برای من صداهای درونم بود.میشه اینطور هم بگی که داشتن احساس ناارومی و بلا تکلیفی یا شاید اینکه از مدار صلح با خودم داشتم خارج میشدم، همه اینا آلارم هایی شده بود در ذهنم که منو میکشوند به سمت تغییر کردن.احساسات درونی هم داشتم .و راه حلش اتمام رابطه بود. تضادی برای من به اون شکل پیش نیومده بود اما همون احساسات درونی نامناسب و ناآروم منو کشوند به سمت تغییر….
6) نتایج ملموس
تغییرات عالی اتفاق افتاده، شدم عین کسی که نشتی انرژیش گرفته شده.انگار انرژی در درون من آزاد شده که سبکتر شدم. رهاتر شدم. حس کسی که بین زمین و آسمون افتاده پایین، تصور کنید چقدر آروم میشه. خدا میدونه که نتایج این تغییر چقدر میتونه بزرگ باشه. اینا چیزایی هست که من الان دارم میبینم و حس میکنم. همین که عین آدم چسبیدم به کار کردن رو خودم خدا میدونه چه نتایج شگفت انگیزی پیش رومه….
بله، همه چیز عالی داره پیش میره….
و این روند شگفت انگیز همچنان ادامه داره و ما پر قدرت ادامه میدیم…..
عاشقتوووووونم بینهایت…..
سلام به استاد جان خانم شایسته و همه دوستان عزیزم
1. قبل از تغییر: کجا بودی؟ چه احساسی داشتی؟
من قبل از آشنایی با استاد، تو روستامون زندگی میکردم؛ بین جمعیتی که اصلاً همدیگه رو درک نمیکردیم و پر از خفقان بود. آدم بهشدت عصبی و واکنشی بودم، بهشدت زودرنج، بهشدت احساسِ قربانیشدن داشتم، دعوایی بودم، هیچ شناختی از خودم نداشتم؛ از خواستههام، از تواناییهام. اعتمادبهنفسم به بود، احساسِ ارزشمندیم نابود بود، هر کاری میکردم ضرر میکردم، روابطم داغون بود، آدم حسودی بودم و…
2. جرقه: کدام فایل/جلسه/تمرین از آموزشهای استاد عباسمنش باعث شروع تغییرات بود.
من از فایلهای رایگان استاد شروع کردم و بهشدت به این فایلها وابسته بودم؛ جوری که خواب و خوراکم شده بود و پشت سر هم میگذاشتم تا فایلها پلی بشه. اما کار کردن روی دورهی عزتنفس، همینطور همزمان «ثروت ۱» باعث یه حرکتهایی در من شد. از اونجایی که بودم خواستم شروع کنم کسبوکارم رو، اما جهان من رو هل داد سمت مهاجرت و من اومدم تهران. ساختهشدنِ باورهای توحیدی در وجودم باعث شد خیلی راحت حرکت کنم و بیام و نترسم؛ چون من حتی جرأت نکرده بودم بیام شهرِ بزرگتر تو استان خودم. اما وقتی جهان نشانه داد که برو تهران، راحت اومدم و دیگه پشت سرم هم نگاه نکردم.
3. اولین اقدام کوچک اما عملیات چه بود؟
خودم رو بستم به فایلهای استاد و روند فکری من آرومآروم شروع به تغییر کرد؛ یکسری «سیستمکِشی» جدید شد تو مغزم. بعدشم خواستم از جایی که هستم شروع کنم به راهاندازیِ کسبوکارم. یادمه کلی ضایعات و آشغال واقعاً تو حیاط ما جمع شده بود که شروع کردم به پاکسازیِ اونجا. همین که تموم شد، جهان گفت حالا قدم بعدی اینه که مهاجرت کنی؛ آفرین، نشون دادی که مردِ عملی و حرکت میکنی، حالا برو تهران. و منم اومدم و بازم دستبهکار شدم؛ بازم حرکت میکردم، تلاش میکردم که کاری که بلدش بودم رو راهاندازی کنم و کردم، و جهانم حسابی ازم حمایت کرد.
4. فرایند تکامل: 2 تا 5 گامی که برداشتـی (مثلاً: شکرگزاری روزانه، دفتر باورها، اهرم رنج و لذت، ستارهی قطبی، اقدام الهامگرفته و…) با مثال مشخص.
گفتم من خودم رو بسته بودم به فایلهای استاد و شبانهروز تو گوشم بود. مینوشتم، نکتهبرداری میکردم، من دفترها پر کردم، تمریناتی که گفته میشد رو انجام میدادم. از همه مهمترش تمرین «آگهیِ بازرگانی» بود که انجام دادم؛ خیلی سختم بود، اما چندین بار انجام دادم، حتی تو جمعِ همکاران، و اون اصلاً منو ساخت؛ اصلاً من یه آدم دیگه شدم؛ کوهها رو دیگه میتونستم جابهجا کنم با اون اعتمادبهنفسی که ساخته شده بود. و بعدش اون مهاجرت اتفاق افتاد و بعدش تونستم با آدمهای ثروتمند ارتباط برقرار کنم، برم مصاحبه کنم و بعدش تونستم تو شهرِ غریب کسبوکارم رو راهاندازی کنم.
و الآن هم «ستارهی قطبی» و دفترِ شکرگزاریم، عملکردن به الهاماتی که بهم میشه—حداقل تو کاری که هستم—و بیشتر و بیشتر روی خدا حسابکردن و نتیجهگرفتن از این حسابکردن و یکم بیشتر ازش خواستن و…
پا روی خیلی ترسها گذاشتن و اقدامکردن؛ علیالخصوص اونجاهایی که خیلی دردم میگیره و بیشتر دستوپام میلرزه؛ مثل تحسینکردن بهجای حسادتکردن، مثل مرورکردنِ نکاتِ مثبتِ طرفم؛ چون همش میخواد بگه کمه، نامرده، فلانه، ببین چیکار کرد… منم میگم من دارم خلق میکنم، رفتارش بیدلیل نیست؛ عوضش این خوبی رو داره، عوضش یادته اون مهربونی رو کرد.
5. چالش و غلبه: کجا گیر کردی و چطور برگشتی به مسیر؟ (یک مانع + راهحل)
یکی از بزرگترینهاش؛ یادمه چند سال پیش باز داشتم روی اعتمادبهنفسم بکوب کار میکردم که بهم گفت: «موهاتو تیغ بزن.» خیلی سخت بود، اما کاری بود که باید میکردم؛ باید یهسری چیزهای دیگه درونِ من درست میشد، باید قویتر میشدم. بدون اینکه به کسی بگم، زدم. بعدش حجمی از توهینها، سرزنشها شروع شد؛ حتی عشقم تا مدتها با من صحبت نمیکرد، رختخوابش رو جدا کرد و…
اما من هدف داشتم؛ به دلیلی این کارو کرده بودم، برای همین بیتوجهی کردم، اهمیت نمیدادم و تمامِ مدت تمرکزم رو روی نکاتِ مثبت نگه داشتم. میدونستم این یه چالشه که اومده منو قویتر کنه؛ باید سربلند ازش بیام بیرون. این الهام بهمن شد که درسهای بزرگی یادم بده و داد؛ به مرور درکش کردم: اولاً ارادهم تقویت شد؛ دوماً حرفِ مردم برام کمرنگتر شد؛ سوماً خودم رو شناختم؛ چهارم قوهٔ الهامم قویتر شد، اتصالم به منبعم بیشتر شد، از یکسری وابستگیهای عاطفی بیشتر کنده شدم، بیشتر فهمیدم مهمترین رابطه من با کیه و…
6. نتایج ملموس: چه تغییرات واقعی رخ داد؟ (احساس؛ روابط؛ سلامت؛ کار؛ مالی)
خوب من، خداروشکر، میتونم بگم خیلی قویتر از قبلَم هستم. دختری که با کوچکترین ناراحتی واکنش نشون میداد، قهر میکرد، پرخاش میکرد؛ بهش میگفتند «بالا چشمت ابرو»، اشکش درمیاومد—مدتهاست رفته—جاشو داده به یه آدم جسورتر، قویتر، محکمتر، غیروابستهتر، عاقلتر، منطقیتر، متفکرتر. الآن مدتهاست به رفتارهای فکر میکنه، به دلیلِ اتفاقاتش فکر میکنه؛ مدتهاست عاملِ بدبختی یا خوشبختیش رو گردنِ دیگران نمیندازه؛ مدتهاست چشمم بیشتر دنبالِ دستِ خداست، نه بندههای خدا.
مدتهاست سلامته و با اینکه دور از خانوادشه احساسِ تنهایی و بیکسی نمیکنه؛ اتفاقاً لذت میبره از این تنهایی و شاکرِ خداست. مدتهاست بیشتر داشتههاش رو میبینه و سپاسگزارشونه؛ با خودش، با آدمها در صلحه و اونها رو همونجور که هستند پذیرفته؛ دنبالِ تغییرِ کسی یا چیزی در بیرون نیست؛ تمرکزش فقط روی خودشه.
روابطِ قشنگی داره؛ آدمها دوستش دارند، از بودن باهاش لذت میبرند، احساسِ امنیت و راحتی دارند در کنارش. عشقش هر روز روزی چند بار میگه «عاشقتم، دوست دارم» و از بودن در کنارش لذت میبره. مشتریهاش عاشقشن و همیشه سراغش رو میگیرند.
تو کارش موفقه؛ به الهامش عمل کرده، سایتِ خودش رو زده، مشتریگیر شده، داره آرومآروم شناخته میشه و فروش داره. کلی چیز تو این مسیر یاد گرفته و تمامِ محتوای سایتش رو خودش انجام میده؛ کاملاً هدایتی و…
واقعاً استاد جان سپاسگزارم که بازم یه لایروبیِ ذهنیِ دیگه برای ما راه انداختی، اونهم بهصورت هدیه؛ این کار دلِ بزرگی میخواد، باور به فراوانیِ ساختهایشدهای میخواد؛ وگرنه این میتونست خودش دورهی پولسازی بشه.