فقط روی خدا حساب باز کن - صفحه 3


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

2262 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «فاطمه کهوند» در این صفحه: 48
  1. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1494 روز

    به نام خدایی که هرچه دارم از اوست

    استاد جانم، ازت از صمیم قلبم ممنونم برای همه‌چیز. تو شاید خودت ندونی وقتی اون سال‌های دور این فایل رو ضبط کردی چه لطف بزرگی در حق ما کردی، اما من هر بار که گوشش می‌دم، یه درک تازه و عمیق‌تر می‌گیرم.

    از روزی که این فایل رو گوش دادم، شجاع‌تر شدم. نعمت‌های بیشتری وارد زندگیم شده، چون دیگه از آدما انتظار ندارم و همه‌چیز راحت‌تر و قشنگ‌تر میاد سمت زندگیم. از همون روز آروم‌تر شدم، سپاسگزارتر شدم. انگار چشمم باز شده به نعمت‌هایی که همیشه اطرافم بودن اما نمی‌دیدمشون، حالا بیناتر شدم به این هدایت‌ها، شنواتر شدم به پیام‌های الهی.

    حتی حالا احترام بیشتری از آدم‌های اطرافم دریافت می‌کنم و منم احترام بیشتری براشون می‌ذارم. دارم کم‌کم به همون عشق بی‌قید و شرطی نزدیک می‌شم که توی فایل‌های «پرتو آگاهی» ازش حرف می‌زدی. این عشق برای من غریبه بود؛ اما از وقتی توقعم رو از آدما کم کردم، هم بهتر می‌تونم بهشون عشق بورزم، هم بهتر می‌تونم عشق رو ازشون دریافت کنم.

    استاد جانم، ازت سپاسگزارم برای این فایل الهی. هرقدر خدا رو برای این سایت و این هدایت شکر کنم کمه. هر روز که می‌خوام بیام و روی این فایل کامنت بذارم، ذهنم میگه: «چیزی برای نوشتن نداری» ولی همین که دستم میره روی کیبورد، کلمات خودشون یکی‌یکی میان و خودشون رو می‌نویسن. و من می‌دونم همه‌ی این‌ها هدایت پروردگارمه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  2. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1494 روز

    به نام خداوندی که همیشه شنواست به آنچه در درون ماست.

    سلام استاد جانم،

    امروز یه در دیگه برام باز شد برای فهم بهتر (چگونه فقط روی خدا حساب باز کنیم). فایل توحیدی هفت رو گوش دادم و خدا با من حرف زد و یادم آورد که اون چیزی که تو دل جا می‌افته، اول از قلب شروع می‌کنه و به ندرت روی زبان جاری می‌شه.

    من خیلی اهل نصیحت کردن نیستم و به همین دلیل هم کمتر پیش میاد در معرض نصیحت قرار بگیرم، اما یه کم تو خودم دیدم که گاهی می‌خواستم موحد بودنم رو به دیگران نشون بدم. حالا با گوش دادن به اون فایل، خیلی چیزها یادم اومد و بهم تلنگر زد.

    استاد جانم، چقدر زیبا دربارهٔ سپاسگزاری صحبت کردید. فقط تو همین یه ساعتی که فایل رو گوش کردم، حس سپاسگزاری‌ام خیلی بیشتر شد، حتی نسبت به وسایل خونه‌مون. همهٔ این‌ها کار خداست؛ من ازش می‌خوام و اون از طریق شما بهم پاسخ می‌ده.

    باز هم از شما سپاسگزارم که فایل‌ها رو با این همه دقت و کامل در اختیارمون می‌ذارید و خطاهایی که ممکنه تو مسیر انجام بدیم رو پیش از وقوع بهمون یادآوری می‌کنید. حالا فهمیدم که باید فقط روی خدا حساب کنم، اما نسبت به آدم‌هایی که اطرافم هستند و در حال خدمت‌رسانی به من‌اند هم سپاسگزاری کنم. سپاسگزاری، همون‌طور که همیشه می‌گید، دروازهٔ ورود به نعمت‌هاست و یکی از همون نعمت‌ها هم همین روابط خوبه که به واسطهٔ سپاسگزاری به سمت ما روانه می‌شه.

    من این رو دارم هر روز بهتر درک می کنم که هر روز با سپاسگزاری قلبم رو به خدا نزدیک‌تر می‌کنم و مسیر توحیدی‌م رو محکم‌تر نگه می‌دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  3. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1494 روز

    به نام خدایی که تنها ولی و سرپرست منه

    استاد جان، بارها از شما شنیده بودم که می‌گید: «خدا ولی و سرپرست ماست.» ولی واقعیت اینه که اون موقع‌ها فقط شنیده بودم. شنیدنی بود، نه درک کردنی. چون فرکانسم هنوز جوری نبود که بفهمم «ولی و سرپرست بودن» یعنی چی، یا اصلاً چه حسی داره وقتی واقعاً باورش کنی.

    از وقتی روی این فایل کار می‌کنم، حس می‌کنم یه تغییر بزرگ توی من شروع شده. فرکانسم خیلی بالاتر رفته و هر روز دارم تکامل رو توی خودم حس می‌کنم. جالبه که این تغییر حتی توی نوشته‌هایی که توی سایت منتشر می‌کنم هم خودش رو نشون می‌ده.

    حالا اومدم برای خودم باز کنم که اصلاً «ولی و سرپرست» یعنی کی.

    ما وقتی بچه‌ایم، خانواده‌مون سرپرست ما هستن. هر چی بخوایم یا لازم داشته باشیم، از اونا انتظار داریم برامون فراهم کنن. بعدش که ازدواج می‌کنیم، این نقش بیشتر می‌افته گردن همسرمون. و اون هم تا جایی که بتونه تلاش می‌کنه سرپرست خوبی باشه.

    ولی من یه جایی از خودم پرسیدم: چرا خدا رو توی این جایگاه نمی‌ذاریم؟ خدایی که ما رو خلق کرده، هر لحظه مراقبمونه، و دلیل اصلی بودن ماست. چرا همه‌ی انتظارامون رو از خانواده و همسر داشته باشیم، ولی خدا رو ولی و سرپرست واقعی ندونیم؟

    وقتی ما پدر و مادر رو ولی و سرپرست‌مون می‌دونیم، دیگه از خاله و عمه و دایی توقعی نداریم. خب حالا تصور کن اگه خدا رو بالاتر از همه‌ی اون‌ها بدونیم، چه آرامشی وارد زندگی‌مون می‌شه. چون اون‌وقته که می‌فهمیم همه‌ی نیازامون مستقیم از طرف خدا برطرف می‌شن، نه از طرف آدم‌ها.

    اینطوریه که آدم بی‌نیاز می‌شه. نه اینکه دیگه با آدم‌ها کاری نداشته باشیم یا رابطه‌ای نباشه، نه… ولی توقع‌ها می‌ریزه. دیگه دلمون نمی‌خواد یکی بیاد ما رو کامل کنه یا کمبودامونو جبران کنه. چون مطمئنیم تنها ولی و سرپرست ما خداست.

    درکش آسونه، ولی باور کردنش کار فرکانسه. بستگی داره چقدر بتونیم مطمئن باشیم، چقدر توی دلمون جا بدیم که تنها ولی و سرپرست ما، یکیه و اونم خداست.

    و راستشو بخواین، من تازه دارم مزه‌ش رو می‌چشم. همین فهم باعث شده دلم گرم بشه. انگار تازه دارم یه زندگی بدون نیاز و بدون دلخوری رو تجربه می‌کنم. زندگی‌ای که توش فقط یه پناهگاه داری، همون پناهگاهی که هیچ‌وقت تنهامون نمی‌ذاره.

    و من از خدا می‌خوام هر روز بیشتر یادم بده که تنها ولی و سرپرست زندگی من، فقط و فقط خودشه.

    و همین یه جمله برای من یعنی همه‌چیز.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1494 روز

    به نام خدایی که مهربونیش بی‌انتهاست

    سلام استاد عزیزم

    امروز هم یکی از همون روزایی بود که خدا با هزار جور نشونه بهم یادآوری کرد که فقط باید روی خودش حساب کنم. فقط باید به خودش اعتماد کنم. اونیه که مالک همه‌چیزه، اونیه که قدرت مطلق این جهانه، فقط خداست

    ذهنِ نجواگرم می‌خواست جلو منو بگیره که کامنت ننویسم، ولی خدا دستمو گرفت و شد نویسنده‌ی تمام کلمه‌هایی که الان روی کاغذ اومده. انگار مدام بهم میگه این حرفا رو هی تکرار کن تا ملکه‌ی ذهنت بشه.

    این جمله‌ی شما توی فایل خیلی برام پررنگ شد: «توحید یه‌شبه از دلِ تو نرفته که بخواد یه‌شبه و فقط با دیدن یه فایل دوباره برگرده.» چقدر این حرف این روزا داره نجواها رو برام کمرنگ‌تر می‌کنه.

    و اینکه، تکامل خودتو با هیچ‌کس مقایسه نکن. چیزی که توی دوره‌ی احساس لیاقت دارم خیلی عمیق‌تر لمسش می‌کنم. چون مقایسه، خیلی ریز میاد و تو جاهایی که فکرشم نمی‌کنیم نفوذ می‌کنه و می‌خواد ما رو از ادامه‌ی مسیر باز بداره. شاید یه نفر شرایطی داشته که مسیر تکاملش رو زودتر طی کنه، حتی یه‌شبه، ولی خیلی کم پیش میاد. یکی دیگه ممکنه یه سال یا بیشتر براش وقت بذاره. مهم اینه که خدا بهم یادآوری می‌کنه: «فاطمه! همین که از دیروز بهتر تونستی این توحید رو توی قلبت زنده نگه داری، یعنی تویی توی مسیر.»

    حالا اگه اتفاقی میفته، اگه خطایی هم میشه، اینا همه نجواهای شیطانه. مهم اینه که بدونم همه اشتباه می‌کنن. فرق ما اینه که از اشتباهامون درس بگیریم و محکم‌تر و بهتر جلو بریم. چه بسا همین اشتباه باعث بشه قدم‌هام توی مسیر ثابت‌تر بشه.

    خدایا شکرت هزار بار که منو گذاشتی توی این راه، و ازت می‌خوام همیشه کمکم کنی که توی همین مسیر بمونم و جلو برم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1494 روز

    به نام خدایی که رحمتش بی‌انتهاست و هدایتش بی‌همتا

    استاد جانم، درود و هزار درود بر جان مبارکت

    امروز فقط می‌خوام با تمام وجودم این حس قشنگ رو با شما به اشتراک بگذارم. از روزی که این فایل رو شروع کردم، هر صبح حتماً بعد از نوشتن «ستاره قطبی» گوشش می‌کنم و زندگی‌ام از آن روز تا امروز، از این رو به اون رو شده. مهم‌ترین دستاوردش؟ استاد جان، من آسون شدم برای آسونی‌ها… چه حس شیرین و بی‌نظیری! خداجونم، برای این همه هدایت و عشق نمی‌دونم چی بگم…

    تمام حس و حال الانم که باز هم هدیه‌ای از طرف شماست، می‌سپارم به مولانای جان که بگه: «من این روزها که دارم توحیدی زندگی می‌کنم، چه حال و اوضاع زیبایی دارم.»

    استاد جانم، فقط می‌تونم از خدای مهربانم که همه سپاسگزاری‌ها از آن اوست، برای وجود پرنور و هدایتگر شما سپاسگزاری کنم

    من از عالَم تو را تنها گُزینم

    رَوا داری که من غمگین نِشینم؟

    دلِ من چون قَلَم اَنْدَر کَفِ توست

    زِ توست اَر شادمان و گَر حَزینَم

    به جُز آنچه تو خواهی من چه باشم؟

    به جُز آنچه نِمایی من چه بینم؟

    گه از من خار رویانی گهی گُل

    گهی گُل بویَم و گه خار چینم

    مرا تو چون چنان داری چُنانم

    مرا تو چون چُنین خواهی چُنینَم

    در آن خُمّی که دل را رنگ بخشی

    چه باشم من؟ چه باشد مهر و کینَم؟

    تو بودی اوّل و آخر تو باشی

    تو به‌کن آخرم از اوّلینَم

    چو تو پنهان شوی از اهل کفرم

    چو تو پیدا شوی از اهل دینَم

    به جز چیزی که دادی من چه دارم؟

    چه می‌جویی ز جیب و آستینَم؟

    خدای مهربانم، سپاس برای هدایت‌های بی‌وقفه‌ات، برای این روزهای سرشار از نور و حضور توحیدی، و برای هر لحظه‌ای که قلبم با تو یکی می‌شود. الهی دلم همیشه در فرکانس عشق تو باشه، دست‌هایم هدایتت را دنبال کنند و قلبم آرامش و شادی بی‌پایان تو را تجربه کند. الهی آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  6. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1494 روز

    سلام به استاد نازنینم و همراهان عزیز

    زندگی من اگه بخوام به دو بخش تقسیم کنم، می‌شه قبل از توحیدی شدن و بعد از توحیدی شدن. الان می‌خوام تفاوت‌هاش رو بگم تا ذهنم هم منطقی‌تر متوجه بشه و دیگه جم نخوره و اشتباه نره.

    قبل از دوره توحیدی:

    من پر از خشم بودم، هم خشم پنهان و هم آشکار. مدام گله و شکایت می‌کردم، از آدم‌ها و کارهایی که باید برام انجام می‌دادن و نمی‌دادن ناراحت بودم. همیشه چشمم به دهن همه بود که چی می‌گن، تا سریع جواب بدم، و اگه نمی‌تونستم، اون رو تبدیل می‌کردم به نشخوار ذهنی و مدام تو ذهنم چرخه می‌کردم. این باعث شده بود آرامش نداشته باشم؛ مدام گریه می‌کردم و هیچ زیبایی‌ای تو زندگی‌م نمی‌دیدم.

    زندگی مشترکم در حال زوال بود، نمی‌تونستم با هیچ کسی خوب کنار بیام و مدام با همه سر جنگ بودم. شاید ظاهر من چیزی نشون نمی‌داد، اما درونم متلاشی بود و داشتم به سمت افسردگی می‌رفتم. با اینکه کلی نعمت و ثروت داشتم، چیزی رو نمی‌دیدم و فقط کمبودها رو داد و فریاد می‌زدم. مدام گذشته رو کنکاش می‌کردم و خودم رو سرزنش می‌کردم، احساس گناه داشتم و حس ارزشمندی و لیاقت تو زندگی‌م وجود نداشت. رابطه‌م با خدا هم ضعیف‌ترین بود؛ اصلاً هیچ رابطه خوبی نداشتیم.

    من دائم درگیر مقایسه با دیگران بودم، دائم از نداشتن‌ها و کمبودها ناراحت می‌شدم، و همه چیز برام تاریک و بی‌رحم به نظر می‌رسید. هر موفقیتی هم که کسب می‌کردم، سریع دنبال عیب و ایرادش می‌گشتم و لذت واقعی ازش نمی‌بردم. ذهنم مثل یه ماشین خراب مدام چرخه می‌کرد و آرامش واقعی هیچ وقت دستم رو نمی‌گرفت.

    بعد از هدایت خدا به زندگی توحیدی:

    این مسیر خیلی آروم آروم پیش رفت و دوسالی طول کشید تا به اینجا برسم. حالا روز به روز حال و روزم بهتر شده. حتی کم‌ترین امکانات رو می‌دیدم و از تنهایی با خودم لذت می‌بردم. هر لحظه شاکر خدا بودم و آرامش عجیبی تمام وجودم رو فرا گرفته بود.

    دیگه با آدم‌ها در جنگ نبودم و رابطه‌م با همسرم روز به روز بهتر شد. احساس لیاقت و ارزشمندی‌م بالا رفت، چون فهمیده بودم قلبم جایگاه پروردگارمه. حالم هر روز بهتر و شادتر شد، نه فقط ظاهری، بلکه از درون.

    دیگه به آدم‌ها وابسته نبودم و هیچ انتظاری هم از کسی نداشتم، برای همین آدم‌ها خودشون دوست داشتن کنارم باشن و من هیچ زور و تلاشی برای نگه داشتنشون نمی‌کردم. نعمت‌ها و برکت‌هایی که به خاطر ناسپاسی از زندگی‌م رفته بود، برگشته بود.

    با خودم رفیق شده بودم، با خدای خودم رفیق شده بودم. نشخوارهای ذهنی خیلی کم شده بود و آرام گرفته بودم. دیگه منتظر نبودم آدم‌ها با من همراه بشن؛ خودم مسیرم رو می‌رفتم. خودمو سرزنش نمی‌کردم و با خودم مثل یک دوست رفتار می‌کردم.

    و مهم‌ترین تغییر، رابطه‌م با خدا بود. دیگه خودمو از او دور نمی‌دیدم. هر روز متواضع‌تر می‌شدم و به هیچ بودن خودم و همه بودن خدا نزدیک‌تر می‌شدم.

    حالا دارم این زندگی رو زندگی می‌کنم و می‌خوام از همین تریبون به ذهنم بگم: ببین کجا بودیم و به کجا رسیدیم. ببین چقدر حال‌مون بد بود و حالا چقدر هماهنگ با روحمون شدیم. به نظرت این بهتر نیست؟ به نظرت به نفعمون نیست که توحیدی باشیم و هر روز در این مسیر پیشروی کنیم؟ همین که کمی توحیدی شدیم، ببین چه تغییر بزرگی ایجاد شده؛ حالا اگه بیشتر پیش بریم، چه ها که نمی‌شه!

    زندگی من حالا پر از شکرگزاری، آرامش، لذت از هر لحظه و اتصال عمیق به پروردگارمه. دیگه وابسته به قضاوت یا تایید دیگران نیستم، دیگه نگران چیزهای کم‌اهمیت نیستم و هر روز بیشتر از قبل حس می‌کنم که همه چیز دست خداست.

    استاد جانم، از شما هزار بار ممنونم و خدارو هزار بار شکر می‌کنم که منو به این مسیر هدایت کردین؛ قبل از اینکه بمیرم، منو زنده کردین. هنوز اول راهم و خیلی مونده که پیش برم، اما همین میزان کم هم ارزشمنده و تلاش می‌کنم هر روز بهتر از دیروز بشم. همین که کمی توحیدی‌تر شدم، خودش یعنی من در مسیرم.

    و واقعاً باید از فاطمه جانم هم تشکر کنم که تو این مسیر موند و تعهدش به خودش و خدای مهربونش رو عملی کرد.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1494 روز

    خدیجه جان سلام

    خدیجه جان نازنین، من هم مثل خیلی‌ها تنها چیزی که از توحید شنیده بودم، همون سوره‌ی توحید بود و بس. فقط می‌دونستم اگه چند بار بخونمش، ثواب داره… بی‌خبر از اینکه واقعاً داره چی میگه.

    حالا که برمی‌گردم و نگاه می‌کنم، می‌بینم هیچ‌کدوم از ما نمی‌دونستیم داریم توی چه شرکی زندگی می‌کردیم. شرکی که کم‌کم باهاش بزرگ شدیم، توی ذهن و وجودمون ریشه زد و ما رو شکل داد.

    اما امروز فقط یک چیز توی دلم پررنگه؛ شکر خدا. شکر برای اینکه همون‌جا نموندم، شکر برای اینکه نذاشت اسیر اون دنیای آلوده بمونم و دستم رو گرفت و کشید سمت خودش.

    و حالا می‌دونم تنها تکیه‌گاه واقعی فقط خداست.

    همون خدایی که همه‌ی خوبی‌ها، همه‌ی عشق‌ها و همه‌ی برکت‌ها از سمت او جاری میشه.

    دیگه نیازی نیست دست به دامن هیچ‌کس بشم یا دل ببندم به چیزی بیرون از او، چون همه‌چی از خودش میاد.

    چه آرامشی داره این فهمیدن… که من، همین‌طور که هستم، در پناه خدایی واحد و یگانه، کامل و کافی‌ام.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  8. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1494 روز

    مهدیه نازنین، سلام عزیزم

    حرف‌هات رو با تمام وجود تأیید می‌کنم. هر روز با فرکانس‌هایی که می‌فرستیم، دریافت‌مون هم از این فایل تفاوت می‌کنه — گاهی چیزهایی می‌بینیم که قبلاً بهشون دقت نکردیم. امروز با اتفاق‌هایی که گذروندم، داشتم این فایل رو جور دیگه‌ای می‌دیدم و یادم اومد چقدر خدا با نشونه‌هاش مسیر رو برامون روشن می‌کنه. فقط کافیه به پروردگار اعتماد کنیم و روی او حساب باز کنیم.

    خدا رو شکر که تو این مسیر همراه هم هستیم و می‌تونیم با هم از این درک‌ها و تجربه‌ها لذت ببریم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    گزارش نقض قوانین سایت
  9. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1494 روز

    محبوبه جان سلام،

    چقدر خدا دقیق عمل می‌کنه؛ هر وقت درمانده می‌شیم، به‌موقع دست‌مون رو می‌گیره و به دادمون می‌رسه. شاید اگر اون شور و اشتیاقی که شما داشتید برای دانستنِ باورهای اون روزها نبود، هیچ‌وقت به اون حرف نمی‌رسیدید و شاید اون خانم هم اصلاً اون تجربه‌ش رو بیان نمی‌کرد.

    این‌ها همه از لطف و رحمت پروردگارمه که همیشه حواسش به ما هست، تا تو مسیری که با عشق برای خودمون می‌سازیم، ثابت‌قدم بمونیم.

    از شما ممنونم که تجربۀ زیباتون رو با ما در میان گذاشتید — برای من مثل چراغی بود که راهو روشن کرد.

    من هم مثل یه بچه، خودمو به دست خدای مهربون می‌سپارم؛ بچه‌ای که حتی راه رفتن بلد نیست و بدون اون خدای مهربون نمی‌تونه حتی یک لحظه لنگ بذاره.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  10. -
    فاطمه کهوند گفته:
    مدت عضویت: 1494 روز

    سلام به فاطمه نازنینم

    وقتی حرفاتو خوندم حس کردم داری از عمق وجودت با خدا حرف می‌زنی. این جملات دقیقاً همون چیزیه که خدا با دل آدم‌ها میگه: «فاطمه از هیچ چیز نترس… از هیچ کس انتظار نداشته باش… تو توی زندگیت فقط منو داری… من تنها قدرت این جهانم… فقط روی من حساب کن.»

    این پیام‌ها مثل دست نوازش خداست که میاد روی شونه‌هات و بهت اطمینان میده همه‌چیز در امنیته و هیچ کمبودی نیست.

    ممنونم ازت دوست نازنینم که حرف‌های دلت رو نوشتی و گذاشتی منم بخونم. همین کامنت تو شد مثل یه هدایت الهی که دقیقاً در لحظه‌ای که باید، به دستم رسید و خوندمش.

    وقتی حرف‌های دل رو با عشق به اشتراک می‌ذاریم، خدا از طریق همون‌ها ما رو هدایت می‌کنه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: