اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی


این فایل، در ادامه‌ی آگاهی‌های فایل «تجربه‌ی من از کودکی دردناک تا آزادی درونی» آماده شده است.
در این فایل، استاد عباس‌منش به این سؤال پاسخ می‌دهد که:

  • آیا برای داشتن آینده‌ای بهتر و تحقق خواسته‌ها، باید گذشته را بررسی کنیم تا بفهمیم فلان باور یا فلان احساس بی‌ارزشی از کجا شکل گرفته و منشأ آن کجا بوده یا نه؟
  • آیا برای حل مسائل، باید ریشه‌های مشکلات را پیدا و روان‌کاوی کنیم؟

استاد عباس‌منش در پاسخ به این سؤالات، تفاوت بین «درس گرفتن از اشتباهات گذشته» و «مرور خاطرات بد گذشته» را مفصلاً توضیح می‌دهد و شما را از نتیجه‌ی هر کدام از این دو مسیر آگاه می‌کند.

طبق قانونِ بدون تغییر خداوند، نمی‌توان با زیر و رو کردن اتفاقات منفی گذشته، مسائل را حل کرد و ضربه‌های عاطفی و روانی را درمان نمود. زیرا طبق قانون، به هر آنچه توجه کنی، اساس آن توجه را در تجربه‌ی زندگی‌ات گسترش می‌دهی.

مرور خاطرات منفی گذشته – با هر شکل و با هر دلیلی – ناخواسته‌های بیشتری را در تجربه‌ی کنونی ما فعال می‌کند؛
خواه این خاطرات منفی متعلق به یک ساعت گذشته باشد، یک روز گذشته، یک سال گذشته یا دوران کودکی!

وقتی به خاطرات منفی گذشته فکر می‌کنی، این جنس از توجه، شروع به جمع‌آوری خاطرات منفی مشابه می‌کند تا به این فرکانس قدرت دهد. سپس از جایی به بعد، قدرت این فرکانس آن‌قدر زیاد می‌شود که در قالب شرایط ناخواسته‌ی جدید در زندگی ظاهر می‌شود و تو را وارد مداری از اتفاقات نامناسب، آدم‌های نامناسب، درگیری‌های عاطفی، مسائل مالی، بیماری‌ها و… می‌کند که یکی پس از دیگری با آن‌ها برخورد می کنی، تا جایی که به‌کلی از مسیر خداوند – که مسیر نعمت و ثروت است – خارج می‌شوی.

وقتی خاطرات منفی گذشته را مرور می کنی به این معناست که: شیطان را راهنمای خود انتخاب می کنی و شیطان در این مسیر می تواند از بهشت برایت جهنم درست کند.

در این فایل، درس‌هایی بیان می‌شود که با وجود سادگی، بسیار کارآمدند و به ما یادآوری می‌کنند که برای رشد و بهبود، باید توانایی‌هایی را در خود پرورش دهیم که منطبق بر قوانین بدون تغییر خداوند هستند؛ توانایی‌هایی مانند:

  • تلاش آگاهانه برای کنترل ذهن و کنترل کانون توجه
  • توانایی برچسب نزدن به مسائل و اتفاقات
  • توانایی تمرکز بر راه‌حل به‌جای تمرکز بر مسئله
  • توانایی تمرکز بر نکات مثبت
  • توانایی نگاه کردن به مسائل از زاویه‌ای که ما را در احساس بهتر قرار دهد

آگاهی‌های این فایل را با دقت گوش بده و در بخش نظرات این فایل، درباره‌ی درس‌هایی که از این آگاهی‌ها گرفتی، و تصمیماتی که قصد داری آن‌ها را در مسیر خواسته‌ها و تغییرات مثبت شخصیتی خود اعمال کنی، بنویس.


تجربه‌ی من از کودکی دردناک تا آزادی درونی

  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    459MB
    35 دقیقه
  • فایل صوتی اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
    34MB
    35 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

452 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «محسن توحیدی» در این صفحه: 10
  1. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 729 روز

    🟣 «وقتی جاده و دل هر دو هم‌مسیر میشوند»

    چندماه قبل ،صبح آن روز، مثل خیلی از روزهای پیاده‌روی‌م، داشتم راهی مکان مورد علاقه‌م میشدم. امایک تفاوت بزرگ داشت؛ تفاوتی که شاید اگربخواهم در یک جمله بگویم، این بود : «یک حس وقار و آرامش تازه درمن نشسته بود.»

    الهامهای چند روز قبلش هنوز در ذهنم تازه بود. همان الهامهایی که به من یادآوری کرده بودند طبق آیه‌ی

    «عَسَى أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ»

    گاهی آن معطلی‌ها، آن سختیهای کوچک، همان “تایم اوت”‌های خداست برای قوی کردن باور فراوانی ما و ایجاد خواسته‌های تازه در دل‌مان.

    آن روز، حتی قبل از رسیدن به محل پیاده‌روی، حس کرده بودم که این سفرکوتاه جاده‌ای قرار است درس بزرگی برایم داشته باشد.

    ~~~~~

    ماشینی که هنوز بدستم نرسیده بود، اما با تمام وجود حسش میکردم

    در حین رانندگی، یک حس خاص در من شکل گرفت؛ حسی که انگار روح من را سنگینتر و در عین حال آرامتر میکرد.

    مثل این بود که درونم یک پرده جدیدی از “وقار” و “صبر” و “سکوت” باز شده باشد.

    در ذهنم این تصویر شکل گرفت که پشت فرمان یک تویوتا لندکروز یا یک لکسوس‌ال‌ایکس نشسته‌ام. ماشینی بزرگ که به هیکل‌م میآید . قدرتمند، و در عین حال آرام و موقر. هرچند درهمان لحظه یک صدای کوچک در ته ذهنم میگفت:

    “اینها دربازار ایران کمی قدیمی شده‌اند… تو باید چیزی آپشنال‌تر سوار باشی، مثل یک لکسوس دوهزار وهجده یا یک راوفور هیبریدی .”

    جالب بود که این دو حس در من همزمان وجود داشت: هم وقار و سنگینی یک ماشین لوکس و جاده‌ای، هم آپشنال و به‌روز بودن یک خودروی مدرنتر.

    اما در نهایت، این فکر از درونم گذشت که:

    ● وقتی خداوند ثروت ما فوق تصورم را به من داده و توی حسابم هست، پس رهامیکنم و انتخاب بهترین ماشین را هم به خودش میسپارم.

    او بهتر ازمن میداند چه چیزی برایم مناسبتر است.

    ~~~~~

    رانندگی آرامتر ، صبر بیشتر

    نتیجه این حس، کاملاً در رفتار رانندگیم مشخص شد. من که معمولاً سریع و پرانرژی رانندگی میکنم، منی‌که عاشق سرعت و هیجانم، از آن روز دیگه کاملاً آرام شده بودم ،

    • به ماشینهای دیگر راه میدادم،

    • صبور بودم،

    • اجازه میدادم آنها جلوتر بروند.

    این رفتاربرایم تازگی داشت. احساس میکردم وقتی خودم را درجایگاه مالک یک ماشینی‌که برای بقیه رویایی است ، میگذارم، انگار خودبه‌خود شأن و رفتارم هم تغییر میکند!!

    ~~~~~~

    بخشیدن و اِعراض کردن در جاده

    همانطور که آرام رانندگی میکردم، با خودم زمزمه‌هایی داشتم:

    • “بذار بره… اشکال نداره… منم یه روز از این ماشینها سوار بودم.”

    • “منم یه روز مثل همینا عجله داشتم.”

    • “منم یه روز مثل همینا اشتباه رانندگی میکردم.”

    و در عین حال یادم میومد که هر کسی باید درحد ماشینی که سوار است، زیبا رانندگی کند، به قوانین احترام بگذارد، و آرامش دیگران را حفظ کند.

    بنابراین

    اول حفظ مومنتوم مثبتش و اجرایی کردن اون رفتارها (+رها کردنش)

    وپس از آن، (حفظ حالت دریافت و) تحویل نعمت و خواسته‌ی مورد نظر .

    سیرتکامل ِ رسیدن به خواسته اینگونه است .

    ~~~~~

    ■ ‌پس با خودم گفتم:

    “محسن! تو که الان سوار ماشین مورد علاقه‌ت هستی، زیبا رانندگی کن… بقیه افراد را در مسیر ببخش… از اشتباهات و بی‌قانونی‌هاشون اِعراض کن.”

    ( ⭕️ کسانی که اهل رانندگی‌های روزانه توی خیابونا و جاده‌های ایران هستن، میدونن که این‌یکی از سخت‌ترین کارهاست . اونا میدونن دارم چی‌میگم )

    ~~~~~

    یک پیچ کوچک که یک تغییر بزرگ ساخت

    شاید برای دیگران بی‌اهمیت باشد، ولی برای من آن روزیک لحظه طلایی اتفاق افتاد.

    همیشه عادت داشتم در یک نقطه از مسیر، به جای طی کردن مسیر اصلی، یک پیچ خلاف جهت بروم که فقط 20 متر طی میکردم و بیش از هزارمتر صرفه‌جویی ‌میکردم در مسیر نسبتا شلوغ .

    اما آن روز، برای اولین بار، آن عادت را کنارگذاشتم. به جای آنکه سراغ راه نزدیک بروم، مسیر قانونی را ادامه دادم، یک کیلومتر بالاتر دورفلکه زدم، و کاملاً با وقار و احترام به قوانین، و احترام به خودِ موردِ علاقه‌سوارم ، به مسیرم ادامه دادم.

    آن حس قانون‌مداری و فراغ بال، واقعاً برام لذتبخش بود. انگاریک نسخه ارتقا یافته ازخودم را تجربه میکردم.

    نشانه‌ی کسی که باور فراوانی رو در خودش محکم کرده ، اینه که

    ● از عجله وحس کمبود زمان ،

    ● از بی حوصلگی و بی صبری…

    به راحتی برحذر خواهد شد. ( توحید عملی )

    ~~~~~~

    مومنتوم مثبت؛ سرمایه‌ای که باید حفظش کرد

    در تمام مسیر، از این حال خوب لذت بردم. از این مومنتوم مثبت که درحین رانندگی شکل گرفته بود، از این بخشیدنها، از این رهایی، از این قدرت فراوانی، و از این خودباوری.

    این تجربه به من یاد دادکه حتی توی ساده‌ترین کارای روزمره، مثل رانندگی، میتوان مومنتوم مثبت ساخت و اون روحفظ کرد.

    و من مطمئنم که همین مومنتوم مثبت، همین احساس مالک بودن و وقار، همین انتخابهای کوچک ولی درست، همان چیزهایی هستن که باعث میشن ماشین مورد علاقه‌م خیلی زودتر و آسانتر از چیزی که فکرش رومیکنم بدستم خواهد رسید. ( و این برای هر خواسته‌ی دیگه هم صادقه)

    ~~~~~~~

    درسهایی که گرفتم

    احساس‌ ِ قبل از “داشتن” ، کلید جذب است.

    آن روز، من هنوز‌ماشین مورد علاقم رو نداشتم، اما با تمام وجود حسش کردم. حس مالکیت، حس وقار، حس آپشنال بودن.

    همیشه‌، رفتار، انعکاس باور است.

    وقتی باور میکنی ثروتمند و صاحب ماشین رویایی هستی، حتی رانندگیت هم متفاوت میشه .

    قانون‌مداری، بخشی از شأن مالکیت است‌‌.

    مسیر قانونی و با احترام رفتن ( در هر مسیری از هر خواسته‌ای )، برایم نماد احترام به خودم و دیگران بود.

    اِعراض، آرامش می‌آورد.

