اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام خدمت استاد گرامی و و مریم جان عزیز و بچههای سایت
استاد خیلی جالب بود برای من یک مدتی دنبال این سوال بودم که چرا گذشته توی زندگی من تکرار میشه چرا خبر های مشابه مراسم های مشابه یا حتی نتیجه مشابه برای من اتفاق میوفته چرا با این مراقب رفتارم با دیگران و دوستان هستم ولی رابطه خیلی کوتاه مدتی با هم داریم من خیلی دوست صمیمی کم دارم
جوری روی این مسئله حساس بود که حتی قبل از سلام کردن میگفتم معذرت میخوام شرمنده بخشید
و آنقدر بی دلیل این کلمه استفاده می کردم که طرف مقابل عصبی میشد ولی برام عجیب بود که با وجود این همه حساسیت خیلی دوستی کوتاهی با دیگران داشتم و همیشه دیگران دیگران از دست من ناراحت می شدن
اتفاقاتی برام میوفته که خیلی عجیب بود مثلاً هر دوسال یکبار توی کاری شکست میخوردم. یا مریضی سخت عجیب مگرفتم که باعث افته تحصیلیم میشد یا شکست در مسابقات قهرمانی پاره المپیک یا همین طور اتفاقات مثبت عروسی
شاگرد اول شدنم یا مدال طلا قهرمانی پاره المپیک همیشه که چرا مثلاً زندگی من درسال 1398 مشابه سال 1396 هست داره گذشته تکرار میشه وقتی به دوستام یا معلمم میگفتن زندگی همینه و موضوع عجیبی نیست اما ذهن من این حرف قبول نمیکرد
چیزی که امید منو تا امید میکنه اینکه به من بگین کاری نمی تونی انجام بدی بخاطر معلولیت جسمی که داری یا اون سالمه میتونیه بره سرکار میتونه بره توی اجتماع اما تو نه آنقدر من این حرف عصبی و ناراحت میکنه دلم میخواد اون آدم بزنم یا اگر کسی به من ترحم کنه ارتباط باهاش قطع میکنم حتی با پدرم همین کار کردم یا اگر درسم به مشکل بخوره یا کسی به من بگه کم هوشی کم توانایی دیگه با اوت آدم مهربونه نیستم یا دیگه رهاش میکنم
الان با کمک فایل های شما یاد گرفتم کمتر ناراحت بشم
هرچه کامنت دوستان رو میخونم متعجب میشم از ایرادات شخصیتی ک دارم ومیگم راست میگه حرفای اینم درسته مثل منه
بگم چقد وقت گذاشتم از موقه ای ک من باشما اشنا شدم استاد عزیز تمام موضوع من عزت نفس بود از همون روز اول اولین فایلایی ک ب گوشم خورد عزت نفس بود وازاون روز تا حالا همش برنامه میچینم روی ضعفهام کار کنم
من سال 1400 باشما اشنا شدم پراز ضعف وشخصیت داغون داشتم ک قبل از شما با یک بنده خدای دیگه ای اشنا شدم دورشون رو کامل خریدم با گذشت چندماه فهمیدم خیلی رفته تو جزئیات اولش درمورد قانون جذب هس ادامش درمورد امامان وحدیث ها واین چیزاست خیلیا گفتن این دوره مذهبی شده تا قانون جذبی بگذریم با برخورد ب یک تضاد من شمارو شناختم دقیق نمیدونم چطور فقط سرچ کردم درمورد مشکلم سایت عقل کل اومد همه جواب این سوالو داده بودن ومن متوجه شدم ای وای ک من چقد خودمو کم میبینم
من با گذشت چندماه وگوش کردن ب فایلهای رایگان از هر لحاظی بقول شما بهترشدن اوضاع رو دیدم برای من حداقل خیلی واضح بود چقدر من آرامتر شدم
دوازده قدم توانستم فقط 3 قدم بخرم خوب بود اما چیزی نبود ک تشنگی من رو برطرف کنه من دنبال چیزی فراتر بودم وانگار ی جایی لنگ میزد من یک چیزی کم داشتم در قدم سوم من متوجه شدم چقد مشکل دارم درمورد پسرتون درمورد آرایش ظاهر وحرف مردم وابستگی ب جنس مخالف حرف زدید گفتم این همونه ک من دنبالشم واقعا تواین دوماه روش کار کردم همه گفتن تو خیلی ارامترشدی تو خیلی قوی ترشدی چون قبلا زود اشک میریختم وقهر میکردم باهمه حتی باخودم با خدا غذا نمیخوردم نمیخابیدم مثل دیوونه ها میشدم وقتی ب تضاد میخوردم
کلا مهربانتر شدم بخشنده تر ومثبت بین تر نسبت ب همه
گذشت ومن گفتم دوره حل مسائل رو باید بخرم ک من الگوهای تکرار شونده رو خیلی گوش کرده بودم وکار کرده بودم خدا گف دوره عزت نفس رو بخر بگذریم ک من بااین دوره مدارها رشد کردم وقوی ترشدن
والان ک نشانه دیروز وامروزم دوباره الگوهای تکرار شونده بود چون خودم چندروز پیش حس کردم من علفهای هرز ذهنم دوباره داره بلند میشه نیاز ب چیدن حسابی داره
من 8 سال ازدواج کردم وکل این 8 سال با مادرهمسرم مشکل داشتم البته ک الان میگم خداروشکر اون مث اینه بازتابی از فرکانس من هس واون باعث رشدم وچالشهام شناخت خودم وباعث شد من ب این مسیر کشیده بشم ازبس من رو تحقیر میکرد بااینکه ایشون سنش از من خیلی بیشتره زن مسن وساده وتمام عمرش ب دیگران خدمت کرده دریک کلام آدم بدجنسی نیست ولی اون بنده خدا بشدت دچار خود کم بینی هست وسالیان سال دارو اعصاب مصرف میکنه واخلاقش باهمه تند هستش
چقدر بگم ازش خوبی دیدم بخدا خداوند همیشه اونو فرستاده وکاری برای من کرده ورفته
درگذشته 2 سال باهم قهربودیم واون بااین سنش اومد خونم واز من معذرت خواهی کرد
تنها مسئله ای ک بین ما بوده اینکه اون دوست داره همه ب سبک اون فکر کنن زندگی کنن عبادت کنن ورفتار کنن دریک کلام
ومن ازقبل پدرم اینجوری بود زمانیکه مجرد بودم ومن بشدت مخالفت میکردم وگریه میکردم وبحث میکردم ازدواج کردم اینور وشهرها از پدرم دورشدم فک کردم من راحت شدم ودرباطن من فرار کرده بودم از ایرادی ک دارم وپدرم بهم نشون میداد مث اینه
با کار کردن روی عزت نفسم متوجه شدم تمام بدبینی من واحساس بد من ب مادرهمسرم بخاطر ضعف خودمه ک من دوست دارم اون باید راضی باشه از زندگیم از کارهام از تربیت بچم از عبادتم حتی ب جایی رسیده بودم نمازهای طولانی میخاندم بشدت حجاب رعایت میکردم وهمیشه درخدمت خانواده وفامیل همسرم هرکس مهمان میمیامد چقد کمک میکردم میرفتم خونه پدرشوهرم چقد کار میکردم هیچ لذتی نبود جز خودنمایی ک ببینید من عروس خوب دلسوز وزرنگی هستم اونا فقط همون روز بامن خوب بودن فرداش همون تحقیرها حرفها و توقعات بیجا
الان ک 2ساله شرایط هرروز بهتر میشه وخداوند کلا انهارو دور کرد یعنی ماهی یکی دوبار همون ببینیم یا تلفن کنیم ومن ک همیشه در تمرین ستاره قطبی مینوشتم افراد نامناسب رو از من دور کن خداوند صد بار بهم الهام کرد ک خودت خاستی من هم انجامش دادم هرکس ک بره خیره هرکس بیات هم دست منه برای کمک وخدمت ب تو واقعا عالی شد همه چیز اما موضوع ک تکرار میشه برام وقتی خوب کار کنم خدا ادمای ناخواسته رو دورتر میکنه اما نجواها میات ک حالا چی میگن یا چرا حتی زنگ نزدن چرا خبری ازشون نیس حالا ازت توقع میکنن واینقدر بااین نجوا کلنجار میرم تا اینکه آخرش وسوسه میشم ب هر بهانه ای با اون شخص تماس واحوالپرسی میکنم بعد میگم چرا فلان کارو کردم مگه من از خدا درخواست نکردم دورش کنه چرا خودم اجازه نمیدم البته قبلا زود به زود اینکار میکردم الان بعد از چند هفته تماس میگیرم همش توفکرم میات همسرم ناراحت نشه ک من خانوادش نمیخام اینجوری فکر نکنه در صورتیکه قانون کبوتر با کبوتر باز با باز رو میدونم درصورتیکه اون جاریم همیشه اونجاست چون شبیه خودشون فکر میکنه ومن هم همیشه اونجا بودم جوری که فقط موقه خواب میومدم خونمون انگار
خلاصه این موضوع بعد مدتها دوباره حس من رو بد کرد چندروز پیش وگفتم خیلی باید روی عزت نفسم کار کنم
ودیگری مکالمات طولانی ک ب حاشیه کشیده میشه مثلا بعداز احوالپرسی شروع میشه کجایی چ خبر چیکار کردی ما اینجورشد اونجور شد کاش فلانی اینجور میکرد گناه داره فلانی من همیشه درگیرش بودم چ تلفنی چ حضوری
تا اومدم رو عزت نفس کار کردم گفتم ب من چه بابا اصلا مادرم وهرکس هرچی گف میگم نمیخام بشنوم وخیلی بهشون گفتم گاهی اوقات بهشون برمیخورد الان کمتر وکمتر شده
اما این اواخر ک یک هفته حسم خوب نبود دوباره ورودیمو کنترل نکردم سریع این دوتا پاشنه آشیل خودشو نشون داد ک امروز مادرم تماس گرف بهش گفتم خابم بازهم قط نکرد وبازهم همون حرفها اما من مث قبل ک روی خودم خوب کار میکردم رفتار کردم گفتم نمیدونم والا اونا وشما بهتر میدونید تصمیم گیری باشماست درمورد کمبود هم حرف زد گفتم خدابزرگه وخندیدم وحرفو عوض کردم ک اینجا هوا افتابی وخیلی خوب شده بعد رفتم توی دفترم خودمو تحسین کردم ک آفرین دوباره درست رفتار کردی چون من تجربه کردم اگر من ذهنم کنترل نکنم خیلی زود اونا منو بقول قرآن باخودشون ب سمت پایین میکشونن چندین بار هم توی قرآن نشانه ام بود ک اعراض نکردی کارت تمومه راحت ب مسیر اونا برمیگردی پس مراقب باش با آدمایی بگرد ک خدای یگانه رو قبول دارن همه جوره بهش توکل میکنن
من این روزا درگیر یه موضوعی هستم که بنظر خودم از یه الگوی تکرارشونده تبعیت میکنه و خیلی ذهنمو درگیر کرده چون من به شدت از اتفاقات تکراری بدم میاد و اینجوریم که زود تجربه کنیم که دیگه تکرار نشه ولی خب این موضوع به خصوص تکرار میشه داشتم تو گوگل دنبال یه مطلب دیگه میگشتم که انگار شما یقمو گرفتی و گفتی بیا تو سایت خودمون جای دیگه دنبال راه حل نباش
اومدم تو سایت و هدایت شدم به این فایل که بشدت برام کارامد میتونه باشه.
راستش این مسائلی که تکرار میشه مسائل کاری و مالی همسرم هست ولی خب منم چون درگیرم تو ذهنم دنبال باور مخرب میگردم.
در مورد مسائلی که احساسات منو بشدت برانگیخته میکنه باید بگم منم مثل خیلی از بچه ها حساب بانکیم کم بشه استرس شدید میشم.
کسی تو جمع راجب ظاهرم کامنت بده یا شوخی کنه خوشم نمیاد و گارد میگیرم.
مامانم کمکی بخاد و نتونم یا حتی دلم نخاد کمک کنم عذاب وجدان میگیرم.
طرد شدن ناراحتم میکنه(البته قبلا شدید بود ولی خب روی خودم کار کردم کمتر شده)
یه ادمی خودشو بروز بده و راجب خودش حرف بزنه احساس کمبود میکنم.
اطرافیانم کسی تو موضوعی که برام مهمه رشد کنه حسودیم میشه.
با فامیل ارتباط ندارم ولی حالا اگه وقتی ببینمشون جوونای هم سن خودم تو فامیل دستاوردی داشته باشن که من ندارم حسودیم میشه.
این مسائلی که اول کامنت گفتم هی گره میخوره و تکرار شوندست هروقت تو ذهنم میبینم که انجام میشه اولین تصویر اطرافیانم هستند که دارن تشویقم میکنن و من تونستم که خودمو ثابت کنم(ادم مینویسه چقدر مسئله خنده دار میشه)
وقتی انجام نمیشه بیشتر ناراحتیم احساس کمبودیه که در برابر اطرافیان بهم دست میده
سپاسگزارم برای این فایل بسیار ارزشمند که از دوره ی عالی دوازده قدم بهش هدایت شدم همینطور سپاسگزار دوستان هستم برای کامنتهایی که گذاشتن و استفاده کردیم
من اگر بخوام درمورد اتفاقاتی که احساساتم و شدت میده و باعث میشه که عکس العمل نشون میده که معمولا هم منفی هست و تعداد کمی مثبت داره صحبت کنم به شرح زیر هست که البته اول مثبت ها رو مینویسم
در شرایط مثبت
زمانی که پول توی کارتم واریز میشه چه از طریق کارم چه از طریق افراد فرکانس احساسیم بالا میره
زمانی که کسی بهم پیام میده ودرمورد آموزش شنیون که هنرم هست سوال میپرسه (که به همینجا بیشتر ختم نمیشه و فقطنشونه ی خواستم و میبینم) احساسی میشم و یه چیزی تو قلبم انگار باز میشه
زمانی که جشن و دورهمی باشه که دعوت شده باشیم حالم و عوض میکنه و احساسات بیشتری دارم
در مورد شرایط منفی
وقتی میخوام رانندگی کنم اینقدر مضطرب میشم که پاهاممیلرزه و کلا منصرف میشم
وقتی مهمان دارم مخصوصا اگر سرزده باشه که بسیار بدم میاد از کسی که سرزده بخواد به خونم بیاد بسیار مضطرب میشم
اگر کسی ازم انتقاد منفی کنه چه درمورد زندگیم و چه ظاهرم مخصوصا ظاهرم بسیار بهم میریزم و عصبانی میشم مخصوصا اگر همسرم باشه کل فکرم و درگیر میکنه
یه سری رفتارهای تکراری درهمسرم با من اتفاق میفته و بسیار هم من و عصبی میکنه
مثل اینکه قرار بوده دونفری بیرون یا تفریح بریم و اون شرایط و به قول خودش اتفاقی جوری پیش برده که قراره چندین نفره دیگه هم باما باشن و من از این که همیشه بقیه باید با ما باشن متنفرم و ازاینکه او با من هماهنگ نمیکنه یا اصلا وقتی هماهنگ میکنه و از من نظر میگیره که دیگه من روی این و ندارم به اون افراد درخواست کنم که با ما نباشن عملا کاری ازدستمبرنمیاد
و بسیار عصبانی میشم
یه جورایی قرار دادنت توشرایط نادلخواهه که دیگه به قول معروف گردن بارت میکنن و من از اینکه من و تو این شرایط که نادلخواه باشه و کاری هم نمیتونم انجام بدم متنفرم و بسیار عصبانی میشم
وقتی کسی میخواد من و به زور وادار به انجام کاری و یا رفتن به جایی که دوست ندارم کنه و نتونم از خودم دفاع کنم بشدت عصبانی و مضطرب میشم جوری که بدنم یخ میشه از شدت ناراحتی و احساس قربانی بودن شدیدی میکنم
کار من و هنر من شنیون هست (دیزاین مو)
و من هربار به سالن جدیدی میرم که صاحب سالن از کارم انتقاد میکنه و یا میخواد من به سلیقه ی او کارم رو انجام بدم عصبانی میشم
یا درمورد کارم
وقتی میبینم کسایی هستند که کیفیت کارشون خیلی از من پایین تره و اینقدر هنرجو ومشتری دارن
اما منب که اینقدر خودم و اپدیت کردم و چقدر کارم عالیه و چقدر دلسوزانه به هنرجوم آموزش میدم اما سالی یه دونه شاید هنرجو داشته باشم شاکی میشم و احساس بدی بهم دست میده
وقتی کسی صداش رو بلند میکنه روم خیلی احساس بد و عصبانی شدن بهم دست میده و خیلی این قضیه برام آزار دهنده هست
وقتی به کسی محبت کردم اما این محبت من شکل وظیفه پیدا کنه و ببینم اون شخص توقع خاصی داره و یا پشت سرم داره ازم بدگویی میکنه بسیار احساسبدم برانگیخته میشه و کلا از محبت کردن متنفر میشم چون خیلی بدم میاد دیگران ازم توقع داشته باشن
وقتی رفت و آمدهای خونم زیاد میشه و من باید مهمان داری کنم حس بسیار بدی میگیرم و ذهنم کلا بهم میریزه
وقتی دعوا میبینم حالم خیلی خراب میشه ومضطرب میشم مخصوصا اگرهمسایه دعواهای زناشویی داشته باشن و من کامل صداشون و میشنوم واقعا احساس بد و اضطراب میگیرم
و اینها از تحربیات من بود در زمانهایی که بسیار احساساتم برانگیخته میشه
خداروشکر خیلی خوشحالم چون درونم خیلی با کامنت گذاشتن مشکل داشت حتی برای دورهای آموزشی که تهیه کردم چه برسه به اینکه بخوام تو فایل های رایگان کامنت بزارم
یعنی اگرم تو دورهاا کامنتی میزاشتم نه از روی دوست داشتن بلکه از روی اجبار چون میشنیدم استادمیگن باعث پیشرفتتون میشه
فکر میکنم این اولین کامنتی باشه که احساسم فرق میکنه و دوست داشتم شوق داشتم اومدم قشنگ کامنتهای بچه ها رو باحوصله خوندم که منظور سوال استاد رو متوجه بشم و بعد جواب و تو دفترم نوشتم و بعد اومدم توسایت نوشتم این برای من خیلیییییییی خوشحال کننده است
خیلی وقته کامنت نگذاشته ام ولی این فایل را که امروز دیدم گفتم این خودشه و باید ببینمش
چون امروز هم باز همون اتفاق تکراری، تکرار شد
.
.
.
استاد من یجورایی خیلی خوش شانس بودم چون بقول شما تقریبا علی بی غم بودم، و نگرانی از آینده ام خیلی ناچیز بود جوری که سرزنشم میکردن که چرا بفکر آینده ام نیستم ولی من میگفتم آینده برام تظمینه، با این باور که: (خدای دیروز و امروز فردا هم هست)، و خدارو شکر همینجوری صعودی میرفتم بالا و چیزایی بدست میاوردم که هیچ یک از کسایی که میشناختم اصلا نمیتونستن بهش فکر کنند
.
.
.
ولی من در سن 23 سالگی توقف کردم و آروم آروم سقوطم شروع شد و تا الان که 26 سالمه اون سقوطه ادامه داشته (ولی بیدار شده ام و میخوام باند بشم)
.
.
.
خب مگه در 23 سالگیم چه اتفاقی افتاد که متوقف شدم؟؟
در 23 سالگی وارد رابطه جدی با دختری شدم که از 21 سالگی ازش خوشم میومد و تو رابطه بودیم ولی رابطه یو یو بود و یه هفته بود و چند ماه نبود، و در این میان دوراشو زد و بعد از دوسال با التماس برگشت که میخوام جبران کنم خیلی صمیمی شدیم اما شاید یکی دوماه فقط، بعدش آروم آروم سرد شد این رابطه و اون حس عشق چند ساله با سرد شدن رابطه قلبو شکوند بدم شکوند
من کل پولمو، اعتبارمو، توجه هایی که بهم میشد و آرامشی که از بیخیالی داشتم را از دست دادم در این سه سال
.
.
.
و اتفاقی که تکرار میشه برام:
1-نا امیدی سیکل وار که با شناخت سیستمی بودن خدا در این سه ماه گذشته از این سایت، حل شده خدارو هزاران مرتبه شکر
2-مورد دومی که برام تکرار میشه اینه که نمیتونم مستعمر تو مسیر بمون مثلا مدام روی باور هام کار کنم یا مدام رو کارم تمرکز داشته باشم همیشه یه مانعی هست
.
.
.
و اما سوال معجزه گر استادم:
– چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
استاد در چند سال گذشته فقط زمانی هایی که شدید احساسات بدی داشتم جوری که قلبم از دهنم داشت میزد بیرون و تا صبح نخوابیدم، یا افسردگی شدید داشتم و دنبال راه های خودکشی بودم و یا اونقدری ناراحت بودم که اگه تمام چیزهای مادی که میخواستم را بهم میدادن ولی باز من نمیتونستم حالمو خوب کنم همشون بر میگرده به همون رابطه، یعنی زمان هایی که باهم گرم بودیم، زمان هایی که سرد بودیم و حتی لحظه هایی که یادم میوفتاد
.
.
.
و الان میفهمم مشکل من کجاست و من کجا گیر کرده ام وگرنه من هر سال موفق تر میشدم پولدارتر میشدم شناخته تر میشدم محبوب تر میشدم ولی عجیبه که همه چی کلا برعکس شده و من فکر میکنم از اول من این بودم یعنی ناتوان بودم
.
.
.
هیچوقت جلسه 4 معجزه گر عزت نفس را فراموش نخواهم کرد که باعث شد من توانایی هامو به یاد بیارم
و الان فقط مانعی که نمیزاره من مستعمر جلو برم را میخواهم حل کنم باشد که رستگار باشیم
ممنونم استاد جانم که در همه جنبه ها کمک هال من بودی
سلام استاد عزیزم و مریم جان و همه دوستان اولا خواستم از استاد تشکر کنم بخاطر اینهمه فایلها و دوره ها من تقریبا هرروووووزم با سخنان استاد همراهه همیشه ئر همه جا در حال ورزش ظرف شستن حموم و همیشه ایرپادم تو گوشمه و دارم سخنان استاد و گوش میدم و دیدن سریال زندگی در بهشت هم چند وقت هست شروع کردم به دیدنش گاهی اوقات با پسر 5سالم شاهان استاد و میشناسه عاشق اقای برونی هست و همش میگه مامان عباسمنش بزن .در رابطه با این فایل و سوال استاد باید بگم خیلی برام جالب بود سوال استاد که چه مواقعی شدیدا احساسات منفی مید سراغم با اینکه من به شدت احساساتی هستم ولی جواب سوال و نمیدونستم کمی فکر کردم به خودم گفتم خیلی ساجی خانوم برات پیش ومده قطعااااا بارها که دلخور شی از کسی اونم الکی و ناخواسته
اتفاقا منم همچین الگویی دارم درست زمان حساس زندگی عروسی یا تولدیا دعوتی که بخوایم کادو بخریم یا بخوایم مسافرت بریم یا موقع خرید مدرسه مهرماه بچها یا زمان نزدیک به عید وای چقد باورهای غلط در ما هست که درست زمانهای حساس اینطوری باید بهم بریزیم خدایا خودت به دادمون برس خدایا خودت به کمکمون بیا خودت راه رو برامون هموار کن ای خدای که هم شنونده ای و هم بیننده و هم آگاه از همه چیز خودت کمک کن دراین زمینه خصوصا زمینه مالی قدرتمندبشیم و ثروتی پایدار همیشع جاری باشه تو زندگی منو زندگی این دوست خوب من خدایا به همه ما کمک و یاری بده بما کمک کن تا با ذهنمون جلوی رحمت تورو نگیریم تا بتونی بما کمک کنی قدرتمند بشیم
سلام به همگی، سلام به استاد عزیز، سلام به مریم بانو عزیززززززز
خداوندا مرا به مسیر، شرایط و اتفاقاتی هدایت کن که از زندگی لذت بیشتری ببرم، این جمله چند روزه که شروع روز من را داره و من دنبال چیزایی میگردم که بهتر بشم پس الگوهامو باید زیر و رو کنم تا نتیجه دلخواه بیشتری را تجربه کنم.
الگو از باور میاد که ما در اثر آن فکری که زیاد تکرار شده یک الگوی رفتاری پیدا کردیم درست مثل رانندگی پس حالا وقته تغییره که استاد داره با سرعت فایل میزاره و من باید بجونبم چون حتما ی خبرایی در راه هست ، باید بیشتر رو خودم کار کنم، در پاسخ به سوال استاد میخام بگم که چند سالی هست که دارم یک الگو را میبینم درباره شرایط خانواده ام و کلاهبرداری از پدرم، داستان اینتوریه که اون آقای کلاهبردار هر دفعه یک بازی تکراری واقعا هر دفعه به یک شکل را در دادگاه به را میندازه و زمان میخره و جالب اینه که هر بار وعده میده و هر بار عمل نمیکنه ( خندم گرفت شاید بیش از 500 بار اینکارو کرده) و پدر من هیچ واکنشی نداده و دوباره همون سیکل و هر بار همه اعضا خانواده به پدرمون میگیم که این بازیه و پدرم هم میگه آره میدونم اما باز هم پدرم آن الگو را تکرار میکنه و دیگه ناراحتی اعصاب گرفته ولی راه حل مشخصه با اون آقای کلاهبردار باید رفتار را تغییر داد یعنی الگو را تغییر داد، گاهیی فکر میکنم یعنی ما اینقدر میشه کم هوش باشیم که اون فرد باز هم همان بازی تکراری را با ما میکنه و پدرم باز هم مغلوبه که ریشه یابی این آسیب بزرگ در خانواده ما بماند که چه جریاناتی را به همراه داشته، اما در همین شرایط باید روی عزت نفس و توجه به نکات مثبت تمرکز کنیم و عملا باید از پتانسیل خودمون برای راه حل پیدا کردن در شرایط بحراناستفاده کنیم و اینکه هر کاری دفعه اولش سخته و اگه تو رو نکشه حتما قویترت میکنه . . .
دارم به این فکر میکنم که خالق زندگی خودم باشم پس الگوهای تکراری رو باید بیشتر پیدا کنم و لازمه اینکار اینه که هر روز به رفتار و افکارم دقت کنم و غافل نشم ، باید صدای نجواهای ذهنم را کم کنم تا متوجه تصمیمات و تنظیماتی که به کارخانه خودم دادم باشم
استاد میگن عوامل بیرونی اثری ندارن پس همه چی را از درون پیدا کن
من خودم به شخصه چه پترنهایی در درون خودم با همین 29دقیقه فایل تونستم پیدا کنم الله و اکبرررر
یعنی این 29دقیقه 32سال زندگی منو آورد جلو چشمام از عدم آگاهی های که چه چیزهای مهمی رو برام الان روشن کرد
استاد جونم نمیدونم اول از آگاهی های این فایل بگم وپاسخ به سوال خوبت
یا از روند زندگیم با نا آگاهی هایی که چه ها کردم با خودم
از خدا میخوام خودش بهم کمک کنه و بگه تا بنویسم چون فقط خداوند حاظر وناظر بوده برمن و خودش بودکه دستم رو محکم گرفت و به این مسیر ناب الهی دعوت وهدایتم کرد الله و اکبرررر
الله و اکبرررر خدایا کمک کن
استاد کل کلامتون
به هر چیزی توجه کنی : خلقش میکنیم
خداوند خالق ما هست (نحن خلقناکم)ما شما را خلق کردیم
ولی این گنج رو در درون من گذاشت تا خودم زندگی خودم را خلق کنم اجازه داد تا هر جوری که دوست دارم بسازمش (چه مثبت چه منفی)
خداوند در هر دو صورت به من چشم میگوید
و حالا که در 32سال زندگی ام تا آگاهانه بیشتر مواقع منفی بوده و در احساس بد و اتفاقات بد بوده ام حالا که خودش دوباره دعوتنامه برام فرستاد و اصلا خودش اومد سراغم وهدایتم کرد به این مسیر زیبا پس سعی بر این باشد که تا لحظه مرگ فقط حالم را خوب نگه دارم چون دیگه من اون الهام 32سال قبلم نیستم من تازه متولد شده ام با آگاهی و احساس شاد و حال خوب و دید عالی تر نسبت به خودم وزندگی ام و خداوند وهابم
استاد و عزیزانم جونم براتون بگه (پس گفت اول از خودت بگو منم گفتم چشم)از اونجایی که خودم خالق زندگی خودم هستم در مجردی با اینکه خانواده من بسیار مذهبی و در نماز و روزه و کمک کردن و …بودن من هم دختر آخر و همچنین فرزند آخر خانواده بودم بسیار دوست داشتنی بودم به قول خودشان من هم جلب توجه میکردم و هر کاری به من محول میشد به نحو احسنت باید اون کار را انجام میدادم در تمام کارها هم به خانواده کمک میکردم مادر روستا بودیم و کار کشاورزی و دامداری و باغداری و دامپروری داشتیم ومن خیلی مسیولیتهای زیادی را بر عهده میگرفتم و همچنین بقیه خواهر برادرهایم ولی من با سن کم تقریبا پا به پای بقیه کار میکردم و در کنارش هم درس میخواندم تا دیپلم را هم گرفتم .
وحالا از توجهم بگم که چه کردم با خودم
با اینکه برادرهای من نماز خون و روز گیر بودن و کاملا سالم و به قول خودمون اهل هیچ خلاف و مشروب خوردن و…نبودن وهمه روستا واطرافیانت از خانواده ما به پاک بودن ودرستکاری همیشه صحبت میکنن الآنم بگذریم تا اونجایی که من هر جوانی که مشروب مصرف میکرد را که میدیدم بسیار توجه میکردم مثلاً در مراسم های عروسی و جشن ها که میخوردن من هم میترسیدم وهم بسییییییار توجه میکردم و دلم براشون میسوخت
ونمیدانستم که چه چیزهایی را دارم جذب خودم میکنم .تا اینکه خانواده همسرم که نسبت فامیلی با داشتن اومدن به خواستگاری من و و ما به صورت کاملا سنتی خانواده ام جواب بله را دادن و من اصلا شناختی از همسرم نداشتم وفقط خانوادهها بیشتر رفت وامدم میکردن و هیچی دیگه موافقت شد و ما رفتیم سر زندگی مشترک و وارد شدن به خانه ای که هیچ شناختی از هیچ کدام نداشتم وحتی همسرم که همون روزای اول زندگی مشترک فهمیدم که همسرم مشروب میخوره اونم نه کم بسیار زیاد مثله اب میخورد و مشکلات یا مسائل من هم شروع شد ن میتونستم به خانواده بگم ن حتی میتونستم برگردم به خانه پدرم به دلیل اعتقادات دینی و مذهبی و فرهنگی دیگه من بودم و خودم با مسائلی که باید به قول گفتنی بسوزی وبسازی تازه نه اینکه خونه مستقل داشته باشیم ابدا ما با خانواده همسرم تو یه خونه زندگی میکردیم همه چی مشترک وفقط موقع خواب یه اتاق کوچک به ما دادند واسه خواب دیگه من هرروز باید تمام کارهای خونه رو با مادر شوهرم پا به پای اون انجام میدادم لباسهای همه رو میشینم جارو پارو غذا پختن رختخواب انداختن وجمع کردن وووووووو وحتی کارهای خواهر شوهرم که همسن خودم بود را من انجام میدادم غذا براش حاضر میکردم و جالبش اینه که با وجود ناآگاهی همون ماه اول هم باردار شدم و همسرم بسیار سخت گیری هم نسبت به خانواده اش و هم من خیلی به خواهرانش گیر میداد به اصطلاح بد دل بود اونا هم سر من خالیش میکردن ومن خدارا شاهد میگیرم که فقط سکوت میکردم چون حرفی برا گفتن نداشتم
و از شناختی هم که پیدا کرده بودم از اخلاقیاتشون وحرف مردم هم خیلی برام مهم بود دیگه فقط سکوت میکردم و هرآنچه دلشون میخواست منو تحقیر و ناسزا ووومیکردن انگار من رفته بودم همسرم را تغییر بدم در حالی که من خودم تو اون شرایط اندر خم یک کوچه بودم و منم همش خودم را مظلوم نشون میدادم و دنبال مقصر میگشتم و تمام اتفاقات زندگی ام را گردن همسرم مینداختم
حتی به همسرم هم جرات نمیکردم بگم که تو وقتی رفتار بدی با خانوادت داری اونا سر من خالیش میکنن هیچ هیچ چون اگه من حرفی میزدم دوباره جنگ و بحث ودعوا بالا میگرفت پس با این وجود من فقط کارم سکوت بود .والان به خاطر سکوت اون موقع خدارو شاکرم
برگردیم به خودم و جنگ وبحث ودعواهایی که با همسرم میکردیم چه بزن بزن هایی چه صدا بالا رفتن های همیشگی که سر مشروب خوردن همسرم بوجود میامد چه بلاهایی که سر خودم آوردم تا فقط از این زندگی نجات پیدا کنم و هرروز زندگی ن تنها بهتر نمیشد که بدتر هم میشد با وجود دوتا بچه هم دوباره کوتاه میآمدم و میگفتم اگه برم اگه طلاق بگیرم تکلیف این دوبچه چی میشه چه صدمه ها واسیبهایی که بر خودم وارد کردم ولی همیشه یه نوری یه امیدی ته دلم روشن بود قشنگ متوجه میشدم بهم میگفت درست میشه صبر داشته باش
ولی من باز بهش اهمیت نمیدادم و تو درودیوار بودم اونم با صورت و هیچ راهی نداشتم ن میتونستم بچه ها بزارم برم ن میتونستم طلاق بگیرم
خداییش همسرم خیلی کارهای خوب هم انجام میداد ولی من فقط تمرکزم روی مشروب خوردنش بود وهروز روابطم بدتر میشد قشنگ شیک و مجلسی تا 12سال زندگی متاهلی تو درودیوار بودم و تمااااام
اما بازهم من توسط همسرم 4سال پیش با استاد جونم آشنا شدم و بیشتر اوقات فایلهای هدیه رو گوش میدادم از تلگرام و کتاب راز و معجزه شکر گذاری را تمرین میکردم تا رفته رفته حالم بهتر شد
بهتر میتونستم کنترل اوضاع را در دست بگیرم وتا امسال که خداوند وهابم خدایان کرد به سایت و خرید دوره بینظیر قانون آفرینش الله و اکبر
من با آگاهی های این دوره خیلی خیلی بهتر وعالی تر هستم بیشتر خودمو دوست دارم و وقت بیشتری را صرف تغییر خودم دارم خدایا سپاسسسسسگزارم
واما بریم سراغ فایل و سوال عالییییییی
من با وجود آگاهی های ناب کمتر میرنجم وبیشتر میبخشم
تمرکزم را گذاشتم روی نکات مثبت همسرم واطرافیانم زندگی ام خداروشکر رو به بهبود است
ولی همچنان الگوهای تکراشونده وجود دارند واستاد سپاسسسسسگزارم که این آگاهی ها که نشانه ی امروزم بود تا الان بالای 20بار گوش دادم بعد اومدم کامنت نوشتن و نت برداری در دفترم
من از الگوهایی که همش در ضرر و شکست هستند خیلی در اطرافیانم دارم حتی همسرم هم بارها از افراد گونان ضربه های سخت خورده
برادرم که همیشه وقتی کیلو کاری راه اندازی میکنه با شکست مواجهه میشه
خانواده همسرم دائم در بیماری و مریضی هستن و مسئله بزرگی برای همسرم هست که هر بار باید بهای سنگینی پرداخت کند.
فراموش کردن چیزهایی هم توسط خودم وهم همسرم و هم اطرافیانم
که با کمک شما استاد عزیزم میتوانم یاد بگیرم که باورهای بهتری را بسازم تا زندگیم بهتر و بهتر شود
الان فقط تمرکزم بر روی خوبیهای همسرم است وخداروشکر هرروز دارم شاهد روند بهتری از زندگی میشوم
از صحبت کردن در جمعهای بزرگ میترسم خیلی زیاد
قبلا از انتقاد دیگران ناراحت میشدم ولی الان اصلا خداروشکر
با برخورد تا بسامان دونفر اصلا ناراحت نمیشوم شکر خدا با آگاهی های قانون آفرینش و میگم هر کسی در هر جایی هست دقیقا در جای درستش است
از گفتن تصمیمات بزرگ میترسم .
الان که پسرم در سن بلوغ است و کارهایی که انجام میدهد و شاید اقتضای سنش است کمی نگران کننده است برایم خدایا کمکم کن تا رفتار صحیح را با فرزندانم داشته باشم
خدایا شکرت من همواره در روابط درست زمان درست مکان درست و افراد درست هستم
وقتی همسرم از سر کار به خانه میآید ونگران وخسته است هر چند اونم داره رو خودش کار میکنه شکر خدا ولی خب کنترل ذهن کار سختی است .وما میتوانیم با نگرانی او من هم کمی نگران میشوم که بازهم سپاس فراوان از استادم که روی این مسئله هم دارم کار میکنم و خیلی کم رنگ تر شده خداروشکر
خدایا شکرت به خاطر این آگاهی های ناب و ساده و به موقع
استادم نازنینم وبانومریم مانا باشید
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و نه گمراهان
آمییییین
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت وسعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
با سلام خدمت استاد عزیز و همه ی هم فرکانسیهای عزیزم.
یکی دیگر از الگوهای تکرار شونده من اینست که مثلا در دو تا برخورد متفاوت با شخصی دو بازخورد منفی متفاوت را تجربه میکنم.
اگر با شخص مورد نظر مثلا راننده سرویس خودمونی شوم و صحبت نمایم از اخلاق من سو استفاده میکند و مثلا میخواهد من را تا ایستگاه مورد نظر نبرد و من را جلوتر پیاده کند تا به کارهایش برسد.و اگر هم با او صمیمی نشوم و حرفی نزنم جو سنگین میشود و طرف با اخلاقم حال نمیکند و من را آدم خشکی میپندارد. نمیدانم چکار کنم این قضیه در مورد همکارانم بدین صورت است که با من شوخیهای بد میکنند و از من میخواهند که ناراحت نشوم و با جنبه باشم اگر صمیمی نشوم با من ورمیدارند.
سلام خدمت استاد گرامی و و مریم جان عزیز و بچههای سایت
استاد خیلی جالب بود برای من یک مدتی دنبال این سوال بودم که چرا گذشته توی زندگی من تکرار میشه چرا خبر های مشابه مراسم های مشابه یا حتی نتیجه مشابه برای من اتفاق میوفته چرا با این مراقب رفتارم با دیگران و دوستان هستم ولی رابطه خیلی کوتاه مدتی با هم داریم من خیلی دوست صمیمی کم دارم
جوری روی این مسئله حساس بود که حتی قبل از سلام کردن میگفتم معذرت میخوام شرمنده بخشید
و آنقدر بی دلیل این کلمه استفاده می کردم که طرف مقابل عصبی میشد ولی برام عجیب بود که با وجود این همه حساسیت خیلی دوستی کوتاهی با دیگران داشتم و همیشه دیگران دیگران از دست من ناراحت می شدن
اتفاقاتی برام میوفته که خیلی عجیب بود مثلاً هر دوسال یکبار توی کاری شکست میخوردم. یا مریضی سخت عجیب مگرفتم که باعث افته تحصیلیم میشد یا شکست در مسابقات قهرمانی پاره المپیک یا همین طور اتفاقات مثبت عروسی
شاگرد اول شدنم یا مدال طلا قهرمانی پاره المپیک همیشه که چرا مثلاً زندگی من درسال 1398 مشابه سال 1396 هست داره گذشته تکرار میشه وقتی به دوستام یا معلمم میگفتن زندگی همینه و موضوع عجیبی نیست اما ذهن من این حرف قبول نمیکرد
چیزی که امید منو تا امید میکنه اینکه به من بگین کاری نمی تونی انجام بدی بخاطر معلولیت جسمی که داری یا اون سالمه میتونیه بره سرکار میتونه بره توی اجتماع اما تو نه آنقدر من این حرف عصبی و ناراحت میکنه دلم میخواد اون آدم بزنم یا اگر کسی به من ترحم کنه ارتباط باهاش قطع میکنم حتی با پدرم همین کار کردم یا اگر درسم به مشکل بخوره یا کسی به من بگه کم هوشی کم توانایی دیگه با اوت آدم مهربونه نیستم یا دیگه رهاش میکنم
الان با کمک فایل های شما یاد گرفتم کمتر ناراحت بشم
باسلام خدمت استاد عزیزم ومریم جون و دوستان گلم
هرچه کامنت دوستان رو میخونم متعجب میشم از ایرادات شخصیتی ک دارم ومیگم راست میگه حرفای اینم درسته مثل منه
بگم چقد وقت گذاشتم از موقه ای ک من باشما اشنا شدم استاد عزیز تمام موضوع من عزت نفس بود از همون روز اول اولین فایلایی ک ب گوشم خورد عزت نفس بود وازاون روز تا حالا همش برنامه میچینم روی ضعفهام کار کنم
من سال 1400 باشما اشنا شدم پراز ضعف وشخصیت داغون داشتم ک قبل از شما با یک بنده خدای دیگه ای اشنا شدم دورشون رو کامل خریدم با گذشت چندماه فهمیدم خیلی رفته تو جزئیات اولش درمورد قانون جذب هس ادامش درمورد امامان وحدیث ها واین چیزاست خیلیا گفتن این دوره مذهبی شده تا قانون جذبی بگذریم با برخورد ب یک تضاد من شمارو شناختم دقیق نمیدونم چطور فقط سرچ کردم درمورد مشکلم سایت عقل کل اومد همه جواب این سوالو داده بودن ومن متوجه شدم ای وای ک من چقد خودمو کم میبینم
من با گذشت چندماه وگوش کردن ب فایلهای رایگان از هر لحاظی بقول شما بهترشدن اوضاع رو دیدم برای من حداقل خیلی واضح بود چقدر من آرامتر شدم
دوازده قدم توانستم فقط 3 قدم بخرم خوب بود اما چیزی نبود ک تشنگی من رو برطرف کنه من دنبال چیزی فراتر بودم وانگار ی جایی لنگ میزد من یک چیزی کم داشتم در قدم سوم من متوجه شدم چقد مشکل دارم درمورد پسرتون درمورد آرایش ظاهر وحرف مردم وابستگی ب جنس مخالف حرف زدید گفتم این همونه ک من دنبالشم واقعا تواین دوماه روش کار کردم همه گفتن تو خیلی ارامترشدی تو خیلی قوی ترشدی چون قبلا زود اشک میریختم وقهر میکردم باهمه حتی باخودم با خدا غذا نمیخوردم نمیخابیدم مثل دیوونه ها میشدم وقتی ب تضاد میخوردم
کلا مهربانتر شدم بخشنده تر ومثبت بین تر نسبت ب همه
گذشت ومن گفتم دوره حل مسائل رو باید بخرم ک من الگوهای تکرار شونده رو خیلی گوش کرده بودم وکار کرده بودم خدا گف دوره عزت نفس رو بخر بگذریم ک من بااین دوره مدارها رشد کردم وقوی ترشدن
والان ک نشانه دیروز وامروزم دوباره الگوهای تکرار شونده بود چون خودم چندروز پیش حس کردم من علفهای هرز ذهنم دوباره داره بلند میشه نیاز ب چیدن حسابی داره
من 8 سال ازدواج کردم وکل این 8 سال با مادرهمسرم مشکل داشتم البته ک الان میگم خداروشکر اون مث اینه بازتابی از فرکانس من هس واون باعث رشدم وچالشهام شناخت خودم وباعث شد من ب این مسیر کشیده بشم ازبس من رو تحقیر میکرد بااینکه ایشون سنش از من خیلی بیشتره زن مسن وساده وتمام عمرش ب دیگران خدمت کرده دریک کلام آدم بدجنسی نیست ولی اون بنده خدا بشدت دچار خود کم بینی هست وسالیان سال دارو اعصاب مصرف میکنه واخلاقش باهمه تند هستش
چقدر بگم ازش خوبی دیدم بخدا خداوند همیشه اونو فرستاده وکاری برای من کرده ورفته
درگذشته 2 سال باهم قهربودیم واون بااین سنش اومد خونم واز من معذرت خواهی کرد
تنها مسئله ای ک بین ما بوده اینکه اون دوست داره همه ب سبک اون فکر کنن زندگی کنن عبادت کنن ورفتار کنن دریک کلام
ومن ازقبل پدرم اینجوری بود زمانیکه مجرد بودم ومن بشدت مخالفت میکردم وگریه میکردم وبحث میکردم ازدواج کردم اینور وشهرها از پدرم دورشدم فک کردم من راحت شدم ودرباطن من فرار کرده بودم از ایرادی ک دارم وپدرم بهم نشون میداد مث اینه
با کار کردن روی عزت نفسم متوجه شدم تمام بدبینی من واحساس بد من ب مادرهمسرم بخاطر ضعف خودمه ک من دوست دارم اون باید راضی باشه از زندگیم از کارهام از تربیت بچم از عبادتم حتی ب جایی رسیده بودم نمازهای طولانی میخاندم بشدت حجاب رعایت میکردم وهمیشه درخدمت خانواده وفامیل همسرم هرکس مهمان میمیامد چقد کمک میکردم میرفتم خونه پدرشوهرم چقد کار میکردم هیچ لذتی نبود جز خودنمایی ک ببینید من عروس خوب دلسوز وزرنگی هستم اونا فقط همون روز بامن خوب بودن فرداش همون تحقیرها حرفها و توقعات بیجا
الان ک 2ساله شرایط هرروز بهتر میشه وخداوند کلا انهارو دور کرد یعنی ماهی یکی دوبار همون ببینیم یا تلفن کنیم ومن ک همیشه در تمرین ستاره قطبی مینوشتم افراد نامناسب رو از من دور کن خداوند صد بار بهم الهام کرد ک خودت خاستی من هم انجامش دادم هرکس ک بره خیره هرکس بیات هم دست منه برای کمک وخدمت ب تو واقعا عالی شد همه چیز اما موضوع ک تکرار میشه برام وقتی خوب کار کنم خدا ادمای ناخواسته رو دورتر میکنه اما نجواها میات ک حالا چی میگن یا چرا حتی زنگ نزدن چرا خبری ازشون نیس حالا ازت توقع میکنن واینقدر بااین نجوا کلنجار میرم تا اینکه آخرش وسوسه میشم ب هر بهانه ای با اون شخص تماس واحوالپرسی میکنم بعد میگم چرا فلان کارو کردم مگه من از خدا درخواست نکردم دورش کنه چرا خودم اجازه نمیدم البته قبلا زود به زود اینکار میکردم الان بعد از چند هفته تماس میگیرم همش توفکرم میات همسرم ناراحت نشه ک من خانوادش نمیخام اینجوری فکر نکنه در صورتیکه قانون کبوتر با کبوتر باز با باز رو میدونم درصورتیکه اون جاریم همیشه اونجاست چون شبیه خودشون فکر میکنه ومن هم همیشه اونجا بودم جوری که فقط موقه خواب میومدم خونمون انگار
خلاصه این موضوع بعد مدتها دوباره حس من رو بد کرد چندروز پیش وگفتم خیلی باید روی عزت نفسم کار کنم
ودیگری مکالمات طولانی ک ب حاشیه کشیده میشه مثلا بعداز احوالپرسی شروع میشه کجایی چ خبر چیکار کردی ما اینجورشد اونجور شد کاش فلانی اینجور میکرد گناه داره فلانی من همیشه درگیرش بودم چ تلفنی چ حضوری
تا اومدم رو عزت نفس کار کردم گفتم ب من چه بابا اصلا مادرم وهرکس هرچی گف میگم نمیخام بشنوم وخیلی بهشون گفتم گاهی اوقات بهشون برمیخورد الان کمتر وکمتر شده
اما این اواخر ک یک هفته حسم خوب نبود دوباره ورودیمو کنترل نکردم سریع این دوتا پاشنه آشیل خودشو نشون داد ک امروز مادرم تماس گرف بهش گفتم خابم بازهم قط نکرد وبازهم همون حرفها اما من مث قبل ک روی خودم خوب کار میکردم رفتار کردم گفتم نمیدونم والا اونا وشما بهتر میدونید تصمیم گیری باشماست درمورد کمبود هم حرف زد گفتم خدابزرگه وخندیدم وحرفو عوض کردم ک اینجا هوا افتابی وخیلی خوب شده بعد رفتم توی دفترم خودمو تحسین کردم ک آفرین دوباره درست رفتار کردی چون من تجربه کردم اگر من ذهنم کنترل نکنم خیلی زود اونا منو بقول قرآن باخودشون ب سمت پایین میکشونن چندین بار هم توی قرآن نشانه ام بود ک اعراض نکردی کارت تمومه راحت ب مسیر اونا برمیگردی پس مراقب باش با آدمایی بگرد ک خدای یگانه رو قبول دارن همه جوره بهش توکل میکنن
خداوند بهم گف این کامنت بنویسم ونوشتم
سپاسگزارم از استاد عزیزم ودوستانم
سلام استاد
من این روزا درگیر یه موضوعی هستم که بنظر خودم از یه الگوی تکرارشونده تبعیت میکنه و خیلی ذهنمو درگیر کرده چون من به شدت از اتفاقات تکراری بدم میاد و اینجوریم که زود تجربه کنیم که دیگه تکرار نشه ولی خب این موضوع به خصوص تکرار میشه داشتم تو گوگل دنبال یه مطلب دیگه میگشتم که انگار شما یقمو گرفتی و گفتی بیا تو سایت خودمون جای دیگه دنبال راه حل نباش
اومدم تو سایت و هدایت شدم به این فایل که بشدت برام کارامد میتونه باشه.
راستش این مسائلی که تکرار میشه مسائل کاری و مالی همسرم هست ولی خب منم چون درگیرم تو ذهنم دنبال باور مخرب میگردم.
در مورد مسائلی که احساسات منو بشدت برانگیخته میکنه باید بگم منم مثل خیلی از بچه ها حساب بانکیم کم بشه استرس شدید میشم.
کسی تو جمع راجب ظاهرم کامنت بده یا شوخی کنه خوشم نمیاد و گارد میگیرم.
مامانم کمکی بخاد و نتونم یا حتی دلم نخاد کمک کنم عذاب وجدان میگیرم.
طرد شدن ناراحتم میکنه(البته قبلا شدید بود ولی خب روی خودم کار کردم کمتر شده)
یه ادمی خودشو بروز بده و راجب خودش حرف بزنه احساس کمبود میکنم.
اطرافیانم کسی تو موضوعی که برام مهمه رشد کنه حسودیم میشه.
با فامیل ارتباط ندارم ولی حالا اگه وقتی ببینمشون جوونای هم سن خودم تو فامیل دستاوردی داشته باشن که من ندارم حسودیم میشه.
این مسائلی که اول کامنت گفتم هی گره میخوره و تکرار شوندست هروقت تو ذهنم میبینم که انجام میشه اولین تصویر اطرافیانم هستند که دارن تشویقم میکنن و من تونستم که خودمو ثابت کنم(ادم مینویسه چقدر مسئله خنده دار میشه)
وقتی انجام نمیشه بیشتر ناراحتیم احساس کمبودیه که در برابر اطرافیان بهم دست میده
دلم میخاد از همه بهتر باشم.
انتقاد رو خیلی دوس ندارم.
از نادیده گرفته شدن خوشم نمیاد.
بی پولی اذیتم میکنه.
محل زندگیم اذیتم میکنه.
عجب!من چقدر به ادما اهمیت میدم!
سلام خدمت استاد عزیز و دوستان هم کلاسی
سپاسگزارم برای این فایل بسیار ارزشمند که از دوره ی عالی دوازده قدم بهش هدایت شدم همینطور سپاسگزار دوستان هستم برای کامنتهایی که گذاشتن و استفاده کردیم
من اگر بخوام درمورد اتفاقاتی که احساساتم و شدت میده و باعث میشه که عکس العمل نشون میده که معمولا هم منفی هست و تعداد کمی مثبت داره صحبت کنم به شرح زیر هست که البته اول مثبت ها رو مینویسم
در شرایط مثبت
زمانی که پول توی کارتم واریز میشه چه از طریق کارم چه از طریق افراد فرکانس احساسیم بالا میره
زمانی که کسی بهم پیام میده ودرمورد آموزش شنیون که هنرم هست سوال میپرسه (که به همینجا بیشتر ختم نمیشه و فقطنشونه ی خواستم و میبینم) احساسی میشم و یه چیزی تو قلبم انگار باز میشه
زمانی که جشن و دورهمی باشه که دعوت شده باشیم حالم و عوض میکنه و احساسات بیشتری دارم
در مورد شرایط منفی
وقتی میخوام رانندگی کنم اینقدر مضطرب میشم که پاهاممیلرزه و کلا منصرف میشم
وقتی مهمان دارم مخصوصا اگر سرزده باشه که بسیار بدم میاد از کسی که سرزده بخواد به خونم بیاد بسیار مضطرب میشم
اگر کسی ازم انتقاد منفی کنه چه درمورد زندگیم و چه ظاهرم مخصوصا ظاهرم بسیار بهم میریزم و عصبانی میشم مخصوصا اگر همسرم باشه کل فکرم و درگیر میکنه
یه سری رفتارهای تکراری درهمسرم با من اتفاق میفته و بسیار هم من و عصبی میکنه
مثل اینکه قرار بوده دونفری بیرون یا تفریح بریم و اون شرایط و به قول خودش اتفاقی جوری پیش برده که قراره چندین نفره دیگه هم باما باشن و من از این که همیشه بقیه باید با ما باشن متنفرم و ازاینکه او با من هماهنگ نمیکنه یا اصلا وقتی هماهنگ میکنه و از من نظر میگیره که دیگه من روی این و ندارم به اون افراد درخواست کنم که با ما نباشن عملا کاری ازدستمبرنمیاد
و بسیار عصبانی میشم
یه جورایی قرار دادنت توشرایط نادلخواهه که دیگه به قول معروف گردن بارت میکنن و من از اینکه من و تو این شرایط که نادلخواه باشه و کاری هم نمیتونم انجام بدم متنفرم و بسیار عصبانی میشم
وقتی کسی میخواد من و به زور وادار به انجام کاری و یا رفتن به جایی که دوست ندارم کنه و نتونم از خودم دفاع کنم بشدت عصبانی و مضطرب میشم جوری که بدنم یخ میشه از شدت ناراحتی و احساس قربانی بودن شدیدی میکنم
کار من و هنر من شنیون هست (دیزاین مو)
و من هربار به سالن جدیدی میرم که صاحب سالن از کارم انتقاد میکنه و یا میخواد من به سلیقه ی او کارم رو انجام بدم عصبانی میشم
یا درمورد کارم
وقتی میبینم کسایی هستند که کیفیت کارشون خیلی از من پایین تره و اینقدر هنرجو ومشتری دارن
اما منب که اینقدر خودم و اپدیت کردم و چقدر کارم عالیه و چقدر دلسوزانه به هنرجوم آموزش میدم اما سالی یه دونه شاید هنرجو داشته باشم شاکی میشم و احساس بدی بهم دست میده
وقتی کسی صداش رو بلند میکنه روم خیلی احساس بد و عصبانی شدن بهم دست میده و خیلی این قضیه برام آزار دهنده هست
وقتی به کسی محبت کردم اما این محبت من شکل وظیفه پیدا کنه و ببینم اون شخص توقع خاصی داره و یا پشت سرم داره ازم بدگویی میکنه بسیار احساسبدم برانگیخته میشه و کلا از محبت کردن متنفر میشم چون خیلی بدم میاد دیگران ازم توقع داشته باشن
وقتی رفت و آمدهای خونم زیاد میشه و من باید مهمان داری کنم حس بسیار بدی میگیرم و ذهنم کلا بهم میریزه
وقتی دعوا میبینم حالم خیلی خراب میشه ومضطرب میشم مخصوصا اگرهمسایه دعواهای زناشویی داشته باشن و من کامل صداشون و میشنوم واقعا احساس بد و اضطراب میگیرم
و اینها از تحربیات من بود در زمانهایی که بسیار احساساتم برانگیخته میشه
خداروشکر خیلی خوشحالم چون درونم خیلی با کامنت گذاشتن مشکل داشت حتی برای دورهای آموزشی که تهیه کردم چه برسه به اینکه بخوام تو فایل های رایگان کامنت بزارم
یعنی اگرم تو دورهاا کامنتی میزاشتم نه از روی دوست داشتن بلکه از روی اجبار چون میشنیدم استادمیگن باعث پیشرفتتون میشه
فکر میکنم این اولین کامنتی باشه که احساسم فرق میکنه و دوست داشتم شوق داشتم اومدم قشنگ کامنتهای بچه ها رو باحوصله خوندم که منظور سوال استاد رو متوجه بشم و بعد جواب و تو دفترم نوشتم و بعد اومدم توسایت نوشتم این برای من خیلیییییییی خوشحال کننده است
سپاسگزار خداوندم برای این تغییر
سلام استاد عزیزم
خیلی وقته کامنت نگذاشته ام ولی این فایل را که امروز دیدم گفتم این خودشه و باید ببینمش
چون امروز هم باز همون اتفاق تکراری، تکرار شد
.
.
.
استاد من یجورایی خیلی خوش شانس بودم چون بقول شما تقریبا علی بی غم بودم، و نگرانی از آینده ام خیلی ناچیز بود جوری که سرزنشم میکردن که چرا بفکر آینده ام نیستم ولی من میگفتم آینده برام تظمینه، با این باور که: (خدای دیروز و امروز فردا هم هست)، و خدارو شکر همینجوری صعودی میرفتم بالا و چیزایی بدست میاوردم که هیچ یک از کسایی که میشناختم اصلا نمیتونستن بهش فکر کنند
.
.
.
ولی من در سن 23 سالگی توقف کردم و آروم آروم سقوطم شروع شد و تا الان که 26 سالمه اون سقوطه ادامه داشته (ولی بیدار شده ام و میخوام باند بشم)
.
.
.
خب مگه در 23 سالگیم چه اتفاقی افتاد که متوقف شدم؟؟
در 23 سالگی وارد رابطه جدی با دختری شدم که از 21 سالگی ازش خوشم میومد و تو رابطه بودیم ولی رابطه یو یو بود و یه هفته بود و چند ماه نبود، و در این میان دوراشو زد و بعد از دوسال با التماس برگشت که میخوام جبران کنم خیلی صمیمی شدیم اما شاید یکی دوماه فقط، بعدش آروم آروم سرد شد این رابطه و اون حس عشق چند ساله با سرد شدن رابطه قلبو شکوند بدم شکوند
من کل پولمو، اعتبارمو، توجه هایی که بهم میشد و آرامشی که از بیخیالی داشتم را از دست دادم در این سه سال
.
.
.
و اتفاقی که تکرار میشه برام:
1-نا امیدی سیکل وار که با شناخت سیستمی بودن خدا در این سه ماه گذشته از این سایت، حل شده خدارو هزاران مرتبه شکر
2-مورد دومی که برام تکرار میشه اینه که نمیتونم مستعمر تو مسیر بمون مثلا مدام روی باور هام کار کنم یا مدام رو کارم تمرکز داشته باشم همیشه یه مانعی هست
.
.
.
و اما سوال معجزه گر استادم:
– چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟
استاد در چند سال گذشته فقط زمانی هایی که شدید احساسات بدی داشتم جوری که قلبم از دهنم داشت میزد بیرون و تا صبح نخوابیدم، یا افسردگی شدید داشتم و دنبال راه های خودکشی بودم و یا اونقدری ناراحت بودم که اگه تمام چیزهای مادی که میخواستم را بهم میدادن ولی باز من نمیتونستم حالمو خوب کنم همشون بر میگرده به همون رابطه، یعنی زمان هایی که باهم گرم بودیم، زمان هایی که سرد بودیم و حتی لحظه هایی که یادم میوفتاد
.
.
.
و الان میفهمم مشکل من کجاست و من کجا گیر کرده ام وگرنه من هر سال موفق تر میشدم پولدارتر میشدم شناخته تر میشدم محبوب تر میشدم ولی عجیبه که همه چی کلا برعکس شده و من فکر میکنم از اول من این بودم یعنی ناتوان بودم
.
.
.
هیچوقت جلسه 4 معجزه گر عزت نفس را فراموش نخواهم کرد که باعث شد من توانایی هامو به یاد بیارم
و الان فقط مانعی که نمیزاره من مستعمر جلو برم را میخواهم حل کنم باشد که رستگار باشیم
ممنونم استاد جانم که در همه جنبه ها کمک هال من بودی
سلام استاد عزیزم و مریم جان و همه دوستان اولا خواستم از استاد تشکر کنم بخاطر اینهمه فایلها و دوره ها من تقریبا هرروووووزم با سخنان استاد همراهه همیشه ئر همه جا در حال ورزش ظرف شستن حموم و همیشه ایرپادم تو گوشمه و دارم سخنان استاد و گوش میدم و دیدن سریال زندگی در بهشت هم چند وقت هست شروع کردم به دیدنش گاهی اوقات با پسر 5سالم شاهان استاد و میشناسه عاشق اقای برونی هست و همش میگه مامان عباسمنش بزن .در رابطه با این فایل و سوال استاد باید بگم خیلی برام جالب بود سوال استاد که چه مواقعی شدیدا احساسات منفی مید سراغم با اینکه من به شدت احساساتی هستم ولی جواب سوال و نمیدونستم کمی فکر کردم به خودم گفتم خیلی ساجی خانوم برات پیش ومده قطعااااا بارها که دلخور شی از کسی اونم الکی و ناخواسته
سلامی گرم به استاد عزیزم که با دیدن روی ماهتون انرژی میگیرم.
استاد عزیزم در جواب به الگوهای تکرار شونده بخش یک با توضیحات شما آگاه شدم در
روند کاری همسرم ودر آمدش این الگو خیلی تکرار میشود.
من 17 ساله ازدواج کردم
همسرم شغلشون 7سال کابینت ودکور خونه بود
ودر حال حاضر ساختمان ساز هستند
و از نظر مالی
وخونه وماشین باغ ورفتن به مسافرت در رفاه هستیم خداروشکر
ولی این الگوی تکرار از اول در زندگیه ما بوده وهست
که در سال خیلی پیش اومده همسرم حساب بانکی اش خالی بوده
خیلی این اتفاق افتاده وخیلی حس بدی بوده
یعنی یک ماه یا دوماه پول بوده بعدش باز پول نبوده
با اینکه در آمدشون خوب بود
یا هر وقت مراسم عروسی یا تولد بوده دقیقا تو همون روزها ما پول نداشتیم
و من باید از کسی قرض میگرفتم یا یه تیکه از طلاهامو میفروختم
خیلی اذیت میشدم
یعنی تو این 17 سال همین بوده
یه چند سالی بود که بهمن ماه میرسید ما کلا بی پول میشدیم
همیشه واسم سوال بود چرا هر سال در این ماه ما کلا بی پول میشویم
این بود الگوی تکرار شونده که سال هاست در زندگی من وجود دارد
ولی استاد عزیزم از وقتی با شما وقانون جهان هستی آشنا شدم و افکارم وذهنم وفرکانسمو تغییر دادم خیلی اتفاق خوبی در زندگیم در حال رخ دادن است
خدارو هزاران بار شکر بابت حضور هروزتون در زندگی من که با وجود شما سعی میکنم تمام قانون توجهم به شما وصحبت های معجزه وارتون باشه.
سلام دوست خوبم
اتفاقا منم همچین الگویی دارم درست زمان حساس زندگی عروسی یا تولدیا دعوتی که بخوایم کادو بخریم یا بخوایم مسافرت بریم یا موقع خرید مدرسه مهرماه بچها یا زمان نزدیک به عید وای چقد باورهای غلط در ما هست که درست زمانهای حساس اینطوری باید بهم بریزیم خدایا خودت به دادمون برس خدایا خودت به کمکمون بیا خودت راه رو برامون هموار کن ای خدای که هم شنونده ای و هم بیننده و هم آگاه از همه چیز خودت کمک کن دراین زمینه خصوصا زمینه مالی قدرتمندبشیم و ثروتی پایدار همیشع جاری باشه تو زندگی منو زندگی این دوست خوب من خدایا به همه ما کمک و یاری بده بما کمک کن تا با ذهنمون جلوی رحمت تورو نگیریم تا بتونی بما کمک کنی قدرتمند بشیم
الهی آمیـــــــــــن
سلام آقای بختیارپور عزیز
به قول استاد عزیزم ما خود (خداییم)
متاسفانه ما فقط کانون توجهمون روی اطرافیانمون هست تا خودمون.
باید یاد بگیریم که فقط ذهن وافکار وقانون توجهمون وتمرکزمون بروی خودمون وخواسته هامون باشه.
وبا عزت نفس بالا بتوانیم زندگی رو اون طوری که برای خودمان میخواهیم خلق کنیم ودیگرانی هم برایمان وجود نداشته باشد.
اگر بخواهیم به این روند این پیش برویم
به قول استاد عزیزم هر چقدر گاز بدهیم یه جایی نمیرسیم چون قانون توجهمون که همون ترمز ذهنی بروی دیگران است.
انشالله خیلی زود هممون هدایت گر راه الله یکتا میشویم.
سلام به همگی، سلام به استاد عزیز، سلام به مریم بانو عزیززززززز
خداوندا مرا به مسیر، شرایط و اتفاقاتی هدایت کن که از زندگی لذت بیشتری ببرم، این جمله چند روزه که شروع روز من را داره و من دنبال چیزایی میگردم که بهتر بشم پس الگوهامو باید زیر و رو کنم تا نتیجه دلخواه بیشتری را تجربه کنم.
الگو از باور میاد که ما در اثر آن فکری که زیاد تکرار شده یک الگوی رفتاری پیدا کردیم درست مثل رانندگی پس حالا وقته تغییره که استاد داره با سرعت فایل میزاره و من باید بجونبم چون حتما ی خبرایی در راه هست ، باید بیشتر رو خودم کار کنم، در پاسخ به سوال استاد میخام بگم که چند سالی هست که دارم یک الگو را میبینم درباره شرایط خانواده ام و کلاهبرداری از پدرم، داستان اینتوریه که اون آقای کلاهبردار هر دفعه یک بازی تکراری واقعا هر دفعه به یک شکل را در دادگاه به را میندازه و زمان میخره و جالب اینه که هر بار وعده میده و هر بار عمل نمیکنه ( خندم گرفت شاید بیش از 500 بار اینکارو کرده) و پدر من هیچ واکنشی نداده و دوباره همون سیکل و هر بار همه اعضا خانواده به پدرمون میگیم که این بازیه و پدرم هم میگه آره میدونم اما باز هم پدرم آن الگو را تکرار میکنه و دیگه ناراحتی اعصاب گرفته ولی راه حل مشخصه با اون آقای کلاهبردار باید رفتار را تغییر داد یعنی الگو را تغییر داد، گاهیی فکر میکنم یعنی ما اینقدر میشه کم هوش باشیم که اون فرد باز هم همان بازی تکراری را با ما میکنه و پدرم باز هم مغلوبه که ریشه یابی این آسیب بزرگ در خانواده ما بماند که چه جریاناتی را به همراه داشته، اما در همین شرایط باید روی عزت نفس و توجه به نکات مثبت تمرکز کنیم و عملا باید از پتانسیل خودمون برای راه حل پیدا کردن در شرایط بحراناستفاده کنیم و اینکه هر کاری دفعه اولش سخته و اگه تو رو نکشه حتما قویترت میکنه . . .
دارم به این فکر میکنم که خالق زندگی خودم باشم پس الگوهای تکراری رو باید بیشتر پیدا کنم و لازمه اینکار اینه که هر روز به رفتار و افکارم دقت کنم و غافل نشم ، باید صدای نجواهای ذهنم را کم کنم تا متوجه تصمیمات و تنظیماتی که به کارخانه خودم دادم باشم
استاد میگن عوامل بیرونی اثری ندارن پس همه چی را از درون پیدا کن
به نام تنها فرمانروای کل کیهان خدای مهربانم
سلام ودورود فراوان خدمت استاد نازنینم وبانومریم
وتمام اعضای خانواده معنوی سایت بزرگ
استاد سپاسسسسسگزارم ومانا باشی برامون
چه آگاهی های ناب و ساده
من خودم به شخصه چه پترنهایی در درون خودم با همین 29دقیقه فایل تونستم پیدا کنم الله و اکبرررر
یعنی این 29دقیقه 32سال زندگی منو آورد جلو چشمام از عدم آگاهی های که چه چیزهای مهمی رو برام الان روشن کرد
استاد جونم نمیدونم اول از آگاهی های این فایل بگم وپاسخ به سوال خوبت
یا از روند زندگیم با نا آگاهی هایی که چه ها کردم با خودم
از خدا میخوام خودش بهم کمک کنه و بگه تا بنویسم چون فقط خداوند حاظر وناظر بوده برمن و خودش بودکه دستم رو محکم گرفت و به این مسیر ناب الهی دعوت وهدایتم کرد الله و اکبرررر
الله و اکبرررر خدایا کمک کن
استاد کل کلامتون
به هر چیزی توجه کنی : خلقش میکنیم
خداوند خالق ما هست (نحن خلقناکم)ما شما را خلق کردیم
ولی این گنج رو در درون من گذاشت تا خودم زندگی خودم را خلق کنم اجازه داد تا هر جوری که دوست دارم بسازمش (چه مثبت چه منفی)
خداوند در هر دو صورت به من چشم میگوید
و حالا که در 32سال زندگی ام تا آگاهانه بیشتر مواقع منفی بوده و در احساس بد و اتفاقات بد بوده ام حالا که خودش دوباره دعوتنامه برام فرستاد و اصلا خودش اومد سراغم وهدایتم کرد به این مسیر زیبا پس سعی بر این باشد که تا لحظه مرگ فقط حالم را خوب نگه دارم چون دیگه من اون الهام 32سال قبلم نیستم من تازه متولد شده ام با آگاهی و احساس شاد و حال خوب و دید عالی تر نسبت به خودم وزندگی ام و خداوند وهابم
استاد و عزیزانم جونم براتون بگه (پس گفت اول از خودت بگو منم گفتم چشم)از اونجایی که خودم خالق زندگی خودم هستم در مجردی با اینکه خانواده من بسیار مذهبی و در نماز و روزه و کمک کردن و …بودن من هم دختر آخر و همچنین فرزند آخر خانواده بودم بسیار دوست داشتنی بودم به قول خودشان من هم جلب توجه میکردم و هر کاری به من محول میشد به نحو احسنت باید اون کار را انجام میدادم در تمام کارها هم به خانواده کمک میکردم مادر روستا بودیم و کار کشاورزی و دامداری و باغداری و دامپروری داشتیم ومن خیلی مسیولیتهای زیادی را بر عهده میگرفتم و همچنین بقیه خواهر برادرهایم ولی من با سن کم تقریبا پا به پای بقیه کار میکردم و در کنارش هم درس میخواندم تا دیپلم را هم گرفتم .
وحالا از توجهم بگم که چه کردم با خودم
با اینکه برادرهای من نماز خون و روز گیر بودن و کاملا سالم و به قول خودمون اهل هیچ خلاف و مشروب خوردن و…نبودن وهمه روستا واطرافیانت از خانواده ما به پاک بودن ودرستکاری همیشه صحبت میکنن الآنم بگذریم تا اونجایی که من هر جوانی که مشروب مصرف میکرد را که میدیدم بسیار توجه میکردم مثلاً در مراسم های عروسی و جشن ها که میخوردن من هم میترسیدم وهم بسییییییار توجه میکردم و دلم براشون میسوخت
ونمیدانستم که چه چیزهایی را دارم جذب خودم میکنم .تا اینکه خانواده همسرم که نسبت فامیلی با داشتن اومدن به خواستگاری من و و ما به صورت کاملا سنتی خانواده ام جواب بله را دادن و من اصلا شناختی از همسرم نداشتم وفقط خانوادهها بیشتر رفت وامدم میکردن و هیچی دیگه موافقت شد و ما رفتیم سر زندگی مشترک و وارد شدن به خانه ای که هیچ شناختی از هیچ کدام نداشتم وحتی همسرم که همون روزای اول زندگی مشترک فهمیدم که همسرم مشروب میخوره اونم نه کم بسیار زیاد مثله اب میخورد و مشکلات یا مسائل من هم شروع شد ن میتونستم به خانواده بگم ن حتی میتونستم برگردم به خانه پدرم به دلیل اعتقادات دینی و مذهبی و فرهنگی دیگه من بودم و خودم با مسائلی که باید به قول گفتنی بسوزی وبسازی تازه نه اینکه خونه مستقل داشته باشیم ابدا ما با خانواده همسرم تو یه خونه زندگی میکردیم همه چی مشترک وفقط موقع خواب یه اتاق کوچک به ما دادند واسه خواب دیگه من هرروز باید تمام کارهای خونه رو با مادر شوهرم پا به پای اون انجام میدادم لباسهای همه رو میشینم جارو پارو غذا پختن رختخواب انداختن وجمع کردن وووووووو وحتی کارهای خواهر شوهرم که همسن خودم بود را من انجام میدادم غذا براش حاضر میکردم و جالبش اینه که با وجود ناآگاهی همون ماه اول هم باردار شدم و همسرم بسیار سخت گیری هم نسبت به خانواده اش و هم من خیلی به خواهرانش گیر میداد به اصطلاح بد دل بود اونا هم سر من خالیش میکردن ومن خدارا شاهد میگیرم که فقط سکوت میکردم چون حرفی برا گفتن نداشتم
و از شناختی هم که پیدا کرده بودم از اخلاقیاتشون وحرف مردم هم خیلی برام مهم بود دیگه فقط سکوت میکردم و هرآنچه دلشون میخواست منو تحقیر و ناسزا ووومیکردن انگار من رفته بودم همسرم را تغییر بدم در حالی که من خودم تو اون شرایط اندر خم یک کوچه بودم و منم همش خودم را مظلوم نشون میدادم و دنبال مقصر میگشتم و تمام اتفاقات زندگی ام را گردن همسرم مینداختم
حتی به همسرم هم جرات نمیکردم بگم که تو وقتی رفتار بدی با خانوادت داری اونا سر من خالیش میکنن هیچ هیچ چون اگه من حرفی میزدم دوباره جنگ و بحث ودعوا بالا میگرفت پس با این وجود من فقط کارم سکوت بود .والان به خاطر سکوت اون موقع خدارو شاکرم
برگردیم به خودم و جنگ وبحث ودعواهایی که با همسرم میکردیم چه بزن بزن هایی چه صدا بالا رفتن های همیشگی که سر مشروب خوردن همسرم بوجود میامد چه بلاهایی که سر خودم آوردم تا فقط از این زندگی نجات پیدا کنم و هرروز زندگی ن تنها بهتر نمیشد که بدتر هم میشد با وجود دوتا بچه هم دوباره کوتاه میآمدم و میگفتم اگه برم اگه طلاق بگیرم تکلیف این دوبچه چی میشه چه صدمه ها واسیبهایی که بر خودم وارد کردم ولی همیشه یه نوری یه امیدی ته دلم روشن بود قشنگ متوجه میشدم بهم میگفت درست میشه صبر داشته باش
ولی من باز بهش اهمیت نمیدادم و تو درودیوار بودم اونم با صورت و هیچ راهی نداشتم ن میتونستم بچه ها بزارم برم ن میتونستم طلاق بگیرم
خداییش همسرم خیلی کارهای خوب هم انجام میداد ولی من فقط تمرکزم روی مشروب خوردنش بود وهروز روابطم بدتر میشد قشنگ شیک و مجلسی تا 12سال زندگی متاهلی تو درودیوار بودم و تمااااام
اما بازهم من توسط همسرم 4سال پیش با استاد جونم آشنا شدم و بیشتر اوقات فایلهای هدیه رو گوش میدادم از تلگرام و کتاب راز و معجزه شکر گذاری را تمرین میکردم تا رفته رفته حالم بهتر شد
بهتر میتونستم کنترل اوضاع را در دست بگیرم وتا امسال که خداوند وهابم خدایان کرد به سایت و خرید دوره بینظیر قانون آفرینش الله و اکبر
من با آگاهی های این دوره خیلی خیلی بهتر وعالی تر هستم بیشتر خودمو دوست دارم و وقت بیشتری را صرف تغییر خودم دارم خدایا سپاسسسسسگزارم
واما بریم سراغ فایل و سوال عالییییییی
من با وجود آگاهی های ناب کمتر میرنجم وبیشتر میبخشم
تمرکزم را گذاشتم روی نکات مثبت همسرم واطرافیانم زندگی ام خداروشکر رو به بهبود است
ولی همچنان الگوهای تکراشونده وجود دارند واستاد سپاسسسسسگزارم که این آگاهی ها که نشانه ی امروزم بود تا الان بالای 20بار گوش دادم بعد اومدم کامنت نوشتن و نت برداری در دفترم
من از الگوهایی که همش در ضرر و شکست هستند خیلی در اطرافیانم دارم حتی همسرم هم بارها از افراد گونان ضربه های سخت خورده
برادرم که همیشه وقتی کیلو کاری راه اندازی میکنه با شکست مواجهه میشه
خانواده همسرم دائم در بیماری و مریضی هستن و مسئله بزرگی برای همسرم هست که هر بار باید بهای سنگینی پرداخت کند.
فراموش کردن چیزهایی هم توسط خودم وهم همسرم و هم اطرافیانم
که با کمک شما استاد عزیزم میتوانم یاد بگیرم که باورهای بهتری را بسازم تا زندگیم بهتر و بهتر شود
الان فقط تمرکزم بر روی خوبیهای همسرم است وخداروشکر هرروز دارم شاهد روند بهتری از زندگی میشوم
از صحبت کردن در جمعهای بزرگ میترسم خیلی زیاد
قبلا از انتقاد دیگران ناراحت میشدم ولی الان اصلا خداروشکر
با برخورد تا بسامان دونفر اصلا ناراحت نمیشوم شکر خدا با آگاهی های قانون آفرینش و میگم هر کسی در هر جایی هست دقیقا در جای درستش است
از گفتن تصمیمات بزرگ میترسم .
الان که پسرم در سن بلوغ است و کارهایی که انجام میدهد و شاید اقتضای سنش است کمی نگران کننده است برایم خدایا کمکم کن تا رفتار صحیح را با فرزندانم داشته باشم
خدایا شکرت من همواره در روابط درست زمان درست مکان درست و افراد درست هستم
وقتی همسرم از سر کار به خانه میآید ونگران وخسته است هر چند اونم داره رو خودش کار میکنه شکر خدا ولی خب کنترل ذهن کار سختی است .وما میتوانیم با نگرانی او من هم کمی نگران میشوم که بازهم سپاس فراوان از استادم که روی این مسئله هم دارم کار میکنم و خیلی کم رنگ تر شده خداروشکر
خدایا شکرت به خاطر این آگاهی های ناب و ساده و به موقع
استادم نازنینم وبانومریم مانا باشید
خدایا تنها تورا میپرستم و تنها از تو یاری میجویم مرا به راه راست به راه کسانی که به آنها نعمت داده ای هدایت کن نه کسانی که بر آنها غضب کرده ای و نه گمراهان
آمییییین
در پناه الله یکتا شاد سلامت ثروتمند خوشبخت وسعادتمند باشید در دنیا و آخرت دوستون دارم الهام جون عزیز دردانه خداوند عالم
با سلام خدمت استاد عزیز و همه ی هم فرکانسیهای عزیزم.
یکی دیگر از الگوهای تکرار شونده من اینست که مثلا در دو تا برخورد متفاوت با شخصی دو بازخورد منفی متفاوت را تجربه میکنم.
اگر با شخص مورد نظر مثلا راننده سرویس خودمونی شوم و صحبت نمایم از اخلاق من سو استفاده میکند و مثلا میخواهد من را تا ایستگاه مورد نظر نبرد و من را جلوتر پیاده کند تا به کارهایش برسد.و اگر هم با او صمیمی نشوم و حرفی نزنم جو سنگین میشود و طرف با اخلاقم حال نمیکند و من را آدم خشکی میپندارد. نمیدانم چکار کنم این قضیه در مورد همکارانم بدین صورت است که با من شوخیهای بد میکنند و از من میخواهند که ناراحت نشوم و با جنبه باشم اگر صمیمی نشوم با من ورمیدارند.