اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استاد عجب فایلی بود, واقعا سپاسگزارم, در رابطه با سوال من بدون کنکاش تو ذهنم باید بگم غیبت منو عصبی میکنه, نقطه ضعف من تو روابط همین شده که جایی دورویی و غیبت رو بشنوم, راستش نمیدونم چطور خودمو ازین سیکل بکشم بیرون, منم یه زمانی قبل اشنایی با شما بسیااار اهل غیبت بودم ولی گذاشتم در حد توانم کنار, ولی هنوز از اون مدار کامل خارج نشدم انگار چون غیبت دیگران رو میشنوم و این عصبیم میکنه چون میبینم چه دورویی ای میشه!!!
خدارو شاکرم که هدایت کرد یک دیگر از اگاهیی ها بیاموزیم
سپاسگزارم از استاد عزیز بابت ابلاغ فایل بسیار تاثیر گذار
الان که این ایل زیبا شنیدم و کامنت میزارم بنده در یک جای بینهایت زیبا و عالی هستم در شمال که برای مسافرت امده ام قبل از اومدن باور های بسیار خوبی ساختم بلطف الله و نوشتم چند نمونه
1.من باور دارم خداوند عزیز من را با بهترین انسان ها همراه و هم صحبت میشود=نتیجه تا الان هر چی از ادم های خوب است فقط به ما برخورده اند
2.باور دارم بهترین هتل با شرایط عالی برای من رقم میخورم=نتیجه در بهترین زیبا ترین تمیز ترین ویو ترین منطقه موجود هتل برای من رقم خورد با بهترین شرایط
3.بباور دارم که بهترین غذا ها خدا منو هدایت میکنه=که خدای عزیز جوری هدایت کرد مارو به جایی برد پر روزی الهی و اونجا یک نفر ما را راهنمایی کرد به بهترین رستوران اونجا که اصلا ما نمیشناختیم و سپاسگزار خداوندم
4.باور دارم که خداوند بدن مندرا بسیار مقاوم عالی و در شرایط افتابی گرما و ..=نتیجه خداوند بهترین زمان ما را در بهترین مکان ها هدایت کرد
5……
و بینهایت سپاسگزارم
دریا بودم یه اگاهی یه سخنی به من گفته شد که شکر گزاری میکردم این بود که
1.این زیبایی پاداش افکار زیبا تو هست
2.آگاهی دیگر زندگی مانند این موجی ها پی در پی شرایط اتفاقات گوناگون هستند و یه
3.جایی اومد که با موج ها هم مسیر شو مسیر درست باش تا تورا ببرد جلو
و4= جنگل که بودم طبیعت جهان کانتات خودش کار خودش را بخوبی و درست انجام میدهد بدون اشتباه هرگز
اینها اگاهی ها و مسیری بود که حسی گفت قبل جواب به سوال بنویسم و سپاسگزارم از خداوند و سپاس که این متن رو عزیزانی که مطالعه کردند
اما سوال استاد عزیزم؟؟
چه شرایط و اتفاقاتی قوی ترین احساسا در ن بر انگیخنه کرده در شما چه مثبت چه منفی ؟
1..یکی از برانگیختن احساس خوب در من خرید کردن خودم یا دیگران است و بسیار لذت میبرم از خرید
و 2.یک مورد دیگر مسافرت حالمو خوب میکنه
3.من فکر کردم یکی از بعد هایی که بسیار حال منو نازیبا میکنه این بود که کسی در برابر حرف های من یا مخالفت کند یا موافق نباشه
این شرایط تاثیر گزار بوده در ابرتنگیختن احساسات منفی در من
4.یک موردم که اخیرا شده اواخر حرف زدن اطرافیانام در باره دیگران و کار های انان که تلفنی و حضوری میزنن حالمو بد میکنه
البته چند نمونه از جمله تلوزیون سیگار شبکه اجتماعی اینستا اینا که هی وردی های منو تحت تاثیر میزاشت شاخه علف حرز بودن را قطع و ریشه کن کردم و فرصت جا باز کردم برای ورود اگاهی و حرف زیبا
سلام و خداقوت به استاد عزیزم و خانومِ شایسته و دوستان همفرکانسی
اولا اینو بگم که ااگوی تکرار شونده برا من این هستش که طی 7سال رابطه با دخترخانومی بارها و بارها و بارها کات کردیم و مجدد اوکی شدیم
حتی شده 6ماه از هم خبر نداشتیم ولی بعدش دوباره باهم خوب شدیم
و همیشه بهش میگفتم توی تمهی رابطهها بحث هس و در اکثر مواقع بدلیل شکاک بودن ایشون رابطمون بهم میخورد که میدونم مشکل از خود من بوده 100درصد.همیشه هم به خودم گفتن که تو خودت باعث شدی نسبت بهت شک داشته باش،درحال حاضرم باهم کات هستیم بدلیل اینکه در تصمیمگیری و رابطه با دوستانم حساس هستن و میگن باید با فلان دوستت قطع رابطه کنی آدم خوبی نیس ومنم قبول نکردم و ایشون قهر کرد
بریم سراغ پاسخ به سوال استاد:
(اولینموضوعی )که باعث ناراحتی شدید بنده میشه این هس که تهمت بزنن و شک داشته باشن
(دومین موضوع) اینه که در تصمیمگیریهایی که شخصی هس دخالت داشته باشن و بخوان حرف اونا تصمیم نهایی من بشه
(سومین موضوع )از نحوه خوردن غذا و خوراکی شخصی که ملچ مولوچ کنه به شدت عصبی میشم و اگه رودروایسی نداشته باشم 100درصد بهش میگم
(چهارمین موضوع)اینه که در جمعی اگه شخصی نباشه و اون جمع بخوان پشت سر شخص غایب صحبت بدی کنن بشدت ناراحت میشم و تذکر میدم اگه به حرفم گوشنکنن و ادامه بدن ازون جمع فاصله میگیرم
راستش من خیلی در مقابل کامنت گذاشتن مقاومت میکنم و دلیلشم میدونم عزت نفس پایینه وتوی وره کشف قوانین جواب هر سوالی رو میدادم تهش میرسیدم به یک ترمزززززززبزررررررگ بنام کمبود عزت نفس
اره حالا که یادم میاد من از بچگی چون بچه کو چیکه بودم و همه توجها به من بود خیلی دوس داشتم تایید بگیرم و به من توجه بشه وبزرگتر هم که شدم توی ذهنم حرف دیگران خیلی برام مهم بود .اینکه چه برداشتی میکنن ومن در ذهن اونا چه ادمی هستم . و همیشه وس داشتم ازم تعریف کنن. تو مدرسه همیشه شاگرد اول بودم اابته درسم خوب بود و به بقیه بچه ها کمک میکردم توی درسا خوب اینم یه راهی بود که معلما تعریفمو بکنن و سر صف اسممو بخونن به عنوان شاگرد اول خیلی احساس مهم بودن به من دست میداد . سر هر کاری میرفتم خیلی زود یاد میگرفتم خم وچم کارو ولی زیاد دوام نیاوردم چون میفهمیدم دوسش ندارم و البته خوب پول میساختم خداییش هم خیلی زرنگ ودس وپا دادر بودم وهمیشه ار کسانی که توی یه دوره با هم کار میکردیم یه سر وگردن بالاتر بودم .اممممممما تحمل انتقاد رو اصلا نداشتم وتا کسی به من میگف بالاچشت ابروعه دنیا برام تیره وتار میشد و دیگه فرقی نمیکرد کی باشه براحتی از چشمم میفتاد ودیگه رابطه مث قبل نمیشد .و همینطور وقتی مسخره میشدم.به دل میگرفتم وناراحت میشدم وسر وقتش قشنگ تلافی میکردم و سر طرف همون کارو در میاوردم.
وقتی میخاستم تصمیم بزرگی مثل خونه خریدن داشتم که با توکل به خدا به بهترین مورد هدایت شدمو خرید خیلی راحت انجامد شد من اونموقع از قوانین اطلاعی نداشتم .
اان حود 6 ماهی میشه درسایت عضوم وباقوانین اشنا شدم دیگه ون ادم قبل نیستم چون به شدت چک ولقد دنیا رو خوردم تضاد ایی رو دیدم که تصمیم به تغیر گرفتم واز خداوند هدایت خواستم.چند سال پیش همسرم پی اس فر گرفت وهر روز رو چندساعتی بازی میکرد و من میدیدم که هر روز توجهش به من داره کم میشه وکمتر حرف میزنیم وتفریحات ما…بهتره بگم خودش شده بود بازی ورفتن خونه پدرش ..من دیگه خسته شده بودم از اون وضعیت وهر چند وقتی یه بحثی داشتیم وحتی زمانی که حالمونوخوب بود بهش میگفتم کمتر بازی کن تا بیشتر با هم باشیمو بتونیم بیرون بریم چون من خیلی گردش وپیاده روی وکوه رفتن ومسافرت رو دوس دارم اما کو گوش شنوا …هروقت خانوادش پیشنهاد میدادن با کله میرفت واگه منومیگفتم بعد از چند بار درخواست کردن میرفتیم یا اصلا نمیرفتیم ..وابنطوری کم کم اون زیرزیرا یه کینه ای داشت شکل میگرفت .که اصلا این ادم منو نمیبینه… اون ادم رو را خودم کرده بودم خدا اگه اون مبخاست میشد فرقی نمکرد هر کاری ویا چیزی بود اگه خرید بود اگه گردش ومهمونی بود واگه اون نمیخاست نمیشد وغم ورنج سنگینی منو میگرفت ..حالم خیلی بد میشد و از خودم بدم میومد همیشه دنبال یه چاره میگشتم. حالا که دارم اینا رو مینویسم میگم ببین چه کردی با خودت….
هر چند وقت یکبار مدل یو یو در روابط تکرار میشد
تا اینکه 6 ماه پیش خیلی اتفاقی باسایت اشنا شدم وعضو شدم ودارم روی خودم کار میکنم وتا اندازه ای کهمتعهد بودم نتیجه گرفتم .از یه روابط داغون که همیشه من باید کوتاه میومدم چون یاد گرفته بودم برای حفظ زندگیم باید فداکاری کنم مخصوصا اگه بچه داشته باشم و کوچیک هم باشه انوقت مردم چه فکری میکنن( باور مخرب مهم بودن حرف دیگران) یا اینکه اگه منو بایه بچه تنهابزارهه وبره من چیکار کنم و….اشغلای دیگه ای که توذهنم میچرخید نمیخام بنویسم.
خودمو ندید میگرفتم واینکه چه جاهایی دوس داشتم برم ونشد چه مهمونی بود چه گردش البته اگه طرف خونواده خودم بود نمیشد واگه مهمونی وگردش از طرف خونواده ایشون بود اصلارد کردنش خیلی زشت بود….
تا ابنکه کم کم فهمیدم من هم مهم هستم ومنم حق زندگی دارم .
اوایل خیلی سختم بود که یکسری کارا رو انجام ندم مثلاکارای خیلی سادهدکه شده بود وظیفم .انگار تنها بلد نبود کاری انجام بده .من کم کم خودمو کشیدم کنار .
مورد دیگه این بود که اگه خونه پدرش بودیم با اینکه بچه کوچیک داشتم وخوب من مهم برام بچم بود نه اینکه برم تواشپزخونه ظرف بشورم یا کمک کنم .که منم براش توضیح دادم ایندفعه ارومتر با دلایل منطقی که من برام بچم مهمه و اینکه اروم بشه نه ظرفای توی سینک.
یااینکه یوقتایی دوس نداشتم توی جمع خونوادش باشم فرقی نمیکرد گردش یا مهمونی یا مسافرت …اوایل میترسیدم بگم حتی فکرشو میکرم که چقد ناراحت میشه و ناراحت هم میشد ویکی دوباربحث بالا گرفت و من هم به ناچار رفتم ولی بعدش به خودم گفتم این که شد مث قبل پس تو کی میخای یاد بگیری خودتو مهم بدونی وبه خودت احترام بزاری .تا اینکه یه اتفاقی افتاد و ایشون فهمید چون همسر من هست نمیتونه منو مجبور کنه که هر دفعه که میخاد جایی بره مخصوصا خونه پدرش من رو هم همراهش ببره.والان مدتیه خودش میره ودخترمو میبره و من مجبور نیستن برم …
قبلا اگر از من تشکر نمیکردن در مقابل کاری که برای کسی انجام میدادم .هرکسی بود فرقی نمیکرد خیلی بهم میریختم واز خودم عصبانی میشدم وحالا یاد گرفتم برای اینکه حال خودم خوب باشه باید به کسی کمک کنم نه به زورواجبار ورودربایستی چون فقط احساسه منه که باید خوب باشه
دیگه برام مهم نیست خونوادش چه فکری میکنن یا خونواده خودم’ حتی خودش چون خیلی کم حرف میزنیم در حد ضروریات ومن بیشتر سرم توسایت وعقل کل هس و بیشتر با بچم هستم .رابطه ام با خودم وخدای خودم خیلی بهتر شده.سعی میکنم هرروز حالمو خوب نگه دارم شکر گزاری میکنم وبه زیباییها وفراوانی های اطرافم توجه میکنم و از دخترم یاد میگیرم در لحظه زندگی کنم ولذت ببرم از چیزایی که دارم .خودم تنهایی رستوران میرم ویا با دخترم میریم گردش خیلی راحت .چون توذهنم راحتش کردم البته که نجواهاهم این وسط میان ومن میگم حال واحساس من مهم هست ونه چیز دیگه ای ومن مسئول خوب کردن حال دیگران نیستم و ساکتش میکنم.
وقتی تنهام روی فایلا بیشتر کار میکنم وکامنتا رو میخونم وتوی عقل کل سرچ میکنم..البته همه اینا رو گفتم که به خودم یاداوری کنم چه دستاورهایی داشتم که برای خودم خیلی بزرگن .ومتعهدمیشم دوباره که روی خودم کارکنم تا تغیرات بهتر وبزرگتری رو داشته باشم در رابطه ام که شده یه پاشنه اشیل برای من داره انرژیمنو میخوره ومیدونم نشتی انژری دارم ..
در اخر ممنونم از کسانی که کامنت منو میخونن و با اگاهی هاشون منو هدایت میکنن وبرام کامنت میزارن.
فکر میکنم مهمترین موضوعی که احساسات منو برانگیخته میکنه این هست که وقتی دارم پول خرج میکنم و متوجه میشم که موجودی کارتم داره بیشتر و بیشتر به صفر نزدیک میشه به شدت ناراحت و عصبی میشم و به فکر فرو میرم.
یعنی قشنگ این موضوع رو فهمیدم که وقتی پول توی کارتم هست خیلی آروم و خوش برخوردم با دیگران و حتی با خودم ولی وقتی به محض اینکه احساس میکنم پولم داره تموم میشه فکرم کلا بهم میریزه.
و جالب اینکه این موضوع هرماه تکرار میشه و وقتی بیشتر بهش فکر کردم دیدم سالهاست که داره تکرار میشه.
مثلا همین چند هفته پیش وقتی با همکارامون تصمیم گرفتیم که برای همکار بازنشستمون یه پولی جمع کنیم تا براش کادو بخریم من نگاه کردم دیدم پول به اندازه کافی توی کارتم نیست و مجبورم از کسی قرض بگیرم و همون لحضه یاد هشت نه سال قبل افتادم وقتی که برای همین همکارمون که بازنشسته شده الان یه حادثه رخ داده بود و قرار بر این شد که یه پولی جمع کنیم و براش یه گوسفند قربونی بخریم و اون موقع هم من پول توی کارتم نداشتم و مجبور شدم از کسی این پولو قرض بگیرم!!!
و من به این موضوع فکر کردم قبل از اینکه این فایل روی سایت قرار بگیره و همین که فایلو دیدم سریع ذهنم رفت سراغ این موضوع و امیدوارم در فایل های بعدی اون باور غلط رو پیدا کنم و روش کار کنم و باور بهتر رو جایگزینش کنم…
سلام.به تمام دوستانی که از هرکجای این جهان هستی این کامنت رو میخونن….
وسلام به استاد و همسر بی نهایت آگاه و با شعوری که انقدر درکنار هم زندگی لذت بخشی رو تجربه میکنن..
واقعا از دیدن زندگی عاطفی و از دیدن زندگی شما لذت میبرم….
تو این روزها خیلی پیش میاد که از خدا کمک میخوام که منو راهنمایی کنه منو هدایت کنه که بتونم یک زندگی شیرین و همراه آرامش و آسایش را تجربه کنم….
و بتونم زندگی عاطفی عالی رو شروع کنم….
تو این روز ها وارد یک چالش دردناک شده بودم و در حال حاضر که دارم مینوسم همچنان درونش هستم…و به همین خاطر خیلی از خداوند کمک خواستم منو راهنمایی کنه….
احساس میکنم در این لحظه.انگاری خداوند من رو وارد این خانواده وارد این جمع و به طورهدایتی به این فایل که در باره پیدا کردن الگو های تکرار شونده هست هدایت شدم تا کمی درون خودم برم و کنکاش کنم فکر به رفتار های خودم..که شاید من باعث همه این اتفاقات هستم…
برام خییییللللیییی جالب بود تا قبل ازاینکه وارد سایت بشم و با همچین فایلی با همچین مضمونی روبه رو بشم کتاب قدرت عادات رو شروع به خوندن کرده بودم…و پس از خوندن پیش گفتارش که خیییییییللللللی مرتبط با حرفهای شماست.نا خودآگاه گوشی رو برداشتم..و وارد سایت شدم و این فایل عالی و فوقلعاده رو گوش دادم و این سوال بی نظیر و حرفهایی که تا مغز استخوان من اثر گذاشت و منو عمیقا به فکر فرو برد که چرا من دارم انقدر کارت عابر بانکم رو گم میکنم که چرا باید هرچند وقت یک بار هنسویریم خراب بشه و دوباره هزینه کنم و دوباره و دوباره و دوباره بخرم...که چرا هرچند وقت یکبار مساعلی پیش میاد که من باید از یک شخص پول قرض کنم و بدهکارش بشم..که چرا یک نفری که باهم کار میکنیم بعد از مدتی رفتارش با من عوض میشه و من احساس کنم منو داره قضادت میکنه منو نمیفهمه...چرا…واقعا چرا…..
چرا من باید این احساس را داشته باشم که دیگران از پیشرفت من خوشحال نمیشن و جشم دیدن پیشرفت من را ندارن….
چرا یک سری مشکلات و الگو تکرار شونده همیشه سر راه من هست…..
به این چیزا خیلی فکر میکنم خیلی….
و امیدوارم که بتونم ب خودم کمک کنم...
و سوال فوقلعاده شما….
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما قوی ترین احساسات را در شما بر انگیخته میکند……
1_از اونجایی که خیلی پیش اومده که من کارت بانکی خودمو گم کنم…وقتی چیزی رو گم میکنم به مرحله جنون میرسم به طوری که خودم بدجوری میزنم و نا سزا میگم ب خودم….
2_از اونجایی که خیلی وسایلم یا حالا هنسویریم خراب شده یک وسیله من خراب بشه خیییییلللللی عصبی و ناراحت میشم.بطوری که شاید اون وسیله باارزش باشه..
وقتی خراب میشه ب طرزی بی قرار و نا آرام میشم که اون وسیله شاید کلا خراب و ازبین ببرم…
3_از اونجایی که در زندگی کودکی خیلی مورد تمسخر و تحقیر تو جمع قرار گرفتم وقتی مورد تحقیر و تمسخر قرار میگیرم به شدت احساس خشم و عصبانیت میکنم….
4_از اونجایی که خیلی سرزنش شدم وقتی کسی منو سرزنش میکنه خیلی ناراحت و عصبی میشم…
5_از اونجایی از کودکی عزت نفس و اعتماد بنفسم خرد شده و بنا به دلایلی نمیتونم پر قدرت ونترس صحبت کنم خیلی احساس بدی نسبت به خودم پیدا میکنم…
6_مواقع که بخوام تصمیمات مهم بگیرم خیلی میترسم
7_وقتی دچار یک اتفاق و مساعلی میشم کنترل خودمو از دست میدم…
8_وقتی وقتی که میتونستم به کسی کمک کنم ولی نکردم یا نتونستم ناراحت میشم….
9_وقتی میبینم کسی کسی دیگری سرزنش میکنه ناراحت میشم….
و بسیازی از مساعل دیگه که نمیخام زیاد بشه
فقط از خداوند میخوام بتونم با کمک خودش و استاد بی نهایت گرانقدر به خودم کمک کنم..
به نام خدایی که در تک تک سلول هایم و در لحظه لحظه زندگیم جاریست و همیشه در حال سخن گفتن و هدایت من است!
خدایا سپاس که من را در مسیر آگاهی قرار دادی و به من کمک کردی که باورهای مخرب و پاشنه آشیل هام رو پیدا کنم !
و همچنان به من کمک میکنی و هدایتم میکنی که همچنان در خودم و زندگیم جستجو کنم و باورهای غلط بعدی رو پیدا کنم
و بهم کمک میکنی که واسه همیشه با این باورهای غلط خداحافظی کنم!
———————————————————————-
2- خطای فکری یا باور مخرب بعدی که پیدا کردم:
من همیشه خودم رو مسئول احساس خوب دیگران و مسئول شاد کردن دیگران میدونم!
خودم رو مسئول کمک به دیگران و حمایت اونها میدونم!
و چون خودم رو مسئول حال خوب دیگران میدونم همیشه آدم هایی وارد زندگی من میشن و اطراف من قرار میگیرند که همیشه حالشون بده و در حال آه و ناله هستند!
و زمانی که پارتنرم حالش بد بود و ناراحت بود من هر کاری میکردم که حالش خوب بشه از خرید هدیه گرفته تا پول دادن و اینکه از خودم بگذرم و واسش وقت و انرژی خارج از توانم بگذارم
شب ها درست نخوابم و تا دیروقت بیدار بمونم که یه دفعه احساس تنهایی و احساس بد پیدا نکنه!
و در آخر نه تنها سودی نداشت و حالش خوب نمیشد که هیچ!
رفتارش با من هم بدتر و سردتر میشد!
و چون انرژی و وقت خارج از توانم میگذاشتم احساس بی لیاقتی درونی ام و اینکه دیگران از من مهم تر و برتر هستند در درونم شکل میگرفت!
و این احساسم به اونها هم منتقل میشد و بعد از مدتی منو رها میکردن و ترکم میکردن!
و من هم چون از خودم کنده بودم و به اونها داده بودم احساس میکردم که ازم سواستفاده شده و بهم خیانت شده و چقدر آدم ها بد شدن و قدر آدم و محبت هاش رو نمیدونن!
و این من بودم که با این باور اشتباه این افراد رو جذب میکردم و این شرایط رو رقم میزدم و مدام و مدام این چرخه تکرار و تکرار میشد!
ای داد و بیداد از این حجم از ناآگاهی!
و چون خودم رو مسئول شاد کردن دیگران میدونم آدم هایی با من وارد رابطه میشن که به من فقط از مشکلاتشون میگن و وقتی با بقیه و دوستاشون هستند حالشون خوبه و میگن و میخندن و به من که میرسن یاد مشکلات و بدبختی هاشون میفتن و همش آه و ناله میکنند و حال من رو هم بدتر میکردند!
و چون خودم رو مسئول کمک به دیگران میدونم آدم هایی وارد زندگی من میشن که هزاران مشکل مالی و خانوادگی دارن و من همیشه مثل
ژان والژان باید برای کمک به اونها حاضر میشدم
و اگر نمیتونستم کمکی بکنم از دستم ناراحت میشدن که چرا وظیفه خودمو انجام ندادم!
و یا خودم احساس بی لیاقتی و عذاب وجدان میکردم که چرا نمیتونم کاری واسشون بکنم!
خیلی وقت ها وقتی ازم پول قرض میخواستن با اینکه خودم مشکل مالی داشتم و به اون پول نیاز داشتم ولی هر جوری شده بود واسشون پول جور میکردم و بهشون میدادم چون به اشتباه فکر میکردم که اگه میخوای خدا دوستت داشته باشه و پیش خدا عزیز باشی باید به بنده هاش کمک کنی!
ولی خدا هیچ وقت نگفته از خودت یه چیزی بکن و به بقیه بده! خدا گفته اگه در توانت بود و شرایط اش رو داشتی به بقیه کمک کن
نه اینکه خودت رو تو سختی و عذاب بزاری به خاطر بقیه!
و من مدام در حال تلاش هستم که یه کاری کنم که حالشون خوب بشه و احساس خوبی پیدا کنند
و یا بهشون کمک کنم!
که البته نه تنها موفق نمیشدم بلکه آخرش یه اتفاقی می افتاد که نه تنها از من تشکر نمیکردن بابت کاری که کردم بلکه طلبکار هم میشدن که چرا کارشون رو درست راه ننداختم!
و چوب دو سر سوخت میشدم!
هر چقدر فکر میکنم مثال های خیلی بیشتری یادم میاد که اینجوری باید تا صبح مثال بیارم از شرایطی که به خاطر این باورهای غلطم واسم رقم خورده!
من مسئول شاد کردن و حال خوب بقیه و کمک کردن به بقیه نیستم!
من فقط مسئول خودم هستم!
خودم که تو شرایط خوبی باشم ناخودآگاه رو دیگران هم تاثیر خوب میزارم و به دیگران هم کمک میشه!
اگه حالم خوب باشه و شاد باشم میتونم مثل خورشید بر اطرافم بتابم!
اگه حالم خوب نباشه و احساس خوبی نداشته باشم که اصلا نوری واسه خودم و در درونم باقی نمیمونه که بقیه هم بتونن از اون نور بهره ببرند!
سلامی گرم و از روی عشق و ارادت به استادان ارزشمندم و همه دوستانم در این سایت ارزشمند
خدا رو هزاران بار شاکرم که در مسیر تغییر باورها و تغییر مثبت زندگیم گام بر میدارم و هر لحظه هدایت میشم به سمت بهترین مسیری که هم راستا با خواسته ها و فرکانسهای منه
خدا رو شاکرم که شاگرد استادی ارزشمند هستم که فقط به بهبود خودش و زندگیش فکر نمیکنه و در عمل میخولد دنیا رو به جای بهتری برای زندگی کنه برای همه کسانیکه میخوان زندگیشون رو لذت بخش تر کنن
بارها سپاسگذار استاد عباسمنش هستم که بارهای بار تکرار کردن و باز هم تکرار میکنن که از خودمون سوالای درست بپرسیم
اولا تا سوالی نباشه، جوابی پیدا نخواهد شد و به جواب فکر نمیشه و ثانیا، تا سوال خوبی مطرح نشه، جواب درست و اصولی و تاثیرگذاری هم داده نمیشه
پس میخوام این روند رو جدی تر بگیرم
بارها شما این رو مطرح کردید اما من انگار جدی نگرفتم چون شاید تصورم این بوده که این مورد خاص، حل نمیشه، حالا من چه سوالی براش داشته باشم؟
یا اینکه من سوال میپرسم از خودم اما جوابش چی میشه؟ من جواب درستش رو که بتونه این مورد رو از ریشه حل کنه رو ندارم و نمیدونم پاسخ درست چیه؟
اما حالا میخوام به این سوال پاسخ بدم که چه چیزی و یا چه رفتاری در زندگی، روی من بیشتری تاثیر رو داره و من رو بیشتر در فکر فرو میبره، یا من رو عصبانی میکنه یا هر احساس دیگه ای که شدید هست رو ایجاد میکنه؟
من دقیقا میدونم پاسخ این سوال چیه
بذارید دقیق بگم، نمیخوام بپوشونم زندگیم رو، میخوام اینجا بنویسم تا بعدها که اون مورد برام حل شد بیام اینجا و به خودم آفرین بگم که دبدی حل شد…
دیدی فکر میکردی دیگه همینه و ابن مورد درست نمیشه، اما شد و چقدر هم قشنگ و لذت بخش درست شد
باید بگم بدترین حالت و احساس زمانی به من دست میده که همسرم من رو خیانتکار به زندگی زناشوییمون میبینه
زمانیکه من در اوج وقاداری و صداقت، ایشون با من رفتاری انجام میده یا حرفی میزنه که به من بفهمونه من بهش خیانت میکنم و انسان دریتی نیستم
وقتی مولا به من زنگ میزنه و من در حال صحبت با تلفن هستم و ایشون پشت خط من هست، بعدش دقیقا این اتفاق میفته
یا اگر توی خیابون فردی بدون غرض به من نگاه کنه و یا من ناگهان با فردی چشم به چشم بشم، این اتفاق میفته و ایشون حرکات و رفتاری از نودش نشون میده که من بدترین احساسی که وجود داره رو پیدا میکنم
حس میکنم من ارزشمند حقم ابن نیست
میگم من که این همه وقادار و صادق به زندگیم هیتم چرا باید این اتفاق برام بیفته؟
چرا بارها من میرم پشت خط ایشون و اصلا به روی خودم نمیارم که مولا شما 30 دقیقه هست که مشغولی اما تگر من 1 دقیقه مشغول باشم ایشون کاری میکنه که من واقعا احساس حقارت میکنم
احساس این لحظه ها منو داغون میکنه
حس میکنم هیچ حسی در دنیا برام بدتر از این نیست که من برچسب چیزی رو بخورم که اصلا نیستم مخصوصا در رابطه زناشویی
اینکه من در توج صداقت رفتار میکنم در حالیکه در محل کارم و اطرافم فرصت های زیادی برای صادق نبودن هست اما من انتخاب میکنم که صادق باشم اما دقیقا بعدش برچسب و تهمت میخورم، این بسیار من رو ویران میکنه طوریکه شاید غذا خوردن هم برام سخت باشه، توی این لحظه ها کنترل ذهن برام بی نهایت سخت میشه و احساس میکنم هر چقدر روی خودم کار کردم اصلا نمیتونم در ابن لحظه ها خودمو کنترل کنترل کنم و نادیده بگیرم و این واقعا الگوی تکراری سالهای زیادی از زندگی منه
نمیدونم چه باوری دارم که اینچنین جذبی داره
نمیدونم ته ذهنم چیه که ابنجوری در بیرون برام نمود پیدا میکنه
و جالبه خمه افراد در اطراف من بارها و بارها از بابت صداقت و انیانیت من، تحسینم کردن و این در حالیکه که همسرم بارها برعکسش رو به من گفته
این پاسخ اولین سوال هست که مطرح شد و من خیلی اصولی دوست دارم کار کنم تا پاسخی درست براش پیدا کنم و درک کنم با تغییر چه باوری، میتونم ابن جنبه از زندگیم رو واقعا بهبود بدم
ممنونم استاد بزرگوارم که همواره در راستای بهتر شدن خمه ما فایل میذارید و باعث میشید که ما مجبور به فکر کردن بشیم تا بسازیم و تغییر کنیم و رشد کنیم
سپاس از دوستانم و نظرات ارزشمندشون
بی اندازه منتظر فایلهای بعد هست اونم با عشق و انگیزه فراوان
سلام زهرا جان یادمه اول عضویتم کامنت مینوشتیم و با با هم در تعامل بودیم ،الان یاد اون موقع ها افتادم ،
به صورت اتفاقی کامنتت رو خوندم ،
و واقعا برات ناراحت شدم از این حسی که گفتی همسرم این فکر رو درموردم داره که خیانتکارم در صورتی که من اصلا این چنین آدمی نیستم ولی اون منو آدم نادرستی میبینه ،
باید بهت بگم عزیزم که من هم چنین تجربه ای داشتم البته من هنوز ازدواج نکردم ولی برادرم یا خانوادم این نگاه رو به من داشتند میتونم بگم اصلا به من اعتماد نداشتند با اینکه من یک دختر چادری مذهبی و تقریبا نماز خون و روزه گیر بودم حتی به خاطر این ترس من زیاد با جنس مخالف ارتباط نمیگرفتم و چشم در چشم هم نمیشدم تا جایی که حتی یه تار موهامم بیرون نمیزاشتم باشه و همش در ترس و عذاب وجدان حالا هم در مقابل خدا و هم خانوادم داشتم ،و اصلا خانوادم تقریبا نمیذاشتن تنهایی جایی برم و کاری کنم چون کلا خانوادمون این جوری بودن خواهرام و بینهایت شک و ترس داشتن نسبت بهمون ،و سوالمم این بود من اینقدر مطابق میل اونا رفتار میکنم کار بدی نمیکنم به خاطرشون پس چرا رفتارشون با من اینجوریه و به من اعتماد ندارن در صورتی که استاد میگن (تو دوره ی عشق و مودت) تو نمیخواد کاری کنی اونا خوششون بیاد تو باید فقط باخودت هماهنگ باشی ،ذهن و روحت رو با هم هماهنگ کنی بقیش خودش درست میشه و من نتیجشو به عینه دارم میبینم
حالا میخوام بهت بگم از تغییراتم من الان دختری شدم که کم چادر میپوشم یا اصلا نمیپوشم و با مامانم بخوایم بریم شهر چیزی بخریم یا تنهایی برم عروسی یا هر موردی اصلا چیزی بهم نمیگن در صورتی که اوایلی که با سایت آشنا شده بودم تو خونه سرم هم لخت بود داداشم دعوام میکرد یا بلوز شلوار جلوش میپوشیدم دعوام میکرد و همچنین داماد هامون یا پسرهای فامیل دید خوبی درموردم نداشتند چون من کمتر حجاب داشتم موهام بیرون بود و با دیدی که خودم در قرآن بهش رسیده بودم و اوایل شاید مقاومت داشتند ،
ولی الا من موهام بیرون زیاد حجاب ندارم بیرون مثل قبل لباسای بلند و پوشیده نمیپوشم درسته باز نیست و در حد تونیک شلوار بیرون میپوشم بیرون اصلا چیزی بهم نمیگن حجاب کامل ندارم با جنس مخالف یا پسرهای فامیل هم صحبت میکنم راحت اصلا هیچی بهم نمیگه داداشم یا مامانم یا خانوادم شاید الان کم در حد صفر واقعا ، بعضی وقتا بهم گوشزد کنن ولی من این اجازه رو بهشون نمیدم میگم من خودم از پس خودم برمیام نیازی به تذکر نیست ،بهت بگم فقط از وقتی ک من روی اعتماد به نفسم کار کردم و عزت نفسم رو بردم بالاتر و مستقل شدم از لحاظ شخصیتی و اصلا وابستگی ندارم بهشون با خودم راحتم خودمو دوست دارم رو احساس ارزشمندیم کار کردم چقدر الان اونا بهم احترام میزارن به نظرم به سبکم به راه و روشم ،چون میدونن خودم به راحتی میتونم برای خودم تصمیم بگیرم چون خودم به خودم اعتماد دارم اونا هم بهم اعتماد دارن الان خودشون بهم اصرار میکنن برات لباس بخریم بیا بریم همراه ما گردش یا از داداشم هر پولی بخوام به راحتی بهم میده حتی مادرم در صورتی که قبلا اصلا این جوری نبودن و کلی تنش بحث داشتم برای پول گرفتن ازشون حتی در مورد بعضی کاراشون ازم داداشم و خانوادم نظر مو میپرسن ومیخوام در یک کلام بهت بگم فقط روی عزت نفست و اعتماد به نفست کار کن با خودت در صلح باش همه چیز درست میشه استاد در دوره ی عشق و مودت میگن فقط روی خودت تمرکز کن رو هماهنگی خودت کار کن… به خدا که قانون همینه درسته جواب میده ،فقط روی اعتماد به نفست و عزت نفست کار کن روی استقلال شخصیتت کارکن همه چیز درست میشه اونا هم بهت اعتماد میکنن مطمئن باش استاد میگه یا تغییر میکنن یا از زندگیت میرن بیرون ولی به احتمال 99 درصد تغییر میکنن چون خودم نتیجشودارم میبینم تو زندگیم چقدر عشق و محبت دارم دریافت میکنم ازشون و رفتارشون باهام تغییر کرده ، چون تجربه ی مشابهی داشتم دوست داشتم بهت بگم امیدوارم به درت بخوره و انشالله رابطت با همسرت عاشقانه تر و زیباتر بشه .
سپاس از شما نازنینم که به این زیبایی و با موال زندگی و تجربه خودت من رو راهنمایی کردی
من دوره های عزت تفس و عشق و مودت رو هم کار میکنم و باید بگم خیلی شرایط برام بهتر از قبله اما من میخوام خیلی بهتر بشه
یعنی میخوام به همه اون چیزی که لیاقتش رو دارم برسم
من مطمئن هستم مه ارزشمندم و چون خودم رو ارزشمند میبینم میدونم و باید تجربیات زیباتری در زندگی شخصیم تجربه کنم
هنوز در این زمینه که نوشتم تضادهایی هست
بعضی مواقع در یکسال اصلا نیست و بعضی مواقع در یک ماه چندین بار اتفاق میفته و دقیقا این ماه از اون ماههای تکراریه
ولی من یه چیزی رو درک کردم ولی مبدونم خیلی بهش عمل نمیکنم و اون اینه که وقتی به این حرفا و واکنش های همسرم عکس العمل نشون نمیدم و نسبتا بی خیال هستم، خیلی راحت تر میگذره و انگار ایسون هم خیلی سریع و یکدفعه تغییر میکنه اما خیلی مواقع که بهم بر میخوره و شاید از کوره در برم، بدتر میشه و اون حالت و رفتارا ماندگارتر میشن
یعنی میدونم باید بی خیال تر باشم و ساده بگیرم اما در اون شرایط برام سخت هست که نسبت به این ناحقی عکس العمل نشون ندم و خودمو بی خیال نشون بدم
انگار حس میکنم با حرف زدن و خودمو ثابت کردن و مثال زدن میتوتم نظر ایشونو تغییر بدم اما واقعا میبینم که نتیجش عکسه
و جالبه که منم مثل شما بسیار رعایت میکنم، سالها نماز و روزم ترک نشد و بسیار با اعتقاد هستم اما 2 سال پیش تصمیم گرفتم یسری رفتارامو تغییر بدم
من 2 ساله نماز نمیخونم، روزه نمیگیرم و اعتقادم به خداوند با فایلهای استاد، یه مدل دیگه شده و اصلا ترس از قضاوت هم نداشتم و فکر میکردم قطعا همسرم قضاوتم میکنه اما واقعا هیچ عکس العملی نشون نداد و من خیلی حس خوبی در این زمینه دارم
سپاسگذارتم که تجربت رو در اختیارم گذاشتی
بسیار مایلم باز هم برام بنویسید تا عمیق تر باور کنم من هم میتونم به زیبایی و ساده، به خواسته هایی که میدونم باید بهشون برسم، برسم و لذت واقعی ببرم
ممنونم نازنینم و برات زیباترین تجربه ها رو آرزو دارم
یکی از الگوهای تکرارشونده زندگی من که دائم تکرار میشه اینه که هرچند وقت یکبار کسی وارد زندگیم میشه که یا از من خیلی کوچیکتره یا متاهل و به شدت منو دوست داره منم دوستش دارم و دوست داره باهم باشیم و خوش باشیم اما این با ارزشهای من هماهنگ نیست و نمیتونم کنار بیام با این موضوع و رابطه را تموم میکنم.
الگوی بعدی تو محل کارم هست هرچند وقت یکبار کارم نادیده گرفته میشه و میگن کار تو کم هست ومهم نیست برو به فلان واحد کمک کن انها نیرو لازم دارن و این به شدت باعث میشه احساس بی لیاقتی. کنم.
فکر میکنم دلیل اصلی این الگوها احساس بی ارزشی و عدم لیاقت هست که باید روی ان کار کنم.
آخه چقدر استادشما خوبین که تمرینهای دوره دوازده قدم رو دارین رایگان دراختیار همه قرارمیدین شما فوق العاده هستین
در جواب سئوال اول
1_همیشه درمحل کار یا فامیل یا هرجای دیگه افرادکوچکترازخودم پیدامیشن که خودشونو خیلی زرنگ تر باهوشتر میدونن وقلدری وزورگویی به من دارن ویک دعوای شدیدی بامن پیدامیکنن
جواب:من خودمو ادم ضعیف وترسو،مظلوم وساده ای میبینم که مربوط به کمی اعتمادبنفسم هست
2_نگرانی وترس زیادی ازانجام ندادن یا کوتاهی کردن در واجبات دین مثل نمازخوندن که حتی ازروی اجبار وبدون اشتیاق انجام میدم که از بچگی مادر وبزرگترها میگفتن گناهِ انجام ندادن وکوتاهی در دین در زندگی به صورت ازدست دادن عزیز ،مریضی ناعلاج یا نداشتن آرامش و بی قراری ویا هر اتفاق بد دیگه ظاهرمیشه
جواب:هراتفاقی نتیجه ارسال فرکانس خود فرد هست،
البته با دانستن این قانون بازهم باور اشتباه وترس ازخداونده جبار، شدیدتر توی ذهنم نجوامیکنه چون الگوهای زیادی دیوم که اتفاقات خیلی بدی براشون افتاده ونشون دهنده ترک واجبات بوده برام ،رو برام تداعی میکنه
جواب:خانواده بشدت مذهبی با باودهای بشدت اشتباه،ترس شدید از خدای جبار وستمگرکه منتظره که من کوتاهی کنم ودرکمترین زمان ممکنه تلافی کنه،الگوهایی که بهم نشون میدادن و…
خیلی سخته ومقاومت شدیدی برای ازبین بردن این ترس ونگرانی دارم وهرچی عمیق تر میخوام تغییرش بدم،عمیق تر الگوها و عواقب گناه برام تجلی پیدا میکنه
3_هیچ وقت نمیتونم دوست صمیمی داشته باشم ازدوران دبیرستان هم که یکی دوتا داشتم بعدازازدواج اوناخیلی حالت رقابت ومقایسه پیداکردن ومن هم به همین علت قطع رابطه کردم، یا اینکه اگر دوستی پیداکنم دوست ندارم باکسی دیکه دوست بشه وفکرمیکنم ازمن بهتر پیدامیکنه وجدامیشه
جواب:داشتن باورها اشتباه مذهبی،بالاترندانستن قدرت خداوند نسبت به قدرت دیگران،عدم توکل
6_هروقت حالم خوبه یاد باج کردن وسوء استفاده یکی ازفامیل نزدیک به برادرم میفتم وخیلی توی ذهنم دچار تنفر ودرگیری میشم نجواهایی که توباید بااونا صحبت کنی و اینو بگی ،اونوبگی یا باید برادرتو آگاه کنی از فرکانسی که ارسال میکنه و…
جواب:برادرم فرکانسی از اون جنس میفرسته که من نمیتونم کمکش کنم،باید خود برادرم طبق قانون هدایت بشه وبتونه روی خودش کارکنه،به هردلیلی من بخوام به برادرم کمکی کنم ممکنه سوءتفاهم بیشترپیش بیاد
\\
من خیلی متاسف هستم برای خودم بااینکه توی مکتب عباسمنش هستم وجزو شاگردای استاد اما این قدر در انجام خودشناسی وخداشناسی ضعیف عمل میکنم وکردم بااینکه این همه فایلهای گنجی که دراختیاردارم
رجوع کردم به قرآن واین آیه جواب قطعی به عمل به آموزها وآگاهی های استادعزیز بود که مهر تاییدخداوند بهش خورده
اتبعوا من لایسئلکم اجرا وهم مهتدون
ازکسانی که پاداشی ازشما نمیخواهند و خود هدایت یافته اند پیروی کنید21
من بدرگاه خداوند توبه میکنم بدلیل داشتن شرک به او وترسهایی که از داشتن نگاه غیر توحیدی به خداوند جباروستمگر ونامهربان به خدایی مهربان ،دلسوز ،وهاب وفوق العاده بینظیر دارم
امیدوارم خداوند مرا وهرتوبه کننده ای رادر زمره توبه کنندگانش قراردهد وببخشد وبیامزد
بینهایت از اساتید عزیزم خانم شایسته واستادعباسمنش سپاسگزارم
به نام خدای مهربانم
سلام به استاد گلم و خانم شایسته نازنین
استاد عجب فایلی بود, واقعا سپاسگزارم, در رابطه با سوال من بدون کنکاش تو ذهنم باید بگم غیبت منو عصبی میکنه, نقطه ضعف من تو روابط همین شده که جایی دورویی و غیبت رو بشنوم, راستش نمیدونم چطور خودمو ازین سیکل بکشم بیرون, منم یه زمانی قبل اشنایی با شما بسیااار اهل غیبت بودم ولی گذاشتم در حد توانم کنار, ولی هنوز از اون مدار کامل خارج نشدم انگار چون غیبت دیگران رو میشنوم و این عصبیم میکنه چون میبینم چه دورویی ای میشه!!!
بنام خدا
سلام خدمت همه عزیزان
خدارو شاکرم که هدایت کرد یک دیگر از اگاهیی ها بیاموزیم
سپاسگزارم از استاد عزیز بابت ابلاغ فایل بسیار تاثیر گذار
الان که این ایل زیبا شنیدم و کامنت میزارم بنده در یک جای بینهایت زیبا و عالی هستم در شمال که برای مسافرت امده ام قبل از اومدن باور های بسیار خوبی ساختم بلطف الله و نوشتم چند نمونه
1.من باور دارم خداوند عزیز من را با بهترین انسان ها همراه و هم صحبت میشود=نتیجه تا الان هر چی از ادم های خوب است فقط به ما برخورده اند
2.باور دارم بهترین هتل با شرایط عالی برای من رقم میخورم=نتیجه در بهترین زیبا ترین تمیز ترین ویو ترین منطقه موجود هتل برای من رقم خورد با بهترین شرایط
3.بباور دارم که بهترین غذا ها خدا منو هدایت میکنه=که خدای عزیز جوری هدایت کرد مارو به جایی برد پر روزی الهی و اونجا یک نفر ما را راهنمایی کرد به بهترین رستوران اونجا که اصلا ما نمیشناختیم و سپاسگزار خداوندم
4.باور دارم که خداوند بدن مندرا بسیار مقاوم عالی و در شرایط افتابی گرما و ..=نتیجه خداوند بهترین زمان ما را در بهترین مکان ها هدایت کرد
5……
و بینهایت سپاسگزارم
دریا بودم یه اگاهی یه سخنی به من گفته شد که شکر گزاری میکردم این بود که
1.این زیبایی پاداش افکار زیبا تو هست
2.آگاهی دیگر زندگی مانند این موجی ها پی در پی شرایط اتفاقات گوناگون هستند و یه
3.جایی اومد که با موج ها هم مسیر شو مسیر درست باش تا تورا ببرد جلو
و4= جنگل که بودم طبیعت جهان کانتات خودش کار خودش را بخوبی و درست انجام میدهد بدون اشتباه هرگز
اینها اگاهی ها و مسیری بود که حسی گفت قبل جواب به سوال بنویسم و سپاسگزارم از خداوند و سپاس که این متن رو عزیزانی که مطالعه کردند
اما سوال استاد عزیزم؟؟
چه شرایط و اتفاقاتی قوی ترین احساسا در ن بر انگیخنه کرده در شما چه مثبت چه منفی ؟
1..یکی از برانگیختن احساس خوب در من خرید کردن خودم یا دیگران است و بسیار لذت میبرم از خرید
و 2.یک مورد دیگر مسافرت حالمو خوب میکنه
3.من فکر کردم یکی از بعد هایی که بسیار حال منو نازیبا میکنه این بود که کسی در برابر حرف های من یا مخالفت کند یا موافق نباشه
این شرایط تاثیر گزار بوده در ابرتنگیختن احساسات منفی در من
4.یک موردم که اخیرا شده اواخر حرف زدن اطرافیانام در باره دیگران و کار های انان که تلفنی و حضوری میزنن حالمو بد میکنه
البته چند نمونه از جمله تلوزیون سیگار شبکه اجتماعی اینستا اینا که هی وردی های منو تحت تاثیر میزاشت شاخه علف حرز بودن را قطع و ریشه کن کردم و فرصت جا باز کردم برای ورود اگاهی و حرف زیبا
خیلی تشکر و امیدوارم همیشه در زیبایی و شادی باشین
سلام و خداقوت به استاد عزیزم و خانومِ شایسته و دوستان همفرکانسی
اولا اینو بگم که ااگوی تکرار شونده برا من این هستش که طی 7سال رابطه با دخترخانومی بارها و بارها و بارها کات کردیم و مجدد اوکی شدیم
حتی شده 6ماه از هم خبر نداشتیم ولی بعدش دوباره باهم خوب شدیم
و همیشه بهش میگفتم توی تمهی رابطهها بحث هس و در اکثر مواقع بدلیل شکاک بودن ایشون رابطمون بهم میخورد که میدونم مشکل از خود من بوده 100درصد.همیشه هم به خودم گفتن که تو خودت باعث شدی نسبت بهت شک داشته باش،درحال حاضرم باهم کات هستیم بدلیل اینکه در تصمیمگیری و رابطه با دوستانم حساس هستن و میگن باید با فلان دوستت قطع رابطه کنی آدم خوبی نیس ومنم قبول نکردم و ایشون قهر کرد
بریم سراغ پاسخ به سوال استاد:
(اولینموضوعی )که باعث ناراحتی شدید بنده میشه این هس که تهمت بزنن و شک داشته باشن
(دومین موضوع) اینه که در تصمیمگیریهایی که شخصی هس دخالت داشته باشن و بخوان حرف اونا تصمیم نهایی من بشه
(سومین موضوع )از نحوه خوردن غذا و خوراکی شخصی که ملچ مولوچ کنه به شدت عصبی میشم و اگه رودروایسی نداشته باشم 100درصد بهش میگم
(چهارمین موضوع)اینه که در جمعی اگه شخصی نباشه و اون جمع بخوان پشت سر شخص غایب صحبت بدی کنن بشدت ناراحت میشم و تذکر میدم اگه به حرفم گوشنکنن و ادامه بدن ازون جمع فاصله میگیرم
بنام خدا
سلام برتمامی دوستان همفرکانسی عزیز
راستش من خیلی در مقابل کامنت گذاشتن مقاومت میکنم و دلیلشم میدونم عزت نفس پایینه وتوی وره کشف قوانین جواب هر سوالی رو میدادم تهش میرسیدم به یک ترمزززززززبزررررررگ بنام کمبود عزت نفس
اره حالا که یادم میاد من از بچگی چون بچه کو چیکه بودم و همه توجها به من بود خیلی دوس داشتم تایید بگیرم و به من توجه بشه وبزرگتر هم که شدم توی ذهنم حرف دیگران خیلی برام مهم بود .اینکه چه برداشتی میکنن ومن در ذهن اونا چه ادمی هستم . و همیشه وس داشتم ازم تعریف کنن. تو مدرسه همیشه شاگرد اول بودم اابته درسم خوب بود و به بقیه بچه ها کمک میکردم توی درسا خوب اینم یه راهی بود که معلما تعریفمو بکنن و سر صف اسممو بخونن به عنوان شاگرد اول خیلی احساس مهم بودن به من دست میداد . سر هر کاری میرفتم خیلی زود یاد میگرفتم خم وچم کارو ولی زیاد دوام نیاوردم چون میفهمیدم دوسش ندارم و البته خوب پول میساختم خداییش هم خیلی زرنگ ودس وپا دادر بودم وهمیشه ار کسانی که توی یه دوره با هم کار میکردیم یه سر وگردن بالاتر بودم .اممممممما تحمل انتقاد رو اصلا نداشتم وتا کسی به من میگف بالاچشت ابروعه دنیا برام تیره وتار میشد و دیگه فرقی نمیکرد کی باشه براحتی از چشمم میفتاد ودیگه رابطه مث قبل نمیشد .و همینطور وقتی مسخره میشدم.به دل میگرفتم وناراحت میشدم وسر وقتش قشنگ تلافی میکردم و سر طرف همون کارو در میاوردم.
وقتی میخاستم تصمیم بزرگی مثل خونه خریدن داشتم که با توکل به خدا به بهترین مورد هدایت شدمو خرید خیلی راحت انجامد شد من اونموقع از قوانین اطلاعی نداشتم .
اان حود 6 ماهی میشه درسایت عضوم وباقوانین اشنا شدم دیگه ون ادم قبل نیستم چون به شدت چک ولقد دنیا رو خوردم تضاد ایی رو دیدم که تصمیم به تغیر گرفتم واز خداوند هدایت خواستم.چند سال پیش همسرم پی اس فر گرفت وهر روز رو چندساعتی بازی میکرد و من میدیدم که هر روز توجهش به من داره کم میشه وکمتر حرف میزنیم وتفریحات ما…بهتره بگم خودش شده بود بازی ورفتن خونه پدرش ..من دیگه خسته شده بودم از اون وضعیت وهر چند وقتی یه بحثی داشتیم وحتی زمانی که حالمونوخوب بود بهش میگفتم کمتر بازی کن تا بیشتر با هم باشیمو بتونیم بیرون بریم چون من خیلی گردش وپیاده روی وکوه رفتن ومسافرت رو دوس دارم اما کو گوش شنوا …هروقت خانوادش پیشنهاد میدادن با کله میرفت واگه منومیگفتم بعد از چند بار درخواست کردن میرفتیم یا اصلا نمیرفتیم ..وابنطوری کم کم اون زیرزیرا یه کینه ای داشت شکل میگرفت .که اصلا این ادم منو نمیبینه… اون ادم رو را خودم کرده بودم خدا اگه اون مبخاست میشد فرقی نمکرد هر کاری ویا چیزی بود اگه خرید بود اگه گردش ومهمونی بود واگه اون نمیخاست نمیشد وغم ورنج سنگینی منو میگرفت ..حالم خیلی بد میشد و از خودم بدم میومد همیشه دنبال یه چاره میگشتم. حالا که دارم اینا رو مینویسم میگم ببین چه کردی با خودت….
هر چند وقت یکبار مدل یو یو در روابط تکرار میشد
تا اینکه 6 ماه پیش خیلی اتفاقی باسایت اشنا شدم وعضو شدم ودارم روی خودم کار میکنم وتا اندازه ای کهمتعهد بودم نتیجه گرفتم .از یه روابط داغون که همیشه من باید کوتاه میومدم چون یاد گرفته بودم برای حفظ زندگیم باید فداکاری کنم مخصوصا اگه بچه داشته باشم و کوچیک هم باشه انوقت مردم چه فکری میکنن( باور مخرب مهم بودن حرف دیگران) یا اینکه اگه منو بایه بچه تنهابزارهه وبره من چیکار کنم و….اشغلای دیگه ای که توذهنم میچرخید نمیخام بنویسم.
خودمو ندید میگرفتم واینکه چه جاهایی دوس داشتم برم ونشد چه مهمونی بود چه گردش البته اگه طرف خونواده خودم بود نمیشد واگه مهمونی وگردش از طرف خونواده ایشون بود اصلارد کردنش خیلی زشت بود….
تا ابنکه کم کم فهمیدم من هم مهم هستم ومنم حق زندگی دارم .
منم حق دارم خانوادمو ببینم .والان هروقت بخام خودم میرم .
اوایل خیلی سختم بود که یکسری کارا رو انجام ندم مثلاکارای خیلی سادهدکه شده بود وظیفم .انگار تنها بلد نبود کاری انجام بده .من کم کم خودمو کشیدم کنار .
مورد دیگه این بود که اگه خونه پدرش بودیم با اینکه بچه کوچیک داشتم وخوب من مهم برام بچم بود نه اینکه برم تواشپزخونه ظرف بشورم یا کمک کنم .که منم براش توضیح دادم ایندفعه ارومتر با دلایل منطقی که من برام بچم مهمه و اینکه اروم بشه نه ظرفای توی سینک.
یااینکه یوقتایی دوس نداشتم توی جمع خونوادش باشم فرقی نمیکرد گردش یا مهمونی یا مسافرت …اوایل میترسیدم بگم حتی فکرشو میکرم که چقد ناراحت میشه و ناراحت هم میشد ویکی دوباربحث بالا گرفت و من هم به ناچار رفتم ولی بعدش به خودم گفتم این که شد مث قبل پس تو کی میخای یاد بگیری خودتو مهم بدونی وبه خودت احترام بزاری .تا اینکه یه اتفاقی افتاد و ایشون فهمید چون همسر من هست نمیتونه منو مجبور کنه که هر دفعه که میخاد جایی بره مخصوصا خونه پدرش من رو هم همراهش ببره.والان مدتیه خودش میره ودخترمو میبره و من مجبور نیستن برم …
قبلا اگر از من تشکر نمیکردن در مقابل کاری که برای کسی انجام میدادم .هرکسی بود فرقی نمیکرد خیلی بهم میریختم واز خودم عصبانی میشدم وحالا یاد گرفتم برای اینکه حال خودم خوب باشه باید به کسی کمک کنم نه به زورواجبار ورودربایستی چون فقط احساسه منه که باید خوب باشه
دیگه برام مهم نیست خونوادش چه فکری میکنن یا خونواده خودم’ حتی خودش چون خیلی کم حرف میزنیم در حد ضروریات ومن بیشتر سرم توسایت وعقل کل هس و بیشتر با بچم هستم .رابطه ام با خودم وخدای خودم خیلی بهتر شده.سعی میکنم هرروز حالمو خوب نگه دارم شکر گزاری میکنم وبه زیباییها وفراوانی های اطرافم توجه میکنم و از دخترم یاد میگیرم در لحظه زندگی کنم ولذت ببرم از چیزایی که دارم .خودم تنهایی رستوران میرم ویا با دخترم میریم گردش خیلی راحت .چون توذهنم راحتش کردم البته که نجواهاهم این وسط میان ومن میگم حال واحساس من مهم هست ونه چیز دیگه ای ومن مسئول خوب کردن حال دیگران نیستم و ساکتش میکنم.
وقتی تنهام روی فایلا بیشتر کار میکنم وکامنتا رو میخونم وتوی عقل کل سرچ میکنم..البته همه اینا رو گفتم که به خودم یاداوری کنم چه دستاورهایی داشتم که برای خودم خیلی بزرگن .ومتعهدمیشم دوباره که روی خودم کارکنم تا تغیرات بهتر وبزرگتری رو داشته باشم در رابطه ام که شده یه پاشنه اشیل برای من داره انرژیمنو میخوره ومیدونم نشتی انژری دارم ..
در اخر ممنونم از کسانی که کامنت منو میخونن و با اگاهی هاشون منو هدایت میکنن وبرام کامنت میزارن.
هر لحظتون پر از حال خوب.
سلام خدمت استاد عزیز و دوستان هم فرکانسی
فکر میکنم مهمترین موضوعی که احساسات منو برانگیخته میکنه این هست که وقتی دارم پول خرج میکنم و متوجه میشم که موجودی کارتم داره بیشتر و بیشتر به صفر نزدیک میشه به شدت ناراحت و عصبی میشم و به فکر فرو میرم.
یعنی قشنگ این موضوع رو فهمیدم که وقتی پول توی کارتم هست خیلی آروم و خوش برخوردم با دیگران و حتی با خودم ولی وقتی به محض اینکه احساس میکنم پولم داره تموم میشه فکرم کلا بهم میریزه.
و جالب اینکه این موضوع هرماه تکرار میشه و وقتی بیشتر بهش فکر کردم دیدم سالهاست که داره تکرار میشه.
مثلا همین چند هفته پیش وقتی با همکارامون تصمیم گرفتیم که برای همکار بازنشستمون یه پولی جمع کنیم تا براش کادو بخریم من نگاه کردم دیدم پول به اندازه کافی توی کارتم نیست و مجبورم از کسی قرض بگیرم و همون لحضه یاد هشت نه سال قبل افتادم وقتی که برای همین همکارمون که بازنشسته شده الان یه حادثه رخ داده بود و قرار بر این شد که یه پولی جمع کنیم و براش یه گوسفند قربونی بخریم و اون موقع هم من پول توی کارتم نداشتم و مجبور شدم از کسی این پولو قرض بگیرم!!!
و من به این موضوع فکر کردم قبل از اینکه این فایل روی سایت قرار بگیره و همین که فایلو دیدم سریع ذهنم رفت سراغ این موضوع و امیدوارم در فایل های بعدی اون باور غلط رو پیدا کنم و روش کار کنم و باور بهتر رو جایگزینش کنم…
خیلی ممنون از همه دوستان…
سلام.به تمام دوستانی که از هرکجای این جهان هستی این کامنت رو میخونن….
وسلام به استاد و همسر بی نهایت آگاه و با شعوری که انقدر درکنار هم زندگی لذت بخشی رو تجربه میکنن..
واقعا از دیدن زندگی عاطفی و از دیدن زندگی شما لذت میبرم….
تو این روزها خیلی پیش میاد که از خدا کمک میخوام که منو راهنمایی کنه منو هدایت کنه که بتونم یک زندگی شیرین و همراه آرامش و آسایش را تجربه کنم….
و بتونم زندگی عاطفی عالی رو شروع کنم….
تو این روز ها وارد یک چالش دردناک شده بودم و در حال حاضر که دارم مینوسم همچنان درونش هستم…و به همین خاطر خیلی از خداوند کمک خواستم منو راهنمایی کنه….
احساس میکنم در این لحظه.انگاری خداوند من رو وارد این خانواده وارد این جمع و به طورهدایتی به این فایل که در باره پیدا کردن الگو های تکرار شونده هست هدایت شدم تا کمی درون خودم برم و کنکاش کنم فکر به رفتار های خودم..که شاید من باعث همه این اتفاقات هستم…
برام خییییللللیییی جالب بود تا قبل ازاینکه وارد سایت بشم و با همچین فایلی با همچین مضمونی روبه رو بشم کتاب قدرت عادات رو شروع به خوندن کرده بودم…و پس از خوندن پیش گفتارش که خیییییییللللللی مرتبط با حرفهای شماست.نا خودآگاه گوشی رو برداشتم..و وارد سایت شدم و این فایل عالی و فوقلعاده رو گوش دادم و این سوال بی نظیر و حرفهایی که تا مغز استخوان من اثر گذاشت و منو عمیقا به فکر فرو برد که چرا من دارم انقدر کارت عابر بانکم رو گم میکنم که چرا باید هرچند وقت یک بار هنسویریم خراب بشه و دوباره هزینه کنم و دوباره و دوباره و دوباره بخرم...که چرا هرچند وقت یکبار مساعلی پیش میاد که من باید از یک شخص پول قرض کنم و بدهکارش بشم..که چرا یک نفری که باهم کار میکنیم بعد از مدتی رفتارش با من عوض میشه و من احساس کنم منو داره قضادت میکنه منو نمیفهمه...چرا…واقعا چرا…..
چرا من باید این احساس را داشته باشم که دیگران از پیشرفت من خوشحال نمیشن و جشم دیدن پیشرفت من را ندارن….
چرا یک سری مشکلات و الگو تکرار شونده همیشه سر راه من هست…..
به این چیزا خیلی فکر میکنم خیلی….
و امیدوارم که بتونم ب خودم کمک کنم...
و سوال فوقلعاده شما….
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما قوی ترین احساسات را در شما بر انگیخته میکند……
1_از اونجایی که خیلی پیش اومده که من کارت بانکی خودمو گم کنم…وقتی چیزی رو گم میکنم به مرحله جنون میرسم به طوری که خودم بدجوری میزنم و نا سزا میگم ب خودم….
2_از اونجایی که خیلی وسایلم یا حالا هنسویریم خراب شده یک وسیله من خراب بشه خیییییلللللی عصبی و ناراحت میشم.بطوری که شاید اون وسیله باارزش باشه..
وقتی خراب میشه ب طرزی بی قرار و نا آرام میشم که اون وسیله شاید کلا خراب و ازبین ببرم…
3_از اونجایی که در زندگی کودکی خیلی مورد تمسخر و تحقیر تو جمع قرار گرفتم وقتی مورد تحقیر و تمسخر قرار میگیرم به شدت احساس خشم و عصبانیت میکنم….
4_از اونجایی که خیلی سرزنش شدم وقتی کسی منو سرزنش میکنه خیلی ناراحت و عصبی میشم…
5_از اونجایی از کودکی عزت نفس و اعتماد بنفسم خرد شده و بنا به دلایلی نمیتونم پر قدرت ونترس صحبت کنم خیلی احساس بدی نسبت به خودم پیدا میکنم…
6_مواقع که بخوام تصمیمات مهم بگیرم خیلی میترسم
7_وقتی دچار یک اتفاق و مساعلی میشم کنترل خودمو از دست میدم…
8_وقتی وقتی که میتونستم به کسی کمک کنم ولی نکردم یا نتونستم ناراحت میشم….
9_وقتی میبینم کسی کسی دیگری سرزنش میکنه ناراحت میشم….
و بسیازی از مساعل دیگه که نمیخام زیاد بشه
فقط از خداوند میخوام بتونم با کمک خودش و استاد بی نهایت گرانقدر به خودم کمک کنم..
ممنونم بابت همه چیز….
به نام خدایی که در تک تک سلول هایم و در لحظه لحظه زندگیم جاریست و همیشه در حال سخن گفتن و هدایت من است!
خدایا سپاس که من را در مسیر آگاهی قرار دادی و به من کمک کردی که باورهای مخرب و پاشنه آشیل هام رو پیدا کنم !
و همچنان به من کمک میکنی و هدایتم میکنی که همچنان در خودم و زندگیم جستجو کنم و باورهای غلط بعدی رو پیدا کنم
و بهم کمک میکنی که واسه همیشه با این باورهای غلط خداحافظی کنم!
———————————————————————-
2- خطای فکری یا باور مخرب بعدی که پیدا کردم:
من همیشه خودم رو مسئول احساس خوب دیگران و مسئول شاد کردن دیگران میدونم!
خودم رو مسئول کمک به دیگران و حمایت اونها میدونم!
و چون خودم رو مسئول حال خوب دیگران میدونم همیشه آدم هایی وارد زندگی من میشن و اطراف من قرار میگیرند که همیشه حالشون بده و در حال آه و ناله هستند!
و زمانی که پارتنرم حالش بد بود و ناراحت بود من هر کاری میکردم که حالش خوب بشه از خرید هدیه گرفته تا پول دادن و اینکه از خودم بگذرم و واسش وقت و انرژی خارج از توانم بگذارم
شب ها درست نخوابم و تا دیروقت بیدار بمونم که یه دفعه احساس تنهایی و احساس بد پیدا نکنه!
و در آخر نه تنها سودی نداشت و حالش خوب نمیشد که هیچ!
رفتارش با من هم بدتر و سردتر میشد!
و چون انرژی و وقت خارج از توانم میگذاشتم احساس بی لیاقتی درونی ام و اینکه دیگران از من مهم تر و برتر هستند در درونم شکل میگرفت!
و این احساسم به اونها هم منتقل میشد و بعد از مدتی منو رها میکردن و ترکم میکردن!
و من هم چون از خودم کنده بودم و به اونها داده بودم احساس میکردم که ازم سواستفاده شده و بهم خیانت شده و چقدر آدم ها بد شدن و قدر آدم و محبت هاش رو نمیدونن!
و این من بودم که با این باور اشتباه این افراد رو جذب میکردم و این شرایط رو رقم میزدم و مدام و مدام این چرخه تکرار و تکرار میشد!
ای داد و بیداد از این حجم از ناآگاهی!
و چون خودم رو مسئول شاد کردن دیگران میدونم آدم هایی با من وارد رابطه میشن که به من فقط از مشکلاتشون میگن و وقتی با بقیه و دوستاشون هستند حالشون خوبه و میگن و میخندن و به من که میرسن یاد مشکلات و بدبختی هاشون میفتن و همش آه و ناله میکنند و حال من رو هم بدتر میکردند!
و چون خودم رو مسئول کمک به دیگران میدونم آدم هایی وارد زندگی من میشن که هزاران مشکل مالی و خانوادگی دارن و من همیشه مثل
ژان والژان باید برای کمک به اونها حاضر میشدم
و اگر نمیتونستم کمکی بکنم از دستم ناراحت میشدن که چرا وظیفه خودمو انجام ندادم!
و یا خودم احساس بی لیاقتی و عذاب وجدان میکردم که چرا نمیتونم کاری واسشون بکنم!
خیلی وقت ها وقتی ازم پول قرض میخواستن با اینکه خودم مشکل مالی داشتم و به اون پول نیاز داشتم ولی هر جوری شده بود واسشون پول جور میکردم و بهشون میدادم چون به اشتباه فکر میکردم که اگه میخوای خدا دوستت داشته باشه و پیش خدا عزیز باشی باید به بنده هاش کمک کنی!
ولی خدا هیچ وقت نگفته از خودت یه چیزی بکن و به بقیه بده! خدا گفته اگه در توانت بود و شرایط اش رو داشتی به بقیه کمک کن
نه اینکه خودت رو تو سختی و عذاب بزاری به خاطر بقیه!
و من مدام در حال تلاش هستم که یه کاری کنم که حالشون خوب بشه و احساس خوبی پیدا کنند
و یا بهشون کمک کنم!
که البته نه تنها موفق نمیشدم بلکه آخرش یه اتفاقی می افتاد که نه تنها از من تشکر نمیکردن بابت کاری که کردم بلکه طلبکار هم میشدن که چرا کارشون رو درست راه ننداختم!
و چوب دو سر سوخت میشدم!
هر چقدر فکر میکنم مثال های خیلی بیشتری یادم میاد که اینجوری باید تا صبح مثال بیارم از شرایطی که به خاطر این باورهای غلطم واسم رقم خورده!
من مسئول شاد کردن و حال خوب بقیه و کمک کردن به بقیه نیستم!
من فقط مسئول خودم هستم!
خودم که تو شرایط خوبی باشم ناخودآگاه رو دیگران هم تاثیر خوب میزارم و به دیگران هم کمک میشه!
اگه حالم خوب باشه و شاد باشم میتونم مثل خورشید بر اطرافم بتابم!
اگه حالم خوب نباشه و احساس خوبی نداشته باشم که اصلا نوری واسه خودم و در درونم باقی نمیمونه که بقیه هم بتونن از اون نور بهره ببرند!
مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطَاعَ اللَّهَ وَمَنْ تَوَلَّى فَمَا أَرْسَلْنَاکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظًا
آیه 80 سوره نساء
کسی که از پیامبر اطاعت کند اطاعت خدا کرده و کسی که سرباز زند تو در برابر او مسئول نیستی!
خدا به پیامبر گفته تو در برابر بقیه مسئول نیستی!
پس چرا من فکر میکردم در برابر بقیه مسئولم؟؟
وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ وَمَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ
سوره طلاق آیه 3
و او را از جایی که گمان نمی برد روزی می دهد، و کسی که بر خدا توکل کند، خدا برایش کافی است!
خدا خودش مسئول روزی دادن و کمک به بنده هاشه و اگه لازم باشه من رو به عنوان یکی از دستانش برای کمک میفرسته!
و نیازی نیست که من با زور و اجبار و با سختی دادن به خودم به دیگران کمک کنم!
این وظیفه من نیست!
وظیفه من در وهله اول کمک و حمایت از خودمه و لاغیر!
تو هواپیما هم میگن اگه نیاز بود اول ماسک اکسیژن رو واسه خودت بزار بعد واسه بچه ات یا اطرافیانت!
من اگه به خودم اول کمک نکنم به هیچ شخص دیگه ای هم نمیتونم کمک کنم!
خدایا ممنونم که من رو در مسیر رشد و آگاهی قرار دادی که بتونم باورهای غلط ام رو پیدا کنم و بیشتر از این عذاب نکشم و اتفاقات تکراری واسم نیفته!
خدا جون منتظر هدایت های بعدیت هستم تا بتونم بقیه باورهای اشتباهم رو هم پیدا کنم و ببندمشون به رگبار و نابودشون کنم!
عاشقتم خدای مهربونم!
به نام الله بی همتا
سلامی گرم و از روی عشق و ارادت به استادان ارزشمندم و همه دوستانم در این سایت ارزشمند
خدا رو هزاران بار شاکرم که در مسیر تغییر باورها و تغییر مثبت زندگیم گام بر میدارم و هر لحظه هدایت میشم به سمت بهترین مسیری که هم راستا با خواسته ها و فرکانسهای منه
خدا رو شاکرم که شاگرد استادی ارزشمند هستم که فقط به بهبود خودش و زندگیش فکر نمیکنه و در عمل میخولد دنیا رو به جای بهتری برای زندگی کنه برای همه کسانیکه میخوان زندگیشون رو لذت بخش تر کنن
بارها سپاسگذار استاد عباسمنش هستم که بارهای بار تکرار کردن و باز هم تکرار میکنن که از خودمون سوالای درست بپرسیم
اولا تا سوالی نباشه، جوابی پیدا نخواهد شد و به جواب فکر نمیشه و ثانیا، تا سوال خوبی مطرح نشه، جواب درست و اصولی و تاثیرگذاری هم داده نمیشه
پس میخوام این روند رو جدی تر بگیرم
بارها شما این رو مطرح کردید اما من انگار جدی نگرفتم چون شاید تصورم این بوده که این مورد خاص، حل نمیشه، حالا من چه سوالی براش داشته باشم؟
یا اینکه من سوال میپرسم از خودم اما جوابش چی میشه؟ من جواب درستش رو که بتونه این مورد رو از ریشه حل کنه رو ندارم و نمیدونم پاسخ درست چیه؟
اما حالا میخوام به این سوال پاسخ بدم که چه چیزی و یا چه رفتاری در زندگی، روی من بیشتری تاثیر رو داره و من رو بیشتر در فکر فرو میبره، یا من رو عصبانی میکنه یا هر احساس دیگه ای که شدید هست رو ایجاد میکنه؟
من دقیقا میدونم پاسخ این سوال چیه
بذارید دقیق بگم، نمیخوام بپوشونم زندگیم رو، میخوام اینجا بنویسم تا بعدها که اون مورد برام حل شد بیام اینجا و به خودم آفرین بگم که دبدی حل شد…
دیدی فکر میکردی دیگه همینه و ابن مورد درست نمیشه، اما شد و چقدر هم قشنگ و لذت بخش درست شد
باید بگم بدترین حالت و احساس زمانی به من دست میده که همسرم من رو خیانتکار به زندگی زناشوییمون میبینه
زمانیکه من در اوج وقاداری و صداقت، ایشون با من رفتاری انجام میده یا حرفی میزنه که به من بفهمونه من بهش خیانت میکنم و انسان دریتی نیستم
وقتی مولا به من زنگ میزنه و من در حال صحبت با تلفن هستم و ایشون پشت خط من هست، بعدش دقیقا این اتفاق میفته
یا اگر توی خیابون فردی بدون غرض به من نگاه کنه و یا من ناگهان با فردی چشم به چشم بشم، این اتفاق میفته و ایشون حرکات و رفتاری از نودش نشون میده که من بدترین احساسی که وجود داره رو پیدا میکنم
حس میکنم من ارزشمند حقم ابن نیست
میگم من که این همه وقادار و صادق به زندگیم هیتم چرا باید این اتفاق برام بیفته؟
چرا بارها من میرم پشت خط ایشون و اصلا به روی خودم نمیارم که مولا شما 30 دقیقه هست که مشغولی اما تگر من 1 دقیقه مشغول باشم ایشون کاری میکنه که من واقعا احساس حقارت میکنم
احساس این لحظه ها منو داغون میکنه
حس میکنم هیچ حسی در دنیا برام بدتر از این نیست که من برچسب چیزی رو بخورم که اصلا نیستم مخصوصا در رابطه زناشویی
اینکه من در توج صداقت رفتار میکنم در حالیکه در محل کارم و اطرافم فرصت های زیادی برای صادق نبودن هست اما من انتخاب میکنم که صادق باشم اما دقیقا بعدش برچسب و تهمت میخورم، این بسیار من رو ویران میکنه طوریکه شاید غذا خوردن هم برام سخت باشه، توی این لحظه ها کنترل ذهن برام بی نهایت سخت میشه و احساس میکنم هر چقدر روی خودم کار کردم اصلا نمیتونم در ابن لحظه ها خودمو کنترل کنترل کنم و نادیده بگیرم و این واقعا الگوی تکراری سالهای زیادی از زندگی منه
نمیدونم چه باوری دارم که اینچنین جذبی داره
نمیدونم ته ذهنم چیه که ابنجوری در بیرون برام نمود پیدا میکنه
و جالبه خمه افراد در اطراف من بارها و بارها از بابت صداقت و انیانیت من، تحسینم کردن و این در حالیکه که همسرم بارها برعکسش رو به من گفته
این پاسخ اولین سوال هست که مطرح شد و من خیلی اصولی دوست دارم کار کنم تا پاسخی درست براش پیدا کنم و درک کنم با تغییر چه باوری، میتونم ابن جنبه از زندگیم رو واقعا بهبود بدم
ممنونم استاد بزرگوارم که همواره در راستای بهتر شدن خمه ما فایل میذارید و باعث میشید که ما مجبور به فکر کردن بشیم تا بسازیم و تغییر کنیم و رشد کنیم
سپاس از دوستانم و نظرات ارزشمندشون
بی اندازه منتظر فایلهای بعد هست اونم با عشق و انگیزه فراوان
تا بعد …
سلام زهرا جان یادمه اول عضویتم کامنت مینوشتیم و با با هم در تعامل بودیم ،الان یاد اون موقع ها افتادم ،
به صورت اتفاقی کامنتت رو خوندم ،
و واقعا برات ناراحت شدم از این حسی که گفتی همسرم این فکر رو درموردم داره که خیانتکارم در صورتی که من اصلا این چنین آدمی نیستم ولی اون منو آدم نادرستی میبینه ،
باید بهت بگم عزیزم که من هم چنین تجربه ای داشتم البته من هنوز ازدواج نکردم ولی برادرم یا خانوادم این نگاه رو به من داشتند میتونم بگم اصلا به من اعتماد نداشتند با اینکه من یک دختر چادری مذهبی و تقریبا نماز خون و روزه گیر بودم حتی به خاطر این ترس من زیاد با جنس مخالف ارتباط نمیگرفتم و چشم در چشم هم نمیشدم تا جایی که حتی یه تار موهامم بیرون نمیزاشتم باشه و همش در ترس و عذاب وجدان حالا هم در مقابل خدا و هم خانوادم داشتم ،و اصلا خانوادم تقریبا نمیذاشتن تنهایی جایی برم و کاری کنم چون کلا خانوادمون این جوری بودن خواهرام و بینهایت شک و ترس داشتن نسبت بهمون ،و سوالمم این بود من اینقدر مطابق میل اونا رفتار میکنم کار بدی نمیکنم به خاطرشون پس چرا رفتارشون با من اینجوریه و به من اعتماد ندارن در صورتی که استاد میگن (تو دوره ی عشق و مودت) تو نمیخواد کاری کنی اونا خوششون بیاد تو باید فقط باخودت هماهنگ باشی ،ذهن و روحت رو با هم هماهنگ کنی بقیش خودش درست میشه و من نتیجشو به عینه دارم میبینم
حالا میخوام بهت بگم از تغییراتم من الان دختری شدم که کم چادر میپوشم یا اصلا نمیپوشم و با مامانم بخوایم بریم شهر چیزی بخریم یا تنهایی برم عروسی یا هر موردی اصلا چیزی بهم نمیگن در صورتی که اوایلی که با سایت آشنا شده بودم تو خونه سرم هم لخت بود داداشم دعوام میکرد یا بلوز شلوار جلوش میپوشیدم دعوام میکرد و همچنین داماد هامون یا پسرهای فامیل دید خوبی درموردم نداشتند چون من کمتر حجاب داشتم موهام بیرون بود و با دیدی که خودم در قرآن بهش رسیده بودم و اوایل شاید مقاومت داشتند ،
ولی الا من موهام بیرون زیاد حجاب ندارم بیرون مثل قبل لباسای بلند و پوشیده نمیپوشم درسته باز نیست و در حد تونیک شلوار بیرون میپوشم بیرون اصلا چیزی بهم نمیگن حجاب کامل ندارم با جنس مخالف یا پسرهای فامیل هم صحبت میکنم راحت اصلا هیچی بهم نمیگه داداشم یا مامانم یا خانوادم شاید الان کم در حد صفر واقعا ، بعضی وقتا بهم گوشزد کنن ولی من این اجازه رو بهشون نمیدم میگم من خودم از پس خودم برمیام نیازی به تذکر نیست ،بهت بگم فقط از وقتی ک من روی اعتماد به نفسم کار کردم و عزت نفسم رو بردم بالاتر و مستقل شدم از لحاظ شخصیتی و اصلا وابستگی ندارم بهشون با خودم راحتم خودمو دوست دارم رو احساس ارزشمندیم کار کردم چقدر الان اونا بهم احترام میزارن به نظرم به سبکم به راه و روشم ،چون میدونن خودم به راحتی میتونم برای خودم تصمیم بگیرم چون خودم به خودم اعتماد دارم اونا هم بهم اعتماد دارن الان خودشون بهم اصرار میکنن برات لباس بخریم بیا بریم همراه ما گردش یا از داداشم هر پولی بخوام به راحتی بهم میده حتی مادرم در صورتی که قبلا اصلا این جوری نبودن و کلی تنش بحث داشتم برای پول گرفتن ازشون حتی در مورد بعضی کاراشون ازم داداشم و خانوادم نظر مو میپرسن ومیخوام در یک کلام بهت بگم فقط روی عزت نفست و اعتماد به نفست کار کن با خودت در صلح باش همه چیز درست میشه استاد در دوره ی عشق و مودت میگن فقط روی خودت تمرکز کن رو هماهنگی خودت کار کن… به خدا که قانون همینه درسته جواب میده ،فقط روی اعتماد به نفست و عزت نفست کار کن روی استقلال شخصیتت کارکن همه چیز درست میشه اونا هم بهت اعتماد میکنن مطمئن باش استاد میگه یا تغییر میکنن یا از زندگیت میرن بیرون ولی به احتمال 99 درصد تغییر میکنن چون خودم نتیجشودارم میبینم تو زندگیم چقدر عشق و محبت دارم دریافت میکنم ازشون و رفتارشون باهام تغییر کرده ، چون تجربه ی مشابهی داشتم دوست داشتم بهت بگم امیدوارم به درت بخوره و انشالله رابطت با همسرت عاشقانه تر و زیباتر بشه .
به نام خدای مهربانم
سلام افسانه جان
سپاس از شما نازنینم که به این زیبایی و با موال زندگی و تجربه خودت من رو راهنمایی کردی
من دوره های عزت تفس و عشق و مودت رو هم کار میکنم و باید بگم خیلی شرایط برام بهتر از قبله اما من میخوام خیلی بهتر بشه
یعنی میخوام به همه اون چیزی که لیاقتش رو دارم برسم
من مطمئن هستم مه ارزشمندم و چون خودم رو ارزشمند میبینم میدونم و باید تجربیات زیباتری در زندگی شخصیم تجربه کنم
هنوز در این زمینه که نوشتم تضادهایی هست
بعضی مواقع در یکسال اصلا نیست و بعضی مواقع در یک ماه چندین بار اتفاق میفته و دقیقا این ماه از اون ماههای تکراریه
ولی من یه چیزی رو درک کردم ولی مبدونم خیلی بهش عمل نمیکنم و اون اینه که وقتی به این حرفا و واکنش های همسرم عکس العمل نشون نمیدم و نسبتا بی خیال هستم، خیلی راحت تر میگذره و انگار ایسون هم خیلی سریع و یکدفعه تغییر میکنه اما خیلی مواقع که بهم بر میخوره و شاید از کوره در برم، بدتر میشه و اون حالت و رفتارا ماندگارتر میشن
یعنی میدونم باید بی خیال تر باشم و ساده بگیرم اما در اون شرایط برام سخت هست که نسبت به این ناحقی عکس العمل نشون ندم و خودمو بی خیال نشون بدم
انگار حس میکنم با حرف زدن و خودمو ثابت کردن و مثال زدن میتوتم نظر ایشونو تغییر بدم اما واقعا میبینم که نتیجش عکسه
و جالبه که منم مثل شما بسیار رعایت میکنم، سالها نماز و روزم ترک نشد و بسیار با اعتقاد هستم اما 2 سال پیش تصمیم گرفتم یسری رفتارامو تغییر بدم
من 2 ساله نماز نمیخونم، روزه نمیگیرم و اعتقادم به خداوند با فایلهای استاد، یه مدل دیگه شده و اصلا ترس از قضاوت هم نداشتم و فکر میکردم قطعا همسرم قضاوتم میکنه اما واقعا هیچ عکس العملی نشون نداد و من خیلی حس خوبی در این زمینه دارم
سپاسگذارتم که تجربت رو در اختیارم گذاشتی
بسیار مایلم باز هم برام بنویسید تا عمیق تر باور کنم من هم میتونم به زیبایی و ساده، به خواسته هایی که میدونم باید بهشون برسم، برسم و لذت واقعی ببرم
ممنونم نازنینم و برات زیباترین تجربه ها رو آرزو دارم
به نام الله یکتا
سلام به خانواده عباسمنش و استاد عزیز
یکی از الگوهای تکرارشونده زندگی من که دائم تکرار میشه اینه که هرچند وقت یکبار کسی وارد زندگیم میشه که یا از من خیلی کوچیکتره یا متاهل و به شدت منو دوست داره منم دوستش دارم و دوست داره باهم باشیم و خوش باشیم اما این با ارزشهای من هماهنگ نیست و نمیتونم کنار بیام با این موضوع و رابطه را تموم میکنم.
الگوی بعدی تو محل کارم هست هرچند وقت یکبار کارم نادیده گرفته میشه و میگن کار تو کم هست ومهم نیست برو به فلان واحد کمک کن انها نیرو لازم دارن و این به شدت باعث میشه احساس بی لیاقتی. کنم.
فکر میکنم دلیل اصلی این الگوها احساس بی ارزشی و عدم لیاقت هست که باید روی ان کار کنم.
سلام به اساتید بینظیرم
آخه چقدر استادشما خوبین که تمرینهای دوره دوازده قدم رو دارین رایگان دراختیار همه قرارمیدین شما فوق العاده هستین
در جواب سئوال اول
1_همیشه درمحل کار یا فامیل یا هرجای دیگه افرادکوچکترازخودم پیدامیشن که خودشونو خیلی زرنگ تر باهوشتر میدونن وقلدری وزورگویی به من دارن ویک دعوای شدیدی بامن پیدامیکنن
جواب:من خودمو ادم ضعیف وترسو،مظلوم وساده ای میبینم که مربوط به کمی اعتمادبنفسم هست
2_نگرانی وترس زیادی ازانجام ندادن یا کوتاهی کردن در واجبات دین مثل نمازخوندن که حتی ازروی اجبار وبدون اشتیاق انجام میدم که از بچگی مادر وبزرگترها میگفتن گناهِ انجام ندادن وکوتاهی در دین در زندگی به صورت ازدست دادن عزیز ،مریضی ناعلاج یا نداشتن آرامش و بی قراری ویا هر اتفاق بد دیگه ظاهرمیشه
جواب:هراتفاقی نتیجه ارسال فرکانس خود فرد هست،
البته با دانستن این قانون بازهم باور اشتباه وترس ازخداونده جبار، شدیدتر توی ذهنم نجوامیکنه چون الگوهای زیادی دیوم که اتفاقات خیلی بدی براشون افتاده ونشون دهنده ترک واجبات بوده برام ،رو برام تداعی میکنه
جواب:خانواده بشدت مذهبی با باودهای بشدت اشتباه،ترس شدید از خدای جبار وستمگرکه منتظره که من کوتاهی کنم ودرکمترین زمان ممکنه تلافی کنه،الگوهایی که بهم نشون میدادن و…
خیلی سخته ومقاومت شدیدی برای ازبین بردن این ترس ونگرانی دارم وهرچی عمیق تر میخوام تغییرش بدم،عمیق تر الگوها و عواقب گناه برام تجلی پیدا میکنه
3_هیچ وقت نمیتونم دوست صمیمی داشته باشم ازدوران دبیرستان هم که یکی دوتا داشتم بعدازازدواج اوناخیلی حالت رقابت ومقایسه پیداکردن ومن هم به همین علت قطع رابطه کردم، یا اینکه اگر دوستی پیداکنم دوست ندارم باکسی دیکه دوست بشه وفکرمیکنم ازمن بهتر پیدامیکنه وجدامیشه
جواب:هنوز دلیلشو نتونستم بفهمم،شاید بعلت نداشتن اعتمادبنفس ولایق نبودن
4_افرادفامیلی که زندگی وخصوصیات خودشونو با من مقایسه میکنن و مستقیم بهم میگن خیلی متنفر میشم و دوست دارم قطع رابطه کنم
جواب:باور ارزشمندی واعتمادبنفسم خیلی پایین هست
5_نگرانی وترس از چشم زدن دیگران ویا ازدست دادن عزیزانم هستم
جواب:داشتن باورها اشتباه مذهبی،بالاترندانستن قدرت خداوند نسبت به قدرت دیگران،عدم توکل
6_هروقت حالم خوبه یاد باج کردن وسوء استفاده یکی ازفامیل نزدیک به برادرم میفتم وخیلی توی ذهنم دچار تنفر ودرگیری میشم نجواهایی که توباید بااونا صحبت کنی و اینو بگی ،اونوبگی یا باید برادرتو آگاه کنی از فرکانسی که ارسال میکنه و…
جواب:برادرم فرکانسی از اون جنس میفرسته که من نمیتونم کمکش کنم،باید خود برادرم طبق قانون هدایت بشه وبتونه روی خودش کارکنه،به هردلیلی من بخوام به برادرم کمکی کنم ممکنه سوءتفاهم بیشترپیش بیاد
\\
من خیلی متاسف هستم برای خودم بااینکه توی مکتب عباسمنش هستم وجزو شاگردای استاد اما این قدر در انجام خودشناسی وخداشناسی ضعیف عمل میکنم وکردم بااینکه این همه فایلهای گنجی که دراختیاردارم
رجوع کردم به قرآن واین آیه جواب قطعی به عمل به آموزها وآگاهی های استادعزیز بود که مهر تاییدخداوند بهش خورده
اتبعوا من لایسئلکم اجرا وهم مهتدون
ازکسانی که پاداشی ازشما نمیخواهند و خود هدایت یافته اند پیروی کنید21
من بدرگاه خداوند توبه میکنم بدلیل داشتن شرک به او وترسهایی که از داشتن نگاه غیر توحیدی به خداوند جباروستمگر ونامهربان به خدایی مهربان ،دلسوز ،وهاب وفوق العاده بینظیر دارم
امیدوارم خداوند مرا وهرتوبه کننده ای رادر زمره توبه کنندگانش قراردهد وببخشد وبیامزد
بینهایت از اساتید عزیزم خانم شایسته واستادعباسمنش سپاسگزارم