پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 4 - صفحه 13 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 4
    225MB
    23 دقیقه
  • فایل صوتی پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 4
    11MB
    23 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

609 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    زهرا یکتاپرست گفته:
    مدت عضویت: 1397 روز

    بنام خدایی که همیشه بامن است..سلام استاد عزیز ومریم جانم…خداقوت بابت این اگاهی های نابی که با ما به اشتراک میگذارید..من با دوتا بچه هفت ساله و یک ساله شاید اونطور که دلم میخواد نمیتونم وارد سایت بشم یا اون مدت زمانی که دوست دارم فایل گوش بدم ولی هر زمان که فرصت پیدا کنم میام و رو باورهام شخم میزنم…

    یه باور محدود کننده تو حرفم بود الان متوجه شدم من هر روز میگم وقت کم میارم خوب این باور باعث شده صبح تا شب با بچهها سرو کله بزنم حتی شب هم راحت نخوابم چون بچه کوچیکم شیر میخواد تند تند بیدار میشه‌..اره این منم که این باور رو دارم پس همین طور هم میشه..پس مادرایی که حتی بیشتر از من بچه دارن ولی کاملا بابرنامه و موفق پیش میرن چی اگه کسی تونسته پس منم میتونم با وجود این دوتا فرشته با برنامه و با باورهای قوی عالی پیش برم.. خدایا شکرت که این ترمز رو پیدا..اینبار من میخوام با توکل بخدا در کنار فرشته هام از فرصت هایی که دارم استفاده کنم…

    استاد شما در مورد این پرسیدین که وقتی بایه شرایط چالش زا برخورد میکنم واکنش من چیه..وای خدای من شکرت که با این سوال استادم من به فکر کردن وادار کردی اره من همیشه یه الگو رو پیش میبرم تو این مورد حالا هر چی میخواد باشه یه بحث با کسی یا یه بیماری برا عزیزانم یا هر اتفاق دیگه ای من فوری گریه میکنم طوری که تو فامیل دیگه همه میدونن من زود گریه میکنم همیشه تو ذهنم از خدا میپرسم چرا این اتفاق برا من افتاده چرا این مشکل برا من پیش اومده تو اون شرایط انگار ایمانم کمتر میشه در حالی که اگه عمل گرا باشم باید تو همون شرایط ایمانم رو به خودم ثابت کنم وتوحیدی باشم..

    البته همیشه دنبال یه مقصر هم میگردم تو ذهنم واقعا اگه امکانش باشه عصبانیت خودم رو سر مقصر بدجور خالی میکنم دادو بیداد میکنم باهاش بد رفتاری میکنم.قهر میکنم… من تو شرایط استرس زا اشتهام کور میشه چیزی از گلوم پایین نمیره اره همیشه این الگو ها برام تکرار میشن و من الان دارم بهشون از این زاویه درست نگاه میکنم باید دنبال ریشه این باورهایی بود که منو به این حال میندازه…مادرم وقتی بچه بودم با هر اتفاقی زود گریه میکرد و تو سر خودش میزد همیشه کفر میگفت که نمیمیرم راحت بشم با ما اطرافیان هم بد جور رفتار میکرد حالا من باید اینو به ذهنم حالی کنم که اون مادر من رود از هیچ آگاهی و قانونی خبر نداشت باید بامنطق باورهای جدید برا این ذهن چموشم بسازم..

    خدای من شکرت که دارم کم کم خودمو میشناسم تا شاید بتونم تو رو هم بشناسم واقعا الان دارم کم کم درک میکنم که وقتی میگن از خود شناسی به خدا شناسی میرسیم یعنی چی..استاد واقعا از خدا برا وجود پر انرژی و تاثیر گذار شما سپاسگزارم..دوستان گلم از همه بابت کامنت هامتشکرم من شبها آخر وقت کامنت میخونم و واقعا خیلی چیزها یاد میگیرم امید واذم فقط بتونم عمل کنم به آموخته هام و مسیر زندگیم رو تغییر بدم واز همین الان دارم لذت میبرم که من زهرا دارم برای خودم کاری میکنم و وقت میزارم تا خودم را بازسازی کنم …عشق همتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  2. -
    ...... گفته:
    مدت عضویت: 2408 روز

    به نام خدا

    خدایا شکرت

    .

    این فایل را اول باید گوش کنم بعد بروم فایل های دوره روانشناسی ثروت ها را گوش کنم

    .

    این فایل خیلی منو تکون داد

    یعنی با ادامه دادن ها می فهمم که چقدر رشد کردم چقدر تغییر کردم

    با گوش دادن به فایل ها

    با گوش دادن به فایل های دوره ها

    با حرکت کردن ها

    با قدم برداشتن ها

    با نگاه به تضادهایی که هنوز دارم و تکون نخورده و دست نخورده هنوز مونده

    با هدایت خواستن از فقط خدای خودم

    خدایا شکرت

    .

    ما همیشه ی خدا ماشین مون خرابه…

    حالا چرا ؟؟

    برای اینکه خودمون داریم فرکانس ها خواسته را ارسال می کنیم

    چون می خواهیم احساس قربانی شدن را هم به خودمون و هم به دیگران بدهیم

    تا همه به حال زار ما غصه بخورند

    تا تخفیف بیشتری بگیریم

    و چون حریف دیگران نمی شویم به خدا میگیم به ما نده ما نمی خواهیم چون اگر به ما بدهی ماشین خوب دیگران همیشه سوئیج را از ما می گیرند و به ما نمی دهند

    ما قبلاً چند سال پیش با برادر شوهرم یک ماشین شریکی خریدیم بعد همیشه اونها باهاش بیرون می رفتند مسافرت می رفتند ووو

    ولی ما اصلأ به اونها نمی گفتیم خب یه بار سوئیج

    ماشین را به ما بدهید تا هم باهاش بیرون برویم و مسافرت برویم

    بعد من به شوهرم می گفتم ایشون هم می گفت

    نه بابا زشته ….ول کن بابا …. تو هیچی نگو …..

    و از این حتی حرف ها

    در صورتیکه باید همیشه آدم حرفش را بزند

    البته که تمام این فرکانس ها رو خودمون جذب می کردیم وگرنه اگر با اعتماد به نفس بالا می‌رفتیم جلو و حرف مون می زدیم اونها هم با آغوش باز می پذیرفتند و قبول می کردند

    البته که شریکی چیزی خریدن هم این چیزها و مسائل را دارد

    و اینکه ماشین از ما هم بود

    البته گذشته ها گذشته است و تموم شده است ولی اینکه فرکانس همون فرکانس است را باید تغییرش داد

    من خرابی ماشین را نمی خواهم

    من ماشین مدل پایین نمی خواهم که استارت هم بزور می خورد

    من ماشین سالم عالی و خوب را می خواهم برای خودم بدون هیچ شریکی

    حالا چرا برای خودم ؟؟ چون اختیار تمام و کمال ماشین خودم را خودم دارم خدایا شکرت.

    مادر شوهرم داشت از ماشین ما پیاده میشد در باز نمیشد شروع کرد به فحش دادن بعد من واکنشی نشان ندادم و گفتم خب از این در پیاده شو ….

    همینه…..

    واکنش به اتفاقات و شرایط زندگیم

    حالا این واکنش دادن خیلی مهمه که من عکس العمل من چیه

    البته این هم هست که من منتظر اتفاقات بد باشم تا ببینم واکنش من نسبت به اپن اتفاق چیه…..

    نه این هم درست نیست

    چون من خودم این تفکر را داشتم که اصلاً درست نیست و من را در مدار ناخواسته ها قرار می دهد

    خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت.

    .

    همیشه پیش خودم میگم من نمی توانم من ضعیفم من ناتوانم من که نمیتونم من ندارم ووو

    و همین فرکانس منفی باعث شده است که همیشه در مدار ناخواسته های زیادی جهان و خداوند من را قرار بده

    چون خودم خودمو این طور می بینم پس جهان من هم آینه من است همون را بهم نشان می دهد

    خدایا شکرت

    الآن خدا را صد هزار مرتبه شکر خیلی الگوهای موفق و خوب را برای خودم می‌بینم برای خودم چون خودم مهم هستم

    چون قبلاً با همه به اشتراک می گذاشتم ولی دیدم لازم نیست دیگرانی که آماده نیستن در جریانش باشند

    الگوهای خانم و الگوهای آقا را مدام برای خودم تکرارشون می کنم

    و همین تکرار کردن هاست که در ذهن نقش خوبی می بندد . باعث می‌شود درست تر از قبل تصمیمات زندگی خودت را رصد کنی . با اعتماد به نفس بالاتری حرکت به سمت خواسته های خودم را پیش

    ببرم.

    خدایا شکرت

    من موفقیت های بزرگ را در ذهنم دست نیافتنی می دیدم خب معلومه که دستم بهشون نمی رسد

    با اینکه اونقدر آدمهای موفق را تحسین می کردم تأییدشدن می کردم

    ولی در درون و در ذهن خودم موفقیت های بزرگ را و دریافت کردن موفقیت های بزرگ را دست نیافتنی و دور از حد تصور می بینم

    اونقدر مثال برای ذهنم آوردم تا زودتر از قبل تایید می کنم که آره می‌شود و می دونم برای من هم هست و می‌شود برای همیشه و بصورت پایدار

    خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت

    .

    من در گذشته ام هیچ نوع اطلاعاتی از هیچی نداشتم یعنی اطلاعاتی که از آگاهی میاد و نه از فضولی

    بعد که سطح آگاهی خودمو بالا بردم فهمیدم چقدر به رشد خودم کمک کرده ام

    البته که آدمهایی که نمی خواهم سوءاستفاده گر چون این نوع آدمها هم از فرکانس خودمون میان ولی چون من خودم نمی دونم و اطلاعاتی ندارم هستند و بودند افرادی که از نگاه مثل گرایانه من سو برداشت هایی می کردند

    و این همیشه من را آزار شدیدی می داد

    از یه جایی به بعد خیلی سعی کردم در بیشتر زمینه ها اطلاعات مفید داشته باشم

    از بنگاه های شهرم . از ملک ها از زمین ها از باغ ها از نحوه ی برخورد آدمها با چالش های زندگیشون و خیلی موارد و زمینه های مختلف و زیاد دیگر

    یه بار یادمه در جایی کار می کردم و خانمی هم بود که ایشون با همسر و فرزندان خودشون به کیش و قشم رفته بودند و اونقدر اطلاعات مفید و خوب و بالایی به من دادند که همون سال من و شوهرم و دخترم طبق راهنمایی های اون خانم و تعریف کردن های اون خانم و اطلاعات مفید و به جایی که دادند همون را جذب کردم و اونقدر اون سفر عالی و خوب و دلچسب بود که تقریباً ده دوازده سال پیش بوده ولی هنوز خاطراتش در ذهنم هست

    خدایا شکرت برای بیدار شدن ها

    خدایا شکرت برای آگاهی

    خدایا شکرت برای اطلاعات مفید

    خدایا شکرت برای سرم را از برف بیرون آوردن به هوای این که من نمی توانم من ناتوانم من ندارم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
    • -
      آسیه لطفی گفته:
      مدت عضویت: 1463 روز

      سلام به استاد عزیزم واین سایت روحانی وسلام به همه وسلام

      رها خانم چقدر این کامنت شما منو یاد خودم انداخت

      ومنو با ترمزهایی ک تو ذهنم داشتم آشنا کرد

      چقدر در خیلی از جاها نقش قربانی اجراکردم تا دلسوزیه بقیه رو جلب کنم

      چقدر از نداری و نداشتن و نمیتونم

      در ذهنم با خودم صحبت کردم

      وی الگوی تکراری در خانواده ی ما وجود داشته اونم اینکه همیشه نداریم و نیست

      وجهان هم مارو در این مسیر هدایت کرده

      خدایا ممنونم که منو هدایت می‌کنی

      سپاسگزارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    نرگس کیانیان گفته:
    مدت عضویت: 2444 روز

    سلام به استاد مریم جان وهمه بچه های سایت

    من وقتی به ی چالش توی زندگیم میخورم خوب اولش گریه میکنم افسرده میشم و بیشتر سعی میکنم بخوابم به هر شیوه ای تا یکم مغزم آروم بشه اما همیشه بعد از گذشت زمان سعی میکنم اگه راه حلی براش هست بگردم راهش رو پیدا کنم یا اگه نمیتونم کاری کنم پناه میبرم به درسهای استاد حالا هر کدوم که هدایت بشم رو گوش میدم و حالم بهتر و بهتر میشه همین چند وقت پیش مشکلی برام پیش اومد که اول سعی کردم باور نکنم فرداش سعی کردم کاری کنم که حل بشه اما از توان من خارج بود پس شروع کردم به گوش دادن فایلهای استاد هدایت شدم به گفتگوی استاد با آقای عرشیانفر و چند روز مداوم گوش دادم و سعی کردم حالم خوب باشه حداقل حسم بد نباشه اصولا به هیچ کسی هم چیزی نمیگم مگر بتونه کاری برام بکنه و هدایت شدم به انجام یک کار و دیگه نگم که دستهای خدا اومدن من قدم برداشتم و باقیشو خود خدا برام ردیف کرد همه ادمها رو برام رام کرد دست خدا میشدن و خودشون کاری که همه میگفتن این قانونه و نمیشه رو برام انجام دادن الهی شکر که بعد از دو سال گوش دادن به درسها تونستم کمو بیش انجام بدم عمل کنم و نتیجه چون اینها قانون غیر قابل تغییر خداس نتیجه اش هم کاملا معلومه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  4. -
    یاسمن دال گفته:
    مدت عضویت: 3971 روز

    سلام به همه‌ی عزیزانم

    – من وقتی با چالش روبرو میشم خیلی دوست دارم ب جایی ک هیچکس نیست پناه ببرم کسی هم باهام حرفی نزنه کاری هم نداشته باشه، معمولا در اتاقمو میبندم (البته اکثر اوقات میبندم) بعدش با گوشیم بازی میکنم همیشه هم سکوت میکنم.

    – خیلی وقتا میرم سراغ سریالی ک توی اون زمان دارم نگاه میکنم و مدتها میشینم میبینم البته خیلیم حواسم بهش نیست معمولا حتی همون لحظه هم میدونم دیدن این سریالا اوضاع رو بدتر میکنه ولی ادامه میدم

    – یکار دیگه‌ای ک ترک شده بود ولی اخیرا باز اتفاق افتاده گشتن توی اینستاست، بیشتر هم قسمت اکسپلور مثلا تیکه‌هایی از سریالی ک دنبال میکنمو میبینم، یا سراغ مد و استایلاش میرم

    – بعد از انجام اکثر کارهای قبلی، اخیرا این اتفاق میوفته: سعی میکنم متعهدتر روی خودم کار کنم، ینی وقتی تضاد مخصوصا رابطه‌ای (اخیرا همش بحث و دعوای خانوادگی بوده) پیش میاد میگم ببین نشونه‌ست ک تو باز روشون حساب کردی باز فراموش کردی بایدم اینجور بشه، باید متعهدتر باشی منظم‌تر باشی دوره‌هاتو پیش ببری مهارتتو بالا ببری بری سرکار مستقل بشی خانوم خودت بشی، یوقتایی هم ی برنامه‌ی کوتاه‌مدت میزارم برای کار کردن یا روی دوره‌ها یا روی مهارتم. اینکه تضاد روابط یادآوری میکنه روی خودم و خدای خودم حساب کنم حس رضایت درونی بهم میده، انگار ناخودآگاه میخوام ک اینجور بشه چون فک میکنم اینجوری میتونم روی پای خودم وایسم

    – این روش برای من شاهکاره، اینکه برم فقط راه برم، خیلی وقته حدودا 6ماهه ک خیلی تجربه‌ش نکردم اما کم‌کم دارم شروع میکنم. قبلا خیلی راه میرفتم، بعدش بلطف قانون سلامتی زیاد و بی‌دغدغه شده بود و انقدررر ادامه میدادم تا ب حالت سرخوشی برسم

    خیلی وقتا بااینکه کاملا واقفم انجام یکاری برام ضرر داره باورامو خراب میکنه بعدش زندگیم متأثر میشه اما باز انجامش میدم

    یا بااینکه میدونم انجام یکاری برام خیلی خوبه درعین حال لذت داره و بازم زندگیم رو متأثر میکنه، انجامش نمیدم!

    این همیشه با من بوده حتی زمانیکه محصل دبیرستانی بودم و مثلا از کار کردن ریاضی لذت میبردم امتحانم داشتم، اما نمیرفتم سرش!

    فیلم دیدن و چرخش توی اینستا بااینکه بعدش احساسم بد میشه، یا کار نکردن روی باورهام و دیدن و شنیدن فایلا بااینکه واسم لذت‌بخشه هم همینجور شده

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  5. -
    فاطمه سليمى گفته:
    مدت عضویت: 2012 روز

    سلام و درود فراوان به استاد بی نظیرم و مریم جان دوست داشتنی ام و همه دوستان عزیزم

    روز و روزگارتون خوش

    با تأخیر عید غدیر مبارک

    سپاسگزارم از استاد عزیزم  که با این مجموعه فایلهای گرانبها باعث میشه ما مزرعه وجودمون رو از همه طرف شخم بزنیم و بررسی کنیم

    وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه میشوی معمولاً چه واکنشی نشان میدهی

    من اگه بخوام به این سؤال جواب بدم باید درباره دو شخصیت متفاوت بنویسم

    یکی منِ سابق قبل از آشنایی با استاد

    و دیگری منِ فعلی بعد از آشنایی با استاد و شنیدن آموزه ها و عمل کردن به اونها

    در گذشته وقتی که با یه چالش مواجه می شدم مخصوصاً در سالهای ابتدایی ازدواجم وقتی که همسرم یه ایرادی از من می گرفت یا به یه رفتارم اعتراض می کرد و من می خواستم از خودم دفاع کنم و بهش ثابت کنم که اشتباه می کنه اشکهام خودبخود سرازیر میشد و بغض می کردم تا حدی که دیگه نمی تونستم به صحبت ادامه بدم

    بعدش یه درجه بهتر شدم و خودمو کنترل می کردم که گریه نکنم در عوض تُن صِدام بالا و بالاتر می رفت با داد زدن می خواستم حرفمو به کرسی بشونم و بعدش تا چند روز با همسرم حرف نمی زدم و ایشون خیلی از این موضوع ناراحت میشد

    این الگوی داد زدن از روی عصبانیت رو گاهی وقتها با بچه هام هم داشتم

    و اما الان خدا رو شکر وضعیتم خیلی فرق کرده وقتی که با شرایط استرس زا مواجه میشم اولین چیزی که بنظرم میاد اینه که ذهنمو کنترل کنم و سعی کنم بهم نریزم  به خودم یادآوری می کنم که

    (با هر منطقی به آتیش دست بزنم دستم میسوزه)

    این موضوع هر چقدر هم مهم باشه من باید مراقب باشم و اجازه ندم حالم و احساسم بد بشه

    در مرحله بعد با خودم فکر می کنم الان بهترین و عاقلانه ترین کاری که می تونم انجام بدم تا از این شرایط عبور کنم چیه؟

    خداوند هم هدایتم می کنه  و به شیوه مناسبی اون اوضاع رو مدیریت می کنم

    هرچند که خدا رو شکر دارم تکاملم رو طی می کنم و شرایط چالشی و استرس زا خیلی کمتر برام پیش میاد

    دوست دارم تجربه خودم از آخرین باری که با شرایط استرسی جدی روبرو شدم رو با دوستان عزیزم به اشتراک بزارم

    حدود  دو ماه پیش روز 21 اردیبهشت بود و من و همسرم که مدتی بود برای دیدن بچه ها رفته بودیم کانادا تصمیم گرفتیم دور و اطراف خونه دوچرخه سواری کنیم صبح بود و نسیم و یاسمن سر کار بودن دوتا دوچرخه هارو برداشتیم و رفتیم محوطه جلوی ساختمون من همونجا یه کم چرخیدم که تست کنم همه چی اوکی باشه و همسرم رفت جلوتر دو دقیقه بعدش من هم رفتم و همین طور که داشتم اطرافو نگاه می کردم تا ببینم کجاست و بقیه مسیرو با هم بریم یهو  دیدم چند متر اونطرفتر کنار خیابون نشسته دستشم رو پیشونیش بالای چشمش گرفته دو نفر هم کنارش هستن گفتم خیره انشالله و جلوتر رفتم دیدم صورتش و پیرهنش خونیه روی زمین هم مقدار زیادی خون ریخته

    همونطور که از خودم انتظار داشتم اصلاً اظهار ناراحتی و آه و ناله  نکردم کوچکترین کلمه منفی به زبون نیاوردم سعی کردم در درجه اول بفهمم اوضاع در چه مرحله ای هست تا بعد بتونم مدیریتش کنم و  ببینم بهترین کاری که می تونم براش انجام بدم چیه

    خدا رو شکر دیدم همسرم کاملاً هشیاره و خودش ماجرا رو برام توضیح داد که اون دو نفر کمکش کردن و براش دستمال کاغذی آوردن تا صورتشو پاک کنه و آدرس خونه رو پرسیده بودن یکیشون هم به اورژانس زنگ زده بود تا آمبولانس بفرستن و ایشونو به درمانگاه منتقل کنن

    من دوان دوان بطرف خونه اومدم تا به نوه ام علیرضا(پسر نسیمه و 23 سالشه) بگم بیاد با هم کمک کنیم دوچرخه ها رو برگردونیم پارکینگ

    و از اونجایی که من ساکن کانادا نبودم و با قوانین و شرایط این کشور آشنایی کافی نداشتم فکر کردم بهتره به نسیم اطلاع بدیم تا اگر لازم باشه راهنمایی کنه و همین کارو کردیم بعدش با علیرضا اومدیم پیش همسرم و با همدیگه مشورت کردیم و با توجه به اینکه حال عمومیش نسبتاً خوب بود و راحت می تونست راه بره و خونریزی هم بند اومده بود تصمیم گرفتیم منتظر آمبولانس نمونیم بریم خونه و محل خونریزی رو پانسمان کنیم و در صورت نیاز خودمون به درمانگاه مراجعه کنیم و از هزینه های اضافی جلوگیری کنیم

    خدا رو شکر مسئله خاصی هم پیش نیومد و موضوع به خوبی فیصله پیدا کرد

    هر وقت یاد این ماجرا می افتم احساس رضایتمندی و خوشنودی می کنم که خودمو نباختم و با توجه به قانون عمل کردم و از این چالش عبور کردم

    از خدا می خوام که من و همه دوستانم رو در مسیر خودسازی و موفقیت در همه جنبه های زندگی هدایت و یاری کنه تا در دنیا و آخرت سعادتمند باشیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  6. -
    آسمان گفته:
    مدت عضویت: 1816 روز

    به نام خدای بخشنده و مهربان

    سلام به همه عزیزانم

    [[[[[پذیرفتن ]]]]]

    مهمترین اصل زندگی و باورهای من اینکه من چیزی رو بپذیرم یا نه،؟؟ا

    اگر بپذیرم میشه باور من

    اینکه من هر اتفاقی در زندگیم میفته بپذیرم که خب اینکه طبیعی هست خیلی مهمه!!!

    اینکه بپذیرم که هر اتفاق ناجالبی که میفته طبیعی هست خیلی مهمه!!!

    من وقتی فرزندم حالش خوب نبود بردمش دکتر دکترهای متعدد ،و هر بار دکتر میگفت همینی که هست و طبیعیه بهتر میشه خوب نمیشه

    من خیلی برایم سخت بود که بپذیرم آخه مگه میشه این طبیعی باشه ؟؟؟ راهی نداشته باشه؟؟؟؟

    هر بار این سوال ازشون می‌پرسیدم که آخه یعنی راهی نیست میگفتن نه باید مراعات کنی!! مراقبت بیشتری کنی!!

    اما این برای من اصلا پذیرفتی نبود تا اینکه دنبال راه حل بودم

    وقتی دنبال چیزی باشه خداوند هم کمکت میکنه برای یافتن راه و خداوند هدایتم کرد به بهترین .و به قول عزیزی که می‌گفت بچم شفا پیدا کرده. فرزندم هر روز بهتر از دیروز شد و حالا خیلی عالی و خوب و سرحاله به لطف خدای مهربونم خدایا بینهایت ازت ممنونم

    (این رو همینجا بگم که من در این مسیر خواستن واقعی رو تجربه کردم اینکه واقعا دنبال راه حل بودم .و حالا تفاوت بین خواستنها رو میفهمم اینکه خواسته من چیه ؟؟چیزی رو واقعا میخوای؟ ؟یا فقط میخوای؟؟)

    اگر من می‌پذیرفت که خب باشه همه میگن طبیعی پس طبیعی دیگه و تحمل میکردم راه رو هم پیدا نمیکردم و البته این دوران همزمان شد با فایل استاد در مورد اینکه (میزان تحمل شما چقدره؟؟) و اون فایل به باورهای من خیلی کمک کرد که این طبیعی نیست و نمیشه که طبیعی باشه

    خیلی مهمه که بپذیریم هیچ چیز غیر طبیعی، طبیعی نیست!،

    میشه عاشقانه تر و صمیمانه تر و زیباتر و لذتبخشتر و آرام‌تر و ثروتمندتر و سالمتر زندگی کرد حتی بهتر و عالی‌تر از اینی که اکنون هست.

    وقتی بخوایم خداوند حمایتمون و هدایتمون میکنه و راه رو بهمون نشون میده و راه رو باز میکنه و میشه همون که تو پای در راه بنمای هیچ مپرس که خود راه می‌گوید که چون باید کرد(شاید شعر رو درست نگفته باشم اما مضمونش مهمه )

    مهم ایمان و توکل و امید به خداست

    مهم اینکه من بپذیرم خداوند که خیر مطلق هست و من رو آفریده پس نمیتونه من و یا کسانی رو که آفریده طوری خلق کرده باشه که آرامش نداشته باشن. مهمه که باور کنیم که خداوند ما رو آفریده تا لذت ببریم

    وقتی من کودکم رو میبرم پارک فقط به این نیت میبرم که بیشتر بازی کنه و بدوه و کمی در طبیعت باشه و در کل لذت ببره و خواسته من لذت بردن فرزندم هست. وقتی میبرمش پارک سعی میکنم هر طوری دوست داره بازی کنه اجازه بدم خودش انتخاب کنه سوار تاب بشه یا سرسره بدوه و مسابقه بده یا بشینه و نقاشی کنه .خداوند هم من رو آفریده روی زمین تا لذت ببرم و خودش به هر انتخابی که من میکنم احترام می‌گذاره کافیه من بگم چی میخوام دستمو میگیره هدایتم میکنه به سمتش ،،درست مثل رفتار من با فرزندم

    من تمام این صحبت‌ها رو نوشتم تا فقط یک چیزی بگم و اونم اینه که من عمیقا باور دارم به این جمله استر هیکس که(((((ما اومدیم تا لذت ببریم))))پس خداوند هم مسیر و راه رو نشونمون میده کافیه همت کنیم و هر چیزی رو نپذیرم جز اینکه من اومدن تا لذت ببرم و غیر این یعنی یه جای کارم اشتباهه

    در شرایط استرس زاچکار میکنم؟؟

    خیلی تلاش می‌کنم حالمو خوب نگه دارم با گفتن ذکر باتوکل به خداوند،با صحبت کردن با خدا ،با سپردن به خودش

    قبل‌ترها گریه میکردم یعنی کافی بود کوچکترین چیزی پیش بیاد و من بشینم و گریه کنم.

    با این باور که خودم مسول اتفاقات هستم دنبال مقصر نیستم

    سکوت میکنم در موردش با کسی صحبت نمیکنم مگر اینکه رفع بشه و یا بپرسن و صحبتش بشه

    اگر امکانش باشه محیط رو ترک میکنم

    اکر امکانش باشه میخوابم.

    البته الان که فکر میکنم گاهی هم‌پیش اومده که گریه کنم اما نسبت به قبل خیلی کمتر شده

    خدایا شکرت بابت همه چیز

    خدایا شکرت بابت توکلم به خودت

    خدایا شکرت بابت مسیری که سر راهم گذاشتی برای ساختن باورهای بهتر و زندگی آرام‌تر و زیباتر

    خدایا شکرت بینهایت شکر به خاطر باورهای خوبی که در مسیر راهت ساختم و دارم

    خدایا شکرت که هر چی دارم از توست

    الهی شکر الهی شکر الهی شکر

    خدایا مارا هدایت کن به راه راست راه کسانی که به آنان نعمت داده ای آمین یا رب العالمین

    در پناه‌ خدای مهربانم باشید.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای:
  7. -
    سمیرا نصیری گفته:
    مدت عضویت: 1346 روز

    سلام به خانواده ی موفق عباس منش

    جالبه که بدونید من در شرایط استرس زا خونه رو تند تند مرتب و تمیز میکنم نمی‌دونم چرا چنین واکنشی دارم اما هر موقع که این شرایط پیش میاد من با سرعت و تمرکز بالا خونه رو تمیز میکنم

    علی رغم اینکه من در شرایط عادی خیلی آرام کارهای خونه رو انجام میدم ، در شرایط استرس زا سرعت عمل من به طرز قابل توجهی افزایش پیدا می‌کنه و به طور ناخود آگاه مشغول مرتب کردن و تمیز کردن خونه میشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
    • -
      کبری مشتاقی گفته:
      مدت عضویت: 1157 روز

      سلام به دوست خوبم سمیرا جان

      من چند سال پیش درست مثل شما عمل میکردم هر موقع از چیزی ناراحت بودم یا کشوها رو مرتب میکردم یا از بالای پله ها گرفته تا پایین و پارکینگ و خلاصه همه رو تمیز میکنم و یه خونه تکونی عالی رو انجام میدادم ولی الان سریع میرم نشونه رو میزنم و کامنت دوستان رو میخونم و از حرفهاشون یه چیزی پیدا میکنم وآروم میشم و راه حلهاشون رو اجرا میکنم

      ممنونم از شما دوست عزیزم

      بهترینها نصیبت

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
    • -
      ابراهیم خانلرپور گفته:
      مدت عضویت: 2387 روز

      سلام

      مغز انسان تکونولوژی پیشرفته ای برای مدیریت رفتار و امنیت جان ما و راحتی خودش داره .

      وقتی شما تو موقعیت استرس زا هستید مغز برای دور کردن از صدمات ناشی از اون استرس که به ترشح هورمونها ، تشدید ضربان قلب ، احساسات نا مطلوب و …. ختم میشه دست به اقداماتی میزنه تا توجه شما و در واقع تمرکز بر کار سخت و طاقت فرسای خودشو از اون موقعیت برداره پس بهترین کار اینه که خودشو مشغول کاره دیگه ای کنه تا فشار ازش دور باشه .

      در واقع مغز با پروتکل هایی که از قبل تو ضمیر ناخودآگاه ما که ممکنه از رفتار اطرافیان ، مطالعه کردن ، داستان خوندن ، فیلم دیدن و …. جا گرفته خودشو برای موقعیت های مختلف تنظیم میکنه .

      مثلا یکی ممکنه تو موقعیت استرس زا بزنه زیره گریه و دیگری تو همون موقعیت شروع کنه به پر خوری حالا چرا رفتارها تو موقعیت مشابه متفاوته ؟ چون پروتکلی که هر کس برای خودش تو اون موقعیت در نظر گرفته متفاوته .

      برای همین مغز شما تو اون موقعیت سعی میکنه فشاری رو که از استرس میخواد بهش بیاد رو با فشار کار خونه تعویض کنه تا از لذت تمیز شدن خونه و محیط اطرافتون به آرامش برسه . همین کارو کسی که سیگاریه تو موقعیت استرس زا با کشیدن سیگار میکنه .

      اینم به این خاطره که احتمالا شما آدمی هستید که زیاد به تمیزی و نظم اهمیت میدید و از تمیز و مرتب بودن اطرافتون یا هر جایی که میرین احساس لذت و شادی میکنین.

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    سمانه گفته:
    مدت عضویت: 1394 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و مریم جان و دوستان همفرکانسیم.

    من وقتی در شرایط استرس زا قرار میگرفتم عصبی میشدم،به همه گیر میدادم،با تن صدای بلند حرف میزدم ،انگار با همه دعوا داشتم ،درِ اتاق و کشو و کابینت رو محکم میکوبیدم، اعصابم حسابی خورد بود و خیلی استرس داشتم،بدنم داغ میشد ،سردرد میشدم وارامشمو کلاً از دست میدادم‌….خلاصه عصبانیتمو سر همه خالی میکردم و همه رو از خودم میرنجوندم و خاطره های بدی تو ذهن همه ثبت میکردم…..اما الان میزان این استرس و عصبانیت خیلی خیلی کمتر شده و بیشتر در اینچنین مواقعی روی راه حل اون مسئله فکر میکنم،میگم خب الان باید چیکار کنم؟چیکار کنم بهتره؟سعی میکنم با آروم کردن خودم،با کشیدن چند نفس عمیق دنبال راه حلی برای شرایط پیش اومده باشم،با لبخند زدن کمی به خودم ارامش میدم و میگم این یه تضاده،اومده منو رشد بده ،بزرگ کنه،اومده تا من به خواسته جدیدی فکر کنم و درخواست های جدیدی داشته باشم. پس با حس خوب به اون مسئله نگاه میکنم….با این باور واقعاً انگار شرایط رفته رفته اوکی میشه و به راحتی از اون شرایط استرس زا گذر میکنم و دیگه اصلاً مثل قبل، خودم و دیگرون رو اذیت نمیکنم.

    سپاسگزارم استاد بابت این فایل های ارزشمندتون

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  9. -
    محمد کرمی گفته:
    مدت عضویت: 1469 روز

    سلام خدمت شما استاد عزیز که مثل فانوس که نور ازش میتابه از شما آگاهی میتابه

    این جلسه و این سوال تا حدود زیادی مورد علاقه منه

    چون یکی از پر تکرار ترین اتفاقات زندگی منه چه الان که سمتش به سوی رشده و چه گذشته که برام سخترین لحظات زندگیم بود و سخت خودمو درگیرش میکردم از جنبه منفیش

    استاد عزیزم من یادمه چون در گذشته فقط خودمو قربانی زندگی میدونستم و این چیزی بود که تقریبا با هر کسی توی زندگیم در ارتباط بودم همین عقیده رو داشت و این فکر غالب من بود در برخورد با تضادهای که پیش میومد

    من گذشته زیاد جالبی از دید خودم نداشتم و همش سخت کوشی و درد رنج بود چه بخاطر شرایط خانوادگیم و چه بخاطر عدم عزت نفس خودم که از جامعه دریافت کرده بود

    یعنی استاد یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی ،اگه من با یه چالش روبرو میشدم سرتاپام استرس میشد و نگران بودم روزها درگیر این موضوع بودم که چرا اینطوری شد و شروع میکردم به خودخوری و هر کسی مقصر میدونستم الا خودم رو

    پدر ،مادر ،دوستان ،مسئولین خلاصه هر کسی

    موقع استرس گرفتن بشدت پرخوری میکردم ،بشدت دمای بدنم میرفت بالا ،با کسی حرف نمیزدم و میریختم توی خودم ،نجواها هم همه جوره بهم فشار میاورد و بشدتی که اون تضاد بزرگ بود حتی تا تصمیم خودکشی هم رفته بودم

    جالب بود برام با اینکه از لحاظ جسمانی بشدت قوی بودم اما با برخورد با یه تضاد ساده کل بدنم سست میشد جوری که انگار هیچ توانی ندارم

    همیشه هم اخرین کسی که مقصر میدونستم خدا بود که باعث این اتفاق شد

    اما به لطف خدا الان اینطور نیست و با اینکه چالشهام بیشتر از هر موقعی بزرگتر شده برخورد من بشدت عوض شده و راهکارهای زیادی بکار میبرم براش

    1.وقتی تضادی بهش بر میخورم و شروع میشه به تند تند زدن قلبم و یکم استرس میگیرم و نجواها مثل گذشته میخواد همه رو مقصر بدونه در حد چند دقیقه نجواها هجوم میارن چند نفس عمیق میکشم خودمو مشغول کاری میکنم که یکم فاصله بگیرم از این شرایط

    یکم آروم شدم شروع میکنم به حرف زدن با خودم و سعی میکنم با هر نوع تغییر زاویه دید مسئله رو برسی کنم که کجای کار میلنگه

    و البته که این باور که این تضاد میخواد یه نقطه ضعفمو بهم یاداور کنه زاویه دیدم عوض میشه ،بعدش خیلی زود به درجه کمتری از استرس میرسم ایدها کم کم میاد و حسابی آروم میشم

    2.وقتی که تضاد خیلی بزرگ باشه و حسابی منو درگیر کنه باورهای توحیدی که درست کردم برا خودم و بارها توی همچین شرایطی تونستم ذهنمو کنترل کنم باهاش و نتیجه برعکس شد برام با خودم تکرار میکنم و تمام تلاش خودمو میکنم که به آرامش برسم

    و در آخر وقتی میبینم از پسش بر نمیام میخوابم و صب که بیدار شدم تمرکز روی هر چیزی میزارم که دیگه بهش فک نکنم

    3.بزرگترین باوری که توی این چالشها بهم کمک کرد اینکه هر چی پیش بیاد داره به من کمک میکنه تا مسیرم بهتر بشناسم و بتونم به سمت هدف متعالی خودم برسم .و تهش هیچ چیز بدی برای من پیش نمیاد چون ما حرکتمون به سمت سرچشمست (منبع نور و خداوند) بقول استرهیکس که میگه فقط کافیه توی این رودخانه ای که سرچشمش مشخص و انتهاشم که خداوند مشخص کافیه دست پا نزنی و خودتو رها کنی تا به مسیر برگردی و به خداوند و نور برسی …این باور توی چالشهای بزرگ زندگیم خیلی بهم کمک کرد و توی بحرانهای بزرگ باعث شد خیلس آروم باشم اخرشم همه چی یه جوری درست شد برام که شاخام در میمومد ..

    سپاسگزارم از شما استاد عزیز

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  10. -
    ایوب عبدی گفته:
    مدت عضویت: 1964 روز

    سلام خدمت استاد عزیزم و همه دوستان

    ازتون ممنونم بخاطر این فایل که باعث شناخت بیشتر خودمون میشه

    اولین واکنش من عصبی شدنه. ضربان قلبم میره بالا و دستام شروع میکنه به لرزیدن بعضی وقتا شدیدتر بعضی وقتا هم کمتره. همین دیروز تو یه همچین شرایطی قرار گرفتم که یه مقدار برای من بزرگ بود تو یه جمعی بودم که بزور میتونستم خودمو کنترل کنم. ولی با حرف های مناسب به خودم نفس های عمیق کشیدن لبخند زدن تونستم مدیریت کنم. نفس عمیق کشیدن خیلی بهم کمک کرد.

    وقتی تو شرایطی قرار میگیرم که یه نفر یه بدی در حقم میکنه،اذیت میکنه،پول نمیده،حرف بدی میزنه و… دلم میخواد ازش انتقام بگیرم و تنبیهش کنم حالا به هرشکلی. مثلا یکی دیر پول میده منم تو فکر اینم که دفعه بعد که کارش به من خورد انجام ندم یا اذیتش کنم.کلا خیلی تو فاز انتقامم و احساس گناه دادن به دیگران. البته دلیل اینهارو میدونم من از بچگی تا حالا هزاران فیلم در مورد انتقام گرفتن و تنبیه و احساس گناه به دیگران دیدم. تا حدی که اگه یکی می‌بخشید برام منطقی نبود پس معلومه که جزو باورهام شده.

    تو یه سری شرایط هم گریه میکردم که از وقتی که با استاد آشنا شدم یادم نمیاد این واکنش رو نشون داده باشم.

    یه فازی میگیرم که:دنیا نامرده و به کسی نمیشه اعتماد کرد و ای دنیای بی فا و… که تو این زمینه هم خیلی دارم روی خودم کار میکنم و تمام سعیمو میکنم که تقصیر رو گردن کسی نندازم. مسولیت اتفاقات زندگیم رو بپزیرم و خیر بدونم.

    اگه اتفاق خیلی بزرگ باشه خودمو گم میکنم و نمیدونم چیکار میکنم و یا کلا خشکم میزنه و هیچ واکنشی نشون نمیدم. دلیل اینو نمیدونم

    وقتی یه کسی جوری رفتار میکنه که خوشم نمیاد این فکر میاد که:اینم بدرد نمیخوره و باید باهاش قهر کنم. انگار باید جوری رفتار کنه که من راضی باشم.

    تقریبا این تموم چیزیه که یادم میاد.

    البته قبلا سیگار و… بود ولی دوسالی میشه که سراغ اینا نرفتم خدایا شکرت که منو از این مسائل دور کردی. مطمئنا با کمکت میتونم از بقیه بگذرم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای: