درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۱


موضوع این برنامه: مفهوم مشیت و “خواست خداوند” از دیدگاه خداوند در قرآن


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • “مشیت”، قانون کلی و بدون تغییر جهان است؛
  • دامی خطرناک به نام “فقط حرفهای قشنگ زدن”؛
  • “انشاالله”، به معنی اگر خدا بخواهد نیست بلکه به معنی: اگر با مشیت (قوانین) خداوند هماهنگ باشد؛
  • خداوند برای شما هیچ تصمیمی نمی‌گیرد؛
  • ” ابلاغ پیام” مهم است نه فهماندن آن به دیگران. افرادی که آماده شنیدن باشند، پیام را می شنوند و جدّی می‌گیرند؛
  • قدم اول برای هدایت این است که: عجز خود را در برابر خداوند و نیاز به هدایت او، بپذیری؛
  • اصل اساسی آموزش: اول از همه خودت به آنچه آموزش می‌دهی عمل کن؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

561 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محسن توحیدی» در این صفحه: 6
  1. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 715 روز

    🟣🟢 وقتی هیچ چیز نداری، تازه میفهمی چی واقعا مهمه

    یه مدته به این فکر میکنم که انگیزه واقعا ازکجا میاد.

    نه اون انگیزه های هیجانی که با یه ویدیو یا یه جمله قشنگ راه میفته وفرداش میخوابه؛

    بلکه اون انگیزه ای که حتی وقتی اوضاع داغونه، تو رو سرپا نگه میداره… یجور انگیزه ای که به آگاهی چسبیده .

    از همونایی که محتاج تشویق نیستن

    محتاج فشار نیستن ، حتی محتاج امیدهای بزرگ نیستن.

    انگیزه ای که از معنا میاد.

    راستش این فکر، بعد از دیدن یه عکس تو ذهنم قفل شد.

    عکسی که خیلی زود تو آلمان پخش شد.

    یه عکس معمولی؛ دو نفر نشستن کنارهم تو قطار.

    بدون لبخند خاصی، بدون ژست عجیب، خالی از داستان عاشقانه.

    ولی یه چیزی تو اون عکس بود که آدم رونگه میداشت.

    چند وقت بعد فهمیدم مجله معروف «در اشپیگل» هم روی همین عکس مکث کرده.

    شروع کرده بودن به تحقیق. درباره بازیگرمعروف نه،

    درباره اون پسر جوونی که کنارش نشسته بود؛

    یه مهاجر هندی.

    ردش رو گرفتن، رسیدن به مونیخ.

    و اونجا فهمیدن این پسر، غیرقانونی زندگی میکنه.

    اقامت نداره. کار درست حسابی نداره.

    هر روز بااسترس سوار قطار میشه. باجیب خالی. با آینده نامعلوم.

    یه خبرنگار ازش پرسید: «میدونستی کنار کی نشسته بودی؟

    اون دختر، میزی ویلیامزه. ==>> قهرمان یه سریال جهانی.

    میلیونها نفرحاضرن فقط یه سلفی باهاش بگیرن.

    تو چرا هیچ واکنشی نشون ندادی ‼️‼️»

    پسرخیلی ساده جواب داده بود: «وقتی اجازه اقامت نداری،

    وقتی حتی یه یورو تو جیبت نیس، وقتی هر روزت با ترس رد میشه، دیگه مهم نیس کی کنارت نشسته.»

    این جمله رو که خوندم، یه چیزی تو دلم وول خورد.

    ازجنس ترحم ؟؟؟ نـــــه . از جنس شناخت.

    این آدم، انگیزه ش از بیرون نمیومد.

    از تحسین… از مقایسه… از دیده شدن … هم نمیومد. اون فقط داشت زندگی میکرد؛ در حد توانش، درحد هماهنگی با واقعیت ==>> و اینجور موقع هاست که مفهوم «معنا» خودش رو نشون میده.

    ما خیلی وقتها فکرمیکنیم انگیزه یعنی: هدف بزرگ

    رویاهای درخشان‌… نتیجه های هیجان انگیز ‼️

    ولی توی یکی از مقالات میخوندم : پایدارترین نوع انگیزه،

    از پاداش بیرونی نمیاد، و ازفشار درونی و بیرونی هم نمیاد،

    بلکه از همخوانی درونی با معنا و ارزشها، میاد. یعنی وقتی کاریکه میکنی، با واقعیت زندگیت، با شرایطت، و با قوانین جهان هماهنگه.

