چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد (به ترتیب امتیاز)


در این فایل استاد عباس منش با ذکر مثالهای بسیار کلیدهایی اساسی توضیح می دهد درباره:

  • شیوه ذهن برای شکل دهی باورهای محدود کننده؛
  • و راهکار سازنده برای متوقف ساختن آن باورها در همان ابتدای روند؛

آگاهی های این فایل را بشنوید و در مثالها تعمق کنید. سپس برای درک و اجرای این کلید حیاتی در زندگی روزمره خود، در بخش نظرات این فایل، تجربیات خود درباره موارد زیر را بنویسید:

الف) بنویسید کجاها ذهن شما به خاطر یک اتفاق نامناسب توانست بنیان باوری شما را بر اساس آن ناخواسته شکل دهد، امیدواری و خوشبینی را از شما بگیرد و شما را به این نتیجه برساند که از این به بعد قرار است همین نتایج بد رخ بدهد. سپس به خاطر این باور، هیچ قدمی برای بهبود آن روند بر نداشتید؟

ب) بنویسید کجاها با اینکه اوضاع خوب پیش نرفت و نتیجه ناخواسته رخ داد اما شما افسار ذهن را در دست گرفتید و توانستید به ذهن خود بگویید:

درست است که این بار اوضاع خوب پیش نرفت اما 100 ها بار اوضاع خوب پیش رفت. در نتیجه این اتفاق هیچ معنایی ندارد و قرار نیست دوباره این ناخواسته رخ دهد. تنها کار من این است که: ایراد کارم را پیدا کنم، بهبودها را ایجاد کنم تا نتایج حتی بهتر از قبل ایجاد شود” و به این شکل خوشبینی و امیدواری خود را همچنان حفظ کردید؛

ج) درباره تجربیاتی بنویسید که: به خاطر باورهای محدود کننده ای که داشتید، مدتها یک روند ناخواسته را تجربه می کردید اما به محض ایجاد تغییرات اساسی در باورهای خود، در همان مسیر، نتایج متفاوت و خوشایندی گرفتید؛

به عنوان مثال:

رابطه عاطفی نامناسبی تجربه می کردی و به این نتیجه رسیده بودی که: رابطه همین است، زندگی پر از دعوا و مشکلات است، عشق و مودت در رابطه، خواب و خیال است و… اما وقتی تغییرات اساسی در شخصیت خود ایجاد کردی، همان رابطه عاطفی تبدیل به زیباترین رابطه عاطفی ممکن شد؛

یا درباره کسب و کار نیز مرتباً درگیر مسائل تکرار شونده ای بودی، سود و رونقی نداشتی و به این نتیجه رسیده بودی که در این شغل، پول نیست. اما وقتی تغییرات اساسی را در باورهایت ایجاد کردی، همان کسب و کار به ظاهر بی رونق، تبدیل به کسب و کاری پر رونق شد.

د) با توجه به آگاهی های این فایل، بنویسید در موارد مشابه آینده:

چه راهکارها یا نگرشی به شما کمک می کند که حتی با وجود یک تجربه ناخوشایند، افسار ذهن را در دست بگیرید به گونه ای که: نه تنها خوشبینی و امیدواری شما نسبت به آینده حفظ  شود، نه تنها از قدم برداشتن نترسید، بلکه آن تجربه باعث شود ایراد کار را پیدا کنید و با حل آن، بارها رشد کنید.

منتظر خواندن پاسخ ها و تجربیات تأثیرگذارتان هستیم.

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
    298MB
    41 دقیقه
  • فایل صوتی چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
    39MB
    41 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

862 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    Ebrahim Rabbani گفته:
    مدت عضویت: 836 روز

    سلام به دوستان عزیز و استاد و مریم خانم،

    امیدوارم همگی در بهترین حالت ممکن باشید،خیلی خوشحالم که دوباره و دوباره میام و کامنت می‌زارم، توجه میکنیم به نکات زیبا و باعث میشه اتفاقات به صورت رگباری در زندگیمون ببارد.

    دیروز این فایل رو گوش دادم و خواستم همون دیروز این کامنت رو بزارم ولی نشد و دوباره هدایت شدم برای اینکه بیام و بنویسم.

    در مبحث کنترل احساس شهوت من از بچگی ضعف داشتم و باعث شده بود که احساس بدی نسبت به خودم داشته باشم و هر بار دست به تغییر میزدم با این باور که نمیتونم به صورت کامل این مسئله رو حل کنم دوباره شکست می‌خوردم و باعث شده بود که احساس نالایق بودن رو به خودم بدم و اینقدر این باور رو تکرار کرده بودم که کاملا از خودم دور شده بودم و حس و حالم اصلا خوب نبود و این باعث میشد اتفاق بدی رو جذب کنم و از اونور شوق و اشتیاقم رو از دست بدم.

    این یکی از اتفاقاتی بود که کاملا فضای ذهنم درگیر بود و فرکانس غالب ذهنم به سمت غم و اندوه و ناراحتی و همچنین ترس از آینده.

    در مورد)موضوع (ب):

    من از اونجایی که فوتبالیستم،در یکی از بازی های رسمی بود که یه اشتباه فاحش انجام دادم،که موجب گل خوردن تیمم شد،با اینکه هم بچه ها و هم مربیم هی منو سرزنش میکردن،من سعی میکردم خودم رو آروم کنم و هیچ حرفی نزنم و با ادامه دادن مسیر درست به خودم گفتم که الان ممکنه عصبانی و ناراحت باشی ولی این قرار نیست دوباره تکرار بشه من همیشه توپ های فوق‌العاده ای رو گرفتم یکبار این اتفاق افتاده من نباید 99درصد بقیه رو نبینم و توجه کنم به این اشتباه،این باعث شد که از دوبازی بعد من سه بازی پشت سر هم کلین شیت کنم،کلییین شیت،چه چیزی در من تغییر کرد اینکه به خودم بگم اوضاع اینطور نمی‌مونه و من در هر لحظه در حال تغییرم و این تغییر کمکم می‌کنه تا اتفاقات رو اونجوری که میخوام خلق کنم.

    مورد آخر هم:

    همیشه یادآور بشیم به خودمون که ما همواره در حال تغییر هستیم و این تغییر باعث میشه هر بار زندگیم رو اونجوری که میخوام خلق کنم.

    با دادن این احساس به خودمون که خداوند با ماست و همیشه در کنارمونه و در هر لحظه در حال هدایت منه و میخواد من پیشرفت کنم و دوباره به مسیر درست برگردم.

    نگاه کنم به جنبه مثبت اون اتفاق و از زاویه دیگه نگاه کردن به اون اتفاق باعث بشه که به احساس بهتری برسم و اتفاقات عالی بیشتری رو برای خودم خلق کنم.

    یه دیدگاه دیگه گذرا نگاه کردن به زندگی هم خیلی می‌تونه کمک کنه اینکه ما بی انتها هستیم و رها کنیم اون قضیه رو و بدونیم در هر اتفاقی که می‌افتد یه خیری در آن هست ما نمی‌دانیم.

    با تشکر از شما دوستان عزیزم،خدا یار و نگهدار شما باشه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  2. -
    سارا تقوی گفته:
    مدت عضویت: 1649 روز

    با سلام

    این فایل در جواب نشانه امروز من اومد. همین چند ساعت پیش یک ناخوواسته ای برای من پیش اومد که من در موردش خیلی خوش بین بودم که میشه. همه مدارک مورد نیاز رو اماده کرده بودم. باورهای مناسب رو با خودم تکرار میکردم و اینکه با خودم تجسم میکردم که اتفاق افتاده ولی نشد. الان یه حس حماقت بهم دست داده که اولا من که فکر میکرددم هدایت خداونده که برم این کار رو انجام بدم، اصلا درست نبوده و ذهنم گولم زده. ثانیا این همه انرژی موبت فرستادن هیچ فایده ای نداشت. البته اگر منفی بودم شاید این مدت به خودم سخت میگذشت اما در هر حال تاثیری در جواب نداشت.

    من همیشه از بچگی دنبال به راهی بودم که میزان رسیدن به خواسته هام رو درصدش رو بالا ببرم. وقتی بهم گفتن که اگر نماز بخونی و بنده خوب خدا باشی اونم هرچی بخای بهت میده، منم شروع کردم نماز سر وقت و بنده خوب بودن و.. اما بعد از چند سال خسته شدم وقتی دیدم اون چیزی که من میخام هنوز اتفاق نیفتاده. بعد با خدا فهر کردم.

    تا اینکه چند سال پیش با استاد اشنا شدم و از فایل های رایگان شروع کردم و بعد هم چند تا دوره. خوشحال بودم که راه رو پیدا کردم. با خودم میگفتم قبلا به خدا اعتقاد زیادی داشتم ولی باورهای مناسب نداشتم. شروع کردم روی باورهام کار کردن.

    تو این مدت ارامشم بیشتر شده ولی نتایج رو نمیتونم ارزیابی کنن. مثل همیشه یه سری اتفاقات خوب میفته و یه سری ناخواسته. کیفیت زندگیم شدیدا بهتر شده ولی کیفیت رسیدن به خواسته ار رو نمیتونم بگم روش تاثیری داشته.

    داشتم فکر میکردم شاید اصلا راه حلی که همه خواسته های ما رو با ضریب اطمینان بالا ضمانت کنه که اتفاق میفته وجود نداره. فقط با داشتن باورهای بهتر، رویکرد ما به زندگی بهتر میشه. وگرنه همیشه به سری خواسته و ناخواسته اتفاق میفته. تو روی خواسته ها توجه کن تا از زندگی لذت بیشتری ببری.

    شاید از اول هم انتظار من از اینکه بتونم راهی پیدا کنم که همه خواسته ها با ضریب اطمینان بالا اتفاق بیفته خیلی منطقی نبوده.

    واقعا نمیدونم این نشانه رو چطور تفسیر کنم. به نظرم سعی میکنم ادم موبتی باشم وو روی خوبی ها و خواسته ها تمرکز کنم اما انتظار نداشته باشم که خواسته …. حتی از گفتنش هم واهمه دارم. چون فکر میکردم قدرت خلق زندگیم رو دارم. ولی شاید قدرت اینکه به زندگی چطور نگاه کنی و احساس بهتری داشته باشی رو فقط دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 0 رای:
  3. -
    مجتبی زمانی گفته:
    مدت عضویت: 1144 روز

    به نام تنها قدرت جهان

    خداوندا من هرچی دارم از آن توست

    استاد جان من موقع مسابقات جودو،کوراش،کشتی چوخه میدادم آمادگی جسمانی بالایی داشتم و همیشه مثل یه خروس جنگی حمله میکردم و بالای 80 الی 90 درصد مسابقاتم برد بود تا اینکه مردم بهم تو چندتا مسابقه بهم گفتند تو عجله میکنی حتی یکی از مربیامم گفت بعد از اون صحبت سرعتم را پایین آوردم و ضربه ههای زیادی خوردم تو مسابقات مهم آره واقعا هر کلمه شما چندین سال باعث پیشرفتم میشه ،انشالله به زودی به مسابقات بر میگردم و اون سرعتم را ادامه میدم

    استاد بینظیری بخصوصا محصول 12 قدمتتون عالیه

    خدا عمر طولانی بهتون بده

    انشالله یه روزی میام آمریکا و از نزدیک می‌بینمتون و تشکر ویژه میکنم زندگی منو تغییر دادین با صحبتاتون و تمریناتتون

    دستی از دستان خدایین واقعا ️️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    علي يوسفي گفته:
    مدت عضویت: 528 روز

    سلام و وقت بخیر

    یک سوال

    من مثلا در حال انجام کاری هستم و یه اتفاقی رو در خصوص انجام کاری که میکنم ببینم ،با چشم میبینم (که اون لحظه بر اساس اون اتفاق ؛ یک جمله ای حاوی ترس (مظطرب کننده )از ذهنم رد میشه و بعداً بر اساس نجوا ذهنی که آینده نگرى میکنه (مثلا حالا چطور میشه، واسم ترس و دلشوره و نگرانی درست میکنه تکلیف چیه؟

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1597 روز

    بنام خداوند بخشنده مهربان.

    سلام و درود به استاد عزیزم..

    استاد عزیزم امروز در این تاریخ حدودا ساعت 4.خورده ایی عصر…این فایل از نشانه رو نگاه کردم..

    من بازم چند روزه ذهنم داره مثل گذشته بهم میگه اگه رفتی قبرستون بهت اسیب میزنه نرو نرو و مدام بازم شیطان منو میترسوند..

    به لطف خدا و بازم به لطف خدا..عصر تصمیم گرفتم یبار دیگه بازم اون مسیر رو در تاریکی مطلق در قبرستان بدون نبود هیچکسی اون مسیر رو یبار دیگه پیش ببرم..

    چون بازم ترسهای گذشته ام امانم را بریده بود..و شیطان همینجور زوزه میکشید دم گوشم..

    استادم تا یکساعت بیشتر تو قبرستان بازم اون قسمتا رو گشتم و رفتم کنجکاوی کردم و من هنوز توی قبر رو ندیده بودم…و خودم تنها تنها بدون هیچکسی..این مسیر رو پیاده روی کردم..

    و گفتم من باید انجامش بدم.نمیگم ترس نبود ولی تونستم ادامه بدم .همجا پر از ارامش بود..

    و یه یساعتی پیاده روی جاهای دیگه..و بازم در مسیر اون باغ و بازم تنهایی در تاریکی مطلق شب..باید ادامه میدادم..و به لطف خدا تونستم اون مسیر رو ادامه بدم..

    و فقط گفتم خدایا این بخاطر نجوای ذهنم می باشد.خدایا تو هدایتم کن…و من تونستم اون مسیر رو بدون هیچ مزاحمی انجام بدم..

    چون سری قبل یفرد بهم برخورد حقیقتا ترسیدم..و همینجور نجوا بهم گفت اگه بری کسی بازم تو اون مسیر تنگ میاد…و من در یه ساعتی تاریکتر از اون قبلترا یبار دیگه انجامش دادم..

    وقتی نجوا امانمو میبره یه درد شدیدی وجودمو میگیره..چون شیطان مدام میترسونم!. و خداوند ،”غیریتیم میکنه.که بازم انجامش بدم..با وجود بازم همون ترسها..(ولی اینبار زمان و مکان و ساعتش. با قبلترا کاملا متفاوت بود).من الان 5 باری هست که هر سری طبق تکامل براش قدم گذاشتم.و هر سری داره با ترس منو فریزمیکنه..و لطف خدا و ایمان بخدا تونستم یبار دیگه تو ساعت بیشتری بهش غلبه کنم..

    و این کامنت که گذاشتم بهای رسیدن به خاسته ام و موفقعیتمه!…و میخام اینو به ذهن نجواگرم و به شیطان ترسو بفهمونم..من ایمان بخداوند دارم و من باید بهای رسیدن به خاستهامو بپردازم..

    استاد عزیزم میدونم هیچ وقت ترسها تمام شدنی نیست..من یفردی بودم که بجز این چند ماه که به این ترسی که سالها منو فریز کرده بود..و نمیزاشت من همچنین تجربه ایی داشته باشم…

    و همچنین کاری تو این حیطه انجام بدم…

    و این پیامی که میزارم..به این درک رسیدم..که مرگ رسیدن به خداوند هست.اصلا ترسی نیست..ما انسانها همه ماها بازگشتمون بخداونده..

    از بس از بچگی ما رو از مرگ از قبرستان ترسوندن.که مادرم مدام بهم میگه دختر خودت تنهایی جایی نریا…

    و گل گوشه ایی فهمید.و دعوامم کرد.ولی .من بخودم افتخار میکنم که میتونم از پس خاسته هام بر بیام..و میتونم بر ترسم غلبه کنم…

    ناگفته نمونه…

    استادم این ترس از قبرستان من سالها رنج بردم بهمین خاطر هر سری طبق تکاملم و ایمانم این مسیر رو رفتم..من وقتی یه اتفاقی تو همین حیطه مرگ میفتاد دیگه سالها اون کابوسها تو درونم بود و شب باید تو بغل مادرم میخابیدم کابوسش دیوانم میکرد…

    بهمین خاطر هر سری دارم بخودم یاداوری میکنم من طبق تکامل..همه رو لطف خدا میدونم..و مخصوصا اون مسیر تاریک منو بزرگ کرد…تمام کابوسهای گذشتمو از بیین برد…

    بهم ارامش داد..این سفرها که هر بار یسری جاهایی مخصوص هدایت میشم…هر بار بزرگم میکنه شخصیتمو قوی میکنه…

    امروز یه لحظه به تنگی قبر نگاه کردم..به این درک رسیدم که قدر زنده بودنمو بدونم..و ایمانمو قوی کنم…و این اولین تجربه من بعد از سالها بود..

    استاد عزیزم! تمام این شخصیتی که این ماهها دارم در راستاش قدم برمیدارم..

    بخاطر لطف شما بوده..استادم ازت ممنون و سپاسگزارم که درس شهامت و جسارت رو بهمون دادین…

    من سالها این کابوس این مسیر منو به مرگ رسونده بود…فریز خودش کرده بود…و نمیزاشت این مورد رو تجربه کنم.

    و امروز ..

    که بازم ،” این مورد. به لطف خدا ،” غیریت الهی رو در وجودم برانگیخته کرد..که دوساعت خورده ایی طبق هدایتم پیش رفتم…

    ……………………………………………………..

    استادم من در راستای بیزنسم الان یکماه خورده ایی هست دو الهام رو پیش رفتم..

    الهام اولی..باعث شد. که من عزت نفس بصورت حضوری رو یاد بگیرم ..و همون پروجکت کردن خودم اونم بصورت حضوری..‌.

    الهام دوم…یسری غلبه بر ترس و یسری سفرهای درون شهری که هنوزم ادامه داره…

    الهام سوم…بعد از کار کردن مداوم من هدایت شدم به سایت معتبر در ایران و من طبق الهامات پیش رفتم..و هر سری با هر کار کردن پیش رفتم..همجوره منو رشد داد..و هر سری بخودم افتخار میکردم که تونستم بر ترسهام غلبه کنم و رفتم برای نحوه عکسبرداری و هر سری یه ایده میومد و قدم به قدم پیش رفتم..

    و حدودا یه دو هفته ایی طول کشید…

    و یه روز خسته شدم و شروع کردم به گریه کردن.ذهنم مدام میگفت دیگه کارت تایید نمیشه ولش کن …

    و یه لحظه ” بخودم اومدم..گفتم اگه میخای موفق بشی..چرا کم اوردی چرا گریه کردی..

    همونجا نجوای شیطانی و پاشنمو بصورت دقیق درک کردم…

    و بخودم گفتم خداوند به این دلیل زمانشو یه چند روزی وقفه گذاشت تا این پاشنه ات پیدا بشه…

    اونجا نجوای شیطان رو دیدم بهم گفت دیدی کارت نشد..

    اونجا زود فهمیدم ای وای…..چه اشتباهی….

    کردم.گفتم خدایا منو ببخش…ممنونم که نقطعه ضعف گذشتمو بهم نشون دادی..من باید ادامه بدم..

    و دیدم این روندی که هر سری میفرستم ..و یسری مشکل پیش میاد..داره منو قوی میکنه داره بهم درس میده..

    واقعا من تو این سایت درسها رو یاد گرفتم..چه درکهایی رو از درونم پیدا کردم..

    چقدر رشد عزت نفسی گرفتم..

    من همیشه انسان عجولی بودم…همیشه میگفتم چرا کار من پیش نمیره و هر سری یه دردسرهایی رو برای خودم بوجود میاوردم..

    و این گذشت….و بعد از چند روز…هدایت شدم به مسیر جدید…

    تا هفته گذشته روز چهارشنبه. قدم بعدی رو برداشتم .و همینطور نجوا میگفت بازم میخای اینکار رو انجام بدی.و بازم کارت رد بشه…

    و این تو سرم مدام میچرخید…

    و این فایل خداوند بهم یاداوری کرد.که هر چی تو ذهنم رد میشه بریزم بیرون ببینم برای چیه که نمیزاره من این مسیر رو پیش برم…

    و این نجوا مدام بهم میگه.دیدی سری قبل فرستادی هیچی نشد…و من مدام بهش میگم من رشد کردم خداوند بهم عزت نفس داد.من هنوز توی پروجکت کردن خودم مشکل داشتم..

    و خیلی رشد داشتم واقعا میتونم یه کتاب در موردش بنویسم…

    همین 10 ماه…از اندازه 33سالم زمین تا اسمون متفاوته…

    میخام بگم…امروز خداوند داره بهم میگه ادامه بده تو میتونی!….

    کارت انشالله وارد مرحله خوبی میشه ..و من برای اینکه وارد پروسه بالاتری بشم. باید همجوره رشد شخصیتیم و هم رشد عزت نفسم بالا بگیره..

    یه انسانی که ضعیفه،”و زود فریز میشه نمیتونه ادامه بده…

    و من همین یکماه و خورده ایی دقیقا 70 خورده ایی روزه..که تمرکزم شدت گرفته “هر بار دارم همجوره رشد میکنم..و اینو لطف خدا میدونم..

    یادمه اوایلی که سفرهام شروع شد..قران باز کردم ایه محمد اومد…که امشب عید محمد شب بعثت پیامبره …دقیق واضح بهم گفت باید براش قدم برداری..

    یبارم اولین روز برای رفتن به قبرستان بهم گفت.اگه انجامش ندی .خبری از موفقعیتت نیست..

    ولی نجوا میگفت نریا مثل گذشته اسیب روحی میگیری….و میگفت نرو نرو یه لحظه نفسم تو راه میگرفت..

    قلبم بهم گفت اگه نری خودتو از موفقعیت دور کردی…

    و 6 روز دیگه بازم این مسیر ادامه داشت..و زمانها گذشت، و بعدها روزها و ماه ها این سفرها هر روز عمیقتر شد..و نفسم میفتاد وسط،”و منو زیر پاش له میکرد..ولی قلبم میگفت برو جلو.کم نیار با وجود اینکه میترسی ادامه بده تو میتونی تو میتونی..

    فقط میخام بگم …تمام موفقعیتهام بخاطر ایمان بخداوند بود ..بخاطر لطف پروردگار بود…و من با توکل بخودش این مسیر رو ادامه دادم..

    هر چی از کَرمش بگم کمه…

    همون حرفی که استاد مدام میگید ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است…که جزو کلمه قصاص شده بر زبانتون…

    دقیقا همین شده که ما بهش عمل کنیم..

    نمیگم ترسها تموم شدنیه..ولی میدونم اگه فریز بشم و توی کتگوری ذهن بیفتم کاملا نابود میشم و تمام موفقعیتهام و خاسته هام از بیین میره..

    استادم به ارامش رسیدم از موقعه ایی که تونستم این مسیر رو ادامه بدم…و هر بار،” از همه لحاظ رشد کردم. و بزرگ شدم و همه رو لطف خدای الرحمن الراحمین میدونم.که همجوره حواسش به ما هست و ما رو هدایت میکنه …

    به امید موفقعیتهای عالی و بهتری در روزهای اینده..

    و به لطف خداوند امروز حرکتی در من بوجود اومد تا طعم درون الهی رو بیشتر بچشم..و هم راستا باهاش قدم بردارم…

    خدایا چنانکن سرانجام کار توخوشنود باشی و ما رستگار.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    زهرا محمد خانی گفته:
    مدت عضویت: 1261 روز

    به نام خدای بخشنده مهربان

    شکرت برای این سایت واین اگاهی ناب ودسته با سخاوت مهربونت استاد وخانم وهمه دوستان

    شکرت که هر روزم با هدایتت قلبمو جلا میدی واگاهی ها وفایل ها مثل تکه های پازلت توی هم چفت میشه وانرژی فوقالعاده در من میسازن ومنو توراه درستت میزارن

    چیزی که از این فایل درک کردم

    توی روابطه یه راه درست هست هس باید مثلا باور لیاقت خوبی داشته باشی

    یاد بگیری به خودت به انتخاب هات به علاقت احترام بزاری

    یاد بگیری به بقیه احترام بزاری وروابط جادویی بسازی

    مثلا موقعه اختل زدن با زوق گوش کنی مثلا به جای درگیری درک کنی طرفتو واجازه بدی حرفشو بزنه

    ویا خواسته هاتو راحت بگی وروزانه با احترام وقته مناسبی بزاری برای اختل زدن

    ودیگه اینکه یادبگیری لیاقتت درونی هست

    وجدا از هر عامل بیرونی درامدت کسب کارت زیباییت تو ارزشمندی ودوستداشتنی هستی

    من بارها شده گفتم‌اگه فلااان فلانو داشتم چقد ارزشمند بودم ولی بارها رب گفته بله همین الان ارزشمندی

    یا مثلا تو راه سلامتی

    راه اصلیشو پیدا کنی قانونشو پیدا کنی وطبق اون تحرک وخوراک مناسب به خودت بدی تا سلامتی برسی نگی من که نمیشه سلامت وتوراه درستش باشم

    یا راه لیاقت درونی اصلش چیه

    راه درستش چیه

    به نظرم راهی که علاقه داری خاسته هات هستند بری واحساس لیاقت کنی

    نه اینکه با انجام کارها طبق سلیقه بقیه احساس لیاقت بهت بدن

    چقدر خوبه جدا از اینکه صب کنیم بقیه بهمون احساس لیاقت بدن به خاطر دلیلی خودمون به خودمون بدیم لیاقت درونی دوست داشتنو

    وتوی روابط به جای دنبال تایید بودن کناره هم لدت ببریم

    البته استاد اینجام میگه قانون تکامل هس وقدم کوچیکتو بردار ونزار زهنت جلوتو بگیره

    اصلا حرف زدن بلد نیستی نمیدونی رابطه چیه

    اصلا اووف انقد راهش طولانی الان نمخاد زوق کنی منتظر باشی این یه راه سخته مهارت درونیت پرورش بدی

    نزار متوقفت کنه تو میتونی برو جلو درسته نجوا ها گاهی خیلی قدرتمند میشن ولی تو خدارو داری ومیتونی مقابلشون راحت مسلت حل کنی بدونه جنگو دندونن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    فاطمه(نرگس) علی پور گفته:
    مدت عضویت: 1597 روز

    سلام و درود خداوند به بهشت همیشه نشانه ام…

    استادم!!!چقدر ماها خوش سعادتیم که در مسیر درستیم…

    و دارییم هر لحظه با نشانهای خداوند قدم به قدم زندگیمونو میسازییم….

    و من عاشق این ورژن از زندگی ام هستم.که به کمک خداوند سدهای جلومو میشکنم و کارامو پیش میبرم…

    ……..

    این فایل فایل نشانهای روزم بود….فایلی که منو برانگیخته کرد که بیام از تجربیاتم توی این چهار سالی” که دارم قدمهای الهامیمو برمیدارم…

    از درسهایی که یاد گرفتمو با این بهشتم در میون بزارم..

    که اینم لطف خداست..

    و اینو فهمیدم!!!تا من درونی تعقییر نکنم…اون درون من که سر یه موضوع خاص یا یه پاشنه ایی هست رو”””روش کار نکنم…نمیتونم تعقییر خاصی توی اون پاشنه داشته باشم….

    و لطف خداوند و همبن یاداوریها باعث شد تا پاشنهامو درک کنم…

    و بیارمشون روی آب و اونو بندازم بیرون…

    خداوند رو شاکرم ..

    که خوب زندگی میکنم ..و جهان اطرافمو دارم زیباتر میکنم…

    …راجع به این موضوعات مثالهای مختلفی هست..که باعث شده توی یسری جنبه ها فریز بشم و نخام تعقییر کنم…

    و یجایی ذهنم کاری کرده تا از تجربیاتی که میتونست بال پروازی برام بشه…

    باعث شد بال پروازم چیده بشه…

    استاد عزیزم…من سالها توی شهری که زندگی میکردم.هیچ وقت تجربش نکرده بودم…که کجاها چه چیزهایی داره..و همیشه بخاطر ترس باید با افراد نزدیکم اونم با وسیله نقلیه میرفتم”و” اون قسمتا رو میدیدم…و اونم توی ساعتی که هیچ وقت بهم خوش نمیگذشت…

    تا اینکه سال 402 هدایت اومد..اونم توی 6 روز…

    ناگفته نمونه من قدم به قدم تکاملی” به اون سفر 6 روزه رسیدم…

    و تمام وقت کل شهرمونو گشتم…

    یه روز صبح که پیاده روی میکردم..یه فردی پشت سر من چند مسیر رو .با وسیله شخصیش اومد…

    و این اتفاق توی اون 6 روزه..دو بار برام تکرار شد…

    و من چون میدونستم این هدایت خداست و داره پاشنهامو بهم نشون میده مقاومت نکردم…

    ناگفته نمونه احساسم بد شد…

    ولی گفتم نرگس نترس..بزار پشت سرت بیاد…

    و من سعی کردم سرمو بالا بگیرم…

    و قدمهامو قوی تر بردارم..

    و اتفاقی که افتاد ..اون فرد وقتی فرکانس منو دریافت کرد.حتی ” بدون نبود شخصی توی اون مسیر چند بار رفت و اومد….و…وقتیکه شهامت منو دید که من با قدرت راه میرم..

    و اون فهمید! من اینکاره نیستم…

    …و چیشد!!!

    اون شخص اون فضا رو ترک کرد!!!!

    میخام بگم!!!

    دقیقا”این موضوع بسیار پاشنه من بود!!!

    …که اگر من برم جایی که خودم تنها باشم..یه شخصی میتونه مزاحم من باشه و کاری باهام انجام بده و اتفاقی ناجالبی بیفته ..و همین ترس منو از دیدن خیلی از زیباییها دور کرده بود..

    ولی وقتی به این درک رسیدم این پیاده روی برای برطرف کردن پاشنهامه…

    از خداوند گفتم لبیک!!!!را بیفتیم ..

    و صبحهایی که حوصلم نمیشد..خداوند نوری به چشماممم میزد و منو بیدار میکرد که نرگس راه بیفت..

    عجیب پدرمممم وقتی منو میدید مخالفتی نمیکرد..یه روز؟صبح بهم گفت آفرین نرگس که میرری پیاده روی..و اونم نرم کردن دلها بوددد که خداوند برات بخاد همه کاری رو انجام میده.

    …..

    و بازم یه مورد دیگه…..که اونم همین رفتار رو برای روز بعداش انجام داد…

    ولی من کم نیوردم استادم …و به مسیرم ادامه دادم!!!!

    و با این باور که خداوند همراه منه..و هیچ اتفاقی نمیفته…

    مبخام بگم!!!

    الان چهار ساله من هر سری میرم پیاده رویهای طولانی ..

    اونم توی شب…و جاهایی که هیچکسی نیست..

    هر جا ذهنم میگه نرو یکی مزاحمت میشه من بیشتر میرم تو دلش ..

    چون میدونم این نجوا از طرف شیطان هست و اومده منو از این مسیر بسمت خودش دعوت کنه..

    و اتفاقی که افتاد ..من توی تاریکی توی قبرستان.توی باغ نخلستان.توی بیراه ها..هر جا هر جا که ترس بود رفتم….

    هر جا…

    یه شب ذهنم گفت اگه رفتی فلان مسیر یه بلایی بسرت میاد…

    و رفتم بسمتش و رفتم تو دلش….

    و هیچ اتفاقی نیفتاد..و ناگفته نمونه از خداوند هدایت خاستم ..

    و خداوندمممم هدایتم کرد و نزاشت ترسها بهم غلبه کنه!!!….

    و میدونم رسیدن به نتیجه….فقط بر ترس غلبه کردن هست…

    و منم سعی کردم این مسیر رو “تا زنده ام پیش ببرم..و ناگفته نمونه ترسم وجود داره…

    ولی من سعی کردم قوی تر عمل کنم…ووو هدایتتتتت بشم …و هدایت دریافت کنمممم

    و میدونم استاد…ذهنم کارش همینه…اگه من بحرف نجوای ذهنم گوش بدم.حتما ” از ترسش فریز میشم……

    باعث میشه من همیشه اندر خم یه کوچه باشم..

    ….در ادامه….مسیر جدید…

    که…

    اینروزا در مسیر دستکشهام قدم برمیدارم..الان نزدیک به چهار ساله…

    استاد عزیزم!….

    اگه من نرگس…همون روز اول بعد از 18 سال…از سال 80 من توی این رشته محصل بودم……

    و به این فکر میکردم که من تحصیل کرده این رشته هستم!!و نباید از اول برم سراغ درس خوندن توی این موضوع….هیچ وقت هیچ وقت نمیتونستم .تجربه صحیح الگوشناسی رو یاد بگیرم..

    …….

    یادمه” من مدرسه ایی که بودم..بخاطر همین نگرش ضربه ها خوردم..اون موقع هم با خطکش کتک میزدن…واقعا ادم یادش از جهنم میاد…

    که خداوند میگه خودتون به خودتون ظلم میکنید…و اونجا کافران هیچ سوال و جوابی نمیشن!!

    میدونی چرا!؟

    چون خودشون میدوننن هیچ وقت راه هدایت الهی رو بروی زندگیشون باز نکردن..

    هدایتی که میتونست مسیرها رو بهشون نشون بده..

    هدایتی که میتونست اونا رو از گمراهی بسوی خوشبختی هدایت کنه..

    هدایتی که میتونست سعادت دنیا و اخرت رو براشون بنا کنه…

    هدایتی که اصل اساس زندگیشون بود ولی اونا نااگاه بودن….

    استاد همین اصله…..من نرگس باید همجوره مواظب ذهنم باشم که ببینم باورش چیه!؟؟

    و نزاره من نرگس دست از خوشبختی ام بردارم..

    چون به من وحی میشود برای تک به تک کارام و یسری اقدامات بهم میگه…

    و میگه نرگس پیاده روی…و تا گفتم باید ادامه بدی..و اگه هم اتفاقی افتاد باید ادامه بدم..

    حتی اگه شرایطش ناجالب باشه…

    باید ادامه بدم…

    و همین دریافت الهام ..باعث شد تا تعقییرات بنیادی توی درونم بوجود بیاد…و باعث بشه من بکارم ادامه بدم…

    و ذهنمو در جای خودم فریز کنم..و من از خداوند هر روز میخام که بهم قدرت بده…

    و نزاره ذهنم برام تصمیم بگیره…

    چون میدونم عواقبش کشنده هست…

    .

    و در ادامه….صحبتم…

    مسیر الگوشناسی قدم به قدم و تکامل خودشو گذروند و باورام قوی شد…

    و جوری شد…که من نرگس…هر بار پروجکتام قوی شد..

    و دستکشها از بی هویتی..بجایی رسید که به 5 ورژن و شایدم در ادامه بیشترم بشه..و اونم توی سه سایز….

    و من کم نیوردم..

    یجاهایی طاقتم کم میشد و یه روز براش گریه کردم..

    یه لحظه بخودم برگشتم گفتم!!نرگس گریه میکنی ای وای…

    زود اشکامو پاک کردم..حالمو خوب کردم بخاطر مسیرهام سپاسگزاری کردم..الهام اومد کاملا بزار کنار برو سراغ قدم بعدی…

    و من پروجکتام از یه نمیشگاه کوچک شهری..به مسیر فروشگاهای شهرم و به سایت های ایرانی معتبر.و بعد به عروشگاه بزرگ توی شهر بزرگ و بعد به فشن شوی دبی و به استانبول ووووو هر سری با هر پروجکتی قوی و قوی قوی قوی تر شد…

    و مهارتم گسترش پیدا کرد…اصلا یه انقلابی هم از نظر شخصیت و هم از نظر مهارت توی درونم بولد شد…

    تا اینکه توی این اتفاق اخیر …هدایت شدم به مسیر پروجکت حضوری…

    پروجکتی که باید از نزدیک دیده بشه…

    و برای اینکه قوی نشون داده بشه باید یسری باورا رو بسازم و حرکت کنم اونم با کمک الهامات خداوند…

    اگه من نرگس اینروزا میخام…بی حوصله باشم که کارمو باید تعطیل کنم.و مثل همون موقعها باید کتک برند روز مدیر و معلمممو بخورم…

    چی میشه ادامه پیدا میکنه!!!؟؟؟

    بخاطر اینکه من نرگس میخام جهانی بشم..

    میخام یه شخصیت قوی باشم..

    میخام دست از شرک و دیگران حیاب باز کردنها بر بیام…

    میخام آزادی داشته باشم..

    میخام آقا!!!خوب زندگی کنم…و روزیکه سفر دنیاییم تمام شد با عشق بسمت خداوند باز گردمم.

    من بخودم قول دادم..استاد …درسته هنوز نتیجه خاص مالی نگرفتم..همیشه لطف خدا شامل حالم بوده..حتی بهتر از اون موقعها که من درآمد داشتم..

    ولی الان ندارم…ولی خیلی پُر تر از اون موقعها هستم…

    چی میشه!!!که این اتفاق میفته…

    چون دارم شبانه روز روی خودم کار میکنم.

    من میشه ماها..هیچ جا نمیرم..

    من شبانه روز فقط فقط روی خودم کار میکنم..

    که بتونم بهترینها رو برای خودم رقم بزنم…

    استادم از شما یاد گرفتم..که زندگیم در تمامی موارد بهترینهای خودش باشه…

    ایلان ماسک خیلی ثروتمنده…ولی همین نارضایتی میتونه اون ثروت رو کم رنگ کنه….

    ولی میبینم شما ..داریید شاهانه زندگی میکنید…

    و منم میخام شاهانه زندگی کنم..

    نه شاهانه ایی پر غرور!!!

    بلکه زندگی شاهانه که رضایت کامل رو داشته باشم و روزیکه وعده مرگم رسید با حال خوب بسویش بازگردم …

    استاد عزیز..الهاماتی که از جهنم و آخرت بهم میرسه…

    و حتی روند جنبه های زندگیم..

    اگه من نرگس کافر بشم…

    هیچ وقت خودمو نمیبخشم…

    اگه بشم..خیلی خیلی ناسپاسن و عذابم هم در این دنیا و آخرت خیلی بدتر از اون اشخاصیه که ناآگاهانه دارن این مسیر ناجالب رو پیش میبرن..

    چون من قانون رو بخوبی درک کردم…و الان بازگردم بدترین کاریه که میتونم در حق خودم انجام بدم…

    و من این مسیر راه راست تا سعی کردم تا پای جانم پیش ببرم..و این مسیر الهامات را تا نفس در جانم هست ادامه خاهم داد…

    الله اکبر…..خداوند بزرگه….

    ای عاشقان…

    ای عاشقان..

    ای عاشقان ای عاشقان؛ دل را چراغانی کنید!

    ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید

    معشوق من بگشوده در روی گدای خانه اش…

    تا سر کشم من جرعه ای؛ از ساغر و پیمانه اش

    بزم است و رقص است و طرب مطرب نوایی ساز کن…

    در مقدم او، بهترین تصنیف را آواز کن

    مجنون بوی لیلیم در کوی او جایم کنید

    همچون غلام خانه اش زنجیر در پایم کنید!

    ای عاشقان ای عاشقان؛ دل را چراغانی کنید!

    ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید

    ……

    استاد عزیزم اینروزا دارم” بخودم یاداوری میکنم..که نرگس کارت نیاز به زمان بیشتری داره..

    عجله نکن…

    قدم به قدم پیش برو…

    و بزار کارت به بهترین شکل انجام بشه…

    و نباید احساست بد باشه…

    تو باید ادامه بدی و کم نیاری

    و همین باعث شده من بشکافم و هر بار بهتر و بهتر بشم…

    و من بخودم مدام میگم نرگس بخودت ظللم نکن..خداوند میخاد توی در تمامی جکبه های زندگیت بهترین باشی..

    و یه ازدواج خوب…

    یه زندگی عالی داشته باشی…

    پس ادامه بده….

    و نباید فکر کنی این مسیر یعنی مسیر ذهن..

    باید بدونی این مسیر مسیر هدایت و الهامات خداونده…

    این مسیر مسیر راه خداونده…

    پس در ادامه….

    و من سعی کردم و سعی میکنم روی خودم کار کنم و دست شیطان رو قفل کنم..

    استادم من شیطان رو خیلی جاها دیدم اونم جلوی چشممم.برام اتفاق افتاده…مقل کلوله اتش از شدت خشمممش به اینبرو اونور میپرید..

    ندا آمد که نرگس آرام باش…

    آرام باش…

    و لطف خداوند شامل حالم شده…و من با ارامشم تونستم اونو بنفع خودم تمام کنم….

    الحمدالله رب العالمین…

    استاد عزیزم…

    الله اکبر…

    الله اکبر

    الله اکبر..

    صحبتم با الله اکبر 22 بهمن هماهنگ شد…

    خدایا شکرت که نامت پابرجایت…

    نامی که توی قلبمه…

    الحمدالله رب العالمین…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: