ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2 - صفحه 28 (به ترتیب امتیاز)
- نمایش با مدیاپلیر پیشرفته
- فایل تصویری ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 2396MB29 دقیقه
- فایل صوتی ذهنیت قدرتمندکننده در برابر ذهنیت محدودکننده | قسمت 228MB29 دقیقه














سلام به خانواده بزرگ عباسمنش وبانوی عزیزم مریم شایسته من این فایل استاد رو نگاه کردم وتوی دفترم شروع کردم به نوشتن موفقیت اطرافیان و احساس خودمو ونتیجه هایی که میشه از دوستانم وفامیل ایده بگیرم تاحالاهمه ی فامیل دوست آشنا همه وهمه به من میگفتند که مهنازجان تو خیلی خوبی که حسادت نداری مگه میشه آدم اینقدر خوب باشه تا اینکه دیشب توی دفتر تمرینم نوشتم موفقیت اطرافیان رو واحساس خودمو فهمیدم که چقدر من حسود بودم وبه روی خودم نیاوردم چقدر من ازدرون نابود شدم واحساس میکردم همسرم ازمن ناامید میشه میگه زن من به درد نخوره خیلی خیلی اعتماد به نفس ضعیف دارم عدم احساس لیاقت دارم من دیشب فهمیدم چقدر نابودم ازدرون و تصمیم گرفتم تا آخر تمرینات رو برم من که بازور وفشار تونستم دوره دوازده قدم رو تا قدم نهم رو خریداری کنم نتایجی خوب گرفتم پا روی ترسهام گزاشتم از صفر وزندگی باهمسر معتاد وچهار بچه گرسنه زندگیم چرخش روان شده دوست دارم همه دوره های آموزشی رو بخرم فعلآ توان مالی ندارم اما در اینده نزدیک مطمئن باشید که میخرم وروی خودم کار میکنم تا خودمو بهبود بدم خداروشکر هرروز شکر میکنم که در مسیر پیشرفت و ترقی وثروت قرار گرفته ام دوستتون دارم خدانگهدار یه چیزی بگم که این اولین کامنت من بود به خودم تبریک گفتم چون همیشه میترسیدم بنویسم اما امروز تونستم کوتاه و مختصر بنویسم
سلام بر استاد گرانقدر و عزیز و همه دوستان
برای این قسمت از درس های زندگی من تو دفترم نوشتم چون خیلی طولانی بود و اینکه انگاری هنوز باخودم رودربایستی داشتم اما تمام سعی ام رو کردم که صادقانه به اعماق احساساتم نفوذ کنم و ببینم که چخبره که خب الحمدالله سرشار بودم از باورهای محدودکننده و وقتی تک به تک با این باورها مواجه شدم حس خیلییی خوبی داشتم انگار سوال مسئله رو فهمیدم، شنیدیم که میگن با فهمیدن مسئله نصف راه حل رو رفتی. خب خداروشکر بابت فهمیدن ذهنیتم
جالبه با اینکه اینو قبول کردم که هرجایی ترس هست و پیشرفتی حاصل نمیشه اونجا تو اون قسمت باورمحدود کننده دارم اما هیچوقت نتوستم اینجوری موشکافانه به درونم سفری داشته باشم و بفهمم که قضیه چیه . جالبه که برای خودم پیدا کردن باورهای مخرب سخت ترین کار بود و جالبتر اینکه زیربار نمیرفتم که منم باور مخرب دارم یعنی اگر لیست باورهارو جلوم بزارید تماما باورهای خوب رو تشخیص میدم و میگم اینا برای من، اما موقع عمل و زندگی و مواجه شدن با چالش ها و انتخاب رفتارهام دیگه اون آدم پر ادعا نیستم و فرمون دست من نیست خیلی عجیبه
چالش هایی که یادداشت کردم در واقع مسئله های تکراری زندگیم هستن که دوره ای باهاشون مواجه میشم و هربار انگیزه زیادی برای حل کردنشون پیدا میکنم اما با قدم ها و عمل های خیلی کوتاه مدت و کم تاثیر خیلی زود جا میزنم و اوضاع هم که آروم شده یجورایی بیخیال میشم اما عذاب وجدانش همراهم هست تا تکرار بعدی . بماند که بابت این قضیه هم سرزنش میشم از سمت خودم و هم از اطرافیانم.
در حال حاضر چون تازه از چالش بیرون اومدم و دارم روی حل مسائل زندگیم کار میکنم انگیزه خوبی دارم اما حالا که دقیقا مصادف شد با این آگاهی ها متعهدانه ادامه میدم و دیگه کاری به نتیجه ندارم اغلب بخاطر ترس از شکست کار رو نیمه رها میکنم اما باورهای قدرتمند کننده و محدود کننده درونم رو بهش آگاه شدم و اون صدای آشنایی که مانع ام بشه رو دیگه میشناسم.
با توکل به الله یکتا و با همت خودم اینبار تا خط مقدم جلو میرم و مسائل ام رو حل میکنم برای من همین برداشتن قدمهای هر روزه خیلی لذتبخش، همین که به خودم وفادار بمونم و متعهد به خودم باشم دستاورد خیلی بزرگیه
اینکه شرمنده خودم نباشم
پیگیری عشق و علاقه و تمرکز گذاشتن روی بهتر کردن مهارتهام باعث سربلند شدن عزت نفسم و حل ریشه ای مسئله زندگیم هست که به امید خدا انجامش میدم و رشد میکنم تا وارد مرحله بعد و چالش بعدی بشم و بازهم با قدرت حل میکنم . من تو ریاضی و فیزیک علاقه خاصی به حل مسئله دارم و میدونم که توی زندگیم هم میتونم از پس مسئله هام بربیام الان که مسئله رو کامل فهمیدم ، البته من این فایلها و صوتهارو زیاد گوش میدم تا به درک درستی برسم ، ان شاءالله قدم های محکم و مستمر برمیدارم ، فهمیدن علت خیلی حس خوبی بهم داده حس توانمند شدن و حس قدرت، اون حس ناتوانی و ضعیف بودن در برابر مسائل داره آب میشه کم کم.
خداروشکر
ممنونم ازتون استاد عزیزم
اول از همه تشکر و سپاس فراوان بابت رایگان بودن این فایل ها، که میدونم ارزش دورهای گرانبهاست
اما خودم بشخصه تا این مسائلم رو حل نکنم نمیتونم به مدار بهتری برم که بتونم از دوره های فرکانس بالای شما استفاده کنم
اما با کار کردن با همین آگاهی ها که تمرینی هست و برای منی که زیربار عمل خودشناسی نمیرفتم و فقط گوش میدادم و تایید میکردم آگاهی های خالص رو، حکم درمان داره . توی دفترم خیلی مینویسم و امیدوارم که صادقانه با خودم حرف بزنم و از احساساتم مطلع بشم و این نعمت خودشناسی رو قبول کنم خیلی خوشحالم بخاطر پی بردن به احساساتم و فهمیدن باورهام.
سپاسگزارم
سلام و درود براستاد عزیزم ومهربانو مریم جان
استاد درباره بحث این فایل که وارد شدن به چالشه
باید بگم که
درگذشته :
بلعکس، من با وارد شدن به چالشهای پشت سرهم و نادرست بیشتر از وارد نشدن بهش به خودم آسیب زدم
هم من و هم همسرم سر نترس داشتیم برای وارد شدن به چالش های سخت
چالشهایی که تا انجام بشه و تمام بشه کلی رنج میکشیدیم
چالشهایی که تو تکاملمون نبود چون اون موقع نمیدونستیم تکامل چیه
چالشهایی که اکثرشون بی هدف بود و نتیجش برای انجام یه چالش جدید دیگه حدر میرفت
میخوام بگم حتی شجاع بودن برای وارد چالش شدن
وقتی باورهای فقیر و محدود کننده داشته باشی
فقط سختی کشیدی ونتیجشو خودت با دستهای خودت و با باور های مخربت به باد میدی
والان:
وارد چالشهایی میشم که تو تکاملمه
هدفم رو گم نمیکنم وسط راه تغیر مسیر نمیدم
تکلیفم با خودم و چالشی که توش میرم روشنه
میدونم که چی از حل شدن این چالش میخوام
وباورهای مثبتی که بهم کمک میکنه از حل این چالش لذت ببرم رو میسازم
وترمزهام رو که تو مسیر حل چالش پیدا میکنم
با باورهای مناسب جایگزین میکنم
و لذت میبرم کیف میکنم و پشت سرمو که نگاه میکنم میبینم اوه چه چیزهایی رو که نمیدونستم یا نداشتم ،راحت به دست اوردم و انقدر راحت بوده که نمیشه اسمشو چالش گذاشت
وقتی تو دور میافتی دیگه چالشی نمیبینی همش لذته
مثالی که شما زدین چالش ساختن خانه مرغها
من الان میفهمم که اصلا برای شما معنی حل چالش نمیداده بلکه کل فرایندش پر از لذت بوده
سپاسگزار خداوندم بابت وجود شما ، قوانین ثابتش
وهدایتهاشو……..
به طور کلی، با مسائل یا چالش هایی که در زندگی برایت بوجود می آید، چه برخوردی داری؟
آیا نگاه شما این است که: این چالش فرصتی برای بهبود، یادگیری و پیشرفتم است؟!
یا احساس نا امیدی و ناتوانی می کنی و سعی می کنی از مواجه شدن با چالش ها و مسائل خود فرار کنی؟!
تا الان مسئله به اون صورتی را حل نکردم ولی فکر کنم 50.50 باشه
دوره عزت نفس را که خریدم واسه حل مشکل بی اعتماد به نفسیم خیلی خوب استقبال کردم وتمریناتشو انجام دادم
_
مرحله اول:
بنویس در حال حاضر چه چالشی در زندگی شماست که سعی می کنی با آن روبرو نشوی یا از آن فرار می کنی با اینکه می دانی باید حل شود؟
مدت 2سال میشه که زندگی عادی را پشت سر میزاشتم
درست فروردین سال1400من از خدمت برگشتم وچالش زندگی من شروع شد
من تا قبل خدمتم تو شهر بزرگ شده بودم وتوخونه پدریم زندگی میکردم وزندگی به نسبت خوبی هم داشتم رفتم خدمت وبعد آموزشیم که تبریز بود اعزام شدم مشهد 5ماه از خدمتم گذشته بود که خونمون رفته بود روستا، پدرم به نیت اینکه توشهر دیگه کاسبی نیست ملک شهر را فروخت ویک ملک بزرگی تو روستای پدریشون خریدبه نیت اینکه وام بهش میدند و گاوداری راه میندازه که بعدش وام ندادند و همون شغل قبلی را که تو شهر داشت ادامه داد خلاصه کلام خدمتم تموم شد ومن برای اولین بار توی زندگیم با 20 سال سن اومدم روستا واسه زندگی کردن،خب واقعتاً اون روزها خوب یادمه که چقدر سخت بود چقدر من آرزوها داشتم وچقدر هدف داشتم ولی من مثل یک قفس احساس میکردم توقفسم،چقدر مسائل ومشکلات داشتم
که مهمترین مسئله اون روزهام این بود که هیچ اعتماد به نفسی ندارم،روابطم به شدت داغون بود
بعد ماه ها من تصمیم گرفتم مسئله نبود عزت نفسمو حل کنم و یادمه خودم رفتم کارگری کردن تو رستوران از ساعت7صبح تا 11 شب کار میکردیم که من با حقوقش دوره عزت نفس را خریداری کنم
من عزت نفسمو تاحدود خوبی بدست اوردم،روابطمم خیلی عالی شد و2 سالی گذشت اما توی این 2 سال ذهن من مدام به اینده 4،3سال دیگه فکر میکرد که حسشم بد بود اون فکر ها اینا بودند که من ماهی n تومن درامد دارم،فلان خونه ماشین،سفر. وازهمه مهمتر فلان هیکل وقیافه و لباس خوب و خوشتیپ و… ودرعین همون فکرها اینم بود که فلان فامیل نگاهم میکنه،فلان دختر هم عاشقم میشه وکلا اون چیزها توی ذهن من این بود که 4،3ساله دیگه من به این ها رسیدم از بقیه هم به به وچه چه درحالی که من باوجود خرید دوره روانشناسی ثروت 1 نه روباورهام کار میکردم نه اصلا میخواستم تکاملمو طی کنم واول درامدم به 10تومن ،فلان مهارتو یاد بگیرم بعد 20تومن بعد 100تومن بعد 300 تومن وبعد به فکر ماهی ملیاردها تومن پول و ماشین فلان وخونه بهمان باشم واونهم به خاطر آسایش خودم،به خاطر زندگی خودم نه اینکه دیگران ببینند و به به وچه چه کنند،اصلا گور بابای بقیه،مگه نظر خوب یا بد اونها زندگی منو تعیین میکنه
درحال حاظر با توجه به دوره شیوه حل مساعل
مسئله فعلی من این هستش که این ذهن را کنترل کنم از فکر کردن به بقیه بردارم،نزارم هی فکر کنه به 4.3سال دیگه و واسه خودش الکی بدوزه وببافه من با این ذهینت 2 سال عمرم رفت
من وقتی 5ماه پیش وقتی دوره روانشناسی ثروت را تهییه کردم وشروع کردم به کار کردن رو خودم بازهم این ذهنیته که هی میره.4،3دیگه بود وحتی نمیزاشت رو دوره کار کنم والان فهمیدم که تنها وتنها هدف من اینه که این ذهن را نگه دارم ودیگه بهش اجازه ندم یکسره از فکرهای چرت وپرتی بکنه
تویکی ازسؤالات جلسه دوم دوره شیوه حل مسائل
میپرسند از 16 ساعت بیداریتون توجهتون بیشتر کجاهاست ومن با وجود اینکه 3 هفته است این تمرین جلسه دوم را انجام میدم تو جواب به تمام اون سوال هر 3هفته نوشتم که من تمام توجهم تو 16 ساعت رو خیالبافی های جلب توجهی اونهم برای 4،3سال دیگه است
این نشون میده که این ذهنیته خیلی قوی هستش وخیلی هم کار داره که بیام نگهش دارم تو لحظه اکنون ونزارم بره چندسال دیگه ونزارم به کسی فکر بکنه،نه به فامیلی،نه به خانواده ای،نه به دختر های فامیل،نه به پسر های فامیل،نه به عروسی هایی که اگر اتفاق بیفته وبگم ذهن من این ها همش چرت وپرته بیا واینجا باش وهیچی نگو وفقط ارام باش
_
مرحله دوم:
برای تغییر ذهنیت محدود کننده به قدرتمند کننده در برخورد با این چالش، سعی کن به جای تمرکز بر نتیجه نهایی، بر سفر شگفت انگیزی تمرکز کنی که برای حل این چالش، طی می کنی. یعنی به جای تمرکز بر این ذهنیت که:
” اگر شکست بخورم؛ اگر این راهکار جواب ندهد؛ اگر نتوانم با وجود تلاش مسئله را حل کنم؛ و این شکل از اگر های ناامید کننده، “
ذهنیت خود را به این سمت هدایت کن که: فارغ از اینکه من از عهده حل این چالش بر بیایم یا نه، اگر وارد این چالش شوم، فقط صرف ورود به این چالش:
چه نعمت هایی برایم به ارمغان می آورد؛
بر چه ترس هایی غلبه می کنم؛
توکل من چقدر بیشتر می شود؛
چه مهارت هایی در برخورد با این چالش یاد خواهم گرفت؛
چه توانایی هایی در من بیدار می شود و فرصت بروز می یابد؛
چه نعمت هایی به من داده می شود؛
چه پیشرفت هایی می کنم؛
یعنی، نگاه خود را از نتیجه آن چالش بردار و بر مسیری بگذار که می توانی تجربه کنی.
من اگر وارد حل این مسئله بشم خب مطمعناً حلش میکنم،چون این مسئله کاملا درونی وذهنی هستش و خیلی راحته حل کردنش
بعد حلش مطمعناً من خیلی اروم تر هستم،دیگه هی نمیخوام زود همه چیو داشته باشم که بخوام به فامیل ها نشون بدم که ببینید بدنم چقدر خوب شده،ماشینمو نگاه،خونمو نگاه وهزار چیز دیگه
من دیگه واسه خودم زندگی میکنم من میگم همین الانشم خیلی خوشبختم واون خواسته هام به موقعش میاد این رهایی به نظر من بزرگ ترین نعمته که کسی میتونه داشته باشه، این آرامش ذهنی این حد از رهایی بزرگترین نعمت هر آدمی هستش
و برای اینده هم این الگو دارم از خودم که ببین من تونستم یکبار ذهنمو کنترل کنم واز اون فکرهای آلوده نجاتش بدم،پس من میتونم ذهنمو کنترل کنم واجازه ندم هر فکری که خواست را بکنه واین خودش یک مهارت به حساب میاد ومن با انواع روش دارم این ذهنو کنترل میکنم ونمیزارم هرجایی که خواست بره
_
مرحله سوم
کارهایی که برای مدیریت و حل این چالش باید انجام شود را لیست کن و هر کار را به قسمت هایی کوچک، قابل مدیریت و قابل اجرا باامکانات این لحظه تقسیم کن. یعنی آن هیولایی که این چالش در ذهن شما ترسیم کرده است را به اجزای کوچک و قدم های قابل اجرا تقسیم کن تا ترس شما از کلیت ماجرا بریزد و جرأت ورود به روند را پیدا کنی. سپس تمام تمرکز خود را فقط بر برداشتن قدم اول بگذار.
سپس هر بهبود و پیشرفتی که در مسیر تکمیل این قدم ایجاد می کنی را برای خود یادداشت کن.
با مرور این لیست، پیشرفت خود را ببین؛ خود را تشویق کن و به این شکل انگیزه خود را برای شروع قدم بعدی تغذیه کن.
چندتا کار عملی باید انجام بدم وبعضی کارهارو هم باید ترک کنم
1_هدفون توگوشم میکردم و اهنگ میزاشتم واحساس میکردم خودم خواننده هستم وتوعروسی میخونم واتفاقاً فامیلا همه هستند و دارند به من توجه میکنند،که اینو باید ترک کنم
2_وقت هایی بوده که تو خونه با مادرم حرف زدم وفقط 2 تایی بودیم ولی احساس کردم همین الان nوxوyهستند وتو خونه ما هستند واتفاقاً هم دارند به من توجه میکنند به حرفای من و به قیافمو و…
3_یا حتی تو تنهایی خودم هم این اتفاق افتاده واین ذهنیته اومده که الان مثلا تواین خیابان که راه میری فلان کس مثلا داره تو اون گوشه تورو دید میزنه پس تو واسش مهمی و… کلا خیالبافی های جلب توجهی
اون یک سری کارهایی باید انجام بدم
1_بیشتر مراقبه کنم و ذهنمو درلحظه نگه دارم
2_بیشتر رو دوره حل مسائل کار کنم واین مسئله را حل کنم
3_بیشتر به فکر ثروت وباورهای ثروت ساز به شکل تکاملی وخیلی آروم باشم
اگر هم بخوام قدم هام رو کوچک تر کنم اینه که
قدم اول
1_هر روز 15 دقیقه ای مراقبه کنم
2_هر روز ودر هر لحظه نزارم ذهنم به سمت خیالبافی های جلب توجهی چرت وپرتی بره ودرلحظه نگهش دارم وکنترلش کنم
قدم دوم
1_بیام هر روز تو وقت آزادم رو دوره حل مسائل کارکنم تا از ریشه این مشکل حل شود
2_وقت شد فایل های دوره های 12قدم یا ثروت را هم گوش دهم واموزش ببینم وبه فکر یک قدم بالاتر یعنی این که تو بیزینسم نقد بخرم ونقد بفروشم وماهی 10 تومن درامد داشته باشم
با سلام و احترام خدمت استاد عزیزم و مریم جان مهربانم
جواب سوال که وقتی یا مشکلی برخورد می کنم چه عکس العملی دارم؟
شاید اولش یه کم بهم بریزم ولی زیاد توی این شرایط نمی تونم بمونم و معمولا با خودم خلوت می کنم و از خودم می پرسم که مشکلم چیه و چرا این موضوع من رو بهم می ریزه ، یا طبق قانون چطور باید با این مسیله برخورد کنم و چه طور باید فکر کنم و چطور باید عمل کنم و بلافاصله حالم خوب می شه و هر وقت با اون مسیله برخورد می کنم یا اون موضوع یادم میاد دوباره قانون یا جوابهای خودم رو مرور می کنم و خود به خود آنقدر تکرار می شه که اصلا دیگه فراموشش می کنم و خودش بعد از مدتی که یه دفعه دقت می کنم می بینم چقدر راحت حل شده.
البته روی بعضی از چیزهایی که فکر می کنم پاشنه آشیلم هست و با وجود دانستن قانون و سعی در عمل به اون آنقدر درونم ریشه داره که باید مرحله ای پیش برم و از خودم توقع بی جا برای حل شدن یه دفعه ای اون نداشته باشم و هر موقع دوباره من رو بهم می ریزه اول به خودم می گم که چقدر نسبت به قبلم بهتر شدم و خوبه دارم رشد می کنم و من ادامه می دم و خدا هم یاری ام می کنه.
البته این رو به لطف آموزه های دوره شیوه حل مسایل و پیدا کردن باگ کمال گرایی ام هست و به لطف خداوند یه مسیله که شاید خنده داردباشه ولی پاشنه آشیل من بوده و الان به لطف خدا خیلی خیلی عالی شدم حساسیت من به درس پسرم بوده ، از اونجا که خودم یه بچه درس خون بودم و عامل بیرونی تحصیلات و مدک دانشگاهی عمری درونم زمزمه می کرده تا با آگاهی های استاد متوجه این باگ شدم و فکر می کردم حل شده ، چون دیگه دنبال مدرک دانشگاهی برای کارم نیستم ، ولی دیدم به شکل برخوردهای شدید با پسرم در من هنوز وجود داره ، به حل آن پرداختم.
ولی در مورد مابقی مسایل خیلی راحت برای خودم دلیل منطقی میارم آنچه را که به من آرامش می ده ، توی اون مسیله و مشکل رو حل می کنم.
البته من مهارت خاصی توی این زمینه دارم و تا یاد دارم قبل از آشنایی با استاد هم این روش رو داشتم و معمولا آدم آروم و بی حاشیه و نسبتا موفقی بودم.
به نام خدا
من چالش را به عنوان یک فرصت برای پیشرفت میبینم، به خصوص چالش هایی که با اعتماد به نفسم و روابطم سروکار دارند.
البته از طرفی کم و بیش احساس می کنم که چالش های ناگهانی میخواهند وقتم را تلف بکنند.
از وقتی که روی خوشبینی ام کار میکنم، هیچ اتفاق و چالشی را بد نمیبینم، به خودم یاد آوری می کنم که فقط کافی است تا حال خودم را خوب و خوش نگه بدارم تا آن چالش برایم راحت تر شود و آن را با موفقیت حل کنم.
چند روز پیش یک سکانس از مورگان فریمن را در یکی از فیلم ها دیدم که جالب بود و در عرض سی ثانیه یک دنیا با من حرف زد، حرف های گفته شده در اون سکانس این بود:
اگر کسی برای صبور بودن دعا کند،
فکر میکنی خدا بهش صبر میده یا فرصتی بهش میده تا صبور باشه؟
اگر کسی برای شجاعت دعا کند، خدا بهش شجاعت میده؟
یا بهش فرصتی میده تا شجاع باشه؟
اگر کسی دعا بکنه که خانواده اش به هم نزدیک تر باشند،
فکر می کنی خدا سریع اون ها رو با احساسات و صمیمیت کنار هم قرار میده؟
یا بهشون فرصتی میده تا همدیگه رو دوست داشته باشند؟
️Evan Almighty
باتشکر از استاد و خانم شایسته عزیز
و کسانی که با خوندن کامنت هایشان کلی انگیزه میگیرم.
من تمرین این فایل رو توی دفترم انجام دادم.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
سلام استاد عباس منش عزیز
چقدر تو همین چند روز این فایل ها باعث افزایش عزت نفس در من شده ، بعد از گوش دادن فایل قبلی تازه متوجه شدم که چقدر من تغییر کردم و خودم نفهمیده بودم. خیلی خیلی هنوز مونده تا هدفم، اما همین مقدار تغییر رو من نمی فهمیدم .چکاپی که این چند روز بر روال خودم داشتم بهم خیلی انرژی و انگیزه داده و ارتباط بین پیشرفت های مختلفی که بعد از آشنایی با شما تو زندگیم داشتم رو با تغییراتی که در خودم بوجود آوردم رو بهتر فهمیدم.این چند روز بازده کاری من در همه ی جنبه های زندگیم رشد فزاینده ای داشته . به یادم اومد چالش های سنگینی که باهاشون روبرو شده بودم و تونستم با استفاده از آگاهی های فایل های شما و عمل به اونها چالش ها رو حل کنم و میوه بعدش رو هم بچینم. اما تا همین چند روز پیش متوجه ارتباط اینا نبودم. فایل اول خیلی برام خوب دود ، هم قدر دان خودم خودم شدم و هم تلنگری خوردم برای بهبود بیشتر.
و فایل دوم رو گوش کردم و دارم نکته برداری می کنم . چقدر زیباست .یک دنیا ممنون استاد.
اگه تو تمرین ها خواسته بودین که بنویسیم چه چالش هایی رو حل کردیم حتماً این کار رو هم می کردم. تازه برام لذت بخش تر شد، تازه فهمیدم چه کارهایی رو انجام دادم. و تازه فهمیدم که چقد ارزشمند بوده.
تمرین اول که پاسخ به سوال اول فایل بود رو انجام دادم .
اما تمرین درباره چالشی که الان در زندگیمون هست. تو کامنت قبلیم گفتم که چالشی هست که من چند ساله درگیرش هستم و نتونستم حلش کنم و گفتم که حدود سه چهار ماه پیش هدایت شدم به اینکه صبر داشته باشم و به پرورش و رشد و پیشرفت خودم بپردازم و خداوند من رو هدایت خواهد کرد. من هم سعی کردم تو این مدت بیشتر و عملگرایانه تر از قبل رو خودم کار کنم که پیشرفت چشمگیری هم تو سلامتی ، هم روابط هم ، درآمدم ، و مهمتر از همه آرامش درونی خودم داشتم . اینکه چالش چی هست رو نمی تونم اینجا بنویسم. وقتی این فایل ها رو تو سایت دیدم گفتم خدای من بهم گفتی صبور باش جواب میرسه ، چی از این بهتر . چالشی که گفتم یه موضوعی هست مرتبط با فرزندم. همونطور که گفتم با هدایت خداوند سعی کردم صبوری کنم و بعد از دیدن این فایل تصمیم گرفتم در این زمینه مطالعه داشته باشم تا قبل از اینکه بخام به فکر دخترم باشم اول خودم در این زمینه به طور منطقی و علمی استوار بشم. نه اینکه کاری رو انجام بدم هر چند درست هم انجامش بدم صرفاً به عنوان میراثی از گذشتگانم ، هنر در اینه که خودم با تحقیق و بررسی عقلانی و منطقی بهش رسیده باشم. پس فعلاً کاری به دخترم ندارم و اول خودم رو پرورش بدم. بعد قدم های بعدی رو خداوند بهم میگه . و مطمئنم یه روزی این چالش حل میشه.
چالش دیگه ای که برام تقریباً سخته اینه که من هنوز نتونستم تعادلی بین انجام کارهای خونه ،وظایف همسری ، وظایف مادری، وظایف شغلی و وظایف شاگردی خودم برقرار کنم.
من باید هم تو سایت استاد فعالیت کنم و هم رو محصولاتی که گرفتم کار کنم. هم باید توی رشته ای که تدریس می کنم خودم رو شاگرد بدونم و همیشه خودم هم در حال یادگیری بیشتر باشم تا بتونم آموزش بهتری داشته باشم. از طرفی سه فرزند نازنین دارم که دوست دارم در حد معقولی براشون وقت بذارم و از وجودشون لذت ببرم. از طرفی من همسر هستم و باز هم وظایفی در این زمینه دارم .کارهای خانه داری هم هست. کاری که بیشترین وقت رو از من میگیره شغلم هست ، زمانی که تدریس آنلاین دارم روزانه حدود چهار پنج ساعت تدریس دارم ، و سه چهار ساعت هم تصحیح تکالیف و ساخت کلیپ های تدریس هست. و مهمتر از همه خودم! تمام کارهایی که تا اینجا گفتم بدون شک از علائق من هم هستند، حتی کارهای خونه . من همیشه از انجام کارهای خونه لذت می بردم.یکی از بزرگترین نعمت های خداوند به من همین هست که من از انجام کارهای خونه زجر نمی کشم.و برعکس لذت هم می برم، هم در حین انجام کار و هم بعد از اتمام کار. خیلی از خانمها با تنفر از کارهای خونه می نالند اما من لذت می برم ، گاهی غر میزنم اما نه برای اون کار . غر زدم چون نتونستم خوب مدیریت کنم.
خلاصه اینکه دنبال این بودم که چطور این مدیریت رو انجام بدم که کارها به آسانی و با لذت انجام بشه. حدود یک ساله که جدی دنبال حل این مسئله بودم و دوست داشتم که همین ترکیب رو نگه دارم .خداوند خیلی کمکم کرد و درهایی رو در آسانتر انجام دادن کارها برام باز کرد که بسیار بهم کمک شد و بسیار هم به کنترل اوضاع امیدوارم شدم. اما هنوز چالش هست و هنوز شاید فقط 30درصد پیشرفت داشتم و خیلی مونده تا به ایده آل خودم برسم.حدود یک ماه پیش باز هم به مدت چند روز تو ستاره قطبی ام از خداوند حل این چالش رو خواستم. خداوند هم خیلی قشنگ بهم جواب داد و واضح کلمه رو تو ذهنم فریاد زد . اهمالکاری! و بهم گفت برو یوتیوب و این واژه رو سرچ کن. و من بعد از روبرو شدن با سرفصل های آموزشی زیادی هدایت شدم به آموزشی فوق العاده کاربردی که خیییییلی برام عالی بود. و تا حدود زیادی این اشتباه خودم رو شناختم و تونستم خیلی بهتر بشم . مواردی رو اهمالکاری داشتم نوشتم و مشغول یادگیری هستم تا مشکل اهمالکاری رو حل کنم. تازه شروع کردم و با هدفم فاصله دارم. نمی دونم چرا دیروز بعد از دیدن این فایل اول یه کمی بهم ریختم ، احساس نا امیدی بهم دست داد. اما تونستم بعد از یک دو ساعت افکارم رو جمع کنم.و باز هم روی کاغذ نوشتم ، در مورد اشتباهاتی که در انجام کارهام دارم نوشتم و روش اشتباهی که در اون مورد داشتم رو هم نوشتم و اینکه حالا باید چکار کنم. مثلا یکی از اشتباهات من این بود که خیلی به تلفن جواب دادن حساس نبودم ، فقط موقع کلاس ها جواب نمی دادم . و در غیر اینصورت مشکلی با این قضیه نداشتم! چند روز پیش متوجه شدم یکی از دلایلی که به موقع کارهایم انجام نمی شود همین است. حتی ممکن است تلفن صرفا احوالپرسی نباشد ومربوط به کارم باشد. اما بی موقع است.و من به خیال اینکه کوتاه صحبت می کنم چون تلفن را جواب میدادم بخشی از تمرکزم برای تلفن می رفت یا کارم دیرتر انجام میشد و در بعضی موارد حتی فراموش می کردم که من مشغول انجام کاری بودم و در بعصی موارد تلفن هم به درازا می کشید و و و . خلاصه اینکه در این زمینه فکر بیشتری کردم و راه چاره را نوشتم :
_وقتی انجام کاری را شروع می کنم اول از همه تبلت را بیصدا کنم . تا اصلاً متوجه نشوم که کسی تماس گرفته است.
_به هیچ عنوان وسط کارهایم تلفن جواب ندهم.
_بعداً در موقعیت بهتری خودم تماس بگیرم.
_اگر دیدم کسی تماس گرفته بود می توانم پیام محترمانه ای را مبنی بر اینکه الان فرصت پاسخگویی ندارم بنویسم و در مواقع مورد نیاز در جواب بفرستم.
_در روزهایی که بسیار شلوغم برای احوالپرسی و دلتنگی های خودم هم به جای اینکه از تلفن استفاده کنم از پیامرسان ایتا استفاده کنم و با دیدن عکس عزیزانم خوشحالتر هم میشوم.
_حتی اگر شاگردانم تماس گرفتند و من باید کار دیگری را انجام دهم به آنها بگویم که مشغول انجام کاری هست، که باید انجام شود.
چند روزی که این روال را عملی کردم بسیار کارهایم رو به روال تر شده است. انرژی ام بسیار بالاتر رفته.
همزمان در حال یادگیری برطرف کردن اهمالکاری خودم هستم. هدایت شدم به پخت چندین وعده غذا و خیلی وقتم آزادتر شد. و یک سری اقدام های دیگر که انجام دادم. در بعضی موارد تقسیم کار کردم .حیاط ما باید هفته ای دو بار شسته شود. به همسرم گفتم یک بار در هفته ایشون حیاط رو بشوره و یک بار هم من. برای جاروی خانه هم از فرزندم کمک گرفتم ، قبلاً اگر پسرم که 10 ساله است پیشنهاد میداد کمک کند اجازه میدادم کمک کند اما باز خودم هم آن کار را انجام میدادم . اما تصمیم گرفتم این حساسیت را کنار بگذارم و آنچه که او انجام داده است را بپذیرم . با خودم بارها تکرار کردم که تمیز کردن او قطعاً بسیار بهتر از این است همچنان آنجا کثیف باشد. و اتفاقاً مهارت پسرم در جاروی خانه بیشتر از قبل شده است. حتی چند باری پیش آمد که بدون اینکه من بگویم دستشویی را شسته و این کار خودجوش او به من آرامش و انرژی زیادی بخشیده.
صبح ها همیشه پسرانم به سختی صبحانه میخوردند و با اضطراب هم میرفتند. باز هم در مسیر بهبود خداوند هدایتم کرد به اشتباهاتی که خودم در مدیریت صبحانه دادن و …. داشتم. حدود سه روز پیش به طور جدی در این زمینه صحبت کردم و گفتم که انتظارم چیست و گفتم که با طولانی کردن خوردن صبحانه باعث عقب انداختن کارهای بعدی من می شوند. و از آنها خواستم که وقتی صدایشان می کنم باید به موقع بیدار شوند . خدا رو شکر این سه روز خیلی خوب بود.
در زمینه ی کلیپ سازی هم به روش هایی هدایت شدم که وقت کمتری از من می گیرد . با اینکه اینهمه کلیپ ساخته بودم به این راه ها نرسیده بودم. و این برایم نعمت و پاداش بزرگی بود.
مدتی بود به حدی احساس خستگی روحی و جسمی داشتم که فکر رها کردن تدریس به سرم میزد ! از یک ماه پیش که خیلی جدی تصمیم گرفتم که تعادلی بین کارهایم برقرار کنم و باور کردم خداوند یاریگر و هدایتگرم خواهد بود علاوه بر اینکه تمامی کارهایم رو به رشد هستند هم به لحاظ بازده کار و هم به لحاظ آسانتر شدن مسیر انجام کارهایم اتفاق دیگری هم افتاد که خیلی برایمدرس داشت. هدایت شدم به اینکه من نباید به همسرم کمک مالی داشته باشم ، یعنی با این باور غلطی که من داشتم این کمک مالی هم برای او سم بود و هم برای خودم. من تمام درآمدم را در خانه خرج می کردم و اصلاً حواسم نبود که این کار افراطی اشتباه است. و شاید بزرگترین دلیل خستگی های افراطی من همین بود. موضوع را برایشان گفتم و تصمیم خودم را مطرح کردم. پذیرفتند هر چند اول کمی شوکه شدند . اما خیلی زود ذهنشان را کنترل کردند و من هم توانستم بر نجواهای زیاد و رگباری ذهنم غلبه کنم. و چقدر برای هر دوی ما خوب شد. فردای همان روز همسرم بدون اینکه تقاضا کرده باشد 500هزار تومان افزایش حقوق داشت. همسرم همیشه می گفت که میخاهم جوجه غاز بگیرم ، جوجه اردک بگیرم و و و و پرورش دهم و بعد از دو هفته بفروشم . اما این همیشه در ذهن بود بعد از تصمیم من ، همسرم در وادی عملگرایی قدم گذاشت و این ماه در کنار کار اصلی خودش چند جوجه غاز یک روزه و یک مرغ و یک خروس فروخت و جمعاً حدود یک میلیون و سیصد هزار تومان کسب درآمد داشت. و وجودش سرشار از انرژی و ذوق شد. همیشه دوست داشت بلدرچین پرورش دهد اما اینکه کی بفروشد و کجا بفروشد کمی برایش مبهم بود. همین چند روز پیش صاحب کارشان پیشنهاد داد که می توانی همینحا جوجه بلدرچین یک روزه بخری و کمی که بزرگ شدند بیاوری و در همین مغازه بفروشی . یعنی در همان زمان کاری و در همان مکان بدون اینکه لازم باشد جدای از ساعت کاری اش پی مشتری بگردد!
بعد از این تصمیم که برایم سخت هم بود درآمد خودم هم افزایش داشته و دو کلاس به کلاس هایم اضافه شد.
در مسیر بهبود خودم ، و بهبود کارهایم احساس می کنم صمیمیت کل خانواده ی نازنینم افزایش داشته. مسئولیت پذیری فرزندانم بیشتر از قبل شده. من دارم روی خودم کار می کنم اما به وضوح می بینم که همه چیز و همه کس در اطرافم در حال بهتر شدن است. توکلم به خداوند چندین برابر شده است.آرامشم بسیار بیشتر شده است. هر روز انگار در مسیر حل این چالش ایرادات بیشتری از خودم را کشف می کنم و در جهت برطرف کردنشان اقدامی هر چند کوچک برمیدارم .ترس اینکه نتوانم از پس همه کارهایم بربیایم بزرگترین ترس این روزهایم بود که به میزان پیشروی من این ترس در حال کمرنگ تر شدن است. و انگیزه و توان و ذوق و خلاقیت من است که روزبروز بیشتر می شود. حتی درکم از فایل های استاد هم بیشتر شده است. زمان برایم گرانقدر تر از همیشه است . و جایزه ی من که خودم به خودم خواهم داد خرید قدم هفتم دوازده قدم است. چقدر ذوق متفاوتی دارم برای خرید این قدم. نمیدانم حسم فرق می کند. با اینکه همیشه از خرید محصولات شما خوشحال بودم ، اما جنس این خوشحالی فرق دارد. شاید برای این باشد که دفعه های قبل گوشه ی ذهنم به مخارج دیگر هم فکر می کردم و کمی مضطرب بودم اما به لطف الله این بار آزادانه تر با حسابی که موجودی آن حدوداً ده برابر است خرید می کنم . و هم آرامشم خیلی بیشتر از ماه قبل است و هم توان مالی بیشتری نسبت به ماه قبل دارم .
و همین آرامش بیشتر و توان مالی بیشتر می تونه در حل چالشی که در اول کامنتم گفتم هم موثر باشه البته و قطعاً با هدایت الله.
زبانم قاصره ، خدایا از تو متشکرم برای ثانیه ثانیه هایی که همواره در وجودم بوده ای ، هستی و خواهی بود. بالاترین نعمت و ثروت برای من احساس آرامشی است که از داشتن خداوند قادر مهربان دارم ، بزرگترین فقر من دور بودن از همین خداوندِ تا این حد نزدیک است! او همیشه بوده و هست و این منم که دور میشوم ، خداوندا از تو میخواهم مرا یاری و هدایت کنی تا هر لحظه به تو نزدیکتر شوم و بترسم از دورشدن از تو.
اللّهم ثبّت اقدامنا…
سلام استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز از شما بسیار متشکرم که یک بار دیگه با این آگاهیها ما رو با خود واقعیمون روبرو میکنید
اول از همه سوال اول سوال اول اگر چالشی توی زندگیتون پیش بیاد شما چه نگاهی دارین؟
به نظر من من تا الان از 90 درصد چالشهای زندگی که مربوط به روابطم هست فرار کردم و اونها رو حل نکردم و آشغالا رو زیر مبل گذاشتم
و الان به بزرگترین و شدیدترین چالش زندگیم برخورد کردم اونم تغییر هست واقدام عملی
و میخوام که حلش کنم و اومدم اینجا متعهد بشم به خودم که باید وارد دل ترسهام بشم و باید با چالشها روبرو بشم اگه من بتونم چالشی که در روابطم دارم
این که نمیتونم حرف بزنم نمیتونم خواسته هام روبیان کنم حلش کنم
حالا سوال بعد؟
فارغ از اینکه من چه نتیجه ای میگیرم از این حل این چالش واز پسش بربیام یا نه
خیلی دستاوردهای زیادی میتونه برای من داشته باشه من فکر میکنم کارهایی که میتونم برای این چالشم انجام بدم صحبت کردنه ونترسیدن
صحبت کنم خواستههام رو بگم
ازتون متشکرم استاد به خاطر آگاهیهای این دوره به خاطر اینکه وقت میذارین و من مطمئنم که اگه ما وارد دل ترسهامون بشیم دقیقاً اونجا نقطه عطف موفقیت های ما است…
سلام استاد عزیزم من جواب سوالات و نکات و تجربیاتمو مینویسم
من وقتی به چالشی برمیخورم معمولا ناامید نمیشم اما از این دید نگاه میکنم که من هر جور شده باید برسم و یجورایی به خودم میگم که باید بجنگم و جالب این جاست که از اون چالش میگذرم اما به سختی حالا که دارم نگاه میکنم میبینم که من پیشرفت کردم و میکنم برای مثال تو کارم من تریدر بازار های مالی هستم و همچنین داداشم ما اومدیم سه سال پیش یه ایده ای دادیم که یهویی یه شبه موفق شیم که اره من بای بگیرم تو سل بگیر بلاخره یکیمون زیاد سود میکنه و اون ضرر میکنه اونم کم که همون اول قضیه جفتمون ضرر کردیم و کلا ناامید شدیم یه هفته ای بعدش من اومدم گفتم این کار این ضربه ی روحیو به من داداشم و مامانم زد من فلان فلان شدم اگه این کارو حرفه ای نشم و سود نکنم و از سه سال پیش تا الان حداقل روزی سه ساعت وقت گذاشتم حداقل الان سبک خودمو ساختم الان به بیشترین درک رسیدم جوری که به کسی یاد دادم الان هر روز داره سود میکنه و دارم خودمم پیشرفت میکنم و مطمئنم الان که باور هامو دارم درست میکنم سود منم شروع میشه
ولی دیدگاهی که باعث شد موفق شم این بود من انتقام میگیرم و پیشرفت کردم اما میدونم دیر رشد کردم و یکم سخت بود
یا برای رابطه عاطفیم منو خانمم و حتی رابطه منو مامانم منو داداشم میدیدم که هی بحث میشه هی حس بد رد و بدل میشه و هی یه اتفاقی میوفته جالب بود من اومدم گفتم به خودم این تضاده من اینجور رابطه ای میخام که حرفامون به ثمر برسه و از هم چیز یاد بگیریم از حس عشق کم نشه و خلاصه اینجور چیزا بعدش من که از دید تضاد نگاه کردم باعث شد که ببینم چی میخام بعد فهمیدن اینکه چی میخام فهمیدم که من باید درست کنم مسئول این بحث و کلنجار منم و بعدش ایده بهم رسید که من شنونده خوبی نیستم پس باید شنونده خوبی باشم من آدم بددهنی هستم که باید درست کنم من باید دروغ نگم ترسو نباشم من باید غیبت نکنم من باید احساس ارزشمندی بدم و وجدانن عمل کردم تو دفترم نوشتم و خوندم و انجام دادم و رابطه هام با سرعت خیلی خوبی پیشرفت کرد جوری که حتی اگه مخالف هم باشیم چه با عزیزم چه با مامان گلم چه با داداش مشتیم چه با بابااام یادم رفت بگم پدر من الان پشتوانه من شده و همصحبت من که نظر همو میپرسیم راهنماییم میکنه نظر منو خیلی ارزش میزاره و خداروشکر میگم همه چی تو رابطه عالی شده و الان فهمیدم شنونده خوبی بودن معجزه میکنه تو رابطه فکر نکنم که بیشتر میدونم پس من درست میگم یاد گرفتم احساس ارزشمندی. بدم چون رفتار ها زیبا میشه و نزدیک میشیم یاد گرفتم احساس ارزشمندی برای خودم قائل باشم که همه ی نتیجه اون فرصت دیدن تضاد بود چقدر جالب
مثال دیگه ای که دارم پدر بنده عاشق مهاجرت کردن و هر سال یکجا نشستن هست و دنبال تجربه جدیده سه سال پیش یه تصمیم عجیب گرفت مارو از خونه تو شهر اونم باالا شهر برد روستا و گفت قرارع اینجوری یک سال زندگی کنیم خوبه گوسفند بگیریم و اینا رفتیم و یک مدت گذشت و بابام بیستا گوسفند خرید و اینارو بخاطر گرون بودن غذا باید میبردیم چراا
بهم گفت ببرشون که هم یاد بگیری هم حیوونکا نمیرن از گشنگی من خیلی میترسیدم که نکنه فرار کنن نکنه اتفاقی بیوفته و این حرفا اما اگه درست یادم باشه بابام گفت گوسفندا کنار هم راه میرن و اگه کنارشون باشی فرار نمیکنن نترس و انجام دادم خیلی به حرفای بابام اطمینان داشتم و دارم
و دفعه اول که بردم یاد گرفتم که چجوری رهبری کنم گوسفندا و
که اول از همه خدا زیر درخت توت تو راه یه چوب خیلی خوشدست گذاشته بود اونو برداشتم و رفتم فهمیدم که گوسفندا جایی که کمتر سر صدا و اینا باشه غذا رو بهتر میخورن و نمیترسن و گوشتشون آب نمیشه و موقعی که برگشتیم دیدم از تشنگی له له میزنن پس یاد گرفتم که هر یک و نیم ساعت دو ساعت یه آبی باید بخورن پس فردا بهشون آب دادم و فرداش یه مشکل پیش اومد که دور خونه زمین های کشاورزاس پس باید یه جای مجانی پیدا کنم برای همین بردم دور تر از روستا (اینارو هم بگم من بچه شهری بودم هیچی نمیدونستم برای همین اینا باحاله که میگم )
و همینجور گذشت و گذشت تا فهمیدم چی میخورن حیوونا که بهتره کجا آب هست میتونم استراحت کنم بینش و یسری اطلاعات جالب مثل اینکه پشم گرگ تو گلوی سگ بره سگ سرفه میکنه چون سگمون با گرگ دعوا کرده بود یا مثلا جو زیاد بخورن جو گیر میشن (جو و گندم باد میکنه و میکشه حیوونارو) آب تمیز نباشه نمیخورن نمک بریزی بیشتر آب میخورن و غیره که فهمیدم ایناهم بستگی داشته به اون چالشه
و الان چالشی که انتخاب کردم و همون چالشی هم هست که میترسبدم ازش و اینه که شغلی که( با مادرم ساندویچ و غذا درست میکنیم و میفروشیم تو بازار بزرگ و خیلی هم پیشرفت کردیم ),که خودش به چالش بود که انجام دادم )دارم رو ول کنم به دلایل اینکه مادرم نمیتونه و برم سراغ ترید خودم و درآمدم رو از شغل مورد علاقم در بیارم و به اهدافم برسم
چه چیز هایی یاد میگیرم صرف نظر از نتیجه ؟
1 من یاد میگیرم که با پولم دوست باشم و پولمو الکی از دست ندم چون از لحاظ منطقی پولی که دستم میومد دیگه نمیاد
2 یاد میگیرم چجوری این سبک خفنو خودم انجام بدم چون تمرین میکنم و حساس تر تمرین میکنم و چیزی جا نمیزارم
3 اصلا همین الان که چالش رو پذیرفتم یاد گرفتم ک قدم بردارم بجای جا زدن
4 یاد میگیرم مدیریت سرمایه درستو تو کارم بدلیل سرمایه کم
5 یاد میگیرم باور های مخربو پیدا کنم زیرا اونا جلوی سود کردنه منو گرفتن تا الان
6 یاد میگیرم کنترل کنم خودمو از قبیل ترس ، استرس ، خشم ، شک و یسری چیزای دیگه چون چیز خیلی مهمیه تو کارم
7 و من تو مسیر یاد میگیرم که درست پوزیشن گرفتن و و استاپ درست گذاشتنو
…………….
من روزی نیم ساعت چارتو نگاه میکنم و میبینم چجوری حرکت میکنه و نیم ساعت هم فوروارد تست میگیرم و چندتا پوزیشن خیالی میگیرم
و تمرکز کنم روی اینکه چقدر نقطه ورود هارو بهتر درک کنم
و چقدر بهتر پوزیشنو نگه میدارم
سلام به استاد عزیزم و تمامی دوستان من طبق چیزی که گفتم چالش رو شروع کردم و به چیز های جالبی رسیدم
مثلا الان 1 فهمیدم که چجوری لات سایز (حجمی که وارد معامله میشم رو محاسبه کنم اونم سریع چون سبکی که ساختم نیاز داره سریع اقدام کنم به پوزیشن گرفتن )
2 فهمیدم که چجوری تسلط داشته باشم رو ترید کردنم و چجوری راحت تر و دقیق تر باشم از گوشی مامانم داداشم و یا خانمم استفاده میکنم و چارتو میارم بالا تا با دقت ببینم
3 این خیلی مهمه فهمیدم که چجوری باور داشته باشه به خودم چجوری باور داشته باشم به خدای خودم تا هدایت هارو بشنوم و خداروشکر چند ثانیه بعد خوردن به مشکل یا تضاد سریع هدایت میشم و برمیگردم به مسیر و انگیزه میگیرم
کاری که میکنم اینه هرجا نیاز به تصمیم گرفتن دارم از این دید میبینم که الان خدایی که بخشنده مهربان روزی دهنده هدایتگر و حامی من هست کنارمع (شرطش اینه حسم خوب باشه آرامش داشته باشم ، شاد باشم ، پر انگیزه باشم و غیره ) و بعدش تصمیمی میگیریم با این تجسم که اون شاهده و هر کار نباید بکنمو میگه هر کار بایدبکنمم میگه و خیلی خیلی تاثیر داشته روم
به خودم باور قوی تر پیدا کردم چجوری ؟
با منطق های هم جهت باهاش مثلا رفتم با تاس انداختن پوزیشن گرفتم و دیدم یبار یذره ضرر کردم و یبار کلا سود کردم پس فهمیدم علمی نداشته باشی سود میکنی و اگه داشته باشی مثل من خیلی راحت تره
فهمیدم نکات جدیدی از چارتو اونم بدون تعصب داشتن روی آگاهی هام
4 صبور بودنوووووو یاد گرفتم خیلییی خوبه چون بهم ایده رسید تو لایو بازار بشینم و حرکات و ببینم و طبیعی بشه برام و الان خیلی خداروشکر صبورم جوری که خانمم میگه چجوری اینقدر آروم نشستی و سود کردی؟
و بخاطر اینکه میخاستم ببینم تو لپتاب هم میتونم کار کنم ؟ کار با لپتابم خیلی خوب و راحت یاد گرفتم
خیلی خداروشکر
و قبل از انجام هر کدوم از کارهام تجسم میکنم و سپاسگزار میشم که به نحو احسنت انجام شده و معرکه میشه
الآنم دارم میرم تمرین کنم که فردا میخام حرکت کنم و عمل کنم تا همینقدر یاد بگیرم و مهم نیست نتیجه چی میشه
خیلی خداروشکر خداروشکر آرزوی موفقیت سلامتی شادی آرامش تو آغوش گرم و عاشق خداوند رو برای همتون دارم ️
به نام خدای مهربونم
سلام به استاد جان استاد بی نظیرم
چالشها :
استاد من با چالشهای زیادی زیاد خیلی زیاد برخورد کردم از بچه گی 5 ساله پدرم را از دست دادم بعد توی سن 12 سالگی من مادرم را از دست دادم وبا چالش خیلی بزرگی برخورد کردم و همیشه به خدا می گفتم چرا من چرا من و خلی بهم ریختم استاد ولی بعد از یکسال خودم و جمع کردم ولی به سختی که همیشه شب ها با گریه می خوابیدم ولی باز گفتم اشکال نداره
باور کنید استاد ابادان خوزستان بودم واینگاری منو توی قفسی گذاشتند و همش سر به نماز به خدا میگفتم خدایا منو نجات بده و گریه چون باز با چالش با زن دادشم برخورد کردم باز رفتم خونه ی ابجیم باز شوهرش میگفت چرا زینب ازدواج نمیکنه ازدواج کنه بره سر خونه یخودش ولی من هدف داشتم اهداف زیاد دوست داشتم درس بخونم و دکتر بشم ولی باز هم چالشها و چالشها تا مهاجرت کردم به مشهد یعنی با داداشم اومدم مشهد و اینجا خونه ی ابجیم وبعد از یه هفته بعد شروع کردم به کار کردن توی درمانگاه واونجا انگیزه ام بیشتر شده بعد دوباره چالش و چالش ولی استاد الان که فکر میکردم چقد این چالشها خوب بودند که اومدند منو بزرگ کنن
سر هر کار بگید من رفتم از کارخونه و سر زمین و پشت سیستم و منشی و هزاران هزار کار تا رفتم خیاطی یاد گرفتم تازه با این هزاران کار من فهمیدم کار و هنر بهتره و با خیاطی کار گاه زدم و پیشرفت خدارشکر بعد چندین سال شوهرم گفت بشین تو خونه و خونه داریت و بکن و از اینکه توی گوش ما کردند که شوهر هر چی بگه همونه مابا جابجایی خونه دیگه کارگاه هم جمع شد اخه من کسی هستم که بشینم شوهری اقا باردار شده بودم ولی باز گل روی کفش میاورددم و کار میکردم وقتی شوهری میومد کارم را جمع میکردم و فقط با او بودم باز میرفت سرکار من بساطم و پهن میکردم .
خلاصه بعد از دوسال من از حرف دخترم ایده گرفتم ویه مغازه ی پوشاک زدم و یه مغازه ی کوچک و الان 4 ساله که خدارا شکر این شغل را دارم و عاشق کارم هستم و امسال مغازه را بزرگتر کردم از یه 20 متری به یه مغازه ی60 متر جابجا شدم وبه خاط اینکه پرش کنم با چک شروع کردم و این چالش بزرگ که منو به سر حد جنون رسوند تونستم با خودم به این نتیجه برسم که فقط نقد نقد و از خدا خواستم به من کمک کنه تا از این چالش بگذرم و خداراشکر خدا خیلی کمکم کرد حتی به جایی رسیدم که میخواستم کلا جمع کنم ولی خداراشکر با 12 قدم و کار کردن روی باورهای ثروت سازم و ستاره قطبی دارم به مسیرم ادامه میدم و تا 22 بهمن اخرین چکم تموم میشه و از زندان رها میشم و میخوام جشن بگیرم و برا یخودم هدیه ی عالی بخرم و چالش دومم اینکه قرعه کش ها را که راه انداختم همون صندوق خانگی را کلا جمع کنم و اون هم سال 1403 تمومه و چالش بعدی که کلا جمش کردم اینکه به کسی قسط ندم اصلا و ابدا
با این چالشها من بزرگ شدم
و الان اصلا نمی ترسم و میدونم خدا همیشه با منه و این چالشها اومدند تا من برم به مدار بالاتر و واقعا میرم استاد و این زندگی را شیرین تر میکنه
من الان احساس میکنم با برخورد با چالشها نرم برخورد میکنم و سریع توی ذهنم پیشرفتهایم را میبینم
الان مثلا استاد شوهرم میگه خوب از این کار کردن روی خودت چه نتیجه ای گرفتی ؟
گفتم بهش عزیزم من شاید اون نتایج مالی که دلخواهم هست و هنوز نگرفتم ولی همین نزدیک شدن به خدا به میلیاردها میارزه و همین ارامش و کنترل عصبانیتم همین ارتباط با تو و بچه هام و همینکه خدای خودم را پیدا کردم هر روز هزاران مرتبه شکر گفت اره اینها خوبه ولی ……گفتم اون نتایج هم میاد میدونم میاد مطمینم میاد
من به خدا و عدالت خدا ایمان دارم گفتم منتظر باش بشین و نگاه کن من دارم چالشهام و یکی یکی دارم حل میکنم و با حل اونها میرم جلو و پیشرفت میکنم
من هر روز به خودم میگم زینب تو بی نظیری تو فوق العاده ای تو میتونی میتونی میتونی
استاد من از چالشها دیگه نمیترسم و میرم توی دلش
استاد بی نظیرم از شما متشکرم بابت این فایل
خدایا شکرت شکرت شکرت