دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر » - صفحه 77


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    159MB
    30 دقیقه
  • فایل صوتی دستورالعمل پروژه « تغییر را در آغوش بگیر »
    29MB
    30 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1506 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه هلالی گفته:
    مدت عضویت: 973 روز

    بسم الله الرحمن الرحیم

    روز بیست و هفتم از تعهد 40 روزه ام

    اومدم سراغ سایت و دیدم این پروژه قرار گرفته خوشحال شدم

    گفتم چه همزمانی

    اتفاقا ساعتای 5و6 صبح کامنت نوشتم ک من توی این زمینه ها باید تغییر کنم

    امروز یک اهرم رنج و لذت واسه تنظیم خوابم و پرهیز از تنبلی و دیر انجام شدن کارهام

    و ایده بهم داده شد یک دفتر جدید بخرم برای دوره ثروت یک فقط،کامنتای ثروت یک و فایلها الهامات و ایده ها درمورد بهبود مالی ام بنویسم

    چون لازمه حسابی رو این دوره کار کنم

    نشانه های بزرگ اومده میخام بهبود دائمی ایجاد کنم مخصوصا تو حوزه مورد علاقه ام نکات مثبتش رو روزانه توی دفترم بنویسم

    والبته

    سالهاست دفتر ستاره قطبی دارم هربار پرشده دفتر جدیدی جایگزین کردم

    اما نیاز ب تغییر اساسی توی خواب و هندل کردن کارای خونه -کسب وکارم -آموزش دیدنم کارروی باورام

    باید وقت بذارم واسه همه اینها

    میدونم و مطمئنم اگه یکروز نتونستم ب یکی از اینها برسم مشکل از خواب من هست ب موقه نیست

    من جزو دسته ای هستم

    ک بعداز برخورد ب تضاد ها شروع ب تغییر میکنم توی تمام حوزه ها سلامتی روابط مالی کسب و کار

    ک قبل آشنایی با شما من جزو دسته ای بودم ک میذاشتم فاجعه بشه بعد شروع ب تغییر میکردم

    در هفته جدید

    باید در روابطم توقع را کمی کمتر کنم -حرف مردم را کمی کمرنگتر کنم -کمی مهربان تر باشم -نکات مثبت افراد روکمی بیشترببینم

    در حوزه سلامتی

    باید خوابم را منظم کنم ساعت 8 ونیم صبح مرتب بیدار بشم

    سعی کنم غذاهای مفیدتری بخورم

    در حوزه مالی

    در دفتر جدیدی ک امروز میخرم

    از جلسه اول تمرین هارا مینویسم و تمرین جلسه اول و دوم را انجام می‌دهم در دفترم چندتا کامنت مینویسم نشانه های این هفته ام را می‌نویسم

    در حوزه کسب وکارم

    لباس برش خورده را تکمیل میکنم

    لباسی ک باید برش بزنم و بدوزم را برش میزنم و میدوزم

    چند نکته جدید یاد میگیرم و مینویسم

    واسه خودم و دخترم پارچه های پالتویی میرم میخرم ک هفته آینده این درس را هم یاد بگیرم هم دوتا پالتو خوشکل تن کنیم

    نکات مثبت کسب و کارم را در دفتر ستاره قطبی در لیست مشخص کسب وکارم بنویسم

    چقد لذت میبرم ازین تمرین

    برنامه نوشتن واسه انجام دادن

    خودمم اتفاقا چندروزه نوشتم ک یکسری تغییر باید ایجاد کنم اعتمادبنفسم زمانی بهتر شد ک من این تمرین‌ها را انجام می‌دادم و اون کارها رو انجام می‌دادم و تیک میزدم میرفتم میدیدم ک من همه رو تک تک انجام دادم و تیک زدم

    حتی صبح بیدار شدم امروز ب خودم گفتم عه دختر تو همون مسیری رو داری میری ک واسه خاسته های قبلی رفتی

    چطور

    توجهت ب نکات مثبت اون خاسته گذاشتی قبلا تمام توجهت ب شکست‌ها و نکات منفیش بوده ک ب لطف خدا و خریدن بخش اول قانون افرینش خدا من را از خواب غفلت بیدار کرد وگفت تو میخای به این برسی اما خلاف جریان شنا میکنی

    باورهای مناسبش رو داری میسازی ک خلافش رو تا حلا داشتی

    افرادی ک بهش رسیدن رو تحسین میکنی قبلا حسادت میکردی

    هربار اتفاق مثبتی میفته توی مسیر خاسته ات کلی ذوقش میکنی و بهش بال و پر میدی و حتی بقیه در موردش باهات حرف میزنن و ذوقت چندبرابر میشه

    نتایجی کوچک بعنوان نتیجه ک میات بهش توجه زیادی میکنی و تو دفترت مینویسی

    تمرکزت هم همش رو کار بقیه بود عجیب اومده رو کار خودت و چطور وقتت با ذوق میگذره

    این مسیر درسته فاطمه

    این همونه

    این همون 40 روزی ک متعهدانه هربار گذاشتی و تورا ب خاسته های قبلی هدایت کرد و رسیدی

    این 40 روز هربار باید تمدید شود

    در راستای رسیدن ب این هدفت

    [[[(موفقیت در حوزه مورد علاقه )و پیشرفت مالی ]]]

    پس تصمیم گرفتم از اول بیام و یک تعهد بنویسم و بهش عمل کنم

    سپاسگذارم برای این پروژه

    خدایا شکرت برای این همزمانی عالی.

    قطعا گوش کردن ب فایلای این پروژه الگوهای عالی رو ب من نشان می‌دهد تا باور کنم می‌شود..

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 9 رای:
  2. -
    فاطمه تقی زاده گفته:
    مدت عضویت: 2632 روز

    به نام خداوند بخشنده مهربانم هرآنچه دارم ازآن تودارم خداجونم تنها تورو میپرستم وتنهااز تویاری می‌جویم

    سلام استاد عزیزم

    سلام استادمریم جانم

    سلام به تک تک دوستان نازنینم

    باورم نمیشه استاد درست لحظه ای این فایل روی سایت قرار گرفت که من یه قدم برای تغییر خودم برداشتم وخداوندم پاداش این حرکتم رو داد

    استاد بی نهایت ازتون سپاسگزارم بخاطر سخاوتمندیتون

    راستش استاد همینطور که میدونید الان نزدیک 2 ساله که کنار همسرم تو نونوایی مشغول کارم (البته تو یکی از کامنتام گفته بودم 3 سال الان تحسینش میکنم 2 ساله)

    از همون لحظه شروع کار آگاه بودم که این کار مورد علاقه ام نیست وتنها ضمن اینکه استاد شما گفته بودین هیچ وقت بیکار نباشین واینکه هر مسیری که بهتون الهام میشه حرکت کنید.بهش عمل کنیدحتی اگر این مسیر در راستای خواسته های شما نباشه حتما یه خیریتی درش هست

    استاد طی این 2 سال من خیلی خیلی رشد کردم منی که تو جامعه نبودم هیچ تجربه ای تو این زمینه نداشتم

    الان خیلی اعتماد بنفسم رفته بالا راحت با افراد ارتباط برقرار میکنم مرد باشه زن باشه واسم فرقی نمیکنه

    بچهام که خیلی وابسته ام بودن الان هر چهارتا خودکار شدن وهیچ نیازی به من ندارن مخصوصا دوتا کوچیکی ها،باعث شد ارتباطم با افرادی که در فرکانسم نبودن کاملا قطع بشه

    سحر خیز بودنش چقدر بهم کمک کرد تا فرصتی برای کار کردن روی خودم داشته باشم.

    از نظر مالی منی که یک ریال هم درآمد نداشتم بتونم نیازهای کوچیک خودم رو برطرف کنم.

    چقدر باورم نسبت به پول ساختن چقدرتغییر کرده،

    چقدر شخصیتم عوض شد واون حس اینکه تمام مسئولیت های خونه برعهده منه روی دوشم برداشته شد وبه این باور رسیدم که من مسئول زندگی هیچ کس نیستم حتی نزدیکترین کسانم من فقط مسئول زندگی خودم هستم و…که از فواید کار کردنم در نونوایی بود

    اما استاد از دیروز تاحالا به تضادی برخوردم احساس کردم که دیگه باید مسیرمو عوض کنم

    باز امروز صبح نشانه های تغییر مسیر رو حس کردم

    در ذهن خودم گفتم به همسرم بگم به فکر یه شاگرد باشه ودر مقابل هم ذهنم مقاومت می‌کرد چطوری میخای بهش بگی حالا که کارتون رشد کرده حتما قبول نمیکنه وکلی حرفهای دیگه…

    خلاصه پایان کار وقتی سوار موتور میومدیم خونه موضوع رو به همسرم گفتم،فقط یه جمله گفت حالا شاگرد از کجا بیارم گفتم من نمیدونم

    اومدیم خونه قبل از اینکه صبحانه بخوره مستقیم رفت پای کامپیوتر ودستگاه پرینت وآگاهی چاپ کرد به یک شاگرد جهت کار در نونوایی نیازمندیم وشماره تماس هم گذاشت

    به همین راحتی چقدر ذهنم این موضوع رو واسم سختش کرده بود

    ودر نظر داشتم بیام واین روز رو در سایت در یکی فایل های دوره دوازده قدم ثبت کنم ویه رد پای از خودم بزارم که وقتی وارد سایت شدم دیدم یه فایل جدید روی سایت قرار گرفته همینجا گفتم خودشه باید اینجا رد پام رو بزارم.

    استاد قدم اول برداشتم در حالیکه اصلا نمیدونم قدمهای بعدی چیه وهیچ پلنی چیزی ندارم وحتی نمیدونم چقدر قراره طول بکشه تا همسرم یه شاگرد بگیره فقط میدونم خداوندم هدایتم میکنه

    استاد با تمام انرژیم آماده حرکت هستم وایمان دارم که خداوندم حمایتم میکنه.

    سپاسگزارم استاد عزیزم استاد مریم جانم خدا حفظتون کنه

    برای تما دوستانم آرزوی موفقیت دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 18 رای:
  3. -
    سمانه جان صوفی گفته:
    مدت عضویت: 2224 روز

    سلام.

    بسیار ممنونم از استاد جان و مریم جانم،

    برای آپدیت فایلهای گفتگو با دوستان، و تبدیلش به پروژه تغییر رو در آغوش بگیر.

    بسیار خوشحال شدم که امروز بارگزاری شد فایل دستور العمل و قسمت اول.

    از خدا کمک و حمایت میخوام که پا به پای این پروژه ی جدید جلو بیام، گوش بدم، درک کنم، کامنت بنویسم، کامنت بخونم.

    و در انتهای پروژه حس کنم بهبود پیدا کردم‌.

    الهی به امید خودت.

    در ابتدا، چندین بار فایل دستور العمل رو گوش دادم تا گاردم با تغییر و صحبت های فایل، شکسته بشه.

    من وقتی چالش یا تغییر میاد تو زندگیم، گاهی میترسم، واکنش گرا عمل میکنم.

    گاهی دنبال راه حل میگردم و بهبود ایجاد میکنم.

    یادم نمیاد واسه تغییرات پیش قدم باشم.

    اصولا اومدن تو زندگیم، بعد من فکر راه حل افتادم.

    گاهی با ارامش دنبال راه حل بودم،

    و گاهی با ترس و اضطراب و عجله دنبال راه حل بودم.

    سمانه به دو قسمت تبدیل میشه.

    سمانه قبل از سال 99 و آغاز کار کردن روی خودم با فایلهای استاد.

    و سمانه بعدش تا الان.

    هر چی جلوتر اومدم، بهبودهام بیشتر شده، در شخصیتم بهبود ایجاد شده ریز ریز.

    و الان

    هنوزم میترسم اولش وقتی یه تضاد و چالش میاد سر راهم، ولی بعد قسمت گفتگوی ذهنیم وارد عمل میشه که خب بیا بشینیم پای میز مذاکره:

    چی شده؟

    چرا؟

    حالا چی؟

    چکار کنم؟

    چطوری حلش کنم؟

    من چند وجه دارم.

    همونطور که بعضی مسایل رو حل میکنم،

    بعضی مسایل رو حل نمیکنم، پشت گوش میندازم.

    ولی فعلا حضور ذهن ندارم چیزی رو که باعث اسیب جدی بهم شده باشه بی توجهی به تغییر.

    بین 4 گروه، من به گروه دو و سه نزدیکترم.

    هدایت شدم به احساس لیاقت.

    امروزم دوباره از زبون استاد، مستقیم دعوت شدم به مرور دوره احساس لیاقت.

    این دیگه خیلی شفاف و مستقیمه و دوست دارم همزمان این دو تا پروژه رو جلو ببرم.

    همونطور که استاد گفتن یه قسمت پروژه تغییر یه قسمت احساس لیاقت…

    الهی به امید خودت.

    دوست دارم کامنت بچه ها رو بخونم تا ذهنم بازتر شه نسبت به این فایل و در ادامه ی مسیر.

    تو همین پله ی اول،

    از خدا میخوام بهم نظم، استمرار، تلاش، پشتکار بده برای مسیر این پروژه و بهتر شدن خودم نسبت به قبلم.

    خدایا کمکم کن و هدایتم کن، بهم ایده بده، که درون خودم رو بهتر ببینم و کشف کنم، مثال بزنم و باعث بهبود خودم بشم.

    همینطور برای همه ی دوستانم.

    فَاللَّهُ خَیْرٌ حَافِظًا وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ

    الهی شکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 89 رای:
  4. -
    صفورا کوشککی گفته:
    مدت عضویت: 1497 روز

    بنام یکتای هستی بخش

    سلام …

    استاد عزیزم من تویکسری جنبه ها جزو کسایی هستم که از وقتی قانون رو شناختم سعی کردم قبل از اینکه جهان با چکش بیاد سراغم خودم برم سراغ تغییر به عنوان مثال تو کسب و کارم…

    اما تو جنبه های دیگه تازمانی که به تضادهای بزرگ برنخوردم به به فکر تغییر نیفتادم…مثلا تو جنبه ی روابط…

    من از سالها پیش تقریبا دبیرستان به بعد که به خاطر موضاعتی اعتمادبه نفسمو به طور کامل از دست دادم هیچ وقت نتونستم رابطه های درستی رو ایجاد کنم چه با همسرم و خونواده اش چه با همکارا چه افراد دیگه…و تقریبا 10 سالی میشه که حتی یک دوست هم نداشتم…

    من تو این زمینه هرروز پس رفت کردم و هرروز ضعیف تر شدم…جوری که منزوی و گوشه گیر شدم و به قدری افت کردم که دیگه حتی از رفت و امد معولی با ادمها به شدت وحشت داشتم…هرباری که اسم مهمون میومد رعشه به تنم می افتاد…از بس بلد نبودم ارتباط بگیرم…حتی نه با افراد غریبه …بلکه با خونواده ی همسرم که اگر قرار بود اونا بیان خونم یا من برم خونشون به قدری درگیری ذهنی داشتم و همش ترس داشتم از اینکه نکنه سوتی بدم نکنه مسخره بشم که در حد فاجعه بودم…یا تو محیط کارم با اینکه یک عروسکار بودم و درامد و جایگاهی بالاتر از همه ی پرسنل داشتم اما تو ارتباط گرفتن به شدت ضعیف بودم…جوری که وعده های ناهارو که همه با هم بودن من تنهایی غذا میخوردم..و از این دست مثالها که بسیار زیاد بود…

    من 8ماه پیش باوجودی که تو محیط کار قبلیم درامد جایگاه و عالی داشتم و همه چیز در بهترین حالت ممکن بود اما به خاطر این ضعف شخصیتم تو ارتباط برقرار کردن تصمیم گرفتم که از کارم بیام بیرون و روی این جنبه کار کنم.بلافاصله که از کار قبلیم اومدم بیرون کسب و کار خودمو شروع کردم و یه سالن کوچیک باز کردم..روزهای اول برام مثل کابوس بود…چون مدام ترس و وحشت وجودمو میگرفت و مدام خودمو سرزنش میکردم که چرا همچین کاری کردم ،من که توانایی برقراری ارتباط رو ندارم چرا دست به کاری زدم که مهم ترین شرطش توانایی برقرار کردن ارتباط با مشتریه…خلاصه که تا مدتها تو درو دیوار بودم و نه راه پس داشتم نه راه پیش…با اینکه خودم آگاهانه از کارم اومدم بیرون تا خودمو به چالش بکشم و این ضعف شخصیتیم و درستش کنم اما اینکار غیر ممکن به نظر میرسید…چون حس میکردم مثل یک آدم کاملا فلجم که قدرت هیچ کاری رو نداره…خیلی منزوی تر شدم خیلی گوشه گیر ترشدم…زمان زیادی رو تو تنهایی سپری کردم…همش از خدا کمک میخواستم…خیلی بالا و پایین شدم …تا اینکه خیلی آروم و خیلی آهسته کور سوهایی از امید رو تو قلبم پیدا کردم که میشود…که میتونم…هرروز سعی کردم قدمهای هرچند خیلی کوچیک بردارم برای ارتباطم و مدام از خداوند کمک میخواستم که هدایتم کنه و کم کم این ترس و وحشت ها جاشو داد به این نگاه که به چشم یک چالش به این قضیه نگاه میکردم هربار اقداماتی رو انجام میدادم که یک پله منو بهتر میکرد…الان 8ماه از اون روزها گذشته و من خیلی خیلی بهتر شدم نسبت به روزهای اولم و خیلی راحتتر با مشتری ارتباط میگیرم…اما هنوزم تو ارتباط با خونواده ی همسرم مشکل دارم…با اینکه نسبت به قبلم عالی شدم ،ولی از اونجایی که مشکلات روابطی من سالها روی هم تلنبار شده و من هیچ قدمی براشون برنداشتم انگار که این جنبه از زندگیم به سختی داره تغییر میکنه…یعنی تلاشهای ذهنی من بسیار زیاده اما نتیجه خیلی کم تغییر میکنه…اما من ایمان دارم که پیشرفت تو این زمینه هم به تصاعد خودش میرسه…گاهی وقتا به قدری عاجز میشم از تغییر روابطم که به جای اینکه خودم رو بهبود بدم و به چشم یک مسئله ی قابل حل به این موضوع نگاه کنم،تصمیم میگیرم که با زور فیزیکی(طلاق) این افراد رو از زندگیم حذف کنم…اما بازهم به خودم یاد آوری میکنم که با حذف فیزیکی ادمها مشکلی حل نمیشه و دوباره این افراد به یه شکل دیگه ای به زندگیم برمیگردن…پس باید درونم رو تغییر بدم…و انصافا وقتی خودم رو با همین 7،8 ماه پیش که مقایسه میکنم میبینم که من چقدرررر بهتر شدم و چقدررر انعطاف پذیریم بیشتر شده..و از اون حالت به شدت شکننده بودن در اومدم…و هربار که یه مسئله ای پیش میاد به خودم میگم باید مثل رود انعطاف پذیر بشی …نباید اجازه بدی مشکلات تورو بشکونه…و هرروز یک قدم به اون شخصیت دلخواهم دارم نزدیکتر میشم…

    میخوام اینو بگم اگر من تو محیط کار قبلیم میموندم و دلمو خوش میکردم به اون درامد و جایگاه بالا و راحتی که داشتم هرگز به فکر تغییر تو این زمینه نمی افتادم…مشکلات ومسائلی که تو این مسیر برام پیش اومد منو وادار به تغییر کرد…

    از خداوند بینهایت سپاسگذارم که به این مسیر هدایتم کرد…و از خودش میخوام که هرلحظه هدایتم کنه به صراط مستقیم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 59 رای:
  5. -
    عباس حیدری گفته:
    مدت عضویت: 1696 روز

    سلام

    تشکر میکنم که سخاوتمندانه به رشد ما کمک میکنید

    میرم سراغ تمرین این جلسه:

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    یکی از مواردی که من توی شرایط عالی تغییر کردم و الان نتیجش رو دارم میبینم برمیگرده به دو سال پیش

    سال 1402 من در شهریور ماه به امتیاز استعداد درخشانی که داشتم که از مکانیک دانشگاه علم و صنعت برم مکانیک شریف بخونم اونم بهترین گرایش نه گفتم. و رفتم سراغ علاقم یعنی رشته مدیریت کسب و کار اونم به صورت استعداد درخشان

    این تصمیم در شرایطی گرفتم که من رنک 7 مکانیک بودم معدم 18.20 بود و زیر نظر بهترین استاد کشور که توی حوزه کاری خودم بود داشتم کار میکردم روی درسام.

    ولی دیدم اون سمتی بیشتر علاقه دارم لذا تصمیم به تغییر گرفتم.

    تصمیمم به حدی عجیب بود که همه مقاومت کردن. پدر و مادرم و همه.

    چون وارد حوزه ای شدم که نه نرم افزاری ازش بلد بودم نه حتی یک کتاب مدیریتی تا اون روز خونده بودم.

    همه میگفتن یعنی تو شریف رو ول کردی؟ اونم بدون کنکور؟

    همه میگفتن یعنی تو مکانیک ول کردی؟

    همه میگفتن تو خودت رو بدبخت کردی رفت …

    ولی این تصمیم شجاعانه با توجه به دوره بینظیر دوازده قدم و اموزه های شما گرفته شد

    الان دو سال ازون تصمیم میگذره

    الان رنک 1 رشته خودم هستم

    با بهترین استاد دانشگاه خودم دارم توی حوزه علاقم کار میکنم

    دو ترم معدل ارشدم بیست شد و معدل کلم از معدل دبیرستانم هم بیشتر شده!

    و کلی اتفاقات خوبی که توی بحث کاری و … رخ داده

    و حالم که چقدر توی رشته جدید بهتر شد چون علاقم بیشتر بود

    و الان همه میگن به به عجب کار خوبی کردیا! چه تصمیمی!

    همون هایی که اون موقع مواخذه میکردن و میگفتن اشتباه کردی

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    در خصوص این مورد برمیگردم به سال 1402 که من برای اولین بار بخاطر اموزه های شما یک رابطه عاطفی برام خلق شد و طی دو سه هفته ای که از اموزه های شما کمی (فقط کمی!) دور شدم نشونه ها اومد. من شروع کرده بودم به وابسته شدن به اون دختر و داشتم شرک میورزیدم و نشونه ها اومد و من تغییر نکردم.

    با اینکه میدونستم مسیرم اشتباهه

    با اینکه میدونستم مسیرم اشتباهه!

    ولی تغییر نکردم. محتاج حضور اون دختر شدم.

    و بعد از یکی دو ماه همه چیز شروع شد به خراب تر شدن و خراب تر شدن

    هم برای من و هم برای اون بنده خدا

    و این شرایط به حدی ادامه داشت که بعد از یک سال دو تا آدم افسرده بودیم پر از توقع و ناراحتی!

    و من تصمیم شجاعانه گرفتم و تمومش کردم

    ولی نکتش اینجاست! من نابود شدم! الان که حدود یک سال و نیم از تمام شدن اون رابطه میگذره هم هنوز اثرات و خط و خشایی که روی روحم و قلبم افتاده زنده میشه!

    یعنی بهایی که پرداخت کردم این بود که مجبور شدم از قعر جهنم! واقعا از افسردگی خودم رو بالا بکشم و به معنای واقعی کلمه پوستم کنده شد!

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    اولی این که هرگز فکر نمیکنم که کار کردن روی خودم ته داره! یعنی هر روز باید روی خودم کار کنم تا ابد!

    دومی اینکه سعی میکردم روی وابستگی کار کنم و نزارم بخاطر خلا های خودم وابسته فردی بشم که خود خدا برام فرستاده تا بهم محبت کنه!

    واقعا وقتی خدا یکی رو فرستاده که از اون طریق بهم خیر و محبت برسونه چرا من باید محتاج اون ادمه بشم! برده اون بشم؟

    وقتی خدا فرستاده پس باید درکش کنم که اون آدمه رو خدا فرستاده …

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    یکی از باورهایی که باعث بدبختی من شد مقایسه کردن بود!

    اون بازه من بخاطر پارتنرم اینستاگرام داشتم و با دیدن بقیه دختر پسرا و این باور که همه دارن اینطوری عمل میکنند پس اگه من اینطوری نباشم این دختر دیگه منو نمیخاد(رسیدن به احساس بی لیاقتی محض!) باعث شدم از مسیر قانون دور بشم

    مورد بعدی این باور بود که بابا کل زندگی کسی منو دوست نداشته! حالا یکی هست داره برام جون میده میمیره منو دوست داره پس بزار تا جایی که میتونم بهش بچسبم!(باور کمبود محض! + عدم لیاقت)

    حقیقتا در این مورد من خودم رو تغییر ندادم تا نه تنها رابطم از من گرفته شد بلکه افسردگی عمیقی هم دچار شدم که بخاطر مومنتوم منفی بود که حدود یک سال ادامه پیدا کرده بود

    این دو تا داستانی که نوشتم هر دو با استفاده از دوره های شما رغم خوردند

    یکی در جهت رشد من

    یکی در جهت نابودی من

    و عاملی که باعث متفاوت شدن نتیجه بود فقط شخص من بود! و نه هیچ عامل بیرونی

    چون مدت ها اون دختر رو باعث بانی مشکلاتم میدیدم

    ولی!

    همون دختر اوایل که با هم اشنا شدیم چون من وابسته نبودم و شرک نداشتم خیلی عالی بود!

    چطور اون تغییر کرد؟ چون من تغییر کردم!

    به قول استاد پارتنر تو آینه درون توعه!

    یعنی خودم باعث این کار شدم

    خوشحالم که تمرین این جلسه رو انجام دادم.

    ممنونم که این فرصت برامون فراهم شده که پیشرفت کنیم

    خدایاشکرت

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 20 رای:
  6. -
    سودا مختاری گفته:
    مدت عضویت: 2276 روز

    به نام خدای هدایتگرم به سمت خواسته هایم به یادگی و زیبایی و عزتمندانه و به صورت کاملا طبیعی و بدیهی هَذا مِن فَضلِ رَبیَّ

    سلام به استاد جان و مریم عزیزم و دوستان هم مسیر

    خدایا صد هزار مرتبه شکرت برای این هم زمانی عالی که بعد از اینکه دوره هم جهت با جریان خداوند رو هم زمان با دوره دوازده قدم من و خواهرم کار کردیم امروز در جلسه اخر قدم دوازدهم در دوازده قدم رو داریم کار میکنیم و برنامه بعدی ما کار کردن روی دوره لیاقت با دوره هم جهت با جریان خداوند بود این پروژه رو در سایت گذاشتید و این همزمانی نشانه بودن در مسیر درست و تغییرات مثبت و معجزاتی هست ک درزندگی ما جاری شده

    استاد و مریم عزیزم با تمام وجودم از شما برای تهیه این پروژه و هدیه ای که به دادید از شما سپاسگزارم و با تمام قلبم میبوسمتون و میگم من عااااشقتونم

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    ورود به دوره قانون سلامتی درست قبل از برخورد با تضاد بود که بعد از کار کردن روی باورهام ،کنترل کانون توجه ورودیهای مناسب دادن ،دیدن و تحسین زیباییها ،کارکردن روی عزت نفس داشتن باورهای توحیدی خودبه خود و راحت وارد دوره شدم بی مقاومت به اجرای دوره بودم الگوبرداری از استاد و مریم جان و ایمان به صداقت و درستی مسیر استاد و مریم عزیزم برای من کافی بود تا وارد دوره بشم با اشتیاق بسیار زیاد از این تغییر استقبال کردم و نتیجه در همون روزهای اول کسب انرژی بیشتر، شفاف شدن پوست، رفع التهاب بینی که خیلی کم بود و برگشتن حس بویایی و نتایج درونی از نظر: بالا رفتن تمرکز، رفع نشتی انرژی برای تهیه و خرید و پخت غذا و نظافت انجام کلی کار بعد از غذا خوردن ونداشتن زمان کافی برای کار کردن روی خودم و بالارفتن احساس لیاقت و عزت نفس احساس قدرت و توانمندی و مهم نبودن حرف و نظر دیگران در مورد لاغر شدنم، ساخت باورهای توحیدی برای اینکه خداوند تنها روزی دهنده منه برای من کافیه و تمرکز کردن فقط روی خودم دست از تغییر دیگران برداشتن، سکوت کردن و فقط با تعهد به مسیرم ادامه دادن و به صلح رسیدن با خودم با سبک شخصیم و صحبت نکردن با کسی در این مورد و پیشنهادش به کس دیگه ای آروم آروم از نظر اندام هم بهتر شدم موهام پرپشت و قوی و محکم شد واین روند بهبود همچنان ادامه داشت و ادامه داره

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    هر جا که دچار غرور شدم و گفتم همه چی رو فهمیدم و از الهامات و خدای درونم که همیشه با منه همراه منه هدایت نطلبیدم و با کمالگرایی و نتیجه گرایی محض پیش رفتم بسیار اذیت شدم من عملگرایی خوبی دارم ولی بسیار نتیجه گرام و به همین دلیل با سخت گیری زیاد به خودم قدم های بزرگ رو بدون طی تکامل برمیدارم و دچار تضادهایی میشم که بعد میفهمم من اصل رو درک نکردم جزییات رو با عجله کردن نتونستم رعایت کنم و از همه مهمتر فکر میکنم خدا منو اورد تو این مسیر و دیگه رهام کرده اصلا ازش هدایت نخواستم و با منطق خودم و با پیش فرضهام پیش رفتم و خیلی به خودم فشار میارم و اون ترسها و نگرانی ها که از درک نکردن همراهی خداوند در وجود خودم که باید هموااااره ازش هدایت بخوام و باور کمبود وندیدن لیاقت درونی در مواردی منو دچار تضاد کرد و بعد اون اشتباهات و خودسرزنشی اشتباهات و گمراهی بیشتر رو برام اورد

    هزینه این تفکر و تغییر نکردن و رشد ندادن اون باورهای توحیدی و باورهای لیاقت و فراوانی منو در مسیری برد که هیچ لذتی از اون مسیری که میتونست خیلی راحت و لذت بخش با صلح درونی با ارامش و شادی پیش بره نبردم نتیجه خاصی نگرفتم زمان زیاد و انرژی زیادی گذاشتم در واقع به تقلا و سختی افتادم اسون شدم برای سختیها

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    روی باورهای توحیدی بیشتر و بیشتر کار میکنم چون ااااااایمان دارم باورهای توحیدی منو خود به خود در مسیر درست تغییر بی مقاومت قرارم میده

    کمال گرایی و نتیجه گرایی رو جایگزین بهبود گرایی و تحسین خودم برای کوچکترین تغییرات میکنم حتی اگر هیچ نتیجه خاصی نبینم همین که به ایده ای عمل کردم خودم رو تحسین میکنم و نتایج رو به صاحب نتیجه ها خداوند میسپارم که در زمان الهی خودش برام به اسونی رقم میزنه

    اصل رو که احساس خوب مساوی اتفاقات خوب هست رو اصل قرار میدم از مسیرم لذت میبرم

    قدرت باورها رو بیشتر اصل میدونم نه فقط فیزیک و تلاش سخت، رو باروهام کار کردن با احساس خوب در ارامش رو بیشتر درک میکنم و تغییرات لازم رو خودبه خود با یه اقدام ساده یه قدم کوچیک و قابل اجرا با شرایطم رو برمیدارم و بقیه کارها رو خدا خودش برام انجام داده اگر باورهای من تغییر کنه و منجر به تغییر شخصیت مثبت من بشه

    همیشه به روی بهبود شخصیتم و بهبود باورهام با هدایت خواستن از خداوند کار میکنم

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    غرور کاذب بزرگترین باور محدود کننده ای بود که مانع ایجاد تغییر بود مترادف کردن این غرور با هم نشین و هم فرکانس شدن با شیطان برای ذهنم اهرم رنج خوبی برای ذهنم شد تا با شیطان هم فرکانس نشم

    شرک و نداشتن باورهای توحیدی مانع تغییر من بوده قدرت دادن به عوامل بیرونی و ادمها و شرایط حال حاضرو درخواست ندادن به خدا و هدایت نطلبیدن

    ترس فکر کردم تو این تغییر من تنهام رها شده ام سختی باید بکشم در حالی که خدا همواره بامنه تنها نیستم با هر سختی اسونیه من تو تغییراتی که داشتم هرجا با قدم های کوچیک تغییرات ریزی ایجاد کردم عجله نکردم به خصوص تغییر در باور و شخصیتم خیلی عالی خدا کارها رو برام انجام داد به راحتی و سادگی

    من پاشنه اشیلم اینه که تغییرات کوچیک رو بسیار کم اهمیت میدونم همیشه دنبال تغییرات بزرگم به خودم فشار میارم ولی الان تو این متن که نوشتید مثال برای حوزه “کار”: «چطور می‌توانم در کارم به فردی باکیفیت‌تر، موثرتر تبدیل شوم و ارزش بیشتری خلق کنم؟»

    شناسایی اولین گامِ فوق‌العاده کوچک:

    بر اساس سوال پیشگیرانه‌ای که نوشتید، یک اقدام بسیار کوچک را که می‌توانید در 48 ساعت آینده انجام دهید، مشخص کنید. اگر این گام برایت بزرگ است آنقدر آن را به قسمت های کوچکتر تقسیم کن که برایت قابل انجام شود. این گام باید آن‌قدر کوچک باشد که انجام ندادنش سخت‌تر از انجام دادنش به نظر برسد!

    مثال برای حوزه “کار”:

    خواندن 5 صفحه از یک کتاب مرتبط با شغلم.

    پرسیدن یک سوال هوشمندانه از همکار باتجربه‌ام برای یادگیری.

    10 دقیقه زودتر در محل کار حاضر شدن و نوشتن برنامه روزانه.

    مثال برای حوزه “سلامت”:

    انجام 5 دقیقه حرکات کششی صبحگاهی.

    جایگزین کردن یک لیوان نوشابه با آب.

    دیدن یک ویدیوی آموزشی 5 دقیقه‌ای درباره تغذیه سالم.

    درک کردم من چقدر تغییر رو برای خودم سخت و پیچیده کردم و همین کلی مقاومت در من ایجاد میکرد و مسیر رو برام سخت میکرد و اصلا این همه تغییر رو در خودم و عملکردم ارزشمند ندیدم خوب جهان هم همونو به من برگشت داده و تائید کرده خدایا کمکم کن سوالات بعدی رو با درک بهتر خودم به شناخت برسم و درست پاسخ بدم و بهتر و بهتر بشم

    خدایا عاشقتم که عاشقمی بی قید شرط و تا ابد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 27 رای:
  7. -
    مرضيه ابراهيمي گفته:
    مدت عضویت: 2499 روز

    به نام خدای مهربانم که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن اوست

    خدایی که در لحظه پاسخ میده،خدایی که در لحظه هدایت میکنه،خدایی که در لحظه حمایت میکنه به قول قرآن چه اونهایی رو که بخوان به جهنم برن و چه اونهایی رو که بخوان به بهشت برن

    استاد سلام

    استاد شایسته سلام

    واقعا نمی‌دونم از کجا شروع کنم،از کجا بگم،که با شروع دوره هم جهت با جریان خداوند زندگیم از بعد مالی رون تر و رون تر شد تا به یه تضاد عاطفی بزرگ چندماهه به صورت جدی برخورد کردمه،بین دو رابطه ایی که هیچکدومشون قرار نیست به ازدواج ختم بشه،یکی رفیق چندین ساله ام که از بعد مالی باهاش خیلی پیشرفت کردم که متاهل هستش و یکی دوست چندین ماهه ام که شونزده سال ازم کوچیکتر باهاش از هر بعد پسرفت داشتمه و جهان چنان به من فشار آورده که هر بار یک طرف رو انتخاب می‌کنم،از بُعدهای مختلف فشار بهم وارد میشه،جوری که احساس می‌کنم تووی باتلاقی فرو رفتمه که هر چقدر تلاش می‌کنم انگار بیشتر فرو میرم…

    داشتم روی آگاهی های دوره هم جهت با جریان خداوند کار می‌کردم که تموم وجودم میگفت باید دوره احساس لیاقت رو از اول شروع کنم هر بار ب بهونه ایی رد می‌کردم تا یک روز که همین دو ماه پیش بود که فشار از بُعد روابط چنان بهم وارد شد که دوره احساس لیاقت رو شروع کردم،الان توضیحات تکمیلی جلسه چهار رسیدم،روابطم تا حدودی آروم شده،اما میدونم باید انتخاب کنم،انتخابی که از تموم وجودم میخوام اینه که هیچکدوم از طرف ها رو انتخاب نکنم و مسیر خودم رو برم،اما هنوز نشده که به انتخابم عمل کنم،چون من میخوام اما اونها دست بردار من نیستند،و من میخوام با کار کردن روی این پروژه و ادامه دادن دوره احساس لیاقت قبل از اینکه بیشتر از این از جهان چک و لگد بخورم،انتخاب درست رو انجام بدم…

    خدایا همونطور که بارها این مدت بهت گفتم من نمی‌دونم کدومش درسته،انتخاب خودم با عقل و منطقم اینه که تنها باشم و این دو تا رابطه رو از زندگیم حذف کنم و زندگی جدیدی رو شروع کنم اما من نمی‌دونم درسته یا نه،تو میدونی،تو بلدی،من نمی‌دونم،من بلد نیستم،تو به من بگو باید چیکار کنم،تو هدایتم کن،تو حمایتم کن مثه همیشه،شروع این پروژه و همزمانی کارکردن من روی دوره احساس لیاقت و تاکید استاد روی این دوره،میدونم که هدایت توء که با کلام واضح داری به من میگی که روی این دوره فقط باید کار کنم برای حل این مسئله ام…

    خدایا مثه همیشه سر بزنگاه رسیدی،بخدا بهاش هر چی باشه میدم،فقط و فقط میخوام حلش کنیم با هم،تو بگی،من گوش بدم و انجام بدم و قدم به قدم جلو بریم،میدونی که بدون تو حتی نمیتونم پلکی بزنم چه برسه بخوام این مسئله رو حل کنم،خدایا تو فقط هدایتم کن تا این زالوهایی که به جونم افتادن و دارند خونمو میمکن،رو از ذهنم جدا کنم تا با تو هم جهت و هماهنگ بشم در مسیر صراط مستقیم تو…

    خدایا شکرت که هر آنچه هستم و هر آنچه دارم از آن توست…

    فکر می‌کنم تووی بعضی از مسائل جزء انسان‌های دسته دوم هستم،آن‌هایی که وقتی به ته خط می‌رسند، تازه به فکر تغییر می‌افتند. تغییری که در آن نقطه، بسیار سخت و پرهزینه است.

    تووی بعضی از مسائل جزء انسان‌های دسته سوم هستم، افرادی که با اولین زنگ خطر، متوجه می‌شوند که باید مسیر را عوض کنند و سریع دست به کار می‌شوند.

    سوال 1: آخرین باری که قبل از برخورد با تضاد، مسیرت را اصلاح کردی و از تغییر استقبال کردی چه بود؟ چه نتیجهٔ ملموسی داشت؟

    آخرین بار سال 1402 بود که کارمند ایران خودرو بودم با شروع دور احساس لیاقت و نشونه هایی که اومد،قبل از اینکه قراردادم به پایان برسه،عزممو جزم کردم و دو سه باری درخواست استعفاء دادم و هر بار به دلیل اینکه شرکت به من نیاز مبرم داشت،درخواستم رد می‌شد و من همچنان داشتم فشار تحمل میکردم و یک روز دیگه تموم ترس‌هامو کنار گذاشتم و شب به کارفرما پیام دادم دیگه نرفتم سرکار،و همینکه برگشتم به شهر خودم پیش خونواده م خداوند زیگزاگی کارهامو انجام داد،هم‌پول ماشین جور شد،ماشین خریدم،هم مغازه با قیمت مناسب پیدا شد،مغازه گرفتم و کسب و کارمو شروع کردم و کارفرما شدم،هم اینکه کلی وقت پیدا کردم برای عشق و حال و بودن در کنار عزیزانم،چقدر پول،نعمت،فراوانی وارد زندگیم شد

    سوال 2: در چه مواردی نشانه‌های تغییر را دیدی اما جدی نگرفتی؟ بعدا دقیقاً چه هزینه‌ای برای فرار از تغییر، پرداخت کردی؟

    در مورد رابطه عاطفی که هفت سال پیش داشتم اونموقع قانون رو به یاد نیورده بودم،و اصلا نمی‌دونستم قانونی وجود داره،وابستگی شدید و سنگین،هزینه های سنگینی دادم،خورد شدن شخصیتم،غرورم،له شدن احساس لیاقت و خودارزشمندیم،ظلم کردن به خودم،شرک ورزیدن از بعد وابستگی به اون شخص،هر چقدر بیشتر چک و لگد میخوردم،بیشتر به خداوند پناه میوردم،که همون نقطه ی عطفی شد برای آشنا شدن با این مسیر…

    سوال 3: اگر به آن موقعیت برگردی، چه اقدام جایگزینی انجام می دهی؟ چه رفتار یا واکنشی را تغییر می دهی؟

    اگر به اون موقعیت برگردم با آگاهی هایی که الان دارم قطعا فقط روی احساس لیاقتم و خودارزشمندیم کار می‌کنم،با کار کردن روی خودم وابستگیمو به اون شخص حل می‌کنم و با خودم در صلح قرار میگیرم،با خودم مهربون تر رفتار می‌کنم،خودم رو لایق رابطه ی عاطفی سالم میدونم،با احترام و عشق با خودم رفتار می‌کنم،منتظر نمیمونم اون خونواده منو رد کنند،اونقدر رو خودم کار می‌کنم که هر خونواده ایی آرزوشون باشه عروسی چون من داشته باشند،تمرکزم رو میزارم روی نقاط مثبت رابطه م،

    سوال 4: به آن موقعیت فکر کن و بنویس: چه باور محدود کننده ای باعث می شد که ایجاد تغییر را به تعویق بیاندازی؟ چطور این باور را اصلاح کرده ای؟

    باور تغییر بسیار بسیار سخته…

    باور عدم احساس لیاقت،که فکر میکردم من به دنیا اومدم که فقط ببینم و حسرت بخورم،نه اینکه بدست بیارم

    باور اینکه اگر این دنیا هر چقدر زجر بیشتری بکشم اون دنیا پاداش بیشتری میگیرم،باور محدود کننده ایی که از بچگی به خورد ذهنم داده بودم از طریق ورودی هایی که داشتم مذهب،دین،مدرسه،جامعه،رسانه ها،والدین و…

    اینکه در مسیر این آگاهی ها قرار گرفتم و فهمیدم که من نیومدم به این دنیا که فقط ببینم من اومدم که بدست بیارم،باور احساس لیاقت و خودارزشمندیم که من ارزشمندم،من به خودی خود ارزشمندم،من همینکه پای به این دنیای مادی گذاشتی یعنی لیاقت این دنیای مادی رو دارم،ارزشمندی من هیچ ربطی به عوامل بیرونی نداره،من بدون قید و شرط ارزشمندم،

    باور اینکه راه بهشت از همین دنیاست،من برای اینکه آخرت خوبی داشته باشم باید در این دنیا لذت ببرم،شادی کنم،احساس خوب و حال خوب رو تجربه کنم…

    استاد نمی‌دونم چقدر تونستم به این سوالات خوب جواب بدم،اما مینویسم حتی به غلط،اونقدر میخوام ادامه بدم تا مسیرمو با یاری خداوند هموارتر و هموارتر کنم…

    خدایا من ازت بی نهایت سپاسگزارم که داری بهم میگی باید تغییر رو در آغوشم بگیر حتی به قیمت قربانی کردن روابطم…

    خدایا شکرت

    دوستون دارم…

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 26 رای:
  8. -
    محسن توحیدی گفته:
    مدت عضویت: 733 روز

    🟣 « وقتی زندگی گفت: یا تغییر کن، یااا له شو! » | داستان کنترل ذهن من

    به نام خدایِ مهربــــــــــون ِ مهربون . سلام

    سابقا ، من همیشه از تغییر میترسیدم. نه اینکه بترسمِ بترسم، ولی یجور مقاومت خاموش درونم بود. مثل وقتی ک ِ میخوای بری زیر دوش آب سرد، بدنت سفت میشه، ولی میدونی اگه فقط چند ثانیه تحمل کنی، اون حس عالیِ بعدش میاد. تغییرهم برا من همین بود… یه آب سرد که ازش فرار میکردم، تا وقتی که زندگی دیگه بامن تعارف نداشت.

    یادم نمیره اون روزی رو که تصمیم گرفتم ذهنم رو به معنای واقعی کلمه کنترل کنم، نه اینکه فقط “مثبت فکرکنم”، بلکه واقعاً “هدایتش کنم”.

    چون تا قبلش، ذهن من بود که منومیکشوند، هرجا دلش میخواست. یه روز با هیجان شروع میکردم، وسط کار ناامید میشدم، آخرش هم خودم رو قانع میکردم که «ولش کن، هنوزوقتش نرسیده».

    اما واقعیت این بودکه من از تغییر فرار میکردم.

    تضاد اول؛ همونجایی که زندگی منو مجبور به تغییر کرد

    چند سال پیش، یه پروژه ‌ای داشتم که با تمام وجود براش برنامه ‌ریزی کرده بودم. از اون پروژه ‌هایی که حس میکنی قراره زندگیتو عوض کنه. ولی همه چی برعکس شد!

    یه نفرکه خیلی بهش اعتماد داشتم، وسط کار، کنار کشید. یه سری اتفاق پشت‌ سر‌هم افتاد و من موندم وکلی هزینه و خستگی و دلخوری.

    اونموقع به‌جای اینکه بگم: «خب محسن، شاید این مسیر درست نبود»، شروع کردم با لجاجت ادامه دادن همون راه. چون توی ذهنم یه باور قدیمی بود که میگفت:

    «اگه وسط کار مسیرتو عوض کنی، یعنی شکست خوردی.»

    پس ادامه دادم… => ادامه دادم تا وقتی که زندگی رسماًگفت: «بسه دیگه!» و جوری منو نگه داشت وسط دیوار، که هیـــــچ راهـــــی جز برگشت و بازنگری نداشتم. اونروز برا اولین بار نشستم و به خودم گفتم:

    🟣 «محسن! تو اینجانیومدی که ثابت کنی همیشه حق با توئه، اومدی تارشد کنی… و رشد، یعنی تغییر.»

    نشونه ‌های تغییر؟ آره، بودن… ولی من نادیده‌ شون گرفتم

    حقیقتش خیلی وقتا زندگی نشونه میداد ==> یه دل نگرانی عجیب، یه حس درونی که میگفت “این مسیر نیست”، یا حتی خواب هایی که واضح میگفتن “باید رها کنی”.

    ولی من چی کار میکردم؟ ؟ ؟

    میگفتم: «نععع! اینا همش تصادفه. من قوی‌ ام، من باید بجنگم.»

    ⭕️ الان که نگاه میکنم، میفهمم اون جنگیدن نبود، اون ترس بود!

    • ترس از دست دادن چیزی که دیگه مال من نبود.

    • ترس ازقضاوت بقیه.

    • ترس از خالی شدن دستهام.

    و هزینه‌ ش ‼️

    یه سال تمام فرسایش ذهنی ومالی. یه سال تمام فکرهای درجا، استرس، بیخوابی، و یه عالمه حس “درماندگی” که فقط با یک تصمیم درست میتونست تموم بشه.

    ولی اونموقع بلد نبودم ذهنمو کنترل کنم. ذهن من، منوکنترل میکرد.

    اگه به اون موقع برگردم…

    اگه برگردم به همون نقطه، اولین کاری که میکنم اینه که قبل از هر تصمیم، با خودم “سکوت” میکنم. نـــــه دعا، نـــــه تحلیل، فقــــــــــط ســــــــــکوت. اون سکوتی که ازدلش صدا میاد. ■ الان دیگه :

    ▪︎ گرفتم وقتی حس مقاومت دارم، یعنی قراره یه رشد بزرگ اتفاق بیفته.

    ▪︎‌ یاد گرفتم بجا اینکه بگم “چرا اینجوری شد؟” بپرسم “قراره از این چی یاد بگیرم؟”

    ▪︎ یاد گرفتم به ذهنم بگم: «ســـــاکـــــت شو، الان نوبـــــت دله!»

    🟢 و جالبه، همون موقع که ذهنم ساکت میشه، الهام‌ ها میان…

    یه حس سبک، یه مسیر تازه، یه آدم جدید که از جایی غیرمنتظره سرراهت سبز میشه ===> اونموقع میفهمی کنترل ذهن یعنی چی.

    باور محدودکننده من چی بود؟

    باورم این بود که “تغییر یعنی اشتباه” !!! از بچگی یاد گرفته بودم اگه چیزی روعوض کنی، یعنی قبلاً انتخابت غلط بوده. ولی حالامیفهمم، تغییر یعنی رشد. ==> مثل درختی که شاخه ‌های خشک‌ شده‌ ش رو میریزه تا جا برای برگای تازه باز بشه.

    ■ من اون درخت خشکیده بودم که نمیخواست چیزی رو از دست بده. ولی وقتی اجازه دادم شاخه‌ های قدیمی بریزه، چیزای تازه ازراه رسید ===> آرامش، الهام، حتی روابط تازه‌ ای که با ارتعاش من هماهنگتر بودن.

    چطور اون باور رو اصلاح کردم؟

    ° با اقدام و تجربه کردن… بافرو ریختن دیوارای ذهنیم یکی‌ یکی.

    ° با دیدن اینکه هربار تغییر کردم، یه درِ جدید باز شد.

    ° با نوشتن تجربه‌هام، باگوش دادن به سکـــــوت درونـــــم، و با اعتماد به هدایت الهی.

    دقیق یادم نیست ‌کجا ، اما یه جمله‌ ای توی فایلهای استاد عباسمنش بود که مسیر منوعوض کرد ، مضمونش این بود : «زندگی هیچوقت علیه تو نیست، فقط داره جهت روعوض میکنه تا باقوانین خداوند و روح خدایی هماهنگتر شی.» از اونروز به بعد، هروقت تضادی پیش میاد، لبخند میزنم => چون میدونم یه تغییر بزرگ در راهه.

    حالا من کی ‌ام؟

    من هنوز هم در حال یادگیری‌ هستم.

    🟡 ولی فرقش اینه که حالا “میخوام” یاد بگیرم، نه اینکه “مجبور” شم یاد بگیرم. کنترل ذهن برای من یعنی انتخاب آگاهانه‌ ی افکار => یعنی بجای جنگیدن با اونها، هدایت‌ شون کنم سمت آرامش.

    یعنی وقتی ذهنم میگه «میترسم»، بهش بگم‌ : «باشه، بترس، ولی حرکت کن.»

    مثل مادر موسی (ع)، میترسید اماگهواره رو… . مثل ابراهیم نبی ، میترسید ، اما رفت و بت‌ ها رو شکوند .‌ مثل موسی نبی ، میترسید ، اما سمت نیل میدوید. مثل یوسف (ع) ، میترسید ، اما دوید سمت درب خروجی قصر ؛ چون فهمیده بود اگه اون لحظه رو تغییر بده وحرکت کنه تبدیل میشه به سنبل پاکدامنی ‌. مثل حسین بن علی .‌

    ● و تغییــــــــــر؟ تغییر دیگه برام دشمن نیست.

    یه دوست قدیمیه که هر بار با یه لباس جدید میاد سراغم تامنو ببره یه پله بالاتر.

    جمع ‌بندی خودمونی

    گاهی زندگی صبرنمیکنه تا آماده شی، خودش دستتو میکشه بیرون از منطقه‌ی امن ت. اون تضادها، اون شکست‌ ها، اون جدایی ‌ها، همش پیام یه چیزن:

    «وقتشه! تو باید عوض شی.»

    و اونوقت اگه ذهنتو کنترل کرده باشی، اگه بلد باشی بجای فرار، درآغوش بگیری تغییر رو،

    اون چیزی که ازش می‌ترسیدی، تبدیل میشه به زیباتریـــــن تجربه‌ی زندگیت. میشه سکوی پرتابـــــــــــــــ

    ~~~~~

    محسن ؛؛؛ مهندس بین‌المللیِ تغییر، شاگرد زندگی .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 61 رای:
    • -
      آزاده گفته:
      مدت عضویت: 2529 روز

      سلام به آقا محسن توحیدی چه تعبیر زیبایی از تغییر رو گفتین واقعا همین همه فکر می کنیم اگر چیزی رو تغییر بدیم یعنی اشتباه کردیم یعنی شکست خوردیم و این باور باعث شده سر سختانه مسیر رو ادامه بدیم و ضرب المثلی که به غلط همه جا میگیم کار را که کرد آنکه تمام کرد امیدوارم هر روز در لحظه های زندگی بدنبال تغییر باشیم

      میانگین امتیاز به دیدگاه بین 4 رای:
  9. -
    ناشناس گفته:
    مدت عضویت: 220 روز

    سلام درودبه استاد عزیزم ودوستان گلم

    بقول شما استاد نمیشه همه لاین های موفقیت روباهم یک شبه بسازیمش . من از تقریبا یکسال قبل تا الان تمرکزم روی ساختن رابطه عاشقانه بوده و انواع الهامات ونشانه هارو از طرف خداوند دریافت کردم که برای رسیدن به رابطه عاشقانه سالم باید کجاها خودمو تغییربدم .ولی چون تمرکزم به ساختن رابطه عاشقانه سالم بود بقول قرآن نتونستم کشتی نوح روکه همون لاغرشدنم بود اونجورکه دلم میخادبهش برسم وبراش تمرکز و وقت بزارم انرژیم همش افت میکرد. چون تمرکزم دریکسال اخیربه ساختن رابطه بود الانم ازساختن رابطه عاشقانه راضی هستم چون دراین مسیر محبوب ومشهورشدم ازدوستان عزیزم خیلی مطلب یادگرفتم و خیلی منوکمک کردن که بیشترخودمو بشناسم چون عالی وفوق العاده تولیدمحتواکردن دراینیستا و موزیک ویدئو ساختن درتیوی پخش شد ومن خودمو بیشترشناختم وازتک تک این فرشته ها سپاسگزارم .وهروزبرای حضورشون خداروشکرمیکنم ، چون صحبتهام دلی بود وبا الهامات خداوند بود نتیجه تاثیرگذاری داشت برکل جهان .

    حرفی که ازدل برآید لاجرم بردل نشیند .دوستان هم ماشالا اینقدرباتجربه وپخته هستن منوبهترازخودم شناختن.

    یکماهه بخودم گفتم خب پرنیا کافیه صحبتهایی که باید میگفتی روگفتی والان خیالت راحته که همه کاملا شناختنت واتفاقاتی که قراره بنفع من بیفته و نتیجه یکسال زحمتم رو ببینم بعدازعمل کردن به الهاماتم اون نتایج واقعا وارد زندگیم میشه تا الان نشانه هاش رو دیدم وبخودم وبه استاد وبه دوستان خیلی افتخارکردم .الان دیگه نوبت به عمل کردن هستش نشستم برنامه رژیم وشغلم روباهم نوشتم دیدم باروتین حرفه ای روزانه ام به همشون نمیرسم ذهنم خیلی شلوغ شده وهرچی میدوم وقت کم میارم .بعدش خدابمن الهام کرد .الان که درباره رابطه خیالت راحته واون اتوماتیک خودش داره درست میشه دیگه نمیخادروش تمرکز کنی فقط درحدمعمولی توجه کن حد وسط رعایت کن .الان بیا یکی یکی روی هدفهات تمرکزکن بروسراغ ساختن کشتی نوح که همون لاغرشدن هست وتا 3ماه دیگه جمعش کن .بعد3ماه باید برم سراغ ساختن شغلم که ادیتور ویدئوهست برای اینیستا تا عیداونم جمعش کنم . ویک پیج منظم وحرفه ای برای شغلم بسازم نا عید .یکی یکی تمرکزکنم که عالی نتیجه بگیرم .الان،که محبوبیت ومشهورشدنم رومیبینم تجربه برام شده که برای تمرکزبالا و باعشق انجام دادن کارم بوده بقیشم باید باتمرکز یکی یکی انجام بدم .

    دوست میگه گفتم دشمن میگه میخاستم بگم

    استاد مرسی که بمن انگیزه میدی برای لاغرشدن وتاکید میکنی خودمم دوستداشتم تا الان کشتی نوح رومیساختم ولی هرچی میومدم روش تمرکزکنم ،نمیشد دراین یکسال اخیر با یک دست دوتا هندوانه بردارم .

    الان دیگه کمترحرف میزنم و افتادم درعمل کردن اونم باشکرگزاری وتمرکز بقول شما تا 3ماهه اینده به وزن دلخواهم برسم .من هرتضادی توزندگیم بوده فقط بخاطروزنم بوده .اون که درست بشه بقیه موارد خودش درست میشه .

    چرا سکوت میکنم ؟چون به اقدام. برای هدفی رسیدم که فقط باید براش عملگرا باشم

    رابطه عاشقانه که یکسال براش تمرکز کردم وبجاههای عالی داره میرسه نیازبه صحبت کردن داشت .ومن یکسال فقط صحبت کردم ونوشتم .ولی لاغرشدنم و رسیدگی به بیزینسم نیازبه صحبت کردن نداره نیاز داره هروز بهش عمل کنم اول لاغری بعد 3ماه .ودومی رسیدگی به بیزنسم بعدازلاغرشدنم وانرژی زیاد داشتنم .

    این پروژه ای که استادگذاشتی برای آگاهی من وکمک به راحت رسیدن به اهدافم خیلی کمکم میکنه بمن انرژی وانگیزه میده مخصوصا موقع عمل کردن به اهداف واقعا نیاز به انگیزه دارم شماکه میای صحبت میکنی من راحتتر وبا انرژی وانگیزه بیشتر وسریعتربه هدفهام میرسم تا عید .به امید خدا

    ازت سپاسگزارم برای همه زحماتت .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 12 رای:
  10. -
    نسیم گفته:
    مدت عضویت: 1661 روز

    سلام به استاد عزیز و همه عزیزان هم مدار .

    خدایا شکرت .

    وااااای که چقدددر این دوره به موقع بود . خدا رو سپاسگذارم که در این مرحله منو هدایت کرد به این دوره که میدونم زندگیمو زیر و رو میکنه و این دقیقا پاداش کسانی ست که همیشه آماده و گوش بزنگ حرکت و تغییر هستن خدا رو شکر .

    حقیقتا هفته پیش بهم الهام شد که الان وقت تغییره و من گفتم به روی چشم . بدون اینکه اتفاق خاصی توی زندگیم بیافته و به مشکلی بخورم فقط حس کردم نیاز به یه حرکت جدید دارم تا خودم رو خوشحالتر کنم و اکتیو باشم .

    به لطف الله هدایت شدم به دوره شیوه حل مسائل زندگی و خواستم مسائلم رو ریشه ای حل کنم . هنوز توی جلسه دوم بودم که دلم خواست دوره سلامتی و دوره عشق و مودت رو داشته باشم ولی چون فعلا توانایی خرید این دو دوره رو تا چند روز آینده ندارم بلاتکلیف مونده بودم .

    خیلییی دوست دارم دوره قانون سلامتی رو بخرم اما میترسم از پس اجراش برنیام چه از لحاظ تامین خرج رژیمش چه از لحاظ همراهی خانواده .

    و اینکه تلنبار کردن دوره ها روی هم بدون اجرا فایده ای نداره در حقیقت میشه تلنبار کردن اطلاعات بدون عمل کردن .واسه همین به نظرم الان بهترین موقعیت بود برای داشتن این دوره که هدایتم کنه قدم بعدیم چی میتونه باشه ؟

    بسیار خوشحالم که خداوند منو به موقع هدایت کرد .

    همین لحظه فایل رو دیدم و واجب دونستم انجلم وظیفه کنم و کامنت بزارم .

    انشاالله بعد مطالعه متن فایل تمرین رو هم انجام خواهم داد .

    سپاسگذارم از استاد عزیز مریم جون و عزیزانی که در این مسیر و سایت فعالیت دارن.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 7 رای: