چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد - صفحه 46 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
    298MB
    41 دقیقه
  • فایل صوتی چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
    39MB
    41 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

862 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    مرضیه قدیری گفته:
    مدت عضویت: 3372 روز

    سلام ودرود بر استاد عزیزم

    خدایا شکرت که به موقع فایلی رو استاد گذاشتن که من الان بسیار نیاز داشتم به شنیدن این دریافتی ها که می دانم هدایت های خداوند هست .الهی شکر شکر شکر

    استاد اون جای که گفتید رونالدو کنترل احساسات ش رو خودش داره و افسار را به ذهنش نداده چقدر من آرامش گرفتم و به خودم گفتم که بدون الان که فکرم به هم ریخته دلیلش اینه که روی خستگی ها زوم کردم و روی اینکه تکاملم رو انتظار دارم زود تموم بشه. و توی همون لحظه یادم آمد که من دارم تکاملم رو طی میکنم و عضلات تصمیم گیری و حتی جسمم رو قوی میکنم و حتی وقتی به نتیجه این 20 روزم نگاه کردم دیدم چقدر خوب عمل کردم و حتی نتیجه توی دستم هست و خدا رو شکر (من دوزه کشف قوانین رو طی میکنم) و توجه ام رو خیلی خوب روی آموزش های کسب و کارم و پیاده روی گذاشتم و دو روز بود کمی خسته بودم و این انرژی ام رو داشت می‌گرفت ولی دوباره امروز خودم رو جمع و جور کردم با اینکه ذهنم هنگ کرده ولی از خانه زدم بیرون راه رفتم و ارتباط گرفتم با هم فرکانس های خوب و چقدر قشنگ برام چیده شد و کنترل ذهنم رو دستم گرفتم خدا روشکر .

    خیلی خوشحالم که خیلی بهتر از قبل کنترل ذهنم دستم هست و خوشحالم حتی آدم های که سر راهم قرار میگیرم از کسب و کار خوبشون میگن و انرژی میگیرم که فراوانی رو دارم میبینم .

    من توی کسب و کارم کم آورده بودم ولی میدونم یک بار این اتفاق افتاده و من با باورهای جدیدم و استمرار و تکامل به یاری خدایم مطمئنا به زودی میام و از رشد کسب و کارم مینویسم .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
    • -
      مریم گفته:
      مدت عضویت: 1290 روز

      سلام دوست عزیز

      تحسینت میکنم که زود کنترل ذهن کردی

      پیاده روی خیلی به ما کمک میکنه

      خدا رو شکر آدمهای خوبی سر راهت قرار گرفته جهان به انسانهای شجاع پاسخ میده

      همه چیز باوره و کنترل ذهن و مواظب ورودیها باشیم

      امیدوارم موفق باشی

      انشاالله بیای بیشتر از موفقیت برامون

      در پناه خداوند باشید

      بگی

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    محدثه سادات موسوی نژاد گفته:
    مدت عضویت: 882 روز

    خدایا هزاران بار سپاسگزارتم خدایا خاکتم من بندگیتو میکنم الحق برام بهترین اربابی می‌پرستمت خدای بزرگو مهربانم

    سلام استاد عزیزم بابت این فایل هزار بار خداروشکر کردم من حالم بهتر شده بود ولی یهویی تا یک هفته قبل میرفتم بیرون پانیک میگرفتم کلا خونه شده بود منطقه امنم همش میپرسیدم چرا چرا میخاستم برم مغازه پانیک میگرفتم کلی خدای عزیزم بامن حرف میزد اون اتفاقات یکبار بود کلی بمن میگفت خیر بوده و غیره ولی من افسار ذهنمو ول کرده بودم خدایا شکرت

    قبل اینکه شما این فایلو بزارین گفتم خدایا تسلیمم خستم توذهنم بهم میگی من نمیفهمم تو خودت همونجوری ک موسی نوزاد بود توی رود مواظبش بودی مواظب منم باش و خوابیدم صبح پاشدم دیدم به به استاد فایل گذاشتن و فایلو باز کردم میخ کوب شدم من قبل این فایل در رابطه با همین موضوع که شما با فایل جوابمو دادین تو عقل کل سوال پرسیدم و دوستای نازنینو باارزشم جوابای زیبا داده بودن

    خب. بزرگترین پاشنه اشیل من از کجا شروع کنم

    از کودکی درگوش من خوندن دختر باید سنگین باشه نباید بخنده و کلی نبایدو نباید و محدودیت و همیشه همیگفتن مرد صدای خندتو بشنوه گناهش کردن منه

    خلاصه من تا الان دارم با این باورها میجنگم و همین باعث شده بود تا موتور سواری یا دوچرخه‌سواری نکنم من عاشق پیاده رویم ساعتها پیاده روی میکنم عاشق دوچرخه سواریم ولی یکبار یک ماشین پارک بود من داشتم راه خودمو میرفتم یهو گرفت روم منم کنترل نکردم گفتم بهش گاو و ایشون با ماشین هی میومد میگفت بابات گاوه مامانت گاوه خلاصه بشدت عصبی شده بودم بشدت حالم بد بود اومدم خونه شب تا صبح توی عقل کل داشتم درمورد کنترل خشم میخوندم و این شد که من هروقت بخام برم دوچرخه سواری پانیک بگیرم و همش تصور میکنم عین یک مگس پخش زمین میشم یا میخورم به یک ماشین از بس فکر میکردم نمیرفتم بیرون یا میرفتم دقیقا اتفاق مشابه میومد یکی در ماشبنو یهو باز کرد و من اگ همونجا راهمو کج نمیکردم بایک سرعت زیاد توی در ماشین بودم خیلی اتفاقات اینجوری و این باعث شده بود کلا پیاده و تنهاهم بیرون نرم همش میگفتم باید برم باز ذهنم میگفت نه اذیت میشی و غیره و غیره مدام سوره رعدو میخوندم که خدا گفته دوتا فرشته از عقب و از جلو برای ما گذاشته تا از حوادث احتمالی جلو گیری کنن و مدام میگفتم خدا بامنه مواظبمه ولی یکم اروم میشدم باز این صحنه های بد میومد جلوی چشمم بعد درونم منو اروم میکرد باز دوباره ذهنم اذیتم میکرد خلاصه که بعد گوش دادن این فایل گفتم مننننن باید امروز مسافت زیادیو دوچرخه سواری کنم اولش پانیک گرفتم نمیتونستم تکون بخورم افکار اذیتم میکرد همش ترس انقدر ترس از خیابون و رانندگی دارم هنوز نمیوتم گواهی نامه بگیرم هروقت برای اقدام میخام برم ترس وجودمو میگیره ولی گفتم هزاران نفر رانندگی میکنن کلی خانوم دوچرخه سوار داریم و گفتم خدایا کمکم کن میخام پا روی ترسم بزارم و امروز با اینکه سحت بود تونستم مسافت طولانی تنها دوچرخه سواری کنم از حس لذتش نگم از حس خوبش خیلی لذت بخش بود من وقتی یک نفر میره روی مخم یک حرفی بهم بزنه یا اذیتم کنه ذهنم نمیبخشه اذیتم میکنه مثلا طرف که بهم گفت گاوو اینا مدام تصور میکنم دستو پاشو بستم دارم شکنجش میکنم دارم زجر کشش میکنم و ذهنم کلی لذت میبره و من قدرت تصور بالایی دارم هرکی که یک جورایی به تضاد بخورم کشتنشو مدام با بدترین شکل تجسم میکنم قبلا که از قانون سر در نمی آوردم این کاره هرلحظه و هردفعه من بود توی واقعیت دنیای بیرون مدام با مردم جنگ داشتم کتک کاری باشگاه مبارزه میرفتم تا یکی چیزی بهم گفت بزنمش و فحش همش فکر میکردم همه میخان بمن اسیب بزنن همش همه رو مقصر میدونستم الان تا طبق عادت ذهنم شروع میکنه به فکر کردن تا میفهمم سریع حالتمو عوض میکنم مثلا میرم با بچم بازی میکنم یا سریع سپاسگزاری میکنم و مدام کنترل میکنم ذهنمو و دارم این باورو بوجود میارم همه انسان ها از طرف خدان و میخان بمن کمک کنن

    این باورهای شکنجه هم از فیلما میومد از کودکی عاشق فیلمای جنی و تخیلی و بکش بکش بودم مثلا میگفتم یکی اذیتم کنه جن بفرستم پدرشو در بیارم خخخخ همه باورام از فیلما بود

    خیلی وقته فیلمو گذاشتم کنار نهایت کارتونای قشنگو ببینم تا درس بگیرم فیلم اصلا مخصوصا انیمه و فیلمای ایرانی که طرف ثروتمندبود همه رو می‌خرید

    همیشه دوستداشتم کلی ثروتمند بشمو نوچه داشته باشم هرکی هرچی گفت بکشم مثل فیلم یاغی و طلا مطلی و اینا خخخخخخخخخخخ خودم خندم گرفت

    از وقتی با قانون اشنا شدم فهمیدم خدا کیه فهمیدم من فقط توی زندگی خودم قدرت دارم فهمیدم باید همه انسانارو دوست داشت الان از اون اقایی که ماشینو گرفت روم و گفتم بهش گاو و ایشون به پدرو مادرم فحش داد کلی هم درس گرفتم

    الان میبینم همه انسانها ارزشمندن همه انسان ها عزیزن فهمیدم باید جوری رفتار کنم که دوستدارم باخودم رفتار بشه بخاطر باور و ذهنیت جنگ طلب گذشتم من کلی لذتو از خودم گرفتم و دارم سعی میکنم بشکنمشون استاد عزیزم ممنونم

    دوست دارم خدای مهربونم ممنونم ارامشو توی قلبم اوردی بزرگترین مشکل و پاشنه اشیل من خیابونو رانندگی میخام برای گواهی نامه اقدام کنم خدایا شکرت همیشه بما گفتن هه طرف رانندش زنه اوه اوه زنه مواظب باشید و ازین حرفا من ترسیده شدم و باید بشکنمش کلی خانوم راننده داریم مادرخودم یک راننده حرفه ایه خاله هامو دختر هاله هامو….. همه خانوما و فقط من باید پاروی ترسم بزارم و میخام بزودی برای گواهی نامه اقدام کنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    رویا طالبی گفته:
    مدت عضویت: 1995 روز

    به نام خدای مهربان

    سلام ودرود به خدای قشنگم که آگاهی هایش را از طریق استادم بر من جاری می سازد

    از خدای مهربانم می خواهم دست من باشد تا هر آنچه را باید بنویسم، بنویسم

    این فایل مخصوص من بود دقیقا در روزی فایل آپلود شد که من یک تصمیم سخت گرفته بودم و این تصمیم برام خیلی سخت بود البته این تصمیم رو بر مبنای این گرفته بودم که الان که اینطوری هست قراره از این به بعد هم اینگونه باشه و به احتمالات چنگ می انداختم و احتیاط رو شرط عقل می دونستم در حالی وقتی قانون جهان هستی رو میدنم میدونم که من اگر بر روی خودم کار کنم و تمرکز و توجهم رو کنترل کنم از جنس همون توجه در زندگیم اتفاقات و شرایط جاری میشه و این رو برای خودم یاد آوری میکنم که چطور افرادی مثل رونالدو مسی و هزاران افراد مطرح دنیا الکی در دنیا مطرح نشدن اونا تونستن در سخت ترین لحظه ممکن افکارشون رو کنترل کن همچون لحظه پنالتی رونالدو

    از زندگی خودم مثالی ندارم که بر اساس ترسم و احتمالات تصمیم بگیریم همین یک مورد که چند روز بود درگیرش بودم و واقعا از خدای مهربانم سپاسگزارم که هدایتم کرد و با من واضح و شفاف از طریق استاد عزیزم صحبت کرد

    ولی یک مثالی از همسرم دارم که حتی برای خودش هم اتفاق نیفتاده ولی بر اساس اتفاقی که برای دیگران افتاده همیشه آن گونه عمل می کند و دلیل این رو احتیاط می گذارد ولی من می دانم که براساس ترس این عملکرد رو دارد.

    ما که هر روز به یاری الله و استاد عزیزم روی خودمون کار می کنیم واقعا در شرایط سخت هست که می فهمیم این کار کردن روی خودمان ثاثیر داره یا الکی مثلا یک حرف های قشنگ رو شنیدم و به به چه چه کردیم ولی در شرایط سخت هست که اون افکار و باور های زیرین مغزمون جای گرفته بیرون میاد برای همین پروین اعتصامی میگه الخیر فی ما وقع یعنی خیر هست در آنچه که اتفاق افتاده است حداقل میتونیم اون باور های زیرین در شرایط سخت که روی آب میاد و از خودمون و باورهامون مطلع بشیم

    سپاسگزارم از استاد عزیزم و سپاسگزارم از خانواده عزیزم و سپاس الله مهربانی که همواره مرا به سوی عشق و آگاهی هدایت و حمایت می کند.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    مریم احدی گفته:
    مدت عضویت: 1304 روز

    بنام خداوند هدایت گر

    سلام استاد عزیزم ودوستای گلم

    من امروز میخوام راجب این موضوع که تجربه ملموسی داشتم صحبت کنم

    خیلی وقتها توی توهم هستیم توی یه چرخه معیوب ودور باطل ولی فکر میکنیم که توی مسیر درست هستیم وخیلی وقتها فکر میکردم کنترل ذهنم خوبه

    من همیشه با خودم میگفتم که عاشق خودمم خودمو خیلی دوست دارم ازخودم مراقبت میکنم ذهن هوشمند من ازهمین مسأله استفاده کرده ازاونجا که من مطمئن بودم که آره همه چی اوکی و ظاهراً دارم اینکارو میکنم باعث اذیت وازار خودم شده بودم اونم به کررات ولی توهم داشتم که من خودمو اذیت نمیکنم

    اینو ازکجا فهمیدم دوست عزیز وخوبی توی دوره روان شناسی ثروت یک این موضوع رو توی جواب کامنتم بهم یاداوری کرد که داشتم یه مسأله ثابتی رو توجیه میکردم وبه نظر خودم داشتم ازدیدگاه متفاوت بهش نگاه میکردم

    امروز دوباره یه ویدیو دیدم به طور اتفاقی توی گوشی همسرم که چطور ذهنمون داستان میسازه وما باورش میکنیم

    اونجا مچ خودمو گرفتم مچ ذهنمو که هربار که شروع میکنه داستان سرایی کنه من دارم خودمو اذیت میکنم وعادت کرده بودم

    واسم این کارو گذاشته بودم واقع بینی افکار منفی راجب هرادمی هررفتاری میساخت برای من میخوند منم باور میکردم تکرار میکردم

    دیدم من کاملآ توی ذهن گیر کردم دارم منفی های همه چی رو میبینم دارم به دیگران دخترم همسرم مدام بکن نکن میگم نمیتونم شاهد وتسلیم وناظر باشم

    اینجا بود که فهمیدم من نشتی انرژی دارم خودمو گول میزدم که دوسش دارم

    یعنی توی ناخوداگاه من اینکه مدام به دیگران عیب ها ضعف هاشونو بگم نشانه دوست داشتن بود ریشه یابی کردم که در گذشته مادرم وخانواده ش پراز ایرادگیری وبدگویی بودن بعد میگفتن چون دوستت دارم میگم

    منم دوست داشتن توی گرفتن اختیار از دیگران میدیدم فلان کارخوبه فلان کار بد

    واااای خدای من این باور توذهنم مثل همون درختهای هرزی بود که استاد میگفت وقتی میومدم یکیشو اززمین جدا کنم میدیدم توی شاخه های دیگه تنیده شده

    خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا نمیدونم چی بگم

    اینکه ذهن خیلی زیبا بابرنامه تورو فریب میده وتو حتی متوجه اون نمیشی

    خدایا بابت اگاهی امروز که مثل یه گنجی میتونه منو کمک کنه توی روابطم عالی عمل کنم ممنونم

    بابت استاد که این سوییچ رو توذهنمon کرد ودوستای عزیزم که منو با کامنتاشون کمک میکنن نوشتن کامنت خیلی مهمه دوستان چون ذهنتو رسوا میکنی دستشو رو میکنی وقتی دیدگاه خودتو مینویسی وبقیه میخونن طرز فکرت کاملآ رو میشه واشتباهاتی که توی ذهنت پنهان شده مشخص میشه

    خدای من چقدر خوشبختم که توی مسیر الهی هستم

    همیشه ازت میخوام هدایت وحمایتم کنی بهم بگی درست وغلط وتو جواب درخواست منو میدی

    ترس توهمه ،افکار ناخوداگاه ذهنم توهمه ،اینده توهمه ،ذهن بااین بازی ها فریبمون میده

    استاد عزیزم ازت ممنونم از دوستان گلم

    برای همه شما بهترینها رو ارزو میکنم

    موفق باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    مریم احدی گفته:
    مدت عضویت: 1304 روز

    بنام خدای مهربان

    سلام استاد عزیزم و دوستان گلم

    من ازدیروز تصمیم مهمی گرفتم اینکه حواسم به ورودی های ذهنم باشه چون هرلحظه غافل بشم ذهنم منو فریب میده من میخام خالق زندگیم باشم میخوام آگاهانه افکارمو انتخاب کنم

    یادمه چند سال پیش توی کتاب چهار اثر از فلورانس (بازی زندگی وراه این بازی)

    خوندم که برسر راه افکارت پاسبان بزار منظور مراقب افکارت باش که تبدیل میشه به باور و با باورهات زندگیتو میسازی

    همین الان چشامو باز کردم وذهن بی معطلی شروع کرد به تولید هزاران فکر حالا نه بد نه گذشته ولی چیزهایی که من انتخابش نکرده بودم

    من یاد گرفتم افکاری که توی ذهنم تولید میشه کلی انرژی ازمن میگیره ومن باید انتخاب کنم که از افکارم به بهترین شکل استفاده کنم

    افکار من درسته منفی نیست من از ذهنم ممنونم که منو اگاه میکنه که حواسم باشه که فلان کار به من آسیب میزنه با تولید ترس میخواد جلوی اتفاقات بگیره ولی این درحالیه که اون افسار به دست گرفته ولی این منم که باید افسار ذهنمو بدست بگیرم

    اینکه هربار توهر موقعیتی میاد بهم یاداوری میکنه که این اتفاق قبلاً افتاده

    من دیروز که به شدت داشتم به عملکرد ذهن فکر میکردم دیدم من هم برای دخترم وکسانی که دوسشون دارم همین کارو میکنم مدام میگن فلان کارو نکنیا فلان میشه دیدی فلان روز فلان جا اون کارو کردی

    ذهنم حتی برای بقیه بقیه نقش حامی رو بازی میکرد

    ازدیروز تا الان چندین بار جلوی خودمو گرفتم وگفتم به من مربوط نیست

    انقدر ذهنم عادت کرده بود درحال همین کار مچ خودمو گرفتم وسط حرفام گفتم اهان اصلأ به من چه ربطی داره

    اینکه بیام تشخیص بدم کجا چه چیزی به من ربط نداره خیلی مهمه

    خیلی ادمها بااین افکار کاملآ راکد شدن ودیگه حرکت نکردن واون پویایی وخلاقیت ازدست دادن چون به ذهن اجازه دادن افسار بدست بگیره درست مثل پدرومادرهایی که به اسم دوست داشتن نذاشتن بچه ها به رسالت خودشون پی ببرن

    من یک چالش برای خودم ایجاد کردم که هرروز بیام اینجا وذهنمو با نوشتن کامنت رسوا کنم من با نوشتن کامنت میفهمم توی سرم چه فکریه

    من اسمشو گذاشتم افکار پنهان که به مرور باورای مخرب منو میسازه اشاره میکنم به همون علفهای هرز که بارشدشون جلوی جاده زیبا رو گرفتن

    من نمیتونم کاری کنم که فکر نیاد توسرم ولی من میتونم مانع افکار منفی ورشدشون بشم

    یه مثال بزنم از زمانی که ذهنم بهم گفت اینکارو نکن ولی من انجام دادم واون اتفاق عالی چقدر کمکم کرد

    اینکه من هربار یک موضوع رو تکرار میکردم دلیلش این بود که ازاون اتفاق درس نمیگرفتم تااینکه سری فایلهای استاد راجب الگوهای تکرار شونده منو آگاه کرد که چرا من مدام دارم هرچند وقت یک بار یه اشتباه رو تکرار میکنم

    من هربار که یک کار به شکل عادت انجام بدم بدون فکر همون نتیجه رو خواهم گرفت

    یه جاخوندم نوشته بود دیوانگی یعنی تکرار یک اشتباه و انتظار نتیجه متفاوت داشتن

    ولی گاهی ترسهای بازدارنده میاد منو ایمن نگه میداره اگر بهش بها بدم علت ندونم این عادت ایجاد میکنه

    من هربار که خونه مادرشوهرم میرفتم وشب اونجا به اجبار میموندم برخلاف میلم با حس بدم اگر حتی قرار نبود اتفاقی بیفته خودم اون اتفاق بوجود میاوردم چون چند بار اتفاق افتاده بود وبا ناراحتی ازاونجا اومده بودم همین الگوی غلط که ذهنم ایجاد کرده بود باعث شده بود من تکرار کنم الان بازم اون اتفاق میفته

    یه جایی نشستم به علتش فکر کردم باگفتگوی درونی خودمو اروم کردم وگفتم نه مریم قرار نیست هربار همون اتفاق بیفته چون تو تغییر کردی

    حالا سعی کن بهتر رفتار کنی تواون شرایط بعد ایده اومد که چیکارکنم که توی عمل انجام شده قرار نگیرم اگه موقعیت ندارم با حس خوب نه بگم من میخواستم همسرم راضی نگه دارم خودمو اذیت میکردم

    بعد نشستم فکر کردم لزومی نداره هم بمونم هم حال هردومون اپنجا خراب کنم ومنت بزارم من به خاطر تو اومدم بعدها با توافق رفتیم چون من ادمی هستم که اگه منو مجبور به کاری که دوست ندارم بکنن به شدت واکنش منفی نشون میدم جالبه همسرم اصلأ متوجه نبود که من اونجا خوابم نمیبره چون اونا هروقت میخواستن میخوابیدن وسروصدا بود تا نصف شب ومن خوابم مختل میشد وبد خلقی میکردم ازاونجا که هیچ کس متوجه رفتارش حرفاش کاراش نیست من فقط حرص میخوردم واونجا فضا رو بدتر تبدیل به جهنم میکردم

    اولا سهم ونقش خودمو دراوردم ،بعد دلیلشو فهمیدم ،بعد ایده اومد اجرا کردم وبعد توضیح دادم به همسرم وقانع شدالبته این روند خیلی طول کشید همسرم به راحتی قبول نکرد ولی من موفق شدم

    یا یه جایی همون ذهنم بایاداوری نذاشت اتفاق بد گذشته تکرار بشه اونم سر قضیه چک انقدر اذیت شدیم که من دیگه هرگز نرفتم سمت گرفتن چک حتی تو بدترین شرایط

    باید اگاه باشم به افکارم وورودی هام

    خداروشکربرای این آگاهی ها

    اسناد عاشقتم ️

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    یاسین رمضانی گفته:
    مدت عضویت: 601 روز

    سلام به استاد عباس منش و شما دوستان پیام رسان خداوند

    خدا روشکر و سپاس که سلامت هستم

    خدا رو شکر که امروز هم هدایت شدم و جواب بازی افکارم رو با همین فایل گرفتم

    امروز در شکر گذاری صبح افکارم عدم صداقت با خودم و شما رو زمزمه میکرد و من هم قافلگیر شده بودم و قصد داشت منو

    از مسیر و مداری که با استاد و شما قرار گرفته ام دور کند که زمان شکر گزاری از خدا خواستم که منو هدایت کنه و آن موقعه

    بود که یاد جمله استاد افتادم که شرک به خداوند بزرگترین گناه هست و هر کسی که از راه درستی و صداقت کاری انجام بده

    خداوند کمکش میکند و بخاطر همین با صداقت کامل اعلام میکنم که من بدون قدرت خداوند و هدایتش لحظه ای نمیتوانم

    افکارم رو کنترل کنم من در گذشته موفقیتهای بسیاری کسب کرده بودم وبخاطر عدم آگاهی از کنترل افکار با یکبار شکست که

    آنهم غرور و ترس از دوباره شروع کردن کسب و کارم و به دعوت شیطان دست از کار کشیدم و متاسفانه دعوت خداوند رو رد

    کردم وهر روز بدتر از روز قبل شدم و پرش کاری و ساده تر بگم شغلم رو عوض کردم افکار اشتباهم شده بود ارباب و دستور

    میداد ومن اجرا میکردم و تا شکست میخوردم بجای کنترل ذهنم و بهبود اشتباهاتم نوع کار و شغلم رو عوض میکردم و این

    ماجرا حدود 12 سال منو به بیراهه کشاند و زمین و زمان رو مقصر شکست خودم میدونستم وحتی دوستان همین الان هم

    افکارم بهم میگه همه شکستت خودت نبودی جاسم بوده هاشم بود دوستان ببینید الان داره میگه تو درآمد داشتی پول رو

    به خونه میرسوندی همسرت حفظ نمیکرد دوستان قبلا خیلی به افکارم بها میدادم وبا همسرم بد رفتاری میکردم اما مدتی

    هست که حضور خداوند در زندگی من پر رنگتر شده و باورهام نسبت به اینکه مسئول تمام نتایجم خودم هستم بیشتر

    شده و بجز خودم هیچ کس دیگه ای نمیتونه کمکم کنه حتی استاد عباس منش فقط ایشون تنها کمک و بزرگترین کمکی

    که دارند انجام میدند همینه که تجربه خودشون رو در اختیار من وشما قرار میدن و من از استاد (دوستان یک چیزی بگم

    همین الان افکارم به من میگفت که چرا میگی استاد بگو عباس منش ببینید ذهن شیطانی همینجاهم میخواد بذر ش

    رو بکاره و منو ضربه فنی کنه ) و من هم از جناب آقای استاد عباس منش جان یاد گرفتم که ذهنم رو کنترل کنم و بجای غرور

    وخود خواهی و نفاق و نا امیدی جایگزینش فروتنی ” صلح و آشتی ” و امید کنم و همین الان خیلی خوشحالم ها همینه

    یاد گرفتم از کسی عذر خواهی نکنم بجاش تشکر کنم

    دوستتون دارم در پناه ایزد یکتا سلامت شاد و ثروتمند باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    بانو جان گفته:
    مدت عضویت: 533 روز

    از امروز تصمیم گرفتم هرفایلی گوش میدم حتما در موردش کامنت بزارم ‌درسی که ازش یاد گرفتم رو‌واسه خودم اینجا بنویسم حتی اگه من موردی واسش نداشته باشم

    ولی برای این فایل موردی که دارم چندسال پیشماشین ما رو دزد برد یادمه صبح زود بود از خونه اومدیم بیرون و دیدیم ماشینمون نیست بعد از 20 روز ماشین پیدا شد ولی از اون روزها تا چندسال بعد من هربار میومدم از در خونه مون بیرون با ترس میمومدم و همش نگران این بودم نکنه الان ماشین نباشه حتی اگه جای پارک ماشین عوض می‌شد و صبح سرمای همیشگی ش نبود من تا میرفت ماشین رو پیدا کنم استرس خیلی وحشتناکی رو تحمل میکردم شاید چند ثانیه بود ولی واقعا عذاب اورربود یا به بار تصادف کردم و به خاطر دیر ترمز کردن رفتم تو کامیون جلویی جلوی ماشینم له شد از اون روز به بعد من هر کامیونی تو خیابون میبینم با فاصله ازش رانندگی میکنم چون میترسم دوباره همون اتفاق واسم بیفته با اینکه دیگه تکرار نشد ولی ترسش همیشه باهام مونده

    و اما درس امروزم

    امروز یاد گرفتم اگه یه بار یه جایی یه اتفاق بدی واسم افتاد قرار نیست همیشه اون اتفاق تکرار بشه مثلا اگه به بار رفتم خیابون تصادف کردم ذهنم ممکنه منم بترسونه از رانندگی و مدام بهم بگه بازم قراره این اتفاق واست بیفته کار ذهن همینه که صدبار اگه کار خوب کردی بهت یادآوری نمیکنه فقط کافیه یه بار اشتباه کنی یا یه بار یه جایی یه اتفاق ناجالب واست بیفته اونو جلوی چشمت بزرگ میکنه و همین باعث میشه که تو بهش توجه کنی و‌بازم طبق قانون از همون جنس واست اتفاق بیفته

    پس الان کار من چیه اینکه وقتی یه انفاق ناحالب افتاد نداری ذهنت اونو بزرگ کنه واست و مرتب زمزمه کنه که تو دیگه نمیتونی تو موفق نمیشی از این به بعد قراره همین اتفاق ها واست بیفته برعکس بیا تو ذهنت دفعه های قبلی که کار رو خوب انجام دادی و‌هیج مشکلی نبوده رو واسه خودت یادآوری کن تا بتونی دهن ذهنت رو ببندی و خاموشش کنی حتما اگه بگردی میبینی بارها تو همون شرایطاتفاق خوب واست افتاده پس با مرور کردنشون هم حال خودت خوب میشه و هم نمیزاری ذهنت با نجواهاش اون اتفاق رو واست بزرگ کنه که دفعه های بعد هم واست بیفته

    پس حواست باشه درسته تمرین میخواد ولی به نظرم کار سخت و نشدی نیست میشه انجامش داد

    کافیه تو اون لحظه با خودمون حرف بزنیم به نظرم با صدای بلند خیلی بهتره که خودمون صدای خودمون رو‌بشنویم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    نگین نگین گفته:
    مدت عضویت: 2424 روز

    سلام به همه دوستان بخصوص دو استاد عزیزم

    گفتم خدایا برای بزرگتر شدن ظرفم من هم چهل روز متعهدانه به فایلهای استاد گوش بدم و کامنت بذارم؟ (چرا این سوال رو پرسیدم؟ چون تو کامنت دوستان خونده بودن چقدر پیشرفت و تغییر در زندگیشون حاصل شده بود و از طرفی هم صدایی درونم میگفت نگین تو هم انجام بده)

    ولی خدایا میترسم نتونم آخه اصلا وقت ندارم و نمیرسم بعد اگه نرسم و وسطش یکهو قطعش کنم چی؟!! یا خودم رو مجبور کنم متعهد بمونم و خیلی سختم بشه؟!!!

    جواب خدا چی بود؟ فایل چگونه ذهنمان ما را فریب میدهد

    یعنی من باید از امروز 27 آذر 4٠4 شروع کنم به نوشتن کامنت، خدایا خودت کمکم کن، خودت برام زمان جور کن، من باید ظرفم رو بزرگتر کنم، دارم نشانه میبینم برای تغییر اما ظرف وجودیم، ظرف ذهنم جا نداره برای تغییر که نتیجه اش بشه ورودی بیشتر

    زیبایی امروز: صبح هوا سرد بود ولی فضای سبزی که تازه کنار خونمون درست کردن و مسیر سر کار رفتنم هم هست بسیاااار زیبا بود، خدایا شکرت تو مسیر دیگه خار و علفهای خشک نمیبینم یه پارک خوشگل میبینم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    مهدی قربانی گفته:
    مدت عضویت: 567 روز

    بنام خالق یکتا رب عالمین

    خداوندی که رهبری میکند برای تمام جهان قرار نیست من از ذهن خودم بترسم چون من از ویژگی ذهنم خودم اگاه شدم وموچ ذهنم را گرفتم بارها بوده با ترس برمن غلبه شده همون موقع با همون شکل ترس ها اومدم از خداوند درخواست کردم می خواهم زنذگیم را تعغیر دهم با این هیچ شناختی از خودم از قانون نه ذهنم داشته وخداوند کمک کرده همون اضاع وشرایط ناجالبی ذهن تبدل به کوه یک جهنم کرده بود تو ذهنم برعکس شده

    ولی چون باورهای نامناسب داشتم نیومدم باورهایم را ارریشه حل کنم خیلی زود اون حس وانرژی دوباره به شکل همون ترس وارد زندگیم شده

    چون از قانون باور اصلن سر نمی اوردم

    یا دنبال تعغیر دیگران بودم

    یا دنبال یک شب ثرومندشدن بودم

    یادنبال راضی نگه داشتن افراد از خودم بودم

    یا به خاطر احساس عدم لیاقتی بوده که من از درون برای خودم نزاشتم

    چرا الان با ورود به قانون باید فکر کنم شرایط سخت تر شدن چرا باید فکر اوضاع داره خراب میشه

    مگه به غیر از اینه که من وارد دل خیلی از ترس ها شدم دیدم هیچ اتفاقی هم نیافتاده فارغ از اینه که من دارم یک ادم دیگه میشم

    چه زمانی شما خیلی اوضاع خوب پیش رفته وچه اتفاقی افتاده که شما فکر کردید که دیگه از اوضاع وشرایط زندگی بر نمی آید

    زمانی بوده که در شرایط کاملن نامناسب تصمیم به تعغیر زندگیم گرفتم پر انرژی بودم سپاسگزار بودم اوصاع خوب پیش می رفت پر از انگیزه وشور شوق واشتیاق بودم ولی چون باورهای بنیادی وایمان درونی خوب شکل نگرفته بود وفقط یک ایمان سطی به وجود اومده بود برای پیشرفت با اولین تضاد همه چیز با یک فکره منفی شروع شده واین افکار منفی تبدیل باورهای محدود کننده ای شده که فکر می. کردم از اوضاع هیچ چیز بر نمی آیم ودیگه بدبخت شدم دوباره اون رابط ناسالم واوضاع وشرایط ناجالب وشخصیت منفی دوباره داره اتفاق می افته برام همه چیز با یک تضاد کوچیک ویا با یک درک نادرست ویا حرف شروع به حد از افکار منفی شده بود گاهی فکر می کردم مغزم داره منفجر شده ویا فکر می کردم اصلن حتی نمی توانم به چیزی دیگه فکر کنم وه هیچ گونه حرکتی نکنم

    ولی من به لطف خداوند وتوامندی که از درون داشتم ودارم تو همچون شرایطی از خداوند درخواست کمک کردم خداوند هدایت کرده حالا اون فکر می کردم خداوند هی قضاوت میکنه من چون اون مثل خودم انسان تصور می کردم هزاران قسم به قران می خوردم که دیگه اونا کار نمیکنم وبیشتر از اینکه از این مسیر لذت ببرم همش به فکر این بودم که نکنه تهدم نسبت به خداوند شکسته شود همین موضوع باعث جذب همون افکار منی می شدن از همون مسیر

    ولی الان من از خداوند می خواهم بدون هیچ تهدی خداوند مرا در مسیر در هدایت میکند

    بدون اینکه بخوام چیزی را به خودم سخت بگیرم

    به یاد میارم کجا شیطان با ترس ها مرا احاده کرده توی همون شرایط اوصاع بهتر شده بیاد میارم که چه تعغیراتی کردم پا روی ترس هام گذاشتم

    به یاد میارم که امروز چه اگاهی های در اختیار من هست چه نعمت های خداوند در اختیار گذاشته مثل این سایت بیاد میارم دستان خداوند چقدر زیاد هستن به یاد میاورم چقدر خداوندبه من لطف کرده ومیکند اصلن دلیل اینکه من اینجام لطف خداوند وبه خودم میگم درست اول این قانون قانون بلد نبودم وکلی قانون به شکل ترس دریافت کرده بودم ایران از قانون نبوده چون من توی مدار ترس بودم اون چیزی که ذهن قانون به شکل ترس برای تجزیه تحیلل می کرد کاملن اشتباه بود بلکه با درک قانون وتجربیات گذشته فهمیدم تنها چیزی قدرت نداره ترس هست از تجربیات گذشته استفاده میکنم اونجا یک کم به ترس ها بها داد یک اتفاق کوچک افتاد ولی امروز با درک قانون وکار کردن روی خودم خیلی امید ورانه و قط باورهای نامناسب وتعغیر شخصیتم قرار نیست نگران اون شرایط باشم چون من از قدرت قلبم اگاه شدم اون وقت از درون خودم اگاه نبودم وی تونم از طریق. درونم هه چیز رو تعغیر من بدهم به جای نگران شده مغزم مهمم تر از همه خداوند همیشه کمک کرده وکمک میکنه تا اون شور شوق انگیزه برای حرکت کردن ایجاد بشه خوبی این مسیر هست یه کم انگیزه که میگری غز درون برای حرکت کردن تمام ترس ها محو می شون ولی با این تجربه که اگر با یک تضاد بر خوردم بهم نریزم من الان دارم روی باورهایم کار میکنم خداوند هم را از درون محکم میکنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    رقيه صالحی گفته:
    مدت عضویت: 1630 روز

    به نام خدای همیشه مهربان و هدایتگرم

    سلام خدمت استادعزیزم ومریم خانم مهربون

          خدا قوت

    استادباز مارو با فایلهاوسوژه هایی که انتخاب میکنید  شگفت زده کردین.

    این سوژه یکی از پاشنه های زندگی منه،و تقریبا تو هر کار و شرایطی محدود کنندست برام.

    مثالهایی زیادی توزندگیم دارم که ذهن مرا ترسانده یا تخریب کرده و ناامید.

    ولی به لطف خداو اموزه های شما خیلی جاهابرترسم و نگرانیهام غلبه کردم.ممنونم استاد

    یکی از مثالها:

    مثلا اگه دراغاز روز یک خراب کاری کوچکی کنم.ذهنم شروع میکنه..که امروز روز خراب کاری تو..نه به چیزی دست بزن ن به کسی کمک کن.چون ضایع خواهی شد.

    قبلا از این نجواها خیلی میترسیدم

    چون نگران ابروم بودم..و قضاوت دیگران..ولی الان خیلی بهتر شدم.

    وحتی اگه اشتباهی صورت گرفت زود میگم اتفاقی نیفتاده و همه اشتباه میکنن..فقط باید بیشتر دقت کنم و حواسم رو جم کنم .

    کوچیک که بودم وقتی در مهمانی و دور همی، خیلی میخندیدیم وخوش بودیم یکی از اقوام این باور

    رو تو ذهنمون القا کرده بود که  ( چون بعدهر خنده گریست )   پس حتما فردا خبر بدی خواهیم شنید

    اون خنده زهر مارمون میشد.چون بک بار اتفاق افتاده بود.ذهنم هی یاد اوری میکرد…

    بعدهاکه بزرگترشدم.دیدم ن اینطور نیست.

    دوستی داشتم که همسایه مابود و اونهاهمیشه مهمان داشتن و تا صبح بساط خنده وخوشیشون براه بود و فرداو فرداهای بعد اتفاق خاصی نمی افتاد.

    چون جمع ما  همگی باورمون شده بود گاهی اون اتفاقا میافتاد .

    و فهمیدم

    اتفاق های بد ربطی به خنده مانداره.

    خدارو شکر چندسال نگرشم تغییر کرد.و راحت میگم و میخندم.

    من خیاطم ولی چندسالی هست که از حرفه ام دور شدم..

    قبلا کارهای زیباوپرکاری  میدوختم و همگی عالی ازکار درمیامد.

    الان بعدمدتها وقتی دوختی برای خودم انجام میدم.

    مجبورم خیلی فکر کنم وحتی جاهایی اشتباه میرم.

    ذهنم شروع میکنه به نجوا.

    که تو دیگه ادم سابق نیستی خیاطی فراموشت شده.

    دیگه ادامه نده.کسی دوختت رو ببینه اشکال میگیره و …..

    خدارو شکر چون هنوز حرفه خیاطی رو دوست دارم.باخودم میگم اشکال نداره .

    هرجا فراموشت شده برو سرج کن ویدئو ببین یادت میاد.

    و هی ذهنم رو یاد کارهای سابقم میبرم که عالی میشد.و میگم من همونم و یادم میاد.

    و باور اینکه(وقتی دست بکار بشی  همه چی یادت میاد)رو هی تکرار میکنم .

    خدارو شکر این باور کمکم کرده.

    استادعزیزم فایلهاتون همگی محشرن.

    کامنتهای دوستان عالین.

    من خیلی خیلی کم کامنت میزارم.

    و بیشتراز کامنتهای دوستان لذت میبرم.

    دوست دارم وقتی کامنت بزارم که حرفی برای گفتن داشته باشم.

    ازخدابرای شما،استاد عزیز و مریم جان

    سلامتی و طول عمر خواهانم.

    مچکرم خدای مهربانم که همیشه کنارمی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای: