اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
اول مواردی که فرار میکردم و رفتم توی دلشون و حلشون کردم و کمرنگ تر شدن:
1.فرار از انجام تمرین آگهی تبلیغاتی؛
2.پریدن از ارتفاع بلند؛
(چند وقت پیش بر ترسم که فرار میکردم غلبه کردم و پشت بوم و ارتفاع بلند پریدم توی استخر ، ارتفاعی که سه چهارتا مرد وایساده بودن و همشون نمیتونستن بپرن و میترسیدند ولی من بدون اینکه فکر کنم و به ذهنم اجازه بدم نجوا کنه ، رفتم بالا نه یبار بلکه دو بار از ارتفاع پریدم،چیزی که قبلا از بالا به پایین نگاه کردنشم میترسیدم)؛
(یا اینکه چند بار توز جاهای ناشناخته و دریاچه تا دیدم ذهنم از چیزی میترسه ،میرم توی دلش و از پشت میپرم توی آب)
کلا از هرچی بترسم بالاخره باهاش روبرو میشم و میرم توی دلش و حل میشه؛چون احساس بدی میکنم اگر از چیزی بنرسم و انجامش ندم…!
3.حرف زدن با عزت نفس در جمع های شلوغ و منفرانس و معرفی خودم و کار هام؛
4.ترس از حشره و مارمولک؛
5.توالت؛
6.تنهایی در شب بیرون بودن و تنها برگشتن خونه؛
8.ترس از ناشناخته ها و تنها بودن در جاهایی که بلد نبودم؛
9.بیرون بودن و کارآموزی؛
10.حرف زدن درمورد خواسته و احساساتم؛
یسری چیز هایی که ازشون فرار میکنم:
1..مسائل تکرار شونده و پلشنه های آشیلم
2.فرار از افراد سیگاری و جذب اونها دوباره
3.فرار از پدرم و ابراز علاقه؛
4.فرار شدیدا از جمع های خانوادگی و منفی؛
5.فرار از انجام آگهی تبلیغاتی توی جمع خیلی بزرگی مثل مترو و بلند داد زدن؛
6.فرار از کل مسائل مالی
7.فرار از وجود خودم و نقاطی که بتید بهبود بدم؛
(خداحافظ ،از الان رفتم توی دلش… مثل دوره حل مسائل میرم حلش میکنم)!
8.فرار از حذف کردن عکس و فیلم های گوشی؛ که نکنه اگر حذفشون کنم ، یروز بدرد بخوره
و همین شده برام مسئله تکرار شونده که هربار با فضای پر گوشی روبرو میشم و حذف کردنم اصولی نیست و باید ریشه ای پاکسازیش کنم…!
هنوز کلی ادامه داره ، باید بیشتر خودم رو بررسی کنم ، میدونم هست ولی دقیق برام واضح نیستن هنوز…!
سپاسگزارم استاد و خانم شایسته عزیزم و اعضای بی نظیر بابت نشر آگاهی هاتون و این سایت فوقالعاده…!
استاد عزیزم بسیار ممنون از آموزش های عالی و بی نظیرتون که هر کدوم به تنهایی خودش یک دوره عالی و کامل است .
استاد شکر خدا که چقدر علاوه بر هیکل عالیتون ،پوست و زیبایی صورتتون هم بی نظیر شده ، من که خیلی وقت ها تو فایل های تصویری که میبینم خیره به دندان های زیباتون هستم ، خدارو هزار مرتبه شکر منم این مدت با دیدن شما خیلی بیشتر برای خودم و بدنم ارزش و وقت میزارم و کار های جدیدی انجام دادم که عقب افتاده بود و یکسری کار هایی که در تضاد با سلامتی و زیبایی بود رو دیگه انجام نمیدم، و الان نسبت به قبل تغییرات عالی حس میکنم در خودم از نظر ظاهری.
اما جواب این فایل رو میخوام ثبت کنم هرچند بعد از آشنایی با شما و کار کردن روی خودم به خصوص از فروردین ماه که دوره عزت نفس رو خریدم این موارد که ازشون فراری بودم کمتر شده ، ولی خب باید همیشه کار کنم روی خودم اینطور نیست که با یه مدت خوب بودن دیگه قراره همیشه خوب و عالی باشه .
اولین مورد حضور داشتن در جمع های شلوغ یا جمع هایی که افراد غریبه حضور داشتن ، مثلا مهمونی باشه یا برنامه سفر و دورهمی که چند نفر که کمتر میشناسم حضور داشته باشند.
مورد بعدی زمان هایی است که بخوام از یک نفر درخواست کمک کنم یا بخوام که یک نفر کاری رو واسم انجام بده. پس همیشه تا جایی که میشد سعی میکردم از این کار در برم ،
مثلا دیگه ناچار میشدم زنگ بزنم از کسی چیزی بخوام ، دعا میکردم گوشی رو بنداره ^ ^
مورد بعدی : انجام کار های اداری و رفتن توی اداره . یعنی اگر کاری چیزی باید انجام میدادم که مربوط میشد به اداره ای چیزی تا جایی که ممکن بود سمتشون نمی رفتم
مورد بعدی هم من همیشه از ارتباط گرفتن با دختر ها چه تو جمع دوستانه چه فامیل یا توی اجتماع فراری بودم و حتی ارتباط های معاشرتی خیلی ساده هم برقرار نمی کردم ،
و آخرین مورد که به ذهنم میرسه راجب گفتن موفقیت هام و ویژگی های مثبت خودم در جایی که نیازه به دیگران.
خیلی ممنون استاد عزیزم البته خیلی در این موارد نسبت به قبل بهتر شدم مخصوصا با دوره عزت نفس که خریدش جز اهداف امسالم بود که به لطف خدا خیلی زود تونستم تهیه ش کنم.
سلام خدمت استاد عزیز و با ارزشم و خانم شایسته عزیز
استاد من اولش که فایل کامل گوش دادم با خودم گفتم من از چیزی فراری نیستم دوباره فکر کردم دوباره و دوباره فایل از اول گذاشتم پخش شه تا همزمان مغزم جواب بده که از چی فراری هستم و یادم اومد استاد من از خیلی چیزا فراری بودم قبلا الان یادم اومد که از خیلی چیزها فراری بودم و ناخودآگاه راه حل براش پیدا کردم یا دارم حل میکنم و میدونم دلیل تغییر و پیدا کردن راه حل ها روزانه گوش دادن به فایل از فایل های رایگان شما هست برای تمام تغیراتی که در زندگی و رفتار من دادین از شما متشکرم و سپاس گذار من واقعا دارم اینجا درست تربیت میشم و راضی ام از بودن با شما و سایت پر ارزشتون
1 من فایل های الگوهای تکرار شونده رو با نیت تغیر در درآمدم در شغلم شروع کردم تصمیم گرفتم تمام تمرینات انجام بدم و تا نتیجه نگرفتم ادامه بدم اولین چیزی که من ازش فراری بودم آدام های خیلی حرفه ای تر از خودم تو شغل و حرفه ای که دارم و خودم رو وارد دونستن توکار ولی استاد تصمیم گرفتم حالا درب ارایشگاهم بروی تمام کسانی که حرفه ا هستن تو کار من در هر لاین ی باز باشه بیان کار کنن و من ازشون تجربه هاشون یاد بگیرم در صورتی که تابحال لاین رنگ کوتاهی خودم دوست داشتم انجام بدم و از کسی که از من کاربلد تر باشه دوری میکردم حالا از همه آدم های حرفه ای تر دعوت میکنم درب سالن من بروی اونها بازه تا بحال برای شاگرد همش آدم های ضعیف کار نا بلد میومدن تا یاد بگیرن و من ترس داشتم از آوردن آدم های که مدرک دارن یا کار بلدن چون سال اول با یکی شریک شدم برای آرایشگاه مدرک داشت و سال بعد مغازه من اجاره کرد و من با کلی زحمت یه مغازه دیگه گرفتم ولی حالا فاطمه آدم های کار درست حرفه ای قوی بکار میگیره که همه اونا باعث رشد و پیشرفت فاطمه میشن من اینو میسازم
2 من همیشه از اینکه مهمون بیاد خونم فراری بودم ولی استاد نیگا کردم دیدم بابت لوازم قدیمی و نداشتن لوازم بروز این مشکلو دارم وحالا با کمک باور فراوانی دارم بهترین لوازم تو خونه ام با درآمد خودم میخرم و این ترس تو خودم ازبین میبرم و اعتماد بنفسم هم بیشتر شده
3 استاد من از رفتن به مهمون ها و مراسمات میترسیدم بابت لباس و پوشش با خودم میگفتم پوشش آدما مهم نیس چقد بروز باشه مهم اینه مرتب باشه ولی استاد تو ناخودآگاه خودم خجالت میکشیدم یادتونه شما گفتی باید برای گذشتن از ثروت ثروت زیادی بدست بیاری یا برای گذشتن از هر چیزی باید تجربه اش کنی تا پر شی از اون چیز و ناخودآگاه ازش بگذری من برای پوشش اینکار کردم حالا بهترین لباس ها رو تهیه میکنم واسه رفتن به مهمونی ها با شوق میرم چون بهترین و بروز ترین لباس ها رو دارم که خودم تهیه کردم
4 استاد قبلتر ها همسرم منو مینشوند و نصیحتم میکرد با کلی فشار مینشستم گوش میدادم تا زودتر حرف هاش تموم شه و بعد تو تنهایی گریه میکردم باورتون شاید بشه یا نشه ولی الان راحت میشینم باهاش صحبت میکنم و 70 درصد مواقع صحبت های منو میشنوه فقط گوش میده و میگه تو چه چیزهایی بلدی
5 استاد قبل ها از رستوران ارزان غذای ارزان میگرفتم ولی حالا جاهای خوب اون غذایی دوست دارم میخرم
…..
استاد من با شما خودم و زندگیم و میسازم تا روز که خودم جلو آیینه بگم فاطمه دمت گرم تو خیلی قوی هستی تو هر زمینه ای
ابتدای فایل نکاتی اساسی گفته میشه ک درسته تکراری بنظر میرسه ولی اصل داستان همینه و بارها و بارها باید تکرار بشه تا اصلا بفهمیم چی داره گفته میشه واقعا . چون حقیقت آنقدر ساده س ک کسی باورش نمیشه. خوشحالم ک این مقدمه در این فایل های الگوهای تکرار شونده داره تکرار میشه تا ان شاله برای ما خوب جا بیوفته و واقعا بفهمیم اصل قانون رو
برم سراغ سوال
از چی فرار میکنم؟
از شهری ک بعد از ازدواج ب اونجا رفتم و چندسال توش زندگی میکردم و چقدر احساسات خوب و ناخوب تجربه کردم ک البته ناخوب ها خیلی خیلی بیشتر بود و هیچوقت دوست ندارم دوباره زندگی کنم و حتی بعضی وقتا ک میریم چندروزه و مهمانی بازب اجبار میرم و .. کلا ندوس ؛-》
از رفتن ب مراسمات عزاداری چ مذهبی چ مردمی و شبکه های تی وی خداروشکر با افتخار توجه نمیکنم. و کلا فرار میکنم. صحبت کردن با افراد درمورد قانون و افراد منفی و .. در این دسته قار میگیره
یکم با دخترم هی ناخودآگاه صحبت میکنم و فکر میکنم وظیفه مادری ایجاب میکنه ک اینم میدونم نباید انجام بدم و باید ک نگم و درستش کنم .
از سفر کردن با همسرم یجورایی فرار میکنم!!!! بدلیل تصادفات مکررر و حالا آهنگ های غمگین و .. کلا دوست ندارم .
همینطور با بچه کوچک و اینکه مشکلاتی پیش بیاد مثل گلاب ب روتون اسهال و ..میشه ک سر بچه اولم این مسائل رو داشتم.. بیشتر اذیت میشم خوشم نمیاد و فرار میکنم.. استیکر خنده
چون بارها رفتم و بهم خوش نگذشته یود باوجودی ک میدونم اون فرکانس گذشته من بوده و
بیشتر سعی دارم رو خودم کار کنم و دنبال فرصتی هستم برای تنهایی با خودم عشق کنم البته اگرم شرایط سفر ک دلم بخواد پیش بیاد استقبال هممیکنم ولی شرایط دلخواهم باشه و خودمون باشیم ؛_)
آهان یادم اومد از چکاپ فرکانسی نوشتن جدیدا تعلل میکنم..
چرا ک از زمان شروع خودشناسی بارها و بارها نوشتم و تغییرات عالی خودم و زندگیم رو میبینم ولی جدیدا نمیرم تو دلش .. ک فکر میکنم دلیلش کمالگرایی باشه ک از همون اول میگم خببب من ک باید کامل بنویسم وجامع باشه و .. و البته ک الان وقتش رو ندارم پس فعلا نمیشه و ..
دیشب توی نجواهای ذهنیم مدام از خودم این سوال رو میپرسیدم که چرا فلان چرخه مدام در زندگی من تکرار میشه و جالب تر که هربار میگفتم قطعا من درسشو گرفتم و دفعه بعدی وجود نداره
اما خب به نحوه دیگه ای برام تکرار میشد طوری که بعد اتمامش میگفتم عه این که باز مثل دفعه قبل شد!
خداروشکر که امادگی و فرصت گوش دادن به این فایل رو داشتم و متوجه شدم که باید بپذیرم که خالق زندگی خودم هستم و غیر از خدای مهربونم و خودم به کسی باور نداشته باشم یا بهتر بگم توقع نداشته باشم و عامل نجاتم رو اونها ندونم
خدای بزرگ من هر فردی رو که سر راهم قرار میدی نوری از جانب تو میبینم
و میپذیرم که……..ممکنه همیشگی نباشن و وجود و موفقیت خودم رو وابسته به بود و نبودشون ندونم
اگر در زندگیم هستن نشونه اینه که همفرکانسیم و داریم برای زندگی بهتر به هم کمک میکنیم
اگر هم نه ناراحت نباشم و روی خودم متمرکز باشم:)
برای همه دلی توحیدی زندگی سرشار از شوق و فراوانی و ثروتی الهی به بهترین شیوه ممکن خواستارم
اینکه من خود به خود ساعت 5 بیدار شدم و نخوابیدم ،حتی شب دیر خوابیدم و صبح زود بیدار شدم
من این جور بیدار شدن رو قبلا هم تجربه کرده بودم
مثلا
وقتایی که موقع دوران مدرسه ، فردا امتحان داشتم و شب قبل دیر میخوابیدم
و یا اینکه فردا قرار بود از صبح زود بریم مسافرت و یا گردش و با اینکه شبا دیر میخوابیدم ،اما صبح زود بیدار میشدم
یا اینکه به صورت کلی بخوام بگم ،فردا یه کار خیلی خیلی مهم بود و حتی من اگر دیر میخوابیدم هم ،صبح زود بیدار میشدم
چرا روزهای قبل هرچی تلاش میکردم صبح ها زود بیدار بشم و طراحی کنم ، نمیشد و 8 بیدار میشدم؟؟؟
و یا وقتایی دیر تر
هر چی فکر کردم، فقط به یه نتیجه رسیدم
اینکه تمام اون تجربیات رو و دیشب رو با این نگاه خوابیدم که اگر صبح خواب بمونم و نتونم برم دادگاه ، فرصت ازم گرفته میشه و دیگه تموم میشه و نمیتونم روند رسیدگی پرونده مو ادامه بدم و قاضی مینویسه در جلسه حضور نداشت و رسیدگی انجام نمیشه
این دیدگاه سبب میشد که صبح با صدای زنگ آلارم گوشیم به سرعت بیدار بشم و صبح زود برم نونوایی
حس میکنم باید هر شب یه جمله رو تکرار کنم
تا ببینم نتیجه چی میشه ،البته میدونم نتیجه عالی میشه
به خودم بگم فردا آخرین فرصت توست برای تجربه کردن ساعت 4 تا 9 صبح و دیگه هیچ وقت این ساعت رو نداری تا نهایت استفاده رو ازش ببری ، و فردا صبح قراره صدای بهشت رو که پر از پرنده های زیباست رو بشنوی و اگر خواب بمونی دیگه فرصت ها ازت گرفته میشه و نمیتونی به خواسته هات برسی و نمیتونی صدای بهشتی اول صبح رو بشنوی
نمیتونی سرحال باشی
نمیتونی ورزش کنی
نمیتونی به بدنت برسی
اگر هم زود بیدار بشی پیشرفت میکنی و ظرفت بزرگ میشه و یه عالمه فرصت بهت داده میشه و حتی آزادی زمانی و مکانی خواهی داشت ، و سلامتی به بدنت عطا میشه وپر انرژی تر میشی و هر چقدر زودتر بیدار بشی بیشتر بهت عطا میشه
آره خودشه ،دقیقا اهرم رنج و لذت بود، عملکرد دیشب من که به صورت ناخودآگاه بود و همیشه وقتی قراره صبح زود جاهای مهمی برم ، انگار اهرم رنجش خیلی قوی تره که سبب میشه خود به خود بیدار بشم
که شب قبلش انقدر اهرم رنج برام سخت و اذیت کننده هست که میترسیدم لذت فردا رو نبینم و برای همین به سرعت بیدار شدم
و الان فهمیدم چرا من نمیتونستم تو این مدت صبح ها زود بیدار بشم و نقاشی و طراحی انجام بدم
جای اهرم رنج و لذت برای نقاشی برعکس بوده
البته میدونستم این موضوع رو که اهرم رنج و لذت برای چیه ،اما هیچ وقت اینجوری برای موضوع زود بیدار شدن و دیر خوابیدن ،درک نکرده بودم
و دلیل اینکه نمیتونستم صبح ها زود بیدار بشم ،این بود که انقدر اهمیتی نداشته که اگر انجامش ندم رنجی بزرگ در پیش ندارم و اون نرسیدن به خواسته هامه که از طریق نقاشی به درآمد برسم و به خواسته های بالاترم برسم
و از امروز بهشتی بگم
صبح که بیدار شدم به زبونم جاری میشد، و هی پشت سر هم میگفتم ، هیچ راهی جز رخ دادن نداره و امروز بهترین ها قراره رخ بده
من وقتی صبح زود بیدار شدم اول به صدای گنجشکا گوش دادم که چقدر لذت بخش بود ، ساعت 6 تمرین ستاره قطبیم رو انجام دادم و حاضر شدم رفتم نون بخرم
وقتی پامو از خونه بیرون گذاشتم آفتاب تازه از پشت کوه ها اومده بود بیرون ،وای خدای من
داشتم تو بهشت قدم برمیداشتم
هوای بسیار بسیار ملایم و بوی نم درختا و بوی گلای درختایی که تو فضا پیچیده بود و من این هوای پاک و زیبا رو نفس میکشیدم
خدایا شکرت
و به خودم گفتم ببین طیبه و به ذهنم گفتم ،ببین ذهن من ،اگر هر روز مثل امروز زود بیدار بشی ، میتونی از این بهشت نهایت استفاده رو بکنی
و میگفتم چقدر من ظلم کردم به خودم که از دیدن این زیبایی ها محروم کردم خودمو
و از خدا خواستم کمکم کنه
گنجشکا از ساعت 5 تا 7 دسته جمعی میخوندن ، یه سمفونی جذاب و طولانی و ادامه دار، که قشنگ میشد حس شادی و عشق رو از شنیدن صدای گنجشکایی که عاشقانه جیکجیک میکردن ومیخوندن رو حس کرد
پر بود از فرکانس عشق و شادی و آرامش و پر از یاد خدا
چقدر این بهشت خدا زیباست
من هر روزی که دارم نفس میکشم در این جهان مادی ،بهشت رو میبینم و لذت میبرم
خدایا شکرت
هر چقدر سپاسگزاری کنم باز هم کمه
الان که دارم مینویسمگریم گرفت
آخه من قبل آگاهیم ،هیچ یک از این زیبایی هارو نمیدیدم ، نه رنگ برگ درختا رو ،نه سپاسگزاری از ته دل رو
چه برسه که توجه کنم به ریز به ریز اتفاقات اطرافم که هر لحظه به سرعت در حال تغییره
طیبه قبل کجا و طیبه امروز کجا
خدایا شکرت به خاطر نگاه و دیدگاه های جدیدی که بهم عطا کردی سپاسگزارم
بهشت در همین لحظاتم هست و من هر روز دارم لذت میبرم
حالا لذت بی نهایتش بیشتر به این خاطره که خدا رو در هر لحظه دارم میبینم
وگرنه بهشتی که یاد خدا نباشه بهشت نیست که جهنمه ، البته اینم هست که مگه میشه بهشتی باشه که یاد خدا در اون نباشه
با یاد خدا جهانم بهشت شد
دلم آروم شد
اینکه حتی جدیدا به ماشینا و خونه ها که نگاه میکنم با خودم میگم، ببین چقدر انسان ها به خدا ایمان داشتن و قدم برداشتن که تونستن خونه و ماشین بخرن
اینکه ته ته قلباشون یه ایمانی بوده که ماشین پراید و ماشینای گرون قیمت گرفتن و این تفاوت در مدل و قیمت ماشینا ، در کنترل ذهن و باورامونه
خدایا شکرت که با هر چیزی که در طول روزم میبینم سعی دارم بگردم و دنبال تو باشم و دنبال قوانینی که گذاشتی و کاملا عادلانه هست
خیلی خیلی لذت بخش بود
خود خود بهشت بود
خدایا شکرت
و وقتی صبحانه مو خوردم و تابلوی نقاشیمو که پاره شده بود رو برداشتم و راه افتادم ، میخواستم از راه نزدیکتر برم ، که به تجریش برسم ،اما یهویی یادم اومد که حتی از مسیر رفتنم هم باید از خدا بپرسم و فراموشم نشه
که پارسال با این پرسیدن مسیرا ،شروع دوستی من و صحبت من با خدا بود که هدایت هاشو دریافت کنم
از خدا پرسیدم و چون متوجه نشدم از کجا باید برم وسط خیابون بودم ،ته دلم گفتم با پرنده بهم بگو، کدوم سمتی برم
که دیدم یه پرنده از راه طولانی رفت و منم وقتی دیدم سریع مسیرمو تغییر دادم و رفتم
سعی میکنم مثل چند ماه پیش ، که مسیر ها و غذاهایی که میپرسیدم و خدا بهم میگفت ،بازم ازش بپرسم
میدونستم مسیر طولانی به سمت تجریش دیر تر میرسه و نیم ساعت مسیرم طولانی میشه ،اما چشم گفتم و رفتم
وقتی سوار مترو شدم ، به خطی که اگر از مسیر نزدیک میرفتم و خط عوض میکردم ، سریع تر میرسیدم ،به همون خط رسیدم، پر جمعیت بود ، به قدری زیاد بود که
خندیدم و گفتم خدایا تشکر که میدونستی من با تابلوی بزرگ ،توی این جمعیت برام سخته که سوار قطار بشم ، بهم گفتی از راه طولانی بیام که راحت سوار قطار بشم و اذیت نشم
الان که دارم مینویسم یاد یکی از روزایی افتادم که از کلاس رنگ روغن برمیگشتم و به شدت داخل مترو شلوغ بود و از خدا درخواست کردم موقع پیاده شدن راه رو برای من مثل یه تونل باز کنه ،و خدا دقیقا همین کارو کرد برای من
خدایا سپاسگزارم
خیلی سپاس
جالبه تو یکی از ایستگاها که نگه داشت دیدم یه بنر تبلیغاتی نوشتن ، نوشته اش این بود :
و خدا به هر چه در دل شما مردم است آگاه است و خدا دانا وبردبار است
خیلی حس خوبی داشتم و این آیه و نشونه آرامشمو بیشتر کرد تا با آرامش بیشتر برم دادگاه
وقتی رسیدم تجریش 7:50بود و با کمی عجله رفتم و پیاده رویم با سرعت بود ، که به دادگاه برسم و روند پیگیری شکایت از تابلوی نقاشیم رو که پارسال پاره کرده بودن رو ، پیگیری کنم ، که در رد پاهام توی این یکسال جریانشو نوشتم
وقتی کمی با عجله راه میرفتم یهویی آروم تر رفتم و گفتم طیبه هیچ وقت عجله نکن
هیچ کاری با عجله درست نمیشه
همون لحظه یه ماشین رد شد که پلاکش 974 بود و انگار یه تاییدی بود بر اینکه درسته عجله نکن
در زمان مناسب و در مکان مناسب قرار خواهی گرفت
فقط کافیه که به قوانین عمل کنی
آرام باشی ،باورهات هم جهت خواسته هات باشه ،قدم برداری و هماهنگ بشی با خدا و خیلی از عوامل دیگه
اما اینم درک کردم که روی باورهام باید تمرکز بذارم
وقتی رفتم دادگاه، گفتن بشین تا صدات کنیم 8:14 رسیدم و 8:30 نوبتم بود
جالبه همه با وکیل و دوستانشون اومده بودن و من با وکیل بی نهایت عظیمم رفته بودم
و بارها میگفتم حسبی الله
بارها آیه ای که تو این یک سال به من نشونه داد ، به زبونم جاری میشد ، وکفی بالله وکیلا
خدایا شکرت
دلیل این همه آرامشم تویی
منم نشستم و تو دلم با خدا صحبت میکردم و به یاد میاوردم تک تک روزهایی رو که همه چی به نفع من رخ داد و میگفتم امروز هم به نفع من رخ میده ، و من برای تو صحبت میکنم و تو هم صحبت هاتو به من بگو از طریق بی نهایت دستانت و راهنماییم کن ،اگر بلد نبودم تو بگو تا ظرفم رشد پیدا کنه
تو بزرگم کن، بزرگم کن برای دریافت بیشتر هدایت هات و الهاماتت و نعمت و فراوانی و ثروت و عشقت
و متوجه شدم که کمی قلبم به تپش افتاده و کمی ترس داشتم. تو اون لحظه میدونستم که نباید به نجواهای ذهن توجه کنم ،سریع به یادآوردم صحبت های استاد عباس منش رو که میگفتن ،اگر کمی ترس بود اشکالی نداره ،شما پیش برید و مثال میزدن امامان رو وقتی که ترس داشتن و پیش میرفتن
منم سعی میکردم تا به یاد بیارم و سپاسگزاری کنم
وقتی نوبتم شد ، ساعت تعیین شده برای من، 8:30 بود و با تعجب دیدم دو نفر برای این ساعت بودن که گفتن ما هم 8:30 هستیم ، منصی قاضی خودشونم تعجب کرده بودن که در یک ساعت مشخص چرا دو نفر همزمان هست ، و تصمیم گرفتن من دومین نفر برم
وقتی جلو در وایستاده بودم، دو تا آقا و یه خانم اومدن و هی میگفتن ،بریم با قاضی صحبت کنیم و اول کار ما رو راه بندازه ، مارو میشناسه
منم دیدم داره میره ،گفتم ببخشیدا ولی نوبت منه
و سعی کردم با لبخند بگم ،اما متوجه شدم که با یه حس ترسی اینو گفتم ، اما سعی داشتم کنترل کنم این ترس رو
و گفتم من زود تر از شما هستم نمیشه که از صف جلو بزنید
من میگفتم و اون لحظه آگاه بودم که این من بودم که دوباره ارتباطی با این موضوع دارم که دوباره الگوی تکرار شونده داره تکرار میشه
اون لحظه سعی داشتم خودمو کنترل کنم
وقتی نوبتم شد ،هم زمان ،اون نفرات رفتن داخل و منم پشت سرشون رفتم و به قاضی گفتم ،ببخشید من نوبتم اول بود که این نفرات اومدن
سعی کردم با احترام بگم و عصبانیتی در رفتارم نباشه و هی سعی داشتم ترسم رو کنترل کنم و به خاطر ترسم آروم صحبت نکنم
اما حرفمو گفتم که این کارتون درست نیست نوبت منه
قاضی گفت بیرون باشید صداتون میکنم
گفتم چرا؟ وقتی اول نوبت منه چرا باید برم بیرون
اونا نوبتشون 9 هست و من 8:30این کارتون درست نیست
که گفت بیرون باشید صداتون میکنم
من نتونستم خودمو کنترل کنم برگشتنی به خانمی که همراه دو نفر آقا بود آروم گفتم متاسفم براتون
همون لحظه یه حسی بهم گفت ،نباید عامل بیرونی رو دلیل این رفتار بدونی ،بگرد دنبال الگوی تکرار شونده
صد در صد یه باوری داری که تکرار شد دوباره
اینکه کسی میخواد بزنه تو صف
اولش گفتم من که سعی کردم تو صف نزنم ،اما صحبت های استاد یادم اومد که میگفتن ،اگر کسی یه رفتاری رو نشون میده و شما ممکنه اون کارو نکنی، اما توجهت به چیزی هست که سبب شده یه ارتباطی با اون موضوع داشته باشی
و یادم اومد که به کسایی که تو صف میزنن فکر میکردم
بعد من اعتراضمو میخواستم به معاون قاضی بگم که قاضی گفت خانم بفرمایید اول به پرونده شما رسیدگی کنم
من رفتم و وایستادم رو به روی میزش و صحبت کردم و گفتم برگه هارو بدم خدمتتون ، دو بار گفت بشین
وقتی گفت بشین و نشستم ،متوجه شدم که نباید صحبت میکردم و از خدا کمک خواستم که یادم بده و بگه چیکار کنم
که یهویی سوالاتی ازم پرسید و منم جواب دادم و برگه ای نوشت تا تابلوی نقاشیم کارشناسی بشه
و من تحویل معاونش دادم و گفتن که ابلاغیه میاد برام و برگشتم
تو راه رفت و برگشتم به دادگاه این تاریخ با عدد 974 و 479
1404/7/9برعکسش که تاریخی هست که خدا بهم نشونه داده رو روی پلاک چند تا ماشین دیدم و خیلی خوشحال بودم که خدا بهم نشونه داده که بگه آروم باش
و وقتی این نشونه هارو میبینم به خودم میگم مومنتوم مثبت رو حفظ کن
و از خدا معذرت خواهی کردم بابت اینکه اگر کمی ترسیدم و شرک ورزیدم و میدونم که میبخشی و به راهم ادامه دادم
چون یاد گرفتم بی قید و شرط خودم رو دوست داشته باشم و اگر نتونستم کنترل کنم ورودی ذهنم رو و اشتباهی پیش اومد ،سعی کنم از این به بعد آگاه تر باشم
وقتی رفتم سر ورکشاپ که اولین ورکشاپ سال جدید پاساژی بود که میرفتم کلاس نقاشی و دیدم هیچ یک از استادای نقاشی نیومدن، به ساعت نگاه کردم، دیدم هنوز 10 نشده و من زود رسیده بودم
چون صندلی نبود و یه چند ماهی بود به خاطر نقاشی دیوارای پاساژ صندلیارو برداشته بودن ،وسط سالن رو زمین نشستم و منتظر موندم ، یه لحظه گفتم تو چرا زمین نشستی ،برو درخواست کن ، از خدا میخوای نه از بنده اش
چون همیشه میترسیدم درخواست کنم و اما الان از دوره عزت نفس یاد گرفتم تا درخواست کنم و نتیجه اش برام مهم نباشه
رفتم و یه استاد اومده بود به گالریش ، ازش درخواست کردم که صندلی بهم بده و به درخواستم جواب داد و تشکر کردم
و میدونستم که این خداست که به من صندلی داده
وقتی نشستم و اولین نفر بودم و کم کم استادا اومدن شروع کردم و طراحی کردم و مثل ماه های قبل ،بوم 50 در 50 برداشتم تا ببرم خونه
بعد یه استادی که پارسال در تلاش بود که مغازه اجاره کنه و امسال تونست که اجاره کنه ، رو دیدم و رفتم مغازه شو دیدم و تبریک گفتم بهش، که با یه دختر که اونم در ورکشاپ هر هفته بود شریکی گرفته بودن
وقتی رفتم بشینم و طراحی کنم ،دختری که شریکی مغازه رو رهن کرده بودن کنارم نشسته بود و بهش تبریک گفتم و آرزوی برکت و فروش زیاد رو کردم
یهویی برگشت گفت از پاساژ به همکلاسیت که باهم میاین ،زنگ زدن و گفتن که خواستی بیا تو اجاره کن که نیومد ،اگر میومد باهم این مغازه رو رهن میکردیم
اینو که شنیدم یه جورایی هم حسادت کردم و هم تو افکارم گفتم ،چرا به من زنگ نزدن ، دلیل اصلی حسادتم این بود که چرا به من نگفتن
نقاشیای من که از نقاشیای هم کلاسیم خیلی طراحیم قوی تره
بعد دیگه نجوای ذهنم شروع کرد و من نتونستم کنترلش کنم و هی نجوا میکرد که چرا تو رو انتخاب نکردن و تصمیم نگرفتن به تو بگن که اجاره کنی ، چون هر کس در ورکشاپ نمره اش بالا باشه بهش مغازه اجاره میدن
بعد داشت با استاد نقاشی دیگه ای صحبت میکرد که کنارش بود ، منم صحبت هاشونو میشنیدم یهویی استاد برگشت بهش گفت
نقاش های خوب که در جهان و ایران هستن ،همه خودشونو در فشار قرار دادن که شب و روز طراحی کنن و نقاشی بکشن تا پیشرفت کنن ،برای علاقه شون زمان گذاشتن
و مهم اینه لذت ببری و به فکر این نباشی، کی کارم فروش میرسه
لذت ببر و سرت تو پیشرفت کار خودت باشه به وقتش مشتری میاد
شبا به جای اینکه سرت تو شبکه های اجتماعی باشه طراحی کار کن
باید به خودت فشار بیاری تا نتیجه رو ببینی
الان وقت به کوب کار کردنه حتی شده شبا نخواب
و میگفت من اعتقاد دارم که وقتی روی کارت تمرکز کنی خدا به وقتش میرسونه
منم سریع صحبت هاشو مینوشتم و گوش میدادم ،انگار تمام این صحبت ها برای من بودن که طیبه سرت به کار خودت باشه و روی خودت تمرکز کن
و کاری به کار بقیه نداشته باش
چقدر خدا دقیقه در هدایت کردن و رسوندن پیامش
بعد یک ساعتی گذشت و من دیدم حالم داره ناخوب میشه و نمیتونم طراحی کنم ،وقتی همکلاسیم اومد باهم صحبت کردیم و بهش گفتم چرا اجاره نکردی ؟ و دلایل خودشو گفت و باز هم دیدم دارم همون افکار رو میشنوم و یهویی به خودم اومدم گفتم چیکار داری میکنی طیبه
تو راه خودتو داری و همکلاسیت و یا هر فرد دیگه ای راه خودشونو دارن
و شروع کردم به ذهنم گفتن ،که اونا دوست دارن که گالری باز کنن و تدریس کنن ، من که هدفم باز کردن گالری و هنرجو داشتن نیست ،من میخوام تابلوهایی کار کنم که ایده خداست و بفروشم ،درسته که میشه اینجا خودم کار کنم و مغازه بگیرم تا نقاشیامو بفروشم ، اما شرایطش نیست و من باید تکاملمو طی کنم و اینم یادت باشه طیبه که شرایط اینجا با الان تو نمیخونه
یادته که استاد رنگ روغنت چند ماه پیش که گفتی از کار من عکس نگرفتن و از کار همکلاسیم عکس گرفتن ،چی گفت ؟!
گفت طیبه تو باید شب و روز طراحی کنی و خودتو پیشرفت بدی وبه فکر کارت باشی اونموقع همه میان دنبالت تا از کارات عکس بگیرن
به فکر عکس گرفتن نباش ،به فکر پیشرفت تو طراحی باش
و اینم مهم ترین چیزه که نباید به روند تکامل دیگران نگاه کنی ،هر کس نتیجه باورهای خودش و خواسته های خودشو میبینه
وقتی اینارو تکرار کردم ،دیدم نمیتونم طراحی کنم ،کمی کنار گذاشتم و رفتم گالری استاد خودم و استاد طراحی ،که همکلاسیم داشت باهاشون صحبت میکرد ، نقاشیمو نشون دادم و استاد طراحی که یه دختر بسیار بسیار مهربان هست گفت طیبه بگو ببینم این دو هفته عید رو چیکار کردی ؟ و دو هفته قبل عید رو کلا یک ماه نیومدی اینجا
خندیدم و با ذوق گفتم طراحی کار کردم ،تمرینامو انجام دادم و نقاشی دیواری انجام دادم که استادم با یه ذوقی گفت دیدی طیبه رفته دیوار نقاشی کشیده ؟؟؟
و گفت عکساتو نشونش بده و کلی صحبت کردیم و استادم با یه ذوق خاصی داشت جریان استادای نقاشیشو تعریف میکرد و از صحبت هاش اینو یاد گرفتم که باید تشنه یادگیری بود و تلاش کرد و پیشرفت کرد در چیزی که عاشقشی
و اگر استادی رو نداشتی تا یاد بگیری ،خودت بری سراغ منابعی که بتونی یاد بگیری و کتاب بخونی
انگار خدا داشت بهم میگفت ، اگر مثل استادت و خیلی های دیگه تشنه یادگیری نباشی ، نتیجه ای که دوست داری رو نخواهی گرفت
تشنه یادگیری باش و از استاد ها یاد بگیر
بعد که برگشتم و کمی کار کردم
تو ورکشاپ بودم و داشتم به تک تک اتفاقات که شنیدم که به دوستم زنگ زدن و گفتن میتونیم تو پاساژ بهت گالری اجاره بدیم که نمره ات در ورکشاپ خوب بوده فکر میکردم
من هی تو افکارم میگفتم که من چی از دوستم کم داشتم که به من نگفتن
طراحی های من هم خوبه
چرا به من نگفتن
من متوجه شدم که هنوز درس این چرا چرا گفتن هارو نگرفتم که باز هم طبق الگوی تکرار شونده داره تکرار میشه و من دلخور میشم که چرا به من نگفتن
و باید امروز درسش رو بگیرم و در عمل اجرا کنم و تمرکزم روی خودم باشه
همینجور داشتم میگفتم و دیدم حالم داره ناخوب میشه و دست از کار کشیدم ، گفتم خدایا الان اگر بگی چیکار کنم و درس یادم بدی تا از این حالم بیام بیرون ، چیکار باید بکنم که اومدم سایت تا نشانه ام رو انتخاب کنم
خانواده صمیمی عباس منش در یک نگاه اومد
باز کردم تا گوش بدم که تصویر قدم 6 از دوره 12 قدم رو دیدم
حس کردم باید برم قدم 6
اولش متوجه نوشته پایین تصویر نشدم که نوشته بود جلسه 6 از قدم 6 که رو سایت گذاشته شده بود
من رفتم و از گوشیم خواستم که انتخاب کنم و گوش بدم ،از خدا پرسیدم چی باید بشنوم که بهم گفتی بیام 12 قدم
دستمو رو یکی از جلسات گذاشتم و دیدم جلسه 3 هست
موضوع فایل ،انرژیت رو بذار روی خودت نه دیگران بود
گرفتم منظور خدا چیه
دیگه انقدر واضح تر شده هدایت هاش که دیگه حس میکنم مستقیم داره با من صحبت میکنه
استاد در فایل میگفتن که روی دیگران تمرکز نکن و روی خودت کار کن و خیلی صحبت های دیگه ، که دقیقا این فایل مرتبط بود با امروز من
بعد دوباره برگشتم به نشانه ام و دیدم نوشته جلسه 6
حس کردم باید اونم گوش بدم که موضوعش ظلم به خود بود
و باز هم مرتبط بود با افکار امروزم و اتفاقات امروز و سعی میکردم تا کانون توجهمو درست کنم
وقتی جمع کردم تا برم خونه ،همون استادی که گالری اجاره کرده بود گفت حالت خوب نیست داری زود میری ؟ تو دلم گفتم ببین طیبه ،فرکانس داره خودشو نشون میده ،نیاز نیست تو صحبت کنی ، خودش از فرکانست فهمید
وقتی از مسیر کوتاه به سمت خونه مون برگشتم، وقتی میخواستم سوار بی آر تی بشم از دلم گذروندم کاش یه kmcرد بشه ، تا گفتم ، رد شد
خیلی خیلی حس خوبی داشتم
وقتی رسیدم خونه نزدیک اذان ، رفتم تو محله مون قدم بزنم ، غروب آفتاب توجهمو جلب کرد و مسیرمو عوض کردم
تو همون مسیر دو تا ماشین دقیقا با پلاک 974
مگه میشه این همه تکرار ؟
چرا نشه
وقتی من از خدا درکش رو دریافت کردم این تاریخ هی برام تکرار میشه
و بلافاصله بعدش این درک بهم داده میشه که باید بیشتر روی پیشرفتت در باور و مهارتت کار کنی تا به نتیجه برسی
خدایا شکرت
بعد من با خدا صحبت میکردم و رفتم تا پیاده روی کنم به تک تک درختا نگاه میکردم و بازم گریم میگرفت از این همه نظم
خیلی صحبت کردم و خیلی گریم گرفت و بهترین حالو در اون لحظات داشتم
وقتی برگشتم ،رفتم سمت همون بلواری که اولین کار نقاشی دیواری رو از خدا هدیه گرفتم و اولین کارم بود ،و نشستم روبه روش و فقط سپاسگزاری میکردم
هنوز هم که هنوزه من وقتی به اون دیوار نگاه میکنم میگم ،چقدر راحت بود ،چقدر ساده همه چیز رخ داد ، چقدر بدیهی بود
خدایا شکرت
من باید بیشتر تمرکز کنم روی باورهام
من برگشتم خونه و خواهر و خواهر زاده ام خونه مون بودن ،جالبه من به قدری با خواهر و خواهر زاده ام به آرامش رسیدم که دیگه درگیری های فکری و یا بحث دیگه ای بینمون نیست
و جنبه خداگونه خواهر و خواهر زاده ام رو دارم میبینم
در اصل من با خودم به صلح رسیدم که دارم جنبه خوبشونو میبینم
خدایا شکرت
الان دیگه یاد گرفتم چجوری به خانواده ام احترام بذارم
و البته راه من بی نهایته در احترام گذاشتن و عمل کردن و باید هر روز بیشتر تمرین کنم نه فقط این کار رو بلکه تمام ویژگی های دیگه رو
چند روزیه که خدا دوباره جمله ای که به دیوار ،با پروژگتور انداختن
که اگر خدا بخواهد ،غیر ممکن ممکن میشود رو دوباره بهم نشونه داد میدونم که مخصوص من داره این کارارو میکنه
چون بی نهایت عاشق منه و بیشتر از من مشتاقه که من بهش نزدیک و نزدیک تر بشم
چه حس خوبیه وقتی بفهمی بی نهایت دوستت داره
در طول روز به قدری اتفاقات ناب و خاص و درس های زیادی دارم که یه وقتایی خیلیاشو نمینویسم و از خدا کمک میخوام که هرآنچه که باید به یاد بیارم و بنویسم رو بهم بگه
بی نهایت سپاسگزارم از استاد عباس منش عزیز که دستی هستین از بی نهایت دستان خدا، که این دوره هم جهت با جریان خدا و همه دوره هارو برای ما به اشتراک بذارین تا ظرف وجودمون با مقدار عملکردی که داریم ،بزرگ بشه
سلام خدمت استاد جان جاری کننده هدایت های خدا و راه نمای قوانین بدون تغییر جهان مادی ما استاد جان قبل جواب دادن قربون صدقه شما برم که زندگی میکنم با آموزه ها و روح باشکوه شماآقا دوست دارم خیلی دوست دارم انشالله روزی شما رو از نزدیک ملاقات میکنم و محکم بغلت میکنم این خواستمه قبلا یادم نیست از چی فرار میکردم ولی الان فقط از گفت گوهای ذهنی وناراحتی فراری هستم من خودم باتمام نقص هام قبول کردم و دوست دارم تلاش میکنم به سمت بهبود حرکت کنم و بتونم ذهن چموش خودم وکنترل آگاهانه کنم تنها فرارم از گفت گوهاست که خود این فرار به علت توجه کردن به گفتگوها این موضوع رو دنبال کننده میکنه بیشر زمان به خواب میگریزم و خیلی وقت ها پناه میا م به فایل های شما با ها وبارها گوش میدم استاد باورها رو روی کاغذ ها نوشتم وبه نقاط مختلف زدم وتکرار. میکنم تا هر لحظه بتونم تکرار کنم بعد آشنای با شما الان از رفتن به دل مسائل که سخت بود نمیترسم سفر تنهای رفتن روی سن و صحبت مقابل همه تنها چیزی که الان بهم هدایت شد اینه میخوام بدونم نتیجه هر موضوع که تو زندگیم هست چیه رابطه پیشنهاد شغلی یا فروش رفتن تابلو های نقاشیم این خواستن به دونستن نتیجه فارغ از خوب یا بد بودن از خود نتیجه نمیترسم تنها از ندونستن که الان که مینویسم فهمیدم باید اعتماد کنم وفقط مسیر و ادامه بدم من کارهای که میکردم و رها کردم و به دنبال علاقم رفتم ومدتیه مشغول علاقم هستم نقاشی های دکوری میکشم هنوز به درآمد درست نرسیدم که الان فهمیدم مهم حال خوب از انجام کار مورد علاقمه وفقط لذت بردن تو شرایط، هستم که جهانم پر از ندانستن شده چه در مورد رابطه احساسی و چه در کسب وکار م فقط ایمان دارم که در حمایت خدام و هرچه پیش بیاد خیره دارم تمرین وتکرار. میکنم تسلیم بودن و در هر چه پیش بیاد همون توکل هنوز اولین قدم ها هستم گاهی سخت پیش میره ولی ادامه میدم امید دارم بتونم هدایت ها رو بهتر درک کنم استاد جاری باشی هر لحظه در زندگیم عاشقانه دوست دارم و من خوشبخت ترین انسان هستم که خدای قادر وتوانایی دارم که هر لحظه هدایت میکنه من و خوشبختم که یه عباس منشی هستم وعضو کوچکی از این خوانواده خدای موفقیت بیشتر شادی و آرامش بیشتر از خدا برای شما ومریم بانو خواهانم ودرک قوانین و رسیدن به تمام خواسته ها برای اعضای خوانواده عباس منشیم شکر شکر شکر از خدا
سپاسگزاره خداوندم که به من فرصت رشدوپیشرفت داده و بااین دست از سوالهای اصل ومهم به یک خودشناسی ازخودم میرسم
سلاموعرض احترام به دوبزرگوار دوست داشتنی و عزیز
استادجان ازتون ممنونم بخاطر اینهمه خدمت رایگانی که به مابچه های این سایت مقدس میکنید و باعشق دارید هم به رشدوپیشرفت خودتون وهم به رشدوپیشرفت ما کمک میکنید
درجواب این سوال باید بگم که اگه این سوال رو قبل از کارکردن روی خودم جواب میدادم طبیعتاًجوابهایی میدادم که بیشتر مربوط به نقاط ضعفم بوده و بافرارکردن ازاونها یایجورایی آشغالهارو زیرمبل گذاشتن،میخواستم که خودمو توجیه کنم و بجای اینکه خودم رو مقصر نقاط ضعفم بدونم میخواستم که هرعامل بیرونی رو دخیل بدونم
اماازوقتیکه روی خودم کارکردم ازیکسری مسائلی فرارمیکنم که احساس میکنم تازه خیلی هم به نفع رشدوپیشرفت من هست وخواهدبود
خوب من قبلا اگه بایک جمعی زیادحال نمیکردم بخاطر مهم بودن قضاوت حرف فکوفامیل مجبورمیبودم که هر نوع دورهمی رو بااکراه برم و اون فضارو تحمل کنم بخاطراینکه بگم منم جزو آدمای معاشرتی هستم و بلاخره ماهم تویک جمعی حاضرهستیم
اون روزها چه ساعتهایی از عمرم رو تلف کردم فقط بخاطر حرف دیگران..
اما الان حدود هفتاد درصد از مواقع وقتی میبینم توی جمعی برم که همش تحقیروتوهینو ناسزا بهمدیگه میکنن بسیاربسیار فراری هستم،درحدی که اون جمع یاخانواده یجورایی به من انگ بی تفاوتی واینکه برام معاشرت مهم نیست میزنند،درحالیکه خودم میدونم چقدر نرفتن تواون جمع برای من نفعوسود داشته
استادجان شمامیگید ماخالقیم ومیتونیم وجه مثبت آدمهارو برانگیخته کنیم ولی انصافا خیلی ازآدما هستن که انگارتوعمرشون به این فکرنکردن که چراماهمیشه حالمون باخودمون خوب نیست که هیچ، بلکه کسی هم که بهمون میرسه درتلاشیم حالشو یجوری به یه طریقی بگیریم
خوب من وقتی به این دست ازآدما برمیخورم ومیبینم هیچوقت حاله دلش باخودش هم خوب نیست چه برسه بامن، اصلا هیچ تلاشی هم نمیکنم که بخوام وجه مثبت اینجور آدم رو برانگیخته کنم،چون اونقدر بادیدن سروصورتش آدم حس سنگینی روی قلبش میشینه که بهتره فرار کرد تااینکه تلاش کنیم وجه خوبشو برانگیخته کنیم
چرااینحرفو میزنم،چون قبلاهمیشه درتلاش بودم و وظیفه ی خودم میدونستم که بخوام حال اون طرفو به یه طریقی خوب کنم،و نه تنها اون ادمه حالش خوب نمیشد بلکه یه بهونه ای ازحرفای من دستش میمومد که اون حاله منو بگیره،پس دیگه برای این دست آدمها تلاشی نکردم و نمیکنم و هرموقه ببینم تویک جمعی ازینجور آدمها زیاده به یک بهانه ی خوبی تواون جمع نمیرم
منظورم ازبهانه ی خوب اینه که مثلا اگه دعوت شدم به اون جمع میگم سپاسگزارم من امروز یه برنامه ای برای خودم دارم که واقعا وقتشوندارم و همون موقع ازخونه بیرون میزنم و تویک پارکی فضای سبزی پیاده روی میکنم و فقط به فایلهای توحیدی شما گوش جان میسپارم
یه مورددیگه اینکه قبلا من از تاریکی میترسیدم و همیشه به یک بهانه ای ازموقعیتهای تاریک فرارمیکردم که نخوام اون رو تجربه کنم
یه شب خونه ی مادربزرگم که شکلوشمای خونه ی اونها خیلی قدیمی هست و سقف خونهاشون باچوبوحصیرساخته شده و خونه ی اونها روبروی یه بیابانی هست که تواون بیابان پراز درختان بلندقامته و شبهای اون جا پرازسروصداهای شغال و اینجورحیواناته،اومدم و رخت خوابم رو توی ایوان خونه مادربزرگم پهن کردم وهمه جا رو عمدا تاریک کردم،تاریکی مطلق جوریکه باید چراغ گوشیمو روشن میکردم تا بتونم برم توی رخت خوابم و تا موقعیکه تقریباآفتاب میخواست طلوع کنه من تونستم برترسم غلبه کنم
ترس بود اما به قوله شما اون ایمانه به ترس میچربید چون گاهی اوقات اونقدر آدم شوق میگیره بره تو دل یک ناشناخته که دیگه فقط میخوای ببینی چه اتفاقی قراره باتجربه ی اون ناشناخته برات بیوفته،و فقط میگفتم برگی بدون اذن خدابرزمین نمیوفته
خونه ی مادربزرگم رو که میگم درحالت روشنایی یک احساس خوفی آدم بهش دست میده چون نمای بسیارقدیمی داره و قبلا گویا قبرستان بوده،بخاطرهمین بعضی اوقات یک ترسهای واهی حتی توی روز به سراغ آدم میاد
یه مورددیگه اینکه من قبلا وقتی کسی بهم یه حرف ناراحت کننده ای میزد فوراً ازدرون بهم میریختم که نمیتونستم جواب اون طرف رو بدم ونمیتونستم بگم که هدف ومنظورشون ازین حرف چی بوده و تامدتها روی اونحرف فکرمیکردم و تامدتها ازون آدم فراری بودم
ازوقتیکه باورارزش ولیاقت رو درخودم ایجادکردم دیگه اون آدمارو نمیبینم که بخوان حرف توهین آمیزیاناراحت کننده ای بزنن که بهم برخوره یابخوام دیگه پابه فراربگذارم
اگه هم یک درصد این اتفاق برام بیوفته بایک جواب کاملا محترمانه بهش میفهمونم که این حرفی که زدی خیلی بجا نبوده
(نمیدونم دقیقا این کارم درست باشه یانه که میگم محترمانه جوابش رو میدم،ولی خوب فعلا درکم از عمل به آموزه ها دراین حده،شاید به یک نقطه ای برسم که اصلا جواب اون طرف رو هیچوقت ندم و حرفش رو بذارم پای اینکه اگه من درشرایط اون آدمه بودم این حرف رو میزدم یانه،و بعد درمورد واکنشم تصمیم بگیرم)
یه مورددیگه اینکه این نقطه ضعف حال حاضرمه واونهم رفتن به دندان پزشک هست،من دربارداری اولم تقریبا هف تا از دندونام کامل پوسیدن جوریکه قابل ترمیم نبودن و اونهارو کشیدم و الان جای دندونای پشتم خالیه،ازینکه بخوام جایگزین اون دندونهام دندون دیگه ای بذارم بسیار مقاومت دارم،و دوسه ساله که این کاررو به تعویق انداختم و ترمزای ریزودرشتی دارم که هنوز موفق به رفتن دندانپزشک نشدم
استادازوقتی روی خودم کارمیکنم توی جمع رفتن برام یه معظل بسیاربزرگی شده یعنی جوری شدم که تا طرف میخواد از ناسلامتیش یاازروابط ناجالبش بادیگران جلوم بگه فوری دست پاچه میشم که چیکارکنم اون نفره حرفشو عوض کنه،یعنی جوری حرف میزنه که انگار یه غباره سنگین شبیه به یک گردوخاک اطرافم حس میکنم
اون وقته دیگه دراکثرمواقع من بابهانه های مختلف سعی میکنم نرم و یجورایی فرارمیکنم،ومادرم همیشه میگه تو ازوقتی داری بقوله خودت روخودت کارمیکنی بیشتر کناره گیرشدی و مثل افسردها همیشه توی خونه ای،
منواقعا توی خونه باخودم درتنهایی خودم چنان لذت میبرم چنان احساسم عالیه که نمیخوام حال لذت بردن درتنهاییم رو باهیچ جمعی عوض کنم
و خوب این حرف مادرم کمی منوبهم میریزه که چی جوابشوبدم و میدونم حرفش هنوز درجایگاه مهمی قرارداره که هنوزنمیتونم باحرفش بهم نریزم،و بعضی وقتاشده فقط بخاطر اینکه برعکس حرف مادرمو ثابت کنم تویه جمعی حضورپیداکردم اونهم بانارضایتی درون،چون میدونم تواون جمع واقعا آدم سالمی ازلحاظ باوروعقاید پیدانمیشه
هممون میدونیم که موجودات اجتماعیی هستیم،ولی استادقبول دارید که هشتادنود درصدجمعها مخصوصا ماایرانیها جمعهای مفیدوباارزشی نیست،یعنی خودمو که این دوسه سال اخیر بررسی میکنم بیشتر درتنهایی خودم بودم تاتویک جمع،ازرفتن تو جمع کلا فراری شدم،حتی وقتی میبینم همسرم وقتی خونه میاد و داره تو فضای اینستا خبرای متفاوت و منفیو میبینه از اون هم اعراض میکنم و وقتی هم میگم این حواشیو ازخودت دور کن میگه من توجه خاصی به عمق موضوعات ندارم و خودش روبااین حرف توجیه میکنه
واتفاقا دراکثرمواقع یک آدمایی تومغازش میان که دائم حرف از شکستوناامیدیو قهروطلاقو گله ووشکایت میزنن و اصلا هم متوجه این قضیه نیست
خیلی دوست دارم بیشتر وقتم رو فقط توی سایت بادوستان عزیزم بگذرونم یعنی واقعا تمام اوقاتم با نتایجو تجربیات دوستان پرشده،و هرکسی هم که عکس پروفایلش رو عوض میکنه توخاطرم اسموعکسش رو میسپارم و ساعتها درموردکامنت خوبش فکرمیکنم و تحسین میکنم،
خیلی دوست دارم کسی هم پایه ی خودم باشه که به صورت حضوری راجب نتایج دوستان باهم صحبت کنیم،وتحسین کنیم
استاد دارم مثل شما تازه به جایی ازعمل کردن میرسم که درقدم چهارگفتید باخودتون زیادصحبت کنید که اگه ذهن میخواست شمارو به خاطرات منفی بکشونه شماباکلامتون جهتش بدید
من همیشه مقاومت داشتم که باخودم صحبت کنم ولی میبینم بهههترین راه کنترل ذهن فقط کلامه،که اجازه نمیده خاطرات تلخ گذشته رو مرورکنه،حرفای بیهوده و ناامیدکننده رو مرور کنه
تاذهن میاد چرتوپرت بگه فورا توی سایت میام و کلی ازکامنتای بچه هارو که احساس خوبی ازحرفاشون گرفتم باصدای بلندمیخونم و جوری که انگار مکالمه ی تلفنی بااون طرف دارم،و هی باصدای بلند تحسینشون میکنم
میخوام اینوبگم من جدیدا زیاد تونستم از چرتوپرتای ذهنم فرارکنم و خودمو به یه جای امن که پراز صحبتهای صمیمانست برسونم،و نمیذارم تواون باتلاق پرمنجلاب گیربیوفتم،تامیبینم میخوام تواون باتلاقه فرو برم پابه فرارمیذارم
واقعا به یک جایی رسیدم که بیشتر پی میبرم فلان اتفاق نتایج فلان افکارم هست،و انگار یه ترسی وجودمو میگیره که ذهنم میخواد تو عالم پراز خیالات منفی منو فرو ببره،احساس میکنم اگه تواون حس توجهات منفی درذهنم فرو برم انگار که دارم سَم مار کبری به روحو جسمم میخورونم،بخاطرهمین با ترس فراوان ازون موقعیتی که ذهنم میخواد درگیرم کنه پابه فرارمیذارم
امیدوارم که خدامارو به بهترین راهو روش دراین مسیر هدایت کنه
عرض سلام و احترام به استاد عزیز و همه هم گروهی های دوست داشتنیم
اول خیلی ممنون و سپاسگزارم بخاطر این سلسله فایل های مرتبط و کاربردی و عملیاتی و خودشناسی علمی و دقیق، که استاد تهیه می کنند و چقدر مثال های عالی میزنند سریع برم سر اصل مطلب
تقریبا من در بیشتر این مثال های استاد شاید گاهی فرار کردم ولی شدتش زیاد نبوده حتی شاید گاهی یکم سخت بود بعضی وقتها ولی اینطور نبوده که همیشه فرار کنم و خودمو مجبور میکردم برم سمتش بعضی چیزا خیلی راحت تر و با علاقه مندی بیشتر بدون اجبار بعضی چیزها یکم سختم بوده ولی میرفتم سمتش
ولی یکی دو مورد یکم بیشتر فرار میکنم اون اینه:
1- مثلا هر چند سال یکبار که میخواییم مستاجر خونه بیارم و تعویض کنم یکم سختم میشه انگار یکم استرس میگیرم که باید وقت بزارم و برم دنبالش (دلایلشم متوجه شدم که درونم چه حسیه و چه افکاریه) ولی اتفاقا این سری همین یکی دو هفته پیش به سمتش رفتم (البته با پیشنهاد مادرم) که خوبم شد و گفتم که بهتره تخلیه کنند اگه مایل نیستند و جالبه این مدت دارم تمرکزی تر رو فایل ها کار میکنم و سعی میکنم اصلا سمت هیچ ورودی منفی نرم به هیچ وجه و مدام و صبح ها به محض بیداری و قبل از خواب و در طول روز فایل گوش کنم و با خودم صحبت کنم
دیدم بدون اینکه هنوز من به املاکی یا انلاین آگهی ای بدم از یک بنگاهی و املاکی بعد از 4 یا 5 سال که شماره منو داشت همین دو روز پیش یهو دیدم به من زنگ زدن گفتن که داشتیم فایل ها مونو نگاه میکردیم آقای رجبی آیا مایلید روی ملک تون کار کنیم؟ و چقدر با عزت و احترام صحبت کرد انگار که نگران بود مزاحم وقتم نشده باشه. و گفت شماره همو داشته باشیم با هم در ارتباط باشیم
همون لحظه بدون لحظه ای شک و تردید گفتم به خودم که خدایا شکرت. ببین.. این نتیجه و نشانه کار روی ذهنمه هاا این حمایت پروردگاره هاا این معنیش اینه که خداوند داره با نشونه هاش صحبت میکنه باهاتا پس مسیر درسته ادامه بده
این همون راحت و بی درد سر پیش رفتن و هدایت شدن و ساده بودن خود بخود کارها بدون زحمته هاااا خدایا ممنونم قربونت بشم. پس بازم ادامه میدم
ولی بطور کل یک موردی دیگه هست که شبیه به همینه از روبرو شدن با افراد (کسانی که آشنا هستند یا احتمال موضوعی مشترک ممکنه بین مون باشه،) گاها فراری هستم این مورد از پاشنه آشیل های سالیان سال من هست و جزو مواردیه که عمیق بوده در من فکر میکنم یا مثلا یک حرف مهمی باشه بخوام بزنم خیلی سختم میشه گاهی البته. بعضی وقتها میرم میگم ولی بعضی موارد نه اگه هم بخوام روبرو بشم و بگم حضوری یا تلفنی، خیلی سختمه و حتی ممکنه یکم اولش تپش قلب بگیرم یا به فکر فرو میرم یا نمیدونم چیکار کنم و چی بگم و از کجا بگم و چطور برنامه ریزی کنم بخصوص اگه محاسبات عددی و یا پولی باشه یا کلا روبرو شدن با چهره اون طرف، ولی هر وقت معطل کردم بدتر شده ولی هر وقت سریع تر اقدام کردم راحت تر پیش رفته مگر اینکه ندونم چی میخواستم بگم باید قبلش مرور کنم در ذهنم که چی میخوام بگم، انگار مغز ادم هنگ میکنه تو اون لحظات یا در برخورد با اون موضوع تا اینکه به ایده و راه حلی مناسب برسم و بگم آخیش و بعد میگم خب همینو میگم بهش با آرامش
و متوجه شدم و این چند وقته هم بیشتر منو به فکر فرو بده که متوجه الگوی ذهنی و احساسی و باوریه خودم شدم و بهتر دارم میفهممش
یک الگو عزت نفس و اعتماد به نفسه
ولی وقتی با ترس و خجالتم روبرو میشم با اینکه سخته ولی میبینم اتفاقا اثر منفیشو از دست میده و برای همین سعی میکنم در هر موقعیتی مثلا تو خیابون با برخورد با فلان کس یا فلان همسایه مثلا یکم بترسم ولی فرار نکنم یکم خجالت بکشم چند لحظه ست دیه ولی فرار از موقعیت نکنم و میبینم که اثرشو همون لحظه از دست میده اون اتفاق و میبینم اون قدر ها هم که تصور میکردم بد و ناجالب باشه نیست و خیلی عادی و یا حتی به نفع منم تموم شده رفته
از هر چه بترسیم بیشتر و پر رنگ تر میشه از هر چه فرار کنیم بیشتر سر راهمون سبز میشه ولی اگه راحت تر باشم کم کم سنگینیه خودشو از دست میده حتی همون لحظه
نخوام که قائم بشم مخفی بشم (تصوراتم خیلی وقت ها توهمه واقعی نیست از واقعیت، حتی اگه هم باشه یک درصد مواقع بازم ایرادی نداره اون قدر ها اوضاع بد و وحشتناک نیست این فقط توی ذهنه نه تو واقعیت چون اون دیگران اون بقیه در اون حدی که من تو ذهنم تصویر شکل گرفته الزاما اونا همون طور فکر و احساس نمیکنند)
هر چه با خودم و شرایط راحت تر باشم اوضاع و شرایط هم برام راحت تره و حس بهتری به خودم دارم سبک ترم با اعتماد به نفس ترم
ولی مثلا برای صحبت در جمع رقص در جمع خیلی وقت ها سختم بوده ولی با این حال میرم تو دلش هر وقت موقعیت باشه
یا تجربه ورزش ها و بازی های جسمی، یا تقریبا بندرت پیش میاد سر قرار دیر برسم تقریبا همیشه به موقع میرسم یا تقریبا نمیشه چیزی گم کنم در 95 تا 99 درصد مواقع اون چند درصدم بسادگی یا مدتی بعد پیداش میکنم میتونم بگم در این موارد خوبم واقعا و حتی امانتدار خوبی هستم که چندین بار پسر خاله و داداشم چک ها و دسته چک هاشونو یا وسیله ای رو بهم دادن براشون مدتها نگه داشتم. یا کتاب هایی که از 20 سال پیش همون طور سالم نگه داشتم توی کتابخونم یا توی فولدرهای کامپیوترم همینطور
یا حتی ورزش های هیجان انگیز و ترس آور مثل پاراگلایدر رو تجربه کردم بدون اینکه کسی منو هل داده باشه یا تشویق کرده باشه برای اولین بار و هیچ تجربه قبلی هم نداشتم فقط اهرم رنج و لذت در مغزم کمکم کرد یا مثل صحبت در جمع (اینا مواردی بوده که ضعیف بودم و روش کار کردم تو این چندین ساله قوی شدم)
بقیه موارد هم با اهرم رنج و لذت
یا یه مثال دیگه یادم اوم بگم مثلا دلم میخواست در مبحث تغذیه ای توی این چن سال گذشته موارد جدید تری که به سلامتیم کمک میکرده رو بیشتر برم جلو یا مثلا گوشت کبک یا از این دست که یکم سختم بود و تقریبا در جامعه اطراف عده خیلی کمی براشون جا افتاد هست و کسی رو دور و برم ندیدم که استقبال کنه ولی من گفتم (پارسال و پیش پارسال بود فکر کنم) میخوام تست کنم و رفتم گرفتم
ولی چقدر خوب که استاد عزیز اینقدر موشکافانه دارن کار میکنند و چقدر عالی به این موضوعات در دوره کشف قوانین بطور تخصصی پرداختند
چیزی که من ازش فراری هستم یکیشون خواندن مطالب طولانی توی گوشی مثل مطلبهای خبری یا حتی کامنتهای خیلی طولانی
دومین موضوع در مورد کارهای خانه همه کاری در خانه را دوست دارم جز سفره جمع کردن که به شدت فراریم ومجبورا جمع میکنم مسئله ی دیگه کلا دخالت کردن در مسایل مالی خونه مثلا حساب وکتاب کردن یا پرسیدن قیمتها
به عنوان مثال خیلی وقتها برام پیش اومده میرم برای خرید ومیبینم اکثرا قیمتهارا دونه دونه میپرسن سیب چند؟سبزی چند؟ومن اصلا نمیتونم تحمل کنم ودیدم خانومهایی که کاملا قیمتها دستشونه ولی من به شدت فراری
یا دیدم اکثر خانومها اطلاع از اینکه حقوق شوهراشون چنده چقدر افزایش پیدا کرده ومن به شدت فراری از این داستانها من هم شوهرم حقوق میگیره شغل آزاد هم در کنارش هست البته شوهر من فرهنگی هستن اما هر زمان پول بخواهم در اختیارمه وهر مقدار بخواهم خرج کنم البته درست
وهرگز علاقه ای به درگیری خودم در این زمینه ندارم
قبلا از صحبت کردن در جمعها فراری بودم اما به لطف خدا وآموزهای استاد عالی شدم وبا اعتماد به نفس عالی ارتباطم با دیگران عالیه
اما هنوزهم در ارتباط با جنس مخالف منظورم سلام واحوال پرسی صحبت فراریم واصلا دوست ندارم اصلا نمیتونم توی چشم طرف نگاه کنم میدونم باز هم موردهایی دارم ولی فعلا همینها یادم هست با تشکر از شما
به نام رب هادی وهاب!
سلام استاد جانم؛
رفتم اپل خودم رو بررسی کردم بعد اومدم…
اول مواردی که فرار میکردم و رفتم توی دلشون و حلشون کردم و کمرنگ تر شدن:
1.فرار از انجام تمرین آگهی تبلیغاتی؛
2.پریدن از ارتفاع بلند؛
(چند وقت پیش بر ترسم که فرار میکردم غلبه کردم و پشت بوم و ارتفاع بلند پریدم توی استخر ، ارتفاعی که سه چهارتا مرد وایساده بودن و همشون نمیتونستن بپرن و میترسیدند ولی من بدون اینکه فکر کنم و به ذهنم اجازه بدم نجوا کنه ، رفتم بالا نه یبار بلکه دو بار از ارتفاع پریدم،چیزی که قبلا از بالا به پایین نگاه کردنشم میترسیدم)؛
(یا اینکه چند بار توز جاهای ناشناخته و دریاچه تا دیدم ذهنم از چیزی میترسه ،میرم توی دلش و از پشت میپرم توی آب)
کلا از هرچی بترسم بالاخره باهاش روبرو میشم و میرم توی دلش و حل میشه؛چون احساس بدی میکنم اگر از چیزی بنرسم و انجامش ندم…!
3.حرف زدن با عزت نفس در جمع های شلوغ و منفرانس و معرفی خودم و کار هام؛
4.ترس از حشره و مارمولک؛
5.توالت؛
6.تنهایی در شب بیرون بودن و تنها برگشتن خونه؛
8.ترس از ناشناخته ها و تنها بودن در جاهایی که بلد نبودم؛
9.بیرون بودن و کارآموزی؛
10.حرف زدن درمورد خواسته و احساساتم؛
یسری چیز هایی که ازشون فرار میکنم:
1..مسائل تکرار شونده و پلشنه های آشیلم
2.فرار از افراد سیگاری و جذب اونها دوباره
3.فرار از پدرم و ابراز علاقه؛
4.فرار شدیدا از جمع های خانوادگی و منفی؛
5.فرار از انجام آگهی تبلیغاتی توی جمع خیلی بزرگی مثل مترو و بلند داد زدن؛
6.فرار از کل مسائل مالی
7.فرار از وجود خودم و نقاطی که بتید بهبود بدم؛
(خداحافظ ،از الان رفتم توی دلش… مثل دوره حل مسائل میرم حلش میکنم)!
8.فرار از حذف کردن عکس و فیلم های گوشی؛ که نکنه اگر حذفشون کنم ، یروز بدرد بخوره
و همین شده برام مسئله تکرار شونده که هربار با فضای پر گوشی روبرو میشم و حذف کردنم اصولی نیست و باید ریشه ای پاکسازیش کنم…!
هنوز کلی ادامه داره ، باید بیشتر خودم رو بررسی کنم ، میدونم هست ولی دقیق برام واضح نیستن هنوز…!
سپاسگزارم استاد و خانم شایسته عزیزم و اعضای بی نظیر بابت نشر آگاهی هاتون و این سایت فوقالعاده…!
با عشق فراااوااااان!!!)))!!!
به نام خداوند روزی ده بی حساب .
استاد عزیزم بسیار ممنون از آموزش های عالی و بی نظیرتون که هر کدوم به تنهایی خودش یک دوره عالی و کامل است .
استاد شکر خدا که چقدر علاوه بر هیکل عالیتون ،پوست و زیبایی صورتتون هم بی نظیر شده ، من که خیلی وقت ها تو فایل های تصویری که میبینم خیره به دندان های زیباتون هستم ، خدارو هزار مرتبه شکر منم این مدت با دیدن شما خیلی بیشتر برای خودم و بدنم ارزش و وقت میزارم و کار های جدیدی انجام دادم که عقب افتاده بود و یکسری کار هایی که در تضاد با سلامتی و زیبایی بود رو دیگه انجام نمیدم، و الان نسبت به قبل تغییرات عالی حس میکنم در خودم از نظر ظاهری.
اما جواب این فایل رو میخوام ثبت کنم هرچند بعد از آشنایی با شما و کار کردن روی خودم به خصوص از فروردین ماه که دوره عزت نفس رو خریدم این موارد که ازشون فراری بودم کمتر شده ، ولی خب باید همیشه کار کنم روی خودم اینطور نیست که با یه مدت خوب بودن دیگه قراره همیشه خوب و عالی باشه .
اولین مورد حضور داشتن در جمع های شلوغ یا جمع هایی که افراد غریبه حضور داشتن ، مثلا مهمونی باشه یا برنامه سفر و دورهمی که چند نفر که کمتر میشناسم حضور داشته باشند.
مورد بعدی زمان هایی است که بخوام از یک نفر درخواست کمک کنم یا بخوام که یک نفر کاری رو واسم انجام بده. پس همیشه تا جایی که میشد سعی میکردم از این کار در برم ،
مثلا دیگه ناچار میشدم زنگ بزنم از کسی چیزی بخوام ، دعا میکردم گوشی رو بنداره ^ ^
مورد بعدی : انجام کار های اداری و رفتن توی اداره . یعنی اگر کاری چیزی باید انجام میدادم که مربوط میشد به اداره ای چیزی تا جایی که ممکن بود سمتشون نمی رفتم
مورد بعدی هم من همیشه از ارتباط گرفتن با دختر ها چه تو جمع دوستانه چه فامیل یا توی اجتماع فراری بودم و حتی ارتباط های معاشرتی خیلی ساده هم برقرار نمی کردم ،
و آخرین مورد که به ذهنم میرسه راجب گفتن موفقیت هام و ویژگی های مثبت خودم در جایی که نیازه به دیگران.
خیلی ممنون استاد عزیزم البته خیلی در این موارد نسبت به قبل بهتر شدم مخصوصا با دوره عزت نفس که خریدش جز اهداف امسالم بود که به لطف خدا خیلی زود تونستم تهیه ش کنم.
سلام خدمت استاد عزیز و با ارزشم و خانم شایسته عزیز
استاد من اولش که فایل کامل گوش دادم با خودم گفتم من از چیزی فراری نیستم دوباره فکر کردم دوباره و دوباره فایل از اول گذاشتم پخش شه تا همزمان مغزم جواب بده که از چی فراری هستم و یادم اومد استاد من از خیلی چیزا فراری بودم قبلا الان یادم اومد که از خیلی چیزها فراری بودم و ناخودآگاه راه حل براش پیدا کردم یا دارم حل میکنم و میدونم دلیل تغییر و پیدا کردن راه حل ها روزانه گوش دادن به فایل از فایل های رایگان شما هست برای تمام تغیراتی که در زندگی و رفتار من دادین از شما متشکرم و سپاس گذار من واقعا دارم اینجا درست تربیت میشم و راضی ام از بودن با شما و سایت پر ارزشتون
1 من فایل های الگوهای تکرار شونده رو با نیت تغیر در درآمدم در شغلم شروع کردم تصمیم گرفتم تمام تمرینات انجام بدم و تا نتیجه نگرفتم ادامه بدم اولین چیزی که من ازش فراری بودم آدام های خیلی حرفه ای تر از خودم تو شغل و حرفه ای که دارم و خودم رو وارد دونستن توکار ولی استاد تصمیم گرفتم حالا درب ارایشگاهم بروی تمام کسانی که حرفه ا هستن تو کار من در هر لاین ی باز باشه بیان کار کنن و من ازشون تجربه هاشون یاد بگیرم در صورتی که تابحال لاین رنگ کوتاهی خودم دوست داشتم انجام بدم و از کسی که از من کاربلد تر باشه دوری میکردم حالا از همه آدم های حرفه ای تر دعوت میکنم درب سالن من بروی اونها بازه تا بحال برای شاگرد همش آدم های ضعیف کار نا بلد میومدن تا یاد بگیرن و من ترس داشتم از آوردن آدم های که مدرک دارن یا کار بلدن چون سال اول با یکی شریک شدم برای آرایشگاه مدرک داشت و سال بعد مغازه من اجاره کرد و من با کلی زحمت یه مغازه دیگه گرفتم ولی حالا فاطمه آدم های کار درست حرفه ای قوی بکار میگیره که همه اونا باعث رشد و پیشرفت فاطمه میشن من اینو میسازم
2 من همیشه از اینکه مهمون بیاد خونم فراری بودم ولی استاد نیگا کردم دیدم بابت لوازم قدیمی و نداشتن لوازم بروز این مشکلو دارم وحالا با کمک باور فراوانی دارم بهترین لوازم تو خونه ام با درآمد خودم میخرم و این ترس تو خودم ازبین میبرم و اعتماد بنفسم هم بیشتر شده
3 استاد من از رفتن به مهمون ها و مراسمات میترسیدم بابت لباس و پوشش با خودم میگفتم پوشش آدما مهم نیس چقد بروز باشه مهم اینه مرتب باشه ولی استاد تو ناخودآگاه خودم خجالت میکشیدم یادتونه شما گفتی باید برای گذشتن از ثروت ثروت زیادی بدست بیاری یا برای گذشتن از هر چیزی باید تجربه اش کنی تا پر شی از اون چیز و ناخودآگاه ازش بگذری من برای پوشش اینکار کردم حالا بهترین لباس ها رو تهیه میکنم واسه رفتن به مهمونی ها با شوق میرم چون بهترین و بروز ترین لباس ها رو دارم که خودم تهیه کردم
4 استاد قبلتر ها همسرم منو مینشوند و نصیحتم میکرد با کلی فشار مینشستم گوش میدادم تا زودتر حرف هاش تموم شه و بعد تو تنهایی گریه میکردم باورتون شاید بشه یا نشه ولی الان راحت میشینم باهاش صحبت میکنم و 70 درصد مواقع صحبت های منو میشنوه فقط گوش میده و میگه تو چه چیزهایی بلدی
5 استاد قبل ها از رستوران ارزان غذای ارزان میگرفتم ولی حالا جاهای خوب اون غذایی دوست دارم میخرم
…..
استاد من با شما خودم و زندگیم و میسازم تا روز که خودم جلو آیینه بگم فاطمه دمت گرم تو خیلی قوی هستی تو هر زمینه ای
سپاس از آموزش ها و وقتی که برام میزارید
سلام استاد عزیزم
ابتدای فایل نکاتی اساسی گفته میشه ک درسته تکراری بنظر میرسه ولی اصل داستان همینه و بارها و بارها باید تکرار بشه تا اصلا بفهمیم چی داره گفته میشه واقعا . چون حقیقت آنقدر ساده س ک کسی باورش نمیشه. خوشحالم ک این مقدمه در این فایل های الگوهای تکرار شونده داره تکرار میشه تا ان شاله برای ما خوب جا بیوفته و واقعا بفهمیم اصل قانون رو
برم سراغ سوال
از چی فرار میکنم؟
از شهری ک بعد از ازدواج ب اونجا رفتم و چندسال توش زندگی میکردم و چقدر احساسات خوب و ناخوب تجربه کردم ک البته ناخوب ها خیلی خیلی بیشتر بود و هیچوقت دوست ندارم دوباره زندگی کنم و حتی بعضی وقتا ک میریم چندروزه و مهمانی بازب اجبار میرم و .. کلا ندوس ؛-》
از رفتن ب مراسمات عزاداری چ مذهبی چ مردمی و شبکه های تی وی خداروشکر با افتخار توجه نمیکنم. و کلا فرار میکنم. صحبت کردن با افراد درمورد قانون و افراد منفی و .. در این دسته قار میگیره
یکم با دخترم هی ناخودآگاه صحبت میکنم و فکر میکنم وظیفه مادری ایجاب میکنه ک اینم میدونم نباید انجام بدم و باید ک نگم و درستش کنم .
از سفر کردن با همسرم یجورایی فرار میکنم!!!! بدلیل تصادفات مکررر و حالا آهنگ های غمگین و .. کلا دوست ندارم .
همینطور با بچه کوچک و اینکه مشکلاتی پیش بیاد مثل گلاب ب روتون اسهال و ..میشه ک سر بچه اولم این مسائل رو داشتم.. بیشتر اذیت میشم خوشم نمیاد و فرار میکنم.. استیکر خنده
چون بارها رفتم و بهم خوش نگذشته یود باوجودی ک میدونم اون فرکانس گذشته من بوده و
بیشتر سعی دارم رو خودم کار کنم و دنبال فرصتی هستم برای تنهایی با خودم عشق کنم البته اگرم شرایط سفر ک دلم بخواد پیش بیاد استقبال هممیکنم ولی شرایط دلخواهم باشه و خودمون باشیم ؛_)
آهان یادم اومد از چکاپ فرکانسی نوشتن جدیدا تعلل میکنم..
چرا ک از زمان شروع خودشناسی بارها و بارها نوشتم و تغییرات عالی خودم و زندگیم رو میبینم ولی جدیدا نمیرم تو دلش .. ک فکر میکنم دلیلش کمالگرایی باشه ک از همون اول میگم خببب من ک باید کامل بنویسم وجامع باشه و .. و البته ک الان وقتش رو ندارم پس فعلا نمیشه و ..
ولی حتما روش کار میکنم و باید درستش کنم.
به نام خدایی که همه چیز می شود همه کس را
سلام خدمت استاد عباسمنش و مریم بانو عزیز
دیشب توی نجواهای ذهنیم مدام از خودم این سوال رو میپرسیدم که چرا فلان چرخه مدام در زندگی من تکرار میشه و جالب تر که هربار میگفتم قطعا من درسشو گرفتم و دفعه بعدی وجود نداره
اما خب به نحوه دیگه ای برام تکرار میشد طوری که بعد اتمامش میگفتم عه این که باز مثل دفعه قبل شد!
خداروشکر که امادگی و فرصت گوش دادن به این فایل رو داشتم و متوجه شدم که باید بپذیرم که خالق زندگی خودم هستم و غیر از خدای مهربونم و خودم به کسی باور نداشته باشم یا بهتر بگم توقع نداشته باشم و عامل نجاتم رو اونها ندونم
خدای بزرگ من هر فردی رو که سر راهم قرار میدی نوری از جانب تو میبینم
و میپذیرم که……..ممکنه همیشگی نباشن و وجود و موفقیت خودم رو وابسته به بود و نبودشون ندونم
اگر در زندگیم هستن نشونه اینه که همفرکانسیم و داریم برای زندگی بهتر به هم کمک میکنیم
اگر هم نه ناراحت نباشم و روی خودم متمرکز باشم:)
برای همه دلی توحیدی زندگی سرشار از شوق و فراوانی و ثروتی الهی به بهترین شیوه ممکن خواستارم
امیدوارم همیشه در اغوش خدا بمونیم:)
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
ردپای روز 17 فروردین رو با عشق مینویسم
امروز وقتی بیدار شدم ، یه چیزی برام سوال بود
اینکه من خود به خود ساعت 5 بیدار شدم و نخوابیدم ،حتی شب دیر خوابیدم و صبح زود بیدار شدم
من این جور بیدار شدن رو قبلا هم تجربه کرده بودم
مثلا
وقتایی که موقع دوران مدرسه ، فردا امتحان داشتم و شب قبل دیر میخوابیدم
و یا اینکه فردا قرار بود از صبح زود بریم مسافرت و یا گردش و با اینکه شبا دیر میخوابیدم ،اما صبح زود بیدار میشدم
یا اینکه به صورت کلی بخوام بگم ،فردا یه کار خیلی خیلی مهم بود و حتی من اگر دیر میخوابیدم هم ،صبح زود بیدار میشدم
چرا روزهای قبل هرچی تلاش میکردم صبح ها زود بیدار بشم و طراحی کنم ، نمیشد و 8 بیدار میشدم؟؟؟
و یا وقتایی دیر تر
هر چی فکر کردم، فقط به یه نتیجه رسیدم
اینکه تمام اون تجربیات رو و دیشب رو با این نگاه خوابیدم که اگر صبح خواب بمونم و نتونم برم دادگاه ، فرصت ازم گرفته میشه و دیگه تموم میشه و نمیتونم روند رسیدگی پرونده مو ادامه بدم و قاضی مینویسه در جلسه حضور نداشت و رسیدگی انجام نمیشه
این دیدگاه سبب میشد که صبح با صدای زنگ آلارم گوشیم به سرعت بیدار بشم و صبح زود برم نونوایی
حس میکنم باید هر شب یه جمله رو تکرار کنم
تا ببینم نتیجه چی میشه ،البته میدونم نتیجه عالی میشه
به خودم بگم فردا آخرین فرصت توست برای تجربه کردن ساعت 4 تا 9 صبح و دیگه هیچ وقت این ساعت رو نداری تا نهایت استفاده رو ازش ببری ، و فردا صبح قراره صدای بهشت رو که پر از پرنده های زیباست رو بشنوی و اگر خواب بمونی دیگه فرصت ها ازت گرفته میشه و نمیتونی به خواسته هات برسی و نمیتونی صدای بهشتی اول صبح رو بشنوی
نمیتونی سرحال باشی
نمیتونی ورزش کنی
نمیتونی به بدنت برسی
اگر هم زود بیدار بشی پیشرفت میکنی و ظرفت بزرگ میشه و یه عالمه فرصت بهت داده میشه و حتی آزادی زمانی و مکانی خواهی داشت ، و سلامتی به بدنت عطا میشه وپر انرژی تر میشی و هر چقدر زودتر بیدار بشی بیشتر بهت عطا میشه
آره خودشه ،دقیقا اهرم رنج و لذت بود، عملکرد دیشب من که به صورت ناخودآگاه بود و همیشه وقتی قراره صبح زود جاهای مهمی برم ، انگار اهرم رنجش خیلی قوی تره که سبب میشه خود به خود بیدار بشم
که شب قبلش انقدر اهرم رنج برام سخت و اذیت کننده هست که میترسیدم لذت فردا رو نبینم و برای همین به سرعت بیدار شدم
و الان فهمیدم چرا من نمیتونستم تو این مدت صبح ها زود بیدار بشم و نقاشی و طراحی انجام بدم
جای اهرم رنج و لذت برای نقاشی برعکس بوده
البته میدونستم این موضوع رو که اهرم رنج و لذت برای چیه ،اما هیچ وقت اینجوری برای موضوع زود بیدار شدن و دیر خوابیدن ،درک نکرده بودم
و دلیل اینکه نمیتونستم صبح ها زود بیدار بشم ،این بود که انقدر اهمیتی نداشته که اگر انجامش ندم رنجی بزرگ در پیش ندارم و اون نرسیدن به خواسته هامه که از طریق نقاشی به درآمد برسم و به خواسته های بالاترم برسم
و از امروز بهشتی بگم
صبح که بیدار شدم به زبونم جاری میشد، و هی پشت سر هم میگفتم ، هیچ راهی جز رخ دادن نداره و امروز بهترین ها قراره رخ بده
من وقتی صبح زود بیدار شدم اول به صدای گنجشکا گوش دادم که چقدر لذت بخش بود ، ساعت 6 تمرین ستاره قطبیم رو انجام دادم و حاضر شدم رفتم نون بخرم
وقتی پامو از خونه بیرون گذاشتم آفتاب تازه از پشت کوه ها اومده بود بیرون ،وای خدای من
داشتم تو بهشت قدم برمیداشتم
هوای بسیار بسیار ملایم و بوی نم درختا و بوی گلای درختایی که تو فضا پیچیده بود و من این هوای پاک و زیبا رو نفس میکشیدم
خدایا شکرت
و به خودم گفتم ببین طیبه و به ذهنم گفتم ،ببین ذهن من ،اگر هر روز مثل امروز زود بیدار بشی ، میتونی از این بهشت نهایت استفاده رو بکنی
و میگفتم چقدر من ظلم کردم به خودم که از دیدن این زیبایی ها محروم کردم خودمو
و از خدا خواستم کمکم کنه
گنجشکا از ساعت 5 تا 7 دسته جمعی میخوندن ، یه سمفونی جذاب و طولانی و ادامه دار، که قشنگ میشد حس شادی و عشق رو از شنیدن صدای گنجشکایی که عاشقانه جیکجیک میکردن ومیخوندن رو حس کرد
پر بود از فرکانس عشق و شادی و آرامش و پر از یاد خدا
چقدر این بهشت خدا زیباست
من هر روزی که دارم نفس میکشم در این جهان مادی ،بهشت رو میبینم و لذت میبرم
خدایا شکرت
هر چقدر سپاسگزاری کنم باز هم کمه
الان که دارم مینویسمگریم گرفت
آخه من قبل آگاهیم ،هیچ یک از این زیبایی هارو نمیدیدم ، نه رنگ برگ درختا رو ،نه سپاسگزاری از ته دل رو
چه برسه که توجه کنم به ریز به ریز اتفاقات اطرافم که هر لحظه به سرعت در حال تغییره
طیبه قبل کجا و طیبه امروز کجا
خدایا شکرت به خاطر نگاه و دیدگاه های جدیدی که بهم عطا کردی سپاسگزارم
ماچ بهت ربّ ماچ ماچی دل انگیزم ،ربّ لپ گنده نورانی خودم
خیلی دوستت دارم
بهشت در همین لحظاتم هست و من هر روز دارم لذت میبرم
حالا لذت بی نهایتش بیشتر به این خاطره که خدا رو در هر لحظه دارم میبینم
وگرنه بهشتی که یاد خدا نباشه بهشت نیست که جهنمه ، البته اینم هست که مگه میشه بهشتی باشه که یاد خدا در اون نباشه
با یاد خدا جهانم بهشت شد
دلم آروم شد
اینکه حتی جدیدا به ماشینا و خونه ها که نگاه میکنم با خودم میگم، ببین چقدر انسان ها به خدا ایمان داشتن و قدم برداشتن که تونستن خونه و ماشین بخرن
اینکه ته ته قلباشون یه ایمانی بوده که ماشین پراید و ماشینای گرون قیمت گرفتن و این تفاوت در مدل و قیمت ماشینا ، در کنترل ذهن و باورامونه
خدایا شکرت که با هر چیزی که در طول روزم میبینم سعی دارم بگردم و دنبال تو باشم و دنبال قوانینی که گذاشتی و کاملا عادلانه هست
خیلی خیلی لذت بخش بود
خود خود بهشت بود
خدایا شکرت
و وقتی صبحانه مو خوردم و تابلوی نقاشیمو که پاره شده بود رو برداشتم و راه افتادم ، میخواستم از راه نزدیکتر برم ، که به تجریش برسم ،اما یهویی یادم اومد که حتی از مسیر رفتنم هم باید از خدا بپرسم و فراموشم نشه
که پارسال با این پرسیدن مسیرا ،شروع دوستی من و صحبت من با خدا بود که هدایت هاشو دریافت کنم
از خدا پرسیدم و چون متوجه نشدم از کجا باید برم وسط خیابون بودم ،ته دلم گفتم با پرنده بهم بگو، کدوم سمتی برم
که دیدم یه پرنده از راه طولانی رفت و منم وقتی دیدم سریع مسیرمو تغییر دادم و رفتم
سعی میکنم مثل چند ماه پیش ، که مسیر ها و غذاهایی که میپرسیدم و خدا بهم میگفت ،بازم ازش بپرسم
میدونستم مسیر طولانی به سمت تجریش دیر تر میرسه و نیم ساعت مسیرم طولانی میشه ،اما چشم گفتم و رفتم
وقتی سوار مترو شدم ، به خطی که اگر از مسیر نزدیک میرفتم و خط عوض میکردم ، سریع تر میرسیدم ،به همون خط رسیدم، پر جمعیت بود ، به قدری زیاد بود که
خندیدم و گفتم خدایا تشکر که میدونستی من با تابلوی بزرگ ،توی این جمعیت برام سخته که سوار قطار بشم ، بهم گفتی از راه طولانی بیام که راحت سوار قطار بشم و اذیت نشم
الان که دارم مینویسم یاد یکی از روزایی افتادم که از کلاس رنگ روغن برمیگشتم و به شدت داخل مترو شلوغ بود و از خدا درخواست کردم موقع پیاده شدن راه رو برای من مثل یه تونل باز کنه ،و خدا دقیقا همین کارو کرد برای من
خدایا سپاسگزارم
خیلی سپاس
جالبه تو یکی از ایستگاها که نگه داشت دیدم یه بنر تبلیغاتی نوشتن ، نوشته اش این بود :
خدا با تو حرف داره
میدونم تو دلت چه خبره
سوره احزاب
وَٱللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی قُلُوبِکُمْۚ وَکَانَ ٱللَّهُ عَلِیمًا حَلِیمࣰا(5١)
و خدا به هر چه در دل شما مردم است آگاه است و خدا دانا وبردبار است
خیلی حس خوبی داشتم و این آیه و نشونه آرامشمو بیشتر کرد تا با آرامش بیشتر برم دادگاه
وقتی رسیدم تجریش 7:50بود و با کمی عجله رفتم و پیاده رویم با سرعت بود ، که به دادگاه برسم و روند پیگیری شکایت از تابلوی نقاشیم رو که پارسال پاره کرده بودن رو ، پیگیری کنم ، که در رد پاهام توی این یکسال جریانشو نوشتم
وقتی کمی با عجله راه میرفتم یهویی آروم تر رفتم و گفتم طیبه هیچ وقت عجله نکن
هیچ کاری با عجله درست نمیشه
همون لحظه یه ماشین رد شد که پلاکش 974 بود و انگار یه تاییدی بود بر اینکه درسته عجله نکن
در زمان مناسب و در مکان مناسب قرار خواهی گرفت
فقط کافیه که به قوانین عمل کنی
آرام باشی ،باورهات هم جهت خواسته هات باشه ،قدم برداری و هماهنگ بشی با خدا و خیلی از عوامل دیگه
اما اینم درک کردم که روی باورهام باید تمرکز بذارم
وقتی رفتم دادگاه، گفتن بشین تا صدات کنیم 8:14 رسیدم و 8:30 نوبتم بود
جالبه همه با وکیل و دوستانشون اومده بودن و من با وکیل بی نهایت عظیمم رفته بودم
و بارها میگفتم حسبی الله
بارها آیه ای که تو این یک سال به من نشونه داد ، به زبونم جاری میشد ، وکفی بالله وکیلا
خدایا شکرت
دلیل این همه آرامشم تویی
منم نشستم و تو دلم با خدا صحبت میکردم و به یاد میاوردم تک تک روزهایی رو که همه چی به نفع من رخ داد و میگفتم امروز هم به نفع من رخ میده ، و من برای تو صحبت میکنم و تو هم صحبت هاتو به من بگو از طریق بی نهایت دستانت و راهنماییم کن ،اگر بلد نبودم تو بگو تا ظرفم رشد پیدا کنه
تو بزرگم کن، بزرگم کن برای دریافت بیشتر هدایت هات و الهاماتت و نعمت و فراوانی و ثروت و عشقت
و متوجه شدم که کمی قلبم به تپش افتاده و کمی ترس داشتم. تو اون لحظه میدونستم که نباید به نجواهای ذهن توجه کنم ،سریع به یادآوردم صحبت های استاد عباس منش رو که میگفتن ،اگر کمی ترس بود اشکالی نداره ،شما پیش برید و مثال میزدن امامان رو وقتی که ترس داشتن و پیش میرفتن
منم سعی میکردم تا به یاد بیارم و سپاسگزاری کنم
وقتی نوبتم شد ، ساعت تعیین شده برای من، 8:30 بود و با تعجب دیدم دو نفر برای این ساعت بودن که گفتن ما هم 8:30 هستیم ، منصی قاضی خودشونم تعجب کرده بودن که در یک ساعت مشخص چرا دو نفر همزمان هست ، و تصمیم گرفتن من دومین نفر برم
وقتی جلو در وایستاده بودم، دو تا آقا و یه خانم اومدن و هی میگفتن ،بریم با قاضی صحبت کنیم و اول کار ما رو راه بندازه ، مارو میشناسه
منم دیدم داره میره ،گفتم ببخشیدا ولی نوبت منه
و سعی کردم با لبخند بگم ،اما متوجه شدم که با یه حس ترسی اینو گفتم ، اما سعی داشتم کنترل کنم این ترس رو
و گفتم من زود تر از شما هستم نمیشه که از صف جلو بزنید
من میگفتم و اون لحظه آگاه بودم که این من بودم که دوباره ارتباطی با این موضوع دارم که دوباره الگوی تکرار شونده داره تکرار میشه
اون لحظه سعی داشتم خودمو کنترل کنم
وقتی نوبتم شد ،هم زمان ،اون نفرات رفتن داخل و منم پشت سرشون رفتم و به قاضی گفتم ،ببخشید من نوبتم اول بود که این نفرات اومدن
سعی کردم با احترام بگم و عصبانیتی در رفتارم نباشه و هی سعی داشتم ترسم رو کنترل کنم و به خاطر ترسم آروم صحبت نکنم
اما حرفمو گفتم که این کارتون درست نیست نوبت منه
قاضی گفت بیرون باشید صداتون میکنم
گفتم چرا؟ وقتی اول نوبت منه چرا باید برم بیرون
اونا نوبتشون 9 هست و من 8:30این کارتون درست نیست
که گفت بیرون باشید صداتون میکنم
من نتونستم خودمو کنترل کنم برگشتنی به خانمی که همراه دو نفر آقا بود آروم گفتم متاسفم براتون
همون لحظه یه حسی بهم گفت ،نباید عامل بیرونی رو دلیل این رفتار بدونی ،بگرد دنبال الگوی تکرار شونده
صد در صد یه باوری داری که تکرار شد دوباره
اینکه کسی میخواد بزنه تو صف
اولش گفتم من که سعی کردم تو صف نزنم ،اما صحبت های استاد یادم اومد که میگفتن ،اگر کسی یه رفتاری رو نشون میده و شما ممکنه اون کارو نکنی، اما توجهت به چیزی هست که سبب شده یه ارتباطی با اون موضوع داشته باشی
و یادم اومد که به کسایی که تو صف میزنن فکر میکردم
بعد من اعتراضمو میخواستم به معاون قاضی بگم که قاضی گفت خانم بفرمایید اول به پرونده شما رسیدگی کنم
من رفتم و وایستادم رو به روی میزش و صحبت کردم و گفتم برگه هارو بدم خدمتتون ، دو بار گفت بشین
وقتی گفت بشین و نشستم ،متوجه شدم که نباید صحبت میکردم و از خدا کمک خواستم که یادم بده و بگه چیکار کنم
که یهویی سوالاتی ازم پرسید و منم جواب دادم و برگه ای نوشت تا تابلوی نقاشیم کارشناسی بشه
و من تحویل معاونش دادم و گفتن که ابلاغیه میاد برام و برگشتم
تو راه رفت و برگشتم به دادگاه این تاریخ با عدد 974 و 479
1404/7/9برعکسش که تاریخی هست که خدا بهم نشونه داده رو روی پلاک چند تا ماشین دیدم و خیلی خوشحال بودم که خدا بهم نشونه داده که بگه آروم باش
و وقتی این نشونه هارو میبینم به خودم میگم مومنتوم مثبت رو حفظ کن
و از خدا معذرت خواهی کردم بابت اینکه اگر کمی ترسیدم و شرک ورزیدم و میدونم که میبخشی و به راهم ادامه دادم
چون یاد گرفتم بی قید و شرط خودم رو دوست داشته باشم و اگر نتونستم کنترل کنم ورودی ذهنم رو و اشتباهی پیش اومد ،سعی کنم از این به بعد آگاه تر باشم
وقتی رفتم سر ورکشاپ که اولین ورکشاپ سال جدید پاساژی بود که میرفتم کلاس نقاشی و دیدم هیچ یک از استادای نقاشی نیومدن، به ساعت نگاه کردم، دیدم هنوز 10 نشده و من زود رسیده بودم
چون صندلی نبود و یه چند ماهی بود به خاطر نقاشی دیوارای پاساژ صندلیارو برداشته بودن ،وسط سالن رو زمین نشستم و منتظر موندم ، یه لحظه گفتم تو چرا زمین نشستی ،برو درخواست کن ، از خدا میخوای نه از بنده اش
چون همیشه میترسیدم درخواست کنم و اما الان از دوره عزت نفس یاد گرفتم تا درخواست کنم و نتیجه اش برام مهم نباشه
رفتم و یه استاد اومده بود به گالریش ، ازش درخواست کردم که صندلی بهم بده و به درخواستم جواب داد و تشکر کردم
و میدونستم که این خداست که به من صندلی داده
وقتی نشستم و اولین نفر بودم و کم کم استادا اومدن شروع کردم و طراحی کردم و مثل ماه های قبل ،بوم 50 در 50 برداشتم تا ببرم خونه
بعد یه استادی که پارسال در تلاش بود که مغازه اجاره کنه و امسال تونست که اجاره کنه ، رو دیدم و رفتم مغازه شو دیدم و تبریک گفتم بهش، که با یه دختر که اونم در ورکشاپ هر هفته بود شریکی گرفته بودن
وقتی رفتم بشینم و طراحی کنم ،دختری که شریکی مغازه رو رهن کرده بودن کنارم نشسته بود و بهش تبریک گفتم و آرزوی برکت و فروش زیاد رو کردم
یهویی برگشت گفت از پاساژ به همکلاسیت که باهم میاین ،زنگ زدن و گفتن که خواستی بیا تو اجاره کن که نیومد ،اگر میومد باهم این مغازه رو رهن میکردیم
اینو که شنیدم یه جورایی هم حسادت کردم و هم تو افکارم گفتم ،چرا به من زنگ نزدن ، دلیل اصلی حسادتم این بود که چرا به من نگفتن
نقاشیای من که از نقاشیای هم کلاسیم خیلی طراحیم قوی تره
بعد دیگه نجوای ذهنم شروع کرد و من نتونستم کنترلش کنم و هی نجوا میکرد که چرا تو رو انتخاب نکردن و تصمیم نگرفتن به تو بگن که اجاره کنی ، چون هر کس در ورکشاپ نمره اش بالا باشه بهش مغازه اجاره میدن
بعد داشت با استاد نقاشی دیگه ای صحبت میکرد که کنارش بود ، منم صحبت هاشونو میشنیدم یهویی استاد برگشت بهش گفت
نقاش های خوب که در جهان و ایران هستن ،همه خودشونو در فشار قرار دادن که شب و روز طراحی کنن و نقاشی بکشن تا پیشرفت کنن ،برای علاقه شون زمان گذاشتن
و مهم اینه لذت ببری و به فکر این نباشی، کی کارم فروش میرسه
لذت ببر و سرت تو پیشرفت کار خودت باشه به وقتش مشتری میاد
شبا به جای اینکه سرت تو شبکه های اجتماعی باشه طراحی کار کن
باید به خودت فشار بیاری تا نتیجه رو ببینی
الان وقت به کوب کار کردنه حتی شده شبا نخواب
و میگفت من اعتقاد دارم که وقتی روی کارت تمرکز کنی خدا به وقتش میرسونه
منم سریع صحبت هاشو مینوشتم و گوش میدادم ،انگار تمام این صحبت ها برای من بودن که طیبه سرت به کار خودت باشه و روی خودت تمرکز کن
و کاری به کار بقیه نداشته باش
چقدر خدا دقیقه در هدایت کردن و رسوندن پیامش
بعد یک ساعتی گذشت و من دیدم حالم داره ناخوب میشه و نمیتونم طراحی کنم ،وقتی همکلاسیم اومد باهم صحبت کردیم و بهش گفتم چرا اجاره نکردی ؟ و دلایل خودشو گفت و باز هم دیدم دارم همون افکار رو میشنوم و یهویی به خودم اومدم گفتم چیکار داری میکنی طیبه
تو راه خودتو داری و همکلاسیت و یا هر فرد دیگه ای راه خودشونو دارن
و شروع کردم به ذهنم گفتن ،که اونا دوست دارن که گالری باز کنن و تدریس کنن ، من که هدفم باز کردن گالری و هنرجو داشتن نیست ،من میخوام تابلوهایی کار کنم که ایده خداست و بفروشم ،درسته که میشه اینجا خودم کار کنم و مغازه بگیرم تا نقاشیامو بفروشم ، اما شرایطش نیست و من باید تکاملمو طی کنم و اینم یادت باشه طیبه که شرایط اینجا با الان تو نمیخونه
یادته که استاد رنگ روغنت چند ماه پیش که گفتی از کار من عکس نگرفتن و از کار همکلاسیم عکس گرفتن ،چی گفت ؟!
گفت طیبه تو باید شب و روز طراحی کنی و خودتو پیشرفت بدی وبه فکر کارت باشی اونموقع همه میان دنبالت تا از کارات عکس بگیرن
به فکر عکس گرفتن نباش ،به فکر پیشرفت تو طراحی باش
و اینم مهم ترین چیزه که نباید به روند تکامل دیگران نگاه کنی ،هر کس نتیجه باورهای خودش و خواسته های خودشو میبینه
وقتی اینارو تکرار کردم ،دیدم نمیتونم طراحی کنم ،کمی کنار گذاشتم و رفتم گالری استاد خودم و استاد طراحی ،که همکلاسیم داشت باهاشون صحبت میکرد ، نقاشیمو نشون دادم و استاد طراحی که یه دختر بسیار بسیار مهربان هست گفت طیبه بگو ببینم این دو هفته عید رو چیکار کردی ؟ و دو هفته قبل عید رو کلا یک ماه نیومدی اینجا
خندیدم و با ذوق گفتم طراحی کار کردم ،تمرینامو انجام دادم و نقاشی دیواری انجام دادم که استادم با یه ذوقی گفت دیدی طیبه رفته دیوار نقاشی کشیده ؟؟؟
و گفت عکساتو نشونش بده و کلی صحبت کردیم و استادم با یه ذوق خاصی داشت جریان استادای نقاشیشو تعریف میکرد و از صحبت هاش اینو یاد گرفتم که باید تشنه یادگیری بود و تلاش کرد و پیشرفت کرد در چیزی که عاشقشی
و اگر استادی رو نداشتی تا یاد بگیری ،خودت بری سراغ منابعی که بتونی یاد بگیری و کتاب بخونی
انگار خدا داشت بهم میگفت ، اگر مثل استادت و خیلی های دیگه تشنه یادگیری نباشی ، نتیجه ای که دوست داری رو نخواهی گرفت
تشنه یادگیری باش و از استاد ها یاد بگیر
بعد که برگشتم و کمی کار کردم
تو ورکشاپ بودم و داشتم به تک تک اتفاقات که شنیدم که به دوستم زنگ زدن و گفتن میتونیم تو پاساژ بهت گالری اجاره بدیم که نمره ات در ورکشاپ خوب بوده فکر میکردم
من هی تو افکارم میگفتم که من چی از دوستم کم داشتم که به من نگفتن
طراحی های من هم خوبه
چرا به من نگفتن
من متوجه شدم که هنوز درس این چرا چرا گفتن هارو نگرفتم که باز هم طبق الگوی تکرار شونده داره تکرار میشه و من دلخور میشم که چرا به من نگفتن
و باید امروز درسش رو بگیرم و در عمل اجرا کنم و تمرکزم روی خودم باشه
همینجور داشتم میگفتم و دیدم حالم داره ناخوب میشه و دست از کار کشیدم ، گفتم خدایا الان اگر بگی چیکار کنم و درس یادم بدی تا از این حالم بیام بیرون ، چیکار باید بکنم که اومدم سایت تا نشانه ام رو انتخاب کنم
خانواده صمیمی عباس منش در یک نگاه اومد
باز کردم تا گوش بدم که تصویر قدم 6 از دوره 12 قدم رو دیدم
حس کردم باید برم قدم 6
اولش متوجه نوشته پایین تصویر نشدم که نوشته بود جلسه 6 از قدم 6 که رو سایت گذاشته شده بود
من رفتم و از گوشیم خواستم که انتخاب کنم و گوش بدم ،از خدا پرسیدم چی باید بشنوم که بهم گفتی بیام 12 قدم
دستمو رو یکی از جلسات گذاشتم و دیدم جلسه 3 هست
موضوع فایل ،انرژیت رو بذار روی خودت نه دیگران بود
گرفتم منظور خدا چیه
دیگه انقدر واضح تر شده هدایت هاش که دیگه حس میکنم مستقیم داره با من صحبت میکنه
استاد در فایل میگفتن که روی دیگران تمرکز نکن و روی خودت کار کن و خیلی صحبت های دیگه ، که دقیقا این فایل مرتبط بود با امروز من
بعد دوباره برگشتم به نشانه ام و دیدم نوشته جلسه 6
حس کردم باید اونم گوش بدم که موضوعش ظلم به خود بود
و باز هم مرتبط بود با افکار امروزم و اتفاقات امروز و سعی میکردم تا کانون توجهمو درست کنم
وقتی جمع کردم تا برم خونه ،همون استادی که گالری اجاره کرده بود گفت حالت خوب نیست داری زود میری ؟ تو دلم گفتم ببین طیبه ،فرکانس داره خودشو نشون میده ،نیاز نیست تو صحبت کنی ، خودش از فرکانست فهمید
وقتی از مسیر کوتاه به سمت خونه مون برگشتم، وقتی میخواستم سوار بی آر تی بشم از دلم گذروندم کاش یه kmcرد بشه ، تا گفتم ، رد شد
خیلی خیلی حس خوبی داشتم
وقتی رسیدم خونه نزدیک اذان ، رفتم تو محله مون قدم بزنم ، غروب آفتاب توجهمو جلب کرد و مسیرمو عوض کردم
تو همون مسیر دو تا ماشین دقیقا با پلاک 974
مگه میشه این همه تکرار ؟
چرا نشه
وقتی من از خدا درکش رو دریافت کردم این تاریخ هی برام تکرار میشه
و بلافاصله بعدش این درک بهم داده میشه که باید بیشتر روی پیشرفتت در باور و مهارتت کار کنی تا به نتیجه برسی
خدایا شکرت
بعد من با خدا صحبت میکردم و رفتم تا پیاده روی کنم به تک تک درختا نگاه میکردم و بازم گریم میگرفت از این همه نظم
خیلی صحبت کردم و خیلی گریم گرفت و بهترین حالو در اون لحظات داشتم
وقتی برگشتم ،رفتم سمت همون بلواری که اولین کار نقاشی دیواری رو از خدا هدیه گرفتم و اولین کارم بود ،و نشستم روبه روش و فقط سپاسگزاری میکردم
هنوز هم که هنوزه من وقتی به اون دیوار نگاه میکنم میگم ،چقدر راحت بود ،چقدر ساده همه چیز رخ داد ، چقدر بدیهی بود
خدایا شکرت
من باید بیشتر تمرکز کنم روی باورهام
من برگشتم خونه و خواهر و خواهر زاده ام خونه مون بودن ،جالبه من به قدری با خواهر و خواهر زاده ام به آرامش رسیدم که دیگه درگیری های فکری و یا بحث دیگه ای بینمون نیست
و جنبه خداگونه خواهر و خواهر زاده ام رو دارم میبینم
در اصل من با خودم به صلح رسیدم که دارم جنبه خوبشونو میبینم
خدایا شکرت
الان دیگه یاد گرفتم چجوری به خانواده ام احترام بذارم
و البته راه من بی نهایته در احترام گذاشتن و عمل کردن و باید هر روز بیشتر تمرین کنم نه فقط این کار رو بلکه تمام ویژگی های دیگه رو
چند روزیه که خدا دوباره جمله ای که به دیوار ،با پروژگتور انداختن
که اگر خدا بخواهد ،غیر ممکن ممکن میشود رو دوباره بهم نشونه داد میدونم که مخصوص من داره این کارارو میکنه
چون بی نهایت عاشق منه و بیشتر از من مشتاقه که من بهش نزدیک و نزدیک تر بشم
چه حس خوبیه وقتی بفهمی بی نهایت دوستت داره
در طول روز به قدری اتفاقات ناب و خاص و درس های زیادی دارم که یه وقتایی خیلیاشو نمینویسم و از خدا کمک میخوام که هرآنچه که باید به یاد بیارم و بنویسم رو بهم بگه
بی نهایت سپاسگزارم از استاد عباس منش عزیز که دستی هستین از بی نهایت دستان خدا، که این دوره هم جهت با جریان خدا و همه دوره هارو برای ما به اشتراک بذارین تا ظرف وجودمون با مقدار عملکردی که داریم ،بزرگ بشه
بهترین ها باشه براتون
دوستتون دارم
سلام خدمت استاد جان جاری کننده هدایت های خدا و راه نمای قوانین بدون تغییر جهان مادی ما استاد جان قبل جواب دادن قربون صدقه شما برم که زندگی میکنم با آموزه ها و روح باشکوه شماآقا دوست دارم خیلی دوست دارم انشالله روزی شما رو از نزدیک ملاقات میکنم و محکم بغلت میکنم این خواستمه قبلا یادم نیست از چی فرار میکردم ولی الان فقط از گفت گوهای ذهنی وناراحتی فراری هستم من خودم باتمام نقص هام قبول کردم و دوست دارم تلاش میکنم به سمت بهبود حرکت کنم و بتونم ذهن چموش خودم وکنترل آگاهانه کنم تنها فرارم از گفت گوهاست که خود این فرار به علت توجه کردن به گفتگوها این موضوع رو دنبال کننده میکنه بیشر زمان به خواب میگریزم و خیلی وقت ها پناه میا م به فایل های شما با ها وبارها گوش میدم استاد باورها رو روی کاغذ ها نوشتم وبه نقاط مختلف زدم وتکرار. میکنم تا هر لحظه بتونم تکرار کنم بعد آشنای با شما الان از رفتن به دل مسائل که سخت بود نمیترسم سفر تنهای رفتن روی سن و صحبت مقابل همه تنها چیزی که الان بهم هدایت شد اینه میخوام بدونم نتیجه هر موضوع که تو زندگیم هست چیه رابطه پیشنهاد شغلی یا فروش رفتن تابلو های نقاشیم این خواستن به دونستن نتیجه فارغ از خوب یا بد بودن از خود نتیجه نمیترسم تنها از ندونستن که الان که مینویسم فهمیدم باید اعتماد کنم وفقط مسیر و ادامه بدم من کارهای که میکردم و رها کردم و به دنبال علاقم رفتم ومدتیه مشغول علاقم هستم نقاشی های دکوری میکشم هنوز به درآمد درست نرسیدم که الان فهمیدم مهم حال خوب از انجام کار مورد علاقمه وفقط لذت بردن تو شرایط، هستم که جهانم پر از ندانستن شده چه در مورد رابطه احساسی و چه در کسب وکار م فقط ایمان دارم که در حمایت خدام و هرچه پیش بیاد خیره دارم تمرین وتکرار. میکنم تسلیم بودن و در هر چه پیش بیاد همون توکل هنوز اولین قدم ها هستم گاهی سخت پیش میره ولی ادامه میدم امید دارم بتونم هدایت ها رو بهتر درک کنم استاد جاری باشی هر لحظه در زندگیم عاشقانه دوست دارم و من خوشبخت ترین انسان هستم که خدای قادر وتوانایی دارم که هر لحظه هدایت میکنه من و خوشبختم که یه عباس منشی هستم وعضو کوچکی از این خوانواده خدای موفقیت بیشتر شادی و آرامش بیشتر از خدا برای شما ومریم بانو خواهانم ودرک قوانین و رسیدن به تمام خواسته ها برای اعضای خوانواده عباس منشیم شکر شکر شکر از خدا
به نام خدای بخشنده ی هدایتگر
سپاسگزاره خداوندم که به من فرصت رشدوپیشرفت داده و بااین دست از سوالهای اصل ومهم به یک خودشناسی ازخودم میرسم
سلاموعرض احترام به دوبزرگوار دوست داشتنی و عزیز
استادجان ازتون ممنونم بخاطر اینهمه خدمت رایگانی که به مابچه های این سایت مقدس میکنید و باعشق دارید هم به رشدوپیشرفت خودتون وهم به رشدوپیشرفت ما کمک میکنید
درجواب این سوال باید بگم که اگه این سوال رو قبل از کارکردن روی خودم جواب میدادم طبیعتاًجوابهایی میدادم که بیشتر مربوط به نقاط ضعفم بوده و بافرارکردن ازاونها یایجورایی آشغالهارو زیرمبل گذاشتن،میخواستم که خودمو توجیه کنم و بجای اینکه خودم رو مقصر نقاط ضعفم بدونم میخواستم که هرعامل بیرونی رو دخیل بدونم
اماازوقتیکه روی خودم کارکردم ازیکسری مسائلی فرارمیکنم که احساس میکنم تازه خیلی هم به نفع رشدوپیشرفت من هست وخواهدبود
خوب من قبلا اگه بایک جمعی زیادحال نمیکردم بخاطر مهم بودن قضاوت حرف فکوفامیل مجبورمیبودم که هر نوع دورهمی رو بااکراه برم و اون فضارو تحمل کنم بخاطراینکه بگم منم جزو آدمای معاشرتی هستم و بلاخره ماهم تویک جمعی حاضرهستیم
اون روزها چه ساعتهایی از عمرم رو تلف کردم فقط بخاطر حرف دیگران..
اما الان حدود هفتاد درصد از مواقع وقتی میبینم توی جمعی برم که همش تحقیروتوهینو ناسزا بهمدیگه میکنن بسیاربسیار فراری هستم،درحدی که اون جمع یاخانواده یجورایی به من انگ بی تفاوتی واینکه برام معاشرت مهم نیست میزنند،درحالیکه خودم میدونم چقدر نرفتن تواون جمع برای من نفعوسود داشته
استادجان شمامیگید ماخالقیم ومیتونیم وجه مثبت آدمهارو برانگیخته کنیم ولی انصافا خیلی ازآدما هستن که انگارتوعمرشون به این فکرنکردن که چراماهمیشه حالمون باخودمون خوب نیست که هیچ، بلکه کسی هم که بهمون میرسه درتلاشیم حالشو یجوری به یه طریقی بگیریم
خوب من وقتی به این دست ازآدما برمیخورم ومیبینم هیچوقت حاله دلش باخودش هم خوب نیست چه برسه بامن، اصلا هیچ تلاشی هم نمیکنم که بخوام وجه مثبت اینجور آدم رو برانگیخته کنم،چون اونقدر بادیدن سروصورتش آدم حس سنگینی روی قلبش میشینه که بهتره فرار کرد تااینکه تلاش کنیم وجه خوبشو برانگیخته کنیم
چرااینحرفو میزنم،چون قبلاهمیشه درتلاش بودم و وظیفه ی خودم میدونستم که بخوام حال اون طرفو به یه طریقی خوب کنم،و نه تنها اون ادمه حالش خوب نمیشد بلکه یه بهونه ای ازحرفای من دستش میمومد که اون حاله منو بگیره،پس دیگه برای این دست آدمها تلاشی نکردم و نمیکنم و هرموقه ببینم تویک جمعی ازینجور آدمها زیاده به یک بهانه ی خوبی تواون جمع نمیرم
منظورم ازبهانه ی خوب اینه که مثلا اگه دعوت شدم به اون جمع میگم سپاسگزارم من امروز یه برنامه ای برای خودم دارم که واقعا وقتشوندارم و همون موقع ازخونه بیرون میزنم و تویک پارکی فضای سبزی پیاده روی میکنم و فقط به فایلهای توحیدی شما گوش جان میسپارم
یه مورددیگه اینکه قبلا من از تاریکی میترسیدم و همیشه به یک بهانه ای ازموقعیتهای تاریک فرارمیکردم که نخوام اون رو تجربه کنم
خوب بعدازکارکردن روی خودم اومدم خودمو امتحان کردم ببینم چقدربرتاریکی میتونم غلبه کنم
یه شب خونه ی مادربزرگم که شکلوشمای خونه ی اونها خیلی قدیمی هست و سقف خونهاشون باچوبوحصیرساخته شده و خونه ی اونها روبروی یه بیابانی هست که تواون بیابان پراز درختان بلندقامته و شبهای اون جا پرازسروصداهای شغال و اینجورحیواناته،اومدم و رخت خوابم رو توی ایوان خونه مادربزرگم پهن کردم وهمه جا رو عمدا تاریک کردم،تاریکی مطلق جوریکه باید چراغ گوشیمو روشن میکردم تا بتونم برم توی رخت خوابم و تا موقعیکه تقریباآفتاب میخواست طلوع کنه من تونستم برترسم غلبه کنم
ترس بود اما به قوله شما اون ایمانه به ترس میچربید چون گاهی اوقات اونقدر آدم شوق میگیره بره تو دل یک ناشناخته که دیگه فقط میخوای ببینی چه اتفاقی قراره باتجربه ی اون ناشناخته برات بیوفته،و فقط میگفتم برگی بدون اذن خدابرزمین نمیوفته
خونه ی مادربزرگم رو که میگم درحالت روشنایی یک احساس خوفی آدم بهش دست میده چون نمای بسیارقدیمی داره و قبلا گویا قبرستان بوده،بخاطرهمین بعضی اوقات یک ترسهای واهی حتی توی روز به سراغ آدم میاد
یه مورددیگه اینکه من قبلا وقتی کسی بهم یه حرف ناراحت کننده ای میزد فوراً ازدرون بهم میریختم که نمیتونستم جواب اون طرف رو بدم ونمیتونستم بگم که هدف ومنظورشون ازین حرف چی بوده و تامدتها روی اونحرف فکرمیکردم و تامدتها ازون آدم فراری بودم
ازوقتیکه باورارزش ولیاقت رو درخودم ایجادکردم دیگه اون آدمارو نمیبینم که بخوان حرف توهین آمیزیاناراحت کننده ای بزنن که بهم برخوره یابخوام دیگه پابه فراربگذارم
اگه هم یک درصد این اتفاق برام بیوفته بایک جواب کاملا محترمانه بهش میفهمونم که این حرفی که زدی خیلی بجا نبوده
(نمیدونم دقیقا این کارم درست باشه یانه که میگم محترمانه جوابش رو میدم،ولی خوب فعلا درکم از عمل به آموزه ها دراین حده،شاید به یک نقطه ای برسم که اصلا جواب اون طرف رو هیچوقت ندم و حرفش رو بذارم پای اینکه اگه من درشرایط اون آدمه بودم این حرف رو میزدم یانه،و بعد درمورد واکنشم تصمیم بگیرم)
یه مورددیگه اینکه این نقطه ضعف حال حاضرمه واونهم رفتن به دندان پزشک هست،من دربارداری اولم تقریبا هف تا از دندونام کامل پوسیدن جوریکه قابل ترمیم نبودن و اونهارو کشیدم و الان جای دندونای پشتم خالیه،ازینکه بخوام جایگزین اون دندونهام دندون دیگه ای بذارم بسیار مقاومت دارم،و دوسه ساله که این کاررو به تعویق انداختم و ترمزای ریزودرشتی دارم که هنوز موفق به رفتن دندانپزشک نشدم
استادازوقتی روی خودم کارمیکنم توی جمع رفتن برام یه معظل بسیاربزرگی شده یعنی جوری شدم که تا طرف میخواد از ناسلامتیش یاازروابط ناجالبش بادیگران جلوم بگه فوری دست پاچه میشم که چیکارکنم اون نفره حرفشو عوض کنه،یعنی جوری حرف میزنه که انگار یه غباره سنگین شبیه به یک گردوخاک اطرافم حس میکنم
اون وقته دیگه دراکثرمواقع من بابهانه های مختلف سعی میکنم نرم و یجورایی فرارمیکنم،ومادرم همیشه میگه تو ازوقتی داری بقوله خودت روخودت کارمیکنی بیشتر کناره گیرشدی و مثل افسردها همیشه توی خونه ای،
منواقعا توی خونه باخودم درتنهایی خودم چنان لذت میبرم چنان احساسم عالیه که نمیخوام حال لذت بردن درتنهاییم رو باهیچ جمعی عوض کنم
و خوب این حرف مادرم کمی منوبهم میریزه که چی جوابشوبدم و میدونم حرفش هنوز درجایگاه مهمی قرارداره که هنوزنمیتونم باحرفش بهم نریزم،و بعضی وقتاشده فقط بخاطر اینکه برعکس حرف مادرمو ثابت کنم تویه جمعی حضورپیداکردم اونهم بانارضایتی درون،چون میدونم تواون جمع واقعا آدم سالمی ازلحاظ باوروعقاید پیدانمیشه
هممون میدونیم که موجودات اجتماعیی هستیم،ولی استادقبول دارید که هشتادنود درصدجمعها مخصوصا ماایرانیها جمعهای مفیدوباارزشی نیست،یعنی خودمو که این دوسه سال اخیر بررسی میکنم بیشتر درتنهایی خودم بودم تاتویک جمع،ازرفتن تو جمع کلا فراری شدم،حتی وقتی میبینم همسرم وقتی خونه میاد و داره تو فضای اینستا خبرای متفاوت و منفیو میبینه از اون هم اعراض میکنم و وقتی هم میگم این حواشیو ازخودت دور کن میگه من توجه خاصی به عمق موضوعات ندارم و خودش روبااین حرف توجیه میکنه
واتفاقا دراکثرمواقع یک آدمایی تومغازش میان که دائم حرف از شکستوناامیدیو قهروطلاقو گله ووشکایت میزنن و اصلا هم متوجه این قضیه نیست
خیلی دوست دارم بیشتر وقتم رو فقط توی سایت بادوستان عزیزم بگذرونم یعنی واقعا تمام اوقاتم با نتایجو تجربیات دوستان پرشده،و هرکسی هم که عکس پروفایلش رو عوض میکنه توخاطرم اسموعکسش رو میسپارم و ساعتها درموردکامنت خوبش فکرمیکنم و تحسین میکنم،
خیلی دوست دارم کسی هم پایه ی خودم باشه که به صورت حضوری راجب نتایج دوستان باهم صحبت کنیم،وتحسین کنیم
استاد دارم مثل شما تازه به جایی ازعمل کردن میرسم که درقدم چهارگفتید باخودتون زیادصحبت کنید که اگه ذهن میخواست شمارو به خاطرات منفی بکشونه شماباکلامتون جهتش بدید
من همیشه مقاومت داشتم که باخودم صحبت کنم ولی میبینم بهههترین راه کنترل ذهن فقط کلامه،که اجازه نمیده خاطرات تلخ گذشته رو مرورکنه،حرفای بیهوده و ناامیدکننده رو مرور کنه
تاذهن میاد چرتوپرت بگه فورا توی سایت میام و کلی ازکامنتای بچه هارو که احساس خوبی ازحرفاشون گرفتم باصدای بلندمیخونم و جوری که انگار مکالمه ی تلفنی بااون طرف دارم،و هی باصدای بلند تحسینشون میکنم
میخوام اینوبگم من جدیدا زیاد تونستم از چرتوپرتای ذهنم فرارکنم و خودمو به یه جای امن که پراز صحبتهای صمیمانست برسونم،و نمیذارم تواون باتلاق پرمنجلاب گیربیوفتم،تامیبینم میخوام تواون باتلاقه فرو برم پابه فرارمیذارم
واقعا به یک جایی رسیدم که بیشتر پی میبرم فلان اتفاق نتایج فلان افکارم هست،و انگار یه ترسی وجودمو میگیره که ذهنم میخواد تو عالم پراز خیالات منفی منو فرو ببره،احساس میکنم اگه تواون حس توجهات منفی درذهنم فرو برم انگار که دارم سَم مار کبری به روحو جسمم میخورونم،بخاطرهمین با ترس فراوان ازون موقعیتی که ذهنم میخواد درگیرم کنه پابه فرارمیذارم
امیدوارم که خدامارو به بهترین راهو روش دراین مسیر هدایت کنه
الهی آمین
هرکجاهستید شادوسلامت وسرشارازآرامش باشید
عرض سلام و احترام به استاد عزیز و همه هم گروهی های دوست داشتنیم
اول خیلی ممنون و سپاسگزارم بخاطر این سلسله فایل های مرتبط و کاربردی و عملیاتی و خودشناسی علمی و دقیق، که استاد تهیه می کنند و چقدر مثال های عالی میزنند سریع برم سر اصل مطلب
تقریبا من در بیشتر این مثال های استاد شاید گاهی فرار کردم ولی شدتش زیاد نبوده حتی شاید گاهی یکم سخت بود بعضی وقتها ولی اینطور نبوده که همیشه فرار کنم و خودمو مجبور میکردم برم سمتش بعضی چیزا خیلی راحت تر و با علاقه مندی بیشتر بدون اجبار بعضی چیزها یکم سختم بوده ولی میرفتم سمتش
ولی یکی دو مورد یکم بیشتر فرار میکنم اون اینه:
1- مثلا هر چند سال یکبار که میخواییم مستاجر خونه بیارم و تعویض کنم یکم سختم میشه انگار یکم استرس میگیرم که باید وقت بزارم و برم دنبالش (دلایلشم متوجه شدم که درونم چه حسیه و چه افکاریه) ولی اتفاقا این سری همین یکی دو هفته پیش به سمتش رفتم (البته با پیشنهاد مادرم) که خوبم شد و گفتم که بهتره تخلیه کنند اگه مایل نیستند و جالبه این مدت دارم تمرکزی تر رو فایل ها کار میکنم و سعی میکنم اصلا سمت هیچ ورودی منفی نرم به هیچ وجه و مدام و صبح ها به محض بیداری و قبل از خواب و در طول روز فایل گوش کنم و با خودم صحبت کنم
دیدم بدون اینکه هنوز من به املاکی یا انلاین آگهی ای بدم از یک بنگاهی و املاکی بعد از 4 یا 5 سال که شماره منو داشت همین دو روز پیش یهو دیدم به من زنگ زدن گفتن که داشتیم فایل ها مونو نگاه میکردیم آقای رجبی آیا مایلید روی ملک تون کار کنیم؟ و چقدر با عزت و احترام صحبت کرد انگار که نگران بود مزاحم وقتم نشده باشه. و گفت شماره همو داشته باشیم با هم در ارتباط باشیم
همون لحظه بدون لحظه ای شک و تردید گفتم به خودم که خدایا شکرت. ببین.. این نتیجه و نشانه کار روی ذهنمه هاا این حمایت پروردگاره هاا این معنیش اینه که خداوند داره با نشونه هاش صحبت میکنه باهاتا پس مسیر درسته ادامه بده
این همون راحت و بی درد سر پیش رفتن و هدایت شدن و ساده بودن خود بخود کارها بدون زحمته هاااا خدایا ممنونم قربونت بشم. پس بازم ادامه میدم
ولی بطور کل یک موردی دیگه هست که شبیه به همینه از روبرو شدن با افراد (کسانی که آشنا هستند یا احتمال موضوعی مشترک ممکنه بین مون باشه،) گاها فراری هستم این مورد از پاشنه آشیل های سالیان سال من هست و جزو مواردیه که عمیق بوده در من فکر میکنم یا مثلا یک حرف مهمی باشه بخوام بزنم خیلی سختم میشه گاهی البته. بعضی وقتها میرم میگم ولی بعضی موارد نه اگه هم بخوام روبرو بشم و بگم حضوری یا تلفنی، خیلی سختمه و حتی ممکنه یکم اولش تپش قلب بگیرم یا به فکر فرو میرم یا نمیدونم چیکار کنم و چی بگم و از کجا بگم و چطور برنامه ریزی کنم بخصوص اگه محاسبات عددی و یا پولی باشه یا کلا روبرو شدن با چهره اون طرف، ولی هر وقت معطل کردم بدتر شده ولی هر وقت سریع تر اقدام کردم راحت تر پیش رفته مگر اینکه ندونم چی میخواستم بگم باید قبلش مرور کنم در ذهنم که چی میخوام بگم، انگار مغز ادم هنگ میکنه تو اون لحظات یا در برخورد با اون موضوع تا اینکه به ایده و راه حلی مناسب برسم و بگم آخیش و بعد میگم خب همینو میگم بهش با آرامش
و متوجه شدم و این چند وقته هم بیشتر منو به فکر فرو بده که متوجه الگوی ذهنی و احساسی و باوریه خودم شدم و بهتر دارم میفهممش
یک الگو عزت نفس و اعتماد به نفسه
ولی وقتی با ترس و خجالتم روبرو میشم با اینکه سخته ولی میبینم اتفاقا اثر منفیشو از دست میده و برای همین سعی میکنم در هر موقعیتی مثلا تو خیابون با برخورد با فلان کس یا فلان همسایه مثلا یکم بترسم ولی فرار نکنم یکم خجالت بکشم چند لحظه ست دیه ولی فرار از موقعیت نکنم و میبینم که اثرشو همون لحظه از دست میده اون اتفاق و میبینم اون قدر ها هم که تصور میکردم بد و ناجالب باشه نیست و خیلی عادی و یا حتی به نفع منم تموم شده رفته
از هر چه بترسیم بیشتر و پر رنگ تر میشه از هر چه فرار کنیم بیشتر سر راهمون سبز میشه ولی اگه راحت تر باشم کم کم سنگینیه خودشو از دست میده حتی همون لحظه
نخوام که قائم بشم مخفی بشم (تصوراتم خیلی وقت ها توهمه واقعی نیست از واقعیت، حتی اگه هم باشه یک درصد مواقع بازم ایرادی نداره اون قدر ها اوضاع بد و وحشتناک نیست این فقط توی ذهنه نه تو واقعیت چون اون دیگران اون بقیه در اون حدی که من تو ذهنم تصویر شکل گرفته الزاما اونا همون طور فکر و احساس نمیکنند)
هر چه با خودم و شرایط راحت تر باشم اوضاع و شرایط هم برام راحت تره و حس بهتری به خودم دارم سبک ترم با اعتماد به نفس ترم
ولی مثلا برای صحبت در جمع رقص در جمع خیلی وقت ها سختم بوده ولی با این حال میرم تو دلش هر وقت موقعیت باشه
یا تجربه ورزش ها و بازی های جسمی، یا تقریبا بندرت پیش میاد سر قرار دیر برسم تقریبا همیشه به موقع میرسم یا تقریبا نمیشه چیزی گم کنم در 95 تا 99 درصد مواقع اون چند درصدم بسادگی یا مدتی بعد پیداش میکنم میتونم بگم در این موارد خوبم واقعا و حتی امانتدار خوبی هستم که چندین بار پسر خاله و داداشم چک ها و دسته چک هاشونو یا وسیله ای رو بهم دادن براشون مدتها نگه داشتم. یا کتاب هایی که از 20 سال پیش همون طور سالم نگه داشتم توی کتابخونم یا توی فولدرهای کامپیوترم همینطور
یا حتی ورزش های هیجان انگیز و ترس آور مثل پاراگلایدر رو تجربه کردم بدون اینکه کسی منو هل داده باشه یا تشویق کرده باشه برای اولین بار و هیچ تجربه قبلی هم نداشتم فقط اهرم رنج و لذت در مغزم کمکم کرد یا مثل صحبت در جمع (اینا مواردی بوده که ضعیف بودم و روش کار کردم تو این چندین ساله قوی شدم)
بقیه موارد هم با اهرم رنج و لذت
یا یه مثال دیگه یادم اوم بگم مثلا دلم میخواست در مبحث تغذیه ای توی این چن سال گذشته موارد جدید تری که به سلامتیم کمک میکرده رو بیشتر برم جلو یا مثلا گوشت کبک یا از این دست که یکم سختم بود و تقریبا در جامعه اطراف عده خیلی کمی براشون جا افتاد هست و کسی رو دور و برم ندیدم که استقبال کنه ولی من گفتم (پارسال و پیش پارسال بود فکر کنم) میخوام تست کنم و رفتم گرفتم
ولی چقدر خوب که استاد عزیز اینقدر موشکافانه دارن کار میکنند و چقدر عالی به این موضوعات در دوره کشف قوانین بطور تخصصی پرداختند
بازم سپاسگزارم
باسلام ودرود براستاد عزیزم ودوستان
چیزی که من ازش فراری هستم یکیشون خواندن مطالب طولانی توی گوشی مثل مطلبهای خبری یا حتی کامنتهای خیلی طولانی
دومین موضوع در مورد کارهای خانه همه کاری در خانه را دوست دارم جز سفره جمع کردن که به شدت فراریم ومجبورا جمع میکنم مسئله ی دیگه کلا دخالت کردن در مسایل مالی خونه مثلا حساب وکتاب کردن یا پرسیدن قیمتها
به عنوان مثال خیلی وقتها برام پیش اومده میرم برای خرید ومیبینم اکثرا قیمتهارا دونه دونه میپرسن سیب چند؟سبزی چند؟ومن اصلا نمیتونم تحمل کنم ودیدم خانومهایی که کاملا قیمتها دستشونه ولی من به شدت فراری
یا دیدم اکثر خانومها اطلاع از اینکه حقوق شوهراشون چنده چقدر افزایش پیدا کرده ومن به شدت فراری از این داستانها من هم شوهرم حقوق میگیره شغل آزاد هم در کنارش هست البته شوهر من فرهنگی هستن اما هر زمان پول بخواهم در اختیارمه وهر مقدار بخواهم خرج کنم البته درست
وهرگز علاقه ای به درگیری خودم در این زمینه ندارم
قبلا از صحبت کردن در جمعها فراری بودم اما به لطف خدا وآموزهای استاد عالی شدم وبا اعتماد به نفس عالی ارتباطم با دیگران عالیه
اما هنوزهم در ارتباط با جنس مخالف منظورم سلام واحوال پرسی صحبت فراریم واصلا دوست ندارم اصلا نمیتونم توی چشم طرف نگاه کنم میدونم باز هم موردهایی دارم ولی فعلا همینها یادم هست با تشکر از شما