دلسوزی بی جا | به کبوترها غذا ندهیم! - صفحه 3 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

513 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    آزاده گفته:
    مدت عضویت: 2493 روز

    سلام استاد عزیز و گرانقدر واقعا این درست که بعضی اوقات کمک های ما به نفع افراد تمام نمی شود بلکه باعث ضرر و تباهی آنها می شود.

    من دو مورد را در زندگی ام به چشم دیدم که دعنوان می کنم من مادر بسیار مهربان و فداکاری دارم این خصوصیات را تمامی مادرها دارند ولی مادرهای ایرانی با همه مادرهای دنیا فرق دارند مادرم در تمامی سال ها چه کودکی و نوجوانی و جوانی همراه ما بوده اند و خواهند بود طوریکه تمام کارهای ما به دوش مادرم بوده است شما از خرید یک خوراکی بگیرید تا جلد کردن کتاب های مدرسه و حتی کشیدن رسم های درس ریاضی من هم به همین شکل بودم ولی چون دوران دانشجویی در شهر دیگری بودم این فاصله ناخودآگاه این کمک ها را به مرور زمان کم کرد و بعد هم با سرکار رفتن معنای استقلال را فهمیدم ولی برادر کوچک من بخاط مهربانی ها و کمک های وافر مادرم میتونم بگم حتی با وجود 32 سال سن اعتماد به نفس ندارد و برای یک ورزش پیاده روی هم مادرم باید اونو همراهی کند و فوق العاده آدم تنبل و تن پروری شده است حالا خاله من هم روال مادر من را برای پسرشان داشتند تا اینکه شوهر خاله من این کمک ها ر ا به مرور زمان کم کرد به گونه ای که الان با وجود 21 سال سن یک پسر مستقل هست و حتی به تنهایی سفر می رود و از نظر عقلی و در مقایسه با همسالان خود خیلی فهمیده و عاقل هست مادر من اگر نتیجه کار را می دانست هیچگاه به برادر من انقدر مهربانی نمی کرد.

    به آدم ها فرصت رشد و شکوفایی بدهیم همگی موفق و پیروز باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  2. -
    فرزانه علیان گفته:
    مدت عضویت: 2124 روز

    به نام الله مهربان

    سلام عزیزان

    خدایا شکرت که به این فایل فوق العاده هدایت شدم

    خدایاشکرت که همواره دارم روی خودم کارمیکنم و بهترینها برام رقم میخوره

    این فایل با اینکه به ظاهر تایمش نسبت به سایر فایلها کمتره اما مثل اونها نکات اساسی ای رو داره.

    نکاتی که شاید برای خیلیامون قابل اهمیت نباشه و به سادگی از کنارشون رد بشیم اما استاد عباسمنش چیزهایی رو بیان میکنه که هممون رو به فکر فرو میبره..نیاز به باور سازی و نوت برداری داره

    من خودم به شخصه تا الان فکرمیکردم که کمک کردن خیلی خوبه البته منظورم حدِ زیاد اونه! با شنیدن این فایل باورم راجع به خیلی چیزا عوض شد

    که وقتی مادر شدم به بچه هام اونقدر کمک نکنم و اونقدر حمایتشون نکنم که وقتی بزرگ شدن نتونن از پس خودشون بربیان..توی اطرافیانم میبینم که پدر و مادرها بخاطر کمک های بیش از حدی که به بچه هاشون میکنن، اونا عادت میکنن و وقتی بچه ها به سن ۳۰یا۴۰ میرسن، انتظار حمایت پدرومادرهاشون رو دارن! و این یعنی عادت..

    این مورد نه تنها درباره حمایت پدر و مادرها صدق میکنه بلکه راجع به افراد جامعه که به چشم ما دستشون خالیه و از نظر مالی ضعیف هستن هم هست..مثلا توی شهر ما بیشتر مردم یه درصدی از حقوق خودشون رو میدن به کسایی که به اصطلاح نیازمندن اما خودشون وقتی اراده کنن میتونن بهتر از خیلیا کار کنن و با ایده هایی که میدن پولسازی کنن..توی خانواده ما هستن افرادی که از نظر جسمی و روحی کاملا سالمن اما چون عادت کردن به کمک و حمایت های مالی دیگران دیگه نیازی نمیبینن که کار کنن و خودشون پول دربیارن!

    این فایلها باعث ساختن باورهای ثروتساز قوی و محشری میشه..من از اولین فایل این مجموعه شروع کردم و هرهفته یکی رو چندین بار گوش میدم و نوت برداری میکنم و سعی میکنم باوربسازم و توی این هفته خداوند معجزات و اتفاقات خیلی زیبا و ثروتسازی رو برام رقم زد که واقعن بهم مهربونی و قدرتش ثابت شد! و تا حالا فکر میکنم فقط ادا درمیاوردم! ایمانم بهش خیلی خیلی بیشتر شده و خاطرم کاملا آسوده ست که وقتی حالم خوب باشه و باورهای مناسب داشته باشم خدا بهترینهارو برام رقم میزنه از جاهایی که فکرشو نمیکردم و از راه هایی که تصور نمیکردم! آرامش رو در بند بند وجودم و تمام سلول هام حس میکنم خدایاشکرت

    الان که دارم کامنت میزارم همچنان در شوکم و از الله مهربون خواستم که کمکم کنه توی این مسیر ثابت قدم باشم و ایمانم هرلحظه بهش بیشتر بشه

    خدایا شکرت

    مرسی از همتون عاشقتونم♥️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  3. -
    مهسا سالاروند گفته:
    مدت عضویت: 1325 روز

    بنام خدای عشق و زیبایی.

    سلام استاد عزیزم ،استاد مهربانم هر روز با فایل های شما آگاهی های من بیشتر و بیشتر میشه ،و امروز با این فایل چه آگاهی بزرگی بهم داده شد ،خدایاشکرت.

    من میخوام اول یه موضوعی رو بگم ،چند وقت پیش یک شرایط عالی ثروت ،بهم پیشنهاد داده شده بود،همه چی داشت عالی پیش میرفت تا اونجایی که من از درون خودم ،گفتم به محض اینکع این پول بیاد دستم ،من مقداری از اونو به داداشم میدم که نخواد کار کنه و با این پول بتونه راحت مهاجرت کنه،استاد این حرف شاید از نظر خودم عالی بود و کمک بود،اماااا به محض اینکه اینو گفتم ،ورق برگشتو چیزی دریافت نکردم ،بعد ها فهمیدم من ،میخواستم بجای خدا خدایی کنم،به این باور رسیدم من هیچ کمکی نمیتونم به کسی بکنم ،چرا که اون کمک نه تنها باعث پیشرفتش نمیشه بلکه باعث پسرفتش میشه،همین دیدگاه کلی توش برای خودمم ترمز ثروت بود.

    یکی از دوستام بارهااا و بارهاا کارای سایت برای دانشگاهشو خودم انجام میدادم ،میگفتم بزار بهش کمک کنم ،طوری بود که اصلا حتی استفاده از سایتو در حد ابتدایی ام بلد نبود،اونقدر خودم بهش کمک کردم و به قول معروف بجای ماهیگیری،ماهی حاضر و آماده دادم دستش ،همین باعث شده بود برای کارای انتخاب واحد دانشگاهش به مشکل برخوره.

    در پناه خدا باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
    • -
      محمد حسین تجلی گفته:
      مدت عضویت: 2511 روز

      به نام خداوند توانا و مهربان

      سلام به شما دوست هم فرکانسی من مهسا خانم عزیز

      چقدر دیدگاه زیبایی نوشتی شما

      چقدر در عین کوتاه بودن کاربردی و آموزنده بود

      بهتون تبریک میگم…

      واقعاً بهتون تبریک میگم

      خیلی عالی داری تکامل رو در دیدگاه نوشتن طی می کنی

      تکامل به معنای تعداد تجربیات هستش نه به معنای طی کردن زمان

      من دیدگاه های قبلی شما هم خوندم

      هم دوره‌ی عزت نفس

      هم فایل های دانلودی

      و این تکامل رو دارم در شما به طور واضح و مشخص می بینم

      پیشرفت رو در راحت تر نوشتن

      نگارش بهتر داشتن

      و خودتون بودن به جای ماسک به چهره داشتن میبینم

      بارها دیدگاه های شما رو در دوره عزت نفس می خواندم اینقدر کیف می کردم و (اگر خودم تنها در اون محیط بودم، بلند بلند) تحسینتون می کردم و دلم هم می خواست که براتون دیدگاهی بنویسم و ازتون تشکر کنم

      ولی…

      من هم تکاملم رو در دریافت الهامات طی کردم

      و در مورد دیدگاه نوشتن خیلی خوب تسلیم پروردگارم هستم

      به هیچ عنوان اگر اون بهم اجازه نده، هر چقدر هم دلم بخواهد بنویسم ، چون حسم میگه نه… میگم چشم

      و بر عکسش

      همین الان که دارم می نویسم

      من بیرونم اومده بودم هواخوری و سپاسگزاری کردن از خداوند

      اومدم توی سایت که چند تا فایل سریع دانلود کنم و بعدشم برم بیرون از سایت و موبایلم بگذارم تو حالت هواپیما و شروع کنم به ضبط ویس (آخه من سپاسگزاری هام رو اغلب در ویس ضبط می کنم، اگه دوست داشته باشم بعداً هم گوش میدهم) اصلاً قصد دیدگاه خوندن نداشتم که بخواهم دیدگاهی بنویسم!!!

      اصلاً نمی خواستم بیام تو این صفحه!!

      من می خواستم طبق برنامه ریزیم برم چند قسمت از سفر به دور امریکا فصل اول رو دانلود کنم!

      ولی یاد یه سری چیز ها افتادم در یک لحظه حسم گفت بیام این فایل رو جستجو کنم و دانلودش کنم

      تا فردا صبح گوشش بدهم

      در یک لحظه چشمم به دیدگاه شما افتاد

      به شدت حسم گفت دیدگاه شما رو مطالعه کنم

      و بعدش هم گفت محمد جان عزیزم الان….

      همین الان برای این بنده‌ی من بنویس

      هم برای این دیدگاه هم برای دیدگاه های قبلی ازش تشکر کن!

      گفتم الان ؟! ساعت 2:30 شبه صبح باید برم بانک فلان جا و …

      تازه از این پارکی که الان هستم تا خونم هم 20 الی 25 دفیقه راهه!

      اینجا ؟!

      بعد بهش گفتم ببین بهت اعتماد دارم ها عاشقتم هستم ها… خب؟!

      ولی انصافاً بگو چرا الان و اینجا ؟!

      بعد مثلاً فکر می کردم الان خدا میگه خب ببین عزیزم الان این بنده‌ی من نیاز داره این حرف ها رو بشنوه و من می خواهم این نقطه‌ی آبی رو در فلان مکان به دستش برسونم و خوشحالش کنم و… و… و…

      شاید شما باورت نشه ولی من سختتتت در اشتباه بودم

      بهم گفت نمیگم! گفتم چرا؟؟!!

      گفت مگه بهم اعتماد نداری؟!

      گفتم چرا ):

      گفت پس بگو چشم دیگه چرا انجام بدهم چرا الان چرا اینجا و… نداره که… :)

      خلاصه من هم گفتم چشم تسلیم امر تو هستم

      الان هم خدا رو شکر اینقدر حسم خوبه که به هدایت پروردگار عمل کردم

      اینقدر انرژی گرفتم که میدونم با احساس قوی تری میرم سراغ شکر گذاری و فرکانس های قوی تری رو می فرستم

      خدا رو صد هزار مرتبه شکر

      به دستان قدرتمند خداوند مهربان می سپارمتون

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      گزارش نقض قوانین سایت
      • -
        مهسا سالاروند گفته:
        مدت عضویت: 1325 روز

        بنام نامی الله.

        سلام دوست خوبم ،وارد سایت شدم و به شدت این نقطه آبی رو میخواستم ،واقعاااا احساسم هزار برابر بهتر شد ،انگار این حرفارو خدا بعم میگه ،از طریق دستاش ،چقدر خوشحالم که دیدگاهام میتونه برای ذره ام که شده ،تاثیر بزاره ،چقدر خوشحال ترم از اینکع دوستانی دارم که با عشق میخونن ،حرفای که از تمام وجود من میاد.

        دوست خوبم ،واقعااا از حرفاتون خوشحال شدم ،خداروشکر .

        برای شما از خداوند عشق ،ثروت،سلامتی و روابط فوق عالی رو آرزو میکنم در پناه خدا باشید.

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  4. -
    بشیر احمد گفته:
    مدت عضویت: 2659 روز

    سلام خدمت استاد نازنینم آقای عباس منش گل.

    همچنان سلامی دارم خدمت خانم شایسته عزیز و تمام اعضای بخش فنی و بخش های دیگر سایت که هر روز زحمت میکشند که سایت بهتر و بهتر شود و ما بتونیم بهتر رو باور ها مون کار کنیم

    سلامی دارم خدمت اعضای خوانواده عزیزم که خیلی دوست شان دارم.

    استاد این فایل تون هم مثل فایل های دیگر خیلی نکات خوبی داشت و از شما سپاسگزارم که این آگاهی ها را در خدمت ما می گذارید. با گوش دادن به حرف های استاد و خواندن نوشته های خانم شایسته عزیز و نظرات دوستان دنیای من خیلی تغییر کرده و خیلی از این بابت خوشحال و خرسندم.

    من یه چند تا مثال از اطرافیانم و خودم میزنم که ایشالا باور هام تقویت بشه.

    1- مورد اول مربوط میشه به سال های قبل زمانی که من صنف اول و دوم مدرسه بودم یه دوستی داشتم که همیشه ما دو نفر شاگردای اول و دوم صنف بودیم و اون موقع ها یادم میاد که خیلی از دوستان مون تو کلاس میامدن و پیش ما زاری میکردن و یه عالمه خواهش میکردن و قربون صدقه ما میرفتن که ما دو نفر از روی دلسوزی انشای اونها رو انجام بدیم و ما هم بعضی اوقات انجام نمیدادیم ولی بعضی وقت ها هم که انجام میدادیم برای خودمون مسابقه میزاشتیم هر کس زود تر تموم کرد برندست.زمانی که نتیجه آخر سال میومد من و این دوستم اول و دوم بودیم ولی اون ها اصلا هیچی حالی شون نبود و با دلسوزی استاد رتبه های آخر کلاس رو میگرفتند.

    در نتیجه اگه اون ها خود شون تلاش میکردن و ما هم انشا های اونها رو انجام نمیدادیم شاید حتی از ما دو نفر هم پیشی میگرفتند و رتبه اول و دوم کلاس میشدن.

    2- مورد دوم مربوط میشه به یک و نیم سال پیش که من سال آخر دانشگاه بودم یادم میاد یه درسی داشتیم که خیلی برای بچه ها مشکل بود ولی من چون شاگرد اول بودم و همیشه درست درس میخوندم برام آسون بود ولی برای بقیه مثل مرگ سخت بود.

    یادم میاد یک روز استاد Home Work داد و گفت هفته بعد هر کس جواب سوالات رو بیاره نمره میگیره و اگه نیاره نمره نمیگیره، من سوال ها رو چند روز قبل از روز موعود کار کردم و با خودم داشتم یکی از همکلاسی هام روز قبل از تحویل گیری جواب ها بمن گفت تو سوال ها رو کار کردی گفتم بله کار کردم، گفت بده من فردا که روز موعود بود برات میارم من اولش تردید داشتم ولی بلاخره گفتم باشه جزوه مو دادم، فردا که روز تحویل گیری بود این دوست ما نیومد استاد هم جواب ها رو میخواست بنده که کلی شگفت زده شده بودم از این کار همکلاسی ام قضیه رو به استاد گفتم و استاد هم ناراحت شد و گفت اشتباه از تو بود و مثل حرف های استاد بمن زد و از لحاظ معنوی یک درس بزرگی هم بمن داد

    3- داماد ما در دبی یک شرکت بزرگ داره و فروشنده لاوازم کامپیوتر است شکر خدا کسب و کارش هم خیلی خوبه، بعد تموم شدن دانشگاه بنده، آبجیم که دبی زندگی میکنه بمن پیشنهاد داد که برم اونجا و با دامادم کار کنم و زیر دستش باشم من هم که از خدام بود کلی خوشحال شدم، ( تو این زمان داماد ما یک نفر دیگر را برا خودش استخدام کرده بود و آبجیم خبر نداشت) قضیه رفتن مه به اونجا که قرار بود یک هفته طول بکشه چند ماه بود که خبری شد بلاخره مطلع شدم که داماد ما یکی دیگه رو قبلا استخدام کرده بوده و الان بمن نیازی نیست برم و اگه با فشار آبجیم اونجا برم احتمالا داماد و خواهرم از روی دلسوزی این کارا میکنند و من انسان اضافی اونجا به حساب میام و فضای خوبی پیش نمیاد خیلی فکر کردم (اون موقع ها تازه با سایت آشنا شده بودم چند ماهی میشد) بعد یک روز به آبجیم گفتم که اگه میشه لطفا کارای من رو زود تر پیش ببرید و اگه نمیشه که من تو هرات واسه خودم کار پیدا کنم اونم گفت که با کلی حسرت به من قضیه رو گفت و خیلی ناراحت بود که چرا اینجوری شده و خیلی غصه میخورد من هم بهش گفتم که از این ماجرا نارحت نیستم و مشکلی نداره خدا روزی ما رو میرسونه و خدا همه جا است دبی هرات ایران آمریکا فرقی نداره این حرف ها رو از استاد یاد گرفته بودم. اینطوری هم نبود که هیچی ناراحت نشده بودم ولی روی حرف های استاد و خدای استاد خیلی حساب کرده بودم و از این بابت دلم قرص بود، حالا از اون موقع یک سال میگذره و خیلی ازین تصمیم راضی ام کلی بزرگتر شدم کار یاد گرفتم درآمد بدست آوردم پول ساختم و مهمتر از همه روی باور هامم کار کردم و با خدای خودم خیلی نزدیک شدم و کلی از زندگیم لذت بردم ایشالا دبی و آمریکاش هم وقتی مدارم بالاتر بره تجربه میکنم.

    4- مورد چهارم مربوط میشه به عموم که از یکی از اقوامم که رفته بود ایران واسه کار ولی بعد از چند ماه پشیمان شده بود که برگرده افغانستان ولی از عموم خواهش کرده بود که براش پول برفسته که بره اروپا ،بنده خدا عموم هم یه 10-15 هزار دولاری بهش داد که بره آلمان یا فرانسه ولی اون طرف رفته بوده یونان و کار های نامناسب میکرده با پول ها و الان یه چند ماهی میشه که کسی ازش خبر نداره.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  5. -
    احمد رضا گفته:
    مدت عضویت: 4021 روز

    ابتدا سلام گرمی خدمت اقای عباسمنش،گروه تحقیقاتی موفقشان و اعضای محترم سایت بکنم.جا داره یک خسته نباشید جانانه به شما بگم اقای عباسمنش.واقعا به خودتون افتخار کنید که دارین تمام تلاشتون رو توی زندگی برای هدفتون میکنید.ازتون خیلی ممنونم این فایل واقعا فایل جالبی بود واقعا خوشم اومد از این مطلب.

    یک مثالی که من برای این مطلب دارم توی محیط زندگی خودمه.من توی دانشگاه میبینم که یک اتفاق ناخوشایندی ارام ارام داره می افته که امروز فهمیدم یکی از دلیلای مهمش همین موضوعه.درسهای دانشگاهی به هر حال هرچقدر هم که سخت باشند مطالبی هستن که قبلا اثبات شدن و خیلیا فهمیدن ودرک کردن تازه وقتی هیشکی بهشون درسش ندادن یک نفر رفته دنبالش ویادش گرفته.ولی الان همون مطالب رو که اغلب در چندین قرن پیش اثبات شدن رو دارن توی دانشگاه ها اموزش میدن و بالای 90درصدنمیفهمند یا کامل نمیفهمند چون یک باوری به وجود اومده که این درسا برای فهمیدن نیستن واین باور ازاونجا اب میخوره که اولین بار یک استادی اومده و یک نمره ی ارفاقی به دانشجویان داده و این روند ادامه پیداکرده و حالا اون دانشجو استاد شده واصلانمیتونه تصور کنه که نمره ارفاقی نباشه والان کار به جایی رسیده که مورد داریم تا 5نمره ارفاق میکنن (استادای عزیز) و این باعث شده ما دیگه مصطفی چمران نداشته باشیم که از دکتر مصدق در درسی که همه به زور پاس میشدن نمره 22 میگیره.حالا این هیچی فاجعه اینه که ما دیگه تقریبا هیچ انتظاری از مهندسامون نداریم(البته بجز مدرک)با این حال انتظار داریم که کار برای همه فارغ التحصیلامون باشه!!!

    البته طبیعتاهمه استادا اینجور نیستن و امیدوارم به کسی بر نخوره.ممنون که وقت گذاشتید وخوندید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 14 رای:
  6. -
    علی میرفخررجایی گفته:
    مدت عضویت: 1780 روز

    به نام الله بخشنده و بخشایشگر

    با اجازه و راهنمایی خداوند مهربان که منو امروز هدایت کرد به این فایل شروع میکنم به نوشتن

    با توجه به درکم نسبت به قانون تا الان

    تمام این رفتار ها و دلسوزی های بی جا

    به خاطر احساس عدم لیاقت هست

    خیلی از ماها میایم از پولمون می‌بخشیم به دیگران یا به فقیران بلکه لایق بشیم تا بلکه خداوند به ما نگاهی بندازه و به ما پول بیشتری بده

    من خیلی به این صحبت استاد فکر میکنم که اون عملی که انجام میدین مهم نیست نیت پشت اون عمل نتیجه رو برای شما مشخص می‌کنه

    وقتی من با نگاه دلسوزی و ترحم نیام به بقیه کمک میکنم میام به فقیر ها یا حتی به اعضای خانوادم کمک میکنم انگار می‌خوام کار خدارو انجام بدم انگار اونا خودشون خدا ندارن ، بله شاید موقعی هم بشه که من دستی از دستان خداوند بشم تا به کسی کمک کنم

    اما مایی که الان از قانون آگاهیم و زبان احساسمون رو میفهمیم

    باید بدونیم که هرکجا به حس دلسوزی و ترحم داریم به دیگران کمک میکنیم در مسیر غلط هستیم چون حس دلسوزی و ترحم خودش جزئ از احساسات بد هست پس با توجه به قانون نه تنها به اون فرد کمک نمی‌کنیم بلکه داریم خودمون رو هم از مسیر دور میکنیم

    من که خودم تقریبا چند سالی هست که اعراض میکنم از متکدیان خیابانی و جالبه الان هدایت شدم به جزیره ی کیش ، که اینجا اصلا همچین چیزایی نمی‌بینی

    و خیلی هم فکر کردم به کارهایی که قبلا میکردم

    مثلا به صدقه دادن های مادرم یا حتی بعضی از مواقع خودم برای رفع بلا و تحت حفاظت بودن خداوند!!!!!

    بعد واقعا با خودم گفتم یعنی چییییی

    یعنی خداوند محتاج این سکه های ارزان هست تا مثلا از من محافظت کنه؟!

    و دیدم ریشه ی این باور از احساس عدم لیاقت هست که ما خودمون خودمونو همینجوری که هستیم لایق حمایت و حفاظت خداوند نمی‌دونیم بیایم یه قرون دوزار صدقه بدیم بلکه خدا از ما حمایت کنه !!!! واقعا چقدر ما مشرک بودیم و هستیم همین الانم

    یا مثلا تو بحث انفاق

    جالبه من قبل از آشنایی با استاد هم وقتی کمک میکردم

    نمی‌دونم چقدر تو احساس دلسوزی بود اما یادمه خیلی کنترلش میکردم یعنی یه جورایی به این نتیجه رسیده بودم که من نمیتونم زندگی این افراد رو تغییر بدم و یادمه به جای اینکه بهشون پول بدم خودم براشون یه مقدار مایحتاج می‌خریدم می‌بردم خونشون و خیلی هم باهاشون دم خود نمی‌شدم ولی من خودم خیلی حالم خوب میشد از عشقی که بهشون میدادم از شادی اون بچه وقتی مثلا براش یه اسمارتیز می‌خریدم

    و دائم هم به همشون تاکید میکردم که باید برید کار کنید ،

    خیلی موقع ها هم اونا ازم درخواست کمک میکردن و من میگفتم الان نمیتونم ببخشید

    و حتی یک مثال دیگه ای که میتونم بیارم که نشون میده ما نمی‌تونیم به دیگران کمک کنیم

    یکی از شاگردهای ما که زندانی هستن نیاز به مبلغ خیلی کمی داشت برای آزادی که من می‌تونستم راحت پرداخت کنم ، و با رفتاری که اونجا از خودش نشون میداد من پیش خودم فکر میکردم تغییر کرده و یک زن و یک بچه ی شیرخواره هم داشت

    خلاصه من یه روز تصمیم گرفتم که این بنده خدا پولشو بدم آزاد بشه، البته میگم در تمامی این موارد 90٪ به خاطر خودم و احساس خوبی که از این کار می‌گرفتم و برای رضای خدا اینکارو میکردم و میدونستم شاید این کمک من به اون طرف کمکی هم نکنه،

    بعد که آزاد شد و سراغشو از اطرافیانش گرفتم متوجه شدم که دوباره رفته تو کار خلاف و داره مسیر غلط رو دوباره تکرار میکنه،

    و این هر روز دارم بیشتر بهش یقین پیدا میکنم که وقتی ما داریم به کسی کمک میکنیم درواقع داریم به خودمون کمک میکنیم و اگر با احساس جریان نعمت و ثروت تو زندگیمون ببخشیم در مسیر درست هستیم و اصلا حتی نباید پیگیر نتیجه ی اون فرد باشیم نتیجه ی اون فرد بر میگرده به باور های خودش ، ممکنه اون با کمک ما بره بدبخت تر هم بشه،

    اما نمیکنم هست که واقعا تغییر کنه ،

    برای این هم مثال دارم،

    من و چند تا از بچه های باشگاه به دعوت استادم یک مقدار پول جمع کردیم تا یکی از دوستان استادم رو بفرستیم کمپ ترک اعتیاد ،

    و خداروووو شکر اینقدر زندگیش تغییر کرد که ما هربار از شنیدن موفقیت هایش خوشحال میشیم،

    اومد بیرون رفت سر کار رفت بچه هاشو از بهزیستی آورد بیرون برای خودش و بچه های خونه گرفت و کلن افتاد رو سیکل مثبت

    اما میدونین چیه الان که قانون رو میدونم فهمیدم که اون شخص آماده ی تغییر بوده و از خداوند درخواست کمک کرده و هدایت شده تا ما این کمک رو بهش بکنیم و این تغییرات تو زندگیش ایجاد بشه،

    چون حتی یک بار هم ما از زبون خودش شنیدیم که بیاد به ما التماس کنه که به من پول بدین ،

    همون‌طور که خداوند در قرآن می‌فرماید به نیازمندانی کمک کنید به زور چیزی درخواست نمیکنن بلکه شما از تو چهرشون میفهمید که نیاز به کمک دارن،

    که باز هم با تمام این تفاسیر با تمام این صحبت های که در قرآن شده برای انفاق

    اولا که ما کی میتونیم ببخشیم؟!

    وقتی که ظرفمون پر باشه از نعمت، و ما باید از مازاد آنچه داریم ببخشیم ،

    حالا براچی باید ببخشیم؟!

    چون نعمت ها فراوانه باران رحمت الهی داره با شدت می‌باره و وقتی ما با این باور از مازاد آنوه داریم می‌بخشیم خودمون احساس خوبی پیدا میکنیم خودمون لذت می‌بریم خودمون رشد میکنیم

    و به چه کسانی ببخشیم ؟!

    اول از همه خویشاوندان بعد موارد بعدی که در قرآن گفته شده،

    و به نظرم همون بخشش هم قلب ما به ما میگه که به کی ببخشیم به کی نه

    چه راهی درسته چه راهی غلط

    فقط باید بهش توجه کنیم،

    بزرگترین اتفاق از نظر من می‌تونه بخشیدن دانست باشه بخشیدن مهارتت باشه کارآفرینی باشه ایجاد یک ارزش از توانایی هات باشه

    که همه جوره به رشد و گسترش جهان کنم می‌کنه از ثروتی که خلق میشه از کمکی که با ارائه خدمات و محصولاتت به دیگران میکنی

    فرقی هم نمیکنه نانوایی باشه یا مثل ایلان ماسک خودرو های الکترونیکی تولید کنی یا فضا پیما بسازی

    فرقی نمیکنه که یک بیزینس من باشی یا یک ورزشکار موفق یا یک مربی ،

    خود من به شخصه وقتی به کسی چیزی یاد میدم و بابتش بهت دریافت میکنم

    وقتی کار یک بنده خدایی رو راه میندازم و بابتش بهت دریافت میکنم

    وقتی با همون بها های دریافتی میرم برای خودم خانوادم خرید میکنم هدیه میخرم مسافرت میرم

    برای من بالاترین احساس لذت و شادی رو داره

    و زندگی یعنی همین

    زندگی یعنی حرکت در مسیر مورد علاقه‌ی روحت

    زندگی یعنی خودت ازش لذت ببری که با این کار باعث میشه کمک کنید جهان هم جای بهتری برای زندگی کردن بشه،

    ما باید تمرکزمون رو از بیرون برداریم و بگذاریم روی خودمون

    هر چیزی که اون بیرون میبینیم و لمس میکنیم فقط و فقط برای این هستن که ما ببینیم چی رو می‌خوایم و چی رو نمی‌خوایم

    هرچی رو که می‌خوایم داشته باشیم بیشتر بهش توجه کنیم تا به سمتش هدایت بشیم

    هرچی رو که نمی‌خوایم داشته باشیم ازش اعراض کنیم

    و این رو یادمون باشه ما همینطوری که هستیم لایقیم لایق خوشبختی لایق عشق لایق ثروت و نعمت های خداوند ، ما برای اینکه به دنیا بیام مگه کاری کردیم ؟ برای اینکه پدر مادرمون بزرگمون کنن مگه پولی پرداخت کردیم یا بازی دادیم یا به کسی التماس کردیم؟!

    ما عزیز دردونه ی خداوند بودیم و هستیم اون به خودش احسنت گفت وقتی مارو خلق کرد اون تاج پادشاهی و جانشینی رو به سر ما گذاشت وقتی وارد این دنیا شدیم و قدرت خلق زندگیمون رو به صورت صد در صد به خودمون داد

    و ما باید برای برگرداندن احساس لیاقت و ارزشمندیمون جهاد اکبر به راه بندازیم باید باور کنیم که همینطوری که هستیم کافیه کافی هستیم برای دریافت هدایت و حمایت های رب العالمین ما همینطوری که هستیم با هر توانایی و علایقی که داریم با هر شرایط که داریم تو هر جایی از این جهان که هستیم با هر میزان تحصیلاتی که داریم تو هر خانواده ای که بزرگ شدیم

    ما. همینطوری. که. هستیم. لایق و کافی. هستیم و باید برای تحقق خواسته هامون برای ارضای علایق و خواسته هامون حرکت کنیم و دست به عمل و اقدام بزنیم

    انشاالله خداوند همون رو به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده و نه گمراهان و نه کسانی که بر آنها غضب نموده هدایت کنه ،

    سپاس فراوان سپاس فراوان از استاد عزیزم و خدای استاد عزیزم که این مکان و فضارو برای ما فراهم کردن که درس بگیریم رشد کنیم و به سمت سعادت و خوشبختی حرکت کنیم

    در پناه خداوند باشیم همگی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  7. -
    مهدی کمره ای گفته:
    مدت عضویت: 4160 روز

    داستانی مرتبط با این موضوع درباره طرز برخورد حضرت رسول(ص) با یک نیازمند هست:

    یکی از صحابه رسول اکرم (ص) که فقر و تنگدستی بر او چیره شده بود، در یک روز که حس کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده، با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت برود و وضع خود را برای رسول اکرم (ص) شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالی کند.

    با همین نیت رفت، ولی قبل از آن که حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اکرم (ص) به گوشش خورد: «هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کند.» آن روز چیزی نگفت و به خانه خویش بازگشت.

    باز با هیولای مهیب فقر که همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود روبرو شد.

    ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس رسول اکرم (ص) حاضر شد. آن روز هم همان جمله را از رسول اکرم (ص) شنید: «هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کند.» این دفعه نیز بدون اینکه حاجت خود را بگوید به خانه خویش بازگشت.

    و چون خود را در چنگال فقر ضعیف و بی چاره و ناتوان می دید، برای سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اکرم (ص) رفت. باز هم لبهای رسول اکرم (ص) به حرکت درآمد و با همان آهنگ –که به دل قوت و به روح اطمینان می بخشید- همان جمله را تکرار کرد.

    این بار که این جمله را شنید، اطمینان بیشتری در قلب خود احساس کرد. حس کرد که کلید مشکل خویش را در همین جمله یافته است. وقتی که خارج شد با قدمهای مطمئن تری راه می رفت.

    با خود فکر می کرد که دیگر هرگز به دنبال کمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت. به خدا تکیه می کنم و از نیرو و استعدادی که در وجود خودم به ودیعت گذاشته شده استفاده می کنم و از او می خواهم که مرا در کاری که پیش می گیرم موفق گرداند و مرا بی نیاز سازد.

    با خودش فکر کرد که از من چه کاری ساخته است؟ به نظرش رسید عجالتا این قدر از او ساخته هست که برود به صحرا و هیزمی جمع کند و بیاورد و بفروشد. رفت و تیشه ای عاریه کرد و به صحرا رفت، هیزمی جمع کرد و فروخت. لذت حاصل دسترنج خوش را چشید. روزهای دیگر به این کار ادامه داد، تا تدریجا توانست از همین پول برای خود تیشه و حیوان و سایر لوازم کار را بخرد. باز هم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانی شد.

    روزی رسول اکرم (ص) به او رسید و تبسم کنان فرمودند:

    «نگفتم، هر کس از ما کمکی بخواهد ما به او کمک می کنیم، ولی اگر کسی بی نیازی بورزد و دست حاجت پیش مخلوقی دراز نکند خداوند او را بی نیاز می کند.»

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  8. -
    Rich lady گفته:
    مدت عضویت: 2482 روز

    به نام آفریننده به حق این جهان زیبا

    من تمام حرف های استاد رو صددرصد موافق هستم زیرا در طول زندگی ام با اینکه فوق العاده باهوش بودم و توی هر زمینه تحصیلی موفق بودم ولی در جایی مشغول به کار نشدم نقطه ضعف من یا به عبارتی پاشنه آشیل من در زندگی دلسوزی ها بیجا برای دیگران بود به خدا این یه قانونه که اگه برا بدبختی های دیگران دل بسوزانی دقیقا همون وارد زندگیت میشه بچه ها ازتون خواهش میکنم هیچ وقت دلسوزی بیجا نکنید شاید بعضی ها بیان و بگن آره فلانی کمک کرد موفق شد و یا هر چیز دیگه ولی شما باید برگردید به باور اون فرد کمک دهنده که با چه باوری کمک کرده پس هیچ وقت ظاهر قضیه رو نبینید و بگید امامان ما کمک میکردن چون اون ها با باور متفاوت کمک میکردن برای ماهایی که تازه اول راه هستیم بهتره برای کسی دل نسوزانیم تا پیشرفت کنیم تا باورهای قوی نسبت به خودمان و زندگیمان پیدا کنیم ما اول باید خودمان قوی بشی تا بتونیم نه ازسر دلسوزی بلکه ازسر پیشرفت برای شخص دیگر به اون کمک کنیم به امید اینکه شخص به شخص عضوشدگان این سایت پیشرفت کنن خواهشا دلسوزی بیجا برای خودمان و اطرافیان نداشته باشیم و همون انرژی رو بزارین برای اهداف و انگیزه خودتان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  9. -
    داش علی گفته:
    مدت عضویت: 2289 روز

    سلام خداقوت

    پدر من که خیلی هم دوسش دارم و غلامشم یک آدم فوق العاده دلسوزه فوق العاده

    یعنی امکان نداره گدایی از کنار پدر من دست خالی رد بشه. بیرون نمیتونه غذا بخوره چون همش نگرانم نکنه یکی ببینه و دلش بخواد. علاوه بر اینها من احساس میکنم که با ظرفش هم راحت نیست.

    هر کسی که اونو میشناسه دوستش داره ولی خودش خودش رو دوست نداره. معتقده که من متولد سال سگ هستم:

    یعنی به همه کمک میکنم ولی هیشکی به من کمک نمیکنه. برم سر اصل موضوع…

    کوچک ترین عموی من استاد کار نقل پزی بود، فوق العاده مهارت و زور داشت به تنهایی قادر بود در یک مغازه همزمان نقل و نبات تولید کنه و همزمان بفروشه. کسانی که با کار تولید نقل و نبات آشنا هستند میدونن که چقدر کار سختی است. فکرشو کنید به صورت تنی باید شکر رو ذوب کنی بعد نبات درست کنی و از باقی مانده شم نقل.

    این عموی ما داشت زندگی شو میکرد تازه ازدواج کرده بود و برای یکی کار میکرد (مغازه نداشت)

    یک روز بدون خانمش اومد خانه ما… من توی اتاقم بودم چیزی از صحبتاش با پدرم نشنیدم ولی چند وقت بعد فهمیدم که پدرم تصمیم گرفته خانه کرج ما (که اون موقع ۱۰۰ میلیون بود و الان ۴ میلیارد) رو بفروشه و یک مغازه نقل پزی بزنه!

    بعد ها فهمیدم که مثل اینکه صاحب کار عموم باهاش مشکل داشته و پدرم خواسته با این کار به عموم کمک کنه حالا کنارش ی بیزینسی هم بکنه!

    گذشت،…

    ما خانه رو فروختیم و نقل پزی زدیم.

    ترکوند!!!

    وحشتناک میفروخت. اصلا نمیزاشتن محصول تولید بشه… سفارشات تنی پیاپی داشتیم.

    کارش بینظیر بود کیفیت در حد. یک نفری اندازه سه نفر کار میکرد.

    این عموی ما دو ماه طبق قول و قراری که طی کرده بودیم به ما پول داد بعد از دوماه دیدیم کمتر و کمتر به ما پول میده.

    تا جایی که بدهکار شکر فروش شد!!!

    مگه میشه، فروش ما بینظیر بود.!

    تو نگو با این پولای دخل مغازه هر شب پارتی راه انداخته و شدیدا معتاد شده، طوری در فساد غرق شد که زنش رهاش کرد .

    تا حدی خراب کاری کرده بود که ما پول بدهی رو با فروش تجهیزات مغازه دادیم. و مغازه جمع شد.

    خانواده ما ۱۰۰ میلیون ضرر کرده بود.

    عموی من به شدت معتاد شده بود.

    بعد از یکسال متاسفانه عموی من به دلیل مصرف مواد مخدر از دنیا رفت( در سن ۲۸) سالگی.

    *دلسوزی بیجا ممنوع!

    * به کبوتر ها غذا ندهید…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 11 رای:
  10. -
    –– –• •••• گفته:
    مدت عضویت: 1554 روز

    سلام و درود

    خیلی ممنونم استاد عباس منش عزیز بابت این فایل . چه نکته ارزشمندی رو تذکر دادین و چقدر زیبا منو وادار به تفکر و تحلیل گذشته خودم کردین.

    اگه بخوام از این موضوع با تجربیات شخصی حرف بزنم، خب من یه بچه دهه شصتی بودم کودکی ما زمانی بود که تازه جنگ تموم شده بود و مناطق جنوب کشور بهشون میگفتن منطقه محروم . یادمه توی مدرسه، تعدادی از همکلاسی های ما در شرایط مختلفی به مسئولان مدرسه اعلام میکردن که تحت پوشش کمیته امداد یا بهزیستی هستن. حتی گاهی اوقات جنبه تحریک کردن احساس ترحم پیدا میکرد.

    در حالیکه اگه من میخواستم وضعیت معیشتی شون رو با خانواده خودم مقایسه کنم خیلی تفاوت آنچنانی وجود نداشت از نظر سطح زندگی. هنوز گاهی اوقات اون افراد رو میبینم که از نظر سطح درآمد توی مشاغلی کار میکنند که کمتر از یک چهارم من حقوق میگیرن. و البته از بین همون همکلاسی های بچگی مون افراد دیگری هم بودند که از همون بچگی تو بازار کار‌ میکردن. به لطف الهی همونها الان صاحب ملک و فروشگاه و کسب و کارهای موفق هستن. «الهی صد هزار مرتبه شکر»

    از این دیدگاهی که شما صحبت کردین به تجربه برای من ثابت شده هر چقدر این حس وابستگی و احساس ترحم کمتر بوده، هر چقدر به بچه ها اجازه ریسک کردن و خارج شدن از محیط امن داده شده به فراخور همون افراد در سنین بالا تر موفقیت های بهتری کسب کردن. یادمه من بچه بودم دوست داشتم کار کنم و با محدودیت از طرف خانواده مواجه میشدم و پاسخ هایی دریافت میکردم که ریشه در باورهای غلط داشت و الان توی سن ۳۵ سالگی من باید روی باورهایی کار کنم که میتونست توی سن ۱۰ سالگی شکل بگیره.

    خیلی ممنونم استاد که با این فایل ، افکار من رو‌ جهت دادین به تفکر درباره این موضوع. که اگه به خودم بود شاید هیچوقت اینجوری گذشته رو تحلیل نمی‌کردم. خوبی فایلهای شما اینه گاهی اوقات حجمی از آگاهی رو ارائه میدین، و در بسیاری از مواقع بذر یک آگاهی رو میکارید و ما با تفکر و تعقل کردن و تحلیل گذشته خودمون به یه فکت منطقی میرسیم که دستاوردش یه آگاهی جدید هست. و حس میکنم این هوشمندانه سوال پرسیدن شما و ایجاد انگیزه تفکر و تعقل و جستجو کردن باور محکمتری ایجاد می‌کنه .

    الهی شکر بخاطر این فایل.

    سپاسگزارم استاد 🌹💚

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای: