اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
قبل از هر چیزی این رو بگم از وقتی که ایمانم رو بهتر کردم و دارم رو خودم کار میکنم. شاید دریک لحظه این ترسها بیان سراغم ولی به لطف الله و فایل های استاد زودتر خود رو جمع میکنم و سعی میکنم با ترس هام روبه رو بشم البتهکه هنوز هم خیلی جای کار دارم.
یکی از ترسهایی که دارم ترس از دیدن مرده ویا لمس کردن مرده بود والبته که الان هم هست ولی نه به شدت قبل.
یکی دیگه از ترس هایه دیگم از دست دادن عزیزانم بود وهست که دارم ایمانم رو قوی تر میکنم البته نمیدونم چطور میشم به قول یکی از دوستان قبلا از فکر کردن به این موضوع هم ترس داشتم ولی الان خیلی بهتر شدم.
یکی دیکه از ترس هام ترس از قضاوت شدن مردم بوده وهست طوریکه از همین کامنت نوشتن هم گاهی اوقات ترس داشتم که شکر خدا الان بهتر از قبل هستم قبلاا از حرف مردم خیلی میترسیدم ولی الان میدونم این ترسم از عدم داشتن عزت نفس و عدم داشتن لیاقت هست که دارم رو خودم کار می کنم ولی هنوز جای کار دارم.
در کل به نظرم هر کس ایمان قویتری داشته باشه به خدا لا خوف علیهم ولا هم یحزنون اون شخص نه ترسی خواهد داشت ونه غمی.
باید تامیتونم روی باورهای توحیدم کارکنم چون به نظرم خداوند برای من همه چیز و همه کس میشود.
از خدای بزرگ می خواهم که همه ی ما را به راه راست هدایت کنه راه کسانی که به آنها نعمت داده نه راه کسانیکه برآنهاغضب کرده ونه گمراهان.
از خدا میخواهم که همه ی ما را در این مسیر ثابت قدم کنه.
سلام بر استادان عزیزم و دوستان همفرکانسیم دراین مسیر زیبا وتوحیدی
امروز ظهر کمی به خواب رفتم اصولا ظهرها نمیخوابم
بعداز خوندن چند تا کامنت به خواب رفتم
نمیدونم چطور توی خواب هم ذهنم مشغول به پیدا کردن ترس ها م بود
و دائم درحال گشتن در تمام وجودم وکنکاش به لایه های زیرین ذهنم
انگار که کسی دردرونم وارد شده و میخواد من رو از شر ترس هایی که سالهاست در وجودم مدفون شده نجات بده
من ترس هایی زیادی دارم هر چند وقت یکبار میان بالا ولی باز من اونها رو مدفون میکنم تا دیده نشن
شاید از مواجه شدن با اونها هم میترسم
ترس روی ترس دفن شده و منکه حالا 47 سالمه هنوز هم کلی ترس دارم
یادم میاد توی خوابم کسی که داشت به دنبال منبع ترس هام میگشت ذهنم رو به سمتی از وجودم جلب کرد که ترس از پایان یافتن داشت ترس از نرسیدن ترس از گذر روزها و دست نیافتن به چیزهایی که درپی شون هستم ترس از موفق نشدن
احساس کردم من انباشته یی از ترس ها م هستم که نمیخوام باهاشون روبرو بشم ترس هایی که از کودکی تا الان با من همراه هستند
امروز ظهر بعد از بیدارشدن از خواب بیشتر اون سیاهی که وجودم به خاطر ترس هام بود رو به یاد میارم
ترس از تنها ماندن
ترس از پیری
ترس از مرگ
ترس از آسانسوری که بین طبقات گیر کرده ومن توش گیر افتادم
ترس از رفتن به دل ناشناخته ها
ترس از اتاقی که پنجره یی نداره وهیچ نوری
ترس از روبرو شدن وحرف زدن با همسر و مشخص کردن مسیر زندگی
من در پی حل کردن ترس هام هستم استاد عزیزم
ازروزی که با شما آشنا شدم برای پیدا کردن و حل کردنشون دارم تلاش میکنم
وخیلی بهتر شدم ولی امروز که دوباره بهشون رجوع کردم دیدم هنوز خیلی باید روی خودم کار کنم
قل اعوذ برب الفلق
به پروردگار سپیده دم پناه میبرم
به خدایی که نور را بر تاریکی پیروز گردانید
واز او درخواست کمک دارم تا مرا هم از تاریکیهای اعماق وجودم از ترسهام عبور بده و به نور رو روشنایی برسونه
چند روز پیش داشتم به قضیه یی فکر میکردم و به دنبال را ه حل براش توی دست دوست و رفیق میگشتم و با خودم میگفتم شاید فلانی بتونه کمکم کنه که یکبار یک نفر بهم گفت فراموش کردی که تو قدرتمندترین دوست رو داری یادت رفته چنان قلبم روشن شد ک انگار هیچ مشکلی ندارم و اون نهیب قلبم رو آروم کرد وانگار فقط خداوند تنها دوست وهمراه من هست دیگه هیچ نگرانی ندارم
من الان بهترین وقدرتمندترین بنگاه معامله املاک رو میشناسم که به موقع برام خونه پیدا میکنه
بهترین بنگاه معامله ماشین رو میشناسم که به موقع ماشین دلخواهمو برام میخره
من قلبم آرام شده
حالا هم که تونستم با ترس هام روبرو بشم باز هم خوشحالم بازم قلبم آرام تر شده ونیرویی قوی به من میگه از پس اونها هم برمیای فقط آرام باش
خوشحالم که بیرون کشیدمشون و حالا با تمرکز بیشتر روشون کار میکنم وخودمو رها میکنم آزاد آزاد
استاد عزیزم ازت بینهایت سپاسگذارم که این سوال ها رو میپرسین و مارو به مسیر توحید هدایت میکنی
سلام خدمت استاد عزیز و دوستان گرامی در مورد ترس من یک تجربه جالبی دارم و بیشتر میخوام. این تجربه خودم رو به اشتراک بزارم تا بیشتر بشناسیم که ترس ها توهمی هستن و حقیقت زندگی چیز دیگری است
من چند وقت پیش به دلیل نوشیدن زیاد نوشیدنی های گاز دار دچار بیماری استرس و نگرانی و ترس شده بودم
البته اول متوجه نشدم بخاطر نوشیدنی است وقتی رفتم دکتر و خودم تحقیق کردم دیدم که بله این نوشیدنی ها بشدت مضر هستند و از اون موقع به بعد حتی یک بار هم بقول استان چیت دی نکردم
و هرگز دگه نوشیدنی های گاز دار استفاده نکردم و نتیجه شم بی نظیر بود
و اون حال و هوای ترس و نگرانی استرس تا چند هفته با من بود
و در مورد مرگ و بیهوده بودن زندگی و ازین جور احساسات بود که خیلی منو درگیر کرده بود
نکته جالب قضیه این بود که در بدن من هیچ اثری از درد و این حرفا نبود ولی در ذهن من بی نهایت ترس وجود داشت ترس واهی که الان میمیری الان قلبت می ایستد الان سکته میکنی الان اینجوری میشی اونجوری میشی و هیچ اتفاقی در بدن من رخ نمیداد و هی که چند روزی گذشت و من با این حس عادت کرده بودم کم کم فهمیدم که ترس ها همه شکل یکسانی دارند و اصلا حقیقت ندارند و تا وقتی که ما اون ترس رو باور نمیکنم قدرت خاصی ندارد میدونید مثل اینکه این ترسها لازمه ایجاد ایمان باشه اینجوری هستند یجورای. لازمه زندگی هستند که فقط باید باعث رشد ایمان بشوند مثل قانون تضاد و ایجاد خواسته یعنی من بوصوح درک کردم که ترسهای ما هیچ قدرتی ندارند
دقیقا وقتی توی عروسی یکی میاد دستمون رو میگیره و اولش چقدر میترسیم و میگم بلد نیستم و خلاصه بزور مارو میکشونه وسط میدان و وقتی میریم وارد میدان میشیم میبینیم اصلا ترسی وجود نداشت و چند دوری که میزنیم برامون بدیهی میشه و شاید همونجا به خودمون حتی بگیم که اینم ترس داشت واقعا؟
این اتفاق بارها برام اتفاق افتاد
من از موقعیت های جدید یادمه خیلی می ترسیدم وقتی ازدواج کردم بعدش بدهکار شدم و با برادرم کار میکردم سر یک موضوعی بشدت برادرم باهام بد رفتار کرد و یجورای هم هیچ وقتمنو آزاد نمیزاشت و سر همین موضوع آزادی من تصمیم گرفتم کسب و کار شخصی مو بر پا کنم
آقا اینقدر ترس داشتم که قشنگ دست و پام میلرزید نه پولی نه مشتری نه هیچی خلاصه کارو شروع کردم و رفتم تو دل کار یه مدت دو ماهه که گذشت چون یکم مشتری داشتم و مشغول بودم یهودی یادم اومد از ترسهای که تو شروع کار داشتم و گفتم واقعا من میترسیدم اینکه ترسی نداشت و باور کنید مسخره به نظرم اومد اون ترسها اینقدر تفاوت داشت و یجورای به این نتیجه رسیدم که لازمه ایمان اینه که تضاد ترس بوجود بیاد
من واقعا اونجا ایمانم چیره شد بر ترسهام ولی کی چیره شد وقتی که ترس بوجود اومد
یعنی نگاه ما به ترس ها باید این باشه که این توهم است و حقیقت نداره مثال های زیادی دارین همه ما که از موضوعی میترسیدیم بعد از گذشت سالها به خودمون خندیدیم. که واقعا این ترس رو من داشتم
مثلا وقتی بچه بودم وقتی مسابقه فوتبال میگرفتیم قبلش اینقدر استرس داشتم که دستام میلرزید ولی به محض اینکه سوت بازی به صدا در میومد انگار نه انگار
راحت بازی میکردم ترسی نبود و همیشه حس میکردم که این ترسها حقیقت ندارند اینا رو فقط شیطان در ذهن ما بوجود میآورد بلکه بتونه گمراه کنه نا امید کنه باعث بشه تصمیمات غلت بگیریم
موضوع بعدی که من ترس داشتم این بود که من میخواستم خونه ام رو مستقل کنم ولی میترسیدم دفتر ها پر کردم از اینکه مزایای مستقل بودن چیه و چرا باید مستقل بشوم ولی همچنان میترسیدم تا اینکه رفتم تو دلش و بر ترسم چیره شدم و خونه گرفتم وسیله بردم شروع کردم به زندگی و الان بخدا میخندم میگم اینم ترس داشت واقعا
ما همه مسائل زیادی داریم که باید بیاد بیاریم که چه ترسهای مسخره ای داشتیم که تو دراز مدت همه از بین رفتند و بعضی ها هم مسخره هستند
خلاصه تجربه من اینه همه ترسها خوبه و قانون جهان اینه که به این تضاد ها بر بخوریم تا ایمانمون قوی بشه نه اینکه بمونیم توی اون ترسها و نگرانی ها
خواستم این تجربه مو به اشتراک بزارم با خانواده عزیزم و یاد آوری کنم که از. ترسهاتون نترسید و برید تو دلش بعد خواهی دید چقدر مسخره هستند
ادامه سوال هایی که خودمون دلیل افکار و رفتارمون دلیل موفقیت یا عدم موفقیت همین سوال عالی هست که شما میپرسید و دوستان جواب میدن و با خواندن هر کدوم از اونها به فکر فرو میرم که اون ترمز هایی که شما مگید یا همون پاشنه های اشیل چیا هستن و اما(ترررررس)ارس از هر تغییر جدید ترس از رفتن به جای ناشناخته یا کاری جدید انجام بدی مثل یه نرم افزار جدید که باهاش کار کنی و چقدر کارت رو سریعتر انجام بده ولی میچسبی به همون قبلی به همون جایی که از قبل رفتی بلدی مثلا مسافرت کلا به دو تا شهر نمیری یه جا جدید ببینی استاد این جمله شما تو کتاب رئیا های که رویا نیستن اونجا شب رفتید داخل چادر بیرون نمیمومدید وفقط اون گفتگو ذهنی شما بهتون گفت ایمان ندارید و شما بهش غلبه کردین بارها و بارها به خودم گفتم یاداوری کردم و خیلی جاها طعم شیرین اونو چشیدم وقتی یه شرایط جدید یا کار جدید انجام دادم و میدونم حلاوت شیرینی رفتن تو دل ترس ها چیه که فقط پوچ و خالی هست هم از نظر اعتماد به نفس هم از نظر مالی اما پاشنه اشیلم ترس و نقطه امن خیلی وقت میخوام بیام بیرون از نقطه امن و میدونم چه نعمت هایی اون بیرون هست مهاجرت از شهرم رفتن و انجام دادن یه کار جدید با اینکه الان همه چیز عالی و میتونه خیلی خیلی بهتر باشه از اینکه هست الان دارم مینویسم دوره عالی عزت نفس تو ذهنم مرور میشه از اینکه و قتی همه چیز خوبه باید تغییر کنی نباید بزاری این شرایط به اصطلاح خوب تو رو اسیر کنه از اینکه چرا نتونستم اگهی بازرگانی انجام بدم با اینکه استادم با تاکید گفت و اگر انجامش ندی یعنی اجازه دادی ترس بر تو مستولی بشه یعنی اینکه نمی خوای تغییر کنی اما هر بار خواستم انجامش بدم یه بند خیالی جلوم گرفت و از خودم ناراحت شدم اما همین الان به خودم قول دادم شروع کنم شده از یه نفر اگر میخوان تعییر کنم بزرگ فکر کنم کوچیک قدم بر دارم تا از خودم راضی باشم .
ممنون استاد از شما بابت درک این اگاهی ها و نشر اون خدایا شکرت به خاطر این فضا و این دلنوشته هایی که میخونم وبه خودم جرات خود افشایی میدم و میدونم اولین قدم پذیرش این مشکل هست تا برطرف بشه استاد عزیز براتون ارزوی عمر پر خیر برکت دارم و این خواسته هر روز من موقع تمرین اینه هست شما و این سایت یکی از سپاسگزاری هر روزه من هست
1، من به شدت از به توجهی و کم محلی به صحبتهام توسط دیگران میترسم و هنوز نتونستم بهش غلبه کنم
2، من به شدت از شکست و از دست رفتن پولهام و پس اندازم میترسم و هنوز نتوستم بهش غلبه کنم
3. من از صحبت کردن در جمع به شدت میترسم و هنوز نتونستم بهش غلبه کنم
4، من به علت آگاهی از قانون جذب و ناتوانیم در کنترل خیلی از ترسهام از برگشت ترسهام و افتادن اتفاقهای بد بشدت از قانون جذب هم میترسم
5، من از اینکه ترسهای من رو دیگران بفهمند و متوجه بشن هم بشدت از این موضوع هم میترسم و ترسهام بیشتر میشه
6، من به شدت از مسخره شدن و کنف شدن میترسم و هنوز نتونستم به این ترسم غلبه کنم
این ترسهایی بود که خیلی مواقع تو زندگی من تکرار میشن که من اینجا گفتم تا برای خودم بیشتر باز بشن و دیگران هم ببیند و الگو بگیرند در ضمن اینم بگم هر وقت وارد ترسهام شدم و بهشون حمله کردم و عملگرا بودم و فرار نکردم خیلی زیاد هم نتایج بزرگی گرفتم
به نام خدا سلام خدمت استاد عزیز و همه دوستان همیشه این ترسها مثل زنجیر دست وپای آدم را میبندن و اجازه حرکت کردن و اجازه رشد کردن و رسیدن به آرزوهامون را از ما میگیرن و چه ترسهایی که بعد از روبرو شدن وگذشتن از اونها دیدیم که اصلا اون چیزی که ما تصور میکردیم وفکر میکردیم نبوده و همه اونها توهم بوده و به ترسهامون خندیدیم . همگی از این نمونه ترسها داریم پس چرا باز میترسیم چرا بی ایمانیم؟ چقدر از خدایی که قبلا میشناختم میترسیدم ولی عاشق خداییم که امروزدارم. احساس آرامش میکنم ازخدایی که دارم درک میکنم .
همه اینها به خاطر باورهای غلط واشتباه من بود. من قبلا خیلی ترس از قضاوت دیگران داشتم خیلی ترس از تایید نشدن توسط دیگران داشتم و به شدت از این ترسها ضربه خوردم وعقب موندم ولی به لطف خدا و کمک آموزش های دوره عزت نفس الان میتونم بگم اون ترسها خیلی خیلی کمرنگ شدن . یکی از ترسهام صحبت کردن تو جمع چند وقتی که دارم تمرین میکنم و با این ترسم روبرو میشوم و وقتی این تمرین را انجام میدهم اعتماد به نفسم بالا میره وحس خوبی دارم. من الان بزرگترین ترسم تغییر شغله که تو دلش ترس از شکست ترس از بیکار شدن ترس از قضاوت وخیلی ترسهای دیگه هست و به خاطر این ترس چند سالیه دارم کارم را تحمل میکنم ومیدونم که این از بی ایمانی منه . امید دارم با موندن در این مسیر و عمل کردن به اموزشهای استاد وارد این ترسم بشم .
من امروز صبح در تمرین ستاره قطبی آرامش ذهن نوشتم.چون ذهنم درگیر مسائلی شده و من از خدای خودم خواستم که مسائل را برام به راحتی وآسانی حل کنه و من آرام بگذرم.
من تو زندگیم همیشه ترس از چالش های جدید دارم.
وقتی چالشی اتفاق می افته حتی اگر بخیروصلاحم باشه باز هم اولش خودمو میبازم و مسئله رو به صورت منفی در ذهنم تمام میکنم و به خودم فشار روحی وحتی جسمی وارد میشه.همیشه همسرم به من یادآوری میکنه : الخیر فی ما وقع
دوست دارم زندگیم آرام و بدون دغدغه پیش بره.
من ازقبل درخواست هایی از خدای خودم داشتم وخداوند به صورت چالش سرراهم قرار میده ولی من فراموش میکنم و زود میبازم.
امان از انسان فراموشکار…
یکی دیگه از ترسام،ترس از خراب شدن ماشین
و جدیدا هم دچار همچین موضوعی شدم و هیچ راه حلی برای درست شدن وجود نداره…
چون خودم راننده هستم و بیشتر کارامو خودم با ماشینم انجام میدم وقتی برای ماشین مشکلی پیش میاد اعصابم خورد میشه و انصافا هم خودم و همسرم خیلی خوب از وسیله استفاده میکنیم ولی...
الانم هر جایی میبریم هیچ کس نمیتونه درستش کنه
من از دیشب تصمیم گرفتم کلا این مسئله رو رها کنم واز خداوند خواستم در بهترین زمان مارو به بهترین آدم هدایت کن به راحتترین شیوه
چون هرچی بیشتر به درست شدنش فکر کردیم و اینور و اونور بردیم جز خسته کردن خودمون هیچی نشد
واسه همین ترس دارم.
من قبلا ترس از برخورد با آدم های جدید و دورهی جدید داشتم که درحال حاضر خداروشکر با این ترسم
کم کم مقابله کردم و بهتر شدم وخواهم شد.
وقتی منو تو دورهمی جدید دعوت میکردن نمیتونستم قبول کنم ازطرفی دوست هم داشتم
درخودم میگشتم و متوجه میشدم که دارم از این موضوع فرار میکنم و اعتماد به نفس برخورد با آدم های جدید ندارم پس باید وارد این ترسم بشم و
تونستم بهبود بدم.
از خدای مهربان و بخشنده ام میخوام که منو با ترس هام قویتر کنه تا بتونم باهاشون مقابله کنم و زندگیم پر از شادی و برکت بشه و پیشرفت درونی عالی داشته باشم.
خدایاشکرت که تونستم امروز هم دربهترین زمان و مکان(محل کارم که آروم و خنکه)کامنت دلی بنویسم.
استاد عزیز من وقتی فایلهای الگوهای تکرار شونده را میگذارید میخواهم کامنت بزارم ولی کمی مقاومت دارم ذهنم به من میگه تو که کشف قوانین زندگی را تهیه کرده ای و قراره دوره اش را شروع کنی خوب همون جا در تمرینهای جلسات کامنت بزار الان نمیخواد چه کاریه
ولی بعد من هم به ذهنم میگم حتما استاد یه چیزی میدونه که این فایلها را زحمت کشیده و گذاشته تو به این چیزها کار نداشته باش برو جواب سوال را فکر کن و بنویس
بله استاد عزیزم همان طور که در کامنتهای قبل نوشتم من الگوهای تکرار شونده زیادی دارم مثلا اینکه یه سری افراد را مرتبا در زندگی جذب میکنم متل آدم های سیگاری انسانهای وابسته آدم هایی که به شدت حمایت گر هستند همیشه در زندگی ام داشتم و مرتبا تکرار شده حالا اسماشون فرق کرده
و واقعا استاد من این موضوع را اخیرا با فایلهایی که شما گذاشتید و خیلی دقیق شدم در مسیر زندگی ام درک کردم که تا کنون نمیدانستم استاد واقعا از شما ممنونم همین که این موضوع را فهمیده ام مطمئن هستم راه حل اون هم
پیدا میکنم و حتما خداوند هدایتم خواهد کرد
در رابطه با ترهاسهایم
من ترسهای زیادی دارم و به آنها آگاهم و خیلی دوست دارم از آنها عبور کنم
مثلا ترس از تاریکی
ترس از تنها ماندن در خانه
ترس از قضاوت شدن
ترس از حیوانات که البته خیلی روش دارم کار میکنم که این ترسم از بین بره
و اینکه همه ترسهایم را میخواهم با تلاشم و با آگاهی بر طرف کنم
سلام و صد سلام به استاد عزیزمون و مریم جانِ عزیز دل استاد و همه ی ما، و سلام به دوستای گلم تو این خونه ی بهشتیمون
دیشب موقع خواب دیدم فایل جدید اومده و با شوق و خوشحالی فراوان نگاه کردم اما اومدم کامنت بذارم دیدم نمیشه، انگار به زور میخواستم بنویسم، و ننوشتم. الان داشتم جواب کامنت اسداله زرگوشی عزیز رو مینوشتم، دیدم یه چیزایی داره به ذهنم میاد و خلاصه اومدم اینجا که بنویسم:)
منم وقتی صحبتهای استاد رو گوش میدادم دیدم عملا همه مواردی که استاد گفت رو منم دارم و ازشون میترسم.
یه چیزی که تازگیها به قول اینجاییا realize کردم، ینی چیزی که بوده ولی من به تازگی به صورت آگاهانه متوجهش شدم، اینه که از تعهد دادن میترسم، حالا از اون احساس مسئولیتش، یا اینکه اگر نشه و نتونم انجام بدم چی… و از همه بیشتر از تعهد دادن به خودم، چون تعهد به دیگران رو معمولا اینجوریم که هرکاری میکنم تا به عهدم وفا کنم، مثل کاری که این چند روز دارم میکنم برای تحویل کارای این شرکت (اگه یادتون باشه من چند روز پیش از یه شرکت دیگه آفر گرفتم و دارم از این شرکت فعلی میرم شرکت جدید ) و انقدددددر اینجا کارای جورواجور دستم بود و مسئولیتای مختلف داشتم که تحویل کار خیلی سنگین بود واقعا. و من از هیچ کاری، از شب تو خونه وقت گذاشتن و غیره دریغ نکردم… اما مثلا برای کارای خودم اینجوری نیستم، بعد اگر به خودم یه تعهدی بدم اما نتونم انجام بدم (که احتمالش زیاده) اونوقت خب خیلی از خودم ناراحت میشم، سرخورده میشم و خلاصه ترجیح میدم اصلا تعهد ندم.
مثلا اون تعهد 30 روزه ی کدنویسی، یکی از معدود وقتایی بود که رسما هم به خودم هم تو سایت اعلام کردم که میخوام این تعهد رو بدم، و خداروشکر انجامش دادم و چقددددر شیرین بود، چقدر بهم چسبید و حس خوبی داد و اعتماد به نفسم رو بالا برد. بعد از اون دارم سعی میکنم این ترس و این الگوی “تعهد دادن یا تصمیم به انجام یه کاری گرفتن ولی عمل نکردن” رو بشکنم به امید خدا.
ترس از طرد شدن هم من کلا دارم، اگر بخوام دقیق بشم اگر جایی حس کنم امکان عدم تفاهم هست، امکان طرد شدن، انتخاب نشدن… احتمالا خودم خودمو میکشم عقب قبل از اینکه مثلا طرد یا ریجکت بشم یا انتخاب نشم، و این طبیعتا به ضرر منه، چون ممکنه اون احساس من اصلا اشتباه بوده و قرار نبوده ریجکت بشم و درواقع خودم با این ترس خودم رو از یه موقعیتی محروم میکنم.
ترس از به اصطلاح “ضایع شدن” جلوی دیگران هم از بچگی خیلی داشتم:)) همیشه آسته میرفتم آسته میومدم، شاید خیلی چیزا رو اصلا امتحان نمیکردم که “نکنه نشه، بعد ضایع بشم جلوی همه” (ایموجی دست روی پیشونی ده عدد)
به مرور زمان رو این حالتام کار کردم و خیلی بهتر شدم ولی هنوزم خیلی کار دارم تو این زمینه ها.
ترس از ناشناخته ها و ترس از امتحان چیزای جدید، غذاهای جدید، کارا و جاهای جدید قبلا داشتم اما الان در عین اینکه یه ترس خفی کوچولو تو دلم هست اما میل و رغبت و علاقه به کشف چیزای جدید خیلی تو چندین سال اخیر هی درونم رشد کرده و خدا رو خیلی بابت این نعمت شاکرم:)
یه ترس قوی و خیلی بد و خیلی مخرب، ترس از موفق نشدن یا کلا ترس از نشدن تو کار یا ایده ای که تو ذهنم هست. این خیــــــــــــــــلی بده، مثلا من ماه هاست بلکه یکی دو ساله میخوام بسته های آموزشی تو زمینه کاری خودم درست کنم، چندتایی هم شروع کردم، مثلا ویدیوش رو گرفتم، ولی کار رو تموم نمیکنم، یه کمیش تبلیه، یه کمی واقعا وقت نداشتنه، ولی اصلش به نظرم از روی ترسه، که نکنه اینهمه زحمت بکشم درست کنم ولی بعد فروش نره، مشتری نداشته باشه… در حالیکه همینجوری درست نکرده هم چند باری حداقل در حد سوال و درخواست مشتری داشته. یا مثلا خیلی وقته به ذهنم اومده یه کانال تلگرام هم بزنم علاوه بر اینستا، یا اصلا شاید جایگزین اینستاش کنم… ولی ترس از اینکه مخاطب و خواهان زیادی نداشته باشه و کانال بزنم بعد آدمای کمی بیان و من ضایع بشم … نذاشته اصلا کانالی راه بندازم.
از حیوونا هم کلا همیشه میترسیدم، حتی اسبی که عاشقشم نمیتونم لمسش کنم:( البته چند ماه پیش یه دفه یه روز حس کردم دیگه میخوام به این ترس غلبه کنم و خاتمه بدم، و برای اولین بار بعد از 43 سال زندگی تونستم تحمل کنم یه سگ بهم نزدیک بشه و منم لمسش کردم… خیلی احساس خوبی داشت این حس غلبه به یه ترس بزرگ و قدیمی، مخصوصا که یه محدودیتی ازت برداشته میشه، ولی چون زیاد تکرار نشد، اون حالتِ کلیِ ترس از حیوونا هنوز روم مونده و بازم هروقت تو خیابون سگی از کنارم رد میشه (که خب اینجا خییییلی زیاده) با ترس خودمو میکشم کنار که مبادا سگه برای بازی بیاد طرف من.
بــــــــــــــله… این بود چند مورد از بزرگترین ترسهای من، و الان که فکر میکنم میبینم اگر بخوام بنویسم همینجور میاد و این داستان حالا حالاها ادامه داره متاسفانه:(
انشالا کم کم و با کمک همین درسها و آموزه ها این ترسها هم حل میشن و درست میشن:)
شب و روزتون به خیر دوستای عزیزم که مثل خانواده م میمونین:)
11:25 یکشنبه شب از تورنتوی کانادا
راستی فردا روز آخرمه تو این شرکت فعلی و پسفردا سه شنبه اول آگست کار جدید تو شرکت جدید، یه داستان و تجربه ی جدید و انشالا با لطف و هدایت خدا یکی از بهترین داستان ها و تجربه ها رو رقم خواهم زد اینجا:)
سلام به شما استاد عزیزم و مریم نازنینم و دوستان هممدار در این سایت الهی و بینظیر.
چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانستهاید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار میکنید؟
استاد قبل از اینکه متن فایل رو بخونم و توضیحات شما رو گوش کنم، فکر می کردم ترس هام به چند تا مورد محدودند. ولی بعد دیدم که خیلی ترس دارم و دلیل بسیاری از ناکامی ها و شکست هام هم همین ترس هاست.
البته اگه بخوام برای ترس هام درصد تعیین کنم، باید بگم که در دو سال اخیر، با آگاهی های فایل های دانلودی و محصولات، میزان ترس هام خیلی خیلی کم شده. هرچند هیچ کدوم از بین نرفته ولی خیلی بهتر شدم. و تا همیشه باید روی خودم کار کنم.
استاد احتمالاً وقتی شما و مریم جون و دوستان لیست ترس هام رو بخونید، می گید «تو مطمئنی که زندهای؟ مطمئنی نمردی؟!»
آخه ترس برادر مرگه و واقعاً آدم رو از لذت بردن و زندگی کردن ساقط می کنه. واسه همینم قران می گه: «الا اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون». دوستان خدا نه می ترسند و نه غمگین می شوند.
پس اگه من می ترسم، هنووووز نمی تونم ادعای نزدیکی به خداوند رو داشته باشم.
و اما ترس هایی که هنوز نتونستم بر اونها غلبه کنم اینها هستند:
از اینکه خانواده ام آدرس و تلفن محل زندگیم رو بدونند، می ترسم. چون اعتیاد و زندگی نامتعارفی دارند. و من که سال ها در اون محیط زندگی کردم، از اون فضا ترس و وحشت دارم. گاهی بهشون سر می زنم و کمک می رسونم ولی هیچی از زندگیم بهشون نمی گم.
از مریض شدن، از مشکل قلبی داشتن می ترسم.
از شنیدن اسم اورژانس می ترسم.
از اینکه توی خونه با دستگاه فشار خون رو اندازه بگیرم می ترسم.
حتی از خوندن مطالب آموزشی در این مورد (مثل اینکه در موقع حمله قلبی فلان کار رو بکنید) می ترسم و اگه جایی ببینم، سریع رد می کنم.
(همه اینها برمیگرده به دوره ای که من حدود دو سالِ تموم بیماری ناشناختهای داشتم و بی دلیل مشکل قلبی و فشار پیدا می کردم. و این برام کابوس شده بود. ولی با درمان یک پزشک مجرب و البته به دلیل اینکه به تدریج در مدار آگاهی قرار گرفتم، بیماریم کمکم خوب شد.)
از زلزله در حد توهم و مختل شدن زندگی می ترسیدم، نه ترس عادی. ولی الان خداروشکر خیلی بهترم.
از زود خوابیدن در شب می ترسم و شاید به همین دلیله که همیشه دیر می خوابم، گاهی نزدیکای سحر.
از ناشناخته ها می ترسم. با اینکه اومدن به فلوریدا و دیدن شما یکی از آرزوهامه، ولی هر بار فرزند دانشجوم می گه من که برای مهاجرت رفتم کالیفرنیا تو هم باید بیایی، اضطراب عجیبی می گیرم و صحبت رو عوض می کنم.
از سفر راه دور و مهاجرت به کشور دور می ترسم. کانادا و امریکا رو به عنوان مقاصد مهاجرتی دوست دارم، ولی چون از ایران دورند، می ترسم. دوست داشتم به اندازه دوبی و ترکیه و یا حتی اروپا نزدیک بودند.
از جاهای پرازدحام می ترسم. تصاویر مراسم حج و یا بعضی کنسرت های شلوغ رو که می بینم از شدت ترس قلبم می گیره.
از طرد شدن می ترسم و برای همین مدت هاست که نتونستم درخواستم رو برای کار از یک نفر مطرح کنم و ازش کمک بگیرم.
از شکست می ترسم و واسه همین خیلی کارها رو شروع نکردم.
از شنا کردن می ترسم و با وجود آموزش دیدن و کلاس رفتن، نمی تونم رها باشم و شنا کنم.
از سفر با کشتی و حتی قایق سواری می ترسم.
از رانندگی خصوصاً در شب می ترسم. از رانندگی در جاده در شب که اصلاً وحشت دارم.
از سوار شدن هواپیما و ایرلاین های ایرانی و اتوبوس های جاده ای می ترسم
از سوار شدن وسایل بازی پرهیجان می ترسم و واسه همین هیچ وقت نتونستم فرزندم رو همراهی کنم.
این ترس ها هر کدومشون یک ترمز قوی هستن. ما خیلی از نعمت ها و لذت ها رو می خوایم ولی از این طرف پامون رو گذاشتیم روی ترمز. و طبعاً به اون لذت ها و نعمت ها نمی رسیم.
با شما دارم هر روز کمی بهتر می شم. ازتون هزارباره ممنونم.
استاد عزیزم و مریم جان نازنینم از اینکه این فایل های ارزشمند رو تهیه می کنید خیلی سپاسگزارم. درسته مدتیه کامنت ننوشتم ولی مدام فایل ها رو دانلود و گوش کردم و دارم سعی می کنم خودم رو بهبود بدم.
خدا رو هزاران بار شکرگزارم که شما رو به من هدیه داد.
به نام خدای مهربانم
سلام دارم خدمت استادهای عزیز و دوست داشتنیم
وهمه ی دوستانی که این کامنت رو می خونن
قبل از هر چیزی این رو بگم از وقتی که ایمانم رو بهتر کردم و دارم رو خودم کار میکنم. شاید دریک لحظه این ترسها بیان سراغم ولی به لطف الله و فایل های استاد زودتر خود رو جمع میکنم و سعی میکنم با ترس هام روبه رو بشم البتهکه هنوز هم خیلی جای کار دارم.
یکی از ترسهایی که دارم ترس از دیدن مرده ویا لمس کردن مرده بود والبته که الان هم هست ولی نه به شدت قبل.
یکی دیگه از ترس هایه دیگم از دست دادن عزیزانم بود وهست که دارم ایمانم رو قوی تر میکنم البته نمیدونم چطور میشم به قول یکی از دوستان قبلا از فکر کردن به این موضوع هم ترس داشتم ولی الان خیلی بهتر شدم.
یکی دیکه از ترس هام ترس از قضاوت شدن مردم بوده وهست طوریکه از همین کامنت نوشتن هم گاهی اوقات ترس داشتم که شکر خدا الان بهتر از قبل هستم قبلاا از حرف مردم خیلی میترسیدم ولی الان میدونم این ترسم از عدم داشتن عزت نفس و عدم داشتن لیاقت هست که دارم رو خودم کار می کنم ولی هنوز جای کار دارم.
در کل به نظرم هر کس ایمان قویتری داشته باشه به خدا لا خوف علیهم ولا هم یحزنون اون شخص نه ترسی خواهد داشت ونه غمی.
باید تامیتونم روی باورهای توحیدم کارکنم چون به نظرم خداوند برای من همه چیز و همه کس میشود.
از خدای بزرگ می خواهم که همه ی ما را به راه راست هدایت کنه راه کسانی که به آنها نعمت داده نه راه کسانیکه برآنهاغضب کرده ونه گمراهان.
از خدا میخواهم که همه ی ما را در این مسیر ثابت قدم کنه.
در پناه االه
یکی دیگه از ترسه
به نام خدای بخشنده ی بخشایشگر
سلام بر استادان عزیزم و دوستان همفرکانسیم دراین مسیر زیبا وتوحیدی
امروز ظهر کمی به خواب رفتم اصولا ظهرها نمیخوابم
بعداز خوندن چند تا کامنت به خواب رفتم
نمیدونم چطور توی خواب هم ذهنم مشغول به پیدا کردن ترس ها م بود
و دائم درحال گشتن در تمام وجودم وکنکاش به لایه های زیرین ذهنم
انگار که کسی دردرونم وارد شده و میخواد من رو از شر ترس هایی که سالهاست در وجودم مدفون شده نجات بده
من ترس هایی زیادی دارم هر چند وقت یکبار میان بالا ولی باز من اونها رو مدفون میکنم تا دیده نشن
شاید از مواجه شدن با اونها هم میترسم
ترس روی ترس دفن شده و منکه حالا 47 سالمه هنوز هم کلی ترس دارم
یادم میاد توی خوابم کسی که داشت به دنبال منبع ترس هام میگشت ذهنم رو به سمتی از وجودم جلب کرد که ترس از پایان یافتن داشت ترس از نرسیدن ترس از گذر روزها و دست نیافتن به چیزهایی که درپی شون هستم ترس از موفق نشدن
احساس کردم من انباشته یی از ترس ها م هستم که نمیخوام باهاشون روبرو بشم ترس هایی که از کودکی تا الان با من همراه هستند
امروز ظهر بعد از بیدارشدن از خواب بیشتر اون سیاهی که وجودم به خاطر ترس هام بود رو به یاد میارم
ترس از تنها ماندن
ترس از پیری
ترس از مرگ
ترس از آسانسوری که بین طبقات گیر کرده ومن توش گیر افتادم
ترس از رفتن به دل ناشناخته ها
ترس از اتاقی که پنجره یی نداره وهیچ نوری
ترس از روبرو شدن وحرف زدن با همسر و مشخص کردن مسیر زندگی
من در پی حل کردن ترس هام هستم استاد عزیزم
ازروزی که با شما آشنا شدم برای پیدا کردن و حل کردنشون دارم تلاش میکنم
وخیلی بهتر شدم ولی امروز که دوباره بهشون رجوع کردم دیدم هنوز خیلی باید روی خودم کار کنم
قل اعوذ برب الفلق
به پروردگار سپیده دم پناه میبرم
به خدایی که نور را بر تاریکی پیروز گردانید
واز او درخواست کمک دارم تا مرا هم از تاریکیهای اعماق وجودم از ترسهام عبور بده و به نور رو روشنایی برسونه
چند روز پیش داشتم به قضیه یی فکر میکردم و به دنبال را ه حل براش توی دست دوست و رفیق میگشتم و با خودم میگفتم شاید فلانی بتونه کمکم کنه که یکبار یک نفر بهم گفت فراموش کردی که تو قدرتمندترین دوست رو داری یادت رفته چنان قلبم روشن شد ک انگار هیچ مشکلی ندارم و اون نهیب قلبم رو آروم کرد وانگار فقط خداوند تنها دوست وهمراه من هست دیگه هیچ نگرانی ندارم
من الان بهترین وقدرتمندترین بنگاه معامله املاک رو میشناسم که به موقع برام خونه پیدا میکنه
بهترین بنگاه معامله ماشین رو میشناسم که به موقع ماشین دلخواهمو برام میخره
من قلبم آرام شده
حالا هم که تونستم با ترس هام روبرو بشم باز هم خوشحالم بازم قلبم آرام تر شده ونیرویی قوی به من میگه از پس اونها هم برمیای فقط آرام باش
خوشحالم که بیرون کشیدمشون و حالا با تمرکز بیشتر روشون کار میکنم وخودمو رها میکنم آزاد آزاد
استاد عزیزم ازت بینهایت سپاسگذارم که این سوال ها رو میپرسین و مارو به مسیر توحید هدایت میکنی
با تشکر فراوان
عاشقتممم استادممم
سلام خدمت استاد عزیز و دوستان گرامی در مورد ترس من یک تجربه جالبی دارم و بیشتر میخوام. این تجربه خودم رو به اشتراک بزارم تا بیشتر بشناسیم که ترس ها توهمی هستن و حقیقت زندگی چیز دیگری است
من چند وقت پیش به دلیل نوشیدن زیاد نوشیدنی های گاز دار دچار بیماری استرس و نگرانی و ترس شده بودم
البته اول متوجه نشدم بخاطر نوشیدنی است وقتی رفتم دکتر و خودم تحقیق کردم دیدم که بله این نوشیدنی ها بشدت مضر هستند و از اون موقع به بعد حتی یک بار هم بقول استان چیت دی نکردم
و هرگز دگه نوشیدنی های گاز دار استفاده نکردم و نتیجه شم بی نظیر بود
و اون حال و هوای ترس و نگرانی استرس تا چند هفته با من بود
و در مورد مرگ و بیهوده بودن زندگی و ازین جور احساسات بود که خیلی منو درگیر کرده بود
نکته جالب قضیه این بود که در بدن من هیچ اثری از درد و این حرفا نبود ولی در ذهن من بی نهایت ترس وجود داشت ترس واهی که الان میمیری الان قلبت می ایستد الان سکته میکنی الان اینجوری میشی اونجوری میشی و هیچ اتفاقی در بدن من رخ نمیداد و هی که چند روزی گذشت و من با این حس عادت کرده بودم کم کم فهمیدم که ترس ها همه شکل یکسانی دارند و اصلا حقیقت ندارند و تا وقتی که ما اون ترس رو باور نمیکنم قدرت خاصی ندارد میدونید مثل اینکه این ترسها لازمه ایجاد ایمان باشه اینجوری هستند یجورای. لازمه زندگی هستند که فقط باید باعث رشد ایمان بشوند مثل قانون تضاد و ایجاد خواسته یعنی من بوصوح درک کردم که ترسهای ما هیچ قدرتی ندارند
دقیقا وقتی توی عروسی یکی میاد دستمون رو میگیره و اولش چقدر میترسیم و میگم بلد نیستم و خلاصه بزور مارو میکشونه وسط میدان و وقتی میریم وارد میدان میشیم میبینیم اصلا ترسی وجود نداشت و چند دوری که میزنیم برامون بدیهی میشه و شاید همونجا به خودمون حتی بگیم که اینم ترس داشت واقعا؟
این اتفاق بارها برام اتفاق افتاد
من از موقعیت های جدید یادمه خیلی می ترسیدم وقتی ازدواج کردم بعدش بدهکار شدم و با برادرم کار میکردم سر یک موضوعی بشدت برادرم باهام بد رفتار کرد و یجورای هم هیچ وقتمنو آزاد نمیزاشت و سر همین موضوع آزادی من تصمیم گرفتم کسب و کار شخصی مو بر پا کنم
آقا اینقدر ترس داشتم که قشنگ دست و پام میلرزید نه پولی نه مشتری نه هیچی خلاصه کارو شروع کردم و رفتم تو دل کار یه مدت دو ماهه که گذشت چون یکم مشتری داشتم و مشغول بودم یهودی یادم اومد از ترسهای که تو شروع کار داشتم و گفتم واقعا من میترسیدم اینکه ترسی نداشت و باور کنید مسخره به نظرم اومد اون ترسها اینقدر تفاوت داشت و یجورای به این نتیجه رسیدم که لازمه ایمان اینه که تضاد ترس بوجود بیاد
من واقعا اونجا ایمانم چیره شد بر ترسهام ولی کی چیره شد وقتی که ترس بوجود اومد
یعنی نگاه ما به ترس ها باید این باشه که این توهم است و حقیقت نداره مثال های زیادی دارین همه ما که از موضوعی میترسیدیم بعد از گذشت سالها به خودمون خندیدیم. که واقعا این ترس رو من داشتم
مثلا وقتی بچه بودم وقتی مسابقه فوتبال میگرفتیم قبلش اینقدر استرس داشتم که دستام میلرزید ولی به محض اینکه سوت بازی به صدا در میومد انگار نه انگار
راحت بازی میکردم ترسی نبود و همیشه حس میکردم که این ترسها حقیقت ندارند اینا رو فقط شیطان در ذهن ما بوجود میآورد بلکه بتونه گمراه کنه نا امید کنه باعث بشه تصمیمات غلت بگیریم
موضوع بعدی که من ترس داشتم این بود که من میخواستم خونه ام رو مستقل کنم ولی میترسیدم دفتر ها پر کردم از اینکه مزایای مستقل بودن چیه و چرا باید مستقل بشوم ولی همچنان میترسیدم تا اینکه رفتم تو دلش و بر ترسم چیره شدم و خونه گرفتم وسیله بردم شروع کردم به زندگی و الان بخدا میخندم میگم اینم ترس داشت واقعا
ما همه مسائل زیادی داریم که باید بیاد بیاریم که چه ترسهای مسخره ای داشتیم که تو دراز مدت همه از بین رفتند و بعضی ها هم مسخره هستند
خلاصه تجربه من اینه همه ترسها خوبه و قانون جهان اینه که به این تضاد ها بر بخوریم تا ایمانمون قوی بشه نه اینکه بمونیم توی اون ترسها و نگرانی ها
خواستم این تجربه مو به اشتراک بزارم با خانواده عزیزم و یاد آوری کنم که از. ترسهاتون نترسید و برید تو دلش بعد خواهی دید چقدر مسخره هستند
در پناه الله شاد باشید
به نام خدای مهربان
سلام به استاد عزیز
ادامه سوال هایی که خودمون دلیل افکار و رفتارمون دلیل موفقیت یا عدم موفقیت همین سوال عالی هست که شما میپرسید و دوستان جواب میدن و با خواندن هر کدوم از اونها به فکر فرو میرم که اون ترمز هایی که شما مگید یا همون پاشنه های اشیل چیا هستن و اما(ترررررس)ارس از هر تغییر جدید ترس از رفتن به جای ناشناخته یا کاری جدید انجام بدی مثل یه نرم افزار جدید که باهاش کار کنی و چقدر کارت رو سریعتر انجام بده ولی میچسبی به همون قبلی به همون جایی که از قبل رفتی بلدی مثلا مسافرت کلا به دو تا شهر نمیری یه جا جدید ببینی استاد این جمله شما تو کتاب رئیا های که رویا نیستن اونجا شب رفتید داخل چادر بیرون نمیمومدید وفقط اون گفتگو ذهنی شما بهتون گفت ایمان ندارید و شما بهش غلبه کردین بارها و بارها به خودم گفتم یاداوری کردم و خیلی جاها طعم شیرین اونو چشیدم وقتی یه شرایط جدید یا کار جدید انجام دادم و میدونم حلاوت شیرینی رفتن تو دل ترس ها چیه که فقط پوچ و خالی هست هم از نظر اعتماد به نفس هم از نظر مالی اما پاشنه اشیلم ترس و نقطه امن خیلی وقت میخوام بیام بیرون از نقطه امن و میدونم چه نعمت هایی اون بیرون هست مهاجرت از شهرم رفتن و انجام دادن یه کار جدید با اینکه الان همه چیز عالی و میتونه خیلی خیلی بهتر باشه از اینکه هست الان دارم مینویسم دوره عالی عزت نفس تو ذهنم مرور میشه از اینکه و قتی همه چیز خوبه باید تغییر کنی نباید بزاری این شرایط به اصطلاح خوب تو رو اسیر کنه از اینکه چرا نتونستم اگهی بازرگانی انجام بدم با اینکه استادم با تاکید گفت و اگر انجامش ندی یعنی اجازه دادی ترس بر تو مستولی بشه یعنی اینکه نمی خوای تغییر کنی اما هر بار خواستم انجامش بدم یه بند خیالی جلوم گرفت و از خودم ناراحت شدم اما همین الان به خودم قول دادم شروع کنم شده از یه نفر اگر میخوان تعییر کنم بزرگ فکر کنم کوچیک قدم بر دارم تا از خودم راضی باشم .
ممنون استاد از شما بابت درک این اگاهی ها و نشر اون خدایا شکرت به خاطر این فضا و این دلنوشته هایی که میخونم وبه خودم جرات خود افشایی میدم و میدونم اولین قدم پذیرش این مشکل هست تا برطرف بشه استاد عزیز براتون ارزوی عمر پر خیر برکت دارم و این خواسته هر روز من موقع تمرین اینه هست شما و این سایت یکی از سپاسگزاری هر روزه من هست
خدایا شکرت
یا حق
سلام به استاد عزیز و تمامی دوستان
ترسهایی که هنوز نتونستم به اونها غلبه کنم
1، من به شدت از به توجهی و کم محلی به صحبتهام توسط دیگران میترسم و هنوز نتونستم بهش غلبه کنم
2، من به شدت از شکست و از دست رفتن پولهام و پس اندازم میترسم و هنوز نتوستم بهش غلبه کنم
3. من از صحبت کردن در جمع به شدت میترسم و هنوز نتونستم بهش غلبه کنم
4، من به علت آگاهی از قانون جذب و ناتوانیم در کنترل خیلی از ترسهام از برگشت ترسهام و افتادن اتفاقهای بد بشدت از قانون جذب هم میترسم
5، من از اینکه ترسهای من رو دیگران بفهمند و متوجه بشن هم بشدت از این موضوع هم میترسم و ترسهام بیشتر میشه
6، من به شدت از مسخره شدن و کنف شدن میترسم و هنوز نتونستم به این ترسم غلبه کنم
این ترسهایی بود که خیلی مواقع تو زندگی من تکرار میشن که من اینجا گفتم تا برای خودم بیشتر باز بشن و دیگران هم ببیند و الگو بگیرند در ضمن اینم بگم هر وقت وارد ترسهام شدم و بهشون حمله کردم و عملگرا بودم و فرار نکردم خیلی زیاد هم نتایج بزرگی گرفتم
شاد و موفق باشیم در پناه حق
به نام خدا سلام خدمت استاد عزیز و همه دوستان همیشه این ترسها مثل زنجیر دست وپای آدم را میبندن و اجازه حرکت کردن و اجازه رشد کردن و رسیدن به آرزوهامون را از ما میگیرن و چه ترسهایی که بعد از روبرو شدن وگذشتن از اونها دیدیم که اصلا اون چیزی که ما تصور میکردیم وفکر میکردیم نبوده و همه اونها توهم بوده و به ترسهامون خندیدیم . همگی از این نمونه ترسها داریم پس چرا باز میترسیم چرا بی ایمانیم؟ چقدر از خدایی که قبلا میشناختم میترسیدم ولی عاشق خداییم که امروزدارم. احساس آرامش میکنم ازخدایی که دارم درک میکنم .
همه اینها به خاطر باورهای غلط واشتباه من بود. من قبلا خیلی ترس از قضاوت دیگران داشتم خیلی ترس از تایید نشدن توسط دیگران داشتم و به شدت از این ترسها ضربه خوردم وعقب موندم ولی به لطف خدا و کمک آموزش های دوره عزت نفس الان میتونم بگم اون ترسها خیلی خیلی کمرنگ شدن . یکی از ترسهام صحبت کردن تو جمع چند وقتی که دارم تمرین میکنم و با این ترسم روبرو میشوم و وقتی این تمرین را انجام میدهم اعتماد به نفسم بالا میره وحس خوبی دارم. من الان بزرگترین ترسم تغییر شغله که تو دلش ترس از شکست ترس از بیکار شدن ترس از قضاوت وخیلی ترسهای دیگه هست و به خاطر این ترس چند سالیه دارم کارم را تحمل میکنم ومیدونم که این از بی ایمانی منه . امید دارم با موندن در این مسیر و عمل کردن به اموزشهای استاد وارد این ترسم بشم .
ان شاالله سپاسگذارم
به نام خدای آرامش دهنده قلب ها
سلام به استاد عزیزم ودوستان عزیزم
من اول صبح خودمو با دیدن این فایل شروع کردم
حتما به خیر من است.
اَلا بذکرالله تَطمئن القلوب:
با یاد خدا آرام گیرد دل ها.
من امروز صبح در تمرین ستاره قطبی آرامش ذهن نوشتم.چون ذهنم درگیر مسائلی شده و من از خدای خودم خواستم که مسائل را برام به راحتی وآسانی حل کنه و من آرام بگذرم.
من تو زندگیم همیشه ترس از چالش های جدید دارم.
وقتی چالشی اتفاق می افته حتی اگر بخیروصلاحم باشه باز هم اولش خودمو میبازم و مسئله رو به صورت منفی در ذهنم تمام میکنم و به خودم فشار روحی وحتی جسمی وارد میشه.همیشه همسرم به من یادآوری میکنه : الخیر فی ما وقع
دوست دارم زندگیم آرام و بدون دغدغه پیش بره.
من ازقبل درخواست هایی از خدای خودم داشتم وخداوند به صورت چالش سرراهم قرار میده ولی من فراموش میکنم و زود میبازم.
امان از انسان فراموشکار…
یکی دیگه از ترسام،ترس از خراب شدن ماشین
و جدیدا هم دچار همچین موضوعی شدم و هیچ راه حلی برای درست شدن وجود نداره…
چون خودم راننده هستم و بیشتر کارامو خودم با ماشینم انجام میدم وقتی برای ماشین مشکلی پیش میاد اعصابم خورد میشه و انصافا هم خودم و همسرم خیلی خوب از وسیله استفاده میکنیم ولی...
الانم هر جایی میبریم هیچ کس نمیتونه درستش کنه
من از دیشب تصمیم گرفتم کلا این مسئله رو رها کنم واز خداوند خواستم در بهترین زمان مارو به بهترین آدم هدایت کن به راحتترین شیوه
چون هرچی بیشتر به درست شدنش فکر کردیم و اینور و اونور بردیم جز خسته کردن خودمون هیچی نشد
واسه همین ترس دارم.
من قبلا ترس از برخورد با آدم های جدید و دورهی جدید داشتم که درحال حاضر خداروشکر با این ترسم
کم کم مقابله کردم و بهتر شدم وخواهم شد.
وقتی منو تو دورهمی جدید دعوت میکردن نمیتونستم قبول کنم ازطرفی دوست هم داشتم
درخودم میگشتم و متوجه میشدم که دارم از این موضوع فرار میکنم و اعتماد به نفس برخورد با آدم های جدید ندارم پس باید وارد این ترسم بشم و
تونستم بهبود بدم.
از خدای مهربان و بخشنده ام میخوام که منو با ترس هام قویتر کنه تا بتونم باهاشون مقابله کنم و زندگیم پر از شادی و برکت بشه و پیشرفت درونی عالی داشته باشم.
خدایاشکرت که تونستم امروز هم دربهترین زمان و مکان(محل کارم که آروم و خنکه)کامنت دلی بنویسم.
سپاسگزار از استاد عزیزم
سلام خدمت استاد عزیزم و مریم شایسته عزیزم
استاد عزیز من وقتی فایلهای الگوهای تکرار شونده را میگذارید میخواهم کامنت بزارم ولی کمی مقاومت دارم ذهنم به من میگه تو که کشف قوانین زندگی را تهیه کرده ای و قراره دوره اش را شروع کنی خوب همون جا در تمرینهای جلسات کامنت بزار الان نمیخواد چه کاریه
ولی بعد من هم به ذهنم میگم حتما استاد یه چیزی میدونه که این فایلها را زحمت کشیده و گذاشته تو به این چیزها کار نداشته باش برو جواب سوال را فکر کن و بنویس
بله استاد عزیزم همان طور که در کامنتهای قبل نوشتم من الگوهای تکرار شونده زیادی دارم مثلا اینکه یه سری افراد را مرتبا در زندگی جذب میکنم متل آدم های سیگاری انسانهای وابسته آدم هایی که به شدت حمایت گر هستند همیشه در زندگی ام داشتم و مرتبا تکرار شده حالا اسماشون فرق کرده
و واقعا استاد من این موضوع را اخیرا با فایلهایی که شما گذاشتید و خیلی دقیق شدم در مسیر زندگی ام درک کردم که تا کنون نمیدانستم استاد واقعا از شما ممنونم همین که این موضوع را فهمیده ام مطمئن هستم راه حل اون هم
پیدا میکنم و حتما خداوند هدایتم خواهد کرد
در رابطه با ترهاسهایم
من ترسهای زیادی دارم و به آنها آگاهم و خیلی دوست دارم از آنها عبور کنم
مثلا ترس از تاریکی
ترس از تنها ماندن در خانه
ترس از قضاوت شدن
ترس از حیوانات که البته خیلی روش دارم کار میکنم که این ترسم از بین بره
و اینکه همه ترسهایم را میخواهم با تلاشم و با آگاهی بر طرف کنم
در پناه الله یکتا باشید.
سلام و صد سلام به استاد عزیزمون و مریم جانِ عزیز دل استاد و همه ی ما، و سلام به دوستای گلم تو این خونه ی بهشتیمون
دیشب موقع خواب دیدم فایل جدید اومده و با شوق و خوشحالی فراوان نگاه کردم اما اومدم کامنت بذارم دیدم نمیشه، انگار به زور میخواستم بنویسم، و ننوشتم. الان داشتم جواب کامنت اسداله زرگوشی عزیز رو مینوشتم، دیدم یه چیزایی داره به ذهنم میاد و خلاصه اومدم اینجا که بنویسم:)
منم وقتی صحبتهای استاد رو گوش میدادم دیدم عملا همه مواردی که استاد گفت رو منم دارم و ازشون میترسم.
یه چیزی که تازگیها به قول اینجاییا realize کردم، ینی چیزی که بوده ولی من به تازگی به صورت آگاهانه متوجهش شدم، اینه که از تعهد دادن میترسم، حالا از اون احساس مسئولیتش، یا اینکه اگر نشه و نتونم انجام بدم چی… و از همه بیشتر از تعهد دادن به خودم، چون تعهد به دیگران رو معمولا اینجوریم که هرکاری میکنم تا به عهدم وفا کنم، مثل کاری که این چند روز دارم میکنم برای تحویل کارای این شرکت (اگه یادتون باشه من چند روز پیش از یه شرکت دیگه آفر گرفتم و دارم از این شرکت فعلی میرم شرکت جدید ) و انقدددددر اینجا کارای جورواجور دستم بود و مسئولیتای مختلف داشتم که تحویل کار خیلی سنگین بود واقعا. و من از هیچ کاری، از شب تو خونه وقت گذاشتن و غیره دریغ نکردم… اما مثلا برای کارای خودم اینجوری نیستم، بعد اگر به خودم یه تعهدی بدم اما نتونم انجام بدم (که احتمالش زیاده) اونوقت خب خیلی از خودم ناراحت میشم، سرخورده میشم و خلاصه ترجیح میدم اصلا تعهد ندم.
مثلا اون تعهد 30 روزه ی کدنویسی، یکی از معدود وقتایی بود که رسما هم به خودم هم تو سایت اعلام کردم که میخوام این تعهد رو بدم، و خداروشکر انجامش دادم و چقددددر شیرین بود، چقدر بهم چسبید و حس خوبی داد و اعتماد به نفسم رو بالا برد. بعد از اون دارم سعی میکنم این ترس و این الگوی “تعهد دادن یا تصمیم به انجام یه کاری گرفتن ولی عمل نکردن” رو بشکنم به امید خدا.
ترس از طرد شدن هم من کلا دارم، اگر بخوام دقیق بشم اگر جایی حس کنم امکان عدم تفاهم هست، امکان طرد شدن، انتخاب نشدن… احتمالا خودم خودمو میکشم عقب قبل از اینکه مثلا طرد یا ریجکت بشم یا انتخاب نشم، و این طبیعتا به ضرر منه، چون ممکنه اون احساس من اصلا اشتباه بوده و قرار نبوده ریجکت بشم و درواقع خودم با این ترس خودم رو از یه موقعیتی محروم میکنم.
ترس از به اصطلاح “ضایع شدن” جلوی دیگران هم از بچگی خیلی داشتم:)) همیشه آسته میرفتم آسته میومدم، شاید خیلی چیزا رو اصلا امتحان نمیکردم که “نکنه نشه، بعد ضایع بشم جلوی همه” (ایموجی دست روی پیشونی ده عدد)
به مرور زمان رو این حالتام کار کردم و خیلی بهتر شدم ولی هنوزم خیلی کار دارم تو این زمینه ها.
ترس از ناشناخته ها و ترس از امتحان چیزای جدید، غذاهای جدید، کارا و جاهای جدید قبلا داشتم اما الان در عین اینکه یه ترس خفی کوچولو تو دلم هست اما میل و رغبت و علاقه به کشف چیزای جدید خیلی تو چندین سال اخیر هی درونم رشد کرده و خدا رو خیلی بابت این نعمت شاکرم:)
یه ترس قوی و خیلی بد و خیلی مخرب، ترس از موفق نشدن یا کلا ترس از نشدن تو کار یا ایده ای که تو ذهنم هست. این خیــــــــــــــــلی بده، مثلا من ماه هاست بلکه یکی دو ساله میخوام بسته های آموزشی تو زمینه کاری خودم درست کنم، چندتایی هم شروع کردم، مثلا ویدیوش رو گرفتم، ولی کار رو تموم نمیکنم، یه کمیش تبلیه، یه کمی واقعا وقت نداشتنه، ولی اصلش به نظرم از روی ترسه، که نکنه اینهمه زحمت بکشم درست کنم ولی بعد فروش نره، مشتری نداشته باشه… در حالیکه همینجوری درست نکرده هم چند باری حداقل در حد سوال و درخواست مشتری داشته. یا مثلا خیلی وقته به ذهنم اومده یه کانال تلگرام هم بزنم علاوه بر اینستا، یا اصلا شاید جایگزین اینستاش کنم… ولی ترس از اینکه مخاطب و خواهان زیادی نداشته باشه و کانال بزنم بعد آدمای کمی بیان و من ضایع بشم … نذاشته اصلا کانالی راه بندازم.
از حیوونا هم کلا همیشه میترسیدم، حتی اسبی که عاشقشم نمیتونم لمسش کنم:( البته چند ماه پیش یه دفه یه روز حس کردم دیگه میخوام به این ترس غلبه کنم و خاتمه بدم، و برای اولین بار بعد از 43 سال زندگی تونستم تحمل کنم یه سگ بهم نزدیک بشه و منم لمسش کردم… خیلی احساس خوبی داشت این حس غلبه به یه ترس بزرگ و قدیمی، مخصوصا که یه محدودیتی ازت برداشته میشه، ولی چون زیاد تکرار نشد، اون حالتِ کلیِ ترس از حیوونا هنوز روم مونده و بازم هروقت تو خیابون سگی از کنارم رد میشه (که خب اینجا خییییلی زیاده) با ترس خودمو میکشم کنار که مبادا سگه برای بازی بیاد طرف من.
بــــــــــــــله… این بود چند مورد از بزرگترین ترسهای من، و الان که فکر میکنم میبینم اگر بخوام بنویسم همینجور میاد و این داستان حالا حالاها ادامه داره متاسفانه:(
انشالا کم کم و با کمک همین درسها و آموزه ها این ترسها هم حل میشن و درست میشن:)
شب و روزتون به خیر دوستای عزیزم که مثل خانواده م میمونین:)
11:25 یکشنبه شب از تورنتوی کانادا
راستی فردا روز آخرمه تو این شرکت فعلی و پسفردا سه شنبه اول آگست کار جدید تو شرکت جدید، یه داستان و تجربه ی جدید و انشالا با لطف و هدایت خدا یکی از بهترین داستان ها و تجربه ها رو رقم خواهم زد اینجا:)
به نام خدای وهاب
سلام به شما استاد عزیزم و مریم نازنینم و دوستان هممدار در این سایت الهی و بینظیر.
چه ترس هایی دارید که هنوز نتوانستهاید بر آنها غلبه کنید و همچنان از مواجه شدن با آنها فرار میکنید؟
استاد قبل از اینکه متن فایل رو بخونم و توضیحات شما رو گوش کنم، فکر می کردم ترس هام به چند تا مورد محدودند. ولی بعد دیدم که خیلی ترس دارم و دلیل بسیاری از ناکامی ها و شکست هام هم همین ترس هاست.
البته اگه بخوام برای ترس هام درصد تعیین کنم، باید بگم که در دو سال اخیر، با آگاهی های فایل های دانلودی و محصولات، میزان ترس هام خیلی خیلی کم شده. هرچند هیچ کدوم از بین نرفته ولی خیلی بهتر شدم. و تا همیشه باید روی خودم کار کنم.
استاد احتمالاً وقتی شما و مریم جون و دوستان لیست ترس هام رو بخونید، می گید «تو مطمئنی که زندهای؟ مطمئنی نمردی؟!»
آخه ترس برادر مرگه و واقعاً آدم رو از لذت بردن و زندگی کردن ساقط می کنه. واسه همینم قران می گه: «الا اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون». دوستان خدا نه می ترسند و نه غمگین می شوند.
پس اگه من می ترسم، هنووووز نمی تونم ادعای نزدیکی به خداوند رو داشته باشم.
و اما ترس هایی که هنوز نتونستم بر اونها غلبه کنم اینها هستند:
از اینکه خانواده ام آدرس و تلفن محل زندگیم رو بدونند، می ترسم. چون اعتیاد و زندگی نامتعارفی دارند. و من که سال ها در اون محیط زندگی کردم، از اون فضا ترس و وحشت دارم. گاهی بهشون سر می زنم و کمک می رسونم ولی هیچی از زندگیم بهشون نمی گم.
از مریض شدن، از مشکل قلبی داشتن می ترسم.
از شنیدن اسم اورژانس می ترسم.
از اینکه توی خونه با دستگاه فشار خون رو اندازه بگیرم می ترسم.
حتی از خوندن مطالب آموزشی در این مورد (مثل اینکه در موقع حمله قلبی فلان کار رو بکنید) می ترسم و اگه جایی ببینم، سریع رد می کنم.
(همه اینها برمیگرده به دوره ای که من حدود دو سالِ تموم بیماری ناشناختهای داشتم و بی دلیل مشکل قلبی و فشار پیدا می کردم. و این برام کابوس شده بود. ولی با درمان یک پزشک مجرب و البته به دلیل اینکه به تدریج در مدار آگاهی قرار گرفتم، بیماریم کمکم خوب شد.)
از زلزله در حد توهم و مختل شدن زندگی می ترسیدم، نه ترس عادی. ولی الان خداروشکر خیلی بهترم.
از زود خوابیدن در شب می ترسم و شاید به همین دلیله که همیشه دیر می خوابم، گاهی نزدیکای سحر.
از ناشناخته ها می ترسم. با اینکه اومدن به فلوریدا و دیدن شما یکی از آرزوهامه، ولی هر بار فرزند دانشجوم می گه من که برای مهاجرت رفتم کالیفرنیا تو هم باید بیایی، اضطراب عجیبی می گیرم و صحبت رو عوض می کنم.
از سفر راه دور و مهاجرت به کشور دور می ترسم. کانادا و امریکا رو به عنوان مقاصد مهاجرتی دوست دارم، ولی چون از ایران دورند، می ترسم. دوست داشتم به اندازه دوبی و ترکیه و یا حتی اروپا نزدیک بودند.
از جاهای پرازدحام می ترسم. تصاویر مراسم حج و یا بعضی کنسرت های شلوغ رو که می بینم از شدت ترس قلبم می گیره.
از طرد شدن می ترسم و برای همین مدت هاست که نتونستم درخواستم رو برای کار از یک نفر مطرح کنم و ازش کمک بگیرم.
از شکست می ترسم و واسه همین خیلی کارها رو شروع نکردم.
از شنا کردن می ترسم و با وجود آموزش دیدن و کلاس رفتن، نمی تونم رها باشم و شنا کنم.
از سفر با کشتی و حتی قایق سواری می ترسم.
از رانندگی خصوصاً در شب می ترسم. از رانندگی در جاده در شب که اصلاً وحشت دارم.
از سوار شدن هواپیما و ایرلاین های ایرانی و اتوبوس های جاده ای می ترسم
از سوار شدن وسایل بازی پرهیجان می ترسم و واسه همین هیچ وقت نتونستم فرزندم رو همراهی کنم.
این ترس ها هر کدومشون یک ترمز قوی هستن. ما خیلی از نعمت ها و لذت ها رو می خوایم ولی از این طرف پامون رو گذاشتیم روی ترمز. و طبعاً به اون لذت ها و نعمت ها نمی رسیم.
با شما دارم هر روز کمی بهتر می شم. ازتون هزارباره ممنونم.
استاد عزیزم و مریم جان نازنینم از اینکه این فایل های ارزشمند رو تهیه می کنید خیلی سپاسگزارم. درسته مدتیه کامنت ننوشتم ولی مدام فایل ها رو دانلود و گوش کردم و دارم سعی می کنم خودم رو بهبود بدم.
خدا رو هزاران بار شکرگزارم که شما رو به من هدیه داد.