اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
درود به همگی .فک کنم خیلی چیزا منو اذیت میکنه و من ازشون بی خبرم . و با خوندن کامنت دوستان تا حدی فهمیدم چی احساسات منو تحت تاثیر قرار میده .اینکه در تصمیم گیری تردید میکنم و پشت گوش می اندازم، وقتی به گذشته فک میکنم که چرا در مورد رشته دانشگاهیم تحقیق نکردم و باید انصراف میدادم ، اینکه وقتی با همسرم بحث میکنیم و اختلاف نظر داریم و بهم کم محلی می کنه .اینکه هر وقت همسرم به مدت 12 ساعت یا 24 ساعت میره سرآب برای زمین های کشاورزی پدرش ، اونم جایی که فشار آب خیلی کم هستش و درآمدی براشون نداره ،به قول خودشون دوست دارن به عنوان یادگاری این روند رو ادامه بدن ،اینکه در اطرافیانم کسانی هستن که میزان احترامشان به افراد براساس مدرک تحصیلی و کار و شغل و پول هستش .اینکه وقتی از من کاری رو درخواست می کنن و من میگم نه و در جواب بهم میگن تو که بیکار تو خونه هستی و کار و شغلی نداری .اینکه میگن وظیفه یه خانم هست که کارهای خونه انجام بده و مرتب آشپزی کنه .اینکه هر بار رفتم کلاس ورزش یا زبان انگلیسی …. ثبت نام کنم تعداد به حدنصاب نرسیده یا اگه تشکیل شده بعد از دو هفته بقیه نمیان و کل کلاس کنسل میشه . اینکه تو جمع کسایی که موقعیت اجتماعیشان از من بالاتر هست نمی تونم صحبت کنم .اینکه همسرم و خانوادم بهم کم توجهی کنن . هر وقت که خانوادم منو با هم سن و سال های خودم مقایسه می کنن که بقیه درآمد دارن تو نداری . در آخر برای همه دوستان در این سایت آرزوی موفقیت میکنم بدرود
امیدوارم امروزم از دیدن نشانههای واضح خداوند لذت ببریم
مث کامنت شما
منم مث بقیه دوستانم اوایل خیلی هیجان برا دورها داشتم فک میکردم فقد کافیه خرید کنم دیگه همه چی حله
تا وقتی ک امسالم با تعهد به خودم برا شناخت خودم با هدایت خدایم شروع کردم،متوجه شدم باید تکاملمو طی کنم، اولین قانون واینکه هر دوره یی رو میرفتم متن شو میخوندم بارها تو خودم جستجو میکردم
میدیدم آره اینم لازمه
اما اون حس و نداشتم انگار یچی سر جاش نیس
تا با هدایت خدایم به این کتاب ک خودشناسی و خودیاری هس هدایت شدم
و هم مدار با اموزهای استاد .
دیگه از هماهنگی قشنگ با این الگوهای تکرار شونده نگم براتون ،
اما این کتاب همون صحبت استاد
ک چرا و چطور یکسری رفتارها و آدمها همیشه جذب ما میشن ,
تو کتاب تله عنوانش کرده .
امیدوارم با این دیدگاه مطالعه ش کنید
و بتونید روند خودشناسی با درک بهتر ادامه بدید
راجب تهیه کدوم دوره ،من به یقین رسیدم پاشنه آشیل اصلیم و مهمترینم عدم احساس لیاقت هس
ک مطمئنم خیلیها داریمش،
بازم کاملا هدایت شده همون موقع ک خاسمش استاد توحیدی عزیزمون گفتن آماده س
سلام میکنم خدمت همه ی عزیزانی که دارند عاشقانه روی خودشون سرمایه گذاری میکنند و باور هاشون رو بهبود میدهند.
در جواب به سوال استاد، علاوه بر فکر کردن، نظر صمیمی ترین دوستان و همکارانم رو جویا شدم و نتیجه به شرح زیر بود:
– اولین موردی که به وضوح احساسات شدیدی در من بر انگیخته میکنه، طوری که از کوره در میرم، خستگی هست. وقتی خسته میشم، خیلی سریع واکنش نشون میدم و کنترل ذهن برای من سخت میشه. این مورد رو خیلی روش کار کردم ولی پاشنه ی آشیلی هست که باید حواسم همواره بهش باشه.
– مورد دیگه، که اون هم خیلی واضحه برام، وقتی هست که دیگران اون کاری که من میخوام انجام بدن، انجام نمیدن و به نوعی انتظاراتی که من دارم رو برآورده نمیکنند. بار ها پیش اومده به هم گروهی هام در پروژه ای یا کاری تیمی، برنامه ریزی کردم تا کار ها منظم و روون جلو برن ولی اونطوری که من خواستم جلو نرفتن و من خیلی جدی برخورد کردم. این مورد تو تنها تجربه ی کارمندی من هم صدق میکنه، به طوری من طبق انتظاراتم از کار هایی که فکر میکردم کارفرما میخواد (بعد از صحبت های پیاپی با کارفرما)، کار رو سر زمان تحویل دادم ولی کارفرما اقرار کرد کارهای بیشتر از انتظاراتم میخواد و این مورد خیلی من رو عصبانی کرد، طوری که اون آخرین کار کارمندی من شد :))
– مورد دیگه ای که به ذهنم میاد، اینه که وقتی دیگران من رو خیلی مسخره میکنن و شوخی هاشون بیش از حد میشه، واکنش های من یکهو سنگین و جدی میشه. حتی بار ها توی همون شوخی اولی که باهام کردن، من با یک کنایه نیش دار جوابشون رو دادم که به نظر خودم زیاده روی بوده.
– من گاها وقتی کار های زیادی هم زمان روی سر من میریزند، احساساتم به شدت بر انگیخته میشه و در اون لحظه ممکنه یکدفعه کار ها را رها کنم تا ذهنم کمی آروم بشه. مثلا وقتی که همزمان 5 نفر از من سوالات مختلف میپرسند و من باید همه شان را مدیریت کنم، ممکنه دچار اضطراب و استرس بشم طوری که عرق کنم و بدنم بلرزه.
+ مورد جالبی هم که به ذهنم اومد، این هست که زمانی که به انتهای یک ددلاین نزدیک میشیم و انجام کاری، به نحوی اضطراری میشه، اضطراب مثبتی در من ایجاد میشه که تمرکز و یادگیری ام در کار رو دو چندان میکنه که به شدت دنبال اینم که از این قدرت به صورتی آگاهانه تر و درست تر استفاده کنم.
این جلسه مربوط به الگوهای تکرار شونده بود و کاملا درک کردم که باور ماست که اتفاقات رو رقم میزنه و ما از جنس همون باورها وارد زندگیمون میشه
تو این مدت چون روی خودم بیشتر کار کردم و از آموزه هاتون استفاده کردم الگوهایی که تکرار شدن تو مسیر درست بودن بیشتر تا نادرست
یعنی با تکرارشون بیشتر باعث حال خوبم شدن
مثال : ورود مشتری جدید به کسب و کارم … و دوری کردن از ادمایی که همفرکانس من نبودن …
که این قبلا خیلی اتفاق میفتاد ، ادمای ضعیف و کسایی که مثل گذشته من دچار مشکل بودن وارد زندگیم میشدن که به لطف خدا خیلی خیلی کمرنگ شدن
مریض شدنم تو تایمی خیلی زیاد بود و مدام تکرار میشد … ولی الان به لطف خدا سلامتی کامل دارم
در یک مورد تازگیا خیلی به چالش میخورم و تکرار میشه اونم وجود خانواده ام که هم فرکانس نیستن و شنیدن اخبار و صحبتای این چنینی که مدام از سمتشون تکرار میشد و من مقاومت داشتم برا گوش نکردن که سعی کردم تا حدودی تمرکز و توجهم کنترل کنم ولی بازم تکرار میشن هنوز و هربار تکرار میشه باعث میشه من به شدت اذیت بشم
و مورد بعدی که از لحاظ مالی اگر ورودی مالی کمتری داشته باشم هم به شدت میترسم و هر بار فرکانسم کمی میاد پایین این مساله تکرار میشه و ورودی مالیم میاد پایین
ترس بعدی هم از روابط هست که چندین ماه پیش جذب کردم افرادی که از لحاظ مالی دچار مشکل بودن و تکرار شد این قضیه که متوجه شدم هر آنچه باور من هست رخ میده
تو باورام این بود که طرف مقابل از لحاظ رفتاری اوکی باشه فقط مالی مهم نیست دقیقا افرادی سر راهم قرار میگرفتن که رفتاری مناسب و مهربون ولی از لحاظ مالی ضعیف بودن
و خداروشکر به لطف خدا ی اتفاقای این چنین کمتر تکرار میشن واسم الان و البته که نیاز به تمرین و تکرار بیشتری هست
ولی هر بار با تکرار هر کدوم تلنگری واسم هست که داری جذب میکنی توجه نکن بهشون ، هر چی بیشتر فکر کنی بیشتر سراغت میان
سپاس فراوان از شما استاد عزیز و من چقدر خوشحال و خوشبختم که دانشجوی شما هستم
امروز روز 93ام از روزشمار تحول زندگی من که این فایل رو به عنوان نشانه امروزم بهش هدایت شدم ؛
پاسخ من به سوال استاد که فرمودن چه اتفاقاتی در زندگی احساساتمان را به شدت برانگیخته میکند؟
1- احساس نادیده گرفته شدن.
2- زمانی که از یک آدم بارها و بارها بی توجهی میبینم ولی بازم اگر وقتی میبینمش یا وقتی یک موضوعی پیش میاد که میدونم از من کاری برمیاد براش انجاممیدم ولی بازم برخورد طرف مقابل با من مثل آدمی بوده که انگار وظیفم بوده و عزت و احترام بقیه بیشتر از منی که انقدر براش سنگ تموم گذاشتم بوده.
3 – وقتی از خودم یا خانوادم انتقاد میکنن!
4 – وقتی دست کم گرفته میشم با وجود اینکه تمامتلاشم رو کردم تا بهترین خودم باشم ولی نشده!
5 – وقتی نمیتونم به عزیزانم در شرایطی که موقعیتش رو ندارمکمک کنم یا در کنارشون باشم!
6 – وقتی حساب بانکیم آخر ماه خالی میشه یا کمتر از حدی که فکر میکردم باقی میمونه میشه!
7 – وقتی ازم تعریف میکنن خیلی حس شادی دارم.
8 – وقتی کسی قدردان محبت و تلاشم بوده خیلی حس خوبی دارم .
9 – وقتی دخترم غذاشو کامل میخوره و بدون لجبازی با من کارشو انجام میده واقعا حس خوبی دارم ، چون من از روی دوست داشتنم گاهی درگیر مسائلی شدم که مربوط به اون بوده و انرژیم گاهی گرفته شده، البته این روزا که روی کنترل ذهنمبیشتر دارم کار میکنن فرمولش دستماومده و حسای بهتری رو تجربه دارم میکنم!
11 – وقتی خانوادم اشتباهی رو که بارها تکرار کردم رو نادیده گرفتن و من از احساس گناه تبدیل شدم به یک فردی که واقعا درس زندگی رو در جایگاه درست و بدون سرخوردگی و کمشدن عزت نفس گرفته و اصلا اون اشتباهات دیگه توی زندگیم تکرار نشده ! این یه حس شادیه ، از اینکه انتظار یه برخورد سخت و شدیدی داری اما طرف مقابلت خیلی منطقی و کنترل شده پیش میره!
12 – وقتی یک کاری رو بارها میخواستم تمومش کنم یا شروع کنم ، اما اهمال کاری کردم و دوباره عقب افتاده مثل شروع دوباره رانندگی ام بعد از زایمانم !
گاهی در محل کارم با همکارم که کارمون بهم ارتباط داره و اشتباهی میکنه و میخواهد مسئولیتش را به گردن من بندازه. در اون لحظه عصبانیت شدیدی احساس میکنم.
وقتی کسی که برام مهمه به من بیتوجهی میکنه، دلگیر و ناراحت میشوم.
وقتی باید تصمیم مهمی بگیرم و مطمئن نیستم کدوم تصمیم درسته ، اضطراب و تردید وجودم رو پر میکنه.
وقتی کسی با اعتماد به نفس زیاد بهم دروغ میگه، حس خشم پیدا میکنم .
وقتی کسی به وسایلم دست میزنه یا وارد حریم خصوصیام میشه، عصبانیت شدیدی حس میکنم.
وقتی بیرونم و از خونه زنگ میزنن میگن ،
«اومدنی فلان چیزو بخر»، ناخودآگاه عصبی میشم. میدونم درخواست سادهایه و حتی میدونم ریشهاش به تجربههای قبلی من برمیگرده، ولی هنوز نسبت به این موضوع گارد دارم. سریع واکنش نشون میدم و عصبانی میشم و حس پشتش رو هم میدونم .
ولی مهمترینش :
«وقتی میبینم یا میشنوم کسی به یکی از اعضای خانوادهام بیاحترامی کرده و یا پشت سرشون حرف بزنه، واقعاً از کوره در میرم. شدید عصبانی میشم و گارد میگیرم ( خط قرمز )
برام مهم نیست طرف چه کسیه ؛ واکنش نشون میدم، چون نمیتونم بیتفاوت باشم.
تمام این موقعیتها در واقع چراغ راهنمای احساساتم هستن. به من میگن چه چیزهایی برام مهم هستن :
• احترام و رعایت مرزها
• توجه و ارزشمندی
• امنیت و اطمینان
• صداقت و اعتماد
البته که میدونم خیلی از چیزهایی که در آدمها و موقعیتها میبینم، بازتاب باورها و فرکانس خود منه.
اگر از بیتوجهی ناراحت میشم، باید ببینم کجا به خودم بیتوجه بودم.
اگر صداقت برام مهمه ، باید صادقانه نگاه کنم کجا خودم صداقت نداشتم.
واقعاً خوشحالم که الان این شناختها رو نسبت به خودم دارم. میدونم مثالها خیلی بیشتر از این حرفاست، ولی اونایی رو گفتم که توی زندگیم پررنگتر بودن. حس میکنم الان آگاهتر شدم و بهتر میفهمم چی در من فعاله و چرا بعضی واکنشها رو نشون میدم.
استاد عزیزم خیلی حس خوبی دارم از اینکه در این مسیرم. این آگاهیها واقعاً برام مثل یه چراغن؛ راهمو روشنتر میکنن. حتی همین الانم تغییراتو توی خودم حس میکنم و این برام خیلی لذتبخشه.
واقعاً ممنونم.
خدا رو شکر میکنم بابت این مسیر، بابت این آگاهیها و بابت اینکه دارم کمکم خودمو بهتر میشناسم.
باسلام خدمت استاد عزیز و مریم جان دوست داشتنی و دوستان هم فرکانسی
من یه الگوی تکرار شونده ای که 12 سال است در زندگی ام تکرار میشود را دارم و با هدایت پروردگار و با این دوره ارزشمند میخوام آن را تا جایی که میتوانم از بین ببرم
سوال:چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما قویترین احساسات را در شما برانگیخته میکند؟
شاید چیزی که بخوام بگم به ظاهر خیلی خنده دار باشه
ولی این چیزیه که وقتی در شرایطش قرار میگیرم مثل کوه آتشفشان در درونم فوران میکنه از احساس بد و منفی جوری که احساس خفگی بهم دست میدهد
و اون اینه که وقتی به مهمانی خانواده ی همسرم دعوت میشوم،آخر هفته ها برای من زجر آور و شکنجه گر است و من وقتی به آخر هفته میرسم نگرانی و استرس تمام وجودم رو فرا میگیره،ایام عید رو دوست ندارم منی که عاشق عید بود چرا که میخوای دوهفته هر روز ببینی کنترل میشی،کجا میری،کجا میای و…،از ایام تعطیل تقویم بدم میاد میدونم مشکل از منه نه دیگران که باید حلش کنم
وقتی بهش هم فکر میکنم خودم رو زیر سوال میبرم که تو چقد خودخواهی و دوس داری با رضا همیشه تنها باشی
ولی الان که میبینم که این مقاومت من برای این است که همش ترس از اینو دارم که آزادیم گرفته میشه،کنترل زندگیمو ندارم،دیگران میخوان همه جوره منو زندگیمو تحت کنترل خودشون در بیاورند ومن کسی هستم که از اینکه آدمی بخواد کنترلم کنه و آزادیم رو بگیره متنفرم ولی نمیدونم کجای قضیه میلنگه…
حتی ترس از بچه دار شدن هم دارم که نکنه مجبور باشم بچمم طبق اون چیزی که اونها میگن تربیت کنم(همش شرک)
یکی از چیزهای دیگه که منو به احساس منفی میکشونه وقتی که ازم به هر دلیلی انتقاد میشه مخصوصا از طرف همسر و خانواده اش که طبق گفته های استاد برمیگرده به اینکه وابسته به حرف مردمم و اون افراد حرف و نظرشون خیلی برام مهمه و دوست دارم همیشه منو به عنوان یه عروس و زن نمونه یاد کنن چرا:چون از اون ابتدای آشناییمون خانواده ی همسرم منو واسه پسرشون نمیخواستن و دوسم نداشتن
مورد دیگه وقتی که بهم بی احترامی میشه
و یه مورد دیگه وقتی که با همسرم بحثمون میشه و یا ببینم اون ناراحته انگار خودم رو مسئول حال اون میدونم با اینکه حال خودم چندان جالب نیست نگران حال بد اونم و احساس بدی دارم
مورد بعدی وقتی که بهم بی توجهی بشه و طرد بشم بشدت بهم میریزم چون ترس از دست دادن دارم
و آخرین مورد زمانی که واسه کسی کاری انجام میدم وازم تشکر و قدردانی اون جوری که دلم میخواد نمیشه حتی در مورد آشپزی که انجام میدم
سلام بدون مقدمه میریم سر اصل مطلب چیزی که احساسات شدید مرا برمیگزینه ترس از حرف زدن تو جمع واجتماع اصلا از وارد شدن تو جمع احساس ترس دارم احساس خجالت که اصلا میخوام آب بشم برم توزمین خیلی احساس حقارت دارم اصلا ذهنم قفل میشه خیییلی کم حرفم احساس میکنم کسی بهم اهمیت نمیده کسی برام ارزش قایل نیس ارتباتاطم به صفر رسیده همیشه تنهام هیچ دوست ورفیقی ندارم حتی خوانواده ام بهم اهمیت نمیده سی سال رد کردم هنوز ازدواج نکردم کارو شغل ندارم هیچی پول ندارم وعملگراییم خیلی ضعیفه .دوستون دارم .با تمام عشقم.خدا پشت وپناهتان.
حقیقت من وقتی تو یه جمع مخصوصا اون طرف نزدیک من باشه که بگه مجید فلان جور رفتار میکنه مجید اینجوریه یا بگه ع مجید با بچه اینجوری برخورد نکن..
خلاصه سر این موضوع شاکی میشم.
قبلا خیلی بیشتر بود کلا در هیچ زمینه ای حتی صحبت 2نفره انتقادی میشد ازم نمیپذیرفتم الان خیلی خیلی به لطف الله کمی بهتر شدم.
بسیار عصبی بودم ولی الان خیلی وقته کمی بهتر شدم و حس میکنم تو این موضوع سیر صعودیم رو.
قبلا اگر یه جمعی دوستانه قرار چیزی بود به من گفته نمیشد شاکی میشدم الان به هیچ وجه نیستم.
قبلا خودمو زیاد سرزنش میکردم شاید تا چندین روز ولی الان به لطف الله، اولا میگم اشتباهی وجود نداره و تجربس مجید دوما به خودم میگم درست بگیر فقط همین و خیلی چیزهای دیگه..
و دقت نکردم چی شد ک خیلیاشون رفتن و یا به مرور کمی بهتر و بهتر و بهتر شدن ولی دقیقا از موقعی که تو مسیر صحیح اومدم از فایل ها استفاده کردم و قدم برداشتم برای اینکه شروع کنم به تغییر خودم اتفاق افتاد ولب اینکه رو چه باورهایی کار کردم نمیدونم ولی خب بینهایت فایل روی سایت استفاده میکردم و عمل میکردم و بلا استثنا 90 درصد فایلام همزمانی داشت با اون روز و لحظه من که من دقیقا بهش نیاز داشتم و خیلی خیلی با خودم خلوت میکنم(از وقتی قدم برداشتم این مورد در وجودم آشکار شد) و خیلی خیلی با خدام با خوشی و شادی حرف میزنم قبلا با ناله و التماس بود. و سعی کردم یواش یواش غیبت و دروغ ناله کردن و غر زدن حرام کردم به خودم(خیلی غر میزدم).
خدایا سپاسگزارم از تو بنده های بسیار عالی که همیشه هستن.
عرض ادب و احترام به استاد بزرگوار و خانم شایسته عزیز و البته تمام دوستان آگاهی جوی سایت جهانی استاد عباس منش
خداوند و هزاران بار سپاس و شکر میگم به خاطر هدایت من به این فایل
من سالهاست که به مسیر خودشناسی هدایت شدم و خب به لطف خدا آگاهی های نابی هم آموختم.
چند وقت هست که این سوال ذهنی برام به وجود اومده بود که الگوی تکرار شونده ای که تو زندگی من سالهاست داره تکرار میشه چه درسی برای من داره؟؟؟ یا کدوم باور مخرب من باعث به وجود آمدن چنین مسئله ای شده؟؟
خدا را میلیاردها بار شکر که امروز این فایل و دیدم و سپاس فراوان از استاد عزیز برای این فایل ارزشمند
در رابطه با سوال استاد که چی تو زندگی باعث میشه که احساسات من شدیدا برانگیخته بشه؟
باید پاسخ بدم
1_بیکاری همسرم
2_بی پولی
3_بدهی
4_قرض کردن های زیاد همسرم و پس ندادن اون
5_بی مسئولیتی همسرم
6_بیماری همسرم
و کلا در زمینه بی پولی شدیداااا احساسات منو برانگیخته میشه و داغون میکنه
و الگوی تکرار شونده ای که سالیان سال تکرار میشه اینه که همسر من الان راننده تاکسی هست و دائم ماشینش خراب میشه
جوری که چندین برابر پولی که در میاره باید خرجش کنیم و این واقعا آزار دهنده است
و حاضر نیست دل بکنه از اون ماشین یا اینکه سراغ کار دیگه بره
الگوی بعدی اینه که من تو هر کاری وارد میشم موفق نمیشم بیشتر از 7 ساله دارم تلاش میکنم ولی سر خونه اولم
میدونم باورهای پوسیده بسیار مخربی دارم اما نمیتونم کشفش کنم
و این واقعا معزل بزرگی برام درست کرده
ممنون میشم از استاد یا دوستان که منو راهنمایی کنند.
درود به همگی .فک کنم خیلی چیزا منو اذیت میکنه و من ازشون بی خبرم . و با خوندن کامنت دوستان تا حدی فهمیدم چی احساسات منو تحت تاثیر قرار میده .اینکه در تصمیم گیری تردید میکنم و پشت گوش می اندازم، وقتی به گذشته فک میکنم که چرا در مورد رشته دانشگاهیم تحقیق نکردم و باید انصراف میدادم ، اینکه وقتی با همسرم بحث میکنیم و اختلاف نظر داریم و بهم کم محلی می کنه .اینکه هر وقت همسرم به مدت 12 ساعت یا 24 ساعت میره سرآب برای زمین های کشاورزی پدرش ، اونم جایی که فشار آب خیلی کم هستش و درآمدی براشون نداره ،به قول خودشون دوست دارن به عنوان یادگاری این روند رو ادامه بدن ،اینکه در اطرافیانم کسانی هستن که میزان احترامشان به افراد براساس مدرک تحصیلی و کار و شغل و پول هستش .اینکه وقتی از من کاری رو درخواست می کنن و من میگم نه و در جواب بهم میگن تو که بیکار تو خونه هستی و کار و شغلی نداری .اینکه میگن وظیفه یه خانم هست که کارهای خونه انجام بده و مرتب آشپزی کنه .اینکه هر بار رفتم کلاس ورزش یا زبان انگلیسی …. ثبت نام کنم تعداد به حدنصاب نرسیده یا اگه تشکیل شده بعد از دو هفته بقیه نمیان و کل کلاس کنسل میشه . اینکه تو جمع کسایی که موقعیت اجتماعیشان از من بالاتر هست نمی تونم صحبت کنم .اینکه همسرم و خانوادم بهم کم توجهی کنن . هر وقت که خانوادم منو با هم سن و سال های خودم مقایسه می کنن که بقیه درآمد دارن تو نداری . در آخر برای همه دوستان در این سایت آرزوی موفقیت میکنم بدرود
بنام خدای قشنگ هدایتگرم
اول از همه میخام از صمیم قلبم از شما استاد عزیزم تشکر کنم و شاکر خدایم ک این توفیق بهم داد
این سری الگوهای تکرار شونده در واقع اینم یکی از بهترین دورههای استاد هستن میتونم با لیاقت بگم درخواست و نیاز من بود برای تکامل برای دوره احساس لیاقت
من دفتری زیبا با خودکارهای رنگارنگ گرفتم و شروع به نوشتن مقدمه
سپس سوال استاد کردم
ک همچنان در حال کندوکاو خودمم
اینم از هماهنگی قشنگ بگم ک من کتاب طرحواره رو همزمان میخونم
با هدایت خالقم از پسش بر میام
میدونم ریشه همه اینها عدم احساس لیاقت هست ک به لطف الله به وضوح بهتری از،خودم میرسم
خدای قشنگم هزاران بار شکرت
برا چیزی ک میشم
برای عزت نفسی ک پیدا میکنم
برا عشق و مودت ک تمام روابطم و شکل میده
برا حل تمام مسائل
برا ثروتی ک با لیاقت میسازم
قراره از بهترین بنده های توحیدی تو بشم
همین ک تو این سایت و خانواده هستم ینی لایقش هستم
ممنونم و تحسین میکنم هم خانواده های قشنگم رو ک تا این حد صادقانه جواب دادید
شاکر خدای رحمانم
عللی بود حتما میتوانید
دوست داشتم
راجبه کتاب بدونم
تگر امکان داره
ی توضیحی راجبه کتاب بدید
ممنون میشم
در پناه خدا باشین
خانوم احمدی عزیز
کاش راجبه ترمزها هم حرف بزنید
ممنون
از این
همه کامنت زیبایی که گذاشتید
منم خیلی در احساس لیاقت
مشکل داشتم
ولی قانون تسبیح
را انجام میدم
خیلی عالی جواب گرفتم
به امید موفقیت روزافزون شما
سلام دوست عزیزم
امیدوارم امروزم از دیدن نشانههای واضح خداوند لذت ببریم
مث کامنت شما
منم مث بقیه دوستانم اوایل خیلی هیجان برا دورها داشتم فک میکردم فقد کافیه خرید کنم دیگه همه چی حله
تا وقتی ک امسالم با تعهد به خودم برا شناخت خودم با هدایت خدایم شروع کردم،متوجه شدم باید تکاملمو طی کنم، اولین قانون واینکه هر دوره یی رو میرفتم متن شو میخوندم بارها تو خودم جستجو میکردم
میدیدم آره اینم لازمه
اما اون حس و نداشتم انگار یچی سر جاش نیس
تا با هدایت خدایم به این کتاب ک خودشناسی و خودیاری هس هدایت شدم
و هم مدار با اموزهای استاد .
دیگه از هماهنگی قشنگ با این الگوهای تکرار شونده نگم براتون ،
اما این کتاب همون صحبت استاد
ک چرا و چطور یکسری رفتارها و آدمها همیشه جذب ما میشن ,
تو کتاب تله عنوانش کرده .
امیدوارم با این دیدگاه مطالعه ش کنید
و بتونید روند خودشناسی با درک بهتر ادامه بدید
راجب تهیه کدوم دوره ،من به یقین رسیدم پاشنه آشیل اصلیم و مهمترینم عدم احساس لیاقت هس
ک مطمئنم خیلیها داریمش،
بازم کاملا هدایت شده همون موقع ک خاسمش استاد توحیدی عزیزمون گفتن آماده س
دیگه تصور کنید هر روز با چ ذوق مضاعفی منتظرم
ک مث بمب زندگیمونو منفجر کنیم
داشت یادم میرفت اسم کتاب
زندگی خود را دوباره بیافرینید از جفری ای یانگ
در پناه حق
ممنونم از وقتی که
برای پاسخ گذاشتید
بله آنقدر کتاب های استاد و محصولاتشون عالیه
که فکر کنم تا کامل کردن تین پروسه زمان زیادی باید بزارم
تا فقط مطالب استاد رو یا فابل های رایگان یا کامنت دوستان دو مطالعه کنم ار هزاران کتاب در آمریکا و متخصصین آمریکایی هم بهتر باشه
توی کامنت ها حرف هایی زده شده که دنیای تجربه تک تک افراد گفته شده شاید من به تنهایی میخاستم کسب کنم 1000سال بیشتر زمان میبرد
در هر صورت ممنونم از شما
منتظر موفقیتهای شما هستم
موفق باشین
سلام میکنم خدمت همه ی عزیزانی که دارند عاشقانه روی خودشون سرمایه گذاری میکنند و باور هاشون رو بهبود میدهند.
در جواب به سوال استاد، علاوه بر فکر کردن، نظر صمیمی ترین دوستان و همکارانم رو جویا شدم و نتیجه به شرح زیر بود:
– اولین موردی که به وضوح احساسات شدیدی در من بر انگیخته میکنه، طوری که از کوره در میرم، خستگی هست. وقتی خسته میشم، خیلی سریع واکنش نشون میدم و کنترل ذهن برای من سخت میشه. این مورد رو خیلی روش کار کردم ولی پاشنه ی آشیلی هست که باید حواسم همواره بهش باشه.
– مورد دیگه، که اون هم خیلی واضحه برام، وقتی هست که دیگران اون کاری که من میخوام انجام بدن، انجام نمیدن و به نوعی انتظاراتی که من دارم رو برآورده نمیکنند. بار ها پیش اومده به هم گروهی هام در پروژه ای یا کاری تیمی، برنامه ریزی کردم تا کار ها منظم و روون جلو برن ولی اونطوری که من خواستم جلو نرفتن و من خیلی جدی برخورد کردم. این مورد تو تنها تجربه ی کارمندی من هم صدق میکنه، به طوری من طبق انتظاراتم از کار هایی که فکر میکردم کارفرما میخواد (بعد از صحبت های پیاپی با کارفرما)، کار رو سر زمان تحویل دادم ولی کارفرما اقرار کرد کارهای بیشتر از انتظاراتم میخواد و این مورد خیلی من رو عصبانی کرد، طوری که اون آخرین کار کارمندی من شد :))
– مورد دیگه ای که به ذهنم میاد، اینه که وقتی دیگران من رو خیلی مسخره میکنن و شوخی هاشون بیش از حد میشه، واکنش های من یکهو سنگین و جدی میشه. حتی بار ها توی همون شوخی اولی که باهام کردن، من با یک کنایه نیش دار جوابشون رو دادم که به نظر خودم زیاده روی بوده.
– من گاها وقتی کار های زیادی هم زمان روی سر من میریزند، احساساتم به شدت بر انگیخته میشه و در اون لحظه ممکنه یکدفعه کار ها را رها کنم تا ذهنم کمی آروم بشه. مثلا وقتی که همزمان 5 نفر از من سوالات مختلف میپرسند و من باید همه شان را مدیریت کنم، ممکنه دچار اضطراب و استرس بشم طوری که عرق کنم و بدنم بلرزه.
+ مورد جالبی هم که به ذهنم اومد، این هست که زمانی که به انتهای یک ددلاین نزدیک میشیم و انجام کاری، به نحوی اضطراری میشه، اضطراب مثبتی در من ایجاد میشه که تمرکز و یادگیری ام در کار رو دو چندان میکنه که به شدت دنبال اینم که از این قدرت به صورتی آگاهانه تر و درست تر استفاده کنم.
به نام خدای مهربان
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته زیبا
این جلسه مربوط به الگوهای تکرار شونده بود و کاملا درک کردم که باور ماست که اتفاقات رو رقم میزنه و ما از جنس همون باورها وارد زندگیمون میشه
تو این مدت چون روی خودم بیشتر کار کردم و از آموزه هاتون استفاده کردم الگوهایی که تکرار شدن تو مسیر درست بودن بیشتر تا نادرست
یعنی با تکرارشون بیشتر باعث حال خوبم شدن
مثال : ورود مشتری جدید به کسب و کارم … و دوری کردن از ادمایی که همفرکانس من نبودن …
که این قبلا خیلی اتفاق میفتاد ، ادمای ضعیف و کسایی که مثل گذشته من دچار مشکل بودن وارد زندگیم میشدن که به لطف خدا خیلی خیلی کمرنگ شدن
مریض شدنم تو تایمی خیلی زیاد بود و مدام تکرار میشد … ولی الان به لطف خدا سلامتی کامل دارم
در یک مورد تازگیا خیلی به چالش میخورم و تکرار میشه اونم وجود خانواده ام که هم فرکانس نیستن و شنیدن اخبار و صحبتای این چنینی که مدام از سمتشون تکرار میشد و من مقاومت داشتم برا گوش نکردن که سعی کردم تا حدودی تمرکز و توجهم کنترل کنم ولی بازم تکرار میشن هنوز و هربار تکرار میشه باعث میشه من به شدت اذیت بشم
و مورد بعدی که از لحاظ مالی اگر ورودی مالی کمتری داشته باشم هم به شدت میترسم و هر بار فرکانسم کمی میاد پایین این مساله تکرار میشه و ورودی مالیم میاد پایین
ترس بعدی هم از روابط هست که چندین ماه پیش جذب کردم افرادی که از لحاظ مالی دچار مشکل بودن و تکرار شد این قضیه که متوجه شدم هر آنچه باور من هست رخ میده
تو باورام این بود که طرف مقابل از لحاظ رفتاری اوکی باشه فقط مالی مهم نیست دقیقا افرادی سر راهم قرار میگرفتن که رفتاری مناسب و مهربون ولی از لحاظ مالی ضعیف بودن
و خداروشکر به لطف خدا ی اتفاقای این چنین کمتر تکرار میشن واسم الان و البته که نیاز به تمرین و تکرار بیشتری هست
ولی هر بار با تکرار هر کدوم تلنگری واسم هست که داری جذب میکنی توجه نکن بهشون ، هر چی بیشتر فکر کنی بیشتر سراغت میان
سپاس فراوان از شما استاد عزیز و من چقدر خوشحال و خوشبختم که دانشجوی شما هستم
دوستون دارم زیاد
سلام به استاد عزیز و دوستان
امروز روز 93ام از روزشمار تحول زندگی من که این فایل رو به عنوان نشانه امروزم بهش هدایت شدم ؛
پاسخ من به سوال استاد که فرمودن چه اتفاقاتی در زندگی احساساتمان را به شدت برانگیخته میکند؟
1- احساس نادیده گرفته شدن.
2- زمانی که از یک آدم بارها و بارها بی توجهی میبینم ولی بازم اگر وقتی میبینمش یا وقتی یک موضوعی پیش میاد که میدونم از من کاری برمیاد براش انجاممیدم ولی بازم برخورد طرف مقابل با من مثل آدمی بوده که انگار وظیفم بوده و عزت و احترام بقیه بیشتر از منی که انقدر براش سنگ تموم گذاشتم بوده.
3 – وقتی از خودم یا خانوادم انتقاد میکنن!
4 – وقتی دست کم گرفته میشم با وجود اینکه تمامتلاشم رو کردم تا بهترین خودم باشم ولی نشده!
5 – وقتی نمیتونم به عزیزانم در شرایطی که موقعیتش رو ندارمکمک کنم یا در کنارشون باشم!
6 – وقتی حساب بانکیم آخر ماه خالی میشه یا کمتر از حدی که فکر میکردم باقی میمونه میشه!
7 – وقتی ازم تعریف میکنن خیلی حس شادی دارم.
8 – وقتی کسی قدردان محبت و تلاشم بوده خیلی حس خوبی دارم .
9 – وقتی دخترم غذاشو کامل میخوره و بدون لجبازی با من کارشو انجام میده واقعا حس خوبی دارم ، چون من از روی دوست داشتنم گاهی درگیر مسائلی شدم که مربوط به اون بوده و انرژیم گاهی گرفته شده، البته این روزا که روی کنترل ذهنمبیشتر دارم کار میکنن فرمولش دستماومده و حسای بهتری رو تجربه دارم میکنم!
10 – وقتی همسرم قدردان زحماتم هستش واقعااا خوشحالم !
11 – وقتی خانوادم اشتباهی رو که بارها تکرار کردم رو نادیده گرفتن و من از احساس گناه تبدیل شدم به یک فردی که واقعا درس زندگی رو در جایگاه درست و بدون سرخوردگی و کمشدن عزت نفس گرفته و اصلا اون اشتباهات دیگه توی زندگیم تکرار نشده ! این یه حس شادیه ، از اینکه انتظار یه برخورد سخت و شدیدی داری اما طرف مقابلت خیلی منطقی و کنترل شده پیش میره!
12 – وقتی یک کاری رو بارها میخواستم تمومش کنم یا شروع کنم ، اما اهمال کاری کردم و دوباره عقب افتاده مثل شروع دوباره رانندگی ام بعد از زایمانم !
سلام از دل
گاهی در محل کارم با همکارم که کارمون بهم ارتباط داره و اشتباهی میکنه و میخواهد مسئولیتش را به گردن من بندازه. در اون لحظه عصبانیت شدیدی احساس میکنم.
وقتی کسی که برام مهمه به من بیتوجهی میکنه، دلگیر و ناراحت میشوم.
وقتی باید تصمیم مهمی بگیرم و مطمئن نیستم کدوم تصمیم درسته ، اضطراب و تردید وجودم رو پر میکنه.
وقتی کسی با اعتماد به نفس زیاد بهم دروغ میگه، حس خشم پیدا میکنم .
وقتی کسی به وسایلم دست میزنه یا وارد حریم خصوصیام میشه، عصبانیت شدیدی حس میکنم.
وقتی بیرونم و از خونه زنگ میزنن میگن ،
«اومدنی فلان چیزو بخر»، ناخودآگاه عصبی میشم. میدونم درخواست سادهایه و حتی میدونم ریشهاش به تجربههای قبلی من برمیگرده، ولی هنوز نسبت به این موضوع گارد دارم. سریع واکنش نشون میدم و عصبانی میشم و حس پشتش رو هم میدونم .
ولی مهمترینش :
«وقتی میبینم یا میشنوم کسی به یکی از اعضای خانوادهام بیاحترامی کرده و یا پشت سرشون حرف بزنه، واقعاً از کوره در میرم. شدید عصبانی میشم و گارد میگیرم ( خط قرمز )
برام مهم نیست طرف چه کسیه ؛ واکنش نشون میدم، چون نمیتونم بیتفاوت باشم.
تمام این موقعیتها در واقع چراغ راهنمای احساساتم هستن. به من میگن چه چیزهایی برام مهم هستن :
• احترام و رعایت مرزها
• توجه و ارزشمندی
• امنیت و اطمینان
• صداقت و اعتماد
البته که میدونم خیلی از چیزهایی که در آدمها و موقعیتها میبینم، بازتاب باورها و فرکانس خود منه.
اگر از بیتوجهی ناراحت میشم، باید ببینم کجا به خودم بیتوجه بودم.
اگر صداقت برام مهمه ، باید صادقانه نگاه کنم کجا خودم صداقت نداشتم.
واقعاً خوشحالم که الان این شناختها رو نسبت به خودم دارم. میدونم مثالها خیلی بیشتر از این حرفاست، ولی اونایی رو گفتم که توی زندگیم پررنگتر بودن. حس میکنم الان آگاهتر شدم و بهتر میفهمم چی در من فعاله و چرا بعضی واکنشها رو نشون میدم.
استاد عزیزم خیلی حس خوبی دارم از اینکه در این مسیرم. این آگاهیها واقعاً برام مثل یه چراغن؛ راهمو روشنتر میکنن. حتی همین الانم تغییراتو توی خودم حس میکنم و این برام خیلی لذتبخشه.
واقعاً ممنونم.
خدا رو شکر میکنم بابت این مسیر، بابت این آگاهیها و بابت اینکه دارم کمکم خودمو بهتر میشناسم.
سپاسگزارم ، سپاسگزارم ، سپاسگزارم
به نام خداوندی که فرمانروای آسمانها و زمین است
باسلام خدمت استاد عزیز و مریم جان دوست داشتنی و دوستان هم فرکانسی
من یه الگوی تکرار شونده ای که 12 سال است در زندگی ام تکرار میشود را دارم و با هدایت پروردگار و با این دوره ارزشمند میخوام آن را تا جایی که میتوانم از بین ببرم
سوال:چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما قویترین احساسات را در شما برانگیخته میکند؟
شاید چیزی که بخوام بگم به ظاهر خیلی خنده دار باشه
ولی این چیزیه که وقتی در شرایطش قرار میگیرم مثل کوه آتشفشان در درونم فوران میکنه از احساس بد و منفی جوری که احساس خفگی بهم دست میدهد
و اون اینه که وقتی به مهمانی خانواده ی همسرم دعوت میشوم،آخر هفته ها برای من زجر آور و شکنجه گر است و من وقتی به آخر هفته میرسم نگرانی و استرس تمام وجودم رو فرا میگیره،ایام عید رو دوست ندارم منی که عاشق عید بود چرا که میخوای دوهفته هر روز ببینی کنترل میشی،کجا میری،کجا میای و…،از ایام تعطیل تقویم بدم میاد میدونم مشکل از منه نه دیگران که باید حلش کنم
وقتی بهش هم فکر میکنم خودم رو زیر سوال میبرم که تو چقد خودخواهی و دوس داری با رضا همیشه تنها باشی
ولی الان که میبینم که این مقاومت من برای این است که همش ترس از اینو دارم که آزادیم گرفته میشه،کنترل زندگیمو ندارم،دیگران میخوان همه جوره منو زندگیمو تحت کنترل خودشون در بیاورند ومن کسی هستم که از اینکه آدمی بخواد کنترلم کنه و آزادیم رو بگیره متنفرم ولی نمیدونم کجای قضیه میلنگه…
حتی ترس از بچه دار شدن هم دارم که نکنه مجبور باشم بچمم طبق اون چیزی که اونها میگن تربیت کنم(همش شرک)
یکی از چیزهای دیگه که منو به احساس منفی میکشونه وقتی که ازم به هر دلیلی انتقاد میشه مخصوصا از طرف همسر و خانواده اش که طبق گفته های استاد برمیگرده به اینکه وابسته به حرف مردمم و اون افراد حرف و نظرشون خیلی برام مهمه و دوست دارم همیشه منو به عنوان یه عروس و زن نمونه یاد کنن چرا:چون از اون ابتدای آشناییمون خانواده ی همسرم منو واسه پسرشون نمیخواستن و دوسم نداشتن
مورد دیگه وقتی که بهم بی احترامی میشه
و یه مورد دیگه وقتی که با همسرم بحثمون میشه و یا ببینم اون ناراحته انگار خودم رو مسئول حال اون میدونم با اینکه حال خودم چندان جالب نیست نگران حال بد اونم و احساس بدی دارم
مورد بعدی وقتی که بهم بی توجهی بشه و طرد بشم بشدت بهم میریزم چون ترس از دست دادن دارم
و آخرین مورد زمانی که واسه کسی کاری انجام میدم وازم تشکر و قدردانی اون جوری که دلم میخواد نمیشه حتی در مورد آشپزی که انجام میدم
باتشکر از شما استاد عزیز
سلام بدون مقدمه میریم سر اصل مطلب چیزی که احساسات شدید مرا برمیگزینه ترس از حرف زدن تو جمع واجتماع اصلا از وارد شدن تو جمع احساس ترس دارم احساس خجالت که اصلا میخوام آب بشم برم توزمین خیلی احساس حقارت دارم اصلا ذهنم قفل میشه خیییلی کم حرفم احساس میکنم کسی بهم اهمیت نمیده کسی برام ارزش قایل نیس ارتباتاطم به صفر رسیده همیشه تنهام هیچ دوست ورفیقی ندارم حتی خوانواده ام بهم اهمیت نمیده سی سال رد کردم هنوز ازدواج نکردم کارو شغل ندارم هیچی پول ندارم وعملگراییم خیلی ضعیفه .دوستون دارم .با تمام عشقم.خدا پشت وپناهتان.
سلام استاد عزیز سلام به همه دوستان گل.
حقیقت من وقتی تو یه جمع مخصوصا اون طرف نزدیک من باشه که بگه مجید فلان جور رفتار میکنه مجید اینجوریه یا بگه ع مجید با بچه اینجوری برخورد نکن..
خلاصه سر این موضوع شاکی میشم.
قبلا خیلی بیشتر بود کلا در هیچ زمینه ای حتی صحبت 2نفره انتقادی میشد ازم نمیپذیرفتم الان خیلی خیلی به لطف الله کمی بهتر شدم.
بسیار عصبی بودم ولی الان خیلی وقته کمی بهتر شدم و حس میکنم تو این موضوع سیر صعودیم رو.
قبلا اگر یه جمعی دوستانه قرار چیزی بود به من گفته نمیشد شاکی میشدم الان به هیچ وجه نیستم.
قبلا خودمو زیاد سرزنش میکردم شاید تا چندین روز ولی الان به لطف الله، اولا میگم اشتباهی وجود نداره و تجربس مجید دوما به خودم میگم درست بگیر فقط همین و خیلی چیزهای دیگه..
و دقت نکردم چی شد ک خیلیاشون رفتن و یا به مرور کمی بهتر و بهتر و بهتر شدن ولی دقیقا از موقعی که تو مسیر صحیح اومدم از فایل ها استفاده کردم و قدم برداشتم برای اینکه شروع کنم به تغییر خودم اتفاق افتاد ولب اینکه رو چه باورهایی کار کردم نمیدونم ولی خب بینهایت فایل روی سایت استفاده میکردم و عمل میکردم و بلا استثنا 90 درصد فایلام همزمانی داشت با اون روز و لحظه من که من دقیقا بهش نیاز داشتم و خیلی خیلی با خودم خلوت میکنم(از وقتی قدم برداشتم این مورد در وجودم آشکار شد) و خیلی خیلی با خدام با خوشی و شادی حرف میزنم قبلا با ناله و التماس بود. و سعی کردم یواش یواش غیبت و دروغ ناله کردن و غر زدن حرام کردم به خودم(خیلی غر میزدم).
خدایا سپاسگزارم از تو بنده های بسیار عالی که همیشه هستن.
به نام خداوندی که مرا انسان و اشرف مخلوقات آفرید
عرض ادب و احترام به استاد بزرگوار و خانم شایسته عزیز و البته تمام دوستان آگاهی جوی سایت جهانی استاد عباس منش
خداوند و هزاران بار سپاس و شکر میگم به خاطر هدایت من به این فایل
من سالهاست که به مسیر خودشناسی هدایت شدم و خب به لطف خدا آگاهی های نابی هم آموختم.
چند وقت هست که این سوال ذهنی برام به وجود اومده بود که الگوی تکرار شونده ای که تو زندگی من سالهاست داره تکرار میشه چه درسی برای من داره؟؟؟ یا کدوم باور مخرب من باعث به وجود آمدن چنین مسئله ای شده؟؟
خدا را میلیاردها بار شکر که امروز این فایل و دیدم و سپاس فراوان از استاد عزیز برای این فایل ارزشمند
در رابطه با سوال استاد که چی تو زندگی باعث میشه که احساسات من شدیدا برانگیخته بشه؟
باید پاسخ بدم
1_بیکاری همسرم
2_بی پولی
3_بدهی
4_قرض کردن های زیاد همسرم و پس ندادن اون
5_بی مسئولیتی همسرم
6_بیماری همسرم
و کلا در زمینه بی پولی شدیداااا احساسات منو برانگیخته میشه و داغون میکنه
و الگوی تکرار شونده ای که سالیان سال تکرار میشه اینه که همسر من الان راننده تاکسی هست و دائم ماشینش خراب میشه
جوری که چندین برابر پولی که در میاره باید خرجش کنیم و این واقعا آزار دهنده است
و حاضر نیست دل بکنه از اون ماشین یا اینکه سراغ کار دیگه بره
الگوی بعدی اینه که من تو هر کاری وارد میشم موفق نمیشم بیشتر از 7 ساله دارم تلاش میکنم ولی سر خونه اولم
میدونم باورهای پوسیده بسیار مخربی دارم اما نمیتونم کشفش کنم
و این واقعا معزل بزرگی برام درست کرده
ممنون میشم از استاد یا دوستان که منو راهنمایی کنند.
بازم سپاسگزار استاد عزیز هستم
راضی و پر روزی باشید