اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی


این فایل، در ادامه‌ی آگاهی‌های فایل «تجربه‌ی من از کودکی دردناک تا آزادی درونی» آماده شده است.
در این فایل، استاد عباس‌منش به این سؤال پاسخ می‌دهد که:

  • آیا برای داشتن آینده‌ای بهتر و تحقق خواسته‌ها، باید گذشته را بررسی کنیم تا بفهمیم فلان باور یا فلان احساس بی‌ارزشی از کجا شکل گرفته و منشأ آن کجا بوده یا نه؟
  • آیا برای حل مسائل، باید ریشه‌های مشکلات را پیدا و روان‌کاوی کنیم؟

استاد عباس‌منش در پاسخ به این سؤالات، تفاوت بین «درس گرفتن از اشتباهات گذشته» و «مرور خاطرات بد گذشته» را مفصلاً توضیح می‌دهد و شما را از نتیجه‌ی هر کدام از این دو مسیر آگاه می‌کند.

طبق قانونِ بدون تغییر خداوند، نمی‌توان با زیر و رو کردن اتفاقات منفی گذشته، مسائل را حل کرد و ضربه‌های عاطفی و روانی را درمان نمود. زیرا طبق قانون، به هر آنچه توجه کنی، اساس آن توجه را در تجربه‌ی زندگی‌ات گسترش می‌دهی.

مرور خاطرات منفی گذشته – با هر شکل و با هر دلیلی – ناخواسته‌های بیشتری را در تجربه‌ی کنونی ما فعال می‌کند؛
خواه این خاطرات منفی متعلق به یک ساعت گذشته باشد، یک روز گذشته، یک سال گذشته یا دوران کودکی!

وقتی به خاطرات منفی گذشته فکر می‌کنی، این جنس از توجه، شروع به جمع‌آوری خاطرات منفی مشابه می‌کند تا به این فرکانس قدرت دهد. سپس از جایی به بعد، قدرت این فرکانس آن‌قدر زیاد می‌شود که در قالب شرایط ناخواسته‌ی جدید در زندگی ظاهر می‌شود و تو را وارد مداری از اتفاقات نامناسب، آدم‌های نامناسب، درگیری‌های عاطفی، مسائل مالی، بیماری‌ها و… می‌کند که یکی پس از دیگری با آن‌ها برخورد می کنی، تا جایی که به‌کلی از مسیر خداوند – که مسیر نعمت و ثروت است – خارج می‌شوی.

وقتی خاطرات منفی گذشته را مرور می کنی به این معناست که: شیطان را راهنمای خود انتخاب می کنی و شیطان در این مسیر می تواند از بهشت برایت جهنم درست کند.

در این فایل، درس‌هایی بیان می‌شود که با وجود سادگی، بسیار کارآمدند و به ما یادآوری می‌کنند که برای رشد و بهبود، باید توانایی‌هایی را در خود پرورش دهیم که منطبق بر قوانین بدون تغییر خداوند هستند؛ توانایی‌هایی مانند:

  • تلاش آگاهانه برای کنترل ذهن و کنترل کانون توجه
  • توانایی برچسب نزدن به مسائل و اتفاقات
  • توانایی تمرکز بر راه‌حل به‌جای تمرکز بر مسئله
  • توانایی تمرکز بر نکات مثبت
  • توانایی نگاه کردن به مسائل از زاویه‌ای که ما را در احساس بهتر قرار دهد

آگاهی‌های این فایل را با دقت گوش بده و در بخش نظرات این فایل، درباره‌ی درس‌هایی که از این آگاهی‌ها گرفتی، و تصمیماتی که قصد داری آن‌ها را در مسیر خواسته‌ها و تغییرات مثبت شخصیتی خود اعمال کنی، بنویس.


تجربه‌ی من از کودکی دردناک تا آزادی درونی

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    459MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    34MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

452 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «سعیده شهریاری» در این صفحه: 6
  1. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1598 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    وَقَضَىٰ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا ۚ إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَا فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُلْ لَهُمَا قَوْلًا کَرِیمًا ﴿٢٣﴾

    و پروردگارت فرمان قاطع داده است که جز او را نپرستید، و به پدر و مادر نیکی کنید؛ هرگاه یکی از آنان یا دو نفرشان در کنارت به پیری رسند به آنان اُف مگوی و بر آنان پرخاش مکن، و به آنان سخنی نرم و شایسته بگو.

    وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَهِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُمَا کَمَا رَبَّیَانِی صَغِیرًا ﴿٢4﴾

    و برای هر دو از روی مهر و محبت، بال فروتنی فرود آر و بگو: پروردگارا! آنان را به پاس آنکه مرا در کودکی تربیت کردند، مورد رحمت قرار ده.

    رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِمَا فِی نُفُوسِکُمْ ۚ إِنْ تَکُونُوا صَالِحِینَ فَإِنَّهُ کَانَ لِلْأَوَّابِینَ غَفُورًا ﴿٢5﴾

    پروردگارتان به نیّت ها و حالاتی که [نسبت به پدر و مادرتان] در دل های شماست [از خود شما] آگاه تر است، اگر مردم شایسته ای باشید زیرا او نسبت به بازگشت کنندگان بسیار آمرزنده است.

    =====================================

    سلام‌به استاد عزیز و گرانبهای من،استاد عباس منش جان

    سلام به استاد شایسته ی قشنگم با تمام مهربانی هاش

    سلام به بچه های خوب محله ی خدا…یاران پر از نورِ غار حرا

    سلام و‌سلامتی و نور و‌عشق و‌رحمت خالق یکتای بی همتا به قلب سلیم و روح توحیدی عزیزتون

    الهی صدهزارمرتبه شکر برای شروع یک صبح تابستونی دیگه،بنر جدید سایت،عکس فایل با صورت قشنگ استادم و یک پیرهن هاوایی،با کلی آگاهی …یک قلب باز،یک‌روح آرام،چشمانی که میبینه،گوش هایی که میشنوه،دستانی که مینویسه،میلیارد ها سلولِ سلامت بدنم که در لحظه دارند کار میکنند،یک آسمونی آبی با ابرهای پنبه ای،یک قهوه ی کافئین بالا و نوری که در قلبم اجازه ی صلات صادر کرده….

    خدایا شکرت که باز هم آنلاین و آن تایم،سر کلاس استاد تونستم حاضری بزنم و‌ از نور‌و‌عشق و آگاهی بنویسم چون میدونم،منم که به این صلات ها،نوشتن ها،تکرار و‌ تمرین قانون و گذاشتن ردپاهای توحیدی نیازمندم.

    یک تشکر دیگه هم سهم خانم جهانگیری عزیز که از مدت ها قبل با ایمیلم پیگیر کامنت هاشون هستم و‌ همیشه از تجربیاتشون درس های خیلی خوبی گرفتم.

    استاد عزیز و مهربان و‌کار درست من

    من قبل از آشنایی با قانون و توحید و‌آموزش های شما،به شدت در موضع قربانی بودن و عدم مسئولیت پذیری در زندگی بودم و به شدت انگشت اشاره م سمت خانواده ی عزیزم بود که به هزاران دلیل،باعث‌شدند من انسان موفقی نباشم!!!

    خب خروجی این باور محدود کننده هم که کاملا هماهنگ با افکار و کانون توجهم بود و من مدار به مدار از چاله به چاه های عمیق تر فرو میرفتم….

    تا اینکه بالاخره از فشار چک و‌لگد های جهان تسلیم شدم و خداوند از‌ رحمت خودش من رو هدایت کرد به سمت شما و‌آموزش های الهیتون…

    ازونجا که بارها از گذشته م نوشتم،فقط لینک اولین تاپ کامنتم در فایل (تمرکز بر آنچه میتوانم بهبود ببخشم) رو اینجا اتچ میکنم،چون خود اون فایل جزو فایل هایی هست که همیشه بهش گوش میدم و‌هم با خوندن ردپای خودم بسیار درس میگیرم و در هر مرحله از رشد در زندگیم به کنترل کانون توجه م و‌مسئولیت پذیریم در هر برهه از زندگیم بسیار کمک کرده…

    ‏https://abasmanesh.com/fa/concentrate-on-whatever-can-improve/comment-page-8/#comment-994428

    استاد عزیزم،با اینکه من سعی کرده بودم کانون توجهم رو‌ از روی ناخواسته ها بردارم،ولی انگار همیشه یک سنگینی همراه من بود که در هر چالشی که بهش برمیخوردم اون سنگینی ها میخواست خودش رو به منصه ی ظهور برسونه و اتفاقات گذشته رو به یادم بیاره و بقیه رو مقصر چالش های زندگیم بدونه…

    با اینکه مدت ها بود که من در صلح و آرامش با خانواده م بودم،انگار هنوز به مرحله ی پذیرش و بخشش واقعی نرسیده بودم و همین باعث میشد من هزاران هزار خوبی که پدر و مادر عزیزم در حق من و زندگی من داشتن رو نتونم ببینم،درواقع به قول شما در جلسه 11 کشف قوانین در مدار دیدنشون نباشم…

    یکی از راه هایی که باعث شد من ازون مدار دربیام و‌رشد کنم و چشمِ دلم به دیدن خوبی ها و زیبایی ها و‌مهر ومحبت بی دریغ پدر و‌مادرم بینا بشه،این بود که بیام یک سری از اخلاق ها و ویژگی هاشون رو‌برای خودم منطقی کنم…

    مثلا درمورد پدرم که بسیار انسان درونگرا،ساکت،با دیسیپلین بالا هستند و نمیتونند احساساتشون رو بیان کنن،خداوند هدایتم کرد که یک نگاه گذرا به رفتار پدربزرگ مرحوم و مادر بزرگم داشته باشم…

    خب متوجه شدم که پدربزرگم در طول زندگیش بیشتر عشق و‌محبتش رو نثار تنها دخترش کرده بود که اسم مادر خودش که در کودکی از دست داده بود رو،روی عمه جان گذاشته بود…

    شدت این محبت،عشق،حمایتگری به حدی بود که عمه ی من که در زمان حیات پدرش مثل ملکه ها زندگی میکرد،بعد از فوت پدربزرگم به شدت شکست و دیگه نتونست خودشو پیدا کنه…و توی این ده سال چنان بلاهایی فکری و جسمی رو با عدم کنترل احساساتش به زندگیش دعوت کرده که هیچ ربطی به اون دختری که مثل ملکه ها زندگی میکرد نداره…

    ازون طرف به رفتار مادربزرگم دقت کردم‌ دیدم ایشون در حال حاضر در سن70 سالگی،در یک خونه ی 200 متری تنها زندگی میکنه،به صورت روتین برای هیچ وعده ی غذایی به طبقه ی پایین که خونه ی پدریمه نمیاد،عاشق تنهاییشه،نه علاقه داره جایی بره،نه از شلوغی و مهمونی خوشش میاد،خودش میگه که من اصلا نمیتونم احساساتم رو نشون بدم و اینجوری راحت ترم…

    خب با واکاوی شخصیت پدربزرگ و‌ مادربزرگم،کاملا رفتارهای پدرم برام منطقی شد،دیدم ایشون توی این محیط بزرگ شده و این شخصیت درونگرا و احساسی نبودن،این سکوت و دیسیپلن رو از جامعه ی اطرافش کسب کرده…مخصوصا که 30 سال مدیر و معاون مدارس پسرانه بوده و این محیط کاری مزید بر علت شده که این شخصیت در ایشون موندگار تر بشه…

    به محض اینکه رفتارهاشون برام منطقی شد،خیلی از مقاومت عای ذهنی‌من از بین رفت و با از بین رفتن مقاومت های ذهنی من،چشمم به دیدن خوبی ها و‌ مهربونی های پدرم بینا شد…

    و‌ با مرور اتفاقات خوب بچگی‌تا بزرگسالی،انقدر حالم خوب شد و انقدر به یادم اومد که پدرم چه جاهایی در سکوتی سرشار از عشق ومحبت با تموم وجودش از من حمایت کرده که هربار بهشون فکر میکنم چشمام خیس اشک میشه و میگم خدایا منو ببخش که مدت ها درگمراهی آشکار بودم….

    و استاد میخوام‌ازین نتیجه تمرکز بر نکات مثبت پدرم و معجزات بعدش براتون بنویسم…

    @@@@@

    اولین نتیجه دقیقا بعد از جلسه 7 دوره ی هم جهت با جریان خداوند و‌ باور فراوانی اتفاق افتاد…

    در کنار تموم هزینه هایی که همیشه پدرجان متقبل میشد،دقیقا بعد از اتمام اون جلسه،زمانی که شما گفته بودید من مطمئنم تنها با شنیدن این صحبت ها،یک سری درآمدهای جدید براتون ایجاد میشه…پدرم به حسابم یک پول خوبی واریز کرد و گفتن این پول ازین به بعد هر ماه به حسابت واریز میشه:)ضمن اینکه از مرداد ماه تورم رو‌هم در نظر گرفتن،یک میلیون دیگه بهش اضافه کردن:)

    @@@@@

    نتیجه ی دوم اردیبهشت ماه اتفاق افتاد که من مدام صدایی رو میشنیدم که بهم میگفت(پدر تو از هدایت شدگان است.)

    اولش فکر میکردم توهمات ذهنمه،تا اینکه روز معلم شد و من صدای قلبم رو بلند میشنیدم که بهم میگفت در کنار هدیه ای که به پدرت میدی،برو کتاب (جاناتان مرغ دریایی) رو براش بخر و این آیه رو صفحه ی اول‌کتاب بنویس و بهش هدیه بده…و‌دیگه هیچ کار دیگه ای نکن.

    الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ۚ أُولَٰئِکَ الَّذِینَ هَدَاهُمُ اللَّهُ ۖ وَأُولَٰئِکَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ(18 الزمر)

    آنان که سخن را می شنوند و از بهترینش پیروی می کنند، اینانند کسانی که خدا هدایتشان کرده، و اینان همان خردمندانند.

    @@@@

    نتیجه ی سوم تو تیرماه اتفاق افتاد…پدر و مادرم میخواستن بعد از مدت ها بیان خونه ی شخصی من، و‌زمانی که من داشتم خونه و‌میزم رو مرتب میکردم،دیدم کتاب شما به اسم(چگونه فکر خدا را بخوانیم) که از قبل برای خودم پرینت گرفته بودم،روی میزمه،با خودم گفتم اینو برش دارم بهتره،ممکنه خود اسم این کتاب برای پدر و‌مادرم عجیب و‌غریب باشه و ناخواسته باعث‌تنش بین ما بشه…

    استاد میدونم که باورتون میشه دارم از چی صحبت میکنم،به خدا قسم تا رفتم کتاب رو بردارم،انگار کتاب شده بود 50 کیلو!!! انقدر برام سنگین بود.قلبم مدام فریاد میزد برش ندار،برش ندار،برش ندار… ذهنم میگفت دیوونه ای؟!دنبال دردسر میگردی؟!

    در این جدال ذهن و قلبم که به صورت واضح صداشون رو میشنیدم،من واقعا موفق نشدم که کتاب رو از روی میز بردارم و گذاشتم همونجا بمونه…

    والله اکبر….

    فردا صبح دیدم بابام عینکشو‌زده و‌کتاب رو برداشته و‌داره میخونه…نه خوندن ساده…یک صفحه میخونه و بعد میره توی فکر …

    همون موقع تموم ترس های عالم ریخت توی قلبم،همه ش ذهنم میگفت ببین،برش نداشتی،الان بابا یک چیزی بهت میگه،الان یک‌بحثی پیش میاد،الان مواخذه میشی…

    چندتا نفس عمیق کشیدم و با خودم زمزمه کردم،من از هیچکس نمیترسم،من از هیچکس نمیترسم…خدا گفت کتاب رو‌ برندار…و من تسلیمم.

    تو همون حال و‌ هوا پناه آوردم به رفیق همیشگیم قرآن جان…و خداوند به زیبایی هرچه تمام تر با سوره ی فتح پاسخ داد…

    إِنَّا فَتَحْنَا لَکَ فَتْحًا مُبِینًا

    به راستی ما برای تو پیروزی آشکاری فراهم آوردیم؛

    @@@@

    نتیجه ی چهارم

    تو ماشین در کنار پدرم تو جاده بودم،ماه زیبایی جلوی چشمام بود و من رو غرق زیبایی های خودش کرده بود…یک احساس عجیبی از آرامش همه ی وجودم رو گرفته بود و در همون آرامش الهی غرق در تجسماتم بودم که برای پدرم یک ماشین جدید و با کیفیت خریدم و اون تصویری که بابا داره تو اون ماشین رانندگی میکنه رو جلوی چشمام میدیدم که شاهد از غیب رسید و برام پیغام الهی آورد….دقیقا همون لحظه ای که من در هماهنگ ترین حالت ذهن و روحم بودم…

    کلیت اون پیغام الهی از خواب رفیقم این بود که گفته شد بود آیه ی 25 اسرا ارتباط داره با چیزی که تو صفحه ی 8 دفتر آل عمرانت نوشتی…

    سر ازپا نمیشناختم تا برسم خونه و ببینم چی توی دفترم نوشتم…

    و باز هم الله اکبر…

    صفحه ی 8 دفترم با این جمله از نکات تفسیر آیه ی 9 آل عمران شروع بود:

    منشا خلف وعده،غفلت،عجز،ترس،جهل و یا پشیمانی است که هیچ کدام از این ها در ذات مقدس الهی راه ندارد.

    @@@@@

    نتیجه ی پنجم

    دو سه روز بعد…باز هم تو ماشین بودیم و بعد از یک روز عالی با خانواده به سمت خونه برمیگشتیم و گوشی پدرم به ضبط ماشین وصل بود که یکدفعه صدای شما تو ماشین پخش شد که داشتید درمورد قانون سلامتی صحبت میکردید:) واااای استاد باید قیافه ی من رو میدید،ازون خنده دار تر چهره ی مادر و مادربزرگم که چشماشون اندازه‌ ی کاسه نعلبکی شده بود و هردوشون برگشتن سمت من و گفتن مگه گوشی تو به ضبط وصله :) منم فقط با لبخند،شونه بالا انداختم و گفتم نه…و خیره شدم به تصویر زیبای غروب خورشید و تو قلبم دور سر خدا گشتن…

    @@@@@

    و نتیجه پربرکت شیشم…

    ده روزی هست که متوجه شدم یک ماهه که پدرم عضو سایت بهشتی شده و دانشجوی مسیر عشق و نور و آزادی….

    و این نتیجه برای من مثل‌باز شدن دریا برای موسی،بسیار بزرگ و‌باور نکردنی وپر از معجزه بود…

    که چطور خداوند در سکوتی سرشار از نور در حال چیدمان جزئیات خلق یک معجزه بود…

    و صدای قلبی که از چند ماه قبل نوید رسیدن این معجزه رو داده بود….: پدر تو از هدایت شدگان است…

    وَلِکُلٍّ دَرَجَاتٌ مِمَّا عَمِلُوا ۚ وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ(132 انعام)

    و هر کس (از بندگان) به عملی که کرده رتبه خواهد یافت، و خدای تو از عمل هیچ کس غافل نخواهد بود.

    وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ…

    وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ…

    وَمَا رَبُّکَ بِغَافِلٍ عَمَّا یَعْمَلُونَ…

    خدا رو‌صدهزار مرتبه شکر برای داشتن خدایی که همیشه آگاهه،همیشه همراهه،همیشه مراقبه،هرگز نمیمیره،هرگز خطا نمیکنه،هرگز اشتباه نمیکنه،هرگز گمراه نمیشه،هرگز غافل نمیشه،فراموشی نمیگیره،خدایی که مارو میبینه…مارو میشنوه…مارو درک میکنه…مارو قضاوت نمیکنه…از خدایی کردن خسته نمیشه،وعده ی سرخرمن نمیده،حرفش حرف حسابه،به عهدش وفاداره،احساساتی نمیشه،عصبانی نمیشه،لجبازی نمیکنه،جهنمش کوچیک و‌دوره،بهشتش بزرگ و‌نزدیکه،همیشه رحمتش به عدالتش پیشی گرفته،همواره در حال‌ گسترش جهانه،نعمت هاش به شماره نمیاد،بی نهایت وهابه‌،بی‌دریغ میبخشه و ازین بخشیدن لذت میبره…خدایی که به وسعت کهکشان ها عظیم و بی انتهاست ولی با همه ی این عظمتش…بین قلب و سینه ی آدمی حائل میشه و از رگ گردن به همه ی ما نزدیکتره…

    استاد جان،باز هم صمیمانه از شما برای یک فایل پر ازآگاهی دیگه که سخاوتمندانه در اختیار ما گذاشتید،سپاسگزارم…

    به امید دیدار روی ماهتون در بهترین زمان و‌مکان…

    قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

    رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِیًا یُنَادِی لِلْإِیمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنَّا ۚ رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَکَفِّرْ عَنَّا سَیِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الْأَبْرَارِ (193 آل عمران)

    پروردگارا! بی تردید ما [صدای] ندا دهنده ای را شنیدیم [که مردم را] به ایمان فرا می خواند که به پروردگارتان ایمان آورید. پس ما ایمان آوردیم. پروردگارا! گناهان ما را بیامرز، و بدی هایمان را از ما محو کن، و ما را در زمره نیکوکاران بمیران.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 342 رای:
  2. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1598 روز

    بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِیمِ

    به نام خدا که رحمتش بی‌اندازه است و مهربانی‌اش همیشگی

    مَا یَفْتَحِ اللَّهُ لِلنَّاسِ مِنْ رَحْمَهٍ فَلَا مُمْسِکَ لَهَا ۖ وَمَا یُمْسِکْ فَلَا مُرْسِلَ لَهُ مِنْ بَعْدِهِ ۚ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿٢فاطر﴾

    چون خدا رحمتی را برای مردم بگشاید، بازدارنده‌ای برای آن نیست، و چون باز دارد، بعد از او فرستنده ای برایش وجود ندارد، و او توانای شکست ناپذیر و حکیماست.

    =====================================

    سلاااام به نسیم عزیز و‌مهربونم

    صبح جمعه ی قشنگم،با دریافت یک تلگراف نورانی از کانادا،قشنگتر شد…

    همچین آخیییش اللهم آخیییش…

    ممنونم ازت که برام نوشتی،خط به خط کامنتت پر از عشق بود…

    به امید دیدن هرچه زودتر اکانت آقای زمانی تو سایت ؛)

    میدونم که میدونی خیلی خیلی بهتر از من،ولی دوست دارم اینجا این 3 تا جمله ی جادویی و‌الهی رو که یک‌روز که خیلی حالم خوب بود، از سمت خدا برام اومد اینجا بنویسم،خودم دلم براشون تنگ شده بود:

    @معجزه اتفاق میفته.

    @مهم ترین درس زندگی،رها بودنه.

    @هیچ کس در راه نمیمونه!

    یک چیز دیگه بگم درمورد نقطه نظر خودم؟!نمیگم اصلا…ولی تقریبا نگرانی خاصی برای حضور پدرم توی سایت ندارم…با اینکه خیلی از مسائل خصوصیم رو که حتی نزدیکترین افراد در زندگیم بهم نمیدونن رو اینجا تو ردپاهام نوشتم،ولی هیچ نگرانی بابت اینکه حالا باید چی کار کنم ندارم،میدونی چرا؟!

    چون میدونم خداوند مراقب همه چیزه و اگر لازم باشه چیزی از چشم کسی پنهون بمونه،خداوند این کارو برام انجام میده…مثل عهدنامه ی کعبه که توسط موریانه ها خورده شد الا به نام‌خداش…

    یا مثلا اون آیه تو ال عمران که میگه ما جمعیت مسلمانان رو تو چشم کافران،2 برابر نشون دادیم که بترسن…

    میدونی نسیم جانم؟!خداوند با دقت بی نظیری همه چیز رو هماهنگ میکنه…اگر ما اجازه بدیم،رها باشیم و خودمون رو در آغوشش رها کنیم…

    راستی با شناختی که من از شما و‌فرکانس های خالص توحیدیتون دارم…مطمئنم به زودی عزیزدلتون هم خودش،خود به خود با شما همگام تر میشه… به قول استاد در جلسه 2 هم جهت با جریان خداوند،فقط کافیه ما مقاومت هامون رو نسبت به پذیرش آدم ها به هر شکلی که هستند کم کنیم…مابقی کارهارو خداجون انجام میده :)

    میگم…

    من خیلی دوستون دارماااا،شما معجزه های زندگی قشنگ من هستید،نور هایی که از سمت خداوند وارد زندگیم شدن تا همیشه یادم بمونه،هر چی دارم از آن خداونده….

    با عشق و‌روشنی قلبم برات نوشتم…

    الهی که به دل روشن قشنگت بشینه…

    به امید دیدار روی ماهت در بهترین زمان و‌مکان

    قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 60 رای:
  3. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1598 روز

    سلووووم آقوی بردبار :)))

    وای که چقدر شما خوووب مینویسید،یعنی اگر‌من یک روزی بیام شیراز و شما و‌خانواده ی قشنگتون رو پیدا نکنم و باهاتون ملاقات نداشته باشم،خدااااوکیلی از ستمکاران خوااااهم بوووود:))))

    یک چیز بگم با 2 تا هدف؟!من فکر نکنم آقوی شهریاری هنوز به مدار کامنت خوندن رسیده باشه:)))

    انشالله هروقت رسید و این کامنت هارو خوند،لبخندشو ببینم با اون چال لپش که خیلی دوسش دارم:)))

    دو اینکه یکم بیشتر برای خودتون نوشابه باز کنید که در مداری هستید که هم کامنت میخونید و هم مینویسید…

    میدونید داداش؟!هر فعالیتی توی این غار حرا،به منزله ی وصل شدن به نوره…

    اینو ازِ من سعیده که هزاران معجزه ازین سایت به زندگیش وارد شده بپذیرید و امروز یک هدیه برای خودتون اختصاص بدید،هرچی که شد…حتی شده نیم ساعت استراحت اختصاصی به اسم هدیه ای برای خودم به پاس کنترل ذهن و تقوایی که دارم:)

    خلاصه که خیییلی دمتون گرمه آقوی بردبار…

    به امید دیدارتون در بهترین زمان و‌مکان…

    قلبِ فراوانِ فراوانِ فراوان

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 40 رای:
  4. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1598 روز

    سلااااام به قشنگترین نونوای دنیا،با مهارت خیاطی بی نظیر…

    خبرداری که همیشه کامنتات رو میخونم و پیگیر دونه به دونه موفقیت هات هستم؟؟؟

    انقدر دوستت دارم که خدا میدونه…میدونی؟!یک وقتایی آدم ها یک فرکانس و نوری همراه خودشون دارند که از همون روز اول که باهاشون آشنا شدی به دلت میشینند…و شما ازون دسته بندگان ناب خدایی…

    راستی چند وقت پیش تو دوازده قدم برام یک نقطه ی آبی پربرکت فرستادی که دقیقا مثل پرتاب یک تیر به سبک ومارمیت اذ رمیت ولکن الله رمی بود…در بهترین زمان به دستم رسید و هدایتش مسیرم رو رگلاژ کرد….

    خلاااصه که دم شماااا خیییلی گرمه….

    به امید شنیدن موفقیت های بیشتر و بیشترت…

    در پناه نور الله مهربانم میسپارمت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 25 رای:
  5. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1598 روز

    سلاااام به دوست عزیز و‌ مهربونم…

    خداوکیلی چه اسم و فامیل پربرکتی…

    این واگعیه،یا کِیکه؟!؟! :))))

    شادی عرفانی…همچین خوندنش هم به آدم احساسِ آخیش قلبی میده…

    بینهایت ازتون سپاسگزارم برای این عشقی که از روشنی قلبتون برام فرستادید،فرکانسش دریافت شد.

    براتون بهترین هارو آرزووو میکنم.

    در پناه الله،حال دلتون پر از شادیِ عرفانی:)

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  6. -
    سعیده شهریاری گفته:
    مدت عضویت: 1598 روز

    سلام به فاطمه ی قشنگم،فاطمه ی نازنینم،فاطمه ی فاطمه…سلام به چشم های دریاییت…

    میدونی فاطمه جان؟!اینو بارها نوشتم ولی دوست دارم بازم برات بنویسم…

    یکی از نشونه هایی که مشخص میکنه آدم ها دارند واقعا روی خودشون کار میکنند یا فقط حرفای قشنگ میزنند،هماهنگیشون با جریان هدایته…

    میدونی تا الان چند بار خدای نازنینم با دستان پربرکت شما،برای من نور هدایت فرستاده؟!مرسی که انقدر خوبی،مرسی که انقدر قلبت روشنه،مرسی که داری انقدر خوب روی خودت کار میکنی…

    قلبِ روشنت رو میبوسم که جایگاه دریافت نور خداونده…

    بزارم بهت بگم چی شد…

    دیشب،طبق روال همیشه وقتی که داشتم تمرین ستاره ی قطبی قبل خوابم رو مینوشتم،به خدا گفتم کاشکی بشه خواب تورو ببینم…

    دم دمای نماز صبح خواب دیدم یک جاییم،یک مهمونی،یک جایی که یک سری آدم ها مثل مادرم،پدرم،پسرداییم که تو جزیره ی کیش هست،تو اون مهمونی هستند…

    داشتند درمورد خونه اجاره ای من تو‌کیش صحبت میکردن،انگار خونه به مشکل خورده بود،تو خوابم انگار تو زمانی بودم که جزیره بودم،وقتی اسم خونه و‌مشکلاتش اومد تموم وجودم پر از اضطراب شد…

    چون زمانی که جزیره بودم،تموم مسائل رو باید خودم حل میکردم،هیچ کس نبود که ازش کمک بخوام،خودم بودم و خودم و خدا …اون موقع اصلا رابطه ی سالمی با پدرم نداشتم،باهاش حرف هم نمیزدم چه برسه بخوام بگم من به مسئله خوردم…

    خلاصه که تو خواب دیدم پسرداییم داره به پدرم میگه خونه ی سعیده این مشکلات رو داره و باید حلش کنیم،منم با تموم اضطرابم به مادرم میگفتم چرا داره به بابا میگه؟!من خودم یک جوری حلش میکردم…

    بعدش بابام اومدم سمتم…محکم بغلم کرد،انقدر محکم و‌طولانی که الان که دارم برات مینویسم هنوز حسش میکنم،بهم گفت دیگه نگران نباش،من کنارت هستم،من کمکت میکنم،من دیگه از کنارت جم نمیخورم،خودم همه ی کارهارو میرسم تو‌ نگران نباش…

    فاطمه،اون آقای مسن وقتی داشت میومد سمتم میدونستم پدرمه…ولی وقتی بغلم کرد دیگه شبیه پدرم نبود…یک نفر دیگه بود با یک قیافه دیگه…ولی مدام میگفت دیگه نگران نباش،من کنارت هستم،من همه چیز رو حل میکنم…

    صبح که بیدار شدم به خدا گفتم مرسی که اومدی به خوابم،اون تو‌ بودی خدا،اون تو بودی که بغلم کردی،تو‌ بودی که بهم احساس آرامش دادی،تو بودی که گفتی دیگه نگران نباش ،تو بودی که بهم احساس امنیت دادی…

    الان که دارم برات مینویسم،به اندازه ای که تو‌خوابم تو‌بغل خدا گریه کردم،صورتم خیسه فاطمه جان…

    حالا دیدی چطور با جریان نور خدا هماهنگ شدی؟!دیدی چرا اینجا برام کامنت نوشتی؟!چطور پازل های ذهنی منو کامل کردی…؟!

    دوستت دارم رفیق راه دور‌من…قلب منو‌روشن کردی،خدا تموم زندگیت رو روشن کنه…

    برات عشق ،نور،توحید،ایمان،توکل،ثروت ،سلامتی بی نهایت آرزو‌میکنم …

    به امید دیدار‌ روی ماهت در بهترین زمان و‌مکان…الله یارت باشه همیشه خواهر قشنگم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای: