پیدا کردن الگوهای تکرار شونده | قسمت 5 - صفحه 16 (به ترتیب امتیاز)


توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

539 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    رضا صبوری گفته:
    مدت عضویت: 1364 روز

    سلام و عرض ادب خدمت استاده جانم.

    خانم شایسته عزیز و هم دوره ای های عزیزم

    دوستان این کامنت برای قومی که می‌اندیشند چون 2روزه بهش فکر کردم

    استاد جان هزاران مرتبه از شما ممنون و سپاسگزارم که اینقدر دقیق و بجا ذهن مارو درگیر روند نا محسوس اشتباهات زندگیمون میکنین.چقدر این نشانه مناسب من بود و آگاهی رو بهم داد که تا بحال حتی به ذهنم خطور نکرده بود.فایل الگوهای تکرار شونده به من یه چیزی رو یاد آوری کرد در مورد اینکه:

    افرادی هستن که هر دو یا سه سال یکبار تو زمینه مالی داشته هاشونو از دست میدن

    من در روند ساختن پول و رسیدن به موفقیت بارها و بارها ماشین خریدم ماشینمو ارتقا دادم و بعد مدتی ماشین رو از دست دادم طوری که پیاده شدم کلا.

    یا صاحب خونه شدم و دوباره از دست دادم و با این فایل تازه متوجه شدم که این پیغام برای منه و چون داره تکرار میشه برای اینه که من درسشو بردارم و اون باورو شناسایی کنم و شروع کنم به بهبود بخشیدن…

    استاد جان الان که فکر میکنم و گذشته خودمو از بچگی مرور میکنم میبینم پدر من که بازاریه تا زمانی که من درکی از پول ساختن و بازار نداشتم کلی رشد کرده بود از لحاظ مالی طوری که:

    چندتا خونه چند طبقه خریده بود

    رنگبندی موتور کاواساکی 100 رو داشت تو پارکینگ

    رنگبندی دوچرخه کبری کمک فنر دارو داشت تو پارکینگ خونه در سال 1371 یا 1372

    اون زمان من 5 یا 6 سال داشتم و بشدت عشق ماشین و موتور بودم و حتی همه اینارو با رنگهاشون هنوز تو ذهنم دارم و یادمه…

    یادمه پراید هاچ‌بک نسیم تازه اومده بود که ماشین خارجیه زمان خودش بود پدره من یه صفرشو خریده بود و پولدارهای بازار اینجوری زندگی میکردن تا اینکه من هر چی بزرگتر شدم دیدم که کم‌کم روند رشده انگار متوقف شد.

    جلسه های مداحی رو پدر عزیزم شروع کرد و انگار باور مذهبی زد بالا که پول و ثروت زیادشم خوب نیست

    ‌کم‌کم اونایی که داشت محو شد و یه جورایی انگار باور مذهبی رو پدرم داشت تاثیر میذاشت.به مرور نعمت‌ها گرفته میشد و به جایی رسیدیم که ماشین از دست می‌داد میشد موتور سوار باز به سختی ماشینو میذاشت سرجاش چالش پیش میومد خونه رو میفروخت یه خونه رهن کامل میکرد.ماشین ایرانی رو تبدیل می‌کرد به خارجی باز ماشین خارجی رو میفروخت برای خرید خونه و این داستان تو روند بزرگ شدن بنده همواره ادامه داشت…

    برادر بزرگم سال 1380 کارشو شروع کرد از پدرم جدا شد یه مدتی خوب پیش می‌رفت باز بعد یه مدت از دست میداد.ملک یا زمین میخرید چند سال نگه میداشت و به محض اینکه میفروخت همون زمین صدها برابر رشد میکرد.اون هم به عنایت پدر همین مسیره یو یویی رو چندین سال ادامه داد تا بعد 18 سال دیگه نشست و نتونست ادامه بده.

    حالا الان بنده درگیر همین ماجرا هستم و این باور بعد از دو نسل به بنده رسیده و این باور مخرب سر جمع 40 سال مال پدرم بود داد به برادرم 30 سال برادرم زندگیش کرد و متاسفانه 20 سال بنده درگیرش هستم.

    همین شد باور غلط 90 ساله برای من که بارها و بارها به چشم دیدم که طبیعی بازار بالا پایین داره و هر چی جمع میکنی یه وقتایی لازمه برای روز مبادا بفروشی.

    مثلا:ماشین یه رنگ رند بخریم که همیشه مشتریش باشه شاید یه روز پولش لازم شد برا فروشش الاف نشیم…این باور تو 80 یا 90 درصد مردم ایران وجود داره و خیابونا پر شده از ماشینهای سفید و بازاره ماشین سفید همیشه داغ داغ….

    خلاصه من بعد از سالها در مسیر خودشناسی به لطف شما استاد نازنینم تونستم این نشتی انرژی رو شناسایی کنم و یقه شو بگیرم و این باوره کهنه و قدیمی رو از اعماق ذهن فقیرم بیرون بکشم و روش کار کنم با تمریناتی که براش در نظر گرفتم.

    خدا عمرتون بده استاده عزیزم که بهم سرنخ دادید و دو روزه که دارم این فایل رو میبینم و در موردش فکر میکنم.ببخشید اگه این کامنت طولانی شد ولی مطمئنم که این جنس کامنت برای دوستان هم مسیرم مناسب و کاربردی اگه وقت بذارن و بخوننش.

    خدایاشکرت که ازت هدایت میخوام اینجوری هدایتم میکنی و راه رو نشونم میدی.میخوام پوست این باور نخ نما و پوچ رو بکنم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  2. -
    ندا گلی گفته:
    مدت عضویت: 2063 روز

    سلام بر عزیزای دل

    یه قسمت فوق العاده دیگه و جواب به‌ سوال عالی که پرسیدین :

    وقتی داشتین مثال میزدین از حداقل نود درصدش من یکم داشتم یعنی موضوعاتی که گفتین دیدم تقریبا تو اکثرش من همش دنبال فرارم حالا موقعیت های خودمو میگم حتی موقعیتهایی که قبلا بوده و روش کار کردم هم میگم

    یکیش صبح زود بیدار شدن هست یعنی من تمام کارها و برنامه هایی که خیلی زود باشه رو کنسل میکنم که مجبور نشم صبح زود بیدار بشم بعد تقریبا تو تمام موارد ازش فراری ام جز وقتایی که میخوایم جایی برای تفریح بریم یا کوه بریم تو اون موارد عجیب لذت بخشه صبح زود بیدار شدن برام

    مورد بعدی اشپزی هست یعنی ترجیح میدم تمام کارای خونه رو انجام بدم اما سمت اشپزی نرم و تابحالم جز یسری موارد خاص که اونم غذاهای اسون بوده برای خودمم حتی اشپزی نکردم و تست هم نکردم

    مورد بعدی ازینکه فامیل بیان خونه ما یا ما بریم اونجا البته برای این دلیل قانع کننده‌دارم چون خیلی افراد منفی هستن و اومدنشون خونه ما صرفا دلیلی جز منفی ها که بازش نمیکنم نداره وگرنه من دوستام خالم خونمون میان و من استقبال میکنم ازین موضوع

    موردهایی که قبلا بود و خیلی روشون کار شد یکیش اظهار نظر کردن تو جمع بود که خوب با دانشگاه رفتن و از قصد خودمو تو کنفرانس ها شرکت دادم که خودم‌ به چالش بکشم با اینکه میشد اون موضوع رو مثلا با روش های دیگه ای نمره گرفت اما من از قصد واردش میشدم که بزرگیش بیفته برام اون زمان با سایت شما اشنا نشده بودم و بعد اشنایی و تمرین اگهی بازرگانی (که اعتراف میکنم هنوزم سخت ترین کار دنیاست) چون راجع به خودت و توانایی هات میخوای برای یه جمع غریبه صحبت کنی و این برمیگرده ب عزت نفس و احساس لیاقت برای همین هنوزم سخته بنظرم من کلن یکبار انجامش دادم ولی مجدد باید انجامش بدم که سختی اینم بیفته

    دومین چالشی که باهاش روبرو شدم قرار گرفتن تو مواردی که ازش ترس بیخود یا فوبیا داشتم مثل تاریکی که هرکاری میکردم که باهاش مواجه نشم تنهایی یا حتی با جمع مثل قرار گرفتن تو جاهای تنگ مثل رفتن زیر اب تو استخر کشتن حشرات اینا نوشتنش شاید راحت باشه ولی برای من هرکدومش اندازه کوه سخت بود و واردش شدم قرار گرفتم تو‌محیطش تا غلبه کنم بهش و افرین میگم به خودم موارد بالا هم باید روش کنم و از بین ببرمش دیگه سخت تر از کارهایی که انجامش دادم ک نیست

    ممنونم استاد عزیزم بابت یه فایل عالی دیگه دوستتون دارم ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  3. -
    راضیه گفته:
    مدت عضویت: 908 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    ب نام خدای همراه و مهرابان و جون دلم ک عاشقش شدم…

    امروز هدایت شدم به این نشانه و این فایل از فایل های ارزشمند استادن و شخمزن افکارم

    من از خیلی چیزا فرار میکنم

    یکی از بازار رفتن ک الان ک خوب فکر میکنم میبینم ترس از کمبود دارم. در واقع یه پاشنه اشیل بزرگی ک دارم باور کمبوده و البته چند ماهی هس دارم روی باور فراوانیم کار میکنم ک البته خیلی خیییلی بهتر از قبل شدم و باید بهتر و بهتر هم بشم… وقتی میخام برم بازار ترس خالی شدن کارت بانکیمو دارم….

    یه ترس دیگه ک دارم و ازش فرار میکنم و برمیگرده ب احساس عدم ارزشمندی و عدم لیاقت و عدم دوست داشتن خودم … و اونم فرار کردن از جمعی هس ک همسرم بخاد با خانم های جوان و زیبا و موفق همکار و یا همکلام بشه… هیچ ربطی ب من نداره و دارم یکی دیگه رو کنترل میکنم. خیلی عذاب اوره این موقعیت.. خیلی… گاهی همسرم بهم میگه کاش اینقدر ک من دوستت دارم و برات ارزش قائلم خودت خودتو دوست داشتی و ارزشت رو میدونستی….

    سرمو میندازم پایین…

    گاهی میرم تو لاک خودم و برمیگردم ب دوران کودکیم و مرور میکنم خاطراتی رو ک هیشکی دوسم نداشت و دنبال مقصر میگردم….

    ولی ب خودم میام و میگم خودتو جمع کن راضیه…

    تو الان قدرت انتخاب داری…

    تو الان تو دانشگاه توحید عضو هستی…

    پس توکل کن بر خدایی ک اولا خالق اسمانها و زمینه و دوما از رگ گردنت بهت نزدیکتره…

    اون در جسم فانی تو دمیده و بهت فرصت زندگی داره…

    جی از این بالاتر؟؟

    اون سه تا دسته گل بهت داده ک احترامتو دارن و جونشون هستی….

    اون کسی رو عاشقت کرد و همسرت شد بعده سالها تنهایی ک توی چشم پاکی و دل پاکی زبان زد عام و خاصه….

    اون عاشق ذات پاکت شده…

    تو هم ذات پاکت رو بستای…

    ارزشت رو بدون…

    فراااااااار نکن از مواجه شدن همسرت با خانم های جوان و زیبا و موفق…

    بلکه تحسینشون کن راضیه…

    تحسینشون کن ک تونستن روی خودشون کار کنن و ب این حد از موفقیت برسن….

    اینقدر زیبا باشن زیبا حرف بزنن و توی کارشونم موفق باشن…

    اوووونقدر تحسین کن و حالتو خوب کن ک اونها رو جزیی از خودت بدونی…

    خدا توی قران میگه خلقکم من نفس واحده

    خدایا خودت کمکم کن

    هدایتم کن ب راه راست

    راه انان ک انها را غرق نعمتت کردی

    ن راه گمراهان و غضب شدگان…

    آمین

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
    • -
      فاطمه هلالی گفته:
      مدت عضویت: 904 روز

      سلام ب راضیه عزیز

      انگار کامنتی ک نوشتی یجوری مثل ترسهای من بود ک همش برمیگرده به کودکیم

      ب سرزنش شدن های زیاد

      ب تحقیر شدنهام مقایسه شدن هام

      هرچقدر هم موفقیت کسب میکنم وقتی تحسین نشم احساس پوچی بهم دست میده

      بخاطر بچگی هامه

      اون جایی ک نوشتی ترس از خرج کردن پول داری

      منم خیلی وحشتناک از پول خرج کردن میترسم بااینکه آدم ول خرجی هستم و مدیریت مالی درست حسابی ندارم

      پس،ببین چقد احساسات نامناسب رو من روحم میدم

      فقط میگم خدایا کمکم کن ک بدون تو هیچی نیستم همه چیز تویی خدایا من منو ب حال خودم رها نکن و هدایتم کن تا دونه دونه باورهای محدود کننده ام رو ریشه کن کنم

      برای شما آرزوی موفقیت وشادی روز افزون دارم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
      • -
        راضیه گفته:
        مدت عضویت: 908 روز

        سلاااام به روی ماااه فاطمه عزیزی ک ندیدمت…

        من رو بردی به حال و هوای 13شهریور 1403 ک این کامنت رو ثبت کردم.

        ممنونتم…

        چقدر خوبه ک اینجا کامنت ثبت کنیم…

        ب خاطر خودمون….

        من متاسفانه توی این کار و کلا توی نوشتن تنبلم و اهلش نیستم زیاد…

        من اون موقع خیلی توی ترس هام بودم ولی الان توی این مدت یکسال ک تونستم ب فضل خدا دوره همجهت با جریان خداوند رو بخرم و روی خودم کار کنم زندگیم از این رو به اون رو شده…

        هنوزم ترس از خرج کردن دارم ولی ورودی مالیم چند برابر شده…

        هدیه های مالی از جاهایی ک فکرشم نمیکنم بی حساب رزقم میشه…

        خییییلی راحت تر خرج میکنم…

        طلا میخرم

        گوشت میخرم

        لباس میخرم

        چیزایی ک قبلا یا آرزوم بود مثل طلا یا با ترس میخریدم مثل گوشت و اقلام گرونتر…

        ولی ب فضل خدا با کار کردن تمرینات دوره همجهت با مسیر خداوند چرخ زندگیم خیلی راحتر میچرخه و سنگلاخی ب اون صورت توی مسیر زندگیم نمیفته…

        اگرم بیفته زیاد پشتش گیر نمیکنم مثل قبل. راحت از هز کنارش رد میشم.

        ممنونم ک یه یاداوری بهم کردی ک اگر تو مسیر باشم و کامنت بنویسم میتونم ب راحتی از رشد زندگیم توی این مسیر آگاه بشم…

        موفق باشی دویت خوبم

        میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
        • -
          فاطمه هلالی گفته:
          مدت عضویت: 904 روز

          چ همزمانی

          سلام دوست عزیزم

          خداروشکر دوره همجهت باجریان خدا رو تهیه و کار کردی و تغییر کردین

          تحسینتون میکنم

          میخاستم ازشما سوالی درمورد دوره همجهت با خدا بپرسم

          چندین بار نشانه امد برام از این دوره

          ولی هنوز درمدار خریدش قرار نگرفتم

          مسعله ای ک دارم من یکمدت رو دوره ها خیلی خوب کار میکنم و خاسته هام تیک میخوره

          ولی باز با برخورد ب یک ناخاسته وارد دور منفی میشم و احساسات بد میات سراغم دوباره روندم کند میشه

          خیلی هم سعی کردم این اتفاق نیغته 4 سال مستمر رو خودم کار کردم حتی یکروز حاضر نشدم هیچ فایل و کامنت و نوشتنی انجام ندم

          مثال میزنم

          مثلا من خیلی حالمو خوب نگه داشتم و رفتم ازمون رشته مورد علاقه ام رو دادم قبول شدم و خبر قبولیم رو دادن همون موقه کسالتی برای همسرم رخ داد و همسرم بشدت شکایت میکرد ازین کسالتش و من هرچی نخاستم اهمیت بدم و میگفتم خوب میشی اما 20 روز این موضوع ادامه داشت تا من دیدم از اون حال خوب و احساسات مثبت و شادی خارج شدم و ذهن من گرایشش ب سمت منفی رفت

          و الان دوباره دارم تلاش میکنم ک دوباره اون حس شادی رو بوجود بیارم و خاسته های بعدیمو خلق کنم

          این موضوع طی این 4سال صدها بار تکرار شده برام

          و هربار باید بیام کلی انرژی بذارم و سخت باشه برام تا دوباره ب کنترل ذهن درستی و احساس رضایت درونی برسم

          میخاستم راهنماییم کنید اگه تمرینی یا راه حلی از دوره همجهت با جریان خدا یاد گرفتید برای ماندن در حس خوب و خارج نشدن از حس خوب دارید برام مکتوب کنید من این مسعله رو حل کنم ک من چندین بار ب خودم گفتم یعنی میشه یکروز بیات و من برای همیشه بتونم خودمو نگه دارم تو مسیر

          پیشاپیش سپاسگذارم از شما

          برای شما ارزوی موفقیت و شادی دارم

          میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
          • -
            راضیه گفته:
            مدت عضویت: 908 روز

            سلام ب فاطمه عزیزم

            خوشحالم مجدد باهات همکلام شدم و چقدر خوشحال شدم گفتی چنتا از دوره ها رو تهیه کردی و کار میکنی…

            خوشحالم ک شیرینی توی مسیر بودن رو تجربه کردی و تحسینت میکنم فاطمه جان…

            ببین خیلی از بچه های سایت هستن ک خانواده هاشون یا همسرشون ساز ناشکری و مخالفت میزنن.

            یکیش خوده من ک برای خلاص شدن از تمسخر های همسر عزیزم جلو ایشون ک اصلا گوش نمیکنم و اگرم تایم زیادی خونه بمونه با هنذفری گوش میکنم …

            نمیتونم بگم کدوم نکته از دوره همجهت با خدا کمکم کرده و این راه حل ب دردم خورده…

            به مسیره…

            که ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست ب دست هم میدن اگر من در مسبر باشم و چرخ های زندگی برام آسونتر میچرخه.‌.

            میدونی؟

            این یه مسیره و توی مسیر ایییینقدر مسائل نرم برطرف میشن ک گاهی اصلا متوجه تغییر نمیشم…

            فقط وقتی ب گذشته رجوع میکنم مگم واووووو خدااای من …

            من چه شرایط زجراوری داشتم چه حال بدی داشتم و الان ب قول قران چقدرررر آسانم کردی برای آسانی ها…

            توی جلسه قرانی 12قدم که درباره سوره لیل استاد صحبت میکنن ک خداوند بعد از جندین قسم به شب و روز بهمون یه قانون مهم رو میگه که:

            فاما من اعطی و التقی

            و صدق بالحسنی

            فسنیسره للیسری

            من این سه تا آیه رو نوشتم روی در یخچال و هرجا ک کارها و رفتارهای خانوادم بهم فشار میاره و حس میکنم ک شیطان از این طریق الان راه پیدا کرده ب درون من سریع ب خودم میارم خودمو…

            و میگم رااااضیه رها کن…

            اعطی کن…

            بزار هرکی هرجور میخاد رفتار کنه و بگه تو ب خاطر خودت صدّق بالحسنی رو انجام بده و نیکی ها و خوبی هایی رو ک قبلا عایدت شده و فراموش کردی رو مرور کن و اینگونه خدا آسانم کرده برای آسانی ها…

            چیزهای ناجالب همیشه هس فاطمه…

            هرچی بیشتر روی متعهد بودن تمرکزمون روی خوبی ها و چیزهای باب میلمون تمرکز کنیم دیگه کم کم ناجالبی ها خیلی ب چشممون نمیاد ب خدا…

            اصلا محو میشن…

            من قبلا با همسرم خییییلی چلنج داشتم.افکارمون و عقایدمون خیلی متفاوته ولی ب بزرگی خدایی ک منو افرید و نیازهامو برطرف کرد من وقتی متعهدانه روی مسیر دیدن محاسن زندگیمون متمرکز شدم و متمرکز بمونم ن تنها همسرم بلکه کل دنیا ب ساز من کوک میشن و برای من همه چیزو باب میلم فراهم میکنن…

            این عدل خداس…

            این وعده خداست ک میگه و اذا سئلک عبادی عنّی فانّی قریب اجیب دعوه الداع اذا دعان فلیستجیبوا لی و الیومنوا بی لعلهم یرشدون

            اینجاش برای من نقطه اصلی زندگیم شده ک از خودش بخام و ایمان و باورش داشته باشم…

            احساس میکنم حرفام خیلی جسته گریخته شد.عذرمیخام اگه نتونستم سوالتو جواب بدم ولی اگر دیدی ک پولش راحت جور شد حتما دوره رو بخر…

            نوفق باشی عزیزم

            میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    مریم پهلوان گفته:
    مدت عضویت: 2276 روز

    به نام خدای مهربونم.سلام برا ستاد گرامی وهمه دوستان.

    مواردی که ازشون فرار میکنم:1) اینکه که صاحب مجلس باشم دوست ندارم .

    2)از مهمونی دادن که قراره غذا درست کنم ترس این رو دارم که غذام خوب نشه

    3) از جمع های بیهوده که حرفهای الکی میزنن

    4)از دعوا ومشاجره وبحث واختلاف.حتی اگه صدای دعوا بیاد سریع پنجره ها رو میبندم

    5)از مارمولک .ببینم فرارمیکنم

    6)از چالش های جدید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  5. -
    پریسا حسنی گفته:
    مدت عضویت: 2155 روز

    سلام خدمت همه ی دوستان و استاد عزیز

    یکی از بزرگترین ترسهای من که از بچگی با منه، حرف زدن تو یه جمعی هست.که اینم بر می گرده به تربیت خانوادگیم که همیشه می گفتن تو یه جمع بزرگتر نباید بچه ها حرف بزنن و.. من بسیار می ترسم که یه موضوعی رو که دوست دارم بحثش رو بندازم و همه رو هدایت کنم که در خصوص اون صحبت کنن و حتی توی کارم می ترسم که یک گزارش کاری رو که خودم آماده کردم ارائه بدم، خلاصه امسال با توجه به آموزشهای استاد بعد از دوازده سال که به عنوان رئیس حسابداری باید گزارش مالی رو برای مجمع عمومی می خوندم و همیشه از خوندنش طفره می رفتم به خودم گفتم مگه استاد نگفته باید به ترس هات غلبه کنی، بعد از کلی کلنجار با خودم تصمیم گرفتم که گزارشم رو خودم بخونم و تا یک روز قبل مجمع عمومی به هیچ کس هم نگفته بودم که چنین تصمیمی دارم ولی یک هفته بود که از اضطرابش مثل بید می لرزیدم، خلاصه بعد از کلی تمرین با خودم و گوش دادن فایلهای استاد روز برگزاری مجمع عمومی در حضور 500 نفر که بیشترین تعداد شرکت کننده تا اون تاریخ تو مجامع شرکتمون بود، روی سن رفتم و گزارشم رو خوندم. با اینکه صحبت کردن نبود و فقط از رو متن خوندم ولی برای خودم یه موفقیت خییییلی بزرگ بود. همینکه بر ترسم غلبه کردم، همینکه استرس نداشتم و صدام نمی لرزید، همینکه تونسته بودم بالاخره حرکت کنم برای خودم یه تخته پرش بود و باور اینکه من می تونم. بهم کلی قدرت و اعتماد و شجاعت داد. اصلا برام مهم نبود دیگران نظرشون چی بود فقط برام مهم بود که من از خودم بهتر شدم. من تونستم و حرکت کردم. حالا خیلی انگیزم بیشتر شده که حتما یاد بگیرم و خودم رو به چالش بکشم و در حضور دیگران بتونم حرف بزنم و نظرم رو بگم.

    من تونستم، حتما بعد از این هم به لطف خدا می تونم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  6. -
    شاهرخ گفته:
    مدت عضویت: 2645 روز

    سلام عرض ادب و احترام،

    سوال : چه شرایط یا موقعیت هایی هست که شما از مواجه شدن با آنها فراری هستید و سعی می کنید تا حد امکان با آنها برخورد نکنید؟

    جواب من : سوال خیلی جالبی بود ، تا به حال بهش فکر نکرده بودم، این سوال انقدر برام جدید و عجیب بود که،انگار یه چیزی خوردم که مزه جدید داشت که تا بحال تجربه نکرده بودم، انقدر برای ذهنم عجیب و جدید بود.

    خیلی فکر کردم به این سوال و دیدم که از خیلی چیزا فرار میکنم،

    به حرف زدن همیشه میگم که آدم باید چیزای جدیدو تجربه کنه و همیشه با صدایی بلند و رسا در جمع و بین دوستانم میگم، آدمی موفق هست که از دایره امنش خارج بشه و تجربه کنه،مهاجرت کنه از شهرش به شهر دیگه یا در مقیاس بزرگتر از کشورش به کشور دیگه یا از شغلی که دوسش نداره بیاد بیرون بره سمت شغلی که دوسش داره ولی در واقعیت اینه که واقعا خودم اینکار نمیکنم و میترسم از انجام اینکارا که به همه توصیه میکنم. من از مهاجرت با اینکه به همه توصیه میکنم ولی میترسم از انجامش، میترسم از اینکه خب گیریم که رفتی یه کشور دیگه حالا میخوای چیکار کنی؟ یا خب گیریم که از شغلت امدی بیرون و درامدی در کار نیست و سرکوفت خانواده هم هست حالا میخوای چکار کنی؟ میترسم از انجام کار جدید، فرار میکنم از اینکه یه کار جدیدو انجام بدم یه بیزینس جدیدو انجام بدم فقط از ترس اینکه نکنه نگیره و بعد چی میشه؟خلاصه فراریم از هر کار جدیدی که قبلا انجام ندادم و بخوام یهو انجام بدم

    فراریم از مسائل مالی، اینکه بخواب ببینم خب حساب کتاب کنم چقدر درامد داشتم یا هزیه چی شد و این حرفا،

    ولی بزرگترین چیزی که ازش فرار میکنم اینکه که، از انجام کار جدید،مهاجرت،شروع یه بیزینس جدید و هر چیزی ریسک توش باشه، هم میترسم هم فرار میکنم و اصلا ذهنم نمیزاره بهش فکر کنم بلافاصله یه فکر دیگه ای میکنم. سوال جالب و چالش برانگیزی بود ممنون از شما.

    ذهنمو دارم یواش یواش بیشتر میشناسم و اینکه چقدر توش چیزایی هست که اصلا نمیدونستم همچین چیزی توش هست،چقدر برام غریبه ذهنم، من فکر میکردم همیشه عاشق مهاجرتم،میخوام اقیانوسو ببینم،میخوام اروپارو ببینم،میخوام سویسو ببینم،میخوام مصرو ببینم،و جاهای دیگه ولی میبینم که نیستم یا اینکه فکر میکردم همیشه عاشق چالشم ولی میبینم که نیستم،میترسم از چالش، فرار میکنم نمیتونم خودمو جم و جور کنم تو شرایط اولیه یا سختش، یا فکر میکردم دوست دارم برای خودم کسب و کاری داشته باشم و استارت اپ خودمو داشته باشم ولی میبینم که ذهنم یه ساز دیگه ای میزنه تواناییهایشم دارم ولی ذهنم نمیخواد کسب و کار داشته باشم.اصلا کی اینچیزا رفت تو ذهنم،عجیبه واقعا برام.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  7. -
    الهام و نگین گفته:
    مدت عضویت: 1293 روز

    خدایا هزاران هزار مرتبه شکر بخاطر یه هدایت دیگه

    خدایا هزار مرتبه شکر که من و جز هدایت شدگانت قرار دادی

    خدایا شکرت بخاطر وجود استاد عزیزم

    خدایا شکرت بابت این خوشبخت بودنم

    خدایا شکرت بخاطر این قوانین ثابت و یکسان

    خدایا شکرت که بهم اختیار خلق کردن دادی

    خدایا شکرت که تمام اصول و در قرآن بهم گفتی

    استاد بینظیری، بینظیری

    هزاران هزار مرتبه شکر گزاری میکنم ،که دستی از دستهای خدای مهربانم شدی که قوانین جهان هستی و بهم بگیند و بتونم به اندازه ای که درک میکنم بتونم زندگی خودم و خلق کنم

    استاد جان من قبلا چون همش احساس قربانی شدن داشتم و باور کمبود

    با پسرم بحثم میشه و اونم این احساس قربانی شدن و بیشتر و بیشتر بهم میداد،ولی العان که با قانون آشنا شدم برام خیلی خیلی کم اتفاق میفته اصلا انگار کم رنگ و کم رنگ شده،

    یا اینکه تو جمع نمی‌تونستم برم و حرف بزنم فرار میکردم تقریبا از رفتن تو جمع

    ولی از موقعی که دوره عزت نفس و گوش دادم و به تمرینهای عمل کردم خیلی بهتر میرم تو جمع و خودم و معرفی میکنم و با احساس لیاقت صحبت میکنم

    و خیلی خوشحالم

    که احساس لیاقت بیشتر میکنم و آدمهای که اطرافم هستند هم دارند عوض می‌شوند و سمت من آدمهایی دارم هدایت می‌شوم که اونها هم احساس لیاقت را درخودشون بیشتر حس میکنند

    و من متوجه شدم که من یه مرحله بالاتر رفتم و بابت این خیلی خوشحالم که آدمهای خوش رو تر و با اعتماد نفس تر دارم برخورد میکنم

    البته همش آگاهانه دارم روی رفتارم و رفتار بقیه نگاه میکنم که بفهمم چه باورهایی دارم ومچ خودم و میگیرم و میام می‌نویسم اهرم رنج و لذت و می‌نویسم و سعی میکنم روی خودم کار کنم

    استاد عزیزم ،مریم جان عاشقانه دوستتون دارم

    سپاس گزارم بابت این آگاهی های که در اختیار ما میزاریند

    دوستان عزیزم دوستون دارم ،امید وارم هر روز بهتر و بهتر قوانین جهان هستی و درک کنیم و عمل کنیم

    خدایا دستم و بگیر و هدایتم کن به اسانسهای بیشتر

    خدا یا من دوست دارم جز مومنان باشم

    خدا جونم دوست دارم درس بگیریم از اتفاقات

    خدا جونم هر روز تو رابط بهتر و بهتر قرار بگیرم

    خداجونم دوست دارم بتونم به راحتی الگوهای تکرار شوند را بفهمم

    وبفهمم که خودم دارم خلق میکنم

    باورهام و درست کنم.

    خدایا تنها تو را میپرستم و تنها از تو هدایت میخواهم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  8. -
    نازنین خشنود گفته:
    مدت عضویت: 1672 روز

    سلام استاد جان

    میخوام بی مقدمه برم سراغ کارهایی ک به شدت ازشون فراری هستم

    1:از ارتباط گرفتن با آدم های جدید

    2:از ادامه دادن صحبت با آدم های غریبه (یعنی تا جایی ک مجبور باشم با بقیه حرف میزنم اما وقتی کارم تموم میشه دلم می‌خواد سریع اون صحبت رو قطع کنم و حرف زدنمون تموم شه دلایلشم الان اومد توی ذهنم اینه ک :1احساس می‌کنم مزاحم اون افراد میشم 2احساس می‌کنم شاید با من حال نکنن و حرفای ارزشمندی نزنم 3احساس می‌کنم توی جواب دادن ب حرفاشون کم میارم برای همین بجز مکالمه های ضروری با کسی حرف نمیزنم

    مورد 3ک ازش فراریم اینه ک توی ارتباطات اولین نفر باشم ک شروع کنندس و بازم بخاطر حس مزاحمتمه

    مورد 4 :ارتباط چشمی بر قرار کردن با ادمهاس چون حس می‌کنم عدم عزت نفس منو از توی چشمام میخونن بافکر می‌کنم ب اندازه کافی زیبا نیستم

    یعنی وقتی ی نفر داره بهم نگا میکنه و حرف میزنم با خودم میگم نکنه الان ی نقصی رو داره تو صورتم میبینه و بهش توجه میکنه خصوصا این ترس راجع به افرادی ک باهاشون رابطه عاطفی شدیدی دارم بیشتره

    مورد 5از رقصیدن در جشنا و با آدما فراریم

    فقط در صورتی میتونم برقصم ک مشروب خورده باشم

    مورد6از ابراز احساسات ب خانوادم فراریم ویجورایی خجالت میکشم و حاضرم بمیرم اما ب مامانم یا خواهرام نگم دوستت دارم

    (اما تا دلتون بخواد ب دوست پسرم میتونم بگمخخ )

    مورد 7از پر انرژی بودن و بلند صحبت کردن و فیزیک محکم داشتن فراریم چون میترسم یکی بهم تیکه بندازه یا باخودش بگه این دیگه چی میگه دلش خوشه هااااا و بزنه توذوقم

    الان ک دارم فکر می‌کنم تمام این مواردی ک نوشتم و خیلیای دیگ ک تو ذهنمه دلیلش کمبود عزت نفسمه

    و اینک برای اینک دیگه ازین چیزا فراری نباشم تنها راهش رفتن تو دل این ترسام هست و لا غیر

    حتما از این کامنتم اسکرین شات میگیرم و سعی می‌کنم تک تک کارایی ک فرار می‌کنم ازشون انجامشون بدم و درشون هی قوی تر و قوی تر بشم تا این ضعف های شخصیتیم کم تر و کم تر بشه

    مرسی استاد عزیزم

    مرسی بابت مطرح کردن این سوال ک باعث شد من کلی خودم رو بهتر بشناسم و بهبود بدم عاشقتونم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای:
  9. -
    امید آریا گفته:
    مدت عضویت: 3060 روز

    سلام به همگی

    من یکی از چیزهایی که ازش فراریم اینه که با یه یکی از دوستانم اصلاً دلم نمیخواد حرف بزنم یعنی اگه تو کوچه خیابون ببینمش و اون از من فاصله داشته باشه و منو ندیده باشه ترجیحم اینه از جایی برم که اصلاً نبینمش

    یا سرو کله زدن با یه سری مشتریها یه موقع هایی فراری ام از این موضوع که باید مشتری رو قانع کنم که از خدمات من استفاده کنه

    یکی از چیزهایی که واقعاً فراری ام اینه که یه سری کارای دد لاین داشتن رو بدم میاد مثلاً دانشگاه باید ته ترم باید امتحان بدم یا این که برای هفته بعد یه کاری رو باید انجام میدادم

    از این که یه روزی بخوام مثلاً ازدواج کنم و خانواده ها گیر بدن فلان رسم باید انجام بشه واقعاً فراریم

    یا این که توی زندگی من یکی دیگه هی نظر بده و نظر من رو بی ارزش کنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای:
  10. -
    محمدرضا یکتای مقدم گفته:
    مدت عضویت: 1584 روز

    سلام و درود خدمت استاد عزیزم

    خدا رو شاکرم که در مدار دریافت این آگاهی ها و عمل به آنها هستم

    من جوابی که میتونم بدم

    از صحبت در جمع فراری زیاد نیستم ولی

    در مورد مسایل مالی و حساب کتاب فراری ام

    خیلی برام سخته حساب کتاب کنم

    یا بهتر بگم از روشن کردن حساب کتاب و مسایلی که باید صحبت بشه و واضح و روشن بشه فراری ام

    و این رو هنوز که هنوزه دارم

    و یا از نوشتن قرار داد کاری و یا هر چیزی که نیاز به نوشتن بین دو نفر باشه فراری ام همیشه دنبال ی بهونه ام که انجام ندادم

    در مورد رفتن به دکتر هم فراری ام

    ووهمیشه در دقیقه 90 میرم پیش دکتر

    یعنی همیشه کلی درد و رنج میکشم و بعد میرم دکتر

    و الگو دیگه از رفتن توی جمع آدم های باکلاس

    و یا ادم های معروف و پولدار فراری ام

    ویا خرید از پاساژ ها و یا مغازه های شیک و خاص فراری ام

    و از انجام تکالیف مدرسه دانشگاه و شبیه این کلا فراری ام و در دوران مدرسه تمام کاردسی ها و کار های مدرسه و نقاشی هام رو همیشه کسی برام انجام میداد در عوض من براش کار دیگه ای میکردم که فقط از انجام اون کار فرار کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 8 رای: