درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۳


موضوع این برنامه: مفهوم تغییر باور


مفاهیمی که در این گفتگو مورد بررسی و توضیح قرار گرفته است:

  • “اراده”، زیر مجموعه “مشیت” است؛
  • در مسیر قانون حرکت کردن و نگران نتیجه نبودن، “قدرت عملگرایی” را بالا می‌برد؛
  • مسیر تکاملی درک قوانین، عمل به آنچه درک شده و نتیجه عمل به آنچه تا اینجا درک شده؛
  • تغییر شخصیت یک فرایند تکاملی است و پیمودن آن نیازمند اراده پولادین است؛
  • اراده لازم برای تغییر شخصیت، از باور به این قانون می‌آید که: “شرایط بیرونی من بازتاب شخصیت درونی‌ام است”؛
  • باورها یک شبه ایجاد نشده‌اند که یک شبه تغییر کنند؛

منابع بیشتر درباره محتوای این قسمت:


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

356 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه(نرگس) علی پور» در این صفحه: 10
  1. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان و حکیم

    هدایت الهی در روز گذشته به این آیه زیبا ..

    إِنَّ هَٰذِهِ تَذْکِرَهٌ ۖ فَمَنْ شَاءَ اتَّخَذَ إِلَىٰ رَبِّهِ سَبِیلًا

    بی تردید این [قرآن] مایه تذکر و پند است، پس هر کس بخواهد راهی به سوی پروردگارش [باتکیه براین قرآن] برگزیند.

    إِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ أَنَّکَ تَقُومُ أَدْنَىٰ مِنْ ثُلُثَیِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلُثَهُ وَطَائِفَهٌ مِنَ الَّذِینَ مَعَکَ ۚ وَاللَّهُ یُقَدِّرُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ ۚ عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتَابَ عَلَیْکُمْ ۖ فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ ۚ عَلِمَ أَنْ سَیَکُونُ مِنْکُمْ مَرْضَىٰ ۙ وَآخَرُونَ یَضْرِبُونَ فِی الْأَرْضِ یَبْتَغُونَ مِنْ فَضْلِ اللَّهِ ۙ وَآخَرُونَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ ۖ فَاقْرَءُوا مَا تَیَسَّرَ مِنْهُ ۚ وَأَقِیمُوا الصَّلَاهَ وَآتُوا الزَّکَاهَ وَأَقْرِضُوا اللَّهَ قَرْضًا حَسَنًا ۚ وَمَا تُقَدِّمُوا لِأَنْفُسِکُمْ مِنْ خَیْرٍ تَجِدُوهُ عِنْدَ اللَّهِ هُوَ خَیْرًا وَأَعْظَمَ أَجْرًا ۚ وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ ۖ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ

    پروردگارت آگاه است که تو و گروهی از کسانی که با تواند، نزدیک به دو سوم شب و گاهی نیمی از آن و زمانی یک سومش را [برای عبادت و خواندن قرآن] برمی خیزد، و خدا شب و روز را [دقیق و منظم] اندازه گیری می کند، و برای او مشخص است که شما هرگز نمی توانید [به علت کوتاهی و بلندی شب در طول سال، دو سوم و نصف و یک سوم را دقیقاً] اندازه گیری کنید، پس [اندازه گیری دقیق را] بر شما بخشید؛ بنابراین آنچه را از قرآن برای شما میسر است بخوانید. او می داند که به زودی برخی از شما بیمار می شوند، و گروهی برای به دست آوردن رزق و روزی خدا در زمین سفر می کنند، و بعضی در راه خدا می جنگند؛ پس آنچه را از آن میسر است بخوانید و نماز را برپا دارید و زکات بپردازید و وام نیکو به خدا بدهید؛ و آنچه را از عمل خیر برای خود پیش می فرستید، آن را نزد خدا به بهترین صورت و بزرگ ترین پاداش خواهید یافت؛ و از خدا آمرزش بخواهید که خدا بسیار آمرزنده و مهربان است.

    ………

    چقدر زیبا میگه..تا جایی که قرآن برای شما میُسر است بخوانید…..دقیقا قانون الهی و مداوم بودن در مسیر راه راست….

    واقعا من خودم خوندن قرآن رو هر چقدر میخونم برام آسانتر میشه…درکم بالا میره..بیشتر میدونم خداوند یه سبستم..بیشتر پاشنهامو میبینم..بیشتر سعی میکنم شحاعتمو در عمل انجام بدم…

    این آیه میگه…ما باید اینقدر اینقدر تکرار تکرار کنیم..که هی بهتر و بهتر و اسانتر بشیم….

    و این تکرار و مداومدت..دیشب یه لحظه این الهام بهم رسید..

    گفتم نرگس…تو یه ساختمان توی مسیر بیزنسیت ساختی..

    پی خوبی رو بوجود آوردی…و رسیدی به سقف خونه….و ناتمام گذاشتیش؟کنار…

    و ادامه نمیدی تا به جاهای خوب کشونده باشه..

    هر چقدرم پی خوب و مستحکمی ساختی چون رهاش کردی….اینو بدون به ثمر نخواهد نشست…

    و این مهر رو بر قلبم زد….که یادم باشه ..قانون بدون تعقییر الهی….نیاز به استمرار داره…

    اراده خداوند…مشیت الهی…..در لحظه کار میکنه..

    نمیشه من صبح یجور باشم ..عصر یجور دیگه…

    نمیشه شب بزنم زیر شیری که از صبح تا عصر دوشیدم…

    و این میشه…یه زندگی یویو..که خودمممم نمیدونم دارم چکار میکنم‌..

    و این قانون الهی هر بار بهم یادآوری میکنه…تا جایی که قرآن خوندن برات میسر هست ادامه بده..

    ما باید همیشه ادامه بدیییم…

    یه شب الهامی بهم رسید راجع به قیامتتت…

    من داشتم راجع به شخص نزدیکم دلسوزی میکردم.

    اون فرشته مرگ بهم گفت….تو نمیتونی کاری انجام بدی..اون شخص بهم گفت میخام اینجا بشینم تا منو بکُشن…

    بهم گفت!!!من دارم سزای اعمال خودمو میبینم…و اون فرشته مرگ گفت..باید همه این ادمها نابود بشن..تا این زمینها سبز بشه…

    اون ادمهایی که میشناختم بلند سرو صدا میکردن.میگفتن ما باید اینجا بمونیم تا ما رو نابود کننند….من نمیخام …

    ولی اون شخص بهم گفت میخام کشته بشم…

    و الهام رسید این منطقه رو ترک کن…

    و دیدم یسری افراد خیلی کمی اون بیرون نشستن..

    واقعا صحنه وحشتناکی بود.اینقدر گریه کرده بودم که نای راه رفتن رو نداشتم…

    من هر لحظه هدایت میشم بهمچنین خوابهایی از قیامت و مسیر درست و مسیر نادرست..سعی میکنم بخودم ظللم نکنم…

    چون کل داستان همینه….

    اگه بخودمون کمک نکنیم…نمیتونیم طعم خوشبختی رو بچشیم..اصلا مهم نیست کجای این کره زمین هستیم…

    همه چیز از درون ما عبور میکنه…

    پس سعی کنیم…

    ادامه بدییم…تا زندگی خوبی رو برای خودمون رقم بزنیم…

    استاد عزیزم….میدونم هر چقدر عمل به قوانین الهی رو سختگیر تر بخودم باشم..از اونطرف دارم خوشبختی و سعادتمتدی دنیا و آخرت رو بدست میارم…

    و این مسیر نیاز به اگاه بودنه تمام لحظات زندگی،”روزمره ام هست…..

    انشالله که بتونیم…

    عملگراییمونو قوی کنیم و توی مسیر درست باشیم تا خوشبختی رو برای خودمون رقم بزنیم…

    استاد عزیزم..این فایلا داره هر لحظه آمدیت میشه..قدرت عملگرایی ما دانشجواتونم داره قوی قوی تر میشه…

    منم باید با همین منوال زندگی کنم…تا سعادتمند و عاقبت بخیر باشم…

    روز گذشته رفتم قبرستان…

    قبرستان خیلی بهم درس میده…

    بخودم میگم نرگس!!!وقتی مردی میری توی خواب عمیق…که فقط روز قیامت از قبرت میای برای سوال و جوابت از خداوند…

    قدر زنده بودنتو بدون…قدر لحظاتتتو بدون..

    قدر داستهای الانتو بدون..

    هر شخصی که اینجا خوابیده..هزاران ارزوها داشته..

    ولی الان اگه تمام مال و ثروت دنیا رو داشته باشه براش بی ارزشه…

    چرا؟چون دیگه اون ثروت فلانها بدردش نمیخوره..اون اعمالشه…

    پس …

    در حق خودت خوبی کن….هر لحظه صحبتهای استاد توحیدی رو درک کن…بخودت خوبی کن..

    وفتی که زندگی دنیایی تموم شد..با افتخار توی قبرت بزارنت….

    و نور الهی تو رو با خودش ببره….

    مدام میگم..نرگس مواظب خودت باش..

    مواظب رفتارات باش

    مواظب احساس خوبت باش..

    یه روز الهامی بهم رسید…بهم گفت نرگس…

    از یه مشت قبرو استخووون نترس….

    چیزیکه بی جان هست تا روز قیامت…

    چون همیشه ترسم از قبرستان زیاد بود.

    [بهم گفت….!!!!!!از ادمهای زنده بترس..که میتوننن تو رو به راه نادرست بکشوننن.]

    این عین لب کلام خداوند بود ..حالمو دگرگون کرد..اینروزا شرایط بازم برگشته..

    همه منتظر عوامل بیرونی هستند..

    باید خیلی مواظب باشیم…و آگاهانه زندگی کنیم و ایمان داشته باشیم..

    منم که خالق زندگیم هستم…

    منم که تعیین میکنم کجای این مسیر باشم…

    منم که تعیین میکنم بهترینها رو برای خودم رقم بزنم..

    اون آگاهانه…..

    باید همیشه آگاهانه پناه ببرم بخداوند از شر شیطان رانده شده…

    سبحان الله …..پاک و منزه هست خدای من…

    .استادم بی نهایت سپاسگزارتونم…

    وممنونم که اینقدر قوی راجع به قانون الهی میگیدددد.

    دوستتتدارم….

    ممنونم باید بهبودگراییتون که هر بار علفهای هرز سایتتونو با کمک مردان الهیتون میزنید…

    سپاسگزارم…..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  2. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    بنام خداوند بخشنده بخشایشگرم…

    بنام خداییکه…یه شب الهام قوی بهم رسید.بارها برای دوستان توی سایت نوشتم…

    خواب دیدم توی دوزخ بودم…دوزخی که همه افراد گیج و مبهوت سرگردان بودن..

    حتی خودمممم همینجور آشفته و سرگردان بودم..

    همه چیز برام سوال داشت…

    و دیدم چند شخص نزدیکم سرگردان دور خودشون میچرخن…

    و یه شخصی…که چند شب قبلش توی پیاده روی باهاش برخورد کردم…

    ایشون محجبه کامل داشت از مسجد میومد..بهم گفت..روزها میرم فلان مسجد..شبها بخاطر قرآن میرم اونیکی مسجد…

    دقیقا با همون شکل و قیافه…و اونجا حسم گفت بهش سلام کن..بگو خانم فلانی!؟

    اصلا نمیدونستم چرا حسم میگه‌..

    و ایشون بسیار شدید محجبه بودن….

    و بعد توی خوابممممم اون شخص اومد بهم گفت…ببخشید شما سبزی داریید!؟

    خواب عمیقی بود….

    و رفتم بالای سر چاهی…هر چی نگاه میکردم عمق این چاه رو نمیدیدم…

    یه لحظه خداوند بهم الهام کرد…

    که نرگس!!!نه مسیر اون افراد نزدیکاتو برو..

    نه این شخصی که مذهبی کامل هست…

    دقیقا سرگردانیشون مثل درونشون بود…

    وقتی گفت سبزی..گفتم خدایا توی این برهوت سبزی کجاست …برام همه چیز مبهوت بود..

    و ندا اومد…این دو مسیر..مسیر سرگردانی و جه و نادانی هست…

    نرگس مسیر متو بیا مسیر احساس خوب….مسیر میانه رو..

    این صحبت میانه رو خداوند بیشتر بهم بولد کرد….که نه اینطرف خر (الاغ)بیفتی…و نه اونطرف خر…

    و من گفتم چشم خدا..بهم گفت بیا سمت من..

    همینکه استاد میگن روی دوش؟خدا نشستن…

    من با تمام وجودم درکش کردم…

    روی شونهاش نشستم..اون لحظه من بیین خواب و بیداری بودم..

    خواب نبودم ولی خدا بهم گفت نرگس چشماتو ببند…

    و اون لحظه منو برد بهشت…روی سر بهشت با هم پرواز کردیم..

    یادم از نیلز اومد.

    که با حال و احساس خوب روی دریاها و جنگلها عبور میکردن..با غازی…

    ولی من با آفریده توانایم بودم…صدای پرنده ها مدهوشت میکرد…اینقدر صداشون زیاد بود..

    بخدا همین الان یه تعداد زیادی پرنده توی درختمون داره سر و صدا میکنه..

    روز گذشته هم همین اتفاق باهام هم مدار شد..

    چقدر خدا بزرگه…الله اکبر..

    وای خدایا صدای آبشارها و رودها بوی درختان حس بهار در اون بهشت ادم رو دیوانه میکرد..

    قبل از بهار توی شهر ما که منطقه جنوبییم…یه باد ملائم رو به خنک میاد…ادم رو دیوانه میکنه…

    دقیقا همون حس بود…

    و من همیشه از خداوند میگم ..خدایا میخام بهشتم بجز سرسبزی کوهم داشته باشم..

    دقیقا همون صحنه رو حس میکردم..

    بچه های بهشتیم…

    اینقدر حس روی شونهای خداوند زیبا بود…که دلم نمیخاست اون عالم رویا تموم بشه…

    و اون صحنه جلوی چشم ناپدید شد…

    الله اکبر….

    یه روز صبح زود….خداوند بهم گفت نرگس نگاه به کوه بنداز چقدر هوا عالیه برو زیباییاشو ببین..

    وقتی الهام میاد یکاری انجام بدم..مخصوصا دیدن زیباییها…انگار روی زمین جام نیست…

    باید بدووووم…مثل بچگیام..

    و دیدم رفتم کوه…الله اکبر….کوه رو یه مه سفید رنگ برداشته بود..رفتم توی نقطه بلندی اون زیباییها…پر از گلهای بنفش و زرد و سفید …

    ادم از نگاه اون زیباییها “مدهوش؟میشد….

    میخام بگم!!!تمام این الهاماتی که از طرف خدا بصورتهای مختلف بهم گفته میشه…

    فقط بخاطر اینه…من تو مسیر هم جهت بودن با خداوندم..

    ساخت دستکشام ..هر بار عمل بهشون…بخداوندی خدا!!!به اون عظمتش…من با وجود اینکه فلان دانشگاه با فلان موقعیت کارکردی بودم نتونستم بهمچنین دقتی یه بیزنسی رو تولید و خلق کنم‌‌.

    من همیشه دوستداستم جهانی کار کنم‌‌‌…یه سرویس؟خواب سنتی هم دوختم…ولی چون پروسش تکاملی نبود فروش نرفت…

    هنوزم توی سایت برای فروش گذاشته..

    اونم توی پارک و علم و فناوری شیراز…

    این مجموعه کار صادرات انجام میدادن..

    روتختی سنتی ام زیبا شد..

    ولی چون تکاملش درست و بجا نبود باعث شد..اون انرژی تکامل نیافته..بفروش درست و صحیحی نرسه…

    استادم..من به یاری الله..که فقط خودمو شما و خداوند روند تکاملی رو میدونیم…تمام ذرات ساخت دستکشم تکامل بود..

    من اصلا قلقهای طراحی و دوخت و حتی الگو شناسی بلد نبودم..من با وجود اینکه تحصیلکرده این رشته بودم…

    من بخاطر ترسهام پیش؟نمیرفتم..بها نمیدادم..

    فقط میخاستم بخاطر ترسهام از موقعیتهای جدید فرار کنم..

    هر چی نگاه میکنم عامل ناموفقعیتهاممممم فقطططط خودم بودم…

    بخاطر ترسم..کارآموزیمو اومدم توی شهرم توی بدترین نقطعه ..گذرایی تموم کردم…

    و چقدر مورد قربانی قرار گرفتم‌.

    ولی الان دلیل موفقعیتهای روند تکاملی ساخت دستکشهام…فقط بخاطر خاستن و ادامه دادن تو مسیر بود..

    پروجکتهای من از یه نمایشگاه کوچک عید”شروع شد…و بعد مغازه های شهرم..و بعد سایتای معتبر ایرانی و بعد برای استادم و بعد فروشگاهای بزرگ توی ایران و بعد هدایت شدم به افرادی که توی خارج از کشور که کارشون جهانی هست..

    همه این پروجکتها هم از نظر عزت نفس شخصیت خودم….و هم از نظر مهارتتتتتتتت همه حوره تعقییر کرد…

    من الان میتونم راجع به جزئیات دستکشم ساعتها صحبت کنم….

    چون جز به جزئش قانون الهی بود..

    چرا من از سال 95 شروع کردم به بیزنس شخصیم تا یال 401..نتونستم پیشرفت خیلی خاصی داشته باشم..

    توی یکسال خورده ایی اینهمه تعقییر کردم…

    چرا!؟؟؟؟

    چون من به قانون عمل کردم..من باید بقول دوستان عزیز در روز بخودم یادآوری کنم..

    اگر عدالت خداوند نبود……اگه اختیار زندگیمون به دولتها و فلان بود بخدا همه فقیر بودیییم..

    استادم شما توی فایل هدایت الهی که نشانه ام بود..گفتین من طرفدار جمهوری خواه هست..

    افرادی که میگن باید مردم خودشون برای خودشون کار کنن…

    اینروزا کل خانواده ام چشمشون به طرف بچه شاه خوش شده….

    و منم قبلنا بودم میدونننم میتونم بیفتم توی دامش…

    ولی با همین به یادآوری چقدر میتونه بهمون کمک کنه..

    چون میبینم همون فردی که تو زمان شاه بوده..همون زندگی خفت بار رو داشته..

    و الان همون شخص توی این مسیر باز همون روند رو داره..چون یسری باورها رو داره..

    حالا من دارم با چشمانم میبینم..چرا چرا فکر کنم فلان مسیر جواب میده…

    من خالق زندگی خودم هستم من مدام میگم خدایا همون شبی که منو روی شونهات نشوندی..میخام بازم توی تمام لحظاتم روی شونهات باشم…

    یه شب بهم الهام کرد روح القدوس….و این ایه رو در خواب بهم نازل کرد…دیدم یعنی همون روح پاک الهی درونم…..

    انشاللهههه که بتونیم این مسیر صداقت و پاکی رو ادامه بدییم..و زندگی خوب و سعادتمندی رو برای خودمون رقم بزنیم…

    قانون الهی همینقدر ساده هست…ولی چون باورای ما از زیر هنوز تکامل پیدا نکرده یجاهایی کم میارییم..

    احساس میکنم…تنها باوری که میتونه ما رو تو مسیر قوی کنه…همون باورای توحیدی هست

    که من در زمان و مکان مناسبم و اجازه میدم خداوند منو همراهی کنه.میزارم جریان الهی منو با خودش ببره…

    یادمه…اون روزهایی که توی شرک بودم..و یفردی قولم میداد اینکار رو برات انجام میدم..چقدر خوشحال میشدم..چقدر بهش اعتماد میکردم..

    و چند روز اون شخص دست رد میزد…

    و اون خوشحالی من مثل پارچه ایی سیاه میشد..

    اونجا گفتم هیچ وقت اعتماد بحرفهای پوچ نمیکنم..

    و هدایت شدم….به این مسیر…..

    همون روزهای اول سایتم..دقیقا 13 بدر بود ..رفته بودم باغ نخلستان آشناهامون…

    بهم گفت برو زیر فلان درخت بشین….اونجا خداوند بهم گفت…

    نرگس!!!!تو مسیر من ادامه بده استمرار داشته باش…هر چی دلت بخاد بهت میدم..از ثروت از نعمت از رابطه خوب از زندگی از هر چیزی که بخای..اون لحظه من اشک از چشمانم سرازیر شد..احساسم عالی شد…

    الان میدونم…….یادم از ایه قرآنی اومد که دقیقا همین صحبت رو میکنه…چقدر خوشحال میشیم از قول یه شخص…

    الان دیگه قولهای اونا منو خوشحال نمیکنه مثل اون موقع..الان میگم خدایا شکرت….

    الان تشکر میکنم….ولی میدونم هر چی نعمت از طرف دیگران بهم داده میشه بخاطر وجود خداست.بخاطر قوانینش هست…

    یه روز دقیقا همین چند ماه پیش منو هدایت کرد به یه نمایشگاه..که الهام خودش بود و من دعوت شدم..یادم از گذشته خودم افتاد…

    دیدم بیشتر اون سالن دارن بها میدن به وام فلان ارگان دولتی…

    یه شخصی که ریئس اون ارگان دولتی بود..گفت خانم علی پور اون آقائه ریئس فنی و حرفه ایی هست ایشون میتونه کمکت کنه برای کاری که تولید کردی..

    و منم گوش کردم رفتم سراغش…بهم چند تا حرف زد من از درون گفتم خدای من ..خدای خودت..خیلی قدرتمند تر از حرفهای ذهنیته..

    هیچی نگفتم…

    اینا نشانهای خدا بود تا بیشتر به مسیر پایبند باشم.

    و همون رئیس که دوستم بود فردا میام دستکش میخرم…

    دیدم فردا اصلا طرفممم نیومد….گفتم ببین نرگس…این نسون دهنده چیه!!!که ببینی ادمها فقط حرف میزننن..

    تمام روسای اونجا فقط داشتن عروسک گردان اون بالا دستیای خودشون بودن.

    .من اونجا قوانین خدا رو بیاد اوردم..گفتم خدایا ممنونم !!!سپاسگزارتم که هدایتم کردی و منو از این افکار نجات دادی…

    خدایا شکرت که من استخدام این مسیر بهشت الهیت شدم..

    بچه ها دوستانم….اینقدر خداوند بهم نشانه داده…اونم طبق باورای گذشته ام….

    و چقدر بخاطر همین نگرش مورد قربانی واقع شدم.بخودم ظلم کردم تصادف کردم ..پاهام شکست…طرحهام دزدی شد…چک و لگدهای شخصیتی و روابط؟خوردم..

    خداوند تو اون نمایشگاه خیلی درسها رو بهم نشون داد…

    خداوند را شاکرم..سبحان الله

    خدایا شکرت بابت قوانین بدون تعقییرت که اراده مبکنی…که من نرگس کجای این داستان باشم..

    من باید خیلی خیلی خیلی حواسم باشه از قوانینت تخطی نکنم..

    الحمدالله رب العالمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 21 رای:
  3. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    بنام خدا

    بنام خالق زیباییها

    بنام خداوند نشانها.بنام خداوندیکه که هر لحظه جوابگوی سوالات من هست!

    سلام و درود به بهشت همیشه جاویدانم.بهشتی که مرا براه راست راه کسانیکه که نعمت بخشیده و ،هدایت ‘می نماید.

    سلام و درود به اهل بهشتم به استاد عزیزم..

    این فایل بازم درون مرا به اتش کشید..آتشی که سوختگیری قوی داره برای حرکت کردن بیشتر و ادامه دادن در راه تعقییر باورها…

    نکات ارزشمند این فایل..بازم قوانین ثابت جهان..

    که ما هر لحظه در حال فرکانسهایی به جهان هستیمون می باشیم این فرکانس جنسش باید مشخص بشه …

    مسیر درست..نتایج درست

    مسیر نادرست..نتایج نادرست…که اینجا پای باور محدود کننده ایی وسطه…

    شخص خودم در طی این مسیر وقتی برمیگردم به روزهای اولم..دقیقا یه تصویر کلی از باورامو میبینم…و برام واضح میشه چقدر من گمراه بودم و غوطه ور بودم از باورهای محدود کننده..

    و من با تکامل یکی یکی از بیین بردمشون…و اگه روش کار نکنم میدونم خیلی زود برمیگرده..

    چون یه احساس دل نگرانی دارم.احساس پوچی دارم..

    دقیقا الان از دیشب تا حالا شهر ما هم باران رحمت الهی میاد..هوا عینا بهشته.همجا سرسبزه…قبلا که باران میباریید یه حس غم انگیزی داشتم.همون باوری که از بچگی بهمون گفته بودن.باران غم انگیزه..

    این مدت که باران میباره خیلی سعی کردم این باور رو بشکنوم و با دیدی وسیع تر و الهی تر و معنوی و ثروت خداوند نگاه کنم..

    و احساس میکنم اگه بهش بها بدم خیلی زود برمیگرده..

    و همین دل نگرانی میتونه درونمونو از بیین ببره

    و میخام بگم اینقدر این باورا زیاد بود.حقیقتا تا چند روز برای از بیین بردنش.تقلا کردن..ادامه دار ‘میشد…و حدودا چند روز گذشته فهمیدم دلیل سردردهای عصبیم و رگ گرفتگی در ناحیه گردنم بخاطر مقاومت ذهن بوده..که میخاسته منو از بییین ببره..

    ولی بخودم قول دادم تا آرامشمو حفظ کنم از خداوند هدایت خاستم بعد از چند دقیقه اون ارامش بیین رگ گردنم برقرار شد و هدایت شدم تونستم به ارامش’ بیشتری برسم.

    میخام بگم همه چیز تکامل تکامل رو میتونم تو تمام لحظه های زندگیم ببینم اگه تکامل نبود من اصلا نمیتونستم این حجم از اطلاعات رو درک کنم از قوانین خداوند.

    اینقدر ذهنمون آشوب از باورای گذشتگانمون هست.که واقعا بعضی موقعها میگم خدایا اگه تو بهم کمک نکنی من اصلا نمیتونم از پسش بربیام..

    ………………

    ………………

    نکته دیگه از این فایل.

    من حدودا با هدایت پروردگار بیزنسمو راه انداختم و بجای خیلی خوبی کشونده شده…

    تنها موضوعی که داره برام بولد میشه..دقیقا همین باور کمبوده..که خیلی ذهنم باهاش موافقه…و در برابر باور فراوانی مقاومت نشون میده…

    با وجودی که دارم افراد نزدیمکو می بینم هر روز دارن پیشرفت میکنن ولی اینقدر این باور کمبود ریشه اییه.از روز گذشته شروع کردم روش کار کردن میدونم باید بیشتر کار کنم..

    چون ذهن من از افراد نزدیکم بمباران شده با فقر خیلی سعی میکنم ازشون دوری کنم و سعی می کنم در موردش صحبت نکنم ..و از خداوند میخام که بهم کمک کنه تا بتونم این پاشنه رو کم کم آب کنم.و الگوها رو ببینم.(همین سایت بهشتیم)

    ولی چیزی که بهش رسیدم ..باور توحیدی قرآن خیلی بهم آرامش میده خیلی بهتر میتونم مسائلی که برام میش میاد با استقامت حلشون کنم.به لطف خداوند همین اتفاق مدام داره برام تکرار میشه..خیلی ارامش دارم ..

    قبلا حقیقتا یه تضاد که پیش میومد خیلی بهم میریختم..ولی الان خندم میگیره و با خودم میگم…نگاه کن ایمانی که عمل نیاورد حرف مفتها…ببینم چجور میخای حلش کنی…دقیقا چند روز پیش بهش برخوردم..ولی با درس زندگی در بهشت با اعراض کردن تونستم به خیرو خوشی کارمو به پایان برسونم..

    و این قوانین بدون تغییر الهی باعث شده..که بیشتر آزامش رو ضمیمه درونیم قرار بدم …و زمان بیشتری حتی تو شرایط تضاد هم بتونم خودمو حفظ کنم…چون تنها چیزی که حالم خوبه فقط ارامشه!

    دیگه کم کم دارم این ارامش رو با قانون تکامل بیشترش میکنم چون ارامش خیلی حالمو خوب میکنه مخصوصا با نگاه قرانی…

    خدای من..خداوند تو یکی از ایه های قرآنی بهم گفت…هزار سال نزد شما به اندازه یه روز منه…

    چقدر زندگی دنیوی رو خداوند داره کوتاه میبینه..چقدر ماها دارییم بخودمون سخت میگیریم..امروز سوره قیامت بهم الهام شد…الله اکبر…

    هر روز یکی از ایه ها بهم گفته میشه ..خیلی بهم آرامش میده تا همیشه از لحظه به لحظه زندگیم لذت ببرم..اگه هم به نوعه کاری تقلا وار مثل 99/9درصد جامعه انجام نمیدم.بازم آرامشمو حفظ کنم بزارم خودمو بشناسم تا دریافت الهامات بعدی برای بیزنسم و دیگر خاسته هامو داشته باشم.

    نکته ایی که تو صحبت استاد به من چشمک زد…

    بهم گفت…به اندازه ایی که تغییر پایدار می شود نتایج جدید پایدارتر میشود (الله اکبر)

    به اندازه ایی که آرامشم در طی روزها بیشتر میشه .نتایج بهتر میشه و دریافت نعمتها و ثروتها بیشتر بیشتر میشه..

    پس نتیجه:میشه آرامش رسیدن من به تمام خاستهام

    ……..

    نکته ایی که میخام عرض کنم.اول شب عید.شب قبلش زیر باران رحمت خداوند 20هزار تومن.شاید خیلی کمه…ولی این 20تومنو خداوند بهم هدیه داد..از اون شب به لطف خداوند و معجزاتش و هدایت شدن به اون مسیرهایی که من رفتم.باعث شد درهای رحمتش بروم باز بشه و من بتونم مهارت زیادی رو توی بیزنس بدست بیارم..

    خداشاهد من چند ساله تو این حیطه کار میکنم مثل از همین اوایل عید و این مدت عضویت تو سایت نمیشه..درهای زیادی بروم باز شده…

    پس …..این نکات مفید با ارزش رو باید مدام ادامه بدییم..

    قوانین بدون تغییر الهی….

    آرامش..لا خوف و لا هم یحزنون

    تغییر باور ..

    و نکته که خداوند قدرت خلق کنندگی به من داده تا بتونم از طریق افکارم اون چیزی که میخامو برای خودم بوجود بیارم مثل استاد عزیز که این نیاز به جهاد بزرگی داره …

    و منطقی کردن ذهن و ادامه دار شدن در اینراه سعادت دنیوی و اخروی رو میتونه برامون رقم بزنه …

    خداوندیکه که مدام گفته من معبود تو هستم معبود آسمانها و زمین…من فراموشکار نیستم فقط مرا بپرست ..منم که خلف وعده نمیکنم.منم پروردگار توووووو.

    چقدر تو ایات قرآن میبینم بصورت واضح خداوند خودشو داره برای من به اثبات میرسونه…که در مسیر درست باشم و ادامه بدم…

    که یه روز تو خلوت تنهایم.که بهم گفت قدم بردار خودت تنهایی برو..و من همراه با ترس نگرانی قدم برداشتم.ولی بعدش به ازامش رسیدم..تو یکی از سایه های درخت نشستم..بهم گفت…

    تو مسیر راست قرار بگیر.هر چی بخای بهت میدم.از ثروت از نعمت از رابطه خوب هر چی بخای..فقط شرطش همینه…

    خیلی واضح بهم حرف زد که اشک’ روانی از چشمانم بی اختیار افتاد…

    میخام بگم جدا از اون نعمتها…چقدر ازامش خوبه.چقدر علی بی رقم بودن خوبه..همینکه احساست خوبه چقدر نعمت بزرگیه..

    حقیقتا من در 30خورده ایی سال تو تقلا و نگرانی و استرس بودم..برای تمامی کارهایم..که بخاطرش چقدر ضربهای مالی و بدنی خوردم..

    پس چقدر خوبه همین کلمه آرامش رو با طرز فکرمون پایدارش کنیم..و اون نعمتها و ثروتها خود به خود بوجود میاد…انشالله در راه خداوند ثابت قدم باشیم..و بدونیم این دنیای مادی چند صباحی بیش نیست.

    بیام ارامش رو حفظ کنیم.و روی ذهن مون کار کنیم تا از گودال، سیاه چال.’ دوری کنه!

    نجات بدییم خودمونو تا رستگار بشیم تا نتایج پایدار وارد زندگیمون بشه..همون ارامش بیشتر بودن و در ارامش بیشتر ماندن..نه یه روز نه ماه نه سال بلکه برای همیشه..که واقعا خودش نیاز به باور قوی داره..ولی میشه!….

    میشه

    میشه

    میشه……ولی جهادی بزرگ میخاد که با تکامل نتیجه ها میاد!و طبق دستورات استاد عزیزم پیش میرم .

    تشکر از خداوند بزرگم که مرا هدایت نمود تا درس نشانه هایم را از زبان استاد عزیزم بگیرم!و بیشتر متاهدتر قدم بردارم!الهی امیدی به امید خودت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  4. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    بنام تنها خالق هستی…

    خوندی که قوانینش را برای ثبات زندگی ما!انسانها قرار داد..

    سلام به بهشت زیبای من..سلام به استاد عزیزم.

    استاد عزیزم من از این همزمانیها متحیر میشوم!

    دقیقا این فایل با فایل سریال زندگی در بهشت قسمت 156..یه نکته خیلی اساسی داشت…

    لباسی که تنتون هست دقیقا تو این فایل خریداریش کردین با عزیز دلتون..

    من سپاسگزار این فایل نشانهام با این سریالها و سفرنامه هاتون هستم…خیلی سپاس بابت خداوندی که اینقدر قوانینش درست عمل میکنه..

    نکته های اساسی در این مدت عضویتم که مرا همواره از سراشیبیها و پستی بلندیها که برام پیش میومد..مرا به موفقعیت رسوند…

    و من خوشحالم که اینجا هستم و از خداوند خاستم هدایتم کنه تا بنویسم.بنویسم..

    نکته هایی که دوستان عزیز اشاره کرده بودن هنوز هنوز عمق وجودم را پر ارزش کرد..

    استادم میخام طی این سفری که هنوز ادامه داره رو بگم..من زمانی که با شما آشنا شدم فایل یکی از سفرنامه هاتون داشتین راجع به قانون آفرینش صحبت میکردین..اینقدر این کلمات اینقدر این مفهمومات برام سخت بود..که تمام روز و شبم را دوخته بودم به فایلها..انقلابی درونم پر شده بود..که نمیدونستم چکار کنم..خیلی روزهای سختی بود.خیلی باورهای کثیف و پر از مو داشتم…

    ولی روزها بود که فقط حسم نیگفت برو جلو برو جلو..نشانها پست سر هم میومد..

    از اینکه من نشانها را برام واضح شده بود میگفت ادامه بده..

    میخام بگم.افکارها و باورهایی که سالیان سال.عمق وجودمون رو گرفته بود.با تلاشی طاقت فرست.برای من خیلی از باورهام شدتش زیاد بود…چون میدونستم اینکار یه کار بسیار اشتباهی هست..مثل سد مقاوم جلوی ذهنم وایسادم..

    با شکست اون باورهای شرک الود..باورهای شرک آلود قوی….کم کم آب شد…

    و ذهن من شیطان ذهن من فهمید تا یه حدود بسیار عالی از بین رفت..شروع کرد پرحرفی که چرا خاسته ات انجام نشد؟!

    بهش گفتم خداوند بهم قول داده باید ادامه بدم..ولی نمیدونستم واقعا نمیدونستم چجور..اینقدر این نجواها صدا داشت..تا اینکه کتاب چگونه فکر خدا را بخوانیم.برام دانلود شد!

    اومده بود تو صفحه دانلودام..ولی حسی از اعماق دلم نیگفت این فایلو باز کن..حقیقتا نگاه فایل میکردم.چشمام چند سویه میرفت.اصلا نمیدونستم چی نوشته..

    بهم گفت ذهنتو خاموش کن.بیشتر بخونش..بازم ذهنم مقاومت میکرد میگفت پاکش کن..تا اینکه این هرج و مرجها باعث شد من فایلو باز کنم. الله اکبر..

    وقتی من وارد یه مدار جدید میشم.اولش یکم هیجان زده میشم..وقتی ارامشم حفظ شد بعد اون فایل رو نگاه میکنم..به لطف پروردگار الان خیلی عالی عمل میکنم..

    و بعد از خوندن این کتاب که من تو دفتر اسمانیم تمام فایلهایی که خریدمو نکته به نکته با سه رنگ خودکار همشون نوشتم و موقعهایی که حسم میگه برمیگردم به خوندن نوشتها..

    تمام این مواردا همه با تکامل طی شد..واقعا این تکامل چقدر دقیقه..چون انسان شخص خودم…یه شبه تعقییر نمیکنم.باید کم کم یه مطالب بهم رسونده بشه..یکم مغزم هنگ میکنه..ولی الان بازم خیلی بهتر شدم بازم همین تکامله..

    نکته بعد استاد با وجود این همه خوندن مطالب…درک مفهموم (الله اکبر)قوانین بدون تغییر الهی هم با تکامل بهش رسیدم.چند روزه شب روزمو دوختم روی این موضوع به این مهمی! که چقدر دقیق عمل میکنه..

    دقیقا شیطان خودش میدونه این قوانین چقدر میتونه انسان رو متحول کنه. و فقط داره وعده های پوچ و بی اساس رو با نفس گرمش در پشت سرم بولد میکنه..من دیگه نفسشو حس میکنم..

    به محض اینکه میدونم داره شروع میکنه…اون باورهای قدرتمندمو به جنگ باهاش درمیارم!

    مثل اسبی که از قفس آزاد میشه پا میزاره دو…چون من دیگه خوب شناختمش..

    استاد عزیزم این فایل مرا خیلی خیلی متحول کرد.این فایل نشانه من بود…قانون بدون تغییرشو بهم نشون داد..گفت در این مسیر بمون من همه چیز به تو میدم…

    قوانین الهی از ریشه شیئ..

    و کلمه روود..که دقیقا شامل حال مختص کافران یا مومنان هست…

    دقیقا این دو موضوع زیر مجموعه همدیگر هستن..!چقدر عالی چقدر عالی

    چقدر این سیستم پروردگار درست عمل میکنه.دقیقا اون چشم هم چشمی های این زمانه و مخصوصا مذهب مذهب..که دودش تو چشم تک به تک همه ما افراد رفته..که هنوز در اطرافمون قابل مشاهده هست..گریبان بیشتر مردمه…رو زیر سوال میبره…

    من واقعا از حان دلم روزانه سپاسگزار این خداوند و شما هستم.که مرا رشد داد..اگر خداوند هدایتمون نمیکرد ما جز یه عقل و ذهن پر از کثیفی چیزی نبودیم..

    و نکته بعد…نکته باورها..وای خدای من..این نوضوع چقدر به من کمک کرد..واقعا خداوند میدونه الان درون من چه غذایی نیاز داره..

    قربون این ربم برم.که کارش فقط هدایت و رحمته!!….

    من چقدر سر این موضوع حدودا سه روز پیش فهمیدم بازی باورها رو…از صبح درگیر این باور بودم تا تونستم پیگیرش بشم و بیشتر خداوند..تونستم و خداوند منو هدایت کرد به باور بی لیاقتی و ارزشمند نبودن و باور فراوانی..

    و سیستمی بودن خداوند..خیلی این قانون بجا هست..اولش هیچی نمیدونستم این دونستنها برای همیشه هست.هر چقدر میری بالا بیشتر حس میکنی.بیشتر مفهموم درک این باورها و نکات اصلی قانون رو متوجه میشی.

    و با توکل بخداوتد این فایل آب پاکی رو ریختی رو دستم بهم گفتی نمیخاد خودتو اذیت کنی رو همین باوری که میدونی روش کار کن.در این مسیر باش.تکرار تکرار استمرار در عمل در ایمان در توکل.در تسلیم بودن و رها بودن داشته باش..و هروز بهتر هر روز بهتر باش.من هدایتت میکنم تو فقط اشاره کن من کمکت میکنم..

    الان دیگه یه کم!نمیتونم بگم عالی چون ما هر روز داریم بهبود میدیم خودمونو…به لطف الهی قانون باورها رو دونستم..

    که هر افکار و هر حرفی به زبانم میاد که متوجه نادرست بودنش رو میکنم! به خودم میگم همین باوری که نمیخایش هست..

    فورا دست به عمل میشم یجا با خودم باصحبت و.اهرم رنج و لذت رو برای خودم واضح میکنم.

    چقدر خوبه شما خبر خوبی بهم دادین من هر جی شما بگین انجام میدم.

    استاد قبل از شما من با یه فرد تو ایران آموزشاشو خرید کرده بودم..

    از بس کلمات تاکیدی روزای اول بهم گفته بود.

    حساب کنید یه ظرفی یه قسمتیش غذای کثیف یه قسمتیش غذای تمییز و قابل خوردن..

    جنگ بزرگی داشتم.که اصلا نمیدونستم چکار کنم.میومدم با قاشق میزدم تو غذای تمییز غذای کثیفم همراهش میشد.الله اکبر.

    یه روز دیگه حالم بهم خورد.گفتم خدا بهم بگو چکار کنم.هر کاری میکنم نمیشه.انگار یچیزی تو اموزش بود دل نگرانم میکرد…

    صحبت این دوست عزیز اولش یکم بهم ریختم.حقیقتا گفتم یعنی اینقدر باور نامحدود باید چکارش کنم..

    بعد خبر خوب دادین چقدر قلبم ارامش پیدا کرد..دقبقا بین زمین اسمان معلق بودم

    من کاری به شخص این دوست عزیز ندارم..

    ولی میخام بگم چقدر این صحبتها میشه آسان شد..دیشب راجع به همین دونستن قرآن در یکی از آیه ها برام واضح شد..که درک قرآن بسیار راحت و اسان هست..

    چقدر ما ادمها همیشه مخصوصا تو ایران این مذهب..داریم لقمه رو دور سرمون میچرخونیم.

    تو تمام جنبه های زندگیمون..کلا تو فکر گیج کردن همدیگه هستیم..شادی خوشی های لحظه به لحظمون دوختیم برای آینده..و حسرت گذشته هامون…

    استادم زیباییم.تو برای من در تمام جنبه های زندگیم بهترین هستی.هیچ الگویی تو دنیا مثل تو نمیشه..

    تو مرا از تلاطمهای زندگی روزمره ام نجات دادی.نجاتم دادی..وای خدای من..اگه من امروز این مطلب رو مینویسم..دقیقا در مدارش بودم.مدار شنیدن این خوشبختی و سعادتمندی!که زندگی دنیا و آخرتمو رقم میزنه!…

    رزق و روزی علی الحساب..

    همه اینها بر میگرده به قانون بدون تغییر الهی..

    در مسیر درست بودن و هدایت شدن به بهترینها!

    هدایت بجایی که که راضی بشیم..خداوند هیچ وقت در وعده خود تخلفی نداره..بقول قرآن خداوند هیچ وقت فراموشکار نیست.

    من تاهد میدم من چهل روز رو برای خودم تاریخ زدم تا هر روز بهبود شخصیت درونم را داشته باشم..چون میخام پرواز کنم بسمت مقصدم خداوند..

    قلبم را باز کنم تا خداوند در اون جریان داشته باشه..

    تمام روزمو دوختم به باور داشتن توحیدی و عباسمنشی..

    چون من! من.اشرف مخلوقات و پاره ایی از خداوندم هستم!..تنها خداوتدم را می پرستم و تنها از او یاری می جوییم.

    خداوندی که قانون داره..خداوتدی که هیچ حس دلسوزی به بنده اش نداره..

    اگه قبولدارش بشی.اگه همراهیش کنی ..یه قدم بردار هزاران قدم برویت باز میکنه!

    چرا من این حرفهای پروردگارم را به کلام ذهنی که جز ناراحتی و نگرانی هست بدوزم!

    من فاطمه در اینراه تلاش کردم و باید باید در مسیر باشم.چون این مسیر هدفش فقط خوبیه…

    غذای سالم تو ظرف غذای کثیف آشغال قرار نمیگره! چون جایی که نور هست تاریکی وجود نداره!

    واقعا تحسین میکنم.من قبلا تو فایلها نوشتم..حدودا دقیق یادم نمیاد..13این حدودا بودم.خواب دیدم دانشگاه امریکا دانشجو هستم..دقیقا تمپای فلوریدا بود.همون درختهای نخل تزیینی..استاد همین ویوو.با چند نفر هندی بودن اونا هم هم رشته من بودن..بعد با قطار سریع السیر وارد این دانشگاه شدم..

    میخام این فایلو به سریال زندگی در بهشت قسمت 156ربطش بدم…امروز چند ترم از دانشگاه سید عزیز رو پاس کردم…من خیلی خیلی خوشحالم.

    انشالله به امید الله این قطار جت مانند همیشه ادامه دار باشه..هر روز هروز هروز…

    استادم بازم خیلی ممنونتم.که تونستم بیشتر مفهموم باور.و قوانین الهی رو بدونم چند روز تو فایل نشانها برام میومد حقیقتا نمیدونستم باید چکار کنم !ولی امروز به این نقطعه سعادتمندی رسیدم ..واقلا تلاشمو تحسین میکنم…

    این فایل با فایل 155.156سریال..با فایل زندگی در بهشت قسمت آخر..با صحبت شما در نتیجه افراد..همه اینها اینقدر کامنتا و صحبت شما رو گوش کردم تا تونستم به این درک برسم..

    سپاسگزارتونم بابت تک به تک فایلاتون خیلی دوستتون دارم..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  5. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    سلام به برادر عزیزم..

    آقای امیری.برادر توحیدی من…

    ….

    همین الان مادرم،”شبکه اخبار رو بلند کرده بود..

    یه لحظه شیطان بهم گفت..بگو این چه وضعشه….

    وقتی کار داری چرا صدای تلوزیونو بلند میکنی خودت میری تو آشپزخونه..

    یه لحظه گفتم.نرگس چی قول داده بودی…

    و من بخودم تاهد بستم…بقول فاطمه عزیز.که امردز ساعت 4 شب خداوند منو بلند کرد که بیام کامنتای این مسیر جدید رو بخونم.

    گفتم نرگس دنیا و قانون خدا هیچ شوخی بازی نداره..به اندازه ایی که تو تعقییر میکنی بهمون اندازه بهت نعمت میده..

    به اندازه درون تو تعقییر میکنه..

    و همین سکوت…رفتم صدای تلوزیونو کم کردم.و ایشون بدون اینکه با من بحث کنه..تلوزیون رو خاموش کرد…

    حمید عزیز..من سالها با مادرم بحث میکردم..سالها با برادرم ورمیفتادم…..الان اونا شدن رفیق صمیمیم..

    من ساعتها باهاشون زندگی میکنم.

    یجاهایی میریزم بهم..

    بازم میگم نرگس اگه کم بیاری ..یعنی نادانی….

    چون فورا احساسم بد میشه…

    تمام اون روند باعث شد…که من مدار خودمو ببینم و بگم..نرگس خودتم یجوری همینجور نادان برخورد میکردی.ایشون سوادی نداره…یا فلان مسیر هست..

    پس سعی کن خودت تعقییر کنی..

    چند روز پیش بخاطر یسری عوامل..ریختم بهم…اون لحظه خدا گفت نرگس..آزمایشت کردم ببینم چقدر شخصیتتت تعقییر کرده..

    فورا احساس گناه رو از خودم دور کردم.گفتم خدایا از دستم در رفت..منو ببخش…

    حمید عزیز….راسی راجع به طوفان گفتی..

    ما یه درخت.کُنار بزرگ تو حیاطمون دارییم…

    بخدا بیش از میلیونها فقط برگ داره..

    وقتی بارون و یا باد میاد…کف حیاطمون میشه پر از برگ..

    بعد میبینم….درختمون بهم نگاه میکنه میخنده…

    اینقدر که حس سبک داشتن داره..

    چقدر ارامتره…

    رو بخودم میگم ببین…خدا میدونه الان چه چیزی برای طبیعت خوبه…

    چقدر باحال خونه تکونی میده..

    حمید عزیز…نمیدونم کلیپامو توی یوتیوب دیدی…

    از کوه گذاشتم…موقعه بهار که میشه…یه بادی زیبا و ملاییم و حس بهشتی میوزه….

    بابام میگه…

    بهش میگن باد گل شکوفا….وای من عاشق این بادم…

    میرم بالای کوه…

    باور کنید..اون لحظه که یه روز صبح بهم الهام کرد نرگس همین الان بزن کوه..

    من اینقدر ذوق داشتم..بدون هیچ پوششی رفتم….

    دیدم همجای کوه رو یه مه زیبا گرفته…

    همجا سرسبزززززز و پر از گلهای بنفش و زرد. الله اکبر الله اکبر..

    یه لحظه حس کردم تو این دنیا نیستم..

    رفتم توی نوک یه غار..که دقیقا بازی بچگیام بود.اتفاقا همسایمون بوشهریه‌..اینم بگم..ایشون خیلی فرد خوش سلیقه ایی هست..

    کدو نشونده کل منطقه حیاط خلوتش و کوه رو پوشونده..

    کوه با خونه ما دم دسته..جزو حیاطمونه‌…

    و پر از درختای کنار…اصلا چی بگم….منطقه ما تو شهرمون بینظیره‌‌…

    و اینو بگم….چه دریافتایی چه نعمتهایی من توی این کوه دیدم..

    و من مدام میگم خدایا شکرت بابت داشتن این کوه بینظیر که اینقدر ما لذت میبرییم..

    و طبق گفته شما صدای ساحال و دریا..

    دقیقا من یه روز صبح زودددد از خواب بیدار شدم رفتم بیرون..

    همینجور که روی پله های خونمون بالا میومدم.حسم گفت همینجا وایسا….

    دیدم پرنده خوش صدایی…توی یکی از لبه کوه داره میخونه…..اینقدر صداش زیبا بود که فقط؟میگفتم الله اوبر الله اکبر..

    اینقدر که صداش زیبا بود..

    یه روز رفتم توی خلوت خودم توی یه گنج پنهانی از کوه..

    دیدم….یه سنگی شبیه انسان هست…

    توی یجای عالی شرایط عالی..داره میخنده….

    خدا بهم گفت نرگس تو !تو این مسیر هستی…

    پس شاد باش‌…

    و یه قطعه سنگی شبیه شیطان بود…دقیقا شبیه شیطان…توی سراشیبی داشت میخندید…

    بهم گفت نرگس این مسیر راه نادررست هست…

    پس این مسیر رو پیش نرو ..

    تو مسیر من توی جایگاه عالی باش…

    یه شب..توی تاریکی…اون اوایل که از عشق دیدم خدا میرفتم توی تنهاییام اونم بازم توی کوه…

    همینجور که داشتم باهاش عشق بازی میکردم…

    یه لحظه خداوند زیبا صورتمو برگردوند…بهم گفت توی قله کوه رو نگاه کن…

    و نگاه کردم..دیدم یه نور بزرگی.طلایی رنگی پشت اون قله که صد متر این حدودا باهام فاصله داشت روشن شد…

    و خیلی دریافتای دیگه‌‌..

    یه شب خواهرم خواب دیده بود..گفت ..

    خواب دیدم یه شخصی که خانمه روی قله کوه وایساده یسری حرفها رو میزنه…دور تا دورش پر از ادمه..و من نشناختم کیه صحبت میکنه‌…

    ولی فهمیدم خانمه…

    و بازم من سالها….خواب میدیدم دقیقا همون محل عبادت من با خدا….این حدودا یه قطعه بهشت هست…

    نه فقط خودم بلکه همسایه هامون…

    میگفتن توی غار یه امامزاده هست..

    حتی خواهرم بازم خواب دیده بود..تاریخ فوت مرگشو خونده بود..

    آقای امیری…اصلا کوه ما‌‌‌…یه حالت عرفانی هست…

    مخصوصا وقتی نگاهم به دنیا شفاف میشه….

    احساس میکنم آسمان یه متریم هست…اینقدر شفاف هست…

    هر چی بگم کمه…….یه شب بخاطر اون آرامش تا ساعت 10 روی سنگی تو اون نزدیکا خوابم برده بود…..

    واقعا میخام بگم….اینهمه تجربه..فقط بخاطر بودن با خداونده که میتونه اینهمه عشق بهت بده…

    آقای امیری عزیز….به شما و خودم و دوستانمون که در این بهشت هستیم..تبریک میگم..

    هیچی به اندازه بودن در این سرزمین وادی نیست….

    سر تا پاهایش پر از رحمته…منیکه چشمام پر از نور شیطان شده بود…شماره عینکم بالا رفته بود…

    امروز اون چشم شیطانیم از بیین رفته..

    دیگه دیدم اینقدر وسیع شده ..که فقط دارم زیباییها رو میبینم.اونم توی فاصله یک متری…

    .

    چجور میشه “درک این صحبت رو با دیگران به اشتراک گذاشت…

    همه لطف خداست…و هر انچه که دارییم از ان خداست…

    پس شنیدن صدای دریا….بخاطر وجود ارزشمند الهیته…

    اینا قبلنا نبوده..

    الان هست….

    چرا!؟چون ما تعقییر کردیم..

    چون نگاه ما الهی شده…

    و میدونیم و باید سعی کنیم هر روز بهتر و هر روز سرسپرده تر باشیم….تا بتونیم بهترینها رو برای خودمون رقم بزنیم…

    سپاسگزارم از شما همین باعث شد…که بیاد بیارم…که چقدر میتونم هنوز بهترینهای خودم “رو عمل کنم….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  6. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    سلام طیبه جان…

    دوست الهی زیبای من…

    راستی میخاستم سوالت بگیرم کار نقاشیات به کجا رسید!؟

    چقدر صحبتاتتون و دوره هم جهت شدن با خداوند مشخصه چقدر روی شما تاثیر گذار شده..

    و همین باعث شده…

    همین تسلیم بودن به جریان رو توی آموزش دوچرخه سواریتون هماهنگ کنید..

    همین امروز تسلیم بودن در برابر خداوند…

    امشب هدیه ایی که انفاق در راه دستکشام بود…به لطف خداوند انجام دادم..

    و یه هدیه زیبا که دوخت خودم بودم رو به شخص نزدیکم هدیه دادم…

    گفتم خدایا من دوستدارم دستکشام وارد مسیر جهانی شدن قرار بگیره…و این اتفاق افتاده تا من این هدیه رو تقدیم به شخص نزدیکم کنم.

    تا یاد بگیرم همیشه بخشش رو انجام بدم..

    همین الان که چند دقیقه هست برگشتم از اون مکان کلی هدیه گیرم اومد..

    اونم گل نرگس شیراز.که خودم جنوب غرب شیراز هستم.و تو منطقه ما زمستونا .گل نرگس رشد میکنه..

    و کلی خوراکی…همین امروز توی تسلیم بودن در برابر خداوند روی میز اتاقم گذاشته شده…

    اینا چیه!!!نشانه هم جهت شدن با خداوند..

    یه روز که حدودا چند ماه پیش میشه…

    طبق نشانه ایی که از زبان استاد به درکش رسیدم..

    گفتم خدایا..تمام مردم سوار قایق سوراخ و شکسته هستند…و تمام وقتشون پر کردن این سوراخا هست..

    خدایا هدایتم کردی توی این مسیر…گفتی نرگس توی رودخانه ایی که تو مسیر دریا و اقیانوسهاست هدایتت کردم..

    دیگه سوار قایق من شدی…

    پس پارتو بنداز تو آب بزار من تو رو با خودت ببرم..

    و من اونجا با تعقییر ذهنیتم..

    تجسم کردم که پارومو انداختم تو آب…

    خداوند متو با خودش برد…

    و رسیدم به دریا….تو دریا هم هر لحظه موج داره منو تکون میده..

    من با کنترل ذهن..میزارم حریان باد منو با خودش ببره…

    اینا نشون دهنده اینه….که من توی مسیر عالی ام…فقط سعی میکنم با احساس خوب خودمو تو مسیر نگه دارم….

    و روزهایی که تعقییر مدار میگیرم و دوستدارم تجربه بالاتر از این مدارمو بگیرم.‌‌یکم ذهنم بهم میریزه..

    ولی سعی کردم خودمو بپذیرم‌‌‌همون چالشم برای بزرگ شدن من اومده…

    طیبه جان!!!بهت تبریک میگم…که صحبت استاد توی دوره هم جهت رو گفتی..دیگه حتی اون ابزار که قایقم هست..باید بزارم کنار بزارم اون موجا منو با خودش؟ببرن..

    اینقدر من باید تسلیم باشم….

    اینقدر باید خیالم راحت باشه…

    که نتایج برام میاد…..

    کل داستان همینه…

    اصلا درک با عمل ..به قانون خودش نیاز به یه خودشناسی دقیق داره‌..

    که هر چقدر خودتو میشناسی و تو مسیر قدم برمیداری..بیشتر قانون خداوند رو درک میکنی بهمون نسبت بیشتر عمل میکنی..

    خداوند را شاکرم که دوستانی مثل شما دارم…

    طیبه جان یه شب یه الهامی بخم شد که راجع به مسیر درست و میانه رو بود….و خداوند بهم گفتی..این دو شخص که از هر طرف اونبر بوم افتادن..مسیرشون اشتباه هست..

    و یکیشون سرگردان..

    و یکیشون که مذهبی بود دنبال سرسبزی بود..

    بهم گفت نرگس مسیر میانه رو “برو…مسیر من…و بهم گفت روی شونهام بنشین تا با هم برییم بهشت…

    اون بهشت..یجای سرسبز که با مکان کوه بود…و پر از سرسبزی و هوای خنک و لطیف با صدای بلند پرندگان و صدای ابشارها و رودها ادم رو مدهوش میکرد..

    چقدر سوار شدن روی شونهای خداوند قابل ستایش بود.فقط حال و احساس خوب بود…

    خداوند را شاکرم‌…..

    که من عمق روی شونهاشو چشیدن رو حس کردم…

    و من اون لحظه چشمامو باز کردم.من خواب نبودم بیدار بودم داشتم با خداوند روی سر بهشت پرواز میکردییم..

    طیبه جان بهتون تبریک میگم..در پناه خدای رب العالمین میسپارمت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  7. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    سلام محسن جان..به نکته زیبایی اشاره کردی…

    چقدر زیبا قانون الهی رو مثالها زدی..

    بهمین دلیل..خداوند میگه….

    انسان عجول و ناسپاس هست..خودش گفته…

    با عجله از من نخواهید….

    دقیقا قانون بدون تعقییرشو امروز توی ایه های پایانی سوره آل عمران بهم نشون داد…

    .الله اکبر از؟قدرت خداوند و قوانینی که وضع کرده…

    و همین درک قانون باعث میشه…خیلی تمرکزی روی خودت کار کنی…و نگران نتیجه نباشی..

    همینکه خدا میگه ایمان به غیب…

    واقعا نگهداشتن ایمان به غیب…خودش یه پروسه قوی هست..

    که بخای فارغ از نتیجه…تو مسیر ادامه بدی و بخاطر داستهات احساس خوب داشته باشی..

    استاد میگه..دیگه ذهن من خیلی خوب تشخیص میده احساس خوب و بد رو…

    من میبینم…هر جا بخاطر یسری پاشنهام یسری کارها رو انجام میدم..فورا میگم…خدایا شکرت که مثل قبلنا فلان خاسته ایی رو میخاستم بهم دادی…

    به 24 ساعت نکشید…

    امروز بهم گفت!!!نرگس…

    دلیل اینکه بعضی خاستها نتیجشون طول میکشه..بخاطر اینکه تو هنوز آماده ،”ش نشدی…

    دلیل اینکه یه خاسته ایی زود وارد زندگیت میشه…

    بخاطر اینکه مقاومتتت کمتره..

    کل رسیدن ما به خاسته هامون..

    همینه!!

    ما باید بتونیم…تو مسیر استقامت پیدا کنیم..و بتونیم باورامونو قوی کنیم….و بدنبال نتیجه نباشیم…

    من الان چند مدته زبلن میخوندم..بازم رهاش کردم و تصمیم گرفتم این روند رو ادامه بدم..

    و میبینم..پروسه یادگیری رو…

    دیگه خودخوری نمیکنم که چرا من نمیتونم درست صحبت کنم.

    با همون صحبتهای جسته گریخته چقدر از نتایجم خوشحال میشم…

    کل داستان همینه….ادامه دادن تو مسیر…خیلی؟مهمه..

    حتی یادگیری قانون که باید همیشگی باشه…

    و ادامه دار باید باشه…

    خیلی خوبه…..این عین عدالت خداونده..شوخی بازی؟نیست…

    مشیت اللهی فلانه!!! حالا خدا داره میگه اراده میکنم طبق همین مشیتی که برای خودت ساختی فلان اتفاق بیفته…

    الله اکبر……..بقول قرآن امروز بهم گفت…خداوند بهیچ بنده ایی ستم نمیکنه…

    .ما باید خیلی خیلی قوی تر عمل کنیم.تا بتونیم.خوشبخت و سعادتممند در دنیا و آخرت باشیم..

    کل داستان همینه….

    محسن جان.بهت تبریک میگم زندگی توحیدی رو….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  8. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    بازم سلام آقای امیری عزیز..

    برادر تقریبا همشهریمون…

    حسم گفت بیام ادامه کامنتتتو بازم برات بنویسم..

    میدونی چیه!!!!راجع به تعقییرات..و اون مثال آیینتون میخام برات بنویسم..

    و باز شدن ذهن..که فقط داره” کمبودها رو میبینه..

    و این ذهن و نجوا…دست میزاره” روی نقطعه ایی که نیاز به تکامل و ادامه دادن توی مسیر درست رو داره..

    بهمین دلیل..100 مواقع…

    چرا گفتم 100 درصد..چون انسانیم میفتیم توی دامش…

    اره بهمین دلیل…بخاطر عجول بودنمون میخاییم قانون تکامل رو دور بزنیم..

    ولی چون ماها تو مسیر درست هستیم..باید آگاهانه بیاد بیارییم ..که از کجا به کجا رسیدیم..

    مخصوصا توی زندگی شخصی خودم…

    که من یه ادم فوق العاده ترسو بودم.اگه خودم تنهایی هر جا میرفتم “یه شخصی مزاحممم میشد و یا یجورایی میترسوندم..که من نخام اون مسیر رو تجربه کنم..

    همین دیشب…و شب گذشتش..چند تا از منطقه شهرم.توی پیاده روی اومد جلوی چشمم.ذهنم گفت نریا..

    و روز گذشته شخص نزدیکم منو توی اون پیاده روی…انگار از دلش گذشته بود.

    بهم گفت توی این ساعت نری قبرستونی..فلان فلان اتفاق برات پیش میاد..

    چون ما دو منطقه قبرستون دارییم..اونیکی حدودا نیم ساعت این حدودا از اون اولیه دورتره…

    ولی من توی اون تاریکی که صبح بهم الهام شد رفتم..

    و من هنوز جسد رو ندیده بودم.به محض ورودم شخصی رو بردن غسال خونه..

    و بازم بعد از این غلبه بر ترس..توی تاریکی حدودا یکساعت از محل زندگیمون توی یه محله دیگه…از شهرم..وسط یه کوچه باغ تاریک تنهایی بدون حتی یکنفر…که من توی روزم میترسیدم توی اون تاریکی عبور کردم…

    .

    و بازم شب گذشتش..بازم توی یه منطقه دیگه…اینقدر برام ترسناک بود که چند دقیقه قبلش یجا استراحت کردم که توی تاریکی مطلق اون قسمت رو برم..وقتی نور خدا برام روشن شد حرکت کردم..

    میخام بگم ….یه دختر…اونم تنها…اونم توی مسیرهایی که کاملا مطلقا تاریک هست و هیچکسی نیست..

    و ممکنه یسری اتفاق برات بیفته…

    اما من با امید به خداوند قدم برداشتم…

    این چیه….

    این تعقیییره….

    وقتیکه تعقییر میکنی…باورات تعقییر میکنن قدم برمیداری…

    و اون قدم برداشتنها باعث میشه…ترسهات بریزه..

    و من سعی کردم..هر جا ترس وجودمو گرفت برم تو دلش…از خود بیخود میشم..

    شیطان توی اون تاریکی دیشب بهم میگفت الان کسی بهت حمله ور میشه.میگفتم خداوند همراه منه..

    ترسم بود ولی گفتم نمیزارم صحبت شیطان آلوده وجودم بشه…

    آقای امیری این یکی از نتایجم بود..فردیکه توی روز همراه چند نفر یجای ناشناخته میرفت..

    و تا یکماه اینقدر کابوس میدید که حالش بد میشد…

    حتی اون ترس براش یه بوی خاص داشت..

    یه روز از اونروزای اول که داشتم غلبه بر ترس میکردم..و داشتم روی سنگ قبرهای قدیمی پا میزاشتم..

    خداوند بهم گفت!!!

    نرگس از یه مشت استخووون میترسی که سالها زیر این خاکها دفن شدند..

    من از قبر شهدا هم میترسیدم..

    بهم گفت یه لحظه وایسا ..لحظه ایی که پاهام میلرزید.

    بهم گفت اینا خوابیدند هیچ روحی ندارن…

    که بیاد تو رو اذیت کنه..

    اره….بهم گفت…تو از یه مشت استخون بی جون میترسی…که هیچ اختیاری از خودشون ندارن..

    و بلند بهم گفت..از ادمها بترس.که هر لحظه تو رو میتوننن از این مسیدی که هستی دور کنند….

    بصورت واضح ..بدون هیچ پرده ایی…

    بهم گفت از ادمها بترس..که هر لحظه میتونن تو رو گمراه کنند..

    آقای امیری عزیز….منم مثل خودت حالا من یه دختر هستم..

    اونم توی شهری که همه همدیگرو میشناسن….

    ولی من دقیقا دارم برخلاف عرف جامعه ایی که زندگی میکنم عمل میکنم..

    حالا حساب کنید همون نرگس در گذشته توی همین شهر…گذشتش کجا بود..و الانش کجا هست…

    چقدر یه انسان میتونه تعقییر کنه….

    همینه استاد میگن مهم نیست کجای این کره خاکی هستی.مهم باورات هست..

    و من به یاری خدا و لطف خداوند و هدابت خاستن بهش..

    این باگهای ترسم از گذشته رو از بیین ببرم…

    باگهایی که جز روی بد محل زندگیم نبود…

    و من چقدر تو دل همین ترسها ….

    خوشبختی و سعادتمندی میبینم..

    سپاسگزار خداوندم و این سایتم..که بجای حرف مفت بیام….اونچیزی که هستمو بگم!!!!نه اونچیزی که غلو و هرزه گویی باشه…

    و در نهایتم میخام بگم…اگه لطف خداوند نبود .من نمیتونستم یه قدممم بردارم..

    خیلی خیلی ممنونم از شما آقای امیری عزیز..

    انشالله بیاد بیارییم…

    و بدونیم دلیل نتایجمونو..

    و بدونیم با ادامه داشتنه که ما میتونیم به مقصدمون برسیم..

    اگه هم هنوز به اونچیزی که شیطان میگه چرا نرسیدی…بگیم خودتو خفه کن..من باید براش قدم بردارم.اون خدا بهم کمک میکنه…

    سپاسگزارم دوست توحیدییم.انشالله که بتونیم فقط ادامه بدییم..و کم نیارییم.و بیاد بیارییم از کجا به کجا رسیدییم..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    سلام و درود خدا به شما دوست عزیزم…

    میخام برات بنویسم ..تا بگم..با نوشتنت حالمو دگرگون کردی دختر….

    خدای من چقدر تو بزرگی..

    الله اکبر

    [دیروز که تو دوشنبه بازار من با فروشنده میوه که ازش سیب خریدم ،سر اینکه یکم بیشتر گذاشت و 5 هزار تمن بیشتر شد بحثم شد و دلیلش محدود بودن باورهای من بود

    که نمیخواستم برای خونه خرید کنم که جریانشو تو رد پای روز 30 مهر نوشتم

    این قسمت رو که خوندن دیدم من تو نتایج امروزم که مکتوب کردم نوشتم که دیگه خودم برای خونه خرید میکنم]

    دقیقا لب کلام رو گفتی از کجا میدونستی!!!

    میدونی چیه!!!لطف خداست..

    داره بهم میگه نرگس نگران نباش….

    من اینقدر بهت میدم که نخاد برای اینکه فکر کنی خرید میکنی آینده..طبق خاستهام و اومدن قانون سلامتی….دقیقا این فکر اومده توی ذهنم…

    که خودتم میدونی از باورای کمبود ماست…

    طیبه جان…یچیز دیگه تو حرفت نشونه دادم بجز این..

    میخام…

    از نتایجت توی همون فایل دوره هم جهت من هنوز لطف این دوره شامل حالم نشده..

    ممنون میشم برای منم بنویسی..

    چون دوستدارم بیشتر درک کنم و بتونم توی بیزنسم “بکار ببندمش..

    واقعا ردپا توی سایت میتونه هر لحظه ما رو شگفت زده کنه..

    بنظر من…افرادی که دوره ها رو میخرن..و اون گنجینه ها رو رها میکنن نمیدونم چجور دلشون میاد..

    بخدا من برای خرید کتابها و دوره عزت نفس..که لطف خدا بود…

    گفتم نرگس باید تمام وجودتو روش بزاری..

    تمام اون آموزشها باعث شد به اندازه ایی که درک میکنم..نتایج رخ بده..

    تمام ساعاتم سعی کردم فقط اگاهانه روی خودم کار کنم و بتونم بهترینهای خودم باشم..

    درسته یجاهایی کم اوردم..

    ولی سعی کردم بازم اون نشتیها رو بگیرم..

    دوست عزیزم..بهت افتخار میکنم…که اینقدر به رزق خدا ایمان داری که برای خانواده ات وسایل میخری..انشالله منم توی این مسیر هدایت بشم…

    الهی امین….

    این خودش یه شجاعت میخاد…….

    و دلیل موفقعیت افراد و حتی استاد عزیز….بخاطر کار کردن روی خودش بوده..

    که استاد توی دوره عزت نفس میگه..دقیقا جلسه یک…

    میگه!!!

    دلیل اینکه یه شخصی سنش رفته بالا..وقتی ازش میپرسی چرا ازدواج نمیکنی..

    میگه چون از پس خرج خودمم برنمیام..

    چی برسه ..بخام ازدواج کنم..بعدام بچدار بشم…..

    و واقعا خیلی از خانم ها رو میبینم که دوستان خودمم هستند.وقتی راجع به ازدواج میگن..

    میگن کی حوصله تمییز کردن خونه و غذا درست کردن داره..

    چون همیشه مادرشون براشون آماده درست میکنه.میخورن..

    و میبینی تا ابد باید یکی باشه بهشون خدمت کنه..

    و جهانم خودش خوب بلده..ادمهای از خودشون ضعیفتر رو هماهنگ میکنه..

    و بازم استاد توی جلسه آخر میگه…جلسه نهم…

    اینقدر بچه ها روی خودتون کار کنید…

    که قوی بشید…تا ادمی مثل خودتون تو مسیرتون بیاد.

    ممنونم طیبه جان…این مایه افتخار..همین خریدهای کوچولو چقدر میتونه باورای ما رو تعقییر بده…انشالله که بتونیم همیشه همینجور باشیم..

    و این استقلال مالی اونم براحتی وارد زندگیمون باشه‌‌.

    من از خداوند در این روز پر برکتش میخام به همچنین ورژنی انشالله برسم..

    و دهن شیطان رو بمالونم.

    این قدرت یه انسان هست…

    این قدرته…

    انشالله که بتونیم همیشه میانه رو باشیم…

    و بتونیم بهترینهای خودمون باشیم تا سعادتمند باشیم..

    سپاسگزار خداوند” و دستانشم که با نشونهاش قلبمو آماده رزق و روزی بیشتر میکنه”!…

    حالا میدونم و درک میکنم مردانگی کجاست..

    مردانگی به اینه…که اینقدر قدرت داشته باشی…

    که خارج از باورای گذشتگانمون..روی زمین الهی قدم بردارییم و بهترینها رو نصیب خودمون کنیم..

    دوستتدارم دوست عزیز هنرمند من…

    اتفاقا منم تولید دستکش زنانه رو خلق کردم….روز گذشته هدایت شدم به افتتاح بانکی که کارهای ارضی هم انجام میده..

    میخام بگم!

    داستان دستکشم خیلی زیاده….به لطف خدا داره قدم به قدم منو بسمت جلو هدایت میکنه….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1602 روز

    سلام و درود به طیبه جان!!

    چند روزه حسم میگه بیام برات پیام درونمو بگم!!نمیدونم در ادامه میخام چی بنویسم..

    فقط میدونم باید هدایت بشم از طرف خداوند…

    طیبه جان یه خبر خوب بدم..

    صبح سه شنبه توی حموم بودم…

    خداوند به آرامی بهم گفت…

    نرگس!!اول ماه رمضان دوره قانون سلامتی رو میخری…

    و من از شدت خوشحالی و اومدن یه شخصی از آسنای نزدیکم از تهران بعد سالها…..نیومدن هماهنگ شد…

    و ایشون بهم گفت..

    نرگس خانم این مقدور پولم هدیه به شما…

    و منم بهش یه جفت دستکشهای الهیمو بخشیدم…

    و چقدر خوشحال شد…

    …..

    و چه روز همزمانی عالی بود….

    و نکته بعد……

    طیبه جان…منم زندگیم پر از نعمت و رزق الهی شده…

    یادمه اون اوایل که وارد این مسیر شده بودم….

    اینقدر شوق توحید و خداوند داشتم…

    اینقدر خداوند درونم شور شوق هدایتهاشو داشت همون روزای اول با یه قیمت استثنایی با یه هدایت من دوره شب و عروس رو خریدم..

    .و از سال 401…شروع کردم روی الگوشناسی و دوختی که من نزدیک به 15 سال توی حیطه طراحی و دوخت بودم..

    و از سال 95 بیزنس خودم توی دوخت لباس و سرویس خواب وووو فلان دوخت لباس بیمارستان و پروژه های لباس مدارس کار میکردم….

    ولی….

    طیبه جان…پولایی که تو اون زمان تو این حیطه ها کار میکردم راضیم نمیکرد…

    دوستداشتم جهانی کار کنم..خیلی راه ها رفتم ولی نصفه نیمه قطع شد…

    ولی امروز که دارم!!طیبه جان برات مینویسم..

    من تولید کننده دستکش زنانه کاربردی نرگس شدم..

    هر قدمی که از همون سال با ورودم به سایت بهشتی آغاز نمودم…

    همه سراسر از لطف هدایت الله بود..

    من با فایلای دانلودی تونستم بیزنسمو خلق کنم‌..چون میدونستم که میتونم تکاملمو طی کنم و از اینکار ثروت بسازم..

    طیبه جان..اسفند 403..بعد از اینکه تکامل الگوشناسی دستکشامو گذروندم…یفردی که مشاوره ام بود ..به طرز عجیبی….دانلود نشدن فایل دستکش توی پکیچ لباس شب و عروس..ایشون با من در میون گذاشت..

    اونجا خداوند بهم گفت حالا تمام تمرکزتو بزار روی دستکش..‌

    طیبه جان…کامنتم طولانی میشه‌‌‌.

    میخام بگم پروجکتهایی که شدم ..هر قدمی که برداشتم…

    اون قدمها منو یه پلن رشد داد…

    و من کم کم مهارتم قوی شد..

    تبیدیل به سایز بندی شد..

    و از یه نمونه دستکش به 5 ورژن دستکش… رسید…

    میگم خوب…اگه وقت کردم از تمام پروسهام یه روز وقت میزارم اگه خدا بخاد برات مینویسم..

    همه اون مسیرها…امروز به مدت بیست روز هست من هدایت شدم..

    به پروجکت حضوری اونم برای کمپانی لباس شب و عروس توسط هدایت خداوند…

    اونم بصورت جهانی توسط یه شخص در ایران و استانبول…

    هنوزم نمیدونم برای این شخص بفرستم..

    ولی دارم کارهای تزیینی کارامو انجام میدم…

    پروسه طولانی شده..

    ولی سعی کردم با آرامش پیش ببرمش..

    و احساسمو خوب بگیرم…

    ولی میدونم من تحت هدایت الله هستم…

    و میدونم هدایت خداوند همه چیزه…

    جاهای خوبی رو واسم رزرو کرده….

    و یه شب بهم الهامی رسید..

    و بازم تحلیل درون محسن توحیدی…

    و اونم لطف خدا بود..

    بهم گفت نباید عجله کنی..اون چیزی که باید بهت گفته بشه…

    بهت داده میشه…

    تو باید ادامه بدی…

    و من دارم ادامه میدم‌..

    و انشالله اتفاقات خوب برام پیش میاد…

    و میام از نتایجی که میگیرم واست مینویسم…

    طیبه جان….منم خیلی خیلی لطف خداوند شامل حالم میشه…

    و هر روز رزق الهی وارد زندگیم میشه….

    مثل امروز توی اتاق نورانیم نوشتم و فقط با خداوند خودم لذت میبرم..

    امروز بهم گفت نباید بری تفریح….

    و منم بحرفش گوش کردم..چقدر دنیا زیبا داره منو بسمت قانون کبوتر با کبوتر و باز با باز رو رعایت میکنه…

    طیبه جان بخودم و به شما تبریک میگم…

    اینقدر زندگیم پر از معجزات و هماهنگیهاست میتونم برای قدمیم ساعتها صحبت کنم..

    فقط دوستداشتم خوشحالی و نوید الهی و دریافت قانون سلامتی رو باهات به اشتراک بزارم..

    امروز یه شخص نزدیکم که بچه هست..بهم وعده یه عالمه گوشت داد…

    و بهم گفت نگران خوراکی قانون سلامتی رو نداشته باش..

    منم سعی کردم منطق ذهنمو خاموش کنم..

    و بزارم هدایت بشم….

    میدونی خوب……

    هدایت نقطعه مهم این مسیر الهی ایست…و اینم جزو پاداش الهیه…

    خدایا صده ها هزاران مرتبه شکرت که منو اینقدر دوستداری که تمام وقت در اختیار منی تا من به خاسته ام برسم…

    طیبه جان…شما هم مسیر نقاشی رو پیش ببریید….

    چون مسیر کار هنری اون رویزه کاراییاش نیاز به یه تمرکز دقیق داره‌‌.

    و منم انشالله دستکشهام بسمت پروجکتهای جهانی میره..نمیدونم کجا!!!

    فقط میدونم خداوند مرا هدایت خاهد کرد…

    دوستتدارم دوست عزیزم..

    راسی طیبه جان!!!منم دقیقا پاشنه آشیلم همین غر زدنهاست….یوقتایی کِرمهاش میاد توی وجودم که قلقلک بده..

    و اونجا فورا دست به عمل میشم..

    یوقتاییم کم میارم..

    ولی هر بار سعی کردم بیشتر عمل کنم….

    چون میدونم اگه ادامه بدم حتما خودمو نابود خاهم کرد…و اون درون الهی و نورانیمو بسمت خاموش شدن و یغما بردن میبرم…

    ما باید هر روز دست به عملتر بشیم در برابر پاشنه هامون….

    و من سعی کردم خیلی خوب دستشو ببندم‌.

    هر چقدر بهتر تونستم بهمون اندازه نتیجه گرفتم!!!!

    در پناه خداوند بزرگ میسپارمت…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: