اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
استادجان درمورد سوال اول، همین اول کامنت بایدبگم که هروقت شما فایل جدیدی رو روی سایت قرارمیدید من به شدت خوشحال میشم ونمیدونین چقدر مشتاقانه هرروز سایت روبه امید اینکه یک فایل فوق العاده دیگه ای رو ازشما به گوش جان بسپارم نگاه میکنم وناخودآگاه میگم وااااااای استااااااد عاشقتونم
استاد جان من به شدت درمورد کسانی که خوبی ولطفی رو که دیگران درحق اونها یا
عزیزانشون روا میدارن ولی اونها به جای قدردانی وتشکر، طلبکارانه اون کار یا لطفی روکه
ممکنه طرف حتی به خاطرش دچار زحمت ورنج
شده باشه رووظیفه خطاب میکنن ویا میگن میخواستی این کار رونکنی (البته بعدازاتمام کار)،احساساتم جریحه دار شده وخشمگین میشم ومتاسفانه
بارها وبارها این الگو برای من تکرار شده صد
البته میدونم که حتما باورهای مخربی دارم وفکر میکنم یکی ازاونها ارزش قائل نشدن برای خودم بوده که باعث شده همچین عکس العملی رو دریافت کنم ومیدونم که باید روی بحث عزت نفسم به شدت کارکنم
استاد جان یک الگوی مثبتی که با لطف ومدد الهی بارها برایم اتفاق افتاده این بوده که هروقت متعهدانه کاری روشروع کردم که مدتها
قبل تصمیم داشتم انجام بدم وبه دلیل ترس یاتنبلی یا عدم اعتماد به نفس به تعویق افتاده
بود به قول شما جهان درهایی ازنعمت وبرکت به خاطر حرکت وقدمی که (هرچند اولش باسختی بوده)برداشتم روبه روم باز کرده ویکی
ازاونها کسب وکار خانگی بود که من به لطف الله روزی رسان وآموزشهای فوق العاده شما
وتعهدی که بعد ازدیدن فایل رایگان (چگونه
درآمد خودتان رادریکسال سه برابر کنید) به خودم دادم نصیب من شد
استاد جان الان سومین ماهی است که من صاحب کسب وکار خونگی شدم ودرآمد من ازصفر به 4میلیون رسیده واین برای من بسیار
ارزشمنده ومطمئن هستم که کارم روگسترش میدم وان شاءالله به استقلال مالی میرسم
آرزوی سلامتی ونعمت وبرکت روزافزون رو برای شما استاد گرانقدر که یک الگوی به شدت مثبت وعملگرا هستید رودارم
وازدوستان عزیزم که همیشه ازخوندن کامنتهای فرکانس بالا وزیباشون لذت میبرم ودرس میگیرم بسیارسپاسگزارم
من و کسایی که داریم خلقت آگاهانه رو تمرین می کنیم یک باور سنگی ساختم که باید با یه چیزی مبارزه کنیم! یا باید بهاش رو بپردازیم تا لایق دریافت بشیم. و این داستانی که ما دوست دارم تعریف کنیم چون هنوزم دوست داریم شجاعت و مقاومت و ایثار رو فداکاری رو بچسبونیم به خودمون. یعنی ما لایق نیستیم که به عنوان یک گیرنده عالی افکار منبع رو راحت دریافت کنیم….
و طبق قانون بدونه تغییر خداوند مبارزات بیشتری رو خلق میکنیم. نمیدونم منشا این قضیه قرآن یا نبرد خیر وشر یا شیطان و خدا اما الان به این درک رسیدم حیطه ی بی قید و شرطی میراث من بوده که طول کشید از زمانی که این خوندم تا زمانی که قبولش کردم اما میخوام بگم اگر قبولش کنیم که شاید یکم بیشتر طول بکشه نتایجش فوق العادست. پول بدست میارم فارغ از کاری که می کنم. سلامتم فارغ از غذایی که میخورم. دوست داشتنی ام فارغ از اینکه چی پوشیدم، چه وسایلی رو به خودم وصل کردم، چه ظاهری دارم و مهم ترینش اینکه چه باورهایی رو دارم. ما به شکل ناخودآگاه داریم جنگ رو برای خودمون ایجاد میکنیم با پذیرفتن اینکه چون داریم متفاوت عمل میکنیم پس لایق جنگیدنیم. خیلی این مهمه خیلی اساسیه ما داریم جنگ رو خلق میکنیم چون فکر میکنیم متفاوتیم و جداییم و بهتریم. من قبلا چقدر نسبت به کل موجودیت شرمنده بودم و هرکی از راه میرسید بهم ثابت میکرد درست فکر میکنم. بعدش می افتادم توی مسیری که به اون آدم ثابت کنم که داره اشتباه میکنه که در نهایت رضایتش رو بدست بیارم و دوستم داشته باشه تا درنهایت بتونم خودم رو دوست داشته باشم. تمام رنجی که ما میکشیم بخاطر اینکه بتونیم دلیلی پیدا کنیم که بتونیم خودمون رو دوست داشته باشیم، حتی شامل خدمتی که می کنیم هم میشه. راهی که واسش پیدا کردم این بود من موفقم مهم نیست بیرون چه خبره من اون وضعیت رو فقط موفقیت می بینم و ازش سپاسگزارم و چقدر راحت تره که از جنگیدن برای اثبات لیاقتم دست برداشتم و به سادگی پذیرفتمش و دارم نتایجی رو میگیم که هیچ کس نمیتونه تصورش بکنه. چقدر راحت تره که می دونم هیچ چیز جدی در جریان نیست، هرخواسته ای که من دارم بخاطره اینکه با داشتن اون چیز خودم رو بیشتر دوست خواهم داشت. یعنی قبلا فکر میکردم من موجودی بی ارزشم اما اون ماشین و خونه و اون آدم که خیلی زیباست و با ارزشه به خودم آویزان کنم منم دوست داشتنی میشم. الان درک میکنم منبع عشق و راحتی، آرامش وسایل و آدمها نیستن وقتی وصلم اصلا این سوال پیش نمیاد آیا من لایقم یانه؟ اما وای به زمانی که وصل نیستم آتش جهنم پوست و گوشت و استخونم رو میسوزونه. من احساس میکنم ایده ی مبارزه با افکار یه مدت پیش شکست خورد برام یا ایده شکرگزای وقتی نزدیک فرکانس شکرگزاری نیستم که از اون فرد و نعمتهاش سپاسگزاری کنم چون وقتی احساس ناخوشایند دارم و میخوام یهو عالیش کنم دارم مبارزه میکنم و تقویتش میکنم به جای پذیرش و نگاه کردنش. چقدر زندگیم راحت تر شده وقتی پذیرش رو وارد کردم وقتی کسی بهم توهین میکنه (به ندرت پیش میاد الانا) که منو ببره توی مکانیزم دفاعی و بخوام موجودیتم رو توجیح کنم و بگم من خوبم با من خوب باش، باخودم میگم نوا خدای تو کیه؟ کی این آسمون رو نگه داشته، کی این کوه های واست گذاشته که اضطراب زمین رو بگیره؟ کی کنترل تورو الان بدستش گرفته رفتار این آدم که حتی به منبعشم وصل نیست؟؟؟؟ اون خدا یک طناب انداخته که بهش چنگ بزنی و باد نبرتت نه ستون که مقاومت کنی، طناب که ارتعاش داره و انعطاف و برقصی باهاش نه سفت بشی و جدی بشی یعنی توی زمانهایی که بقیه انسان ها دارن حرفهایی خلاف نظر منبع می زنن و تو میدونی از طریق راهنمای احساسیت این حرفا درست نیست بازم به رقص دربیا نه اینکه مقاومت کنی برای توجیح موجودیت. ما متاسفانه نمیتونم راحت بپذیریم که خوبیم، که خوشبختی اصل وجود ماست هسته ی ماست با ما متولد شده و توی امنیتش استراحت کنیم. وقتی بچه های کوچیک رو میبینم میتونم درک کنم که چقدر احساس امنیت می کنن چون اونا هنوز یادشونه امتداد فیزیکی انرژی منبع هستند یا گربه هایی که با خیالت راحت وسط خیابان ولو میشن و حرکات یوگا انجام میدن از خودم میپرسم تو از چه طریق موجودیتت رو توجیح میکنی؟ این امنیت رو راحتی و نعمت هایی که به رایگان بهت داده شده رو براحتی میپذیری و تاییدی بر ارزشمندیت میکنی یا اینکه با کار سخت و رنج و دعوا و مبارزه نعمت ها رو توجیح کنی. توی مسیر کار کردن روی ذهن خیلی از ما این کارو میکنیم که میریم تو فضای مبارزه چون فکر میکنیم الان من شجاعم، الان من قویم من راه ستمکارا رو نرفتم من مبارزه کردم… پس الان دیگه لایق شدم دریافت کنم. اما قانون میگه حق باتو اگه این مسیر رو دوست داری بجنگ تا لایق شی یا من بهاش رو پرداخت کردم الان وقتشه دریافت کنم…..
شاید این مسیر که لیاقتت رو بی قید وشرط اول قبول کنی متزلزل به نظر بیاد و انگار تمام کنترل خودم رو از دست دادیم اما از همون لحظه ی اول نشانه هاش رو میبینم
تقریبا هر ماه یک وسیله ای توو خونه خراب میشه مخصوصا شیرآلات
من دستپخت عالیی دارم اما همیشه ته دیگام یا میسوزه یا سفت میشه و هر کاری که میکنم درست درنمیاد
سوال 2: چه اتفاقاتی شدیدترین احساسات رو در من برانگیخته میکنه؟؟؟
وقتی که احساس کنم یکی داره ازم سواستفاده میکنه وقتی احساس کنم که اون طرف فکر میکنه من ساده و لوح و احمق هستم و ازم سواستفاده کنه این اتفاق شدیدا منو عصبانی میکنه به حدی که میخوام دیوونه بشم
وقتی که ببینم یا بشنوم با یه بچه رفتار نامناسب میشه شدیدا ناراحت میشم گاهی وقتا به این فکر میکنم که در گذشته دختربچه هارو زنده به گور میکردن دلم میخواد برم گلوی اون پدرو مادرهارو فشار بدم و خفه شون کنم
وقتی خبر مرگ کسی رو میشنوم خیلی غمگین میشم حتی اگر من اون فردو نشناسم بازم احساسم بد میشه و زمانهایی که به مرگ خودم فکر میکنم بازهم غمگین میشم
وقتی بفهمم کسی بهم دروغ گفته
وقتی احساس کنم کسی داره مسخره م میکنه
وقتی کسی با عقایدم مخالفت میکنه
وقتی خواب بدی میبینم
وقتی بفهمم جایی پارتی بازی شده و حق من خورده شده
وقتی یه کاری رو به کسی بسپرم و اون انجامش نده
و یه موردی که شدیدا روش حساسم و اگر اتفاق بیفته میزنم کاسه کوزه رو میشکونم وقتیه که متوجه بشم کسی دلش به حال من سوخته و میخواد از لحاظ مالی به من ترحم کنه
استاد جان خیلی ازتون ممنونم برای این فایل فوق العاده وقتی داشتم به الگوهای تکرار شونده فکر میکردم متوجه شدم که در گذشته الگوهای نامناسب زیادی برام تکرار میشد که خدارو شد مدتهاست که دیگه ازشون خبری نیست البته همه این مواردی هم که اینجا نوشتم در گذشته خیلی خیلی شدید بوده اما الان کمتر شده و من میخوام کاری کنم که دیگه نباشن
من هر موقع به یه باگی برمی خورم در شخصیت یا رفتارم هدایت میشم به یکی از فایل های استاد و کاملا من رو آگاه می کنن خدارو میلیارها بار سپاس .
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
استاد دقیقا مثالی که زدید که انتقاد نیستیم . من باهاش مشکل دارم .
انتقاد پذیریم یخورده چه عرض کنم زیاد ضعف دارم مخصوصا زمانهایی که ایرادی داشته باشم یا در مواقعی که تصمیم گرفتم یک کاری انجام بدم یا یک رفتار اشتباه من رو مورد انتقاد قرار میدن به شدت عصبی میشم و رفتارم اون لحظه دست خودم نیست و نا خواسته طرف مقابل رو ناراحت میکنم و وقتی آروم میشم میبینم می تونستم خیلی بهتر با آرامش شنونده خوبی باشم . و بعد تصمیم درست رو بگیرم .
مثال
من برنج فروشی دارم و رفته بودم شمال برای خرید برنج که به لطف خدا دوستان خوبی کنارم دارم که بهترین کیفیت و بهترین محصولات و برام آماده میکنن .
من یک محصول با کیفیت رو انتخاب کرده بودم و برای پخت آوردم منزل تا همسرم زحمت بکشه پخت برنج رو تست کنم .
این محصول فوق العاده با کیفیت زیبا و تمیز بود و تو این فصل این کیفیت محصول کمیاب هست که به لطف الله همیشه بهترین ها برای من آماده میشه .
همسرم تا برنج رو دید دنبال ایراد بود و گفت این برنج این مشکل رو داره این بدرد نمی خوره و دختر خاله همسرم هم گفت این مشکل رو داره و کلی ایراد گذاشتن و من خیلی عصبی شدم ولی کنترل کردم حرف نزنم اما با رفتارم متوجهشون کردم که ناراحت شدم .
و خیلی جالبه بعد چند دقیقه من از زیبایی های برنج تعریف کردم و نشونشون دادم . و دقیقا نظرشون کلا عوض شد و شروع کردن به تعریف کردن از برنج .
من فکر کردم و متوجه شدم بیشتر مواقع من انتقاد پذیر هستم و استقبال میکنم اما مواقعی که یک موضوعی که من همه جوانب و برسی کردم و آماده شدم برای اقدام اون تصمیم مشورت میکنم اگر ایرادی ازم بگیرن اون لحظه قاطی میکنم
انشاالله این رفتار هم اصلاح میکنم و از نتایجش لذت میبرم و براتون به اشتراک میزارم .
1-من وقتی ترد بشم یا بهم بی توجهی بشه به شددت بهم میریزم غمگین میشم احساس افسردگی میکنم ، مخصوصا مخصوصا مخصوصا اگه از طرف همسرم باشه، و این موضوعیه که بیشترین شدت احساسات رو در من برانگیخته میکنه
مثل این که ازش کاری بخام و توانایی انجامش رو داره اما برام انجام نده یا خیلی با تاخیر انجام بده،
یا وقتی که یه رفتاری داشته و من ناراحتم از دستش و اون با وجود اینکه داره ناراحتی من و میبینه اما خودشو بی تفاوت نشون میده و من وقتی میبینم ناراحتیم و حال بدم براش مهم نیس، شدت ناراحتیم هزاران برابر بیشتر میشه،
یا وقتایی که برا موضوعات مختلف ازم نظر نمیخاد
مثلا تو مغازه ایم میخاد لباس بخره و با وجود اینکه من کنارشم میره به خواهرش یا دختر خواهرش میگه بیا نظر بده این لباس بهم میاد یا نه،
یا از خواهراش میپرسه به نظر شما مثلا رنگ در خونه رو این رنگی بزنم یا اون رنگی، یعنی جای اینکه از من بپرسه از اونا میپرسه
یا تو جمع دوستام، مثلا با دوتا از دوستام میریم بیرون مثلا میریم خرید، و با اینکه صمیمیت بین سه تامون یه اندازه س اما اون دوتا بیشتر با هم حرف میزنن، یا یکیشون یه حرفی میخاد بزنه طرف صحبتش بیشتر اون یکیه تا من، یا میریم تو مغازه یه چیزی میبینه اون یکی دوستم و صدا میزنه و میگه بیا ببین این چه خوشگله
و من احساس ترد شدگی میکنم،
تو اینجور مواقع من به شدت ناراحت میشم و احساس بی ارزشی میکنم .
2-من وقتی پول خرج میکنم به شدت احساس بدی دارم
هر موقع میرم خرید، چه سوپر مارکت باشه ، چه تو بازار باشه و لباس بخرم و هر جا کلا پول خرج کنم احساسم بد میشه و حالا بسته به مقدار پولی که خرج کردم شدت احساسم هم کمتر یا زیادتر هست،
و این احساس بد وقتی به حداکثر خودش میرسه که این پول توسط همسرم و برا کسی به غیر از خودش یا من خرج بشه،
البته پوله پول خودشه ها ، من اصلا شاغل نیستم و تمام پولی که من دارم یا اون داره، درآمد اونه
و هر موقع میبینم بی حساب کتاب پولاشو خرج میکنه به شدت ناراحت میشم و ذهنم درگیرش میشه، که چرا پس اندازه نداره چرا حساب شده خرج نمیکنه و انقدر بیخیاله مخصوصا مخصوصا اگه این پول رو برا خونواده ش خرج کنه
مثلا بره کللی مرغ بگیره و به خونواده ش که پر جمعیت هم هستن بگه امشب بریم بیرون کباب بزنیم مهمون من
یا پول زیاد بریزه به کارت مامانش، یا مثلا خواهرش ازش بخاد چیزی بخره و بعدش وقتی ازش شماره کارت میخاد که پولشو بده میگه نمیخاد ولش کن،
یا یه چیز گرون برا داداشش بخره و …
و تمام اینا در حالی باشه که خودمون اونقدرام وضعمون خوب نباشه،
من خیلی خیلی خیلی تو اینجور مواقع ناراحت میشم و احساس بدی رو تجربه میکنم و به سختی میتونم ذهنم و کنترل کنم.
3- من هنگام صحبت کردن تو جمع به شدت احساس ترس و اضطراب و استرس دارم
مثلا تو دانشگاه اگه بخام سر کلاس یه پروژه ای رو ارائه بدم و جلو بقیه حرف بزنم،
یا حتی اینکه بخام برم پای تخته و یه مساله ای رو حل کنم بازم استرس و اضطراب دارم
تو جمع های بزرگتر مثلا تو جشنا و مراسما دیگه اون ترس و اضطراب به قدری زیاد میشه که نه تنها نمیتونم جلو اون جمع صحبت کنم بلکه حتی اگه برای دریافت مثلا جایزه ازم بخان برم رو استیج و فقط اون جایزه رو بگیرم و بیام، بازم ترس و استرس و اضطرابم به حدیه که دست و پاهام میلرزه.
4-وقتی یه مشکل بزرگ تو زندگیم بوجود میاد من به شدت غمگین و ناراحت میشم، اصلا نمیتونم ذهنم و کنترل کنم، به شدددت احساس ناامیدی میکنم، فک میکنم دیگه همه چی تموم شد و اوضاع دیگه خوب نمیشه و …
5-استاد شما در مورد تصمیمات بزرگ گفتین
من حتی در مورد تصمیمات کوچک هم باید کللللی فکر کنم و نظر بقیه رو بپرسم
مثلا یه وسیله میخام بخرم برا خونه م کللی زمان میزارم تو گوگل سرچ میکنم ببین چه شرکتی خوبه چه مدلی خوبه ببینم اونای که خریدن چ نظرایی دارن، بعدش کللی هم حضوری میپرسم از اطرافیانم که این وسیله رو بخرم نخرم؟ بعدشم کلللی با خودم فکر میکنم و چندیدن روز فکرم مشغول اینه که اون وسیله رو بخرم یا نخرم یا چه مارکی بخرم کدوم بهتره و …
6- من وقتی میبینم کارای که من دوست دارم انجام بدم اما تواناییشو ندارم ، بقیه به راحتی انجام میدن خیلی احساس بدی دارم، نمیدونم دقیقا چه حسیه، شاید حسادت باشه شایدم نباشه و یه چیز دیگه باشه، فقط میدونم حس بدیه و منو ناراحت میکنه
مثل اینکه من دوست دارم رانندگی یاد بگیرم و خودم ماشین بردارم برم بیرون، اما اونقدر ترس دارم از رانندگی و خودمو ناتوان میبینم که حتی رغبتی به تمرین کردن هم ندارم،
و وقتی میبینم خانمای دیگه به رااحتی رانندگی میکنن خیلی احساسم بد میشه.
7- وقتی کسی میخاد وسایلم رو بهش قرض بدم و نمیتونم نه بگم و میدم دستش خیلی حسم بد میشه،البتع این حس بد به خاطر اینکه توانایی نه گفتن ندارم نیست، یعنی کلا دوست ندارم کسی وسایلم رو برداره
و این حس بد در مورد وسایل مختلف جنبه های مختلف داره (ولی در کل برا همشون حس بدی دارم و به سختی باید ذهنمو کنترل کنم)
مثلا من یه موتور برقی دارم( اسکوتر برقی)، و همونطور که از رانندگی با ماشین میترسم و اعتماد به نفسش رو ندارم، سوار موتورمم نمیتونم بشم( اوایل که تازه همسرم خریده بود سعی کردم سوار بشم و مسلط بشم و تمرین میکردم اما یبار که خوردم به جدول و افتادم با اینکه خداروشکر طوری نشد، ولی دیگه همونقد اعتماد به نفس ک داشتمم از دست دادم و دیگه سوارش نشدم)
حالا هر موقع کسی بخاد موتورم و برداره سوارش بشه حسم بد میشه و اصلا دوست ندارم بدم دستش
یا در مورد ماشین هم باز وقتی همسرم میده دست کسی بازم حسم بد میشه
یا یه جنبه دیگه م داره؛ مثلا کسی ازم بخاد لپتاپم بدم دستش ، البتع تو این مورد به اندازه مواردی که گفتم اونقدر شدید حسم برانگیخته نمیشه ولی بازم یه حس نگرانی دارم ازینکه لپتابم و بدم دست کسی، شاید میترسم خرابش کنه
بعضی وقتا فک میکنم بخاطر بخیل بودنمه
چون حتی دوچرخه مم دوست ندارم کسی برداره حتی اگه خرابشم نکنه!!!!!
ولی بازم من تو خیلی موارد دیگه اصلا بخیل نیستم فقط تو بحث وسایل این حس و دارم.
ولی بطور کلی من وسایلام و دوست ندارم بدم دست کسی و اگه یه شرایطی پیش بیاد که همسرم اینکارو بکنه یا خودم نتونم نه بگم و این کار و بکنم خیلی حسم بد میشه و میزان کم یا زیاد بودن این حس هم به نوع وسیله بستگی داره ، که فک میکنم بیشترین شدتش مال موتور و ماشینه که خودم نمیتونم ازش استفاده کنم .
8- وقتی پدر و مادرم بین من و خواهرام که دختریم با داداشامون خیلی فرق میزاشتن به شدت ناراحت میشدم،
مخصوصا وقتی پدرم بیشتر اموالش رو زد به نام داداشام و در مقایسه یه مقدار خیلی خیلی ناچیزی داد به من و خواهرام و هر موقع زیاد بهش فک میکنم بازم خیلی ناراحت میشم
یا مامانم که از لحاظ احساسی میزان توجه و علاقه ای که به داداشام داره خییییلی بیشتره و هر موقع این رفتارا رو میبینم خیلی حسم بد میشه.
اینا مواردی بودن که بیشترین احساسات رو در من برانگیخته میکنن، سعی کردم تا جایی که یادم اومد همه رو بنویسم، شاید موارد بیشتری هم باشه که فعلا تو ذهنم نیس، اما مطمئنا اینا خیلی پر رنگ بودن تونستم بیاد بیارمشون.
و در مورد الگوهای تکرار شونده :
1- یه الگویی که برای من زیاد تکرار میشه اینه که هر چند وقت یبار یه بحثی بین من و همسرم پیش میاد و به شدت هر دوتامون و درگیر و ناراحت میکنه و چند روز قهر میکنیم و باهم سرسنگین میشیم و بعد چند روز دوباره آشتی میکنیم،و باز چند وقت دیگه دوباره تکرار میشه.!!!!
2- الگوی دیگه خراب شدن لپتابمه ، که هر چند وقت یبار یه مشکلی براش پیش میاد و باید ببرم تعمیر کنم.
3- الگوی بعدی گلس گوشیمه ، که تا میرم جدید میزارم روش فقط چند روز تا نهایتا یه هفته سالمه و دوباره میفته از دستم یا یع چیزی میشه که خورد میشه،
4-٫الگوی بعدی اینه که هر موقع یه چیزی میخرم بعدش میبینم یجورایی سرم کلاه رفته، مثلا ظرف میخرم با اینکه تو مغازه کارتن و باز کرد و چک کردم بعد که اومدم خونه میبینم اون ته ته یکی از ظرفا شکسته،
یا یه جنسی میخرم به قیمت اصل و بعد میفهمم فیکه و طرف دروغ گفته
یا یه چیز اینترنتی سفارش میدم و وقتی میاد میبینم با عکسش خیلی تفاوت داره،
سلام من یک فامیل دارم که همش دنبال گرفتن حقش هست و تا حالا از چند بیمارستان و مطب و … هم شکایت کرده و وقت و اعصاب خوردی گذاشته و خوشحالم هست که به نتیجه رسیده ولی چند وقت دیگه دوباره از کس دیگری شکایت میکنه.یک بار هم یکی از مشتریهاش روی کاپوت خودروش اسید ریخت شکایت کرد ولی نتوانست پیگیری کند
الانم رفته رشته وکالت.
این نشون میده که همش دنبال درگیری میگرده و دنبال شکایت کردن هست.
شما هم ببینید در ذهنتون دنبال گرفتن حق و شکایت نیستید؟
در این صورت اتفاقاتی برای شما میافتد که همش به دادگاه برید و شکایت کنید.
همین ترس از کلاه رفتن ها و توجه به دادگاه و … باعث جذب آنها میشود.
روی ریلکس بودن و آرامش و راحتی و شادی تمرکز کنید و ذکر آرامش را بارها در ذهنتان بگویید.
بگویید هر لحظه آرام و آرام تر میشوم.آرامش هم اکنون تمام وجودم را در بر گرفته است.
من چندین ساله درگیرشم و توی سالهای اخیر خیلی با قوانین سعی کردم نگاهم رو عوص کنم و باورهای خوبی بسازم.
خیلی بهتر شدا ولی کامل درست نشده.
شاید باید بیشتر کار کنم روی باورها و شاید هم دوران تکامله که خب دومی رو بعید میدونم چون خیلی وقته روش کار میکنم و همچنان درگیرشم.بهرحال مرسی از جوابت و توجهت.سپاسگذارم
با سلام یک الگو تکرار شونده در خود میبینم که چندین سال متمادی است که وقتی از کسی کاری را میخواهم انجام دهد و یا خواهشی دارم بیش از اندازه با حالت خواهشی از او میخواهم و تن صدایم بسیار آرام و لحن صدایم بسیار ضعیف کننده و اعتماد به نفسم پایین مئ آید.
بیشتر تمایل دارم تا اس ام اس بدهم تا مستقیم صحبت کنم.
از این میترسم که جواب منفی دهد و یا بد تر از آن با یک حالت تندی بدی نه بگوید و من را ضایع نماید و غرورم رابشکند.
همیشه با یک لبخندی حالا شاید مصنوعی به جهت خوشرو بودن با دیگران سلام و علیک میکنم ولی همه آنها با لبخند جواب نمیدهند شاید کمی حتی خشک و بیروح جواب دهند یا سر تکان دهند یا اصلا فقط نگاه کنند و سرشان را پایین بیاندازند.
وقتی ک ب ناخواسته هافکرمیکنم حالم بدمیشه ب چیزاییک تدارم وبالعکس وقتی ب داشته هام توجه میکنم پرمیشم ازحس خوب وسپاسگذاری وسپاسگذاریوباحس عالی انجام میدم طوریک گاهااشک شوق میریزم
وقتی ک ب برنامه ای ک ریختم ولی جامه عمل نمیپوشم نجواهاشروع میشن ..خیلی حس بدی میگیرم ازاینگ نتونستم اونطوری ک بایدرفتارکنم ولی سعی میکنم خودم روسرزنش نکنم ولی این اتفاق ب مراتب تکرارشده ب نوعی زدم زیرحرفم وب قول استادنمیدونم چ باورمخربی هست توی مغزم ک باعث شده این چرخه هی تکراربشه
وقتی ک توی جمع حرف ازهنرمیشه بهم میریزم وبازنجواهاشروع میشن ک چقدتوبی هنری بی استعدادی چوون من ب کارهای هنری اصلاعلاقه ای ندارم وفکرمیکنم وقتی بخام انجامشون بدم حوصلم روسرمیبرنوقبلن فکرمیکررم چونک بقیه بلدن من هم بایدیادبگیرم ولی هربارک امتحان کردم شکست خوردم فقط برای اینک بارهاامتحان کردم ونتیجه ای نگرفتم اول برای این بودک علاقه ای نداشتم وبد چون شکست خوردم اعتمادبنفسم هی خراب شدب این واسطه مسخره شدم بهم خندیدن وازاین مواردک کلاتخریب شدعزت نفسم..
وقتی ک توی جمع نادیده گرفته بشم ..دوسدارم ترک کنم اونجارو بجای اینک حل کنم کلاصورت مسئله روپاک میکنم واین بارهابرام اتفاق افتاده چوون بازنجواهاشروع میشه ازاینک من ادم دوست داشتنی نیستم بقیه بهترازمن و…ازاین دست موارد
ک خداروشکرریشه ی تمام اینهادرعدم عزت نفس واعتمادبنفسه واینکدوره روخدابهم هدیه داده دارم تمرکزی روش کارمیکنم ومطمعنم ک شخصیتم ب کل تغییرمیکنه
امروز هم یکی از الگوهای تکرار شوندم رو هم پیدا کردم که حتی هم تو کامنتام نوشته بودم
من وقتی بهم فشار عصبی وارد میش فرقی نمیکنه تنها باشم یا نه جدیدا پیش همه اشکم در میاد
امروز دخترم بازم کلاس نمیرفت و مدیر توجیهم کرد که اگه کلاس نره باید پروندش بگیری ببری و من تو حیاط مدرسه اشکم سرازیر شد و فهمیدم ریشش از دوران کودکیه که سر هر چیز کوچیک توبیخ میشدم حتی بهم ربطی نداشت و باید روی عزت نفسم کار کنم چون الان هم همسر و دخترم میگن تو مقصری و باید احساس ارزشمندیم بالا ببرم
دومین مورد هم هر کاری میکنم خونم بهم ریخته هس
و همیشه درگیرم که باید ریشش رو پیدا کنم چون از درون خودمه و بجه هام هم اهمیتی نمیدن این رو هم ریشه یابی میکنم و میدونم با هدایت های خداوند تغییر میکنم.
سلام استاد من همین امروز بر اثر یک اتفاق به شدت رفتم تو فکر که چرا من هر بار که به کسب و کاری راه میندازه در میانه راه احساس ناتوانی برای ادامه کار میکنم
بعد این فکر اومد تو ذهنم که پسر من چرا اینهمه کارهای رو شروع کردم که ناتمام و ناموفق رهایش کردم وبا ضرر بهش پایان دادم خوب منی که واسه شروع هر کسب و کار اینقدر نترس و بی باک جلو میرم مثله آب خوردن یه کار جدید شروع میکنم ولی در میانه راه هر بار وقتی کار هام اینطور که باید پیش نمیره به شدت تا امید میشم
یا یه مثال دیگه چرا هر بار تو شروع کسب و کار همه چی خوبه ولی بعد از گذشته یک مدت سرم کلاه میره تو کسب و کار بهم خیانت میشه حقم رو میخورم خوب چرا من که تو کار همیشه صدم رو میگذارم وبا تمام وجود به پیشرفت کار کمک میکنم چرا آخرش اینطوری میشه پس چرا من هر چند وقت یکبار بشدت دلسرد میشم و دیگه به خودم اعتماد ندارم که کاری رو شروع کنم استاد شاید من در ظاهر اشکال کارم رو میدونم که میتونه بی صبری باشه طی نکردن تکامل باشه میتونه عدم لیاقت باشه
ولی آخرین باری که به این مسئله بر خوردم با خودم گفتم من یک باوری دارم که همیشه از اونجا ضربه میخورم اون باور این هستش که من باور کردم که توانایی انجام کارهای یکم بزرگ تر رو ندارم
واین باور من ریشه در بچه گیم داره که همیشه برادران بزرگم همچنین پدرم به من اجازهی انجام کارهای مثله کمک کردن تو جابجایی یا رفتم به باشگاه یا حتی پول جمع کردن یادمه داداشم به من اجازه نمیداد تو حیاط خونه گل بکارم ومن این کارو خیلی دوست داشتم استاد من خیلی از این موضوع ضربه ها خوردم بشدت بکمک نیاز دارم برای رهایی از این مشکلات تکرار شونده هیچ راه حلی ندارم همینطور که سابقم نشون میده من یکی از اعضای خیلی قدیمی در سایت شما هستم اما هیچ نتیجه ی ملموسی رو کسب نکردم ممنون از استاد عزیز وتمام دوستان
سلام وعرض ادب خدمت استادعزیزم و مریم بانوی گل
استادجان درمورد سوال اول، همین اول کامنت بایدبگم که هروقت شما فایل جدیدی رو روی سایت قرارمیدید من به شدت خوشحال میشم ونمیدونین چقدر مشتاقانه هرروز سایت روبه امید اینکه یک فایل فوق العاده دیگه ای رو ازشما به گوش جان بسپارم نگاه میکنم وناخودآگاه میگم وااااااای استااااااد عاشقتونم
واین الگوی فوق العاده وتکرار شونده روبه شدت دوست دارم وازاین بابت سپاسگزار
خداوند خالق ومهربانم هستم که بنده ی
فوق العاده ای مثل شما روکه باعث میشید
زندگی هزاران هزارنفر ازاصل واساس تغییر
کنه وروبه بهبود وگسترش درهمه جنبه های زندگی باشه روخلق کرده.
استاد جان من به شدت درمورد کسانی که خوبی ولطفی رو که دیگران درحق اونها یا
عزیزانشون روا میدارن ولی اونها به جای قدردانی وتشکر، طلبکارانه اون کار یا لطفی روکه
ممکنه طرف حتی به خاطرش دچار زحمت ورنج
شده باشه رووظیفه خطاب میکنن ویا میگن میخواستی این کار رونکنی (البته بعدازاتمام کار)،احساساتم جریحه دار شده وخشمگین میشم ومتاسفانه
بارها وبارها این الگو برای من تکرار شده صد
البته میدونم که حتما باورهای مخربی دارم وفکر میکنم یکی ازاونها ارزش قائل نشدن برای خودم بوده که باعث شده همچین عکس العملی رو دریافت کنم ومیدونم که باید روی بحث عزت نفسم به شدت کارکنم
استاد جان یک الگوی مثبتی که با لطف ومدد الهی بارها برایم اتفاق افتاده این بوده که هروقت متعهدانه کاری روشروع کردم که مدتها
قبل تصمیم داشتم انجام بدم وبه دلیل ترس یاتنبلی یا عدم اعتماد به نفس به تعویق افتاده
بود به قول شما جهان درهایی ازنعمت وبرکت به خاطر حرکت وقدمی که (هرچند اولش باسختی بوده)برداشتم روبه روم باز کرده ویکی
ازاونها کسب وکار خانگی بود که من به لطف الله روزی رسان وآموزشهای فوق العاده شما
وتعهدی که بعد ازدیدن فایل رایگان (چگونه
درآمد خودتان رادریکسال سه برابر کنید) به خودم دادم نصیب من شد
استاد جان الان سومین ماهی است که من صاحب کسب وکار خونگی شدم ودرآمد من ازصفر به 4میلیون رسیده واین برای من بسیار
ارزشمنده ومطمئن هستم که کارم روگسترش میدم وان شاءالله به استقلال مالی میرسم
آرزوی سلامتی ونعمت وبرکت روزافزون رو برای شما استاد گرانقدر که یک الگوی به شدت مثبت وعملگرا هستید رودارم
وازدوستان عزیزم که همیشه ازخوندن کامنتهای فرکانس بالا وزیباشون لذت میبرم ودرس میگیرم بسیارسپاسگزارم
من و کسایی که داریم خلقت آگاهانه رو تمرین می کنیم یک باور سنگی ساختم که باید با یه چیزی مبارزه کنیم! یا باید بهاش رو بپردازیم تا لایق دریافت بشیم. و این داستانی که ما دوست دارم تعریف کنیم چون هنوزم دوست داریم شجاعت و مقاومت و ایثار رو فداکاری رو بچسبونیم به خودمون. یعنی ما لایق نیستیم که به عنوان یک گیرنده عالی افکار منبع رو راحت دریافت کنیم….
و طبق قانون بدونه تغییر خداوند مبارزات بیشتری رو خلق میکنیم. نمیدونم منشا این قضیه قرآن یا نبرد خیر وشر یا شیطان و خدا اما الان به این درک رسیدم حیطه ی بی قید و شرطی میراث من بوده که طول کشید از زمانی که این خوندم تا زمانی که قبولش کردم اما میخوام بگم اگر قبولش کنیم که شاید یکم بیشتر طول بکشه نتایجش فوق العادست. پول بدست میارم فارغ از کاری که می کنم. سلامتم فارغ از غذایی که میخورم. دوست داشتنی ام فارغ از اینکه چی پوشیدم، چه وسایلی رو به خودم وصل کردم، چه ظاهری دارم و مهم ترینش اینکه چه باورهایی رو دارم. ما به شکل ناخودآگاه داریم جنگ رو برای خودمون ایجاد میکنیم با پذیرفتن اینکه چون داریم متفاوت عمل میکنیم پس لایق جنگیدنیم. خیلی این مهمه خیلی اساسیه ما داریم جنگ رو خلق میکنیم چون فکر میکنیم متفاوتیم و جداییم و بهتریم. من قبلا چقدر نسبت به کل موجودیت شرمنده بودم و هرکی از راه میرسید بهم ثابت میکرد درست فکر میکنم. بعدش می افتادم توی مسیری که به اون آدم ثابت کنم که داره اشتباه میکنه که در نهایت رضایتش رو بدست بیارم و دوستم داشته باشه تا درنهایت بتونم خودم رو دوست داشته باشم. تمام رنجی که ما میکشیم بخاطر اینکه بتونیم دلیلی پیدا کنیم که بتونیم خودمون رو دوست داشته باشیم، حتی شامل خدمتی که می کنیم هم میشه. راهی که واسش پیدا کردم این بود من موفقم مهم نیست بیرون چه خبره من اون وضعیت رو فقط موفقیت می بینم و ازش سپاسگزارم و چقدر راحت تره که از جنگیدن برای اثبات لیاقتم دست برداشتم و به سادگی پذیرفتمش و دارم نتایجی رو میگیم که هیچ کس نمیتونه تصورش بکنه. چقدر راحت تره که می دونم هیچ چیز جدی در جریان نیست، هرخواسته ای که من دارم بخاطره اینکه با داشتن اون چیز خودم رو بیشتر دوست خواهم داشت. یعنی قبلا فکر میکردم من موجودی بی ارزشم اما اون ماشین و خونه و اون آدم که خیلی زیباست و با ارزشه به خودم آویزان کنم منم دوست داشتنی میشم. الان درک میکنم منبع عشق و راحتی، آرامش وسایل و آدمها نیستن وقتی وصلم اصلا این سوال پیش نمیاد آیا من لایقم یانه؟ اما وای به زمانی که وصل نیستم آتش جهنم پوست و گوشت و استخونم رو میسوزونه. من احساس میکنم ایده ی مبارزه با افکار یه مدت پیش شکست خورد برام یا ایده شکرگزای وقتی نزدیک فرکانس شکرگزاری نیستم که از اون فرد و نعمتهاش سپاسگزاری کنم چون وقتی احساس ناخوشایند دارم و میخوام یهو عالیش کنم دارم مبارزه میکنم و تقویتش میکنم به جای پذیرش و نگاه کردنش. چقدر زندگیم راحت تر شده وقتی پذیرش رو وارد کردم وقتی کسی بهم توهین میکنه (به ندرت پیش میاد الانا) که منو ببره توی مکانیزم دفاعی و بخوام موجودیتم رو توجیح کنم و بگم من خوبم با من خوب باش، باخودم میگم نوا خدای تو کیه؟ کی این آسمون رو نگه داشته، کی این کوه های واست گذاشته که اضطراب زمین رو بگیره؟ کی کنترل تورو الان بدستش گرفته رفتار این آدم که حتی به منبعشم وصل نیست؟؟؟؟ اون خدا یک طناب انداخته که بهش چنگ بزنی و باد نبرتت نه ستون که مقاومت کنی، طناب که ارتعاش داره و انعطاف و برقصی باهاش نه سفت بشی و جدی بشی یعنی توی زمانهایی که بقیه انسان ها دارن حرفهایی خلاف نظر منبع می زنن و تو میدونی از طریق راهنمای احساسیت این حرفا درست نیست بازم به رقص دربیا نه اینکه مقاومت کنی برای توجیح موجودیت. ما متاسفانه نمیتونم راحت بپذیریم که خوبیم، که خوشبختی اصل وجود ماست هسته ی ماست با ما متولد شده و توی امنیتش استراحت کنیم. وقتی بچه های کوچیک رو میبینم میتونم درک کنم که چقدر احساس امنیت می کنن چون اونا هنوز یادشونه امتداد فیزیکی انرژی منبع هستند یا گربه هایی که با خیالت راحت وسط خیابان ولو میشن و حرکات یوگا انجام میدن از خودم میپرسم تو از چه طریق موجودیتت رو توجیح میکنی؟ این امنیت رو راحتی و نعمت هایی که به رایگان بهت داده شده رو براحتی میپذیری و تاییدی بر ارزشمندیت میکنی یا اینکه با کار سخت و رنج و دعوا و مبارزه نعمت ها رو توجیح کنی. توی مسیر کار کردن روی ذهن خیلی از ما این کارو میکنیم که میریم تو فضای مبارزه چون فکر میکنیم الان من شجاعم، الان من قویم من راه ستمکارا رو نرفتم من مبارزه کردم… پس الان دیگه لایق شدم دریافت کنم. اما قانون میگه حق باتو اگه این مسیر رو دوست داری بجنگ تا لایق شی یا من بهاش رو پرداخت کردم الان وقتشه دریافت کنم…..
شاید این مسیر که لیاقتت رو بی قید وشرط اول قبول کنی متزلزل به نظر بیاد و انگار تمام کنترل خودم رو از دست دادیم اما از همون لحظه ی اول نشانه هاش رو میبینم
سلام دوست عزیز،وقتت به خیر
شاید متنتون خیلی باسوال استاد هماهنگ نبود ولی ایده ی زیبا و جالبی بود .چقدر آرامش میده به انسان و چقدر طی کردن مسیر راحتتر میشه.
البته ادعا نمیکنم دقیقا” متوجه احساستتون شدم ولی شاید به نوعی همون تسلیم ویا به قول استاد خود را درآغوش خدا رهاکردن باشه. درسته یا نه؟
براتون آرزوی توفیق روزافزون دارم
سلام بر عزیزان
الگوهای تکرار شونده در زندگی من:
هرچندوقت یکبار یه آدم نامناسبی رو جذب میکنم
هرچندوقت یکبار احساس افسردگی میکنم بدون هیچ دلیلی
هرچندوقت یک بار سردرد میگیرم
تقریبا هر ماه یک وسیله ای توو خونه خراب میشه مخصوصا شیرآلات
من دستپخت عالیی دارم اما همیشه ته دیگام یا میسوزه یا سفت میشه و هر کاری که میکنم درست درنمیاد
سوال 2: چه اتفاقاتی شدیدترین احساسات رو در من برانگیخته میکنه؟؟؟
وقتی که احساس کنم یکی داره ازم سواستفاده میکنه وقتی احساس کنم که اون طرف فکر میکنه من ساده و لوح و احمق هستم و ازم سواستفاده کنه این اتفاق شدیدا منو عصبانی میکنه به حدی که میخوام دیوونه بشم
وقتی که ببینم یا بشنوم با یه بچه رفتار نامناسب میشه شدیدا ناراحت میشم گاهی وقتا به این فکر میکنم که در گذشته دختربچه هارو زنده به گور میکردن دلم میخواد برم گلوی اون پدرو مادرهارو فشار بدم و خفه شون کنم
وقتی خبر مرگ کسی رو میشنوم خیلی غمگین میشم حتی اگر من اون فردو نشناسم بازم احساسم بد میشه و زمانهایی که به مرگ خودم فکر میکنم بازهم غمگین میشم
وقتی بفهمم کسی بهم دروغ گفته
وقتی احساس کنم کسی داره مسخره م میکنه
وقتی کسی با عقایدم مخالفت میکنه
وقتی خواب بدی میبینم
وقتی بفهمم جایی پارتی بازی شده و حق من خورده شده
وقتی یه کاری رو به کسی بسپرم و اون انجامش نده
و یه موردی که شدیدا روش حساسم و اگر اتفاق بیفته میزنم کاسه کوزه رو میشکونم وقتیه که متوجه بشم کسی دلش به حال من سوخته و میخواد از لحاظ مالی به من ترحم کنه
استاد جان خیلی ازتون ممنونم برای این فایل فوق العاده وقتی داشتم به الگوهای تکرار شونده فکر میکردم متوجه شدم که در گذشته الگوهای نامناسب زیادی برام تکرار میشد که خدارو شد مدتهاست که دیگه ازشون خبری نیست البته همه این مواردی هم که اینجا نوشتم در گذشته خیلی خیلی شدید بوده اما الان کمتر شده و من میخوام کاری کنم که دیگه نباشن
سلام و دورود با عشق به استاد خوش اندام خودم
من هر موقع به یه باگی برمی خورم در شخصیت یا رفتارم هدایت میشم به یکی از فایل های استاد و کاملا من رو آگاه می کنن خدارو میلیارها بار سپاس .
چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
استاد دقیقا مثالی که زدید که انتقاد نیستیم . من باهاش مشکل دارم .
انتقاد پذیریم یخورده چه عرض کنم زیاد ضعف دارم مخصوصا زمانهایی که ایرادی داشته باشم یا در مواقعی که تصمیم گرفتم یک کاری انجام بدم یا یک رفتار اشتباه من رو مورد انتقاد قرار میدن به شدت عصبی میشم و رفتارم اون لحظه دست خودم نیست و نا خواسته طرف مقابل رو ناراحت میکنم و وقتی آروم میشم میبینم می تونستم خیلی بهتر با آرامش شنونده خوبی باشم . و بعد تصمیم درست رو بگیرم .
مثال
من برنج فروشی دارم و رفته بودم شمال برای خرید برنج که به لطف خدا دوستان خوبی کنارم دارم که بهترین کیفیت و بهترین محصولات و برام آماده میکنن .
من یک محصول با کیفیت رو انتخاب کرده بودم و برای پخت آوردم منزل تا همسرم زحمت بکشه پخت برنج رو تست کنم .
این محصول فوق العاده با کیفیت زیبا و تمیز بود و تو این فصل این کیفیت محصول کمیاب هست که به لطف الله همیشه بهترین ها برای من آماده میشه .
همسرم تا برنج رو دید دنبال ایراد بود و گفت این برنج این مشکل رو داره این بدرد نمی خوره و دختر خاله همسرم هم گفت این مشکل رو داره و کلی ایراد گذاشتن و من خیلی عصبی شدم ولی کنترل کردم حرف نزنم اما با رفتارم متوجهشون کردم که ناراحت شدم .
و خیلی جالبه بعد چند دقیقه من از زیبایی های برنج تعریف کردم و نشونشون دادم . و دقیقا نظرشون کلا عوض شد و شروع کردن به تعریف کردن از برنج .
من فکر کردم و متوجه شدم بیشتر مواقع من انتقاد پذیر هستم و استقبال میکنم اما مواقعی که یک موضوعی که من همه جوانب و برسی کردم و آماده شدم برای اقدام اون تصمیم مشورت میکنم اگر ایرادی ازم بگیرن اون لحظه قاطی میکنم
انشاالله این رفتار هم اصلاح میکنم و از نتایجش لذت میبرم و براتون به اشتراک میزارم .
سلام استاد عزیزم
جواب سوالا :
1-من وقتی ترد بشم یا بهم بی توجهی بشه به شددت بهم میریزم غمگین میشم احساس افسردگی میکنم ، مخصوصا مخصوصا مخصوصا اگه از طرف همسرم باشه، و این موضوعیه که بیشترین شدت احساسات رو در من برانگیخته میکنه
مثل این که ازش کاری بخام و توانایی انجامش رو داره اما برام انجام نده یا خیلی با تاخیر انجام بده،
یا وقتی که یه رفتاری داشته و من ناراحتم از دستش و اون با وجود اینکه داره ناراحتی من و میبینه اما خودشو بی تفاوت نشون میده و من وقتی میبینم ناراحتیم و حال بدم براش مهم نیس، شدت ناراحتیم هزاران برابر بیشتر میشه،
یا وقتایی که برا موضوعات مختلف ازم نظر نمیخاد
مثلا تو مغازه ایم میخاد لباس بخره و با وجود اینکه من کنارشم میره به خواهرش یا دختر خواهرش میگه بیا نظر بده این لباس بهم میاد یا نه،
یا از خواهراش میپرسه به نظر شما مثلا رنگ در خونه رو این رنگی بزنم یا اون رنگی، یعنی جای اینکه از من بپرسه از اونا میپرسه
یا تو جمع دوستام، مثلا با دوتا از دوستام میریم بیرون مثلا میریم خرید، و با اینکه صمیمیت بین سه تامون یه اندازه س اما اون دوتا بیشتر با هم حرف میزنن، یا یکیشون یه حرفی میخاد بزنه طرف صحبتش بیشتر اون یکیه تا من، یا میریم تو مغازه یه چیزی میبینه اون یکی دوستم و صدا میزنه و میگه بیا ببین این چه خوشگله
و من احساس ترد شدگی میکنم،
تو اینجور مواقع من به شدت ناراحت میشم و احساس بی ارزشی میکنم .
2-من وقتی پول خرج میکنم به شدت احساس بدی دارم
هر موقع میرم خرید، چه سوپر مارکت باشه ، چه تو بازار باشه و لباس بخرم و هر جا کلا پول خرج کنم احساسم بد میشه و حالا بسته به مقدار پولی که خرج کردم شدت احساسم هم کمتر یا زیادتر هست،
و این احساس بد وقتی به حداکثر خودش میرسه که این پول توسط همسرم و برا کسی به غیر از خودش یا من خرج بشه،
البته پوله پول خودشه ها ، من اصلا شاغل نیستم و تمام پولی که من دارم یا اون داره، درآمد اونه
و هر موقع میبینم بی حساب کتاب پولاشو خرج میکنه به شدت ناراحت میشم و ذهنم درگیرش میشه، که چرا پس اندازه نداره چرا حساب شده خرج نمیکنه و انقدر بیخیاله مخصوصا مخصوصا اگه این پول رو برا خونواده ش خرج کنه
مثلا بره کللی مرغ بگیره و به خونواده ش که پر جمعیت هم هستن بگه امشب بریم بیرون کباب بزنیم مهمون من
یا پول زیاد بریزه به کارت مامانش، یا مثلا خواهرش ازش بخاد چیزی بخره و بعدش وقتی ازش شماره کارت میخاد که پولشو بده میگه نمیخاد ولش کن،
یا یه چیز گرون برا داداشش بخره و …
و تمام اینا در حالی باشه که خودمون اونقدرام وضعمون خوب نباشه،
من خیلی خیلی خیلی تو اینجور مواقع ناراحت میشم و احساس بدی رو تجربه میکنم و به سختی میتونم ذهنم و کنترل کنم.
3- من هنگام صحبت کردن تو جمع به شدت احساس ترس و اضطراب و استرس دارم
مثلا تو دانشگاه اگه بخام سر کلاس یه پروژه ای رو ارائه بدم و جلو بقیه حرف بزنم،
یا حتی اینکه بخام برم پای تخته و یه مساله ای رو حل کنم بازم استرس و اضطراب دارم
تو جمع های بزرگتر مثلا تو جشنا و مراسما دیگه اون ترس و اضطراب به قدری زیاد میشه که نه تنها نمیتونم جلو اون جمع صحبت کنم بلکه حتی اگه برای دریافت مثلا جایزه ازم بخان برم رو استیج و فقط اون جایزه رو بگیرم و بیام، بازم ترس و استرس و اضطرابم به حدیه که دست و پاهام میلرزه.
4-وقتی یه مشکل بزرگ تو زندگیم بوجود میاد من به شدت غمگین و ناراحت میشم، اصلا نمیتونم ذهنم و کنترل کنم، به شدددت احساس ناامیدی میکنم، فک میکنم دیگه همه چی تموم شد و اوضاع دیگه خوب نمیشه و …
5-استاد شما در مورد تصمیمات بزرگ گفتین
من حتی در مورد تصمیمات کوچک هم باید کللللی فکر کنم و نظر بقیه رو بپرسم
مثلا یه وسیله میخام بخرم برا خونه م کللی زمان میزارم تو گوگل سرچ میکنم ببین چه شرکتی خوبه چه مدلی خوبه ببینم اونای که خریدن چ نظرایی دارن، بعدش کللی هم حضوری میپرسم از اطرافیانم که این وسیله رو بخرم نخرم؟ بعدشم کلللی با خودم فکر میکنم و چندیدن روز فکرم مشغول اینه که اون وسیله رو بخرم یا نخرم یا چه مارکی بخرم کدوم بهتره و …
6- من وقتی میبینم کارای که من دوست دارم انجام بدم اما تواناییشو ندارم ، بقیه به راحتی انجام میدن خیلی احساس بدی دارم، نمیدونم دقیقا چه حسیه، شاید حسادت باشه شایدم نباشه و یه چیز دیگه باشه، فقط میدونم حس بدیه و منو ناراحت میکنه
مثل اینکه من دوست دارم رانندگی یاد بگیرم و خودم ماشین بردارم برم بیرون، اما اونقدر ترس دارم از رانندگی و خودمو ناتوان میبینم که حتی رغبتی به تمرین کردن هم ندارم،
و وقتی میبینم خانمای دیگه به رااحتی رانندگی میکنن خیلی احساسم بد میشه.
7- وقتی کسی میخاد وسایلم رو بهش قرض بدم و نمیتونم نه بگم و میدم دستش خیلی حسم بد میشه،البتع این حس بد به خاطر اینکه توانایی نه گفتن ندارم نیست، یعنی کلا دوست ندارم کسی وسایلم رو برداره
و این حس بد در مورد وسایل مختلف جنبه های مختلف داره (ولی در کل برا همشون حس بدی دارم و به سختی باید ذهنمو کنترل کنم)
مثلا من یه موتور برقی دارم( اسکوتر برقی)، و همونطور که از رانندگی با ماشین میترسم و اعتماد به نفسش رو ندارم، سوار موتورمم نمیتونم بشم( اوایل که تازه همسرم خریده بود سعی کردم سوار بشم و مسلط بشم و تمرین میکردم اما یبار که خوردم به جدول و افتادم با اینکه خداروشکر طوری نشد، ولی دیگه همونقد اعتماد به نفس ک داشتمم از دست دادم و دیگه سوارش نشدم)
حالا هر موقع کسی بخاد موتورم و برداره سوارش بشه حسم بد میشه و اصلا دوست ندارم بدم دستش
یا در مورد ماشین هم باز وقتی همسرم میده دست کسی بازم حسم بد میشه
یا یه جنبه دیگه م داره؛ مثلا کسی ازم بخاد لپتاپم بدم دستش ، البتع تو این مورد به اندازه مواردی که گفتم اونقدر شدید حسم برانگیخته نمیشه ولی بازم یه حس نگرانی دارم ازینکه لپتابم و بدم دست کسی، شاید میترسم خرابش کنه
بعضی وقتا فک میکنم بخاطر بخیل بودنمه
چون حتی دوچرخه مم دوست ندارم کسی برداره حتی اگه خرابشم نکنه!!!!!
ولی بازم من تو خیلی موارد دیگه اصلا بخیل نیستم فقط تو بحث وسایل این حس و دارم.
ولی بطور کلی من وسایلام و دوست ندارم بدم دست کسی و اگه یه شرایطی پیش بیاد که همسرم اینکارو بکنه یا خودم نتونم نه بگم و این کار و بکنم خیلی حسم بد میشه و میزان کم یا زیاد بودن این حس هم به نوع وسیله بستگی داره ، که فک میکنم بیشترین شدتش مال موتور و ماشینه که خودم نمیتونم ازش استفاده کنم .
8- وقتی پدر و مادرم بین من و خواهرام که دختریم با داداشامون خیلی فرق میزاشتن به شدت ناراحت میشدم،
مخصوصا وقتی پدرم بیشتر اموالش رو زد به نام داداشام و در مقایسه یه مقدار خیلی خیلی ناچیزی داد به من و خواهرام و هر موقع زیاد بهش فک میکنم بازم خیلی ناراحت میشم
یا مامانم که از لحاظ احساسی میزان توجه و علاقه ای که به داداشام داره خییییلی بیشتره و هر موقع این رفتارا رو میبینم خیلی حسم بد میشه.
اینا مواردی بودن که بیشترین احساسات رو در من برانگیخته میکنن، سعی کردم تا جایی که یادم اومد همه رو بنویسم، شاید موارد بیشتری هم باشه که فعلا تو ذهنم نیس، اما مطمئنا اینا خیلی پر رنگ بودن تونستم بیاد بیارمشون.
و در مورد الگوهای تکرار شونده :
1- یه الگویی که برای من زیاد تکرار میشه اینه که هر چند وقت یبار یه بحثی بین من و همسرم پیش میاد و به شدت هر دوتامون و درگیر و ناراحت میکنه و چند روز قهر میکنیم و باهم سرسنگین میشیم و بعد چند روز دوباره آشتی میکنیم،و باز چند وقت دیگه دوباره تکرار میشه.!!!!
2- الگوی دیگه خراب شدن لپتابمه ، که هر چند وقت یبار یه مشکلی براش پیش میاد و باید ببرم تعمیر کنم.
3- الگوی بعدی گلس گوشیمه ، که تا میرم جدید میزارم روش فقط چند روز تا نهایتا یه هفته سالمه و دوباره میفته از دستم یا یع چیزی میشه که خورد میشه،
4-٫الگوی بعدی اینه که هر موقع یه چیزی میخرم بعدش میبینم یجورایی سرم کلاه رفته، مثلا ظرف میخرم با اینکه تو مغازه کارتن و باز کرد و چک کردم بعد که اومدم خونه میبینم اون ته ته یکی از ظرفا شکسته،
یا یه جنسی میخرم به قیمت اصل و بعد میفهمم فیکه و طرف دروغ گفته
یا یه چیز اینترنتی سفارش میدم و وقتی میاد میبینم با عکسش خیلی تفاوت داره،
یا فروشنده بهم قیمت گرون میده
یا میرم آرایشگاه و کار منو درست حسابی انجام نمیده
و …..
اینام الگوهایی بود که تونستم به خاطر بیارم .
بنام الله یکتا و سلام به همه اساتید گلم
چندوقتیه یه الگوی تورار شونده پیداکردم که باعث شده کارهام به راحتی انجام نشه.
یجورایی با هرکسی کار واجب دارم یا پولی بهم بدهکاره،جواب تلفنمو نمیده یا به هر شکل و بهانه ای کارم رو انجام نمیده.
با توجه به اینکه خیلی هاشونم ادمهای خوبی هستن،فهمیدم مشکل از دهن منه و یه جایی یه گیر یا ترمز ذهنی دارم.
مغزم درگیرش شده و پیداش نکردم
البته یسری از چیزهای کوچیک پیدا کردم و دارم روش کار میکنم ولی مسئله حل نشده.
حتی برای یسری از این مسائل ،وکیل گرفتم و جالب اینکه الان وکیلمم جوابمو نمیده.
مسئله خنده دار شده در واقع ولی باید حل بشه چون خیلی توی زندگیم مهم شده و توی روند کارهام و ثروتسازی.اومدم اینجا تا جولب رو پیدا کنم.
جواب اولین سوال،این موارد رو توی ذهنم میاره و البته میخوام صادقانه از ته ذهنم بکشمشون بیرون.
من از جواب ندادن تلفن افرادی که باهاشون کار دارم متنفرم.
از تماس با این آدمها احساس خوبی ندارم.
نسبت به کار های دادگاهی حس بدی دارم.
توی هر کار یا معامله ای میترسم سرم کلاه بره.
تصمیم گیریهام بشدت طولانی و با درگیری ذهنی و پر از شک و تردید شده.
میترسم اشتباه کنم.
از اینکه دیگران بگن دوباره اشتباه کردی،نگرانم.
یکم با اقراقم نوشتم تا بتونم پیداشون کنم
یسری از موارد مثل ترس و احساس بدم پیدا کرده بودم و روشون کار میکنم ولی هنوز حل نشدن.
درواقع عمل کردن خیلی مهمه و توی یسری موارد خیلی سخت.
مثلا سخته بخوای بری جلسه دادگاه و احساس خوبی داشته باشی.
ممنونم استاد از این جلسه پربارتون
سلام من یک فامیل دارم که همش دنبال گرفتن حقش هست و تا حالا از چند بیمارستان و مطب و … هم شکایت کرده و وقت و اعصاب خوردی گذاشته و خوشحالم هست که به نتیجه رسیده ولی چند وقت دیگه دوباره از کس دیگری شکایت میکنه.یک بار هم یکی از مشتریهاش روی کاپوت خودروش اسید ریخت شکایت کرد ولی نتوانست پیگیری کند
الانم رفته رشته وکالت.
این نشون میده که همش دنبال درگیری میگرده و دنبال شکایت کردن هست.
شما هم ببینید در ذهنتون دنبال گرفتن حق و شکایت نیستید؟
در این صورت اتفاقاتی برای شما میافتد که همش به دادگاه برید و شکایت کنید.
همین ترس از کلاه رفتن ها و توجه به دادگاه و … باعث جذب آنها میشود.
روی ریلکس بودن و آرامش و راحتی و شادی تمرکز کنید و ذکر آرامش را بارها در ذهنتان بگویید.
بگویید هر لحظه آرام و آرام تر میشوم.آرامش هم اکنون تمام وجودم را در بر گرفته است.
موفق و پیروز باشید.
سلام ممنون حامی جان
استفاده کردم از کامنتت بسیار عالی بود.
من چندین ساله درگیرشم و توی سالهای اخیر خیلی با قوانین سعی کردم نگاهم رو عوص کنم و باورهای خوبی بسازم.
خیلی بهتر شدا ولی کامل درست نشده.
شاید باید بیشتر کار کنم روی باورها و شاید هم دوران تکامله که خب دومی رو بعید میدونم چون خیلی وقته روش کار میکنم و همچنان درگیرشم.بهرحال مرسی از جوابت و توجهت.سپاسگذارم
با سلام یک الگو تکرار شونده در خود میبینم که چندین سال متمادی است که وقتی از کسی کاری را میخواهم انجام دهد و یا خواهشی دارم بیش از اندازه با حالت خواهشی از او میخواهم و تن صدایم بسیار آرام و لحن صدایم بسیار ضعیف کننده و اعتماد به نفسم پایین مئ آید.
بیشتر تمایل دارم تا اس ام اس بدهم تا مستقیم صحبت کنم.
از این میترسم که جواب منفی دهد و یا بد تر از آن با یک حالت تندی بدی نه بگوید و من را ضایع نماید و غرورم رابشکند.
همیشه با یک لبخندی حالا شاید مصنوعی به جهت خوشرو بودن با دیگران سلام و علیک میکنم ولی همه آنها با لبخند جواب نمیدهند شاید کمی حتی خشک و بیروح جواب دهند یا سر تکان دهند یا اصلا فقط نگاه کنند و سرشان را پایین بیاندازند.
وقتی ک ب ناخواسته هافکرمیکنم حالم بدمیشه ب چیزاییک تدارم وبالعکس وقتی ب داشته هام توجه میکنم پرمیشم ازحس خوب وسپاسگذاری وسپاسگذاریوباحس عالی انجام میدم طوریک گاهااشک شوق میریزم
وقتی ک ب برنامه ای ک ریختم ولی جامه عمل نمیپوشم نجواهاشروع میشن ..خیلی حس بدی میگیرم ازاینگ نتونستم اونطوری ک بایدرفتارکنم ولی سعی میکنم خودم روسرزنش نکنم ولی این اتفاق ب مراتب تکرارشده ب نوعی زدم زیرحرفم وب قول استادنمیدونم چ باورمخربی هست توی مغزم ک باعث شده این چرخه هی تکراربشه
وقتی ک توی جمع حرف ازهنرمیشه بهم میریزم وبازنجواهاشروع میشن ک چقدتوبی هنری بی استعدادی چوون من ب کارهای هنری اصلاعلاقه ای ندارم وفکرمیکنم وقتی بخام انجامشون بدم حوصلم روسرمیبرنوقبلن فکرمیکررم چونک بقیه بلدن من هم بایدیادبگیرم ولی هربارک امتحان کردم شکست خوردم فقط برای اینک بارهاامتحان کردم ونتیجه ای نگرفتم اول برای این بودک علاقه ای نداشتم وبد چون شکست خوردم اعتمادبنفسم هی خراب شدب این واسطه مسخره شدم بهم خندیدن وازاین مواردک کلاتخریب شدعزت نفسم..
وقتی ک توی جمع نادیده گرفته بشم ..دوسدارم ترک کنم اونجارو بجای اینک حل کنم کلاصورت مسئله روپاک میکنم واین بارهابرام اتفاق افتاده چوون بازنجواهاشروع میشه ازاینک من ادم دوست داشتنی نیستم بقیه بهترازمن و…ازاین دست موارد
ک خداروشکرریشه ی تمام اینهادرعدم عزت نفس واعتمادبنفسه واینکدوره روخدابهم هدیه داده دارم تمرکزی روش کارمیکنم ومطمعنم ک شخصیتم ب کل تغییرمیکنه
خداروبسیارسپاسگذارم وتشکرمیکنم ازاستادنازنین وتمام دوستای گرانقدر
بنام خداوند روزی دهنده
سلام خدمت استاد بزرگوارم و خانم شایسته عزیزم
امروز هم یکی از الگوهای تکرار شوندم رو هم پیدا کردم که حتی هم تو کامنتام نوشته بودم
من وقتی بهم فشار عصبی وارد میش فرقی نمیکنه تنها باشم یا نه جدیدا پیش همه اشکم در میاد
امروز دخترم بازم کلاس نمیرفت و مدیر توجیهم کرد که اگه کلاس نره باید پروندش بگیری ببری و من تو حیاط مدرسه اشکم سرازیر شد و فهمیدم ریشش از دوران کودکیه که سر هر چیز کوچیک توبیخ میشدم حتی بهم ربطی نداشت و باید روی عزت نفسم کار کنم چون الان هم همسر و دخترم میگن تو مقصری و باید احساس ارزشمندیم بالا ببرم
دومین مورد هم هر کاری میکنم خونم بهم ریخته هس
و همیشه درگیرم که باید ریشش رو پیدا کنم چون از درون خودمه و بجه هام هم اهمیتی نمیدن این رو هم ریشه یابی میکنم و میدونم با هدایت های خداوند تغییر میکنم.
در پناه الله شاد و سلامت و ثروتمند باشید
سلام استاد من همین امروز بر اثر یک اتفاق به شدت رفتم تو فکر که چرا من هر بار که به کسب و کاری راه میندازه در میانه راه احساس ناتوانی برای ادامه کار میکنم
بعد این فکر اومد تو ذهنم که پسر من چرا اینهمه کارهای رو شروع کردم که ناتمام و ناموفق رهایش کردم وبا ضرر بهش پایان دادم خوب منی که واسه شروع هر کسب و کار اینقدر نترس و بی باک جلو میرم مثله آب خوردن یه کار جدید شروع میکنم ولی در میانه راه هر بار وقتی کار هام اینطور که باید پیش نمیره به شدت تا امید میشم
یا یه مثال دیگه چرا هر بار تو شروع کسب و کار همه چی خوبه ولی بعد از گذشته یک مدت سرم کلاه میره تو کسب و کار بهم خیانت میشه حقم رو میخورم خوب چرا من که تو کار همیشه صدم رو میگذارم وبا تمام وجود به پیشرفت کار کمک میکنم چرا آخرش اینطوری میشه پس چرا من هر چند وقت یکبار بشدت دلسرد میشم و دیگه به خودم اعتماد ندارم که کاری رو شروع کنم استاد شاید من در ظاهر اشکال کارم رو میدونم که میتونه بی صبری باشه طی نکردن تکامل باشه میتونه عدم لیاقت باشه
ولی آخرین باری که به این مسئله بر خوردم با خودم گفتم من یک باوری دارم که همیشه از اونجا ضربه میخورم اون باور این هستش که من باور کردم که توانایی انجام کارهای یکم بزرگ تر رو ندارم
واین باور من ریشه در بچه گیم داره که همیشه برادران بزرگم همچنین پدرم به من اجازهی انجام کارهای مثله کمک کردن تو جابجایی یا رفتم به باشگاه یا حتی پول جمع کردن یادمه داداشم به من اجازه نمیداد تو حیاط خونه گل بکارم ومن این کارو خیلی دوست داشتم استاد من خیلی از این موضوع ضربه ها خوردم بشدت بکمک نیاز دارم برای رهایی از این مشکلات تکرار شونده هیچ راه حلی ندارم همینطور که سابقم نشون میده من یکی از اعضای خیلی قدیمی در سایت شما هستم اما هیچ نتیجه ی ملموسی رو کسب نکردم ممنون از استاد عزیز وتمام دوستان