رابطه ی ما با انرژی ای که «خدا نامیده‌ایم» - صفحه 64 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری رابطه ی ما با انرژی ای که «خدا نامیده‌ایم»
    721MB
    50 دقیقه
  • فایل صوتی رابطه ی ما با انرژی ای که «خدا نامیده‌ایم»
    46MB
    50 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

2470 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    طیبه گفته:
    مدت عضویت: 964 روز

    به نام ربّ

    سلام با بی نهایت عشق برای شما

    رد پای روز 30 تیر رو با عشق مینویسم

    زمانش برسه بهت میگم

    این پیام امروز خدا برای من بود

    خوب بلده چجوری هدایتم کنه که ایمانمم قوی بشه

    من شب وقتی تا ساعت 3 رنگ روغن کار کردم به جای سخت ترش که رسیدم یکم پر چالش بود ، نجوای شیطان شروع کرد که تو بلد نیستی و ولش کن این قسمت و کار نکن و میخواست کاری کنه که من کار رو نصفه رها کنم

    ولی به یادم آوردم و گفتم ببین طیبه وقتی خواستی کار رو شروع کنی گفتی خدایا قدم برمیدارم باقی کارا با تو

    یعنی چی؟

    یعنی رنگ زدن کار با خداست

    پس خدا خوب بلده چجوری دستتو حرکت بده تا این قسمت رو رنگ کنی

    وقتی دیدم هی نجواها میان ، گفتم خدایا میشه استراحت کنم و بعد چند دقیقه بیام کار کنم ؟ که حس کردم میشه و ففط دراز نکش و نخواب باید تمومش کنی

    بعد یکم استراحت کردم و دوباره گفتم خب بقیه شو انجام بده خدا

    وقتی بعد اذان خوابیدم ساعت 10:30 بیدار شدم و دیدم دیر شده چون باید 11:30 میرفتم کلاس

    به خودم گفتم دقت کن طیبه تو خوابت رو کم نکردی در اصل زمان خوابتو تغییر دادی

    قبلا شب میخوابیدی و روز کمی زودتر بیدار میشدی ولی الان شب بعد اذان میخوابی و تا10:30 خوابی

    برای اینکه نتیجه ببینی باید دیر بخوابی و زود بیدار بشی اینجوریه که میتونی کار کنی و تلاش کنی

    بعد که حاضر شدم و رفتم برای خودم نون بخرم چون صبحانه نخورده بودم ، خدا به دلم انداخت که زنگ بزن به مامانت بگو نون میخوای بیارم بدم بهت ، که زنگ زدم گفت آره میخوام ، و چون یکم دیر شده بود طبق زمان بندی که از خونه تا تجریش حساب میکنم

    گفتم خدایا خودت زمانمو کند و متوقف کن به وقتش برسم

    وقتی رسیدم سر کلاس نیم ساعت تا کلاس مونده بود

    خدا خوب میدونه زمانمو چجوری مدیریت کنه

    وقتی آخرای کلاس بود استادم دوباره در مورد اینکه از الان شروع کنید و ایده های ذهنی و موضوعاتی که میخواین در موردش کار کنید و به تصویر بکشید رو یادداشت کنید

    تا بتونید یه تابلویی به تصویر بکشید که خلاقیت داشته باشه و موضوعش فقط برای خودتون باشه ،صحبت کرد

    من تو دلم میگفتم موضوع من مشخصه

    از خدا خواستم بهم نقاشیایی الهام کنه که درمورد خودش باشه و هر کس نقاشیامو دید اسم خدا به زبونش جاری بشه

    وقتی کلاس تموم شد دو تا از همکلاسیامم گفتن اونا هم دغدغه و موضوعی دارن و استاد گفت به همه تون کمک میکنم

    وقتی منم وایسادم و حرف زدم گفتم من تصویرارو میبینم ولی نمیدونم چجوری باید به تصویر بکشم

    مثلا چند وقته که تصاویر فرشته میبینم که دقیق و واضح هستن و طرحاشون رو ابرا یا درختا و چیزای دیگه میبینم

    بعد رفتیم تا تو کلاس صحبت کنیم

    استاد پرسید موضوعی که انتخاب کردین رو یکی یکی بگین

    یه نفر گفت من درمورد موضوع اجتماعی

    یکی گفت درمورد اینکه چرا حجابارو زور میگن و خانمارو اذیت میکنن

    و وقتی از من پرسید، میدونم که نجوای ذهن بود چون همون لحظه گفت تو نگو خدا بگی میخندن که چرا این موضوع رو انتخاب کردی

    ولی کنترل کردم و سریع گفتم من میخوام در مورد خدا باشه نقاشیام

    استادم یه لحظه مکث کرد و گفت موضوع خیلی سختیه ،میدونی که سخت ترین موضوع رو انتخاب کردی باید خیلی روش کار کنی

    وقتی استادم این حرفارو میگفت از دلم گذشت که نه سخت نیست خدا خودش به دلم انداخته باقی کاراشم برام انجام میده

    ولی بعدش گفت تو میتونی طیبه ،تو ذهن شکل بین خوبی داری

    وقتی اینو گفت

    گفتم استاد من قبلا از اینجور شکلا نمیدیدم که شکل فرشته ببینم

    جدیدا اینجوری شده

    قبلا شاید ابرارو فقط شکل حیوانات و شکل قلب میدیدم و میگفتم خدایا منم دوستت دارم

    و بعد گفتم استاد من دلم میخواد تصاویری رو که دیدم رو به تصویر بکشم ، یه حسی دارم که باید انجامش بدم

    یادمه همین حسی که داشتم و موضوع خدا بود برای نقاشی سبب شد بعد 7 سال وقفه تو یادگیری نقاشی دوباره بیام تا رنگ روغن یاد بگیرم و انگار یه نیرو و اراده ای منو کشوند سمت کلاس استاد رنگ روغنم که با وجود نداشتن پول ،تو کلاسا شرکت کنم

    جریانشو تو روز شمارا نوشتم

    بعد یاد نقاشی بوگرو افتادم، بوگرو یه نقاش خارجی هست که اکثر نقاشیاش در مورد فرشته و یه جورایی بهشت و جهنم رو به تصویر کشیده و همراهی فرشته ها برای انسان ها

    که حتی تو قرآن نوشته برای هر کسی هزاران فرشته همراهش میکنیم و بقیه نقتشیاش که دقیقا تصویری از جهنم رو کشیده بود و من تا حالا ندیده بودمش و موقعی دیدم که استاد رنگ روغنم سر کلاس به بچه ها نشون داد

    و گفت که بچه ها عجله نکنید برای کشیدن نقاشی

    اول مهارتتونو تو طراحی و رنگ روغن بالا ببرید بعد خود به خود طرح و ایده ها میان به ذهنتون .

    من از اونروز یه چیزی فکرمو مشغول کرده بود

    و این بود که چرا نقاشی بوگرو که نقاش خارجی هست واز نظر ما مسلمونا هیچ چیزی درمورد خدا نمیدونه

    بیشتر نقاشیاش فرشته داره و عکس جهنمم با شیطان به تصویر کشیده

    برام سوال بود

    و همه اینارو به استاد رنگ روغنم گفتم یهویی دیدم استادم کتاب بوگرو رو که ترجمه کرده بود قسمتی ازش رو که راجع به نقاشی جهنم بود رو خوند برامون و بهم گفت میدونی طیبه من هر بار که این کتابش رو میخونم هر بار انگار بار اولمه که میخونمش و جدیده مطالبش

    و یاد حرفای استاد عباس منش افتادم که میگفت قرآن رو هر چقدر بخونید یا هرچیز دیگه ای ، دوباره بخونید انگار بار اوله میخونید

    و گفتم که خدایا پس همه اینا الهامی بوده از طرف تو برای این نقاش که حتی از نظر ما مسلمون هم نبوده

    ولی صد در صد با خدا حرف میزده که این نقاشیای عالی و فرشته و بهشت و جهنم رو بدون اینکه قرآن رو بخونه و تصویر سازی کنه به تصویر کشیده

    حتی به استادم گفتم که وقتی نقاشی جهنم ،بوگرو رو دیدم یاد آقایی تو برنامه زندگی پس از زندگی افتادم که میگفت وقتی کما بوده انداختنش تو یه طبقه ای که اونجا همه مرد و زن داشتن همدیگه رو میخوردن و تیکه تیکه میکردن و شیطان هم بلند میخندید و لذت میبرد

    که دقیقا هر چی که میگفت بوگرو اون اتاق رو در قالب یه تابلو به تصویر کشیده بود

    و حتی آیه ای از قرآن دیده بودم که توصیف کرده بود و دقیقا عین اون نقاشی بود

    وقتی به استادم گفتم اینا رو ،بهم گفت آره میشه

    ولی موضوع سختی رو انتخاب کردی و بهم گفت تو میتونی

    وقتی بقیه تونستن تو هم میتونی

    وقتی گفت موضوع سختی رو انتخاب کردی ، گفتم استاد نمیدونم حس میکنم باید این کارو انجام بدم چون از وقتی آگاه شدم و خدا رو شناختم ، خیلی چیزا تغییر کرده حتی تصاویر رو جدیدا میبینم

    و خدایی که قبلا میشناختم رو و دیگران بهم معرفیش کرده بودن رو دور انداختم و خدای جدیدم خیلی خدای خوبه

    وقتی اینارو گفتم گفت خوبه که خودت رفتی دنبالش

    و تاکید کرد که بنویسم هرآنچه که به فکرم میاد

    و اون لحظه ها من درخواستم از خدا این بود که میدونم تا اینجا خودت منو هدایتم کردی بعد اینم موضوع و همه چیز رو خودت بهم میگی حتی طرح نقاشیامو

    خیلی خیلی حس خوبی داشتم وقتی داشتم درمورد خدا با استادم حرف میزدم و 5 نفر از هنرجوها اونجا بودن

    یکی برگشت گفت ، آره وقتی درخواستی میکنی ،خدا جواب درخواستت رو میده

    خیلی حس خوبی داشت انسان های آگاهی که بودن و تایید میکردن این حرفایی که میزدم رو آگاهی داشتن در مورد خدایی که اگر بخوای هدایتت میکنه

    وقتی برگشتم تا برم خونه یکی از همکلاسیام هم مسیر من بود و باهم برگشتیم و وقتی رسیدم خونه تو راه یه اتفاقی افتاد

    چند باری شد من هی میخواستم دستمو بزنم به برگای درختا و خداروسپاسگزاری کنم یا به چیزی که حس خوب بهم میداد ولی تا از فکرم میگذروندم که دستمو ببرم سمت برگ درخت و بگم ، های درخت زیبا ،بهم گفته میشد که نه

    نمیتونی دست بزنی به برگ

    این برای من تو این چند روز خیلی اتفاق افتاده بود و سوال شده بود که چرا اجازه دست زدن به برگ درختا و یا گلی بهم داده نمیشد

    تا میومدم دست بزنم به درختی ،به تنه درختی و یا به برگ درختی یهم گفته میشد نه نمیتونی دست بزنی

    حتی قشنگ حس میکردم که نمیتونم دستمو ببرم سمت درخت یا اگرم میبردم انگار یه سدی بود بین دست من و برگ درخت و نمیتونستم لمسش کنم

    حتی وقتی امروز که برگشتم خونه با مادرم قرار شد بریم از ایستگاه صلواتی چای بگیریم ، تو راه هی میخواستم دستمو بزنم به برگای درختا و از زیباییشون به خدا بگم و سپاسگزاری کنم که باز هم میشنیدم نه نمیتونی دست بزنی به برگ درخت

    که یه لحظه گفتم چرا؟؟؟؟

    چرا چند روزه تا میام دستمو بزنم به برگا اجازه نمیدی خدا؟؟؟

    و بلافاصله بعدش شنیدم که بهت گفته میشه الان وقتش نیست

    زمانش برسه بهت میگم صبور باش

    حتی وقتی میرفتیم ایستگاه صلواتی شب بود و خیابون تاریک

    چشمم به یه سنگ افتاد که شکل قلب بود

    مثل همیشه هر جا سنگ، شکل قلب میبینم از طرف خدا یه هدیه میدونم و برمیدارم میارم میذارم اتاقم

    من کلی سنگ قلب شکل دارم

    این قشنگ و دقیق شکل قلب بود خم شدم تا برش دارم ، بهش دست زدم هی گفته میشد چرا برداشتی چرا دستتو بهش زدی بذار سر جاش

    باز همون صدا بهم گفت نمیتونی برداری

    حق بردن به خونه رو نداری

    تعجب کردم ،گفتم خب خدا هر بار بهم سنگ قلب شکل هدیه میدی الانم دیدمش پس برای من هست ، که گفته شد نه بذار زمین و برندار

    باز برام سوال شد که چرا این روزا همه اش بهم گفته میشه به چیزی دست نزنم به خصوص درختا و برگا

    و من دوباره خواستم این کارو بکنم و دوباره بهم گفته شد نمیتونی به درخت دست بزنی

    وای خدای من ، اشک تو چشمام جمع شد ، همین الان بهم گفته شد دلیلش چیه

    الان که داشتم مینوشتم و به دلیلش فکر میکردم ،یه درخت توت اومد جلو چشمم ، که تو ایستگاه بی آر تی شهرکمونه که تو اتوبان هست، و من هر بار که میرفتم سمت بی آر تی همیشه بهش سلام میدادم میگفتم ،چطوری درخت زیبا ،خوبی چقدر بزرگ شدی ، تو قوی هستی و برگای بزرگی داری و همینجوری باهاش حرف میزدم

    حتی وقتی میدیدم باغبانا شاخ و برگاشو زدن میرفتم شاخه هاشو ناز میکردم میگفتم اشکالی نداره این کار برای رشد و تکامل تو هست و باید تلاش کنی تا رشد کنی و بزرگ بشی برای همین شاخ و برگاتو زدن

    تو قوی هستی و میتونی بزرگ و بزرگ تر بشی

    ولی از وقتی که از 1 اردیبهشت جای خانما و آقایونو تو بی آر تی تهران تغییر دادن و خانما عقب میشینن ،من دیگه سمت اون درخت نرفتم چون دیگه آقایون سمت اون درخت وایمیستادن و به کل، فراموش کردم که همیشه وقتی وایمیستادم ایستگاه ، تا بی آر تی بیاد ، با اون درخت صحبت میکردم و برگاشو نوازش میکردم و سپاسگزاری میکردم

    الان این مثل یه فیلمی اومد جلو چشمم ، که سه ماهه دیگه به اون درخت توجه نمیکنی ، که گفته شد خیلی وقته نرفتی و بهش سر نزدی و سلام کنی بهش و از برگاش بگیری و بگی سلام درخت زیبا چطوری خوبی و وایسی و زیبایی شو ببینی و بگی بزرگ شدیا ،چقدر برگات خوشرنگ و بزرگه

    و دلیل منع شدنم از دست زدن به درخت یا سنگی رو الان که داشتم رد پامو مینوشتم بهم گفته شد

    الان متوجه شدم چرا امروز خدا بهم گفت الان وقتش نیست و بعدا دلیلش بهت گفته میشه

    منتظر بود تا من بیام و امشب در مورد موضوعی که امروز بیشترین توجهم بهش بود رو بنویسم و بهم گفته بشه که درخت توت رو فراموش کردی برو از دلش در بیار و فردا باید بری ببینی درخت توت رو

    چون من خیلی وقت هم بود کمتر مسیرم از سمت اون درخت بود و مسیرمو تغییر داده بودم ، بیشتر از یه جای دیگه میرفتم

    و ان شاء الله اگر خدا بخواد من فردا صبح قراره برم دادسرا برای ادامه کارای شکایتم از تابلویی که پارسال در نمایشگاه پاره کردن ، صبح میرم با درخت توت حرف میزنم و از دلش در میارم

    چقدر خدا دقیق و مراقب رفتارامونه

    من شنیده بودم که میگفتن محبت کنید به همه چیز ، حتی به موجوداتی که در این جهان هستی هستن ، ولی درکش نکرده بودم

    و گفته شد که باید بری اون درخت توت رو ببینی تا اجازه دست زدن به درختای دیگه بهت داده بشه

    امروز یه صدایی هم بهم میگفت حتما از اون دختر که تو کلاستون بود حلالیت بخواه ، در موردش قضاوت کردی و در دلت حرف زدی

    امروز سر کلاس هی تکرار میشد بهم

    و وقتی رسیدم خونه گفته شد باید بهش بگی و حلالیت بخوای

    چند هفته پیش یه دختر اومد کلاسمون و هفته بعدش که اومد کلاسمون کیفش رو یه نفر از صندلیش برداشته بود و گذاشته بود جای دیگه وقتی اومد گفت چرا کیفمو برداشتین و از کلاس رفت بچه ها در موردش قضاوت کردن و گفتن حتما قهر کرد رفت و نیومد سر کلاس با اینکه من قضاوتم رو به زبون نیاوردم ولی درونم تایید میکردم حرفای همکلاسیامو و این کارم درست نبود ظلم بود در حق خودم

    و هفته بعدش متوجه شدیم اصلا همکلاسیمون نبوده و فقط یه جلسه اومده تا کار استادو ببینه و در اصل از ما جلو تر بود و با کلاسای بالاتر کار میکرد

    و من تو ذهنم قضاوتش کردم که چون خوشگل هست چهره اش، غرور هم داره ولی اینجوری نبود دفه بعد که اومد و دیدیمش ، با خوشرویی به همه مون سلام کرد و حرف زدیم باهم

    امروز هم که دیدمش یه حسی بهم میگفت ازش حلالیت بخواه

    و ان شاء الله دو هفته بعد اگر باشم ازش حلالیت میخوام

    امروز پیج کاریشو بهمون نشون داد خیلی زیبا کار کرده بود

    امروز وقتی ذهنم هی میگفت چی میشه رنگ در مسجد ؟ و صبح به مادرم گفتم ، گفت طیبه اول پولشو بگیا ، که با پول رنگ میکنی ، یه وقت فکر میکنن رایگانه و با حرفش باعث شد به فکر بیفتم که نکنه پول ندن بهم !! و من یه لحظه پرسیدم که خدا چیکار کنم قبل اینکه خودشون بگن بیا رنگ کن ، که بگن رنگارو خریدیم ،بگم که دستمزدمو چقدر میدین؟؟؟

    به ذهنم میگفتم چیکار داری چی میشه ، خدایی که به دلم انداخت که برم بگم رنگ در مسجد رو ،همون خدا هم باقی کاراشو انجام میده

    که خدارو صد هزار مرتبه شکر که خدا سریع بهم گفت ، قشنگ شنیدم که گفته شد

    تو چیکار داری طیبه ، که درمورد پولش فکر میکنی مگه من کار رو بهت پیشنهاد ندادم

    به دلت یهویی ننداختم؟ که بری مسجد و درمورد رنگ درصحبت کنی

    پس الان دستمزد تم من میدم ، تو از من پول میگیری نه روحانی مسجد که بخوای به فکرش باشی که بگی آیا من قبلش بگم من پول میگیرم رنگ میکنم یا نگران بشی بگی یه وقت رایگان فکر نکنن که رنگ میکنم و از این حرفای بیهوده

    و خدا دائم بهم میگفت من بهت دستمزدتو میدم تو کاری به گفتن اینکه پولمو بدین نداشته باش ، صبحت کن درموردش ولی الان وقتش نیست بهت گفته میشه کی صحبت کنی

    اصلا خودشون میان و باهات صحبت میکنن در مورد هزینه نقاشی که باید درارو رنگ کنی

    من همه کاره تو هستم پس من باهات حساب میکنم خیالت راحت

    امروز بعد از ظهر حس کردم باید فایل انرژی که خدا مینامیم رو گوش بدم ، یه جور شدید بود این حس که سریع رفتم و فایل رو دوباره گوش دادم

    دقیقا درمورد به وقتش گفته میشود ، استاد عباس منش میگفت

    که امروز خدا پیامش برای من این بود

    و با گفتن اینکه دوباره به این فایل گوش بدم انگار درکم تغییر کرده بود و حرفای جدیدی از این فایل میشنیدن

    امروز درسای زیادی بود که باید میگرفتم و بهشون عمل میکردم و باید سعی و تلاشمو بیشتر از قبل کنم برای کنترل ذهنم

    برای تک تکتون بی نهایت عشق و شادی و آرامش و سلامتی و ثروت از خدا میخوام

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      الهام امیریان گفته:
      مدت عضویت: 1414 روز

      سلام طیبه جان دختر نورانی

      ازت بینهایت سپاسگزارم بخاطر کامنتهای فوق العاده ای که میذاری ،

      دختر ،تو محشری از همه سری،(استیکر قلبی)

      از هر کدوم از کامنتهات چقدر درس زندگی میگیرم و راه رو خداوند از طریق دستان پر مهرت به من نشون میده و یه دنیا سپاسگذارش هستم.

      داستان از این قراره که یه باغچه تو حیاطمون داریم که چنتا درخت نارنج و هلو و یکی هم زردآلو داریم که زیر درخت زردآلومون چنتا نهال خرما خودرو سبز شدند منم چنتاشونو درآوردم و روز سالگرد بابام بردمشون سر قبر بابام کاشتمشون. یکیشون که یکم بزرگتراز بقیشون بود رو جا گذاشتم که بعدا درش بیارم و بذارمش یکم اونطرفتر که تو دست و پا درخت زردآلو نباشه و هر بار تنبلی میکردم و از ذهنم گذروندم که بذارهمونجا باشه درخت زردآلو که چن ساله میوه ای نداره شاید خشک شد بجاش درخت خرما هست هربار که چشمم میوفتاد این فکر از ذهنم میگذشت تا اینکه دو روز پیش دیدم درخت زرد آلومون یکدفعه برگاش شل شدن پیش خودم گفتم شاید از بس هوا گرمه برگا اینجوری شدن شب شد دیدم ن خوب نشد آبش دادم دیدم ن هیچ جوری خوب نمیشه اولش پیش خودم گفتم که آره دیدی گفتم این درخت زردآلو آخرش خشک میشه خوب شد که درخت خرما رو درش نیاوردم ولی بعدش که دیدم تمام برگاش دارن خشک میشن خیلی غصم شد دیگه عکسشو گرفتم بردم پیش مهندس کشاورزی یه سم بهم داد دیشب همسرم سم پاشی کرد صبح که از خواب بیدار شدم به کامنت شما هدایت شدم واین قسمت از کامنتتون منو تکون داد.الله اکبر چقدر دقیق فرکانسها جواب میدن و واقعا هر اتفاقی تو زندگیمون میوفته بما قدمت ایدیهم ومن چقدر ایمانم قوی تر شد به این باور که هر اتفاقی تو زندگیمون میوفته نتیجه باورها و کانون توجهمونه.

      (حتی وقتی میدیدم باغبانا شاخ و برگاشو زدن میرفتم شاخه هاشو ناز میکردم میگفتم اشکالی نداره این کار برای رشد و تکامل تو هست و باید تلاش کنی تا رشد کنی و بزرگ بشی برای همین شاخ و برگاتو زدن

      تو قوی هستی و میتونی بزرگ و بزرگ تر بشی)

      خداوندخیلی واضح بهم گفت که خودت باعث خشک شدنش شدی بلافاصله بدون درنگی رفتم رو حیاط و از درخت زردآلوی نازنینم معذرت خواهی کردم و نازش کردم و بوسیدمش و نهال خرما رو درآوردم و یه گوشه دیگه کاشتمش واز خداوند طلب بخشش دارم و ازش درخواست دارم که به درختمون قدرت رشد و باردارشدن رو بده و هر سال پراز محصول باشه و منم از چیدن محصولاتش و خوردنشون کلی لذت ببرم. ان شالله

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        طیبه گفته:
        مدت عضویت: 964 روز

        به نام ربّ

        سلام الهام جان

        اومده بودم تا فایل گاز و ترمز رو پیدا کنم و رد پای روزمو بنویسم ، وقتی دیدم پاسخی برام اومده اولِ حرفتونو خوندم یه لحظه نجوای ذهنم خواست مغرورم کنه گفت که ببین چه رد پای خوبی نوشتی ،داره تعریف میکنه ، تو داری مینویسی این حرفارو

        یه لحظه به خودم اومدم گفتم چی داری میگی، تو ننوشتی اینارو

        هر بار که مینویسی به نام ربّ

        یعنی من نیستم و خداست که داره مینویسه و بهم گفته میشه که بنویسم

        طیبه به خودت بیا نذار نجوای ذهن مغرورت کنه

        و حس کردم نباید ادامه بدم خوندن نوشته شما رو

        رفتم نوشته خودمو از اول خوندم

        با هر لحظه ای که خوندم اشک ریختم

        گفتم من چه کاره ام این وسط

        من که هیچی ندارم چرا باید بگم من نوشتم این نوشته هارو

        وقتی همه چیز برای خداست من هیچی نیستم هیچی

        و به خودم یادآوری کردم که مراقب باش مغرور نشی که آخر و عاقبت خوشی نداره

        لحظه ای که بخوای مغرور بشی کارت تمومه

        یادت باشه هیچی نیستی، هیچی ، بارها به خودم تکرار کردم و الانم از خدا خواستم ببخشه که یه لحظه به نجوای ذهن توجه کردم

        بعد که گریه میکردم با خوندن نوشته های خودم ،حس میکردم بازم غروری ته گریه من هست از خدا طلب بخشش کردم

        چقدر سخته یه وقتایی واقعا آدم متوجه نمیشه که نجوای ذهن داره چی میگه و یهویی که به خودش میاد میبینه که داره گوش میده به حرفاش و شرک میورزه

        الان میفهمم استاد عباس منش که میگفت آگاهانه توجه کنید به رفتاراتون

        وقتی آگاهانه توجه میکنید خیلی سریع میتونید مچ ذهنتونو بگیرین و آگاه تر بشید از رفتارتون

        خداروشکر میکنم که خدا سریع آگاهم میکنه و فرصت طلب بخشش رو بهم میده

        چقدر بزرگ و مهربونه

        وقتی بهم اجازه خوندن نوشته شما داده نشد

        از سایت خارج شدم تا رد پای روز 2 مردادم رو بنویسم تا نصفه ها رسیده بودم که حس کردم باید بیام و بخونم

        وقتی اومدم و نوشته شما رو خوندم اشک ریختم

        که چقدر خدا دقیق آدمو هدایت میکنه که دقیقا اون چیزی که برای اون لحظه باید بگه ، رو نشونه میده

        من فردای اون روز یعنی 31 ام و 1 مرداد رفتم به درخت توت آب بردم و باهاش حرف زدم

        حتی موقع آب ریختن حس کردم باید از درخت اجازه بگیرم بعد ، اگر راضی بود آب بریزم

        که وقتی گفتم ببخشید که نیومدم بهت سر بزنم یه حس آرامشی بهم دست داد و گریه کردم و حس کردم که اجازه آب دادن بهم داده شد

        منم تاحالا به این دید نگاه نکرده بودم به جهان هستی

        خدا درسی بهم داد که سعی کنم نه فقط با آدما بلکه با خودم و هر آنچه در این جهان هست رو محبت کنم

        از شما سپاسگزارم که صحبتاتون منو به خودم آورد تا بیشتر آرومتر باشم و بدونم که هیچم و کاره ای نیستم ،حتی تو نوشتن ، این من نیستم که مینویسم ،خداست که همه کارارو انجام میده

        براتون بی نهایت شادی و سلامتی و آرامش و عشق و ثروت رو میخوام

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
        • -
          الهام امیریان گفته:
          مدت عضویت: 1414 روز

          سلام طیبه جان

          معلومه که وقتی نوشته ات از قلب میاد بر قلب هم میشینه ،امکان نداره که کار خدا نباشه و اینچنین تاثیر گذار باشه مهم اینه که همه ی ما دستانی از خداوندیم که هر لحظه در این جهان راهنمای دیگرانیم برای رسیدن به خواسته ها و تو هم یکی از بهترین دستانش هستی برای من که کلی ازت درس میگیرم و سعی میکنم تو زندگیم ازشون استفاده کنم .

          دستان خداوند ازت ممنون و سپاسگزارم تو نور خدا هستی بر روی زمین که چراغ راه من شدی هر بار که کامنتهاتو میخونم یه جورایی بهت حسادت میکنم که چقدر توحیدی عمل میکنی و امیدوارم هر روزت توحیدی تر از روز قبلت باشی .

          عاشقتم دوست عزیزو موحدم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 3 رای:
  2. -
    زری شیخی گفته:
    مدت عضویت: 550 روز

    بنام الله یکتا

    سلام به استاد عزیزم و همه خانواده و همراهان عزیز

    خدا رو شاکرم مرا در مسیر هدایت اللهی قرار داده و شکر میکنم هر روز درکم نسبت به جهان و قوانین جهان بیشتر میشه

    خداوند همه چیه هر چیزی که بشه تصور کرد همیشه کنارمونه باهامون حرف میزنه و هدایتمون میکنه راهو بهمون نشون میده مسیرو برامون باز میکنه فقط کافیه بخوایم و بتونیم این هدایت‌هارو به خوبی دریافت کنیم خداوند از رگ گردن هم بهمون نزدیکتره فقط باید حسش کرد باید به خوبی باهاش ارتباط گرفت باید رفیق شد و عشق اونو نسبت به خودمون دریافت کنیم

    قبل ازین آگاهی‌ها همش فکر میکردم چرا خداوند بین بنده هاش فرق میزاره چرا یکی اونقدر داره که نمیدونه با پولاش چکار کنه یکی اصلا به نون شبش هم محتاجه ولی به شکر خدا الان فهمیدم ما همه پیش ذات پاک اللهی یکی هستیم فقط نگاهمون و ذهنمون و باید درست کنیم تا همه چی تغییر کنه خداروشکر منو لایق هدایت دونستی و تواین مسی. دوست داشتنیو زیبا قرار دادی اونم با یه استاد بی نظیر خدایا شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  3. -
    سینا معلم گفته:
    مدت عضویت: 3992 روز

    سلام خدمت استاد عزیز و همه ی دوستان امیدوارم که همواره در مدار خواسته ها و تمایلاتتون باشید

    تنها و تنها وتنها وتنها وتنهاااااااااااااا دلیل اینکه کمتر ورزشکاری در سنینی بالاتر از حدی که ذکر شد نمیتونه رشد و اوج واقعیه خودشو داشته باشه باور به این قضیه هست که با بالا رفتن سن توان انسان کمتر میشه و این باور می تونه نتیجه دنباله روی افکار و باورهای افرادی باشه که قبلا به این باور نادرست و خود تحمیلی به اصطلاح من رسیدن فارغ از اینکه اونها خودشان به خودیه خود انسان و انرژییی منحصر به فرد هستند……..و همه ی اینها طبق آموزه های استاد عزیز و تجربیات و مطالعات خودم در کلمه (باور) خلاصه می شه.(:

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  4. -
    سمانه نیکیان گفته:
    مدت عضویت: 2968 روز

    سلام استاد عزیز و بینظیر استاد عباسمنش.ممنونم از خدای بزرگم که شما را در مسیر زندگی من قرار داد.

    بنظر بنده دلیل اصلی این که افراد نمیتوانند تواناییهایی را که در سنین جوانی دارند ، در سنین بالا نشان دهند تنها و تنها «باور» است.چون این باور در ذهنشان وجوددارد که با گذشت زمان و بالا رفتن سن ،بدن فرسوده شده و توانایی انسان کم میشود.در صورتی که اگر ما انسانها باور خود را اصلاح کنیم میتوانیم عمری بسیار طولانی همراه با جسمی سالم و جوان داشته باشیم، پیر شدن سلول های بدن ما به دلیل باور شکل گرفته در ماست، باوری که به ما می قبولاند که با گذر زمان جسم من پیر و فرسوده و کم توان می شود؛ که اگر این باور را اصلاح کنیم میتوانیم سالهای سال با همان زیبایی و طراوت و نیروی جوانی زندگی کنیم؛ چون که سلول های جسم ما از ما و باورهای ماست که تبعیت میکنند.همانگونه که میتوان بیماری های صعب العلاج را با باور درمان کرد می توانیم به سلولهای بدن با قدرت بیکران خودمان، دستور سلامت و جوانی بدهیم.

    شاد باشید و در پناه ایزد منان

    دوستدار شما :سمانه نیکیان.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    فرامرز حسن پور گفته:
    مدت عضویت: 3063 روز

    بسم الله نور.سلام خدمت استاد عزیز و دوستان گرامی بینهایت خداوندرو بخاطر نعمت مسیر و افراد درست سپاسگزارم.بنظرم بیشتر آدما پیری و کهولت و امراض گوناگون رو.و… خیلی راحت میپذیرن اما مرگ روکه یه چیزه طبیعی و تکاملیه رد و براحتی نمیپذیرن و تا سالها عزادار و…در حالی که میتونن براحتی بپذیرن که تا لحظه مرگ جسم میتونه خیلی خوب کار کنه و هیچ محدودیتی برای جسم نیست علم هم ثابت کرده که باور و اندیشه مثبت روی تمام اعضا تأثیر گذاره اما جامعه پذیرفته که کهولت مریضی و امراض و ناتوانی جسمی وجنسی در پیری وسن بالا بوده هست وباید باشه یه ورزشکار هم همین باورروداره و الگو گرفته بدنش هم فرمانبرداره و….از اینکه ایمیلمومیخونی ازت سپاسگزارم.جمله جادویی استاد(من یکتاپرستم)من هم فدای اون یکتام.خدایا به خاطر نعمت مسیر و استاد درست بینهایت شکرت????

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    مریم رشیدی گفته:
    مدت عضویت: 789 روز

    به نام خدای وهاب

    صدوهشتادویکمین تعهد

    الهامات در زمان درست بهمون گفته میشه به شرط این که باور کنیم که بهمون گفته میشه

    به شرط این که خدمونو لایق دریافت الهامات بدونیم

    به شرط این که باور داشته باشیم خداوند به همه ی بندگانش راههارو نشون میده کمک میکنه هدایت میکنه مدد میکنه همرو

    خدا مکانه زمانه صداست تصویره خدا تو خدا من خدا همه کس همه چیز خدا ی ستاره یه حشره یه انرژیه یه قانونه یه نظمه یه تعادله خدا همه چیه

    حالا که نمیشه توضیح داد خدا دقیقا چیه هرجور که بخوایم درکش کنیم به همون شکل درمیاد

    هرچقدر اگاه تر باشیم نسبت به خداوند کمتر میتونیم توضیحش بدبم خدا توی وجود ماست هممون یک خداییم

    خدا برای من همونجوری میشه که تو ذهنم میسازمش باورش میکنم به خاطر همین همه چی باوره

    خدار‌ هرجور ببینی همون جوری تجربش میکنی

    خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  7. -
    سمیه مصطفائی گفته:
    مدت عضویت: 3821 روز

    اینو یه جایی خوندم :

    عدد بی نهایت است

    خدا بی نهایت است

    عشق بی نهایت است

    یک مرد بزرگ روحانی روزی به من گفت :

    خدا همان عشق است ، و همان عدد

    فهمیدنی نیست

    احساس کردنی ست

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    آینا راداکبری گفته:
    مدت عضویت: 3617 روز

    سلام

    استاد،راستش از وقتی این فایل را گوش کردم گیج ویج شدهم واقعا نمیدونستم خدارا چطوری تصور کنم چه کار کنم هی میخواستم بنویسم و خواهش کنم با اینکه نمیشه ولی لطفا بیشتر توضیح بدین اصلا نمیدونم چذوری فکر کنم چه کارکنم انگار همه تصوراتم ریخت به هم، در نتیجه رفتم سراغ بک نفر که مطالعات قرانی داره، گفت خدا را نمیبینی خدا نور است و تو خودتو درگیر این موارد اینقدر نکن، خدا دیده نمیشه و تصورش نکن فقط از نشانه هایش بفهم که هست، خدا نشانه داره تو و من و ….

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      حامد میرزایی گفته:
      مدت عضویت: 3764 روز

      سلام دوست عزیز

      اینکه گفتن خدا نور هست درسته،خیلی از علمای بزرگ رفتن دنبال این مطلب که ببینین ذات خدا چیه و چه چیزی هست که در آخر یا به نتیجه نرسیدن یا بعضا کافر شدن،دلیلش اینه که ما ابزار شناختمون خیلی کوچیکه،مثل این میمونه که میخوایم یه دریا رو داخل یه استکان جای بدیم و در آخر هم نمیتونیم و تبعات مختلفی به جای میزاره،در حالی که ما باید اول بدونیم که امکان نداره دریا رو داخل لیوان جا بدیم. مثالهای خیلی زیادی در این باره هست که همشون نهی کردن انسان رو از پرداختن و تحقیق به ذات وجودی خداوند و به جاش توصیه شده که روی صفات خدا کار بشه و به قول استاد ببینین کدوم صفت خدا میتونه بیشتر ببه کارت بیاد،روی اون صفت کار کن.

      به قول استاد،خدا مثل آب هست،تو باور هرکسی هر مدلی هست،به اون شکل در میاد و بهترین راه برای هر فردی پذیرفتن خدا با همون باورهای خودش هست.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      سعید خرم دل گفته:
      مدت عضویت: 3728 روز

      سلام خانم اکبری

      همونطور استاد گفت خداوند رو نمیشه شکل خاص و یا یک قالب خاص بهش داد و گفت این فقط خداس بلکه همه چیز ذره ذره جهان هستی از خداوند تشکیل شده و خداوند مثل منبع نوری هست که پرتو هاش خودمون و تمام خلایقش هستیم همگی جزئی از همین نور هستیم

      شما خدارو هر گونه بهت حس خوب و احساس قدرت و ارامش میده تصور کن و ایمان داشته باش که قطعا خداوند رو مخاطب خودت قرار دادی نه چیز دیگه ایی هر جور که تصورش کنی به وجودش توجه داشتی پس اون قسمتی رو انتخاب کن که حس بهتری بهت میده حس اعتماد و ارامش و عشق بهت میده

      براتون ارزوی موفقیت شادی عشق و سلامتی رو دارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
      • -
        آینا راداکبری گفته:
        مدت عضویت: 3617 روز

        سلام

        مرسی اقای خرم دل ، در یکی از فایلهای استاد ایشان پیشنهادمی دن که خدا را طوری که احساس خوبی بهت میده تصور کن و ایشان می گویند که خودشان هم خدا را طوری تصور می کنند و توضیح می دن و از این جهت همیشه نه ولی بیشتر اوقات من تصوری خاص از خدا داشتم و خیلی وقتها هم هیچی یعنی مثل فرکانس که دیده نمیشه همان حالت تصورش می کردم ولی با این صحبت استاد که فرمودند خدا هست نیست بالا هست پایین هست و … یک دفعه اصلا تصوراتم به هم ریخت و اصلا ماندم چه فکر کنم، انگار یک ذره پراکنده شدم توی خلا انگار اصلا دیگه کاری از من ساخته نیست و خیلی به هم ریخته شدم، و فقطم دارم این فایل را گوش می کنم و یکسره هم می گویم که من باید این خدا را بیابم در افکارم، تا اینکه امروز رفتم پیش کسی که قران را می داندتقریبا و تفسیر جامع و … را حسابی خوانده و دورو بریش هم همگی روحانی و با سواد بالا هستند ، این که فعلا می توانستم با شرایطم پیش همچین کسی بروم، گفت خدا مثل ما صورت نداره اصلا فرضش نکن یعنی وجودداره ولی دیده نمیشه چون مادی نیست و گفت چطوری بفهمیم که هست از نشانه هایش و اینکه این همه نشانه دارد درخت و گل و آدم و … خدا فقط و فقط از نشانه هایش قابل درک است ، فقط بدان که هست فقط همین و اصلا هم نمی خواد راجبش فکر و تصور کنی و وقتت را هدر نده فقط بدان که هست و از طریق نشانه هایش هم بفهم.

        متشکر از راهنماییتون

        شاد باشید

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    ستین پویا گفته:
    مدت عضویت: 2976 روز

    با سلام خدمت دوستان روز خوبی داشته باشید به نظر من همه ی اینا فقط یک باور هست اگه ادم خودش رو خالصانه باور داشته باشه دیگه نه سن نه جنسیت ونه فقر جلوشو نمگیره مهم مهم فقط باور خود فرده حتی اگه باور کنیم که عمر طولانی داریم این هم محقق میشه چون من خودم روی این موضوع تحقیق کردم وحتی سراغ ادم های با سنین خیلی بالا رفتم واخر فهمیدم اونا همه باور داشتن که عمر طولانی داشته باشن واینجا میتونید قدرت باور رو درک کنیم والان اگه یک ورزشکار باایمان قوی باور کنه که میتونه توی سن بالا هم یک ورزشکار حرفه ایی باشه پس میتونه فقط باید این باور رو تغییر دادتا جایی که من از استاد عزیزم یاد گرفتم تموم زندگی یک انسان باورشه با ارزی موفقیت برای شما دوستان خوبم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای: