اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام بر استاد عزیز و مهربان و همینطور خانم شایسته گرامی
من اخیرا عضو سایت شده ام، چند سالی هست که خیلی در حوزه دین شناسی با خودم کلنجار می روم ادیان دیگر را نیز مطالعه نموده ام و خب نسبت به قرآن خیلی مقاومت داشتم. چندین بار خواستم که کلا سایت و مطالب شمارو در اینستاگرام نادیده بگیرم ولی نمیدونم چرا دوباره این سمت هدایت شدم و قطعا حکمتی دارد…
من خیلی نسبت به حجاب دید منفی داشتم که کلا اسلام میخواد زن را کوچک و یا محدود جلوه بده که با هدایت شدن ار صفحتون به این ویدیو دیدم خیلی نسبت به قرآن تغییر کرد !
متاسفانه افراطی ها خیلی هارو از قرآن دور کردن و یا حتی درست همونطوری که داخل کتاب هست آموزش ندادن…
امیدوارم با صحبت های شما استاد عزیز و دیدن ویدیوهای بیشتر در شناخت صحیح قرآن و خدا دید مثبت تر و شفاف ترِی پیدا کنم
با تشکر از سایت آموزنده و ویدیوهای رایگان خوبتون و همچنین انرژی و وقتی که برای ما میزارید
در هر صورت خدا کمکت میکنه ، کافیه که قدم برداری به سمت خواسته هات و صبور باشی طیبه
این اون چیزی بود که امروز برای من پر رنگ بود
و بارها اشک ریختم وقتی یادآوری شد بهم
صبح که حاضر شدم تا برم کلاس رنگ روغنم و تجریش برم ، برای خودم دو تا تخم مرغ و 3 تا سیب زمینی آبپز گذاشتم و یه حسی بهم گفت دوتا بردار
وقتی رفتم بیرون ،دو تا هم نون تازه گرفتم
از راه نزدیک که هدایتی رفتم و چند وقته از اونجا میرم از یه پارک بهشتی رد میشم که تو محله مون هست و با بی آر تی میرم
وقتی رد میشدم دیدم باغبان داره درختارو آب میده حدود ساعت 12 ظهر بود
من خودم اصلا فکر این نبودم که تخم مرغ رو به کسی بدم ، وقتی رد شدم حس کردم باید یکی از تخم مرغا و سیب زمینیا رو بدی به اون باغبانی که آب میده به گلا
ذهنم میخواست مانعم بشه
گفت نه برو الان بی آر تی میاد ،یا اینکه نجوا میکرد که خودت چی ؟ خودت چی میخوری برای خودت نگه دار
همه این حرفا تو چند ثانیه بود و زود گفتم نه باید ببرم و یکی از تخم مرغا رو بدم به اون آقای باغبان
وقتی داشتم از کیفم برمیداشتم حتی اینم بگم که من تو خونه که داشتم برای نون نایلون برمیداشتم اول یکی برداشته بودم و یهویی دوتا برداشتم
وقتی تخم مرغارو گفته شد یکیشو بدم به اون آقا و فکر کردم به تمام اتفاقاتش گفتم ببین گفته شده باید انجامش بدی
و رفتم و برگشتم دادم دست باغبان و گفتم تخم مرغ و سیب زمینی گرمه تازه هم نون گرفتم ،بهش دادم و برگشتم
هی ذهنم میخواست بگه من دادم ،من بودم از سهمم بهش دادم
زود به خودم یادآوری کردم که نه تو نبودی
خدا بود که گفت و باید انجامش میدادی یادت باشه هیچی رو به نام خودت نزنی ،متواضع باش و در طول روز سعی میکنم این همیشه یادم باشه که هیچی نیستم
چون وقتی یه وقتایی یادم میره خیلی سریع من من میاد سراغم و باعث غرور میشه و خداروشکر میکنم که هر لحظه یادم میاره ،اگر هم فراموشم بشه باز هم بهم میگه
و من رفتم و بی آر تی اومد گفتم خدا ممنونم که وایسادی من برم و بیام بعد بی آر تی بیاد
وقتی رفتم مترو ، رسیدم و اول مثل همیشه که شمبه ها از اونجا نماز میخونم و میرم تجریش ، رفتم و اول تخم مرغ و نون رو خواستم بخورم 3 نفر اونجا نماز میخوندن
یه حسی بهم گفت به اونا هم نون بده وقتی بردم براشون و داشتن برمیداشتن چشمم به نون بود که کم بردارن مبادا برای من نمونه
اون لحظه قشنگ حس میکردم که کارم درست نیست و باوری که دارم اینه که وقتی به کسی چیزی رو میدم حس میکنم تموم میشه و برای من چیزی نمیمونه
و زود به خودم آورد خدا منو که گفت آگاه باش از این لحظه ، همه چی فراوانه اگرم زیاد بردارن اشکالی نداره تو بخشنده باش ، همه چیز برای خداست
و من سعی خودمو میکنم تا تلاش کنم در این مورد
و وقتی رفتم کلاس رسیدم، تو راه فکرم این بود که زود برسم کلاس و صندلی جلوتر بشینم مثل همیشه که بهتر ببینم کار کردن استادم رو بعد میگفتم که نه همیشه من زود میرم و چند نفر از بچه ها که میریم جامیگیریم چه اشکالی داره که یه بارم بقیه جلو تر بشینن و به خیال خودم میخواستم محبت کنم و یاد بگیرم که همه چیو فقط برای خودم نخوام
درسته زودتر میرفتم و اونا دیر تر میومدن و عقب تر مینشستن ولی باز میخواستم همه مون بتونیم جلو بشینیم نه فقط من و دو سه نفر دیگه
و وقتی رسیدم ،زود رسیدم ولی بوممو برداشتم از صندلیم و داشتم صحبت میکردم ، یکی از بچه ها اومد و نشست جای من
اون لحظه حس ناخوبی بهم دست داد که جای من نشسته و بعد به خودم گفتم ببین این امتحانت بود که خدا میخواست ببینه که تو میتونی جاتو به کسی که نپرسیده و نشسته بدی و حتی اصلا ناراحت نشی
که ناراحت شدی و حست بد شد و باید اصلاح کنی خودتو
و بعد رفتم رنگروغن خریدم ولی گفتم خدایا میدونم پول کلاس هفته بعدم رو برام میرسونی و خریدم و خوشحالم که یکی یکی دارمرنگا رو میخرم و بی نهایت سپاسگزارم
و بعد که استادم اومد و کارامونو دید ،کار منو که دید گفتم خونمون گرمه و شرقی غربیه و آفتاب میزنه از طبقه هشتم کلا ظهر تا غروب گرمه و رنگا خشک میشن
استادم گفت نمیشه که بعد اتاقمو نشونش دادم که عکسشو داشتم گفت چقدر اتاقت شلوغه و آخر اون عکسا که تو پیج اینستاگرامم گذاشته بودم عکس خونه پردایس استاد عباس منش رو گذاشته بودم که ماشین قرمز مریم جان بود و یکی از خواسته های من از خدا داشتن خونه ای مثل خونه استاد که تو آیه های قرآنم بارها تکرار شده که عین بهشت خونه ای که از زیرش نهر ها جاری هست
و بعد شروع به کار کرد و وقتی کلاس تموم شد من قرار بود برم خونه عموم ،که اونیکی عموم خونه شون بود و از بیمارستان مرخصش کرده بودن
من قبل اینکه برم خونه شون رفتم تو خیابونای میرداماد طرفای خونه شون نقاشیامو چسبوندم به دیوار و به خونه ها انداختم و به کسایی که میرفتن دادم
و اولش باز ذهنم مانع میشد میگفت نمیگیرن اینا ثروتمندن تو به کی بدی و …
ولی خدا کمکم کرد و انجامش دادم
و مدام میپرسیدم که خدایا چیکار کنم تلاشمو میبینی تو باوری بهم بده که به غیر از دست فروشی جلو در مدرسه از همه راه برای نقاشی میشه درآمد بالا داشت
و وقتی برمیگشتم یه هتل دیدم اولش ذهنم دوباره میخواست مانعم بشه که گفتم ببین من میرم باقی با خدا
بعدشم میرم میگم فوقش میگه باشه یا میگه نه
من باید انجام بدم و هیچی نپرسم ار خدا
فقط انجامش بدم
و رفتم با پذیرشش صحبت کردم گفت نقاشیاتو نمیتونیم اینجا بفروشیم ولی اگر اسم پیجت رو بدی اینجا میتونم بدم پخش کنم به مشتریامون
و من هرچی برگه دستم بود رو دادم بهش و سپاسگزاری کردم و برگشتم کنارش یه کافه بود و رفتم و نقاشی فنجون قهوه ام رو نشون دادم و نه گفتن
و اصلا ناراحت نشدم و برگشتم رفتم خونه عموم
توپخش کردن تبلیغام چند نفری توجه نکردن و ذهنم میگفت ببین ثروتمندن توجه نمیکنن بهت
ولی اون لحظه خدا یادم آورد اون روزایی رو که کسایی که جلو در مترو یا هرجایی بهم کاغذ تبلیغ میدادن و من بی توجه رد میشدم
یا اینکه با لحن ناخوبی میگفتم نمیخوام
و یا میگرفتم و نگاه نمیکردم حتی ببینم چی نوشته
و تمام اینا اون لحظه اومد جلو چشمم که ببین طیبه ، همه چی بازتاب رفتار خود تو هست درسته تو قبلا اینکارو کردی و میگفتی یا فکرشم نمیکردی یه روز تبلیغ کارتو اینجوری پخش کنی و جهان جوری مسیرتو تغییر داد که ببینی حسی رو که وقتی برای تو کسی تیلیغات میداد و تو توجه نمیکردی چه حسی داشت
پس خودت رو اصلاح کن و اصولت این باشه که اگر هم بهت کسی تبلیغ داد توجه کنی و با خوشرویی تشکر کنی ،حتی اگر هم نخواستی توجه کنی این خودش انرژی خوب و خداگونه بودن رو نشون میده و محبت داره توش
و چقدر خوشحالم که خدا ریز ترین چیز هارو به وقتش به یادم میاره و میگه تو عوامل بیرونی دنبال مقصر نگرد که بگی اینا ثروت مندن توجه نمیکنن
در اصل از درونت بگرد پیدا کن کجای کارت ایراد داره که تو یه تبلیغ پخش کردن من تو این دو روز چقدر باور اشتباه رو متوجه شدم و سعی میکنم برای تکرار قدرتمند کردنش از خدا طلب کنم کمکم کنه و عمل کنم تا نتیجه بگیرم
وقتی رسیدم به زن عموم گفتم که من اطراف خونه تون داشتم تبلیغ کارمو میچسبوندم
نقاشیامو دید تحسینم کرد ولی در اصل خدا بود که توجهشو داشت نشونم میداد
من وقتی صبح میرفتم کلاس از فکرم گذشت که زن عموم قرار بود برای من کتاب طراحی طلا جواهرات بخره و دوستش از انگلیس بفرسته یعنی گرفته یا نگرفته
این از فکرم گذشت و رهاش کردم
وقتی با زن عموم درمورد نقاشیام حرف میزدم ، گفت طیبه کتابتم رسیده دست دوستم و قراره برای من ایران بفرسته
پیش خودم گفتم ببین طیبه تو تو این روزا هرچی که از فکرت میگذره یهویی بهت داده میشه
ببین مسیرت درسته ادامه بده خود به خود به طور طبیعی همه چی رخ میده فقط باید هیچی نگی و قدم برداری خواسته هاتو به خدا گفتی
الان یاد حرف استاد عباس منش افتادم که میگفت
از یه جایی به بعد دیگه باید به خواسته هات فکر هم نکنی چون انقدر پیش میری که یهویی میبینی همه رو داری
و من ایمان دارم که تکاملم طی بشه یکی یکی رخ میدن وقتی همه مولفه ها کنار هم قرار بگیرن
بعد کلی با پسر عموی 7 ماهه ام بازی کردیم و براش قصه گفتم حتی وقتی میخوابید براش که قصه میگفتم یهویی شروع کردم خونه ای که خودم میخوامو با جزئیاتش که از خدا طلب کردم تعریف میکردم
و خواهرم میخندید حتی میگفتم ببین یهویی خواهرم اینا اومدن تا با اسبای من برن اسب سواری و خیلی حس خوبی داشت حتی وقتی داشتم حرف میزدم حس میکردم وجود دارن و انقدر واقعی بود برام که اسبا و اردکا و غازا و محیط خونه مو میدیدم و عمیقه حسش میکردم
وفتی خواستیم برگردیم زن عموم گفت طیبه بیا خونه ما و تا وقتی ساختمون خونه تون پمپش درست بشه اینجا کاراتو بکن که رنگاتم خشک نشن
و انقدر خداروشکر میکنم که انقدر زن عمو و عموی مهربونی دارن همه شون بی نظرن و از خدا سپاسگزاری میکنم
حتی بارها بهم گفت طیبه بیا یه اتاق رو بهت میدیم اصلا کاری نداریم خودت وسایلاتو بچین راحت مثل خونه خودت
و انسان های بینهایت خداگونه و با محبتی هستن هم عموم و هم زن عموم و باقی عموهام و زن عموهام و مادربزرگم و خداروشکر میکنم بابت این همه مهربونی و محبت
و امروزم بی نهایت زیبا بود
وقتی برگشتیم خونه تو ماشین فقط اشک ریختم ،یهویی حس کردم باید آهنگی که یه بار هدایتی گوش دادم ، و روی استوری که درمورد قرآن سوره فاطر گذاشته شده بود رو گوش بدم
و من گوش میدادم و انقدر از درون شاد بودم که از شادی اشک میریختم از اینکه ببین طیبه
تو بعد از کلاست از تجریش رفتی میرداماد و اونجا پیاده خیلی از کوچه هارو رفتی و تبلیغاتو چسبوندی
و از خدا درخواست کردی گفتی خدا میبینی تلاشمو یه راهی نشونم بده
و راه رو از طریق زن عموم بهم گفت تا آسونتر بشه برام پخش تبلیغ پیجم و نقاشیام و سفارش گیری
یهویی زن عموم گفت طیبه اگه برگه بازم داری بهم بده رفتم سوپر مارکتی بدم تو نایلون مشتریا بذارن و بهشون بدن
انقدر خوشحال شدم از این ایده
وقتی فکر میکردم فقط اشک میریختم که ببین طیبه سعی کن متوقف نشی
تو یه قدم برداشتی و یه چند تا کوچه نهایت 50 تا برگه بردی چسبوندی و پخش کردی
و خدا این حرکتتو دید و بی جواب نذاشت
وقتی تو داشتی فکر میکردی آخه من چجوری بازم باید برم کوچه هارو بگردم و بچسبونم
خدا برات راحت ترین و ساده و آسون ترین راه رو ایده داد از طریق زن عموت و گفت ببر به مغازه سوپر مارکتی ها بده تا به مشتریاشون بدن
و اینجوری نیاز نیست زمان زیادی بذاری فقط باید ببری به مغازه ها بدی باقی کارا با خدا
خودش خوب میدونه چیکار کنه
من خیلی خیلی خوشحال بودم و بی نهایت حس خوبی داشتم تا برسیم خونه و انقدر انرژی داشتم که نخوابیدم و الان که ساعت 1:50 هست بیدارم و دارم رد پای پر از عشقمو مینویسم و از خدا بی نهایت سپاسگزارم بابت همه چیز
سلام استاد عزیزم و چقدر قشنگ و دقیق بیان کردی که قران چی میگه و سال ها تصور بر گناه کردن ی تار مو و چادر خودمون را عذاب دادیم و نفهمیدیم و نه لذت بردیم چون بازور و اجبار انجام میشد تصور بر سختگیری خداوند و عصبانی و خشم بود و الان چند سالی با خدایی که جز زیبایی و لذت و راحتی چیزی نبود و اون خدا نبود که ب من بد میگذشت بلکه خود من بودم که سالها با افکار گناه .عذاب زندگی کردم مرسی و سپاس گزارم که دوباره زنده شدم و دلیل زندگی کردن و لذت بردن را شناختم خدایا شکرت که من افریدی قول میدم لذت ببرم و کیف کنم و ب هر چیزی که دوست دارم برسم چون خدا علاوه بر مهربون بودن .قادر و توانا بودن ….اونقدر دوست داشت ب من خوش بگذره که من نخواستم
سلام و درود به استاد عزیز و مریم جان عزیزم،استاد یه نکته که تو همه ی صحبتهاتون در مورد قرآن و نگاه خداوند من بهش توجه داشتم و اونم اینه که شما با خود منطق قرآن دارید آیه ها رو بررسی میکنید دقیقا همونطوری که هست و نه به قول خودتون نظر خودتون رو دخیل کردین و نه نظر گذشتگان و چیزی که الان تو جامعه هست .و این حس خوب اطمینانی به من داد و اینکه واقعا چرا تا الان اینطوری به این موضوع مهم نگاه نکرده بودم؟ واقعا چرا؟ فکر میکردم خب فلان مرجع تقلید راجع به حجاب و حتی لاک ناخن😑گفته دیگه .و همیشه هم از این موضوع شاکی بودم که چرا آخه زنها تو گرما باید اینهمه به خودشون عذاب بدن مخصوصا تو خوزستانی که هواش داغه و یه عالمه لباس چند لایه بپوشن! ولی مردها با لباس آستین کوتاه و بدون روسری و خیلی راحت بیان بیرون؟ و اینکه چرا منی که چشمم رو سعی میکنم حفظ کنم از گناه و کلا نیت بدی ندارم تو دلم، اگه یه تار از موهام بیاد بیرون اشتباهی از همون تار مو باید آویزان بشم در صورتی که نیت بدی نداشتم؟ و یه سوال دیگه هم داشتم که خدایا منظور از عمل نیک و کار نیک اصلا چیه؟ این سوالات توی ذهنم بود و غافل از این بودم که یکم فکر کنم به اینکه بابا این موضوعات چرا آخه انقدر با قرآن متناقضه. تو این مدت که تو سایت شما عضوم و از فایل های رایگان شما استفاده میکنم هر روز به تک تک جواب این سوالاتم دارم میرسم و هر دفعه که قرآن میخونم با دید و نگاه تازه که میخونم میبینم چقدر خدا ساده و روان همه چی رو گفته ولی اون به اصطلاح مفسر های قرآن یه جوری به ذهنم رسوخ کرده بودن و چشم دلم رو کور کرده بودن که میگفتم خب حالا من که چیزی از قرآن نمیفهمم هر چی هم بخونمش ،همیشه با این دید قرآن میخوندم😄😄جالب اینجاس که خودم یه سری مطالب رو درست میفهمیدم ولی خب اون بکگراند مذهبی اون عزت نفس رو از من گرفته بود که من چیزی حالیم نیست بابا🤭راسخون آدم های خاص ان من یه آدم معمولی ام اتفاقا راجع به همین آیه های حجاب هم که میخوندم باز میذاشتمش تو قالب حرف های اونا🤦♀️و کلا از بچگی من عاشق خدا شناسی و تکیه به خدا و کلا دید درست داشتن بودم و همیشه از خدا میخواستم که منو به بهترین خودم تبدیل کنه که بالاخره به لطف خدا همین اتفاق هم افتاده و بالاخره افتادم تو مسیر هدایت درست و اون باورهای نادرستم رو دارم کم کم از بین میبرم به کمک فایل های رایگان سایت شما.خدا بهتون خیر بده استاد .واقعا از شما و مریم جانم سپاسگذارم.و امروز که این دیدگاه رو مینویسم با همین گنجینه ای که سایت شما داره خدا منو داره قشنگ هدایت میکنه و الان از لحاظ ظاهر اونی شدم که راحتترم بدون هیچ عذاب وجدانی و دارم از زندگیم لذت میبرم و اون عذاب وجدانی که سالها بخاطر تعصبات و کج فهمیهای به اصطلاح بزرگان و بعدش خودم داشتم رو دیگه ندارم.واقعا به قبلا خودم و نادانیم خنده ام میگیرهآخییییش خدا رو شاکرم الان به خاطر اینکه هدایتم کرد تا از نادانان و جاهلان نباشم و این بزررگترین نعمت زندگیمه.و یه موضوع دیگه اینه که از م قعی که دارم رو خودم کار میکنم و عزت نفسم بالاتر رفته،زندگیم و روابطم خیلی بهتر شده و دنیا همون لیاقتهای که تو وجودم دارم میسازم و نهادینه میکنم رو از طریق اطرافیان و بخصوص همسرم داره بهم بر میگردونه این در حالیه که من روابط افتضاحی با همسرم داشتم ولی الان کاملا برعکس شده😍،و عطش دارم واسه اینکه زندگیم رو بیشتر و بیشتر توحیدی کنم و دریچه هایی از لذت از زندگی واسم باز بشه و تجربشون کنم.نمیتونم اون حس لذتِ داشتن رابطه ی عالی رو اینجا وصف کنم واقعا و الان هم دارم روی باور های ثروت سازم کار میکنم تا نعمت بیشتری بیاد تو زندگیم منم بتونم از دوره های استاد بخرم .
از تمامی افرادی که عضو این سایتن و استاد و مریم جانم سپاسگزارم
سلام به استاد مهربان وعزیزم وخانم شایسته ی نازنینم وهمه ی دوستان عزیزی که با کامنت های قشنگ وتاثیرگذارشون چراغ راه من هستند.
••••••داستان قبل ازآشنایی با استاد.
همیشه فکر میکردم که زیبایی یک دختر، در پوشش ظاهری اوست؛ در این که موهایش را چگونه میپوشاند یا چه لباسی بر تن میکند. این را از همان کودکی، از دیوارهای بلند مدرسه و نگاههای جدی معلمانم آموخته بودم. به من یاد داده بودند که باید پنهان شوم، باید بترسم از نگاه دیگران، و گمان میکردم ارزش من به پارچهای است که مرا میپوشاند.
••••••داستان من بعداز آشنایی بااستاد.
اما روزی رسید که صدای استاد عباسمنش را شنیدم و با حقیقت «حجاب در قرآن» آشنا شدم. گویی پنجرهای به روی قلبم گشوده شد و نسیم آزادی و معرفت، فضای ذهنم را از تمام آن چه اشتباه میپنداشتم، پاک کرد. فهمیدم که حجاب، هرگز به معنای زندانی کردن وجود یک زن در پشت دیوارهای ترس و اجبار نیست.
حقیقت این بود: مهمترین مساله، «توحید در عمل» است. خداوند در قرآن فرموده که بهترین لباس، لباس تقواست. این تقوا، لباسی است که بر جان میپوشیم، نه بر تن. حجاب واقعی، حجاب دل است؛ پاک نگه داشتن قلب از شرک، کینه، حسد و ناپاکیها.
اکنون میفهمم که مسیر واقعی، مسیر حضرت ابراهیم (ع) است. او «موحد» بود؛ تنها خدا را میپرستید و تنها از او اطاعت میکرد. او اسیر بتهای چوبی و سنگی نبود. من نیز باید یک «موحد» باشم، نه یک «مشرک». مشرک کسی است که غیر خدا را در حکم و قانونگذاری به رسمیت میشناسد؛ چه آن غیر خدا، ترس از مردم باشد، چه اسارت در قید و بندهای بیاساس اجتماعی.
اکنون، حجاب من، با آگاهی و از روی عشق به فرمان خدا برگزیده شده است. این پوشش، برای من یک عبادت است، یک اعلام برائت از طاغوت و یک حرکت به سوی پاکی. دیگر درگیر قالبهای ظاهری نیستم، بلکه درگیرم که چگونه قلبم را از هر ناخالصی، خالص کنم و چگونه در هر قدمی، تنها رضای او را بجویم.
این است زیبایی حقیقی؛ زیبایی یک روح آزاده و موحد که در پناه خدای یکتا، به کمال می رسد.
سلام تو رو خدا کامل بذارین خیلی مشتاقم همشو گوش کنم شما نمیدونید که من خیلی تحقیق کردم و خیلی با کلمات قرآن ور رفتم ولی موقعیکه جناب استاد استدلال میکنند یه جور دیگه کیفور میشم من که بی صبرانه منتظر قسمت بعدشم امیدوارم قسمت بعد دوساعته باشه چون لذتبخشه برام
به نام خداوند بخشنده و مهربان که هر آینه در حال پاسخ دادن به درخواست های بندگانش از طریق دست های فراوانش هست.
من از وقتی با شما و این سایت آشنا شدم و در حال حاضر که در حال کار کردن روی قدم دوم هستم ؛مسئله حجاب برام سوال شده بود و وقتی دیدم اینهمه مسائل توی قرآن رو ما برداشت اشتباه کردیم ،به نظرم اومد تو این مسئله هم همین طوره و رفتم سراغ قرآن ،اما واقعیتش اصلا به این صورت نتونستم درکش کنم و انگار با همونآگاهی های قبلیم شروع به تفسیرش کردم
اما از اونجایی که خداوند پاسخ دهنده هست در مدت زمان کمتر از یک ماه این فایل عالی منتشر شد و من بی صبرانه مشتاقش بود و امروز صبح که میخاستم کارهای خونه رو انجام بدم و بعدش بیام توی سایت ،قبل از همه کارهام هدایت شدم به سایت و دقیقا مثل اینکه لحظات اولیه انتشاره و از طرف خداوند دعوت شدم به کسب این آگاهی
سپاسگزارم از خداوند که شما رو دستی قرار داد برای من که تو این زمانه که حتی فکرشم نمی کردم بتونم اینقد قشنگ جواب سوالات قرآنی مو بگیرم ،به سوالاتم پاسخ داده بشه.
همون خدایی که میگه تو بخواه و من سریع اجابت میکنم.
انقدر قشنگ توضیح میدید که همش میگفتم کاشکی تموم نشه،کاش این ۱۳دقیقه به اندازه ۱۳ساعت طول بکشه…
انقد منطقی توضیح دادن واقعا کار هرکسی نیست و چقدر از اینکه این لطف خدا شامل حالم شده که این مطالب با ارزش رو از زبون شما بشنوم،خوشحال و شکرگذارم.
من و چند نفر از خونواده و دوستان که دنبال کننده این راه هستیم گروهی داریم که اطلاعات و سوالهایی که داریم باهم به اشتراک میذاریم و چندماهی هست که شروع به خوندن قرآن کردیم و هر کدوم برداشت هامون مینویسیم و باهم به اشتراک میذاریم،اما خب خیلی مشکل داریم و من تا الان نمیدونستم که چطور باید قرآن ترجمه کنم و گاهی دنبال ریشه کلمات میرفتم اما نه اینطور که شما گفتین،اما الان یاد گرفتم.
دوس دارم ترجمه منو از آیه ۳۱ نور بخونید:
۳۱ تا ۶۴ سوره نور
پروردگارا بر دانشم بیفزا🙏🏻
۳۱ به زنان با ایمان بگو چشمان خود را کنترل کنند.
فروج به معنای عورت و در این آیه از حفظ فروج گفته که این به معنای پاکدامنی است.
زینتهایشان را آشکار نکنند مگر آنچه که طبعا از آن پیداست.(نمیدونم این زینتها چه چیزی رو شامل میشه،اما در جایی خوندم که قسمت هایی از بدن که به طور طبیعی پیداست)
لیضربن بخمرهن علی جیوبهن : خمر که در اینجا روسری معنا شده در واقع معنای پوشاندن میده،همانطور که در آیه ۹۰ سوره مائده آمده بود و معنای شرابی که عقل و احساس را میپوشاند. پس معنای خمر پوشش است اما برای کجا؟؟؟علی جیوبهن،جیوبهن از ریشه جیب که معنای آن سینه است. یعنی پوششی که سینه را بپوشاند.
زینت هایشان را آشکار نکنند جز برای اسامی نامبرده.
و درباره این قسمت از آیه «وَلایضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ» گویند: زنان در هنگام راه رفتن در میان بازار خلخال که بپا داشتند، پاهاى خود را به یکدیگر میزدند و خلخال مزبور به صدا درمیآمد و به این وسیله جلب توجه مردم را به خود مینمودند با نزول این آیه از این حرکت که موجب تهییج شهوت مردان میگردید، منع گردیدند.
اینهارو از برداشت های مختلف و معانی مختلف پیدا کردم.اما مثال شما خیلی برام جالب و قشنگ بود،که قرآن بخون،مث کسی که تنها تو یک جزیره س که فقط قرآن داره و واسه فهمیدنش خودش باید بخونه و هیچ پیش زمینه ای نداشته باشه.
دقیقا دنبال معنای زینت بودم که شما هم تا همینجا تموم کردید،اما گفتید که باید دنبال ریشه کلمه زین بگردیم و تو فایل حجاب ۱ گفتید باید آیاتی که ریشه کلمه رو داره رو بررسی کنیم،پس من میرم میگردم و بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی هستم و یاد میگیرم ازتون و نتیجه بررسی خودمو با صحبت های شما تو فایل بعدی انشالله مینویسم.
در پناه ایزد یکتا شاد و سالم باشید.
خداروشکر که تو این مسیر قرار گرفتم و شکر که با شما استاد عزیز آشنا شدم.
دوستان گل.عزیزان دل،که برافروخته شدید.با همون نگاهی که استاد گفتن.و این سخن رو از الهی قمشه ای هم شنیدم که بدون تعصب برید سراغ قران،صد در صد هدایت میشید.شما با این دیدگاه برید جلو ،استاد نمیگه که الان شما که تو ایران هستید اگر زن هستید بی حجاب بشید یا اگر مرد هستید بزارید همسرتون بی حجاب بره از خونه بیرون.
نه این طور نیست.الان جامعه ما کشش این موضوع رو نداره که همه بخوان بدون حجاب بریزن تو خیابون و لب ساحل.چه حرج و مرجی بشه،🤭
.من خودم یک مرد هستم و حاضر نمیشم همسرم بی حجاب تو ایران در انظار مردم حاضر بشه.چون این جامعه و مردم ظرفیت این موضوع رو ندارن.ما داریم تو این کشور زندگی میکنیم و باید به قوانین احترام بزاریم.فعلا قانون اینه که باید حجاب داشته باشند خانمها.حالا اینکه برداشت علما و حکما اشتباهه کاری نداریم.ما اگر دوست نداریم این قانون رو باید مثل استاد اینقدر روی خودمون کار کنیم که هدایت بشیم به جایی که آزاد باشیم.حد اقل اون آزادی که مد نظر ماست.چون انسان آزاد خلق شده.
استاد دارن در مورد احساس گناهی صحبت میکنند که افراد ،مخصوصا خانمها دارند و باعث شده طرف نصف عمرش یا کل عمرش درگیر این احساس گناهی بشه که هیچ عذابی خداوند در قرآن براش در نظر نگرفته.استاد با آماده کردن این فایل میخواد یک سد ذهنی خیلی بزرگی رو از تو وجود خانمها برداره که مانع پیشرفت و احساس خوبشون شده و یک جهنمی برای خودشون ساختن و دارن میسوزن ،بدون اینکه بدونن خداوند چیز دیگه ای رو ازشون خواسته.توحید و سپاسگزار بودن.
اینکه امروز تو ایران بی حجابی باشه چه نونی برای استاد داره که بخواد تبلیغ بی حجابی بکنه.
میخوام یه سوالی بکنم.اگر شمایی که مقاومت داری نسبت به این فایل .اگر زن هستید و برید خارج از کشور و ببینی همه ی زنها حالا به اصطلاح بی حجاب هستن اگر رو سری از سرت بیافته یا برش داری ،وقتی که همه رو مثل خودت میبینی آیا احساس گناه میکنی.
اگر مرد هستی و میری خارج از کشور و میبینی همهی زنها دارن به اصطلاح ما بی حجاب رفت و آمد میکنن و هیچ کس اصلا بهشون توجهی نمیکنه آیا برات مهمه که همسرت یا دخترت یا خواهرت رو سری رو سرش نباشه.
قطعا برای هیچ کدوم از ماها مهم نیست.
برای خود من که اصلا مهم نیست که خارج از ایران باشم و همسرم حالا رو سری سرش نباشه.
و یک توصیه ای که میکنم به اخبار و برنامه هایی که از تلویزیون پخش میشه هم توجه نکنید.و بهتون حق میدم که این دیدگاه رو داشته باشید.
بابا شما برید زندگی در بهشت رو نگاه کنید.سفر به دور آمریکا رو نگاه کنید.ببینید چقدر امنیت هست.چقدر احترام قائل هستن مخصوصا به خانمها..استاد دو هفته رفت تمپا و خانم شایسته تنها تو پرادایس موند .به نظر شما اگر استادحتی کوچکترین بی امنیتی یا این حرفایی که ما میشنویم از تلویزیون و رسانه ها احساس میکرد ،خانم شایسته رو تنها میگذاشت دو هفته بره با خیال راحت؟
این دیدگاه ماست که هر جا به اصطلاح خودمون بی حجابی دیدیم فکر میکنیم امنیت نیست و همه بهمون چشم بد دارن و طبیعیه که حجاب رو یه سپر بلا بدونیم.
در کل استاد در مورد نفس عمل صحبت کردن.
هر کسی میتونه هر جور که راحت هست زندگی کنه.ولی دچار عذاب وجدان و احساس گناه نباشه.
سلام استاد عزیز
سلام دوستان خوب خودم
آنچه که در این فایل من یاد گرفتم این بود که خدای مهربان هم از حجاب به این گونه که اکنون در جامعه ما رواج دارد منظورش نبوده است
این حجاب برای من این را دارد که مرد و زن خودشان را از نگاه شهوت از یکدیگر بپوشند که این هم برای مرد و هم برای زن یکسان است
چقدر عالی و فوق العاده است صحبت های استاد عزیز
سپاس از خدای هدایتگر خودم
سپاس از خدای فراوانی ها
سلام بر استاد عزیز و مهربان و همینطور خانم شایسته گرامی
من اخیرا عضو سایت شده ام، چند سالی هست که خیلی در حوزه دین شناسی با خودم کلنجار می روم ادیان دیگر را نیز مطالعه نموده ام و خب نسبت به قرآن خیلی مقاومت داشتم. چندین بار خواستم که کلا سایت و مطالب شمارو در اینستاگرام نادیده بگیرم ولی نمیدونم چرا دوباره این سمت هدایت شدم و قطعا حکمتی دارد…
من خیلی نسبت به حجاب دید منفی داشتم که کلا اسلام میخواد زن را کوچک و یا محدود جلوه بده که با هدایت شدن ار صفحتون به این ویدیو دیدم خیلی نسبت به قرآن تغییر کرد !
متاسفانه افراطی ها خیلی هارو از قرآن دور کردن و یا حتی درست همونطوری که داخل کتاب هست آموزش ندادن…
امیدوارم با صحبت های شما استاد عزیز و دیدن ویدیوهای بیشتر در شناخت صحیح قرآن و خدا دید مثبت تر و شفاف ترِی پیدا کنم
با تشکر از سایت آموزنده و ویدیوهای رایگان خوبتون و همچنین انرژی و وقتی که برای ما میزارید
به نام ربّ
سلام با بی نهایت عشق برای شما
162. روز شمار تحول زندگی من از این جعبه شگفتی خدا
در هر صورت خدا کمکت میکنه ، کافیه که قدم برداری به سمت خواسته هات و صبور باشی طیبه
این اون چیزی بود که امروز برای من پر رنگ بود
و بارها اشک ریختم وقتی یادآوری شد بهم
صبح که حاضر شدم تا برم کلاس رنگ روغنم و تجریش برم ، برای خودم دو تا تخم مرغ و 3 تا سیب زمینی آبپز گذاشتم و یه حسی بهم گفت دوتا بردار
وقتی رفتم بیرون ،دو تا هم نون تازه گرفتم
از راه نزدیک که هدایتی رفتم و چند وقته از اونجا میرم از یه پارک بهشتی رد میشم که تو محله مون هست و با بی آر تی میرم
وقتی رد میشدم دیدم باغبان داره درختارو آب میده حدود ساعت 12 ظهر بود
من خودم اصلا فکر این نبودم که تخم مرغ رو به کسی بدم ، وقتی رد شدم حس کردم باید یکی از تخم مرغا و سیب زمینیا رو بدی به اون باغبانی که آب میده به گلا
ذهنم میخواست مانعم بشه
گفت نه برو الان بی آر تی میاد ،یا اینکه نجوا میکرد که خودت چی ؟ خودت چی میخوری برای خودت نگه دار
همه این حرفا تو چند ثانیه بود و زود گفتم نه باید ببرم و یکی از تخم مرغا رو بدم به اون آقای باغبان
وقتی داشتم از کیفم برمیداشتم حتی اینم بگم که من تو خونه که داشتم برای نون نایلون برمیداشتم اول یکی برداشته بودم و یهویی دوتا برداشتم
وقتی تخم مرغارو گفته شد یکیشو بدم به اون آقا و فکر کردم به تمام اتفاقاتش گفتم ببین گفته شده باید انجامش بدی
و رفتم و برگشتم دادم دست باغبان و گفتم تخم مرغ و سیب زمینی گرمه تازه هم نون گرفتم ،بهش دادم و برگشتم
هی ذهنم میخواست بگه من دادم ،من بودم از سهمم بهش دادم
زود به خودم یادآوری کردم که نه تو نبودی
خدا بود که گفت و باید انجامش میدادی یادت باشه هیچی رو به نام خودت نزنی ،متواضع باش و در طول روز سعی میکنم این همیشه یادم باشه که هیچی نیستم
چون وقتی یه وقتایی یادم میره خیلی سریع من من میاد سراغم و باعث غرور میشه و خداروشکر میکنم که هر لحظه یادم میاره ،اگر هم فراموشم بشه باز هم بهم میگه
و من رفتم و بی آر تی اومد گفتم خدا ممنونم که وایسادی من برم و بیام بعد بی آر تی بیاد
وقتی رفتم مترو ، رسیدم و اول مثل همیشه که شمبه ها از اونجا نماز میخونم و میرم تجریش ، رفتم و اول تخم مرغ و نون رو خواستم بخورم 3 نفر اونجا نماز میخوندن
یه حسی بهم گفت به اونا هم نون بده وقتی بردم براشون و داشتن برمیداشتن چشمم به نون بود که کم بردارن مبادا برای من نمونه
اون لحظه قشنگ حس میکردم که کارم درست نیست و باوری که دارم اینه که وقتی به کسی چیزی رو میدم حس میکنم تموم میشه و برای من چیزی نمیمونه
و زود به خودم آورد خدا منو که گفت آگاه باش از این لحظه ، همه چی فراوانه اگرم زیاد بردارن اشکالی نداره تو بخشنده باش ، همه چیز برای خداست
و من سعی خودمو میکنم تا تلاش کنم در این مورد
و وقتی رفتم کلاس رسیدم، تو راه فکرم این بود که زود برسم کلاس و صندلی جلوتر بشینم مثل همیشه که بهتر ببینم کار کردن استادم رو بعد میگفتم که نه همیشه من زود میرم و چند نفر از بچه ها که میریم جامیگیریم چه اشکالی داره که یه بارم بقیه جلو تر بشینن و به خیال خودم میخواستم محبت کنم و یاد بگیرم که همه چیو فقط برای خودم نخوام
درسته زودتر میرفتم و اونا دیر تر میومدن و عقب تر مینشستن ولی باز میخواستم همه مون بتونیم جلو بشینیم نه فقط من و دو سه نفر دیگه
و وقتی رسیدم ،زود رسیدم ولی بوممو برداشتم از صندلیم و داشتم صحبت میکردم ، یکی از بچه ها اومد و نشست جای من
اون لحظه حس ناخوبی بهم دست داد که جای من نشسته و بعد به خودم گفتم ببین این امتحانت بود که خدا میخواست ببینه که تو میتونی جاتو به کسی که نپرسیده و نشسته بدی و حتی اصلا ناراحت نشی
که ناراحت شدی و حست بد شد و باید اصلاح کنی خودتو
و بعد رفتم رنگروغن خریدم ولی گفتم خدایا میدونم پول کلاس هفته بعدم رو برام میرسونی و خریدم و خوشحالم که یکی یکی دارمرنگا رو میخرم و بی نهایت سپاسگزارم
و بعد که استادم اومد و کارامونو دید ،کار منو که دید گفتم خونمون گرمه و شرقی غربیه و آفتاب میزنه از طبقه هشتم کلا ظهر تا غروب گرمه و رنگا خشک میشن
استادم گفت نمیشه که بعد اتاقمو نشونش دادم که عکسشو داشتم گفت چقدر اتاقت شلوغه و آخر اون عکسا که تو پیج اینستاگرامم گذاشته بودم عکس خونه پردایس استاد عباس منش رو گذاشته بودم که ماشین قرمز مریم جان بود و یکی از خواسته های من از خدا داشتن خونه ای مثل خونه استاد که تو آیه های قرآنم بارها تکرار شده که عین بهشت خونه ای که از زیرش نهر ها جاری هست
استادم وقتی دید به بچه ها گفت اینم حیاط خونه طیبه ایناست
و بعد شروع به کار کرد و وقتی کلاس تموم شد من قرار بود برم خونه عموم ،که اونیکی عموم خونه شون بود و از بیمارستان مرخصش کرده بودن
من قبل اینکه برم خونه شون رفتم تو خیابونای میرداماد طرفای خونه شون نقاشیامو چسبوندم به دیوار و به خونه ها انداختم و به کسایی که میرفتن دادم
و اولش باز ذهنم مانع میشد میگفت نمیگیرن اینا ثروتمندن تو به کی بدی و …
ولی خدا کمکم کرد و انجامش دادم
و مدام میپرسیدم که خدایا چیکار کنم تلاشمو میبینی تو باوری بهم بده که به غیر از دست فروشی جلو در مدرسه از همه راه برای نقاشی میشه درآمد بالا داشت
و وقتی برمیگشتم یه هتل دیدم اولش ذهنم دوباره میخواست مانعم بشه که گفتم ببین من میرم باقی با خدا
بعدشم میرم میگم فوقش میگه باشه یا میگه نه
من باید انجام بدم و هیچی نپرسم ار خدا
فقط انجامش بدم
و رفتم با پذیرشش صحبت کردم گفت نقاشیاتو نمیتونیم اینجا بفروشیم ولی اگر اسم پیجت رو بدی اینجا میتونم بدم پخش کنم به مشتریامون
و من هرچی برگه دستم بود رو دادم بهش و سپاسگزاری کردم و برگشتم کنارش یه کافه بود و رفتم و نقاشی فنجون قهوه ام رو نشون دادم و نه گفتن
و اصلا ناراحت نشدم و برگشتم رفتم خونه عموم
توپخش کردن تبلیغام چند نفری توجه نکردن و ذهنم میگفت ببین ثروتمندن توجه نمیکنن بهت
ولی اون لحظه خدا یادم آورد اون روزایی رو که کسایی که جلو در مترو یا هرجایی بهم کاغذ تبلیغ میدادن و من بی توجه رد میشدم
یا اینکه با لحن ناخوبی میگفتم نمیخوام
و یا میگرفتم و نگاه نمیکردم حتی ببینم چی نوشته
و تمام اینا اون لحظه اومد جلو چشمم که ببین طیبه ، همه چی بازتاب رفتار خود تو هست درسته تو قبلا اینکارو کردی و میگفتی یا فکرشم نمیکردی یه روز تبلیغ کارتو اینجوری پخش کنی و جهان جوری مسیرتو تغییر داد که ببینی حسی رو که وقتی برای تو کسی تیلیغات میداد و تو توجه نمیکردی چه حسی داشت
پس خودت رو اصلاح کن و اصولت این باشه که اگر هم بهت کسی تبلیغ داد توجه کنی و با خوشرویی تشکر کنی ،حتی اگر هم نخواستی توجه کنی این خودش انرژی خوب و خداگونه بودن رو نشون میده و محبت داره توش
و چقدر خوشحالم که خدا ریز ترین چیز هارو به وقتش به یادم میاره و میگه تو عوامل بیرونی دنبال مقصر نگرد که بگی اینا ثروت مندن توجه نمیکنن
در اصل از درونت بگرد پیدا کن کجای کارت ایراد داره که تو یه تبلیغ پخش کردن من تو این دو روز چقدر باور اشتباه رو متوجه شدم و سعی میکنم برای تکرار قدرتمند کردنش از خدا طلب کنم کمکم کنه و عمل کنم تا نتیجه بگیرم
وقتی رسیدم به زن عموم گفتم که من اطراف خونه تون داشتم تبلیغ کارمو میچسبوندم
نقاشیامو دید تحسینم کرد ولی در اصل خدا بود که توجهشو داشت نشونم میداد
من وقتی صبح میرفتم کلاس از فکرم گذشت که زن عموم قرار بود برای من کتاب طراحی طلا جواهرات بخره و دوستش از انگلیس بفرسته یعنی گرفته یا نگرفته
این از فکرم گذشت و رهاش کردم
وقتی با زن عموم درمورد نقاشیام حرف میزدم ، گفت طیبه کتابتم رسیده دست دوستم و قراره برای من ایران بفرسته
پیش خودم گفتم ببین طیبه تو تو این روزا هرچی که از فکرت میگذره یهویی بهت داده میشه
ببین مسیرت درسته ادامه بده خود به خود به طور طبیعی همه چی رخ میده فقط باید هیچی نگی و قدم برداری خواسته هاتو به خدا گفتی
الان یاد حرف استاد عباس منش افتادم که میگفت
از یه جایی به بعد دیگه باید به خواسته هات فکر هم نکنی چون انقدر پیش میری که یهویی میبینی همه رو داری
و من ایمان دارم که تکاملم طی بشه یکی یکی رخ میدن وقتی همه مولفه ها کنار هم قرار بگیرن
بعد کلی با پسر عموی 7 ماهه ام بازی کردیم و براش قصه گفتم حتی وقتی میخوابید براش که قصه میگفتم یهویی شروع کردم خونه ای که خودم میخوامو با جزئیاتش که از خدا طلب کردم تعریف میکردم
و خواهرم میخندید حتی میگفتم ببین یهویی خواهرم اینا اومدن تا با اسبای من برن اسب سواری و خیلی حس خوبی داشت حتی وقتی داشتم حرف میزدم حس میکردم وجود دارن و انقدر واقعی بود برام که اسبا و اردکا و غازا و محیط خونه مو میدیدم و عمیقه حسش میکردم
وفتی خواستیم برگردیم زن عموم گفت طیبه بیا خونه ما و تا وقتی ساختمون خونه تون پمپش درست بشه اینجا کاراتو بکن که رنگاتم خشک نشن
و انقدر خداروشکر میکنم که انقدر زن عمو و عموی مهربونی دارن همه شون بی نظرن و از خدا سپاسگزاری میکنم
حتی بارها بهم گفت طیبه بیا یه اتاق رو بهت میدیم اصلا کاری نداریم خودت وسایلاتو بچین راحت مثل خونه خودت
و انسان های بینهایت خداگونه و با محبتی هستن هم عموم و هم زن عموم و باقی عموهام و زن عموهام و مادربزرگم و خداروشکر میکنم بابت این همه مهربونی و محبت
و امروزم بی نهایت زیبا بود
وقتی برگشتیم خونه تو ماشین فقط اشک ریختم ،یهویی حس کردم باید آهنگی که یه بار هدایتی گوش دادم ، و روی استوری که درمورد قرآن سوره فاطر گذاشته شده بود رو گوش بدم
و من گوش میدادم و انقدر از درون شاد بودم که از شادی اشک میریختم از اینکه ببین طیبه
تو بعد از کلاست از تجریش رفتی میرداماد و اونجا پیاده خیلی از کوچه هارو رفتی و تبلیغاتو چسبوندی
و از خدا درخواست کردی گفتی خدا میبینی تلاشمو یه راهی نشونم بده
و راه رو از طریق زن عموم بهم گفت تا آسونتر بشه برام پخش تبلیغ پیجم و نقاشیام و سفارش گیری
یهویی زن عموم گفت طیبه اگه برگه بازم داری بهم بده رفتم سوپر مارکتی بدم تو نایلون مشتریا بذارن و بهشون بدن
انقدر خوشحال شدم از این ایده
وقتی فکر میکردم فقط اشک میریختم که ببین طیبه سعی کن متوقف نشی
تو یه قدم برداشتی و یه چند تا کوچه نهایت 50 تا برگه بردی چسبوندی و پخش کردی
و خدا این حرکتتو دید و بی جواب نذاشت
وقتی تو داشتی فکر میکردی آخه من چجوری بازم باید برم کوچه هارو بگردم و بچسبونم
خدا برات راحت ترین و ساده و آسون ترین راه رو ایده داد از طریق زن عموت و گفت ببر به مغازه سوپر مارکتی ها بده تا به مشتریاشون بدن
و اینجوری نیاز نیست زمان زیادی بذاری فقط باید ببری به مغازه ها بدی باقی کارا با خدا
خودش خوب میدونه چیکار کنه
من خیلی خیلی خوشحال بودم و بی نهایت حس خوبی داشتم تا برسیم خونه و انقدر انرژی داشتم که نخوابیدم و الان که ساعت 1:50 هست بیدارم و دارم رد پای پر از عشقمو مینویسم و از خدا بی نهایت سپاسگزارم بابت همه چیز
سلام استاد عزیزم و چقدر قشنگ و دقیق بیان کردی که قران چی میگه و سال ها تصور بر گناه کردن ی تار مو و چادر خودمون را عذاب دادیم و نفهمیدیم و نه لذت بردیم چون بازور و اجبار انجام میشد تصور بر سختگیری خداوند و عصبانی و خشم بود و الان چند سالی با خدایی که جز زیبایی و لذت و راحتی چیزی نبود و اون خدا نبود که ب من بد میگذشت بلکه خود من بودم که سالها با افکار گناه .عذاب زندگی کردم مرسی و سپاس گزارم که دوباره زنده شدم و دلیل زندگی کردن و لذت بردن را شناختم خدایا شکرت که من افریدی قول میدم لذت ببرم و کیف کنم و ب هر چیزی که دوست دارم برسم چون خدا علاوه بر مهربون بودن .قادر و توانا بودن ….اونقدر دوست داشت ب من خوش بگذره که من نخواستم
سلام و درود به استاد عزیز و مریم جان عزیزم،استاد یه نکته که تو همه ی صحبتهاتون در مورد قرآن و نگاه خداوند من بهش توجه داشتم و اونم اینه که شما با خود منطق قرآن دارید آیه ها رو بررسی میکنید دقیقا همونطوری که هست و نه به قول خودتون نظر خودتون رو دخیل کردین و نه نظر گذشتگان و چیزی که الان تو جامعه هست .و این حس خوب اطمینانی به من داد و اینکه واقعا چرا تا الان اینطوری به این موضوع مهم نگاه نکرده بودم؟ واقعا چرا؟ فکر میکردم خب فلان مرجع تقلید راجع به حجاب و حتی لاک ناخن😑گفته دیگه .و همیشه هم از این موضوع شاکی بودم که چرا آخه زنها تو گرما باید اینهمه به خودشون عذاب بدن مخصوصا تو خوزستانی که هواش داغه و یه عالمه لباس چند لایه بپوشن! ولی مردها با لباس آستین کوتاه و بدون روسری و خیلی راحت بیان بیرون؟ و اینکه چرا منی که چشمم رو سعی میکنم حفظ کنم از گناه و کلا نیت بدی ندارم تو دلم، اگه یه تار از موهام بیاد بیرون اشتباهی از همون تار مو باید آویزان بشم در صورتی که نیت بدی نداشتم؟ و یه سوال دیگه هم داشتم که خدایا منظور از عمل نیک و کار نیک اصلا چیه؟ این سوالات توی ذهنم بود و غافل از این بودم که یکم فکر کنم به اینکه بابا این موضوعات چرا آخه انقدر با قرآن متناقضه. تو این مدت که تو سایت شما عضوم و از فایل های رایگان شما استفاده میکنم هر روز به تک تک جواب این سوالاتم دارم میرسم و هر دفعه که قرآن میخونم با دید و نگاه تازه که میخونم میبینم چقدر خدا ساده و روان همه چی رو گفته ولی اون به اصطلاح مفسر های قرآن یه جوری به ذهنم رسوخ کرده بودن و چشم دلم رو کور کرده بودن که میگفتم خب حالا من که چیزی از قرآن نمیفهمم هر چی هم بخونمش ،همیشه با این دید قرآن میخوندم😄😄جالب اینجاس که خودم یه سری مطالب رو درست میفهمیدم ولی خب اون بکگراند مذهبی اون عزت نفس رو از من گرفته بود که من چیزی حالیم نیست بابا🤭راسخون آدم های خاص ان من یه آدم معمولی ام اتفاقا راجع به همین آیه های حجاب هم که میخوندم باز میذاشتمش تو قالب حرف های اونا🤦♀️و کلا از بچگی من عاشق خدا شناسی و تکیه به خدا و کلا دید درست داشتن بودم و همیشه از خدا میخواستم که منو به بهترین خودم تبدیل کنه که بالاخره به لطف خدا همین اتفاق هم افتاده و بالاخره افتادم تو مسیر هدایت درست و اون باورهای نادرستم رو دارم کم کم از بین میبرم به کمک فایل های رایگان سایت شما.خدا بهتون خیر بده استاد .واقعا از شما و مریم جانم سپاسگذارم.و امروز که این دیدگاه رو مینویسم با همین گنجینه ای که سایت شما داره خدا منو داره قشنگ هدایت میکنه و الان از لحاظ ظاهر اونی شدم که راحتترم بدون هیچ عذاب وجدانی و دارم از زندگیم لذت میبرم و اون عذاب وجدانی که سالها بخاطر تعصبات و کج فهمیهای به اصطلاح بزرگان و بعدش خودم داشتم رو دیگه ندارم.واقعا به قبلا خودم و نادانیم خنده ام میگیرهآخییییش خدا رو شاکرم الان به خاطر اینکه هدایتم کرد تا از نادانان و جاهلان نباشم و این بزررگترین نعمت زندگیمه.و یه موضوع دیگه اینه که از م قعی که دارم رو خودم کار میکنم و عزت نفسم بالاتر رفته،زندگیم و روابطم خیلی بهتر شده و دنیا همون لیاقتهای که تو وجودم دارم میسازم و نهادینه میکنم رو از طریق اطرافیان و بخصوص همسرم داره بهم بر میگردونه این در حالیه که من روابط افتضاحی با همسرم داشتم ولی الان کاملا برعکس شده😍،و عطش دارم واسه اینکه زندگیم رو بیشتر و بیشتر توحیدی کنم و دریچه هایی از لذت از زندگی واسم باز بشه و تجربشون کنم.نمیتونم اون حس لذتِ داشتن رابطه ی عالی رو اینجا وصف کنم واقعا و الان هم دارم روی باور های ثروت سازم کار میکنم تا نعمت بیشتری بیاد تو زندگیم منم بتونم از دوره های استاد بخرم .
از تمامی افرادی که عضو این سایتن و استاد و مریم جانم سپاسگزارم
به نام خدایی که از هر کسی به من نزدیکتر ومهربان تر است.
خدای بخشنده ی فراوانی ،مهربان وعاشق وبنده نوازِکارساز.
سلام به استاد مهربان وعزیزم وخانم شایسته ی نازنینم وهمه ی دوستان عزیزی که با کامنت های قشنگ وتاثیرگذارشون چراغ راه من هستند.
••••••داستان قبل ازآشنایی با استاد.
همیشه فکر میکردم که زیبایی یک دختر، در پوشش ظاهری اوست؛ در این که موهایش را چگونه میپوشاند یا چه لباسی بر تن میکند. این را از همان کودکی، از دیوارهای بلند مدرسه و نگاههای جدی معلمانم آموخته بودم. به من یاد داده بودند که باید پنهان شوم، باید بترسم از نگاه دیگران، و گمان میکردم ارزش من به پارچهای است که مرا میپوشاند.
••••••داستان من بعداز آشنایی بااستاد.
اما روزی رسید که صدای استاد عباسمنش را شنیدم و با حقیقت «حجاب در قرآن» آشنا شدم. گویی پنجرهای به روی قلبم گشوده شد و نسیم آزادی و معرفت، فضای ذهنم را از تمام آن چه اشتباه میپنداشتم، پاک کرد. فهمیدم که حجاب، هرگز به معنای زندانی کردن وجود یک زن در پشت دیوارهای ترس و اجبار نیست.
حقیقت این بود: مهمترین مساله، «توحید در عمل» است. خداوند در قرآن فرموده که بهترین لباس، لباس تقواست. این تقوا، لباسی است که بر جان میپوشیم، نه بر تن. حجاب واقعی، حجاب دل است؛ پاک نگه داشتن قلب از شرک، کینه، حسد و ناپاکیها.
اکنون میفهمم که مسیر واقعی، مسیر حضرت ابراهیم (ع) است. او «موحد» بود؛ تنها خدا را میپرستید و تنها از او اطاعت میکرد. او اسیر بتهای چوبی و سنگی نبود. من نیز باید یک «موحد» باشم، نه یک «مشرک». مشرک کسی است که غیر خدا را در حکم و قانونگذاری به رسمیت میشناسد؛ چه آن غیر خدا، ترس از مردم باشد، چه اسارت در قید و بندهای بیاساس اجتماعی.
اکنون، حجاب من، با آگاهی و از روی عشق به فرمان خدا برگزیده شده است. این پوشش، برای من یک عبادت است، یک اعلام برائت از طاغوت و یک حرکت به سوی پاکی. دیگر درگیر قالبهای ظاهری نیستم، بلکه درگیرم که چگونه قلبم را از هر ناخالصی، خالص کنم و چگونه در هر قدمی، تنها رضای او را بجویم.
این است زیبایی حقیقی؛ زیبایی یک روح آزاده و موحد که در پناه خدای یکتا، به کمال می رسد.
《《《《《《 خدایا شکرت 》》》》》》
به نام پروردگاری که میبخشد و میبخشاید..
سلام دوست عزیزم
بسیار بسیار سپاسگزارم که با کلمات زیبایت کلام خداوند رو به ما بخشیدی.
چقدر زیبا مفهوم توحیدی بودن رو نشان دادی
و چقدر زیبا شخصیت ابراهیم رو به تصویر کشیدی.
سپاسگزارم دوست عزیزم
در پناه الله شاد باشی و آزادی کامل و بی نهایت رو تجربه کنی..
دوستتون دارم
در پناه حق 🌹🌹
سلام تو رو خدا کامل بذارین خیلی مشتاقم همشو گوش کنم شما نمیدونید که من خیلی تحقیق کردم و خیلی با کلمات قرآن ور رفتم ولی موقعیکه جناب استاد استدلال میکنند یه جور دیگه کیفور میشم من که بی صبرانه منتظر قسمت بعدشم امیدوارم قسمت بعد دوساعته باشه چون لذتبخشه برام
به نام خداوند بخشنده و مهربان که هر آینه در حال پاسخ دادن به درخواست های بندگانش از طریق دست های فراوانش هست.
من از وقتی با شما و این سایت آشنا شدم و در حال حاضر که در حال کار کردن روی قدم دوم هستم ؛مسئله حجاب برام سوال شده بود و وقتی دیدم اینهمه مسائل توی قرآن رو ما برداشت اشتباه کردیم ،به نظرم اومد تو این مسئله هم همین طوره و رفتم سراغ قرآن ،اما واقعیتش اصلا به این صورت نتونستم درکش کنم و انگار با همونآگاهی های قبلیم شروع به تفسیرش کردم
اما از اونجایی که خداوند پاسخ دهنده هست در مدت زمان کمتر از یک ماه این فایل عالی منتشر شد و من بی صبرانه مشتاقش بود و امروز صبح که میخاستم کارهای خونه رو انجام بدم و بعدش بیام توی سایت ،قبل از همه کارهام هدایت شدم به سایت و دقیقا مثل اینکه لحظات اولیه انتشاره و از طرف خداوند دعوت شدم به کسب این آگاهی
سپاسگزارم از خداوند که شما رو دستی قرار داد برای من که تو این زمانه که حتی فکرشم نمی کردم بتونم اینقد قشنگ جواب سوالات قرآنی مو بگیرم ،به سوالاتم پاسخ داده بشه.
همون خدایی که میگه تو بخواه و من سریع اجابت میکنم.
این حس خوب ،حس این روزهای منه :
می خواهم میشه،می خواهم میشه
سپاسگزارم از شما استاد عزیز و بی نظیر
سلام استاد عزیزم…
انقدر قشنگ توضیح میدید که همش میگفتم کاشکی تموم نشه،کاش این ۱۳دقیقه به اندازه ۱۳ساعت طول بکشه…
انقد منطقی توضیح دادن واقعا کار هرکسی نیست و چقدر از اینکه این لطف خدا شامل حالم شده که این مطالب با ارزش رو از زبون شما بشنوم،خوشحال و شکرگذارم.
من و چند نفر از خونواده و دوستان که دنبال کننده این راه هستیم گروهی داریم که اطلاعات و سوالهایی که داریم باهم به اشتراک میذاریم و چندماهی هست که شروع به خوندن قرآن کردیم و هر کدوم برداشت هامون مینویسیم و باهم به اشتراک میذاریم،اما خب خیلی مشکل داریم و من تا الان نمیدونستم که چطور باید قرآن ترجمه کنم و گاهی دنبال ریشه کلمات میرفتم اما نه اینطور که شما گفتین،اما الان یاد گرفتم.
دوس دارم ترجمه منو از آیه ۳۱ نور بخونید:
۳۱ تا ۶۴ سوره نور
پروردگارا بر دانشم بیفزا🙏🏻
۳۱ به زنان با ایمان بگو چشمان خود را کنترل کنند.
فروج به معنای عورت و در این آیه از حفظ فروج گفته که این به معنای پاکدامنی است.
زینتهایشان را آشکار نکنند مگر آنچه که طبعا از آن پیداست.(نمیدونم این زینتها چه چیزی رو شامل میشه،اما در جایی خوندم که قسمت هایی از بدن که به طور طبیعی پیداست)
لیضربن بخمرهن علی جیوبهن : خمر که در اینجا روسری معنا شده در واقع معنای پوشاندن میده،همانطور که در آیه ۹۰ سوره مائده آمده بود و معنای شرابی که عقل و احساس را میپوشاند. پس معنای خمر پوشش است اما برای کجا؟؟؟علی جیوبهن،جیوبهن از ریشه جیب که معنای آن سینه است. یعنی پوششی که سینه را بپوشاند.
زینت هایشان را آشکار نکنند جز برای اسامی نامبرده.
و درباره این قسمت از آیه «وَلایضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ» گویند: زنان در هنگام راه رفتن در میان بازار خلخال که بپا داشتند، پاهاى خود را به یکدیگر میزدند و خلخال مزبور به صدا درمیآمد و به این وسیله جلب توجه مردم را به خود مینمودند با نزول این آیه از این حرکت که موجب تهییج شهوت مردان میگردید، منع گردیدند.
اینهارو از برداشت های مختلف و معانی مختلف پیدا کردم.اما مثال شما خیلی برام جالب و قشنگ بود،که قرآن بخون،مث کسی که تنها تو یک جزیره س که فقط قرآن داره و واسه فهمیدنش خودش باید بخونه و هیچ پیش زمینه ای نداشته باشه.
دقیقا دنبال معنای زینت بودم که شما هم تا همینجا تموم کردید،اما گفتید که باید دنبال ریشه کلمه زین بگردیم و تو فایل حجاب ۱ گفتید باید آیاتی که ریشه کلمه رو داره رو بررسی کنیم،پس من میرم میگردم و بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی هستم و یاد میگیرم ازتون و نتیجه بررسی خودمو با صحبت های شما تو فایل بعدی انشالله مینویسم.
در پناه ایزد یکتا شاد و سالم باشید.
خداروشکر که تو این مسیر قرار گرفتم و شکر که با شما استاد عزیز آشنا شدم.
به نام خدا.
با عرض سلام خدمت استاد و دوستان .
دوستان گل.عزیزان دل،که برافروخته شدید.با همون نگاهی که استاد گفتن.و این سخن رو از الهی قمشه ای هم شنیدم که بدون تعصب برید سراغ قران،صد در صد هدایت میشید.شما با این دیدگاه برید جلو ،استاد نمیگه که الان شما که تو ایران هستید اگر زن هستید بی حجاب بشید یا اگر مرد هستید بزارید همسرتون بی حجاب بره از خونه بیرون.
نه این طور نیست.الان جامعه ما کشش این موضوع رو نداره که همه بخوان بدون حجاب بریزن تو خیابون و لب ساحل.چه حرج و مرجی بشه،🤭
.من خودم یک مرد هستم و حاضر نمیشم همسرم بی حجاب تو ایران در انظار مردم حاضر بشه.چون این جامعه و مردم ظرفیت این موضوع رو ندارن.ما داریم تو این کشور زندگی میکنیم و باید به قوانین احترام بزاریم.فعلا قانون اینه که باید حجاب داشته باشند خانمها.حالا اینکه برداشت علما و حکما اشتباهه کاری نداریم.ما اگر دوست نداریم این قانون رو باید مثل استاد اینقدر روی خودمون کار کنیم که هدایت بشیم به جایی که آزاد باشیم.حد اقل اون آزادی که مد نظر ماست.چون انسان آزاد خلق شده.
استاد دارن در مورد احساس گناهی صحبت میکنند که افراد ،مخصوصا خانمها دارند و باعث شده طرف نصف عمرش یا کل عمرش درگیر این احساس گناهی بشه که هیچ عذابی خداوند در قرآن براش در نظر نگرفته.استاد با آماده کردن این فایل میخواد یک سد ذهنی خیلی بزرگی رو از تو وجود خانمها برداره که مانع پیشرفت و احساس خوبشون شده و یک جهنمی برای خودشون ساختن و دارن میسوزن ،بدون اینکه بدونن خداوند چیز دیگه ای رو ازشون خواسته.توحید و سپاسگزار بودن.
اینکه امروز تو ایران بی حجابی باشه چه نونی برای استاد داره که بخواد تبلیغ بی حجابی بکنه.
میخوام یه سوالی بکنم.اگر شمایی که مقاومت داری نسبت به این فایل .اگر زن هستید و برید خارج از کشور و ببینی همه ی زنها حالا به اصطلاح بی حجاب هستن اگر رو سری از سرت بیافته یا برش داری ،وقتی که همه رو مثل خودت میبینی آیا احساس گناه میکنی.
اگر مرد هستی و میری خارج از کشور و میبینی همهی زنها دارن به اصطلاح ما بی حجاب رفت و آمد میکنن و هیچ کس اصلا بهشون توجهی نمیکنه آیا برات مهمه که همسرت یا دخترت یا خواهرت رو سری رو سرش نباشه.
قطعا برای هیچ کدوم از ماها مهم نیست.
برای خود من که اصلا مهم نیست که خارج از ایران باشم و همسرم حالا رو سری سرش نباشه.
و یک توصیه ای که میکنم به اخبار و برنامه هایی که از تلویزیون پخش میشه هم توجه نکنید.و بهتون حق میدم که این دیدگاه رو داشته باشید.
بابا شما برید زندگی در بهشت رو نگاه کنید.سفر به دور آمریکا رو نگاه کنید.ببینید چقدر امنیت هست.چقدر احترام قائل هستن مخصوصا به خانمها..استاد دو هفته رفت تمپا و خانم شایسته تنها تو پرادایس موند .به نظر شما اگر استادحتی کوچکترین بی امنیتی یا این حرفایی که ما میشنویم از تلویزیون و رسانه ها احساس میکرد ،خانم شایسته رو تنها میگذاشت دو هفته بره با خیال راحت؟
این دیدگاه ماست که هر جا به اصطلاح خودمون بی حجابی دیدیم فکر میکنیم امنیت نیست و همه بهمون چشم بد دارن و طبیعیه که حجاب رو یه سپر بلا بدونیم.
در کل استاد در مورد نفس عمل صحبت کردن.
هر کسی میتونه هر جور که راحت هست زندگی کنه.ولی دچار عذاب وجدان و احساس گناه نباشه.
که احساس گناه دورترین فرکانس از خداونده.
استاد ببخشید من جواب دادم،🙈
واقعا لذت بردم از تفسیر زیبایی که داشتید
خیلی خوب لپ مطلب رو بازگو کردید
واقعا اون احساس گناه که همراه انسانه باعث عدم ارامش میشه و در نتیجه انسان به موفقیت پایدار نمیرسه
و من خودم بعنوان زن
نه کاملا بی حجاب بودم ونه میتونستم کاملا مجبه باشم ولی چون بدنبال عمل به قران و رضایت خدابودم با خودم کلی کلنجار میرفتم که چرا تو این مورد ضعف دارم
ولی الان میدونم که موضوعات مهمتری هست که باعث اتصال من به خدا میشه