اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
اولا تشکر میکنم بابت زمانی که میگذارید و با عشق از دل کامنت های دوستان یه فایل تهیه میکنید و مسائل رو برای ما بازتر شفاف تر و کاربردی تر بازم از زوایا و با هزار تا مثال دیگه توضیح میدید و به راحتی ازش نمیگذرید چون این قانون تمرکز اصله و اصل برای شما یعنی همه چیز و این نشون میده تعهد شما چقدر نسبت به جدا کردن اصل از فرع تا کجا بالا هست و چقدر براتون مهمه هر بار برای اونایی که دنبال دونستن و به کار بستن این قوانین هستن این اصل رو توضیح بدید و اهمیتش رو گوشزد کنید.
ما مدتی هست که یه کوچولو نازنین به جمع خانوادمون اضافه شده. کارن کوچولو.
و مامانش عادت داره از روزمرش و کاراش برامون فیلم یا عکس میفرسته و چقدر من لذت میبرم از دیدن این بچه.
خیلی به رفتارش دقت میکنم و چقدر برای من درس داره چقدر به درک من کمک میکنه تو بحث درک قانون.
باور کنید از چیزایی لذت میبره که من با خودم میگم خدای من در صلح بودن یعنی همین از دویدن به بچه دیگه.از اینکه توپ رو سمتش پرت کنی از اینکه دستش رو محکم میزنه توی آب و آبها میپاشه بهش.از اینکه دماغت رو به دماغش بزنی از دیدن یه پرنده که پرواز میکنه از اینکه لباسش رو بندازی بالا بیوفته روی صورتش از اینکه یه وسیله بدی دستش و باهاش بازی کنه حتی اگه آبکش آشپزی باشه از چیزای خیلی ساده و پیش پا افتاده ها چنان ذوقی میکنه چنان قه قهه هایی میکنه از اعماق وجودش و چنان لذتی میبره که من هر بار بخودم میگم آره خودشه خودشه این بچه هنوز دست نخورده هست افکارش باورهاش این بشدت به جریان خداوند وصله برای همین همش دنبال لذت بردنه برای همین اینقدر راحت از ساده ترین چیزها لذت میبره و این جور قهقهه میزنه و میخنده و بخودم یاد آوری میکنم که ببین همینه کل داستان همینه ساده گرفتن سخت نگرفتن و لذت بردن اون منتظر چیزی در آینده نیست اون از همین چیزایی که هست و داره نهایت لذت رو میبره زندگی یعنی همین تو هم باید به همین شکل زندگی کنی.
باید خیلی از قل و زنجیر ها رو باز کنی بزنی پاره کنی(مثل حرف مردم) باید لنز دوربین جهان بینیت رو تمیز کنی اون لکه هایی که روش افتاده رو تمیز کن تا جهان رو قشنگتر ببینی نه پر از لکه های سیاه و زشت بعد میبینی جهان چه رخ زیبایی داشت تو فکر میکردی ماه گرفتگی داره.
واقعا نمیدونم آدمیزاد چرا اینجوریه که تا سرش به سنگ نخوره درس نمیگیره…
انقدر شما تواین 4 سال که من باشماهم مسیر شدم هربار میگید به زیبایی ها توجه کنید تحسین کنید خوبیها وزیبایی ها رو و دنبال پیدا کردن نکات مثبت توی افراد توی خودتون توی روابط وشرایط وموقعیت ها ومکان ها باشید، ولی باز بعضی از ماها از جمله خودم که فکر می کنیم به خودشناسی ودیگر شناسی وبه شناخت خوبی نسبت به قضایا رسیدیم حس این روانشناسها ومشاوره های روان شناسی بهمون دست میده و میفتیم به جون یه کسی ویا یه شرایطی تا روانکاویش کنیم،رو حساب اینکه میخوایم درستش کنیم..
چون بلدیم می فهمیم و حداقل از طرف مقابل یا از دیگران بیشتر حالیمون هست.
با برچسب اینکه من دارم اصلاح انجام میدم من دارم پاکسازی می کنم من دارم ترمیم می کنم من دارم درستش میکنم..
من خودم چندوقت پیش قبل جنگ از کارم که اومدم بیرون قید اینستا وفضای مجازی رو که زدم بعدشم که جنگ شروع شد، انگار تمام فضای ذهنی وفکریمو وتوجهاتم رو گذاشتم فقط روی رابطه ام وروی پارتنرم..
منی که مدام تمرکزم روی نکات مثبت رابطه ام بود واتفاقا همه چیز با سپاسگزاری و عمل به قوانین داشت خوب پیش میرفت، با کنترل کردن اوضاع وشرایط و پارتنرم کارو به جایی رسوندم که کلی نقص و اشکال از تو رابطه وطرف مقابلم پیدا کردم!!!
یادمه توشرایط جنگی هم طبق برنامه همیشگی، شبا یکی دوساعت می رفتیم پیاده روی و پارک و در مورد قوانین و …صحبت می کردیم.
منتهی چون فضا واقعا آدمو سوق میداد سمت احساسات منفی، یه شب که داشتیم در مورد این صحبت می کردیم که اتفاقات چقدر می تونه توی زندگی ما تاثیر بذاره …
وهمین یه دفعه ای اتفاق افتادن جنگ باعث شده که زیاد سخت نگیریم زیاد فکر آینده نباشیم ودر لحظه از زندگیمون لذت ببریم حرفها رفت سمت اینکه بهتره آدم جوری زندگی کنه که اگه مرد ازش به نیکی یاد بشه..
یه دفعه من برگشتم به عزیزم گفتم شما همه چیزت خوبه ها منتهی در مورد یه سر مسائل حقیقت رو نمیگی وازت حتی دروغ هم شنیدم! مثلا در مورد مسائل مالی، حالا مگه کسی میخواد مال واموالتو ازت بگیره؟
انقدر ناشکری نکن ببین اینو داری اونو داری و فلان …
ومن اون شب این حرفو زدم ده تا خصلت خوب پارتنرم رو هم گفتم ولی ایشون همون انتقاد منو ونصیحت منو سوء برداشت کرد!!
واز اون شب به اینور الان نزدیک دوماهه دیگه اون رابطه مثل قبل نشده!!
همش میگفتم خدایا مگه من چی گفتم؟
چرا این آدم بهش برخورد؟
الان که این فایلو تا دقیقا 20 گوش کردم دیدم شما مثال زدید که چطور رابطه ها با گفتن ویادآوری منفی ها خراب میشه!!!
حالا فهمیدم چرا رابطم دستخوش این تغییرات بد شد، جوریکه طرفم مقابلم اگه هر روز چندبار زنگ نمیزد بهم یا یه روز در میون منو نمیدید دلش تنگ میشد، الان فاصله گرفته ازم،وجالبه که چندشب پیش بهم گفت: مینا 7و8 ماه قبل هم منوقضاوت کردی و بهم یه جورایی انگ دروغگو بودن زدی منتهی غیر مستقیم!!! دوباره دوماه قبل هم همین حرف تکرار کردی، من اگه چیزی رو نگفتم یا پنهان کردم یا جور دیگه ای گفتم دلایل خودم رو داشتم، شما هزارتا خوبی منو نمی بینی؟
من پیش خودم میگفتم خدایا این چرا انقدر نازک دل و حساسه؟ خب من چیز خاصی نگفتم که؟
اصلا مگه دوتا دوست ودوتا رفیق نباید عیب های همو بهم بگن وهمو اصلاح کنند تا رابطشون بهتر بشه؟
الان با صحبت های شما متوجه شدم که قانون اشتباه نمیکنه قانون قانونه، من رفتم سراغ منفی ها و عیب ها و به قول خودم تغییر طرف مقابل و اصلاح دیگری وشرایط چون فک میکردم یعنی باور داشتم که ایشون داره کار بدی میکنه ومنم متوجه خطاء واشتباهش شدم حالا هم باید بهش بگم.
ولی الان حس میکنم اتفاقا خیلی کار بدی کردم، من بهش حس بدی دادم شایدم خودش کلی خجالت کشیده یا ترسیده که دیگه بهش اعتماد نداشته باشم یا حرفهاشو قبول نداشته باشم حالا اینجوری فاصله گرفته…
جالب اینجاست که من تو این یکماه اخیر هرکاری می کنم نمی تونم دیگه روی رابطه ی به اون زیبایی که بینمون بود تمرکز کنم تا سپاسگزاری کنم، ما 7و8 ماه رابطمون سراسر خیر وخوشی بود وانهمه از هم یادگرفتیم وکلی توی مسیر زندگیمون بهم کمک کردیم تا بهتر وراحتر وشادتر زندگی رو پیش ببریم وهرکدوم توی مسائل خانوادگی وکاری خودمون داشتیم خیلی خوب وبا انگیزه وشوق پیش میرفتیم.
اینجاست که کاربرد مومنتوم خودش رو قشنگ نشون میده!!
تمرکز روی نازیبایی ها تغییر توجهات واحساساتم تو اون دوران منو آروم کشید سمت رابطمون و شریک عاطفیم تا نقطه ضعف هاشو رو ببینم به چشمم بیاد وحتی عنوان کنمش…
این چندوقت هی میگفتم الخیرفی ماوقع، شاید خواست خدا بوده شاید قرار اتفاقات دیگه ای بیفته یا اصلا شاید قراره این رابطه اینجوری تموم بشه!!
ولی الان میفهمم که یعنی یادم اومده که توی کل زندگیم همیشه از همین مسیر که رفتم همه چیز خراب شد.
امیدوارم واقعا حالا که فهمیدم کارم اشتباه بوده ازش درس بگیرم، بلاخره هرکسی یه عیب وایراداتی داره یا در هر چیزی وهر شرایطی چیزهای ناجالب ونادلخواه هم وجود داره، اصلا خاصیت این دنیا واین زندگی مادی وآدمها اینه، فرشته که نیستیم.
اما قراره خودمون آگاهانه زندگی رو برای خودمون وعزیزانمون لذت بخش ودوست داشتنی وزیبا کنیم حتی اگه شرایط نادلخواه شد یا شخص مقابل ودیگران از دید ما اونجور که باید پرفکت وبی نقص نبودن روش تمرکز نکنیم.
حتی روی نقص واشتباهات وخطاهای خودمون.
ازشون درس بگیریم و رد بشیم.
برم باقی فایل رو گوش کنم که همه اش درس هست و نعمت ورزق از سمت الله مهربان .
یه مثل عامیانه تو شیراز هست که میگه: فلانی از بیکاری، درفش به چیز خودش میزد!
چیز اینجا، یک کلمه بوقداره! بووووووق!
دقیقا منظور از این مثل، همین نشخوارهای فکری سمی هست که استاد راجع بهش خوب توضیح دادند. این، تو ذهن من ، با این مثل درفش و چیز! بهتر شکل گرفت!
اما درباره مسائل و مشکلاتی که چالشها را در زندگی ما بوجود میارن، نکته اینه که تا ما کراهت این چالشها رو برای خودمون بولد نکنیم، خب، حرکتی برای تصحیح و از بین بردن اونها نخواهیم کرد.
فکر کن: اگه استاد عباسمنش که در خونه شون با تضاد و مشکل روبرو شده بوده، همون زمان شروع میکرد به نادیده گرفتن این مشکلات و در برابر باباش، نرمش قهرمانانه بروز داده بود، الان من داشتم این کلمات رو برای کی مینوشتم؟ ها؟ اصن سایت عباسمنشی وجود نداشت، استاد هم حالا هنوز تو قم، وردست همون رفیقش داشت پلی استیشن کرایه میداد، عصرها هم میرفت اسنپ تا کرایه خونه ش رو در بیاره! من رو که دیگه نگو! الان لای باقالیها داشتم گریه میکردم!
پس، اون تضاد اولی یه لازمه! نباس ازش در رفت، ولی دیگه زیاد از حد هم نباس بهش اهمیت داد.
رو همین اصل، پارسال که دم عید استاد تکلیف پیک نوروزی داد، بهم گفت که امسال هر کاری میکنید، رو عزت نفس خودتون کار کنید و برای خودتون بیشتر ارزش قائل بشید…یه چیز تو همین مایه.
آقا ما هم بعد عید، پیله کردیم به مامانمون، سر یک مسئله خانوادگی الکی. ولی حق خدایی با من بود!
آقایی که شما باشی، یکسالم به چوخ رفت! از بس رفتم تو فاز منفی، ستاره های کنار اسمم تو سایت عباسمنش، از پنج تا، شد ا و نیم تا:)))) یعنی آخرش به پی پی خوردن افتاده بودم، ولی وا ندادم، چون حس میکردم دارن من و خانواده م رو به نادرست، خیلی دست کم میگیرن و این قشنگ نبود… وا ندادم و یکسال خونه بابام نرفتم! نه خودم، نه خانواده کوچیکم!
خب، البته بعد که صلح و صفا برقرار شد، دیگه مثه بچه ی آدم رفت و اومدم رو کردم و همین دیشب تو خونه بابام تا نصف شب میخندیدیم! یعنی: دعوا سرجاش و تموم شد، ولی دیگه کینه بی کینه!
راستش، خیلی خوشحالم که پارسال شر به پا کردم! یه بار برای همیشه، دعوا تموم شد! دمم گرم! دمت گرم استاد عباسمنش! خوشحالی و خوشبختی، حلالت باشه! راستی تو آمریکا با کباب، پیاز هم بخووور:)))) چقدر این صمد آقا رو دوست دارررررم!
از این فایل هم یاد گرفتم که: دعوا خوبه! دعوا خیلی بهتر از خودخوریه!
میزنی درب و داغون میکنی یا درب و داغونت میکنن و بعد مثه بچه آدم زندگیت رو میکنی!
وای مامانم اینا! من تا قبل از پارسال، چقدر تی تیش بودم! چه بچه مثبت داغونی بودم!
آخه کی از ننه باباش به دل میگیره؟ خب، من گرفته بودم و حالا دیگه هیچ چی تو دلم نیست!
منهم همون اوایلی که با قانون اشنا شده بودم به دلایلی مجبور شدم و دوتا مشاوره رفتم در دو زمینه ی کاملا متفاوت و جداگانه
حالا خداروشکر همشون در حد حرف زدن بودن نه دارو دادن ولی واقعا جفتشون هیچ کمکی بهم نکردن و حرفای کاملا نادرستی میزدن
مشاور اولی که رفتم مشاوره شغلی بود ، قرار بود اون خانم من رو به شغلی هدایت کنه که به قول خودش آینده داره و پول سازه و اون شغله هم خلاصه میشد داخل رشته ی مهندسی دانشگاهیم که من قرار بود دیگه ادامش ندم
خب شما توی سایت بارها و بارها گفته بودین برین سراغ علاقتون تو اون هم پول و موفقیت هست ولی 10 ها نفر تو گوش من میخوندن که بزرگترین اشتباه زندگیت رو داری مرتکب میشی
بماند که همون خانم چه قدرررر نشست با من حرف زد و مثال از پسرش زد و اومد گفت تو علاقه ای که من دارم به هیچ عنوان پول و آینده ی شغلی ای نیست
ولی خب خداروشکر قبل از اینکه این جلسات مشاوره شروع بشه من کلی الگو دیده بودم از مثالها و حرفای نقض اون خانم
این مشاوره رو هم به خاطر حال خیلی بد پدر و مادرم رفته بودم ، چون واقعا از تصمیم من ناراضی بودن و فکر میکردن اگر من ادامه ندم اونها زندگی موفقی نخواهند داشت چون من در ظاهر زندگی موفقی ندارم
خلاصه من فک کنم کمتر از 10 جلسه پیش اون مشاور رفتم چون به هیچ عنوان ذره ای کمک نکردن و فقط انرژیم رو میگرفتن و تلاش در قانع کردن من داشتن که دارم اشتباه میکنم در صورتی که طرز فکر خودشون اشتباه بود
مشاور دومی که رفتم که باز خانوادم اصرار داشتن که برم باز به خاطر اینکه فکر میکردن دارم اشتباه میکنم ، اوشون نه تنها کمکم نکرد کلی حالمو بدتر کرد
فک کنم حدود 10 جلسه هفته ای یکبار بیشتر پیششون نرفتم
و بله دقیقا استاد همون کاری که شما گفتین تو فیلما میکنن تو واقعیت هم میکردن ایشون
من رو برگردوندن به یک سری از خاطرات گذشتم که خیلی کمرنگ بودن و هی پر رنگ ترش کردن
در حدی که من هر جلسه از شدت بعض و اشک نمیتونستم حرف بزنم
تا هفته ی بعدی که جلسه ی بعدی بود باید یه سری تمرینات انجام میدادم که همون فکر کردن و به یادآوری گذشته بود
باز همونا کلیییی احسلس بد ، ناراحتی گریه و غم داشت ، تو اون چند هفته ی کوتاه من حالم به طرز فجیعی بد تر شده بود
و کارام گریه و عم و بغض ای بود که اصلا درست نمیشد
بعد هر جلسه اوضاع بدتر از جلسه قبلی میشد!
من دیدم حالم هر بار داره بدتر میشه دیگه ادامه ندادم
ولی برعکسش
من 4 ساله با شما دارم ادامه میدم
نمیگم حال بد نداشتم ولی به اون اندازه حال بدی که تجربه کردم تو اون جلسات مشاوره به هیچ عنوان نداشتم
آموزه های شما همون ماه ها و هفته های اول ، همون 10 جلسه ی اول اینقدر کمکم کرد که من باهاش زندگی دلخواهمو ساختم
ولی اون جلسات مشاوره ، هر دو نفرشون ، نه تنها باعث بهتر شدن اوضاع نشد
همه چیز بدتر شد ، هم حالم بدتر شد ، هم انرژیم تحلیل میرفت
یکی از دوستان من بود ایشون مسیله با مادرش داشت که چرا ازادی هاشو گرفته تا اونجایی که من ازش خبر داشتم یکسال کامل پیش مشاور میرفت برای حل این موضوع و حل نشده بود
من هم همون مسئله رو داشتم یه سری ازادی ها رو مادرم خیلی وقت بود ازم گرفته بود ، یکی از اونها انتخاب شغل ایندم بود ولی من تو همون سال اول با آموزه های شما حلش کردم، الان 4 ساله شغل دلخواه خودم رو دارم ، مادرم موافقم شده؟
نه به هیچ وجه ، هنوزم همون نظر قبلی خودشو داره
ولی مانعم شده؟ نه قدرتشو نداره ، نتونست ، نشد کاری بکنه
باور کنین دست به هر کاری که میتونست زد
اون مشاوره رفتنای من از همون تلاشای زیاد بود:))
یکی از فامیلای بسیار بسیار دورمون که اصلا نمیدونستیم وجود داره رو از تو امریکا!پیدا کردن که از قضا ایشونم هنر دوست داشتن ولی چون نتونسته بود تو امریکا ازش پول بسازه رفته بود همون رشته ی دانشگاهی که خونده بود(از قصا همون رشته دانشگاهی خودم بود:)) رو پیدا کرده بودن و مجبورش کرده بودن از امریکا با من تماس بگیره و باهام مشورت کنه که کارم اشتباهه
دوبارخ با خالم صحبت کرده بودن که باهام حرف بزنه
با شوهر خالم حرف زده بودن که قانعم کنه کارم اشتباهه
کلن یه اوصاعی بود برای خودش
ولی واقعیتشو بگم ، هیچ قدرتی نداشتن و نتونستن مانعم بشن ، الان سه سال از اون جریانات گدشته ، پدرم که واقعا همیشه کمکم کرده الانم داره کمکم میکنه و منهم کلی ازش تشکر کردم بابت این کمک هاش و رشدم رو داره میبینه و کلیم خوشحاله که در مکان امنی که درست کرده به قول خودش من کاسبی دارم و دارم کاسبی میکنم
مادرم اما همچنان کاملا مخالفه و میدونه من گوش به حرفاش نمیدم خیلی خیلی کمتر از قبل میخواد بحث راه بندازه سر اینکه من کارم اشتباه بوده
من کجام و اون دوستم کجاست؟
با اینکه همسنیم ولی من کسب و کار انلاین خودمو تو خونه دارم و ایشون تا جایی که یادمه با اجازه ی مادرش کارمند یه خانم دیگه شد که هر وقت بهش نیاز داشت کمکش کنه و هر وقت نداشت هم بمونه تو خونه
قانون بهتر از هر مشاوره دیگه ای کمکم کرد
مخصوصا بهبود رابطه م با مادرم
درسته مخالف سر سخت شیوه ی زندگی ای که من دارم و اصلا قبولش نداره
ولی نمیتونه مانعم بشه برای انجام کار مورد علاقم
درسته به شدت مذهبیه و دوست پسر داشتن رو گناه کبیره میدونه ولی دو ساله میدونه من دوست پسر دارم و 5 ساله رابطه دارم باهاش و حتی میدونه زمانایی که من با ایشون میرم بیرون
میدونه من نماز نمیخونم ولی کاری باهام نداره در اغلب موارد با اینکه باز اعتقادش اینه نماز نخونی جات قعر جهنمه
اینا نبودن منم مثل اون دوستم بودم ، اصلا این ازادیا رو نداشتم ولی ساختمشون
هیچ کدومم با این موصوع نساختم که برم ریشه ش رو توی بچگیم پیدا کنم
اینطوری بود که من الان میدونم این باور و طرز فکر اشتباه رو دارم حالا بیام درستش کنم
واقعا نگاهم اونقدری که اون مشاوره ازم میخواست به گذشته نبود
خدایاااا خودت من را هدایتی کن به سمت تسلیم بودن در برابر خودت و خودم و خواسته هایم
خدایااا بیامرز من را که آن گناهانم امید را قطع میکند
خدایاااا بیامرز مرا از هر کاری که کرده ام و هر خطایی که از من سر زده است
خدایا شکرت که همه ی قدرت ها و انرژی های الهی و عشق الهی در خدمت من هستند
خدایااا شکرت که تمام پرونده های نیمه کاره ام و درخواست هایم بطور کامل انجام شده است
تمام کارهای نیمه کاره و پرونده های نیمه کاره ی زندگی گذشته ام تا ابد بطور کامل انجام شده و به پایان رسیده و بسته شده است
هر کسی اگر به من ضربه ای زده بنفع من شده و به من خدمت کرده است
هر کسی پشت سر من حرف زده و به من توهین کرده بنفع من بوده و به من خدمت کرده است
همان اشخاصی که من رو مسخره میکردند همانها دنباله روی من خواهند شد
خداوند تمام فرشتگان الهی و تمام ناجیان الهی اش را برای محافظت و پشتیبانی از من را فرستاده تا دهان تمام این افراد را ببندد.. تمام افرادی که به من تهمت زدند و توهین کرده آند و یا با من ناسازگار بودند و پشت سر من غیبت کردن. و سبب رنجش و کینه و نفرت و خشم و کینه ی من شدند و من را به تمسخر گرفتن و به من ضربه ی روحی و جسمی وارد کرده آند خیلی زود دستشان رو میشود و بنفع من پیش میرود و به من خدمت میکنند و به خدمت من در میآیند و دنباله روی من می شوند و من هم درسهای آن تجربیات را گرفتم تا بتوانم پله های موفقیت را بسمت مومنتوم مثبت و به مدار های بالاتری رهسپار باشم
خداوند قدر من را میداند پس من هم قدر خودم. را میدانم .. پس تمام انسان ها قدر من را می دانند و به من عشق میورزند و قدر من را میدانند چون من با ارزش و لایق بهترین ها هستم
خدایاآ شکرت که مرا از اشتباهات روابط نامناسب با افراد نامناسب گذشته ام رهانیده است…
هر آنکسی که به یاد دارم و یا به یاد ندارم رهانیده است
خدایااا شکرت که مرا از هر نوع اشتباهات گذشته ام که برایم هیچ سودی نداشتند رهانیده ای
خدایاااا شکرت که مرا از اشتباهات و تجربیاتی که در آن درسی برام داشته ممنون سپاسگذارم
خدایاااا خودت کمکم کن تا تمام اشتباهات و خطاهای گذشته ام تغییر کند و بنفع من پیش بره
خدایاااا شکرت که مرا از اشتباهات پولی و مالی گذشته ام رهانیده ای
یک نکته ی بسیار بسیار مهم که جدیدا متوجه شدم اینکه..
برای راه حل ها و یا برای قروض و قرض و بدیهی ها و یا دیگر مسایل زندگی مون فقط و فقط بجلو و رشد و پیشرفت نگاه کنیم باید به گذشته و اشتباهات مالی و پولی و یا هر نوع اشتباهات گذشته که زخم قلبمون رو باز میکنه توجه نکنیم
توجه نکنیم یعنی چی؟؟؟
یعنی مانند زن لوط هی به عقب نگاه نکنیم
چون نگاه کردن به گذشته و عقب و پشت سر سبب میشه که همش عقب بمونیم و در جا بزنیم و فرکانس عقب ماندگی رو بفرستیم
این نوشته ی من خیلی خیلی معنی داره چون منم تازه به این درک و آگاهی رسیدم و باید تمرین کنم و ذهنمو از گذشته پاک کنم.
پس برای رهایی و راه حل ها فقط و فقط به پیش رو توجه کنیم
یعنی چی آنوقت؟؟؟
یعنی هم اکنون توجه کنیم به آرمان های جدید !!!
به ایده های جدید
اندیشه های جدید و تازه
فرصت های جدید و ویژه و خاص
موقعیت های جدید و عالی
مسیرهای جدید و خوب و عالی و زیبا
به روابط و معاشرت های جدید و زیبا
به درآمدهای جدید و نامنتظره به خوب و عالی
به خانه ی جدید و امکانات رفاهی جدید و عالی
پس برای اینکه رشد و پیشرفت کنیم فقط باید به جلو نگاه کنیم و درخواست های جدید بنویسم و طلب کنیم و هرگز به گذشته نگاه نکنیم چون مثل زن لوط سنگ میشیم یعنی همانجایی که بودیم می ایستیم و حرکت به جلویی نداریم
خدایاااا شکرت که یکی از ترمزها و محدودیت های ذهنی ام را شناسایی کردم و پاسخ پرسشم رو دریافت کردم
جهان پاسخ داد
اینکه مدام از جهان میپرسیدم که چرا در جا میزنم و عقب ماندم؟؟؟؟
در واقع باید روی همین اصل و روی باورهایم در همه ی زمینه ها کار کنم..
پس با کنترل ذهن این امر مهم با کیفیت بهتری امکان پذیر میباشد
خدایااا شکرت من به کایینات ایمان و اعتماد و یقین دارم
من بابت تمام وفور و فراوانی نعمت های زندگیم سپاسگذارم
افراد درست و مناسب جدید و فرصت های جادویی درست و مناسب ویژه و خاص جدید
موقعیت های درست و مناسب جدید آماده آند که وارد تجربه و واقعیت زندگیم شوند
وقتشه عشق و سلامتی و پول و ثروت را دریافت کنم
من آماده ام برای تغییر و برای دریافت و دگرگونی*
من آماده ام برای دریافت بیشتر
من به جهان اعلام میکنم
من به کایینات اعتماد و ایمان و یقین دارم
خدایا خودت دستمو محکم به دستان نور شفاءبخش قدرتمند و توانگر الهی خودت گره بزن
خدایااا برای تمام موانع و تمام تضادهای زندگیم که تابلوی راهنمای من برای محافظت و مواظبت من بودند تا بیشتر به مسیر اشتباهاتم ادامه ندهم ممنون و سپاسگذارم…
و بواسطه ی همین خطاها و اشتباهات گذشته ام که مسیرم درست نبوده و آگاه و بیدار نبودم هم اکنون مسولیت تمام اشتباهاتم را میپذیرم و به درسهایش آگاه شدم
باید آنقدر به ذهن مون ورودی های مناسب برسونیم تا ذهن و روح مون در آزادی و رهایی قرار بگیره
باید گذشته مون رو با تمام مخلفاتش ببخشیم و آزاد و رها کنیم نه به این دلیل که آن شخص و یا اشخاص و غیره مستحق بخشیدن هستند !!! بلکه بخاطر اینکه خودمون مستحق آزادی و رهایی از این غل و زنجیرها هستیم.. چون مستحق عشق الهی هستیم
چون باید عشق الهی رو در قلب مون بیدار کنیم و از این عشق محافظت کنیم
در کتاب شفای لوئیز هی نوشته
وقتی رفتار کسی اذیتم میکند یعنی دارد درس مهمی به من یاد می دهد
انسان های عصبانی آرامش و خونسردی رو به من یاد می دهند
انسان های خونسرد و یا بظاهر بی احساس عشق بی قید و شرط را به من یاد می دهند
انسان های تحقیر گر عزت نفس را به من یاد می دهند
و انسان های لجباز انعطاف رو به من می آموزند
و انسانها ی انتقام جو و خشن و جنگجو ببخشش و صلح با خود و جهانم رو با مهربانی رو بهمون یاد می دهند
پس بیایم قلب ها مون رو با دیدن این افراد شستشو دهیم و پاک کنیم تا بتوانیم قلبمون رو از این گزندها آزاد و رها کنیم……….
الهی آمین
بقول سهراب سپهری عزیز
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جُست
و خدایااا تنها فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت و آگاهی و انرژی و سلامتی و تداوم و پایداری و تمرکز. و نعمت و خیر برکت های الهی را می خواهم
و خدایااا شکرت تنها فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت بسمت باز شدن کلیدی که فقط مخصوص من و همانند اثر انگشتم که امضای خاص و ویژه ی من است پس مسیر رسیدن به خواسته ها و آرزوهای من هم خاص و ویژه است
به نام خدای مهربان، سلام خدمت استاد عباس منش و همه دوستان،اول از همه چقدر خدا رو شکر میکنم که در مسیر این آگاهیها قرار دارم و جا داره تشکر کنم اول از خدای مهربان و بعدم از استاد عباس منش که این آگاهیها رو در اختیار ما میزارن من هم به نوبه خودم بالاخره یه پستی و بلندیهایی از دوران کودکی تا به الان تو زندگیم وجود داشته که اگه بخام برگردم به عقب و بهشون توجه کنم خب باعث رنجش من میشه ولی خوشبختانه اصلا بهم مهم نیست و من سعی میکنم بصورت آگاهانه به اتفاقات مثبت گذشته توجه کنم و حتی خاطرات خوبه گذشته رو برای دیگران هم تعریف کنم چون احساس خوبی بهم دست میده و از همون اتفاقات بیشتر وارد زندگی من میشه سعی میکنم از خاطرات به ظاهر بد دوری کنم که همونام بعضی هاش باعث رشد من شده که یه تضادهایی بوده که باید میبوده باشه و من درسش رو پاس میکردم الان هم که به این نقطه زندگی رسیدم واقعا انسان خوشبختی هستم و خودم رو خوشبخت میدونم و اینو بارها برای خودم ثابت کردم به نظرم گذشته دیگه گذشته و دیگه ارزش نداره که بخایم این خود ارزشمندمون رو درگیرش کنیم در صورتی که کاریم ازمون ساخته نیست جز اینکه اوقات خودمون رو تلخ میکنیم و از اون اتفاقات به ظاهر بد بیشتر به سوی خودمون جذب میکنیم مثلا خود شما استاد،زمانی که به قول خودتون 15 یا 16 سالتون بود که تصمیم گرفتید برید و تنهایی جل خودتون رو از آب بکشید و رفتید و شبهایی رو تو پارکها گذروندیدواون رفتار پدرتون و باورهای ایشون در مورد خیلی چیزها که الان اگه بهشون فکر کنید اگه من باشم به خوبی ازش یاد میکنم و عاشقانه پدرم رو دوست دارم چون همونا باعث رشد میشن خود من هم از این اتفاقات بوده تو زندگیم یادمه منم تو همین سن 16 یا 17 سالگی با یکی دوستام سه شب خونه نرفتیم و تو فصل زمستون تو یک باغ کنار آتیش شبها میخوابیدیم و ترس از بزرگترها باعث میشد نریم خونه به خاطر اشتباهاتی که انجام داده بودیم ولی الان که یادم میاد خندم میگیره و به خوبی ازش یاد میکنم هر چند اون موقع به زمان خودش بد بود و الانم ذهنم میخاد فریبم بده که اره تو فلان کار رو کردی و تو چقدر بچه بدی بودی وووووو ولی من آگاهانه وارد میشم و از کارهایی که کردیم ن تنها ناراحت نمیشم بلکه ازش به عنوان یک خاطره خوب یاد میکنم در کل استاد اینو میخام بگم که من فایلهای شما روگوش میکنم و سعی میکنم تا بتونم عمل کنم و ممنون و سپاسگزارم که این سخنان ارزشمند رو در اختیار ما قرار میدید امیدوارم هر جا که هستید در پناه خداوند مهربان شاد و خوشحال باشید
استاد عباسمنش سپاسگزارم بابت این فایل زیبا و آموزنده
یه سوالی داشتم آیا تفکر کردن درباره افکار و باورهایی که از گذشته در بچگی از خانواده و اطرافیان و جامعه گرفتیم هم شامل صحبت هایی که کردند میشه؟
مثلا سوالات خودشناسی که از خودمان سوال میکنم درباره باورهای مالی، عاطفی ،و غیره
من وقتی این سوالات رو از خودم میپرسم میرم تو کذشته که مثلا پدرم همیشه میگفت پول به سختی بدست میاد و نگه داشتن پول و خرج نکردن سختتره اولش ناراحت میشم که این چه باورهایی بوده که پدرم به خورد من داده
ولی بعدش میگم پدرم بهترین چیزی که میدونسته بهم یاد داده و میام یه باور مثبت و سازنده جایگزین میکنم و مدام با خودم تکرار میکنم
آیا این روش آدم رو طبق صحبتهای استاد خوب نیست یا من بد متوجه شدم
چون بهرحال پیدا کردن باورها مون ما رو به گذشته میبره و شاید یه مواقعی هم ناراحت بشیم
داستانی می خوام تعریف کنم که تا به الان چندین با. تکرار شده بود در زندگیم ولی چون آگاهی نداشتم به فرکانس ها شاید برام خیلی زجر اور بود ولی امروز با یه نگاه جدید به آن نگاه می کنم اما شرح داستان
همسرم دیروز تعطیل بود قرار بر این شد که بریم ناهار بیرون وسایل آماده کردیم ورفتیم در ماشین پسرم کیان هی بهانه می آورد ونمی دانم من چرا اعصبانی میشدم ولی خودم هی کنترل می کردم تا اینکه رسیدیم به منطقه زیبا قشنگ روستای زیبای در فشم یه جای باصفا زیبا در آنجا آگاهانه حس ام خیلی خوب خوبتر می کردم که دوباره پسرم با بهانه های جدیدتر حالم بد می کرد دیگه طوری شده بود که نمی تونستم آروم بشم بکی از بهانه هاش این بود که مامان زود باش من ببر اون ور رودخانه ببینیم چی هست ونمی زاشت که من در فرصت مناسب ببرم تا اینکه به همسرم با اعصبانیت گفتم علی جان پاشو بریم ببینم اگر دوباره بعد از این بهانه بیاره من دیگه یه بلایی سر خودم میارم وشروع به راه رفتن کردیم من به همراه کارن پسر کوچکترم وکیان وهمسرم در راه به کوهنوردها بر خورد کردیم که از صبح زود آمده بودن وداشتن بر می گشتن وقتی در مورد مسیر ازشون سوال کردیم گفتن این مسیر چهار ساعت پیاده روی داره تا به چشمه برسید ولی مسیر دیگه ای هست که به آبشار برسید وبیست دقیقه هست ولی کیان گریه وبهانه که من باید مسیر طولانی بروم که دوباره اعصبانی من بهم می ریخت تا اینکه همسرم متقاعدش کرد ولی این زمزمه در خودم بود که اتفاق بدی برام می آفته که این قدر با اعصبانیتم در فرکانس بد قرار می گیرم تا اینکه ما مسیر کوتاه انتخاب کردیم در مسیر باید از آب رد می شدیم وای خیلی یخ بود تا حدی که وقتی از اب رد می شدیم تا چند لحظه به خودمون می لرزیدیم ولی ماشالله پسرها باز می گفتن ادامه بدیم وقتی از سربالایی می رفتیم کارن با خودش می گفت. تو می تونی کارن خودت بکش بالا کم مونده خیلی ذوق می کردم تا این که به یه دو راهی رسیدیم وکارن چون سر بالایی بود دوست داشت بره بالا ولی کیان همسرم راه آب انتخاب کردن وبه ما گفتن اون راه سخته نرید ولی من کفتم ما می تونیم وشروع کردیم یه راه باریک که چون کارن کوچیک بود براش راحتر بود ولی برای من سخت تر بود تا یه لحظه یاد استاد افتادم واز خدا الهام خواستم گفتم خدا جونم اگه جلوتر خطر ناک مسیر من همین جا بمونم وجلوتر نرم تا اینکه نشستیم ولی چه نشستنی وقتی پایین نگاه نی کردم چشمم سیاهی می رفت ودیگه توان بلند شدن نداشتم و حتی جلوتر نمی شد.بریم چون هر لحظه احساس می کردم اگه بلند شم پام لیز می خوره آفتم در اونجا بود که ترس تمام وجودم گرفت واز یک طرف چون همسرم دنبال ما نیامد بیشتر نرسیدم وداد میزنم علی بیا کمک ولی چون صدای آب زیاد بود واز دید اون ها ما خارج بودیم نه انها مارو میدیدن و نه صدای مارو میشنیدن من شروع به گریه وکارن هم ترسیده بود ولی با اون دستهای کوچیکش دست های من گرفته بود ولی گفت مامان به حرف من گوش کن پاشو بریم می تونیم ولی از ترس پاهاش میلرزید صورتش کبود شده بود اونجا من وقتی نامید از همسرم شدن که دیگه نمیاد سراغ ما یاد خدا افتادم گفتم خدایا یه. انرژی بده من پاشم همون لحظه کارن دستم کشید وقاطع داد زد بیا مامان پاشو اونجا من با پوست واستخونم احساس کردم این خدا که به شکل کارن در اومد که این قدر قوی ومحکم مسیر داره میره مواظب منه کارن یه پسر چهار ساله بود ولی در آن لحظه شاید مانند یه مرد بزرگ مواظبم بود الله اکبر خدایا فدات بشم تو چقدر مهربونی در آن لحظه فقط دست های کارن محکم گرفته بودم وبه جایی دیگه رسیدیم که سرازیری تند شد من دوباره مکث کردم ودادزدم کمک که یه خانم واقاکه در تپهای بالاتر از ما بودن صدای مارو شنیدن وبا اشاره راه نشون دادن ودوباره همون جا فهمیدم که اونها هم از طرف خدا بودن وکارن در اون لحظه برای اینکه من بخندون گفت مامان بیا فکر کنیم سر سره نترسیم وکارن در آغوش گرفتم گفتن آفرین پسرم که قوی هستی و اومدیم پایین وقتی رسیدیم پایین تمام لباس ها مون پاره شده بود برای اینکه اونجا پر از سنگ اهای تیز بود ولی به بدنمون آسیب نرسیده در اونجا من فقط دعامی کردم خدا روشکر می کردم ولی از خودم ناراحت بودم که چرا از همون اول خدا رو صدا نزدم چرا چرا ودر این سفر کوتاه به چشم خودم دیدم که کارن چهار ساله شد دستی از دست های خدا وتا الان که دارم این متن تایپ می کنم اشک. دارم میریزم خدا رو شکر می کنم که بالاخره فهمیدم که اول واخر توکلم در زندگی باید خدا باشه به غیر اون شرکه من انتظار داشتم همسرم بیاد دنبالم ولی اشتباه بزرگ کردم فقط از امروز تصمیم گرفتم درهر لحظه از زندگیم توکلم به خدا باشه وهچنین فرکانسم بالا ببرم و زود اعصبانی نشم اگر من با بهانه های کیان اعصبانی نمی شدم شاید این لحظه ترس وافتادن که لحظه خیلی بدی که بود تجربه نمی کردم وبا این سفر یک روزه درسهای زیادی گرفتم که شاید در چهل سال از زندگیم درکش نکرده بودم شاید اگه من فاطمه قبل بودم همش به همسرم غر میزدم که چرا نیومدی دنبالم چرا من تنها گذاشتی ولی الان فقط از خدا انتظار دارم کمکم کنه وچه قدر لذت ارامش داره که میدونیکه یکی که از همه قدرتش بیشتر مواظب تو هست وهمیشه صدات میشنوه این داستان نوشتمتا رده پای خودم در رسیدن به مراحل تکامل باشه خدایا شکرت و از استاد عزیزم وخواهرم خیلی تشکر می کنم که من با این آگاهی های ناب آشنا کردن
خدا رو بسیار شاکرم که باز هم هدایتش شامل حالم شد و در مدار شنیدن این صحبت ها قرار گرفتم یکی از نشانه های بودنم در مسیر صحیح اینه که به محض آپلود فایل جدید بدون اینکه به صفحه ی اصلی مراجعه کرده باشم از یه طریقی گاها با کامنت های فعال شده متوجه قرارگیری فایل جدید میشم و همواره هم فرصتی فراهم میشه و وقتم آزاد میشه تا بتونم از محتویات فایل بهره ببرم این خودش نشون دهنده ی اینه که در مدار صحیح به ثبات رسیدم.
صحبت هاتون استاد دقیقا منطبق هست با تجربیات اخیر من و درس هایی که تونستم از این تجربیات بگیرم این نشون میده که همه ی ما رو داره یک نیرو هدایت میکنه که اینطور قشنگ یک سری تجربیات و همزمانی ها در زندگی تک تک افرادی که آموزش های شما رو دنبال میکنن رخ میده و همزمان شما فایل ضبط میکنید و در مورد همون مباحث صحبت میکنید.
من فردی بودم که همیشه در گذشته توی روابطم دیدگاه یک قربانی رو داشتم و همواره هم به قول معروف از دیگران ظلم دریافت میکردم اما از وقتی با قانون آشنا شدم و اون اتفاقات رو از دیدگاه قانون بررسی کردم متوجه شدم تمام اون اتفاقات به ظاهر ناراحت کننده و دردآور گذشته ریشه در نگاه شرک آمیزم داشته و وقتی فهمیدم خودم به خاطر شرک ام اون اتفاقات رو رقم زدم هم تونستم اون افرادی که فقط مامور الهی بودن برای اینکه پاسخ فرکانس های شرک آمیزم رو به دستم برسونن ببخشم و باهاشون در صلح قرار بگیرم و هم تونستم خودم رو ببخشم و تلاش کنم دیدگاه توحیدی رو اصل و سرلوحه ی زندگیم قرار بدم و خیلی جدی در عمل توحید رو پیاده کنم تا دیگه اون اتفاقات نامناسب تکرار نشه، این رویکرد من در مورد اتفاقات ناراحت کننده ی گذشته اس، یعنی هر بار خاطره ی ناراحت کننده ای به یادم میاد سریع میام از دیدگاه قانون بررسی اش میکنم و اینکه چطور خودم خالق اون اتفاق بودم و این باعث شده ایمانم به قانون قوی بشه و تعهدم برای اجرای قانون در عمل افزایش پیدا کنه.
من با همین روش تونستم رابطه ام رو با مادرم با خواهرم با همسرم و با خواهرای همسرم و کل خانواده ی همسرم بهبود بدم.
یک بار که مادرم مهمان من بود داشت از گذشته ی سخت مالی ای که داشتیم صحبت میکرد و احساس گناه در مورد ما بچه هاش داشت به مادرم گفتم به نظر من کودکی من یه کودکی پرفکت و عالی بوده مادر، به خاطر اینکه مدام در حال جابجایی بودیم باعث شده من شخصیتم یه شخصیت منعطف باشه شخصیتی که با همه جور آدمی بتونم ارتباط بگیرم و همه جور دوستی پیدا کنم و این راحت ارتباط برقرار کردن با غریبه ها باعث شده من بتونم خیلی راحت وقتی محیط زندگیم عوض میشه راحت جا بیوفتم جای جدید باعث شده خیلی راحت کارم رو عوض کنم خیلی راحت مهاجرت کنم و خیلی راحت هر تغییری برای رشد لازمه رو اعمال کنم به محض اینکه این صحبت ها رو با مادرم داشتم حال مادرم از این رو به اون رو شد.
من از مادرم همیشه درس توکل و ایمان گرفتم اون همیشه بهم از جاهایی که خدا کمکش کرده و دستش رو گرفته صحبت میکرد و همیشه هم از من تعریف میکرد از کودکی ام فقط چیزای مثبتی که درباره ام میگفت یادمه، دلیل اصلی اعتماد به نفس من در بزرگسالی مادرم هست یعنی یه بخش اعظمی از این اعتماد به نفس رو تعریف هایی که از مادرم در کودکی دریافت کردم میدونم و اون دست خداوند بود برای من تا بتونم خودم رو پیدا کنم و با وجود شرایط مالی نامناسب خیلی باعزت نفس بزرگ بشم، همیشه میگفت و میگه همین الان هم، که تو خیلی باهوش و خلاق هستی و چپ دست بودنت خودش گواه این ویژگی هات هست، همیشه میگفت فلان معلم تو کودکی فلان تعریف رو ازت کرده یا تو خیلی باخدا و مومن و پاک هستی و تمام این صحبت های مادرم در موردم باعث شده من همواره یه دیدگاه خیلی مثبت و عالی نسبت به خودم داشته باشم و اعتماد به نفسی رو در من زنده کرده که باعث شده تصمیمات بزرگ در زندگیم بگیرم و حرکت های بزرگی رو با جسارت و جرات انجام بدم.
در مورد رابطه ام با همسرم هم همین بوده، ما اوایل ازدواج رابطه ی خوبی نداشتیم در واقع برعکس خیلی از زوج ها که عاشقانه ازدواج میکنن و بعد از مدتی میزنن به تیپ و تاپ همدیگه، در مورد ما برعکس بوده و من رابطه ام رو با استفاده از قانون تونستم بسازم و بهبودش بدم، از قبل آشنایی با شما استاد با استفاده از کتاب های رشد فردی هدایت شدم و درک کردم که باید تمرکز کنم بر خوبی های همسرم حتی هدایت شدم به یه کتابی با عنوان چطور از شوهرم مراقبت کنم، من همواره هم پیش خانواده ی خودم و هم پیش خانواده ی همسرم و هم دوستانم از ویژگی های مثبت همسرم سخن گفتم و به مرور باعث شد رابطه ام بهبود پیدا کنه و الان به نقطه ای رسیده که میتونم بگم رویایی ترین رابطه رو که هر زوجی میتونه داشته باشه خلق کرده ام، همسرم آدم به شدت تمیز و پاکیزه ای هست یعنی الان چهارده سال از زندگی مشترک ما میگذره و من حتی نمیدونم این مرد بوی عرق اش چطور هست، هر روز بعد از کار حمام مفصل میره و همیشه پشت گردنش آنکارد هست و چون ورزشکار و عضله ای هست تمام بدنش هم تمیز و بدون مو هست و عضلاتش واضح و زیبا مشخصه، همسرم به شدت آدم منظمی هست منظم و با برنامه، اگر صبح زود قراره جایی بره حواسش به تایم خوابش هست، برنامه ی باشگاه و کارش منظمه، توی گرفتن سفارش از مشتری ها نظم داره، توی پاسخ دادن به تلفن ارباب رجوع و حتی خانواده ی خودش منظمه و یه زندگی با برنامه که باعث شده من همیشه آرامش داشته باشم کنارش و بتونم برنامه ریزی کنم و با برنامه پیش برم، شاید توی خونه ی خیلی از زوج ها این خانم باشه که باید حواسش به موجودی آشپزخونه باشه و چیزی به اتمام رسید خرید انجام بده اما در مورد ما فرق میکنه همسرم حواسش هست و همیشه کابینت خواروبار و یخچال رو چک میکنه و به محض تموم شدن چیزی حتی من اگر ندونم خرید میکنه و جایگزین میکنه، بسیار تو کار خونه کمک حال من هست از شستن لباس ها تا جمع کردن لباس ها از رخت آویز، تا نگهداری از بچه و حتی پختن شام و جمع کردن سفره، به خاطر مرتب بودنش همیشه خونه مرتب هست و نیازی نیست من انرژی بزارم برای تمیزکاری خونه، همسرم به شدت خانواده دوست هست و این ویژگی اش جزو بارزترین ویژگی هاش هست که همیشه به خودش هم گفتم اون حتما یک تایمی رو برای من و دخترم خالی میکنه و از وقت گذروندن با ما لذت میبره، وقتی چند سال پیش به تصمیم خودم از شغل کارمندی استعفا دادم اون حمایتم کرد و پشتیبانی و حمایتش باعث شد من با وجود انتقاد بقیه آب تو دلم تکون نخوره، همیشه روحیه ای حامی و همراه داشته و یه ویژگی مثبت دیگه اش اینه که خیلی باهام شوخی میکنه و همواره سعی میکنه با لحن شوخی باهام حرف بزنه و سر به سرم بزاره و من رو بخندونه، اگر بخوام در مورد ویژگی های مثبت همسرم بنویسم فکر کنم تبدیل به یه کتاب پونصد صفحه ای یا حتی هزار صفحه ای بشه بدون اغراق، پس همینجا صحبت رو کوتاه میکنم و میرم سراغ ویژگی های مثبت خانواده ی همسرم خصوصا خواهرای همسرم، من پنج تا خواهرشوهر دارم که خصلت مشترک همشون در رابطه با من اینه که من رو خیلی دوست دارن و بهم بها و اهمیت میدن و اگر چند هفته ازم بیخبر باشن یه برنامه میریزن و دسته جمعی به دیدنم میان شده حتی نیم ساعت یا یه ساعت.
خیلی خونگرم و اهل معاشرت و دورهمی هستن و به شدت به روابط بین فردی اهمیت میدن و براش وقت صرف میکنن، آدمای شوخی هستن و همیشه تو جمع هاشون صدای خنده هاشون بلنده، خیلی شخصیت های ساده ای دارن و سعی میکنن از یه زندگی ساده لذت ببرن مثل خرید لباس یا درست کردن دسر یا همین اتفاقات ساده ی روزمره، کلا برای خوشبختی دنبال فلسفه ی خاصی نمیگردن و زندگی رو بسیار ساده زندگی میکنن و برای همه ی اتفاقات و نعمت های ساده ی زندگی ذوق و شوق دارن، وقتی یه عروسی ای در پیش هست بسیار لذتبخش هست وقت سپری کردن باهاشون چون ذوق و برنامه های باحال و پلن های جالب برای اون مراسم دارن، خیلی بخشنده و دست و دلباز هستن از تقسیم خوراکی تا حتی بخشش لباس یا دادن هدیه، همیشه خریدهاشون رو نشون من میدن و دوست دارن منم نعمت هام رو باهاشون به اشتراک بگذارم و مثل آنباکسینگ ذوق دیدنش رو دارن، اهل مد و این جراحی ها و قر و فر هایی که اغلب خانومای حالایی دارن اصلا نیستن و البته که چون همشون صورت های زیبایی دارن نیازی هم بهش ندارن، اگر بخوام در مورد ویژگی های مثبتشون به طور کامل صحبت کنم بازم خیلی طولانی میشه پس صحبت رو کوتاه میکنم.
چند روز پیش از طریق کامنت یکی از بچه های سایت هدایت شدم به کتاب قدرت حال اثر اکهارت توله، به دوستان پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو مطالعه کنن حتی یک جای کتاب نتونستم موردی رو خلاف قوانینی که استاد میگه پیدا کنم و تمام صحبت های کتاب دقیقا مطابق آموزه های استاد هست و اتفاقا خیلی مرتبط هست با این جلسه از صحبت های استاد، توی این کتاب از واژه ی هستی به جای کلمه ی خدا استفاده کرده و میگه دلیل اینکه نمیگه خدا، اینه که خیلی از کلمه ی خدا سو استفاده شده و معنای واقعی اش رو از دست داده و باعث ایجاد ایگو و خدای من و خدا تو و عقاید موهوم مذهبی و جدایی ادیان شده در صورتی که هممون از یک کل و واحد هستیم توی این کتاب در مورد پاشنه آشیل ها با عنوان “پیکره ی درد” صحبت میکنه، به شدت معتقده که نباید به گذشته ی منفی رجوع کرد و حرف های جالبی در مورد شناخت ذهن و شگردهای ذهن میگه و اینکه چطور بتونیم نجواهای ذهنی رو کنترل کنیم، به نظرم یک کتاب کامل در زمینه ی کنترل ذهن هست، فقط تفاوت این کتاب با آموزه های استاد اینه که استاد تمام اونا رو به زبان ساده و قابل فهم گفته و اونجا کمی پیچیده تر به نظر میاد که شاید دلیلش ترجمه ی بد باشه و خود کتاب اینطور نباشه، اما برای ماهایی که در این مسیر هستیم خیلی فهم اش راحته چون از قبل با قانون و بحث کنترل ذهن آشنایی داریم.
سلام به استاد توحیدی و موحدم
اولا تشکر میکنم بابت زمانی که میگذارید و با عشق از دل کامنت های دوستان یه فایل تهیه میکنید و مسائل رو برای ما بازتر شفاف تر و کاربردی تر بازم از زوایا و با هزار تا مثال دیگه توضیح میدید و به راحتی ازش نمیگذرید چون این قانون تمرکز اصله و اصل برای شما یعنی همه چیز و این نشون میده تعهد شما چقدر نسبت به جدا کردن اصل از فرع تا کجا بالا هست و چقدر براتون مهمه هر بار برای اونایی که دنبال دونستن و به کار بستن این قوانین هستن این اصل رو توضیح بدید و اهمیتش رو گوشزد کنید.
ما مدتی هست که یه کوچولو نازنین به جمع خانوادمون اضافه شده. کارن کوچولو.
و مامانش عادت داره از روزمرش و کاراش برامون فیلم یا عکس میفرسته و چقدر من لذت میبرم از دیدن این بچه.
خیلی به رفتارش دقت میکنم و چقدر برای من درس داره چقدر به درک من کمک میکنه تو بحث درک قانون.
باور کنید از چیزایی لذت میبره که من با خودم میگم خدای من در صلح بودن یعنی همین از دویدن به بچه دیگه.از اینکه توپ رو سمتش پرت کنی از اینکه دستش رو محکم میزنه توی آب و آبها میپاشه بهش.از اینکه دماغت رو به دماغش بزنی از دیدن یه پرنده که پرواز میکنه از اینکه لباسش رو بندازی بالا بیوفته روی صورتش از اینکه یه وسیله بدی دستش و باهاش بازی کنه حتی اگه آبکش آشپزی باشه از چیزای خیلی ساده و پیش پا افتاده ها چنان ذوقی میکنه چنان قه قهه هایی میکنه از اعماق وجودش و چنان لذتی میبره که من هر بار بخودم میگم آره خودشه خودشه این بچه هنوز دست نخورده هست افکارش باورهاش این بشدت به جریان خداوند وصله برای همین همش دنبال لذت بردنه برای همین اینقدر راحت از ساده ترین چیزها لذت میبره و این جور قهقهه میزنه و میخنده و بخودم یاد آوری میکنم که ببین همینه کل داستان همینه ساده گرفتن سخت نگرفتن و لذت بردن اون منتظر چیزی در آینده نیست اون از همین چیزایی که هست و داره نهایت لذت رو میبره زندگی یعنی همین تو هم باید به همین شکل زندگی کنی.
باید خیلی از قل و زنجیر ها رو باز کنی بزنی پاره کنی(مثل حرف مردم) باید لنز دوربین جهان بینیت رو تمیز کنی اون لکه هایی که روش افتاده رو تمیز کن تا جهان رو قشنگتر ببینی نه پر از لکه های سیاه و زشت بعد میبینی جهان چه رخ زیبایی داشت تو فکر میکردی ماه گرفتگی داره.
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
سلام به استادعزیزم وسلام به مریم بانوی مهربانم
وسلام به تک تک دوستانم
واقعا نمیدونم آدمیزاد چرا اینجوریه که تا سرش به سنگ نخوره درس نمیگیره…
انقدر شما تواین 4 سال که من باشماهم مسیر شدم هربار میگید به زیبایی ها توجه کنید تحسین کنید خوبیها وزیبایی ها رو و دنبال پیدا کردن نکات مثبت توی افراد توی خودتون توی روابط وشرایط وموقعیت ها ومکان ها باشید، ولی باز بعضی از ماها از جمله خودم که فکر می کنیم به خودشناسی ودیگر شناسی وبه شناخت خوبی نسبت به قضایا رسیدیم حس این روانشناسها ومشاوره های روان شناسی بهمون دست میده و میفتیم به جون یه کسی ویا یه شرایطی تا روانکاویش کنیم،رو حساب اینکه میخوایم درستش کنیم..
چون بلدیم می فهمیم و حداقل از طرف مقابل یا از دیگران بیشتر حالیمون هست.
با برچسب اینکه من دارم اصلاح انجام میدم من دارم پاکسازی می کنم من دارم ترمیم می کنم من دارم درستش میکنم..
من خودم چندوقت پیش قبل جنگ از کارم که اومدم بیرون قید اینستا وفضای مجازی رو که زدم بعدشم که جنگ شروع شد، انگار تمام فضای ذهنی وفکریمو وتوجهاتم رو گذاشتم فقط روی رابطه ام وروی پارتنرم..
منی که مدام تمرکزم روی نکات مثبت رابطه ام بود واتفاقا همه چیز با سپاسگزاری و عمل به قوانین داشت خوب پیش میرفت، با کنترل کردن اوضاع وشرایط و پارتنرم کارو به جایی رسوندم که کلی نقص و اشکال از تو رابطه وطرف مقابلم پیدا کردم!!!
یادمه توشرایط جنگی هم طبق برنامه همیشگی، شبا یکی دوساعت می رفتیم پیاده روی و پارک و در مورد قوانین و …صحبت می کردیم.
منتهی چون فضا واقعا آدمو سوق میداد سمت احساسات منفی، یه شب که داشتیم در مورد این صحبت می کردیم که اتفاقات چقدر می تونه توی زندگی ما تاثیر بذاره …
وهمین یه دفعه ای اتفاق افتادن جنگ باعث شده که زیاد سخت نگیریم زیاد فکر آینده نباشیم ودر لحظه از زندگیمون لذت ببریم حرفها رفت سمت اینکه بهتره آدم جوری زندگی کنه که اگه مرد ازش به نیکی یاد بشه..
یه دفعه من برگشتم به عزیزم گفتم شما همه چیزت خوبه ها منتهی در مورد یه سر مسائل حقیقت رو نمیگی وازت حتی دروغ هم شنیدم! مثلا در مورد مسائل مالی، حالا مگه کسی میخواد مال واموالتو ازت بگیره؟
انقدر ناشکری نکن ببین اینو داری اونو داری و فلان …
ومن اون شب این حرفو زدم ده تا خصلت خوب پارتنرم رو هم گفتم ولی ایشون همون انتقاد منو ونصیحت منو سوء برداشت کرد!!
واز اون شب به اینور الان نزدیک دوماهه دیگه اون رابطه مثل قبل نشده!!
همش میگفتم خدایا مگه من چی گفتم؟
چرا این آدم بهش برخورد؟
الان که این فایلو تا دقیقا 20 گوش کردم دیدم شما مثال زدید که چطور رابطه ها با گفتن ویادآوری منفی ها خراب میشه!!!
حالا فهمیدم چرا رابطم دستخوش این تغییرات بد شد، جوریکه طرفم مقابلم اگه هر روز چندبار زنگ نمیزد بهم یا یه روز در میون منو نمیدید دلش تنگ میشد، الان فاصله گرفته ازم،وجالبه که چندشب پیش بهم گفت: مینا 7و8 ماه قبل هم منوقضاوت کردی و بهم یه جورایی انگ دروغگو بودن زدی منتهی غیر مستقیم!!! دوباره دوماه قبل هم همین حرف تکرار کردی، من اگه چیزی رو نگفتم یا پنهان کردم یا جور دیگه ای گفتم دلایل خودم رو داشتم، شما هزارتا خوبی منو نمی بینی؟
من پیش خودم میگفتم خدایا این چرا انقدر نازک دل و حساسه؟ خب من چیز خاصی نگفتم که؟
اصلا مگه دوتا دوست ودوتا رفیق نباید عیب های همو بهم بگن وهمو اصلاح کنند تا رابطشون بهتر بشه؟
الان با صحبت های شما متوجه شدم که قانون اشتباه نمیکنه قانون قانونه، من رفتم سراغ منفی ها و عیب ها و به قول خودم تغییر طرف مقابل و اصلاح دیگری وشرایط چون فک میکردم یعنی باور داشتم که ایشون داره کار بدی میکنه ومنم متوجه خطاء واشتباهش شدم حالا هم باید بهش بگم.
ولی الان حس میکنم اتفاقا خیلی کار بدی کردم، من بهش حس بدی دادم شایدم خودش کلی خجالت کشیده یا ترسیده که دیگه بهش اعتماد نداشته باشم یا حرفهاشو قبول نداشته باشم حالا اینجوری فاصله گرفته…
جالب اینجاست که من تو این یکماه اخیر هرکاری می کنم نمی تونم دیگه روی رابطه ی به اون زیبایی که بینمون بود تمرکز کنم تا سپاسگزاری کنم، ما 7و8 ماه رابطمون سراسر خیر وخوشی بود وانهمه از هم یادگرفتیم وکلی توی مسیر زندگیمون بهم کمک کردیم تا بهتر وراحتر وشادتر زندگی رو پیش ببریم وهرکدوم توی مسائل خانوادگی وکاری خودمون داشتیم خیلی خوب وبا انگیزه وشوق پیش میرفتیم.
اینجاست که کاربرد مومنتوم خودش رو قشنگ نشون میده!!
تمرکز روی نازیبایی ها تغییر توجهات واحساساتم تو اون دوران منو آروم کشید سمت رابطمون و شریک عاطفیم تا نقطه ضعف هاشو رو ببینم به چشمم بیاد وحتی عنوان کنمش…
این چندوقت هی میگفتم الخیرفی ماوقع، شاید خواست خدا بوده شاید قرار اتفاقات دیگه ای بیفته یا اصلا شاید قراره این رابطه اینجوری تموم بشه!!
ولی الان میفهمم که یعنی یادم اومده که توی کل زندگیم همیشه از همین مسیر که رفتم همه چیز خراب شد.
رفتن سراغ گذشته، رفتن سراغ اشتباهات، رفتن سراغ منفی ها….
رفتن وگشتن دنبال قاتل بروسلی به قول معروف…
امیدوارم واقعا حالا که فهمیدم کارم اشتباه بوده ازش درس بگیرم، بلاخره هرکسی یه عیب وایراداتی داره یا در هر چیزی وهر شرایطی چیزهای ناجالب ونادلخواه هم وجود داره، اصلا خاصیت این دنیا واین زندگی مادی وآدمها اینه، فرشته که نیستیم.
اما قراره خودمون آگاهانه زندگی رو برای خودمون وعزیزانمون لذت بخش ودوست داشتنی وزیبا کنیم حتی اگه شرایط نادلخواه شد یا شخص مقابل ودیگران از دید ما اونجور که باید پرفکت وبی نقص نبودن روش تمرکز نکنیم.
حتی روی نقص واشتباهات وخطاهای خودمون.
ازشون درس بگیریم و رد بشیم.
برم باقی فایل رو گوش کنم که همه اش درس هست و نعمت ورزق از سمت الله مهربان .
ممنونم استاد قشنگم
سلام به رفقای عزیزم
یه مثل عامیانه تو شیراز هست که میگه: فلانی از بیکاری، درفش به چیز خودش میزد!
چیز اینجا، یک کلمه بوقداره! بووووووق!
دقیقا منظور از این مثل، همین نشخوارهای فکری سمی هست که استاد راجع بهش خوب توضیح دادند. این، تو ذهن من ، با این مثل درفش و چیز! بهتر شکل گرفت!
اما درباره مسائل و مشکلاتی که چالشها را در زندگی ما بوجود میارن، نکته اینه که تا ما کراهت این چالشها رو برای خودمون بولد نکنیم، خب، حرکتی برای تصحیح و از بین بردن اونها نخواهیم کرد.
فکر کن: اگه استاد عباسمنش که در خونه شون با تضاد و مشکل روبرو شده بوده، همون زمان شروع میکرد به نادیده گرفتن این مشکلات و در برابر باباش، نرمش قهرمانانه بروز داده بود، الان من داشتم این کلمات رو برای کی مینوشتم؟ ها؟ اصن سایت عباسمنشی وجود نداشت، استاد هم حالا هنوز تو قم، وردست همون رفیقش داشت پلی استیشن کرایه میداد، عصرها هم میرفت اسنپ تا کرایه خونه ش رو در بیاره! من رو که دیگه نگو! الان لای باقالیها داشتم گریه میکردم!
پس، اون تضاد اولی یه لازمه! نباس ازش در رفت، ولی دیگه زیاد از حد هم نباس بهش اهمیت داد.
رو همین اصل، پارسال که دم عید استاد تکلیف پیک نوروزی داد، بهم گفت که امسال هر کاری میکنید، رو عزت نفس خودتون کار کنید و برای خودتون بیشتر ارزش قائل بشید…یه چیز تو همین مایه.
آقا ما هم بعد عید، پیله کردیم به مامانمون، سر یک مسئله خانوادگی الکی. ولی حق خدایی با من بود!
آقایی که شما باشی، یکسالم به چوخ رفت! از بس رفتم تو فاز منفی، ستاره های کنار اسمم تو سایت عباسمنش، از پنج تا، شد ا و نیم تا:)))) یعنی آخرش به پی پی خوردن افتاده بودم، ولی وا ندادم، چون حس میکردم دارن من و خانواده م رو به نادرست، خیلی دست کم میگیرن و این قشنگ نبود… وا ندادم و یکسال خونه بابام نرفتم! نه خودم، نه خانواده کوچیکم!
خب، البته بعد که صلح و صفا برقرار شد، دیگه مثه بچه ی آدم رفت و اومدم رو کردم و همین دیشب تو خونه بابام تا نصف شب میخندیدیم! یعنی: دعوا سرجاش و تموم شد، ولی دیگه کینه بی کینه!
راستش، خیلی خوشحالم که پارسال شر به پا کردم! یه بار برای همیشه، دعوا تموم شد! دمم گرم! دمت گرم استاد عباسمنش! خوشحالی و خوشبختی، حلالت باشه! راستی تو آمریکا با کباب، پیاز هم بخووور:)))) چقدر این صمد آقا رو دوست دارررررم!
از این فایل هم یاد گرفتم که: دعوا خوبه! دعوا خیلی بهتر از خودخوریه!
میزنی درب و داغون میکنی یا درب و داغونت میکنن و بعد مثه بچه آدم زندگیت رو میکنی!
وای مامانم اینا! من تا قبل از پارسال، چقدر تی تیش بودم! چه بچه مثبت داغونی بودم!
آخه کی از ننه باباش به دل میگیره؟ خب، من گرفته بودم و حالا دیگه هیچ چی تو دلم نیست!
عمرا دیگه سراغ درفش برم! خدایی خیلی درد داشت:)))))
خوشبخت و خوش شانس و پولدار باشید.
سلام به استاد عزیز و بقیه ی دوستان
منهم همون اوایلی که با قانون اشنا شده بودم به دلایلی مجبور شدم و دوتا مشاوره رفتم در دو زمینه ی کاملا متفاوت و جداگانه
حالا خداروشکر همشون در حد حرف زدن بودن نه دارو دادن ولی واقعا جفتشون هیچ کمکی بهم نکردن و حرفای کاملا نادرستی میزدن
مشاور اولی که رفتم مشاوره شغلی بود ، قرار بود اون خانم من رو به شغلی هدایت کنه که به قول خودش آینده داره و پول سازه و اون شغله هم خلاصه میشد داخل رشته ی مهندسی دانشگاهیم که من قرار بود دیگه ادامش ندم
خب شما توی سایت بارها و بارها گفته بودین برین سراغ علاقتون تو اون هم پول و موفقیت هست ولی 10 ها نفر تو گوش من میخوندن که بزرگترین اشتباه زندگیت رو داری مرتکب میشی
بماند که همون خانم چه قدرررر نشست با من حرف زد و مثال از پسرش زد و اومد گفت تو علاقه ای که من دارم به هیچ عنوان پول و آینده ی شغلی ای نیست
ولی خب خداروشکر قبل از اینکه این جلسات مشاوره شروع بشه من کلی الگو دیده بودم از مثالها و حرفای نقض اون خانم
این مشاوره رو هم به خاطر حال خیلی بد پدر و مادرم رفته بودم ، چون واقعا از تصمیم من ناراضی بودن و فکر میکردن اگر من ادامه ندم اونها زندگی موفقی نخواهند داشت چون من در ظاهر زندگی موفقی ندارم
خلاصه من فک کنم کمتر از 10 جلسه پیش اون مشاور رفتم چون به هیچ عنوان ذره ای کمک نکردن و فقط انرژیم رو میگرفتن و تلاش در قانع کردن من داشتن که دارم اشتباه میکنم در صورتی که طرز فکر خودشون اشتباه بود
مشاور دومی که رفتم که باز خانوادم اصرار داشتن که برم باز به خاطر اینکه فکر میکردن دارم اشتباه میکنم ، اوشون نه تنها کمکم نکرد کلی حالمو بدتر کرد
فک کنم حدود 10 جلسه هفته ای یکبار بیشتر پیششون نرفتم
و بله دقیقا استاد همون کاری که شما گفتین تو فیلما میکنن تو واقعیت هم میکردن ایشون
من رو برگردوندن به یک سری از خاطرات گذشتم که خیلی کمرنگ بودن و هی پر رنگ ترش کردن
در حدی که من هر جلسه از شدت بعض و اشک نمیتونستم حرف بزنم
تا هفته ی بعدی که جلسه ی بعدی بود باید یه سری تمرینات انجام میدادم که همون فکر کردن و به یادآوری گذشته بود
باز همونا کلیییی احسلس بد ، ناراحتی گریه و غم داشت ، تو اون چند هفته ی کوتاه من حالم به طرز فجیعی بد تر شده بود
و کارام گریه و عم و بغض ای بود که اصلا درست نمیشد
بعد هر جلسه اوضاع بدتر از جلسه قبلی میشد!
من دیدم حالم هر بار داره بدتر میشه دیگه ادامه ندادم
ولی برعکسش
من 4 ساله با شما دارم ادامه میدم
نمیگم حال بد نداشتم ولی به اون اندازه حال بدی که تجربه کردم تو اون جلسات مشاوره به هیچ عنوان نداشتم
آموزه های شما همون ماه ها و هفته های اول ، همون 10 جلسه ی اول اینقدر کمکم کرد که من باهاش زندگی دلخواهمو ساختم
ولی اون جلسات مشاوره ، هر دو نفرشون ، نه تنها باعث بهتر شدن اوضاع نشد
همه چیز بدتر شد ، هم حالم بدتر شد ، هم انرژیم تحلیل میرفت
یکی از دوستان من بود ایشون مسیله با مادرش داشت که چرا ازادی هاشو گرفته تا اونجایی که من ازش خبر داشتم یکسال کامل پیش مشاور میرفت برای حل این موضوع و حل نشده بود
من هم همون مسئله رو داشتم یه سری ازادی ها رو مادرم خیلی وقت بود ازم گرفته بود ، یکی از اونها انتخاب شغل ایندم بود ولی من تو همون سال اول با آموزه های شما حلش کردم، الان 4 ساله شغل دلخواه خودم رو دارم ، مادرم موافقم شده؟
نه به هیچ وجه ، هنوزم همون نظر قبلی خودشو داره
ولی مانعم شده؟ نه قدرتشو نداره ، نتونست ، نشد کاری بکنه
باور کنین دست به هر کاری که میتونست زد
اون مشاوره رفتنای من از همون تلاشای زیاد بود:))
یکی از فامیلای بسیار بسیار دورمون که اصلا نمیدونستیم وجود داره رو از تو امریکا!پیدا کردن که از قضا ایشونم هنر دوست داشتن ولی چون نتونسته بود تو امریکا ازش پول بسازه رفته بود همون رشته ی دانشگاهی که خونده بود(از قصا همون رشته دانشگاهی خودم بود:)) رو پیدا کرده بودن و مجبورش کرده بودن از امریکا با من تماس بگیره و باهام مشورت کنه که کارم اشتباهه
دوبارخ با خالم صحبت کرده بودن که باهام حرف بزنه
با شوهر خالم حرف زده بودن که قانعم کنه کارم اشتباهه
کلن یه اوصاعی بود برای خودش
ولی واقعیتشو بگم ، هیچ قدرتی نداشتن و نتونستن مانعم بشن ، الان سه سال از اون جریانات گدشته ، پدرم که واقعا همیشه کمکم کرده الانم داره کمکم میکنه و منهم کلی ازش تشکر کردم بابت این کمک هاش و رشدم رو داره میبینه و کلیم خوشحاله که در مکان امنی که درست کرده به قول خودش من کاسبی دارم و دارم کاسبی میکنم
مادرم اما همچنان کاملا مخالفه و میدونه من گوش به حرفاش نمیدم خیلی خیلی کمتر از قبل میخواد بحث راه بندازه سر اینکه من کارم اشتباه بوده
من کجام و اون دوستم کجاست؟
با اینکه همسنیم ولی من کسب و کار انلاین خودمو تو خونه دارم و ایشون تا جایی که یادمه با اجازه ی مادرش کارمند یه خانم دیگه شد که هر وقت بهش نیاز داشت کمکش کنه و هر وقت نداشت هم بمونه تو خونه
قانون بهتر از هر مشاوره دیگه ای کمکم کرد
مخصوصا بهبود رابطه م با مادرم
درسته مخالف سر سخت شیوه ی زندگی ای که من دارم و اصلا قبولش نداره
ولی نمیتونه مانعم بشه برای انجام کار مورد علاقم
درسته به شدت مذهبیه و دوست پسر داشتن رو گناه کبیره میدونه ولی دو ساله میدونه من دوست پسر دارم و 5 ساله رابطه دارم باهاش و حتی میدونه زمانایی که من با ایشون میرم بیرون
میدونه من نماز نمیخونم ولی کاری باهام نداره در اغلب موارد با اینکه باز اعتقادش اینه نماز نخونی جات قعر جهنمه
اینا نبودن منم مثل اون دوستم بودم ، اصلا این ازادیا رو نداشتم ولی ساختمشون
هیچ کدومم با این موصوع نساختم که برم ریشه ش رو توی بچگیم پیدا کنم
اینطوری بود که من الان میدونم این باور و طرز فکر اشتباه رو دارم حالا بیام درستش کنم
واقعا نگاهم اونقدری که اون مشاوره ازم میخواست به گذشته نبود
اگر به دنبال مشکل باشی، حتماً پیدایش می کنی
ای ابتدای هر آغاز و ای سرانجام هر پایان
خدایاااا خودت من را هدایتی کن به سمت تسلیم بودن در برابر خودت و خودم و خواسته هایم
خدایااا بیامرز من را که آن گناهانم امید را قطع میکند
خدایاااا بیامرز مرا از هر کاری که کرده ام و هر خطایی که از من سر زده است
خدایا شکرت که همه ی قدرت ها و انرژی های الهی و عشق الهی در خدمت من هستند
خدایااا شکرت که تمام پرونده های نیمه کاره ام و درخواست هایم بطور کامل انجام شده است
تمام کارهای نیمه کاره و پرونده های نیمه کاره ی زندگی گذشته ام تا ابد بطور کامل انجام شده و به پایان رسیده و بسته شده است
هر کسی اگر به من ضربه ای زده بنفع من شده و به من خدمت کرده است
هر کسی پشت سر من حرف زده و به من توهین کرده بنفع من بوده و به من خدمت کرده است
همان اشخاصی که من رو مسخره میکردند همانها دنباله روی من خواهند شد
خداوند تمام فرشتگان الهی و تمام ناجیان الهی اش را برای محافظت و پشتیبانی از من را فرستاده تا دهان تمام این افراد را ببندد.. تمام افرادی که به من تهمت زدند و توهین کرده آند و یا با من ناسازگار بودند و پشت سر من غیبت کردن. و سبب رنجش و کینه و نفرت و خشم و کینه ی من شدند و من را به تمسخر گرفتن و به من ضربه ی روحی و جسمی وارد کرده آند خیلی زود دستشان رو میشود و بنفع من پیش میرود و به من خدمت میکنند و به خدمت من در میآیند و دنباله روی من می شوند و من هم درسهای آن تجربیات را گرفتم تا بتوانم پله های موفقیت را بسمت مومنتوم مثبت و به مدار های بالاتری رهسپار باشم
خداوند قدر من را میداند پس من هم قدر خودم. را میدانم .. پس تمام انسان ها قدر من را می دانند و به من عشق میورزند و قدر من را میدانند چون من با ارزش و لایق بهترین ها هستم
خدایاآ شکرت که مرا از اشتباهات روابط نامناسب با افراد نامناسب گذشته ام رهانیده است…
هر آنکسی که به یاد دارم و یا به یاد ندارم رهانیده است
خدایااا شکرت که مرا از هر نوع اشتباهات گذشته ام که برایم هیچ سودی نداشتند رهانیده ای
خدایاااا شکرت که مرا از اشتباهات و تجربیاتی که در آن درسی برام داشته ممنون سپاسگذارم
خدایاااا خودت کمکم کن تا تمام اشتباهات و خطاهای گذشته ام تغییر کند و بنفع من پیش بره
خدایاااا شکرت که مرا از اشتباهات پولی و مالی گذشته ام رهانیده ای
یک نکته ی بسیار بسیار مهم که جدیدا متوجه شدم اینکه..
برای راه حل ها و یا برای قروض و قرض و بدیهی ها و یا دیگر مسایل زندگی مون فقط و فقط بجلو و رشد و پیشرفت نگاه کنیم باید به گذشته و اشتباهات مالی و پولی و یا هر نوع اشتباهات گذشته که زخم قلبمون رو باز میکنه توجه نکنیم
توجه نکنیم یعنی چی؟؟؟
یعنی مانند زن لوط هی به عقب نگاه نکنیم
چون نگاه کردن به گذشته و عقب و پشت سر سبب میشه که همش عقب بمونیم و در جا بزنیم و فرکانس عقب ماندگی رو بفرستیم
این نوشته ی من خیلی خیلی معنی داره چون منم تازه به این درک و آگاهی رسیدم و باید تمرین کنم و ذهنمو از گذشته پاک کنم.
پس برای رهایی و راه حل ها فقط و فقط به پیش رو توجه کنیم
یعنی چی آنوقت؟؟؟
یعنی هم اکنون توجه کنیم به آرمان های جدید !!!
به ایده های جدید
اندیشه های جدید و تازه
فرصت های جدید و ویژه و خاص
موقعیت های جدید و عالی
مسیرهای جدید و خوب و عالی و زیبا
به روابط و معاشرت های جدید و زیبا
به درآمدهای جدید و نامنتظره به خوب و عالی
به خانه ی جدید و امکانات رفاهی جدید و عالی
پس برای اینکه رشد و پیشرفت کنیم فقط باید به جلو نگاه کنیم و درخواست های جدید بنویسم و طلب کنیم و هرگز به گذشته نگاه نکنیم چون مثل زن لوط سنگ میشیم یعنی همانجایی که بودیم می ایستیم و حرکت به جلویی نداریم
خدایاااا شکرت که یکی از ترمزها و محدودیت های ذهنی ام را شناسایی کردم و پاسخ پرسشم رو دریافت کردم
جهان پاسخ داد
اینکه مدام از جهان میپرسیدم که چرا در جا میزنم و عقب ماندم؟؟؟؟
در واقع باید روی همین اصل و روی باورهایم در همه ی زمینه ها کار کنم..
پس با کنترل ذهن این امر مهم با کیفیت بهتری امکان پذیر میباشد
خدایااا شکرت من به کایینات ایمان و اعتماد و یقین دارم
من بابت تمام وفور و فراوانی نعمت های زندگیم سپاسگذارم
افراد درست و مناسب جدید و فرصت های جادویی درست و مناسب ویژه و خاص جدید
موقعیت های درست و مناسب جدید آماده آند که وارد تجربه و واقعیت زندگیم شوند
وقتشه عشق و سلامتی و پول و ثروت را دریافت کنم
من آماده ام برای تغییر و برای دریافت و دگرگونی*
من آماده ام برای دریافت بیشتر
من به جهان اعلام میکنم
من به کایینات اعتماد و ایمان و یقین دارم
خدایا خودت دستمو محکم به دستان نور شفاءبخش قدرتمند و توانگر الهی خودت گره بزن
خدایااا برای تمام موانع و تمام تضادهای زندگیم که تابلوی راهنمای من برای محافظت و مواظبت من بودند تا بیشتر به مسیر اشتباهاتم ادامه ندهم ممنون و سپاسگذارم…
و بواسطه ی همین خطاها و اشتباهات گذشته ام که مسیرم درست نبوده و آگاه و بیدار نبودم هم اکنون مسولیت تمام اشتباهاتم را میپذیرم و به درسهایش آگاه شدم
باید آنقدر به ذهن مون ورودی های مناسب برسونیم تا ذهن و روح مون در آزادی و رهایی قرار بگیره
باید گذشته مون رو با تمام مخلفاتش ببخشیم و آزاد و رها کنیم نه به این دلیل که آن شخص و یا اشخاص و غیره مستحق بخشیدن هستند !!! بلکه بخاطر اینکه خودمون مستحق آزادی و رهایی از این غل و زنجیرها هستیم.. چون مستحق عشق الهی هستیم
چون باید عشق الهی رو در قلب مون بیدار کنیم و از این عشق محافظت کنیم
در کتاب شفای لوئیز هی نوشته
وقتی رفتار کسی اذیتم میکند یعنی دارد درس مهمی به من یاد می دهد
انسان های عصبانی آرامش و خونسردی رو به من یاد می دهند
انسان های خونسرد و یا بظاهر بی احساس عشق بی قید و شرط را به من یاد می دهند
انسان های تحقیر گر عزت نفس را به من یاد می دهند
و انسان های لجباز انعطاف رو به من می آموزند
و انسانها ی انتقام جو و خشن و جنگجو ببخشش و صلح با خود و جهانم رو با مهربانی رو بهمون یاد می دهند
پس بیایم قلب ها مون رو با دیدن این افراد شستشو دهیم و پاک کنیم تا بتوانیم قلبمون رو از این گزندها آزاد و رها کنیم……….
الهی آمین
بقول سهراب سپهری عزیز
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جُست
و خدایااا تنها فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت و آگاهی و انرژی و سلامتی و تداوم و پایداری و تمرکز. و نعمت و خیر برکت های الهی را می خواهم
و خدایااا شکرت تنها فقط و فقط از تو یاری میخوام برای هدایت بسمت باز شدن کلیدی که فقط مخصوص من و همانند اثر انگشتم که امضای خاص و ویژه ی من است پس مسیر رسیدن به خواسته ها و آرزوهای من هم خاص و ویژه است
IN GOD WE TRUST
ما به خداوند اعتماد داریم
IN GOD WE TRUST
به نام خدای مهربان، سلام خدمت استاد عباس منش و همه دوستان،اول از همه چقدر خدا رو شکر میکنم که در مسیر این آگاهیها قرار دارم و جا داره تشکر کنم اول از خدای مهربان و بعدم از استاد عباس منش که این آگاهیها رو در اختیار ما میزارن من هم به نوبه خودم بالاخره یه پستی و بلندیهایی از دوران کودکی تا به الان تو زندگیم وجود داشته که اگه بخام برگردم به عقب و بهشون توجه کنم خب باعث رنجش من میشه ولی خوشبختانه اصلا بهم مهم نیست و من سعی میکنم بصورت آگاهانه به اتفاقات مثبت گذشته توجه کنم و حتی خاطرات خوبه گذشته رو برای دیگران هم تعریف کنم چون احساس خوبی بهم دست میده و از همون اتفاقات بیشتر وارد زندگی من میشه سعی میکنم از خاطرات به ظاهر بد دوری کنم که همونام بعضی هاش باعث رشد من شده که یه تضادهایی بوده که باید میبوده باشه و من درسش رو پاس میکردم الان هم که به این نقطه زندگی رسیدم واقعا انسان خوشبختی هستم و خودم رو خوشبخت میدونم و اینو بارها برای خودم ثابت کردم به نظرم گذشته دیگه گذشته و دیگه ارزش نداره که بخایم این خود ارزشمندمون رو درگیرش کنیم در صورتی که کاریم ازمون ساخته نیست جز اینکه اوقات خودمون رو تلخ میکنیم و از اون اتفاقات به ظاهر بد بیشتر به سوی خودمون جذب میکنیم مثلا خود شما استاد،زمانی که به قول خودتون 15 یا 16 سالتون بود که تصمیم گرفتید برید و تنهایی جل خودتون رو از آب بکشید و رفتید و شبهایی رو تو پارکها گذروندیدواون رفتار پدرتون و باورهای ایشون در مورد خیلی چیزها که الان اگه بهشون فکر کنید اگه من باشم به خوبی ازش یاد میکنم و عاشقانه پدرم رو دوست دارم چون همونا باعث رشد میشن خود من هم از این اتفاقات بوده تو زندگیم یادمه منم تو همین سن 16 یا 17 سالگی با یکی دوستام سه شب خونه نرفتیم و تو فصل زمستون تو یک باغ کنار آتیش شبها میخوابیدیم و ترس از بزرگترها باعث میشد نریم خونه به خاطر اشتباهاتی که انجام داده بودیم ولی الان که یادم میاد خندم میگیره و به خوبی ازش یاد میکنم هر چند اون موقع به زمان خودش بد بود و الانم ذهنم میخاد فریبم بده که اره تو فلان کار رو کردی و تو چقدر بچه بدی بودی وووووو ولی من آگاهانه وارد میشم و از کارهایی که کردیم ن تنها ناراحت نمیشم بلکه ازش به عنوان یک خاطره خوب یاد میکنم در کل استاد اینو میخام بگم که من فایلهای شما روگوش میکنم و سعی میکنم تا بتونم عمل کنم و ممنون و سپاسگزارم که این سخنان ارزشمند رو در اختیار ما قرار میدید امیدوارم هر جا که هستید در پناه خداوند مهربان شاد و خوشحال باشید
به نام الله یکتا
سلام به استاد نازنینم مریم جانم و دوستان گلم
خیلی ممنونم استاد نازنینم که باز فایلی گرانقدر در اختیارمان قرار دادید
آرزوی من اینه که اینقدر توی مسیر باشم که جزو پر نتیجه ترین و ماندگارترین بچه ها باشم
اینکه اگه بدنبال مشکل باشی…مشکل رو پیدا خواهی کرد کاملا درسته
من به این موضوع واقفم
چون بارها و بارها برام اتفاق افتاده
درواقع فکر به مشکل نه تنها مشکل و حل نمیکنه بلکه ریشه دارتر میکنه
گاهی وقتها ذهن سرزنش گرم منو سرزنش میکنه که تو چقدر بی خیالی تو باید پیرامون این موضوع فکر کنی
اما قانون رو فهمیدم و میدونم که احساس خوب مساویه اتفاقات خوبه
استاد عزیزم…کنار شما قدم زدن در این دنیا شیرین ترین و جذاب ترین ملودی دنیاست
عاشقانه دوستون دارم
سلام و عرض ادب خدمت استاد عباسمنش
و دوستان عزیز
استاد عباسمنش سپاسگزارم بابت این فایل زیبا و آموزنده
یه سوالی داشتم آیا تفکر کردن درباره افکار و باورهایی که از گذشته در بچگی از خانواده و اطرافیان و جامعه گرفتیم هم شامل صحبت هایی که کردند میشه؟
مثلا سوالات خودشناسی که از خودمان سوال میکنم درباره باورهای مالی، عاطفی ،و غیره
من وقتی این سوالات رو از خودم میپرسم میرم تو کذشته که مثلا پدرم همیشه میگفت پول به سختی بدست میاد و نگه داشتن پول و خرج نکردن سختتره اولش ناراحت میشم که این چه باورهایی بوده که پدرم به خورد من داده
ولی بعدش میگم پدرم بهترین چیزی که میدونسته بهم یاد داده و میام یه باور مثبت و سازنده جایگزین میکنم و مدام با خودم تکرار میکنم
آیا این روش آدم رو طبق صحبتهای استاد خوب نیست یا من بد متوجه شدم
چون بهرحال پیدا کردن باورها مون ما رو به گذشته میبره و شاید یه مواقعی هم ناراحت بشیم
دوستان سپاسگزار میشم کسی راهنمایی کنه
سلام به استادعزیزم وهمه هم فرکانسیهای عزیزم
داستانی می خوام تعریف کنم که تا به الان چندین با. تکرار شده بود در زندگیم ولی چون آگاهی نداشتم به فرکانس ها شاید برام خیلی زجر اور بود ولی امروز با یه نگاه جدید به آن نگاه می کنم اما شرح داستان
همسرم دیروز تعطیل بود قرار بر این شد که بریم ناهار بیرون وسایل آماده کردیم ورفتیم در ماشین پسرم کیان هی بهانه می آورد ونمی دانم من چرا اعصبانی میشدم ولی خودم هی کنترل می کردم تا اینکه رسیدیم به منطقه زیبا قشنگ روستای زیبای در فشم یه جای باصفا زیبا در آنجا آگاهانه حس ام خیلی خوب خوبتر می کردم که دوباره پسرم با بهانه های جدیدتر حالم بد می کرد دیگه طوری شده بود که نمی تونستم آروم بشم بکی از بهانه هاش این بود که مامان زود باش من ببر اون ور رودخانه ببینیم چی هست ونمی زاشت که من در فرصت مناسب ببرم تا اینکه به همسرم با اعصبانیت گفتم علی جان پاشو بریم ببینم اگر دوباره بعد از این بهانه بیاره من دیگه یه بلایی سر خودم میارم وشروع به راه رفتن کردیم من به همراه کارن پسر کوچکترم وکیان وهمسرم در راه به کوهنوردها بر خورد کردیم که از صبح زود آمده بودن وداشتن بر می گشتن وقتی در مورد مسیر ازشون سوال کردیم گفتن این مسیر چهار ساعت پیاده روی داره تا به چشمه برسید ولی مسیر دیگه ای هست که به آبشار برسید وبیست دقیقه هست ولی کیان گریه وبهانه که من باید مسیر طولانی بروم که دوباره اعصبانی من بهم می ریخت تا اینکه همسرم متقاعدش کرد ولی این زمزمه در خودم بود که اتفاق بدی برام می آفته که این قدر با اعصبانیتم در فرکانس بد قرار می گیرم تا اینکه ما مسیر کوتاه انتخاب کردیم در مسیر باید از آب رد می شدیم وای خیلی یخ بود تا حدی که وقتی از اب رد می شدیم تا چند لحظه به خودمون می لرزیدیم ولی ماشالله پسرها باز می گفتن ادامه بدیم وقتی از سربالایی می رفتیم کارن با خودش می گفت. تو می تونی کارن خودت بکش بالا کم مونده خیلی ذوق می کردم تا این که به یه دو راهی رسیدیم وکارن چون سر بالایی بود دوست داشت بره بالا ولی کیان همسرم راه آب انتخاب کردن وبه ما گفتن اون راه سخته نرید ولی من کفتم ما می تونیم وشروع کردیم یه راه باریک که چون کارن کوچیک بود براش راحتر بود ولی برای من سخت تر بود تا یه لحظه یاد استاد افتادم واز خدا الهام خواستم گفتم خدا جونم اگه جلوتر خطر ناک مسیر من همین جا بمونم وجلوتر نرم تا اینکه نشستیم ولی چه نشستنی وقتی پایین نگاه نی کردم چشمم سیاهی می رفت ودیگه توان بلند شدن نداشتم و حتی جلوتر نمی شد.بریم چون هر لحظه احساس می کردم اگه بلند شم پام لیز می خوره آفتم در اونجا بود که ترس تمام وجودم گرفت واز یک طرف چون همسرم دنبال ما نیامد بیشتر نرسیدم وداد میزنم علی بیا کمک ولی چون صدای آب زیاد بود واز دید اون ها ما خارج بودیم نه انها مارو میدیدن و نه صدای مارو میشنیدن من شروع به گریه وکارن هم ترسیده بود ولی با اون دستهای کوچیکش دست های من گرفته بود ولی گفت مامان به حرف من گوش کن پاشو بریم می تونیم ولی از ترس پاهاش میلرزید صورتش کبود شده بود اونجا من وقتی نامید از همسرم شدن که دیگه نمیاد سراغ ما یاد خدا افتادم گفتم خدایا یه. انرژی بده من پاشم همون لحظه کارن دستم کشید وقاطع داد زد بیا مامان پاشو اونجا من با پوست واستخونم احساس کردم این خدا که به شکل کارن در اومد که این قدر قوی ومحکم مسیر داره میره مواظب منه کارن یه پسر چهار ساله بود ولی در آن لحظه شاید مانند یه مرد بزرگ مواظبم بود الله اکبر خدایا فدات بشم تو چقدر مهربونی در آن لحظه فقط دست های کارن محکم گرفته بودم وبه جایی دیگه رسیدیم که سرازیری تند شد من دوباره مکث کردم ودادزدم کمک که یه خانم واقاکه در تپهای بالاتر از ما بودن صدای مارو شنیدن وبا اشاره راه نشون دادن ودوباره همون جا فهمیدم که اونها هم از طرف خدا بودن وکارن در اون لحظه برای اینکه من بخندون گفت مامان بیا فکر کنیم سر سره نترسیم وکارن در آغوش گرفتم گفتن آفرین پسرم که قوی هستی و اومدیم پایین وقتی رسیدیم پایین تمام لباس ها مون پاره شده بود برای اینکه اونجا پر از سنگ اهای تیز بود ولی به بدنمون آسیب نرسیده در اونجا من فقط دعامی کردم خدا روشکر می کردم ولی از خودم ناراحت بودم که چرا از همون اول خدا رو صدا نزدم چرا چرا ودر این سفر کوتاه به چشم خودم دیدم که کارن چهار ساله شد دستی از دست های خدا وتا الان که دارم این متن تایپ می کنم اشک. دارم میریزم خدا رو شکر می کنم که بالاخره فهمیدم که اول واخر توکلم در زندگی باید خدا باشه به غیر اون شرکه من انتظار داشتم همسرم بیاد دنبالم ولی اشتباه بزرگ کردم فقط از امروز تصمیم گرفتم درهر لحظه از زندگیم توکلم به خدا باشه وهچنین فرکانسم بالا ببرم و زود اعصبانی نشم اگر من با بهانه های کیان اعصبانی نمی شدم شاید این لحظه ترس وافتادن که لحظه خیلی بدی که بود تجربه نمی کردم وبا این سفر یک روزه درسهای زیادی گرفتم که شاید در چهل سال از زندگیم درکش نکرده بودم شاید اگه من فاطمه قبل بودم همش به همسرم غر میزدم که چرا نیومدی دنبالم چرا من تنها گذاشتی ولی الان فقط از خدا انتظار دارم کمکم کنه وچه قدر لذت ارامش داره که میدونیکه یکی که از همه قدرتش بیشتر مواظب تو هست وهمیشه صدات میشنوه این داستان نوشتمتا رده پای خودم در رسیدن به مراحل تکامل باشه خدایا شکرت و از استاد عزیزم وخواهرم خیلی تشکر می کنم که من با این آگاهی های ناب آشنا کردن
به نام خداوند بخشنده ی مهربان.
سلام خدمت استاد گرامی و دوستان عزیز همفرکانسی.
خدا رو بسیار شاکرم که باز هم هدایتش شامل حالم شد و در مدار شنیدن این صحبت ها قرار گرفتم یکی از نشانه های بودنم در مسیر صحیح اینه که به محض آپلود فایل جدید بدون اینکه به صفحه ی اصلی مراجعه کرده باشم از یه طریقی گاها با کامنت های فعال شده متوجه قرارگیری فایل جدید میشم و همواره هم فرصتی فراهم میشه و وقتم آزاد میشه تا بتونم از محتویات فایل بهره ببرم این خودش نشون دهنده ی اینه که در مدار صحیح به ثبات رسیدم.
صحبت هاتون استاد دقیقا منطبق هست با تجربیات اخیر من و درس هایی که تونستم از این تجربیات بگیرم این نشون میده که همه ی ما رو داره یک نیرو هدایت میکنه که اینطور قشنگ یک سری تجربیات و همزمانی ها در زندگی تک تک افرادی که آموزش های شما رو دنبال میکنن رخ میده و همزمان شما فایل ضبط میکنید و در مورد همون مباحث صحبت میکنید.
من فردی بودم که همیشه در گذشته توی روابطم دیدگاه یک قربانی رو داشتم و همواره هم به قول معروف از دیگران ظلم دریافت میکردم اما از وقتی با قانون آشنا شدم و اون اتفاقات رو از دیدگاه قانون بررسی کردم متوجه شدم تمام اون اتفاقات به ظاهر ناراحت کننده و دردآور گذشته ریشه در نگاه شرک آمیزم داشته و وقتی فهمیدم خودم به خاطر شرک ام اون اتفاقات رو رقم زدم هم تونستم اون افرادی که فقط مامور الهی بودن برای اینکه پاسخ فرکانس های شرک آمیزم رو به دستم برسونن ببخشم و باهاشون در صلح قرار بگیرم و هم تونستم خودم رو ببخشم و تلاش کنم دیدگاه توحیدی رو اصل و سرلوحه ی زندگیم قرار بدم و خیلی جدی در عمل توحید رو پیاده کنم تا دیگه اون اتفاقات نامناسب تکرار نشه، این رویکرد من در مورد اتفاقات ناراحت کننده ی گذشته اس، یعنی هر بار خاطره ی ناراحت کننده ای به یادم میاد سریع میام از دیدگاه قانون بررسی اش میکنم و اینکه چطور خودم خالق اون اتفاق بودم و این باعث شده ایمانم به قانون قوی بشه و تعهدم برای اجرای قانون در عمل افزایش پیدا کنه.
من با همین روش تونستم رابطه ام رو با مادرم با خواهرم با همسرم و با خواهرای همسرم و کل خانواده ی همسرم بهبود بدم.
یک بار که مادرم مهمان من بود داشت از گذشته ی سخت مالی ای که داشتیم صحبت میکرد و احساس گناه در مورد ما بچه هاش داشت به مادرم گفتم به نظر من کودکی من یه کودکی پرفکت و عالی بوده مادر، به خاطر اینکه مدام در حال جابجایی بودیم باعث شده من شخصیتم یه شخصیت منعطف باشه شخصیتی که با همه جور آدمی بتونم ارتباط بگیرم و همه جور دوستی پیدا کنم و این راحت ارتباط برقرار کردن با غریبه ها باعث شده من بتونم خیلی راحت وقتی محیط زندگیم عوض میشه راحت جا بیوفتم جای جدید باعث شده خیلی راحت کارم رو عوض کنم خیلی راحت مهاجرت کنم و خیلی راحت هر تغییری برای رشد لازمه رو اعمال کنم به محض اینکه این صحبت ها رو با مادرم داشتم حال مادرم از این رو به اون رو شد.
من از مادرم همیشه درس توکل و ایمان گرفتم اون همیشه بهم از جاهایی که خدا کمکش کرده و دستش رو گرفته صحبت میکرد و همیشه هم از من تعریف میکرد از کودکی ام فقط چیزای مثبتی که درباره ام میگفت یادمه، دلیل اصلی اعتماد به نفس من در بزرگسالی مادرم هست یعنی یه بخش اعظمی از این اعتماد به نفس رو تعریف هایی که از مادرم در کودکی دریافت کردم میدونم و اون دست خداوند بود برای من تا بتونم خودم رو پیدا کنم و با وجود شرایط مالی نامناسب خیلی باعزت نفس بزرگ بشم، همیشه میگفت و میگه همین الان هم، که تو خیلی باهوش و خلاق هستی و چپ دست بودنت خودش گواه این ویژگی هات هست، همیشه میگفت فلان معلم تو کودکی فلان تعریف رو ازت کرده یا تو خیلی باخدا و مومن و پاک هستی و تمام این صحبت های مادرم در موردم باعث شده من همواره یه دیدگاه خیلی مثبت و عالی نسبت به خودم داشته باشم و اعتماد به نفسی رو در من زنده کرده که باعث شده تصمیمات بزرگ در زندگیم بگیرم و حرکت های بزرگی رو با جسارت و جرات انجام بدم.
در مورد رابطه ام با همسرم هم همین بوده، ما اوایل ازدواج رابطه ی خوبی نداشتیم در واقع برعکس خیلی از زوج ها که عاشقانه ازدواج میکنن و بعد از مدتی میزنن به تیپ و تاپ همدیگه، در مورد ما برعکس بوده و من رابطه ام رو با استفاده از قانون تونستم بسازم و بهبودش بدم، از قبل آشنایی با شما استاد با استفاده از کتاب های رشد فردی هدایت شدم و درک کردم که باید تمرکز کنم بر خوبی های همسرم حتی هدایت شدم به یه کتابی با عنوان چطور از شوهرم مراقبت کنم، من همواره هم پیش خانواده ی خودم و هم پیش خانواده ی همسرم و هم دوستانم از ویژگی های مثبت همسرم سخن گفتم و به مرور باعث شد رابطه ام بهبود پیدا کنه و الان به نقطه ای رسیده که میتونم بگم رویایی ترین رابطه رو که هر زوجی میتونه داشته باشه خلق کرده ام، همسرم آدم به شدت تمیز و پاکیزه ای هست یعنی الان چهارده سال از زندگی مشترک ما میگذره و من حتی نمیدونم این مرد بوی عرق اش چطور هست، هر روز بعد از کار حمام مفصل میره و همیشه پشت گردنش آنکارد هست و چون ورزشکار و عضله ای هست تمام بدنش هم تمیز و بدون مو هست و عضلاتش واضح و زیبا مشخصه، همسرم به شدت آدم منظمی هست منظم و با برنامه، اگر صبح زود قراره جایی بره حواسش به تایم خوابش هست، برنامه ی باشگاه و کارش منظمه، توی گرفتن سفارش از مشتری ها نظم داره، توی پاسخ دادن به تلفن ارباب رجوع و حتی خانواده ی خودش منظمه و یه زندگی با برنامه که باعث شده من همیشه آرامش داشته باشم کنارش و بتونم برنامه ریزی کنم و با برنامه پیش برم، شاید توی خونه ی خیلی از زوج ها این خانم باشه که باید حواسش به موجودی آشپزخونه باشه و چیزی به اتمام رسید خرید انجام بده اما در مورد ما فرق میکنه همسرم حواسش هست و همیشه کابینت خواروبار و یخچال رو چک میکنه و به محض تموم شدن چیزی حتی من اگر ندونم خرید میکنه و جایگزین میکنه، بسیار تو کار خونه کمک حال من هست از شستن لباس ها تا جمع کردن لباس ها از رخت آویز، تا نگهداری از بچه و حتی پختن شام و جمع کردن سفره، به خاطر مرتب بودنش همیشه خونه مرتب هست و نیازی نیست من انرژی بزارم برای تمیزکاری خونه، همسرم به شدت خانواده دوست هست و این ویژگی اش جزو بارزترین ویژگی هاش هست که همیشه به خودش هم گفتم اون حتما یک تایمی رو برای من و دخترم خالی میکنه و از وقت گذروندن با ما لذت میبره، وقتی چند سال پیش به تصمیم خودم از شغل کارمندی استعفا دادم اون حمایتم کرد و پشتیبانی و حمایتش باعث شد من با وجود انتقاد بقیه آب تو دلم تکون نخوره، همیشه روحیه ای حامی و همراه داشته و یه ویژگی مثبت دیگه اش اینه که خیلی باهام شوخی میکنه و همواره سعی میکنه با لحن شوخی باهام حرف بزنه و سر به سرم بزاره و من رو بخندونه، اگر بخوام در مورد ویژگی های مثبت همسرم بنویسم فکر کنم تبدیل به یه کتاب پونصد صفحه ای یا حتی هزار صفحه ای بشه بدون اغراق، پس همینجا صحبت رو کوتاه میکنم و میرم سراغ ویژگی های مثبت خانواده ی همسرم خصوصا خواهرای همسرم، من پنج تا خواهرشوهر دارم که خصلت مشترک همشون در رابطه با من اینه که من رو خیلی دوست دارن و بهم بها و اهمیت میدن و اگر چند هفته ازم بیخبر باشن یه برنامه میریزن و دسته جمعی به دیدنم میان شده حتی نیم ساعت یا یه ساعت.
خیلی خونگرم و اهل معاشرت و دورهمی هستن و به شدت به روابط بین فردی اهمیت میدن و براش وقت صرف میکنن، آدمای شوخی هستن و همیشه تو جمع هاشون صدای خنده هاشون بلنده، خیلی شخصیت های ساده ای دارن و سعی میکنن از یه زندگی ساده لذت ببرن مثل خرید لباس یا درست کردن دسر یا همین اتفاقات ساده ی روزمره، کلا برای خوشبختی دنبال فلسفه ی خاصی نمیگردن و زندگی رو بسیار ساده زندگی میکنن و برای همه ی اتفاقات و نعمت های ساده ی زندگی ذوق و شوق دارن، وقتی یه عروسی ای در پیش هست بسیار لذتبخش هست وقت سپری کردن باهاشون چون ذوق و برنامه های باحال و پلن های جالب برای اون مراسم دارن، خیلی بخشنده و دست و دلباز هستن از تقسیم خوراکی تا حتی بخشش لباس یا دادن هدیه، همیشه خریدهاشون رو نشون من میدن و دوست دارن منم نعمت هام رو باهاشون به اشتراک بگذارم و مثل آنباکسینگ ذوق دیدنش رو دارن، اهل مد و این جراحی ها و قر و فر هایی که اغلب خانومای حالایی دارن اصلا نیستن و البته که چون همشون صورت های زیبایی دارن نیازی هم بهش ندارن، اگر بخوام در مورد ویژگی های مثبتشون به طور کامل صحبت کنم بازم خیلی طولانی میشه پس صحبت رو کوتاه میکنم.
چند روز پیش از طریق کامنت یکی از بچه های سایت هدایت شدم به کتاب قدرت حال اثر اکهارت توله، به دوستان پیشنهاد میکنم حتما این کتاب رو مطالعه کنن حتی یک جای کتاب نتونستم موردی رو خلاف قوانینی که استاد میگه پیدا کنم و تمام صحبت های کتاب دقیقا مطابق آموزه های استاد هست و اتفاقا خیلی مرتبط هست با این جلسه از صحبت های استاد، توی این کتاب از واژه ی هستی به جای کلمه ی خدا استفاده کرده و میگه دلیل اینکه نمیگه خدا، اینه که خیلی از کلمه ی خدا سو استفاده شده و معنای واقعی اش رو از دست داده و باعث ایجاد ایگو و خدای من و خدا تو و عقاید موهوم مذهبی و جدایی ادیان شده در صورتی که هممون از یک کل و واحد هستیم توی این کتاب در مورد پاشنه آشیل ها با عنوان “پیکره ی درد” صحبت میکنه، به شدت معتقده که نباید به گذشته ی منفی رجوع کرد و حرف های جالبی در مورد شناخت ذهن و شگردهای ذهن میگه و اینکه چطور بتونیم نجواهای ذهنی رو کنترل کنیم، به نظرم یک کتاب کامل در زمینه ی کنترل ذهن هست، فقط تفاوت این کتاب با آموزه های استاد اینه که استاد تمام اونا رو به زبان ساده و قابل فهم گفته و اونجا کمی پیچیده تر به نظر میاد که شاید دلیلش ترجمه ی بد باشه و خود کتاب اینطور نباشه، اما برای ماهایی که در این مسیر هستیم خیلی فهم اش راحته چون از قبل با قانون و بحث کنترل ذهن آشنایی داریم.