ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1 - صفحه 130


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    175MB
    25 دقیقه
  • فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 1
    24MB
    25 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1524 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه هلالی گفته:
    مدت عضویت: 928 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    روز سی و هشتم تعهد 40 روزه من

    دلیل حسادت من توی کسب وکار ب همکارانم اینه که :

    من فکر میکنم بابا اینکه هرروز داره پیشرفت میکنه همه میرن سمتش وهرروز داره مشتریشو بیشتر میکنه و همش دوست دارم کلا ازاینجا بره چون فکر میکنم جای رشد من رو تنگ کرده واقعیتش بهش حسادت میکنم و چون من این حسو دارم جالبه اون هم حسادت میکنه کافیه جلوش بگن فلانی کارش عالیه دیگه صدتا عیب روی کارهمکار میذاره ک نظر مشتریهارو برگردونه

    بقیه قانون رو نمیدونن و ب من چه چطور فکر میکنن

    اما من ک قانون رو میدونم میدونم این کارا و خراب کردن بقیه و تخریب بقیه اصلا عاقبت نداره شاید دوبار مشتری بیشتری جذب کنی اما هیچ پیشرفتی توش،نیس تا وقتی ادم کور بشه کر باشه نخات ببینه نخات بشنوه درمورد موفقیت افراد

    کذب بالحسنی داشته باشه

    یعنی زیبایی هارو تکذیب کنه

    من زمانی ب اهدافم رسیدم ک وقتی میدیدم یکی ب هدف من رسیده ذوق زده میشدم و ب طرف نزدیک میشدم حتی اگه غریبه بود باهاش کلی حرف میزدم و میخندیدم و تبریک میگفتم

    وبا رسیدن من ب خاسته ام چندنفر از فامیلمون انگیزه گرفتن و برای اونا ک سالها دنبالش بودن و نشده بود منو ک دیدن باور کردن

    و بعداز من سه نفر ب خاسته ی مشابه من رسیدن و چقد براشون خوشحال شدم

    ولی خب توی کسب وکار اصلا نتونستم کسی رو تحسین کنم بااینکه هزار الگو دیدم ازش تعریف هم کردم اما قلبا نتونستم براش خوشحال باشم چون فکر میکنم بابا این هرچی رشد کنه من دیگه دیده نمیشم کسی کاری با من نداه دیگه کسی برای کار من ارزش قاعل نیس

    مگه ادما چقد میخان خرید کنن

    همش از [باور کمبود میات ]

    چون دیدم صد مورد ک وقتی طرف جایگاهش یکم بهتراز همکارانش هست چطور ب کارگرشون میگن برو ببین فلانی چقد مشتری داره چیکارمیکنه اجناسش رو از کجا میاره چقد میفروشه چقد حرص میخورن نکنه جای منو بگیره نکنه همه برن سراغ اون نکنه جنسم بمونه چون اون جنسی شبیه من میاره

    چندین و چندنفر دیدم هرچقدم مشتری داشته باشن بازهم پیگیر بقیه رقیبان هستن و تمرکزشون رو بقیه هست …

    این ترمز بدی در وجود منم هست ک منم مشتری میات میگم ببین فلانی چقد میفروشه جنسش چطوریه من بهترم خوش قول ترم من قیمت مناسب تر واسه شما حساب کردم

    این از حسادت میات

    حسادت از کجا میات

    از [باور کمبود ]میات

    چون فکر میکنم اگه خیلیا برن سراغ اون مشتری نیس بیات سراغ من

    حتی دیشب ک این فایل رو گوش کردم و کامنتهاشو خوندم خواب دیدم که من مشتری همکارم رو بردم و اون حسادت کرده و من قیمت مناسبتر حساب کردم ک این مشتری بیات دوباره پیش من

    نمیدونم چرا این خواب رو بار دوم دارم میبینم

    و ترمزم همینجاست

    واین کشف بعدی در ثروت ساختن از علاقه ام هست

    اگه بقیه ب موفقیت و درامد بالا برسن جلوی موفقیت من و پول ساختن من گرفته میشود

    هرچی سر بقیه شلوغ شود سر من خلوت میشود

    هرچی بقیه معروف شوند من دیده نمیشوم و افت میکنم

    هرچی اونا مشتری جذب کنن از مشتری های من کم میشود

    این باگ منه ..

