این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://tasvirkhani.com/fa/wp-content/uploads/2020/08/abasmanesh-19.gif8001020پشتیبانی سایت/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngپشتیبانی سایت2015-07-06 00:00:002025-12-03 06:58:09فقط روی خدا حساب باز کن
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
هرچی بیشتر تو این مسیر جلو میرم، بهتر متوجه حرفهایی که شما میزنید میشم. واقعاً این مسیر توحیدی به نظرم یکی از بزرگترین و مهمترین مسیرهاست که همه ما باید ازش عبور کنیم تا به اون حس الهی برسیم. تازه دارم میفهمم که تنها با تکرار مداوم اون چیزی که وجود داره و تمرینش برای خودم میتونم این درک رو عمیقتر کنم.
هرچی جلوتر میرم، مثالهای بیشتری از شرک مخفی به یادم میاد. پارسال قصد مهاجرت به کشوری که برادرم اونجا زندگی میکنه رو داشتم، و هنوز هم این برنامه رو دارم. اما تمام سال گذشته من مدام منتظر بودم که از طرف برادرم خبری بشه، که بگه کارهات انجام شد و الان وقت رفتنه. حالا که به اون روزها فکر میکنم، بهتر میفهمم اون شرک مخفی چی بود.
حتی همون روزها هم میگفتم «نه، من از خدا انتظار دارم و خواستههام رو از خدا میخوام»، اما ته دلم به برادرم گرم بود؛ به اینکه اون قراره کارها رو انجام بده. حتی اگر میخواستم برم اون کشور، دلیلش این بود که برادرم اونجا بود و حضورش بهم احساس راحتی میداد تا بتونم زندگیم رو ادامه بدم؛ چون هم کار داشتم، هم خونه، هم ماشین. من همه امیدم رو به اون بسته بودم و وقتی نتیجه نمیگرفتم، خیلی ناامید میشدم.
این یه پس گردنی بود از طرف خدا تا بفهمم تنها باید از خودش بخوام. اون تنها حامی و ولی و سرپرست منه و همه کارها رو برای من انجام میده، نه هیچ کس دیگه. از وقتی تنها روی خدا حساب باز کردم، همه چیز از این رو به اون رو شد.
و حالا امروز روز ششم این چله هست و من میخوام تا پایان این راه همراه خودم باشم تا با تمام وجود این حرفها رو درک کنم. میدونم که من یک شبه مشرک نشدم که بخوام یک شبه موحد بشم؛ این مسیر نیاز به تکامل داره و من باید صبور باشم و قدم به قدم تکامل رو طی کنم.
استاد جانم، هر روز که این مسیر توحیدی رو طی میکنم، بیشتر و بهتر حرفاتون رو درک میکنم و متوجه عمقشون میشم. امروز روز پنجم این مسیر توحیدیه و واقعا حس میکنم که چهل روز کافی نیست؛ به نظرم این مسیر باید هر روز و تا همیشه یادمون باشه، هر روز به خودمون یادآوری کنیم که فقط روی خدا حساب کنیم و بس.
استاد جانم، همین امروز یهو یاد یه فیلم قدیمی از بچگیم افتادم؛ اسمش «چپ دست» بود. تو این فیلم، کاراکتر زن—که فکر کنم حدیث فولادوند بود—به خاطر یه تصادف، هر روز صبح که از خواب بیدار میشد، هر چیزی که به تازگی براش رخ داده بود رو فراموش میکرد و فقط خاطرات گذشتهش تو ذهنش میموند. باید هر روز صبح بهش یادآوری میکردن که کجای کار بوده. آخر فیلم هم کاراکتر مرد—حمید گودرزی—تصمیم میگیره که هر صبح یه ویدئو براش بزاره تا همه چیز رو یادش بیاره.
این داستان منو یاد خودمون میندازه؛ ما هم بعد از هر بیداری انگار یه فراموشی کوتاه داریم و باید یادمون باشه که تنها باید خدا رو بپرستیم. مسیرهایی که تازه طی کردیم رو هم فراموش میکنیم، و به همین دلیل هم هست که هر روز باید این فایلها رو تکرار کنیم تا یادمون بیاد کجای کاریم. و مهمتر از همه، نباید خودمون رو به خاطر این فراموشی سرزنش کنیم. تنها کاری که باید بکنیم اینه که هر روز ابزارهایی که برای آگاه کردن خودمون ازش استفاده کردیم رو دوباره مرور کنیم و این روند رو تا همیشه ادامه بدیم.
من از خدای مهربونم بینهایت ممنونم که هر روز بهم همت و انگیزه میده که این فایلها رو برای خودم تکرار کنم. تکرارها باعث میشن که این مسیر توحیدی عمیقاً توی ذهن و قلبم حک بشه و من یاد بگیرم که فقط روی خدا حساب کنم. شرک هم مثل راه رفتن یک مورچه سیاه روی سنگ سیاه در تاریکی شب پنهانه؛ تنها با تکرار و آگاهی میتونیم خودمون رو از این شرکها خلاص کنیم و مسیرمون رو با عشق و آرامش ادامه بدیم.
امروز روز چهارم از چالشه که شروع کردم و این فایل رو دارم گوش میکنم. حس میکنم هر روز خدا یه فایل تکمیلی هم برام میاره که اونها رو گوش بدم تا آگاهیهام کاملتر بشه. امروز فایل «توحید عملی 10» رو گوش دادم و هر لحظه خدا رو شکر میکنم برای هدایتهای همیشگی و دقیقش.
استاد جانم، الان خیلی خوب درک کردم که شرک در دلِ مومن مثل راه رفتن یه مورچه روی سنگ سیاه تو دل تاریکیه. مثل یوسف که در زندان بود و وقتی دوستانش از اونجا آزاد شدند، خودش پیامبر بود و حتی اون لحظه فکر نمیکرد که این، نشونهٔ امید بستن به غیر خداست. همین اشتباه کوچیکش باعث شد هفت سال در زندان بمونه.
فرق نمیکنه کی باشی، کجای مسیر باشی، حتی اگر بالاترین فرکانس باشی، اگه لحظهای حواست نباشه، شرک سراغت میاد. حالا که روز چهارم این چالش رو میگذرانم، بهتر درک میکنم چرا خدا منو هدایت کرد که این فایل رو چهل روز گوش کنم. بزرگترین گناه در نظر خدا، شرک و شریک گذاشتن برای کسیه که نه زاده شده و نه زاده. شما بارها گفتید که قرآن در یک کلمه خلاصه شده: توحید.
خدای مهربونم برای اینکه من خوشبخت باشم در این جهان، هدایت کرد که ذهنم رو خاموش کنم و با گوش دادن به این فایل، عمق موضوع رو بهتر بفهمم. هر بار که گوشش میکنم، بیشتر میفهمم چقدر مهمه و چقدر ما ضعیفیم در این موضوع.
از خدا میخوام که همیشه در این مسیر توحیدی کنارم باشه و لحظهای رها نکنه، که مبادا حتی برای ثانیهای به غیر خودش امید ببندم. هر روز که میگذره، بیشتر به عظمت توحید و اهمیت خلوص ایمان پی میبرم و هر بار که این آگاهی رو درک میکنم، حس میکنم قلبم سبکتر، روح و ذهنم روشنتر و زندگیم پر از نور و آرامش میشه.
خدا رو هزار بار شکر که چنین هدایت لحظهای و چنین مسیر الهی رو در اختیارم گذاشته
چه زیبا، چه دقیق و چه آگاهانه نوشتی و تحلیل کردی. واقعاً لذت بردم از خوندن کلماتت.
خدا رو شکر میکنم که حتی موحد بودنمون هم به نفع خودمونه و چه موهبت بزرگیه که در این مسیر نورانی قرار گرفتیم؛ مسیری که هر روز بیشتر و بیشتر غرق میشیم در آگاهیهای الهی.
ممنونم ازت برای این همه خلوص و صداقت در کلامت، ممنونم که اینقدر خالصانه نوشتی و از دل گفتی.
و چقدر قشنگه که میدونیم همین خلوص و صداقتِ ماست که راه رو روشنتر میکنه و دلهامون رو به هم نزدیکتر.
انشاءالله همیشه در این مسیر الهی ثابتقدم باشیم و روزبهروز بیشتر بدرخشیم.
الهام جانم، اول از همه تبریک میگم بهت! واقعا عالیه که تغییراتی که تو درون خودت داری ایجاد میکنی رو نه فقط حس میکنی، بلکه با ما هم به اشتراک میگذاری. همین که تو مینویسی، برای من مثل یه چراغ روشنه؛ مثالهایی که میاری خیلی شبیه اتفاقاتی هست که خودم تجربه کردم و باعث میشه نجواهای ذهنم که مدام کارهایی که انجام میدم رو کم میبینن، یه کم خاموش شن و حس کنم دارم درست مسیرم رو میرم.
این روزها من هم دارم تاثیر این مسیر رو تو همه بخشهای زندگیم میبینم. قبلاً وقتی یه کاری میخواستم انجام بدم یا یه تصمیمی میگرفتم، حتما باید به کسی میگفتم، اما حالا دیگه مثل گذشته نیست. الان مهمترین مشاور و پشتیبان من، خدای مهربونمه و با این اعتماد، همه چیز خیلی آرومتر و بهتر داره جلو میره.
واقعا از خداجونم ممنونم که ما رو به این مسیر آورده و هر روز با این نوشتنها داریم تغییرات خودمون رو میبینیم. این حس که داریم رشد میکنیم و مسیرمون پر از عشق و آرامشه، یه چیزی نیست که بشه با کلمات ساده گفت، فقط باید حسش کرد. خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم برای این مسیر سراسر عشق و آرامش، برای هدایت لحظهبهلحظهش و برای اینکه ما داریم میفهمیم و تجربه میکنیم چقدر خودمون ارزشمندیم و چقدر این مسیر، مسیر درست و الهیست.
همین مثالی که زدی منو برد به دوران کودکی خودم و کلی خاطره و حسهای قدیمی رو زنده کرد. راستش، از همون اول خیلی خوب نمیتونستم با دیگران ارتباط برقرار کنم و تو خیلی از موقعیتها نمیدونستم چطور رفتار کنم. همیشه وقتی میدیدم نمیتونم مثل بقیه دوستام یا خواهرام خودمو به آب و آتیش بزنم تا توجه کسی رو جلب کنم، حالم بد میشد و فکر میکردم مشکل از منه.
من از اول اینطور بودم، اما وقتی دیدم آدمهای اطرافم خلاف من عمل میکنن، کمکم منم شدم مثل اونا، همرنگ شدم، و تلاش کردم خودمو وفق بدم. گرچه خیلی سخت بود و بعد از مدتی خسته میشدم، اما ادامه دادم و تجربه کردم «مشرک شدن» رو و اینکه چطور خودم رو گم کنم رو هم خوب یاد گرفتم.
حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم چقدر این مسیر سخت و پرچالش بود و چقدر تجربهها بهم درس دادن. و از خدای مهربونم بینهایت سپاسگزارم که باگها و نقطه ضعفهایی که مدتها منو از خودش دور کرده بود، برام آشکار کرد و اجازه داد دوباره مسیر درست رو پیدا کنم.
الان میتونم با قلبی آرامتر و آگاهی بیشتر، مسیر توحیدی خودم رو عاشقانهتر ادامه بدم. این حس که دارم تغییر میکنم، دارم رشد میکنم، و میتونم خود واقعیمو ببینم، یه حس ناب و بینظیره. انشاءالله خدا به همه ما کمک کنه که همیشه در این مسیر پایدار و مستدام باقی بمونیم و با عشق، آگاهی و آرامش هر روزمون رو بسازیم.
آخه چه خوب گفتی — وقتی کامنتت رو خوندم، انگار داشتم حرف خودم رو میخوندم. از روزی که تصمیم گرفتم چشمهام رو از آدمها ببندم و فقط به خدا چشم باز کنم، اتفاقهایی اومد که آدم باورش هم نمیشد. شاید برای بقیه فرق نکنه، اما برای من واضح شد که خدا دقیقاً همونقدری میده که ما باور داریم. تو هم درست گفتی: هر چی باور بیشتر، دریافت بیشتر. وقتی بفهمی منبع اصلیِ رزقت کیه، دیگه نگرانی کم میشه و آرامشِ عجیبی میاد سراغت.
آفرین به شما که تونستید حرفهاتون رو به عمل تبدیل کنید — واقعاً الهامبخش بود. خدا هم زودتر از اونچه که انتظار داشتید پاسختون رو داد. از خدا میخوام که همیشه همراهمون باشه تا بتونیم توحید رو در دلهامون زنده نگه داریم و تنها او را منبعِ روزی، خیر، سلامتی و عشقمون بدونیم.
راست میگی، این نجواها گاهی دیوونهمون میکنن، هی از این ور به اون ور میزنن که صبرمون رو بدزدن. منم خیلی وقتا برام پیش اومده که مطمئن بودم خدا چیزی که میخوام رو میده، ولی خب این صداها نمیذاشتن صبور باشم تا بهترینشو برام بیاره. حالا دارم میبینم هرچی بیشتر توحیدی میشم، صبر کردنم راحتتر میشه و خدا خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم جوابمو میده.
آفرین بهت که تونستی این نجواها رو خاموش کنی؛ جز شیطون هیچی نیستن. واقعاً دمِت گرم که به خواستهی قلبیت رسیدی. از خدا میخوام همیشه همراهمون باشه تو این مسیر پرگل، که هر روزمون از دیروز توحیدیتر باشه.
هر لحظه از خدای مهربونم سپاسگزارم. راستش، هر روز با هزاران روش و نشونه بهم یادآوری میکنه که باید فقط به او پناه ببرم و تنها از او کمک بخوام، چون اون تنها کسیه که واقعاً میتونه بهم نیرو و قدرت بده.
المیرا جان، حرفهات واقعاً به قلبم نشست، عمیق و قشنگ. دقیقاً درسته: وقتی فقط به خدا پناه میبری، اون تو رو از هر وابستگی و نگرانی بینیاز میکنه. من خودم اینو تو همین چند روز تجربه کردم، وقتی دارم روی این فایل کار میکنم و تمرین میکنم. تازه دارم میفهمم که وقتی زندگیمون توحیدی باشه، میتونیم به همون چیزایی که خدا تو قرآن بهشون وعده داده برسیم — البته به شرطی که واقعاً این حرفا رو عملی کنیم و فقط شعار نباشه.
خدارو هزار مرتبه شکر که این هدایتهای بیوقفه رو بهمون میده و هر لحظه مارو به سمت زندگی رویایی و مسیر درست هدایت میکنه. حس میکنم هر بار بیشتر وارد این جریان میشم، بیشتر آرامش پیدا میکنم و مطمئن میشم که همه چیز دست خداست و درست میشه.
و المیرا جان، همین که میفهمم این همه لطف و زیبایی از دستهای پروردگار به من میرسه، پر از عشق و شکرگزاری میشم. انگار دارم دست زیبای خدا رو لمس میکنم که منو هدایت میکنه، حمایت میکنه و با آرامش و قدرت بیپایانش همه چیز رو به بهترین شکل ممکن به جریان میاندازه.
استاد جانم سلام
هرچی بیشتر تو این مسیر جلو میرم، بهتر متوجه حرفهایی که شما میزنید میشم. واقعاً این مسیر توحیدی به نظرم یکی از بزرگترین و مهمترین مسیرهاست که همه ما باید ازش عبور کنیم تا به اون حس الهی برسیم. تازه دارم میفهمم که تنها با تکرار مداوم اون چیزی که وجود داره و تمرینش برای خودم میتونم این درک رو عمیقتر کنم.
هرچی جلوتر میرم، مثالهای بیشتری از شرک مخفی به یادم میاد. پارسال قصد مهاجرت به کشوری که برادرم اونجا زندگی میکنه رو داشتم، و هنوز هم این برنامه رو دارم. اما تمام سال گذشته من مدام منتظر بودم که از طرف برادرم خبری بشه، که بگه کارهات انجام شد و الان وقت رفتنه. حالا که به اون روزها فکر میکنم، بهتر میفهمم اون شرک مخفی چی بود.
حتی همون روزها هم میگفتم «نه، من از خدا انتظار دارم و خواستههام رو از خدا میخوام»، اما ته دلم به برادرم گرم بود؛ به اینکه اون قراره کارها رو انجام بده. حتی اگر میخواستم برم اون کشور، دلیلش این بود که برادرم اونجا بود و حضورش بهم احساس راحتی میداد تا بتونم زندگیم رو ادامه بدم؛ چون هم کار داشتم، هم خونه، هم ماشین. من همه امیدم رو به اون بسته بودم و وقتی نتیجه نمیگرفتم، خیلی ناامید میشدم.
این یه پس گردنی بود از طرف خدا تا بفهمم تنها باید از خودش بخوام. اون تنها حامی و ولی و سرپرست منه و همه کارها رو برای من انجام میده، نه هیچ کس دیگه. از وقتی تنها روی خدا حساب باز کردم، همه چیز از این رو به اون رو شد.
و حالا امروز روز ششم این چله هست و من میخوام تا پایان این راه همراه خودم باشم تا با تمام وجود این حرفها رو درک کنم. میدونم که من یک شبه مشرک نشدم که بخوام یک شبه موحد بشم؛ این مسیر نیاز به تکامل داره و من باید صبور باشم و قدم به قدم تکامل رو طی کنم.
سلام استاد عزیزم و دوستان همراه و همفرکانسی،
استاد جانم، هر روز که این مسیر توحیدی رو طی میکنم، بیشتر و بهتر حرفاتون رو درک میکنم و متوجه عمقشون میشم. امروز روز پنجم این مسیر توحیدیه و واقعا حس میکنم که چهل روز کافی نیست؛ به نظرم این مسیر باید هر روز و تا همیشه یادمون باشه، هر روز به خودمون یادآوری کنیم که فقط روی خدا حساب کنیم و بس.
استاد جانم، همین امروز یهو یاد یه فیلم قدیمی از بچگیم افتادم؛ اسمش «چپ دست» بود. تو این فیلم، کاراکتر زن—که فکر کنم حدیث فولادوند بود—به خاطر یه تصادف، هر روز صبح که از خواب بیدار میشد، هر چیزی که به تازگی براش رخ داده بود رو فراموش میکرد و فقط خاطرات گذشتهش تو ذهنش میموند. باید هر روز صبح بهش یادآوری میکردن که کجای کار بوده. آخر فیلم هم کاراکتر مرد—حمید گودرزی—تصمیم میگیره که هر صبح یه ویدئو براش بزاره تا همه چیز رو یادش بیاره.
این داستان منو یاد خودمون میندازه؛ ما هم بعد از هر بیداری انگار یه فراموشی کوتاه داریم و باید یادمون باشه که تنها باید خدا رو بپرستیم. مسیرهایی که تازه طی کردیم رو هم فراموش میکنیم، و به همین دلیل هم هست که هر روز باید این فایلها رو تکرار کنیم تا یادمون بیاد کجای کاریم. و مهمتر از همه، نباید خودمون رو به خاطر این فراموشی سرزنش کنیم. تنها کاری که باید بکنیم اینه که هر روز ابزارهایی که برای آگاه کردن خودمون ازش استفاده کردیم رو دوباره مرور کنیم و این روند رو تا همیشه ادامه بدیم.
من از خدای مهربونم بینهایت ممنونم که هر روز بهم همت و انگیزه میده که این فایلها رو برای خودم تکرار کنم. تکرارها باعث میشن که این مسیر توحیدی عمیقاً توی ذهن و قلبم حک بشه و من یاد بگیرم که فقط روی خدا حساب کنم. شرک هم مثل راه رفتن یک مورچه سیاه روی سنگ سیاه در تاریکی شب پنهانه؛ تنها با تکرار و آگاهی میتونیم خودمون رو از این شرکها خلاص کنیم و مسیرمون رو با عشق و آرامش ادامه بدیم.
سلام استاد جانم
امروز روز چهارم از چالشه که شروع کردم و این فایل رو دارم گوش میکنم. حس میکنم هر روز خدا یه فایل تکمیلی هم برام میاره که اونها رو گوش بدم تا آگاهیهام کاملتر بشه. امروز فایل «توحید عملی 10» رو گوش دادم و هر لحظه خدا رو شکر میکنم برای هدایتهای همیشگی و دقیقش.
استاد جانم، الان خیلی خوب درک کردم که شرک در دلِ مومن مثل راه رفتن یه مورچه روی سنگ سیاه تو دل تاریکیه. مثل یوسف که در زندان بود و وقتی دوستانش از اونجا آزاد شدند، خودش پیامبر بود و حتی اون لحظه فکر نمیکرد که این، نشونهٔ امید بستن به غیر خداست. همین اشتباه کوچیکش باعث شد هفت سال در زندان بمونه.
فرق نمیکنه کی باشی، کجای مسیر باشی، حتی اگر بالاترین فرکانس باشی، اگه لحظهای حواست نباشه، شرک سراغت میاد. حالا که روز چهارم این چالش رو میگذرانم، بهتر درک میکنم چرا خدا منو هدایت کرد که این فایل رو چهل روز گوش کنم. بزرگترین گناه در نظر خدا، شرک و شریک گذاشتن برای کسیه که نه زاده شده و نه زاده. شما بارها گفتید که قرآن در یک کلمه خلاصه شده: توحید.
خدای مهربونم برای اینکه من خوشبخت باشم در این جهان، هدایت کرد که ذهنم رو خاموش کنم و با گوش دادن به این فایل، عمق موضوع رو بهتر بفهمم. هر بار که گوشش میکنم، بیشتر میفهمم چقدر مهمه و چقدر ما ضعیفیم در این موضوع.
از خدا میخوام که همیشه در این مسیر توحیدی کنارم باشه و لحظهای رها نکنه، که مبادا حتی برای ثانیهای به غیر خودش امید ببندم. هر روز که میگذره، بیشتر به عظمت توحید و اهمیت خلوص ایمان پی میبرم و هر بار که این آگاهی رو درک میکنم، حس میکنم قلبم سبکتر، روح و ذهنم روشنتر و زندگیم پر از نور و آرامش میشه.
خدا رو هزار بار شکر که چنین هدایت لحظهای و چنین مسیر الهی رو در اختیارم گذاشته
بهناز نازنین سلام
چه زیبا، چه دقیق و چه آگاهانه نوشتی و تحلیل کردی. واقعاً لذت بردم از خوندن کلماتت.
خدا رو شکر میکنم که حتی موحد بودنمون هم به نفع خودمونه و چه موهبت بزرگیه که در این مسیر نورانی قرار گرفتیم؛ مسیری که هر روز بیشتر و بیشتر غرق میشیم در آگاهیهای الهی.
ممنونم ازت برای این همه خلوص و صداقت در کلامت، ممنونم که اینقدر خالصانه نوشتی و از دل گفتی.
و چقدر قشنگه که میدونیم همین خلوص و صداقتِ ماست که راه رو روشنتر میکنه و دلهامون رو به هم نزدیکتر.
انشاءالله همیشه در این مسیر الهی ثابتقدم باشیم و روزبهروز بیشتر بدرخشیم.
سلام الهام نازنینم،
الهام جانم، اول از همه تبریک میگم بهت! واقعا عالیه که تغییراتی که تو درون خودت داری ایجاد میکنی رو نه فقط حس میکنی، بلکه با ما هم به اشتراک میگذاری. همین که تو مینویسی، برای من مثل یه چراغ روشنه؛ مثالهایی که میاری خیلی شبیه اتفاقاتی هست که خودم تجربه کردم و باعث میشه نجواهای ذهنم که مدام کارهایی که انجام میدم رو کم میبینن، یه کم خاموش شن و حس کنم دارم درست مسیرم رو میرم.
این روزها من هم دارم تاثیر این مسیر رو تو همه بخشهای زندگیم میبینم. قبلاً وقتی یه کاری میخواستم انجام بدم یا یه تصمیمی میگرفتم، حتما باید به کسی میگفتم، اما حالا دیگه مثل گذشته نیست. الان مهمترین مشاور و پشتیبان من، خدای مهربونمه و با این اعتماد، همه چیز خیلی آرومتر و بهتر داره جلو میره.
واقعا از خداجونم ممنونم که ما رو به این مسیر آورده و هر روز با این نوشتنها داریم تغییرات خودمون رو میبینیم. این حس که داریم رشد میکنیم و مسیرمون پر از عشق و آرامشه، یه چیزی نیست که بشه با کلمات ساده گفت، فقط باید حسش کرد. خدا رو هزار مرتبه شکر میکنم برای این مسیر سراسر عشق و آرامش، برای هدایت لحظهبهلحظهش و برای اینکه ما داریم میفهمیم و تجربه میکنیم چقدر خودمون ارزشمندیم و چقدر این مسیر، مسیر درست و الهیست.
فاطمه جان نازنینم سلام،
همین مثالی که زدی منو برد به دوران کودکی خودم و کلی خاطره و حسهای قدیمی رو زنده کرد. راستش، از همون اول خیلی خوب نمیتونستم با دیگران ارتباط برقرار کنم و تو خیلی از موقعیتها نمیدونستم چطور رفتار کنم. همیشه وقتی میدیدم نمیتونم مثل بقیه دوستام یا خواهرام خودمو به آب و آتیش بزنم تا توجه کسی رو جلب کنم، حالم بد میشد و فکر میکردم مشکل از منه.
من از اول اینطور بودم، اما وقتی دیدم آدمهای اطرافم خلاف من عمل میکنن، کمکم منم شدم مثل اونا، همرنگ شدم، و تلاش کردم خودمو وفق بدم. گرچه خیلی سخت بود و بعد از مدتی خسته میشدم، اما ادامه دادم و تجربه کردم «مشرک شدن» رو و اینکه چطور خودم رو گم کنم رو هم خوب یاد گرفتم.
حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم چقدر این مسیر سخت و پرچالش بود و چقدر تجربهها بهم درس دادن. و از خدای مهربونم بینهایت سپاسگزارم که باگها و نقطه ضعفهایی که مدتها منو از خودش دور کرده بود، برام آشکار کرد و اجازه داد دوباره مسیر درست رو پیدا کنم.
الان میتونم با قلبی آرامتر و آگاهی بیشتر، مسیر توحیدی خودم رو عاشقانهتر ادامه بدم. این حس که دارم تغییر میکنم، دارم رشد میکنم، و میتونم خود واقعیمو ببینم، یه حس ناب و بینظیره. انشاءالله خدا به همه ما کمک کنه که همیشه در این مسیر پایدار و مستدام باقی بمونیم و با عشق، آگاهی و آرامش هر روزمون رو بسازیم.
پریسا جون نازنین سلام
آخه چه خوب گفتی — وقتی کامنتت رو خوندم، انگار داشتم حرف خودم رو میخوندم. از روزی که تصمیم گرفتم چشمهام رو از آدمها ببندم و فقط به خدا چشم باز کنم، اتفاقهایی اومد که آدم باورش هم نمیشد. شاید برای بقیه فرق نکنه، اما برای من واضح شد که خدا دقیقاً همونقدری میده که ما باور داریم. تو هم درست گفتی: هر چی باور بیشتر، دریافت بیشتر. وقتی بفهمی منبع اصلیِ رزقت کیه، دیگه نگرانی کم میشه و آرامشِ عجیبی میاد سراغت.
دورت بگردم،
فاطمه
وحید نازنین سلام
آفرین به شما که تونستید حرفهاتون رو به عمل تبدیل کنید — واقعاً الهامبخش بود. خدا هم زودتر از اونچه که انتظار داشتید پاسختون رو داد. از خدا میخوام که همیشه همراهمون باشه تا بتونیم توحید رو در دلهامون زنده نگه داریم و تنها او را منبعِ روزی، خیر، سلامتی و عشقمون بدونیم.
مهرداد جان سلام
راست میگی، این نجواها گاهی دیوونهمون میکنن، هی از این ور به اون ور میزنن که صبرمون رو بدزدن. منم خیلی وقتا برام پیش اومده که مطمئن بودم خدا چیزی که میخوام رو میده، ولی خب این صداها نمیذاشتن صبور باشم تا بهترینشو برام بیاره. حالا دارم میبینم هرچی بیشتر توحیدی میشم، صبر کردنم راحتتر میشه و خدا خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم جوابمو میده.
آفرین بهت که تونستی این نجواها رو خاموش کنی؛ جز شیطون هیچی نیستن. واقعاً دمِت گرم که به خواستهی قلبیت رسیدی. از خدا میخوام همیشه همراهمون باشه تو این مسیر پرگل، که هر روزمون از دیروز توحیدیتر باشه.
سلام المیرا جانِ زیبا
هر لحظه از خدای مهربونم سپاسگزارم. راستش، هر روز با هزاران روش و نشونه بهم یادآوری میکنه که باید فقط به او پناه ببرم و تنها از او کمک بخوام، چون اون تنها کسیه که واقعاً میتونه بهم نیرو و قدرت بده.
المیرا جان، حرفهات واقعاً به قلبم نشست، عمیق و قشنگ. دقیقاً درسته: وقتی فقط به خدا پناه میبری، اون تو رو از هر وابستگی و نگرانی بینیاز میکنه. من خودم اینو تو همین چند روز تجربه کردم، وقتی دارم روی این فایل کار میکنم و تمرین میکنم. تازه دارم میفهمم که وقتی زندگیمون توحیدی باشه، میتونیم به همون چیزایی که خدا تو قرآن بهشون وعده داده برسیم — البته به شرطی که واقعاً این حرفا رو عملی کنیم و فقط شعار نباشه.
خدارو هزار مرتبه شکر که این هدایتهای بیوقفه رو بهمون میده و هر لحظه مارو به سمت زندگی رویایی و مسیر درست هدایت میکنه. حس میکنم هر بار بیشتر وارد این جریان میشم، بیشتر آرامش پیدا میکنم و مطمئن میشم که همه چیز دست خداست و درست میشه.
و المیرا جان، همین که میفهمم این همه لطف و زیبایی از دستهای پروردگار به من میرسه، پر از عشق و شکرگزاری میشم. انگار دارم دست زیبای خدا رو لمس میکنم که منو هدایت میکنه، حمایت میکنه و با آرامش و قدرت بیپایانش همه چیز رو به بهترین شکل ممکن به جریان میاندازه.