    استاد عباسمنش اینو با یه کلمه ساده تر میگن: مشیت.

    مشیت یعنی قانون کلی و بــــــــــدون تغییرِجهان.

    نـــــه آرزو، نـــــه دعاهای صرفا زبانی،

    نه «ان شاءالله»هایی که فقط برا دل خوشیه.

    ان شاءالله یعنی: اگه با قوانین خـــــداهماهنگ باشه.

    اون پسر هندی ==> نه شعار میداد، نه حرف قشنگ میزد،

    نه وانمود میکرد حالش خوبه. اون فقط واقعیت رو پذیرفته بود. این پذیرش ==>> همون قدم اول هدایت بود:

    پذیرفتن عجز، پذیرفتن نیاز.

    نه به شکل ناله، بلکه به شکل صداقت.

    اشپیگل ، تحت تاثیر همین صداقت قرار گرفت.

    دلشون نسوخته بود ؛ فقط دیدن این آدم، داره بدون نقاب زندگی میکنه.

    🟣 بهش پیشنهاد کار دادن. یه شغل ساده: پستچی.

    حقوق ماهی 800 یورو. رویایی و لاکچری هم نبود .

    ولی همون قرارداد کاری، براش اقامت قانونی آورد.

    یعنی زندگی ==> دقیقـــــااز همونجایی که فکر نمیکنی،

    راه باز میکنه . وَمَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا | وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا .

    اینجا یه نکته خیلی مهمه ==> خـــــدا برای هیچکس تصمیم نمیگیره. خدا مسیر رو گذاشته. قانون رو گذاشته.مشیت رو مشخص کرده. این ما هستیم که یاباهاش هماهنگ میشیم، یا مدام باهاش دعوا میکنیم.

    اون پسر، با شرایطش هماهنگ بود. نه جنگید، نه نقش بازی کرد ==> مسیر هم ، جوابش رو داد.

    ⭕️ این داستان یه هشـــــدار هم داره.

    دامی خیلی خطرناک به اسم: «فقط حرفهای قشنگ زدن».

    اینکه آدم بگه: همه چی خوبه ؛ انرژی مثبتم بالاست ؛ ایمان دارم ؛ ولی در عمل، نه واقعیت رو بپذیره، نه قدم واقعی برداره.

    معنا، تو عمل شکل میگیره؛ نـــــه تو جمله ===> اول خودت بهش عمل کن.

    ■ اون پسر، هیچ چیزآموزش نمیداد؛ ولی زندگیش، پیام بود.

    و این میرسه به یه اصل دیگه: ابلاغ پیام مهمه، نـــــه فهموندن به بقیه.

    ● لازم نیس کسی روقانع کنیم. اگه آماده باشه، خودش میشنوه… اول خودمون باید رهــــــــــا باشیم .

    وقتی به این داستان فکرمیکنم، میفهمم انگیزه واقعی،

    اون انگیزه ای هست که حتی تو بی نوری هم خاموش نمیشه.

    چون از معنا تغذیه میکنه | از هماهنگی | از صداقت با خود.

    ● از هیجان و از وعده هم نه ==>> شاید به همین دلیله که بعضی آدما، بااینکه هیچ ندارن،، نمی شکنن . و بعضی، با اینکه همه چی دارن، از درون خالی هستن.

    🟢 من اینو بعنوان یه قصه الهام بخش ننوشتم، بعنوان یک توصیه هم همینطور . نوشتم چون باور دارم: وقتی آدم با مشیت هماهنگ میشه ===>>> حتی قطارهای شلوغ، حتی جیب خالی، میتونن سکوی شروع باشن.

    و انگیزه، نه با فشار،

    بلکه با معنا، برمیگرده.

    ~~~~~~~~

    🪶 این نوشته دعوت به خوش خیالی نیس ، توصیه به صبر کورم نیست..

    یادآوری اینه که وقتی آدم از دعوا باواقعیت دست برمیداره و بامشیت هماهنگ میشه، هدایت کم کم خودش رو نشون میده؛ نه لزوما اونطوری که ذهن ما میخواد، بلکه همونطوری که برای رشد ما لازمه.

    🪶 من این مسیر رو نه از بالا، نه از دانستن، بلکه از زمین خوردن، مکث کردن و دوباره ایستادن نوشتم؛ با این باور که خدا راه رو پنهان نمیکنه، ماگاهی آماده دیدنش نـــــیستیم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 114 رای:
  2. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 715 روز

    باز هم قرآن

    باز هم شکه شدن من

    باز هم تیری توی قلبم…. تیری از نور

    تیری پر از اکسیر حیات .

    سلام فهیمه… چیکار کردی تو باز با این قلب من

    عین آدم تشنه ای که وسط کویر به آب محتاجه

    نیاز به یه جرعه داشتم… این آیات برام واجب بود

    واجب تر از آب برا تشنه ی وسط کویر….

    محسن ی که چند روزه وسط حل یک تضاد داشت خسته میشد….

    امروز… از سحر با جانان حرف میزدم…

    تا ساعتی پس از طلوع آفتاب …. طول کشید…

    اما بالاخره حلش کردم

    من که نه ، خدا گذاشت کف دستم…. .

    به قول تو که مجدد نوشتی : خدا راه رو پنهان نمیکنه، ماگاهی آماده دیدنش نـــــیستیم.

    من این جواب مسئله رو طی امسال دومرتبه پیدا کرده بودم

    اما از بس نجواها هجوم میارن…. هی یادم رفته بود .

    اما… اینبار… وقتی بعد از چند هفته فشار… خدا فشار رو تبدیل کرد به تضاد….

    که به خودم بیام….

    درگیر تمرکز روی حل مسئله شدم و تا طلوع خورشید نازنین… .

    اینقدر خوشحال شده بودم با دریافت جواب از حضرت عشق

    🟣 که انگار قند توی دلم آب میکردن

    واقعنِ واقعا یه حال عجیبی داشتم… .

    تا اینکه… اومدم توی سایت…

    پاسخهای کامنتم رو دیده بودم… اما وقت نکرده بودم‌ بخونمشون :'(

    فهیمه الان دیگه دارم با اشک مینویسما :

    نگـــــــــــــــو که… خدا… تاییده حل مسئله من رو….

    یک دقیقه مانده به پایان دو روز قبل ؛ یکمِ زمستون؛… اول به تو الهام ‌کرده…

    بعد این خدای ِ عاشق گذاشته یه روز کامل بگذره…

    بعد امروز سحر منو از خواب بیدار کرده…

    گفته بیا بشین با هم گپ بزنیم :'( :'( :'( :'( …

    که آخرش منو شاد کنه و در پوست خودم نگنجم…

    تازه بعدش من ی که داشتم یه کم سرد میشدم و به حالت عادی برمیگشتم…

    و دنبال یه تاییدیه بودم برا این شادی دلم… که قوت قلب بگیرم…

    نمیدونم چطوری و این کله صبح… اما مستقیم بیاره منو…

    سر کامنت توئه ِ عزیزم…

    و… بگه : پس به طوفان هاى سهمگین (سوگند). … 》و من بزنم زیر گریه :'( :'( :'( ؛

    بگه : پس به القا کنندگان ذکر (سوگند)… 》 و من یه چیزی بذارم جلو دهنم که صدام از ساختمون نره بیرون و کسی صدای بلند شدن گریه م رو نشنوه ؛

    خدا کوتاه نیاد و بگه : إِنَّمَا تُوعَدُونَ لَوَاقِعٌ / همانا آنچه وعده داده مى شوید، واقع شدنى است. :'( 🩵 … دیگه نمیتونم بقیه ش رو بگم که چی شدم…

    خدایــــــــــا منو ببخـــــش ، منو از همین الان برای آینده احتمالی ببخش اگر زمانی برسه و… من از ذهنم فقط لحظه ای بگذره که

    🪶 عاشق تر از تو ، دلبر از تو ، مهربـــــون تر از تو ، رشد دهنده تر از تو … و بازم مینویسم : عاشق تر از تـــــو ، برا من وجود داره :'( :'( :'( :'( 🩷️

    نمیدونم چطور بنویسم که حق مطلب ادا بشه !‌ نمیدونم…

    خدایا منو ببخش که اینقدر کم سپاسگزارت هستم .

    خدایا ممنون :'( :'( 🩵

    عشق نازنینم ؛ اگه الان جان منو بگیری راضیم و خشنودم.

    تا کی میخوای هر از مدتی منو تا نزدیکترین وصال به خودت بیاری و باز رها کنی… :'( :'(

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  3. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 715 روز

    سلام و نور سکینه عزیز معلم خوب ِ سایت بهشتی . خیلی خوشحال شدم ازاحساسی که توی نوشته ت بود. با داستان اون پسره اشکت دراومده! ==>> یعنی متن همون جایی رو لمس کرده که باید = جایی که دل میفهمه، شاید ذهن بفهمه شایدم نفهمه. مهم نیس.

    و آره… “پسره خودش بوده،” =>=> این موقع ها آدم میفهمه خدا با برچسبها وعنوانها کار نداره.

    میدونی سکینه جان ، خدا نگاه نمیکنه کی هستی،

    نگاه میکنه چقدر دلت حاضره.

    اگه دل حاضرباشه، اگه یه ذره صدق باشه،

    🟣 کار میده… راه میده… دستت میگیره :'(

    ممنون که انگشتات رو تکون دادی ونوشتی “اینجا خدا روبهتر فهمیدم” ==>> بنظرم این بالاترین نتیجه ی ِ نوشته میتونه باشه.

    منم شاکرم برای این آگاهی برای این اتصال

    برای دلهایی مثل دل تو که راحت تاثیرمیگیره وجاری میشه.

    ممنونم سکینه جان؛ و از ته دل برات آرامش، شادی

    و فراوانی از جنس سبک خـــــدا روآرزو میکنم

    هر جا هستی، در پناه الله آسمانها و زمین .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  4. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 715 روز

    سلام مینو جان ؛‌ممنونم از صداقتت و اینکه حست رو قشنگ گفتی. حسی که توصیف کردی خیلی قابل درکه. وقتی آدم این رفتارها رو میبینه، طبیعی هست که دلش بگیره و یِ جور بی عدالتی حس کنه. ولی یه نکته مهم این وسط هست که شایدآرومت کنه:

    ■ آدمها هر کدوم تو یه مرحله از آگاهی زندگی میکنن. بعضیا هنوز ارزش خودشون رو ازکنار کی نشستن و اسم کی رو میارن میگیرن، نه از درون خودشون. مهم هم نیستا‌. مهم اینه که من و تو‌نباید بذاریم فرکانسمون غیرمثبت بشه.

    اون آدمی که گفتی شاید ازبیرون پررنگ بِ نظر بیاد، ولی این پررنگی بیشتر شبیه سایه ست؛ با نـــــور عوض میشه و میـــــره.

    ولی کسی که فکر میکنه، سؤال میپرسه، گاهی درد میکشه( تجربه ورشد میکنه) و دنبال فهمه ===>>> داره ریشه میسازه.

    🟣 ریشه ها شاید دیده نمیشن، ولی همه چیز روی اونها می ایسته.

    یه چیز دیگه هم هست:

    ⭕️ دیدن این صحنه ها اگه اذیتت میکنه، نشونه ضعف تو نیس؛ نشونه حساس بودن دلته. فقط حواست باشه این حساسیت تبدیل به مقایسه و قضاوت خودت نشه. مسیر تو قراره با عمق جلو بره، نه با نمایش.

    خب همینکه داری میبینی، میفهمی و سوال داری، یعنی راهت جدا شده ===>> لازم نیس از بقیه جلو بزنی؛ فقط کافیه من و تو از نسخه دیروز خودمون جلوتر باشیم.

    🟢 آرام باش مینو جان رفیقِ اصیل و ریشه دار ِ‌ من

    خـــــدا با آدمهای درحال فهمیدن، کار عمیق تری داره…

    در پناه امن خداوند ِ علیمُ بذاتِ الصّدور

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  5. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 715 روز

    عارفه جان سلام… نوشته ت رو بادقت خوندم، چون معلومه از دلِ خسته اما آگاه اومده.

    اول یه نکته خیلی مهم رو بگم که شاید همون کلیدماجرا باشه:

    اون چیزی که اسمش رو گذاشتی “از دست دادن انگیزه”، لزوما عقب رفتن یاخاموش شدن نیس. خیلی وقتها نشونه تغییر مداره ، نه قطع مسیر.

    تو مدت زیادی بافشار، با تلاش، با بایدها کار کردی؛

    ذهن عادت کرده، فایلها پخش میشن، ساعت میگذره، اما دل دیگه همراهی نمیکنه.

    اینجا کائنات معمولا انگیزه رو کم میکنه .‌ نه برای تنبیه، برای اینکه توجه آدم بره از “زیاد انجام دادن” بـــــه “درست بودن”.

    ماجرای یلدا وسکوتت خیلی معنی داشت. اینکه جواب ندادی، قهر نکردی، واکنش نشون ندادی ==>> پس یه جای عمیق تری از تو بیدار بوده، حتی اگه خودت هنوزحسش نکردی.

    اینا همون نشونه هاست دیگه. رشد همیشه پر سر و صدا نیس، بعضی وقتها بی صدا اتفاق میفته.

    بنظرم یه جمله رو یادت بمونه:

    انگیزه وقتی میره که روح خسته ست، نه وقتی مسیر غلطه.

    🟣 شاید الان لازم نیس بیشتر کارکنی ===> لازم ِ کمتر فشار بیاری و بیشتر اجازه بدی آنچه فهمیدی “زندگی” بشه.

    اینکه گفتی هربار قلبت آروم میشه، انگیزه کم میشه ==>>> نشونه خوبیه؛ یعنی روحت دیگه باجنگ جلو نمیاد، با آرامش جلو میاد…. . الحمدلله… این مرحله، عمیق تر از قبلِ.

    پس با خودت مهربون باش. لازم نیس مثل قبل باشی؛

    لازم ِ نسخه الانت رو بپذیری.

    همین پذیرش 🩵 ، خودش دوباره حرکت روبرمیگردونه.

    تو مسیرت قطع نشده عارفه جان،

    فقط سرعت وشکلش عوض شده.

    و خـــــدا همین جاها نزدیک تره.

    درپناه خدای عالم به قلب ها .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  6. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 715 روز

    من دیگه روم نمیشه بگم این آیه رو دیگه آخه چرا نوشتی… :'( چی شد نوشتی…

    ● فرو رفت از غمِ عشقت دَمَم دَم می‌دهی تا کی؟

    دَمار از من برآوردی نمی‌گویی برآوردم

    ● شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می‌جُستم

    رُخَت می‌دیدم و جامی هلالی باز می‌خوردم

    ● کشیدم در بَرَت ناگاه و شد در تابْ گیسویت

    نهادم بر لبت لب را و جان و دل فِدا کردم :'( :'( :'(

    سلام . وقتی نمیتونم حرف بزنم… یکی دو بیت حافظ به فریادم میرسه و بجام صحبت میکنه . لطفا کلمه به کلمه و آرام… بخونش… . ابیاتش زمینی نیست‼️

    شاید حدود ده سال م بود… هفته ای چندبار میدیدم یه پیرمرد روشن چهره که شغلش کفاشی بود و گیوه میدوخت… موقع نماز… گاهی توی قنوت ش سه تا آیه آخر سوره حشر رو میخونه… ==> و این آدم از بعد از اون قنوت… کلا نمازش یه جور دیگه میشه . اشک امانش رو میبرید…

    از بچگی با دیوان حافظ بزرگ شدم… شب ها قبل خواب یا تایم غروب که درسام تموم میشد… .

    اما

    از آخرین ماههای حیات اون پیرمرد…

    تا الان…

    هفته ای یکی دو شب…

    🟨 در کنار باز کردن دیوان حافظ…

    این سه آیه… میاد… میشینه…

    چند دقیقه حرف میزنه باهام…

    گاهی قوت قلب میده…

    گاهی دلبری میکنه… و اشکمو در میاره

    گاهی هم یه چیزایی رو گوشزد میکنه و… اشکمو در میاره

    گاهی هم میچسبه به یک غزل حافظ و… دنیای جدیدی رو باز میکنه… اشک شادی در میاره…

    … و میـــــــــــــــره… ؛ میره !!! به امید اینکه چند شب دیگه بیادش

    ● مرا می‌بینی و هر دَم زیادَت می‌کنی دَردَم

    تو را می‌بینم و میلم زیادَت می‌شود هر دَم

    من که اصلا نمیفهمم… اما فقط خود خـــــدا میدونه کجای کائنات… این سه آیه و بعضی ابیات حافظ به هم گره خوردن… مخصوصا این غزل‼️

    شمارشش از دستم در رفته که چندبار این غزل رو خوندم… . شب یلدا برای چند نفری دیوان حافظ رو باز کردم، حتی تا شمال فلوریدا ، اما من ی که اصلا اونشب از فرط شلوغی نه حواسم به این آیات سوره حشر بود و اصلا این غزل در ذهنم خطور نمیکرد… ، مجدد توی فال یکی از رفقای همین سایت بهشتی این غزل دراومد و براش کامنت کردم… …و انگار خدا دوباره این سه آیه رو در گوش م زمزمه کرد و گفت فلان چیزو حواست باشه !! الله‌اکبــــــــــر! فهیمه آخه دیگه چی بگم!

    ~~ ~~~

    اما با این آیات سوره حشر… خیلی آرامش ها توی قلبم جا خوش کرد ؛ اونم وقت هایی که توی شدیدترین غربتها و فشارها و ابهامات بودم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای: