باید شخصیتمان تغییر کند نه اینکه ادا در بیاوریم!
این نظر امروز در کانال گروه به اشتراک گذاشته شد:
“سلام استاد عزیز.
بعد از دو سال گوش کردن حرفها و کلیپهای شما تازه امروز دوزاریم افتاد. هر چند نتایجی گرفتم که شاید برای ۹۹ درصد مردم باورش سخت باشه. منی که دوسال پیش در سن ۲۸ سالگی سربار پدرم بودم، الان کنار همسرم توی خونه شخصیم زندگیم کم از بهشت نداره و جالب اینجاست که خودم چنتا کارمند استخدام کردم و بهشون حقوق میدم!!!
چیزی که دو سال پیش آگه پیامبر ص هم این مژده رو به خودم و پدرم و اطرافیانم میداد هیچکدوم از ما باور نمیکردیم. استاد عزیزم
اونچیزی که فهمیدم این هست که باید شخصیت ما عوض بشه تا اتفاقات زندگیمون عوض بشه.
با ادا درآوردن؛ و در واقع همون آدم قبلی بودن اتفاقات مهمی نمیفته. هرچند که تغییرات کمی رو در پی داره. باید با خودمون فکر کنیم:
این شخصیت؛ این باورهای محدود کننده تا کی؟ ادا درآوردن؛ تقلید کردن و نقش بازی کردن تا کی؟ شبها فرصت مناسبیه برای خلوت با خود.
استاد عزیزم
چیزی که منو میاره توی قسمت نظرات باور کنید اراده من نیست. یه الهام قوی هست که میگه: برو و اونچه بهت دادیم رو با دیگران قسمت کن
استاد عزیزم! از شما ممنونم که شادیهای خودتون رو با ما قسمت میکنین و اونچه خدا بهتون الهام میکنه رو به ما هم یاد میدین”
….
خواندن این نوشته، تعهدی را به یادم آورد که آن جهادی اکبر را درونم به راه انداخت و به گونهای شخصیتم را شکل داد و تربیت کرد تا قادر باشم در هر شرایطی متفاوت از قبل فکر کنم، ببینم و عمل کنم.
همهی آنچه در آموزشهای من میشنوید، باورهای من است، چیزهایی است که به آن اعتقاد دارم و تمام سعی زندگیام، به کار بردن این نکتهها در همه لحظات زندگیام است.
اگر وارد این راه شدهای، اگر نتایج عباس منش را میخواهی، باید برای خرد کردن شخصیت نازیبای درون، جسارت و شجاعت به خرج دهی، همانگونه که من انجامش دادم. خیلی مهم است که شخصیتت تغییر کند، نه کلمات ات! خیلی مهم است نگاهت به اتفاقات تغییر کند و نه اطلاعاتت!
خیلی مهم است بتوانی وقتی که اوضاع به ظاهر نامرتب است، بر طبق آنچه رفتار کنی که آموختهای!
یادت باشد، ماجرای تغییر باورها، ماجرایی همیشگی است. مثل نفس کشیدن و غذا خوردن!
هر باور قدرتمند کنندهای که میسازی، یک نهال است که برای درخت شدن به آب، نور و حتی سمپاشی نیاز دارد تا از کرمها و حشراتی که برگهای تازه جوانه زدهی نهال را مورد هدف قرار میدهند، حفظ شود.
مهمترین کاری است که باید برای آن نهال تازه جوانه زده، انجام دهی تا فرصتی برای رشد داشته باشد، این است که:
باید از محیط، حرفها و حتی افرادی دور شوی که دیدگاهی مغایر با آن باور قدرتمندکنندهای دارند که تلاش میکنی آن را بسازی.
همه افرادی که از نزدیک مرا میشناسند، متفق القول معتقدند: آقای عباس منش فردی است که ازهر دیدگاه، کتاب، فرد، گروه و هر آنچه که نقطه مقابل باورهایی باشد که موفقیتهایش را آفریده و برایش نتیجه بخش بوده، به راحتی دوری میگزیند و اجازه نمیدهد حتی لحظاتی در مرکز توجه اش باشند. زیرا قدرت فرکانس را میدانم، زیرا فهمیدهام که چگونه با توجه کردن به هر چیزی آن را وارد زندگیمان میکنیم و میدانم اگر مراقب کانون توجهمان نباشیم، چگونه به راحتی و خیلی آرام از مسیر منحرف میشویم.
روانشناسی ثروت ۳، طراحی شده تا کسب و کارت را برای سالهای سال، تغذیه نماید. هرچند در همان سال اول، میوههای این درخت را برداشت میکنی، اما هرچه این مسیر را بیشتر ادامه میدهی، ثمره بیشتری را دریافت میکنی زیرا درخت تنومندتری میسازی.
وقتی همان ۳ جلسه اول این دوره را ضبط کردم، احساس کردم این همان دورهای است که با تمام وجود، راضیام نموده.
زیرا خیلی فرق میکند که شما کتابی درباره یک کسب و کار موفق بخوانی که نویسنده با باورهای خودش که معمولاً هم باورهای محدودکنندهای است، دلایل موفقیت آن کسب و کار را نوشته باشد یا اینکه مستقیماً پای صحبتهای فردی بنشینی که سالها زمان صرف شناختن قوانین کیهانی نموده، قدرت و نقش باورها در نتایج افراد را درک و خود نیز باورهای قدرتمندکنندهای ساخته که موجب شده نه تنها یک کارآفرین موفق باشد و کسب و کارهای موفقی را بپرورد، بلکه با چنین دیدگاه و باورهایی، کسب و کارهای موفق زیادی را بررسی و عوامل موفقیتشان را استخراج نموده است.
ایمان دارم این دوره کسب و کارت را به معنای واقعی کلمه متحول و راهنمای شما در ساختن کسب و کاری میشود که قادر باشد در همه جنبههای زندگیات، شما را راضی نماید. بی صبرانه منتظر خواندن نتایج این دوره در کسب و کارتان هستم.
اطلاعات بیشتر درباره دوره روانشناسی ثروت۳ (ستاختن کسب و کار موفق)
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- دانلود با کیفیت HD294MB25 دقیقه
- فایل صوتی باید شخصیتمان تغییر کند نه اینکه ادا در بیاوریم!22MB25 دقیقه














الهی به امید خودت
سلام سلامتی و نور و عشق به استاد عباسمنش عزیز خانم شایسته و همه هم خانواده ای های عزیز
به نظرم به اندازه ای که روی خودمان کار میکنیم و مشتاق تغییر هستیم تغییر میکینم
یاد بچه گی ها افتادم که توی مسجد محل کلاس قرآن میرفتیم و اون طالبه ای که این کلاس رو برگزار میکرد برامون سخنرانی میکرد و نصحیت میکرد که چطور درس بخونیم چه کار هایی رو انجام ندیم و چه کارهایی رو انجام بدیم از همون اول یادمه که من و همه بچه های اون کلاس فقط توی تایم کلاس سعی میکردیم که بچه آروم و خوبی باشیم و مودب باشیم اما ده دقیقه بعد از کلاس دوباره برمیگشتیم به دیفالت همیشگی و همون شیطنت ها و بازیگوشی ها ادامه داشت تا فردا دوباره زمان کلاس شیک و مودب میرفتیم سر کلاس یه جورایی انگار اون حرفا رو به عنوان شعار پذیرفته بودیم و چند ساعتی ادا در میآوردیم که ما بچه خوبی هستیم و جالب اینکه جایزه هم میدادن به ما بابت ادا در آوردنمون همین الگو هی تکرار شد و تکرار شد مسائلی که به عنوان مسائل دینی به ما گفته بودن رو فقط چند روز محرم اجرا میکردیم یا ماه رمضون بعد دوباره همون آش و همون کاسه
تغییر زمانی اتفاق میافته که اهرم رنج و لذت رو توی ذهنمون ایجاد کنیم اونوقت دیگه خود به خود هر روز آموزشهارو دنبال میکنم و کامنت میخونیم و …
من همیشه به دنباله تغییر بودم و یه جوری برام هیجان انگیز بود تغییرات اما این تغییر همیشه بیرونی بود نه درونی
هر سال محل کارم رو عوض میکردم به امید نتایج بهتر اما نمیشد خونه رو عوض میکردم به امید نتایج بهتر نمیشد تا دوسال پیش تصمیم گرفتم که کشورم رو عوض کنم به امید نتایج بهتر بازم نشد همون آدما و همون شرایط با تغییر شکل برام به وجود اومد توی کشور دیگه همین باعث شد که تامل کنم در خودم فهمیدم که من باید از درون تغییر کنم من هر جا برم خودمو با خودم میبرم و بازم همون شرایط و اتفاقات به شکل دیگه برام تکرار میشد دوباره برگشتم ایران شهر خودم محل کار خودم این سری شروع به تغییر از درون کردم نتایج بهتر شد و فکر میکردم که خب دیگه تغییر کردم دیگه نیازی نیست روی آموزشها کار کنم به محض اینکه دیگه روی خودم کار نکردم دوباره برگشتم سر خونه اولم
ولی هنوز هم زمانی پیش میاد که شروع میکنم صحبت های قشنگ کردن که به خودم ثابت کنم که تغییر کردم اما هنوز بعضی مواقع غر میزنم به هم میریزم غیبت میکنم و شجاعته عوض کردن صحبت موقع ورودی های منفی را ندارم
فک کنم دلیلش هم شاید این باشه که به ما از اون اول گفتن که باید اینجوری نقش بازی کنی توی نماز خواندن توی تسبیح دست گرفتن توی عزاداری ها که به زور گریه میکردیم فک میکنیم که در مورد قانون هم میتونیم اینطوری نقش بازی کنیم در حالی که فرکانس نقش بازی کردن حالیش نیست
و خدا هم فرموده که ما به قلب های شما آگاهیم
کلام مهم نیست
در پناه خدا شاد سالم سعادتمند و ثروتمند در دنیا و آخرت باشید
به نام خداوند وهاب و هدایتگر
سلام به استاد عزیزم و همه دوستان
استاد من هم توی این مورد اوایل مخصوصا خیلی مساله داشتم و هی دوست داشتم با حرفای قشنگ تایید بقیه رو بطلبم و دوست داشتم بقیه لایک بدن بهم.اما خیلی زود خداوند با یه پس گردنی بهم فهموند که برای کسی که در مدارش نیست هیچی نمیخواد بگی.حتی اگر در مدارش هست هم نمیخواد چیزی بگی و تو فقط تمرکز بذار روی خودت.الان که کلا با هیچکس در این موارد صحبت نمیکنم حتی نزدیکانم. و اصلا دوست ندارم وقت ارزشمندم رو یک دقیقش هم بذارم برای بقیه. و دوس دارم اگر هم بخوام حرفی بزنم فقط و فقط نتایجم حرف بزنن نه لب و دهنم.
استاد برای من تغییر شخصیت یه مرز باریکی هست و مثل شمشیر دو لبه میمونه.یعنی یسری جاها توهم میزنم که تغییر کردم و یکسری جاها قشنگ میفهمم که تغییر کردم.
یه مساله ای هم که باهاش برخورد کردم اینه که مثلا توی یه مورد تغییر کردم و نتیجه گرفتم و فکر میکنم توی موارد دیگه هم تغییر کردم.اما تا یه تضاد پیش میاد متوجه میشم که توهم تغییر کردن رو داشتم و شخصیتم تکون نخورده و فقط چنتا حرف قشنگ از حفظ شدم.و واقعا یکسری مواقع تشخیص این مرز برام سخته.یکسری جاها هست که واقعا نمیدونم و متوجه نمیشم که چطور باید تغییر کنم. نمیدونم چطور توصیفش کنم.اما قطعا شما متوجه میشید منظورم رو و خوشحال میشم اگر یه فایل در این مورد معرفی کنید و یا فایلی رو در این مورد صحبت کنید.
یا میشه گاهی وقتا خیلی به خودم سخت میگیرم و انتظاراتم یجور میخواد قانون تکامل رو دور بزنه.الان دقیقا در همین شرایط هستم.جلسه آخر قدم 7 رو گوش دادم و خیلی واضح شد برام مفهوم صبر و مفهوم تحمل. برای مثال شرایط الانم از نظر جایی که زندگی میکنم خب چیزی که میخوام نیست و از طرفی بشدت جور هست برای اینکه بیزنسم رو رشد یدم.چون بیزنسم بشدت نیاز به اینترنت پرسرعت داره و اینجا هست،از نظر موقعیت جغرافیایی باز خیلی ایده آله برام.اینطوری هست که یک سمتش صبره برام،یک سمت دیگش تا حدودی تحمل( یا شایدم صبر تا به نتیجه رسیدن).اما قسمت بیزنس الان برام خیلی مهمتره تا محل سکونت.همین بیزنسم هم دقیقا بخاطر تغییراتی هست که قبل از پسگردنی خوردن اقدام کردم.خلاصه اینکه یمقدار سردرگم شدم.
توی این مورد نیاز دارم ذهنم رو بیشتر کنترل کنم و تمرکزم رو بذارم روی خواسته هام.
خدایا شکرت
سپاس از استاد عزیزم
شاد و خوشبخت باشید
ب نام رب
سلام ب استاااد جان
سلام ب خانم شایسته عزیزوخانم فرهادی بزرگوار
سلام ب همه بچه های خوب خدا
خداوندا
آرامشی عطافرما تابپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییردهم
شهامتی ک تغییر دهم آنچه را ک میتوانم
و دانشی ک تفاوت این دو را بدانم
ازخداسپاسگزارم ک بازهم یک پس گردنی
اساسی بهم زد امروز ک
پیشونیم خورد ب خاک تا
فراموش نکنم سرمو این همه پیش بقیه بالا
نگیرم و گلمو پربادنکنم واس حرف زدن
تا مث مادردلسوزی ک بخاطر حفاظت از
جان دلبندش ک نره سمت کتری ابجوش
تا مبادا بسوزه میزنه پست دستش
منو خدا امروز
بااین فایل انگار دقییق زد پس گردنم تا حواسم
اول ب افکارم
دوم ب گفتارم
سوم ب رفتارم باشه
ک دیگه هممون خوب میدونیم
افکار ماهستن ک دارن زندگیمون رو رقم میزنن
خدایا شکرت ک حداقل کمترین نتیجه ای ک از این سالهایی ک افتخار شاگردی استاد عزیز رو
داشتم فهمیدم ک چققد این افکارمن قدرتمندن
اما متاسفانه با وجود این آگاهی های نابی
ک همیشه استاد عزیز روش تاکید دارن
ک بابا شما روی افکارتون باورهاتون کارکنین
بازهم من هرازگاهی میرم تو در و دیوار
میرم توحاشیه
دقت ک میکنم خداروشکر من هروقت خودمو
تو مسیرالهی سایت قراردادم
هروقت تمرکز لیزری گزاشتم رو خودم
نتایج خیلی خوبی گرفتم اما ازجایی ک
خداوندهم میداند
انسان کم شکرگزار است
من یادم میره شکرگزارنتایجم باشم
و زودفراموش میکنم ک چه شخصیتی داشتم
ازادمی ک برای 50هزارتومن ب کسی روانداختم
و ناامیدشدم
حالا ک ب لطف الله میبینم خانواده بخاطر بعضی مسائل مالی میتونن روی لطفی ک خداب من داشته و ازفضلش دررحمتی ب روم بازشده حساب کنن
اما من باتموم لطفی ک رب خوبم داشته ب من و داره هرروز و هردقیقه ب من لطف میکنه سرکش میشم
دلم میخوادتوهررر مسئله ای اضهارنظرکنم
توهربحثی مشارکت کنم تا منم اعلام وجودکنم
بارها تومحیط کار یا بعضی دوستان درباره
یکسری مسائل زندگی یاکاری مشورت میخوان
من آنچناااان حرفهای قلمبه سولومبه ای میزنم بهشون خودشون میگن دمت گرم خیلی بازشد واسمون آنچنان راهکارهایی برای دیگران میدم
خودم الان میفهمم ک چققد دنبال
تایید طلبی هستم
چقدمشتاق لایک گرفتن حرفام از شنونده هام بودم وهستم
چقد بقول استاد نازنینم نقاب میزنم
یکی نیست بگه پسرخوب
کل اگر طبیب بود
سرخود دوانمودی
خداروشکر ک امروز این پس گردنی رو بهم زدی
تا عقلم سرجاش بیاد ک
فراموش نکنم آیه شریف رو
ان الذین آمنو وعملوصالحات
کسانی ک ایمان اوردند وعمل صالح انجام دادند
یعنی چی..
این آیه دقیقن شرح حال منه ک هی میگم من ب خداایمان دارم فلانی مشرک بهمانی میره فلان سفربرای حاجت طلبی مشرکه
بعدخودم اورزه ندارم یک قدم ب سمت ترسهام بردارم کاری ک مدتها توفکرم انجام بدم رو شروع کنم
خدایا.مهربونم..نازنین معبودم
هدایتم ک ب راهی ک
صدا باتصویرم یکی باشه
خدایاشکرت بابت این آگاهی
خدایا شکرت واس این سایت
خدایاشکرت واس سلامتیه استاد عزیزم
همتون دوست دارم ازصمیم قلب
🟣 من از وقتی خودم شدم… زندگیم عوض شد
به نام خداوند مهربـــــونِ مهربون .
گاهی آدم یه جایی از زندگی ش میایسته. نه بخاطر خستگی، نه بخاطر اینکه راهو گم کرده باشه…
میایسته چون یه صدایی از درونش بلند میشه که میگه:
«وقتشه… دیگه باید خودِ واقعیت رو زندگی کنی.»
من از همون وقتی که این صدا رو شنیدم، دیگه هیچی مثل قبل نبود.
حتی قدم زدنم تو کوه، حتی نگاه کردنم به درختها، حتی حرف زدنم با غذا…
انگار دنیا یه پوسته اضافه از روی خودش برداشت وخودش رو بی ملاحظه انداخت تو آغوشم.
ولی اجازه بدین از اولش بگم…
□ فصل اول: وقتی که فهمیدم تنهایی، تنبیه نیست… دعوتـــــه
سالها فکر میکردم آدمهایی که تنهاراه میرن یا اهل جمع نیستن، مشکل دارن.
مثل کسایی که نمیدونن چطور با دنیا کنار بیان.
ولی یه روز -شاید سه سال پیش- وقتی رفتم بالای یکی از تپه های اطراف شهر و باد سرد زد تو صورتم، فهمیدم تنهایی برا من یه انتخابه، نه یه ضعف.
من همون روز برای اولین بار تو آغوش یه درخت گریه کردم.
نه بخاطر ناراحتی خاصی .
نه…
بخاطر اینکه برای اولین بار واقعا واقعنی خودم بودم.
درختو بغل کردم، گونه م رو گذاشتم رو پوست زبرش و بی هوا گفتم:
«تو منو میفهمی؟»
و نمیدونم چطور، ولی همون لحظه یه حس جواب گرفتن از درونم رد شد. حس عجیبی بود… یجور تایید.
بعدها خوندم تو گزارشهای روانشناسی طبیعت درمانی چیزی به اسم resonance هست: «پاسخ احساسی طبیعت ب ِ حال درونی ما» => ولی من اون روزهیچی از این علم نـــــمیدونستم. فقط میدونستم درخت داره باهام حرف میزنه.
○ از همون روز، کوه و تپه و باد، خونه دوم من شدن.
برای همین کمتر میرم مهمونی.
برای همین ترجیح میدم دور و برم خلوت باشه.
چون وقتی خلوت میشه، خدا خیلی خوب باهام حرف میزنه.
وقتی خلوت میشه، جوابها ازپشت پرده ذهن مثل برگ از شاخه میفتن پایین.
من تو شلوغی شاید یه آدم دیگم.
تو خلوت… خودمم.
□ فصل دوم: گفت وگویی که سر سفره عوضم کرد
احتمالا اگه کسی منو ببینه که قبل از خوردن غذا چشمامو میبندم ، لبخند میزنه و میگه «این دیگه چشه‼️؟»
حق هم داره.
چون من از همکن موقع که واقعیم شدم آدمیم که قبل از خوردن غذا با غذا حرف میزنم.
این کار رو از روی ادا و اطوار نمیکنم.
نه.
این کار نتیجه سالها جنگیدن با باوری بود که از بچگی تو ذهنم کاشته شده بود =>> «همه چی کمه ؛ مراقب باش.»
وقتی فهمیدم باور کمبود مثل زنگ آهنه که اگه از درون پاکش نکنی، کل ذهنت رو میخوره… تصمیم گرفتم کاری کنم که حتی یه لقمه غذا هم یادآوری باشه برای وفور نعمت.
برایپ همین قبل از خوردن غذا میگم:
«تو انرژی هستی. از خدا اومدی. ممنونم که الان داری به بدن من نیرومیدی.»
این حرفها شاید عجیب باشه. شاید بگن طرف رد داده !
ولی عجیب تر اینه که اثراتش واقعی هستن
وقتی انسان قبل از غذا یه لحظه مکث میکنه و با حس قدردانی نگاهش میکنه، سیستم عصبی پاراسمپاتیک فعال میشه و بدن غذا رو بهتر هضم میکنه؛ حتی سطح استرس میاد پایین.
من اینارو اون موقع نــــــــــمیدونستم.
فقط حس میکردم وقتی با غذا حرف میزنم، انگار خـــــدا روشاهد گرفتم و دارم بهش میگم:
«من عاشق توام خدا جون . و این غذا، هدیه توئه.»
برای همین کمتر میرم مهمونی.
چون سفره هایی که دورش ده تاآدم نشستن و سرشون گرم حرفهای بی پایان هس، جایی نیس که من بتونم با غذا حرف بزنم و انرژی بگیرم.
من نـــــمیخوام این ارتباط کمرنگ بشه.
سالهــــــــــاطول کشید تا ساخته شد؛
تا فهمیدم خدا تو خلوتی که من انتخاب کردم، داره چیزهایی یادم میده که وسط جمع، حتـــــی یه کلمه ش رو هم نمیشنوم.
□ فصل سوم: این خود جدید، ظرفیت رشدمیخواد
خود جدید من، آدمیه که ازهمون لحظه بیدار شدن صبح، یه صدای آروم تو درونش میگه:
«امروز هم میخوای خودت باشی؟ یا برگردی به نسخه قبلی؟ خود واقعیت باشی همه چی گیرت میاد»
○ من انتخاب کردم خودم باشم.
○ ولی این انتخاب هزینـــــه داره.
▪︎ نمیشه هم آدم قبلی باشی، هم نتیجه های جدیدبخوای.
▪︎ نمیشه همون الگوهای فکری قبلی رو داشته باشی و انتظار داشته باشی هدایتهای جدید بیان.
من اینارو از کتاب نفهمیدم ==>> از زندگی فهمیدم.
وقتی شروع کردم به تغییر ؛ بقول استاد عباسمنش ، خرد کردن شخصیت نازیبای درون؛ اولین چیزی که دیدم این بود:
آدمها فـــــاصله میگیرن.
نه از روی دشمنی ==>> > از روی ناهماهنگی.
وقتی تو فرکانس دیگه ای میشی، جمعهای قبلی دیگه برات روشن نیستن. چیزایی که قبلا لذت داشت، دیگه یه طعم دیگه پیدا میکنه.
چیزی تو وجودم میگفت => «تو ازخلوتهات، میوه های بزرگتری میچینی.» ؛؛؛ حق هم داشت. چون شد .
□ فصل چهارم: لحظه ای که زندگیم رو گذاشتم کف دست خـــــدا و رهــــــــــا کردم
به این سایت… همین سایت بهشتی عباسمنش… اگه هزار بار هم بگم «خودم اومدم اینا رو بنویسم»، دروغ گفتم.
خـــــدا دستور داد.
همین رو با تمام وجودم میگم. من با اکراه شروع کردم نوشتن این حرفها رو. حتی الانم که این متن رومنتشر میکنم، یه گوشه ذهنم میگه: «لازمه اینقدر صریح حرف بزنی؟»
ولی یه صدای آروم جواب میده : «این صداقت، بخشی از مسیرته.»
وقتی برای رشد معنوی قدم میذاری، وقتی میخوای رابطه ت با خدا از مرحله «حرف» ب ِ مرحله «واقعیت» برسه، باید یه چیزو یاد بگیری:
🟣 خودتو قایم نـــــکنی.
من سالها خود واقعیمو پنهان کرده بودم، بدون اینکه بدونم.
سالها دنبال تایید بودم.
میترسیدم اگه مردم بفهمن من با درخت حرف میزنم یا با غذا صحبت میکنم، چی فکرمیکنن.
ولی امروز…
🟢 اگه قرار باشه کسی ازم بدش بیاد، بزار از نسخه واقعی م بدش بیاد، نه نسخه تقلبی م.
□ فصل پنجم: من و اون جهاداَکبـــــر درونی
یه روز تو کوه وایسادم، دستامو باز کردم سمت آسمون و گفتم:
«خدایا… من آماده م!»
نمیدونم چرا همون لحظه یه لرز از سر تا نوک انگشتام رفت.
🪶 یه جا خونده بودم وقتی سیستم عصبی با یه تصمیم بزرگ همفرکانس میشه، یه «تکانه الکتریکی» کوچیک تو بدن ایجاد میشه.
■ من اون روز برا اولین بار این تکانه رو حس کردم.
و همون روز فهمیدم:
تغییر باورها، یه اتفاق نیس. یه سبک زندگی هست.
مثل نفس کشیدن، مثل غذا خوردن، مثل راه رفتن.
تو هر روز باید انتخاب کنی ==>>
● امروز باوری که میخوام، منو هدایت میکنه؟
● یا باوریِ که میترسونتم؟
وقتی اوضاع به ظاهرنامرتبه، اصل ماجرا همینجاست.
تو باید همون کاری رو بکنی که از روحت یاد گرفتی…=>>> نه اون کاری که ترس ت میگه.
■ این یعنی جهاد اکبر =>> جهاد با نسخه ضعیف و قدیمی خودت.
□ فصل ششم: من کمرنگ نمیشم
من تازه چند ساله تونستم این رابطه عمیق با خدا رو بسازم.
○ رابطه ای که یه سحر تا طلوع آفتاب جواب میده و خسته نمیشه .
○ رابطه ای که وسط پیاده روی، ی ِ سوال پرت میکنم و چند دقیقه بعد، جوابش مثل پرنده میاد میشینه رو شونه م.
○ من نمیذارم و نــــــــــمیخوام این رابطه کمرنگ شه.
نمیذارم جمعها، عادتها یا آدمها این اتصال رو ازم بگیرن.
• من مسئول رشد این نورم.
• مسئول بیشتر کردن این حضور.
• مسئول کشف این خود واقعی.
و حالا که طعمش رو چشیدم… مگه میشه ولش کنم؟ :'( 🩵
~~~~~~~~~~
محسن ؛ آدمی که سالها خودش نبود و امروز داره باتمام وجود، خودش میشه.
آدمی که درختها رو میبوسه، با غذا حرف میزنه، با خـــــدا قدم میزنه و از تنهاییش میوه های بزرگی میچینه.
اگه اینارو نوشتم، نه برا قضاوت شدن هس، نه برا…. ==>> برای اینه که اگه تو هم یه روز تو زندگیت یه صدا شنیدی که گفت:
«وقتشه…»
بدونی تنها نبودی و نیستی.
بنام خدایِ مهربانِ مهربان
وَالسَّمَاء وَالطَّارِقِ
وَمَا أَدْرَاکَ مَا الطَّارِقُ
النَّجْمُ الثَّاقِبُ
إِن کُلُّ نَفْسٍ لَّمَّا عَلَیْهَا حَافِظٌ
فَلْیَنظُرِ الْإِنسَانُ مِمَّ خُلِقَ
خُلِقَ مِن مَّاء دَافِقٍ
یَخْرُجُ مِن بَیْنِ الصُّلْبِ وَالتَّرَائِبِ
إِنَّهُ عَلَی رَجْعِهِ لَقَادِرٌ
یَوْمَ تُبْلَی السَّرَائِرُ
فَمَا لَهُ مِن قُوَّهٍ وَلَا نَاصِرٍ
سوگند به آسمان و ستاره طارق.
و تو چه دانى که طارق چیست؟
ستاره اى است درخشنده.
(به اینها سوگند که) هیچ کس نیست مگر آنکه بر او نگهبانى است.
پس انسان بنگرد که از چه آفریده شده است.
از آبى جهنده آفریده شده است.
که از بین کمر و سینه بیرون مى آید.
همانا او بر باز گرداندنش تواناست.
روزى که اسرار آشکار شود.
پس براى انسان، هیچ قدرتى (از درون) و یاورى (از بیرون) نیست.
وَالسَّمَاء ذَاتِ الرَّجْعِ
وَالْأَرْضِ ذَاتِ الصَّدْعِ
إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ
وَمَا هُوَ بِالْهَزْلِ
إِنَّهُمْ یَکِیدُونَ کَیْداً
وَأَکِیدُ کَیْداً
فَمَهِّلِ الْکَافِرِینَ أَمْهِلْهُمْ رُوَیْداً
سوگند به آسمان باران زا.
سوگند به زمین که (براى خروج گیاهان) برشکافته است.
که همانا این قرآن سخنى است قاطع.
و هزل و شوخى نیست.
همانا کافران پیوسته نیرنگ مى کنند.
و من نیز تدبیر مى کنم.
پس کافران را مهلت ده و اندک زمانى آنان را به خود واگذار.
سلام محسن جان ،رفیق بهشتی ام
امیدوارم حالِ دلت عالی باشه
محسن جان وقتی امشب هدایت شدم به این دلنوشته پراز آگاهی یجورایی یه هیجانی در وجودم حس کردم ،انگار این حرفها بویِ آشنایی میده ،اینها که نوشتی منم زندگی کردم همین که تصمیم گرفتم به تغییر ،از آدمها فاصله گرفتم نه از روی دشمنی بلکه از روی ناهماهنگی ،وچه زیبا همه چی طوری کنار هم قرار میگیره که تو از این اتفاق بیشترین بهره رو ببری
میدونی محسن ،منم خیلی وقته که از تنهایی ام لذت میبرم ،خیلی وقته که از مسیر کسانی که کنارم هستند وعاشقانه دوسم دارند جدا شده ام ،ونتیجه آن شده آرامش واحترام بیشتر
محسن جان چقدر عالی به باور کمبودی که پاشنه آشیل خیلی از ماها هست اشاره کردید وچه عالی رو خودت کار کردی ،منم تا سفره رو پهن میکنم شروع میکنم به سپاسگزاری وبعدغذا رو صرف میکنم ولی سعی میکنم از این به بعد مثل تو عمل کنم چون حس میکنم انرژی بیشتر ومفیدتری از اون غذایی که میخورم میگیرم سپاسگزارم که این آگاهی رو به اشتراک گذاشتی تا منم بیاموزم
چه زیبا نوشتی اگه قرار باشه کسی ازم بدش بیاد، بزار از نسخه واقعی م بدش بیاد، نه نسخه تقلبی م. چقدر این جمله به دلم نشست
محسن جان من خودم زیاد با درختان، پرندگان ،گلها،حتی با خودم حرف میزنم، شاید باورت نشه گاهی وقتها آنقدر مشغول صحبت کردن با خودم با وسایل خانه هستم که متوجه حضور همسرم نمیشم وخداروشکر به لطف خدای مهربان وآموزه های استاد جان ،تمام گفتگوهای ذهنی ام مثبت هست واز روی سپاسگزاری هست
رفیق بهشتی دوست دارم وسپاسگزارم که هستی،ومینویسی ،این روزها که در سفرم ،کمتر فرصتی پیدا میکنم کامنت بنویسم ولی هرگز از این سایت واین آگاهیها دور نشدم وحضورم دراین مکان الهی شده پایه ثابت سپاسگزاری های روزانه ام
محسن جان چند روزهِ که سوره الطارق تو ذهنم تکرار میشه ،حسم گفت برات بنویسم،منم با عشق برات نوشتم نوش جانت رفیق بهشتی
«امیدوارم زندگیت سرشار از لحظات ناب باشد؛ لحظاتی به رنگ حضور خدا، و اینگونه عشق و آرامش، مهمان دائمی قلب مهربانت گردد.»
فهیمه جان… رفیق من… سلام. سوره طارق رو کِ نوشتی، هم آیه ها روخوندم… هم حسی ک ِ پشت انتخابت بود روخوندم. دعوت بود… یجور تلنگر… یجور یادآوری مهربون از اون حقیقتی که همیشه هست وگاهی ما یادمون میره:
خدا داره میگه:
من میبینمت…
من مراقبتم…
من برمیگردونم، میسازم، میپرورونم…
و هیچ چیز از چشم من پنهون نمیمونه.
فهیمه جان…خوندم و فهمیدم تو اهل عملی، اهل تغییر، اهل رشد ==>> تو از اون آدمهایی هستی که جرأت داری خودت رو انتخاب کنی ==> خدا همیشه آدمهایی که خودشون روانتخاب میکنن، بهترینها رو سر راهشون میذاره.
میدونی چرا گفتی «از تنهایی لذت میبرم»؟؟؟
چون اصلا دیگه تنهاو تنهایی نیستی… ==> اون یه خلوت مقدسه؛ جایی که خدا بیشتر ازهمیشه نزدیکه.
«گاهی آنقدر با وسایل خانه حرف میزنم که حضور همسرم رو متوجه نمیشم» ==>> روحت زنده س ؛ زنده بودن ِ اطرافت رو هم حس میکنی. اینجورآدمها همه چیز رو درک میکنن؛
سنگ و چوب و باد و نور… همه براشون پیامبرن.
🟣 اگه بدونی چقدراین توانایی ارزشمنده…
الحمدلله ، این روزها تو سفرهستی و هنوز اینجا رو رها نکردی، پس میدونی اینجا فقط سایت نیس… یه میعادگاهه. یه زمین مقدسه. جایی که من و تو هرکدوم یه گوشه ش داریم خدا رو نفس میکشیم.
سوره طارق؟؟؟
حس من اینه که این تکرار بی دلیل نیس.
طارق یعنی ستاره روشنی که شب میاد…
یعنی نوری که ازتاریکی میشکفه…
یعنی نشونه ای که آدم فقط وقتی دلش بیداره، میفهمه ش.
خب حتما تو اون نور رو دیدی. تو بیداری. خدا رو شکر میکنم که تو مسافر همین مسیر نورانی هستی.
برای این صداقت،
برای این حرفهای گرم و روشن…
برای اینکه خودت یه نشونه ای ازهمون «النجم الثاقب» هستی… ممنونم ازت .
النجم الثاقب ==>> ستاره ای که میتابه… حتی وسط سفر… حتی وسط مشغله… حتی وسط دنیا.
الهی همیشه زیرنوری که خدا تو دلت روشن کرده بمونی، و هر قدمت بسمت روشنایی های بیشتر باشه.
رفیق جان… نور بر دم به دم زندگیت.
سلام به داداش محسن دانا واگاه در اغوش خدا
داداش با این کامنتت باز غوغا کردی ومهر تایید به چند تا جواب سوالم زدی
من عاشق حرفها واگاهی های قشنگتم و سعی میکنم تا میتونم ازشون استفاده کنم وبکار ببندم اصلا وقتی میخوام کامنتاتو بخونم باید یه جای کاملا خلوت و با ارامش وحضور ذهن کامل بخونم تا به دلم بشینه .
برای همینم این کامنتت دوسه روز کاملا خونده نشد وهربار یه قسمتیشو میخوندم یا کسی صدام میکرد یا کاری پیش میاومد وباز نصفه میموند خودمم تعجب کردم چرا اینطور میشه ولی از اونجایی که الخیرو مافی وقع رو بهش ایمان داشتم گفتم حتما خیری توشه .
واین قرار بود به موقش خونده بشه تا تاییدی برالهاماتم بشه وتاکییدی بشه برلزوم بکار بستن وفراموش نکردنش.
حالا جریان چی بود:
تو بچگی من تو جمع فامیل بودم وشاید تا سوم راهنمایی ما تو محلمون که کلا خاله ها وعمه ها ی خودم وعمه زاده وبقیه نزدیکترین افراد پدر مادر بودیم ویهو تصمیم گرفتن برن به بافت جدید شهر وهر کدو م با فاصله از اونجا بار کردنو رفتن و خالم اینا که دیوار به دیوار ما بودن وقتی از پیشمون رفتن خیلی من اذیت شدم وگریه وناراحتی میکردم وقتی جای خالیشونو میدیدم قلبم فشرده میشد وهمین باعث شد که هرشب خوابشونو ببینم تا ایکنه ازدواج کردم وکلا به یه شهر دیگه اومدم واونم باعث شد تنها تر بشم وهراز گاهی این خوابها رو ببینم وتا الانم که 30 ساله ازدواج کردم هنوز خواب میبینم یه جایی تنهای تنهام وخیلی به قلبم فشار مای طوریکه حس میکنم الان قلبم میترکه و یا باصدای گریه یا سروصدا توخواب بیدار میشم .
دیروز پسرم که دانشگاهش تهرانه رفت همسرمم کارش خوزستانه وخونه نبود
ذهن باز میخواست داستان تنهایی رو برام تکرار کنه ولی من با توجه به اموزه های استاد نزاشتم حسم بد بشه وبه خودم دلداری دادم وارووم شدم وبعد از ظهر که خواستم استراحت کنم ویه خواب کوتاه رفتم
باز خوابه اومد سراغم که تو تنهایی تنهایی و ومنم تکرارش میکردم من تنهام من تنهام همینطور داشت فشاربیشتر وبیشترمیشد به قلبم که یه لحظه صدای شنیدم بلندو واضح که بهم میگفت
توتنها نیستی خدا باهاته
تو تنهانیستی خدا همراته
وهمینطور تکرار شد تا دلم اروم شد وقلبم که احساس میکردم جمع وفشرده شده ارووم ارووم باز شد ومن ارووم که شدم از همین صدا که باهام حرف میزد بیدار شدم .
وچقدر خوشحال شدم که خدا باهام واضح حرف زده بهم پیام داده .
تاشب که با همسرم صحبت کردم گفت جات خالی با بچه هانشستیم داریم شام میخوریم واز ای حرفها
باز یلحطه ذهن شروع کرد به نجوا که ببین اون همیشه دورش شلوغه عصری رفت روستا با انکه تو دوست داری واون دوست نداره براش جور میشه ولی تو همش توخونه ای .
اینم بگم درسته من عاشق طبیعتم ویوقتایی تو جمع ادمای خوب که حرفهای بیهوده نزنن ولی سکوت وتنهایی رو هم بینهایت دوست دارم ولی این ذهن خوب مدونه کجا ضعف داری از همونجا وارد میشه .
تا دهن شروع کرد ومن متوج اش شدم شروع کردم با خدا حرف زدن که خدایا تو بگو ایا این حرفها درسته چراقسمت من همیشه تنهاییه ورفتم قرانو باز کردم گفتم تو بگو هرچی باید بشنومو واین ایه اومد الله واکبر از این عظمت وبنده نوازی خداجانم.
ولاتشتروا بعهدالله ثمناقلیلاانما عندالله هو خیرلکم ان کنتم تعلمون.
وپیمان خدارا به بهایی اندک نفروشید
زیرا انچه نزد خداست برای شما بهتر است اگر بدانید(که ارزش وفای به پیمان خدا قابل مقایسه با همه دنیا نیست.
وباز بهم گفت تو تنها نیستی منمیخوام توتنها بامن باشی من همراتم وارزش بودن من در کنارت رو با چیزهای بیهوده مقایسه نکن..
وتو تو پیامت خیلی زیبا گفتی
متنمیزارم ونمیخوام این رابطه کمرنگ بشه. نمیزارم جمعها وعادتها یا ادمها این اتصالو ازم بگیرن.
بله این پیام تو باید سر وقتش خونده میشد تا درک کنم اگه داداش محسن ،،توحیدی شده الکی فقط حرف نزده عمل کرده تا تونسته توحیدی بشه.
واونجا که گفتی با درختا وپرنده ها حرف میزنی منم همینطورم وقتی باهاشون حرف میزنم میبینم برگاشون تکون میخوره بدون اینکه بادبیاد.
یه درخت انگور توحیاطمونه بهش میگم انگوری وباهاش حرف میزنم ولی هر وقت باعجله از زیرش رد میشم ویادم میره بهش سلام بدم وباهاش حرف بزنم شیطون یه جوری شاخه هاشو گیر میده به موهام تا متوجهش بشم جالبه تا حالا نشده هروقت باهاش حرف زدم موهامو بگیره منم میخندم برگاشو بوس میکنم میگم منو ببخش حواسم نبود.
دیروزم ازکنر درختی که وقتی میرم باشگاه ماشینمو اونجا میزارم وبینهایت زیبایه وهمیشه بهش میگم میدونی توچقدر خوشگلی چقدر خدا دوست داره که اینرهمه زیبا افریدت داشتم رد میشدم وحرف میزدم یهو یه عالمه برگشو باهم ریخت روسرم مثل موقعی که نقل میپاشن رو سر کسی وکلی ذوق کردم وچند تا از برگای قشنگشو که کاش شمارتو داشتم عکساشو برات بفرستم رو براشتم گذاشت توماشینم..
بله اقا محسن جان اینها از الطاف باخدا بودنه که ما بچه های عباسمنشی بهش رسیدیم انشالله تن استاد عزیزمون سلامت باشه واین راهنماییها ادامه داشته باشه تا ما خدایی واقعی بشیم .
خیلی سپاسگزارم که خدا تورو به ما داده،هستی وزیبا مینویسی،پیامهای خدا رو به زیباترین شکل برامون هجی میکنی پس باش وبنویس تا ما لذت ببریم .
در پناه خدای یکتا باشیم همی از استاد گلم تا ما شاگردا.
مژگان… رفیق جان سلام به روی ماهت. یه چیزاییت شبیه خودمه اما اول بذار یه چیزی رو کامل، واضح و از دل خـــــدا برات بگم: تو تنها نیستی… هیچوقت تنها نبودی…
و اصلا قرار نیست در این مسیر تنها باشی. چون تو انتخاب شده ای.
اون تجربه ای که تو خواب داشتی… اون صدایی که با قدرت و وضوح گفت :تو تنها نیستی، من باهاتم… ==>> این دلگرمی نبوده هااااا ؛ این تأیید یه رابطه بود.* یه رابطه ی اصیل که سالهاست خدا از پشت همین تنهایی ها، همین توی دل گفتنها، همین درختها و همین اشکهای نیمه شب، داره باهات میسازه.
مژگان جان… تو از بچگی زخمیِ ” تنهاییِ اجباری” بودی.
▪︎ اون کودکی تو که خاله و عمه و همه رفتن…
▪︎ اون بغضی که 30 ساله یه گوشه دلت مونده…
▪︎ اون خوابهایی که هنوز میان سراغت و قلبتو فشار میدن…
اینها زخمی نیستن که تو باهاشون ضعیف بشی. ==>> اینها امضای ماموریت توئه. تو از همون بچگی، خدا سوا ت کرد تا جدا ببیندت. هنوز حواست نیس خدا مثل پیامبر آوردتت توی غار حرا… باهات کار داره ؟!؟!؟ اشکال نداره… الان جانان به قلم من انداخت که بهت خبرشون برسونم =>> چون قراره بیشتر باهاش آشنا بشی… چون باید یاد بگیری از درون زنده بمونی، نه از بیرون.
برای همین هم هست که وقتی ذهن میاد سراغت و میگه: “ببین… شوهر و بچه هات شلوغن، تو تنها موندی…»”
تو فورا از سمت خـــــدا جواب میگیری:
“تو تنها نیسی… این تنهاییِ تو انتخاب من و تو باهم بود… اینجا جای بودن من کنار توئه…” :'( 🩵
و چقدر زیبا بود این انتخاب… اینکه نذاشتی ذهن روایت قدیمیو دوباره بنویسه. نذاشتی همون قصه تلخ تکرار بشه. تو محکم جلوِش وایستادی ==>> یعنی رشد واقعی. ==>> یعنی داری صاحب ذهن میشی، نه اسیرش.
«ولاتشتروا بعهدالله ثمنا قلیلا» اینجا واقعیتش اشکم دراومد ؛ میدونی چرا ؟ داشتم میدیدم که خدا داشت تک تک کلمه ها رو با دست خودش برات مینوشت:
پیمان با منو به چیزهای کوچیک نفروش… تو با منی… نذار حسهای گذرا، آدمهای اطراف، یا قصه های ذهن پیمان بین من و تو رو کمرنگ کنه… اونچه پیش منه، برای تو بهتره…
مژگان بنظرم این آیه پاسخ همه سؤالای تو بود ==>> تو زیر هدایت مستقیم خدایی.
~~~~~
شاخه ای که موهاتو میگیره تا بهش سلام بدی… درخت باشگاه که برگ بارونت کرد… مژگان جان… اینها توهم نیست… اینها زبان طبیعته. اینجای زندگیتم مثل منه… هرروز و هرشبمه . تو روحت روشنه، درخت و باد و نور باهاش ارتباط میگیرن. این یه نعمته… یه موهبت… ==>>چون در فرکانس “حضور” هستی… . حالا دیدی تنهایی و خلوت اونقدرام بد نیست‼️ شاید شاخه ها زبان خدا هستن و میگن پاشو برو هایلایتش کن.
مژگان عزیزم گفتی: خدا تورو به ما داده تا پیامهای خدا رو برامون هجی کنی…” . نه… خدا منو به شما نداده. ما رو به همدیگه داده. در یک مسیر… یک کلاس… یک زمین… یک راه… . دارم میبینم توام وقتی مینویسی، خدا از لابه لای کلمه هات میادبیرون.
مژگان جان…به کائنات مشون دادی = وقتی ذهن میگه “تو تنها هستی”… تو باقدرت برمیگردی میگی: “خدا، فقط خودت بگو…” =>> خـــــدا هم همون لحظه جواب میده.
خواهر جان…با تمام قدرت میگم: تو انتخاب شده ای.
🟣 و خدا وسط همین تنهایی، قوی ترین نسخه ت رو میسازه.
باهم قدم میزنیم…. تا آخر این مسیر نور.
سلام محسن جان داداش بی نظیر توحیدیم چقدر افتخار میکنم خدا منو عضو این خونواده کرده که هر کدوم نوری از طرف خداین
داداش ممنونم که اینقدر قشنگ برام گفتی وگفتی ودلمو روشن کردی .
انشالله همیشه نور الهی خونه وزندگیت وقلب سلیمتو روشن ونورانی کنه.
راستی من مدتهاست حس میکنم یه انرژی خاصی دوروبرمه واطرافمو گرفته ومثل هاله ای دور تا دورمه هرجامیرم وخونم خیلی روشنه وبعضی وقتها یه عطر های بهشتی توخونم میپیچه که اینقد شاد میشم وخداراشکر میگم.
دیروز میخواستم برم باشگاه یکم زودتر رفتم
رفتم پارک وارد که شدم دیدم یه گربه از روبروم اومد بهش سلام دادمو گفتم میای بریم یکم باهم قدم بزنیم اخه اینجا خونه توعه بهتر بلدیش
به خداوندی خدا انگار با ادم حرف میزدم باهام راه افتاد قدم بهقدم باهام اومد تا بالا بعد برگشتیم اومدیم ومن هی باهاش حرف زدم بعد اومد کنار یه صندلی وهی دورش تاب میخورد فهمیدم میگه بشینیم اینجا گفتم من باید برم دیرم میشه خلاصه اینقد پیچید دور پام وخودشو کشید به پاهام گفتم باشه یکم میشینم بعد میرم تا من نشستم رو صندلی پرید اومد نشست جفتم
اینقد برام جالب بود البته قبلا هم تجربه هایی داشتم
بعد بهش گفتم توچقدر خوشگلی چقدر پیش خدا عزیزبودی که این چشای قشنگو بهت داده چشاش زیتونی بود بعد یه خط .وسطش.
کلی باهاش حرف زدم گفتم کاش تو هم باهام حرف میزدی من بشنوم
بعد گفتم من باید برم دیرم میشه
اومد دنبالم تا پیش ماشین گفتم نیا نمیتونم ببرمت ولی دلم ریش میشد وقتی دیدم داره میاد ومن مجبورم ولش کنم برم.
ورفتم وهمزمان با مربیم باهم رسیدیم .
نگفتم چند تا هم عکس ازش گرفتم عکسای دوتایی.
خلاصه بگم اینقد حال خوبی داشت جاتون خالی .
داداش ممنون که برام نوشتی ومنو بردی باز تو حال خوش خدایی .
خداراشکر به خاطر سلامتیت.دانش واگاهیت وارتباط قشنگت با خدا وطبیعت.
در پناه خدای یکتا باشی.
سلام مژگان جان نورانی، اینایی که نوشتی یه اتفاق نبود که… این نشونه هماهنگی درونت با منبع بود. وقتی آدم درونش آروم، روشن و همسو با خدا میشه، موجودات، بوها، نورها، حتی اتفاقات ساده روزمره… همگی شروع میکنن باهاش همفرکانس شدن. خودمم دارم با این موضوع زندگی میکنم.
( به تجربه بهم ثابت شده=>) مثلا وقتی بیرون خونه هستم و بیشتر موقع پیاده روی ، تیره ی سگ سانان و خزندگان خلاف فرکانس من، جلوم جلوه میکنن .
اما تمام پرندگان و حشرات همجهت با فرکانس درونم هستن… و همجهت جلوه میکنم.
بذار یجوری بگم بهترمتوجه بشی ==>> مثلا اگه یه سگ یا روباه یا.. بیاد سمتم… هرچند بظاهر با طمأنینه بیاد ؛ دیگه به تجربه بهم ثابت شده که؛ اونموقع فرکانس خوبی از خودم به کائنات ساطع نمیکردم.
اما وقتی یه عقاب یا شاهین یا حتی کلاغ، به حکم خدا به چشمام هدیه داده میشه… یا فقط صداشون به گوشم میرسه ، یا اطرافم پرواز میکنن و آروم آروم دوست دارن بهم نزدیک بشن… میفهمم فرکانس خوبی دارم از خودم به جهان هستی ساطع میکنم.
اصلا از این بهترشو بهت بگم؟؟ گاهی از جانان میخوام که فلان جانور رو به چشمام هدیه بده => مثلا رسیدم جایی از کوه که باید بشینم دقایقی مدیتیشن کنم ، به خدا میگم چشمامو میبندم و میشینم اینجا ، لطفا زیباییت و قدرت آفرینشت رو بهم نشون بده میخوام از زمان حالم استفاده کنم و با چشمام ببینمت و لذت ببرم .
شاید بیست دقیقه ، کمتر- بیشتر بسته بودن چشمام طول بکشه و از طریق نسیم و حس لامسه صورتم با جهان هستی ارتباط برقرار کنم… اما تا با یک تلنگر خداوند چشمامو باز میکنم، میبینم یه تیز پرواز مثل یه شاهین یا یه عقاب اگه اطرافم در حال پرواز نباشه ، روی یه درخت در حال فرود اومدنه ! ==>> انگارمیشه یه چشم بازکردن شیرین ، یه مدیتیشن شیرین .
این حالتی که گفتی ==>> هاله انرژی… روشنایی خونه… عطرهای لطیف… . اینها همون لحظه هایی هستن که خدا نشونت میده “با منی… پس همه چیز زیبایی ش رو برای تو نمایان میکنه”
○
اما نکته ظریفی وسط تجربه ت هست که خیلی ارزشمنده:
حیوانات به انرژی درونی وصلن، نه به ظاهر آدما
اینکه گربه تا بالای پارک باهات اومده، خودش رو بهت کشیده، کنارت نشسته، بعد تا ماشین همراهت شده… =>> رفتار واکنشی نیس؛ تشخیص انرژی ت هست. حیوانها به چیزی جذب نمیشن که انسانها بهش جذب میشن (ظاهر، حرف، موقعیت…). اونا فقط یه چیز رو میفهمن: پاکی و امنیت انرژی تو.
یعنی ناخودآگاه بهت گفت: “تو امنی… تو نوری… تو متصل بِ منبعی…” .خب انصافا این، بالاترین تاییدیه که یه انسان میتونه از جهان بگیره.
○
اما آگاهی ای که لازم داری اینه:
این تجربه ها جایگزین اتصال خدا نیستن؛ نشونه اون هستن. => گاهی آدما وقتی این نشونه ها رو زیاد تجربه میکنن، ناخودآگاه دنبالش میفتن و اصل ماجرا رو فراموش میکنن.
اصل چیه؟ حالت درونی مون.
تو الان تو جایگاهی هستی که این اتفاقها ” نتیجه فرکانس پاک و توحیدیته” هست، نه دلیلش.
بنظرم هر بار همچین تجربه ای داشتی:
• نه دنبال تکرارش باش، فقط قدردانش باش.
• بگو: “خدایا ممنونم که پیام حضورت رو فرستادی.”
• و ادامــــــــــه بده تمرکزت رو روی احساس امنیت، آرامش و اتصال.
○
و مهمتر :
اینجور اتفاقها نشونه ورود تو به مرحله ای ِ که “جهان بیرون” با تو حرف میزنه ؛ ولی فقط وقتی که “درونت” ساکت وهمسو باشه ==>> تو الان تو همین مسیر وارد شدی… و این خیلی باارزشه.
مژگان جان،
تو هم یک مخلوق ملوس خداوند مثل گربه ها،
هم نور خونه ت،
و از اونا مهمتر خود زندگی رو با انرژیت نرم کردی.
خدا پشتیبان و مراقبت ، همراهت و نور خونه دل ت باشه .
اگر دوست داشتی، میتونی توی دفتر روزانه ت بنویسی آخرین باری که اون بوی بهشتی رو حس کردی دقیق چه حسی تو وجودت داشتی؟!
🪶 گاهی اون حس، لحظه ورودی یه آگاهی جدید بوده…
به نام رب العاامین
سلام آقا محسن عزیز
به به چه کامنت عالی نوشتی
آقا محسن این که گفتی آدم که خود واقعیش بشه همه یه جور دیگه نگاش میکنن به قول شما میگن رد داده طرف درست در این موقع ها آدم باید ایمانش رو نشون بده و خود واقعیش را نشون بده اون کاریرو انجام بده که درسته و خودش با اون کار احساس بهتری میگیره
وقتی همه چی خوبه و همه چی آرومه آدم خوب باشه که هنر نیست
وقتی به یه تضاد به ظاهر بد خوردی بتونی تقوا داشته باشی و ذهنتو در مواقع حساس کنترل کنیم هنر کردیم
و بتونیم در مواقعی که اوضاع خوب نیست ما احساسمونو خوب نگه داریم گل و زدیم
ممنون که احساستو نوشتی واین احساس خوبتو به ما هم منتقل کردی
یا حق
سید محمود عزیز…سلام و رحمت خدا بر دلت که پیداس بیداره و پاکه. آره “وقتی همه چی خوبه خوب بودن هنر نیس. ==> همون قانونیه که خـــــدا بارها توقرآن یادمون داده؛ == رشد، ایمان و تقوا در دل تضادهاس که معناپیدا میکنه، نه وقتی باد موافقه و همه چی مطابق میله.
خدا خودش میگه: وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوعِ… وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ ==> یعنی امتحان هس… تضاد هس… اما آخرش همیشه “بشارت ِ” برای کسی که دلش رو نگه میداره.
همون چیزیه که تو کامنتت عالی بهش اشاره کردی == تقوا یعنی نگه داشتن احساسی که از خدا میاد، تو لحظه ای که همه چی دعات میکنه بیفتی پایین!!
==>> وَمَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ هرکی تقوا داشته باشه، خدا براش راهی میسازه که حتـــــی فکرش رو هم نمیکرد.
همون گل زدنیه که گفتی… گل واقعی خیلی وقتا( نه همیشه ، چون بستگی به باورهامون داره) توی سخت ترین لحظه ها زده میشه؛ اونجاس که خدا کف میزنه برای بنده ش.
و راستش سید محمود جان… نوشتی “آدم وقتی خود واقعیش میشه، بقیه فکر میکنن رد داده”
بخدا حقیقت کامله! راه توحید از بیرون همیشه عجیب دیده میشه… چون مردم نتیجه رو میبینن
ولی ما ریشه و اتصال رو… =>>> کار مادر موسی هم بظاهر حماقت بود… کار ابراهیم نبی هم همینطور ‼️
اما جانان میگه : أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ ==>> وقتی راهت درست باشه، خدا خودش دل و دلها رو باز میکنه، پس نگاه بقیه چه اهمیتی داره ؟؟؟
خیلی خوشحالم از اینکه نوشته هام تونسته مقداری حس خوب منتقل کنه. پس همه مون داریم از یِ سرچشمه زلال میخوریم… و همدیگه رو یادآوری میکنیم.
یا حق برادر عزیزم؛
دل و قدمت پایدار توی مسیر نور یگانه الهی .
سلام
محسن جان
من زیاد بلد نیستم مثل شما اینقدر زیبا و قشنگ بنویسم و زیاد کامنت نمیزارم اما بدون تمام کامنتهاتون رو می خونم و تحسین می کنم و همش میگم خدایا شکرت چقدر محسن جان و دیگر دوستان عالی باهات ارتباط گرفتن و لذت میبرم
منم اکثرا تنها هستم و قبلا شخصیتم عاشق جمع و شلوغی بود اما از وقتی روی سایت امدم و کار کردم انگار دور شدم و از تنهاییم لذت می برم و با زبان ساده خودم با خدا خیلی حرف میزنم
و منم در راه رفتن به باشگاه اون طرف پل نزدیک یک پارک یک درخت نمی دونم سرو صنوبر اسمشون درست یاد نگرفتم از بس زیباست و عظمت داره این درخت نا خود اگاه من شکر خدا را برای زیبایی و عظمت اون درخت با تمام وجود بجا میارم که از ذوق زیاد کلا لحن صدام عوض میشه و گاهی اشک شوق تو چشمهام حلقه میزنه و چقدر لذت بردم از کامنتتون و منم از این به بعد بیشتر سعی می کنم با غذا صحبت کنم تا انرژی بیشتری بهش بدم تا بهم بده
چون فقط سپاسگزاری ساده بود براش همیشه
اما از امشب انشالله با حس و نگاه متفاوت تری بهش می پردازم
خدارو برای بودنتان و کامنتانتان هر لحظه سپاسگزارم
ما یک خونه کوچیم 64 متری داشتیم در شهران و خدا راحت برامون فروختش بالاتر از قیمتی که ما فکر می کردیم و یک خانه 112 متری در جایی که من دوست داشتم در همین شهران برام خرید خیلی راحت البته هنوز پولش رو کامل ندادیم اما دلم خیلی اروم هست و همش میگم خدا خودت قسط های خونه خودت رو راحت پرداخت کن و همسرم اوج استرس هست اما من نه
نمیدونم چرا اینقدر ارومم و همش میگم خدا میده فقط از پولش نزدیک 1 میلیارد کم داریم بقیه اش رو خدا راحت داده و همش به همسرم میگم تا الان درست کرده بقیه اش رو هم راحتر درست می کنه اما اینقدری که من باور دارم او نداره
و منم کاری براش نمی تونم بکنم فقط سعی می کنم ایمانم کم نشه از قدرت و بزرگی و رزاق بودنش
نمی دونم چرا انتهای کامنتم در مورد خونه نوشتم🫡🫡🫡🫡🫡
سلام زهراجان عزیز و نورانی، بذار اول بگم چقدر قشنگ و واقعی نوشتی. من اینجوری نوشتن بچه های سایت رو بیشتر دوست دارم . همین ساده نوشتن و از دل گفتن تو، یجور ارتباط خالص باخـــــداست… لازم نیس مثل کسی باشی، همین که با قلبت حرف میزنی یعنی تومسیر درستی.
قبلا عاشق جمع بودی و الان از تنهایی لذت میبری؟ خب خواهرم این یه نشونه خیلی مهم داره: ==>> درونت داره قویتر میشه. => وقتی آدم به آرامش و حضور خدا نزدیک میشه، کم کم نیازش به بیرون کمتر میشه و نیازش به جمع شدن با خودش بیشتر. این اصلا تنهایی نیس، این آغوش خداست.
میدونی دارم به چی فکر میکنم؟؟ به اونی که کنار اون درخت سرو یا صنوبر اشک شوقت دراومده… چقدر برام آشناست… چقــــــــــدر آشناست . اینها لحظه هایی هستن که خدا خودش رو بهت نشون میده زهرا جان .
○ این اشک، اشک حضور خدا جان ِ …
○ این لرزش صدا، نشونه لمس کردن یه زیبایی الهی ِ …
===> این خیلی ارزش داره. خیـــــلی.
از این به بعد میخوای با غذا حرف بزنی و انرژی بدی…؟ کلی ذوقتو کردم . این یکی از بالاترین درکها از شکرگزاری فعال هست. شکر فقط گفتن خدایا شکرت نیس. شکر یعنی انرژیت باعث زیباتر شدن همون نعمتی بشه که داری استفاده میکنی تو الان دقیقا داری میری تو همین مرحله.
=> [توی گوگل عبارت : “معجزه آب+دکتر ایموتو” رو سرچ کن ]
اما زهرا جان… بنظرم بااهمیت ترین بخش حرفت اون قسمت آخر بود: ماجرای خونه. خوب کردی که نوشتی =>> یه آگاهی مهم وجود داره:
🟣 آرامش تو، دلیل و علت ِ رسیدن نعمتهای بزرگ به زندگیت هست
● خونه قبلیتون راحت و بالاتر از قیمتی که فکر میکردین فروخته شد،
● خونه جدید دقیقا همونجاییه که تو دوست داشتی،
● با وجود کمبود یه میلیارد، باز هم دلت آرومه… ==>> یعنی تو وصل به رزّاق هستی.
》نعمتها از دل همین آرامش میان، نه از دل استرس و نگرانی + ایمان تو الان مثل ستون این خونه جدیدتون هست .
اما همسرت…
طبیعیه که نگرانی داشته باشه، چون هنوز به ارتعاشی که تو داری نرسیده =>> تو آرومی یعنی “قرار نیس برای اون کاری بکنی” ، بلکه تو ، وجود خودت، اون کار ِ مشخص هستی.
آرامش تو، ایمانت، کلماتت، نگاهت… همه ش داره روی فرکانس همسرت اثر میذاره، حتـــــی اگه خودش نفهمه.
تو الان داری هر روز به جهان میگی: خدایا، “ادامه ش هم مثل قبلش آسونه” .
و جهان هم جواب میده: چشـــــم. ( اصلا جهان غیر از این جوابی رو بلد نیست)
یه چیز خیلی مهم:
وقتی همسرت استرس داره، تلاش نکن آرومش کنی؛ تو فقط محکم، آروم بمون.
آرامش تو خودش میشه میدان انرژی غالب و کم کم آرامش رو به اون تحمیل میکنه. تاکید میکنم : کم کم .
تو ضامن قسطها نیستی، خدا هست.
کسی که تا اینجا آورده، ادامه ش رو هم خیلی راحت تر از چیزی که فکرش رو بکنی میده.
گفتی نمیدونی چرا آخر کامنتت رفت سمت خونه… من بهت میگم چرا =>> چون خونه جدیدتون هنوز داره انرژی میگیره از ایمانت. تو ناخودآگاه داری با نوشتن درباره ش، مسیرش رو بازتر میکنی.
زهرا جان، نگران نباش…
خونه تون، پولش، قسط ها، آرامش زندگی تون…
همه ش داره از یه منبع میاد
🟣 =>>> تو با این آرامش قشنگت داری اون منبع رو فعالتر میکنی.
سلام
محسن جان ممنون که پاسخم رو خوندی و جواب دادی
داستان ارتعاش اب اقای ایموتو رو قبلا خوانده بودم و بخاطر همین همیشه سعی دلرم وقت خوردن هر چیز حتی ساده هم شده حس خوب بدم یا بگم
و در مورد اروم کردن همسرم باید بگم اره قبلا تلاش زیادی می کردم که ارومش کنم یا تغییرش بدم بعدها متوجه شدم که با اینکار انگار دارم به قول استاد انرژی خودمو ضعیف می کنم و زنجیر بپای خودم می بندم که نه اونها درست بالا می روند و نه خودم
بخاطر همین سعی کردم تمرکز بزارم روی خودم و به قول اقای عطاروشن هر شب فقط با حس خوب میگم خدایا قسژهای خونه خودت رو راحت و عزتمندانه پرداخت کن
و باور دارم بهت چون تا الان همیسه دادی اما ما صبرمون کمه و یادمون میره تو هستی و همه چیز در دست تو و قوانینت راحت انجام میشه اگر ما صبر داشته باشبم و زور نزنیم
محسن جان بزار یک چیز جالب که امشب اتفاق افتاده بهت بگم امشب خیلی حسم عالیه چون خدا عالی داره برام کار می کنه
امشب از طرف بنگاه زنگ زد به همسرم که بیا اون خونه جدید که خریدی رو میخای رهن بدی مشتری به همون قیمت 2 میلیارد تو مان رهن میخاد بعد همسرم زنگ زد به من و گفت زهرا من نمیدونم چکار کنم اخه ما هنوز پول اون خونه رو ندادیم که بنگاه میخاد اونو رهن بده هنوز مالک قبلی تا 25 ماه اینده در اون خونه هست و تا پول کامل پرداخت نشه برای سند نمی اید و گفت حالا میرم ببینم چی میشه
بعد ساهت 8 که برگشت دیدم خونه رو به مبلغ000 1600 تومان پیش و ماهی 12 میلیون راحت رهن داده به یک خانواده خیلی محترم و اصیل و به مالک قبلی گفت که اگر بتونیم پول زود تر بهتون بدیم تا شما 20 ماه بعد تخلیه کنید که مستاجر اول ماه 11 بیاد داخل خانه و جالب اینجاست که قرار بود کلا خانه 14000000 فقط رهن بره اما خدا 16000000 با ماهی 12 میلیون رهن دادبرامون در حالی که ما هنوز نه پول کامل دادیم و نه سند زدیم و هم مالک قبلی و هم مدیر بنگاه و هم مستاجر خودشون عالی برامون دست شدن تا همه چیز خیلی راحت زودتر و بهتر و بیشتر از تصور ما انجام بشه
حتی مدیر بنگاه جوری برامون عالی کار می کنه که زیر دستاش از من پرسیدن اقای دانشور که مدیر بنگاه بزرگ منطقه هستند فامیلتون هستند که اینقدر براتون وقت میزارند و تاکید دارند برای بهتر انجام شدن کار شما چه وقت فروش و چه وقت خرید و اجاره
من گفتن نه ایشون فقط سال قبل برامون یک خوته اجاره کردن و خانه قبلیمون رو هم اجاره دادن همین
گفت فکر کردم اشنا هستید چون خیلی برای شما وقت میزارند
و من گفتم به خودم وقتی کارهاتو بسپاری به خدا و اون بشه پارتیت همه رو مسخر ما می کنه تا همه چیز عالی تر از برنامه ما انجام بشه
من یاد گرفتم با خرید و فروش این خانه که باید فقط ارام باشم خدا خودش حواسش به من و زندگیم هست خودش از بچگی داده تا الان از این به بعد هم میده
هنوز دو تا قسط بزرگ از خونه جدید مونده اما بازم ارومم چون اگر نباشم خیلی بی معرفت و ناشکرم با این همه نشانه و دستهاش تا الان
و هر وقت شیطان وسوسه می کنه وکمی دلشوره یاد یک ویدو می افتم تو واتساپ برام امده بود که خدا گفته تو قران 365 بار که نترس و نگران نباش یعنی هر روز داره اینو تکرار می کنه برای من که من هستم نترس و نگران نباش خیلی اروم میشم و فقط میرم تمرکزمو میزاذم روی یادگیری زبان انگلیسیم و می گم خدا تو هستی پس ، خودت قسط هاتو پرداخت کن ممنونتم
خدا جوننننممممممم🫡🫡🫡🫡🫡🫡
زهرا جان سلام . بنظرم تو داری خودباوری رو زندگی میکنی . خودباوری یعنی همین که فهمیدی آرامش، مسئولیت توئه؛ نه تغییر دادن دیگران، نه جنگیدن، نه کنترل کردن.
خب قبلا تلاش میکردی همسرت رو آروم کنی و بعد فهمیدی این یعنی بستن زنجیر به پای خودت… ==>> این جمله رو فقط کسی میگه که از یک سطح عبور کرده. اینجا دیگه : من قربانی شرایط نیستم ؛ شکل گرفته.
تمرکزت رو گذاشتی روی خودت، روی حس خوب، روی گفتگوی شبانه با خدا ==>> من بلدم از درون شروع کنم، نه از بیرون.
دعایی که هر شب با حس خوب میگی…>> این مراتب بالای ِ خودباوریه. چون تو داری میگی: من لایق راحتی، عزت و پرداخت آسون هستم. نه با زور، نه با اضطراب، با اعتـــــماد.
برسیم به اتفاق اونشب… : زهرا جان وقتی تعمق کنیم میفهمیم که این “یک معامله” ساده نبود. یک پاسخ شفاف بود به آرامشی که ساختی. نه پول کامل پرداخت شده،
نه سند زده شده، نه برنامه ها کامل بوده…
امــــــــــا همه آدمها، موقعیتها، زمانبندی ها، دست به دست هم دادن که => نتیجه راحت تر | زودتر | و بیشتر از تصور تو اتفاق بیفته.توی این موقعیت خدا فقط پول نداد؛ خدا گفت : “دیدی وقتی آرومی، من چقدر راحت کار میکنم؟”
مدیر بنگاه که براشون سوال شده چرا انقدر وقت میذاره…===> بنظرم همون جاییه که میفهمیم وقتی خدا همدل ت میشه و بهش اجازه میدی ؛؛ آدمها بی دلیل مهربون میشن، بی قرارداد حمایت میکنن، بی توضیح همکاری میکنن.
“خدا از بچگی داده، تا الان داده، از این به بعد هم میده.” ==> یعنی ریشه خودباوری. کسی که اینو با دلش میفهمه، دیگه با قسط و عدد و زمان نمیلرزه. هنوز دو تا قسط بزرگ مونده و با این حال آرومی…=>> نشونه شکر واقعیه، نه شکر زبانی.
والا اون یادآوری 365 بار “نترسید”… خیلی قشنگ عمل کردی. بجای جنگ با دلشوره، رفتی تمرکزت رو گذاشتی روی رشد خودت، روی یادگیری، روی اعتماد. =>>> یعنی: من مسئول حال خوبمم. من بلدم خودمو به خدا بسپرم.
ادامه بده. نه چون همه چیز همیشه آسونه، بلکه چون تو دیگه بلد شدی.
خدا با آدمهایی که به خودشون ایمان میارن،خیلی قشنگ راه میاد
به نام خداوند بخشنده مهربان
باران:
سلام به روی ماهت داداش،انشالله حال دلت عالی عالیه ،تنت سلامته ،جیبت پر پوله ،شادو خوشحالی ،و ارتباطتت با الله خیلی محکم تره .
چقدر زیبا نوشتی ،چقدر من به این حرفا نیاز داشتم ،شما نشونه واضح هستی برا من ،این دیگه ثابت شده ،خدا از طریق شما با من حرف میزنه و خیییلی شکرگزار خدام که به کامنت های شما هدایت میشم ،و جواب سوالامو میگیرم .چقدر زیبا گفتی با درخت حرف زدی ،با غذا حرف میزنی ،میدونی داری قدم هات محکمه به سمت جایگاه ویژه ،،
ارج و قربت بیشتر شده پیش خدا..میدونی خدا خیلی دوست داره،میدونی من و چندین نفر از بچه های سایت عاشق شماییم از کامنت هات درس میگیریم ،خیلی عالی هستی محسن جان ،بی نظیری ،خوشحال ترینم .
فقط من نمیدونم چجوری ارتباط بیشتر با شما داشته باشم ،شماره ای ،ایمیل شخصی خودتون ،میشه راهنماییم کنی ممنونت میشم داداش.
در پناه خدای مهربان موفق ترین باشی.
باران عزیزسلام به روی دل روشن و صافِت… . خدا روهزار بار شکر که کلمات ساده من تونسته دل تو رو آروم کنه.
ولی از ته قلبم یه چیزی رو میخوام خیلی صادقانه بگم:
نور از منه نیست… نور از خداست. من که فقط یه آینه م… تو هم آینه ای… و این برخورد دو تا آینه ست که نور رو چندین برابر میکنه.
گفتی “تو نشونهای برای من”… ،،، منم همینو درباره تو حس کردم. خـــــدا وقتی کسی رو دوست داره، آدمهای درست رو توی زمان درست سر راهش میذاره…
و این حضورها، این کامنتها، بخش های کوچیکی از همون برنامه ریزی دقیقشه.
درباره چیزی که ازم خواستی… یه نکته مهم هست ،که فقط اگه اینجا بگمش آدما میتونن درک کنن جای دیگه حرفمو نمیتونن درک کنن . عزیزم باران میدونی که چقدر دوستت دارم… ؛ فقط همون خدایی که داره این کامنتها این حرفا و این جملات رو به دلم میندازه که قلم بشم و بنویسم، فعلا اجازه نداده هیچ شماره و ایمیلی، کلا هیچ ارتباط مستقیمی به کسی بدم… .
رفیق خوبم ؛ نه از بی اعتمادی… نه از فاصله…
بلکه از یک اصل ساده =>> هدایت جانان :
خیلی راحت ساده و آسون هر ارتباطی رو میدم فقط وقتی خدا «الهـــــام» کنه. وقتی زمانش برسه، خودش بلند به قلبم اعلام میکنه… به بلندی همین صدایی که میگه توی این سایت بنویس . جانان فعلا حتی اذن نداده که یک عکس ساده بذارم پروفایلم . منم تسلیم ِ تسلیمم. مثل ابراهیم نبی حین ذبح اسماعیل . تسلیم مثل لحظه ی به نیل انداختن موسی .
باران جان، که من عاشق اسم و وفات هستم ؛ اگه قرار باشه این اتفاق بیفته،
اون الهام هم برای تو میاد، هم برا من.
هیچ چیزی در این مسیر، با فشار و درخواستِ ذهنی شکل نمیگیره… همه چیز با آرامشِ الهی اتفاق میفته.
راستی دو روزه دارم فکر میکنم چی برات بنویسم درجواب این کامنت ؛ تا اینکه دیشب خوابتو دیدم ، چون از خدا مدد خواستم . تو که اینقدر جذاب و نازی عکستو بذار پروفایلت، اگ اذن خداوند رو داری.
○ راستی اگر اسم منو تو هر پلتفرمی تایپ کنی، اگه قرار باشه چیزی پیدا بشه، خودش پیدا میشه؛ خیلی راحت… . اما من تمام زمانِ آزاد وحضورم توی همین سایت استادعباسمنش هست.
اینجا خونه منه… اینجا جاییه که کلماتم میاد… اینجا جاییه که خدا الهام میکنه بنویسم و جواب بدم… اینجا جاییه که با خلوص بالا میتونم خودِ واقعیم باشم.
و هر وقت تو چیزی از دل نوشتی ؛ و زمانش درست بود
و خدا اجازه داد، همینجا جوابت رو میدم. بدون هیچ فاصله ای… با افتخار و با تمام ِ قلبم… .
میدونی که؛ کلی خاطره های روزای بارونی رو… منتظرم که برام بنویسی . کی میخوای بنویسی و دیوونم کنی ؟!؟
باران جانم ؛ ارتباط ما، ارتباط دو تاانسان معمولی نیس… ارتباط دو تا دل ِ که خدا وصلشون کرده. و این وصل، خیلی امن تر ازشماره و ایمیل و راههایی هست که عموم مردم ازش استفاده میکنن.
باران عزیز… دعای قشنگت، انرژی پاکت،
و حال خوبت رو گرفتم وگذاشتم روی قلبم… روی چشمام.
الهی که راهت همیشه روشن، دلت همیشه گرمِ خـــــدا باشه.
منتظر کامنت بعدیت می مونم… اونم از این روزای بارانی ایران .
در پناه نور… همیشه… رفیقت محسن
سلام
محسن جان
سپاسگزارم که وقت میزاری و پاسخم را میدی و همیشه در پاسخهات چیزی هست که مرا اگاه تر می کنه و دقیق تر به نوع رفتار با خودم و حس و حال خودم
و امشب که کامنتت رو خوندم در کامنت نوشته بودی که خدا با ادمهایی که به خودشون ایمان میارن راه میاد
این جمله ات منو برد به زمان بچگی ام من از بچگی همش حس می کردم و می کنم مه با همه فرق دارم و من باید یک کاری انجام بدم اما نمیدونم چی و هنوزم نمی دونم چی و هنوز نه شغل خاصی دارم و نه اعتبار و نه مدرک تحصیلی خاصی اما در درونم یک شعله شمعبا حس خوب از بچگی روشنه که باید کاری انجام بدی اما نشده هنوز .
چرا اینو میگم چون من وقتی 4یا 5 سالم بود از سقف خونه مونبه سر افتادم پایین روی موزاییک های جلو در حیاط به شدت و بعد که منو در اون سن بردن دکتر فقط یک شب منو بستری کردن که اگر ضربه مغزی یا خونریزی داخلی باشه مشخص بشه اما من خدارو شکر نه کوچکترین شکستگی داشتم و نه کبودی ونه پارگی رگ یا مویرگی چه برسه به ضربه مغزی یا چیز دیگه ای و قبل از اون هم در دوران نوزادی بی نهایت مریض بودم جوریکه مامانم تعریف می کرد می گفت بابات می گفته من ظهر بیام خونه این مرده از بس مدت زمان زیادی مریض بودم در دوران نوزادی و خدارو شکر از زمان نوزادی تا الان که42 سال سن دارم هنوز زنده ام و همیشه اون حس یک کار مفید در من بیدار بوده و هست اما پدرم در سن 34 سالگی فوت شدن و من همیشه می گم خدا داره بهت می گه ببین تو همه می گفتن میمیری اما من خاستم زنده باشی تا وظیفه ات رو انجام بدی و کسی در مورد پدرت فکر نمی کرد زود فوت کنه من بردمش چون پدر من بی نهایت عزت احترام و اعتبار داشت برای کل طایفه و محله و کسبه و مثل طناب دور همه بود و وقتی رفت همه از هم پاشیدن متاسفانه و همه میگن کسی دیگه نتوتست کاری که اون کرد برای همه انجام بده
اما من نمی دونم چکار باید انجام بدم اما اون تفاوت با بقیه از لحاظ اینکه متفاوتم ذو حس می کنم تفاوت خوب نه بد و باور دارم که روزی شکوفا می شم با اینکه مدرکم دیپلم هست و کار خاصی ندارم و خانه دار هستم و همیشه خودم رو در سن 18 سالگی میبینم از بس پر انرژی و حال خوب هستم خدارو شکر
نمی دونم چرا اینها رو نوشتم از بچگیم و حس متفاوتم و پدرم
چقدر بپر به پر کردم در گفتارم ببخش
امد منم نوشتم
🫡🫡🫡🫡🫡
زهرا خانم عزیز سلام . هیچ پرش وشلوغی ای توی حرفهات نبود؛ اتفاقا خیلی منسجم تر ازچیزی بود که خودت فکر میکنی.
“از بچگی حس میکردم با بقیه فرق دارم و بایدیک کاری انجام بدم” ==>> این جمله رو خیلی ها میگن، اما بنظرم فرق تو با خیلیها اینه که این حس تو ازجنس هیجان یا رویاپردازی نیس، = از جنس یه “دانستن آروم” هست که سالهاتوی دل مونده.
ببین زهرا عزیزم… بعضی آدما برای “نقشهای معمول” ساخته نشدن. نه اینکه بهتر باشن، نه بالاتر؛
فقط جنس ماموریتشون فرق داره.
این آدمامعمولا دیر شکوفا میشن، نه چون عقبن ==>> چون ریشه هاشون بایدعمیق تر شکل بگیره.
اتفاقاتی که از بچگی برات افتاده : اون مریضیها، اون سقوط، اون عبور بی آسیب… ==> ایناتصادفی نیس. اینها امضای این جمله هستن: “تو نگه داشته شدی.”
و فوت پدرت… این بخش خیلی ظریفه. بعضی وقتها یک ستون باید بره ؛ تاستون بعدی درون خودش ساخته بشه، نه بیرون. تو قرار نیس کپی پدرت باشی، قرار نیس همون کارها رو بکنی، اما همون “اثـــــر” با یک شکل دیگه میتونه از تو جاری بشه.
الان هنوز نمیدونی دقیقا باید چکار کنی!؟
خب نشونه عقب موندن نیس ، نشونه کمبود هم نیست.
نشونه اینه که “زمان اعلام” ماموریت هنوزکامل نشده. و این خیلی فرق داره با بلاتکلیفی.
مدرک، شغل، عنوان… ==>> اینها ابزارن، نه هویت.
خیلیها اینها رو دارن ولی اون شعله درونشون خاموشه.
تو برعکس، شعله رو داری و ابزارها بعدا میان؛ اگه لازم بشه.
حس 18 سالگی که گفتی…اون انرژی زنده، اون حال خوب پایدار… ===> یعنی روحت خسته نیس. یعنی هنوز توی صف زندگی وای نایستادی؛ تو داخل جریان واقعیش هستی.
نوشتی”نمیدونم چرا اینها رو نوشتم” =>>> چون دلیلش همونه که نوشتی: دل وقتی جا امن پیدا میکنه، شروع میکنه به گفتن حقیقتها.
زهرا جان… تو لازم نـــــیس بدونی “چی” قراره بشه. کافیه بدونی خودت درست هستی؛ و باید آموزه های استادعباسمنش رو مو بِ مو عمل کنی. زندگیش کنی.
وقتی خودباوری جا بیفته ===> کار، مسیر، شکل خدمت خودشون میان سراغت.
اینو هم بدون:
خدا با آدمهایی که به خودشون ایمان میارن راه میاد،
چون این ایمان در اصل ===>>> اعتماد به همون نوریه که خودش گذاشته.
ادامه بده…
آروم، با احترام به خودت، بدون عجله برای اثبات به هیچکسی حتی خودت.
سلام
محسن جان
ممنونث برای وقتی که برای کامنتهام میزاری و می خونی و جواب ساده و روان و قتبل فهم بهم میدی
چون من واقعا خیلی جملات سنگین رو نمی فهمم اما چون ساده می نویسی برام
خیلی خوب درک می کنم و بدلم میشینه و چقدر باهاتون حس خوب میگیرم
چند روز حال همسرم خیلی داغونه از بس زیر فشار قرض و قسط خونه و بهم ریختگی شرکتش قرار گرفته
اما بخدا قسم همش تو دلم میگم خدا باورت دارم و باتمام وجودم از ته دلم ذوق دارم و می گم خدا میدونم دادی و میدی
و اشک شوق میریزم میگم نمی تونم ازت ناامید بشم چون اینقدر قبلها بهم دادی از جایی که فکر نمی کردم که تحت هیچ شرایطی نمی تونم ناامید بشم
و میگم هیچکس متعهد تر از تو به عهدش نیست
انشالله بزودی میام و از شگفتیهایی که خدا برامون انجام داده میام میگم 🫡🫡🫡🫡🫡
زهرا جان سلام . ممنونم ازت بابت حرفای صادق و ساده ت. خوشحالم که نوشته ها برات ساده وقابل فهمه و به دلت میشینه، منم قصدم همیشه همینه؛ حرفایی که بشه باهاش زندگی کرد، نه اینکه فقط قشنگ باشه.
حالی که از همسرت گفتی روکاملا میفهمم. فشار قرض و قسط و کار واقعا آدمو خسته میکنه، مخصوصاوقتی آدم مسئول یه زندگیه. اینکه تو توی این شرایط هنوز دلت ب ِ خدا قُرصه و ناامید نمیشی، خیلی مهم و عالیه ===> این ایمانی هست که تو عمل معلوم میشه، نه فقط توی حرف.
اشک شوقی که گفتی میریزی، خیلی حرف توشه. کسی که اینقدر تجربه لطف خدا رو داشته، طبیعیه که نتونه ازش ناامید بشه. همون جمله ت که گفتی ” هیچکس متعهدتر از تو به عهدش نیست” خیلی قشنگه وخیلی هم حقیقیه.
پــــــــــس
نگرانی توی زندگی تو باید کلا بی معنی باشه. کسی که روی شانه خدا نشسته، مثل تو، خودش رو رهــــــــــا کرده و از خدای خودش مطمئنه و بهش اعتماد کامل داره، اگه ازش بپرسی “نگران چی هستی؟” ، انگار داری باهاش شوخی میکنی. چون نگرانی ازش پَرکشیده و رفته .
خوشحالم که رفیقی مثل تو دارم؛ محکم، استوار. وقتی آدم مثل تو توی این فضا قرار میگیره، کائنات هم باهاش همراهن. تنها کاری که لازمه انجام بدی اینه که حال خوبت رو نگه داری و شادیت رو حفظ کنی. واقعا همین قدر ساده است. بقول استاد عباس منش، فقط کافیه مومنتوم مثبتت رو حفظ کنی؛ همون چیزی که توی دوره “همجهت با جریان خداوند” مفصل درباره ش توضیح دادن.
مطمئن باش همین اعتمادت، همین دلگرمی ای که داری، خودش راه بازمیکنه. شاید شکلش همونی نباشه که الان تصور میکنین، ولی قطعا به خیرتون تموم میشه.
منتظر اون روزم که بیای و ازشگفتیهای خدا برامون بگی. میدونم که طولی نمیکشه.
آرامش برای دلت
قوّت قلب برای همسرت
و نور توی خونه تون
به خدا میسپارمت رفیق خوبم.
سلام و درود به دوست عزیز و دانا
محسن نام عزیزی که
نمی دانم چگونه،چهطور قدم در راه توحیدگذاشت ،چه مسیری را پیمود،چه چالش ومسائلی را با توکل به رب العالمین پیمود وسربلند حل کردو ظرفیت اش بزرگتر شد .
واقعا نمی دانم که چه بهایی پرداخته که الان و اکنون اینگونه متصل هست و نور وعشق ساطع می کند ورای تصور
● رفیق جانم نمی توانی تصورش را هم بکنی که دلنوشته های نابت چه طوفانی در دل اغلب خوانندگان ایجاد می کند،چه چشم ها که اشک جمع می شود فقط
و چه گریه های شدید ودلی پر از آرامش مثل الان من ایجاد می کنی که با اشک ولبخند شکر گزار آفریننده ات باشم که دستت را گرفت و وارد سایت الهی استاد عباسمنش شدید و باز شکرگزارتر اینکه مرا لایق دانست با مسیر نور آشنا شوم
☆☆☆☆☆☆
○ در این مدت دلم برای خواندن کامنت های پر نورت بد جور تنگ شده بود .
دودل بودم .اگر توانستم وارد سایت شوم اول بروم نشانه روزم را ببینم یا کامنت های محسن جان توحیدی را
نشانه امروزم را زدم ده دقیقه گوش دادم داشتم گاز را روشن می کردم یهو فایل بعد دو دقیقه استاد خداحافظی کرد. تعجب کردم فایل طولانی بود.
لبخند زدم. به روح سایت بدجور اعتماد دارم.
گفتم: سلام روح سایت کجا باید برم؟ بعد هدایتی آمد.این فایل
کامنت اول را خوندم وبعد رفتم فایل ناب را گوش کردم.که بعدش بروم دنبال نوشته های ناب رفیق جانم.
خدایا دومین نفر محسن جان بود پس چرا ندیدم قبلش برای همین به روح سایت معتقدم انگار سوالهای منو جواب داده و ☆☆☆☆☆
مباحثه آغاز می شود هر جا محسن نامی از شهر راز کامنت می گذارد نوردر نور در نور
می شود.
☆☆☆☆☆
● البته که خیلی از شاگرد ممتاز های سایت کامنت پر نور می نویسند.
من به شخصه رنگ نور شما را می پسندم.
وقتی وارد دانشگاه شدم کیلومتر ها از خانواده ام دور بودم وبعد ازدواج هم توضیح اش اینکه
( خداوند همیشه هوام را داشت وقتی اول دبیرستان را خواندم تغییر رشته دادم و می گفتم می خوام فلان رشته را بخونم و وزیر …بشم. که پدر مهربان و حامی ام می گفت : آن چیزی که می گویی وزارت خانه ندارد.این جا خانم ها را وزیر نمی کنند ومن هم سر سفره نهار گفتم: تا من بزرگ بشم هم وزارتخانه می شود ،هم خانمها وزیر می شوند.گفت:اما هر رشته ای خواستی بخونی آن طرف ایران هم بود برو
آن سالها دانشگاه دولتی فقط تهران بود که من قبول نمی شدم پس فقط آزاد شرکت کردم با اتوبوس 24 ساعت راه بود هر چند مرکز استان محل تحصیل هم فقط یکسال فرودگاهش باز بود که بستند.
نمی دانم چه نیرویی بود اما الان کم کم با آموزش های استاد جان می فهمم آن شجاعت از کجا می آمد.
آن سالها بعضی آشنایان حتی دختران شان را به شهر مجاور هم نمی فرستادند.
خدایا بعضی وقتها می آمدم تهران وترمینال عوض می کردم تا 4 ساعت بعد دانشگاه برسم.
پر از تجربه و خاطره
و… ازدواج بعد تحصیل
واکنون که ساکن تهرانم .و حالم خوب هست.
● بعضی وقتها تهمت هایی که به من و خانواده ام زدندکه خواهر مجرد من دعایی چیزی گرفته و باعث شده در شهرشان به آنها رای در انتخابات ندهند و هیچ مدلی با دلیل قانع نشدند هر چند دو دور بعد هم رای نیاوردند .
مقداری عذاب وجدان داشتم شدید سالها پیش و آلان هم که خواهرم بسیاراذیت شدند فکرم را مشغول
می کند که چندین سال با خانواده ام رابطه نداشتم ●ووقتی وارد سایت ناب شدم که من خالق شرایط خودم هستم اولش بسیار سخت بود پذیرشش که من که اعتقاد به خرافات نداشتم،خواهرم نخبه علمی بود وسرگرم تحقیقات و کسان و عوامل دیگری که باعث شدند و اینکه حالا چند سال بعد دیگران بفهمند تهمت بوده
یا تقاصش را بدهند یا به واسطه آن چند سال تنبیه شوند
آنها من که نمی فهمم البته از نفرین و دعای بد هم برای دیگران از قدیم دور بودم.
حالا چرا یاد آوری شد خانواده ام بعد چند سال یک ماه ونیم پیش برای دکتر که مادرم سکته کرده ده سال پیش و نمی تواند حرف بزند آمدند منزلم و من و خواهرم که عضو سایت هم هستند وقوانین را بلدیم تقریبا
بحث می کردیم که چرا باید از طریق اقوام همسرم در شهرستان دیگر برای خواهرم دردسر درست شود.
حالا من قابل قبول هست چرا خواهرم.
وبا قانون مرور می کردیم و خیلی نتیجه نمی گرفتیم
و آخرش الخیر فی ما وقع گفتیم
ورها کردیم.)
حتی در آن شهر هم فقط چند سال اذیت شدم البته که نباید ناشکر بود با اینکه سالها گذشته
البته که سریع کنترل ذهن می کنم بعضی مواقع سخت می شود.دلیلش همسرم هست که طرف خانواده اش را گرفت و به اقوامشان هم گفتند .
الان هم قبول نمی کند و بعضی مواقع باز هم می گوید.خدایا خسته شدم به آسانی و عزتمندانه حلش کن
● عزت نفس ام مشکل داردکه بهتر شده ام مقداری .
مهربانی و از خود گذشتگی بیش از حد داشتم سالها پیش که نمی دانستم از کمبود عزت نفس هست.
● بعضی مواقع خودم که جای آنها می گذارم اما با عقل من جور نمی شود که بگویم کسی چیزی نوشته و مردم یه مرکز استان چند کیلومتری آن ورتررای ندادند .
● خودم را سالها قبل که با قوانین آشنا نبودم وفقط با قرآن و کتاب داروخانه معنوی آرام می کردم و تنهای تنها بودم
دلداری می دادم که خدا را شکر
تهمت شون چیز بدتری نبوده
● راستی آن سالها خیلی گریه می کردم ودعا وقرآن می خوندم که چرا باید دور از خانواده باشم و اینکه هیچ وقت کار اشتباهی نکردم 20 سالگی حج آمدم
چرا باید الان این جوری بشه
در تضاد مالی شدید بودیم و
تهمت و حق بیرون رفتن نداشتم وخیلی اذیت می شدم و اینکه به خانواده ام نمی گفتم
که ناراحت نشوند.
بعد هم می گفتم : خدایا من که به خرافات اعتقاد ندارم حتی از فالگیر هم خوشم نمیاد.نمی توانم پیش روانشناس برم کسی می بینه .پولش را هم نداشتم
نمی شد منو زمان پیامبرا یا اماما خلق می کردی ازشون می پرسیدم. در میان گریه و دعاهای چند ساعته به خدا گلایه داشتم که: از این چند میلیارد انسان زمام من چند نفرشون لیاقت نداشتند آخه پیامبری ،چیزی بشن
و…دوران جاهلیت باور های داغون داشتم منی که خیلی کتاب می خوندم و خونده بودم
خدا جونم گفته بود،جواب داده بود منتهی من نشنیده بودم
که: عزیزکم مقداری صبر کن فقط سحر نزدیک است.
برترین پیامبر زمان را برات انتخاب کردم.
اصلا نمی دانم چرا اینجا دارم می نویسم باز هم نمی دانم شاید یکی از گره های قلبم این مورد هست هنوز نتونستم کامل باز کنم و رها شم یا آن اشخاص را شاید فکر می کنم که بخشیدم اما ته ،ته قلبم هنوز کمرنگ هستند.
☆☆☆
رفیق جان
راهنمایی کن ،نمی دانم یه مطلبی که قلبم پاک ،پاک بشه
در این سالها این مورد خیلی انرژی ازم گرفته ،یکی از دلایل رفتار خنثی با همسرم شاید این مورد باشه بعضی اوقات دقت که می کنم .
● هر کسی یه مسیر و چالش خودش را می گذراند قبول.
بروم بعد مشق کنم یادم باشد همیشه
من خالق شرایط خودم هستم.
احساس خوب _ اتفاقات خوب
وخداوند همواره و همیشه مرا هدایت و حمایت و محافظت می کند.
● رفیق جانم دعای خیرم برایت
به زودی استاد عباسمنش را از نزدیک بغل بگیری.آمین
سلام و درود به دل روشن وجانِ صبور خانم اکبرزاده عزیز
چندبار آروم خوندم…، از سر احترام.
گاهی متنها “خوانده ” نمیشن، آدم باید بذاره ازش عبور کنن،
بذاره برسن ب ِ همون جایی که سالهاست صداش میزنن و شنیده نشدن.
رفیق خوبم اول اینو بگم؛
○ مسیرت “عجیب” نیست،
○ تو مسیرت “اشتباه” هم نیست،
○ تو مسیرت، مسیرِ روح های بزرگه .
● اونهایی که زودتراز سن شون بیدار میشن، زودتر تنهامیشن،،،، و زودتر از بقیه باید بارهای نادیده رو به دوش بکشن. مثل خضر نبی .
سالها تهمت دیدی، اما عمیق تر اینه که بی پناهیِ درتهمت رو تجربه کردی. و این فرق داره. آدم وقتی تنهاست ومتهم، اگه نشکنه، حتما ظرف وجودش بزرگتر میشه. بهت تبریک میگم .
گریه ها، دعاها، اون گلایه های کودکانه ات باخـــــدا…
هیـــــــــــــــچکدوم شون “نشنیده” نموندن. فقط جوابشون، به شکل “آرام آرام رشد کردنت” اومد ==>>نه به شکل حذف درد.
حالا برسیم به اون گره ای که گفتی هنوز ته دلته…
⭕️ فقط قبلش یه چیزی بگم؛ تا یادم نرفته… همه انبیاء و یارانشون از خداشون بوده یه کتابی مثل قرآن با ترجمه فصیح و اِعراب گذاری راحت… اینقدر ساده و آسون برای تمامی زندگی شون در اختیارشون باشه . پس ما بلحاظ مسائل بیرون از خودمون از اونها خیلی جلوتریم که یه نقشه راه و یک شاهکلیــــــــــد در اختیار داریم . تازه ما یک معلم قرآن ، اونم یه معلم عملگرا مثل استاد عباسمنش داریم… که بعد از این 1400 سال مکتوب شدن قرآن، شاید به تعداد انگشت شمار شبیه ش رو بشه پیدا کرد . بحث همون افزایش گنجایش ظرف وجودی هست .
ببین رفیق جان،
بخشیدن همیشه به معنی “قبول کردنِ اتفاق” نیست.بخشیدن یعنی ، دیگه اجازه ندی اون اتفاق،
○ ازت انرژی بگیره،
○ رفتارتو با همسرت شکل بده،
○ یا هر از گاهی دوباره برگرده و خنجری بزنه.
“یه حقیقت آروم اما عمیق” بگم بهت؟
• تو اون ماجرا، نه بدهکار بودی، نه مقصر. پس چرا هنوز سنگینی هست؟
• چون یه بخش از وجودت، اون دختر تنها رو هنوز بغل نکرده.
• اون دختری که دور از خانواده، با ترس، با اتهام، بامحدودیت، اما با ایمان ایستاد.
اجازه بده منم مثل استادعباسمنش عملگراباهات صحبت کنم. یه تمرین ساده اما خیلی واقعی بهت میگم؛
یه شب، فقط یک شب | چشمهاتو ببند | و خودت رو ببین همون سالها… | برو کنارش بشین | و فقط بگو:
“دیدمت… تنها نبودی… اشتباه نکردی… کارت درست بود.”
همیـــــــــــــــن. همین.
هیچ تحلیلی نکن ، هیچ توجیهی نکن .
اونوقت میبــــــــــینی =>=> اون خشم، اون دلخوری، آروم آروم حل میشه.
مطمئن باش … اگه هنوز ته دلت کمرنگی هست،
این نشونه بدی نیس. نشونه اینه که روحت زنده ست… وهنوز در حال ترمیمه.
در موردهمسر جانت هم، گاهی [البته فقط گاهی] سکوت تو بی احساسی نیس ، که خستگیِ روحیه. وقتی این گره بازبشه، رفتارت خود به خود نرم ترمیشه، بـــــدون اینکه بخوای زور بزنی.
□□ راستی ” قانون برانگیختگی مخاطب ” رو از استاد شنیدی ؟
~~•~~~
آخرش اینو از ته دل بگم: تو پاکی، نه بخاطر اینکه رنج کشیدی، هرکسی رنج های خاص خودش رو کشیده؛؛ این پاکی بخاطر اینه که تلخ نشدی. مومنتوم مثبت بالاخره باید کارخودشو بکنه.
⬜️ برات دعا میکنم به اون آرامشی برسی که دیگه لازم نباشه با گریه به دست بیاد، آرامشی که با نفس کشیدن جاری میشه.
⬜️ من به نور وجودت احترام میذارم و از حضورت یاد میگیرم.
به نام خداوند بخشاینده مهربان
باسلام خدمت استاد عباسمنش و همه دوستان هم فرکانسی
من هم از اون جمله افرادی بودم که زمانی که با این قوانین آشنا شدم و تازه داشتم روی خودم و روی باورهام کار میکردم در زمانهایی که حالم خوب بود به اصطلاح ادا در میاوردم و زمانی که به یک تضاد و یک ناخواسته برمیخوردم و شرایط از نرمال خارج میشد من همون آدم قبلی میشدم!!!
و با گوش دادن مداوم این آگاهی ها می فهمیدم که باورهای من عوض نشده و من فقط این آگاهی ها رو گوش دادم؛
و هرگاه که من رفتارم تغییر میکرد با خودم میگفتم ایول ببین الآن باورهات تغییر کرده یعنی اینکه من تغییر کردم؛
یعنی اینکه باورهای ما به قول استاد یک شبه به وجود نیامده که یک شبه تغییر کنه!
تغییرباورها به یک جهاد اکبر لازم دارد و انرژی و زمان و تکامل لازم هست تا تغییر ایجاد شود؛
من زمانی در محل کارم همکارانم رو نصیحت میکردم موقعی که سر محل کار بحثی یا دعوایی میشد که باید بتونید خودتون رو کنترل کنید و دیگه این بحث ها برای شما توی این سن و سال بعیده و از این حرف ها می زدم بخاطر اینکه من فکر میکردم که آدم خیلی آرامی شدم و من تغییر کردم!!
اما هنگامی که توی شرکت به یک ناخواسته برمی خوردم و کنترل اوضاع از دستم خارج میشد و نمیتوانستم ذهنم را کنترل کنم دوباره همون آدم قبلی میشدم و میفهمیدم که من فقط ادا در می آوردم و من تغییر خاصی نکردم و هر بار هی می کوشیدم که این رفتارم را تغییر بدهم ؛
الآن هم خدا را شکر بهتر شدم و نیاز به کار کردن بیشتر در این زمینه دارم و باید بیشتر در این مورد روی خودم کار کنم؛