اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خییلییی وقته ننوشتم خیلی وقته فقط کامنت میخونم و ننوشتم واسه خودم و خودتون توی سایت…
ولی میخوام مستقیم برم سر اصل مطلب یعنی حواب به سوال
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
زمانی که حس کنم توی شرایطی هستم و شرایطی رو دارم تجربه میکنم که حس میکنم حقم نیس و نامردیه و… مثلا اگر توی یه بازی که خیلی برام مهم باشه ببازم مثل فوتبال یا اُ نو یا…. خیییلیی عصبانی میشم به حدی که کنترلم و از دست میدم و فحش میدم یا مثلا اگر حس کنم برای رسیدن به هدفی تمام تلاشمو میکنم ولی نتیجه با تلاشم برابر نیس( نامردیه و…)
یا مثلا زمانی که تیمی که طرفدارشم ببازه و بدونم به ناحق باخته و اصلا به ظاهر و عملکرد حقش نبوده که ببازه ولی با ناداوری و نامردی باخته خیلی عصبانی میشم با اینکه بعدش میگم به خودم آخه به من چه چی به من میرسه و….
مورد دیگه ای که احساسمو خیلی بد میکنه زمانیه که بی فرهنگی مردم رو میبینم مثلا آشغال بریزن یا مثلا هرکار دیگه ای که به دیگران و محیط اطرافشون ظرر میزنه یا مثلا با موتور و با سرعت و صدای بلند موتور از کنارت رد میشن این منو خیلی اذیت میکنه و عصبانی میشم از دستشون
مورد دیگه زمانیه که کسی به ظاهر میخواد جلوی پیشرفت من و انجام کاری که دوسش دارم رو بگیره و منو مجبور به یه کاری کنه
مورد بعدی زمانیه که مثلا من با شوق و ذوق دارم چیزی رو برای کسی که دوسش دارم تعریف میکنم و اون اصلا اهمیت نمیده و میخواد سریع بحث رو عوض کنه این منو آتیشی میکنه قشنگ این بی محلی از طرف دیگران
مورد دیگه زمانیه که مثلا توی شهر دارم با موتور میرم و یهو میرم توی چاله و موتور و خودم یه تکون بد میخوریم اون موقع من خیلی عصبانی میشم از این وضع آسفالت و خیابونا با ترافیک یا بعضی از راننده ها که قوانین رو رعایت نمیکنن و مثلا توی خیابون باسرعت لاکپشت حرکت میکنن و جالبه کنارم نمیرن خخخخ اینم منو عصبانی میکنه یا مثلا توی خیابون داری میری یکی که جلوته بی هوا میپیچه توی کوچه بدون راهنما بازم بگم؟؟؟ خخخخخ
مورد دیگه زمانیه که جهل بقیه رو میبینم و میدونم راهش و حرفش و دیدگاهش اشتباهه هرچی هم بهش میگم بازم دلیل میاره دلایل اشتباه و مسخره اون زمانم من خیلی عصبی میشم یا زمانی که دیدگاه اشتباه و پوچ دیگران رو میشنوم خیلی مقاومت میکنم و عصبی میشم که بهش چیزی نگم مخصوصا دیدگاه های مذهبی و درمورد قرآن که مثلا یه آیه ای رو میگن که توی قرآنه ولی من میدونم توی قرآن نیس و حرس میخورم یا زمانی که کسی هی مزاحم کاری که میخوام انجام بدم میشه مثلا نشستم دارم یه کاری انجام میدم یه نفر هی منو صدا میزنه و منو از سر حام بلند میکنه یه بار دوبار سه بار دیگه بار چارم آتیشی میشم
یا مثلا زمانی که بهم توهین بشه مخصوصا زمانی که انتظارش رو ندارم و حقم نباشه خیییلییییی عصبانی میشم
مورد دیگه زمانیه که یه مسئولیتی رو بهم سپردن که یکم برام سنگینه، استرس میگیرم یا زمانی که باید یه کاری رو انجام بدم که هیچ ایده ای ندارم مخصوصا اگر اون کار مال کسی باشه استرس میگیرم
یا مثلا زمانی که یه نفر یه کار بی منطق و مسخره رو از نظرم انجام میده یا حرکت و حرف بی منطق میزنه عصبانی میشم و توی کتم نمیره
یا مثلا زمانی که یه شرایطی که مورد دلخواه من نباشه پیش بیاد تازه از قبل هم یکم نا خوب باشم ممکنه عصبانی بشم و واکنس نشون بدم
یا مثلا زمانی که کسی هی بهم تعارف کنه و اصرار کنه که کاری رو انجام بدم اون موقع هم یکم قلقلکم میشه خخخخ
یا مثلا وقتی میخوام باشرایط و آدمهای جدید رو برو بشم و ملاقاتشون کنم یکم استرس میگیرم که چه جور آدمیه نکنه فلانه نکنه بهمانه نکنه فلان رفتارو داشته باشه نکنه شرایط اینجوری بشه و…
این سوال به شما کمک میکنه که متوجه بشید چه الگوهای تکرار شونده ای در زندگی تان اتفاق می افتد:
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما قویترین احساسات را در شما برانگیخته میکند؟
1- وقتی کسی از من انتقاد میکند به شدت ناراحت میشوم و احساس بدی نسبت به خودم پیدا میکنم
2- وقتی فردی نمیخواد رابطه و یا دوستی اش رو با من ادامه بده خیلی به هم میریزم و احساس طرد شدن و بی ارزشی پیدا میکنم
که این حس ها در من بسیار پررنگه!
3- وقتی اطرافیانم و مخصوصا پرسنلم به حرفم گوش نمیکنند و یا کاری را انجام میدهند که مطابق معیارهای من نیست ، بسیار آشفته و عصبی میشوم
4- بی توجهی از اطرافیانم و مخصوصا شریک عاطفی ام به شدت مرا نگران و آشفته و غمگین میکند
این بی توجهی حتی میتونه ندیدن استوری های من هم باشد و یا عکس العمل نشون ندادن به استوری هایی که میزارم
5- اینکه شخصی که باهاش در رابطه هستم من رو بلاک کنه خیلی منو به هم میریزه جوری که به هر دری میزنم که منو از بلاک در بیاره حتی اگه شده خودم رو خوار و ضعیف میکنم در برابرش
و این مواقع اصلا نمیتونم جلوی اشک ریختن خودمو بگیرم
و نقطه ضعف خیلی بدی هست که در من وجود داره و چندین بار توسط افراد مختلف برای من تکرار شده
به من احساس بی ارزشی میده و حس اینکه طرد شدم و به اندازه کافی خوب نیستم
و دوست داشتنی نیستم
حتی الان هم که در موردش مینویسم و واسم یادآوری شد خیلی اذیت شدم
6- زمانی که کسی داد بزنه و یا دعوا و بحث بشه
سریع میترسم و بدنم به لرزش نیفته و تسلط رو به خودم و واکنش و رفتارم از دست میدم
7- وقتی یک اتفاق و تضاد تو زندگی ام بهوجود میاد که برخلاف خواسته من هست و دوستش ندارم به شدت به هم میریزم
8- وقتی اطرافیانم به دیگران تیکه بندازن و یا بددهنی کنند و یا بدگویی کنند از شخصی که برای من عزیزه به شدت عصبانی میشوم و واکنش نشان میدهم
9- وابستگی در روابط که برای من تکرار شده و منجر به تموم شدن رابطه ام شده و درد و غم و ناراحتی زیادی برای من به وجود میاره
10- وقتی یک فردی بی نظم هست و یا وظایف خودش رو به درستی انجام نمیده من رو عصبانی میکنه و باعث میشه که من از کوره در برم
11- از صحبت کردن در جمع و سخنرانی به شدت میترسم و احساس اضطراب شدیدی رو تجربه میکنم و هر متنی رو که آماده کردم از اضطراب بالا فراموش میکنم
12- وقتی یک ناخواسته ای برام بهوجود میاد همش میخوام فرار کنم و از اون موقعیت خارج بشم و یا صورت مسئله رو پاک کنم که اون احساس غم و ناراحتی رو تجربه نکنم
خب اینها مواردی بود که فعلا به ذهنم رسید
و مجددا هر چیزی که به ذهنم رسید تو دفترم اضافه اش میکنم
حالا باید بشینم به هر کدوم فکر کنم و ببینم در مورد هر کدوم چه باورهای مخربی در ذهن من هست که باعث میشه این احساسات شدید رو تجربه کنم
اگه شما هم تجربه مشابهی داشتید ممنون میشم که باور غلط و باور درست جایگزین تون رو بنویسید که بتونیم از نظراتتون استفاده کنیم
به امید اینکه همه افرادی که در این صفحه هستند بتوانند باورهای مخرب خودشون رو شناسایی کنند
چند وقتی یبار فرکانسم تغییر میکنه و از مدار خارج میشم اتفاقات بدی برام میوفته و هی میگم این سیلی خدا بود تا من اگاه بشم.
یا در روابطم هر چند وقتی یک بار یه دعوای خیلی بزرگی میشه تا به جدایی میره ولی اشتی میکنیم.
در محل کارم همیشه باهام بد رفتاری میشه البته بعد دوره غزت نفس با ادمای جدید شرایط جدید مزد بیشتری روبرو شدم اما یک رفتاری در همه همکار هام یکیه اینکه همشون یجورایی منو دست میندازن .
درمورد احساساتم نسبت به این موضوعات ؛ من وقتی فرکانسم عوض میشه خیلی حالم بد میشه هی میگم ای وای از مدار خارج شدی یا میگم ایرادی نداره سیلی خدا و انگار یجورایی ذوق میکنم از اینکه از اون تضاد عبور کردم احساساتم در این مواقع خیلی خیلی زیاد بر انگیخته میشه جوری تا تاریک ترین ها میرم اما به روشن ترین ها میرسم .
یا وقتایی که با عزیزه دلم بحثم میشه رابطمون تا جدایی میره و این خیلی احساسات منو بهم میریزه و خیلی منو اذیت میکنه و بعد اشتی میکنیم میگم دیدی از اینم گذشتیم و بازم در اینجا احساساتم خیلی خوبه که از اینم گذشتیم
یا وقتایی که در محل کارم هستم به بهترین شکل کارمو انجام میدم اما بازم مورد تمسخر قرار میگیرم و این منو خیلی اذیت میکنه و همشون یه وجه مشترک که دارن اینه که البته بعد دوره عزت نفس استاد خیلی خیلی بهتر شدم تو محل کارم ولی بازم گاهی اتفاق میوفته ی اشتباه میکنم مورد تمسخر قرار میگیرم یا یکی دیگه که خیلی احساسمو بهم میریزه خیلی ناراحتم میکنه اینکه همکارام دست به جیب وایمیسن من وسیله هارو جابه جا میکنم حتی به خودم میگم برا خودت ارزش قاعل باش چمیدونم نکن این کارو بهشون بگو کمک کنن وظیفت نیست اونا میخوان تو سریع انجام میدی و این خیلی خیلی حالمو بد میکنه که اونا دست به جیبن و اینو حتی جدام شدم ازشون در نفر بعدی هم مشاهده شده یا درمورد شریک های عاطفیم همشون یه وجه مشترک دارن اینکه به دنبال یک راهنما یا یکی که براشون حرف بزنه کاری کنه بتونن خودشون پیدا کنن یجورایی دنبال اون شخصیت قهرمان میگشتن و من همیشه روابطم به این شکل بوده چه در دوستان چه در روابط عاشقانه و این خیلی احساس منو بهم میریزه که همشون دنبال درک شدن از طرف منن .
سلام و دورود براستاد بزرگ و بانوی گرامی قبلا من خیلی به این موضوع فک میکردم که یعنی چی که خودمون مقصر همه چیز زندگیمون هستیم یعنی چی که من خودم خودم رو میتونم بدبخت یا خوشبخت کنم همیشه تو ذهنم این سوال بود که اخه کدوم آدم عاقلی از بدبختی و فقر و روابط نا سالم خوشحال کی از زجر کشیدن خوشش میاد چرا باید همچین چیزایی رو تو زندگی جذب کنیم اخه خیلی فک کردم دوره های مختلف کتاب های مختلف همه یک چیز میگفتن با تغیر جهان درون جهان بیرون تغییر خواهد کرد من اصلا این جمله رو درک نمیکردم که یعنی چی چطور میشه این جمله واقعی باشه یا اصلا متوجه این موضوع نمیشدم که ما خالق زندگی خودمون هستیم یعنی چی. یعنی وردی هست یعنی کار جادوگری باید انجام بدیم اصلا جهان درون کجاست چیه چجوریه اصلا متوجه این موضوع نمیشدم نمیفهمیدم که همه دارن راجب چی صحبت میکنن تا این که امروز این فایل رو دیدم و انگار همه تیکه های پازل کامل شد انگار که فهمیدم زندگی ما دست خودمونه یعنی چی فهمیدم ما خالق اتفاقات خودمونیمم یعنی چی سعادت و خوشبختی ما در دستان خودمونه یعنی چی بله دوستان متوجه شدم که مغز ماخیلی پیچیده تر از اونیه که تصورش رو میکردیم اونقدر خلقت ما انسان ها پیچیده باحال و خفنه که میتونیم زندگیمون رو به هر روش و صورتی که دلمون میخواد میتونم خلق کنیم بله اینجاست که آیه خداوند که میگه فتبارک الله احسن الخالقین یعنی چی دوستان من امروز چیزی رو فهمیدم که سال ها دنبالش بودم و سال ها متوجه اش نبودم درصورتی که اون چیز دقیقا درون من بود از رگ گردن به من نزدیک تر بود بله درسته ما خالق زندگی خودمون هستیم اما چجوری شاید براتون سوالی ایجاد بشه چجوری منظورت چیه ؟منظور من از این حرف ها قدرت ذهنه ذهنی که قابلیت تغییر داره دوستان ما همه یک جهان متفاوت هستیم ما یک ضمیر خود اگاه و یک ضمیر نا خود آگاه داریم که خلق در ضمیر ناخود آگاه ما شکل میگیره از طریق ضمیره ناخودآگاه ماست که اتفاقات تکرار شونده یا باور های بنیادین ما اونجا شکل میگیره و هر اتفاق که تکرار بشه باعث محکم تر شدن اون باور در ذهن ناخود آگاه میشه و باعث میشه از اون جنس اتفاق بار ها و بارها و بارها اتفاق بیفته تازمانی که ما متوجه این قانون بزرگ بشویم تجربه شخصی من از این قانون میخوام براتون تعریف کنم من بار ها و بار ها و بارها همیشه با افرادی وارد رابطه میشدم که کوچیک ترین توجهی بهم نمیکردن یا کوچیک. ترین محبتی به من نداشتن و خلی مغرور و بی احترامی زیادی توی رابطه برام اتفاق میفتاد من اخیرا درگیر رابطه ای شدم که به شدت وابسته طرف مقابلم هستم که طرف مقابل پشیزی برای من ارزش قائل نیست و اصلا منو نمیخواد ولی من به صورت اسفناکی درگیر این رابطه با اون شخص شدم و به قدری دیدن اون درکنار زنی دیگربه قدر زیادی بهمم میریزه وبه قدری احساس حقارت میکنم که دوست داشتم یا خودم بمیرم یا زن طرف مقابلم بمیره انقدر زجر آور و دردناک هست این رابطه ی طرفه برای من که با خودم میگفتم اخه دختر تو چرا درگیر همچین رابطه ای هستی که طرف اصلا تورونمیخواد اصلا بهت احترام نمیذاره اصلا کس دیگه ای توزندگیشه چرا انقدر به این آدم چسبیدی چرا انقدر دوسش داری چرا انقدر وابسته این آدم هستی باورتون نمیشه ولی من از درون احساس رضایت میکردم که این آدم بهم محل سگ نمیذاره از تحقیرش خوشم میومد برام جذاب بود که این شخص قابل دسترس برای من نیست به آسونی به دست نمیاد از خودم تعجب کردم این حجم از حسادت به زنش این حجم از تحمل این حقارت خیلی تعجب کردم از خودم از خودم پرسیدم تو مگه آدم نیستی تو مگه انسان نیستی پس چرا چرا از شخصی که حتی برای تو ارزشی قائل نیست و اصلا تورو قبول نداره چرا انقدر داری خودتو میکشی چرا انقدر به زنش حسادت میکنی اصلا وقتی خانومش رو میدیدم حمله اعصبی بهم دست میداد بی اختیار گریه ام میگرفت احساسات خیلی بدی داشتم خیلی درگیر این بودم که جواب رو پیدا کنم خیلی فکر میکردم تمام چیز های که این سال ها یاد گرفته بودم رو با خودم مرور میکردم همش این جمله با صدای بلند توی سرم تکرار نیشد که تو خالق زندگیت هستی تو این چیز رو خلق کردی این رابطه چیزیه که تو خواستی که الان هست با خودم خیلی کلنجار رفتم به خودم میگفتم اخه من کی خواستم همچین اتفاقی برام بیفته چرا باید همش برای من اینجوری باشه چرا فقط من باید این مساله رو بار ها و بار ها تجربه کنم خیلی درگیر بودم همش میگفتم چرا من چرا چرا چرا چه چیزی درون منه که این اتفاق رو برام ایجاد میکنه خیلی با خودم فک کردم خودم رو کند و کاو کردم به کودکیم فکر می کردم به رابطه های که داشتم اولین چیزی که برام روشن و واضح شد این بود که اون شخص که من عاشقش بودم99درصد اخلاقات و رفتار هایی رو داشت که پدرم در کودکی با من داشت عمیق تر که شدم و این فایل رو که دیدم متوجه شدم که این حس چقدر آشناست و من این حس رو چقدر تجربه کرده بودم و بهم ی جورایی احساس امنیت هم میداد میدونید چرا ؟چون امن ترین شخص زندگیم پدرم دقیقا همین رفتار هایی رو در رابطه با من داشت که تمام اون پارتنر های که تمام این سال ها داشتم با من داشتن بله دوستان ما از نزدیک ترین و عزیز ترین و امن ترین شخص زندگیمون الگو برداری کردیم و فک کردیم بله من در هر رابطه ای وارد میشم باید زجر بکشم باید تلاش کنم که توجه طرف مقابل رو جذب کنم من باید تلاش کنم که دوست داشته بشم من باید تلاش کنم که دختر خوبی باشم که خواسته زیادی نداشته باشم که نکنه بابا دوستم نداشته باشه حالا که دقیق تر فکر میکنم من تماما از الگوی پیروی میکردم که به صورت ناخودآگاه در من نهادینه شده بود دوستان من از باور بی ارزشی و بی لیاقتی تمام این سال ها پیروی میکردم بدون این که لحظه ای متوجه باشم من تمام این سال ها فک میکردم لیاقتم همینه الان میفهمم ریشه تمام این خواسته های مریض گونه من باور های بوده که در رابطه با پدرم در من نهادینه شده بود و حالا راه حل وتنها راه نجات من از این چرخه تکرار شونده تغییر باور های من است باور های نظیر کم ارزشی بی ارزشی باور تنهای باور بی کسی باور مرد قهرمان باور این که من لایق این زندگی تحقیر آمیز هستم دوستان من باور کردم که یک مرد میتونه ی رفتار تحقیر آمیز بامن داشته باشه من باور کردم لیاقتم همین زندگی کوفتیه که الان دارم من باور کردم که دوست داشتنی نیستم من باور کردم که لایق دوست داشته شدن نیستم دوستان من باور کردم که لایق اولویت بودن در زندگی کسی نیستم بخاطر همینه که جذب آدم های میشم که متأهل هستن جذب کسایی میشم که بهم محل سگ نمیذارن من درگیر این لوپ تکرار شونده هستم آیا امیدی هست که یک رابطه عالی رو تجربه کنم آیا امیدی هست که منم رنگ خوشبختی رو ببینم آیا امکان داره منم مثل هزاران نفر طعم عشق و محبت واقعی رو بچشم و از روی بی نیازی وارد ی رابطه عاشقانه بشم ؟بله تنها درصورتی این خواسته امکان پذیر می باشد که من به اندازه آن خواسته خودم را لایق بدانم .
اما آیا میتوانیم بگویم که مقصر اصلی پدر است ؟خیر چون او هم به واسطه باور ها و الگو های تکرار شونده ای که در زندگیش تجریه کرده و میکند گیر کرده چون خود اوهم نمیداند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است خود اوهم در گیر این احساس ارزشمندی و عدم لیاقت است و خوشا به حال کسی که خداوند به او لطف و محبتی عطا کرد تا به قوانین جهان هستی آگاه شود و بتواند این چرخه بی پایان احساس عدم لیاقت را به پایان برساند باشد که روزی در این صفحه بیایید و بگوید از تمام معجزاتی که از تغییر باور های خود در زندگیش اتفاق افتاد و زندگیش شگفت انگیز و دگرگون شد و باشد که روزی بیایید و در همین صفحه بگویید از تجربه یک رابطه عالی و پر از عشق و احترام و احساس لیاقت مندی و رستگاری دنیا و آخرت امیدوارم در پناه الله یکتا شاد و سلامت باشید
از اونجا که بنده ادم کمالگرایی هستم و قسمت 8 الگوهای تکرار شونده رو به عنوان نشانه ی امروزم باید گوش میدادم اما چون قسمت های قبلیشو گوش نداده بودم تصمیم گرفتم از اول این فایل های شیرین و اگاهی دهنده شروع کنم
…
هر انچه که در زندگی ما رخ میدهد خودمون خالقش هستیم
به هر انچه توجه میکنیم از همان جنس بیشتر و بیشتر وارد زندگیمان میشود
باید هر روز توجه به نکات مثبت داشته باشم و شکرگزاری و دید مثبت به روزم داشته باشم
اگر یک الگوی تکرار شونده در زندگیم هست پس من یه سری باورهای قوی راجب اون موضوع تو ذهنم دارم
باور فکری هست که بارها و بارها در ذهن ما تکرار میشوند
راه تشخیص باورهای ذهن ما اتفاق هایی هستن که در زندگیمون رخ میدهند
اگر اتفاقات تکرار شونده رخ دهد پس حتما تو ذهنم باورهای راجب به اون اتفاقات بارها در ذهنم تکرار میشوند و من اون اتفاق رو خلق کردم
حالا جواب سوال :
وقتی تو جمع سوتی میدم و چیزی رو اشتباه میگم و کاری رو اشتباه انجام میدم به شدت احساساتم برانگیخته میشن و تحت تاثیر قرار میگرم و ناراحت میشم و شده چندین روز به اون موضوع فکر میکنم و خودم رو سرزنش میکنم
و حتی بعضی مواقع اتفاقاتی که باعث خجالتم شده حتی چندین سال قبل مغزم اونو به یاد میاره و ناراحت میشم بابتش
و جالب اینکه همیشه هم از این دست اتفاقات برام میفته و سوتی های زیادی میدم
از این رو اعتماد به نفسم کم شده و زیاد حرف نمیزنم و ترس از حرف زدن تو جمع دارم
باوری که باعث این اتفاقات تکرار شونده سده اینکه خودمو کم ارزش تر از بقیه میبینم و از خودم ادم خجالتی ساختم که زیاد سوتی میده
برای حل این مشکل باید بارها با خودم تکرار کنم که من ادم ارزشمندی هستم و قشنگ حرف میزنم و سعی کنم اعتماد به نفسم رو بالا ببرم
سلام خدمت استاد عزیز و بزرگوارم و دوستان همفرکانسیم
خدایا شکرت که هدایت شدم به این فایل بینظیر
من دو روز که یکی از الگوهای تکرار شونده ام روپیدا کرده بودم و روش کار میکردم که دیروز از قسمت فایلهای دانلودی به این فایل بی نظیر هدایت شدم
من خیلی از تموم شدن پولم میترسم و خرید زیاد برام ناراحتی میاره و خرید خونه به عهده همسرم هس و اولا نمیدونستم مثلا وقتی برای خرید وسایل گرافیک رفتیم با اینکه پول داشتم ولی کیفش رو نگرفتم گفتم بعدا میگیریم
یا بیرون رفتنی با خودم پول زیاد برنمیدارم در حد کرایه تاکسی میگم خرج الکی میکنم
و شروع کردم رو خودم کار کنم تا بهتر بشم و پاشنه اشیلم خیلی بود ولی به کمک الله روشون کار میکنم
تابستون پاشنه اشیلم دخترم بود که واقعا ذهنم درگیر کرده بود و همش باهاش بحث داشتم و دعوا میکردیم البته توسن نوجوانی بودن من بجای حل مسئله فرار کردم و مدتی سر کار رفتم ولی بازم حل نشد تا اینکه فهمیدم خودم چسبیدم به این موضوع از وقتی رها شدم مسئله براحتی حل شده و لذت میبرم
من قبل اشنایی با سایت یدک کش دیگران بودم برای خونواده خودم و همسرم و دیگران
مثلا کسی میخواست سر کار بره اگه جایی اگهی دیده بودم میگفتم 1ماه پیش به خانمی گفتم که فلان مهد نیرو میخواد بهم گفت شمارش بفرست وقتی با خودم خلوت کردم بخودم گفتم تا کی میخوای میخوای ادامه بدی زهرا پس دفتر کارگزینی باز کن
یا مدتی هست که میخوام پس انداز کردن رو یاد بگیرم همیشه تا بابام منو میبینه میگه چرا پس انداز ندارید و امروز از کامنت دوستان فهمیدم که فکر خودمه باعث شده این الگو تکرار بش
یا بابام همیشه از دخترخالم سری دوزی میکنه تعریف میکنه و میگه خونه دو طبقه ساختن اوایل ناراحت میشدم و احساس حقارت بهم دست میداد ولی اینبار با خودم بهش تبریک و ارزوی موفقیت براش کردم
من کمالگرا بودم که همیشه فکر میکردم بهترینم ولی خدا روشکر تونستم رو به بهبود گرایی باشم
دقیقه 90کارام انجام بدم که الان تمرین میکنم دیگه نباشم
از وقتی استاد با سایت شما اشنا شدم واقعا خیلی بهتر شدم و در حال پیشرفتم و میتونم بهتر از این باشم
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته ی مهربونم و خوش صدا و گروه تحقیقاتی استاد عباسمنش
وقتتون بخیر و امیدوارم حالتون عالی باشه.
آیناز هستم، خواهر صاحب این اکانت
استاد خیلی خوبه که این موضوع رو تو فایل جداگانه مطرح کردین و براش تمرین مناسبی رو هم تدارک دیدین. من که واقعا به این تمرین نیاز داشتم. واقعا سپاسگزارم.
الگو های تکرار شونده در زندگی من خیلی زیاده. ینی شما که این سوال رو پرسیدن ، من هرچقدر بیشتر فکر کردم مثال های بیشتری به ذهنم اومد. وای مهم ترین و بارز ترین مثالم از الگو ی تکرار شونده اینه که من هر چهار یا پنج روز یکبار (بعضی وقتا هم کمتر) `یجوری` میشم. حالا شاید براتون سوال باشه منظور از یجوری چیه؟ باورتون میشه من خودم هم تا همین چند وقت پیش نمیدونستم ؟ فقط میدونستم حال هیچ کاری رو ندارم. حالا چرا و دقیقا چه حسی در اون لحظه دارم، خود من هم نمیدونستم. موقعیت به این شکله که من چند روز خیلی خوب عمل میکنم، جسارت میکنم، به ترس هام غلبه میکنم ، با فاراد صحبت میکنم، کار هام رو انجام میدم، رژیمم رو رعایت میکنم؛ ولی بعد از چند روز احساس کسالت شدید دارم و دیگه یه چرخه ی معیوب در من شکل میگیره که بعضی وقتا بیرون اومدن ازش حتی هفته ها طول میکشه. اونقدر از صحبت با مردم میترسم که هیچ پیامی رو جواب نمیدم. نمیتونم حتی با خونوادم صحبت کنم. همه ی کار هام رو عقب میندازم و اهمال کاری میکنم. خلاصه به شخصی تبدیل میشم که اون لحظه از خودم خجالت میکشم.
این بارز ترین مثاله
یه الگوی دیگه که این اواخر مثل خار رفته تو چشمم اینه که من بخاطر راحتی خواهرم خودم رو محدود میکنم.
بزارین کامل توضیح بدم، خواهر من در خیلی از موارد ترس هابی داره که من ندارم. مثلاً از اینکه با موهای باز و راحت سوار ماشین خودمون بشه میترسه چون چند بار براش است ام آی اومده؛ من اوایل ترسیدم ولی در نهایت تفکر منطقی و ته توی قضیه رو درآوردن فهمیدیم از نظر قانونی مشکلی برای ما پیش نمیاد. ولی خواهرم اصرار داره که نه حجاب رو رعایت کنیم. با اینکه من تاکید میکنم مدار ما عوض شده و مشکلی برای ما پیش نمیاد و براش سند میارم ولی گوش نمیده و من حوصله بحث ندارم و میام حجاب سر میکنم، که چی؟ که خواهر من استرس نگیره. یا اینکه الان چند وقتی میشه که من با موهای باز میرم پیاده وری و این کلی اعتماد به نفسم رو بالا برده و بهم حس خوبی نسبت به موهام داده، حالا امروز من نیم تنه و شلوار پوشیده بودم و میخواستم با یه رویه ای برم آموزشگاه که هی اصرار کرد تو رو خدا به خاطر من هم شده اینجوری نیا. گفتم خب چرا؟ گفت ممکنه مدیر آموزشگاه بهت گیر بده. گفتم خب اولا بخواد گیر بده به من گیر میده دیگه نه به تو، بعدشم من صرفا میام که تو رو تو کار گروهی همراهی کنم، نهایت گیر داد میرم بیرون. ولی قبول نکرد و مشخص بود استرس دارم منم استرسشو نتونستم تحمل کنم و لباسمو عوض کرد م. الان از اون لحظه از خودم متنفرم که چقدر بی عرضه ام سر حرفم واینستادم. دوست ندارم عشقم به خواهرم باعث بشه که خودم رو محدود کنم و نهایت چندسال بعد اونقدر ازش کینه به دل بگیرم که رابطمون شکراب شه.
الگوی تکرار شونده بعدی اینه که من شدیدا از قضاوت میترسم. اکثرا سعی میکنم به این فکر نکنم که کسی متوجه من میشه ولی وقتی یهو یادم میاد مثلاً تو تکلیف ویدیو یکی از کلاس ها، کل کلاس قراره تصویر منو ببینه، اونقدر حالم بد میشه که احساس میکنم الان سکته میکنم.
من مثال های زیادی دارم ولی میخوام که روی این ها کار کنم. میخوام زندگیم بهتر شده. میخوام شخصیت بهتری بسازم.
مدت 2 سال از فایلهای استاد هم رایگان و هم دوره ها شرکت کردم .گوش کردم . در عمل کردن موفق نبودم
و این موفق نبودن در عمل کردن ب اموزها منو بشدت عصبی میکنه .بطوری ک قبل از گوش دادن ب هر درس تمام بدنم عصبانی میشه و دهنم مقاوم در برابر گوش نکردن
2.ابتدای یادگیری هر مهارتی با اینکه میدونم نیاز ب استمرار .تکامل و زمان داره مدام ب خودم میقبولونم ک من بشدت خنگم و ناتوانم در انجام مهارتهام .در خودم دیدم ک مثل زبان انگلیسی ذهنم بقدری مقاومت میکرد ک من صدای معلم رو سر کلاس نمیشنیدم فقط تو خنگی و نمیتونی تو سرم میچرخید .و الن هم باز شروع کردم ب مهترت جدید با وجود اینکه جلسه اولش خوبم ولی ذهنم از بس بهم میگه خنگ واقعن جلسات بعدی تنبلترین شاگرد مبشم
3.در روابط 23 سال با همسرمم هر بار سر موصوع شخص سوم بشدت بحث بالا میگیره روابط خوب و اروم و مجدد میبینم این الگو مجدد تکرار میشه و من بشدت بهم میریزم
4 . بچه ها ی سایت اکثرن عالی کامنت میگذارن هر بار ک کامنت میزارم بشدت میترسم ک ایا استاد منم دید ؟ اگر استاد بدش بیاد چی ؟ یهو و یهو ویهو ویهوهایی ک مدام تو سرم میپیچه و عطاشو ب لقاش میبخشم و میگم ولش کن اصلن ننویسم سنگین تر و بهتر
از اینکه فرصتی پیدا شده ک بتونم خودمو بسازم از خداوند استاد عباسمنش مچکرم بابت وجود و حضور استاد عزیز و بعد از مریم شایسته ی زرنگ و کاربلد و از شما استاد بشدددددددددت با سواد و ب شددددددددددددددددددت مقتدر ک زبان نافضتون مهر نهایی ب درستی و صداقت در گفتار و عمل ونتیجه تون
استاد عزیزم وقتی این فایل رو گوش کردم ذهنم به شدت مقاومت میکرد و هی بهم میگفت تو مشکلی نداری این چیزهایی که گفته شد تو نداری و از این جور حرفها و من با خودم گفتم حتما به چیزی هست که برای من هم الگوی تکراری خلاصه توجهی نکردم و خوابیدم
وقتی بیدار شدم طبق هر روز گفتم برم فایل روز شمار زندگی من ( یه مدت دارم طبق این فایل میرم جلو و فایلهارو گوش میکنم) و قسمت 29 استاد راجب مقدمه ای بر فایل دستیابی به آرزوها صحبت کردن و راجب علفهای هرزی که تو ذهن ما هستش که باعث میشه ما به اهدافون نرسیم و همین جا بود که با خودم گفتم آره درسته سمیه علف هرز منم تو ذهنم علفهای هرزی دارم که گاهی اوقات مشغولم میکنم. بی انصافی نمیکنم بگم از صبح تا شب هراز چند گاهی فکر اینکه مثلا زن داداشم تولد گرفت به من نگفت یا جاریم فلان کارو کرد به من نگفت یا مادرشوهرم یه موقع چرا فلان حرف رو زد بعد زودی به خودم میام و افکارم رو کنترل میکنم و به طور آگاهانه گفتگوی درونم رو به دست میگیرم و اهدافم رو مرور میکنم یا شکر گذاری میکنم خیلی حالم بهتر میشه ولی قبل از اینکه با استاد آشنا بشم به جرات میتونم بگم از صبح تا شب هی مسائل بیخودی با خودم مرور میکردم به قول استاد علفهای هرز ذهنم خیلی زیاد بود الان خیلی بهترم خداروشکر.
ممنونم از خداوند مهربونم که باز هم هدایتم کرد و فهمیدم که باید همین مقدار فکرهای بیخود رو هم کنترل کنم .
من و همسرم همیشه تو زندگیمون حداقل هفته ای یا دو هفته یکبار قشنگ دعوامون میشد و به سر و کله هم میپریدیم بشدت این دعوا ها منو اذیت میکرد و همیشه مشکل داشتم با این موضوع که چرا من تو روابط با همسرم مشکل دارم مشکل از منه یا از همسرم؟بعد از اینکه با استاد آشنا شدم البته آشنایی من به خیلی وقت پیش برمیگشت زمانی که من تو کار بازاریابی یا نتورک بودم با استاد آشنا شدم و گهگاهی به فایل های استاد گوش میدادم اونم در حد سرسری بعد از اینکه از کار نتورک اومدم بیرون بیشتر با استاد و فایل هاتون وقتم رو پر میکردم خلاصه از بحث پرت نشم بعد که به این موضوع فکر میکردم که چرا منو همسرم هفتهای یکبار دعوا میکنیم به این ترمز و باور مخرب رسیدم که وقتی من بچه بودم همیشه دعوای پدر و مادرم رو مدیدم و این رفته بود تو وجود من که من هم وقتی زندگی مشترکی رو شروع کنم اینجور دعوا ها رو میبینم باورم شده بود که مگه میشه زندگی زنا شویی بدون دعوا باشه و همیشه محبت و بگو بخند باشه مورد بعدی که بود و من بعد از کار کردن روی خودم فهمیدم این باور مخرب بود که دعوای زناشویی نمک زندگی هست که این باور مخرب باعث شده بود من و همسرم همیشه تو دعوا باشیم
و این الگوی تکرار شونده همیشه با ما بود خدا رو شکر که کم کم بعد از شناخت این باورهای مخرب،دعوا های ما به ماهی یک بار تبدیل شد و بعد سالی یکبار که اونم خدا رو شکر الان چندین ساله که دعوایی بین من و همسرم نیست و فقط شادی و بگو و بخند هست حتی زمانی که ما پول نداریم( و این برمیگرده به باورهای محدود کننده من در مورد ثروت و گرنه همیشه باید تو حسابم پول باشه و به راحتی پول در بیارم)خدا رو شکر الان روابطم با همسرم عالیه و از این هم عالی تر هم میشه و باید روی خودم کار کنم
مورد بعدی که من تو این زمینه مشکل داشتم بحث خرید چیزی بود که من وقتی چیزی رو میخریدم تو اوج قیمتش بود و بعد از خرید من اون وسیله یا مورد قیمتش نصف میشد مثل خرید زمین که واقعا بعد از خرید من به نصف قیمت پایین اومد حتی پایین تر من خیلی موقع ها ناراحت میشدم که چرا اینجوری میشه چرا یکی چیزی رو میخرن بعد از چند ماه به چندین برابر قیمت خریدش میفروشه و من بعد از خریدم اون زمین نصف قیمت میشد یا وقتی میخوام چیزی رو بفروشم بعد از فروش من قیمت اون زمین یا خونه چندین برابر میشد (از دوستان و هم فرکانسی های عزیز در این مورد کمک میخوام که باورهای مخربم رو که در این مورد دارم رو بهم بگن و راهنمایی ام بکنند)بعد از اینکه روی باورهای کار کردم فهمیدم من وقتی چیزی رو میخرم از ترس ام میخرم که مثلاً الان تو حسابم پول هست بخرم اگه این پول تو حسابم بمونه خرج میشه و اصلا من نمیفهمم که این پول کجا رفت و از روی ترس چیزی رو میخریدم، ترس از دست دادن پول،و دقیقا همین هم میشد اون پول رو من میدادم زمین میخریدم یا دلار بعد از یه مدتی نصف قیمت یا در خوشبینانه ترین حالت به قیمتی که خریده بودم میفروختم و هیچ منفعتی نبود برای من و این از باور ترس من میومد من با پول دوست نبودم راحت نبودم میگفتم الان خرج میشه الان مجبور میشم بدم به یه چیز بی ارزش،
خلاصه اینها همش برای من تکرار میشد یعنی یه الگوی تکرار شونده بود برای من
الان خدا رو شکر با کمک استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز روی باورهای دارم کار میکنم و تو دوره فوق العاده 12 قدم هستم و قدم به قدم میخوام روی باورهای کار کنم
و اما سوال:
چه شرایط و اتفاقات ،شدیدترین احساسات رو در شما برانگیخته است؟
پول کم بودن در حساب که احساس مضطرب و نا امنی بهم میده و بهم میریزه و این الگو که حسابم هر چند ماه یکبار خالی خالی میشه یعنی به حدی که حتی پول خرید مایحتاج خونه رو ندارم این الگو هر چند ماه یکبار تکرار میشه برام
قبلاً مثلاً وقتی کسی میخواست تو جمع ازم انتقاد کنه منو بهم میریخت ولی خدا رو شکر الان خوب شدم و اصلا ناراحت نمیشم و اتفاقا بعضاً خوشحال هم میشم از اینکه اگه ایرادی دارم یکی بهم بگه
قبلاً بیشتر تو احساس بد میموندم و با کوچکترین مسائل بهم میرختم ولی الان خدا رو شکر با کمک خداوند و آموزش های استاد خیلی خوب شدم و حتی مسائلی که بقیه رو ناراحت میکنه منو اصلا ناراحت نمیکنه
سپاس فراوان از شما استاد عزیز و مریم بانوی مهربان
و دوستان عزیز و هم فرکانسی که هم کامنت من رو خوندن و هم در مورد مسئله من،من رو راهنمایی میکنند
خدا یا همیشه قدمم رو در این مسیر پایدار کن
شاد و پیروز و موفق باشید دوستان عزیزم و خانواده مهربان استاد عباس منش
به نام خدای مهربان
سلام به استاد عزیزم مریم خانم و دوستان گلم
خییلییی وقته ننوشتم خیلی وقته فقط کامنت میخونم و ننوشتم واسه خودم و خودتون توی سایت…
ولی میخوام مستقیم برم سر اصل مطلب یعنی حواب به سوال
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
زمانی که حس کنم توی شرایطی هستم و شرایطی رو دارم تجربه میکنم که حس میکنم حقم نیس و نامردیه و… مثلا اگر توی یه بازی که خیلی برام مهم باشه ببازم مثل فوتبال یا اُ نو یا…. خیییلیی عصبانی میشم به حدی که کنترلم و از دست میدم و فحش میدم یا مثلا اگر حس کنم برای رسیدن به هدفی تمام تلاشمو میکنم ولی نتیجه با تلاشم برابر نیس( نامردیه و…)
یا مثلا زمانی که تیمی که طرفدارشم ببازه و بدونم به ناحق باخته و اصلا به ظاهر و عملکرد حقش نبوده که ببازه ولی با ناداوری و نامردی باخته خیلی عصبانی میشم با اینکه بعدش میگم به خودم آخه به من چه چی به من میرسه و….
مورد دیگه ای که احساسمو خیلی بد میکنه زمانیه که بی فرهنگی مردم رو میبینم مثلا آشغال بریزن یا مثلا هرکار دیگه ای که به دیگران و محیط اطرافشون ظرر میزنه یا مثلا با موتور و با سرعت و صدای بلند موتور از کنارت رد میشن این منو خیلی اذیت میکنه و عصبانی میشم از دستشون
مورد دیگه زمانیه که کسی به ظاهر میخواد جلوی پیشرفت من و انجام کاری که دوسش دارم رو بگیره و منو مجبور به یه کاری کنه
مورد بعدی زمانیه که مثلا من با شوق و ذوق دارم چیزی رو برای کسی که دوسش دارم تعریف میکنم و اون اصلا اهمیت نمیده و میخواد سریع بحث رو عوض کنه این منو آتیشی میکنه قشنگ این بی محلی از طرف دیگران
مورد دیگه زمانیه که مثلا توی شهر دارم با موتور میرم و یهو میرم توی چاله و موتور و خودم یه تکون بد میخوریم اون موقع من خیلی عصبانی میشم از این وضع آسفالت و خیابونا با ترافیک یا بعضی از راننده ها که قوانین رو رعایت نمیکنن و مثلا توی خیابون باسرعت لاکپشت حرکت میکنن و جالبه کنارم نمیرن خخخخ اینم منو عصبانی میکنه یا مثلا توی خیابون داری میری یکی که جلوته بی هوا میپیچه توی کوچه بدون راهنما بازم بگم؟؟؟ خخخخخ
مورد دیگه زمانیه که جهل بقیه رو میبینم و میدونم راهش و حرفش و دیدگاهش اشتباهه هرچی هم بهش میگم بازم دلیل میاره دلایل اشتباه و مسخره اون زمانم من خیلی عصبی میشم یا زمانی که دیدگاه اشتباه و پوچ دیگران رو میشنوم خیلی مقاومت میکنم و عصبی میشم که بهش چیزی نگم مخصوصا دیدگاه های مذهبی و درمورد قرآن که مثلا یه آیه ای رو میگن که توی قرآنه ولی من میدونم توی قرآن نیس و حرس میخورم یا زمانی که کسی هی مزاحم کاری که میخوام انجام بدم میشه مثلا نشستم دارم یه کاری انجام میدم یه نفر هی منو صدا میزنه و منو از سر حام بلند میکنه یه بار دوبار سه بار دیگه بار چارم آتیشی میشم
یا مثلا زمانی که بهم توهین بشه مخصوصا زمانی که انتظارش رو ندارم و حقم نباشه خیییلییییی عصبانی میشم
مورد دیگه زمانیه که یه مسئولیتی رو بهم سپردن که یکم برام سنگینه، استرس میگیرم یا زمانی که باید یه کاری رو انجام بدم که هیچ ایده ای ندارم مخصوصا اگر اون کار مال کسی باشه استرس میگیرم
یا مثلا زمانی که یه نفر یه کار بی منطق و مسخره رو از نظرم انجام میده یا حرکت و حرف بی منطق میزنه عصبانی میشم و توی کتم نمیره
یا مثلا زمانی که یه شرایطی که مورد دلخواه من نباشه پیش بیاد تازه از قبل هم یکم نا خوب باشم ممکنه عصبانی بشم و واکنس نشون بدم
یا مثلا زمانی که کسی هی بهم تعارف کنه و اصرار کنه که کاری رو انجام بدم اون موقع هم یکم قلقلکم میشه خخخخ
یا مثلا وقتی میخوام باشرایط و آدمهای جدید رو برو بشم و ملاقاتشون کنم یکم استرس میگیرم که چه جور آدمیه نکنه فلانه نکنه بهمانه نکنه فلان رفتارو داشته باشه نکنه شرایط اینجوری بشه و…
این بود جواب به سوال من…
دوستون دارم
به نام خداوندی که همه چیز متعلق به اوست
به این سوال فکر کنید و پاسخ دهید:
این سوال به شما کمک میکنه که متوجه بشید چه الگوهای تکرار شونده ای در زندگی تان اتفاق می افتد:
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما قویترین احساسات را در شما برانگیخته میکند؟
1- وقتی کسی از من انتقاد میکند به شدت ناراحت میشوم و احساس بدی نسبت به خودم پیدا میکنم
2- وقتی فردی نمیخواد رابطه و یا دوستی اش رو با من ادامه بده خیلی به هم میریزم و احساس طرد شدن و بی ارزشی پیدا میکنم
که این حس ها در من بسیار پررنگه!
3- وقتی اطرافیانم و مخصوصا پرسنلم به حرفم گوش نمیکنند و یا کاری را انجام میدهند که مطابق معیارهای من نیست ، بسیار آشفته و عصبی میشوم
4- بی توجهی از اطرافیانم و مخصوصا شریک عاطفی ام به شدت مرا نگران و آشفته و غمگین میکند
این بی توجهی حتی میتونه ندیدن استوری های من هم باشد و یا عکس العمل نشون ندادن به استوری هایی که میزارم
5- اینکه شخصی که باهاش در رابطه هستم من رو بلاک کنه خیلی منو به هم میریزه جوری که به هر دری میزنم که منو از بلاک در بیاره حتی اگه شده خودم رو خوار و ضعیف میکنم در برابرش
و این مواقع اصلا نمیتونم جلوی اشک ریختن خودمو بگیرم
و نقطه ضعف خیلی بدی هست که در من وجود داره و چندین بار توسط افراد مختلف برای من تکرار شده
به من احساس بی ارزشی میده و حس اینکه طرد شدم و به اندازه کافی خوب نیستم
و دوست داشتنی نیستم
حتی الان هم که در موردش مینویسم و واسم یادآوری شد خیلی اذیت شدم
6- زمانی که کسی داد بزنه و یا دعوا و بحث بشه
سریع میترسم و بدنم به لرزش نیفته و تسلط رو به خودم و واکنش و رفتارم از دست میدم
7- وقتی یک اتفاق و تضاد تو زندگی ام بهوجود میاد که برخلاف خواسته من هست و دوستش ندارم به شدت به هم میریزم
8- وقتی اطرافیانم به دیگران تیکه بندازن و یا بددهنی کنند و یا بدگویی کنند از شخصی که برای من عزیزه به شدت عصبانی میشوم و واکنش نشان میدهم
9- وابستگی در روابط که برای من تکرار شده و منجر به تموم شدن رابطه ام شده و درد و غم و ناراحتی زیادی برای من به وجود میاره
10- وقتی یک فردی بی نظم هست و یا وظایف خودش رو به درستی انجام نمیده من رو عصبانی میکنه و باعث میشه که من از کوره در برم
11- از صحبت کردن در جمع و سخنرانی به شدت میترسم و احساس اضطراب شدیدی رو تجربه میکنم و هر متنی رو که آماده کردم از اضطراب بالا فراموش میکنم
12- وقتی یک ناخواسته ای برام بهوجود میاد همش میخوام فرار کنم و از اون موقعیت خارج بشم و یا صورت مسئله رو پاک کنم که اون احساس غم و ناراحتی رو تجربه نکنم
خب اینها مواردی بود که فعلا به ذهنم رسید
و مجددا هر چیزی که به ذهنم رسید تو دفترم اضافه اش میکنم
حالا باید بشینم به هر کدوم فکر کنم و ببینم در مورد هر کدوم چه باورهای مخربی در ذهن من هست که باعث میشه این احساسات شدید رو تجربه کنم
اگه شما هم تجربه مشابهی داشتید ممنون میشم که باور غلط و باور درست جایگزین تون رو بنویسید که بتونیم از نظراتتون استفاده کنیم
به امید اینکه همه افرادی که در این صفحه هستند بتوانند باورهای مخرب خودشون رو شناسایی کنند
باور های تکرار شونده من :
چند وقتی یبار فرکانسم تغییر میکنه و از مدار خارج میشم اتفاقات بدی برام میوفته و هی میگم این سیلی خدا بود تا من اگاه بشم.
یا در روابطم هر چند وقتی یک بار یه دعوای خیلی بزرگی میشه تا به جدایی میره ولی اشتی میکنیم.
در محل کارم همیشه باهام بد رفتاری میشه البته بعد دوره غزت نفس با ادمای جدید شرایط جدید مزد بیشتری روبرو شدم اما یک رفتاری در همه همکار هام یکیه اینکه همشون یجورایی منو دست میندازن .
درمورد احساساتم نسبت به این موضوعات ؛ من وقتی فرکانسم عوض میشه خیلی حالم بد میشه هی میگم ای وای از مدار خارج شدی یا میگم ایرادی نداره سیلی خدا و انگار یجورایی ذوق میکنم از اینکه از اون تضاد عبور کردم احساساتم در این مواقع خیلی خیلی زیاد بر انگیخته میشه جوری تا تاریک ترین ها میرم اما به روشن ترین ها میرسم .
یا وقتایی که با عزیزه دلم بحثم میشه رابطمون تا جدایی میره و این خیلی احساسات منو بهم میریزه و خیلی منو اذیت میکنه و بعد اشتی میکنیم میگم دیدی از اینم گذشتیم و بازم در اینجا احساساتم خیلی خوبه که از اینم گذشتیم
یا وقتایی که در محل کارم هستم به بهترین شکل کارمو انجام میدم اما بازم مورد تمسخر قرار میگیرم و این منو خیلی اذیت میکنه و همشون یه وجه مشترک که دارن اینه که البته بعد دوره عزت نفس استاد خیلی خیلی بهتر شدم تو محل کارم ولی بازم گاهی اتفاق میوفته ی اشتباه میکنم مورد تمسخر قرار میگیرم یا یکی دیگه که خیلی احساسمو بهم میریزه خیلی ناراحتم میکنه اینکه همکارام دست به جیب وایمیسن من وسیله هارو جابه جا میکنم حتی به خودم میگم برا خودت ارزش قاعل باش چمیدونم نکن این کارو بهشون بگو کمک کنن وظیفت نیست اونا میخوان تو سریع انجام میدی و این خیلی خیلی حالمو بد میکنه که اونا دست به جیبن و اینو حتی جدام شدم ازشون در نفر بعدی هم مشاهده شده یا درمورد شریک های عاطفیم همشون یه وجه مشترک دارن اینکه به دنبال یک راهنما یا یکی که براشون حرف بزنه کاری کنه بتونن خودشون پیدا کنن یجورایی دنبال اون شخصیت قهرمان میگشتن و من همیشه روابطم به این شکل بوده چه در دوستان چه در روابط عاشقانه و این خیلی احساس منو بهم میریزه که همشون دنبال درک شدن از طرف منن .
سلام و دورود براستاد بزرگ و بانوی گرامی قبلا من خیلی به این موضوع فک میکردم که یعنی چی که خودمون مقصر همه چیز زندگیمون هستیم یعنی چی که من خودم خودم رو میتونم بدبخت یا خوشبخت کنم همیشه تو ذهنم این سوال بود که اخه کدوم آدم عاقلی از بدبختی و فقر و روابط نا سالم خوشحال کی از زجر کشیدن خوشش میاد چرا باید همچین چیزایی رو تو زندگی جذب کنیم اخه خیلی فک کردم دوره های مختلف کتاب های مختلف همه یک چیز میگفتن با تغیر جهان درون جهان بیرون تغییر خواهد کرد من اصلا این جمله رو درک نمیکردم که یعنی چی چطور میشه این جمله واقعی باشه یا اصلا متوجه این موضوع نمیشدم که ما خالق زندگی خودمون هستیم یعنی چی. یعنی وردی هست یعنی کار جادوگری باید انجام بدیم اصلا جهان درون کجاست چیه چجوریه اصلا متوجه این موضوع نمیشدم نمیفهمیدم که همه دارن راجب چی صحبت میکنن تا این که امروز این فایل رو دیدم و انگار همه تیکه های پازل کامل شد انگار که فهمیدم زندگی ما دست خودمونه یعنی چی فهمیدم ما خالق اتفاقات خودمونیمم یعنی چی سعادت و خوشبختی ما در دستان خودمونه یعنی چی بله دوستان متوجه شدم که مغز ماخیلی پیچیده تر از اونیه که تصورش رو میکردیم اونقدر خلقت ما انسان ها پیچیده باحال و خفنه که میتونیم زندگیمون رو به هر روش و صورتی که دلمون میخواد میتونم خلق کنیم بله اینجاست که آیه خداوند که میگه فتبارک الله احسن الخالقین یعنی چی دوستان من امروز چیزی رو فهمیدم که سال ها دنبالش بودم و سال ها متوجه اش نبودم درصورتی که اون چیز دقیقا درون من بود از رگ گردن به من نزدیک تر بود بله درسته ما خالق زندگی خودمون هستیم اما چجوری شاید براتون سوالی ایجاد بشه چجوری منظورت چیه ؟منظور من از این حرف ها قدرت ذهنه ذهنی که قابلیت تغییر داره دوستان ما همه یک جهان متفاوت هستیم ما یک ضمیر خود اگاه و یک ضمیر نا خود آگاه داریم که خلق در ضمیر ناخود آگاه ما شکل میگیره از طریق ضمیره ناخودآگاه ماست که اتفاقات تکرار شونده یا باور های بنیادین ما اونجا شکل میگیره و هر اتفاق که تکرار بشه باعث محکم تر شدن اون باور در ذهن ناخود آگاه میشه و باعث میشه از اون جنس اتفاق بار ها و بارها و بارها اتفاق بیفته تازمانی که ما متوجه این قانون بزرگ بشویم تجربه شخصی من از این قانون میخوام براتون تعریف کنم من بار ها و بار ها و بارها همیشه با افرادی وارد رابطه میشدم که کوچیک ترین توجهی بهم نمیکردن یا کوچیک. ترین محبتی به من نداشتن و خلی مغرور و بی احترامی زیادی توی رابطه برام اتفاق میفتاد من اخیرا درگیر رابطه ای شدم که به شدت وابسته طرف مقابلم هستم که طرف مقابل پشیزی برای من ارزش قائل نیست و اصلا منو نمیخواد ولی من به صورت اسفناکی درگیر این رابطه با اون شخص شدم و به قدری دیدن اون درکنار زنی دیگربه قدر زیادی بهمم میریزه وبه قدری احساس حقارت میکنم که دوست داشتم یا خودم بمیرم یا زن طرف مقابلم بمیره انقدر زجر آور و دردناک هست این رابطه ی طرفه برای من که با خودم میگفتم اخه دختر تو چرا درگیر همچین رابطه ای هستی که طرف اصلا تورونمیخواد اصلا بهت احترام نمیذاره اصلا کس دیگه ای توزندگیشه چرا انقدر به این آدم چسبیدی چرا انقدر دوسش داری چرا انقدر وابسته این آدم هستی باورتون نمیشه ولی من از درون احساس رضایت میکردم که این آدم بهم محل سگ نمیذاره از تحقیرش خوشم میومد برام جذاب بود که این شخص قابل دسترس برای من نیست به آسونی به دست نمیاد از خودم تعجب کردم این حجم از حسادت به زنش این حجم از تحمل این حقارت خیلی تعجب کردم از خودم از خودم پرسیدم تو مگه آدم نیستی تو مگه انسان نیستی پس چرا چرا از شخصی که حتی برای تو ارزشی قائل نیست و اصلا تورو قبول نداره چرا انقدر داری خودتو میکشی چرا انقدر به زنش حسادت میکنی اصلا وقتی خانومش رو میدیدم حمله اعصبی بهم دست میداد بی اختیار گریه ام میگرفت احساسات خیلی بدی داشتم خیلی درگیر این بودم که جواب رو پیدا کنم خیلی فکر میکردم تمام چیز های که این سال ها یاد گرفته بودم رو با خودم مرور میکردم همش این جمله با صدای بلند توی سرم تکرار نیشد که تو خالق زندگیت هستی تو این چیز رو خلق کردی این رابطه چیزیه که تو خواستی که الان هست با خودم خیلی کلنجار رفتم به خودم میگفتم اخه من کی خواستم همچین اتفاقی برام بیفته چرا باید همش برای من اینجوری باشه چرا فقط من باید این مساله رو بار ها و بار ها تجربه کنم خیلی درگیر بودم همش میگفتم چرا من چرا چرا چرا چه چیزی درون منه که این اتفاق رو برام ایجاد میکنه خیلی با خودم فک کردم خودم رو کند و کاو کردم به کودکیم فکر می کردم به رابطه های که داشتم اولین چیزی که برام روشن و واضح شد این بود که اون شخص که من عاشقش بودم99درصد اخلاقات و رفتار هایی رو داشت که پدرم در کودکی با من داشت عمیق تر که شدم و این فایل رو که دیدم متوجه شدم که این حس چقدر آشناست و من این حس رو چقدر تجربه کرده بودم و بهم ی جورایی احساس امنیت هم میداد میدونید چرا ؟چون امن ترین شخص زندگیم پدرم دقیقا همین رفتار هایی رو در رابطه با من داشت که تمام اون پارتنر های که تمام این سال ها داشتم با من داشتن بله دوستان ما از نزدیک ترین و عزیز ترین و امن ترین شخص زندگیمون الگو برداری کردیم و فک کردیم بله من در هر رابطه ای وارد میشم باید زجر بکشم باید تلاش کنم که توجه طرف مقابل رو جذب کنم من باید تلاش کنم که دوست داشته بشم من باید تلاش کنم که دختر خوبی باشم که خواسته زیادی نداشته باشم که نکنه بابا دوستم نداشته باشه حالا که دقیق تر فکر میکنم من تماما از الگوی پیروی میکردم که به صورت ناخودآگاه در من نهادینه شده بود دوستان من از باور بی ارزشی و بی لیاقتی تمام این سال ها پیروی میکردم بدون این که لحظه ای متوجه باشم من تمام این سال ها فک میکردم لیاقتم همینه الان میفهمم ریشه تمام این خواسته های مریض گونه من باور های بوده که در رابطه با پدرم در من نهادینه شده بود و حالا راه حل وتنها راه نجات من از این چرخه تکرار شونده تغییر باور های من است باور های نظیر کم ارزشی بی ارزشی باور تنهای باور بی کسی باور مرد قهرمان باور این که من لایق این زندگی تحقیر آمیز هستم دوستان من باور کردم که یک مرد میتونه ی رفتار تحقیر آمیز بامن داشته باشه من باور کردم لیاقتم همین زندگی کوفتیه که الان دارم من باور کردم که دوست داشتنی نیستم من باور کردم که لایق دوست داشته شدن نیستم دوستان من باور کردم که لایق اولویت بودن در زندگی کسی نیستم بخاطر همینه که جذب آدم های میشم که متأهل هستن جذب کسایی میشم که بهم محل سگ نمیذارن من درگیر این لوپ تکرار شونده هستم آیا امیدی هست که یک رابطه عالی رو تجربه کنم آیا امیدی هست که منم رنگ خوشبختی رو ببینم آیا امکان داره منم مثل هزاران نفر طعم عشق و محبت واقعی رو بچشم و از روی بی نیازی وارد ی رابطه عاشقانه بشم ؟بله تنها درصورتی این خواسته امکان پذیر می باشد که من به اندازه آن خواسته خودم را لایق بدانم .
اما آیا میتوانیم بگویم که مقصر اصلی پدر است ؟خیر چون او هم به واسطه باور ها و الگو های تکرار شونده ای که در زندگیش تجریه کرده و میکند گیر کرده چون خود اوهم نمیداند که چه اتفاقی در حال رخ دادن است خود اوهم در گیر این احساس ارزشمندی و عدم لیاقت است و خوشا به حال کسی که خداوند به او لطف و محبتی عطا کرد تا به قوانین جهان هستی آگاه شود و بتواند این چرخه بی پایان احساس عدم لیاقت را به پایان برساند باشد که روزی در این صفحه بیایید و بگوید از تمام معجزاتی که از تغییر باور های خود در زندگیش اتفاق افتاد و زندگیش شگفت انگیز و دگرگون شد و باشد که روزی بیایید و در همین صفحه بگویید از تجربه یک رابطه عالی و پر از عشق و احترام و احساس لیاقت مندی و رستگاری دنیا و آخرت امیدوارم در پناه الله یکتا شاد و سلامت باشید
سلام خدمت تموم همفرکانسی های عزیزم
از اونجا که بنده ادم کمالگرایی هستم و قسمت 8 الگوهای تکرار شونده رو به عنوان نشانه ی امروزم باید گوش میدادم اما چون قسمت های قبلیشو گوش نداده بودم تصمیم گرفتم از اول این فایل های شیرین و اگاهی دهنده شروع کنم
…
هر انچه که در زندگی ما رخ میدهد خودمون خالقش هستیم
به هر انچه توجه میکنیم از همان جنس بیشتر و بیشتر وارد زندگیمان میشود
باید هر روز توجه به نکات مثبت داشته باشم و شکرگزاری و دید مثبت به روزم داشته باشم
اگر یک الگوی تکرار شونده در زندگیم هست پس من یه سری باورهای قوی راجب اون موضوع تو ذهنم دارم
باور فکری هست که بارها و بارها در ذهن ما تکرار میشوند
راه تشخیص باورهای ذهن ما اتفاق هایی هستن که در زندگیمون رخ میدهند
اگر اتفاقات تکرار شونده رخ دهد پس حتما تو ذهنم باورهای راجب به اون اتفاقات بارها در ذهنم تکرار میشوند و من اون اتفاق رو خلق کردم
حالا جواب سوال :
وقتی تو جمع سوتی میدم و چیزی رو اشتباه میگم و کاری رو اشتباه انجام میدم به شدت احساساتم برانگیخته میشن و تحت تاثیر قرار میگرم و ناراحت میشم و شده چندین روز به اون موضوع فکر میکنم و خودم رو سرزنش میکنم
و حتی بعضی مواقع اتفاقاتی که باعث خجالتم شده حتی چندین سال قبل مغزم اونو به یاد میاره و ناراحت میشم بابتش
و جالب اینکه همیشه هم از این دست اتفاقات برام میفته و سوتی های زیادی میدم
از این رو اعتماد به نفسم کم شده و زیاد حرف نمیزنم و ترس از حرف زدن تو جمع دارم
باوری که باعث این اتفاقات تکرار شونده سده اینکه خودمو کم ارزش تر از بقیه میبینم و از خودم ادم خجالتی ساختم که زیاد سوتی میده
برای حل این مشکل باید بارها با خودم تکرار کنم که من ادم ارزشمندی هستم و قشنگ حرف میزنم و سعی کنم اعتماد به نفسم رو بالا ببرم
بنام خداوند جان افرین.
حکیم سخن در زبان افرین
سلام خدمت استاد عزیز و بزرگوارم و دوستان همفرکانسیم
خدایا شکرت که هدایت شدم به این فایل بینظیر
من دو روز که یکی از الگوهای تکرار شونده ام روپیدا کرده بودم و روش کار میکردم که دیروز از قسمت فایلهای دانلودی به این فایل بی نظیر هدایت شدم
من خیلی از تموم شدن پولم میترسم و خرید زیاد برام ناراحتی میاره و خرید خونه به عهده همسرم هس و اولا نمیدونستم مثلا وقتی برای خرید وسایل گرافیک رفتیم با اینکه پول داشتم ولی کیفش رو نگرفتم گفتم بعدا میگیریم
یا بیرون رفتنی با خودم پول زیاد برنمیدارم در حد کرایه تاکسی میگم خرج الکی میکنم
و شروع کردم رو خودم کار کنم تا بهتر بشم و پاشنه اشیلم خیلی بود ولی به کمک الله روشون کار میکنم
تابستون پاشنه اشیلم دخترم بود که واقعا ذهنم درگیر کرده بود و همش باهاش بحث داشتم و دعوا میکردیم البته توسن نوجوانی بودن من بجای حل مسئله فرار کردم و مدتی سر کار رفتم ولی بازم حل نشد تا اینکه فهمیدم خودم چسبیدم به این موضوع از وقتی رها شدم مسئله براحتی حل شده و لذت میبرم
من قبل اشنایی با سایت یدک کش دیگران بودم برای خونواده خودم و همسرم و دیگران
مثلا کسی میخواست سر کار بره اگه جایی اگهی دیده بودم میگفتم 1ماه پیش به خانمی گفتم که فلان مهد نیرو میخواد بهم گفت شمارش بفرست وقتی با خودم خلوت کردم بخودم گفتم تا کی میخوای میخوای ادامه بدی زهرا پس دفتر کارگزینی باز کن
یا مدتی هست که میخوام پس انداز کردن رو یاد بگیرم همیشه تا بابام منو میبینه میگه چرا پس انداز ندارید و امروز از کامنت دوستان فهمیدم که فکر خودمه باعث شده این الگو تکرار بش
یا بابام همیشه از دخترخالم سری دوزی میکنه تعریف میکنه و میگه خونه دو طبقه ساختن اوایل ناراحت میشدم و احساس حقارت بهم دست میداد ولی اینبار با خودم بهش تبریک و ارزوی موفقیت براش کردم
من کمالگرا بودم که همیشه فکر میکردم بهترینم ولی خدا روشکر تونستم رو به بهبود گرایی باشم
دقیقه 90کارام انجام بدم که الان تمرین میکنم دیگه نباشم
از وقتی استاد با سایت شما اشنا شدم واقعا خیلی بهتر شدم و در حال پیشرفتم و میتونم بهتر از این باشم
ا ز شما استاد عزیزم کمال تشکر و سپاس رو دارم
در پناه الله شاد و سلامت و ثروتمند باشید
سلام به استاد عزیز و خانم شایسته ی مهربونم و خوش صدا و گروه تحقیقاتی استاد عباسمنش
وقتتون بخیر و امیدوارم حالتون عالی باشه.
آیناز هستم، خواهر صاحب این اکانت
استاد خیلی خوبه که این موضوع رو تو فایل جداگانه مطرح کردین و براش تمرین مناسبی رو هم تدارک دیدین. من که واقعا به این تمرین نیاز داشتم. واقعا سپاسگزارم.
الگو های تکرار شونده در زندگی من خیلی زیاده. ینی شما که این سوال رو پرسیدن ، من هرچقدر بیشتر فکر کردم مثال های بیشتری به ذهنم اومد. وای مهم ترین و بارز ترین مثالم از الگو ی تکرار شونده اینه که من هر چهار یا پنج روز یکبار (بعضی وقتا هم کمتر) `یجوری` میشم. حالا شاید براتون سوال باشه منظور از یجوری چیه؟ باورتون میشه من خودم هم تا همین چند وقت پیش نمیدونستم ؟ فقط میدونستم حال هیچ کاری رو ندارم. حالا چرا و دقیقا چه حسی در اون لحظه دارم، خود من هم نمیدونستم. موقعیت به این شکله که من چند روز خیلی خوب عمل میکنم، جسارت میکنم، به ترس هام غلبه میکنم ، با فاراد صحبت میکنم، کار هام رو انجام میدم، رژیمم رو رعایت میکنم؛ ولی بعد از چند روز احساس کسالت شدید دارم و دیگه یه چرخه ی معیوب در من شکل میگیره که بعضی وقتا بیرون اومدن ازش حتی هفته ها طول میکشه. اونقدر از صحبت با مردم میترسم که هیچ پیامی رو جواب نمیدم. نمیتونم حتی با خونوادم صحبت کنم. همه ی کار هام رو عقب میندازم و اهمال کاری میکنم. خلاصه به شخصی تبدیل میشم که اون لحظه از خودم خجالت میکشم.
این بارز ترین مثاله
یه الگوی دیگه که این اواخر مثل خار رفته تو چشمم اینه که من بخاطر راحتی خواهرم خودم رو محدود میکنم.
بزارین کامل توضیح بدم، خواهر من در خیلی از موارد ترس هابی داره که من ندارم. مثلاً از اینکه با موهای باز و راحت سوار ماشین خودمون بشه میترسه چون چند بار براش است ام آی اومده؛ من اوایل ترسیدم ولی در نهایت تفکر منطقی و ته توی قضیه رو درآوردن فهمیدیم از نظر قانونی مشکلی برای ما پیش نمیاد. ولی خواهرم اصرار داره که نه حجاب رو رعایت کنیم. با اینکه من تاکید میکنم مدار ما عوض شده و مشکلی برای ما پیش نمیاد و براش سند میارم ولی گوش نمیده و من حوصله بحث ندارم و میام حجاب سر میکنم، که چی؟ که خواهر من استرس نگیره. یا اینکه الان چند وقتی میشه که من با موهای باز میرم پیاده وری و این کلی اعتماد به نفسم رو بالا برده و بهم حس خوبی نسبت به موهام داده، حالا امروز من نیم تنه و شلوار پوشیده بودم و میخواستم با یه رویه ای برم آموزشگاه که هی اصرار کرد تو رو خدا به خاطر من هم شده اینجوری نیا. گفتم خب چرا؟ گفت ممکنه مدیر آموزشگاه بهت گیر بده. گفتم خب اولا بخواد گیر بده به من گیر میده دیگه نه به تو، بعدشم من صرفا میام که تو رو تو کار گروهی همراهی کنم، نهایت گیر داد میرم بیرون. ولی قبول نکرد و مشخص بود استرس دارم منم استرسشو نتونستم تحمل کنم و لباسمو عوض کرد م. الان از اون لحظه از خودم متنفرم که چقدر بی عرضه ام سر حرفم واینستادم. دوست ندارم عشقم به خواهرم باعث بشه که خودم رو محدود کنم و نهایت چندسال بعد اونقدر ازش کینه به دل بگیرم که رابطمون شکراب شه.
الگوی تکرار شونده بعدی اینه که من شدیدا از قضاوت میترسم. اکثرا سعی میکنم به این فکر نکنم که کسی متوجه من میشه ولی وقتی یهو یادم میاد مثلاً تو تکلیف ویدیو یکی از کلاس ها، کل کلاس قراره تصویر منو ببینه، اونقدر حالم بد میشه که احساس میکنم الان سکته میکنم.
من مثال های زیادی دارم ولی میخوام که روی این ها کار کنم. میخوام زندگیم بهتر شده. میخوام شخصیت بهتری بسازم.
سلام ب استاد بزرگوار و خانم شایسته گرامی
مدت 2 سال از فایلهای استاد هم رایگان و هم دوره ها شرکت کردم .گوش کردم . در عمل کردن موفق نبودم
و این موفق نبودن در عمل کردن ب اموزها منو بشدت عصبی میکنه .بطوری ک قبل از گوش دادن ب هر درس تمام بدنم عصبانی میشه و دهنم مقاوم در برابر گوش نکردن
2.ابتدای یادگیری هر مهارتی با اینکه میدونم نیاز ب استمرار .تکامل و زمان داره مدام ب خودم میقبولونم ک من بشدت خنگم و ناتوانم در انجام مهارتهام .در خودم دیدم ک مثل زبان انگلیسی ذهنم بقدری مقاومت میکرد ک من صدای معلم رو سر کلاس نمیشنیدم فقط تو خنگی و نمیتونی تو سرم میچرخید .و الن هم باز شروع کردم ب مهترت جدید با وجود اینکه جلسه اولش خوبم ولی ذهنم از بس بهم میگه خنگ واقعن جلسات بعدی تنبلترین شاگرد مبشم
3.در روابط 23 سال با همسرمم هر بار سر موصوع شخص سوم بشدت بحث بالا میگیره روابط خوب و اروم و مجدد میبینم این الگو مجدد تکرار میشه و من بشدت بهم میریزم
4 . بچه ها ی سایت اکثرن عالی کامنت میگذارن هر بار ک کامنت میزارم بشدت میترسم ک ایا استاد منم دید ؟ اگر استاد بدش بیاد چی ؟ یهو و یهو ویهو ویهوهایی ک مدام تو سرم میپیچه و عطاشو ب لقاش میبخشم و میگم ولش کن اصلن ننویسم سنگین تر و بهتر
از اینکه فرصتی پیدا شده ک بتونم خودمو بسازم از خداوند استاد عباسمنش مچکرم بابت وجود و حضور استاد عزیز و بعد از مریم شایسته ی زرنگ و کاربلد و از شما استاد بشدددددددددت با سواد و ب شددددددددددددددددددت مقتدر ک زبان نافضتون مهر نهایی ب درستی و صداقت در گفتار و عمل ونتیجه تون
از خداوند عاجزانه طلب کمک کردم
و در پناه الله شاد و سعادتمند و ثروتمند باشید
دوستون دارم
سلامی با عشق خدمت استاد گرانقدر
استاد عزیزم وقتی این فایل رو گوش کردم ذهنم به شدت مقاومت میکرد و هی بهم میگفت تو مشکلی نداری این چیزهایی که گفته شد تو نداری و از این جور حرفها و من با خودم گفتم حتما به چیزی هست که برای من هم الگوی تکراری خلاصه توجهی نکردم و خوابیدم
وقتی بیدار شدم طبق هر روز گفتم برم فایل روز شمار زندگی من ( یه مدت دارم طبق این فایل میرم جلو و فایلهارو گوش میکنم) و قسمت 29 استاد راجب مقدمه ای بر فایل دستیابی به آرزوها صحبت کردن و راجب علفهای هرزی که تو ذهن ما هستش که باعث میشه ما به اهدافون نرسیم و همین جا بود که با خودم گفتم آره درسته سمیه علف هرز منم تو ذهنم علفهای هرزی دارم که گاهی اوقات مشغولم میکنم. بی انصافی نمیکنم بگم از صبح تا شب هراز چند گاهی فکر اینکه مثلا زن داداشم تولد گرفت به من نگفت یا جاریم فلان کارو کرد به من نگفت یا مادرشوهرم یه موقع چرا فلان حرف رو زد بعد زودی به خودم میام و افکارم رو کنترل میکنم و به طور آگاهانه گفتگوی درونم رو به دست میگیرم و اهدافم رو مرور میکنم یا شکر گذاری میکنم خیلی حالم بهتر میشه ولی قبل از اینکه با استاد آشنا بشم به جرات میتونم بگم از صبح تا شب هی مسائل بیخودی با خودم مرور میکردم به قول استاد علفهای هرز ذهنم خیلی زیاد بود الان خیلی بهترم خداروشکر.
ممنونم از خداوند مهربونم که باز هم هدایتم کرد و فهمیدم که باید همین مقدار فکرهای بیخود رو هم کنترل کنم .
خدایا شکرت
ممنونم از شما استاد عزیز
به نام الله یکتا
سلام خدمت شما استاد عزیز و مریم بانوی دوست داشتنی
من و همسرم همیشه تو زندگیمون حداقل هفته ای یا دو هفته یکبار قشنگ دعوامون میشد و به سر و کله هم میپریدیم بشدت این دعوا ها منو اذیت میکرد و همیشه مشکل داشتم با این موضوع که چرا من تو روابط با همسرم مشکل دارم مشکل از منه یا از همسرم؟بعد از اینکه با استاد آشنا شدم البته آشنایی من به خیلی وقت پیش برمیگشت زمانی که من تو کار بازاریابی یا نتورک بودم با استاد آشنا شدم و گهگاهی به فایل های استاد گوش میدادم اونم در حد سرسری بعد از اینکه از کار نتورک اومدم بیرون بیشتر با استاد و فایل هاتون وقتم رو پر میکردم خلاصه از بحث پرت نشم بعد که به این موضوع فکر میکردم که چرا منو همسرم هفتهای یکبار دعوا میکنیم به این ترمز و باور مخرب رسیدم که وقتی من بچه بودم همیشه دعوای پدر و مادرم رو مدیدم و این رفته بود تو وجود من که من هم وقتی زندگی مشترکی رو شروع کنم اینجور دعوا ها رو میبینم باورم شده بود که مگه میشه زندگی زنا شویی بدون دعوا باشه و همیشه محبت و بگو بخند باشه مورد بعدی که بود و من بعد از کار کردن روی خودم فهمیدم این باور مخرب بود که دعوای زناشویی نمک زندگی هست که این باور مخرب باعث شده بود من و همسرم همیشه تو دعوا باشیم
و این الگوی تکرار شونده همیشه با ما بود خدا رو شکر که کم کم بعد از شناخت این باورهای مخرب،دعوا های ما به ماهی یک بار تبدیل شد و بعد سالی یکبار که اونم خدا رو شکر الان چندین ساله که دعوایی بین من و همسرم نیست و فقط شادی و بگو و بخند هست حتی زمانی که ما پول نداریم( و این برمیگرده به باورهای محدود کننده من در مورد ثروت و گرنه همیشه باید تو حسابم پول باشه و به راحتی پول در بیارم)خدا رو شکر الان روابطم با همسرم عالیه و از این هم عالی تر هم میشه و باید روی خودم کار کنم
مورد بعدی که من تو این زمینه مشکل داشتم بحث خرید چیزی بود که من وقتی چیزی رو میخریدم تو اوج قیمتش بود و بعد از خرید من اون وسیله یا مورد قیمتش نصف میشد مثل خرید زمین که واقعا بعد از خرید من به نصف قیمت پایین اومد حتی پایین تر من خیلی موقع ها ناراحت میشدم که چرا اینجوری میشه چرا یکی چیزی رو میخرن بعد از چند ماه به چندین برابر قیمت خریدش میفروشه و من بعد از خریدم اون زمین نصف قیمت میشد یا وقتی میخوام چیزی رو بفروشم بعد از فروش من قیمت اون زمین یا خونه چندین برابر میشد (از دوستان و هم فرکانسی های عزیز در این مورد کمک میخوام که باورهای مخربم رو که در این مورد دارم رو بهم بگن و راهنمایی ام بکنند)بعد از اینکه روی باورهای کار کردم فهمیدم من وقتی چیزی رو میخرم از ترس ام میخرم که مثلاً الان تو حسابم پول هست بخرم اگه این پول تو حسابم بمونه خرج میشه و اصلا من نمیفهمم که این پول کجا رفت و از روی ترس چیزی رو میخریدم، ترس از دست دادن پول،و دقیقا همین هم میشد اون پول رو من میدادم زمین میخریدم یا دلار بعد از یه مدتی نصف قیمت یا در خوشبینانه ترین حالت به قیمتی که خریده بودم میفروختم و هیچ منفعتی نبود برای من و این از باور ترس من میومد من با پول دوست نبودم راحت نبودم میگفتم الان خرج میشه الان مجبور میشم بدم به یه چیز بی ارزش،
خلاصه اینها همش برای من تکرار میشد یعنی یه الگوی تکرار شونده بود برای من
الان خدا رو شکر با کمک استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز روی باورهای دارم کار میکنم و تو دوره فوق العاده 12 قدم هستم و قدم به قدم میخوام روی باورهای کار کنم
و اما سوال:
چه شرایط و اتفاقات ،شدیدترین احساسات رو در شما برانگیخته است؟
پول کم بودن در حساب که احساس مضطرب و نا امنی بهم میده و بهم میریزه و این الگو که حسابم هر چند ماه یکبار خالی خالی میشه یعنی به حدی که حتی پول خرید مایحتاج خونه رو ندارم این الگو هر چند ماه یکبار تکرار میشه برام
قبلاً مثلاً وقتی کسی میخواست تو جمع ازم انتقاد کنه منو بهم میریخت ولی خدا رو شکر الان خوب شدم و اصلا ناراحت نمیشم و اتفاقا بعضاً خوشحال هم میشم از اینکه اگه ایرادی دارم یکی بهم بگه
قبلاً بیشتر تو احساس بد میموندم و با کوچکترین مسائل بهم میرختم ولی الان خدا رو شکر با کمک خداوند و آموزش های استاد خیلی خوب شدم و حتی مسائلی که بقیه رو ناراحت میکنه منو اصلا ناراحت نمیکنه
سپاس فراوان از شما استاد عزیز و مریم بانوی مهربان
و دوستان عزیز و هم فرکانسی که هم کامنت من رو خوندن و هم در مورد مسئله من،من رو راهنمایی میکنند
خدا یا همیشه قدمم رو در این مسیر پایدار کن
شاد و پیروز و موفق باشید دوستان عزیزم و خانواده مهربان استاد عباس منش