اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خدایا شکرت بابت آگاهی های این فایل زیبا وتاثیرگذار که باعث میشه من شناخت بهتری از خودم داشته باشم.
تمرین:
چه شرایط واتفاقاتی درزندگی شما شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
من خودم وقتی می بینم که خواهرم به مادرم با بی احترامی وبا صدای بلند حرف می زند به شدت ناراحت میشوم وخیلی احساساتم درگیر میشود مثلا همین دیروز عصر که خواهرم شروع کرد به بی احترامی با مادرم من اول صحنه را ترک کردم وداخل اتاقم نشستم وبا خدا حرف زدم بعد دیدم صدا خیلی بلند شده ومادرم خیلی ناراحت شده ومن خودم را به مادرم رساندم ودراین هنگام خواهرم به جای دیگری رفت چون فرکانس من با خواهرم متفاوت بود این باعث شد خواهرم کلا مارا ترک کند ومن دراین هنگام درکنارمادرم نشستم ودست وپای اورا ماساژ دادم تا حالش بهتر شود وبه اوگفتم که باید همیشه صحنه را ترک کند چون تنها راهکار همین است ولی مادرم خیلی نسبت به خواهرم حساس است چه میشود کرد؟
خلاصه بعداز حدودیک ساعت ناگهان خواهرم آمد واز مادرم عذرخواهی کرد وبه خوبی وخوشی تمام شد.
اینجا فقط فرکانس ها عمل می کنند انرژی که از خودمان ساطع می کنیم عمل می کند.
چون من توانستم احساساتم را کنترل کنم وآرامش خودم را حفظ کنم همه چی به نفع من ومادرم تمام شد.
خدایا به من صبرواستقامت دریادگیری وعمل به آموزه های استاد عطا بفرما تا ازمسیر رسیدن به خواسته هایم لذت ببرم وشادورها باشم.
یکی از مواقعی که من احساسات شدیدی دارم اینه که هر چند وقت یک با همسرم بحث مون میشه و ایشون عصبانی میشه و قصد کتک زدن من رو داره من بشدت میترسم ،ضربان قلبم بشدت بالا میره انگار میخواد از جاش در بیاد ،پاهام سست میشه و کل بدنم میلرزه جوری که تا دو سه ساعت طول میکشه آروم بشم،بعضی مواقع به کتک هم ختم نمیشه ولی همینکه میگه میخواد این کارو بکنه من این احساسات شدید رو تجربه میکنم با اینکه کتکه اندازه این فشاری که خودم به خودم میارم درد نداره ولی نمیتونم که آروم باشم و نترسم
هرچند وقت یکبار من باید این ترس وحشتناک رو تجربه کنم یه جوری که انگار بدنم احتیاج داره به این ترس شدید
دومین احساسات شدیدی که من دارم یه احساس درد خیلی زیاد تو قلبم نه فیزیکی اونم اینکه مواقعی که همسرم بهم نشون میده با رفتارش که به من اعتماد نداره مثلا گوشیم زنگ بخوره و شماره ناشناس باشه ایشون هی سوال جواب میکنن گوشی چک میکنن و…من اون لحظه احساس درد زیادی توقلبم دارم و دوس دارم ساعتها گریه کنم بخاطر این بی اعتمادی
با این وجود خیلی خوب نمیتونم پایه و اساس این باورهای مخرب کدومهاست ،ممنون میشم از شما استاد عزیز که من روی کدام باورها کار کنم باور اینکه مردها به زنشون اعتماد دارن درسته؟یا اینکه باور قدرت خدا خیلی زیاد خداوند هست حمایتم میکنه تو اون لحظه که گفتم بشدت از همسرم میترسم که کتک بخورم
من در پیدا کردن باورها اصلا خوب نیستم
در جهت مثبت هم مواقعی که من احساس خیلی شدید دارم وقتیه که مثلا یه کلیپ انگیزشی میبینم که مخصوصا خانم باشه و موفق شده و همه دارن تشویقش میکنن من از شوق و ذوق گریه ام میگیره اصلا دگر گون میشم استاد بارها شده از شدت ذوق نیم ساعت همینطوری اشک ریختم و بعدش خیلی احساس خوبی دارم
اولا من توی برقراری رابطه و داشتن دوست و روابط خانوادگی روابط زیادی ندارم
خواهان رابطه خوب و صمیمی و رفت آمد هستم ولی یا شکل نمیگیره روابطم یا اگر میگیره زیاد طولی نمیکشه
الگویی که توی روابط من تکرار میشه اینه که اول رابطه خیلی شور و شوق دارم و خوشحال میشم که از تنهایی دراومدم و رابطه برقرار کردم
بعد از مدتی شروع میکنم به دنبال نکات منفی این رابطه و با افکار منفی احساساتم رو تو رابطه خفه میکنم و آخر کار مثل همیشه احساس خوب نبودن و بی ارزشی میکنم و قبل از این که اون طرف بخواد سر بشه من قهر میکنم
بابت سوال اینکه من چه احساسی بیشتر منو اذیت میکنه؟
من وقتی میترسم و توانایی برای روبرو شدن با ترسم رو ندارم احساس ضعف به وجود آمده از این ترس رابطه ام را با خودم بد میکنه و غمگین نا امید میشم و شروع میکنم به سرزنش خود و احساسات مختلفی چون حقارت احساس گناه مقایسه و……تا جایی منو میبره که امیدی برای زندگی توی من نمیمونه
باورم نمیشه اینقدر دقیقه جهان، من خودم دقیقا چند وقته مخصوصا این چند روز دارم سر همین قضیه دیر رسیدن یا با استرس رسیدن با خودم فکر میکنم که چرا اینطوری میشه؟ یعنی خیلی دوست دارم همیشه زود برسم، یا به موقع برسم، اما اون استرسی که میاد سراغ ادم، فارغ از اینکه بقیه مثلا تنبیهت کنن یا نه، همین که تمرکزت از کار کم میشه، همین خیلی جای سوال داشت برای من،
من همیشه میخوام زودتر برسم مخصوصا سر تمرین و ذهنم رو متمرکز تر کنم روی تمرینم بعد این تصمیم رومیگیرم فرداش میبینم نه تنها زود نرفتم بلکه از قبل هم دارم دیر تر میرم، یه بار اصن نیمساعت جلوتر رفتم، باز همون تایم رسیدم، البته شده که نفر اول همبرم، اما کی؟ وقتی مثلا دوساعت قبلش راه افتادم.
بعد استاد من به یه نتیجه ای رسیدم یعنی الهامم بود اینکه بابا اصن به این مه تو کی راه میوفتی ربطی نداره، اگه باورات اشتباه باشه، هرچقدرم زود راه بیوفتی، باز اتفاقاتی میوفته مثلا چمیدونم توراه بقیه ماشینا تصادف میکنن میمونی پشت ترافیک و باز دیر میرسی یا حتی برعکسش وقتی باورات درسته، شاید به ظاهر دیر حرکت کردی، مثلا مسیری که نیم ساعت راهه تا مقصد تو ده دقیقه ای رفتی، شاید دیر برسی ولی یهو میبینی که مثلا اون برنامه ای که داری یه ساعت افتاده عقب یا هر انفاقی که برای تو مناسبه.
بعد خودم فکر کردم که چه باوری میتونه باشه توذهنم، فکر میکنم اینه که یعنی این باور تو ذهنم رفته که: من همیشه دیر میرسم!
یا اینکه، من هرچقدرمزود برم باز دیر میرسم.
یا یه همچین چیزایی.
یا این باور که اگه زود برم زود میرسم،
یعنی هنوز دقیق کشفش نکردما ولی دارم میشکافمش.
حالا دارم فکر میکنم چه باوری باسه بهتره.
بعد یه چی دیگع، من میگم حتی زمانی که ما تو مسیر هستیم هم دچبه فرکانس منه، یعنی من همیشه یه مسیری رو تو ذهنم حک کردم که این مسیر بین 20 تا 30 دقیقه راهه، اما چون من اینجوری فکر کردم اینطوری میشه، وگرنه شاید برای یکی دیگه کلا بشه ده دقیقه یا بشه پنجاه دقیقه همونطور که بارها برا خودم پیش اومده. مثلا داشتم میرفتم یهو چمیدونم چراغ ها پشت هم قرمز شدن، یا اتفاقاتی که باعث شده تایم طولانی تر بشه
ولی خیلی برام حالب بود دقیقا من که ذهنم درگیر بود شما این فایلو گذاشتین و این قشنگیه حهانه دیگه.
سلام و هزاران درود به استاد عزیزم که هرروز جوانتر و شادابتر از روز قبل میشه با تکیه به قانون
و سلام خدمت همکاران استاد و تمام دوستان هم فرکانسم
بچگی یه لطیفه ای رو تکرار میکردیم این بود که یه شخصی میره پیش دکتر و میگه من انگشتم رو هر نقطه ای از بدنم بزارم درد میکنه میزارم رو سرم درد میکنه میزارم رو پام درد میکنه خلاصه همه جای بدنم درد داره دکتر هم ازش اسکن کامل میگیره میفهمه انگشتش شکسته:)))))))
الان که فکر میکنم میفهمم که اصل واقعیت بوده این جوک (بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست / از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی)
بارها و بارها شده برای خودم یا اطرافیان دیدم اتفاق های تکرار شونده رو و همیشه فکر میکردم چرا بعضی ها انقدر کم شانسند
چرا بعضی از آدما انقدر اتفاق های قشنگ رو تجربه میکنن و بعضی ها مرتب گرفتار چکنم چکنم ها؟
یعنی خدا میخاد که بعضی ها خوش باشن و بعضی ناخوش؟
اینکه از عدالت خدا بدوره، پس چرا میگن خدا عادله
یا اینکه هی تو دهن مردم میچرخه :هرکه در این دهر مقرب تر است…….
چقدر این سوالات و هزاران سوال مثل این تو ذهن من میچرخید که جوابی براشون نداشتم و آخرش دلگیر میشدم از خدا و عدالتش
غافل از اینکه اشکال کار جایی دیگست .عیب از انگشته نه از کل بدن. عیب از فکرمه از احساسمه از گفتگوهای ذهنی و باورهامه نه از خدا نه از مردم نه از اطرافیان و دوست و فامیل و زمین و آسمون و سیاست ها و دولت ها
عیب کار منم
من
و خدارو شاهد میگیرم که فقط در این جا و این سایت به وضوح به این باور رسیدم
خوشحالم چون دیوار قطور سیمانی افکار و باورم داره میلرزه هنوز جا داره تا ترک برداره و فرو بریزه ولی باز همینکه فهمیدم ایراد کار کجاست خودش کلی ارزش داره مثل دکتر که فهمید ایراد از شکستگی انگشته، ؛)))))
مثل چرخی که یکی از چرخ دندهاش شکسته و هربار که میچرخه و به اون چرخ دنده میرسه میلنگه و انگاری توی یک گودال عمیق میوفته و این سیکل معیوب علاجی نداره جز تعویض و تغییر
دوره ی کشف قوانین بدون شک بهترین راهکار ها رو برای این سیکل های معیوب و تکرار شونده ارائه میده من درحال گذروندن دوره دوازده قدم هستم و بدون شک این آموزش را ادامه میدم چون دوست دارم توی تمام جنبه های زندگی پیشرفت کنم و حتما دوره کشف قوانین رو در برنامه ریزی های اینده با کمال میل انتخاب میکنم مهم نیست چقدر برای این آموزش ها هزینه میکنیم
آرامش و شادی که در زندگی با عمل کردن و استمرار این آموخته ها بدست میاریم قطعا ارزشش با هیچ بهایی قابل مقایسه نیست
براتون آرامش عمیق و شادی وصف ناشدنی و خوشبختی در لحظه لحظه ی زندگی را آرزومندم و البته پول فراااااوااااااااان$$$$$$$:)))))
سلام و درود خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و تمامی همراهان وبسایت عباسمنش
امروز قبل از دیدن این فایل من از خدا هدایت خواستم که 1 الگو تکرار شونده ای دارم و قبلا این موضوع رو فهمیده بودم و نمیدونستم چه باورمخربی پشت این الگو وجود داره که اتفاقات مشابه رو رقم میزنه. در اصل 1 اتفاقه که هر ماه تکرار میشه،
من صاحب کسب و کار خودم هستم و تولید کننده لباس فرم کافی شاپ و رستوران در مشهد ام
الگو تکرار شونده من اینه که هر ماه به مدت چند روز میشه که ما سفارش نداریم، تمامی اتفاقات دست به دست هم میدن تا ما ماهی چند روز هیچ سفارشی نداشته باشیم و یه جورایی من برسم به صفر از لحاظ حساب بانکی و نبود سفارش و این موضوع شدیدا احساس منو تحت تاثیر قرار میده و به کلی احساسم بد میشه و کار میرسه به کنترل ذهن عمیق و شدید.
خیلی تو ذهنم کندو کاو کردم که باور مخرب یا باور های مخرب پشت این الگو تکرار شونده رو پیدا کنم و متاسفانه هنوز موفق نشدم امیدوارم استاد در فایل اینده جواب این موضوع رو توضیح بدن.
و الان فایل استاد دقیقا مربوط به همین چرخه معیوب میشود .
و تشکر میکنم از استاد و مریم جان که فایلهای رایگان اخیر خیلی چالشی شده و مارو داره به چالش میکشونه که بیتفاوت رد نشیم و فکر کنیم درباره موضوع و خیلی خوبه که داریم به چالش کشیده میشیم تا خودمون رو بهتر بشناسیم .
در مورد چرخه معیوب اخیرا منم دارم بهشون توجه میکنم کهاگر فلان موضوع داره هی تکرار میشه باید سوال بپرسم چرا ؟
چرخه معیوب من
* من زمانی که پدرم بدقولی میکنه و کاری رو انجام نمیده برام و اکثرا مثلا از پدرم میخوام پولی رو برام واریز کنه پول کلاسم و… چند بار باید بگم و درخواست کنم و بگم چی شد چرا واریز نشد و… و هربار پاسخهایی میگیرم و بی اهمیت بودنشو میبینم بسیار عصبانی میشم و همیشه یا درونم این احساس خشم رو میریزم یا با لحن بد مجبورم صحبت کنم و کلا این موضوع خیلی تکرار میشه برام و البته جوری هست که ما جزو شخصیتش میدونم و پذیرفتیم و میدونم که باید از این چرخه بیام بیرون چون بهم حس بی ارزشی حس محتاج بودن و عجز و ناتوانی میده هربار و حس سرزنش خودم که چرا نمیتونم پول بسازم و به استقلال مالی نمیرسم .
* چرخه معیوب که چند بار توسط یه شخص برام داره اتفاق میوفته اینکه این فرد همش میگه لاغری (البته یه کلامی بکار میبره که واقعا برام زننده هست و دوست ندارم )
درحالی که همه از هیکلم تعریف میکنن و شنیده و من بسیار این آدم رو دوست دارم ولی کلمه خوبی بکار نمیبره در مورد استایلم و من بسیار ناراحت شدم و دفعه آخر هم با اینکه تو جمع همه میگفتن چقدر خوبه هیکلت و یه نفر دیگه بهم گفت استایلت مثل بالرینها میمونه و فرد دیگه هم تاییدش کرد و چقدر برام جالب بود که من همیشه عاشق باله بودم و این دوستم بهش اشاره کرد .ولی متاسفانه اون نفر دیگه استایلم رو مسخره کرد و من اصلاا نمیتونم جواب بدم چون استاد من هست و مسخره میکنه و بعد میگه نه خوبی
و این چرخه معیوب چندبار توسط همین فرد برام تکرار شده …
* من زمانی که خواهرم باهام نمییاد بیرون ولی با دوستانش وقت میگذرونه و همیشه من باید بخوام که فلان جا با من بیاد و یجورایی انگار با اکراه میاد و یا همش هروقت خودش بخواد جایی بره من باهاش میرم و این خیلی آزار دهنده س برام و احساس دوست داشته نشدن ، احساس بی ارزشی ، مهم نبودن یا اینکه من حتما جوری هستم که بهش خوش نمیگذره که بخواد با من وقت بگذرونه …
البته که این رفتار کمتر شده بود در من و من شروع کردم به وقت گذروندن بتنهایی و منتظرش نشدن که چقدر هم این رفتارش بهم کمک کرد از 2سال پیش مستقلتر بشم و تنها برم جایی و خدارو شکر میکنم ولی همچنان احساس وابستگی که با من بیاد جایی رو دارم …
من زمانی که یکی از اعضای خانوادم مشکل پیدا میکنن از نظر سلامتی و … بسیاار استرس میگیرم با اینکه اصلا بروز نمیدم ولی خیلی نگران میشم و همین چند روز پیش هم اتفاق افتاد و خیلی روی من تاثیر گذاشته بود ..
* من بعضیوقتا که تو جمع صحبت میکردم مثلا درباره یه خاطره حرف میزدم و مل جمع توجه میکردن بعدش من دچار لرزش در بدنم احساس میکردم که تعجب میکردم چرا اینجوری میشم و حتی هفته پیش هم میخواستم یه موضوعی رو تعریف کنم و هی میگفتم نه طولانیه شاید ضایع بشم وسطش و نتونم حرف بزنم ولی گفتم برو تو دل ترست و اتفاقا تعریف کردم و خیلی خوب هم صحبت کردم و اون استرس بازم اومد و حتی دستام یه لرزشی میگیره که احساس کردم نسبت به قبل کمتر بود و خوشحال بودم که انجامش دادم ولی نمیدونم چیکار کنم که دیگه این استرس رو تجربه ش نکنم ..
* من خیلی وقتا مشتری مییاد قیمت میپرسه و یا سوالاتشو جواب میدم ولی بعد خرید نمیکنه و اصلا در تعجبم که چرا همه خوششون مییاد ولی خرید نمیکنن و بسختی خرید میشه ازم و این خیلی آزاردهنده س برام که فروش برام و یا پول دراوردن انقدر سخته برام و این چرخه همیشه و زیاااد تکرار میشه …
* من هرچند وقت یبار انرژیم بسیار پایین مییاد با اینکه دارم ویتامین مصرف میکنم ، دکتر میرم ، ورزش میکنم و شیرینیجات خیلیی کم مصرف میکنم ولی این پایین بودن سطح انرژیم خیلی آزاردهنده هست برام
اینا رو یادم بود و بیشترینها هست که برام تکرار میشه .
ولی بلطف خدا و آموزشهای استاد عزیز چرخه های خوب هم داره برام تکرار میشه مثل بصورت رایگان یه چیزهایی هرچند کوچیک دریافت میکنم و یا خرید کردن در زمانی که تخفیف خوب خورده و یا برخورد با آدمهای مهربان و دست و دلباز و ثروتمند ، شاد و …
امیدوارم یکی یکی از چرخه های معیوب بیایم بیرون و جهان اطرافمون رو با اتفاقات خوب و عالی و تکرارشونده پر کنیم .
من هفته ی پیش کامنت گزاشتم در مورد همین الگوی تکرار شونده داخل دوره کشف قوانین زندگی
یه حسی بهم گفت که شما کامنتمو خوندی
این یعنی یه نشونه واسه ی من …
الهی شکر که تو هستی سید البته اول خدا بعد دستان خدا …هیجای دنیا سایت عباسمنش نمیشه حالو هواشو دوست دارم انگار خونه ست خونه همون جاییه که خود واقعیتی راحتی ….
سید من انقدر الگوی تکرار شونده دارم
حسرت
همیشه من به یه طریقی یعنی به شکلهای مختلف حسرت میخورم (تو مسابقه ام همیشه ، به قول خودت تو دوره جهانبینی توحیدی به فراوانی و اینکه خدا عادله باور ندارم ) یه حالتی که اَاَاَاَببین اونو نگاه چه خوشبخته چه رابطه ی خوبی اَاَاَاَببین چه خونه ای چه زندگی و وسایلی اَاَاَاَببین چه حیکلی چه بروروییی شوهر فلانی خوبه پدر مادرای دیگه خوبن (((عزت نفس من ویرانست)))
مرغ همسایه واسه من همیشه غاز بوده و اگه به نظر من اینطور بوده قبلا، الان واقعا غاز شده و واقعا اطرافیانی که بهشون (توجه)کردم به طرز معجزه آسایی بالا رفتن که من کُلام میوفته بخوام نگاشون کنم ….
سید یادته گفتی تحسین کن افراد موفقو
من تحسین میکنم دق میکنم تحسین من همراه با حسرته یه کوه غم میشینه به دلم
چون هنوز 100 درصد مسولیت زندگیمو نپذیرفتم تقصیر بدبیاریامو میندازم گردن همه غیر خودم
چون هنوز فکر میکنم من خیلی عیب و ایراد دارم و به خودم به اندازه سر سوزن اعتماد و اطمینان و باور ندارم چون میگم اون آدمای موفق یه کار ویژه ای میکنن که من بلد نیستم با اینکه من قانونو حفظ شدم ولی بدون عزت نفس
دونستن قانون بدون عزت نفس مثل یه میوه ی پلاستیکیه خوشگله ولی نمیشه خورد
با دونستن قانون خیلی چیزا رو میفهمیم یه جذبهایی هم داریم اما بازسیرت نمیکنه
باور ندارم به فراوانی
این باور که همه چیزای خوب واسه بقیست
وقتی اومدم از تو یه فلش قدیمی دریم ورلد همون 6 سال پیشمو که با شما آشنا شدم رو دیدم برعکس شما که میگید از شدت خوشی اشک ریختید و شاد شدین من الگوی تکرار شونده ی حسرت تموم جونمو گرفت یه چیزی وسط سینم انگار ریخت پاییین اشکام بند نیومدن …تموم آرزوهای من خواسته های من واسه همون آدمایی که حسرتشونو میخوردم همون آدمایی که بهشون توجه میکردم برآورده شده بودن …..
ممممممنننننن
پس من چی
من کیم ؟
کی از من بهتره ؟
همه آدمن من نه
همه خوبن من اخیم ؟
سید دلم میخواد از این زندگییی که با افکارم ساختم فرار کنم این جهنمو من ساختم به رفیقم که اونم از خانواده عباسمنشه گفتم …اون گفت پای گندی که به زندگیت زدی وایسا این دوتا دختر بچه چه گناهی کردن …همسرم وحشتناک متعصبه یواشکی دختر 9 سالمو میبرم بیرون میگم راحت باش نمیخواد چادر سرت کنی بچم میگه مامان فقط با تو خوش میگذره بابا همش داد میزنه میگه چادر سرت کن
سید سید سید سید
باورت میشه من عین این جمله رو 20 ساله پیش به مادرم گفتم ؟؟؟
این الگوی تکرار شونده پوست میکنه
جهنم چیه ؟
آتیش داره ؟ آب جوش داره ؟
زندگیی که من با افکارم ساختم همون جهنمیه که خدا به مشرکان وعده داده
من مشرکم
چون خدارو نادیده گرفتم روی آدما حساب باز کردم من مشرکم چون گفتم بزار یه شوهر پولدار کنم دیگه راحت زندگی کنم
سید 12 ساله من عین بدبختا زندگی میکنم همون جوری که خونه پدریم بزرگ شدم تو فقر بعد ازدواجمم تو فقر بودم
الگوی تکرار شونده
من هر جا برم همینه برم از این زندگی هر جا برم اوضاع همینه….
تا یه زره جون میگرم از لحاظ روحی دوباره یه اتفاقی میوفته شل میشم و حالم مدتها گرفتست
(الگوی ناپایداری حال خوب )
ترس از دست دادن (چون باور لیاقت ندارم )
تا یه چیزی دستمو میگیره میگم از دستم نره یوقت چون همیشه رفته
میترسم محکم حرف بزنم چون میگم یوقت حرفم نشه ضایع بشم خار بشم
همیشه شک دارم به همه چیز حتی به قانون مشکوکم میگم خوب اگه قانونی هم باشه روی من جواب نمیده روی مردم جواب میده ….
چون مدارم پاییبن بوده و موفقیتها تکاملی ایجاد میشن منم که کلا مردم چشممو پر میکنن خودم که آدم نیستم …تلاشهام کار کردن روی باورام زحمتهایی که کشیدم وقتی خودم باور ندارم خودمو ،وقتی خود کم بینی چنان عین جوهر سیاه روح پاک اشرف مخلوقات بودنمو پوشونده با سری افتاده و خجالت زده و بازنده راه میرم (منی که دوره عزت نفسو 5 دفعه گوش دادم تمریناتشم انجام دادم ) مخصوصا تبلیغ کردن خودم
اما انگار باور خود کم بینی من خیلی قوی تر از این حرفاست
برای داشتن روابط شاد خیلی تلاش کردم سید خیلی
خودمو شاد و سرحال نشون میدادم اول من سلام میکردم اول من مهمونی میدادم اول من میخندیدم جَو رو شاد میکردم چون میترسیدم از تنها شدن و فراموش شدن چون 7 سال اول زندگیم ترد بودم و منزوی نمیتونسم حرفی بزنم و حقمو بگیرم فقط کارم گریه بود ،بعد که با شما آشنا شدم همون 6 سال پیش گفتم من تغییییییر میدم همه چیزو یه 2 سال فقط خندیدمو محاشرت کردم اما از درون داشت حالم از این کارام به هم میخورد چون خود واقعیم چیزی نبود که مردم بپسندن و ممکن بود بازم تنها بمونم چون با همسرم هر سفری که تو این 12 سال رفتم اشکمو درآورد بابته حجاب یا بهونه های مختلف (اینم یه باور تکرار شوندست 12 سال هر سفری با مهدی رفتم اشکمو درآورده و اون سفر زهر مار شده )واسه همین گفتم با آدمها دیگه بریم سفر و ..
یه اتفاقی افتاد 2 سال پیش
که دیگه نتونستم عین میمون ادا در بیارم و الکی بخندم یا الکی و به دروغ نشون بدم که حالم خوبه دیگه نتونستم ….جوری با سر رفتم تو دیوار جوری سیلی خوردم….
یه خونه میخواستم پولم داشتیم نقد هر جا که رفتیم تا پای قلنامه رفتیم جور نمیشد ….خون گریه کردم ….
4 سال دومبال خونه بودیم هر روز عکس خونه میدیدم هر روز به حرفات گوش میدادم بی قرار نبودم ولی خیلی میخواستم ….سید جاریم خونه خرید ….
همون خونه ای که من میخواستم
یه فایل داشتی لب دریا تو ساحل بودی در مورد بازی پینگ پنگ که چقدر دقیق قانون رو تو لحظه نشون میده صحبت کردین …من حس قربانی شدن شدید داشتم به زمین زمان چنگ انداختم آتیش گرفتم….
2 سال تموم فایلاتو پاک کردم با خدا دیگه حرفی نزدم سید تلفن خونه ی من زنگ نخورد هیشکی حال منو نپرسید همونایی که مهمونی میدادم سفره مینداختم خودمو خندون و شاد نشون میدادم …همه پشت شوهرمو گرفتن همه گفتن قسمتتون نبوده و خیلی منطقی انگار نه انگار من یه روزی بودم تو اون سال همه اطرافیانم خونه خریدم همه رشد کردن …من فقط با دستو پای لرزون با سری افتاده و دلشکسته باید میرفتم خونه هاشون و تبریک میگفتم سرم بالا نمیومد …فریاد میزدم میگفتم نمیتونم بیام خونه هاشونو ببینم منو به زور میبردن ….
دنیا روی سرم خراب شد
سید باورت میشه 2 سال فقط فیلم کره ای عاشقانه دیدم …و به جای حل مسئلم خاک ریختم روی گندهای زندگیم ….همه خیلی شیک و مجلسی میگن چیشده دیگه با ما نمیپری ؟ و تازه طلبکار هم هستن …
یه چند ماهیه دوباره بلندشدم …
..
اخ آخ سید این شعر پروین که خودتم یبار خوندی منو بلند کرد ….(دیگ حق هرگز نمیوفتد زجوش )
این اتفاقا همشون افتادن
تا من یه چیزی رو فهمیدن
مردمی وجود ندارن دیگرانی وجود ندارن
سید شک شک شک خانمان سوزه من شک دارم به قانون شک دارم به درست بودن مسیرم چون تمرکزی روی خودم ندارم چشمم به موفقیت دیگرانه الگو گرفتن از افراد موفق منو از خودم دور کرد و کل زندگیم شد ادا ، الگوی من تویی سید فقط تو
سید اینبار میخوام بلند بشم واقعا دیگه بسته
دوره 12 قدم رو دارم یکی یکی میخرم مو به مو گوش میدم من الان درآمدم صفره هیچ شغلی ندارم هیچ سرمایه ای ندارم صفر
سید میخوام از اول تموم دوره هایی که ازت خریدم رو گوش بدم …
سید سال 1402 باید فرق کنه
باید فرق کنه توقع زیاد از نتایج ندارم
دیگه مسابقه نمیدم
خواسته های واقعی میخوام که واقعا خودم بخوامشون
و با تو و سایت عباسمنش و کامنتهای بچه های سایت زندگی میکنم نه روزی یکی دو ساعت با این سایت باید زندگی کرد …..
فیلمهای زندگی در بهشت
سفر به دور آمریکا
دوره هایی که خریدم
بهترین پولی که خرج کردم خرید این دوره ها بود
سید دوستت دارم
ولی خودمو اینبار خودمو خیییییلی بیشتر دوست دارم قوربون خودم برم که خیلی مرده که همت میکنه از نو بسازه من یه روح قوی و امیدوار دارم
این اولین کامنت منه…چند وقتی میشه با شما آشنا هستم اما جرعت کامنت گذاشتن نداشتم و الان میخوام این سد رو بشکنم و یک مرحله برم جلو تر …
استاد این فایل فوق العاده بود.پیدا کردن ترمز ها و پاشنه آشیلا همون رمز کاره که شما با سخاوت و قلب بزرگتون این آگاهی ها رو رایگان در اختیارمون گذاشتید ممنونم از خدای خوبم که همیشه و همه جا با منه و به من یاری میرسونه و از شما استاد عزیزم که مارو تو این مسیر کمک میکنید
و الگو های تکرار شونده ی من:
1.هر چند ماه با همسرم یه بحث سنگین داریم که کل عشقی که نسبت به هم داریم از بین میره در صورتی که تا یکساعت قبلش ما عاشقانه ترین رابطه رو داشتیم
2.شش ساله که توی یک سیکل معیوب گیر افتادم هدفی دارم نه براش درست و حسابی تلاش میکنم نه میتونم ازش بگذرم و برم دنبال یه مسیر دیگه
3.فکر میکنم بقیه افراد روی رفتار همسرم با من تاثیر دارن و تا کسی با همسرم راجب زندگی و رفتارش با من حرف میزنه به شدت میریزم به بهم
4.از اینکه توی هدفی که دارم همسرم حمایتم نمیکنه به شدت ناراحت میشم و احساس ترد شدگی دارم و فک میکنم عاشقم نیست
5.یه سری عادت های بد دارم و با وجود اینکه دوست دارم ترکشون کنم دوباره بعد از چند روز برمیگردم به روند قبل
و در پایان تمام تلاشم رو میکنم که این سیکل معیوب رو بشکنم و ترمز ها از بین ببرم
ممنون خدای خوبم که هدایتم میکنی و منو در مسیر زیبای استاد عباسمنش قرار دادی .
به نظرم اگر در ذهنت به جای تکیه کردن به همسرت به الله تکیه کنی کارهات حل میشه
اگر وابستگی به شوهرت رو تبدیل کنی به والستگی به خالق شوهرت آرام میشوی
اگر باور کنی همین الان هدایت شده ای و خداوند دوست داره و برات ارزش قائل هست که الان اینجایی دنبال چرایی سوالاتت هستی دیگه به غیر از اون به کسی دل نمیبندی چون اون به تو نزدیکتر از رگ گردن است و به نفس تو آگاه است
خداوند من رو به راه درست و توحید هدایت کند چون خودم میدونم که بدون اون هیچم و هیچ
همین دیروز ،برای اینکه دوباره به کلاس دیر نرسم، ایندفعه همه کار ها رو زودتر انجام دادم و زودتر از روز های قبل از خونه زدم بیرون و خیالم راحت که به موقع میرسم(ولی ته فکرم این نبود)؛
واقعا نمیدونم با چه اتفاقاتی عجیب و مسخره ای ،وسط راه دوباره وقت تلف شد و منجر شد که برگردیم و دوباره بریم و همین باعث شد که بازم دیر برسم)))!
توز راه داشتم دقیقا به همین الگو ی تکرار شونده فکر میکردم که چرا من دارم هربار دیر میرسم!چرا اینجوری میشه!
هربار یه اتفاقی میوفته، یا ترافیک میشه ،یا بنزین تموم میشه، یا ساعت رو فراموش میکنم و…!
هربار به یه روشی داره این اتفاقات تکرار میشه!
دیروز تو راه مچ خودمو گرفتم…
که ته ذهنم یه باوری دارم که نمیزاره زود برسم،مثلا فکر میکنم حتی اگر به موقع هم بیام بیرون، باز یه اتفاقی میوفته یا تقصیر بقیه است ، یا همیشه دیرم میشه و دست من نیست و…))!#
برسی کردم دیدم که این الگوی تکرار شونده بعضی اوقات هم چندین بار اتفاق نیوفتاده و من به موقع رسیدم به مدرسه یا کلاس هام…
فکر کردم که چه باور و ایده ای داشتم که به موقع میرسیدم
چندتاشو برسی که کردم این بود که:
1.بیخیال بودم و احساس رهایی داشتم و زور نمیزدم که به موقع برسم و درواقع تسلیم بودم!
2.هیچ باوری درمورد اینکه قراره دیر برسم نداشتم و برام عادی که به موقع میرسم.
3.ساعت رو زودتر از موقعی که باید به اونجا میرسیدم میگفتم،برای همین چون خیالم راحت بود، به موقع میرسیدم.
4.میسپردم به خدا و میگفتم که کاری کن که به موقع و in time برسم اونجا ،یعنی یکم زودتر از اون زمان!
دقیقا فایل رو که گوش کردم و مثالی که از خودتون هم زدید این زنگ توی گوشم صدا کرد که دقیقا مسئله همینه!
هر چی داره تکرار میشه، داره از یک باور مخرب خبر میده!
پس باید حواسم به خودم باشه ، و مواظب اتفاقاتی که تکرار میشن باشم و اونا رو برسی کنیم و حلشون کنم!
دقیقا از اون طرف ،جنبه مثبتش رو هم دارم؛
مثلا باور این رو دارم که همیشه اتفاقات خوب و مثبت برام میوفته و همه چیز به نفع من پیش میره و فقط خوشبختی و نکات مثبت سر راهم سبز میشه…
و یجورایی همیشه هرچی بخوام همون میشه و به قول دیگران ، خیلی خوش شانسم و همیشه اتفاقاتی میوفته که به نفع من میشه!
دلیلش، همین باوره است!!
همیشه همه چیز های خوب و خوش شانسی رو تجربه میکنم
حتی جالبه که برای همین دیر رسیدنم،درسته دیر میرسیدم ولی بازم یجوری به نفعم میشد و ضرری به هم نمی رسوند…. یا درس هنوز شروع نشده بود یا استاد هنوز نیومده بود و مواردی مثل این!
همیشه همه بهم میگن خیلی خوشانسی…خوش شانس که نه، خرشانسی!!
مثلا هرموقع بخوام ،برای من روز ها تعطیل میشد با دلیل های مختلف وبیخود و یا یه موضوعی توی دست همه خراب میشد ، من که دست میزدم درست میشه،یا سر امتحان ،چیزی که قرار نبود بشه و قانونه ،برای من اتفاق میوفتاد و همه چیز به نفعم پیش میرفت و کلی مثال دیگه…، حتی اگر چیزی برای کل جهانم بد باشه برای من یکی خوب میشه حتما!
این به دلیل همون باور هایی که ساختم و به همین دلیل همیشه این موضوع تکرار میشه و قسمتی از روند زندگیمه+)!
ولی به امید رب این موضوع هم درست میشه و و این ترمز رو برطرف میکنم…!
و چند مورد موضوعات تکرار شونده دیگه که نیاز به روغن کاری مجدد دارند…!
خیلی نشانه ی جالبی از جهان و از طرف خداونده که موضوعات تکرار شونده،این پیام رو به ما میرسونند و نشان دهنده یه باور و الگو در ذهن ماست!چه مثبت چ منفی!
و تا وقتی تغییر نکنیم، همین موضوع تکرار میشه؛
چون باور ما هنوز تغییر نکرده!!
این درون درست بشه،بیرونم درست میشه!
و داشتم به سوالتون فکر میکردم که چه مسائلی ،شدیدترین احساس رو در من برانگیخته میکنه؟!
تا الان ،به این موضوعات زیر رسیدم:
موقعی که ازم انتقاد بی مورد و نادرستی بشه…
وقتی یجای مهم دیر میرسم و بدقول میشم…
وقتی دو نفر باهم دعوا شدید و فیزیکی میکنند مخصوصا افراد نزدیک…
وقتی برای نزدیکانم اتفاق خیلی بدی بیوفته…
وقتی نمیدونم باید چیکار کنم و سردرگم هستم …))!
وقتی احساس میکنم یا میبینم یه جا شرک ورزیدم…))!
وقتی عصبانی میشم یا سر کسی داد میزنم ناخودگاه…خیلی ناراحت میشم و خودخوری میکنم…!
وقتی دیر از خواب بیدار میشم یا یه عادت بدی درونم شکل گرفته باشه…
وقتی کسی به حریم شخصیم احترام نزاره و مزاحمم بشه…
و کسی درمورد تغذیه ام دخالت کنه و بخواد باور های نادرست خودش رو بهم ثابت کنه و نصحیت کنه…
وقتی خودم درآمد کسب نکنم و بخاطر پول نداشتن محدود بشم و نداشتن آزادی مالی…))!
حالا برعکس شون…+
وقتی روی ترسم پا میزارم+++احساس شدید مثبت
وقتی احساس میکنم باعث پیشرفت جهان شدم+++
وقتی به یه فردی کمک میکنه یا چیزی به کسی میبخشم+++کوچک یا بزرگ فرق نمیکنه
و یه کاری تا آخرش انجام میدم و کاملا تموم میشه…++
وقتی چیزی رو با دستای خودم خلق میکنم و درست میکنم…+++
وقتی اتفاقات به نفع من پیش میره و اتفافات مثبت زیادی اتفاف میوفته…++
وقتی نظر بقیه خیلی بی اهمیت میشه و کاری میکنم که دوست دارم…+++
وقتی از کارکرد خودم درآمد کسب میکنم و بیزنس میکنم…+++
و با خودم خلوت میکنم و با خدا حرف میزنم و به درونم میرم…+++
وقتی قرآن میخونم و خیلی بهتر و واضح میفهممش…++
و…!
ممنونم استاد جان))!
منونم مریم بانو جان)))!
هر دوره ای روی سایته شاهکاره و وقتی بروزرسانی هم میشه دیگه بی نظیر بی نظیر میشه…!
حتما جزو دوره هایی که باید حتما بخرم و روش حسابی کار کنم!+
به نام خداوند بخشنده ی فراوانی،مهربان وعاشق بنده هاش.
سلام ودرود خدمت استاد عزیزم وهمه ی بزرگواران دراین سایت توحیدی ومقدس.
خدایا شکرت بابت آگاهی های این فایل زیبا وتاثیرگذار که باعث میشه من شناخت بهتری از خودم داشته باشم.
تمرین:
چه شرایط واتفاقاتی درزندگی شما شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
من خودم وقتی می بینم که خواهرم به مادرم با بی احترامی وبا صدای بلند حرف می زند به شدت ناراحت میشوم وخیلی احساساتم درگیر میشود مثلا همین دیروز عصر که خواهرم شروع کرد به بی احترامی با مادرم من اول صحنه را ترک کردم وداخل اتاقم نشستم وبا خدا حرف زدم بعد دیدم صدا خیلی بلند شده ومادرم خیلی ناراحت شده ومن خودم را به مادرم رساندم ودراین هنگام خواهرم به جای دیگری رفت چون فرکانس من با خواهرم متفاوت بود این باعث شد خواهرم کلا مارا ترک کند ومن دراین هنگام درکنارمادرم نشستم ودست وپای اورا ماساژ دادم تا حالش بهتر شود وبه اوگفتم که باید همیشه صحنه را ترک کند چون تنها راهکار همین است ولی مادرم خیلی نسبت به خواهرم حساس است چه میشود کرد؟
خلاصه بعداز حدودیک ساعت ناگهان خواهرم آمد واز مادرم عذرخواهی کرد وبه خوبی وخوشی تمام شد.
اینجا فقط فرکانس ها عمل می کنند انرژی که از خودمان ساطع می کنیم عمل می کند.
چون من توانستم احساساتم را کنترل کنم وآرامش خودم را حفظ کنم همه چی به نفع من ومادرم تمام شد.
خدایا به من صبرواستقامت دریادگیری وعمل به آموزه های استاد عطا بفرما تا ازمسیر رسیدن به خواسته هایم لذت ببرم وشادورها باشم.
بر سر آنم که گر زدست برآید
دست به کاری زنم که غصهّ سرآید
خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چوبیرون رود فرشته درآید
صحبت حکاّم ظلمت شب یلداست
نور زخورشید جوی بوکه برآید.
سلام به استاد و مریم عزیز
یکی از مواقعی که من احساسات شدیدی دارم اینه که هر چند وقت یک با همسرم بحث مون میشه و ایشون عصبانی میشه و قصد کتک زدن من رو داره من بشدت میترسم ،ضربان قلبم بشدت بالا میره انگار میخواد از جاش در بیاد ،پاهام سست میشه و کل بدنم میلرزه جوری که تا دو سه ساعت طول میکشه آروم بشم،بعضی مواقع به کتک هم ختم نمیشه ولی همینکه میگه میخواد این کارو بکنه من این احساسات شدید رو تجربه میکنم با اینکه کتکه اندازه این فشاری که خودم به خودم میارم درد نداره ولی نمیتونم که آروم باشم و نترسم
هرچند وقت یکبار من باید این ترس وحشتناک رو تجربه کنم یه جوری که انگار بدنم احتیاج داره به این ترس شدید
دومین احساسات شدیدی که من دارم یه احساس درد خیلی زیاد تو قلبم نه فیزیکی اونم اینکه مواقعی که همسرم بهم نشون میده با رفتارش که به من اعتماد نداره مثلا گوشیم زنگ بخوره و شماره ناشناس باشه ایشون هی سوال جواب میکنن گوشی چک میکنن و…من اون لحظه احساس درد زیادی توقلبم دارم و دوس دارم ساعتها گریه کنم بخاطر این بی اعتمادی
با این وجود خیلی خوب نمیتونم پایه و اساس این باورهای مخرب کدومهاست ،ممنون میشم از شما استاد عزیز که من روی کدام باورها کار کنم باور اینکه مردها به زنشون اعتماد دارن درسته؟یا اینکه باور قدرت خدا خیلی زیاد خداوند هست حمایتم میکنه تو اون لحظه که گفتم بشدت از همسرم میترسم که کتک بخورم
من در پیدا کردن باورها اصلا خوب نیستم
در جهت مثبت هم مواقعی که من احساس خیلی شدید دارم وقتیه که مثلا یه کلیپ انگیزشی میبینم که مخصوصا خانم باشه و موفق شده و همه دارن تشویقش میکنن من از شوق و ذوق گریه ام میگیره اصلا دگر گون میشم استاد بارها شده از شدت ذوق نیم ساعت همینطوری اشک ریختم و بعدش خیلی احساس خوبی دارم
باسلام خدمت استاد عباس منش و تمام دوستان
من هم الگوهای رفتاری تکراری توی مسائل زندگیم دارم
اولا من توی برقراری رابطه و داشتن دوست و روابط خانوادگی روابط زیادی ندارم
خواهان رابطه خوب و صمیمی و رفت آمد هستم ولی یا شکل نمیگیره روابطم یا اگر میگیره زیاد طولی نمیکشه
الگویی که توی روابط من تکرار میشه اینه که اول رابطه خیلی شور و شوق دارم و خوشحال میشم که از تنهایی دراومدم و رابطه برقرار کردم
بعد از مدتی شروع میکنم به دنبال نکات منفی این رابطه و با افکار منفی احساساتم رو تو رابطه خفه میکنم و آخر کار مثل همیشه احساس خوب نبودن و بی ارزشی میکنم و قبل از این که اون طرف بخواد سر بشه من قهر میکنم
بابت سوال اینکه من چه احساسی بیشتر منو اذیت میکنه؟
من وقتی میترسم و توانایی برای روبرو شدن با ترسم رو ندارم احساس ضعف به وجود آمده از این ترس رابطه ام را با خودم بد میکنه و غمگین نا امید میشم و شروع میکنم به سرزنش خود و احساسات مختلفی چون حقارت احساس گناه مقایسه و……تا جایی منو میبره که امیدی برای زندگی توی من نمیمونه
من تا دقیقه هفت و اینا هستم الان استپ کردم!
باورم نمیشه اینقدر دقیقه جهان، من خودم دقیقا چند وقته مخصوصا این چند روز دارم سر همین قضیه دیر رسیدن یا با استرس رسیدن با خودم فکر میکنم که چرا اینطوری میشه؟ یعنی خیلی دوست دارم همیشه زود برسم، یا به موقع برسم، اما اون استرسی که میاد سراغ ادم، فارغ از اینکه بقیه مثلا تنبیهت کنن یا نه، همین که تمرکزت از کار کم میشه، همین خیلی جای سوال داشت برای من،
من همیشه میخوام زودتر برسم مخصوصا سر تمرین و ذهنم رو متمرکز تر کنم روی تمرینم بعد این تصمیم رومیگیرم فرداش میبینم نه تنها زود نرفتم بلکه از قبل هم دارم دیر تر میرم، یه بار اصن نیمساعت جلوتر رفتم، باز همون تایم رسیدم، البته شده که نفر اول همبرم، اما کی؟ وقتی مثلا دوساعت قبلش راه افتادم.
بعد استاد من به یه نتیجه ای رسیدم یعنی الهامم بود اینکه بابا اصن به این مه تو کی راه میوفتی ربطی نداره، اگه باورات اشتباه باشه، هرچقدرم زود راه بیوفتی، باز اتفاقاتی میوفته مثلا چمیدونم توراه بقیه ماشینا تصادف میکنن میمونی پشت ترافیک و باز دیر میرسی یا حتی برعکسش وقتی باورات درسته، شاید به ظاهر دیر حرکت کردی، مثلا مسیری که نیم ساعت راهه تا مقصد تو ده دقیقه ای رفتی، شاید دیر برسی ولی یهو میبینی که مثلا اون برنامه ای که داری یه ساعت افتاده عقب یا هر انفاقی که برای تو مناسبه.
بعد خودم فکر کردم که چه باوری میتونه باشه توذهنم، فکر میکنم اینه که یعنی این باور تو ذهنم رفته که: من همیشه دیر میرسم!
یا اینکه، من هرچقدرمزود برم باز دیر میرسم.
یا یه همچین چیزایی.
یا این باور که اگه زود برم زود میرسم،
یعنی هنوز دقیق کشفش نکردما ولی دارم میشکافمش.
حالا دارم فکر میکنم چه باوری باسه بهتره.
بعد یه چی دیگع، من میگم حتی زمانی که ما تو مسیر هستیم هم دچبه فرکانس منه، یعنی من همیشه یه مسیری رو تو ذهنم حک کردم که این مسیر بین 20 تا 30 دقیقه راهه، اما چون من اینجوری فکر کردم اینطوری میشه، وگرنه شاید برای یکی دیگه کلا بشه ده دقیقه یا بشه پنجاه دقیقه همونطور که بارها برا خودم پیش اومده. مثلا داشتم میرفتم یهو چمیدونم چراغ ها پشت هم قرمز شدن، یا اتفاقاتی که باعث شده تایم طولانی تر بشه
ولی خیلی برام حالب بود دقیقا من که ذهنم درگیر بود شما این فایلو گذاشتین و این قشنگیه حهانه دیگه.
سلام و هزاران درود به استاد عزیزم که هرروز جوانتر و شادابتر از روز قبل میشه با تکیه به قانون
و سلام خدمت همکاران استاد و تمام دوستان هم فرکانسم
بچگی یه لطیفه ای رو تکرار میکردیم این بود که یه شخصی میره پیش دکتر و میگه من انگشتم رو هر نقطه ای از بدنم بزارم درد میکنه میزارم رو سرم درد میکنه میزارم رو پام درد میکنه خلاصه همه جای بدنم درد داره دکتر هم ازش اسکن کامل میگیره میفهمه انگشتش شکسته:)))))))
الان که فکر میکنم میفهمم که اصل واقعیت بوده این جوک (بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست / از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی)
بارها و بارها شده برای خودم یا اطرافیان دیدم اتفاق های تکرار شونده رو و همیشه فکر میکردم چرا بعضی ها انقدر کم شانسند
چرا بعضی از آدما انقدر اتفاق های قشنگ رو تجربه میکنن و بعضی ها مرتب گرفتار چکنم چکنم ها؟
یعنی خدا میخاد که بعضی ها خوش باشن و بعضی ناخوش؟
اینکه از عدالت خدا بدوره، پس چرا میگن خدا عادله
یا اینکه هی تو دهن مردم میچرخه :هرکه در این دهر مقرب تر است…….
چقدر این سوالات و هزاران سوال مثل این تو ذهن من میچرخید که جوابی براشون نداشتم و آخرش دلگیر میشدم از خدا و عدالتش
غافل از اینکه اشکال کار جایی دیگست .عیب از انگشته نه از کل بدن. عیب از فکرمه از احساسمه از گفتگوهای ذهنی و باورهامه نه از خدا نه از مردم نه از اطرافیان و دوست و فامیل و زمین و آسمون و سیاست ها و دولت ها
عیب کار منم
من
و خدارو شاهد میگیرم که فقط در این جا و این سایت به وضوح به این باور رسیدم
خوشحالم چون دیوار قطور سیمانی افکار و باورم داره میلرزه هنوز جا داره تا ترک برداره و فرو بریزه ولی باز همینکه فهمیدم ایراد کار کجاست خودش کلی ارزش داره مثل دکتر که فهمید ایراد از شکستگی انگشته، ؛)))))
مثل چرخی که یکی از چرخ دندهاش شکسته و هربار که میچرخه و به اون چرخ دنده میرسه میلنگه و انگاری توی یک گودال عمیق میوفته و این سیکل معیوب علاجی نداره جز تعویض و تغییر
دوره ی کشف قوانین بدون شک بهترین راهکار ها رو برای این سیکل های معیوب و تکرار شونده ارائه میده من درحال گذروندن دوره دوازده قدم هستم و بدون شک این آموزش را ادامه میدم چون دوست دارم توی تمام جنبه های زندگی پیشرفت کنم و حتما دوره کشف قوانین رو در برنامه ریزی های اینده با کمال میل انتخاب میکنم مهم نیست چقدر برای این آموزش ها هزینه میکنیم
آرامش و شادی که در زندگی با عمل کردن و استمرار این آموخته ها بدست میاریم قطعا ارزشش با هیچ بهایی قابل مقایسه نیست
براتون آرامش عمیق و شادی وصف ناشدنی و خوشبختی در لحظه لحظه ی زندگی را آرزومندم و البته پول فراااااوااااااااان$$$$$$$:)))))
خدا نگهدار
سلام و درود خدمت استاد عزیز و خانم شایسته و تمامی همراهان وبسایت عباسمنش
امروز قبل از دیدن این فایل من از خدا هدایت خواستم که 1 الگو تکرار شونده ای دارم و قبلا این موضوع رو فهمیده بودم و نمیدونستم چه باورمخربی پشت این الگو وجود داره که اتفاقات مشابه رو رقم میزنه. در اصل 1 اتفاقه که هر ماه تکرار میشه،
من صاحب کسب و کار خودم هستم و تولید کننده لباس فرم کافی شاپ و رستوران در مشهد ام
الگو تکرار شونده من اینه که هر ماه به مدت چند روز میشه که ما سفارش نداریم، تمامی اتفاقات دست به دست هم میدن تا ما ماهی چند روز هیچ سفارشی نداشته باشیم و یه جورایی من برسم به صفر از لحاظ حساب بانکی و نبود سفارش و این موضوع شدیدا احساس منو تحت تاثیر قرار میده و به کلی احساسم بد میشه و کار میرسه به کنترل ذهن عمیق و شدید.
خیلی تو ذهنم کندو کاو کردم که باور مخرب یا باور های مخرب پشت این الگو تکرار شونده رو پیدا کنم و متاسفانه هنوز موفق نشدم امیدوارم استاد در فایل اینده جواب این موضوع رو توضیح بدن.
سپاسگزارم از استاد عزیز
سلام به استاد عزیز و همه دوستان همراه
چقدر جالب که امروز استوری گذاشتم
تا تغییر نکنیم بازی مدام تکرار میشود .
و الان فایل استاد دقیقا مربوط به همین چرخه معیوب میشود .
و تشکر میکنم از استاد و مریم جان که فایلهای رایگان اخیر خیلی چالشی شده و مارو داره به چالش میکشونه که بیتفاوت رد نشیم و فکر کنیم درباره موضوع و خیلی خوبه که داریم به چالش کشیده میشیم تا خودمون رو بهتر بشناسیم .
در مورد چرخه معیوب اخیرا منم دارم بهشون توجه میکنم کهاگر فلان موضوع داره هی تکرار میشه باید سوال بپرسم چرا ؟
چرخه معیوب من
* من زمانی که پدرم بدقولی میکنه و کاری رو انجام نمیده برام و اکثرا مثلا از پدرم میخوام پولی رو برام واریز کنه پول کلاسم و… چند بار باید بگم و درخواست کنم و بگم چی شد چرا واریز نشد و… و هربار پاسخهایی میگیرم و بی اهمیت بودنشو میبینم بسیار عصبانی میشم و همیشه یا درونم این احساس خشم رو میریزم یا با لحن بد مجبورم صحبت کنم و کلا این موضوع خیلی تکرار میشه برام و البته جوری هست که ما جزو شخصیتش میدونم و پذیرفتیم و میدونم که باید از این چرخه بیام بیرون چون بهم حس بی ارزشی حس محتاج بودن و عجز و ناتوانی میده هربار و حس سرزنش خودم که چرا نمیتونم پول بسازم و به استقلال مالی نمیرسم .
* چرخه معیوب که چند بار توسط یه شخص برام داره اتفاق میوفته اینکه این فرد همش میگه لاغری (البته یه کلامی بکار میبره که واقعا برام زننده هست و دوست ندارم )
درحالی که همه از هیکلم تعریف میکنن و شنیده و من بسیار این آدم رو دوست دارم ولی کلمه خوبی بکار نمیبره در مورد استایلم و من بسیار ناراحت شدم و دفعه آخر هم با اینکه تو جمع همه میگفتن چقدر خوبه هیکلت و یه نفر دیگه بهم گفت استایلت مثل بالرینها میمونه و فرد دیگه هم تاییدش کرد و چقدر برام جالب بود که من همیشه عاشق باله بودم و این دوستم بهش اشاره کرد .ولی متاسفانه اون نفر دیگه استایلم رو مسخره کرد و من اصلاا نمیتونم جواب بدم چون استاد من هست و مسخره میکنه و بعد میگه نه خوبی
و این چرخه معیوب چندبار توسط همین فرد برام تکرار شده …
* من زمانی که خواهرم باهام نمییاد بیرون ولی با دوستانش وقت میگذرونه و همیشه من باید بخوام که فلان جا با من بیاد و یجورایی انگار با اکراه میاد و یا همش هروقت خودش بخواد جایی بره من باهاش میرم و این خیلی آزار دهنده س برام و احساس دوست داشته نشدن ، احساس بی ارزشی ، مهم نبودن یا اینکه من حتما جوری هستم که بهش خوش نمیگذره که بخواد با من وقت بگذرونه …
البته که این رفتار کمتر شده بود در من و من شروع کردم به وقت گذروندن بتنهایی و منتظرش نشدن که چقدر هم این رفتارش بهم کمک کرد از 2سال پیش مستقلتر بشم و تنها برم جایی و خدارو شکر میکنم ولی همچنان احساس وابستگی که با من بیاد جایی رو دارم …
من زمانی که یکی از اعضای خانوادم مشکل پیدا میکنن از نظر سلامتی و … بسیاار استرس میگیرم با اینکه اصلا بروز نمیدم ولی خیلی نگران میشم و همین چند روز پیش هم اتفاق افتاد و خیلی روی من تاثیر گذاشته بود ..
* من بعضیوقتا که تو جمع صحبت میکردم مثلا درباره یه خاطره حرف میزدم و مل جمع توجه میکردن بعدش من دچار لرزش در بدنم احساس میکردم که تعجب میکردم چرا اینجوری میشم و حتی هفته پیش هم میخواستم یه موضوعی رو تعریف کنم و هی میگفتم نه طولانیه شاید ضایع بشم وسطش و نتونم حرف بزنم ولی گفتم برو تو دل ترست و اتفاقا تعریف کردم و خیلی خوب هم صحبت کردم و اون استرس بازم اومد و حتی دستام یه لرزشی میگیره که احساس کردم نسبت به قبل کمتر بود و خوشحال بودم که انجامش دادم ولی نمیدونم چیکار کنم که دیگه این استرس رو تجربه ش نکنم ..
* من خیلی وقتا مشتری مییاد قیمت میپرسه و یا سوالاتشو جواب میدم ولی بعد خرید نمیکنه و اصلا در تعجبم که چرا همه خوششون مییاد ولی خرید نمیکنن و بسختی خرید میشه ازم و این خیلی آزاردهنده س برام که فروش برام و یا پول دراوردن انقدر سخته برام و این چرخه همیشه و زیاااد تکرار میشه …
* من هرچند وقت یبار انرژیم بسیار پایین مییاد با اینکه دارم ویتامین مصرف میکنم ، دکتر میرم ، ورزش میکنم و شیرینیجات خیلیی کم مصرف میکنم ولی این پایین بودن سطح انرژیم خیلی آزاردهنده هست برام
اینا رو یادم بود و بیشترینها هست که برام تکرار میشه .
ولی بلطف خدا و آموزشهای استاد عزیز چرخه های خوب هم داره برام تکرار میشه مثل بصورت رایگان یه چیزهایی هرچند کوچیک دریافت میکنم و یا خرید کردن در زمانی که تخفیف خوب خورده و یا برخورد با آدمهای مهربان و دست و دلباز و ثروتمند ، شاد و …
امیدوارم یکی یکی از چرخه های معیوب بیایم بیرون و جهان اطرافمون رو با اتفاقات خوب و عالی و تکرارشونده پر کنیم .
سلام عزیز دلم
سید حسین جانم تو دیگه از من شدی
من هفته ی پیش کامنت گزاشتم در مورد همین الگوی تکرار شونده داخل دوره کشف قوانین زندگی
یه حسی بهم گفت که شما کامنتمو خوندی
این یعنی یه نشونه واسه ی من …
الهی شکر که تو هستی سید البته اول خدا بعد دستان خدا …هیجای دنیا سایت عباسمنش نمیشه حالو هواشو دوست دارم انگار خونه ست خونه همون جاییه که خود واقعیتی راحتی ….
سید من انقدر الگوی تکرار شونده دارم
حسرت
همیشه من به یه طریقی یعنی به شکلهای مختلف حسرت میخورم (تو مسابقه ام همیشه ، به قول خودت تو دوره جهانبینی توحیدی به فراوانی و اینکه خدا عادله باور ندارم ) یه حالتی که اَاَاَاَببین اونو نگاه چه خوشبخته چه رابطه ی خوبی اَاَاَاَببین چه خونه ای چه زندگی و وسایلی اَاَاَاَببین چه حیکلی چه بروروییی شوهر فلانی خوبه پدر مادرای دیگه خوبن (((عزت نفس من ویرانست)))
مرغ همسایه واسه من همیشه غاز بوده و اگه به نظر من اینطور بوده قبلا، الان واقعا غاز شده و واقعا اطرافیانی که بهشون (توجه)کردم به طرز معجزه آسایی بالا رفتن که من کُلام میوفته بخوام نگاشون کنم ….
سید یادته گفتی تحسین کن افراد موفقو
من تحسین میکنم دق میکنم تحسین من همراه با حسرته یه کوه غم میشینه به دلم
چون هنوز 100 درصد مسولیت زندگیمو نپذیرفتم تقصیر بدبیاریامو میندازم گردن همه غیر خودم
چون هنوز فکر میکنم من خیلی عیب و ایراد دارم و به خودم به اندازه سر سوزن اعتماد و اطمینان و باور ندارم چون میگم اون آدمای موفق یه کار ویژه ای میکنن که من بلد نیستم با اینکه من قانونو حفظ شدم ولی بدون عزت نفس
دونستن قانون بدون عزت نفس مثل یه میوه ی پلاستیکیه خوشگله ولی نمیشه خورد
با دونستن قانون خیلی چیزا رو میفهمیم یه جذبهایی هم داریم اما بازسیرت نمیکنه
باور ندارم به فراوانی
این باور که همه چیزای خوب واسه بقیست
وقتی اومدم از تو یه فلش قدیمی دریم ورلد همون 6 سال پیشمو که با شما آشنا شدم رو دیدم برعکس شما که میگید از شدت خوشی اشک ریختید و شاد شدین من الگوی تکرار شونده ی حسرت تموم جونمو گرفت یه چیزی وسط سینم انگار ریخت پاییین اشکام بند نیومدن …تموم آرزوهای من خواسته های من واسه همون آدمایی که حسرتشونو میخوردم همون آدمایی که بهشون توجه میکردم برآورده شده بودن …..
ممممممنننننن
پس من چی
من کیم ؟
کی از من بهتره ؟
همه آدمن من نه
همه خوبن من اخیم ؟
سید دلم میخواد از این زندگییی که با افکارم ساختم فرار کنم این جهنمو من ساختم به رفیقم که اونم از خانواده عباسمنشه گفتم …اون گفت پای گندی که به زندگیت زدی وایسا این دوتا دختر بچه چه گناهی کردن …همسرم وحشتناک متعصبه یواشکی دختر 9 سالمو میبرم بیرون میگم راحت باش نمیخواد چادر سرت کنی بچم میگه مامان فقط با تو خوش میگذره بابا همش داد میزنه میگه چادر سرت کن
سید سید سید سید
باورت میشه من عین این جمله رو 20 ساله پیش به مادرم گفتم ؟؟؟
این الگوی تکرار شونده پوست میکنه
جهنم چیه ؟
آتیش داره ؟ آب جوش داره ؟
زندگیی که من با افکارم ساختم همون جهنمیه که خدا به مشرکان وعده داده
من مشرکم
چون خدارو نادیده گرفتم روی آدما حساب باز کردم من مشرکم چون گفتم بزار یه شوهر پولدار کنم دیگه راحت زندگی کنم
سید 12 ساله من عین بدبختا زندگی میکنم همون جوری که خونه پدریم بزرگ شدم تو فقر بعد ازدواجمم تو فقر بودم
الگوی تکرار شونده
من هر جا برم همینه برم از این زندگی هر جا برم اوضاع همینه….
تا یه زره جون میگرم از لحاظ روحی دوباره یه اتفاقی میوفته شل میشم و حالم مدتها گرفتست
(الگوی ناپایداری حال خوب )
ترس از دست دادن (چون باور لیاقت ندارم )
تا یه چیزی دستمو میگیره میگم از دستم نره یوقت چون همیشه رفته
میترسم محکم حرف بزنم چون میگم یوقت حرفم نشه ضایع بشم خار بشم
همیشه شک دارم به همه چیز حتی به قانون مشکوکم میگم خوب اگه قانونی هم باشه روی من جواب نمیده روی مردم جواب میده ….
چون مدارم پاییبن بوده و موفقیتها تکاملی ایجاد میشن منم که کلا مردم چشممو پر میکنن خودم که آدم نیستم …تلاشهام کار کردن روی باورام زحمتهایی که کشیدم وقتی خودم باور ندارم خودمو ،وقتی خود کم بینی چنان عین جوهر سیاه روح پاک اشرف مخلوقات بودنمو پوشونده با سری افتاده و خجالت زده و بازنده راه میرم (منی که دوره عزت نفسو 5 دفعه گوش دادم تمریناتشم انجام دادم ) مخصوصا تبلیغ کردن خودم
اما انگار باور خود کم بینی من خیلی قوی تر از این حرفاست
برای داشتن روابط شاد خیلی تلاش کردم سید خیلی
خودمو شاد و سرحال نشون میدادم اول من سلام میکردم اول من مهمونی میدادم اول من میخندیدم جَو رو شاد میکردم چون میترسیدم از تنها شدن و فراموش شدن چون 7 سال اول زندگیم ترد بودم و منزوی نمیتونسم حرفی بزنم و حقمو بگیرم فقط کارم گریه بود ،بعد که با شما آشنا شدم همون 6 سال پیش گفتم من تغییییییر میدم همه چیزو یه 2 سال فقط خندیدمو محاشرت کردم اما از درون داشت حالم از این کارام به هم میخورد چون خود واقعیم چیزی نبود که مردم بپسندن و ممکن بود بازم تنها بمونم چون با همسرم هر سفری که تو این 12 سال رفتم اشکمو درآورد بابته حجاب یا بهونه های مختلف (اینم یه باور تکرار شوندست 12 سال هر سفری با مهدی رفتم اشکمو درآورده و اون سفر زهر مار شده )واسه همین گفتم با آدمها دیگه بریم سفر و ..
یه اتفاقی افتاد 2 سال پیش
که دیگه نتونستم عین میمون ادا در بیارم و الکی بخندم یا الکی و به دروغ نشون بدم که حالم خوبه دیگه نتونستم ….جوری با سر رفتم تو دیوار جوری سیلی خوردم….
یه خونه میخواستم پولم داشتیم نقد هر جا که رفتیم تا پای قلنامه رفتیم جور نمیشد ….خون گریه کردم ….
4 سال دومبال خونه بودیم هر روز عکس خونه میدیدم هر روز به حرفات گوش میدادم بی قرار نبودم ولی خیلی میخواستم ….سید جاریم خونه خرید ….
همون خونه ای که من میخواستم
یه فایل داشتی لب دریا تو ساحل بودی در مورد بازی پینگ پنگ که چقدر دقیق قانون رو تو لحظه نشون میده صحبت کردین …من حس قربانی شدن شدید داشتم به زمین زمان چنگ انداختم آتیش گرفتم….
2 سال تموم فایلاتو پاک کردم با خدا دیگه حرفی نزدم سید تلفن خونه ی من زنگ نخورد هیشکی حال منو نپرسید همونایی که مهمونی میدادم سفره مینداختم خودمو خندون و شاد نشون میدادم …همه پشت شوهرمو گرفتن همه گفتن قسمتتون نبوده و خیلی منطقی انگار نه انگار من یه روزی بودم تو اون سال همه اطرافیانم خونه خریدم همه رشد کردن …من فقط با دستو پای لرزون با سری افتاده و دلشکسته باید میرفتم خونه هاشون و تبریک میگفتم سرم بالا نمیومد …فریاد میزدم میگفتم نمیتونم بیام خونه هاشونو ببینم منو به زور میبردن ….
دنیا روی سرم خراب شد
سید باورت میشه 2 سال فقط فیلم کره ای عاشقانه دیدم …و به جای حل مسئلم خاک ریختم روی گندهای زندگیم ….همه خیلی شیک و مجلسی میگن چیشده دیگه با ما نمیپری ؟ و تازه طلبکار هم هستن …
یه چند ماهیه دوباره بلندشدم …
..
اخ آخ سید این شعر پروین که خودتم یبار خوندی منو بلند کرد ….(دیگ حق هرگز نمیوفتد زجوش )
این اتفاقا همشون افتادن
تا من یه چیزی رو فهمیدن
مردمی وجود ندارن دیگرانی وجود ندارن
سید شک شک شک خانمان سوزه من شک دارم به قانون شک دارم به درست بودن مسیرم چون تمرکزی روی خودم ندارم چشمم به موفقیت دیگرانه الگو گرفتن از افراد موفق منو از خودم دور کرد و کل زندگیم شد ادا ، الگوی من تویی سید فقط تو
سید اینبار میخوام بلند بشم واقعا دیگه بسته
دوره 12 قدم رو دارم یکی یکی میخرم مو به مو گوش میدم من الان درآمدم صفره هیچ شغلی ندارم هیچ سرمایه ای ندارم صفر
سید میخوام از اول تموم دوره هایی که ازت خریدم رو گوش بدم …
سید سال 1402 باید فرق کنه
باید فرق کنه توقع زیاد از نتایج ندارم
دیگه مسابقه نمیدم
خواسته های واقعی میخوام که واقعا خودم بخوامشون
و با تو و سایت عباسمنش و کامنتهای بچه های سایت زندگی میکنم نه روزی یکی دو ساعت با این سایت باید زندگی کرد …..
فیلمهای زندگی در بهشت
سفر به دور آمریکا
دوره هایی که خریدم
بهترین پولی که خرج کردم خرید این دوره ها بود
سید دوستت دارم
ولی خودمو اینبار خودمو خیییییلی بیشتر دوست دارم قوربون خودم برم که خیلی مرده که همت میکنه از نو بسازه من یه روح قوی و امیدوار دارم
دیگ حق هرگز نمیوفتد زجوش
سلام به استاد عزیزم و مریم جون
این اولین کامنت منه…چند وقتی میشه با شما آشنا هستم اما جرعت کامنت گذاشتن نداشتم و الان میخوام این سد رو بشکنم و یک مرحله برم جلو تر …
استاد این فایل فوق العاده بود.پیدا کردن ترمز ها و پاشنه آشیلا همون رمز کاره که شما با سخاوت و قلب بزرگتون این آگاهی ها رو رایگان در اختیارمون گذاشتید ممنونم از خدای خوبم که همیشه و همه جا با منه و به من یاری میرسونه و از شما استاد عزیزم که مارو تو این مسیر کمک میکنید
و الگو های تکرار شونده ی من:
1.هر چند ماه با همسرم یه بحث سنگین داریم که کل عشقی که نسبت به هم داریم از بین میره در صورتی که تا یکساعت قبلش ما عاشقانه ترین رابطه رو داشتیم
2.شش ساله که توی یک سیکل معیوب گیر افتادم هدفی دارم نه براش درست و حسابی تلاش میکنم نه میتونم ازش بگذرم و برم دنبال یه مسیر دیگه
3.فکر میکنم بقیه افراد روی رفتار همسرم با من تاثیر دارن و تا کسی با همسرم راجب زندگی و رفتارش با من حرف میزنه به شدت میریزم به بهم
4.از اینکه توی هدفی که دارم همسرم حمایتم نمیکنه به شدت ناراحت میشم و احساس ترد شدگی دارم و فک میکنم عاشقم نیست
5.یه سری عادت های بد دارم و با وجود اینکه دوست دارم ترکشون کنم دوباره بعد از چند روز برمیگردم به روند قبل
و در پایان تمام تلاشم رو میکنم که این سیکل معیوب رو بشکنم و ترمز ها از بین ببرم
ممنون خدای خوبم که هدایتم میکنی و منو در مسیر زیبای استاد عباسمنش قرار دادی .
به نام الله یکتا
به نظرم اگر در ذهنت به جای تکیه کردن به همسرت به الله تکیه کنی کارهات حل میشه
اگر وابستگی به شوهرت رو تبدیل کنی به والستگی به خالق شوهرت آرام میشوی
اگر باور کنی همین الان هدایت شده ای و خداوند دوست داره و برات ارزش قائل هست که الان اینجایی دنبال چرایی سوالاتت هستی دیگه به غیر از اون به کسی دل نمیبندی چون اون به تو نزدیکتر از رگ گردن است و به نفس تو آگاه است
خداوند من رو به راه درست و توحید هدایت کند چون خودم میدونم که بدون اون هیچم و هیچ
به نام رب العالمین وهاب))!
سلام استاد جان و مریم بانوی عزیز)!
دارید غوغا میکنید با بروزرسانی دوره جدید!!!
چقدر این فایل ، دقیقا جواب خداوند به من بوددد!
دقیقا انگار برای من ساخته شدههه!
همین دیروز ،برای اینکه دوباره به کلاس دیر نرسم، ایندفعه همه کار ها رو زودتر انجام دادم و زودتر از روز های قبل از خونه زدم بیرون و خیالم راحت که به موقع میرسم(ولی ته فکرم این نبود)؛
واقعا نمیدونم با چه اتفاقاتی عجیب و مسخره ای ،وسط راه دوباره وقت تلف شد و منجر شد که برگردیم و دوباره بریم و همین باعث شد که بازم دیر برسم)))!
توز راه داشتم دقیقا به همین الگو ی تکرار شونده فکر میکردم که چرا من دارم هربار دیر میرسم!چرا اینجوری میشه!
هربار یه اتفاقی میوفته، یا ترافیک میشه ،یا بنزین تموم میشه، یا ساعت رو فراموش میکنم و…!
هربار به یه روشی داره این اتفاقات تکرار میشه!
دیروز تو راه مچ خودمو گرفتم…
که ته ذهنم یه باوری دارم که نمیزاره زود برسم،مثلا فکر میکنم حتی اگر به موقع هم بیام بیرون، باز یه اتفاقی میوفته یا تقصیر بقیه است ، یا همیشه دیرم میشه و دست من نیست و…))!#
برسی کردم دیدم که این الگوی تکرار شونده بعضی اوقات هم چندین بار اتفاق نیوفتاده و من به موقع رسیدم به مدرسه یا کلاس هام…
فکر کردم که چه باور و ایده ای داشتم که به موقع میرسیدم
چندتاشو برسی که کردم این بود که:
1.بیخیال بودم و احساس رهایی داشتم و زور نمیزدم که به موقع برسم و درواقع تسلیم بودم!
2.هیچ باوری درمورد اینکه قراره دیر برسم نداشتم و برام عادی که به موقع میرسم.
3.ساعت رو زودتر از موقعی که باید به اونجا میرسیدم میگفتم،برای همین چون خیالم راحت بود، به موقع میرسیدم.
4.میسپردم به خدا و میگفتم که کاری کن که به موقع و in time برسم اونجا ،یعنی یکم زودتر از اون زمان!
دقیقا فایل رو که گوش کردم و مثالی که از خودتون هم زدید این زنگ توی گوشم صدا کرد که دقیقا مسئله همینه!
هر چی داره تکرار میشه، داره از یک باور مخرب خبر میده!
پس باید حواسم به خودم باشه ، و مواظب اتفاقاتی که تکرار میشن باشم و اونا رو برسی کنیم و حلشون کنم!
دقیقا از اون طرف ،جنبه مثبتش رو هم دارم؛
مثلا باور این رو دارم که همیشه اتفاقات خوب و مثبت برام میوفته و همه چیز به نفع من پیش میره و فقط خوشبختی و نکات مثبت سر راهم سبز میشه…
و یجورایی همیشه هرچی بخوام همون میشه و به قول دیگران ، خیلی خوش شانسم و همیشه اتفاقاتی میوفته که به نفع من میشه!
دلیلش، همین باوره است!!
همیشه همه چیز های خوب و خوش شانسی رو تجربه میکنم
حتی جالبه که برای همین دیر رسیدنم،درسته دیر میرسیدم ولی بازم یجوری به نفعم میشد و ضرری به هم نمی رسوند…. یا درس هنوز شروع نشده بود یا استاد هنوز نیومده بود و مواردی مثل این!
همیشه همه بهم میگن خیلی خوشانسی…خوش شانس که نه، خرشانسی!!
مثلا هرموقع بخوام ،برای من روز ها تعطیل میشد با دلیل های مختلف وبیخود و یا یه موضوعی توی دست همه خراب میشد ، من که دست میزدم درست میشه،یا سر امتحان ،چیزی که قرار نبود بشه و قانونه ،برای من اتفاق میوفتاد و همه چیز به نفعم پیش میرفت و کلی مثال دیگه…، حتی اگر چیزی برای کل جهانم بد باشه برای من یکی خوب میشه حتما!
این به دلیل همون باور هایی که ساختم و به همین دلیل همیشه این موضوع تکرار میشه و قسمتی از روند زندگیمه+)!
ولی به امید رب این موضوع هم درست میشه و و این ترمز رو برطرف میکنم…!
و چند مورد موضوعات تکرار شونده دیگه که نیاز به روغن کاری مجدد دارند…!
خیلی نشانه ی جالبی از جهان و از طرف خداونده که موضوعات تکرار شونده،این پیام رو به ما میرسونند و نشان دهنده یه باور و الگو در ذهن ماست!چه مثبت چ منفی!
و تا وقتی تغییر نکنیم، همین موضوع تکرار میشه؛
چون باور ما هنوز تغییر نکرده!!
این درون درست بشه،بیرونم درست میشه!
و داشتم به سوالتون فکر میکردم که چه مسائلی ،شدیدترین احساس رو در من برانگیخته میکنه؟!
تا الان ،به این موضوعات زیر رسیدم:
موقعی که ازم انتقاد بی مورد و نادرستی بشه…
وقتی یجای مهم دیر میرسم و بدقول میشم…
وقتی دو نفر باهم دعوا شدید و فیزیکی میکنند مخصوصا افراد نزدیک…
وقتی برای نزدیکانم اتفاق خیلی بدی بیوفته…
وقتی نمیدونم باید چیکار کنم و سردرگم هستم …))!
وقتی احساس میکنم یا میبینم یه جا شرک ورزیدم…))!
وقتی عصبانی میشم یا سر کسی داد میزنم ناخودگاه…خیلی ناراحت میشم و خودخوری میکنم…!
وقتی دیر از خواب بیدار میشم یا یه عادت بدی درونم شکل گرفته باشه…
وقتی کسی به حریم شخصیم احترام نزاره و مزاحمم بشه…
و کسی درمورد تغذیه ام دخالت کنه و بخواد باور های نادرست خودش رو بهم ثابت کنه و نصحیت کنه…
وقتی خودم درآمد کسب نکنم و بخاطر پول نداشتن محدود بشم و نداشتن آزادی مالی…))!
حالا برعکس شون…+
وقتی روی ترسم پا میزارم+++احساس شدید مثبت
وقتی احساس میکنم باعث پیشرفت جهان شدم+++
وقتی به یه فردی کمک میکنه یا چیزی به کسی میبخشم+++کوچک یا بزرگ فرق نمیکنه
و یه کاری تا آخرش انجام میدم و کاملا تموم میشه…++
وقتی چیزی رو با دستای خودم خلق میکنم و درست میکنم…+++
وقتی اتفاقات به نفع من پیش میره و اتفافات مثبت زیادی اتفاف میوفته…++
وقتی نظر بقیه خیلی بی اهمیت میشه و کاری میکنم که دوست دارم…+++
وقتی از کارکرد خودم درآمد کسب میکنم و بیزنس میکنم…+++
و با خودم خلوت میکنم و با خدا حرف میزنم و به درونم میرم…+++
وقتی قرآن میخونم و خیلی بهتر و واضح میفهممش…++
و…!
ممنونم استاد جان))!
منونم مریم بانو جان)))!
هر دوره ای روی سایته شاهکاره و وقتی بروزرسانی هم میشه دیگه بی نظیر بی نظیر میشه…!
حتما جزو دوره هایی که باید حتما بخرم و روش حسابی کار کنم!+
سپاسگزارم رب و رفیق مهربونم!
که توی مسیر بهبودم همیشه همراهمی!
…)((