درک عمیق‌تر قوانین خداوند | قسمت ۵ - صفحه 1


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

494 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محسن توحیدی» در این صفحه: 24
  1. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 727 روز

    🟢🟠 نهنگ، منچ و ذهن من همزمان به من درس دادن

    من این متن رو از دل یه اتفاق خیلی معمولی شروع میکنم؛ نه از آسمون، نه از عرفانای پیچیده، نه از جمله های قلمبه سلمبه. از همین چند روز پیش ، از یه بعدازظهر ساده. از یه بازی منچ چهار نفره. از همون بازی ای که همه مون فکر میکنیم فقط یه سرگرمی بچگونه ست، اما اگه دقیق نگاه کنی، نسخه فشرده ای از کل زندگیه.

    اما قبل از اینکه برسم به منچ، بذارین برگردم عقب تر؛ خیلی عقب تر. به داستان یونس نبی (ع).

    یونس نبی اعتراض کرد.

    این جمله رو خیلیا یا نمیشنون، یا دوست ندارن بشنون. چون ما عادت کردیم پیامبرا رو توی  یه قاب بی احساس، همیشه مطمئن، همیشه آروم تصور کنیم.

    اما واقعیت اینه که یونس هم انسان بود. خسته شد. ناامید شد. به قومش نگاه کرد و گفت: «فایده ای نداره.»

    اعتراض یونس، اعتراض احساسی بی منطق نبود. اتفاقا منطقی بود. سالها حرف زده بود، دیده بود گوش شنوایی نیس، دیده بود تغییری رخ نمیده. پس رها کرد و رفتــــــــــ .

    اما خب نکته دقیقا همینجاست. خدا قوم یونس رو عذاب نکرد!!! خود ِ خود ِ  “یونس ِ معتــــــــــرض “رو تو دهن نهنگ انداخت.

    جــــــــــــــــــــان؟؟!؟!!

    ● اره ؛ یعنی حتی اگه پیامبر باشی،

    ● حتی اگه کارت حق باشه،

    ● حتی اگه استدلالت درست باشه؛

    اگه حالت درونیت بهم بریزه، اگه احساس ناامیدی، قهر، بریدن و تلخی درونت غالب بشه، اولین کسی که آسیب میبینه خود ِ خودتی…!! ■ آی مردم معترض اینو دقتـــــ کنیـــــن !

    این یه قانونه تا ابد ماندگار جهان هستی ست. نه اخلاقیه، نه شعاریه، نه انگیزشی اینستاگرامیه. قانونِ مکانیزم جهانه. قانون پایدار خداست. بوده هست خواهد بود.

    🟣 برای من سالها طول کشید تا بفهمم نهنگ یونس، یه حیوان عظیم الجثه دریایی نبود؛ یه وضعیت روانی بود. یه فضای بسته، تاریک، خفه کننده که آدم رو از درون میبلعه.

    □ برگردیم به اون بعدازظهر …

    چهار نفر نشسته بودیم دور یه میز. تاس، مهره ها، صفحه منچ. همه چیز ساده به نظر میرسید. اما از همون دور اول، انگار دنیا تصمیم گرفته بود بهم ثابت کنه که امروز روز من نیس.

    تاس ها بد میومد. مهره هام زود زده میشد. هر بار که یه مهره م به خونه نزدیک میشد، یکی از اون سه نفر، دقیق و بی رحم، مینشوندش سر خط.

    اگه بخوام صادق باشم، تو پنج دقیقه اول، تمام علائم کلاسیک فروپاشی ذهنی تو من فعال شد:

    ○ «بازم من؟»

    ○ «همیشه برای من همینطوره.»

    ○ «این بازی از اولش علیه منه.»

    همون دیالوگایی که تو زندگی واقعی هم داریم.

    امــــــــــا یهو، وسط همین فکرا، انگار یه صدای آشنا از درونم گفت:

    «الان دقیق لحظـــــه ی یونـــــس شدنه… یا نشدنشه.»

    آقا اینجا نقطه چرخش بود.

    ▪︎ من نمیتونستم تاس رو کنترل کنم.

    ▪︎ نمیتونستم حرکت بقیه رو عوض کنم.

    ▪︎ نمیتونستم قانون بازی رو تغییر بدم.

    اما یه چیز هنوز در اختیارم بود:

    《احساســـــ م》

    | تصمیم گرفتم آگاهانه، لج بازی نکنم با واقعیت.

    | تصمیم گرفتم از همون قانونی استفاده کنم که بارها تو زندگی جدی ش گرفته بودم و نتیجه ش رو دیده بودم:

    《رهــــــــــایـــــی》

    نه رهایی نمایشی. نه اینکه بگم «اهمیتی نداره» اما درونم بجوشه. واقعا واقعنی رها کردم.

    گفتم: «باوشه. الان اینطوریه. من حالم روخوب نگه میدارم.»

    شروع کردم به لبخند زدن. شوخی کردم. بجای شمردن ضررها، بازی رو تماشا کردم. به بجای حرص خوردن برای هر مهره، روی نفس کشیدنم تمرکز کردم… روی‌نگاه هام به صفحه منچ‌ دقت کردم .

    و… یه اتفاق عجیب افتاد.

    نه بیرون، درون.

    ● یه آرامش خزنده اومد.

    ● ذهنم از حالت جنگ خارج شد.

    ● دیگه بازی، دشمن من نبود.

    و درست از همونجا، بدون اغراق، ورق برگشت ===>> تاسها هنوز همون تاس ها بودن. قانون همون قانون بود. آدما همون آدما… اما انگار بازی دیگه منو هل نمیداد.

    یکی یکی مهره ها بالا اومدن. چند بار دقیق، درست تو لحظه لازم، عدد مناسب اومد. و در نهایت، من شدم نفر اول!!! اونم با چه آرامش عمیقی‌‌ از سمت من و تعجب از سمت بقیه .

    اما اگه بخوام دقیق تر بگم:

    🟡 من نفر اول نشده بودم؛ من از دهن نهنگ اومده بودم بیرون.

    میخوام یه کم تحلیلی تر حرف بنویسم :

    کنترل ذهن، اون چیزی نیس که تو شرایط ایده آل اتفاق میفته. کنترل ذهن، دقیق برا زمانیه که همـــــه چیز از کنتـــــرل خـــــارج شده.

    وقتی اوضاع خوبه، همه بلدند مثبت باشن. وقتی مهره ها جلو میرن، ایمان داشتن هنر نیس.

    “ایمان تزلزل ناپذیر، محصول مسیره تکامله”

    “محصول بارها جدی گرفتن الهامای کوچیک.” محصول بارها عمل کردن، حتی وقتی عقل حسابگر میگه «ولش کن». محصول بارها دیدن ِ اینکه وقتی حالت رو درست نگه داشتی، شرایط دیر یا زود خم شده.

    محسن ایمان رو نه تو کتاب پیدا کرد ، نه توی شعار ==>> تو تجربه، پیدا کردم.

    ● تو همین سرگرم های کوچیک.

    ● تو تعمیر یه وسیله.

    ● تو یه تصمیم مالی.

    ● تو یه گفتگوی ساده.

    هربار که احساس خوب رو حفظ کردم، حتی وقتی هیچ دلیلی نداشت، جهان راهی برای همراهی پیدا کرد. نه جادویی. نه ماورایی فیلمی ==>> بلکه دقیق، ریاضی وار، قانونمند.

    اینو زندگی کردم که : اگه بتونی احساس خودت رو خوب نگه داری، لاجرم شرایط تغییر میکنه. نه چون تو زور گفتی؛ چون تو ازمسیر درست واکنش خارج نشدی.

    □ یونس وقتی برگشت، قومش نجات پیدا کرد. اما قبلش، خودش باید تو تاریکی شکم نهنگ، دوباره تنظیم میشد.

    ما هم هر روز، یا تو حال قهر با جهانیم، یا در حال یاد گرفتن موندن توی نور… و تنها مسیر.

    ⭕️ و گاهی، جهان برای امتحان، فقط یه صفحه منچ میذاره جلو مون.

    ~~~□~~~~~

    من اینا رو نه برای اثبات، نه برای قانع کردن، بلکه برا یادآوری نوشتم. اول برای خودم. بعد برا هر کسی که وسط بازی، حس میکنه همه چیز علیه ش هست️️ .

    نهنگ همیشه همون نهنگ نیس. گاهی فقط یه احساس رها نشده هست.

    ~~~□~~~~~

    🪶● ‌محسن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 254 رای:
  2. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 727 روز

    سعید جان… سلام . اینی که نوشتی “نظر” نبودااا، یه بغضِ باز شده بود، یه آغوشِ کلمه ای بود.

    گفتی “پارو زدن یعنی مقاومت، حتی وقتی حق با توئه”… ==> بنظرم همون جاییه که آدم بزرگ میشه. جایی که آدم از حقش کوتاه نیاد .

    این درکی که نوشتی

    “اینکه هرکس جای درست خودشه، اینکه هر اتفاقی اتفاقی نیست، اینکه مسئول نجات هیچکس نیستیم ” ==>>> اینا حرفای عادی نیس ، اینا از بلندی روح خبر میده=> آدم باید خیلی راه رفته باشه تا به این سادگی برسه. خسته نباشی رفیق.

    نوشتی  : “در صلح با خودمون و اطرافمون باشیم تا راحت تر هدایت شویم” => این خلاصه سالها تجربه ست. هدایت، جایزه آرامشه… نه نتیجه زور زدن.

    از اینکه اینقدر صادقانه نوشتی، از اینکه خودتو لو دادی به نور،

    از اینکه این فهم رو با من شریک شدی،،، ممنونم.

    و خوشحالم… هم برا دسترسی همه به سایت، هم برای اینکه دوباره همدیگه رو تو این فضا پیدا کردیم. مطمئنا این هم اتفاقی نبود.

    در پناه همون آرامشی که پارو رو زمین میذاره و اجازه میده آب، خودش راه رو نشون بده .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  3. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 727 روز

    فاطمه جان… سلام.  میخوام بدونی وقتی نوشتم، اصلا نمیدونستم قراره کجا و چجوری توی دل کسی بشینه. ولی الان که حرفات رو میخونم، میفهمم بعضی جمله ها مالِ نویسنده نیستن…

    رد میشن… ….  از یه جا توی اسمونها میان، از یه دل رد میشن، میرن تو دل یکی دیگه.

    گفتی «الان ایمان معنی پیدا میکنه»… =>> این جمله خیلی بزرگه.

    ایمان همونجاست؛ ؛؛؛ نه وقتی همه چی خوبه | نه وقتی جوابا واضحن،

    وقتی آدم میگه: “خدایـــــا الان موقشه… اگه حرفی داری، بگو.”

    و جواب میاد… 🩵

    نه حتما به شکلی که انتظارشو داریم،

    که به شکلی که لازمه .

    ○ گاهی تو یه فایل، گاهی تو یه بازی ساده،

    ○‌گاهی تو یه متن، گاهی تو یه کامنت.

    اون “حس ی ” که گفتی گرفتی از بازی منچ…

    بنظرم اون حس، همون هدایت بی سر و صداست. همونیکه نه شعار داره، نه سر و صدا، فقط میشینه تو دل و آرومت میکنه. خدایا شککککرت.

    ازت ممنونم فاطمه جان، برای صداقتت، برای این دل باز، برای اینکه نوشتی و اجازه دادی بدونم کلمات راهشونو پیدا کردن

    در پناه همون صدایی که همیشه به موقع میاد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  4. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 727 روز

    منیژه جانِ عزیز… سلام .

    نوشتی : «کعبه مقدس» و سایت رو بااین تعبیر دیدی، خیلی معنا داشت. چون کعبه جایی نیس که آدم حتما فقط واردش میشه؛ جاییه که آدم برمیگرده.

    برمیگرده به “مرکز “. به “اصل” . ب ِ جایی که “پراکندگی ها جمع میشن” .

    نکته ای که تو کامنتت بود و دلم میخواد روش یه کم مکث کنیم، اینه:

    گفتی «نهنگ احساس بده، کینه، گناه، قضاوت، عدم مسئولیت…» =>>  این نگاه خیلی درسته، اما یه لایه عمیق تر هم داره که شاید به آگاهیت اضافه کنه.

    🟣 نهنگ فقط احساس بد نیست…

    نهنگ اصراربر درست بودن هم هست.

    اصرار بر اینکه “من فهمیدم، بقیه نفهمیدن”.

    اصرار بر اینکه “حق با منه، پس مجازم عصبانی باشم”.

    ■ یونس نبی همینجا رفت تو شکم نهنگ.

    نه بخاطر گناه، که بخاطر ناامیدی از جریان هدایت.

    گاهی ما نه خطای بزرگ میکنیم، نه نیت بد داریم،

    فقط زود قضاوت میکنیم که “دیگه فایده نداره“.

    وای که همین جمله ساده، دهان نهنگ هست.

    ⭕️ گفتی “نفهمیدیم از کجا خوردیم”،

    ▪︎ نهنگ ها یواش میبلعن.

    ▪ ︎با توجیه های منطقی.

    ▪ ︎با دلیل های درست.

    ▪︎ با تحلیل های قانع کننده.

    و راه رهــــــــــایی هم همون چیزیه ک ِ خودت نوشتی،

    اما شاید اینطوری واضح تر بشه:

    رهایی، یعنی بازگشت ازموضع دانایی بـــــه موضع اعتماد.

    یعنی بگیم : “من وظیفه م دیدنه، گفتنه، حس خوب نگه داشتنه… نتیجه بامن نـــــیس” ===>> این جمله، در خروجی نهنگ رو از داخل بازمیکنه.

    از دل نوشته ت معلومه که خودت این مسیر رو رفتی ==>> با بلعیده شدن و بیرون اومدن.

    خب این فرق کسیه که “میفهمه” با کسی که “نجات پیدا کرده”

    من ازت ممنونم منیژه جان،

    برای دقتت، برای اینکه اضافه کردی،  برا اینکه این گفت وگو رو یک پله بالاتربردی.

    در پناه حقی که نهنگ رو هم ابزار آموزش میکنه، نه مجازات

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  5. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 727 روز

    سلام اعظم جانِ دوست داشتنی…

    خودت نمیدونی پیامت چقدر “زنده” بود. انگاری یکی درو با خنده بازکرده باشه و بگه: “ببین! من اومدم!” همین چند خط اولی که نوشتی، قبل از اینکه حتی کامنت رو کامل بخونی،

    پر بود از زندگی… ازشکر…‌از نور…‌ از همون فرکانسی که گفتی.

    🟣 تو دیدی… دیدی که نهنگ یونس، یه بیرونِ ترسناک نیس ==> یه درونِ بسته ست.

    قشنگیش اینه که وقتی اینو بفهمی،

    دیگه ازنهنگ نمیترسی… چون میدونی درش از داخل باز میشه.

    خوشحالم که برگشتی تو این جمع. خوشحالم که دوباره کنار هم فرکانس شدیم. خوشحالم که دلت روشن شد و گفتی. این گفتن ها، نور رو بیشتر میکنه.

    منم دوستت دارم اعظم جان، از اون رفاقتایی که آدم فقط لبخند میزنه و میگه: “خوبه که هستی.”

    خدا دلت رو روشن نگه داره،

    و اگه یه وقت نت قطع شد،

    بدون این وصل، قطع شدنی نیس

      ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 727 روز

    رسول جان سلام… اینکه نوشتی “حجت بر من تمام شد” خیلی جمله بزرگیه. یعنی اون لحظه “پذیرفتی”.  این پذیرش ،‌خودش یه نقطه تغییره. مقام پذیرش خیلی مقام والایی هست.

    یه نکته ظریف تو حرفات بودکه میخوام روش نور بندازم:

    گفتی “حتی اگه حق دارم عصبانی باشم”.

    خب اینجا دقیق همون مرزه. خیلی وقتا حق داریم… ولی حق داشتن، لزوما حق موندن تو اون حال روبهمون نمیده.

    ⭕️ یونس نبی هم حق داشت ناامید بشه. اما جهان با حق و ناحق جلو نمیره؛ با فرکانس جلو میره. با مومنتوم، همون کلمه دقیقی که خودت گفتی.

    ماشاءالله که تو قبل ازبلعیده شدن، نهنگ رو دیدی =>> و این خیلی فرق داره با کسی که بعدش میفهمه.

    خیلی خوشحالم که این کامنت باعث شد مکث کنی، باعث شد چند باربخونی، باعث شد انتخاب کنی آگاه بمونی. این ایمان داره که کم کم معنای عمیق تری پیدا میکنه؛

    رفیق خوبم ازت ممنونم برا این دقت،

    برای این صداقت، وبرای اینکه تجربه ت رونوشتی و کاملش کردی.

    ● ما نمیتونیم همیشه موج روعوض کنیم،

    ولی میتونیم پارو رو زمین بذاریم…

    وهمین، خود ِ نجـــــاتـــــه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 727 روز

    مریم جانِ نازنین… سلام . میدونی چی شد پیامت روکه خوندم؟ حس کردم یکی ازهمون آدما که “”راه رو با دلش رفته”” داره حرف میزنه . باکسی که از حفظیات سطحی حرف میزنه فرقش خیلی زیاده.

    گفتی ازخـــــدا کمک خواستی و ذهنت روکنترل کردی… ==>> کنترل ذهن، گاهی از کنترل کلام شروع میشه. خیلی وقتا نجات ما، نه با تغییر فکر، بلکه با نگفتن یه جمله اتفاق میفته. خدا خودش بلده حرفامون رو به اون گوشی که باید برسه، برسونه ‌.

    مطمینم دیدی که، تاخیرها هم میتونه بخشی از خیر باشه، نه نشونه رد شدن… همون زمانهایی که زمان داشته به نفع من و تو پیش میرفته وخودمون خبر نداشتیم… گاهی کلافگی هم میکردیم‌

    دلتنگی هایی که نوشتی… … آدم وقتی جای درستش رو پیدا میکنه، دلتنگی هاش هم مقدس میشن.

    عزیزم اون شکرهای آخر  متنت… حس م میگه اونا دعا نبودن (حتی شاید اگه خودت نفهمیده باشی) =>=> گواهی و شهادت بودن. شهادت به همین لحظه های خوب.

    ازت ممنونم مریم جان، برای اینکه این حس رو نوشتی،

    برای اینکه ایمان رو زندگی کردی، نه تعریف خشک و خالی.

    ● در پناه همون الله یکتایی که

    تاخیر رو هم با عشق میچینه

    و دلهای شبیه به هم رو دوباره کنارهم میاره .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 727 روز

    بشرا جان… سلام. حرفت خیلی تمیز نشست؛ “وسط چالش، احساس خوب هنره” =>> والا همون جمله ایِ  که حافظ شیرازی هم بارها حتی با یه بیت گفته. اجازه بده با خودِ حافظ جوابِ دلنشینت رو بدم:

    دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند / گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

    حافظ داره میگه همین بازی دنیاست…همین چالش، همین افت و خیز، همین منچِ زندگی. هنر مااینِ کِ وسطش، حال دلمون رونبازیم.

    ازت ممنونم برا این فهم زنده و دقیق.

    خوشحالم که پیام، فقط خونده نشد؛ نشست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  9. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 727 روز

    حامد عزیز… سلام .  این “پوست و گوشت واستخوانی” ک ِ گفتی، همون تجربه زیسته ست، خیلی مربوط به فهم ذهنی نیس.

    خیلی وقتا فکرمیکنیم ایمان یعنی زور بیشتر، تمرکز بیشتر، فشار بیشتر… => درحالیکه نجات، اغلب ازهمون لحظه ای شروع میشه که آدم میگه: “دیگه با دست خودم جلو نمیرم.”

    این ‘رفت و برگشتهایی که نوشتی’ ، این ‘کوتاه تر شدن زمان موندن تو باتلاق افکارناامیدکننده’ ==>> یعنی مسیر داره کار خودشو میکنه.

    نه اینکه دیگه نهنگ نیاد، که زودتر شناخته میشه، زودتر رهامیشه.

    و این ایمان که گفتی هر روز محکم تر میشه =

    ایمانِ سالمه. ایمانی که از تجربه میاد، نه اون شبهِ ایمانی که از هیجان.

    ازت ممنونم حامد جان، برا این صداقت،

    برا این نگاه پخته… وبرای اینکه این مسیر رو رفاقتی و انسانی جلو میای.

    خوشحالم که هم مسیریم.

    همین با هم بودن، خودش یه نشونه ست .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 727 روز

    مژگان جانِ عزیز وخوش سیرت… سلام . پیامت رو با مکث خوندم. از عمیقانه . معلومه اینو از “تجربه” نوشتی.

    خواهر گلم اون چیزی ک ِ به دلم نشست، صداقتت هست ؛ گفتی احساست بد شد، باهمون احساس خوابیدی، صبحش زنجیروار اتفاقها پشت هم افتاد و هرچی جلوتررفتی، همون حالِ درونت بیرون رو هم شبیه خودش کرد. این دیدنِ رابطه “علت و معلول” ==>> یه پله آگاهی بالـــــاتره. خیلیا فقط اتفاق بد رومیبینن، اماتو “قبلش” رو دیدی.

    یه نکته ظریف توحرفات هست که میخوام یه کوچولو روش فوکوس کنم:

    مسئله فقط این نیس که احساس بد، اتفاق بد میاره؛

    مسئله اینه که احساس بد ،،، تصمیم بد تولیدمیکنه.

    و تصمیم بد، واکنش بد میاره.

    و بعد =>=> جهان فقط همون واکنش رو بزرگترو واضحتر نشون میده.

    اون روز بانک، جهان باهات دشمنی نکرد؛

    جهان فقط گفت : “بـــــاوشه، همینی که درونته رو ببین.”

    خب همین دیدن، اگه درست فهمیده بشه، خودش نجاته.

    قشنگ نوشتی : “قربانی شدن”.

    🟠 نهنگ دقیقاااا ازهمینجا شروع میشه.

    نه ازمشکل کارت، از لحظه ای که آدم میگه: “همه چیز علیه منه.”

    الحمدلله تو الان اون لحظه روشناختی => یعنی دفعه بعد، حتی اگه احساس بد اومد، زودترمیگی: “آها… این ورودی ِ نهنگه.”

    🟧 این فهم، تمزین میخواد، نه کمال. هیچکدوممون قرار نیس همیشه حالمون عالی باشه، اما قرارهست زودتر برگردیم به مومنتوم مثبت.

    ازت ممنونم مژگان جان ، برای این روایت شجاعانه،

    برای اینکه تجربه ت رو بی پرده گفتی، برای این همجهتی قشنگ باجریان الهی.

    همین که نوشتی/دیدی==>> پس داری میدرخشی… با نور پایدار

    آگاهی بالاتر مبارکت باشه 🩵 . نگهش دار ، ارتقاءش بده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: