اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام استاد عزیز و همسفران عزیز. من وقتی نه شانه امروز م را زدم ،این فایل استاد من و شوکه کرد ، آخه دو روز بود که با شوهرم سر موضوعی بگو مگو داشتم و حرفی بهم زد که داغونم کرد. کارم شده گریه گریه نمیدونستم چکار کنم با این که هی به خودم میگفتم که حتماً جذب کردم و سعی میکردم به نکات مثبت همسرم توجه کنم ولی آنقدر ناراحت بودم که میخواستم خود کشی کنم ، ولی باز خدا خدا میکردم که آروم بشم ، تا این که با این فایل استاد عزیز م روبرو شدم و از خودم پرسیدم آیا این کار من درست هست یا نه الان عصبی ناراحت هستم نباید ، وبا خودم فکر کردم که باید برای خودم ارزش قائل شوم دیگه از این فکرای مسخره نکنم
من از استاد عزیزم ممنونم که با این فایل به من فهماند که این ناراحتیها و عصبی شدن ها … نمیتونیم به جای برسیم چون اگر من خودم و ترض فکر و رفتارم را عوض نکنم همین آش همین کاسه هست. ممنون سپاسگزارم از استاد عزیزم
به نام خدای مهربان سلام به استاد عزیزم ترمز اصلی در مورد رابطه رو در درون خودم پیدا کردم بعد از گوش دادن به قسمت چهار الگو های تکرار شونده یک جمله ای رو گفتید وقتی یک اتفاق تکراری براتون می افته چه واکنشی رو نشون میدید؟ و این چراغ رو توی ذهن من روشن کرد وقتی هم فکر میکنم چرا باید این باور به صورت ناخودآگاه توی ذهن منی که دارم با تمرکز زیاد روی قانون کار میکنم باشه برمیکرده به سن شانزده سالگی و اولین رابطه عاطفی که داشتم سال آخر هنرستان بودم توی اون سن نوجوانی آدم احساسی تره کمتر میتونه خودشو کنترل کنه یک شکست عشقی وحشناک خوردم طوری که هر روز عذاب میکشیدم کلا هیچ چیز برام جالب نبود مزه هیچ غذایی رو نمیفهمیدم همیشه شلخته بودم و حتی باعث شد که ده تا از درس هامو بیفتم و با یک سال و نیم تاخیر مدرک دیپلممو بگیرم منی که توی کل دوران تحصیلم هیچ درسی رو نیفتاده بودم
جز دانشگاه که نصفه نیمه رهاش کردم چون نتیجه خاصی برام نداشت و توی اون سن نوجوانی وقتی من تنها کسی بودم که میرفتم امتحان درس های افتاده رو میدادم و هیچ یک از همکلاسی هامو نمیدیدم که بیان امتحان بدن به دردم اضافه میکرد توی توی دوران مدرسه خیلی بچه ها با هم رقابت میکردن و من حس عقب افتادن از همسالامو داشتم و دلیلش هم همون شکست عشقی سنگین بود و بعدا هم چند بار تکرار شد همیشه حالم گرفته بود همیشه ناراحت بودم چون روابطم به جایی نمیرسد و به دلیل این شوکی بود که توی اولی بهم وارد شد و کلی منو عقب انداخت و این باور رو در من ایجاد کرده بود توی رابطه خوششانس نیستی چون توی هیچ زمینه ای این اتفاقا برام نیوفتاده بود
توی خلق ثروت احساس قدرت دارم اما توی رابطه احساس می کردم دست و پام بسته هست
دلیلش این بود که باور داشتم ثروت سازی خوش شانسم و توانایی شو دارم چون اتفاق ناگوار ی رو تجربه نکرده بودم که عزت نفسمو نابود کنه و له و لورده کنه اما توی رابطه چرا اولین رابطه بد جور بهم سیلی زد و کل زندگیمو به هم ریخت و توی نا خودآگاهم این باور رو ایجاد کرده بود بله تو توی هرچی شانس داشته باشی توی رابطه نداری به خاطر تجربه نوجوانی ات
اما با این باور که من توی خلق رابطه خیلی خوششانسم حس امید و قدرت بهم میده و حس میکنم می تونم خلقش کنم و همین باور باعث میشه در زمان مناسب در مکان مناسب با آدم مناسب قرار بگیرم و رفتار مناسب و حرف مناسب بزنم
سلام به استاد عزیزم ومریم جان و دوستان هم مسیر و همراه
این فایل نشانه امروز من بود.
داشتم با خودم فکر می کردم خوب من زمانی که ازم انتقاد بشه ویا تذکر بگیرم عصبانی میشم .ولی در مورد سایر موارد که به چالش میخورم مسئولیت اون رو می پذیرم و به دنبال راه حل هستم.
داشتم بهش فکر می کردم که شاید 10 دقیقه هم نگذشته بود که همسرم گفت راضیه بزار برات یک مطلبی بخونم .حالا این رو هم بدونید که همسرم اصلا عضو سایت نیست وبه این مباحث علاقه ای نداره و تمام زمان آزادش توی اینستا و واتساب و.. هست.
گفت”طبق قانون جذب اگر از رفتار دیگران عصبانی میشی مدام افرادی در مسیرت قرار میگیرن که تو رو عصبانی کنند تا یاد بگیری عصبانی نشی”
من فقط گوش کردم وچیزی نگفتم. ولی در وجودم از این همزمانی به وجد اومده بودم که واقعا چقدر خداوند سریع جواب میده.
درسته وقتی در چنین شرایطی قرار میگیرم من به یک ناخواسته برخورد کردم وطبق قانون باید اعراض کنم و بگم خواسته من چیه و به خواسته ام توجه کنم.ودر مورد خواسته ام بنویسم تا در مسیر رسیدن به خواسته های بیشتر قرار بگیرم.
حتی زمانی که دارم به همسرم و یا فرزندانم تذکر میدم یعنی به نکات منفی اونها توجه کردم پس باید ببینم چی رو می خوام و به جای انتقاد درمورد خواسته ام صحبت کنم.
استاد روانشناسی ثروت 3 عالیه با اینکه تازه شروع کردم اینقدر قشنگ داره جواب میده.
تازه کامنت اول این فایل هم که مربوط به اقای خوشدل بود خیلی کمکم کرد. یک نشانه بینظیر برای درس امروزم .مثل همیشه.
سلام به استاد عزیز من اولین باره که کامنت مینویسم واز خداوند میخوام که هدایتم کنه چی بنویسم
و اینکه استاد عزیز قبل از پاسخ به سوالتان میخوام بگم که خیلی ازتون ممنونم که زندگیه من و همه ی ان کسانی که در این مسیر ارزشمند هستند را تعقییر دادین
و خیلی ممنونم که تعهد در این مسیر را به ما یاد دادین چیزی که قبل از وارد شدن به حقیقت زندگی خیلی سرسری میگرفتیمش قبل از پاسخ به سوال میخواستم از کلمه ی تعهد استفاده کنم چون ربط داره
به پاسخم بعد از اشنایی با شما یعنی میخوام
دوتا عاطفه را برایه شما توضیح بدم عاطفه قبل از اشنایی با شما و بعد از اشنایی باشما
عاطفه قبل از اشنایی باشما وقتی در شرایط استرس زا قرار میگرفت به شدت ناراحت میشد و گریه میکرد و همیشه در اون شرایط با خدا صحبت میکرد خدایا نجاتم بده من میخوام دور بشم از همچین
رفتار بد
و ادم هایی که به خاطر اشتباهات کوچک مرا در شرایط استرس زا قرار میدهند و یادمه همیشه همه چیو به خدا میسپردم و مطمئن بودم که من نجات پیدا میکنم و همیشه اینو از خدا میخواستم
تا اینکه خداوند مرا با شما اشنا کرد و شما از قوانینش میگفتین احساس خوب = اتفاقات خوب احساس بد = اتفاقات بد
و همیشه شما میگفتین که تعهد و اینکه باور به اینکه
شما خودتان دارین اتفاقات زندگیه تان را با کانون توجهتان رقم میزنید باعث شد من در همچین شرایط
استرس زا بتوانم احساسم را خوب نگه دارم نمیگم که
عالیم اما نسبت به قبل بهتر شدم گریه نمیکنم سریع خودم را از افکار منفی مثل اینکه تو بی ارزه ای و همچین فکر هایی مضخرفی بیرون میاورم
و به این که تو تیکه ای از وجود خداوندی خدا از روح خودش در تو دمیده و همیشه میگم عاطفه تو اینقدر خوش شانسی که خداوند تورا با قوانینش اشنا کرد
و بعد اون احساس ارامشه بهم یه حس ایمان میده که
تو برنده این زندگی هستی
خیلی موقع ها این کارو انجام میدم و اینکه خیلی به قانون خداوند ایمان میارم که واقعا یه سری باور ها در ما ریشه دارند که یه سری اتفاقات رقم میخورند که ما خودمان به وجودشان میاوریم
مثلا اینکه من یه باور ریشه ای از بچگی در خودم دارم اینه که مادرم میگه چرا نمیتونی یه کاری رو درست انجام بدی و تازه گیا پیداش کردم که این باور از بچگی نشات میگیره که یه سری اتفاقات استرس زا را برام به وجود میاره در هر زمینه ای و این باور در ذهن من ریشه داره که همیشه توسط مادرم تکرار میشه و همیشه استرس زاست برایه من
خب این باوره هست و تازگیا متوجه شدم چون ریشه داره همش یه سری اتفاقات استرس زا میفته که باید روش کار کنم که الگو هایه تکرار شونده داره
اما من در مقابل همچین موضوعی یاد گرفتم که احساسم را خوب نگه دارم اما باید یه سری باور هایه خوبی برایه خودم بسازم که دیگر در این شرایط قرار نگیرم ممنونم ازتون استاد بابت همه چیز و از خداوند سپاس گزارم که مرا در این مسیر زیبا قرار داد تا بهم بفهماند زندگی جایه بسیار زیباییست
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته عزیز و بقیه دوستان عزیزم
سوال:
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
من وقتی با این شرایط مواجه میشم بیشتر دچار حس ناراحتی و غم میشم و دلم میخواد تنها باشم بسته به شرایط ممکنه عصبانی هم بشم و یا دنبال مقصرم بگردم
تو این شرایط بیشتر وقتها میرم سراغ فیلم دیدن
ولی اون زمان هایی که اون شرایط استرس زا یا چالش برانگیز منو دچار حس ناراحتی و غم میکنه خوراکی هم زیاد میخورم که تو حالت معمولی مثلا هیچوقت پفک نمیخورم ولی تو اون حالت میرم همه چی میخرم و فیلم میبینم
من در این مواقع احساس ترس خیلی شدیدی می کنم به صورتی که از نظر بدنی هم دچار پنیک اتک می شم و فشار زیادی توی قلبم احساس می کنم. به دنبال اون دچار فکر کردن خیلی زیاد و شدید و لوپ وار می شم. ذهنم شروع می کنه به فکر کردن و احتمالات مختلف رو بررسی کردن تا جایی که از نظر ذهنی فلجم می کنه و نمی تونم غیر از فکر کردن و خودخوری کار دیگه ای انجام بدم. توی این موقعیت ها اغلب آرزو می کنم کاش بخوابم و تا چند ماه بیدار نشم یا برم توی کما و چند ماه بیدار نشم تا این جوری اون موقعیت استرس زا تمام بشه. چون توی اون لحظات عمیقاً فکر می کنم از پس حل مشکلم بر نمیام. با اینکه وقتی بعد ها مشکل رو برای بقیه تعریف می کنم خیلی خیلی به نظرشون ساده است.
اینقدر این حالت دردناک هست که مدت هاست جلوی اومدن کوچکترین استرس ها رو هم به زندگیم گرفتم. کوچکترین حرفی که احتمال تبدیل شدن به بحث رو داشته باشه به کسی نمی زنم و در نتیجه مدت هاست از کسی هم هیچ درخواستی نمی کنم.
الان در حین نوشتن این موضوع احساس کردم دلیلش می تونه این باشه که من باور دارم هیچ وقت نمی تونم کسی رو متقاعد کنم. یعنی یا جواب رد می شنوم و با ناراحتی می پذیرم یا جواب رد می شنوم و اگر بخوام راه خودم رو برم طرد میشم. باور دارم که شاید خانوادم من رو همونطوری که هستم و خودم دوست دارم باشم نپذیرن و فقط اگر همینطوری که هستم و طبق خواسته اونها هست پذیرفته میشم. نه فقط خانواده بلکه همه آدم ها. رئیسم در محل کار، کافرما های پروژه هایی که انجام میدم و …. ته دلم هم همیشه حق به اونها داده میشه متأسفانه و حقی برای خودم قائل نیستم.
باور دیگه ای که دارم هم این هست که اگر با دیگران در مورد خواسته م حرف بزنم فکر می کنن دارم دروغ میگم و کلاً باید یه انرژی ای بذارم که ثابت کنم راست میگم. واقعاً نمی دونم این باور از کجا اومده ولی به شدت تکرار میشه و خیلی هم سخت هست. معمولاً هم اکثر اتفاقات استرس زای زندگیم برای زمانی هست که می خوام با دیگران در مورد خواستم صحبت کنم ولی به دلیل “این باور” نمی تونم صحبت کنم و در کنارش اون شرایط رو هم نمی تونم تحمل کنم و این تبدیل میشه به همون حالتی که در ابتدای کامنت گفتم. تبدیل میشه به اون فلج ذهنی و نداشتن راه حل و آرزوی رفتن به خواب طولانی!
به نام خدا ی مهربان، غفور و صبور و بخشنده و ریلکس در برابر رفتارهای افراد که نه شادی بیش از حد مون خدا رو پر هیجان و احساساتی میکنه نه غم و اندوه و گریه و زاری ما در احساساتی کردن خدا تاثیرداره ،بلکه حال و احساس ما چه خوب چه بدش فقط برای ما اتفاقات هم سنگ و هم فرکانس با افکار و باور هایمان را رقم میزند نه برای خدا .
تمام اتفاقات زندگی ام را خودم با ارسال فرکانس هایم رقم میزنم .
من هستم که زندگی هر روزم را ،سرنوشتم را ،اتفاقات قشنگ وبد زندگی ام را رقم میزنم ،ممممننننننننننننن،نه هیچ عامل بیرونی دیگری ،مثل افراد ،مثل وضعیت اقتصادی کشور ،وضعیت هوا ،وضعیت دلار ، یا فرهنگی که در جامعه ما هست این ها همه عوامل بیرون از من هستند وهیچ قدرتی در عوض کردن شرایط زندگی ام ندارند ،هیچ قدرتی ،هیچ قدرتی وجود ندارد به غیر از قدرت درونی خودم ، به غیر از افکار و باور هایم ،
استاد عزیزم از تکرار این صحبت های قشنگی که اولِ این چهار قسمت از الگو های تکرار شونده دارید میزنید خیلی واضح و روشن به ما میگویید که ما عقل سر مون بیاد این خودمون هستیم که افسار ذهنمون رو در دست داریم پس خودمون به هر جا که خواستیم ذهن را هدایت میکنیم .هیچ عامل بیرونی وجود نداره ،
وخیلی واضح به من میگید که تو باید هر لحظه این جمله ها و این صحبت ها رو به خودت بگی .وچقدر برای شما استاد عزیزم تکرار باور های درست لذت بخشه و هیچ وقت صحبت هاتون عوض نمیشه
همیشه اصل و اساس قانون رو هی برای خودتون تکرار میکنید .من از متن روی فایل میگم اخ جون یک فایل جدید. اما وقتی گوش میدهم با خودم میگم عه این صحبت ها رو که تو فایل قبلی هم گفته بود میگم نکنه من دوباره و سه باره دانلودش کردم اما وقتی گوش میدم یه زنگی تو گوشم میخوره که بابا اگر میگی تکراریه پس چرا هنوز تو گذشته ها سیر میکنی پس چرا حرفای استاد خیلی سخت تو کلت میره .
پس باید این مسئله را خیل سهل نپنداری ،وسفت و سخت بچسبی به حل ریشه ای مسأله.
هر شرایطی که پیش میاد خودمون هستیم که با واکنش نشون دادن ما نسبت به ان مسایل به وجود می اوریم .
با باور های بنیادینمان شرایط رو رقم میزنیم ،
یک سوال خیلی مهمم دیگر
وقتی به یک شرایط به شدت استرس زا بر میخورید چه واکنشی نشون میدی ؟؟!!یعنی الگوی تکرار شونده ات در این جور مواقع چیه ؟!
من ادمی هستم که الگو های تکرار شونده ام اینها هستند 1-معمولا استرس شدید در زندگی من فراوان هست خیلی هم از بابت این قضیه سر درگمم که چطوریه که باید این همه در طول روز به دلایل مختلف عصبانیت من بره رو صد
2-چرا باید این همه کنترل افکار و رفتار هایم از دستم خارج بشه
3-چرا من بیشتر اوقات با بچه هایم دعوا کنم
چرا در برابر شیطنت و بازیگوشی بچه ها اینقدر به هم بریزم اینقدر قدرت کنترل افکارم از دستتم خارج بشه ،چی میشه که من این طوری میشم؟چرا خیلی ها این طوری نیستند ،
چرا خیلی ها در برابر مشکلات و تضاد ها و چالش ها میتوانند ریلکس باشند ،
چطور میتونم جواب این سوالات را پیدا کنم .؟؟
معلومه باید هواسم روی خودم باشه نه روی رفتار های بقیه نسبت به من ،رفتار های بقیه آینه رفتار های من هستند ،انعکاس رفتار های من هستند .
استاد عزیزم من وقتی عصبانی و استرسی میشوم بی برو برگرد ضعف شدیدی وجودم رو فرا میگیره باور میکنم که من ضعیفم .قدرتی در کنترل شرایط ندارم ، ناخود اگاه میزنم زیر گریه هی اون اتفاق رو برای خودم مرور میکنم هی میزنم زیر گریه اما همون لحظه های هم که. گریه میکنم به خودم میگم من الان چرا گریه میکنم
چرا اینقدر ضعیفم ،اما ذهن باز دلیلی برایم میاورد:که چون ضعیف و ناتوانم ،چون بدبختم ،چون بی شانسم ،چون قربانی شرایط شدم ،اعتماد به نفسم به کل فروپاشی میکنه در لحظه عصبانیت ،
چقدرررررر طولش میدم تا حالم رو خوب کنم ،چقدر به درو دیوار و وسایل خونه گیر میدم پرتشون میکنم ،در شستن ظرفها همشون رو به هم میکوبم ،خدایی ناکرده همون لحظه طفلای معصوم من دوتا دختر هام بیان چیزی بخوان بهشون با صدای بلند و خشن حرف میزنم و میگم ساکت شین الان اعصابم خورده. حال و حوصله شما ها رو دیگه ندارم ، با من یکی کاری نداشته باشید بزارین تو حال خودم باشم
دوست دارم تو تنهایی خودم برم گریه کنم .گلایه و شکایات رو پیش خدا ببرم .
همه میفهممد که الان یه چیزیم شده از حال و قیافه و طرز صحبتم طرز رفتارم مشخصه ،
برعکس وقتی عصبانی میشم هی بقیه بیشتر سعی دارند که رو مخ من راه برند ، هی کاری کنند که بیشتر عصبانی بشم .
در موقعی که یه استباهم بخواد رو بشه کلی پیش خودم تو ذهن خودم با طرف صحبت میکنم که ببخش من مقصرم دیگه تکرار نمیشه ،
وچقدر ارامشم تا دوسه روز به هم میخوره و حالم بده همش تو خونه راه میرم دوست دارم یا هیچ کی نباشه یا هم کسی باشه که برای من دل بسوزونه ،نه اینکه سرزنشم کنه
اخر،،، بعد دوسه روز به خودم میام میبینم که با این کارها هیچ نتیجه ای نگرفتم که هیچ تازه بدتر هم شدم خوب که گریه هامو میکنم به بچه هام گیر میدم و حتی اون ها رو از یه سری چیزها محروم میکنم . به خودم میام که چقدر اشتباه کردم چرا من این رفتار ها رو دارم ،
دیگه تکرار نمیشه قول میدم که تکرار نشه ،،،اما دوباره و دوباره ،تکرار میشه
قبلا خیلی خیلی شدید و با تعداد بیشتر بود این الگو برام
اما حالا شروع میکنم به ظرف شستن ،جارو زدن ، به باغچه آب دادن ، کندن علف های هرز باغچه ، فایل گوش دادن ، کامنت نوشتن ، تو دفتر نوشتن و سپاسگزاری نعمت ها. اما هنوز الگوی تکراری من نشدند که ناخود اگاه شکر گزاری کنم ، الگوی تکراری من نشدن که حالو احساسم را سریع با بازی با دخترهام خوب نگه دارم .
الگو نشده برام که برم دوش اب سرد بگیرم
الگو تکراری من نشده که پیاده روی کنم آهنگ قشنک و مثبت گوش بدهم . وچقدر با وجود رفتار ها و الگوهای تکرار شونده منفی زندگی برایم رنج اور می شود ،
وچقدر فراموش کار میشوم برای اینکه من عباسمنشی هستم وفراموش کار هستم برای اینکه مسیر من جدا ست ،. مسیر من مسیری به سمت موفقیت هست.
وچقدر حاضر میشوم به خودم صدمه بزنم با دست های خودم مسیر را برای خودم سخت کنم .
من تغییر کردم اما نه اونقدری که راضی باشم. از خودم
استاد عزیزم سلااااام. بسیاااار ممنون از این همه تلاش برای اینکه ما خودمون رو بهتر بهتر بشناسیم تا بتونیم هر روز لذتمون از زندگی رو بیشتر کنیم.
استاد من که تا قبل از آشنایی با آموزش های شما، معروف بودم به اشکش لب مشکش، است …و در تمام ناراحتی هایم و استرس ها، 80 درصد گریه گریه گریه ….
ولی به لطف خدا که با آموزش های ناب شما آشنا شده ام، خیلی خیلی زیاد کم شده است و اگر هم گاهی اوقات از شدت موضوع به گریه می افتم، زود از اون حال در میام و به حال عادی برمیگردم و اکثرا هم در اوج ناراحتی هایم، سکوت دارم و تو خلوت خودم هستم. که بعضی اوقات دوستان وقتی میفهمن که من تو اوج اون تضاد بوده ام، میگن تو چطوری تا الان هیچی نگفته بودی. یعنی به جورایی در خلوت خودم میرم تا اون موضوع به حدی برام حل بشه … بعد شاید یکم بتونم ازش حرف بزنم که انشاا… اون هم هر وقت تونستم از تضادم صحبت نکنم، خیلی برام بهتر بوده و. …. خدا رو سپاس
البته استاد من وقتی تو خلوت خودم در اوج استریک میرم، خیلی نمیتونم به فعالیت هایی مثل ورزش کردنم، سنتور تمرین کردنم، برسم. یعنی اصلا نمیتونم تمرکز کنم.
خدا رو شکر به خاطر اینکه این فایل رو شنیدم و توفیق درک آگاهی هاش رو پیدا کردم انشالله بهش عمل کنم.
استاد ازتون بسیار سپاسگزارم که این سری فایل ها رو تهیه میکنید تا ما بهتر درونمون و خودمون رو زیر ذره بین ببریم و بهتر خودمون رو و دلایل نتایجمون رو بشناسیم.به لطف خدا و شما هر چی من جلوتر میرم درکم از قانون بهتر میشه و خدا رو شکر بیشتر و بهتر به قانون عمل میکنم.
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
خدا رو شکر شرایط استرس زیادی در زندگیم نبوده من از کودکی دختر آرام و ساکتی بودم و یادم نمیاد در شرایط استرس با کسی صحبت کرده باشم یا عصبانی شده باشم ولی همیشه به اصطلاح توی خودم میریختم و با خودم حرف میزدم و ما خودآگاه خودم رو مسئول شرایطم میدونستم و در ذهنم یا در جای خلوتی در تنهایی با خدا حرف میزدم گاهی گریه میکردم البته دوست نداشتم کسی گریه ام رو ببینه و ازش کمک میخواستم و میدونستم که خدا میتونه کمکم کنه مثل اینکه از ابتدا یه چیزی توی وجودم بود که هیچ وقت تمایل به بازگویی مسئله ام با کسی نداشتم و از بیس این رو قبول داشتم که فقط خدا میتونه کمکم کنه البته اون موقع من این کار رو ناآگاهانه انجام میدادم…
الان که به لطف رب العالمین و شما استاد عزیزم قانون رو به یاد آوردم و درکش کردم میتونم بگم یادم نمیاد شرایط استرس برام پیش اومده باشه البته تضادها هستند اما من دیگه اون آدم قبلی نیستم اگه قبلا از روی ناراحتی به خدا پناه میبردم و کمک میخواستم الان می دونم که این مسئله میخواد منو بزرگتر کنه پس از همون ابتدا آگاهانه ذهنم رو مدیریت میکنم و انگار یه ندایی توی قلبم همواره با من صحبت میکنه که آرومم در این شرایط آنقدر که اطرافیانم از این همه خونسردی من تعجب میکنن استرسی در وجودم نمیاد و بلا فاصله میرم دنبال حلش و از خدا کمک میخوام و ایمان دارم اگه به هدایتش عمل کنم جواب میگیرم.
هدایت میخوام و ایمان دارم به راحتی هدایت میشم به مسیر آسانی ها قبلا اگر من از خدا کمک میخواستم شناخت درستی در موردش نداشتم اما الان خدای من خیلی تغییر کرده چون خودم تغییر کردم .بسیار از شما ممنونم که کمکم کردید رب العالمین رو بهتر بشناسم الان بیشتر و بهتر درک کردم که ریشه تمام ناخواسته های زندگیم به دلیل شناخت نادرستی بوده که از خدا داشتم خیلی خوشحالم که الان بهتر خدا رو میشناسم از خدا میخوام هر روز درکم رو نسبت به شناختش بیشتر کنه تا شرک های وجودم رو بیشتر بشناسیم و برطرف کنم.
استاد عزیزم خیلی از شما سپاسگزارم درسته فاصله زیاده ولی قلبها به هم نزدیکه دوستتون دارم انشاالله همواره در پناه رب العالمین شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
من قبلا وقتی ب شرایط ناراحت کننده یا استرس زایی میرسیدم اکثر اوقات گریه میکردم،ب شدت بغض میکردم و ناراحت میشدم، یا خیلی مواقع صحنه رو ترک میکردم و سعی میکردم از اون محیط خارج بشم ، یا همیشه وقتی تو شرایط سخت قرار میگیرم ،از بقیه فاصله میگیرم ، یه مدتی با هیچکی حرف نمیزنم، همش تو خودمم و حتی سعی میکنم جایی باشم که هیچ آدمی دور و برم نباشه، و اینکه هیچ وقت با دیگران درمورد مسایلم حرف نمیزنم.
خیلی وقت هام وقتی شرایط ناراحت کننده بر میخورم سریعا سعی میکنم ب یکی احساس گناه بدم و یجورایی این کارو ناخودآگاه دوست دارم.
ولی خداروشکر الان بهتر شدم و اگاهانه سعی میکنم ب جای فرار از مسئله دنبال راه حل باشم، دنبال کنترل ذهن و احساسم باشم و اینجوری نتایج بهتری هم میگیرم. یه کار دیگه ای که میکنم اینه که میرم پیاده روی یا فایلای استادو گوش میدم و ارومم میکنه.
سلام استاد عزیز و همسفران عزیز. من وقتی نه شانه امروز م را زدم ،این فایل استاد من و شوکه کرد ، آخه دو روز بود که با شوهرم سر موضوعی بگو مگو داشتم و حرفی بهم زد که داغونم کرد. کارم شده گریه گریه نمیدونستم چکار کنم با این که هی به خودم میگفتم که حتماً جذب کردم و سعی میکردم به نکات مثبت همسرم توجه کنم ولی آنقدر ناراحت بودم که میخواستم خود کشی کنم ، ولی باز خدا خدا میکردم که آروم بشم ، تا این که با این فایل استاد عزیز م روبرو شدم و از خودم پرسیدم آیا این کار من درست هست یا نه الان عصبی ناراحت هستم نباید ، وبا خودم فکر کردم که باید برای خودم ارزش قائل شوم دیگه از این فکرای مسخره نکنم
من از استاد عزیزم ممنونم که با این فایل به من فهماند که این ناراحتیها و عصبی شدن ها … نمیتونیم به جای برسیم چون اگر من خودم و ترض فکر و رفتارم را عوض نکنم همین آش همین کاسه هست. ممنون سپاسگزارم از استاد عزیزم
به نام خدای مهربان سلام به استاد عزیزم ترمز اصلی در مورد رابطه رو در درون خودم پیدا کردم بعد از گوش دادن به قسمت چهار الگو های تکرار شونده یک جمله ای رو گفتید وقتی یک اتفاق تکراری براتون می افته چه واکنشی رو نشون میدید؟ و این چراغ رو توی ذهن من روشن کرد وقتی هم فکر میکنم چرا باید این باور به صورت ناخودآگاه توی ذهن منی که دارم با تمرکز زیاد روی قانون کار میکنم باشه برمیکرده به سن شانزده سالگی و اولین رابطه عاطفی که داشتم سال آخر هنرستان بودم توی اون سن نوجوانی آدم احساسی تره کمتر میتونه خودشو کنترل کنه یک شکست عشقی وحشناک خوردم طوری که هر روز عذاب میکشیدم کلا هیچ چیز برام جالب نبود مزه هیچ غذایی رو نمیفهمیدم همیشه شلخته بودم و حتی باعث شد که ده تا از درس هامو بیفتم و با یک سال و نیم تاخیر مدرک دیپلممو بگیرم منی که توی کل دوران تحصیلم هیچ درسی رو نیفتاده بودم
جز دانشگاه که نصفه نیمه رهاش کردم چون نتیجه خاصی برام نداشت و توی اون سن نوجوانی وقتی من تنها کسی بودم که میرفتم امتحان درس های افتاده رو میدادم و هیچ یک از همکلاسی هامو نمیدیدم که بیان امتحان بدن به دردم اضافه میکرد توی توی دوران مدرسه خیلی بچه ها با هم رقابت میکردن و من حس عقب افتادن از همسالامو داشتم و دلیلش هم همون شکست عشقی سنگین بود و بعدا هم چند بار تکرار شد همیشه حالم گرفته بود همیشه ناراحت بودم چون روابطم به جایی نمیرسد و به دلیل این شوکی بود که توی اولی بهم وارد شد و کلی منو عقب انداخت و این باور رو در من ایجاد کرده بود توی رابطه خوششانس نیستی چون توی هیچ زمینه ای این اتفاقا برام نیوفتاده بود
توی خلق ثروت احساس قدرت دارم اما توی رابطه احساس می کردم دست و پام بسته هست
دلیلش این بود که باور داشتم ثروت سازی خوش شانسم و توانایی شو دارم چون اتفاق ناگوار ی رو تجربه نکرده بودم که عزت نفسمو نابود کنه و له و لورده کنه اما توی رابطه چرا اولین رابطه بد جور بهم سیلی زد و کل زندگیمو به هم ریخت و توی نا خودآگاهم این باور رو ایجاد کرده بود بله تو توی هرچی شانس داشته باشی توی رابطه نداری به خاطر تجربه نوجوانی ات
اما با این باور که من توی خلق رابطه خیلی خوششانسم حس امید و قدرت بهم میده و حس میکنم می تونم خلقش کنم و همین باور باعث میشه در زمان مناسب در مکان مناسب با آدم مناسب قرار بگیرم و رفتار مناسب و حرف مناسب بزنم
سپاس از خدا بابت وجودتون استاد عزیزم
سلام به استاد عزیزم ومریم جان و دوستان هم مسیر و همراه
این فایل نشانه امروز من بود.
داشتم با خودم فکر می کردم خوب من زمانی که ازم انتقاد بشه ویا تذکر بگیرم عصبانی میشم .ولی در مورد سایر موارد که به چالش میخورم مسئولیت اون رو می پذیرم و به دنبال راه حل هستم.
داشتم بهش فکر می کردم که شاید 10 دقیقه هم نگذشته بود که همسرم گفت راضیه بزار برات یک مطلبی بخونم .حالا این رو هم بدونید که همسرم اصلا عضو سایت نیست وبه این مباحث علاقه ای نداره و تمام زمان آزادش توی اینستا و واتساب و.. هست.
گفت”طبق قانون جذب اگر از رفتار دیگران عصبانی میشی مدام افرادی در مسیرت قرار میگیرن که تو رو عصبانی کنند تا یاد بگیری عصبانی نشی”
من فقط گوش کردم وچیزی نگفتم. ولی در وجودم از این همزمانی به وجد اومده بودم که واقعا چقدر خداوند سریع جواب میده.
درسته وقتی در چنین شرایطی قرار میگیرم من به یک ناخواسته برخورد کردم وطبق قانون باید اعراض کنم و بگم خواسته من چیه و به خواسته ام توجه کنم.ودر مورد خواسته ام بنویسم تا در مسیر رسیدن به خواسته های بیشتر قرار بگیرم.
حتی زمانی که دارم به همسرم و یا فرزندانم تذکر میدم یعنی به نکات منفی اونها توجه کردم پس باید ببینم چی رو می خوام و به جای انتقاد درمورد خواسته ام صحبت کنم.
استاد روانشناسی ثروت 3 عالیه با اینکه تازه شروع کردم اینقدر قشنگ داره جواب میده.
تازه کامنت اول این فایل هم که مربوط به اقای خوشدل بود خیلی کمکم کرد. یک نشانه بینظیر برای درس امروزم .مثل همیشه.
خدایا سپاسگزارم.
سلام به استاد عزیز من اولین باره که کامنت مینویسم واز خداوند میخوام که هدایتم کنه چی بنویسم
و اینکه استاد عزیز قبل از پاسخ به سوالتان میخوام بگم که خیلی ازتون ممنونم که زندگیه من و همه ی ان کسانی که در این مسیر ارزشمند هستند را تعقییر دادین
و خیلی ممنونم که تعهد در این مسیر را به ما یاد دادین چیزی که قبل از وارد شدن به حقیقت زندگی خیلی سرسری میگرفتیمش قبل از پاسخ به سوال میخواستم از کلمه ی تعهد استفاده کنم چون ربط داره
به پاسخم بعد از اشنایی با شما یعنی میخوام
دوتا عاطفه را برایه شما توضیح بدم عاطفه قبل از اشنایی با شما و بعد از اشنایی باشما
عاطفه قبل از اشنایی باشما وقتی در شرایط استرس زا قرار میگرفت به شدت ناراحت میشد و گریه میکرد و همیشه در اون شرایط با خدا صحبت میکرد خدایا نجاتم بده من میخوام دور بشم از همچین
رفتار بد
و ادم هایی که به خاطر اشتباهات کوچک مرا در شرایط استرس زا قرار میدهند و یادمه همیشه همه چیو به خدا میسپردم و مطمئن بودم که من نجات پیدا میکنم و همیشه اینو از خدا میخواستم
تا اینکه خداوند مرا با شما اشنا کرد و شما از قوانینش میگفتین احساس خوب = اتفاقات خوب احساس بد = اتفاقات بد
و همیشه شما میگفتین که تعهد و اینکه باور به اینکه
شما خودتان دارین اتفاقات زندگیه تان را با کانون توجهتان رقم میزنید باعث شد من در همچین شرایط
استرس زا بتوانم احساسم را خوب نگه دارم نمیگم که
عالیم اما نسبت به قبل بهتر شدم گریه نمیکنم سریع خودم را از افکار منفی مثل اینکه تو بی ارزه ای و همچین فکر هایی مضخرفی بیرون میاورم
و به این که تو تیکه ای از وجود خداوندی خدا از روح خودش در تو دمیده و همیشه میگم عاطفه تو اینقدر خوش شانسی که خداوند تورا با قوانینش اشنا کرد
و بعد اون احساس ارامشه بهم یه حس ایمان میده که
تو برنده این زندگی هستی
خیلی موقع ها این کارو انجام میدم و اینکه خیلی به قانون خداوند ایمان میارم که واقعا یه سری باور ها در ما ریشه دارند که یه سری اتفاقات رقم میخورند که ما خودمان به وجودشان میاوریم
مثلا اینکه من یه باور ریشه ای از بچگی در خودم دارم اینه که مادرم میگه چرا نمیتونی یه کاری رو درست انجام بدی و تازه گیا پیداش کردم که این باور از بچگی نشات میگیره که یه سری اتفاقات استرس زا را برام به وجود میاره در هر زمینه ای و این باور در ذهن من ریشه داره که همیشه توسط مادرم تکرار میشه و همیشه استرس زاست برایه من
خب این باوره هست و تازگیا متوجه شدم چون ریشه داره همش یه سری اتفاقات استرس زا میفته که باید روش کار کنم که الگو هایه تکرار شونده داره
اما من در مقابل همچین موضوعی یاد گرفتم که احساسم را خوب نگه دارم اما باید یه سری باور هایه خوبی برایه خودم بسازم که دیگر در این شرایط قرار نگیرم ممنونم ازتون استاد بابت همه چیز و از خداوند سپاس گزارم که مرا در این مسیر زیبا قرار داد تا بهم بفهماند زندگی جایه بسیار زیباییست
سلام خدمت استاد عزیز و خانم شایسته عزیز و بقیه دوستان عزیزم
سوال:
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
من وقتی با این شرایط مواجه میشم بیشتر دچار حس ناراحتی و غم میشم و دلم میخواد تنها باشم بسته به شرایط ممکنه عصبانی هم بشم و یا دنبال مقصرم بگردم
تو این شرایط بیشتر وقتها میرم سراغ فیلم دیدن
ولی اون زمان هایی که اون شرایط استرس زا یا چالش برانگیز منو دچار حس ناراحتی و غم میکنه خوراکی هم زیاد میخورم که تو حالت معمولی مثلا هیچوقت پفک نمیخورم ولی تو اون حالت میرم همه چی میخرم و فیلم میبینم
سلام
من در این مواقع احساس ترس خیلی شدیدی می کنم به صورتی که از نظر بدنی هم دچار پنیک اتک می شم و فشار زیادی توی قلبم احساس می کنم. به دنبال اون دچار فکر کردن خیلی زیاد و شدید و لوپ وار می شم. ذهنم شروع می کنه به فکر کردن و احتمالات مختلف رو بررسی کردن تا جایی که از نظر ذهنی فلجم می کنه و نمی تونم غیر از فکر کردن و خودخوری کار دیگه ای انجام بدم. توی این موقعیت ها اغلب آرزو می کنم کاش بخوابم و تا چند ماه بیدار نشم یا برم توی کما و چند ماه بیدار نشم تا این جوری اون موقعیت استرس زا تمام بشه. چون توی اون لحظات عمیقاً فکر می کنم از پس حل مشکلم بر نمیام. با اینکه وقتی بعد ها مشکل رو برای بقیه تعریف می کنم خیلی خیلی به نظرشون ساده است.
اینقدر این حالت دردناک هست که مدت هاست جلوی اومدن کوچکترین استرس ها رو هم به زندگیم گرفتم. کوچکترین حرفی که احتمال تبدیل شدن به بحث رو داشته باشه به کسی نمی زنم و در نتیجه مدت هاست از کسی هم هیچ درخواستی نمی کنم.
الان در حین نوشتن این موضوع احساس کردم دلیلش می تونه این باشه که من باور دارم هیچ وقت نمی تونم کسی رو متقاعد کنم. یعنی یا جواب رد می شنوم و با ناراحتی می پذیرم یا جواب رد می شنوم و اگر بخوام راه خودم رو برم طرد میشم. باور دارم که شاید خانوادم من رو همونطوری که هستم و خودم دوست دارم باشم نپذیرن و فقط اگر همینطوری که هستم و طبق خواسته اونها هست پذیرفته میشم. نه فقط خانواده بلکه همه آدم ها. رئیسم در محل کار، کافرما های پروژه هایی که انجام میدم و …. ته دلم هم همیشه حق به اونها داده میشه متأسفانه و حقی برای خودم قائل نیستم.
باور دیگه ای که دارم هم این هست که اگر با دیگران در مورد خواسته م حرف بزنم فکر می کنن دارم دروغ میگم و کلاً باید یه انرژی ای بذارم که ثابت کنم راست میگم. واقعاً نمی دونم این باور از کجا اومده ولی به شدت تکرار میشه و خیلی هم سخت هست. معمولاً هم اکثر اتفاقات استرس زای زندگیم برای زمانی هست که می خوام با دیگران در مورد خواستم صحبت کنم ولی به دلیل “این باور” نمی تونم صحبت کنم و در کنارش اون شرایط رو هم نمی تونم تحمل کنم و این تبدیل میشه به همون حالتی که در ابتدای کامنت گفتم. تبدیل میشه به اون فلج ذهنی و نداشتن راه حل و آرزوی رفتن به خواب طولانی!
به نام خدا ی مهربان، غفور و صبور و بخشنده و ریلکس در برابر رفتارهای افراد که نه شادی بیش از حد مون خدا رو پر هیجان و احساساتی میکنه نه غم و اندوه و گریه و زاری ما در احساساتی کردن خدا تاثیرداره ،بلکه حال و احساس ما چه خوب چه بدش فقط برای ما اتفاقات هم سنگ و هم فرکانس با افکار و باور هایمان را رقم میزند نه برای خدا .
تمام اتفاقات زندگی ام را خودم با ارسال فرکانس هایم رقم میزنم .
من هستم که زندگی هر روزم را ،سرنوشتم را ،اتفاقات قشنگ وبد زندگی ام را رقم میزنم ،ممممننننننننننننن،نه هیچ عامل بیرونی دیگری ،مثل افراد ،مثل وضعیت اقتصادی کشور ،وضعیت هوا ،وضعیت دلار ، یا فرهنگی که در جامعه ما هست این ها همه عوامل بیرون از من هستند وهیچ قدرتی در عوض کردن شرایط زندگی ام ندارند ،هیچ قدرتی ،هیچ قدرتی وجود ندارد به غیر از قدرت درونی خودم ، به غیر از افکار و باور هایم ،
استاد عزیزم از تکرار این صحبت های قشنگی که اولِ این چهار قسمت از الگو های تکرار شونده دارید میزنید خیلی واضح و روشن به ما میگویید که ما عقل سر مون بیاد این خودمون هستیم که افسار ذهنمون رو در دست داریم پس خودمون به هر جا که خواستیم ذهن را هدایت میکنیم .هیچ عامل بیرونی وجود نداره ،
وخیلی واضح به من میگید که تو باید هر لحظه این جمله ها و این صحبت ها رو به خودت بگی .وچقدر برای شما استاد عزیزم تکرار باور های درست لذت بخشه و هیچ وقت صحبت هاتون عوض نمیشه
همیشه اصل و اساس قانون رو هی برای خودتون تکرار میکنید .من از متن روی فایل میگم اخ جون یک فایل جدید. اما وقتی گوش میدهم با خودم میگم عه این صحبت ها رو که تو فایل قبلی هم گفته بود میگم نکنه من دوباره و سه باره دانلودش کردم اما وقتی گوش میدم یه زنگی تو گوشم میخوره که بابا اگر میگی تکراریه پس چرا هنوز تو گذشته ها سیر میکنی پس چرا حرفای استاد خیلی سخت تو کلت میره .
پس باید این مسئله را خیل سهل نپنداری ،وسفت و سخت بچسبی به حل ریشه ای مسأله.
هر شرایطی که پیش میاد خودمون هستیم که با واکنش نشون دادن ما نسبت به ان مسایل به وجود می اوریم .
با باور های بنیادینمان شرایط رو رقم میزنیم ،
یک سوال خیلی مهمم دیگر
وقتی به یک شرایط به شدت استرس زا بر میخورید چه واکنشی نشون میدی ؟؟!!یعنی الگوی تکرار شونده ات در این جور مواقع چیه ؟!
من ادمی هستم که الگو های تکرار شونده ام اینها هستند 1-معمولا استرس شدید در زندگی من فراوان هست خیلی هم از بابت این قضیه سر درگمم که چطوریه که باید این همه در طول روز به دلایل مختلف عصبانیت من بره رو صد
2-چرا باید این همه کنترل افکار و رفتار هایم از دستم خارج بشه
3-چرا من بیشتر اوقات با بچه هایم دعوا کنم
چرا در برابر شیطنت و بازیگوشی بچه ها اینقدر به هم بریزم اینقدر قدرت کنترل افکارم از دستتم خارج بشه ،چی میشه که من این طوری میشم؟چرا خیلی ها این طوری نیستند ،
چرا خیلی ها در برابر مشکلات و تضاد ها و چالش ها میتوانند ریلکس باشند ،
چطور میتونم جواب این سوالات را پیدا کنم .؟؟
معلومه باید هواسم روی خودم باشه نه روی رفتار های بقیه نسبت به من ،رفتار های بقیه آینه رفتار های من هستند ،انعکاس رفتار های من هستند .
استاد عزیزم من وقتی عصبانی و استرسی میشوم بی برو برگرد ضعف شدیدی وجودم رو فرا میگیره باور میکنم که من ضعیفم .قدرتی در کنترل شرایط ندارم ، ناخود اگاه میزنم زیر گریه هی اون اتفاق رو برای خودم مرور میکنم هی میزنم زیر گریه اما همون لحظه های هم که. گریه میکنم به خودم میگم من الان چرا گریه میکنم
چرا اینقدر ضعیفم ،اما ذهن باز دلیلی برایم میاورد:که چون ضعیف و ناتوانم ،چون بدبختم ،چون بی شانسم ،چون قربانی شرایط شدم ،اعتماد به نفسم به کل فروپاشی میکنه در لحظه عصبانیت ،
چقدرررررر طولش میدم تا حالم رو خوب کنم ،چقدر به درو دیوار و وسایل خونه گیر میدم پرتشون میکنم ،در شستن ظرفها همشون رو به هم میکوبم ،خدایی ناکرده همون لحظه طفلای معصوم من دوتا دختر هام بیان چیزی بخوان بهشون با صدای بلند و خشن حرف میزنم و میگم ساکت شین الان اعصابم خورده. حال و حوصله شما ها رو دیگه ندارم ، با من یکی کاری نداشته باشید بزارین تو حال خودم باشم
دوست دارم تو تنهایی خودم برم گریه کنم .گلایه و شکایات رو پیش خدا ببرم .
همه میفهممد که الان یه چیزیم شده از حال و قیافه و طرز صحبتم طرز رفتارم مشخصه ،
برعکس وقتی عصبانی میشم هی بقیه بیشتر سعی دارند که رو مخ من راه برند ، هی کاری کنند که بیشتر عصبانی بشم .
در موقعی که یه استباهم بخواد رو بشه کلی پیش خودم تو ذهن خودم با طرف صحبت میکنم که ببخش من مقصرم دیگه تکرار نمیشه ،
وچقدر ارامشم تا دوسه روز به هم میخوره و حالم بده همش تو خونه راه میرم دوست دارم یا هیچ کی نباشه یا هم کسی باشه که برای من دل بسوزونه ،نه اینکه سرزنشم کنه
اخر،،، بعد دوسه روز به خودم میام میبینم که با این کارها هیچ نتیجه ای نگرفتم که هیچ تازه بدتر هم شدم خوب که گریه هامو میکنم به بچه هام گیر میدم و حتی اون ها رو از یه سری چیزها محروم میکنم . به خودم میام که چقدر اشتباه کردم چرا من این رفتار ها رو دارم ،
دیگه تکرار نمیشه قول میدم که تکرار نشه ،،،اما دوباره و دوباره ،تکرار میشه
قبلا خیلی خیلی شدید و با تعداد بیشتر بود این الگو برام
اما حالا شروع میکنم به ظرف شستن ،جارو زدن ، به باغچه آب دادن ، کندن علف های هرز باغچه ، فایل گوش دادن ، کامنت نوشتن ، تو دفتر نوشتن و سپاسگزاری نعمت ها. اما هنوز الگوی تکراری من نشدند که ناخود اگاه شکر گزاری کنم ، الگوی تکراری من نشدن که حالو احساسم را سریع با بازی با دخترهام خوب نگه دارم .
الگو نشده برام که برم دوش اب سرد بگیرم
الگو تکراری من نشده که پیاده روی کنم آهنگ قشنک و مثبت گوش بدهم . وچقدر با وجود رفتار ها و الگوهای تکرار شونده منفی زندگی برایم رنج اور می شود ،
وچقدر فراموش کار میشوم برای اینکه من عباسمنشی هستم وفراموش کار هستم برای اینکه مسیر من جدا ست ،. مسیر من مسیری به سمت موفقیت هست.
وچقدر حاضر میشوم به خودم صدمه بزنم با دست های خودم مسیر را برای خودم سخت کنم .
من تغییر کردم اما نه اونقدری که راضی باشم. از خودم
همه ی عزیزان را به خدای بزرگ میسپارم
برای خودم ارزوی بهترین ها رو دارم
استاد عزیزم سلااااام. بسیاااار ممنون از این همه تلاش برای اینکه ما خودمون رو بهتر بهتر بشناسیم تا بتونیم هر روز لذتمون از زندگی رو بیشتر کنیم.
استاد من که تا قبل از آشنایی با آموزش های شما، معروف بودم به اشکش لب مشکش، است …و در تمام ناراحتی هایم و استرس ها، 80 درصد گریه گریه گریه ….
ولی به لطف خدا که با آموزش های ناب شما آشنا شده ام، خیلی خیلی زیاد کم شده است و اگر هم گاهی اوقات از شدت موضوع به گریه می افتم، زود از اون حال در میام و به حال عادی برمیگردم و اکثرا هم در اوج ناراحتی هایم، سکوت دارم و تو خلوت خودم هستم. که بعضی اوقات دوستان وقتی میفهمن که من تو اوج اون تضاد بوده ام، میگن تو چطوری تا الان هیچی نگفته بودی. یعنی به جورایی در خلوت خودم میرم تا اون موضوع به حدی برام حل بشه … بعد شاید یکم بتونم ازش حرف بزنم که انشاا… اون هم هر وقت تونستم از تضادم صحبت نکنم، خیلی برام بهتر بوده و. …. خدا رو سپاس
البته استاد من وقتی تو خلوت خودم در اوج استریک میرم، خیلی نمیتونم به فعالیت هایی مثل ورزش کردنم، سنتور تمرین کردنم، برسم. یعنی اصلا نمیتونم تمرکز کنم.
به امید هر چه بهتر شدن حال درونمون
در پناه خدای عشق ها
شیما
به نام رب العالمین
سلام استاد عزیزم مریم جان و دوستان خوبم
خدا رو شکر به خاطر اینکه این فایل رو شنیدم و توفیق درک آگاهی هاش رو پیدا کردم انشالله بهش عمل کنم.
استاد ازتون بسیار سپاسگزارم که این سری فایل ها رو تهیه میکنید تا ما بهتر درونمون و خودمون رو زیر ذره بین ببریم و بهتر خودمون رو و دلایل نتایجمون رو بشناسیم.به لطف خدا و شما هر چی من جلوتر میرم درکم از قانون بهتر میشه و خدا رو شکر بیشتر و بهتر به قانون عمل میکنم.
وقتی با شرایط استرس زا یا چالش برانگیز مواجه می شوی، معمولا چه واکنشی نشان می دهی؟
خدا رو شکر شرایط استرس زیادی در زندگیم نبوده من از کودکی دختر آرام و ساکتی بودم و یادم نمیاد در شرایط استرس با کسی صحبت کرده باشم یا عصبانی شده باشم ولی همیشه به اصطلاح توی خودم میریختم و با خودم حرف میزدم و ما خودآگاه خودم رو مسئول شرایطم میدونستم و در ذهنم یا در جای خلوتی در تنهایی با خدا حرف میزدم گاهی گریه میکردم البته دوست نداشتم کسی گریه ام رو ببینه و ازش کمک میخواستم و میدونستم که خدا میتونه کمکم کنه مثل اینکه از ابتدا یه چیزی توی وجودم بود که هیچ وقت تمایل به بازگویی مسئله ام با کسی نداشتم و از بیس این رو قبول داشتم که فقط خدا میتونه کمکم کنه البته اون موقع من این کار رو ناآگاهانه انجام میدادم…
الان که به لطف رب العالمین و شما استاد عزیزم قانون رو به یاد آوردم و درکش کردم میتونم بگم یادم نمیاد شرایط استرس برام پیش اومده باشه البته تضادها هستند اما من دیگه اون آدم قبلی نیستم اگه قبلا از روی ناراحتی به خدا پناه میبردم و کمک میخواستم الان می دونم که این مسئله میخواد منو بزرگتر کنه پس از همون ابتدا آگاهانه ذهنم رو مدیریت میکنم و انگار یه ندایی توی قلبم همواره با من صحبت میکنه که آرومم در این شرایط آنقدر که اطرافیانم از این همه خونسردی من تعجب میکنن استرسی در وجودم نمیاد و بلا فاصله میرم دنبال حلش و از خدا کمک میخوام و ایمان دارم اگه به هدایتش عمل کنم جواب میگیرم.
هدایت میخوام و ایمان دارم به راحتی هدایت میشم به مسیر آسانی ها قبلا اگر من از خدا کمک میخواستم شناخت درستی در موردش نداشتم اما الان خدای من خیلی تغییر کرده چون خودم تغییر کردم .بسیار از شما ممنونم که کمکم کردید رب العالمین رو بهتر بشناسم الان بیشتر و بهتر درک کردم که ریشه تمام ناخواسته های زندگیم به دلیل شناخت نادرستی بوده که از خدا داشتم خیلی خوشحالم که الان بهتر خدا رو میشناسم از خدا میخوام هر روز درکم رو نسبت به شناختش بیشتر کنه تا شرک های وجودم رو بیشتر بشناسیم و برطرف کنم.
استاد عزیزم خیلی از شما سپاسگزارم درسته فاصله زیاده ولی قلبها به هم نزدیکه دوستتون دارم انشاالله همواره در پناه رب العالمین شاد سالم ثروتمند و سعادتمند در دنیا و آخرت باشید.
سلام
درمورد سوال این جلسه:
من قبلا وقتی ب شرایط ناراحت کننده یا استرس زایی میرسیدم اکثر اوقات گریه میکردم،ب شدت بغض میکردم و ناراحت میشدم، یا خیلی مواقع صحنه رو ترک میکردم و سعی میکردم از اون محیط خارج بشم ، یا همیشه وقتی تو شرایط سخت قرار میگیرم ،از بقیه فاصله میگیرم ، یه مدتی با هیچکی حرف نمیزنم، همش تو خودمم و حتی سعی میکنم جایی باشم که هیچ آدمی دور و برم نباشه، و اینکه هیچ وقت با دیگران درمورد مسایلم حرف نمیزنم.
خیلی وقت هام وقتی شرایط ناراحت کننده بر میخورم سریعا سعی میکنم ب یکی احساس گناه بدم و یجورایی این کارو ناخودآگاه دوست دارم.
ولی خداروشکر الان بهتر شدم و اگاهانه سعی میکنم ب جای فرار از مسئله دنبال راه حل باشم، دنبال کنترل ذهن و احساسم باشم و اینجوری نتایج بهتری هم میگیرم. یه کار دیگه ای که میکنم اینه که میرم پیاده روی یا فایلای استادو گوش میدم و ارومم میکنه.
استاد جان ممنونم از وجودتون.واقعا نعمتید برا ما