    باعث حسادت و عصبانیت و بهم ریختن من میشه برای همین مشتری ک مال دوستم بود اومد سراغم بااین باور دکش کردم و برگشت سراغ دوستم منم پشت سر دوستم حرف زدم و گفتم دوستم همه چیز رو خراب کرد چون حسود بود و خب کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز

    دقیقا ما افراد شرایط و اتفاقات شبیه خودمون و مناسب با باورهامون رو جذب میکنیم و من افرادی شبیه ب خودم و باورام جذب کردم

    خوشحالم خدا چطور هدایتم میکنه ک بدونم باورای مخربم کجاست و بعد برگردم روانشناسی ثروت باور برعکسش رو [باور قدرتمند کننده ] را کار کنم و مدارم بالاتر بره …

    چطوره ک همه میرن سراغ همکارانم پول زیادی میدن اما سراغ من میان ارزون میخان

    یا دوستی دارم ک همکار منم هست اما بهترین اجناس براش میارن خودشم قیمت بالا میده حتی ب خانوادش

    اینم تو خواب بهم گفته شد ک ببین این چطوره شرایطش حتما بی شک افکار بهتری نسبت ب این شغل داره و داره با کیفیت کار میکنه

    سپاسگذارم برای این فایل عالی و میخام برم سراغ قسمت های بعدی این فایل و بعد روانشناسی ثروت و [باورهای قدرتمند کننده فراوانی ]

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    فاطمه هلالی گفته:
    مدت عضویت: 928 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    روز سی و هشتم از تعهد 40 روزه ام

    خدارو هزاران بار شکر میکنم ک نزدیک ب اتمام چهلم خودم هستم و باموفقیت و تیک زدن اهدافم ب پایان رسید

    در رابطه بااین سوال شما

    من با شنیدن موفقیت دیگران و مخصوصا افراد نزدیک حسادت میکنم واقعیتهارو میخام بنویسم تا ب شناخت بهتری از خودم برسم ک اشغالها رو زیر مبل قایم نکنم چون دارم دوره ثروت رو کار میکنم خدا هدایتم کرد ب این صفحه تا ترمزهام رو پیدا کنم و بدونم باید رو کدوم باور کار کنم تا مدارم بالابره

    خدایا شکرت

    در رابطه با ازدواج فامیل یا برادرم ؛

    حقیقتش خوشحال میشم اما بعدش حسادتم شروع میشه و حتی نمیتونم عروس داماد رو شب عروسی تحسین کنم

    و خودم میدونم از عروسی خودم آب میخوره ک بخاطر کمبود عزت نفسم و کم رویی شدید هیچ اجازه ای برای خودم نداشتم و مادر همسرم از روز عقد شروع کرد دخالت کرذن در زندگیم و برای عقد وعروسی و حنابندونم خودش تصمیم میگرفت و من هیچ شناختی از اون شهر نداشتم

    من جنوبی هستم وقتی خاستم ازدواج کنم بعداز عقدم اومدم شمال کشور عروسی بگیریم بعد گذشت 3 سال متوجه شدم خانواده همسرم منو برای خرید عروسی ب بازاری بردن ک جزو بالاشهر نبوده و متوجه شدم هیچکس عروس خانوم رو ب این بازار نمیبره همه میبرن بالاشهرو خب یکسری اختلافاتی بین منو مادرهمسرم تا مدتها پیش،اومد و من سالها دلخور شدم از دستشون و خب این یک اغده تو دلم شده وقتی عروسی عروس بشه و خیلی عروسیش عالی بشه و براش خریدهای انچنانی کنن حسادت میکنم یا خیلی تحویلش بگیرن بشدت حسادت میکردم قبلا الانم هست کمتره اما همچنان هستش ..

    و خب قطعا من با باورهام یک عروسی اون شکلی همراه با اختلاف و دخالت رو جذب کردم بخاطر کمبود عزت نفسم بخاطر باور کمبود انسانهای خوب یا کمبود ثروت و فراوانی و مدارم در اون حد بود

    وگرنه منم چیزی از بقیه عروس ها کم نداشتم ک برم بهترین بازارها

    پس چطور الان ک باورهام عوض شده بهترین بازارها ی شهر رو میرم بهترین رستوران ها لاکچری ترینهاشو رفتم

    یا تو بحث ثروت خب اصلا خیلی حسادت میکنم ب برادر شوهرم و جاریم

    یا برادر و زن برادرم

    جالبه جاری و زن برادرم هم بشدت ب من حسادت میکردن و میکنن خیلی هم واضحه

    اما درمورد بقیه حسادتم کمتره اما بازهم هست

    مثلا درمورد کسی ک در حوزه کاری خودم باشه و درامد خوب داره یعنی قیمت بالا ب همه میده

    زورم میگیره و نجواها میات تورو کی میبینه بابا

    این داره اینقد میگیره تازشم سرش شلوغه و قتی میدیدم مشتری براش میات نگاه میکردم و حسادت

    یااز کار کسی تعریف کنن ک همکار من باشه

    من تو خودم احساس ضعف میکنم

    دقیقا مشابه مجردیم هست

    مثلا بچه مدرسه بودم من شاگرد زرنگ بودم اما اگه کسی نیم نمره ازمن بالاتر میگرفت و تشویق میشد من بشدت حسادت و حس بی عرضگی بهم دست میداد احساس میکردم از اون پایینترم

    تو دوران جوانی هم هر دختری براحتی خاستگاریش اتفاق میفتاد و میشنیدم ازدواج کرده من خیلی احساسات بدی تجربه میکردم حتی مادرم بهم میگف خاک تو سرت همه ازدواج کردن جز تو چون بدرد نمیخوری

    ‌ و الانم تو کسب وکارم هم همین فکرو دارم اگه کسی ازش تعریف بشه جلوم بگن یا بفهمم پول خوبی میسازه من احساس بی عرضگی میکنم

    اما هرگز و هرگز در زنذگیم ادمی نبودم ک بخام ب بقیه اسیبی بزنم حتی در زبانی ب افرادی ک بهشون حسادت کردم اسیب بزنم فقط درونی بوده و انگیزه میگرفتم میگفتم پس منم باید بهش برسم

    تا بحال ب همه خاسته هام رسیدم ب لطف خدا

    الان تو بحث ثروت همین مشکل رو دارم

    باید یاد بگیرم موفقیت افراد رو تحسین کنم

    دنبال افرادی باشم ب اهداف من رسیدن و ازشون چیز یاد بگیرم

    سر بچه حسادت نداشتم و خوب تحسین میکردم هرکس بچه دار شده

    اینقذ تحسین کردم و تحسین کردم تا ب خاسته ام رسیدم

    از خدا میخام بهم کمک کنه شناسایی کنم این حس حسادت از کجا نشات میگیره و ریشه ای درمانش کنم

    خدایا من ب هر خیری ازسمتت بهم برسه فقیرم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  3. -
    محمد بهمنی گفته:
    مدت عضویت: 882 روز

    بنام خدا سلام مجدد

    راجب بخش تمرین این قسمت:

    دوستم حسین رضایی:

    _وقتی ک از یک مغازه کوچیکتر به یک مغازه بزرگ نقل مکان کرد واقعا براش خوشحال شدم چون لایقش بود و تکاملش رو طی کرده.

    _ایده هایی ک حسین بهم داد برای موفق شدن ک الهام بخش بود برام این بود ک همیشه توکلش ب خدا بود و جلو رفت حتی زمانایی ک اوضاع بهم میریخت براش، خودشم بهم میریخت ولی تو دل اون بهم ریختگی میگفت درست میشه و این روحیش برام الهام بخش بوده همیشه.

    _درس هایی ک از مسیر حسین گرفتم این بود که همیشه روحیه رو به جلو داشته باشم،

    همیشه مثبت فکر کنم حتی وقتایی ک اوضاع بهم میریزه و حتی ممکنه خودمم بهم بریزم ولی زود جمع کنم خودمو.

    همیشه نترس باشم و برم تو دل ناشناخته ها، از متمایز بودن نترسم، نواوری کنم مثل حسین تو کارم ک خیلیا عیب و عار بدونن اون کاری ک حسین برای بیزنسش میکنه و متفاوت باشم از بقیه، بارها شکست خورد(البته قبل از اینکه بدونه قوانین چ شکلی هستن) ولی بازم سرپا شد و ادامه داد و جا نزد.

    دوست بعدیم پرویا ک شاگر همین حسین هست:

    _وقتی شنیدم ک میخواد برای خودش مغازه بزنه خیلی خوشحال شدم چون انسان بسیار پاک و خوش قلبیه و لیاقتش شاگرد بودن نیست و لایق داشتن بیزنس خودش هست.

    _ ایده ای ک از پوریا گرفتم این بود خوش قلب باشم و با دل صاف کار کنم، جوری ک انگار اون جایی ک کار میکنم کار خودم هست و از جون مایه بذارم. شاید کسی نبینه ولی خدا میبینه.

    ایده بعدی اینکه پوریا توی فروشندگی گرگ شده، چم و خم فروشندگی و ارتباط با مشتری و متقاعد کردن مشتری برای خرید جنس رو بلده و یادگرفته،

    ایده بعدی مردم دار بود و برخورد خوب با مشتری هست ک بسیار خوش برخورد با مشتری ها هست.

    _درس های ک از مسیر پوریا گرفتم این بود ک

    میشه حتی شاگرد باشی ولی بتونی روی پای خودت وایسی،

    میشه با وجود کلی ترس بازم اقدام کرد برای کسب و کار خودت.

    میشه با اینکه تازه ازدواج کرده و با وام ازدواجش میخواد کار راه بندازه ولی این ریسک پذیری و توی دل ناشتاخته های شخصی زدن تست کنه.

    دوست بعدیم ارمان زیبایی:

    ارمان وقتی ک شنیدم مغازه ای ک توش هست رو خریده خیلی خوشحال شدم، وقتی فهمیدم بعد چند ماه از خرید مغازه یک 207 صفرم خرید خیلییییی بیشتر خوشحال شدم، وقتی دیدم گوشی ایفن خوب خرید بازم خوشحال شدم،

    _ایده هایی ک از ارمان گرفتم این بود که توی کارم مصمم باشم. اروم اروم دم و دستگاه اضافه کنم ب کسب و کارم و یواش یواش ارتقاش بدم.

    از قدرت فضای مجازی استفادع کنم حتی برای کسب و کاری ک ب ظاهر سنتی هست،

    _درس هایی ک از ارمان گرفتم این بود ک شوخ طبعی و خوش خنده بودن و خونگرمی توی کار بسیار معجزه میکنه. اینکه یک مشتری برای بار اول میاد مغازت جوری باهاش شوخی کنی و بگو بخند کنی ک انگار ده ساله میشناسیش خودش جذب کننده مشتری هست، چیزی ک بگوش خودم شنیدم طرف از شهر جفتیمون که پر بود از عطاری نزدیک خونشون گفت ک من میام پیش بیس دیقه اینور تر تا از تو خرید کنم چون واقعا از اخلاقت خوشم میاد.

    درس بعدی اینکه پررو باشم تو کسب و کارم نترس باشم.

    این باورشو دوس ندارم ولی ارمان میکه من عشقم ریسک کردنه(البته این بخش دوم ریسک کردنش رو دوس ندارم) میگه دوس دارم وام بگیرم قرض گردنم باشه عشق میکنم قرض گردنم باشه قسط بدم ولی پول نقدم تو جیبم بمونه و ندمش مستقیم جای جنس،

    این نترس بودنشو دوس دارم چون اینقدر بخودش ایمان داره که میدونه از پسش برمیاد.

    ارمان نمونه مورد علاقه منه چون خودمم ب شغلش علاقه دارم و الگوی من برای اینکه میشه از این کار ب درآمد خیلی خوب رسید، جوری ک بدون اینکه قانون رو بدونه. مغازه ای ک توش هست روخرید، ماشین قدیمیش رو ب ماشین صفر تبدیل کرد،

    یک زمین داشت اونم ساخت و دو طبقشو مغازه زد، همش با همین بیزنسی ک داره. پس منم گفتم اگر ارمان تونسته منم میتونم.

    هرچند بهش گفتم که میخوام وارد این کسب وکار شم شروع کرد ب ناله کردن ک نیا و این حرفا ( منم تو دلم بهش خندیدم فقط و گفتم فقط خواستم ازت ی راهنمایی تجربی بگیرم ک ندادی ولی من کار خودمو میکنم) ولی درکل ارمان یک نمونه خیلی خوب برای منه ک میشه درامد خیلی خوبی از این شغل داشت،

    یکی دیکه از دوستان که رفت سرکار ممد انصاری بود

    راستش اون اوایل ک شنیدم رفته سرکار یجورایی حس اینکه یه ادم مفت خور هست و تا این سن بیکار بوده واز جیب بابا خورده و از دوس دختراش پول میگرفته یجوری حس بدی داشتم

    ولی خداروشکر ک استاد دید من رو باز کرد و فهمیدم

    مادامی ک این حسو دارم، دارم ب رشد خودم ضربه میزنم، و براش آرزوی موفقیت کردم و الان واقعا بمن ربطی نداره و باید سرم تو زندگی خودم باشه،

    هرچند ک مقاومت هایی هست و نجوا میاد ولی خیلی خیلی خیلی بهترم و دارم روش کار میکنم، ن تنها برای این اقای انصاری بلکه برای هرکسی ک باعث میشه این نجواها بیاد سراغم.

    نمونه های خوشحال کننده برام زیاده ولی بسنده میکنم ب همینا

    ولی نکته مشترک بین همه این اسامی ک گفتم، اول این بود ک نترس بودن و زدن تو دل ناشناخته ها

    دوم اینکه جا نزدن و ادامه دادن حتی زمانایی ک ب ظاهر شرایط سخت شد براشون.

    منم دارم تلاشمو میکنم از این دوستان الگو بگیرم و قدم محکم برادرم

    الهی ب امید خودت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    محمد بهمنی گفته:
    مدت عضویت: 882 روز

    بنام خدا

    استادجان سلام.

    این فایل نشانه امروز من هست و خیلی خوشحالم ب این فایل هدایت شدم.

    من صادقانه بخوام جواب بدم

    از موفقیت نزدیکانم و اون یکی دو تا دوست صمیمی ک دارم خیلی بهم نزدیک هستن واقعا خوشحال میشم.

    ولی گاهی بعضی افراد ک اشنا هستن و دورتر وقتی میبینم رشد کردن، نمیشه بگم احساس حسادت، این احساس بهم دست میده البته دست میداد، که من ما موندم، حس این شکلی دوس داشتم منم زودتر رشد کنم منم موفق بشم ولی هنوز نشدم. ک خداروشکر از وقتی با استاد و خصوصا دوره 12 قدمش اشنا شدم خیلی رو این پاشنه اشیلم کار کردم و خیلییییی بهتر شدم، نمیگم رفع شده ولی خیلی پیشرفت کردم که اولا زندگی بقیه بمن مربوط نیست، من هرچقدر روی خودم کار کنم نتیجه میگیرم، دوم اینکه اگر. این حسای منفی سراغم بیان من دورتر میکنن از خواسته هام، و من باید فقط و فقط تمرکزم روی زندگی خودم باشه، نمیشه رانندگی کرد و بجای توجه ب جلو، همش سرم چپ و راست باشه یا پشت سرمو نگا کنم و انتظار داشته باشم ب مقصد برسم، قطعا میرم تو در و دیوار.

    ب لطف الله دارم بهتر و بهتر میشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  5. -
    علی صادقی گفته:
    مدت عضویت: 241 روز

    درود به استاد عباسمنش عزیز امیدوارم که حالتون عالی باشه تا 2 سال قبل نسبت به همه حسادت میکردم و افکار این جامعه ی مریض در من رخنه کرده بود تا اینکه خدا با هدایتش منو با آقای خسروی آشنا کرد و درباره فراوانی دنیا و تغییر توضیح داد و فکر منو باز تر کرد تا اینکه خدا منو هدایت کرد و کلیپ های تلگرام شما به صورت اتفاقی گوش دادم و هر روز مشتاق تر شدم به گوش دادن به کلیپ های شما الان دیگه اون آدم سابق نیستم و در مورد جواب به سوال اول میتونم بگم که از پیشرفت دوستان و نزدیکان بسیار خوشحال میشم و انرژی میگیرم و الهام میگیرم که دنیا پر از براوانیه و اگه یه نفر تونسته یه کاری رو انجام بده پس منم میتونم و باور دارم که موفق میشوم با تشکر از شما در پناه الله باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    فاطمه قربانی گفته:
    مدت عضویت: 242 روز

    سلام استاد عزیزم .

    سپاسگزارم بخاطر این فایل بینظیر فوق العاده بود .،من رو به فکر فرو برد تا باور هامو بیشتر بشناسم عاااالی بود .

    اون سوالات ابتدایی رو توی دفتر مخصوصم نوشتم

    تمرین : لیستی از موفقیت افراد نزدیکم و احساسم نسبت به موفقیت آنها

    رفیق عزیز و مهربانم مدینه بعد از اینکه به اجبار ترک تحصیل کنه به لطف خدا وارد دانشگاه بین المللی و فوق العاده معتبر شد من بینهایت خوشحال شدم و واقعا از ته دلم خواستار پیرشفت و موفقیت های بیشتر بیشتر شدم احساس بینظیری داشتم چون اون خوشحال بود منم بخاطر خوشحالی اون خوشحالتر شدم و دقیقا همچین اتفاقی برای خودمم افتاد و منجر به خوشحالیم شد.

    سوال اول : دیدم بسیار بسیار تغییر کرد و برام الهام بخش بود برای ایده هام خودم درس گرفتم

    سوال دوم: چه درسایی ؟

    الف) که چیزی که از ته دلت بخوای و درخواست واضح شفاف باشه و کم نیاری در مسیر رسیدن به اوگ خواسته با تمام موانع میتونی ادامه بدی چون اون عشقی که داری تلاش میکنی خیلی با ارزشه برات

    ب) اینکه اون تونسته پس منم میتونم ، اونم مشکل منو داشته و تونسته بگذرونه با موفقیت منم میتونم

    ج) تکامل رو طی کردن این بزرگترین درسی که گرفتم

    2: پسرداییم از من چند سال بزرگتره و تونسته برا خودش خونه بگیره ماشین بگیره و شرکت بزنه و به موفقیت هایی بزرگ دیگه ایی هم برسه و من واقعا خیلی براش خوشحالم و اونو یک الگو برای خودم قرار دادم چون خوووودش از زیر صفر تونسته با سن کمش به این موفقیت برسه و واقعا خوشحالم براش

    سوال اول: باعث شد با یک دید مثبت به قضیه نگاه کنم و ازش الهام بگیرم برای اهداف بسیار بزرگ خودم و اونو الگو خودم قرار بدم و ازش درس بگیرم

    سوال دو:چه درسایی ؟

    الف) اینکه اون با این سن کم به این همه موفقیت توتسته برسه اونم از زیر صفر نه با پول پدر یا شانس فقط با زحمت خودش پس منم میتونم به خوسته های بزرگم به سن کمم برسم

    ب)زندگی رو خودمون با باور هامو میسازیم

    نه خدا میسازه ، نه پدر پولدار و نه هم شانس و …..

    ج) تکاااامل رو حفظ کردن

    3:آبجیم تونست بعد از 5 سال اقدام برای رفتن به اروپا بره و واقعت براش خوشحال شدم و احساس غرور دارم وقتی الان اون آلمانه و برای من اهام بخشههه خیلییی زیاد

    چه درسایی گرفتم؟

    الف ) اولاز همه احساس لیاقتههست تا احساس نکنی که لیاقت چنان جایگاهی رو داری بنظر من خیلییییی دیتر اتفاق میوفته اون موفقیته

    ب) طی کردن تکامل راز همهی موفقیت ها هست

    ج )پرداخت بها آبجیم باید بهای جدا شدن از خانواده شو پرداخت میکرد تا بتونه بره و تونست

    د) آمادگی برای دریافت اون موفقیته فکر کنم ریشه اش برگرده به اون احساسه لیاقته ….

    4:پسر داییم که همسن منه تونست برای خودش ایفون 15 بخره موتور بخره کلی چیز دیگه بخره و شیرینی ایفون شو رستورانت لوکس ببره مارو به یک پسر 18 ساله واقعا بینظیره این موفقیت ها و واقعا تحسنش میکنم بخاطر پوفقیت هایی که کسب کرده

    و برام الهام بخشه بسیار زیاد

    چه درسایی گرفتم؟

    الف ) اینکه اونم از اول اینارو نداشته و اونم مثل داداشش با زحمت و تلاش خودش به موفقیت رسیده اون رسیده منم میتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  7. -
    شیما مظفری گفته:
    مدت عضویت: 2230 روز

    سلام به استاد عزیز و مریم مهربان امیدوارم حالتون عالی باشه.

    سوالی که در این فایل عنوان شد برای من خیلی جالب بود؛ از این جهت که متوجه شدم شنیدن خبر موفقیت بعضیا منو خیلی خوشحال می‌کنه و موفقیت بعضیا یه‌سری احساسات بد برام به وجود میاره. ویژگی مشترک بین افرادی که شنیدن خبر موفقیتشون من رو خوشحال می‌کرده اینه که ببخشید از این اصطلاح استفاده می‌کنم انگار با جون‌کندن و سختی بهش رسیدن و صفرتاصدش رو خودشون با دستای خودشون انجام دادن و یه شخصیت سختگیر و گاها بدبین دارن. و افرادی که موفقیتهاشون به من احساسات بدی می‌ده اونایی هستن که خیلی بی‌خیال و سرخوش هستن و انگار بدون اینکه برنامه‌ریزی خاصی داشته باشن کارها براشون ردیف می‌شه… فکر می‌کنم بتونم از ذهنیت هر 2گروه افراد برای ارتقای باورهای خودم کمک بگیرم. خیلی اشتیاق دارم که تمرین عنوان شده رو برای خودم بنویسم~~~ امیدوارم بایاری و لطف خداوند مهربون و مراقبم بتونم روزبه‌روز باورهام رو قدرتمندتر و بهتر کنم و بتونم اونجوری که دوست می‌دارم زندگی کنم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  8. -
    الهام اقایی گفته:
    مدت عضویت: 425 روز

    به نام خدای عزیزم

    سلام به استاد عزیزم ومریم جانم وهمه دوستان عزیزم

    درمورد سوال استاد قبل ازاینکه من بااین اشنابشم درمورد نزدیکان ودوستان اگه به یه موفقیت میرسیدن احساس حسادت میکردم ازروخوشحال بودم اما ازته دلم حسادت میکردم ؛واحساس بی عرضگی وبه همسرم غور میزدم که چرا فلانی اینا داره ما نداریم وهمش داداشم راتوسرش میزدم ومیگفتم چرا اونا همه چی دارن ما نداریم؛اما ازوقتی با اسناد عزیزم آشنا شدم خیلی تغییر کردم ووقتی دوستان ونزدیکان یه چیز دارن خوشحالم ازته دلم واونا راتحسین میکنم؛استاد جان من ازفایلهای هدیه به این درک رسیدم؛ومن 180 درجه تغییر کردم ؛خداراصد هزار مرتبه شکر که وارد این خانواده بزرگ وعزیزشده ام ؛استاد جان من باشوهرم خیلی مشکل داشتم اما خداراصد هزار مرتبه شکر خیلی بهتر شدیم وناراحتی هامون 70 و80 درجه کم شده واینا به100 میرسونم؛قبلا خیلی وقتم را تلف میکردم و ولی الان دنبال فرصت میگردم که تا فرصت کردم بیا توی سایت ؛استاد جان من اگه صبح بعد ازبیدار شدنم نیام توی سایت انگار یه چیز گم کردم وخیلی خوشحالم که این یه عادت شده برام؛خداراشکر برای وجود استاد ومریم جان ودوستان عزیزم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  9. -
    علیرضا زارع گفته:
    مدت عضویت: 273 روز

    بنام خداوند بخشنده و مهربان .خداوند را شاکرم و سپاسگزارم که به سایت استاد عباس منش هدایت شدم ..با سلام خدمت استاد عزیزم آقای عباس منش و خانم شایسته.و همکاران گرامی در سایت ..در خصوص تمرین .موفقیت افراد نزدیک و بستگانم .واقعیت این هست که تقریبا همه در یک سطح هستیم ..ولی هستند اقوام که بطور مثال خانه خودشان را دارند .مثل من مستاجر نیستند .یا ماشینشون را ارتقاء دادند ..یا در شرکتی کار میکنند که حقوقشان بیشتر هست .مزیتهای دیگری که دارند ….جواب احساسی من : احساس من تا قبل از آشنایی با سایت این بود .یک احساس بسیارضعیف حسادت .و کمی هم خوشحالی .و بیشتر احساس بی عرضگی من .واینکه مقایسه میکردم شرایط شغلی خودم را با آنها…در عین حال میدانستم که دلیل اینکه اقوام بسیار نزدیکم به علت حقوق خوبی که میگیرند ..هر چه دارند را دارند با قسط و وام میخرند .بنابر این به من درس یا الهام خاصی نداشت .به خودم میگفتم اگر حقوق من هم مثل فلانی بالا و سر وقت بود. من هم میتوانستم با وامهای خوبی که به اینها میدن .خانه بخرم .ماشینم را عوض کنم و غیره …(شغل من کارگر کارخانه هستم) بنا براین من نمی توانستم .از زاویه مثبتی به این موضوع نگاه کنم ..پس من ایده خاصی برای خودم نداشتم .میگفتم خوب دیگه همین است .شغل کارگری یعنی نداری …ودر ضمن هیچوقت جرات ریسک برای شغل ازاد هم نداشتم پس به همین روال ادامه دادم تا الان که بازنشست شدم .وخدا را شاکرم که هنوز انرڑی عالی دارم .و میخواهم واقعا زندگی ام را تغییر بدهم …در خصوص افراد غیر .که به موفقیتهایی چه مالی و چه موارد دیگر …همیشه احساس بی تفاوتی داشتم و برایم زیاد مهم نبود ..وبه خودم میگفتم حتی به اطرافیان می گفتم .فلانی .یا گنج پیدا کرد ه …یا راه دزدی را پیدا کرده ….یا با بالا بالاییها وصل هست (دولتیها .سپاه.وغیره) ولی از روزی که با استاد عزیزم آشنا شدم ……نگر شم این شده است.که فلانی حتما یه راه اصولی را پیدا کرده است …..بنابراین من هم به دنبال کشف قوانین الهی هستم .که به موفقیتهای مالی سلامتی وغیره .مثل استاد عباس منش .برسم ….با امید و توکل بر خدا واموزشهای استاد عباس منش قدم در این مسیر الهی گذاشته ام … و تمام تلاشم را میکنم .با تشکر

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
    • -
      محدثه جوون گفته:
      مدت عضویت: 1967 روز

      سلام دوست عزیز فرکانسیم

      خیلی از امید واری و حس خوبتون لذت بردم که با اینکه بازنشسته شدین ولی امید توی وجودتون مثل یه جوون 18 ساله هست و واقعا لذت بردم و مسیرتان صد در صد درسته .خدا قطعا با کسانی هست که امید دارند و انگیزه بالایی دارند.مطمئن هستم اگر با همین انگیزه و امید پیش برید موفقیتتان انشالله صد در صدی هست.وقتی با خداوند عهد و پیمانی ببندی میتونه تمام اون سال هایی که موفقیتی نبوده رو طی مدت کم جبران کنه و به قول استاد بعد تکامل تصاعد میشه.انشالله در پناه الله یکتا شاد و موفق باشید

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    تیام گفته:
    مدت عضویت: 606 روز

    سلام در مورد تمرین

    اول اینکه لیست کسانی که موفق شدن رو‌بنویسم

    1-همکارم که پارسال پسرش پزشکی قبول شد همکاری بود که از هرلحاظ موقعیتش مثل من بود در دبیرستان باهم بودیم وقتی ام استخدام شدیم هردو یکجا کار میکردیم و وقتی هم منتقل شدیم در یکسال بود هرچند همیشه به اون حسادت میکردم چون احساس میکردم همکارا بااون رابطه بهتری دارن واز نظر رتبه شغلی هم همیشه از من بالاتر بود خلاصه همیشه حسادتهای کوچولو کوچولویی بهش داشتم حتی وقتی منتقل شدیم بازم اون جایگاه بهتری نسبت به من داشت قبولی پسرشم که با پسر من در یک مدرسه درس خونده بود واقعا حالمو بد کرد و تا چند روز فکرم درگیر این قضیه بود.

    سوال اول:از چه زاویه مثبتی میتونم به این قضیه نگاه کنم که به خود باوری برسم؟وحالم بهتر بشه و الهام بخش من باشه؟

    جواب:من همبشه به اون حس منفی داشتم و‌همین حس های بد حس های بد بیشتری رو ار سمت اون جذبم میکرد در حالیکه قلبا آدم خوبی بود و‌اگه باهاش ارتباط میگرفتم حتی دوستای خوبی میتونستیم باشیم،از،طرفی پسر من هم موفقیت های چشمگیری داشت که یادمه اون نسبت به بچه من چنین حسی نداشت و‌حتی در مورد موفقیت هاش سوال میکرد پس این حس بد خودم هست که باعث شد حالم بد بشه و‌ادامه پیدا کنه در حالیکه هرکس شرایط زندگیش متفاوت هست شاید بچه من در درس جلوتر نباشه ولی در زمینه های دیگع میتونه بهتر باشه و‌هرکس هم‌استعداد های متفاوتی داره.

    درسی که میتونم بگیرم اول اینکه استعدادها و‌علایق متفاوته ونباید آدم ها رو با هم مقایسه کنیم وابنکه اصلا نباید نسبت به موفقیت کسی حسادت هرچند کوچیکم داشته باشیم چون حسهای بدتری رو‌جذب میکنیم در حالیکه اگر من ذوق میکردم و‌خوشحال میشدم همین رو‌خدا ممکن بود نصیب خودم بکنه

    2-فامیلمون که دوسال پیش با همسرش بصورت کاری و‌تحصیلی رفتن کانادا

    احساسم این بود که مگه مامان اون چیکار کرده که همچین بچه موفقی تربیت کرده چرا بچه های من انگیزه شون انقد کمه چرا باید حولشون بدم احساس خود تحقیری بهم دست داد

    سوال اول :از چه زاویه ای نگاه کنم که به خود باوری برسم؟

    اول اینکه کسیو که من دارم مقایسه میکنم با خودم همسن مادر منه در ضمن بچه های من راه زیادی دارن اصلا نباید اونا رو مقایسه کنم از طرفی این پسر خیلی درین زمینه تلاش کرده و‌رفته دنبال علاقه اش چه بسا به موقعش بچه های منم همین کارو بکنن فقط باید در موردشون حس های خوب و‌مثبت داشته باشم از طرفی باور پذیری رو‌افزایش داده چون بدون هیچ پول گنده ای این کارو کرد بدون پشتوانه و…وفقط با علم و تحصیلات و‌خیلی هم سریع یعنی در عرض 6 ماه پس باور اینکه میشه زود هم اقامت گرفت رو افزایش داده

    در مورد بعضی افراد حسم اصلا بد نمیشه وخیلی هم از پیشرفتهاشون خوشحال میشم اما بعضی افراد خیر

    باورهای محدودکننده ای که خودم با این تمرین بهشون پی بردم

    عدم لیاقت،باور محدود کننده حسادت و خود کم بینی،باور محدود کننده تحصیلات روتنهاعامل پیشرفت دونستن،باور محدود کننده اینکه مسعولیت زندگی فرزندان با والدین است،باور محدود کننده مهاجرت نقش مهمی در پیشرفت دارد،باور محدود کننده خودنمایی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای: