اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به استاد جان جان جان من و مریم جان عزیزم و دوستان عالی
استاد اول از همه بگم چقدر زیبا شدید ، چقدر پوست صورتتون شفاف شده ، عالی شدید مرحبا
در مورد سوالتون من به یه سری چیزهایی حساس هستم و من رو برانگیخته میکنه شاید باورتون نشه و یا خنده تون بگیره ولی خیلی برام تکرار شده و چند وقته از خودم می پرسم چرا من این نوع رفتار رو زیاد میبینم و چرا انقدر حال من رو برانگیخته میکنه ؟
استاد این فایل رو انگار برای من گفتید و میخوام واقعا درمانش کنم و مسئله این هست که من :
به شدت از آروغ زدن بدم میاد و به صورت ناخودآگاه ،تنش عصبی تو من به وجود میاد . قبلنا انقدر شدید بود که اگه بچه ام آروغ میزد من میزدمش ولی الانا خودم رو کنترل میکنم فقط بهش حرف میزنم و بچه ام بنده خدا خودش هم میدونه من خیلی بدم میاد ، جلوی من انجام نمیده و یه وقت هایی از دستش در میره و خودش هم ناراحت میشه .
الان دیگه به من ثابت شد که ایراد از منه و من واقعا نمیدونم چطوری این حساسیت رو کم کنه و از جهان میخوام کمکم کنه تا این مسئله، ریشه ایی درست بشه .
استاد من خیلی چیزها تو زندگیم قبلا هی تکرار میشد مثلا درد دل کردن مادرم با من .ولی وقتی رو خودم کار کردم جهان من رو از او دور کرد و کلا از ایران مهاجرت کردیم . و بعدش خواست این رو تلفنی بیان کنه که من موضوع حرف رو عوض میکنم و دیگه هیچ انرژی براش نمی زارم. الهی شکر
استاد یه چیز جدیدی که من دیروز کشف کردم ،یک الگوی تکرار شونده از یه سری سریال های تلویزیونی دیده بودم و دیروز فهمیدم که این الگو در من باور قوی ساخته و اینکه تو زندگی من اجرا شد و خیلی چیزها برام روشن شد . اون الگو این بود که هر کسی به کشور ترکیه میاد همه پولش رو از دست میده و یا اینکه که رویاهات به تدریج از بین میره و هیچ امیدی به پیشرفت نخواهی داشت . سریال پایتخت و سریال مرگ تدریجی یک رویا . این رو نوشتم که شاید دوستان نسبت به این دو تا سریال باور های تخریبشون رو پیدا کنند .
الهی شکر که الان نزدیک به 3 سال هست که تلویزیون نمی بینم
استاد بی نهایت از شما سپاسگزارم به خاطر این سوالهای بینظیرتون تو این فایل و دوره ی بینظیر کشف قوانین زندگی
من توی صفحه 17 دیروز کامنت گذاشتم ولی امروز هم میخوام در مورد موضوعی که در حال حاضر باهاش درگیر هستم کامنت بزارم
من حدود یک ماهی میشه که دوره ثروت یک رو خریدم
ده روز که رو خودم کار کردم یه پیشنهاد ی به ما شد که با شرایط فعلی ما جور بود اما من ذهنم مقاومت داره
شرایط فعلی من :پسرم دوسال میشه که توی مغازه فست فود ی کار میکنه و چون سرمایه نداشتیم فعلا نتونستیم براش مغازه بزنیم و خیلی ها تا به حال به ما گفتند که بیا شراکتی باهم مغازه بزنیم و از اونجایی که من از شراکت بدم میاد مخالفت کردم
اینبار که برادر شوهر من پیشنهاد داد همسرم به هر ضرب و زوری که بود منو راضی کرد
حالا چرا من از شراکت بدم میاد و احساس ترس و عصبانیت به من دست میده؟
1_چون قرار مدیریت مغازه صفر تا صد دست ما باشه من میترسم
من میترسم که حقی از برادرشوهرم ضایع باشه و خدای نکرده مال حرومی وارد زندگی من بشه(من اومدم برای اینکه این اتفاق نیفته یکسری قوانین رو برای مغازه گذاشتم البته با شریکم اون قوانین رو نوشتیم تا نه سیخ بسوزه نه کباب و ما طبق اون قوانین حساب و کتاب های مغازه رو انجام بدیم)
من میترسم حقی از ما ضایع بشه چرا؟چون همسرم طرز فکرش بامن فرق میکنه توی شراکت کلا رودر وایستی داره و خجالت میکشه که از حقش دفاع کنه
2_چون کار شراکتی هست بعضی از قوانین کار رو برای ما سخت کرده و این سختی رو من دوست ندارم و مدام به خودم میگم اگر من شریک نداشته باشم از راحت ترین و ساده ترین راههای ممکن کار رو مدیریت میکنم
3_من این حرف رو مدام از پدرم شنیدم (که اگر تونستی زنت رو باکسی شریک بشی کارت رو هم شریک شو منظورش اینه که اصلا شراکت بدرد نمیخوره )و این باور از دیر وقته که تو ذهن من جا خوش کرده و همیشه به خودم میگفتم به هیچ عنوان من با کسی شریک نمیشم و از طرفی هم دیدم افرادی رو که توی شراکت چقدر بحث و حاشیه دارند و از اون طرفم دیدم افرادی رو که توی شراکت هیچ مشکلی ندارند کلا از بحث و حاشیه بدم میاد چون احساس من رو بد میکنه واسه همین ذهنم مقاومت میکنه و مدام به خودم میگم کار اگر به تنهایی از خودمون باشه خیلی بهتره الان یکم صبر کنیم راه حلی میتونیم پیدا کنیم که بدون سرمایه خودمون شروع کنیم یا حداقل صبر کنیم دیر تر شروع کنیم تا پولش بیاد اما شریک نشیم
یعنی از اونجایی که نتونستم همسرم رو قانع کنم چندین بار رفتم نشونه سایت و از خدا هدایت خواستم ولی بر خلاف میلم خدا منو جوری هدایت کرد که با برادرشوهرم شریک بشم
نیت اول: خدایا بحث شراکت خیلی برام سخته میترسم حقی از برادر شوهرم یا از ما ضایع بشه چکار کنم؟
هدایت اول: قوانینی رو وضع کنید و طبق همون قوانین عمل کنید تا در مسیر درست قرار بگیرید.
نیت دوم:خدایا اصلا به صلاح من هست که با برادرشوهرم شریک بشیم قبول کنم یا نه؟
هدایت دوم: توکل کن قدمها را برداشته و قدمهای بعدی بهت گفته میشه
نیت سوم:خدایا توی بحث شراکت من با برادرشوهرم راحت میتونم حرفم رو بزنم اما همسرم مدام با رو دروایستی برا من درگیری ذهنی درست میکنه من چکار کنم خودمو کلا از این شراکت بکشم کنار و اجازه بدم همسرم و برادرش باهم صحبت کنند و من هیچ کاره باشم یا برعکس من و برادرشوهرم باهم شریک باشیم و همسرم بکشه کنار
(خودم که دوست داشتم اصلا من کار نداشته باشم و بزارم اون دونفر مدام باهم سر و کله بزنند چون هم از حاشیه بدم میاد هم فک میکنم حساب و کتاب کردن های سرماه خودش حوصله میخواد )
هدایت سوم: سعی کن خودت دخالت نکنی بزار همه کارها رو همسرت انجام بده تو فقط از دور نظارت کن و اگر جایی نیاز بود و خودش خواست بهش کمک کن در غیر اینصورت اگر نیاز به کمک نداشت اصلا کمک نکن
نیت چهارم: خدایا اصلا معلوم نیست که این شغل چقدر درآمد ماهیانه داشته باشه خب چرا باکسی شریک بشم که بعد بخوام نصف درآمد رو بهش بدم
هدایت چهارم:
توی این دنیا بی نهایت ثروت و نعمت هست و خداوند از بی نهایت راهها اونا رو وارد زندگیت میکنه اصلا نگران نباش با شراکت چیزی از نعمت های که قراره وارد زندگیت بشه کم نمیشه چون تو هنوز بی نهایت فرصت دیگه سر راهت میاد نعمتهایی که قراره وارد زندگیت بشه هیچ کس نمیتونه بهش دست بزنه حتی اگر نعمت و روزی تو در شرایطی باشه که در معرض دید یک دزد هم باشه بازم نمیتونه بدزده چون تو خالق شرایط زندگیت هستی چون با توجه به باورها و فرکانس هات میتونی این نعمت ها رو بیشتر دریافت کنی
به همین دلایلی که گفتم از شراکت اصلا خوشم نمیاد و احساس من به شدت بد میشه گاهی عصبانی میشم گاهی میترسم گاهی احساس سرزنش دارم
اما طبق هدایت هایی که شدم فعلا تصمیم دارم به هدایت های خداوند عمل کنم
به خودم گفتم بگذار تجربه کنی شاید این تجربه برای تو لازم هست تا در آینده تصمیمات بهتری بگیری
و خیلی جالبه یه هفته از دوره روانشناسی ثروت دور شدم و این موضوع شراکت به نحوی پیش رفت که اتفاق نیفته یادمه وقتی دوره روانشناسی ثروت رو کار میکردم و این شراکت رو قبول کردم از خودم تعجب کردم که چطور من قبول کردم؟الان میدونم چون اون موقع ذهنم به نکات مثبت این شراکت توجه میکرد ولی وقتی از روانشناسی ثروت یه هفته دور شدم دوباره همون افکار قدیمی سروکله شون پیدا شد و مدام سعی میکردم همسرم رو منصرف کنم که دیگه هدایت سوم رو از نشونه سایت دریافت کردم و آروم شدم و تصمیم گرفتم بکشم عقب و فقط روی خودم و دوره هام کار کنم و تسلیم باشم ببینم چی میشه
ویک موضوع دیگه:
همسرم به شدت دوست داره که من بهش توجه کنم مدام بهش بگم دوستت دارم و مدام قربون صدقه ش برم من نمیدونم این از کجا نشأت گرفته اگر بهش توجه نکنم دیگه میگه از من سرد شدی منو دوست نداری و کلی فکرای منفی میکنه درحالیکه اصلا اینطور نیست اینم یه موضوع که مدام برام تکرار شده از همون اوایل ازدواج تا الان
و هروقت همسرم این توجه رو از سمت من دریافت نکنه رفتارهای منفی ازش سر میزنه
مثلا
به من راه و بیراه گیر میده اینجوری لباس بپوش اینو بپوش اونو نپوش برای بیرون از خونه البته
این در و ببند پنجره رو ببند که مردم الان تو رو میبینن در و پنجره خونه رو میگه
با نامحرم صحبت نکن تا میتونی بیرون نرو هرجا رفتی از من اجازه بگیر
ولی وقتی من به شدت بهش توجه میکنم دیگه اینا کمرنگ میشه
سلام به استاد سخاوتمند و مهربان و عزیزم و مریم بانو مهربان و توانا دوستون دارم…و سپاسگزارم برای این فایل که ارزش خیلی خیلی خیلی زیادی داره که باعث میشه پاشنه آشیل و آشغال های فوقالعاده باهوش که یه جاهایی قائم شدن که دسترسی بهشون سخت شده البته اینم یه باوره…به هر حال سپاسگزارم برای این اگاهی…
الگوهای تکرار شونده که حتی توی خواب هام هم هست و تکرار میشه جدیداً تغییر داده،ترس هست،اینکه سر جلسه امتحانی دیر میرسم کفشم گم شده بلد نیستم،گم شدم خلاصه ترس و نگرانی توی خوابهام تکراری هست… الگوی بعدی روابط: در روابط من قبلن خیلی قهر میکردم و با قهرم همسرم رو کنترل میکردم و تل چند روز حرف نمیزدم و چیزی نمیخوردم و زندگی رو کوفت خودم میکردم احساس شدید قربانی شدن و گناه و عدم لیاقت داشتم ولی از زمانی که روی خودم کار کردم دیگه سعی کردم قهر نکنم و هر بار یه سری ناراحتی هارو برای خودم حل کردم مثلا دیگه به زندگی عادی برمیگشتم احساس قربانی شدن و گناهم کمتر و به خودم میگفتم من مسؤل حال خودمهستم و حرفهای همسرم رو برای خودم کوچیک میکردم ولی حالا الگو عوض شده،همسرم قهر میکنه،دقیقا همون کارهای که من قبلن در رابطه داشتم ایشون انجام میدن،بی توجهی به من قهر … و این احساس منو بد میکنه الگو در من،روبروی من قرار گرفته و خیلی تکرار میشه،خیلی سعی میکنم احساسم رو بد نکنه بهترم شدم ولی این الگو تکرار میشه…
برخورد با کسانی که نیاز دارن بهشون توجه بشه،انگیزه بدم،اطرافم زیاد هست،افرادی که احساس قربانی شدن و گناه دارن و ترس زیاد هستن،همسرم و دوست صمیمی من این احساسات رو به شدت دارن
درمورد پول و درآمد:با اینکه یک سال و نیم هست شروع کردم و خانه دار بودم و کارهام جوری ردیف شد برای شروع کسب و کارم که من اصلن تا 100 آینده هم نمیتونستم کاری کنم که این شرایط برام جور بشه،در آمدم از صفر به 4 میلیون رسیده و از حرفه و هنرم دارم پول در میارم، خیلی خوشحالم ولی یه الگو همیشه پول ندارم زود تمام میشه،پول در نیامده خرج میشه،همه اش احساس ترس از تمام شدن و بی پولی دارم،واین هم برام اتفاق میفته،با اینکه مشتری هایی میان که فقط باهدایت خداوند منو پیدا میکنن و هر روز داره بهتر و بهتر میشه ولی پول برام نمیمونه،خیلی حساب کتاب میکنم،دو دوتا چهار میکنم و خیلی ترس دارم و نگرانی از آینده…توی دروه شیوه حل مسائل با انجام تمرینات خیلی پاشنه آشیل پیدا کردم و حالم خوب میشه،ولی تایمش کمه،زود یادم میره از کجا به کجا رسیدم،با اینکه هر روز دارم فایل گوش میکنم و تنرین انجام میدم کلمات تاکیدی میگم انصافا حالم هر روز نسبت به روز قبل هی بهتر میشه و هدایتها منو راهنمایی میکنن ولی یه سری الگوهای تکرار شونده هستن که تازه قوی تر هم شدن مخصوصا در روابط و پول،هر چی بیشتر در میارم بیشتر بی پول میشم(باور هرکه بامش بیشتر برفش بیشتر)باور(عدم لیاقت چه در روابط و چه در پول)و باور(کمبود در هر جنبه و زمینه ایی)
ولی افراد غرغرو از اطرافم خیلی کم شدن،کسانی رفتن که من کاری برای رفتنشون نکردم به راحتی رفتن،از بدنه جامعه مشکلاتش اخبار دور شدم و نمیشنوم،محل کارم یه جای ثروتمنده،افراد ثروتمند رو میبینم،ماشینهای مدل بالا،خونه های بزرگ و زیبا مسیری پر از زیبایی،هر روز هدیه دارم بر روزیم افزوده شده،ولی الگوهای تکرار شونده در پول و روابط هست
در روابط رفتار و کارهای همسرم منو ناراحت میکنه و میگم منم قبلن اینجوری بودم حالا حقم باید تاوان بدم کارهای بد گذشته ام رو،این حق منه که این رفتار باهام بشه،من لایق خوبی نیستم چون اتفاقی پیش میاد و از هم دور میشیم و به این نتیجه میرسم اره ولش کن تو هم بی تفاوت باش و حرف نزن،باز هم قایم کردن آشغال ها زیر مبل و ترس از مواجهه شدن با مسائل و حل اونا…
شنیدن اخبار،ناله گلایه مردم و حتی همسرم خیلی حال منو بد میکنه،همسرم یه مدتی در این مسیر آمد ولی ولش کرد و داره شیوه خودش رو میره،اینم منو ناراحت میکنه و همش میگم آخه چرا ول کرد و یه جوری خودم رو مسول میدونم که به مسیر بر گرده،تازه احساس گناه هم دارم،تازه ترس هم دارم ما که دوتا طرز فکر جدا شدیم چی میشه؟ترس از جدایی
تمام شدن پولم حال منو بد میکنه
کم کار کردنم حال منو بد میکنه
ولی من ایمان دارم که فقط با ادامه دادن و گوش دادن همه چی واضح میشه،این درک رو در دوره شیوه حل مسائل فهمیدم با تمرینهای کوچیک اما مستمر با چیزی که در توانت هست الان میتونی انجامش بدی،الان من میتونم فکر کنم و بنویسم در مورد مسائلم،و هدایت بخوام و خداوند هم خوب بلده چی کار کنه،من باید باور کنم خالق زندگی خودم هستم و مسؤلیت زندگیم رو بپذیرم و قبول کنم ایراد از منه،نه از روابطم و نه از در آمدم چون تو دنیا پر از روابط عالی و در آمدهای بالاست…نمونه اش هم استاد و مریم جون و سایت هست هر روز همه چی بهتر و بهتر میشه و راحتر و لذت بخشتر،اینجا الگوی واضح و درست و قابل درک و فهم برای منه،استاد از این راه رفته و رسیده پس میشه…منم فقط باید برم اینم بخشی از این مسیر و جریان هدایته…
استاد چقدر سوال هوشمندانه ای هست و میزنه تو هدف،دقیقا میره بالای سر آشغال ها و میگه بیا بیرون ببینم…ولی اونا سمج تر از ازین حرفها هستن بابا، میگن با چه دلیلی بیام بیرون جام خوبه،منم فکر میکنم فقط با دلیل منطقی و دادن الگوها…
استاد شما هم خودتون با مرور دوره ها به وضوح بیشتری میرسید و کار راحتر برای بیرون کشیدن آشغال ها و این پیام رو میده که در هر حال و موقعیت باید ادامه داد حتی در مقام استاد عباسمنش و مریم شایسته که الگوهای بینظیر من هستید…دوستون دارم و سپاسگزارم
استاد جان ممنونم ازتون که با سوالات درست باعث میشید ما بیشتر به خودمون، به رفتارهامون و به اتفاقات و فرکانسهامون فکر کنیم و اصلاحشون کنیم که نتیجه اش میشه آرامش ،سلامتی،ثروت و عشق.
درمورد خودم باید بگم از زمانی که به صورت جدی تو این سایت الهی فعالیت میکنم و روی خودم کار میکنم بشدت رفتارهای تکرارشونده از بین رفته و خیلی اصلاح شده. مثلا من هرجایی کار میکردم احساس میکردم قدرمو نمیدونن و به مقدار توانایی و کارایی من بهم حقوق نمیدن ولی تو این یکسال اخیر با کار کردن روی احساس لیاقتم و همینطور توانایی هام دقیقا جایی کار میکنم مدیرم خیلی قدرمو میدونه خیلی منصفانه باهام برخورد میکنه و بسیار احساس خوبی دارم از رفتارشون.
اما در مورد تصمیم گیری در مسائل مهم زندگی و اجرایی کردنشون خیلی فکر میکنم بعضا کار از کار میگذره و من فکرم رو عملی نکردم. خیلی دارم روش کار میکنم که تصمیم بگیرم و انجام بدم، البته یه اقداماتی دارم انجام میدم ولی میدونم این ترس باهامه که اگه نتیجه اون جوری که میخوام نشه چی…
انگار دوست دارم هر تصمیمی میگیرم و هر کاری میکنم بهترین باشه و بدون ایراد به خاطر همین وسواس به خرچ میدم.
سپاسگذارم از شما استاد عزیزم
خوشحالم که عضو این خانواده صمیمی و دوست داشتنی هستم.
استادممنونم بابت این فایل ارزشمند. ازموقعی که فایلو گوش دادم ذهنم درگیر حرفاتون و جواب سوالتون شده.بازم ممنون که با طرح این سوالات مارو به شناخت بهتر ازخودمون میرسونین
استاد الگویی که مدام در زندگی من تکرار میشه اینه که تا زندگیم به قول معروف رو غلطتک میافته و داره خوب پیش میره یهو یه اتفاقی میافته که همه چیز بهم میخوره وما برمیگردیم سر نقطه اول .مثلا شوهرم یه تصمیم نادرست میگیره یا درامدمون به شدت پایین میاد و از اینجور اتفاقا
اون موقع است که ذهن من میره رو پاشنه اشیلم و مدام میگه توکه شانس نداری تا بخوای یه کم جلو بری دوباره پس میفتی
استاد من فهمیدم که اینطور اتفاقا باعث شده که این باور درمن به وجود بیاد که ما برای بدست اوردن هرچیزی باید کلی سختی بکشیم و تا سختی نکشیم اون خواسته جلو نمیره و بهش نمیرسیم…..
جواب سوال. من وقتی در جمعی مورد تمسخر قرار بگیرم به شدت عصبانی میشم حتی اگه شوخی باشه…چه از طرف خانواده شوهرم چه از طرف خواهرو برادر خودم .در همون لحظه به شدت واکنش نشون میدم و به قول معروف از کوره در میرم.پس باید بیشتر روی عزت نفسم کار کنم .
استاد عزیزم خیلی دوستتون دارم.واز خدا بابت وجود ارزشمندتون سپاسگذارم…
فایل رو یه بار دیدم و هر چی فکر کردم گفتم نه خداروشکرررر که من مشکل تکرار شونده ی جدی ای که عصبانی ام هم بکنه ندارم . یکی هم برای خالی نبودن عریضه پیدا کردم که بگم عاقا منم بله …برای بار دوم فایل استاد رو گوش دادم ، تا اینکه امروز مثل همیشه با همسرجان سوار ماشین شدیم . یه بک گراند بگم ایشون دست فرمون تند و تیزی دارن با سرعت از هر جایی باید رد بشن واقعا بعضی وقتا حس میکنم با بقیه راننده ها مسابقه میزارن و حتما هم باید برنده بشن :) حالا فکرش رو بکنین من از اون طرف به سرعت بالا حساسم و اگر ترمزی دیر گرفته بشه جیغ میزنم و و و بمب منفجر میشم داااااد میزنم . عاقا اصلا توجه نکرده بودم چون ما اکثرا با هم خیلی جوریم و دعوا نداریم اما همیشه ته دلم میگفتم کاش سر رانندگی هم رفتارش عوض بشه دیگه همه چی عالی میشه. دقت کنین مشکل رو خودم نمیدیدم . عاقا من فرکانسش رو فرستادم که ایشون هر وقت با منه صحنه های اکشن رانندگی براش پیش میاد حتی این موضوع جدای از من نیست در صورتی که تا نیم ساعت پیش برعکس فکر میکردم. تازه نیم ساعت پیش متوجه شدم که شاید چهره ام موقع رانندگی ایشون از بیرون بی خیال به نظر بیاد ولی نفسم حبسه و دست و پاهام و عضلاتم سفته ! این یعنی ساره تو بر اساس باور ذهنیت قبل از وقوع کوچکترین حادثه ای ترسیدی . یعنی داری فرکانس یه صحنه اکشن رو میدی!
و دومین موضوعی که واکنش احساسی براش دارم اینه وقتی جایی کسی حرف زور و بی منطقی بهم میزنه یا درخواست نابجایی داره احساس قربانی شدن بهم دست میده. حس میکنم قدرتش بالاتره و هر کار میکنم از پسش برنمیام. عصبانی میشم و خودخوری میکنم. حالا این زور می تونه منشاء ش حکومت و کشور باشه یا حتی خانواده
ممنون از استاد و مریم جان برای تمرینات عالی که باعث کنکاش در وجودم میشه و من رو متعجب میکنه
سوالاتی که توسط استاد عزیز مطرح شد فوق العاده بود ، فقط می خوام برای تمرین خودم و بیشتر شناختن باورهای خودم به چند تا از سوالات جواب بدم تا یکسری چیزها برام واضح تر بشه
آیا هرچند وقت یکبار، درگیر آدمهایی می شوی که به شدت نیاز به توجه شما دارند و مسئولیت حل مسائل آنها به عهده ی شما می افتد؟
تا قبل از تغییراتم خیلی این اتفاق میوفتاد که آدم هایی با من دوست میشدن که یه جورایی دنبال جلب توجه بودند ولی من خودم خیلی آدمی نبودم که بخوام مسئولیت کسی رو توی مثلاً شاد کردنشون زمانی که داره احساس ترحم جلب میکنند ، به عهده بگیرم
آیا هرچند وقت یکبار درگیر هزینه های غیر مترقبه می شوی؟
باز هم قبل از تغییراتم این اتفاق خیلی میوفتاد
مثلاً کتونی میخریدم بعد از مدتی سوراخ میشد
یا لباس هایی که داشتم به طرز خنده داری پاره میشد
حالا که فکرش رو میکنم واقعا خیلی این هزینه های الکی پلکی توی زندگیم کمتر شده واقعا خدایا ازت سپاسگزارم
آیا هر چند وقت یکبار بدهکار می شوی؟
قبلاًها یه جورایی من همیشه بدهکار بودم به شرکتی که توش کار میکردم
به برادرم
به مادرم
ولی بازم خدارو صد هزار مرتبه شکر الان خیلی کمتر اتفاق میوفته که بدهکار بشم
دقیقا میشه گفت صفر شده توی زندگی من
آیا هرچند وقت یکبار شغل خود را از دست می دهی و بیکار می شوی؟
وای این مورد اشک منو در آورده بود
اصن سر مسائل بی خودی من نمی تونستم توی اون شرکت کار کنم
تقریبا میشه توی یک برهه ای من هر یکماه یکبار داشتم محل کارمو عوض میکردم ، حالا هر کدوم هم به ظاهر دلیل های خاص خودش رو داشت
از وقتی که خداوند یه جورایی به زور منو تو مسیر علاقه ی خودم هدایت کرد
دلیلش هم این بود که اصن من از اون کارهایی که توی هر کدوم از اون شرکت ها میرفتم خوشم نمیومد هیچ ، تازه حالمم بهم میخورد:)))
یکی این دلیل بود
یکی اینکه من اصلاً با کار کارمندی و کاری که هیچ جای خلاقیتی برای من نداشته باشه اصلاً و ابداً خوشم نمیاد
خداروشکر از وقتی که این موضوع رو متوجه شدم دیگه فقط مسیر علاقه خودم رو دنبال میکنم خیلی خیلی حسم عاااااااالیه
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
اگر کسی بخواد مثلا یک نکته ی منفی از من به عصبانی و البته باز هم قبل از تغییرم خیلی خیلی بیشتر بود
الان دُز عصبانی شدنم از کسی که از من انتقاد میکنه یا منو بخواد مسخره کنه خیلی کمتر شده
اونم شاید بخاطر اینکه آدم های این مدلی توی زندگی من دیگه نیستند
وگرنه چرا ، احساس میکنم هنوز یه رگه هایی از این عصبانی شدنم از انتقاد دیگران تو من هست ولی آگاهانه سعی میکنم ذهنم رو کنترل میکنم
در رابطه با این سوال
یک موضوع دیگه ای هم که هست اینه که
وقتی میبینم یک کسی داره به یکی دیگه مخصوصاً بخواد به یکی از اعضای خانواده ام حالا یه رفتار نامناسبی داشته باشه واقعا ناراحت و عصبانی میشم
که اینم بر میگرده به همون تعصبات مسخره ی خاله زنکی که مثلا مومنین یا اعضای خانواده با پشت هم باشند و از این جور افکار پوچ و بی اساس
وگرنه من وظیفه ی اینو ندارم که بخوام از کسی دفاع کنم ، تموم شد و رفت
در رابطه با گرفتن تصمیمات مهم زندگیم ، اگر الان هر نگرانی هم به وجود میاد با تکنیک هایی که استاد عباسمنش یاد دادند سعی می کنم خودم رو آرام کنم و ذهنم و کنترل کنم
با این حال ممکنه گاهی اوقات در کنترل ذهنم موفق نباشم ولی من تلاشم رو میکنم و اون زمان هایی که تونستم ذهنم رو کنترل کنم واقعا همه چیز عاااالی پیش رفت
اگر بخوام یک مثال در این مورد براتون بزنم
من از سال 1394 تصمیم گرفتم بودم برای خدمتم اقدام کنم
ولی از ترس اینکه معلوم نیست چی میخواد بشه تا 6 الی 7 سال من بخاطر این ترسم هیچ اقدامی نمیکردم و خب این مورد هم همیشه نه تنها توی گوشه ی ذهنم بود و خیلی هم اذیت می کرد بلکه هر بقال و چقال و دوست و آشنایی پسرشون برای خدمت سربازی اقدام می کردند میومد به مامانم میگفتن که هنوز پسرهای شما اقدام نکردند ؟ نمیخوان اقدام کنند؟
خلاصه این باعث میشد ذهن منم بیشتر درگیر این موضوع بشه
تا اینکه من سال 1400 عضو سایت میشم به لطف الله و چند وقت بعدش دوره عزت نفس رو میخرم
هیچی تا سال 1401 روی دوره ی عزت نفس تمرکزی کار میکنم
فقط هم روی دوره عزت نفس کار می کردم
خلاصه بعد از بهار سال 1401 من از خداوند درخواست میکنم
به خدا میگم
خدایا من دوست دارم معاف بشم
کاری هم ندارم قوانین کشوری چی میگن
چون تو همه چیزی
خلاصه با ایمان به اینکه خداوند خودش معافیت دائم من رو میگیره اقدام کردم
و روند اینقدر رویایی پیش رفت که اصن فقط میگفت خدایاشکرت
فقط میگفتم خدایا تو داری این کارها رو برام انجام میدی و واقعا هم خود خداوند بود که داشت کارهای معافیت من رو انجام میداد
یعنی چه آدم های مهربون و فوق العاده ای رو خداوند در مسیرم قرار میداد تا کارهام طوری پیش بره که من معافیت دائم از خدمت سربازیم رو بگیرم
و وقتی این اتفاق افتاد نمیدونید من چقددددرررر خوشحال شدم
و قشنگ احساس کردم واقعا هر آن چیزی که از خداوند بخوام
اون به من میده
و چقدر ایمانم بیشتر شد نسبت به الله
الان کارت معافیتم هستش
یعنی هر کسی بخواد سوال بپرسه از مامانم که چی شد پسرات اقدام کردند برای خدمت
خیلی با آرامش بهش میگم من معاف شدم
البته الان که من معافیتم رو گرفتم دیگه کسی تا الان این سوال رو نپرسیده
اینم فرکانس خودم بوده دیگه
یعنی خدیا همینجا دوباره ازت تشکر میکنم
من 7 سال میترسیدم تصمیم رو اجرائی کنم و همین باعث شد که هیچ اقدامی نکنم ولی تو با ایمانی که در قلب من گذاشتی به من فهموندی که هیچ قانونی بالاتر قوانین الهی در جهان وجود نداره
اینا مواردی بود که دوست داشتم به عنوان تمرین بنویسم
البته مواردی هم هستند که جزو اتفاقات خوب تکرار شونده توی زندگیم از بعد از آشنایی با قوانین الهی ایجا شده
مثلا من تا قبل از تغییراتم چندان به مکان های جدید و سطح بالا نمیرفتم ، در اصل هدایت نمیشدم
در حالیکه الان بیشتر جاهایی که هدایت میشم کاملاً سطح بالا و با کیفیت هستند
چه از لحاظ آدم هایی که میدیدم
و چه از لحاظ امکاناتی که به اون مکان ها هدایت میشم
واقعا بیشتر مکانی که برای گردش هدایت میشم با کیفیته
یعنی یه جورایی روتین زندگیم شده
همیشه دارم غذاهای با کیفیت میخورم در حالی که قبلاًها اصلاً اینجوری نبود
الان بیشتر هر اتفاقی از اطرافیانم میشنوم ، اتفاق خوبیه که براشون افتاده و ما رو هم در جریان میذارند
در حالیکه قبلاًها فقط اتفاقات بد بد به گوشم میرسید
خداروشکر واقعاً خداروشکر همه ی اینا نشونه ی تغییراتی هست که در من ایجاد شده
سلام به استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی
من اگر بخوام به این سوال جواب بدم که چه رفتاری از دیگران یا چه چیزی احساسات شدیدی رو در من بیدار میکنه باید بگم اولیش دیدن ناعدالتی هست مخصوصا تا عدالتی به قشر ضعیفتر یعنی وقتی ببینم کسی به فرد دیگری زور میگه یا بدتر از اون دعوای فیزیکی رخ بده من به شدت عصبانی میشم و ناراحت میشم و این موضوع میتونه تا مدت ها ذهن من رو درگیر خودش کنه.
مورد دومی که میتونم بگم اینکه کسی به عهدی یا قولی که بهم داده باشه عمل نکنه و به نحوی زیر قولش بزنه این برای من خیلی سنگین تموم میشه اینکه آدم ها به اعتمادی که بهشون کردم پشت کنن و این من رو تا حد خیلی زیادی اذیت میکنه
مورد سوم اینکه کسی به عزیزانم تهمت بزنه یا در موردشون بدگویی کنه اگر این مورد رو ببینم به شدت برخورد میکنم یا حتی خیلی احتمال داره رابطمو باهاشون برای ابد تموم کنم
مورد چهارم اینکه کسی به تمسخر اعتماد به نفس من رو ازم بگیره این دیگه واقعا روی اعصاب منه یعنی اگر کسی با حرفاش بخواد من رو سرکوب کنه یا توی سر من بزنه واقعا من رو بهم میریزه
مورد پنجم یا شاید مهمترین مورد اینکه حس کنم در حقم ناعدالتی رخ داده یعنی فکر کنم که زندگی من دست خودم نیست و کسان دیگری که من هیچ تاثیری روشون نمیتونم داشته باشم برای زندگی من تصمیم میگیرند و من عروسکی هستم در دستان اون ها این من رو بشدت بهم میریزونه چون انگار زندگی کردن دیگه برام بی معنی میشه. اینکه اختیار زندگیم دست خودم نباشه بهم احساس مرگ میده حس میکنم اگر بمیرم بهتره تا اینکه زندگی ای رو زندگی کنم که توش بقیه برام تصمیم میگیرند واسه همینم هست که مصاحبه برای گرفتن ویزا رو خیلی بدم میاد چون انگار همین حس رو به آدم القا میکنه البته توی این مورد بعد از دو بار رد شدن درخواست ویزا آمریکام این حس رو گرفتم که انگار زندگیم در دستان یک آفیسر هست و اونه که تصمیم میگیره من چندماه دیگه کجای این دنیا باشم و اتفاقی که بعد از این مصاحبه ها افتاد اینکه هر شب یکسری خواب تکراری سفارت میبینم هر بار به نحوی دارم دست و پنجه نرم میکنم براش و این احساس که چیزی خارج از من بر من و زندگیم تسلط داره و اونه که تصمیم نهایی رو میگیره من رو از درون نابود میکنه
دوست داشتم که این موضوع رو اینجا بگم و بگم که اگر راهکاری براش دارید بهمون بگین من هر روز سعی میکنم که به خودم یاداوری کنم توحید رو بگم که همه چیز در دستان خودمون هست ولی خیلی کار سختیه اگر توضیحی داشتید ممنون میشم بدید همه ما احتیاج به این داریم که بدونیم زندگیمون در دستان خودمونه و نه هیچ کس دیگه ای.
سلام عزیزم بابت این موضوعی که عنوان کردید شما اینجا حس میکنید آزادیهاتون مثلا توسط یه دولتی شخصی و … گرفته شده و برای حس رهایی برای مهاجرت اقدام کردید استاد در یه فایلی میگند تمون جایی که هستی را باید به صلح برسی تا جهان هدایتت کنه به جاهای بهتر مثلا اگر همسرت فلان مورد را داره اعتراض کنی و همون حایی که هستی بدون دعوا و درگیری با خودت با توجه به زیبایی ها به حس صلح با خودت برسی به نظرم به محض اینکه با جایی که الان هستی به صلح برسی و رها باشی همه کارهات درست میشه این نکته ای بود که به ذهن من رسید امیدوارم کمک کننده باشه
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به استاد جان جان جان من و مریم جان عزیزم و دوستان عالی
استاد اول از همه بگم چقدر زیبا شدید ، چقدر پوست صورتتون شفاف شده ، عالی شدید مرحبا
در مورد سوالتون من به یه سری چیزهایی حساس هستم و من رو برانگیخته میکنه شاید باورتون نشه و یا خنده تون بگیره ولی خیلی برام تکرار شده و چند وقته از خودم می پرسم چرا من این نوع رفتار رو زیاد میبینم و چرا انقدر حال من رو برانگیخته میکنه ؟
استاد این فایل رو انگار برای من گفتید و میخوام واقعا درمانش کنم و مسئله این هست که من :
به شدت از آروغ زدن بدم میاد و به صورت ناخودآگاه ،تنش عصبی تو من به وجود میاد . قبلنا انقدر شدید بود که اگه بچه ام آروغ میزد من میزدمش ولی الانا خودم رو کنترل میکنم فقط بهش حرف میزنم و بچه ام بنده خدا خودش هم میدونه من خیلی بدم میاد ، جلوی من انجام نمیده و یه وقت هایی از دستش در میره و خودش هم ناراحت میشه .
الان دیگه به من ثابت شد که ایراد از منه و من واقعا نمیدونم چطوری این حساسیت رو کم کنه و از جهان میخوام کمکم کنه تا این مسئله، ریشه ایی درست بشه .
استاد من خیلی چیزها تو زندگیم قبلا هی تکرار میشد مثلا درد دل کردن مادرم با من .ولی وقتی رو خودم کار کردم جهان من رو از او دور کرد و کلا از ایران مهاجرت کردیم . و بعدش خواست این رو تلفنی بیان کنه که من موضوع حرف رو عوض میکنم و دیگه هیچ انرژی براش نمی زارم. الهی شکر
استاد یه چیز جدیدی که من دیروز کشف کردم ،یک الگوی تکرار شونده از یه سری سریال های تلویزیونی دیده بودم و دیروز فهمیدم که این الگو در من باور قوی ساخته و اینکه تو زندگی من اجرا شد و خیلی چیزها برام روشن شد . اون الگو این بود که هر کسی به کشور ترکیه میاد همه پولش رو از دست میده و یا اینکه که رویاهات به تدریج از بین میره و هیچ امیدی به پیشرفت نخواهی داشت . سریال پایتخت و سریال مرگ تدریجی یک رویا . این رو نوشتم که شاید دوستان نسبت به این دو تا سریال باور های تخریبشون رو پیدا کنند .
الهی شکر که الان نزدیک به 3 سال هست که تلویزیون نمی بینم
استاد بی نهایت از شما سپاسگزارم به خاطر این سوالهای بینظیرتون تو این فایل و دوره ی بینظیر کشف قوانین زندگی
دوستتون دارم آرامش من
سلام استاد عزیزم
من توی صفحه 17 دیروز کامنت گذاشتم ولی امروز هم میخوام در مورد موضوعی که در حال حاضر باهاش درگیر هستم کامنت بزارم
من حدود یک ماهی میشه که دوره ثروت یک رو خریدم
ده روز که رو خودم کار کردم یه پیشنهاد ی به ما شد که با شرایط فعلی ما جور بود اما من ذهنم مقاومت داره
شرایط فعلی من :پسرم دوسال میشه که توی مغازه فست فود ی کار میکنه و چون سرمایه نداشتیم فعلا نتونستیم براش مغازه بزنیم و خیلی ها تا به حال به ما گفتند که بیا شراکتی باهم مغازه بزنیم و از اونجایی که من از شراکت بدم میاد مخالفت کردم
اینبار که برادر شوهر من پیشنهاد داد همسرم به هر ضرب و زوری که بود منو راضی کرد
حالا چرا من از شراکت بدم میاد و احساس ترس و عصبانیت به من دست میده؟
1_چون قرار مدیریت مغازه صفر تا صد دست ما باشه من میترسم
من میترسم که حقی از برادرشوهرم ضایع باشه و خدای نکرده مال حرومی وارد زندگی من بشه(من اومدم برای اینکه این اتفاق نیفته یکسری قوانین رو برای مغازه گذاشتم البته با شریکم اون قوانین رو نوشتیم تا نه سیخ بسوزه نه کباب و ما طبق اون قوانین حساب و کتاب های مغازه رو انجام بدیم)
من میترسم حقی از ما ضایع بشه چرا؟چون همسرم طرز فکرش بامن فرق میکنه توی شراکت کلا رودر وایستی داره و خجالت میکشه که از حقش دفاع کنه
2_چون کار شراکتی هست بعضی از قوانین کار رو برای ما سخت کرده و این سختی رو من دوست ندارم و مدام به خودم میگم اگر من شریک نداشته باشم از راحت ترین و ساده ترین راههای ممکن کار رو مدیریت میکنم
3_من این حرف رو مدام از پدرم شنیدم (که اگر تونستی زنت رو باکسی شریک بشی کارت رو هم شریک شو منظورش اینه که اصلا شراکت بدرد نمیخوره )و این باور از دیر وقته که تو ذهن من جا خوش کرده و همیشه به خودم میگفتم به هیچ عنوان من با کسی شریک نمیشم و از طرفی هم دیدم افرادی رو که توی شراکت چقدر بحث و حاشیه دارند و از اون طرفم دیدم افرادی رو که توی شراکت هیچ مشکلی ندارند کلا از بحث و حاشیه بدم میاد چون احساس من رو بد میکنه واسه همین ذهنم مقاومت میکنه و مدام به خودم میگم کار اگر به تنهایی از خودمون باشه خیلی بهتره الان یکم صبر کنیم راه حلی میتونیم پیدا کنیم که بدون سرمایه خودمون شروع کنیم یا حداقل صبر کنیم دیر تر شروع کنیم تا پولش بیاد اما شریک نشیم
یعنی از اونجایی که نتونستم همسرم رو قانع کنم چندین بار رفتم نشونه سایت و از خدا هدایت خواستم ولی بر خلاف میلم خدا منو جوری هدایت کرد که با برادرشوهرم شریک بشم
نیت اول: خدایا بحث شراکت خیلی برام سخته میترسم حقی از برادر شوهرم یا از ما ضایع بشه چکار کنم؟
هدایت اول: قوانینی رو وضع کنید و طبق همون قوانین عمل کنید تا در مسیر درست قرار بگیرید.
نیت دوم:خدایا اصلا به صلاح من هست که با برادرشوهرم شریک بشیم قبول کنم یا نه؟
هدایت دوم: توکل کن قدمها را برداشته و قدمهای بعدی بهت گفته میشه
نیت سوم:خدایا توی بحث شراکت من با برادرشوهرم راحت میتونم حرفم رو بزنم اما همسرم مدام با رو دروایستی برا من درگیری ذهنی درست میکنه من چکار کنم خودمو کلا از این شراکت بکشم کنار و اجازه بدم همسرم و برادرش باهم صحبت کنند و من هیچ کاره باشم یا برعکس من و برادرشوهرم باهم شریک باشیم و همسرم بکشه کنار
(خودم که دوست داشتم اصلا من کار نداشته باشم و بزارم اون دونفر مدام باهم سر و کله بزنند چون هم از حاشیه بدم میاد هم فک میکنم حساب و کتاب کردن های سرماه خودش حوصله میخواد )
هدایت سوم: سعی کن خودت دخالت نکنی بزار همه کارها رو همسرت انجام بده تو فقط از دور نظارت کن و اگر جایی نیاز بود و خودش خواست بهش کمک کن در غیر اینصورت اگر نیاز به کمک نداشت اصلا کمک نکن
نیت چهارم: خدایا اصلا معلوم نیست که این شغل چقدر درآمد ماهیانه داشته باشه خب چرا باکسی شریک بشم که بعد بخوام نصف درآمد رو بهش بدم
هدایت چهارم:
توی این دنیا بی نهایت ثروت و نعمت هست و خداوند از بی نهایت راهها اونا رو وارد زندگیت میکنه اصلا نگران نباش با شراکت چیزی از نعمت های که قراره وارد زندگیت بشه کم نمیشه چون تو هنوز بی نهایت فرصت دیگه سر راهت میاد نعمتهایی که قراره وارد زندگیت بشه هیچ کس نمیتونه بهش دست بزنه حتی اگر نعمت و روزی تو در شرایطی باشه که در معرض دید یک دزد هم باشه بازم نمیتونه بدزده چون تو خالق شرایط زندگیت هستی چون با توجه به باورها و فرکانس هات میتونی این نعمت ها رو بیشتر دریافت کنی
به همین دلایلی که گفتم از شراکت اصلا خوشم نمیاد و احساس من به شدت بد میشه گاهی عصبانی میشم گاهی میترسم گاهی احساس سرزنش دارم
اما طبق هدایت هایی که شدم فعلا تصمیم دارم به هدایت های خداوند عمل کنم
به خودم گفتم بگذار تجربه کنی شاید این تجربه برای تو لازم هست تا در آینده تصمیمات بهتری بگیری
و خیلی جالبه یه هفته از دوره روانشناسی ثروت دور شدم و این موضوع شراکت به نحوی پیش رفت که اتفاق نیفته یادمه وقتی دوره روانشناسی ثروت رو کار میکردم و این شراکت رو قبول کردم از خودم تعجب کردم که چطور من قبول کردم؟الان میدونم چون اون موقع ذهنم به نکات مثبت این شراکت توجه میکرد ولی وقتی از روانشناسی ثروت یه هفته دور شدم دوباره همون افکار قدیمی سروکله شون پیدا شد و مدام سعی میکردم همسرم رو منصرف کنم که دیگه هدایت سوم رو از نشونه سایت دریافت کردم و آروم شدم و تصمیم گرفتم بکشم عقب و فقط روی خودم و دوره هام کار کنم و تسلیم باشم ببینم چی میشه
ویک موضوع دیگه:
همسرم به شدت دوست داره که من بهش توجه کنم مدام بهش بگم دوستت دارم و مدام قربون صدقه ش برم من نمیدونم این از کجا نشأت گرفته اگر بهش توجه نکنم دیگه میگه از من سرد شدی منو دوست نداری و کلی فکرای منفی میکنه درحالیکه اصلا اینطور نیست اینم یه موضوع که مدام برام تکرار شده از همون اوایل ازدواج تا الان
و هروقت همسرم این توجه رو از سمت من دریافت نکنه رفتارهای منفی ازش سر میزنه
مثلا
به من راه و بیراه گیر میده اینجوری لباس بپوش اینو بپوش اونو نپوش برای بیرون از خونه البته
این در و ببند پنجره رو ببند که مردم الان تو رو میبینن در و پنجره خونه رو میگه
با نامحرم صحبت نکن تا میتونی بیرون نرو هرجا رفتی از من اجازه بگیر
ولی وقتی من به شدت بهش توجه میکنم دیگه اینا کمرنگ میشه
سلام به استاد سخاوتمند و مهربان و عزیزم و مریم بانو مهربان و توانا دوستون دارم…و سپاسگزارم برای این فایل که ارزش خیلی خیلی خیلی زیادی داره که باعث میشه پاشنه آشیل و آشغال های فوقالعاده باهوش که یه جاهایی قائم شدن که دسترسی بهشون سخت شده البته اینم یه باوره…به هر حال سپاسگزارم برای این اگاهی…
الگوهای تکرار شونده که حتی توی خواب هام هم هست و تکرار میشه جدیداً تغییر داده،ترس هست،اینکه سر جلسه امتحانی دیر میرسم کفشم گم شده بلد نیستم،گم شدم خلاصه ترس و نگرانی توی خوابهام تکراری هست… الگوی بعدی روابط: در روابط من قبلن خیلی قهر میکردم و با قهرم همسرم رو کنترل میکردم و تل چند روز حرف نمیزدم و چیزی نمیخوردم و زندگی رو کوفت خودم میکردم احساس شدید قربانی شدن و گناه و عدم لیاقت داشتم ولی از زمانی که روی خودم کار کردم دیگه سعی کردم قهر نکنم و هر بار یه سری ناراحتی هارو برای خودم حل کردم مثلا دیگه به زندگی عادی برمیگشتم احساس قربانی شدن و گناهم کمتر و به خودم میگفتم من مسؤل حال خودمهستم و حرفهای همسرم رو برای خودم کوچیک میکردم ولی حالا الگو عوض شده،همسرم قهر میکنه،دقیقا همون کارهای که من قبلن در رابطه داشتم ایشون انجام میدن،بی توجهی به من قهر … و این احساس منو بد میکنه الگو در من،روبروی من قرار گرفته و خیلی تکرار میشه،خیلی سعی میکنم احساسم رو بد نکنه بهترم شدم ولی این الگو تکرار میشه…
برخورد با کسانی که نیاز دارن بهشون توجه بشه،انگیزه بدم،اطرافم زیاد هست،افرادی که احساس قربانی شدن و گناه دارن و ترس زیاد هستن،همسرم و دوست صمیمی من این احساسات رو به شدت دارن
درمورد پول و درآمد:با اینکه یک سال و نیم هست شروع کردم و خانه دار بودم و کارهام جوری ردیف شد برای شروع کسب و کارم که من اصلن تا 100 آینده هم نمیتونستم کاری کنم که این شرایط برام جور بشه،در آمدم از صفر به 4 میلیون رسیده و از حرفه و هنرم دارم پول در میارم، خیلی خوشحالم ولی یه الگو همیشه پول ندارم زود تمام میشه،پول در نیامده خرج میشه،همه اش احساس ترس از تمام شدن و بی پولی دارم،واین هم برام اتفاق میفته،با اینکه مشتری هایی میان که فقط باهدایت خداوند منو پیدا میکنن و هر روز داره بهتر و بهتر میشه ولی پول برام نمیمونه،خیلی حساب کتاب میکنم،دو دوتا چهار میکنم و خیلی ترس دارم و نگرانی از آینده…توی دروه شیوه حل مسائل با انجام تمرینات خیلی پاشنه آشیل پیدا کردم و حالم خوب میشه،ولی تایمش کمه،زود یادم میره از کجا به کجا رسیدم،با اینکه هر روز دارم فایل گوش میکنم و تنرین انجام میدم کلمات تاکیدی میگم انصافا حالم هر روز نسبت به روز قبل هی بهتر میشه و هدایتها منو راهنمایی میکنن ولی یه سری الگوهای تکرار شونده هستن که تازه قوی تر هم شدن مخصوصا در روابط و پول،هر چی بیشتر در میارم بیشتر بی پول میشم(باور هرکه بامش بیشتر برفش بیشتر)باور(عدم لیاقت چه در روابط و چه در پول)و باور(کمبود در هر جنبه و زمینه ایی)
ولی افراد غرغرو از اطرافم خیلی کم شدن،کسانی رفتن که من کاری برای رفتنشون نکردم به راحتی رفتن،از بدنه جامعه مشکلاتش اخبار دور شدم و نمیشنوم،محل کارم یه جای ثروتمنده،افراد ثروتمند رو میبینم،ماشینهای مدل بالا،خونه های بزرگ و زیبا مسیری پر از زیبایی،هر روز هدیه دارم بر روزیم افزوده شده،ولی الگوهای تکرار شونده در پول و روابط هست
در روابط رفتار و کارهای همسرم منو ناراحت میکنه و میگم منم قبلن اینجوری بودم حالا حقم باید تاوان بدم کارهای بد گذشته ام رو،این حق منه که این رفتار باهام بشه،من لایق خوبی نیستم چون اتفاقی پیش میاد و از هم دور میشیم و به این نتیجه میرسم اره ولش کن تو هم بی تفاوت باش و حرف نزن،باز هم قایم کردن آشغال ها زیر مبل و ترس از مواجهه شدن با مسائل و حل اونا…
شنیدن اخبار،ناله گلایه مردم و حتی همسرم خیلی حال منو بد میکنه،همسرم یه مدتی در این مسیر آمد ولی ولش کرد و داره شیوه خودش رو میره،اینم منو ناراحت میکنه و همش میگم آخه چرا ول کرد و یه جوری خودم رو مسول میدونم که به مسیر بر گرده،تازه احساس گناه هم دارم،تازه ترس هم دارم ما که دوتا طرز فکر جدا شدیم چی میشه؟ترس از جدایی
تمام شدن پولم حال منو بد میکنه
کم کار کردنم حال منو بد میکنه
ولی من ایمان دارم که فقط با ادامه دادن و گوش دادن همه چی واضح میشه،این درک رو در دوره شیوه حل مسائل فهمیدم با تمرینهای کوچیک اما مستمر با چیزی که در توانت هست الان میتونی انجامش بدی،الان من میتونم فکر کنم و بنویسم در مورد مسائلم،و هدایت بخوام و خداوند هم خوب بلده چی کار کنه،من باید باور کنم خالق زندگی خودم هستم و مسؤلیت زندگیم رو بپذیرم و قبول کنم ایراد از منه،نه از روابطم و نه از در آمدم چون تو دنیا پر از روابط عالی و در آمدهای بالاست…نمونه اش هم استاد و مریم جون و سایت هست هر روز همه چی بهتر و بهتر میشه و راحتر و لذت بخشتر،اینجا الگوی واضح و درست و قابل درک و فهم برای منه،استاد از این راه رفته و رسیده پس میشه…منم فقط باید برم اینم بخشی از این مسیر و جریان هدایته…
استاد چقدر سوال هوشمندانه ای هست و میزنه تو هدف،دقیقا میره بالای سر آشغال ها و میگه بیا بیرون ببینم…ولی اونا سمج تر از ازین حرفها هستن بابا، میگن با چه دلیلی بیام بیرون جام خوبه،منم فکر میکنم فقط با دلیل منطقی و دادن الگوها…
استاد شما هم خودتون با مرور دوره ها به وضوح بیشتری میرسید و کار راحتر برای بیرون کشیدن آشغال ها و این پیام رو میده که در هر حال و موقعیت باید ادامه داد حتی در مقام استاد عباسمنش و مریم شایسته که الگوهای بینظیر من هستید…دوستون دارم و سپاسگزارم
سلام به استاد عزیزم و مریم جان دوستداشتنی
و سلام به همه دوستانم در این خانواده صمیمی
استاد جان ممنونم ازتون که با سوالات درست باعث میشید ما بیشتر به خودمون، به رفتارهامون و به اتفاقات و فرکانسهامون فکر کنیم و اصلاحشون کنیم که نتیجه اش میشه آرامش ،سلامتی،ثروت و عشق.
درمورد خودم باید بگم از زمانی که به صورت جدی تو این سایت الهی فعالیت میکنم و روی خودم کار میکنم بشدت رفتارهای تکرارشونده از بین رفته و خیلی اصلاح شده. مثلا من هرجایی کار میکردم احساس میکردم قدرمو نمیدونن و به مقدار توانایی و کارایی من بهم حقوق نمیدن ولی تو این یکسال اخیر با کار کردن روی احساس لیاقتم و همینطور توانایی هام دقیقا جایی کار میکنم مدیرم خیلی قدرمو میدونه خیلی منصفانه باهام برخورد میکنه و بسیار احساس خوبی دارم از رفتارشون.
اما در مورد تصمیم گیری در مسائل مهم زندگی و اجرایی کردنشون خیلی فکر میکنم بعضا کار از کار میگذره و من فکرم رو عملی نکردم. خیلی دارم روش کار میکنم که تصمیم بگیرم و انجام بدم، البته یه اقداماتی دارم انجام میدم ولی میدونم این ترس باهامه که اگه نتیجه اون جوری که میخوام نشه چی…
انگار دوست دارم هر تصمیمی میگیرم و هر کاری میکنم بهترین باشه و بدون ایراد به خاطر همین وسواس به خرچ میدم.
سپاسگذارم از شما استاد عزیزم
خوشحالم که عضو این خانواده صمیمی و دوست داشتنی هستم.
در پناه الله یکتا سالم و شاد و ثروتمند باشید.
به نام خدای مهربان
سلام استادعزیزم .
سلام مریم عزیزم و تمام بچهای سایت دوست داشتنی
استادممنونم بابت این فایل ارزشمند. ازموقعی که فایلو گوش دادم ذهنم درگیر حرفاتون و جواب سوالتون شده.بازم ممنون که با طرح این سوالات مارو به شناخت بهتر ازخودمون میرسونین
استاد الگویی که مدام در زندگی من تکرار میشه اینه که تا زندگیم به قول معروف رو غلطتک میافته و داره خوب پیش میره یهو یه اتفاقی میافته که همه چیز بهم میخوره وما برمیگردیم سر نقطه اول .مثلا شوهرم یه تصمیم نادرست میگیره یا درامدمون به شدت پایین میاد و از اینجور اتفاقا
اون موقع است که ذهن من میره رو پاشنه اشیلم و مدام میگه توکه شانس نداری تا بخوای یه کم جلو بری دوباره پس میفتی
استاد من فهمیدم که اینطور اتفاقا باعث شده که این باور درمن به وجود بیاد که ما برای بدست اوردن هرچیزی باید کلی سختی بکشیم و تا سختی نکشیم اون خواسته جلو نمیره و بهش نمیرسیم…..
جواب سوال. من وقتی در جمعی مورد تمسخر قرار بگیرم به شدت عصبانی میشم حتی اگه شوخی باشه…چه از طرف خانواده شوهرم چه از طرف خواهرو برادر خودم .در همون لحظه به شدت واکنش نشون میدم و به قول معروف از کوره در میرم.پس باید بیشتر روی عزت نفسم کار کنم .
استاد عزیزم خیلی دوستتون دارم.واز خدا بابت وجود ارزشمندتون سپاسگذارم…
به نام خدا
سلام به استاد و مریم جان و همه ی دوستان سایت
فایل رو یه بار دیدم و هر چی فکر کردم گفتم نه خداروشکرررر که من مشکل تکرار شونده ی جدی ای که عصبانی ام هم بکنه ندارم . یکی هم برای خالی نبودن عریضه پیدا کردم که بگم عاقا منم بله …برای بار دوم فایل استاد رو گوش دادم ، تا اینکه امروز مثل همیشه با همسرجان سوار ماشین شدیم . یه بک گراند بگم ایشون دست فرمون تند و تیزی دارن با سرعت از هر جایی باید رد بشن واقعا بعضی وقتا حس میکنم با بقیه راننده ها مسابقه میزارن و حتما هم باید برنده بشن :) حالا فکرش رو بکنین من از اون طرف به سرعت بالا حساسم و اگر ترمزی دیر گرفته بشه جیغ میزنم و و و بمب منفجر میشم داااااد میزنم . عاقا اصلا توجه نکرده بودم چون ما اکثرا با هم خیلی جوریم و دعوا نداریم اما همیشه ته دلم میگفتم کاش سر رانندگی هم رفتارش عوض بشه دیگه همه چی عالی میشه. دقت کنین مشکل رو خودم نمیدیدم . عاقا من فرکانسش رو فرستادم که ایشون هر وقت با منه صحنه های اکشن رانندگی براش پیش میاد حتی این موضوع جدای از من نیست در صورتی که تا نیم ساعت پیش برعکس فکر میکردم. تازه نیم ساعت پیش متوجه شدم که شاید چهره ام موقع رانندگی ایشون از بیرون بی خیال به نظر بیاد ولی نفسم حبسه و دست و پاهام و عضلاتم سفته ! این یعنی ساره تو بر اساس باور ذهنیت قبل از وقوع کوچکترین حادثه ای ترسیدی . یعنی داری فرکانس یه صحنه اکشن رو میدی!
و دومین موضوعی که واکنش احساسی براش دارم اینه وقتی جایی کسی حرف زور و بی منطقی بهم میزنه یا درخواست نابجایی داره احساس قربانی شدن بهم دست میده. حس میکنم قدرتش بالاتره و هر کار میکنم از پسش برنمیام. عصبانی میشم و خودخوری میکنم. حالا این زور می تونه منشاء ش حکومت و کشور باشه یا حتی خانواده
ممنون از استاد و مریم جان برای تمرینات عالی که باعث کنکاش در وجودم میشه و من رو متعجب میکنه
شاگرد شما ساره
به نام خدا
سلام استاد عباسمنش عزیزم و مریم خانم نازنین
سلام به همه ی دوستای ارزشمندم
سوالاتی که توسط استاد عزیز مطرح شد فوق العاده بود ، فقط می خوام برای تمرین خودم و بیشتر شناختن باورهای خودم به چند تا از سوالات جواب بدم تا یکسری چیزها برام واضح تر بشه
آیا هرچند وقت یکبار، درگیر آدمهایی می شوی که به شدت نیاز به توجه شما دارند و مسئولیت حل مسائل آنها به عهده ی شما می افتد؟
تا قبل از تغییراتم خیلی این اتفاق میوفتاد که آدم هایی با من دوست میشدن که یه جورایی دنبال جلب توجه بودند ولی من خودم خیلی آدمی نبودم که بخوام مسئولیت کسی رو توی مثلاً شاد کردنشون زمانی که داره احساس ترحم جلب میکنند ، به عهده بگیرم
آیا هرچند وقت یکبار درگیر هزینه های غیر مترقبه می شوی؟
باز هم قبل از تغییراتم این اتفاق خیلی میوفتاد
مثلاً کتونی میخریدم بعد از مدتی سوراخ میشد
یا لباس هایی که داشتم به طرز خنده داری پاره میشد
حالا که فکرش رو میکنم واقعا خیلی این هزینه های الکی پلکی توی زندگیم کمتر شده واقعا خدایا ازت سپاسگزارم
آیا هر چند وقت یکبار بدهکار می شوی؟
قبلاًها یه جورایی من همیشه بدهکار بودم به شرکتی که توش کار میکردم
به برادرم
به مادرم
ولی بازم خدارو صد هزار مرتبه شکر الان خیلی کمتر اتفاق میوفته که بدهکار بشم
دقیقا میشه گفت صفر شده توی زندگی من
آیا هرچند وقت یکبار شغل خود را از دست می دهی و بیکار می شوی؟
وای این مورد اشک منو در آورده بود
اصن سر مسائل بی خودی من نمی تونستم توی اون شرکت کار کنم
تقریبا میشه توی یک برهه ای من هر یکماه یکبار داشتم محل کارمو عوض میکردم ، حالا هر کدوم هم به ظاهر دلیل های خاص خودش رو داشت
از وقتی که خداوند یه جورایی به زور منو تو مسیر علاقه ی خودم هدایت کرد
دلیلش هم این بود که اصن من از اون کارهایی که توی هر کدوم از اون شرکت ها میرفتم خوشم نمیومد هیچ ، تازه حالمم بهم میخورد:)))
یکی این دلیل بود
یکی اینکه من اصلاً با کار کارمندی و کاری که هیچ جای خلاقیتی برای من نداشته باشه اصلاً و ابداً خوشم نمیاد
خداروشکر از وقتی که این موضوع رو متوجه شدم دیگه فقط مسیر علاقه خودم رو دنبال میکنم خیلی خیلی حسم عاااااااالیه
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
اگر کسی بخواد مثلا یک نکته ی منفی از من به عصبانی و البته باز هم قبل از تغییرم خیلی خیلی بیشتر بود
الان دُز عصبانی شدنم از کسی که از من انتقاد میکنه یا منو بخواد مسخره کنه خیلی کمتر شده
اونم شاید بخاطر اینکه آدم های این مدلی توی زندگی من دیگه نیستند
وگرنه چرا ، احساس میکنم هنوز یه رگه هایی از این عصبانی شدنم از انتقاد دیگران تو من هست ولی آگاهانه سعی میکنم ذهنم رو کنترل میکنم
در رابطه با این سوال
یک موضوع دیگه ای هم که هست اینه که
وقتی میبینم یک کسی داره به یکی دیگه مخصوصاً بخواد به یکی از اعضای خانواده ام حالا یه رفتار نامناسبی داشته باشه واقعا ناراحت و عصبانی میشم
که اینم بر میگرده به همون تعصبات مسخره ی خاله زنکی که مثلا مومنین یا اعضای خانواده با پشت هم باشند و از این جور افکار پوچ و بی اساس
وگرنه من وظیفه ی اینو ندارم که بخوام از کسی دفاع کنم ، تموم شد و رفت
در رابطه با گرفتن تصمیمات مهم زندگیم ، اگر الان هر نگرانی هم به وجود میاد با تکنیک هایی که استاد عباسمنش یاد دادند سعی می کنم خودم رو آرام کنم و ذهنم و کنترل کنم
با این حال ممکنه گاهی اوقات در کنترل ذهنم موفق نباشم ولی من تلاشم رو میکنم و اون زمان هایی که تونستم ذهنم رو کنترل کنم واقعا همه چیز عاااالی پیش رفت
اگر بخوام یک مثال در این مورد براتون بزنم
من از سال 1394 تصمیم گرفتم بودم برای خدمتم اقدام کنم
ولی از ترس اینکه معلوم نیست چی میخواد بشه تا 6 الی 7 سال من بخاطر این ترسم هیچ اقدامی نمیکردم و خب این مورد هم همیشه نه تنها توی گوشه ی ذهنم بود و خیلی هم اذیت می کرد بلکه هر بقال و چقال و دوست و آشنایی پسرشون برای خدمت سربازی اقدام می کردند میومد به مامانم میگفتن که هنوز پسرهای شما اقدام نکردند ؟ نمیخوان اقدام کنند؟
خلاصه این باعث میشد ذهن منم بیشتر درگیر این موضوع بشه
تا اینکه من سال 1400 عضو سایت میشم به لطف الله و چند وقت بعدش دوره عزت نفس رو میخرم
هیچی تا سال 1401 روی دوره ی عزت نفس تمرکزی کار میکنم
فقط هم روی دوره عزت نفس کار می کردم
خلاصه بعد از بهار سال 1401 من از خداوند درخواست میکنم
به خدا میگم
خدایا من دوست دارم معاف بشم
کاری هم ندارم قوانین کشوری چی میگن
چون تو همه چیزی
خلاصه با ایمان به اینکه خداوند خودش معافیت دائم من رو میگیره اقدام کردم
و روند اینقدر رویایی پیش رفت که اصن فقط میگفت خدایاشکرت
فقط میگفتم خدایا تو داری این کارها رو برام انجام میدی و واقعا هم خود خداوند بود که داشت کارهای معافیت من رو انجام میداد
یعنی چه آدم های مهربون و فوق العاده ای رو خداوند در مسیرم قرار میداد تا کارهام طوری پیش بره که من معافیت دائم از خدمت سربازیم رو بگیرم
و وقتی این اتفاق افتاد نمیدونید من چقددددرررر خوشحال شدم
و قشنگ احساس کردم واقعا هر آن چیزی که از خداوند بخوام
اون به من میده
و چقدر ایمانم بیشتر شد نسبت به الله
الان کارت معافیتم هستش
یعنی هر کسی بخواد سوال بپرسه از مامانم که چی شد پسرات اقدام کردند برای خدمت
خیلی با آرامش بهش میگم من معاف شدم
البته الان که من معافیتم رو گرفتم دیگه کسی تا الان این سوال رو نپرسیده
اینم فرکانس خودم بوده دیگه
یعنی خدیا همینجا دوباره ازت تشکر میکنم
من 7 سال میترسیدم تصمیم رو اجرائی کنم و همین باعث شد که هیچ اقدامی نکنم ولی تو با ایمانی که در قلب من گذاشتی به من فهموندی که هیچ قانونی بالاتر قوانین الهی در جهان وجود نداره
اینا مواردی بود که دوست داشتم به عنوان تمرین بنویسم
البته مواردی هم هستند که جزو اتفاقات خوب تکرار شونده توی زندگیم از بعد از آشنایی با قوانین الهی ایجا شده
مثلا من تا قبل از تغییراتم چندان به مکان های جدید و سطح بالا نمیرفتم ، در اصل هدایت نمیشدم
در حالیکه الان بیشتر جاهایی که هدایت میشم کاملاً سطح بالا و با کیفیت هستند
چه از لحاظ آدم هایی که میدیدم
و چه از لحاظ امکاناتی که به اون مکان ها هدایت میشم
واقعا بیشتر مکانی که برای گردش هدایت میشم با کیفیته
یعنی یه جورایی روتین زندگیم شده
همیشه دارم غذاهای با کیفیت میخورم در حالی که قبلاًها اصلاً اینجوری نبود
الان بیشتر هر اتفاقی از اطرافیانم میشنوم ، اتفاق خوبیه که براشون افتاده و ما رو هم در جریان میذارند
در حالیکه قبلاًها فقط اتفاقات بد بد به گوشم میرسید
خداروشکر واقعاً خداروشکر همه ی اینا نشونه ی تغییراتی هست که در من ایجاد شده
به امید بهبود همیشگی
سلام به همه دوستان
مواردی که احساس من رو بد میکنه
1-اگر کسی پشت سرم حرف بزنه و به گوشم برسه احساسم بد میشه
2-مواقعی که خانوادم دخالت مستقیم و غیر مستقیم میکنند در همه جنبه های زندگی من
3-مواقعی که میبینم دیگران اشتباه میکنن در زندگیشون واغلب هم برای من دردودل میکنن
4-موقعی که بی نظمی پیش میاد و یا کارم به کسایی میفته که آنتایم نیستن و یا در تصمیم گیری ضعیف عمل میکنن مثل خواهرهام
به نام خدای بخشنده و مهربان
سلام به استاد عزیزم ، مریم بانو و همهی هم کلاسیهایم در این کلاس الهی
وقتی داشتم متن بالای فایل رو میخوندم و رسیدم به سوالی که نوشته بودید بدون لحظهای فکر و صرف انرژی خاطراتی جلوی چشمهام ظاهر شد که همگی از یک جنس بودن!
خاطرات من در سنین مختلف و با آدم های غریبه و آشنا بود ولی احساس من یکی بود!
در همهی اونها “دیگری به من ترجیح داده شده بود “
دقیقا همینه !!!
شدیدترین احساس منفی من برای زمانهاییه که اولویت نبودم ، نادیده گرفته شدم و مهم نبودم یا حتی بنظر خودم بی ارزش بودم !!!
یادمه اولین باری که همچین احساسی رو تجربه کردم 3 یا 4 سالم بود ؛ خاطرهش با یک کیفیت بینظیر هنوز در خاطرم هست
زمانی که دختر بزرگ همسایهمون بین من و دوستم که توی کوچه باهم بازی میکردیم اونو دوست داشتنی تر مهمتر و خواستنیتر اعلام کرد
و من سعی کردم خلافش رو ثابت کنم ولی نتونستم!
از اون لحظه به بعد این باور مهمون قلبم شد ،
با من رشد کرد و بزرگ شد
با من مدرسه آمد
با من سفر کرد
و لحظهای ترکم نکرد
من رد پای این باور رو حتی تو روابطم با پدر و مادرم هم دیدم چه برسه به نزدیکان درجه 2 و 3 و غریبهها !
حالا که فکر میکنم میبینم من احمقانه ترین کارهای عمرم رو هم زمانی انجام دادم که تو اوج این احساسات بودم
ولی الان حس جالبی دارم ، از هیچکدوم از ادمهایی که موجب اون احساس در من شدن ناراحت نیستم ، حتی چشمهامو بستم و قلبا همه رو بخشیدم
فهمیدم اونا تقصیری نداشتن و من خودم بودم که رفتار و برخورد اونارو میساختم !
وای خدایا!!!!!
من 23 سال زندگیم رو ریپیت بوده و نمیدونستم !
الان با تمام وجودم میخوام این مهمون ناخونده رو از قلبم بیرون کنم ، دیگه نمیخوام جاهل باشم ! 23سال جهالت کافیه واقعا!
استاد چقدر خوبه که شمارو داریم خدا حفظتون کنه ، من عااااشقتونم عااااااااااااااشقتونم
سلام به استاد عباسمنش عزیز و خانم شایسته دوست داشتنی
من اگر بخوام به این سوال جواب بدم که چه رفتاری از دیگران یا چه چیزی احساسات شدیدی رو در من بیدار میکنه باید بگم اولیش دیدن ناعدالتی هست مخصوصا تا عدالتی به قشر ضعیفتر یعنی وقتی ببینم کسی به فرد دیگری زور میگه یا بدتر از اون دعوای فیزیکی رخ بده من به شدت عصبانی میشم و ناراحت میشم و این موضوع میتونه تا مدت ها ذهن من رو درگیر خودش کنه.
مورد دومی که میتونم بگم اینکه کسی به عهدی یا قولی که بهم داده باشه عمل نکنه و به نحوی زیر قولش بزنه این برای من خیلی سنگین تموم میشه اینکه آدم ها به اعتمادی که بهشون کردم پشت کنن و این من رو تا حد خیلی زیادی اذیت میکنه
مورد سوم اینکه کسی به عزیزانم تهمت بزنه یا در موردشون بدگویی کنه اگر این مورد رو ببینم به شدت برخورد میکنم یا حتی خیلی احتمال داره رابطمو باهاشون برای ابد تموم کنم
مورد چهارم اینکه کسی به تمسخر اعتماد به نفس من رو ازم بگیره این دیگه واقعا روی اعصاب منه یعنی اگر کسی با حرفاش بخواد من رو سرکوب کنه یا توی سر من بزنه واقعا من رو بهم میریزه
مورد پنجم یا شاید مهمترین مورد اینکه حس کنم در حقم ناعدالتی رخ داده یعنی فکر کنم که زندگی من دست خودم نیست و کسان دیگری که من هیچ تاثیری روشون نمیتونم داشته باشم برای زندگی من تصمیم میگیرند و من عروسکی هستم در دستان اون ها این من رو بشدت بهم میریزونه چون انگار زندگی کردن دیگه برام بی معنی میشه. اینکه اختیار زندگیم دست خودم نباشه بهم احساس مرگ میده حس میکنم اگر بمیرم بهتره تا اینکه زندگی ای رو زندگی کنم که توش بقیه برام تصمیم میگیرند واسه همینم هست که مصاحبه برای گرفتن ویزا رو خیلی بدم میاد چون انگار همین حس رو به آدم القا میکنه البته توی این مورد بعد از دو بار رد شدن درخواست ویزا آمریکام این حس رو گرفتم که انگار زندگیم در دستان یک آفیسر هست و اونه که تصمیم میگیره من چندماه دیگه کجای این دنیا باشم و اتفاقی که بعد از این مصاحبه ها افتاد اینکه هر شب یکسری خواب تکراری سفارت میبینم هر بار به نحوی دارم دست و پنجه نرم میکنم براش و این احساس که چیزی خارج از من بر من و زندگیم تسلط داره و اونه که تصمیم نهایی رو میگیره من رو از درون نابود میکنه
دوست داشتم که این موضوع رو اینجا بگم و بگم که اگر راهکاری براش دارید بهمون بگین من هر روز سعی میکنم که به خودم یاداوری کنم توحید رو بگم که همه چیز در دستان خودمون هست ولی خیلی کار سختیه اگر توضیحی داشتید ممنون میشم بدید همه ما احتیاج به این داریم که بدونیم زندگیمون در دستان خودمونه و نه هیچ کس دیگه ای.
ممنون استاد
سلام عزیزم بابت این موضوعی که عنوان کردید شما اینجا حس میکنید آزادیهاتون مثلا توسط یه دولتی شخصی و … گرفته شده و برای حس رهایی برای مهاجرت اقدام کردید استاد در یه فایلی میگند تمون جایی که هستی را باید به صلح برسی تا جهان هدایتت کنه به جاهای بهتر مثلا اگر همسرت فلان مورد را داره اعتراض کنی و همون حایی که هستی بدون دعوا و درگیری با خودت با توجه به زیبایی ها به حس صلح با خودت برسی به نظرم به محض اینکه با جایی که الان هستی به صلح برسی و رها باشی همه کارهات درست میشه این نکته ای بود که به ذهن من رسید امیدوارم کمک کننده باشه