اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
خداوند رو سپاسگزارم که به من فرصتی دوباره داد تا بیام اینجا و نظر خودمو بیان و نظرات دیگران در جهت بهبود زندگیم در تمام ابعاد استفاده کنم
از خداوند متعال درخواست میکنم که به من کمک کنه تا بهترین اون چیزی میتونم به یاد بیارم رو کامنت کنم و رد پایی و درس عبرتی بشه برای خودم و دوستان
این موضوع عمق زدن و ریشهیابی مسائل خیلی مرسومه بین مطالب روانشناسی
من یه مدت برای آشنایی بهتر با قوانین و همچنین چون استاد در موردش صحبت کرده بودند ، رفتم و توی جلسات معتادان گمنام شرکت کردم
یکی دوستانم که توی این جلسات خیلی کار کرده بود هم اونجا دیدمش و همین باور به اصطلاح هست که میان مسائل رو کنکاش و جستجو میکنن
یا بعضی متد های دیگه هستن که به اسم شفای زخم و میرن تو دل زخم های گذشته و با بررسی اون خاطرات و علت و دلیل اون رویداد میخوام اون زخم رو شفا بدن
من که خودم هیچوقت تو بهر این داستانا نرفتم توی همین سایت هم در صورتی در مورد خلق و خوهای نامناسبم صحبت کردم ، در حدی که احساسم رو بد نکنه
هر چقدر به دنبال مشکل بیشتر باشی ، مشکل بیشتری رو پیدا میکنی
ما قرار نیست مشکلات و مسائل نامناسب رو از بین ببریم
ما قراره از اونا اعراض کنیم و نادیدهشون بگیریم ، کاری بهشون نداشته باشیم و روی مسائل مثبت تمرکز کنیم
با توجه به حجم اخبار منفی که از بیرون دریافت میشه و با توجه به محیطی که توش قرار داریم ما باید به اتفاقات از زاویهای نگاه کنیم که احساس مون رو بد نکنه حداقل
چون ما نمیتونیم دائما به افراد بگیم تو اینجوری باش تو این حرفو نزن ، تو اینکار رو نکن ، نه این اتفاق نیوفته الان
مهارت کنترل ذهن خودشو همینجا نشون میده دیگه
که حتی با اینکه شرایط نامناسبه، نا جالبه ما بتونیم ازش اعراض کنیم یا زاویه دیدمون رو تغییر بدیم
خیلی وقتا استاد در مورد یه شرایط خاص مثال هایی زدند و طوری تعریف کردند که اگه ما اونجا بودیم یه برداشت متفاوتی با استاد داشتیم
در هر شرایطی ما آدما از زوایای مختلفی به یک قضیه خاص نگاه میکنیم
پس در هر صورت اتفاقات و عوامل بیرون از ما خنثی هستند و این نوع نگرش ماست که نتیجه اون اتفاق رو مشخص میکنه
من دو روز پیش سر یه موضوع ساده با یکی از دوستان یه بحثی پیش اومد که باعث شد عصبانی بشم بعد که یکم آرومتر شدم ، این آگاهی اومد که جواد هر موقع احساسات منفی تو رو در بر میگیرند ینی زاویهات با انرژی خداوند تنظیم نیست
ما مثل یه دیش و آنتن ماهوارهایم که فرکانس میفرسته و دریافت میکنه
اگه ما تلویزیونمون برفکی و خش داره تلویزیون مشکلی نداره ما آنتنمون با مرکز تنظیم نیست
پس هر موقع سپاسگزاریم ، هر موقع شادیم ، هر موقع رها هستیم ، هر موقع امیدواریم ینی همجهت شدیم با فرکانس خداوند و طبیعتا نتایج مثبت رو تجربه خواهیم کرد و هر موقع میترسیم ، غمگینیم ، خشمگین هستیم و اتفاقات بدی رو تجربه میکنیم تنها کاری که باید بکنیم اینه آنتنمون رو تنظیم و همجهت کنیم با فرکانس و موج خداوند
از شما استاد عزیزم سپاسگزارم که هر روز یه فایل جدید میذارید روی سایت و من چقدر خوشحال میشم از دیدن روی زیبای شما و از شنیدن صداتون
چقدر لذت بردم از کامنت شما دوست عزیزم مخصوصا این قسمت ( هر موقع احساسات منفی تو رو در بر میگیرند ینی زاویهات با انرژی خداوند تنظیم نیست ) چه درک زیبا و بالایی از احساسات بهم یاداوری شد.
زاویه دید یا همون دیدگاه ما به مسائل هست که همه چیز رو رقم میزنه من این روزا خیلی رو خودم رو احساسم کار میکنم و توی مسائل تکراری زندگیم مثل رفتار با فرزندم که خیلی کم از دستش عصبانی میشدم ولی باز هم با پیگیری الگوهام و تغییر زاویه دیدم نسبت به کار های فرزندم چند وقته خیلی اروم تر هستم و با درست صحبت کردن با فرزندم خیلی چیزا رو حل میکنیم واقعا از کامنت شما لذت بردم و یادگرفتم و بیشتر حرف های استاد رو فهمیدم و متشکرم از کامنت زیبای شما.
صمیمانه و از ته قلبم برای شما دوست عزیزم آرزوی بهتیرن ها رو دارم
از شما استاد عزیزم سپاس گزارم که در بهترین زمان ها بهترین فایل ها رو برای ما آماده میکنید.
که با این آموزشهای نجاتبخش، چراغی در دل تاریکیهای ذهنم روشن میکنید.
هر کلام شما نوریست که منو به مسیر خداوند، ایمان، عشق و آرامش هدایت میکنه.
از شما بابت این حجم از آگاهی، صداقت و عشق بیپایانتون، بینهایت ممنونم و سپاسگزارم
من فهمیدم که:
مرور گذشته و کندوکاو در خاطرات منفی، نهتنها کمک نمیکنه، بلکه باعث میشه مدار ناخواستهها رو دوباره فعال کنم.
چون طبق قانونهای ثابت خداوند، کانون توجه من آیندهام رو میسازه؛ چه اون توجه روی نعمتها باشه، چه روی دردها.
من متوجه شدم که:
تمرکز بر گذشته = قدرت دادن به درد و تکرار
تمرکز بر راهحل و احساس خوب = همفرکانسی با نعمتهای خداوند
من فهمیدم که وقتی دنبال منشأ دردها و باورهای منفیام در گذشته میگردم، دارم همون احساسها رو زنده میکنم. یعنی دارم مشکل رو فعال نگه میدارم و فرکانسش رو بالا میبرم.
فرق “درس گرفتن” با “غرق شدن”
من یاد گرفتم که یه فرق ظریف اما مهم وجود داره بین:
درس گرفتن از اشتباهات برای رشد
و غرق شدن در خاطرات منفی به اسم درمان
و همین تفاوت، میتونه سرنوشت منو تغییر بده.
از امروز، هر وقت گذشته به ذهنم هجوم آورد، به خودم یادآوری میکنم:
«من قراره به راهحل نگاه کنم، نه به درد.»
تصمیم گرفتم ذهنم رو آگاهانه کنترل کنم و کانون توجهم رو بهسمت نعمتها ببرم.
میخوام تمرین کنم که به هیچ مسئلهای سریع برچسب نزنم و سعی کنم از زاویهای نگاه کنم که حالم بهتر بشه.
و هر روز، حتی از کوچکترین زیباییها، تشکر کنم و اونا رو ببینم، چون همونها فرکانس نعمت رو در من فعال میکنن.
من با گوش دادن به این فایل فوقالعاده، فهمیدم که دنبال منشأ مشکلاتم در گذشته نگردم. چون این کار منو درگیر دردها و مدارهایی میکنه که فقط حال و آیندهام رو خراب میکنن. من انتخاب کردم که توجهم رو بذارم روی احساس خوب، راهحل، امید، و نعمتهایی که همین حالا دارم. از این به بعد، هر بار ذهنم خواست منو به سمت گذشته ببره، به خودم یادآوری میکنم که من راهنمایم رو از شیطان به خدا تغییر دادم و دارم آگاهانه از مسیر نور حرکت میکنم
و در نهایت، با تمام وجودم از خداوند سپاسگزارم
که مرا در مسیر آگاهی، نور و عشق قرار داد.
خدایا شکرت که صدای قلبم را شنیدی و من را با حقیقت وجودم آشنا کردی.
شکرت برای هدایتهایی که از طریق بندگان شایستهات، مانند استاد عباسمنش عزیز، به من میرسانی.
من ایمان دارم که تو همیشه در کنار منی، راه را نشانم میدهی و هر لحظه مرا به سوی خیر، برکت و آرامش میخوانی.
استاد نمیدونم چرا ولی انقدر دوست دارم یه بار کامنت منو بخونید انگار جواب سوال را مستقیم از زبون شما میشنویم همر تاییدی هست برای انجامدادنش و صد البته که سوال دوستامون سوال ما هم هست
همیشه تو دوره ها میگم سمیه با دقت گوش بده نکنه سوالی تو ذهنت باشه و نپرسی
نمیدونی چه قدر حالم خوب میشه وقتی میایید جواب سوالاتمون را میدید
همزمانی ها حالبه چند روز پیش که وارد سایت شدم کامنت خانمجهانگیری روی سایت بود و من از بین اینهمه کامنت خیلی با نوشته ایشون ارتباط گرفتم
بنظرم بسیار واضح و از ته دل نوشتند بدون کلمات عجیب و غریب خیلی روان و قابل فهم چون دوستم هستند کامنتشون را تا انتها خوندم
و بنظرم اشتباهی هست خیلی از روانشناسان الان انجاممیدند و بچه های مردم را گرفتار خاطرات گذشته میکنند
من خودم به شخصه نیت کردم این فایل را به هزاران نفر بفرستم که درگیر این اشتباه نشم
استاد جان دست ادم بشکنه میدونه باید بری ارتوپد گچ بگیره یکماه جوش میخوره
ولی استاد جان امان از وقتی که کسی درگیر بیماریهای روحی و روانی بشه از در هر مطبی که بری تو اشتباهی رفتی یا دارو میدند یا ادمو سر در گم میکنند با این درمانهای مسخرشون اگه جواب میداد الان بیمارستامهای روانی باید خالی بود
پس معلومه راه را اشتباه انتخاب کردند
استاد وقتی قدر دانی هست چرا باید بزاریم کار به جایی برسه که مجبور بشیم دارومصرف کنیم
تمرین جلسههههه هفده هم جهت با خدا خیلی کاربردیه دختر هشت ساله ی من هم انجامش میده
تو شکر گزاری هاش نوشته بود خدایا شکرت راهنماییم کردی به حرکات اصلاحی و برام خیلی جالب بود
بریم سر کامنت دوست عزیزم
اتفاقا زلیخا جان دوست منه چون در شهر ما زندگی میکنه وقتی کامنتشو خوندم متوجه شدم چه جالب چون سوال من هم بود و پیام دادم ازش تشکر کردم و با چند تا ویس احساسهمونو گفتیم
استاد راستش منم درگیر این وادی شدم چون پسرم مشکل وسواس گرفت و با اصرار اطرافیان رفت پیش روانکاو ولی خدا رو شکر اصلا بچه ی حرف گوش کنی نبود و ادامه نداد
و چندین بار بهم گفتند باید بره هیپنوتیزم انجام بده و بره تو کودکیش ببینه از وی ناراحته
حقیقتش دلم راضی نمیشد
چون شما گفته بودید کار خوبی نیست
جالبه که من هم تو دوره یه استادی که از شاگردهای شما هم هستند و یه دوره اماده کردند بنام شفای درون که با مراقبه ذهن. و میبرد تو کودکی و من هم مستاصل و دنبال چاره دوره راتهیه کردم شاید بتونم به پسرم کمک کنم
دوره را تهیه کردم و جالبه که بعد از تموم شدن دوره سنگ کلیه گرفتم و استاد گفتند طبیعیه و نشانه خوبیه
استاد چی بگم
چه قدر خوبید شما بخدا پیامبر مایید
نمیدونم چرا میریم دنبال اساتید دیگه و به قول خانم جهانگیری همین ما را از اصل دور میکنه
مثال گم شدن بچه چه قدر جالب بود اسناد
ممنونم از اگاهی های به روزی که برامون میزارید
راستش منم مثل شما بودم
همیشه خودمو درگیر یه کارهایی میکردم که وضعیت نامناسب را نادیده بگیرم
و جالبه که همیشه سرحال و سرخوش بودم و همه متعجب بودند از حال خوب من
چه خوب میشه هممون مثل دوستم زلیخا جان بتونیم راحت بنویسیم
مباحث بسیار تاثیرگذاری را باز کردید . چیزهایی که لازمه انسان امروزه . انسانی که به قرص و دارو و تیمارستان و بیمارستان دسترسی داره . انسانی که جایی خونه ش را انتخاب میکنه که به داروخانه و دکتر دسترسی داشته باشه طوریکه بدون این عناصر نمیتونه زندگی کنه . انسانی که خیالش راحت نیست . پزشک مغز و اعصابی را میشناسم که به طبیعت نمیره چون میترسه که مبادا اتفاقی برای فرزندش بیفته و تا با ماشین به شهر برسه دیر بشه و بچه ش را از دست بده این سم بزرگیه برای انسانی که دارای نیروی فرکانسه ولی قدرتهاش را به اسارت ذهنش درآورده . استاد اصلا این دوره هم جهت با جریان خداوند و این سری فایلهای دانلودی جدیدی که روی سایت میگذارید بخدا برای منه . نمیدونید که برای هر جمله ای که میگید من حرفها دارم و میتونم کامنتها بنویسم . میگند دوره های شما گرونه . من چندین برابر دوره های شما به روانپزشک ها پول دادم ولی استاد ناراضی نیستم چون با قدرت صدبرابر به خودت رو آوردم . میتونم با قدرت در غدیر خم بایستم و دستم را بالا ببرم و بگم مردم به استاد عباسمنش رو بیارید و با تمام وجود باورش کنید . رو حرفش حرف نزنید . مقاومت نکنید . هرچقدر دور بزنید آخرش میایید همینجا .
موضوعی که در رابطه با این فایل میخواستم بگم اینه که وقتی ما به هر دلیلی به گذشته برمیگردیم و ظلم هایی که بهمون شده و بدرفتاری هایی که بهمون کردند را پیدا میکنیم بدترین نتیجه ش اینه که اگر پدر یا مادر باشیم اولین چیزی که به ذهنمون میرسه اینه که بشینم ببینم حالا خودم کجاها به بچه م همین ظلم ها را کردم ببینم خودم کجا نتونستم مادر یا پدر خوبی باشم . کجا به بچه م حرف بد زدم کجا درکش نکردم کجا بهش آسیب زدم کجا کاری کردم که شخصیتش خرد شد و انقدر اینا را به خودمون میگیم که احساس گناه را در خودمون رشد میدیم و شعله ای را آگاهانه روشن میکنیم که شاید فقط با چنین فایلی بشه خاموش یا کنترلش کرد . من امروز قبل از اینکه این فایل را گوش کنم با درسی که از فایل قبلی و جلسه 17 دوره هم جهت با جریان خداوند گرفتم جلسات روانکاویم را قطع کردم و حالا که این فایل را گوش کردم و در مورد تأثیر داروهای اعصاب صحبت های استاد را گوش کردم به دوستم که نورولوژیست و از اعضای سایت هستند و آشنایی ما هم بواسطه همین سایت شکل گرفت پیام دادم و گفتم میخوام سرترالین 100 که شبی یکی میخورم را قطع کنم گفت احسنت ولی یکباره نمیشه قطعش کنی و گفت تا سه هفته نصف بخور و بعدش یک چهارم و بعدش تمام . و من این کار را میکنم و هرگز قرص نمیخورم و روانکاو هم نمیرم . دقیقا روانکاوی که پیشش میرفتم به من گفت بعنوان تمرین برای مادرت چندین نامه گلایه آمیز بنویس و من به زور به خودم انقدر فشار آوردم که اتفاقات بد کودکیم را به یاد آوردم و نوشتم و تازه به من گفت زنگ بزن همه اینا را به مامانت بگو . گفتم نه اصلا مامانم الان 78 سالشه بنده خدا بعدم مشکلی باش ندارم و من از همون شبی که اون نامه ها را نوشتم کابوس های وحشتناک میبینم همه ش هم در مورد مادرم هست که گریه میکنم و میگم مامان منو ببخش و انقدر روحیه م خراب بود این چند روز و امروز به منشی اون دکتر پیام دادم و گفتم دیگه نمیام . همین باعث شد بگردم و پیدا کنم که کجاها به بچه های خودم بد کردم و مصادف شد با رفتن پسرم که 19 سالشه و خواست بره تهران کار کنه و من که انقدر روی خودم کار کرده بودم و مشتاقانه برای مسابقات کشوری کشتی به خرم آباد فرستاده بودمش و بارها به شهرهای مختلف برای مسابقات رفته بود باورتون نمیشه استاد من نشستم زار و زار گریه کردم یعنی اشکهایی از چشم هام میومد که میگفتم اینهمه اشک کجا بوده تا الان . و انقدر دچار احساس گناه شده بودم که میگفتم چرا وقتی این بچه فقط 3 سالش بود دوقلوها بدنیا اومدند و توجه من از اون کم شد و این فکرها مثل زنجیر همدیگه را پیدا میکردند و من با شدت بیشتری اشک میریختم منی که انقدر در این سایت قدرت گرفته بودم منی که با اومدن میکاییل به ایران کلا دیدگاهم نسبت به فرزندانم تغییر کرد و رها شدم و اونها را هم خیلی رها تر کردم که حاصلش همین استقلال بچه هام هست که کلی هدف برای خودشون دادند ولی با جلسات روانکاوی و نامه های گلایه آمیزی که هر بار برای یه شخصی به توصیه دکتر مینوشتم منو به نابودی کشوند خدا را شکر استاد که تو هستی و ما تو را داریم تو جسم ما را با قانون سلامتی درمان میکنی و روح ما با شناختی که از خودمون و خدا بهمون میدی من روزی صدبار باید سجده شکر بجا بیارم که تو را دارم
با تشکر از پاسخ مفیدتون باید بگم که منم در برهه ای دچار وسواس های فکری شدم که دقیقا علتش را نمیدونم البته احتمالاتی بهرحال هست ولی نمیدونم علت اصلی این موضوع چی بوده ولی خب آزارم میداد و نیروهای درونیم را به شدت تحت کنترل قرار میداد و وقتی افکار وسواسی بهم حمله می کردند دیگه واقعا خودم از عهده خودم بر نمی آمدم و البته به مرور خودم را پیدا کردم و خیلی بهتر شدم ولی از اونجا که من همیشه دوست دارم عالی باشم بدنبال عالی شدن سراغ روانکاو رفتم ولی خب .… نتیجه مثبتی ندیدم . پسرتون را به فستینگ و ورزش تشویق کنید بهترین داروی درمان همینه چرا که بیشتر این مشکلات روحی بخاطر نوسانات هورمون ها اتفاق میفته
اندیشه عزیز، مدتها بود ازشما هیچ پیامی ندیده بودم الهی که همیشه سلامت و شاد باشید ودرمسیر توحید. اندیشه جان دیروز رفتم به مشاوره پیدا کنم بخاطر مسایلی که با همسرم دارم، ولی دیدن پیام شما یهو انگار یه تلنگر شد برام، نمیدونم بااینکه فایل رو گوش کرده بودم فکر نمیکردم برای من باشه. چون میخواستم فقط یه سری راهکار بگیرم. ولی ان لحظه فرد خاصی پیدا نکردم. الان با پیام شما نگران شدم گفتم نکنه این پیام خداوند و ناخواسته باان کمک گرفتن ، من دچار این مسایل بشم.
دیروز مطلبی در مورد کنترل خشم تو بخش عقل کل خوندم که خیلی بهم کمک کرد. مخصوصا یه جملش گفت اگر یروز تونستی یجا کنترل کنی ان عالی ، و روز بعد دوجا وبعد بیشتر و بیشتر . اخه خیلی وقتا میخواستم اینکارو بکنم ولی وقتی یجا نمیشد کنترل کنم کلا از خودم مایوس میشدم. و انجمله یاداوری خیلی خوبی بود. البت نمیدونم هنوزم حس میکنم واس حل ان یه مساله خاص بین ما، نیاز به گرفتن مشاوره هست.
خیلی دلم می خواد فعال تر باشم در سایت ولی وقتی استاد ، آدم را به مسیر علایقش میفرسته دیگه کمتر وقت میشه بیام اینجا و البته خیلی خوشحالم از اینکه کاری را انجام میدم که عاشقشم
ببین مریم جان قانون اینجور عمل میکنه که هرچقدر شما آرام تر باشی و احساس های بهتری داشته باشی با آدم های بهتری برخورد میکنی . با موقعیت ها حرفها آدم ها و در کل با اون چیزی برخورد میکنی که به دادت میرسه و مشکلت را حل میکنه . نمیخواد دنبال مشاور باشی و البته اگر جوری هستی که میگی فقط و فقط باید با کسی حرف بزنم خب برو انجامش بده چون راه گریزی نیست وقتی آدم در مدار رفتن به روانشناس باشه نمیشه با تغییرات فیزیکی جلوی خودش را بگیره چون اینفیزیک ما نیست که کارها را انجام میده این فرکانس ماست این ذرات ارتعاش های ماست که کارها را پیش میره و موقعیت ها را ایجاد میکنه . میخوام بگم خیلیم به خودت سخت نگیر و اگه این لحظه مشاور میخوای برد انجامش بده . این تعیین کننده سرنوشت شما نیست . ولی شاید در حال حاضر دسترسی بهتری برای شما با توجه به فرکانس های شما وجود نداره . خودت را درگیر نکن . مشاور را برو ولی هدف بلند مدت برای خودت بگذار که روی خودت کار کنی روی این فایل کار کنی فایلهای استاد برای نتایج لحظه ای نیستند . چون ما در لحظه تغییر نمیکنیم ما در مسیر تکامل تغییر میکنیم پس مشاور رفتن تعیین کننده خاصی نیست هرچند بخشی از تجارب شما خواهد بود . مهم تر از اون اینه که قانون را درک کنی
بااینکه ندیدمت ولی خیلی دوست دارم. پیامت رو بارها خوندم و بارها خواهم خوند. خیلی خیلی خوشحالم که در مسیر علایقت هستی و داری از زندگیت نهایت لذت رو میبری. اگر درست یادم باشه شما یهو رفتید وارد وادی هنر نقاشی شدید ، هنر مینیاتور، نمیدونم دارم درست میگم یا با یه بچه های دیگه سایت اشتباه گرفتم موضوع مورد علاقت رو. منم قرار از هفته اینده استارت بزنم و رشته ای که دوست دارم برم دوره اش رو بگذرونم ومدرک بگیرم.
دیشب موقع خواب به حرفاتون فکر میکردم میگفتم خوب من میخواستم برم مشاوره یه سری راهکار به خود من بده. چون من میدونم که یه قسمت زیادی ازین چالشی که الان دارم مقصر خودم هستم و ذهنم پر از پیش داوری و خاطرات گذشته هست ، که نتونستم پاکش کنم، و تا با ان موضوع دوباره روبه رو میشم هرچقدر میخوام ذهنم رو پاک نگه دارم نمیشه. مطمئنم الان شما بهم میگید مریم جان اینم بااموزه های استاد امکان پذیر، ولی بخداا نمیدونم چطوری، قطعا که در مدارش نیستم. فقط یه هفتس دارم رو موضوع خشمم کار میکنم و تاحدی موفق بودم و خیلی خوشحالم. لطفا بازهم اگر چیزی بذهنتون رسید منو راهنمایی کنید. از خدای بزرگ براتون شادی همیشگی طلب میکنم.
سلامی گرم به استاد عزیز مریم جان عزیز و همه دوستان گرامی سایت.
خواستم از تجربه خودم بگم.
من دقیقا قبل از اشناییم با سایت توی دورانی بودم که البته الان میدونم تمامش به خاطر خودمه و مسئولیتش رو میپذیرم ، سرشار از کینه و نفرت و نا آرامی بودم و زندگی برام یک مسیر پر از سنگلاخ و نازیبا شده بود و خلاصه به خاطر خیلی موضوعات حالم بسیار بسیار بد بود .
اون دوره که چندماه پیش بود دیگه برام شده بود تلنگر اخر و دیگه به خودم اومدم و خواستم مسیر زندگیم رو تغییر بدم بعد از اون همه چک و لگد به قول استاد ، البته با استاد اشنایی نداشتم ولی کم و بیش با این مسیر اشنا بودم و خودمو بلند کردم .
دیدم بیشترین ضربه ای که دارم میخورم از این احساس نفرتم به یک سری ادم هاست و قربانی دونستن خودمه دیدم حتی فکر بهشون هم من رو تا مرز انزجار میبره پس تصمیم گرفتم یکی از دوره های یکی از استاتید رو که مربوط به رنجش رو بخرم.
مبلغش هم خب برام اونقدر کم نبود و به چشم میومد ولی گفتم من برای خودم قدم برمیدارم چون ارزش این رو دارم که از این حال بیرون بیام و زندگی جدید رو برای خودم بسازم ، زندگی برای تموم اون افراد هم ادامه داره چرا من حق زندگی رو از خودم بگیرم؟
و این طور شد که من خریدم اون دوره رو.
میدونید ، انگار همین که قدم برداشتم بخرمش همین یک احساس مثبت بهم داده بود که افرین برای خودت قدم برداشتی ولی دست و دلم اصلا به ادامه اون فایل ها نمیرفت ، یعنی گوش میدادم ولی ذوقی در من برای ادامه ایجاد نمیکرد با اینکه خیلی استادش هم دوست داشتم ، ولی وقتی حرف های استاد عباسمنش رو الان میشنوم خیلی احساس خوب برای ادامه درمن ایجاد میکنه. در واقع فکر میکنم از اولین تمریناتش این بود اگر درست یادم باشه که بشین توی دفتر از زمان بچگی از وقتی که یادت میاد تا خود الان هر رنجش کوچیک و بزرگی از هرکس و هرچیزی داری رو بنویس کوچکترین حرکتی از سمت کسی اگر ناراحتت کرد و حس رنجش بهت دست پیدا کرد و یاد داشت کن و من یادمه ده ها صفحه نوشتم حتی هی گشتم گشتم که رنجش پیدا کنم بنویسم از کوچیکترین چیزها که حتی به چشم نمیومد ولی با وجود اینکه استادش رو خیلی قبول داشتم و تو نظراتش دیدم خیلی ها راضی بودند ته ذهنم این بود که ایا واقعا این کار درسته؟ به یاد اوردن اون همه احساس منفی از زمان بچگی؟ چه کمکی میکنه؟
نمیدونم چطورشد که من دیگه سمت اون فایل ها نرفتم انگار قلبم من رو به سمتش هدایت نمیکرد نمیخوام قضاوت کنم اون دوره رو چون تا آخر گوش نکردم نمیدونم در ادامه اون شخص میخواست چه راهکار هایی بده ولی من دیگه سمتش نرفتم جالب اینه با اینکه این پول رو دادم حتی حس عذاب وجدان هم نگرفتم که پول دادی ولی استفاده نکردی ،اردیبهشت بود که اون دوره رو خریده بودم.
و البته من از خداوند یک شب که به سیم اخر زده بودم هدایت خواستم و گفتم ببین من حالم خوب نیست و برام بسه! میخوام تغییر کنم نمیدونم تو میخوای برام چیکار کنی ولی بهت ایمان دارم ، خودم رو به تو میسپرم، با اعماق وجودم ازش خواستم توی بدترین حالم ، امید به پروردگارم در دلم خیلی زنده بود و یه اطمینان عجیبی داشتم که خودش برام شاهکار میکنه. هیچوقت مکالمم باهاش اون شب رو یادم نمیره!
و اینطور شد که من اردیبهشت اون فایل هاروخریدم و دیگه ادامش ندادم و دقیقا تیر به طور معجزه آسایی با سایت و بعد استاد اشنا شدم و هنوزم برام مثل معجزست که چطور منی که سال هاست با انواع اساتید و این مباحث اشنا بودم هیچوقت با استاد به این شکل رو برو نشدم و الان انقدد عجیب هدایت شدم بهش. قطعا کار خداونده و این زمان برام بهترین بود ، ایمان دارم.
و این فایل استاد امروز برام تاییدی شد که چقدر خوب شد که من ادامه ندادم اون فایل ها رو هرچند که از ادامشون خبری ندارم که چطور میخواست ادامه پیدا کنه ، ولی نوشتن اون ها بهم یک حس قربانی بودن میداد و خوشحالم که پروردگارم من رو به این مسیر که قلبم درست تر بودنشو حس میکنه هدایت کرد.
خیلی جالبه ، اولش که با استاد اشنا شدم با دیگر اساتید همش مقایسه میکردم و ذهنم دنبال این میگشت که کدوم داره حرف درست تری میزنه و کلا به استاد گارد داشتم و با گارد گوش میکردم ولی هرچقد که گذشت و گذشت دیدم اصلا انگار وقتی استاد راجب یک موضوعی توضیح میده چقدر فرقش مشخصه و چقدر قلبم راحت تر میپذره، چقدر بدور از حاشیست و هنوزم مثل روز اول خدارو شاکرم که من رو باهاشون اشنا کرد.
وقتی استاد گفتند که توی این چهار ماه تمرکزتون رو روی مباحث من بذارید نه دیگر استاتید، اونجا یه نجوایی اومد تو ذهنم که من الان دو تا دوره از فلان استاد رو خریدم و فلان مبلغ بابتش پول دادم چی؟ حس های منفی اومدن که یک چیزی اومد در قلبم بهم گفت ببین چرا فکر نمیکنی اشنا شدنت با استاد و انقدر عوض شدن مسیرت و احساست و ارامشت توی همین مدت کوتاه به خاطر این بود که تو برای خودت قدم برداشتی و خودت رو ارزشمند دونستی و اون هارو خریدی؟ این اشنایی با سایت هم پاداش جهان هستیه و تو خودت رو سعی کردی از اون فرکانس دور کنی و به خودت زندگی زیبا هدیه بدی خداوند هم که قربونش برم بینای مهربان گفت حالا که تو زندگی خوب میخوای من میخوام هزار برابر بهترش رو بهت بدم و تورو با استادی اشنا کرد که خیلی بیشتر به قلبت نشسته و بیشتر خداوند رو درش میبینی .
و وقتی با این دیدگاه و زاویه دید بهش نگاه کردم حالم خیلی خوب شد و وسوسه نشدم که به اون ها صرفا چون پول دادم گوش بدم و گفتم من اون قدم هارو باید برای خودم اون زمان با اون سطح اگاهی برمیداشتم ، و الان هم خداوند رو باید شاکر باشم که به این مسیر زیباتر من رو هدایت کرد . البته الان که کمی زمان گذشته دیدگاهم متفاوت تر شده و این نیست که من باید چیزی رو بدم یا تو مسیر اشتباه برم که خداوند به مسیر درست هدایتم کنه ، به لطف خداوند و استاد فهمیدم که وقتی من در مدار ارامش و خداوند هستم خدای جانم خدای مهربانم خودش به مسیر درست و زیبا هدایتم میکنه و اصلا نعمات و فراوانی و شادی و تمام چیز های خوب روند طبیعی جهان هست و خداوند عاشق خوشبختی ماست کافیه که در فرکانس خداوند باشیم و با ارامش بهش یقین داشته باشیم و طبق هدایتش پیش بریم.
و چقدر جریان تکامل رو توی این مسیر دیدم هر بار با اساتیدی اشنا شدم از قبلی بهتره بوده و چقدر قشنگه که مدارم بالا تر رفته تا با استاد عباسمنش اشنا بشم با این فضای زیبا و خداوند رو بینهایت بار شاکرم، حداقل ترین نتیجم این بوده که الان از نظر ارامش و روان میتونم بگم 20 برابر شاید بهتر از سه چهار ماه پیش هستم واین خودش هزاران بار برام جای شکر داره.
استاد عزیزم ازتون سپاسگزارم بخاطر این فایل تکمیلی و ب موقع ک برامون گذاشتید.
طی این مدتی ک شاگرد شما هستم و دارم روی خودم کار میکنم متوجه میشم از بعضی مسائل نمیشده بگذرم و وقتی ی فایل هدایتی برام میاد و در مورد مسائل من صحبت میشه قشنگ اون مسئله رو برام حل و بسته میکنه. خدایاشکرت
استادجان دقیقا منم هیچ مشکلی با گذشتم نداشتم و لذت میبردم از زندگیم ولی مطالعهی بعضی از کتاب ها یا دیدن بعضی از فایل های روانشناسی مخصوصا بحث هیپتوتیزم ک علاقه داشتم قبلا بهش.. نشون میدادن ک باید کودک درمانی بشی و موضوعات رو از ریشه حل کنی و ال بل. و وقتی وارد اونا میشدم باعث سیاهی قلبم میشد و کلی کینه و نفرت بوجود میورد ..از پدر و مادری ک بهترین خودشون رو برای من گذاشتن ،از روابطی ک حداقل مطمئن هستم اون افراد واقعا افراد خوبی بودند و هیچوقت خاهان این نبودن ک ب من صدمه بزنند.. جدا از رفتارها و برخورد های دیگهای ک بود .. ک اون رفتارها هم دلیل فرکانسهای خودم بودند!
الان ک آگاه شدم باید بتونم بگذرم از گذشته و اگر واقعا ب خوبی نمیتونم ب یاد بیارم حداقل اصلا بهشون فکر و قدرت ندم. دنیا پر از زیبایی هستش، زندگی الانم چقد رشد و زیبایی داره بیام ب اینا نگاه کنم و سپاسگذارش باشم.
این منم ک الان اگاهانه کنترل کامل زندگیم همراه خلق اون رو دستم دارم پس باید بهترین خلق ها رو داشته باشم.
با سلام و درود خدمت شما استاد بزرگوار و مریم جان زیبا
صادقانه، من وقتی فایل قبلی رو شنیدم خیلی خیلی حالم بد شد و حدود یک هفته روی خودم کار کردم تا برگردم به حالت اول
نمی دونم اون لحظه چه خاطراتی در من به وجود اومد که اونقدر منو بهم ریخت
والان که این فایل گوش کردم هرچی فکر می کنم که فایل قبلی چی بود که من اونقدر تحت تأثیر قرار بگیرم .و حال بدی به من دست داد.
اما هر چی بود با دوره 12قدم حالم خوب شد خدا رو شکر. خدایا شکرت خدایا شکرت.
اما در رابطه با این فایل خیلی خوبه فقط به نکات مثبت توجه کنم اما من هم دستم رو داخل آتش می کنم و نمی دونم توجه به نکات منفی چقدر بده
خدا کمکمون کنه تا بتونیم درک کنیم.
حقیقتش وقتی بچه بودیم یه بار گفتیم از هر کدوم 2تا عیب بگیریم تا رفع کنیم و خیلی آدم خوبی بشیم وقتی نوبت من شد اونقدر از من انتقاد کردن که من زدم زیر گریه و هق هق کنان گفتم یعنی من نکته مثبت ندارم.
حقیقتش وقتی می بینم استاد در جمع دوستان فقط نکات مثبت بگید و حتی به. شوخی نباید نکته منفی بگید خیلی خیلی خوشحال شدم و انگار من در اون جمع دوستانه بود . خدایی خیلی حال کردم
یعنی همه ماهارو در بهترین زمان هدایت میکنه به اون چیزی که باید بدونیم ویا اتفاق بی افته برامون شکرش
استاد این فایل برای من آگاهیی بود که امروز از خداوند خواسته بودمش ومثل همیشه قلبم رو باز کرد واحساسم رو لطیف کرد
صحبت های شما مسیر هایی رو برام یاد آور شد که قبلا ایجادشون کرده بودم ولی قافل شده بودم انگاری این چند مدت ازشون و رفت آمد نمی کردم از این مسیر های زیبا وپراز برکت ونعمت
ولی دوباره یادم اومد که عه محمود ببین تو این راه های زیبارو هم دیده بودی وحتی قدم زدی تو دلش پس دوباره برگرد ولدتشو ببر
استاد واقعا بی نظیرید ممنونم
یادم رفته بود که به نکات مثبت دوستام واطرافیام توجه بکنم وراجب اینا صحبت بکنم بجای گله وشکایت داشتن از رفتار ها
که بازم دلیلی اگر باشه بر دیدن رفتار های نا مناسب بازم خودمم چون توجهمو مدیریتش نکرده بودم درست واین فایل یاد اورم شد آگاهیی امروزم وشروع مسیر زیبام شد
واقعا این ذهن رو باید همیشه وهمیشه روش کار کرد یه چیزایی رو از یادت میبره که جزو واجباته ولی خیلی شیک راحت از یادت میبره که اصلا متوجهشم نشی
که این کار ذهنه ولی کار منم به عنوان شاگرد شما وکسی که هدایت های خداوند رو دیده وایمان اورده به یگانگیش اینه که کنترل ذهن داشته باشم وتقوا داشته باشم به قول قرآن
چقدر ایده باحالی داشتین که به دوستاتون گفتین بیایم از ویژگی های مثبت هم دیگه صحبت بکنیم
وخدا می دونه چقدر روابط بچه ها زیبا تر شده بعد از اون هم نشینی باشما
استاد چقدر دلم میخواد سریع تر اجرا بکنم به این آگاهیی ها یعنی یک شور شوق یک روی پا بند نشدنی اومده توی وجودم که نگو از بس لذت بردم از صحبتتون واین قانونمندی جهان که همیشه درست کار میکنه
خداوند بهم یک توان ویک شجاعتی بده تا همیشه توی این مسیر بمونم واجرا بکنم عمل بکنم به گفته هاتون که حقه درسته
برای تمام دوستای عزیزمم که دراین مسیر زیبا هستن همون رفیق بودنیو میخوام از خداوند که خودش
با عرض سلام وادب واحترام خدمت استاد عزیز ومریم جان وسایر دوستان این سایت الهی.
خدا را هزاران بار شکر که این فایل زیبا را روزی امروز ما کرد تا چند قدم دیگر به جلو حرکت کنیم.
استاد جان فایل قبلی شما را گوش کردم ولی فرصت نوشتن کامنت را پیدا نکردم.
وقتی امروز ادامه ی فایل قبل را گذاشتید یادم اومد به دوران بچگی م واتفاقاتی که برام افتاده بود. وجالش این بود که حتی بدون اینکه قانون را بلد باشم نا خود آگاه تمرکزم را از روی بعد بد خاطرات برداشته بودم.
یادم میاد وقتی کلاس اول دبستان بودم ومادرم برای سرزدن به خواهرش از روستای ما به شهر رفته بود ومن وبرادر کوچکم وبقیه ی بچه های بزرگتر پیش پدر مانده بودیم. رو حالت بچه گانه ی خودمان من و داداشم سر سفره بر سر یه قاشق دعوامون شد.
قاشقی بود که عکس یه گل روش داشت ومن خیلی دوستش داشتم. داداش کوچیکه از نبود مادر استفاده کرد ونق نق الکی که قاشق رو من میخوام.
پدر گفت قاشق بهش بده که صداش در نیاد مامانت هم نیست بهونه می گیره.وقتی
یادم میاد که چکار کردم هنوز هم خنده م می گیره. دسته ی قاشق را فرو کردم تو پای داداش کوچیکه وگفتم بگیر…..
خلاصه فرو کردن قاشق همان وگریه وعربده ی داداش همان.
اینجا بابا عصبانی شد ویه پس گردنی جانانه نوش، جان کردم.
البته در حدی که از این ور سالن پرت شدم اون ور سالن.
خلاصه گذشت وروز به روز تعادل من به هم میخورد وکنترل دست وسر گردن خودم را نداشتم. جوری که قاشق غذا از دستم میفتاد. یا غذا از توش می ریخت بیرون ووو
مادرم مرا به دکتر برد وبه قول معروف با کلی نذر ونیاز واین دکتر وآن دکتر خلاصه تشخیص دادند که رگ عصب گردنم جابه جا شده تعادلم به هم ریخته.
جالب بود که تو بیمارستان یه بشقاب وقاسق و چنگال ولیوان شخصی بهم داده بودن وگفتن میتونی با خودت ببریش خونه.
بعد از یک ماه که به خونه برگشتم با ذوق رفتم سراغ داداشم وگفتم خودم دیگه قاشق دارم.تازه عکس یه گل خوشگل هم داره. این مال خودمه ودیگه نمیتونی بگیریش.
میخوام بگم تو اون عالم بچگی هیج چیزی از این پروسه ی بیماری برام مهم نبود جز همون قاشقی که به دستش آوردم ودیگه خودم صاحبش بودم
هیچ وقت هم از پدرم دلگیر نشدم که با این ضربه منو به چه روزی انداخت.
از داداشم هم ناراحت نبودم که چرا باعث دعوا شد.
دوران کودکی سخت ولی لذت بخشی داشتم.
وقتی شاگرد اول می شدم بابام یه بسکوییت ساقه طلایی برام هدیه می آورد.
کلی کیف می کردم. هنوز هم که هنوزه وقتی دلم براش تنگ میشه یه بسکوییت ساقه طلایی به یادش میخورم.
استاد جان سال های بعد بعضی ها می گفتند چطوری تونستی داداشت را ببخشی وهیچ وقت اذیتش نکنی. ولی می گفتم اون فقط یه شیطنت بچه گانه بود وتمام شد ورفت.
حالا هم کلی فکر کردم تا به یاد بیارم که چنین خاطره ای داشتم.
چیزی که هست اینه که هم ذهن دوست داره خطا بره وهم هستند کسانی که میخوان ذهن رو به خطا ببرند.
در واقع خطای ذهن همان شیطان است وکسانی که در این میان ذهن را به بیراهه می برند اولیای شیطان هستند.
اولیای شیطان یا اولیای طاغوت همان کافرانی هستند که نعمت ها را نمی بینند وسپاس گزار نیستند. شاید همین نگاه من به زندگی وتوجه به زحماتی که پدرم برامون می کشید وبازی هایی که با خواهر وبرادر هام انجام می دادم باعث می شد به یاد نیارم ناراحتی ها وچالش هایی که برام ایجاد شده بود
خداوند مهربان روح پدرم را بیامرزد واو را در جوار رحمتش قرار دهد.
استاد جان دقیقا درست گفتید که دنبال هر چیزی باشیم بهش می رسیم. پس چه بهتر که دنبال زیبایی ها باشیم.
راستش من دنبال کامنت سعیده شهریاری بودم ولی خدا هدایتم کرد که یه چیزی یاد بگیرم از شما دوست عزیزم
چقدر نگاه زیبایی داشتید
آخر جمله تون آبی بود بر آتش و هیاهوی ذهنم رو خاموش کرد
که هووووووی کجا می میری
وایسا کارت دارم افسارت باید دست من باشه
هر چی من گفتم باید انجام بدی
الله اکبر
(توی کسری از ثانیه)
میبینی ذهن چیکار که نمیکنه
چون خیلی برام جالبه که با شنیدن و تعریف این خاطره ی کودکی تون ذهن من هم راهی خانه شما شد و خودشو با مرحون پدرتان درگیر کرد و خیلی اون خدا بیامرز رو سرزنش کرد و دفواش کرد و خودشو مثل یک منجی و یک آدم حق به جانب وارد ماجرا کرد و خواست که تقاص شما رو از پدرتان بگیرد
و خیلی شما رو در آغوش کشید و خیلی کودکی تان را ناز کرد و بهت قول داد که پدرتان را تنبیه میکند
به قول خارجیها Wowwww
وقتی عملکرد ذهن رو میبینی میفهمی که ابرکامپیوتر های امروزی یه سوء تفاهمن
پس نتیجه میگیریم که:
أیها الّذین آمنوا لاتتّبعوا خُطُوات الشّیطان و من یتّبع خُطُوات الشّیطان فانّه یأمر بالفحشاء و المنکر؛ ای مؤمنان! از گامهای شیطان پیروی نکنید و هر که از گامهای شیطان پیروی کند، (بداند) که او به زشتی و ناپسندی وامیدارد».
خدا را هزاران بار شکر که به کامنت من هدایت شوید وبا نقطه ی آبی سایت قلبم را روشن کردید.
دوست عزیز اگر اغراق نباشه طی این سی واندی سال بعد از اون اتفاق حتی یک بار از دست پدرخدا بیامرزم ناراحت نشدم وحتی به رویش نیاوردم. وحتی یادمه برای اینکه به هم نریزه وعذاب وجدان نگیره بهش گفتم تو مدرسه یکی از بچه ها مقنعه ی من از پشت کشید وپشت گردنم خورد به لبه ی نیمکت.
نه اینکه دروغ گفته باشم. نه. واقعا این اتفاق افتاد ولی نه به آن شدتی که تعریفش کردم. در واقع این راه کار هدایتی بود که باعث آرامش پدرم شود.
اتفاقا بعد از یاد آوری آن خاطره همش موضوعاتی رو به یاد میارم که پدرم عاشقانه برای ما بچه ها زحمت می کشید ویادم نمیاد روزی بدون توجه به بچه هاش روز را به شب ویا شب را به روز برساند.
بعد از رفتن پدرم دلم میخواد آب تو دل مادرم تکون نخوره. چون صدش رو گذاشت برای ما بچه ها.
وشکر خدای مهربان الان داره بذر هایی که کاشته رو درو می کنه وبچه هاش یکی از یکی گل تر ازش مراقبت می کنند وحتی یک ساعت هم بعداز پدرم تنهاش نگذاشتن.
دوست عزیز چیزی که می ماند فقط خوبی است وخوبی است وخوبی است.
تمرکز بر خوبی هم خوب است وهم پایدار. چون با خودش خوبی های بیشتری می آورد.
سلام ودرود استاد عزیزم سپاس از شما بابت این فایل عالیتون مثل همیشه
استاد تجربه ای که خودمن داشتم اینه که چند سال پیش با همسرم دچار ناراحتی شدم که خیلی برام سنگین بود ومدتی با این مسئله سپری کردم اما چون مدام افکارم مرا اذیت میکرد ونمیدونم چرا اینقدر تبلیغ مشاورها جلوی چشمم میومد من به یک مشاور مراجعه کردم ایشون از من خواست تمام جزئیات مسئله را براش باز کنم ولی با هر جمله ای که به زبانم می آمد انگار هزاران برابر آن درد برای او اتفاق افتاده وچنان نوچ نوچ میکرد. وسر تکان میداد که من فکر میکردم من بدبخت ترین زن روی کره زمینم وقتی بعد یک ساعت از دفترش اومدم بیرون ،حالا بماند که هزینه ی بالایی هم ازم گرفته بود چشمانم اشک آلود وناامیدتر از قبل شدم بااینکه گفته بود باید یک مدتی مراجعه کنم اما هربار که چهره اش جلو چشمم میومد از زندگی ودنیا سیر میشدم من هرگز بعداز اون روز به روانشناسی مراجعه نکردم استاد من سعی کردم خودم به خودم کمک کنم ولی خوب هربار خاطرات را مرور میکردم واز طرفی زندگیم راهم دوست داشتم چند سالی گذشت ومن زندگیم بهتر وبهتر شد اما یک روز حالم به شدت بد شد وبعداز مراجعه به پزشک فهمیدم من دچار پانیک شدم دکترم بهم قرصهای اعصاب تجویز کرد ومن که هیچ اعتقادی به این قرصها ندارم از خدا خواستم هدایتم کنه چون دکتر گفت حداقل یک سال باید بخورم
از آنجا که باعشق از خدای عزیزم خواسته بودم خیلی اتفاقی با یک همسایه ای که یک کوچه هم با ما فاصله داشت توی یک مجلس قرآن اومد جلو وگفت چه صوت زیبایی داری خیلی لذت بردم واین شد باب دوستی من وایشون
خلاصه همون روز از من خواست باهم به باشگاهی که ایشون یک مدتیه میره برویم اولش مقاومت کردم ولی بعد راضی شدم وبه خداوندی خدا این فرشته ی مامور نجات من بود وقتی شروع به ورزش کردم حالم بهتر شد ومن که یک ماهی بود از اون قرصها مصرف میکردم یک جا اونها را داخل سطل زباله گذاشتم والان که 7سال از اون روز میگزره من نه یک دونه قرص خوردم ونه یک روز غیبت کردم وعاشقانه باشگاه میرم وهرروز هم رابطه ی عاطفیم زیباتر میشه وهم الان که 5ساله با مسیر خودشناسی وبا شما که دوساله آشنا شدم جوری روی خودم کار کردم که به راحتی تونستم منی که باورم نمیشد بتونم تحمل داشته باشم مرگ پدرم راباور کرده وذهنم را کنترل کنم خداراشکر که دراین مسیر قرار گرفتیم وخیلی درسها از شما دریافت کردیم خدا خیرتون بده بی نظیرید
به نام خداوند بخشنده مهربان
سلام خدمت استاد عزیزم
سلام خدمت دوستان هم فرکانسیم
خداوند رو سپاسگزارم که به من فرصتی دوباره داد تا بیام اینجا و نظر خودمو بیان و نظرات دیگران در جهت بهبود زندگیم در تمام ابعاد استفاده کنم
از خداوند متعال درخواست میکنم که به من کمک کنه تا بهترین اون چیزی میتونم به یاد بیارم رو کامنت کنم و رد پایی و درس عبرتی بشه برای خودم و دوستان
این موضوع عمق زدن و ریشهیابی مسائل خیلی مرسومه بین مطالب روانشناسی
من یه مدت برای آشنایی بهتر با قوانین و همچنین چون استاد در موردش صحبت کرده بودند ، رفتم و توی جلسات معتادان گمنام شرکت کردم
یکی دوستانم که توی این جلسات خیلی کار کرده بود هم اونجا دیدمش و همین باور به اصطلاح هست که میان مسائل رو کنکاش و جستجو میکنن
یا بعضی متد های دیگه هستن که به اسم شفای زخم و میرن تو دل زخم های گذشته و با بررسی اون خاطرات و علت و دلیل اون رویداد میخوام اون زخم رو شفا بدن
من که خودم هیچوقت تو بهر این داستانا نرفتم توی همین سایت هم در صورتی در مورد خلق و خوهای نامناسبم صحبت کردم ، در حدی که احساسم رو بد نکنه
هر چقدر به دنبال مشکل بیشتر باشی ، مشکل بیشتری رو پیدا میکنی
ما قرار نیست مشکلات و مسائل نامناسب رو از بین ببریم
ما قراره از اونا اعراض کنیم و نادیدهشون بگیریم ، کاری بهشون نداشته باشیم و روی مسائل مثبت تمرکز کنیم
با توجه به حجم اخبار منفی که از بیرون دریافت میشه و با توجه به محیطی که توش قرار داریم ما باید به اتفاقات از زاویهای نگاه کنیم که احساس مون رو بد نکنه حداقل
چون ما نمیتونیم دائما به افراد بگیم تو اینجوری باش تو این حرفو نزن ، تو اینکار رو نکن ، نه این اتفاق نیوفته الان
مهارت کنترل ذهن خودشو همینجا نشون میده دیگه
که حتی با اینکه شرایط نامناسبه، نا جالبه ما بتونیم ازش اعراض کنیم یا زاویه دیدمون رو تغییر بدیم
خیلی وقتا استاد در مورد یه شرایط خاص مثال هایی زدند و طوری تعریف کردند که اگه ما اونجا بودیم یه برداشت متفاوتی با استاد داشتیم
در هر شرایطی ما آدما از زوایای مختلفی به یک قضیه خاص نگاه میکنیم
پس در هر صورت اتفاقات و عوامل بیرون از ما خنثی هستند و این نوع نگرش ماست که نتیجه اون اتفاق رو مشخص میکنه
من دو روز پیش سر یه موضوع ساده با یکی از دوستان یه بحثی پیش اومد که باعث شد عصبانی بشم بعد که یکم آرومتر شدم ، این آگاهی اومد که جواد هر موقع احساسات منفی تو رو در بر میگیرند ینی زاویهات با انرژی خداوند تنظیم نیست
ما مثل یه دیش و آنتن ماهوارهایم که فرکانس میفرسته و دریافت میکنه
اگه ما تلویزیونمون برفکی و خش داره تلویزیون مشکلی نداره ما آنتنمون با مرکز تنظیم نیست
پس هر موقع سپاسگزاریم ، هر موقع شادیم ، هر موقع رها هستیم ، هر موقع امیدواریم ینی همجهت شدیم با فرکانس خداوند و طبیعتا نتایج مثبت رو تجربه خواهیم کرد و هر موقع میترسیم ، غمگینیم ، خشمگین هستیم و اتفاقات بدی رو تجربه میکنیم تنها کاری که باید بکنیم اینه آنتنمون رو تنظیم و همجهت کنیم با فرکانس و موج خداوند
از شما استاد عزیزم سپاسگزارم که هر روز یه فایل جدید میذارید روی سایت و من چقدر خوشحال میشم از دیدن روی زیبای شما و از شنیدن صداتون
وجودتون و حضورتون مایه دلگرمی من و امثال منه
وجودتون پر نور و پر برکت استاد
سلام دوست عزیزم آقا جواد
سپاسگزارم بخاطر کامنت ارزشمندی ک نوشتین و آگاهی های نابی ک با ما ب اشتراک گذاشتین
چقد قشنگ گفتین:
خیلی وقتا استاد در مورد یه شرایط خاص مثال هایی زدند و طوری تعریف کردند که اگه ما اونجا بودیم یه برداشت متفاوتی با استاد داشتیم
در هر شرایطی ما آدما از زوایای مختلفی به یک قضیه خاص نگاه میکنیم
پس در هر صورت اتفاقات و عوامل بیرون از ما خنثی هستند و این نوع نگرش ماست که نتیجه اون اتفاق رو مشخص میکنه
سپاسگزارم بخاطر این یاد آوری ارزشمند
اتفاقات خودی خود خنثی هستند،این ماهستیم ک بهشون برچسب خوب یا بد میزنیم
چقد قشنگ گفتی ما باید زاویه دید خودمون رو درست کنیم
نگرش ماست ک نتیجه رو مشخص میکنه
عسی ان تکرهوا شی و هو خیر لکم
عسی ان یحبوا شی و هو شر لکم
و مثال تنظیم دیش ماهواره و فرکانس خیلی عالی بود
سپاسگزارم ازت دوست عزیزم
شاد و موفق و ثروتمند باشید
بنام خداوند رحمان رحیم بنام خدای کریم
چقدر لذت بردم از کامنت شما دوست عزیزم مخصوصا این قسمت ( هر موقع احساسات منفی تو رو در بر میگیرند ینی زاویهات با انرژی خداوند تنظیم نیست ) چه درک زیبا و بالایی از احساسات بهم یاداوری شد.
زاویه دید یا همون دیدگاه ما به مسائل هست که همه چیز رو رقم میزنه من این روزا خیلی رو خودم رو احساسم کار میکنم و توی مسائل تکراری زندگیم مثل رفتار با فرزندم که خیلی کم از دستش عصبانی میشدم ولی باز هم با پیگیری الگوهام و تغییر زاویه دیدم نسبت به کار های فرزندم چند وقته خیلی اروم تر هستم و با درست صحبت کردن با فرزندم خیلی چیزا رو حل میکنیم واقعا از کامنت شما لذت بردم و یادگرفتم و بیشتر حرف های استاد رو فهمیدم و متشکرم از کامنت زیبای شما.
صمیمانه و از ته قلبم برای شما دوست عزیزم آرزوی بهتیرن ها رو دارم
از شما استاد عزیزم سپاس گزارم که در بهترین زمان ها بهترین فایل ها رو برای ما آماده میکنید.
به نام خداوند مهربانم
با تمام وجودم از استاد عباسمنش عزیز سپاسگزارم
که با این آموزشهای نجاتبخش، چراغی در دل تاریکیهای ذهنم روشن میکنید.
هر کلام شما نوریست که منو به مسیر خداوند، ایمان، عشق و آرامش هدایت میکنه.
از شما بابت این حجم از آگاهی، صداقت و عشق بیپایانتون، بینهایت ممنونم و سپاسگزارم
من فهمیدم که:
مرور گذشته و کندوکاو در خاطرات منفی، نهتنها کمک نمیکنه، بلکه باعث میشه مدار ناخواستهها رو دوباره فعال کنم.
چون طبق قانونهای ثابت خداوند، کانون توجه من آیندهام رو میسازه؛ چه اون توجه روی نعمتها باشه، چه روی دردها.
من متوجه شدم که:
تمرکز بر گذشته = قدرت دادن به درد و تکرار
تمرکز بر راهحل و احساس خوب = همفرکانسی با نعمتهای خداوند
من فهمیدم که وقتی دنبال منشأ دردها و باورهای منفیام در گذشته میگردم، دارم همون احساسها رو زنده میکنم. یعنی دارم مشکل رو فعال نگه میدارم و فرکانسش رو بالا میبرم.
فرق “درس گرفتن” با “غرق شدن”
من یاد گرفتم که یه فرق ظریف اما مهم وجود داره بین:
درس گرفتن از اشتباهات برای رشد
و غرق شدن در خاطرات منفی به اسم درمان
و همین تفاوت، میتونه سرنوشت منو تغییر بده.
از امروز، هر وقت گذشته به ذهنم هجوم آورد، به خودم یادآوری میکنم:
«من قراره به راهحل نگاه کنم، نه به درد.»
تصمیم گرفتم ذهنم رو آگاهانه کنترل کنم و کانون توجهم رو بهسمت نعمتها ببرم.
میخوام تمرین کنم که به هیچ مسئلهای سریع برچسب نزنم و سعی کنم از زاویهای نگاه کنم که حالم بهتر بشه.
و هر روز، حتی از کوچکترین زیباییها، تشکر کنم و اونا رو ببینم، چون همونها فرکانس نعمت رو در من فعال میکنن.
من با گوش دادن به این فایل فوقالعاده، فهمیدم که دنبال منشأ مشکلاتم در گذشته نگردم. چون این کار منو درگیر دردها و مدارهایی میکنه که فقط حال و آیندهام رو خراب میکنن. من انتخاب کردم که توجهم رو بذارم روی احساس خوب، راهحل، امید، و نعمتهایی که همین حالا دارم. از این به بعد، هر بار ذهنم خواست منو به سمت گذشته ببره، به خودم یادآوری میکنم که من راهنمایم رو از شیطان به خدا تغییر دادم و دارم آگاهانه از مسیر نور حرکت میکنم
و در نهایت، با تمام وجودم از خداوند سپاسگزارم
که مرا در مسیر آگاهی، نور و عشق قرار داد.
خدایا شکرت که صدای قلبم را شنیدی و من را با حقیقت وجودم آشنا کردی.
شکرت برای هدایتهایی که از طریق بندگان شایستهات، مانند استاد عباسمنش عزیز، به من میرسانی.
من ایمان دارم که تو همیشه در کنار منی، راه را نشانم میدهی و هر لحظه مرا به سوی خیر، برکت و آرامش میخوانی.
خدایا شکرت برای این عشق بیپایان و این مسیر زیبا
یا حق
سلام استاد عزیزم
سلام قربونت برم من
استاد نمیدونم چرا ولی انقدر دوست دارم یه بار کامنت منو بخونید انگار جواب سوال را مستقیم از زبون شما میشنویم همر تاییدی هست برای انجامدادنش و صد البته که سوال دوستامون سوال ما هم هست
همیشه تو دوره ها میگم سمیه با دقت گوش بده نکنه سوالی تو ذهنت باشه و نپرسی
نمیدونی چه قدر حالم خوب میشه وقتی میایید جواب سوالاتمون را میدید
همزمانی ها حالبه چند روز پیش که وارد سایت شدم کامنت خانمجهانگیری روی سایت بود و من از بین اینهمه کامنت خیلی با نوشته ایشون ارتباط گرفتم
بنظرم بسیار واضح و از ته دل نوشتند بدون کلمات عجیب و غریب خیلی روان و قابل فهم چون دوستم هستند کامنتشون را تا انتها خوندم
و بنظرم اشتباهی هست خیلی از روانشناسان الان انجاممیدند و بچه های مردم را گرفتار خاطرات گذشته میکنند
من خودم به شخصه نیت کردم این فایل را به هزاران نفر بفرستم که درگیر این اشتباه نشم
استاد جان دست ادم بشکنه میدونه باید بری ارتوپد گچ بگیره یکماه جوش میخوره
ولی استاد جان امان از وقتی که کسی درگیر بیماریهای روحی و روانی بشه از در هر مطبی که بری تو اشتباهی رفتی یا دارو میدند یا ادمو سر در گم میکنند با این درمانهای مسخرشون اگه جواب میداد الان بیمارستامهای روانی باید خالی بود
پس معلومه راه را اشتباه انتخاب کردند
استاد وقتی قدر دانی هست چرا باید بزاریم کار به جایی برسه که مجبور بشیم دارومصرف کنیم
تمرین جلسههههه هفده هم جهت با خدا خیلی کاربردیه دختر هشت ساله ی من هم انجامش میده
تو شکر گزاری هاش نوشته بود خدایا شکرت راهنماییم کردی به حرکات اصلاحی و برام خیلی جالب بود
بریم سر کامنت دوست عزیزم
اتفاقا زلیخا جان دوست منه چون در شهر ما زندگی میکنه وقتی کامنتشو خوندم متوجه شدم چه جالب چون سوال من هم بود و پیام دادم ازش تشکر کردم و با چند تا ویس احساسهمونو گفتیم
استاد راستش منم درگیر این وادی شدم چون پسرم مشکل وسواس گرفت و با اصرار اطرافیان رفت پیش روانکاو ولی خدا رو شکر اصلا بچه ی حرف گوش کنی نبود و ادامه نداد
و چندین بار بهم گفتند باید بره هیپنوتیزم انجام بده و بره تو کودکیش ببینه از وی ناراحته
حقیقتش دلم راضی نمیشد
چون شما گفته بودید کار خوبی نیست
جالبه که من هم تو دوره یه استادی که از شاگردهای شما هم هستند و یه دوره اماده کردند بنام شفای درون که با مراقبه ذهن. و میبرد تو کودکی و من هم مستاصل و دنبال چاره دوره راتهیه کردم شاید بتونم به پسرم کمک کنم
دوره را تهیه کردم و جالبه که بعد از تموم شدن دوره سنگ کلیه گرفتم و استاد گفتند طبیعیه و نشانه خوبیه
استاد چی بگم
چه قدر خوبید شما بخدا پیامبر مایید
نمیدونم چرا میریم دنبال اساتید دیگه و به قول خانم جهانگیری همین ما را از اصل دور میکنه
مثال گم شدن بچه چه قدر جالب بود اسناد
ممنونم از اگاهی های به روزی که برامون میزارید
راستش منم مثل شما بودم
همیشه خودمو درگیر یه کارهایی میکردم که وضعیت نامناسب را نادیده بگیرم
و جالبه که همیشه سرحال و سرخوش بودم و همه متعجب بودند از حال خوب من
چه خوب میشه هممون مثل دوستم زلیخا جان بتونیم راحت بنویسیم
چون اینها سوال منم بود ولی نمیدونم چرا ننوشتم
ممنونم بابت زمانی که میزارید بزای تهیه فایلها
سلام استاد عزیزم
مباحث بسیار تاثیرگذاری را باز کردید . چیزهایی که لازمه انسان امروزه . انسانی که به قرص و دارو و تیمارستان و بیمارستان دسترسی داره . انسانی که جایی خونه ش را انتخاب میکنه که به داروخانه و دکتر دسترسی داشته باشه طوریکه بدون این عناصر نمیتونه زندگی کنه . انسانی که خیالش راحت نیست . پزشک مغز و اعصابی را میشناسم که به طبیعت نمیره چون میترسه که مبادا اتفاقی برای فرزندش بیفته و تا با ماشین به شهر برسه دیر بشه و بچه ش را از دست بده این سم بزرگیه برای انسانی که دارای نیروی فرکانسه ولی قدرتهاش را به اسارت ذهنش درآورده . استاد اصلا این دوره هم جهت با جریان خداوند و این سری فایلهای دانلودی جدیدی که روی سایت میگذارید بخدا برای منه . نمیدونید که برای هر جمله ای که میگید من حرفها دارم و میتونم کامنتها بنویسم . میگند دوره های شما گرونه . من چندین برابر دوره های شما به روانپزشک ها پول دادم ولی استاد ناراضی نیستم چون با قدرت صدبرابر به خودت رو آوردم . میتونم با قدرت در غدیر خم بایستم و دستم را بالا ببرم و بگم مردم به استاد عباسمنش رو بیارید و با تمام وجود باورش کنید . رو حرفش حرف نزنید . مقاومت نکنید . هرچقدر دور بزنید آخرش میایید همینجا .
موضوعی که در رابطه با این فایل میخواستم بگم اینه که وقتی ما به هر دلیلی به گذشته برمیگردیم و ظلم هایی که بهمون شده و بدرفتاری هایی که بهمون کردند را پیدا میکنیم بدترین نتیجه ش اینه که اگر پدر یا مادر باشیم اولین چیزی که به ذهنمون میرسه اینه که بشینم ببینم حالا خودم کجاها به بچه م همین ظلم ها را کردم ببینم خودم کجا نتونستم مادر یا پدر خوبی باشم . کجا به بچه م حرف بد زدم کجا درکش نکردم کجا بهش آسیب زدم کجا کاری کردم که شخصیتش خرد شد و انقدر اینا را به خودمون میگیم که احساس گناه را در خودمون رشد میدیم و شعله ای را آگاهانه روشن میکنیم که شاید فقط با چنین فایلی بشه خاموش یا کنترلش کرد . من امروز قبل از اینکه این فایل را گوش کنم با درسی که از فایل قبلی و جلسه 17 دوره هم جهت با جریان خداوند گرفتم جلسات روانکاویم را قطع کردم و حالا که این فایل را گوش کردم و در مورد تأثیر داروهای اعصاب صحبت های استاد را گوش کردم به دوستم که نورولوژیست و از اعضای سایت هستند و آشنایی ما هم بواسطه همین سایت شکل گرفت پیام دادم و گفتم میخوام سرترالین 100 که شبی یکی میخورم را قطع کنم گفت احسنت ولی یکباره نمیشه قطعش کنی و گفت تا سه هفته نصف بخور و بعدش یک چهارم و بعدش تمام . و من این کار را میکنم و هرگز قرص نمیخورم و روانکاو هم نمیرم . دقیقا روانکاوی که پیشش میرفتم به من گفت بعنوان تمرین برای مادرت چندین نامه گلایه آمیز بنویس و من به زور به خودم انقدر فشار آوردم که اتفاقات بد کودکیم را به یاد آوردم و نوشتم و تازه به من گفت زنگ بزن همه اینا را به مامانت بگو . گفتم نه اصلا مامانم الان 78 سالشه بنده خدا بعدم مشکلی باش ندارم و من از همون شبی که اون نامه ها را نوشتم کابوس های وحشتناک میبینم همه ش هم در مورد مادرم هست که گریه میکنم و میگم مامان منو ببخش و انقدر روحیه م خراب بود این چند روز و امروز به منشی اون دکتر پیام دادم و گفتم دیگه نمیام . همین باعث شد بگردم و پیدا کنم که کجاها به بچه های خودم بد کردم و مصادف شد با رفتن پسرم که 19 سالشه و خواست بره تهران کار کنه و من که انقدر روی خودم کار کرده بودم و مشتاقانه برای مسابقات کشوری کشتی به خرم آباد فرستاده بودمش و بارها به شهرهای مختلف برای مسابقات رفته بود باورتون نمیشه استاد من نشستم زار و زار گریه کردم یعنی اشکهایی از چشم هام میومد که میگفتم اینهمه اشک کجا بوده تا الان . و انقدر دچار احساس گناه شده بودم که میگفتم چرا وقتی این بچه فقط 3 سالش بود دوقلوها بدنیا اومدند و توجه من از اون کم شد و این فکرها مثل زنجیر همدیگه را پیدا میکردند و من با شدت بیشتری اشک میریختم منی که انقدر در این سایت قدرت گرفته بودم منی که با اومدن میکاییل به ایران کلا دیدگاهم نسبت به فرزندانم تغییر کرد و رها شدم و اونها را هم خیلی رها تر کردم که حاصلش همین استقلال بچه هام هست که کلی هدف برای خودشون دادند ولی با جلسات روانکاوی و نامه های گلایه آمیزی که هر بار برای یه شخصی به توصیه دکتر مینوشتم منو به نابودی کشوند خدا را شکر استاد که تو هستی و ما تو را داریم تو جسم ما را با قانون سلامتی درمان میکنی و روح ما با شناختی که از خودمون و خدا بهمون میدی من روزی صدبار باید سجده شکر بجا بیارم که تو را دارم
سلام اندیشه جان
میفهمم چی میگی
من هم پسرم دچار مشکل وسواس شد و گفتند باید بره روانکاو یه مدت رفت اونا هم همش گفتمد تو مقایسه شدی با بچه ای از فامیلاتون و عزت نفستو از دست دادی
خب اصلا به فرض حرفشون درست الان چه باید کرد ؟
داروی سرترالین کمترینش بود
داروی ارام بخش که بخوابه و فکر نکنه
این چه مدل درمانیه
البته خوبیدن تا حدودی خوبه
ولی من با کمک اموزشهای استاد متوجه شدم نهایتا باید سرگرم علایقش بشه
بعد از گرفتن گواهی نامه شروع کرد به بیرون رفتن با دوستاش حالش بهتر شد
الن هم بهش گفتم سر کار رفتن بهترین گزینه است
انشاله هممون به راه راست هدایت بشیم
راه راست راهی هست که استاد میگه
راهی که خدا به پیامبر زمانه ما عباس منش عزیزگفته
چرا بیراهه میرم نمیدونم
سلام سمیه عزیز
با تشکر از پاسخ مفیدتون باید بگم که منم در برهه ای دچار وسواس های فکری شدم که دقیقا علتش را نمیدونم البته احتمالاتی بهرحال هست ولی نمیدونم علت اصلی این موضوع چی بوده ولی خب آزارم میداد و نیروهای درونیم را به شدت تحت کنترل قرار میداد و وقتی افکار وسواسی بهم حمله می کردند دیگه واقعا خودم از عهده خودم بر نمی آمدم و البته به مرور خودم را پیدا کردم و خیلی بهتر شدم ولی از اونجا که من همیشه دوست دارم عالی باشم بدنبال عالی شدن سراغ روانکاو رفتم ولی خب .… نتیجه مثبتی ندیدم . پسرتون را به فستینگ و ورزش تشویق کنید بهترین داروی درمان همینه چرا که بیشتر این مشکلات روحی بخاطر نوسانات هورمون ها اتفاق میفته
اندیشه عزیز، مدتها بود ازشما هیچ پیامی ندیده بودم الهی که همیشه سلامت و شاد باشید ودرمسیر توحید. اندیشه جان دیروز رفتم به مشاوره پیدا کنم بخاطر مسایلی که با همسرم دارم، ولی دیدن پیام شما یهو انگار یه تلنگر شد برام، نمیدونم بااینکه فایل رو گوش کرده بودم فکر نمیکردم برای من باشه. چون میخواستم فقط یه سری راهکار بگیرم. ولی ان لحظه فرد خاصی پیدا نکردم. الان با پیام شما نگران شدم گفتم نکنه این پیام خداوند و ناخواسته باان کمک گرفتن ، من دچار این مسایل بشم.
دیروز مطلبی در مورد کنترل خشم تو بخش عقل کل خوندم که خیلی بهم کمک کرد. مخصوصا یه جملش گفت اگر یروز تونستی یجا کنترل کنی ان عالی ، و روز بعد دوجا وبعد بیشتر و بیشتر . اخه خیلی وقتا میخواستم اینکارو بکنم ولی وقتی یجا نمیشد کنترل کنم کلا از خودم مایوس میشدم. و انجمله یاداوری خیلی خوبی بود. البت نمیدونم هنوزم حس میکنم واس حل ان یه مساله خاص بین ما، نیاز به گرفتن مشاوره هست.
سلام مریم جان
خیلی دلم می خواد فعال تر باشم در سایت ولی وقتی استاد ، آدم را به مسیر علایقش میفرسته دیگه کمتر وقت میشه بیام اینجا و البته خیلی خوشحالم از اینکه کاری را انجام میدم که عاشقشم
ببین مریم جان قانون اینجور عمل میکنه که هرچقدر شما آرام تر باشی و احساس های بهتری داشته باشی با آدم های بهتری برخورد میکنی . با موقعیت ها حرفها آدم ها و در کل با اون چیزی برخورد میکنی که به دادت میرسه و مشکلت را حل میکنه . نمیخواد دنبال مشاور باشی و البته اگر جوری هستی که میگی فقط و فقط باید با کسی حرف بزنم خب برو انجامش بده چون راه گریزی نیست وقتی آدم در مدار رفتن به روانشناس باشه نمیشه با تغییرات فیزیکی جلوی خودش را بگیره چون اینفیزیک ما نیست که کارها را انجام میده این فرکانس ماست این ذرات ارتعاش های ماست که کارها را پیش میره و موقعیت ها را ایجاد میکنه . میخوام بگم خیلیم به خودت سخت نگیر و اگه این لحظه مشاور میخوای برد انجامش بده . این تعیین کننده سرنوشت شما نیست . ولی شاید در حال حاضر دسترسی بهتری برای شما با توجه به فرکانس های شما وجود نداره . خودت را درگیر نکن . مشاور را برو ولی هدف بلند مدت برای خودت بگذار که روی خودت کار کنی روی این فایل کار کنی فایلهای استاد برای نتایج لحظه ای نیستند . چون ما در لحظه تغییر نمیکنیم ما در مسیر تکامل تغییر میکنیم پس مشاور رفتن تعیین کننده خاصی نیست هرچند بخشی از تجارب شما خواهد بود . مهم تر از اون اینه که قانون را درک کنی
سلام بتو اندیشه عزیزم.
بااینکه ندیدمت ولی خیلی دوست دارم. پیامت رو بارها خوندم و بارها خواهم خوند. خیلی خیلی خوشحالم که در مسیر علایقت هستی و داری از زندگیت نهایت لذت رو میبری. اگر درست یادم باشه شما یهو رفتید وارد وادی هنر نقاشی شدید ، هنر مینیاتور، نمیدونم دارم درست میگم یا با یه بچه های دیگه سایت اشتباه گرفتم موضوع مورد علاقت رو. منم قرار از هفته اینده استارت بزنم و رشته ای که دوست دارم برم دوره اش رو بگذرونم ومدرک بگیرم.
دیشب موقع خواب به حرفاتون فکر میکردم میگفتم خوب من میخواستم برم مشاوره یه سری راهکار به خود من بده. چون من میدونم که یه قسمت زیادی ازین چالشی که الان دارم مقصر خودم هستم و ذهنم پر از پیش داوری و خاطرات گذشته هست ، که نتونستم پاکش کنم، و تا با ان موضوع دوباره روبه رو میشم هرچقدر میخوام ذهنم رو پاک نگه دارم نمیشه. مطمئنم الان شما بهم میگید مریم جان اینم بااموزه های استاد امکان پذیر، ولی بخداا نمیدونم چطوری، قطعا که در مدارش نیستم. فقط یه هفتس دارم رو موضوع خشمم کار میکنم و تاحدی موفق بودم و خیلی خوشحالم. لطفا بازهم اگر چیزی بذهنتون رسید منو راهنمایی کنید. از خدای بزرگ براتون شادی همیشگی طلب میکنم.
سلامی گرم به استاد عزیز مریم جان عزیز و همه دوستان گرامی سایت.
خواستم از تجربه خودم بگم.
من دقیقا قبل از اشناییم با سایت توی دورانی بودم که البته الان میدونم تمامش به خاطر خودمه و مسئولیتش رو میپذیرم ، سرشار از کینه و نفرت و نا آرامی بودم و زندگی برام یک مسیر پر از سنگلاخ و نازیبا شده بود و خلاصه به خاطر خیلی موضوعات حالم بسیار بسیار بد بود .
اون دوره که چندماه پیش بود دیگه برام شده بود تلنگر اخر و دیگه به خودم اومدم و خواستم مسیر زندگیم رو تغییر بدم بعد از اون همه چک و لگد به قول استاد ، البته با استاد اشنایی نداشتم ولی کم و بیش با این مسیر اشنا بودم و خودمو بلند کردم .
دیدم بیشترین ضربه ای که دارم میخورم از این احساس نفرتم به یک سری ادم هاست و قربانی دونستن خودمه دیدم حتی فکر بهشون هم من رو تا مرز انزجار میبره پس تصمیم گرفتم یکی از دوره های یکی از استاتید رو که مربوط به رنجش رو بخرم.
مبلغش هم خب برام اونقدر کم نبود و به چشم میومد ولی گفتم من برای خودم قدم برمیدارم چون ارزش این رو دارم که از این حال بیرون بیام و زندگی جدید رو برای خودم بسازم ، زندگی برای تموم اون افراد هم ادامه داره چرا من حق زندگی رو از خودم بگیرم؟
و این طور شد که من خریدم اون دوره رو.
میدونید ، انگار همین که قدم برداشتم بخرمش همین یک احساس مثبت بهم داده بود که افرین برای خودت قدم برداشتی ولی دست و دلم اصلا به ادامه اون فایل ها نمیرفت ، یعنی گوش میدادم ولی ذوقی در من برای ادامه ایجاد نمیکرد با اینکه خیلی استادش هم دوست داشتم ، ولی وقتی حرف های استاد عباسمنش رو الان میشنوم خیلی احساس خوب برای ادامه درمن ایجاد میکنه. در واقع فکر میکنم از اولین تمریناتش این بود اگر درست یادم باشه که بشین توی دفتر از زمان بچگی از وقتی که یادت میاد تا خود الان هر رنجش کوچیک و بزرگی از هرکس و هرچیزی داری رو بنویس کوچکترین حرکتی از سمت کسی اگر ناراحتت کرد و حس رنجش بهت دست پیدا کرد و یاد داشت کن و من یادمه ده ها صفحه نوشتم حتی هی گشتم گشتم که رنجش پیدا کنم بنویسم از کوچیکترین چیزها که حتی به چشم نمیومد ولی با وجود اینکه استادش رو خیلی قبول داشتم و تو نظراتش دیدم خیلی ها راضی بودند ته ذهنم این بود که ایا واقعا این کار درسته؟ به یاد اوردن اون همه احساس منفی از زمان بچگی؟ چه کمکی میکنه؟
نمیدونم چطورشد که من دیگه سمت اون فایل ها نرفتم انگار قلبم من رو به سمتش هدایت نمیکرد نمیخوام قضاوت کنم اون دوره رو چون تا آخر گوش نکردم نمیدونم در ادامه اون شخص میخواست چه راهکار هایی بده ولی من دیگه سمتش نرفتم جالب اینه با اینکه این پول رو دادم حتی حس عذاب وجدان هم نگرفتم که پول دادی ولی استفاده نکردی ،اردیبهشت بود که اون دوره رو خریده بودم.
و البته من از خداوند یک شب که به سیم اخر زده بودم هدایت خواستم و گفتم ببین من حالم خوب نیست و برام بسه! میخوام تغییر کنم نمیدونم تو میخوای برام چیکار کنی ولی بهت ایمان دارم ، خودم رو به تو میسپرم، با اعماق وجودم ازش خواستم توی بدترین حالم ، امید به پروردگارم در دلم خیلی زنده بود و یه اطمینان عجیبی داشتم که خودش برام شاهکار میکنه. هیچوقت مکالمم باهاش اون شب رو یادم نمیره!
و اینطور شد که من اردیبهشت اون فایل هاروخریدم و دیگه ادامش ندادم و دقیقا تیر به طور معجزه آسایی با سایت و بعد استاد اشنا شدم و هنوزم برام مثل معجزست که چطور منی که سال هاست با انواع اساتید و این مباحث اشنا بودم هیچوقت با استاد به این شکل رو برو نشدم و الان انقدد عجیب هدایت شدم بهش. قطعا کار خداونده و این زمان برام بهترین بود ، ایمان دارم.
و این فایل استاد امروز برام تاییدی شد که چقدر خوب شد که من ادامه ندادم اون فایل ها رو هرچند که از ادامشون خبری ندارم که چطور میخواست ادامه پیدا کنه ، ولی نوشتن اون ها بهم یک حس قربانی بودن میداد و خوشحالم که پروردگارم من رو به این مسیر که قلبم درست تر بودنشو حس میکنه هدایت کرد.
خیلی جالبه ، اولش که با استاد اشنا شدم با دیگر اساتید همش مقایسه میکردم و ذهنم دنبال این میگشت که کدوم داره حرف درست تری میزنه و کلا به استاد گارد داشتم و با گارد گوش میکردم ولی هرچقد که گذشت و گذشت دیدم اصلا انگار وقتی استاد راجب یک موضوعی توضیح میده چقدر فرقش مشخصه و چقدر قلبم راحت تر میپذره، چقدر بدور از حاشیست و هنوزم مثل روز اول خدارو شاکرم که من رو باهاشون اشنا کرد.
وقتی استاد گفتند که توی این چهار ماه تمرکزتون رو روی مباحث من بذارید نه دیگر استاتید، اونجا یه نجوایی اومد تو ذهنم که من الان دو تا دوره از فلان استاد رو خریدم و فلان مبلغ بابتش پول دادم چی؟ حس های منفی اومدن که یک چیزی اومد در قلبم بهم گفت ببین چرا فکر نمیکنی اشنا شدنت با استاد و انقدر عوض شدن مسیرت و احساست و ارامشت توی همین مدت کوتاه به خاطر این بود که تو برای خودت قدم برداشتی و خودت رو ارزشمند دونستی و اون هارو خریدی؟ این اشنایی با سایت هم پاداش جهان هستیه و تو خودت رو سعی کردی از اون فرکانس دور کنی و به خودت زندگی زیبا هدیه بدی خداوند هم که قربونش برم بینای مهربان گفت حالا که تو زندگی خوب میخوای من میخوام هزار برابر بهترش رو بهت بدم و تورو با استادی اشنا کرد که خیلی بیشتر به قلبت نشسته و بیشتر خداوند رو درش میبینی .
و وقتی با این دیدگاه و زاویه دید بهش نگاه کردم حالم خیلی خوب شد و وسوسه نشدم که به اون ها صرفا چون پول دادم گوش بدم و گفتم من اون قدم هارو باید برای خودم اون زمان با اون سطح اگاهی برمیداشتم ، و الان هم خداوند رو باید شاکر باشم که به این مسیر زیباتر من رو هدایت کرد . البته الان که کمی زمان گذشته دیدگاهم متفاوت تر شده و این نیست که من باید چیزی رو بدم یا تو مسیر اشتباه برم که خداوند به مسیر درست هدایتم کنه ، به لطف خداوند و استاد فهمیدم که وقتی من در مدار ارامش و خداوند هستم خدای جانم خدای مهربانم خودش به مسیر درست و زیبا هدایتم میکنه و اصلا نعمات و فراوانی و شادی و تمام چیز های خوب روند طبیعی جهان هست و خداوند عاشق خوشبختی ماست کافیه که در فرکانس خداوند باشیم و با ارامش بهش یقین داشته باشیم و طبق هدایتش پیش بریم.
و چقدر جریان تکامل رو توی این مسیر دیدم هر بار با اساتیدی اشنا شدم از قبلی بهتره بوده و چقدر قشنگه که مدارم بالا تر رفته تا با استاد عباسمنش اشنا بشم با این فضای زیبا و خداوند رو بینهایت بار شاکرم، حداقل ترین نتیجم این بوده که الان از نظر ارامش و روان میتونم بگم 20 برابر شاید بهتر از سه چهار ماه پیش هستم واین خودش هزاران بار برام جای شکر داره.
در پناه خداوند مهربان.
به نام خداوند بخشنده و مهربان
چ کسی وفادار تر از خداوند ب عهد خویش است؟!
استاد عزیزم ازتون سپاسگزارم بخاطر این فایل تکمیلی و ب موقع ک برامون گذاشتید.
طی این مدتی ک شاگرد شما هستم و دارم روی خودم کار میکنم متوجه میشم از بعضی مسائل نمیشده بگذرم و وقتی ی فایل هدایتی برام میاد و در مورد مسائل من صحبت میشه قشنگ اون مسئله رو برام حل و بسته میکنه. خدایاشکرت
استادجان دقیقا منم هیچ مشکلی با گذشتم نداشتم و لذت میبردم از زندگیم ولی مطالعهی بعضی از کتاب ها یا دیدن بعضی از فایل های روانشناسی مخصوصا بحث هیپتوتیزم ک علاقه داشتم قبلا بهش.. نشون میدادن ک باید کودک درمانی بشی و موضوعات رو از ریشه حل کنی و ال بل. و وقتی وارد اونا میشدم باعث سیاهی قلبم میشد و کلی کینه و نفرت بوجود میورد ..از پدر و مادری ک بهترین خودشون رو برای من گذاشتن ،از روابطی ک حداقل مطمئن هستم اون افراد واقعا افراد خوبی بودند و هیچوقت خاهان این نبودن ک ب من صدمه بزنند.. جدا از رفتارها و برخورد های دیگهای ک بود .. ک اون رفتارها هم دلیل فرکانسهای خودم بودند!
الان ک آگاه شدم باید بتونم بگذرم از گذشته و اگر واقعا ب خوبی نمیتونم ب یاد بیارم حداقل اصلا بهشون فکر و قدرت ندم. دنیا پر از زیبایی هستش، زندگی الانم چقد رشد و زیبایی داره بیام ب اینا نگاه کنم و سپاسگذارش باشم.
این منم ک الان اگاهانه کنترل کامل زندگیم همراه خلق اون رو دستم دارم پس باید بهترین خلق ها رو داشته باشم.
خدایاشکرت
دوست دارم
با سلام و درود خدمت شما استاد بزرگوار و مریم جان زیبا
صادقانه، من وقتی فایل قبلی رو شنیدم خیلی خیلی حالم بد شد و حدود یک هفته روی خودم کار کردم تا برگردم به حالت اول
نمی دونم اون لحظه چه خاطراتی در من به وجود اومد که اونقدر منو بهم ریخت
والان که این فایل گوش کردم هرچی فکر می کنم که فایل قبلی چی بود که من اونقدر تحت تأثیر قرار بگیرم .و حال بدی به من دست داد.
اما هر چی بود با دوره 12قدم حالم خوب شد خدا رو شکر. خدایا شکرت خدایا شکرت.
اما در رابطه با این فایل خیلی خوبه فقط به نکات مثبت توجه کنم اما من هم دستم رو داخل آتش می کنم و نمی دونم توجه به نکات منفی چقدر بده
خدا کمکمون کنه تا بتونیم درک کنیم.
حقیقتش وقتی بچه بودیم یه بار گفتیم از هر کدوم 2تا عیب بگیریم تا رفع کنیم و خیلی آدم خوبی بشیم وقتی نوبت من شد اونقدر از من انتقاد کردن که من زدم زیر گریه و هق هق کنان گفتم یعنی من نکته مثبت ندارم.
حقیقتش وقتی می بینم استاد در جمع دوستان فقط نکات مثبت بگید و حتی به. شوخی نباید نکته منفی بگید خیلی خیلی خوشحال شدم و انگار من در اون جمع دوستانه بود . خدایی خیلی حال کردم
سپاسگزارم.
به نام خدواند مهربان
استاد عزیزم سلام
چقدر خداوند برنامه ریزیش دقیقه الله اکبر
یعنی همه ماهارو در بهترین زمان هدایت میکنه به اون چیزی که باید بدونیم ویا اتفاق بی افته برامون شکرش
استاد این فایل برای من آگاهیی بود که امروز از خداوند خواسته بودمش ومثل همیشه قلبم رو باز کرد واحساسم رو لطیف کرد
صحبت های شما مسیر هایی رو برام یاد آور شد که قبلا ایجادشون کرده بودم ولی قافل شده بودم انگاری این چند مدت ازشون و رفت آمد نمی کردم از این مسیر های زیبا وپراز برکت ونعمت
ولی دوباره یادم اومد که عه محمود ببین تو این راه های زیبارو هم دیده بودی وحتی قدم زدی تو دلش پس دوباره برگرد ولدتشو ببر
استاد واقعا بی نظیرید ممنونم
یادم رفته بود که به نکات مثبت دوستام واطرافیام توجه بکنم وراجب اینا صحبت بکنم بجای گله وشکایت داشتن از رفتار ها
که بازم دلیلی اگر باشه بر دیدن رفتار های نا مناسب بازم خودمم چون توجهمو مدیریتش نکرده بودم درست واین فایل یاد اورم شد آگاهیی امروزم وشروع مسیر زیبام شد
واقعا این ذهن رو باید همیشه وهمیشه روش کار کرد یه چیزایی رو از یادت میبره که جزو واجباته ولی خیلی شیک راحت از یادت میبره که اصلا متوجهشم نشی
که این کار ذهنه ولی کار منم به عنوان شاگرد شما وکسی که هدایت های خداوند رو دیده وایمان اورده به یگانگیش اینه که کنترل ذهن داشته باشم وتقوا داشته باشم به قول قرآن
چقدر ایده باحالی داشتین که به دوستاتون گفتین بیایم از ویژگی های مثبت هم دیگه صحبت بکنیم
وخدا می دونه چقدر روابط بچه ها زیبا تر شده بعد از اون هم نشینی باشما
استاد چقدر دلم میخواد سریع تر اجرا بکنم به این آگاهیی ها یعنی یک شور شوق یک روی پا بند نشدنی اومده توی وجودم که نگو از بس لذت بردم از صحبتتون واین قانونمندی جهان که همیشه درست کار میکنه
خداوند بهم یک توان ویک شجاعتی بده تا همیشه توی این مسیر بمونم واجرا بکنم عمل بکنم به گفته هاتون که حقه درسته
برای تمام دوستای عزیزمم که دراین مسیر زیبا هستن همون رفیق بودنیو میخوام از خداوند که خودش
با ابراهیم بوده
هرکجا هستین سلامت ودر پناه الله باشین
با عرض سلام وادب واحترام خدمت استاد عزیز ومریم جان وسایر دوستان این سایت الهی.
خدا را هزاران بار شکر که این فایل زیبا را روزی امروز ما کرد تا چند قدم دیگر به جلو حرکت کنیم.
استاد جان فایل قبلی شما را گوش کردم ولی فرصت نوشتن کامنت را پیدا نکردم.
وقتی امروز ادامه ی فایل قبل را گذاشتید یادم اومد به دوران بچگی م واتفاقاتی که برام افتاده بود. وجالش این بود که حتی بدون اینکه قانون را بلد باشم نا خود آگاه تمرکزم را از روی بعد بد خاطرات برداشته بودم.
یادم میاد وقتی کلاس اول دبستان بودم ومادرم برای سرزدن به خواهرش از روستای ما به شهر رفته بود ومن وبرادر کوچکم وبقیه ی بچه های بزرگتر پیش پدر مانده بودیم. رو حالت بچه گانه ی خودمان من و داداشم سر سفره بر سر یه قاشق دعوامون شد.
قاشقی بود که عکس یه گل روش داشت ومن خیلی دوستش داشتم. داداش کوچیکه از نبود مادر استفاده کرد ونق نق الکی که قاشق رو من میخوام.
پدر گفت قاشق بهش بده که صداش در نیاد مامانت هم نیست بهونه می گیره.وقتی
یادم میاد که چکار کردم هنوز هم خنده م می گیره. دسته ی قاشق را فرو کردم تو پای داداش کوچیکه وگفتم بگیر…..
خلاصه فرو کردن قاشق همان وگریه وعربده ی داداش همان.
اینجا بابا عصبانی شد ویه پس گردنی جانانه نوش، جان کردم.
البته در حدی که از این ور سالن پرت شدم اون ور سالن.
خلاصه گذشت وروز به روز تعادل من به هم میخورد وکنترل دست وسر گردن خودم را نداشتم. جوری که قاشق غذا از دستم میفتاد. یا غذا از توش می ریخت بیرون ووو
مادرم مرا به دکتر برد وبه قول معروف با کلی نذر ونیاز واین دکتر وآن دکتر خلاصه تشخیص دادند که رگ عصب گردنم جابه جا شده تعادلم به هم ریخته.
خلاصه یک ماهی بستری شدم بیمارستان وشکر خدای مهربان خوب شدم.
جالب بود که تو بیمارستان یه بشقاب وقاسق و چنگال ولیوان شخصی بهم داده بودن وگفتن میتونی با خودت ببریش خونه.
بعد از یک ماه که به خونه برگشتم با ذوق رفتم سراغ داداشم وگفتم خودم دیگه قاشق دارم.تازه عکس یه گل خوشگل هم داره. این مال خودمه ودیگه نمیتونی بگیریش.
میخوام بگم تو اون عالم بچگی هیج چیزی از این پروسه ی بیماری برام مهم نبود جز همون قاشقی که به دستش آوردم ودیگه خودم صاحبش بودم
هیچ وقت هم از پدرم دلگیر نشدم که با این ضربه منو به چه روزی انداخت.
از داداشم هم ناراحت نبودم که چرا باعث دعوا شد.
دوران کودکی سخت ولی لذت بخشی داشتم.
وقتی شاگرد اول می شدم بابام یه بسکوییت ساقه طلایی برام هدیه می آورد.
کلی کیف می کردم. هنوز هم که هنوزه وقتی دلم براش تنگ میشه یه بسکوییت ساقه طلایی به یادش میخورم.
استاد جان سال های بعد بعضی ها می گفتند چطوری تونستی داداشت را ببخشی وهیچ وقت اذیتش نکنی. ولی می گفتم اون فقط یه شیطنت بچه گانه بود وتمام شد ورفت.
حالا هم کلی فکر کردم تا به یاد بیارم که چنین خاطره ای داشتم.
چیزی که هست اینه که هم ذهن دوست داره خطا بره وهم هستند کسانی که میخوان ذهن رو به خطا ببرند.
در واقع خطای ذهن همان شیطان است وکسانی که در این میان ذهن را به بیراهه می برند اولیای شیطان هستند.
اولیای شیطان یا اولیای طاغوت همان کافرانی هستند که نعمت ها را نمی بینند وسپاس گزار نیستند. شاید همین نگاه من به زندگی وتوجه به زحماتی که پدرم برامون می کشید وبازی هایی که با خواهر وبرادر هام انجام می دادم باعث می شد به یاد نیارم ناراحتی ها وچالش هایی که برام ایجاد شده بود
خداوند مهربان روح پدرم را بیامرزد واو را در جوار رحمتش قرار دهد.
استاد جان دقیقا درست گفتید که دنبال هر چیزی باشیم بهش می رسیم. پس چه بهتر که دنبال زیبایی ها باشیم.
در پناه خدا باشید.
سلام معصومه عزیز
راستش من دنبال کامنت سعیده شهریاری بودم ولی خدا هدایتم کرد که یه چیزی یاد بگیرم از شما دوست عزیزم
چقدر نگاه زیبایی داشتید
آخر جمله تون آبی بود بر آتش و هیاهوی ذهنم رو خاموش کرد
که هووووووی کجا می میری
وایسا کارت دارم افسارت باید دست من باشه
هر چی من گفتم باید انجام بدی
الله اکبر
(توی کسری از ثانیه)
میبینی ذهن چیکار که نمیکنه
چون خیلی برام جالبه که با شنیدن و تعریف این خاطره ی کودکی تون ذهن من هم راهی خانه شما شد و خودشو با مرحون پدرتان درگیر کرد و خیلی اون خدا بیامرز رو سرزنش کرد و دفواش کرد و خودشو مثل یک منجی و یک آدم حق به جانب وارد ماجرا کرد و خواست که تقاص شما رو از پدرتان بگیرد
و خیلی شما رو در آغوش کشید و خیلی کودکی تان را ناز کرد و بهت قول داد که پدرتان را تنبیه میکند
به قول خارجیها Wowwww
وقتی عملکرد ذهن رو میبینی میفهمی که ابرکامپیوتر های امروزی یه سوء تفاهمن
پس نتیجه میگیریم که:
أیها الّذین آمنوا لاتتّبعوا خُطُوات الشّیطان و من یتّبع خُطُوات الشّیطان فانّه یأمر بالفحشاء و المنکر؛ ای مؤمنان! از گامهای شیطان پیروی نکنید و هر که از گامهای شیطان پیروی کند، (بداند) که او به زشتی و ناپسندی وامیدارد».
سلام وعرض ادب واحترام خدمت شما دوست عزیز هم مسیر.
خدا را هزاران بار شکر که به کامنت من هدایت شوید وبا نقطه ی آبی سایت قلبم را روشن کردید.
دوست عزیز اگر اغراق نباشه طی این سی واندی سال بعد از اون اتفاق حتی یک بار از دست پدرخدا بیامرزم ناراحت نشدم وحتی به رویش نیاوردم. وحتی یادمه برای اینکه به هم نریزه وعذاب وجدان نگیره بهش گفتم تو مدرسه یکی از بچه ها مقنعه ی من از پشت کشید وپشت گردنم خورد به لبه ی نیمکت.
نه اینکه دروغ گفته باشم. نه. واقعا این اتفاق افتاد ولی نه به آن شدتی که تعریفش کردم. در واقع این راه کار هدایتی بود که باعث آرامش پدرم شود.
اتفاقا بعد از یاد آوری آن خاطره همش موضوعاتی رو به یاد میارم که پدرم عاشقانه برای ما بچه ها زحمت می کشید ویادم نمیاد روزی بدون توجه به بچه هاش روز را به شب ویا شب را به روز برساند.
بعد از رفتن پدرم دلم میخواد آب تو دل مادرم تکون نخوره. چون صدش رو گذاشت برای ما بچه ها.
وشکر خدای مهربان الان داره بذر هایی که کاشته رو درو می کنه وبچه هاش یکی از یکی گل تر ازش مراقبت می کنند وحتی یک ساعت هم بعداز پدرم تنهاش نگذاشتن.
دوست عزیز چیزی که می ماند فقط خوبی است وخوبی است وخوبی است.
تمرکز بر خوبی هم خوب است وهم پایدار. چون با خودش خوبی های بیشتری می آورد.
در پناه خدا باشید دوست عزیز هم مسیر.
سلام ودرود استاد عزیزم سپاس از شما بابت این فایل عالیتون مثل همیشه
استاد تجربه ای که خودمن داشتم اینه که چند سال پیش با همسرم دچار ناراحتی شدم که خیلی برام سنگین بود ومدتی با این مسئله سپری کردم اما چون مدام افکارم مرا اذیت میکرد ونمیدونم چرا اینقدر تبلیغ مشاورها جلوی چشمم میومد من به یک مشاور مراجعه کردم ایشون از من خواست تمام جزئیات مسئله را براش باز کنم ولی با هر جمله ای که به زبانم می آمد انگار هزاران برابر آن درد برای او اتفاق افتاده وچنان نوچ نوچ میکرد. وسر تکان میداد که من فکر میکردم من بدبخت ترین زن روی کره زمینم وقتی بعد یک ساعت از دفترش اومدم بیرون ،حالا بماند که هزینه ی بالایی هم ازم گرفته بود چشمانم اشک آلود وناامیدتر از قبل شدم بااینکه گفته بود باید یک مدتی مراجعه کنم اما هربار که چهره اش جلو چشمم میومد از زندگی ودنیا سیر میشدم من هرگز بعداز اون روز به روانشناسی مراجعه نکردم استاد من سعی کردم خودم به خودم کمک کنم ولی خوب هربار خاطرات را مرور میکردم واز طرفی زندگیم راهم دوست داشتم چند سالی گذشت ومن زندگیم بهتر وبهتر شد اما یک روز حالم به شدت بد شد وبعداز مراجعه به پزشک فهمیدم من دچار پانیک شدم دکترم بهم قرصهای اعصاب تجویز کرد ومن که هیچ اعتقادی به این قرصها ندارم از خدا خواستم هدایتم کنه چون دکتر گفت حداقل یک سال باید بخورم
از آنجا که باعشق از خدای عزیزم خواسته بودم خیلی اتفاقی با یک همسایه ای که یک کوچه هم با ما فاصله داشت توی یک مجلس قرآن اومد جلو وگفت چه صوت زیبایی داری خیلی لذت بردم واین شد باب دوستی من وایشون
خلاصه همون روز از من خواست باهم به باشگاهی که ایشون یک مدتیه میره برویم اولش مقاومت کردم ولی بعد راضی شدم وبه خداوندی خدا این فرشته ی مامور نجات من بود وقتی شروع به ورزش کردم حالم بهتر شد ومن که یک ماهی بود از اون قرصها مصرف میکردم یک جا اونها را داخل سطل زباله گذاشتم والان که 7سال از اون روز میگزره من نه یک دونه قرص خوردم ونه یک روز غیبت کردم وعاشقانه باشگاه میرم وهرروز هم رابطه ی عاطفیم زیباتر میشه وهم الان که 5ساله با مسیر خودشناسی وبا شما که دوساله آشنا شدم جوری روی خودم کار کردم که به راحتی تونستم منی که باورم نمیشد بتونم تحمل داشته باشم مرگ پدرم راباور کرده وذهنم را کنترل کنم خداراشکر که دراین مسیر قرار گرفتیم وخیلی درسها از شما دریافت کردیم خدا خیرتون بده بی نظیرید