    بخشیدن اشتباهات دیگر، به جای دعوا و عصبانیت، حس آزادی و رهایی میدهد.

    مومنتوم مثبت را بایدمحافظت کرد.

    از لحظه‌ای که این حس را پیداکردم، مراقب بودم که با هیچ حرف یا عملی خرابش نکنم.

    ~~~~~~

    جمع‌بندی

    برای من، این تجربه فقط یک رانندگی روزانه نبود. این یک تمرین واقعی جذب بود؛ تمرینی که با الهام، تصویرسازی، رفتار متفاوت، و حفظ مومنتوم مثبت همراه شد.

    [ کسی که “ایمان‌قوی” ( +مثلا غرورِ مولد + مثل داشتن ِ سبک ِ زندگی شخصی ) داشته باشه “باج ” نمـــــیده ، حتی به نفس‌ش ،‌حتی به شیطان پنهان . چون هر روز و البته خیلی راحت از خدا میخواد “هدایت”ش کنه و اون هدایت رو شجاعانه اقدام میکنه ]

    و جالب اینجاست که حتی اگر ماشین مورد علاقه‌م همان فردا هم به دستم نرسید، همین حس مالکیت، همین وقار، و همین آرامش، خودش پاداشی بزرگ بود .

    ایمان دارم که وقتی خداوند در قرآن وعده داده و من هم‌جـــــهت با جـــــریان او اقدام میکنم، هر خواسته‌ام سریعتر و حتی بهتر از آنچه تصور میکنم به سراغم می‌آید.

    ~~~~~~~

    🩷️ محسن، نسخه امروزت، همان محسن لکسوس‌سوار است؛ حتی اگر فعلاً پشت فرمان ماشینی دیگر باشی .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 122 رای:
  2. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 729 روز

    🩵🩷️🩵 پیاده‌روی قبل از طلوع و تلنگرِ “گناه”

    امروزصبح خیلی زود، قبل ازطلوع آفتاب اومدم برای پیاده‌روی.

    امافقط تاانتهای پیاده‌روی، دو تا عبارت نوشتم.

    یه الله اکبر ؛ و فقط یک آیه ؛ همین.

    چهل دقیقه‌ی اول، کنار شبنم اون چمن‌ها قدم میزدم.

    نمیدونم چطور و ازکجا، اماکلمه‌ی “گناه” داشت توی ذهنم وول میخورد…

    بهم الهام شد که برم توی نُوت‌های موبایلم، و این کلمه روسرچ کنم.

    تسلیم شدم.

    اعتماد کردم.

    گفتم حتمایه چیزی هست…

    بسم الله الرحمن الرحیم… خدایا داستان چیه؟ گناه!!!؟

    وقتی دیدم، جاخوردم!!!!!!

    ~~~

    عین متنِ نُوت این بود : ( خیلی مقاومت کردم که اینو اینجا ننویسم ، اما اجازه داده نشد )

    «مثل خضر و عیسی، بیخیــــــــــال شو.

    سحرِ 24 تیر 404 / ساعت 3:25

    ⭕️⭕️ می‌خوام عمیق‌ترین بشم توی قوانینت… مثل محمد (ص).

    حرف زدنم، غذا خوردنم، خوابیدنم…

    بر پایه‌ی باور فراوانی.

    هر فکر کردنم.

    مثـــــــــــــــلاً:

    • مگه کمبودِ غذاست که می‌خورم تا کامل سیر بشم؟

    • مگه کمبوده فرکانسه که امر و نهی می‌کنم؟

    • مگه کمبوده آدمه که نگران ارتباطاتم؟

    • چرا راحت‌تر خرج نکنم برای نیاز‌هام؟

    • چرا نگران باشم؟ خدا هست. فرصت‌ها هست.

    🟡عجله، حرص، ناسلامتی، استرس = از بین میره.

    🟢 بی‌خیالیِ به سمت خدا = سپردن به خدا

    ● هر لحظه، هر کاری، هر فکری بخوای حله…

    انگار میگی: «خدایا، تو صاحبشی. حالا من چی‌کار کنم؟»

    ● پس همه چی میشه: به بهترین شکل.

    ●انتظارِ مثبت‌ترین حالت.

    ● بهترین احساس و حالِ مستمر.

    ● سیر تکامل، به بهترین نحو طی میشه.

    ● ترمزهای ذهنی راحت و سریع برداشته میشن.

    ● درخواست‌ها میرسن 🩵🩷️

    اصلاً، بی‌خیالیِ نبوی = فرکانـــــــــــــس خیلی بالا.

    ● چرا باید عکس و کلیپ از خارج‌ زندگی کردنام ببینن تا کرنش کنن یا پول بشن؟! خدا بدون اینم میتونه بده.

    ● چرا توی لواسان و زعفرانیه یواشکی زندگی کنم؟

    ● همه‌ی فکرهایی که مشغولم می‌کردن، بسپارم به خدا.

    آیا نمیشه این کار به سادگیِ رفت و آمد روزانه به پارک ملت بشه؟ (。◕‿◕。)

    ~~~~~~

    🟣 ادامه‌ی سحر همین روز

    یک ساعت و نیم بعد ~

    داشتم خوابم می‌برد، بعد نماز صبح.

    خدا بهم فهموند :

    “محسن زود بیا سر قرار پیاده‌روی.”

    گفتم خدایا : “بذار یه کم بخوابم. خودت بیدارم کن… اما این‌بار با یه خواب خوب.”

    و خوابیدم… ناگهان خوابم برد .

    یه خواب پر از لذت دیدم…

    اما ناگهان

    توی خواب، بهم پیشنهاد گناه شد… مبینا…

    در سکوت و امنیت کامل .

    ولی…

    با آگاهی و رفتار سیستمی خدا، و فهم کارمای سنگینش (که شده بود موهبتِ سنگین

    دست رد زدم به سینه‌ش و حتی &نصیحتش کردم.*

    ⭕️ یعنی: حتی توی خواب، آگاهانه، به قدرتی رسیدم،

    که توی بیداری فقط یوسف پیامبر و رجبعلی خیاط تونستن اون کار رو بکنن!

    و این درست بعد از اون نزول جملات سحر بود.

    24 تیر 404 – ساعت 5:15

    (پایان متن نُوت)

    ~~~~~~

    اصولاً متن‌هام رو طوری مینویسم که اگه کسی ناگهانی دسترسی پیدا کرد، متوجه معناش نشه…

    اما این یکی، خیلی هویدا بود!

    ~~~~~~

    [تأمل حین پیاده‌روی]

    یهو مثل یه تلنگر محکم، توی ذهنم چیزی روشن شد…

    اون سحر، چه اتفاقی افتاده بود که من اینو نوشتم؟!

    اولش یادم نمیومد…

    اماکم‌کم ثانیه به ثانیه‌ش ازجلو چشمام رد شد…

    إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ

    یعنی : شأن او این است که چون چیزی را اراده کند، فقط می‌گوید: “باش” و آن، بی‌درنگ، هست می‌شود.

    داد زدم به خدا گفتم… من طاقت ندارم :((…. داری باهام چـــــــــــــــکار میکنی ؟!؟!

    یهو صدای موزیک ِ :

    گوشه گوشه تهرونو، باهم زیر بارونو، قدم زدیم آروم آروم به گوشم هدیه داد….

    آروم شدم….

    ~~~~~

    یه آلارم توی گوشیم هر روز زنگ میخوره :

    مرد واقعی هیچی به اطرافیانش نمیگه، ‌مخصوصا….

    ~

    اما الهی شکر که توی این بهشت، براتون آشنا نیستم…

    و مییتونم بیام خودمو خالی کنم زیر این فشارها و الهامات…

    ~~~~~

    بعد از خوندن اون متن نُوت ،

    نیم ساعت توی هوای گرگ‌ومیش فقط گریه کردم و قدم زدم…

    تازه الهی شکر که هوا گرگ‌ومیش بود.

    نیم ساعت زار میزدم و فقط یک کلمه رو مدام تکرار میکردم:

    الله‌اکبر…

    الله‌اکبر…

    الله‌اکبر!!!

    …و میزدم پشت دستم

    زانوهام دیگه طاقت نداشت…؟؟

    نشستم…

    یه جایی پیدا کردم که تکیه‌گاه هم داشته باشه…

    صورتمو با آستینم پاک کردم…

    گفتم گوشی رو دربیارم، یه متن یا فایل گوش کنم،

    شاید این فشار فرکانس‌ بالا ، کم بشه…

    واقعا طاقت نداشتم…

    اما…

    بیرون آوردن گوشی همانا…

    و ظاهر شدن آیه‌ی:

    ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ ﴿1﴾ ، همان…

    خدایا… :(((

    الله‌اکبر…

    ~~~

    🟢 دوباره بارش الهی شروع شد…

    [ نجوای درونی] 《تو سه چهار ثانیه، کل این‌ها به قلبم نازل شد:》

    □ خدا : محسن… فکر کردی کی هستی؟!

    من : خدایا… از اشتیاقت قلبم داره میسوزه…! میخوای چی بگی بهم؟!

    □ “اگه همین یه نعمت “قلم” من…

    □ اگه همین یه دونه “وَما یَسْطُرون” من… ( چیزی که روی آن مینویسید ، مثل‌ نُوت گوشی ، کاغذ ، سایت‌عباسمنش‌دات‌کام و….. ) نبود… ، میخواستی چیکار کنی؟!!!!!!!؟

    □ توی اون‌همه فشار فکری… چی یادت میموند؟!

    □ توی اون‌همه الهامات… چی میتونستی نگه داری؟!

    □ بدون نوشتن، چی داشتی برای گفتن؟

    محسنم،

    □ فکر کردی بدون من و نعمت‌هام، چقدر دوام میاوردی؟!

    محسنم… حالا چقدر دوستم داری؟ (و دوباره بغضم ترکید)

    من : جانانم من که چیزی نگفتم! جسارتی نکردم… :(((

    اما…

    محسنم..

    □ اگه گاهی باهات محکم حرف میزنم بعد از گریه‌هات…

    چون انقدر دوستت دارم….. که حتی نمیخوام اندازه‌ی پرِ کاهی غرور بیاد سراغت…

    □ محسن، تو که نمیدونی عاشقی یعنی چی… ، من عاشـــــقم… نــــــــــه تو!

    □ من بلدم هواداری کنم…. تو نمیتونی هوادار من باشی!

    □ من بودم که بهت اون قدرت یوسف‌منش‌ی دادم…‌.. تو که حتی فکرشم نمیکردی همچین نعمتی اصلا‌ وجود داشته باشه!”

    [جواب من در سکوت] :

    خدایا…

    من تسلیمتم…

    بهت اعتماد دارم…

    هر چیزی که از قدرت من خارجه، ازش اعراض میکنم

    و میــــــــــــــــــــسپارم به تو…

    من از کنار تو جُم نمی‌خورم…

    شک نکن، عامل به الهاماتتم .‌

    هیـــــــــــــــچ جایی دوام نمیارم

    جز روی شونه‌های تو…

    منی که بدون یه نعمتِ “قلم” تو،

    هیــــــــــچم…

    منی که بدون یه تیکه “کاغذ” از تو،

    هیــــــــــــــــــچم…

    ~~~~~~

    فقط یک آیه…

    فقط همین یک آیه:

    ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ ﴿1﴾

    اگه این نبود…

    من اینجا نبودم…

    شاید هیچ‌جا نبودم.

    خیلی بیشتر از اینی که نوشتم حرف داشت‌ همین یک آیه…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 61 رای:
  3. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 729 روز

    🟣 چطور فقط با یک “چشم گفتن به الهام خدا”،‌ کوهی ازنشونه‌ها، نعمتها، و جوابها ریخت توی دامنم!؟

    (تجربه‌ای واقعی از رابطه‌ی درونی عمیق باخدا، بدون تحلیل درد، بدون دنبال‌کردن گذشته)

    🟢 ازبالای تپه که داشتم پایین میومدم، توی دلم یه نجوای آشنا پیچید. همون صدایی که بارها تجربه‌ش کردم. یه چیزی گفت: «محسن، چشم بگو به الهـــــامی که داری میگیری. به حس خوبت گوش بده.» منم گفتم چشم.

    همین چشم گفتن، همون یه لحظه اعتماد، باعث شد چند تا نعمت پشت سرهم بیاد سمتم.

    اولیش چای کوهی بود که وسط مسیر دیدم. بی‌هیچ برنامه‌ای، فقط یه لحظه نگاهم افتاد به یه بوته‌ی چای کوهی. چیدمش، آوردم خونه، دمش کردم و بعدش فهمیدم دقیقاً برای بهبود حال جسمیم بود. نه دکتر رفتم، نه دارو خوردم. خدا ازدل طبیعت شفا فرستاد.

    چـــــرا؟ چون اعتماد کردم. چون تمرکزم روگذاشتم روی نشونه‌های خوب، نه خاطرات بد یا احساس ناتوانی.

    اینجا در ادامه صحبتهای استاد میخوام یه چیزی بگم که مهمه: اگه بجای اینکه با نگاه مثبت به اتفاقات گذشته نگاه کنی، بری دنبال روان‌کاوی و اینکه ببینی چرا فلان موقعیت بد برات اتفاق افتاد، فقط داری فرکانس همون چیزا رو زنده میکنی. فقط داری دوباره درد قدیمی رو فعـــــال میکنی. چون قانون خدا اینه: به هر چی توجه کنی، همون تو زندگیت زیاد میشه.

    🟣 دومین نعمتی که گرفتم، این بود که لحظاتی پیدا شد برای گوش دادن به مراقبه. دقیقاً همون لحظه‌هایی که داشتم از تپه میومدم پایین، گوشی رو درآوردم و یه مراقبه گذاشتم. نشونه‌هایی که اومد، حس سبکی که گرفتم، باعث شد یادم بیاد: «خدایا، چقدر تو قبلاً برام درهایی رو بازکردی که من حتی ایده‌ای نداشتم اون در از کجا باز میشه!»

    لحظه‌ای که به یاد آوردم اون نعمتای قبلی رو، مومنتوم مثبتی راه افتاد تو دلم. همون انرژی‌ ای که باعث میشه باور کنی: «خب، اگه اون موقع شد، حالا هم میشه. این خواسته‌ی الانمم منطقیه. شدنیه.»

    🟢 سومین نعمت: وقتی رسیدم پایین و نزدیک اون آدما که کنارماشینشون نشسته بودن و گاهی حس بدی ازشون میگرفتم، انگار اصلاً نبودن. نه دیدمشون، نه حس اذیت شدن کردن. خدایی که بهم گفت از تپه بیا پایین، همون خدا هوامو داشت که ازکنار اون فرکانس بد، بی‌اثر عبور کنم. قبلاً از بودنشون عذاب می‌کشیدم، اما الان… انگار یه حجاب افتاده بود بین من و اون حس بد.

    میدونی چرا؟

    چون تصمیم گرفته بودم مسیر روطبق الهامم برم.

    نه طبق ترسهام.

    نه طبق خاطرات بد گذشته.

    نه طبق ذهنی که میگه: “یادته قبلاً این مسیر چقدر اذیت شدی؟” چون من دیگه نخواستم شیطانِ خاطرات منفی رو راهنمای خودم کنم. گفتم: “خدا راهنمای منه.”

    🟣 تجربه‌ی نعمت‌وار بعدی : یه مـــــار نسبتا بزرگ ‌و ضخیمی رو دیدم و اولش یه لحظه جاخوردم. ولی بعد، از همون لحظه‌ی ترس، یه جهش کردم به سمت ایمان. گفتم: «خدا محافظ منه.»

    قبلاً ممکن بود به خاطر همین اتفاق تا چند دقیقه توی فاز نگرانی بمونم . ولی اون روز،

    یاد گرفته بودم مومنتوم مثبت درست کنم.

    یاد گرفته بودم روی راه‌حل تمرکز کنم، نه مشکل.

    نگم “وای مار دیدم!” بگم: “دیدی چجوری خدا قبل از اینکه مار نزدیک شه، منو آگاه کرد؟ چجوری مسیرم امن کرد؟”

    🟢 یه کلاغ دیدم. توی ارتفاع بالا پرواز میکرد.

    همین‌جوری نگاهش میکردم، که یه حسی اومد تو دلم، بغضم گرفت. نه از غم، از یه جور غبطه. دیدم چقدر آزاد می‌پره. بدون نگرانی. بدون فکر به فردا.

    یادم افتاد خدا بهش روزی میده بی‌هیچ حساب و کتاب زمینی. چرا این کلاغ این‌قدر خوشحاله؟ چون درگیر چگونگی نیست. چون فقط پر میزنه، فقط توکل داره.

    این یعنی نگاه کردن به موضوعات از زاویه‌ای که حالت خوب شه.

    همون کلاغ، شد الهامِ یه زندگی ساده‌تر برای من. یه یادآوری که منم میتونم سبک باشم، رها باشم، آزاد باشم. چــــــــــرا؟ چون خدا باهامه.

    🟣 بعدش مورچه‌هایی رو دیدم که داشتن از یه گردوی که تقریبا سرش بسته بود روزی می‌بردن. گفتم: “ببین خدا چجوری روزی این کوچولوها رو توی دل کوه، توی گردو، توی مسیر من گذاشته.

    من اگه باهاش هماهنگ باشم، اگه بهش گوش بدم، مــــــــــگه رزق و روزی‌م بند میاد؟!؟”

    ~~~~~

    🟢 آخرش برای دقایقی رسید به یه حس عجیب… یه ارتباط روحی با حضرت ابراهیم(ع).

    نمیدونم از کجا اومد. فقط این حس اومد که منم مثل اون باید بدونم، هر جا خدا گفت “بــــــــــرو”، برم.

    حتی اگه ندونم تهش چیه. باید رها شم

    از گذشته،

    از خاطره،

    از تحلیل .

    فقط برم. همونطور که حضرت ابراهیم رفت… وسط آتیش، وسط بیابون، وسط تنهایی… ولی همیشه خدا باهاش بود.

    ⭕️ نتیجه‌ش؟

    اینه که مرور گذشته فقط وقتی خوبه که بخوای مومنتوم مثبت بسازی. وقتی که بخوای با یادآوری نعمتهای قبلی، حالت خوب شه، توکل بگیری، حس امنیت بگیری. ولی اگه بری سراغ تحلیل و ریشه‌یابی دردها، ناخواسته‌های بیشتری وارد زندگیت میکنی. چون داری همون فرکانس رو تقویت میکنی. چون شیطون دقیقاً از همین راه وارد میشه: از خاطره، از تحلیل، از نگرانی.

    ~~~~~~~~~~~

    🩷️ پس چه باید کرد در این مسیر پُر پیچ‌و‌تاب زندگی؟

    نه، راه از کندوکاو در زخم‌های دیروز نمیگذرد…

    نه، شفا در کندن ریشه‌های تاریکی نیست.

    بلکه باید بیاموزیم که آرام‌آرام،

    ذهنِ طغیانگر را رام کنیم…

    مثل مراقبه‌ای خاموش،

    مثل نَفَسی عمیق در دل کوه،

    تمرین کنیم که به هر فکری راه ندهیم،

    به هر حسی، جواب ندهیم،

    به هر خاطره‌ای، دوباره زندگی نبخشیم.

    تمرین کنیم که برچسب نزنیم…

    نه به درد، نه به آدم‌ها، نه حتی به خودمون.

    که هر برچسبی، قفلی‌ست بر دری که میتوانست گشوده شود.

    به جای اینکه دنبال ریشه‌ی درد بگردیم،

    دنبال نشونه‌ی امید بگردیم؛

    به دنبال صدایی از درون،

    که ما را نه به گذشته، بلکه به آغوش امن امروز می‌خواند.

    بگردیم دنبال نشونه‌ها؛

    شاید در بوی چای‌کوهیِ دم‌کشیده،

    در پرواز بی‌قید کلاغی سیاه،

    در مورچه‌ای که از درز گردویی روزی‌اش را بیرون میکشد،

    در لحظه‌ای که خدا فقط گفت: بیا پایین از کوه…

    و ما “چشم” گفتیم…

    ~~~~

    همون‌جوری که من اون روز، از بالای تپه اومدم پایین… و خدا باهام حرف زد، نعمت‌ها رو یکی‌یکی ریخت جلو پام، بدون اینکه برم دنبال دردهای قدیمی. فقط چون گوش دادم. چون تمرکزم رو گذاشتم روی الهام، نه خاطره.

    ~~~~~~~~~~

    یقین آوردم به این وعده‌ی خدا:

    «إن مع العسر یسرا»

    و فهمیدم که آسونی،

    تو دلِ راه رفتن با خداست

    نه تو دلِ تحلیلِ دردها.

    من محسنم؛

    نه روانکاوم، نه گذشته‌باز؛

    فقط یه مسافر آگاه،

    که توی هر کلاغ، هر مورچه، و هر سنگ‌ریزه‌ای…..،دست خدا رو میبینه.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 143 رای:
  4. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 729 روز

    🩵 سلام آبجی اعظمِ عزیز، هم‌صدای هدایت، هم‌نفس کوه و درخت و باد…

    پیام قشنگت مثل یه بوی بارون، باطراوت اومد ونشست وسط قلبم.

    خوندن حرفات مثل چای تازه‌دم شده کنار آتیش بود…

    گرم، ساده، بی‌ادعا، ولی عمیق… مال دل… مال نور… مال حضور…

    اعظم جان،

    وقتی گفتی:

    “درختان بادام کوهی زیاد بود اطراف من و هدایت شدم…”

    یاد اون آیه افتادم که میگه:

    “وَ فِی أَنفُسِکُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ”

    و در وجود خودتان، آیا نمی‌بینید؟

    تو دیدی…

    نه فقط کرم کوچولوی رزق‌خور رو

    بلکه خدایی رو دیدی که حتی برای یه کرم کوچولو توی دل یه بادام کوهی، وسط روستا، غذا گذاشته.

    همین شهوده که من و تو رو میکنه از اولوالالباب.

    نه حفظ آیات، نه زبان عربی، نه ظاهر نماز…

    بلکه اینکه وسط باد و خاک و کوه و دلتنگی،

    یه “چشم گفتن” بلد باشی به خدا.

    آبجی جان، گفتی:

    “به خدا قسم مراقبه‌تون همینه…”

    قَسم‌ت رو شنیدم و حس کردم دلت داره از فرط آگاهی میلرزه…

    تو اهل باطنی…

    اهل دیدن‌ پشتِ پرده‌ها…

    اهل فهمیدنِ حرفای خدا، از طریق برگ، باد، صدا، تلنگر، یا حتی فیلترشکن!

    وقتی نوشتـی:

    “خدا می‌خواهد و می‌شود… و شد!”

    قلبم گفت:

    آفرین به این یقین…

    آفرین به این چشمِ باز…

    آفرین به این “وصـــــــــــل بودن” که کار رو راه میندازه، حتی وقتی عقل میگه نمیشه!

    آبجی اعظم، عزیزِ دل…

    وقتی مجدد گفتی:

    “کلاغ شد الهام یه زندگی ساده‌تر…”

    و این یعنی داری سبک میشی…

    داری مثل همون پرنده، خودت رو میسپری به باد خدا…

    داری میفهمی که سبکی، آزادی، رهایی

    🟣 یه دستاورد نیست… یه نعمته

    برای کسی که اعتماد میکنه… رها میکنه… تسلیم میشه…

    و حالا من بعنوان یه داداشی که افتخار میکنه خواهرش اینقدر بیناست،

    از دلم برات مینویسم:

    بمون کنار این کوهها

    بمون کنار درخت بادامها

    بمون توی مسیر نگاه‌کردن، گوش‌دادن، حس‌کردن…

    چون هر لحظه یه چیزی از سمت رب میرسه،

    نه برای دونستن،

    بلکه برای شدن.

    🩵

    خوشا به حالت که راه “شدن” رو پیدا کردی…

    نه راه گفتن… نه راه حفظ‌کردن…

    بلکه همون راهی که گفت:

    “فَسَجَدَ الْمَلَائِکَهُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ”

    وقتی که خدا گفت باش! و شدی…

    آبجی اعظم،

    برات از ته قلب،

    سفر به عمق بیشتر، دیدن دقیقتر، سبک شدن ریشه‌دارتر،

    و حضوری عمیقتر در کنار رب رحیم رو آرزو میکنم.

    🪶 محسن، بنده‌ی مشتاقِ خدا، در مسیرِ مروارید هدایت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 15 رای:
  5. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 729 روز

    سحر جانِ مهربون و نورانی

    میدونی دلم چی گفت وقتی کامنتت روخوندم؟

    گفت: «محسن! ببین خدا چطور از زبون یکی از بندگان عاشقش، خودش رو بهت یادآوری کرد…»

    این که میگی لذت میبری وقتی اسمم روتو سایت میبینی، راستش منم همون حس رو دارم وقتی ردّی از عشق خدا رو تو کلمات کسی پیدامیکنم… و تو همین الان با این کامنت، پر از اون عشق شدی 🩷️

    رفیق شیش خدا بودن اصلاً راز خاصی نداره… فقط کافیه هر جارفتی، هر کاری کردی، توی دلت باهاش درِ گوشی حرف بزنی، حتی اگه همه فکر کنن داری با خودت حرف میزنی…. کم‌کم می‌بینی که همه‌ی جوابها، همه‌ی لبخندها، همه‌ی آرامش‌ها ازهمون گفت‌وگوها داره میاد.

    قول میدم بازهم بنویسم… برای همه‌ی قلبهایی که منتظرن یکبار دیگه، خدا رو از زاویه‌ی «رفاقت» ببینن، نه فقط «عبادت»

    توهمین الان هم رفیق شیش خدایی، فقط کافیه خودت رو بذاری وسط این گفت‌وگو و بگی: «خدایا، من اومدم…»

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  6. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 729 روز

    مهدیه‌ی عزیز و نازنینم

    نوشته‌های شیرینتو مرور کردم…، انگار جاده‌ای طولانی با آفتاب ملایم و بادخنکی که از شیشه نیمه‌باز میاد، جلو چشمم زنده شد… و تـــــو ، پشت فرمان، با همون آرامش و وقاری که فقط یک «لکسوس‌سوارِ دل‌آگاه» میتونه داشته باشه.

    نمیدونم خودت چه حال وهوایی داشتی و چی از ذهن نازنینت عبور‌میکرده ؛ اما وقتی‌گفتی آگاهی‌های من با حس وحال دیروز وامروزت هم‌زمان شده، برای من مثل اینه که خدابا یه لبخندِمهربون بهم بگه: «دیدی مسیر رو درست رفتی؟ دیدی حرفت سر وقت رسید؟»

    اون آیه‌ای که آوردی، «عَسَى أَن تَکْرَهُوا شَیْئًا وَهُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ»، همیشه برام مثل ترمز نرمی وسط سرازیری‌های زندگی بوده… همون لحظه‌هایی که فکر میکنیم تأخیر یا تغییر، عقب‌انداختنه، ولی در واقع داره ما روتوی بهترین مسیر و بهترین سرعت، هم‌سو با معجزه‌ها نگه میداره.

    و مجدد نوشتی ، «حتی اگر فعلاً پشت فرمان ماشینی دیگر باشی»، خیلی به دلم نشست… چون لکسوس واقعی نه یک ماشین، که یک «حالتِ بودن» هست . همون حس لوکسِ آرامش، امنیت و شکوهی که تو همین حالا هم داری، حتی اگر فعلاً رنگ و شکلش توی بیرون فرق داشته باشه.

    مهدیه جان… از ته قلبم خوشحالم که خدا این همزمانی رو بهانه کرد تا پیامم برسه به قلب دلبرت.

    و باورکن تو هم برای من پیام‌آور بودی. امروز تو با این حرفها، جاده‌ی درونم رو صافتر و زیباتر کردی.

    تا همیشه باهمین وقار و نرمی و لبخند، چه پشت فرمان، چه توی پیاده‌روی، چه وسط زندگی… «مهدیه لکسوس‌سوار» بمون.

    چون این شخصیت، نه فقط پشت فرمان، که توی هر لحظه از زندگیت، نشونه‌ی اصالت وایمان توئه.

    خدایا شکرت که ما رو توی این جاده هم‌مسیر کردی .

    دوست دارم هم‌سفر قشنگم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  7. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 729 روز

    سلام به زینب خانم نازنین

    چه شاد و نورانی شد دلم وقتی کامنتتو خوندم!

    واقعاً جملات‌ت پر از انرژی بود و انگار خداوند از زبان تو داشت به من لبخند میزد.

    زینب جان، تو بااین حس و توجهت هم به من، هم به مسیر خودت نور میریزی. همین که میخوای مراحل رسیدن به خواسته‌ها رو قبل ازظاهر شدنشون درزندگی تجربه و حس کنی، خودش یک قدرت بزرگه؛ باور کن این انرژی دقیقاً همون چیزی هست که مسیر رو هموارو لذتبخش میکنه.

    مطمئنم که تو هم باهمین تمرین و هم‌رازی با خداوند، به خواسته‌هات میرسی و حتی از رویاهات هم فراتر میری.

    سپاس از مهربونی و انرژی زیبات. من هم تو رو به خداوند میسپارم، و ازقلبم برات سلامتی، سعادتمندی، فراوانی و ثروت فراوان میطلبم.

    من چشم ، توام همیشه بنویس و بااین نور و حس خوبت همه ما رو روشن کن!

    با عشق و سپاس ،‌ محسن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 6 رای:
  8. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 729 روز

    سلام به نگین پرتلاش و عزیز

    چقدر خوشحالم که پیامم درست درلحظه‌ای رسید که ذهنت بین «بکنم یا نکنم» گیرکرده بود. این یعنی خدا دقیقاًهمون لحظه که باید، دکمه‌ی یادآوری رو زد.

    اون چیزی که گفتی—که هنوز مطمئن نیستی پروژه‌ات به نتیجه می‌رسه— دقیقاً همون نقطه‌ای هست که خیلیها از حرکت می‌ایستن. امااینجاست که ایمان واقعی خودش رونشون میده: اقدام کردن بدون دیدن نتیجه، ولی با باور به نتیجه.

    این برگه‌ها، کپی‌ها و حتی زمانی که براش میذاری، فقط یک کارعملی نیست؛ دارن به جهان و به خودت پیام میدن که «من آماده‌ام». وقتی جهان این سیگنال روبگیره، خیلی وقتا مسیر رو طوری میچینه که حتی بهتر ازتصور تو پیش بره.

    این رو هم اضافه کنم به جمله قبلی‌ام:

    «باور و حس خوب، خواسته را به سمتت می‌آورد؛

    اما اقدام، راهش را تا درِ خانه‌ات باز می‌کند.»

    یعنی :

    ● احساس، سوخت موتور جذب هست

    ● امااقدام، استارتی هست که این موتورو روشن میکنه

    وقتی قبل از اینکه چیزیو توی واقعیت ببینی، همونطور رفتار میکنی که انگار داریش—مثلاً برایش وقت، انرژی یا پول میذاری—به جهان میگی: «من مطمئنم که این اتفاق افتاده، فقط دارم مقدماتش رو آماده میکنم.»

    پس بذاراین اقدام، مثل همون گوله برفی که گفتی، شروع به غلتیدن کنه. حتی اگه نتیجه نهایی دقیقاً همونی نشه که امروزتوی ذهنت داری، مطمئن باش تورو به جایی میبره که ازش راضی و شکرگزار خواهی بود.

    نگین جان، الان بهترین زمانه که به خودت ثابت کنی تو مومنتوم رو فقط حفظ نمیکنی، بلکه پرورش هم میدی.

    درپناه خدا، پیش برو و ببین چطور درها یکی‌یکی باز میشن.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  9. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 729 روز

    محبتت رو باتمام وجودم گرفتم پرنیاجان

    خیلی قشنگ نوشتی و انرژیِ کنجکاوی وصداقتت حسابی حس شد. راستش روبخوای، برای من اصلِ موضوع این نیست که چه کسی پشت اسم یا ظاهرِکلمات نشسته، بلکه اون چیزی که اهمیت داره «حقیقتی» هست که خدا از دل ماجاری میکنه.

    من انتخاب کردم ناشناخته بمونم،

    نه برای اینکه بخوام چیزی روپنهان کنم،

    بلکه چون دلم میخواد حرف‌هام بدون قضاوتِ “این کیه” شنیده بشه.

    چون وقتی اسم و چهره وسط میاد، ذهن آدمابیشتر دنبال مقایسه و تطبیق میره تا الهام گرفتن.

    امااینکه میگی نوشته‌هام بهت حس خوب داده، کمکت کرده و برات لذت‌بخش بوده، این یعنی هدایت خدا داره کارشو میکنه. من فقط یه واسطه‌م، خودت هم میتونی همین الهامات روبگیری. چون همون خدایی که به دل من میریزه، همون خداتوی دل تو هم جاریه.

    پس چه من همون کسی باشم که فکر میکنی، چه نباشم، اصلش یکیه:

    ما داریم از یه منبع الهام میگیریم. و اونقدر زیباست که آدم هیجان‌زده میشه.

    پس پرنیاجان

    تو فقط ادامه بده خوندن وحس کردن.

    بذار هر بارخدا با یه جمله کوچیکت، یه جرقه بزنه توی دلت.

    اون مهمتراز دونستن اینه که من کی‌ام.

    ممنون از عشقی که ریختی توی این کلمات 🩵

    خدا توی همه لحظه‌هات جاری باشه

    ~~~~~

    «صدای خاموش یک پرواز» ، محسن

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  10. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 729 روز

    شکوه جانِ نازنین سلام ؛ حالت چ

    این لرزیدنایی که گفتی… هموناس که به آدم میگه «اینجا درسته، اینجا حضورشه». باورکن منم وقت نوشتن، گاهی دستام میلرزه، ولی یه لرزش شیرین، همونجوری که دل آدموسبک میکنه.

    قلبم قنج رفت از خوندن کامنتت، یه‌جوری نوشتی که حس کردم خودخدا داره با لحن مهربونت جوابمو میده.

    اینکه آیه‌ی «کُن فیکون» رو آوردی، دیگه تیرخلاص بود ،

    انگار رب داشت از زبون تو یادم میداد: «محسن! سختش نکن، فقط بگو باش، همه‌چی میشه.»

    شکوه دلبرم، من بیشتر از اینکه بنویسم، دارم یاد میگیرم ازشما. ازاین حضور، از این شکر، ازاین اشتیاقی که توی کلماتت میرقصه.

    خدا نگهدار دلت باشه که همیشه پر باشه ازهمین نور وهمین لرزهای قشنگ

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 5 رای: