پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1 - صفحه 82 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1
    264MB
    29 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 1
    13MB
    29 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1371 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Serveh گفته:
    مدت عضویت: 1191 روز

    سلام خدمت استاد و خانوم شایسته و همه دوستان عزیزم که با خوندن کامنتهاشون درس ها میگیرم و سپاسگذار از این جمع الهی و هدایت شده … و سپاسگذار از خالق بی کران این جمع

    استاد عزیزم چه فایل عالی گذاشتین و چقدر همه کامنتها صداقت داشتن خیلی لذت بردم .

    همونطور که تو دوره 12 قدم گفتین پاشنه های آشیل همیشه باما هستن و وقتی روی اونها کار میکنیم کم کم بهتر میشن ولی همیشه باید مواظبشون باشیم تا ازین شکاف ها انرژی ما که باید صرف ساختن زندگیمون بشه و صرف لذت بردن در کمال عزت نفس بشه ، الکی هدر نره و انرژی کم بیاریم .

    آدم فکر میکنه وقتی فایلی گوش میده و یه کم تمرین میکنه خب اون نقطه ضعف رو از بین برده ولی وقتی داشتم فایل شمارو گوش میدادم تازه فهمیدم همه اونا هستن و هیچوقت از بین نمیرن و ریشه کردن و باید مواظبشون باشم همیشه…

    اما پاسخ سوال

    چه شرایط و اتفاقات در زندگی شما بیشترین احساسات رو برانگیخته میکنن ؟

    انقدر زیاده که واقعا نمیشه همه اونهارو نوشت تا حدودی بهتر شدم ولی خیلی راه دارم همه اینها به نظرم شکاف عزت نفسه …

    من یادمه از بچگی اگه کسی در حق یکی دیگه ظلم میکرد من به شدت عصبی و ناراحت و افسرده میشدم جوری که خودمو وسط مینداختم و دفاع میکردم و خیلی بهم میریختم و تو خلوت خودم براش گریه میکردم و بیشترین مورد برای دفاع از مادرم بوده که همیشه مورد ظلم واقع میشد چه از طرف پدرم چه مادربزرگم و حتی خانواده خودش ، بعدها فهمیدم مامان من یه جورایی خودش داره این شرایطو جذب میکنه و ناخواسته میخواد احساسات مارو بر انگیخته کنه و ازش دفاع کنیم و اون حس دلسوزی و ترحم رو جذب کنه البته اینو وقتی متوجه شدم که با قوانین آشنا شدم و فهمیدم این برمیگرده به عزت نفس پایین مادرم وگرنه اگه اون آدمها ظالم بودن چرا در مورد بقیه این اتفاق نمیفتاد و فقط برای مادر من پیش میومد …. چقدرررر روزهای عمر ما اینجوری خراب شد بیشتر از همه من ، هرچقدر که در مورد عواقب و ضربه هایی که ازینجا خوردم و بعدا باعث شد عزت نفسم به شدت پایین بیاد کم گفتم … چون من به عنوان دختر بزرگ یه جورایی خودمو مسئول حال خوب کردن مادرم میدونستم و بعد هر دعوا ساعتها پای حرفاش میشستم و باهاش درد دل میکردم و بهش حق میدادم ..‌‌‌..

    بعدها من این قضیه رو تو جاهای دیگه هم تجربه کردم مثلا وقتی بین خواهرام دعوا میشد و یکیشون به اون یکی زور میگفت یا بین دوستام اختلاف پیش میومد و حتی توی فیلمهایی که میدیم من به شدت احساساتم درگیر میشد و گاهی حتی روزها داشتم به سرنوشت یک آدم مظلوم تو فیلم فکر میکردم و غصه شو میخوردم …

    و من خودم بعدا خیلی مورد ظلم واقع میشدم و همیشه با وجودی که همه کارهامو خودم انجام میدادم و هیچ مسئولیتی از خودمو گردن بقیه نمینداختم موقعیتهایی جذب من میشد که حقم پایمال بشه و با وجود تلاش زیادم چه ذهنی و چه عملی بادرس خوندن دنبال کار گشتن دختر خوبی بودن و مواظب شرایط بودن و… به حقم نرسم و نمیتونستم هیچ موقعیت شغلی یا عشقی رو جذب کنم و همیشه ناکام بودم و بعضی وقتا مادرم برام دلسوزی میکرد نمیدونست خودش چقدر توی این قضیه سهیم بوده …. من حتی نمیتونستم به هیچکس گله و شکایت کنم و فقط این فرکانس رو داشتم تکرار و تکرار میکردم …‌

    مورد بعدی که من خیلی احساساتی میشدم این بود که جایی باشم و یکی بیشتر از من مورد توجه قرار بگیره و من نادیده گرفته بشم به شدت ناراحت و افسرده میشدم جوری که در آن واحد احساساتم تغییر میکرد و اطرافیانم میگفتن چرا ناراحتی چیزی شده ! و من چقدررر ازینجا هم ضربه خوردم چون قانون جهان اینه هر حسی داشته باشی از همون جنس دوباره میاد تو زندگیت من همه جا مورد بی توجهی واقع نیشدم جوری که دیگه عادی شده بود برام ولی همچنان احساسات منفی با من بود و من همچنان ازین قضیه به شدت ناراحت بودم بخاطر همین یه جورایی از جمع خودمو دور نگه میداشتم….

    همه مواردی که استاد گفتن رو من دارم بهتر شدم ولی هنوز دارم مثل ترس از صحبت در جمع و یا حتی حضور در جمع بعضی وقتا یه جوری مضطرب میشدم که وقتی بر میگشتم خونه تا چند روز حسم بد بود و مرتب به سوتی هایی که دادم و یا اونجور که باید نبودم فکر میکردم و باز حسمو بد میکردم … و باعث میشد تو هیچ جمعی بهم خوش نگذره و از جمع فراری باشم باوجودی که قلبا من آدم اجتماعی هستم و عاشق بودن تو جمع هستم اینو وقتی متوجه میشم که توی هزار تا تجربه منفی یه بار تو جمعی قرار میگیرم که بهم خوش میگذره …

    تصمیم گیری برای من همیشه یک معظل بزرگه جوری که همیشه تو دو راهی بودم و وقتی میخوام تصمیم بگیرم با هزار نفر مشورت میکنم سرچ میکنم و اخر سر هم تصمیمم اشتباه از آب درمیاد و من در تعجب بودم که چرا من با وجود اینکه خیییییلیییی بیشتر از هر کسی دارم تلاش میکنم همیشه تلاشهام ناکام میمونه و من به نتیجه دلخواهم نمیرسم میدوم ولی نمیرسم . حتی گاهی فکر میکنم اگه تصمیم گیری انقد سخته چرا بقیه اینجوری نیستن و خودشون تصمیم میگیرن بدون مشورت یا اصلا چطور انقدر راحت تصمیم میگیرن و انتخاب میکنن نمیترسن اشتباه کنن؟ این قضیه برای من به شدت دراوره جوری که من هنوزم فکر میکنم علاقمو پیدا نکردم و نمیدونم چی بیشتر خوشحالم میکنه ‌و…

    من از ترد شدن به شدت حسم بد میشه و حس میکنم ارزشمند نیستم ‌و حس کم بودن میکنم.

    ازینکه تو موقعیتهای جدید قرار بگیرم مخصوصا برای آشنایی برای ازدواج به شدت فراری ام چون هر کسی تو زندگیم اومده به جوری جذب نشده و من مدام روابطم رو تجربه نکرده از دست دادم و هرچی فکر میکنم نمیدونم چرا نباید من تو روابطم یه کم عمیق بشم و همه ش سطحیه با وجودی که من اصلا دختر خوش گذران و یا دنبال روابط سطحی نیستم این قضیه هم تو رفاقت و هم توی عشق و هم با خانواده خودم برای من همیشه بوده و هیچوقت تجربه عشق نداشتم هیچوقت تجربه رابطه صمیمی نداشتم و انگار یه دنیا احساسات آزاد نشده درونم دارم … اطرافیانم فکر میکنن این شخصیت منه و خودم راضی هستم چون هیچوقت در مورد اینکه چقدر ازین قضیه ناراحتم به هیچکس نگفتم و هیچکس نمیدونه من چقدررر آرزوی تجربه یه رابطه عاشقانه دارم چقدر ارزوی تجربه رابطه عمیق دوستی رو دارم . و چقدر دوست دارم با خانواده م رابطه نزدیکی تجربه کنم با عشق نه از روی وابستگی یا صرفا چون خانواده هستیم …

    چیز دیگه ای که منو خیلی احساسی میکنه اینه که کار نیمه تمام داشته باشم و انگار میچسبم به اون کار و نمیتونم رهاش کنم تا روند خودشو طی کنه یه جورایی من به شدت عجول هستم و میخوام زود زود به نتیجه برسم این باعث میشه من از مسیر لذت نبرم و نتونم روی مسیر تمرکز کنم و کارام خوب از اب در نیاد . مثلا همین الان کاری که گرفتم و مطمئنم هزینه ش برام واریز میشه فقط باید اون طرف موقعیت رفتن به بانک و واریزی براش پیش بیاد (با شبا) من مدام توی ذهنم درگیرم و میدونم اگه بیاد تو حسابمم اتفاق خاصی نمیفته ولی چسبیدم به اون نتیجه و این واقعا اذیت کن هست .

    اگه من برای چیزی تلاش کنم و تلاشهام نتیجه نده به شدت احساساتی میشم کلافه میشم و نمیتونم ذهنمو کنترل کنم و نمیتونم تشخیص بدم اشکال از کجاست کلافه میشم و کنترل شرایط از دستم میره.

    ی چیزی دیگه که خیلی منو درگیر میکنه اینه که توی جمع یکی بین من و یه نفر مثل دوستم یا خواهرم و … فرق بزاره و اونو بیشتر مورد توجه قرار بده و مدام تو ذهنم دارم به این چیزا توجه میکنم و این رفتارهارو تشخیص میدم و باز طبق قانون ازین دست اتفاقات زیاد برام پیش میاد …

    همه اینها هست ولی جدیدا بخاطر گوش دادن به فایلهای استاد سعی میکنم یه جورایی بیخیال باشم و همیشه میگم باید صبور باشم و بزرگترین راه ورود شیطان از عجله کردن هست خدایی خیلی بهتر شدم ولی تا وقتی اون قضیه حل نشده همیشه باما هست و باید حل بشه تا یه پله برای بالا رفتنمون بشه ….

    و الان چون به این آگاهی رسیدم که اینها شکاف عزت نفسه و میدونم که قوانین خدا برای همه ثابته و هیچ فرقی بین آدمها نیست و خدا هیچوقت به کسی بیشتر لطف نکرده حتی پیامبرا و هر کس خودشه که زندگیشو میسازه و میشه با تغییر فرکانسها زندگی رو تغییر داد . خصوصا وقتی استاد ما جلوتر از همه ما حرکت میکنه و خودشون یه روزی همه این مشکلات رو حتی سرسخت تر از ما داشتن و تجربه کرد و حالا به شرایط ایده آل رسیدن . من خیلی آرومتر و امیدوار ترم و مدام یه الهامی بهم میشه که همه چی داره تغییر میکنه همه چی درست میشه خدا کنارته نگران نباش عجله نکن فقط تو مسیر باش و دستت تو دستام باشه … واقعا خداوند مهربونمو شکر میکنم

    استاد جان باز ممنون ازینکه مرتب دارین به بهتر شدن ما کمک میکنید .

    در پناه الله مهربون باشید …

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  2. -
    خوشبخت آزاد گفته:
    مدت عضویت: 2187 روز

    سلام

    درود بر همگی

    عشق به شما خانم شایسته و آقای عباسمنش

    بسیار بسیار ممنونم از زحماتی که میکشید و قدم هایی که هروز برمیدارید

    چه شرایط و اتفاقاتی در زندگی شما، شدیدترین احساسات را در شما برانگیخته می کند؟

    هر وقت به همسرم نه میگم احساسات شدیدی رو تجربه میکنم

    منو همسرم خیلی رابطه خوبی باهم داریم و من واقعا عاشقشم بی ادعا و اونم عاشق منه

    منتها بعضی وقتا به دلایلی خواسته هایی از من داره و این خواسته ها به زور هستند

    حالا دلایلشو کار ندارم

    ولی من وقتی بهش نه میگم و حریم خودمو براش مشخص میکنم با این کار یا مثلا بهش میگم نه من نمیخوام اینجوری راحتم

    احساسات بدی رو تجربه میکنم

    احساس میکنم به خاطر حریم خودم ناراحتش کردم به خاطر خوشی خودم ناراحتش میکنم

    به خاطر آزادی خودم بهش اهمیت نمیدم

    و این حرفارو هیچوقت بهش نگفتما ولی همیشه فکر میکنم که آیا کار درستیه که مثلا به خاطر فلان چیز بهش نه بگم؟ یا بهتره بهش بله بگم و منتظر باشم دیگه به زور چیزی ازم نخواد ینی خدا درستش کنه ینی اینجوری تسلیم باشم!

    و بعدش ازش شنیدم که بهم میگه دوس دارم بعضی وقتا بخاطر من فداکاری کنی و پا روی چیزایی که من اذیت میشم نزاری ؟

    و من خیلی فکر میکنم که ایا کار درستی میکنم یا نه؟

    برای همین چون از کارم مطمئن نیستم وقتی بهش میگم نه اخساسات بدی رو تجربه میکنم

    ماهمدیگه رو خیلی دوس داریم

    اما من خیلی وقتا باهاش رابطه خاله خرسه برقرار نکردم احمقانه بهش محبت نکردم بی رحمانه بهش گفتم نه چون میدونم که اون حساسیتش اشتباهه و باید تخریب بشه و پا به پای چسبندگی های اون نرفتم

    اما از یه طرفی به قانون تکامل فکر میکنم و میگم شاید باید تکاملشو طی کنه …نمیدونم

    کاش یکی جواب سوالمو بده

    از خداوند مهربان درخواست میکنم جواب سوابمو بده

    یه الگو تکراری دیگه هم که دارم اینه که وقتی طرد میشم خیلی غمگین میشم

    خیلی اینجوری نیستما خیلی اهمیت نمیدم ولی یه کوچولو هست

    مثلا وقتی میبینم دوست صمیمیم با همسرم گرم گرفتن صحبت میکنن و به من توجه نمیکن خیلی غمگین میشم

    احساس طرد شدگی پیدا میکنم چون دوتاشونم فوق العاده دوس دارم همش اوور سینکینگ میشم افکار بدی به ذهنم میاد و باعث میشه تمام خوشی ازم گرفته بشه و دیگه نتونم با هیچکدوم حتی حرف بزنم چه برسه باهاشون بگم بخندم

    چند بار شده شدیدا گریم گرفته و انقدر عصبانی شدم که در عمرم اونجوری عصبانی نشدم

    ولی از همون اول فهمیدم که این یه چیزی هست که از نفس و منیت من سرچشمه گرفته از باور های اشتباه من سرچشمه گرفته

    و به همسرم هم گفتم گفتم که محمدجان بخدا دست خودم نیست نمیدونم چرا وقتی شما باهم حرف میزنید احساس ترد شدگی دارم

    بهش گفتم که اینا از افکار منفی من سرچشمه گرفته تروخدا جدی نگیر قول میدم درستش کنم راهشم در این دیدم که هر وقت این افکار منفی میاد باهاشون خوب برخورد کنم

    و نجنگم باهاشون فقط بزارم که بشنومشون و سپس برای خودم منطق های قوی بیارم

    و از قبل هم یکسری حرفا شنیدم که که فکر میکنم اینا همون باور های منفی هستن که باعث میشن نفس و منیت من بیدار بشه

    مثلا شنیدم که میگن اگه با دوستات رفت آمد کنی حتما با همسرت بهت خیانت میکنه

    یا مثلا شنیدم که میگن تمام مرد ها هوس بازن و عاشق خوشی هستن اگه خوشی باشه تورو ترک میکنن

    مثلا شنیدم اگه دختر خوشگلتر و بهتر از تو ببینن تورو فراموش میکنن و چشمشون به اون میوفته

    و من فهمیدم که اینا باورهای اشتباهیه و سعی کردم با منطق درستشون کنم مثلا

    به خودم گفتم که

    اگه با دوستات رفت آمد کنی اگه با همجنسای خودت رفت آمد کنی و همسرتم باشه اتفاقا به همسرت کمک میکنه برای اینکه به خدا نزدیک تر بشه

    ینی بهش کمک میشه آزادی خودشو از افکار منفی بدست بیاره

    بهش کمک میکنه عشق سالم به غیر همجنساشو تجربه کنه و آزادی خوشو بدست بیاره

    و گفتم که معلومه که همه عاشق خوشی هستن و حاظرن به خاطر خوشی تنهات بزار پس حواستو جمع کن و خودتو به موش مردگی نزن

    و گفتم که اینهمه دختر پسر خوشگل توی دنیا هست و زیباترین وجود نداره قرار نیست که آدم با همه اش رابطه عاشقانه برقرار کنه ادم باید زیبایی های همه رو ببینه و عشق و دوستی سالم رو یاد بگیره اینا همش از فرهنگ غلط هست

    و یکسری حرفای دیگه هم به خودم میزنم مثل اینکه

    مثل اینکه مثلا دیدی اونجا اونجا چقدر بهت توجه کردن چقدر تونستی خوب ارتباط برقرار کنی

    یا مثلا بگم اصلا فرض کن دوستات تورو درک نکنن حتما نمیدونن و درک نمیکنن

    یا مثلا میگم درسته اونا درکت نکردن تو نباید فکر کنی که در حقت جفا کردن اونا واقعا نتونستن درکشون کن درست مثل مواقعی که خودت نتونستی

    بیشتر وقتا وقتی که این حرف آخری رو میزنم ذهنم خیلی آروم میشه و مثل یک انسان بزرگ میبخشم و میگذرم

    من بچه که بودم خیلی از این اخلاق داشتم که دیگران رو قانع میکردم راجب شرایط خودشون و سعی میکردم از زاویه ای به ذهنشون وارد بشم که خودشون رو بپذیرن و دیدگاه مثبتی راجب خودشون داشته باشن برای همین همه عاشق من بودن

    و سعی میکردم همههههه رو درک کنم

    حالا دیگ یاد گرفتم از این روش برای خودمم استفاده کنم و اینجوری میتونم خودمو درمان کنم

    خیلی حس خوبی پیدا میکنم وقتی که خودمو درک میکنم و با باورهای منفیم صمیمانه و قاطع برخورد میکنم

    با اینحرفا به سکوت میرسم باورهام بازم میتونه بهتر بشه و این بهتر شدن در اونجا نمود پیدا میکنه که سکوت ذهنم آرامش ذهنم بیشتر بشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    محمدرضا گفته:
    مدت عضویت: 1668 روز

    سلام به استاد ودوستان عزیزم

    ( چه شرایطی ،شدید ترین احساسات رو درمن برانگیخته می کند؟ )

    1_ زمانی که مورد انتقاد قرار می گیرم ،خیلی عصبانی میشم .

    علتش این باوره ،که من میخوام باب میل دیگران رفتار کنم وبقیه ازم راضی باشن و نظر دیگران برام مهمه ،

    علت جذب ادمایی که ازم انتقاد میکنن ،همینه

    2_زمانی که می بینم ،یه نفر با دیگری بد برخورد میکنه ،هم عصبی میشم

    دلیلش :این باوره که ،اون ادم لایق این رفتار بد نیست ،واحساس می کنم ،بهش ظلم شده و خدا عادل نیست ،درحالیکه اون شخص ،خودش مسیول جذب این دسته ادما و این رفتاره

    3_وقتی خبر مریضی یا بی پولی ویا اتفاقاتی که واسه ،اعضای خانواده م میفته ،رو‌میشنوم ،خیلی ناراحت میشم

    بازم بخاطر همین باوره که فک می کنم ،بهشون ظلم شده و خودشون بی تقصیرن

    چون من میخوام به همه کمک کنم و فکر می کنم مشکلات دیگران تقصیر منه ،مرتب ادمای ضعیف رو جذب می کنم که ،انجام دادن کاراشون میفته گردن ما

    بااینکه سخت دارم تلاش می کنم ،اما هنوز به خواسته هام نرسیدم

    به قول استاد مثل یه یو یو ،احساسم در نوسانه

    یه مدت حسم ،خوب میشه ،اما از یه حدی بالاتر نمیره

    ته ذهنم مدام ،یه حس غم ،یه حس مبهم ،ویه حس خیلی بد هست

    از خدا خواستم که حسمو بفهمم

    تااینکه هدایت شدم به این فایل بی نظیر و کامنت های دوستان

    از بچگی مدام این حس ترس از مرگ و خدا و دین تو وجودم بود

    با چه ترس ووحشتی نماز می خوندم

    نمی تونستم روزه بگیرم ،و با حس عذاب وجدان و حس اینکه دارم گناه می کنم ،غذا می خوردم

    کل ماه رمضان من ،حسم خیلی بد بود ،که دارم خلاف دین عمل می کنم

    فکر می کردم ،امامان ما تو بدبختی وبیچارگی زندگی کردن ،وبه سختی یه لقمه نون داشتن

    فکر می کردم ،نباید پولدار باشم ،چون از خدا دور میشم

    از بس که تو تلویزیون وکتابای درسی بهمون ازین حرفا زده بودند

    که پولدارا کلاهبردارند

    پولدارا بیرحمند

    پول حلال کمه

    خدا ادمو به شدت عذاب می کنه و بهمین خاطر خیلی از مرگ می ترسیدم

    واینا درحالیه که فکر میکردم ،از وقتی با سایت و استاد عباس منش اشنا شدم ،دیگه باورای مذهبی غلط ندارم

    فکر می کردم پول باید از سخت ترین راه ممکن به دست بیاد ،تا حلال باشه ،وگرنه حرامه

    زندگیم به سخت ترین شکل ممکن گذشت

    متوجه شدم ،که خدایا چقد این باورا عمیق وریشه دارند و چطوری جلوی ورود ثروت به زندگیمو گرفتن

    زمانی که یه چیزی می خرم ،همش حس بدی دارم ،که مثلا من لایق این چیز نیستم وباید بدمش به مادرم مثلا

    تمامی باورای غلط من مذهبی هستند

    باور عدم فراوانی

    باور عدم احساس لیاقت

    باور به عادل نبودن جهان وخدا

    باور اینکه زن ها باید محدود باشند ،از لحاظ پوشش و رفت وامد ،چون به ما گفته بودن ،حضرت فاطمه کارای منزلو انجام میداد وکارای بیرون رو حضرت علی

    ریشه ی تمام باورام شرکه

    وجالب اینه که ،شاکی بودم که چرا به خواسته هام نمیرسم

    این فایل وکامنت هاش واقعا بی نظیره و حسمو خیلی بهتر کرد

    ممنونم از استاد ودوستان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    محسن حیدری گفته:
    مدت عضویت: 3880 روز

    سلام به استاد عباس منش و یار همیشگیش …

    خداوند رو بسیار شاکرم که منو در این سایت عضو و جز خانواده بزرگ دنیا عباس منشی ها شدم ، من هم مثل بقیه دوستان که کامنت هاشونو خوندم دقیقا نمونه ای هستم که از این الگوهای تکرار شونده در زندگیم هست ولی بقول استاد ما متاسفانه کتک خور ملسی داریم یعنی اینقدر خیره هستیم که هر چقدر از ی سوراخ گزیده میشیم باز هم چارمون نمیشه بارم از طرق مختلف میریم سراغ اون سوراخ و دوباره و چند باره و هزار باره گزیده میشیم …. خداوند مارو هدایت میکنه هر چقدر خداوند نشانه هارو نشانمون میده باز هم به قول قرآن کر و کور هستیم و مهر به قلب هامون خورده ….

    نمیدونم چرا با این که چند ساله که تو سایت عضوم و دوره هارو دارم روشون کار میکنم باز هم بعضی اوقات از این دسته از الگوهایی مثل شکست های مالی و دوستان نامناسب و … برام تکرار می‌شوند ، البته دلیلشو میدونم چرا … چون باورهام نامناسب هستند و جهان هم بدون اینکه بخواد قضاوت و دلسوزی کنه همین باورهامو داره بهم ثابت میکنه مقصر اصلی خودممممم

    هیچ کسی ، دولتی ، شخصی ، ارگانی … مقصر نیست

    این خودم هستم که نمیتونم ورودی هامو کنترل کنم .. دارم تلاش می‌کنم ولی نجواهای شیطان کار خودشو میکنه …

    دوستان من از اون دسته آدم هایی هستم که قبلا باورهای مخربی داشتم و الان به لطف خداوند و عمل به این آموزهایی که مثل گنج میمونه بهتر شدم ولی بازم هم تا ی کمی از مسیر خارج میشم این الگوها برام تکرار میشن و نتیجه میگیریم که ما همیشه باید روی خودمون کار کنیم

    و اما میریم سراغ سوال استاد …

    وقتی کسی به من میگه تو نمیتونی فلان کارو انجام بدی من اون لحظه انگار بدترین احساس رو بهم دست میده و من بجای اینکه ناراحت بشم تمام قدرتم رو میزارم برای انجام اون کار در واقع خط قرمز من همینه دقیقا …. چون البته ی خصلت بد لجبازی هم دارم اون کارو انجامش میدم ….

    در پایان از استاد و تمام عزیزانی که دستان خداوند هستند در یاری رساندن استاد عباس منش برای بهتر شدن این سایت سپاسگزارم و انشالله که خداوند خیر دنیا و آخرت نصیبشان کند ️️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    مه سا گفته:
    مدت عضویت: 2196 روز

    سلام به استاد و خانم شایسته و بقیه دوستان

    خیلی وقت بود اینجا کامنت نذاشته بودم و باید اعتراف کنم خیلی تحت تاثیر این فایلها قرار گرفتم و دوست دارم که بتونم این دوره رو بخرم و دنبال نشانه هستم .

    تعدادی از کامنتها رو خوندم و برام یه چیزی خیلی جالب بود اونم این بود که کمتر چیزی میتونه احساسات منو خیلی تحت تاثیر قرار بده نمیدونم این خوبه یا نه چون من همین الان خیلی تضاد تو زندگیم دارم و روی خودمم کار میکنم هر روز 2 3 ساعت فایل گوش میکنم و غیره ولی خب یه زندگی معمولی دارم خیلی از نظر روحی و حال خوب تغییر کردم ولی این که بگم نتایج خیلی فوق العاده ای گرفتم نه اینجوری نبوده راستش خودم فکر میکنم یه جور بی حسیه که به اتفاقات دارم انگار خیلی برام مهم نیست یا شاید ناامید شدم نمیدونم واقعا

    مثلا اگه کسی پشت سرم حرف بزنه ناراحت نمیشم برام مهم نیست اگر کسی ازم انتقاد کنه عصبی نمیشم گاهی ازش عبور میکنم گاهی هم از کسی که ازم انتقاد کرده انتقاد میکنم.اگه کارمو از دست بدم خیلی برام مهم نیست زندگی میگذره بالاخره از راههای دیگه پول وارد زندگیم میشه در مورد بعضی چیزا الگوهای تکرار شونده پیدا کردم مثلا خیلی حواس پرتم فراموشکارم یا چیزی جا میذارم اصلا هم از اول اینجوری نبودم و الان هم که اینجوری شدم خیلی حسم بد نمیشه شاید چون توجیهش میکنم که خب فکرم مشغوله طبیعیه فراموش کنم و ازش عبور میکنم ولی دوباره تکرار میشه

    دومین چیزی که کمی میتونه حسمو بد بکنه شنیدن صدای اخباره یا صدای بلند اونم نه هر صدای بلندی اینم خیلی احساساتمو برانگیخته نمیکنه چون بلافاصله از اون شرایط دور میشم و اینم براش توجیه دارم اونم اینکه من چون عدم تمرکز دارم صدای اضافه وقتی دارم یه کار دیگه انجام میدم اذیتم میکنه .

    سومیش اینکه کسی برنامه منو عوض کنه یعنی مانع این بشه که من به برنامه ریزی که برای زندگیم و وقتم کردم برسم و اختلال ایجاد کنه در برنامه من مثلا من برای این تایمم برنامه ریختم مامانم بگه تو باید فلان کار و انجام بدی این کلافم میکنه چون احساس میکنم کنترل زندگیم از دستم خارج شده و یکی دیگه داره برام برنامه ریزی میکنه البته که این اتفاقم کمتر میفته

    چهارمیش و مهمترینش مربوط به مبحث روابط عاطفی

    این واقعا هر وقت اتفاق بیفته منو میتونه فلج کنه توی زندگیم و اونم طرد شدن از طرف یه مرده و این مورد بیشترین موردیه که به شدت تکرار شونده و برای من ناراحت کننده هست یعنی من به زندگیم نگاه میکنم تمام روابط من فوق العاده شروع میشه یعنی دقیقا اون کسی که میخوام میاد ارتباط شکل میگیره بعد 2 الی 3 ماه یه دفعه سر هیچی بهم میخوره و نفر بعد میاد دوباره همین مدل تکرار میشه و بعد 2 نفر الی 3 نفر هیچی ارتباطی شکل نمیگیره تا 2 سال بعد بعد دوباره یکی میاد که من میگم این همونیه که من میخوام و دوباره این سیکل تکرار میشه اینم بگم که خیلی وقتها من پایان دهنده روابط هستم ولی معنی طردشدگی برام داره چون فکر میکنم خب اون مونو با رفتارش مجبور میکنه که ترکش کنم

    البته اینم بگم که 10 سال پیش وقتی این اتفاق میفتاد من به طرز عجیبی توش گیر میکردم یعنی 4 الی 5 سال غصه اون اتفاق رو میخوردم الان تایم حال بدیم کمتر شده ولی هنوزم یه مرد با بی توجه ایش میتونه منو از پا دربیاره.

    استاد من ازتون یه درخواست دارم دوره عشق و مودت رو هم آپدیت کنید لطفا

    خداروشکر به خاطر حضور شما

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    نازنین گفته:
    مدت عضویت: 1492 روز

    درود به فرمانروای عالم

    سلام به استادِ عزیز و مریم جانِ شایسته و الگوی زن بودنِ من.

    سلام به همه ی دوستای نازنینم که با خوندن کامنتهای فوق العاده تون فقط اشک شوق میریزم.

    استاد عزیزم یکی از مسائلی که من رو بسیار احساساتی و فکری میکنه اینه که بعد از 6 سال زندگی مشترک تقریبا دوماه یا ماهی یک بار یا بعضا بیشتر با همسرم بحث دارم،اغلب بحث هامون به خودمون مربوط نیست منظورم اینه که دیگران باعثش شدن،البته همون زمان هم که وارد بحث میشیم خودم میفهمم که باید خودم رو کنترل کنم و آروم باشم و ذهنم رو جمو جور کنم اما باز ذهنم پیروز میشه و گاهی بیش از دوساعت نان استاپ بحث کردم بیخودی،اما نکته مثبتش اینجاس که همسرم اصلا دلش نمیخواد ناراحتیمون کشدار بشه و خیلی زود خودش ماجرا رو جم میکنه.

    مورد بعدی اینه که من در عملگرا و متعهد بودن خیلی ضعیفم شاید بهتر بگم تنبلم با اینکه میدونم نتیجه ی مثبت یا منفی تعهد یا تنبلیم چی هست اما باز هرروز صبح که بیدار میشم با شوق متعد میشم و شب همه چی برام عادی میشه و با نهایت تنبلی و کلی توجیهاتِ بی اهمیت به خواب میرم.و این واقعا برام آزار دهنده ست،از تلاش کردن میترسم از وقت گذاشتن میترسم میترسم از دایره ی راحتی خودم خارج شم با اینکه میدونم باید برای هدفم تلاش کنم،آدمی هستم که زود هدفم رو رها میکنم با اینکه کلی شرایط عالی دارم برای رسیدن بهشون و فقط کافیه کمی همت کنم و بها پرداخت کنم بهایی مثل زود بیدار شدن و بیشتر وقت گذاشتن.

    یکی از توجیهام هم اینه که من فرزند یه سالو نیمه دارم شب بیداری دارم براش،روز کلی باید براش وقت بزارم و خسته میشم برای کار دیگه،با اینکه میدونم توجیهِ بیجایی هست اما به همون تکیه میکنم بعد هم پشیمون میشم اما باز همین الگوی ذوق فراوان و یهویی بیخیال شدن و باز پشیمانی مدتهاست داره برام تکرار میشه.

    و مسئله بعدیم اینه که میخوام از لحاظ مالی مستقل بشم تقریبا به مرحله اجبار رسیدم و وارد مقوله ای شدم که درامد خیلی خوبی داره اما احساس میکنم خیلی بهش علاقه ندارم و شاید به همین دلیل هست که نمیتونم خوب براش وقت بزارم با اینکه دوره ش رو گذروندم و حالا باید تمرین کنم تا حرفه ای بشم دَرِش.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    یاسمن دال گفته:
    مدت عضویت: 3972 روز

    سلام

    خدارو شکر میکنم منو همراه بهترین بنده هاش کرده تا یاد بگیرم زندگیم رو اونجور ک میخوام بسازم؛ تا توی همه ی جنبه ها لعلک ترضی بشم انشاالله.

    استاد من بیشتر از مثالهایی ک خودتون زدید یاد خیلی از الگوهای تکرارشونده ی خودم افتادم ک یا الان هست یا ب لطف آموزشهای شما خیلی کمرنگ شده ولی یادم میاد ک تجربه ش رو قبلا داشتم، درمورد مثالهایی هم ک برای سوال زدین همینطور

    درمورد الگوهایی ک توی زندگی من تکرار میشه میتونم بگم:

    – هیچوقت خیلی راحت و کاملا بموقع سرقرار نرسیدم، یا خیلی کم پیش میاد و سخته ک بتونم بموقع برسم، این توی افراد نزدیک خانواده م هم هست اما همون افراد اکثرا تذکرشون بمنه ک میخوایم بریم فلان جا نباید دیر بشه و.. معمولا بهم برمیخوره و میخوام از خودم دفاع کنم.

    – چندوقت یکباری بحث سنگینی توی خانواده م اتفاق میوفته ک یا بین بقیه ست من شاهدشم و حسم بد میشه یا من هم درگیر هستم.

    – با هرکس ارتباط دوستی میگیرم و صمیمی میشم اولش نه ولی بعد یک مدت نشونه های حسادت و اذیت کردن بخاطر اون حسادتش شروع میشه

    کلا یک سری از رفتارها توی افرادی ک باهاشون ارتباط میگیرم بعد از صمیمیتر شدن تکرار میشه. این ارتباطها خیلی منو یاد بچگیم و رفتار خاله ها و داییها و بچه هاشون میندازه، معمولا توی این ارتباطها حسادت و مسخره کردن و تحقیر هست البته خیلی وقته برخلاف بچگی سریع بهر نوعی جبهه میگیرم یا اجازه نمیدم یا رابطه رو خیلی راحت کنار میزارم. تکرار این الگو خیلی کمتر شده این از مسائلی هست ک بعد از بالابردن اعتمادبنفسم کمتر شده شاید بخاطر این باشه ک خیلی اجازه ی صمیمی شدن ب کسی رو نمیدم، اما گاهی هست.

    – بخاطر ترمزهام خیلی وقته وارد رابطه ای نشدم اما تا جایی ک یادم میاد وقتی با جنس مخالف ارتباط میگرفتم افرادی بودن ک یا زیادی بااحساس بودن یا یهو اولش خیلی وابسته میشدن و بعدش رغبتی ب ادامه ارتباط نشون نمیدادن ک بهم برمیخورد، یا شاید اهل سوءاستفاده بودن البته این مورد کم پیش میومد چون من اجازه نمیدادم و آدم باج بده ای نبودم.

    سوال اول: چه شرایط واتفاقاتی توی زندگی شما شدیدترین و قویترین احساسات رو در شما برانگیخته میکنه؟

    به ترتیب از بشترین تاثیرگزاریش مینویسم

    -اولین و مهمترین مسئله ک فارق از تنبلی، باعث میشد من نخوام حتی درموردش بنویسم و کامنت بزارم، ترس از دست دادن هست مخصوصا عزیزانم. من حتی وقتی از کنار مسجدی رد میشم ک آگهی فوتی زدن یا کسی رو میشناختم و فوت شده تا چند روز احساس خیلی بدی دارم خیلی ناامید و ناراحت میشم کلا بهم میریزم حتی روی خوابم هم خیلی وقتا تاثیرشو میذاره. شاید دلیل بیش از حد وابسته بودن ب خانواده م همین ترس از دست دادن باشه، این ترس و وابستگی بازم همدیگه رو تقویت میکنن.

    – اگر برای کسی ک دوسش دارم مخصوصا از نزدیکام و خانوادم باشه، اتفاق بدی بیوفته یا چالشی داشته باشن واقعا حالم دگرگون میشه ناراحت و ناامید میشم وبازم روی خواب وبیداریم تاثیر میزاره، کلا هوش وحواسم دیگه سرجاش نمیمونه (همیشه بیشترین خط قرمزم خانواده م بودن، شاید ستایش شدنش باعث شده انقدر نهادینه بشه)

    – وقتی شاهد برخورد نامناسب یک فردی با خانواده م مخصوصا مامانم و بعدش بابام و داداشم میشم، یا هرفرد بی دفاع دیگه یا حتی ی حیوونی مثل سگ و گربه و..، احتمال ازدست دادن کنترلم خیلی زیاده ک سریع دخالت کنم، البته خیلی از قبل بهتر شدم، درمورد خانوادم بخودم میگم از دور تماشا کن وسعی کن ب اونا بگی ک از خودشون دفاع کنن تو اگر دفاع کنی اونا رو ضعیفتر میکنی و…

    – موقعی ک ب یک سری مشکلات سخت و چالشی توی زندگیم میخورم احساسات شدیدی رو تجربه میکنم ناامید میشم واکنشم هم معمولا فرار کردنه، ب هر نحوی ک شده.

    – موقعی ک میخوام تصمیم بزرگی بگیرم احساساتم شدید میشه دچار ترس و ناامیدی و.. میشم، عضله ی تصمیم گیریم رو خیلی قویتر از قبل کردم و همچنان دارم. رشدش میدم، در این مورد هم فکر میکنم باز بهتر از قبلم شدم البته خیلی وقته تصمیمات بزرگی مثل مهاجرت و ازدواج و.. نداشتم اما تصمیمات یکم بزرگ گرفتم ک واسم راحتتر از قبل شده.

    – موقعی ک کسی بهم بی احترامی کنه یا ب بحث و چالش بایک نفر میخورم میتونه منو درگیر کنه البته ب شدت و نوع بی احترامی هم مربوط میشه.

    – موقعی ک باید از خودم و حقم دفاع کنم و ب هر دلیلی اینکارو نمیکنم خیلی زورم میگیره و خودخوری میکنم ک عکس العمل نشون ندادم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    آرزو گفته:
    مدت عضویت: 1548 روز

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته مهربان

    وسلام به دوستای عزیزم

    درمورد سوالی که استاد پرسیدن شاید اگه دوسال پیش بود من خیلی چیزها بود که عصبانی میشدم احساس گناه میکردم وناامید میشدم واحساس ترس تجربه میکردم اما الان به لطف فایل های دانلودی و دورهایی که از استاد تهیه کردم خیلی بهتر شدم یعنی خیلی خوب دارم یاد میگیرم از زوایایی به مسائل نگاه کنم که احساسم وخوب کنم مخصوصا این اواخر دارم میفهمم اینکه استاد تو دوره عزت نفس میگفت هر اتفاقی تو زندگیت بیفته مسئول صددر صدش خودتی یعنی چی

    ولی هنوز مسایلی هستن که اتفاق میفتن ومن فقط ناراحت میشم یا میترسم ولی انگار اومدن تا من بیشتر به درون خودم برم واز خودم بپرسم چه باوری داری که داری تجربه میکنی یا اینکه چه خلاتو وجودت هست که داری از طرف مقابل میخوای یا پی میبرم بابا تواحساس لیاقت نمیکنی به خاطر همین این رفتار میبینی خلاصه وقتی اینطوری به قصیه نگاه میکنم دیگه آروم آروم ناراحتیم از طرف مقابل میره وشروع میکنم از خودم میپرسم من چه کاری باید انجام بدم تا خودم لایق بدونم تا فرکانسی که از خودم ارسال میکنم قسمتی از ادمها رو برانگیخته کنه که من این احساس ارزشمندی تجربه کنم بعد شروع کار کردن رو خودم به خاطر همین استاد عزیزم وقتی شما سوال رو مطرح کردین تازه فهمیدم چقدر اروم اروم من تغییر کردم که دیگه مثل قبل واکنشی نیستم وقتی به تضادی میخورم سریع میگم به قول استاد تصاد ها نعمت هستن اومدن تاخواسته های من واضح تر بشن خب حالا فهیمه جان خواستت چیه با توجه به این تضاد چقدر احساس قدرت میکنم فقط میتونم بگم استا از صمیم قلبم از شما وخانم شایسته مهربان که چقدر قلم شیوایی دارند وقتی مقاله های ایشون میخونم وقتی به مشکلی میخورم میرم تو عقل کل جواب های خانم شایسته رو میخونم چقدر قدرت میگیرم ازتون ممنونم واز همه مهمتر از خدای مهربون که شما دوعزیزم منو باهاش آشنا کردین چقدر تو این دوسال خدا شد هما کس من چقدر دارم از وابستگی به همسرم کم کم میشه از بچه هام از دوستام کم میشه وه به خدا بیشتر ممنونم ازتون استاد الحق که رسالتتونو به نحو احسنت انجام دادین واقعا کلمات و زبان قاصرن از بیان احساس آرامش وحال خوب این روزای من چقدر صبورشدم راستی از دوستای عزیزمم ممنونم که چقدر کامنت هاشون به من کمک کرد واقعا گنجی هست ممنونم همتون شدین دستی از دستان خداوند برای این مسیر زیبا که خداوند بوسیله استاد عزیزم به من نشون داد

    سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    مرضيه ابراهيمي گفته:
    مدت عضویت: 2430 روز

    به نام خدای مهربانم

    سلام به استاد عزیزم و خانم شایسته عزیز

    سلام به دوستان همفرکانسم در این سایت الهی

    خدارو بی نهایت شاکرم که در جهانی زندگی میکنم که قوانین ثابتی رو داره که به هر آنچه توجه کنم،فکر کنم و باور کنم همجنس کانون توجه ام و باورهامو رو وارد زندگیم میکنه

    و اینکه جواب سوال که منو به خودشناسی میرسونه و کمک میکنه تا زندگی لذت بخش تری رو در این جهان زیبا و بینظیر تجربه کنم

    سوال:چه شرایط و اتفاقاتی تووی زندگی ما،قوی ترین احساسات ما رو برانگیخته میکنه؟؟

    جواب:وقتی که نظرم کسی رد میکنه و فکر میکنه من اشتباه میکنم و من با توضیح دادن زیاد بزور میخوام نظر خودمو به اون شخص یا اون جمع بقبولونم و اینکه نمیتونم حرفمو ثابت کنم بشدت عصبی و ناراحت میشم

    وقتی که برادرم ازم پول میخواد و من شرایط مالیم اونقدر اوکی نیست که بهش کمک کنم این باعث میشه که بشدت ناراحت و عصبی بشم جوری که بعضی وقتها میشینم گریه میکنم

    وقتی که کسی ازم انتقاد میکنه

    وقتی که من طبق قانونی که درک کردم و صحبتهای استاد عباسمنش جوابی میدم و بخاطره اینکه اون شخص یا جمع آگاه نیستن به این قوانین و حرفمو رد می‌کنند بشدت ناراحت و عصبی میشم

    وقتی که مردی خانمی رو به من ترجیح میده و من بزور میخوام بگم من برترم از اون خانم و اینکه نمیتونم اون مرد رو قانع کنم بشدت عصبی و ناراحت میشم

    از اینکه چندین سال دارم برای دیگران کار میکنم و کارمندم،زمانم و وقتم دست خودم نیست به شدت ناراحت و عصبیم کرده در واقع الان توو همین شرایط هستم.

    از اینکه وارد هر رابطه ایی که میشم تهش جداییه و قبلا که با قانون آشنا نبودم به شدت احساس بدی داشتم جوری که حاضر بودم بمیرم اما الان با درک قوانین چندساعتی ناراحت میشم اون احساسات مثه طوفان بهم حمله می‌کنند اما چون درکی از قانون دارم تا حدودی ذهنمو کنترل میکنم و حال خودمو بهتر میکنم

    به امید بهبود در شخصیتم هر روز بهتر از دیروز

    خدایا شکرت،خدایا شکرت،خدایا شکرت

    دوستون دارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    شهرام قرقانی گفته:
    مدت عضویت: 2569 روز

    بنام خالق بی همتا و هدایتگر

    سلام به استاد عزیز و خانم شایسته و تک تک دوستان عزیزم امیدوارم که حال همگی عالی باشه.

    در رابطه با سوالات پرسیده شده در این فایل باید عرض کنم من کلا خیلی ریلکسم و بعضی مواقع که خیلی بهم میریزم یکی از دلایلش میتونه موضوع مالی باشه که خیلی اذیتم میکنه .در مورد انتقاد دیگران سعی میکنم واکنشی نشون ندم چون حفظ کردن احساسم خیلی مهمتره از بحث با دیگرانه.

    در مورد موضوع بدقولی خیلی حساسم و تا جایی که امکان داره سعی میکنم بدقولی نکنم و انتظارم دارم که کسی پبشم بد قول نباشه.

    و در مورد اینکه کاری برای کسی انجام بدم و بخواد از این موضوع براحتی بگذره ناراحتم میکنه .

    عاشقتونننننمممم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: